تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

محکوم به نیستی

صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#11 | Posted: 6 Aug 2013 15:23
فصل هفت:
جیل با صدایی آهسته گفت:
- عزیزم، وقت بیدار شدن است.
جنیفر غلتی زد و به مادرش خیره شد، نجوا کرد: من اصلا خواب نبودم.
کارلو از سوی دیگر اتاق، از داخل رختخواب گفت:
- پس چرا پچ پچ می کنید؟
جیل پرده های قرمز را کشید، نور خورشید اتاق را پر کرد، برگشت سمت دخترش که از چشمانش پیدا بود خوب نخوابیده است، پرسید:
- نگران هستی؟
- نه، این فقط امتحان انگلیسی است، درسم را خوب بلدم، من همیشه در انگلیسی قوی هستم.
- می دانم، من هم همیشه سر امتحان های نهایی، نگران و عصبی می شدم.
کارلو با خنده گفت: تو که یک عذاب واقعی بودی! وقتی امتحان داشتی، حتی نمی توانستم با تلفن حرف بزنم. - رویش را به سمت جنیفر چرخاند- دنیا باید متوقف می شد تا امتحان های جیل تمام می شود. به خصوص یادم هست، مامان زنگ تفن را می بست تا کسی مزاحم جیل نباشد.
جیل با حالت تدافعی گفت: نه، من که اصلا یادم نمی آد.
- اما تو مثل یک حاکم ظالم بودی.
جنیفر پرید وسط حرفشان: تنها امتحانی که در موردش نگرانم، ریاضی است. البته ادی گفته که بهم کمک می کند.
جیل سعی کرد لبخند بزند، اما شنیدن اسم ادی، باعث شد دوبارزه دردی در قفسه ی سینه اش بپیچد. او هنوز نتوانسته بود ثابت کند ساعت وقوع قتل کجا بوده است. و همچنان در مظان اتهام بود.
اول ژوئن بود. سی روز از زمانی که سیندی ه قتل رسیده بود، می گذشت.
- خوب، تو باید امتحانایت را با موفقیت تمام کنی تا چند هفته بعد بتوانی کارت را با پدرت شروع کنی.
- به سختی می توانم صبر کنم.
اما جیل می دانست که در صدای دخترش آن اشتیاق لازم، وجود ندارد. این اولین باری بود که جیل راجع به کارآموزی او پیش پدرش در تعطیلات تابستان، صحبت می کرد. جیل همانطور که به طرف در می رفت، گفت:
- می روم صبحانه را آماده کنم.
- من خیلی گرسنه نیستم.
کارلو هم گوشزد کرد: من هم فقط یک فنجان قهوه می خورم.
جیل تاکید کرد: شما باید صبحانه بخورید.
و رفت به طبقه ی پایین، جک صبح زود رفته بود، یک مورد اورژانس برایش پیش آمده بود. جیل قهوه ی تازه درست کرد و یک تخم مرغ در آب جوش انداخت، یک گریپ فروت هم برای خودش نصف کرد همه چیز را روی میز چید و منتظر نشست. قبل از آنکه نان ها را در تستر بگذارد، جنیفر و کارلو وارد آشپزخانه شدند. جنیفر اعتراض کرد: وای! این خیلی زیاد است. من نمی توانم همه اش را بخورم.
- هر چقدر می توانی بخور.
کارلو دوباره یادآوری کرد: من فقز یک فنجان قهوه می خورم.
در آخر، همه شان فقط یک فنجان قهوه خوردند، جنیفر مادرش را بوسید و با خاله اش خداحافظی کرد و رفت.
جیل بعد از اینکه در را پشت سر جنیفر بست گفت: موفق باشی.
وقتی به آشپزخانه برگشت، کارلو داشت میز صبحانه را تمیز می کرد، پرسید:
- این تخم مرغ را چه کار کنم؟
جیل شانه اش را بالا انداخت: بگذار تو یخچال، شاید کسی برای ناهار آن را بخورد.
کارلو خندید: ما داریم یک کلکسیون تخم مرغهای پنج دقیقه ای درست می کنیم.
و تخم مرغ را پیش بقیه تخم مرغ های پخته که هفته پیش پخته خورده نشده بودند، گذاشت ساعت هشت و نیم تلفن زنگ زد.
کارلو با ناله گفت: این موقع صبح کی می تواند باشد؟
- بهتره من بردارم.
جیل همانطور که به سمت تلفن می رفت، گفت: احتمالا مامان می خواهد مرا کنترل کند.
تلفن را برداشت و بدون اینکه صدایی از آن سوی سیمف بشنود گفت:
- سلام مامان!
لی لا هارینگتون فورات پرسید: حالت چطوره، عزیزم؟
- مثل دیروز.
سعی کرد به آن سوی تلفن بخند بزند: تو نباید هر صبح و شب به من زنگ بزنی!
- این کار را برای خودم می کنم، هنوز هم فکر می کنم برگشت ما به فلوریدا کار درستی نبود، خیلی زود بود.
- مامان، تو و بابا که نمی توانید برای همیشه از من حمایت کنید، شما زندگی خودتان را دارید، تقریبا یک ماه پیش من بودید.
- فکر نمی کنم ضرری داشت اگر بیشتر می ماندیم.
- من خوبم، مامان! واقعا خوبم.
- گریه کرده ای؟
سوالی که از سه روز پیش مرتب می پرسید جیل داشت فکر می کرد یک دروغ کوچولو بگوید، اما دلش نیامد، صادقانه پاسخ داد: نه!
یک لحظه سکوت شد.
- پلیس چیز جدیدی پیدا نکرده است؟
- از دیشب که با شما حرف زدم، نه!
- گوشی را به کارلو بده.
جیل دستش را به طرف خواهرش دراز کرد و سعی کرد به مکالمه ی کارلو با مادرشان گوش ندهد. والدینش، سه شب بعد از اینکه جیل بالاخره آنها را قانع کرده بود که بهتر است هر کسی به سر زندگی عادی اش برگردد، با اکره به پالم پیچ برگشته بودند. وقتی کارلو قول داد که چند هفته بیشتر پیش جیل بماند، آنها راضی شدند که سر زندگی شان برگردند، اما روزی دوبار برای اینکه از حال جیل خبردار شوندف به او زنگ می زدند. مادرش اعتقاد داشت تا وقتی که جیل بغضش را نشکند و گریه نکند، به حال طبیعی رنمی گردد کاری که جیل از وقتی این فاجعه اتفاق افتاده بود، قادر به انجامش نبود. خودش دلش می خواست که آنها را ناامید نکند، اما چشمانش سرپیچی می کردند و لجوجانه خشک بودند.
جیل به خواهر کوچکترش که داشت با تلفن حرف می زد، خیره شد. مردم می گفتند که آنها شبیه هم هستند هر دو بلند و باریک و روشن بودند. جیل برای این تشابه بی جا، خوشحال بود. کارلو همانطور ه حرف می زد سیگاری روشن کرد و پک عمیقی به آن زد.
او حدود ده پوند سبک تر از جیل بود. جیل حسابگرانه به بدن کارلو نگاه کرد. شکمش هنوز صاف بود، چون هرگز بچه ای در آن نپروانده بود. جیل ناخودآگاه شکمش را نوازش کرد. ناگهان کارلو به چیزی که مادرشان گفت، خندید. یک خنده ی لطیف که هوا را گرم می کرد و شنونده را ناخودآگاه به لذت بردن از آن، دعوت می کرد. جیل با خودش فکر کرد، تمام حرکات کارلو زیباست.
وقتی کارلو گوشی را گذاشت، جیل ازش پرسید: جنیفر چیزی راجع به سیندی گفت؟
- نه، دیشب اصلا نخوابید. تمام شب را غلت می زد و به خودش می پیچید. هر وفت که چشمانم را باز کردم، دیدم که روی تخت نشسته و به فضا زل زده، یک بار ازش پرسیدم اگر فکر می کنه چیزی هست که درباره اش حرف بزنه، بگه، اما او گفت نه و من اصرار نکردم.
جیل موضوع صحبت را عوض کرد: امیدوارم امتحانش را خوب بدهد.
- خوب می شه، نگران نباش.
کارلو دستانش را دور شانه ی خواهر بزرگترش انداخت: اگر من به رختخواب برگردمف ناراحت می شی؟ دیشب خوب نخوابیدم.
- البته که ناراحت نمی شم. برو به خواب.
وقت نیم ساعت بعد پلیس زنگ زد، جیل در آشپزخانه تنها بود. ستوان کل بود.
- یک شخص مشکوک در وست ارنچ پیدا شده، گزارش شده که دیشب یک یارویی حرفهای غیرعادی می زده...
- غیرعادی؟ منظورتان چیه؟
- احتمالا هیچی! اما یکی از رابط های ما گفته که این آدم، در اطراف پرسه میزده و درباره قاتل سیندی صحبت می کرده است. البته چیز مهمی نبوده... فقط یک سری حرفهای بی سر و ته! اما ما یک نفر را فرستادیم تا تحقیق کند.
- منظورت چیه که یک نفر را فرستادیم؟ مدرکی هم پیدا کرده اید؟ اتاقش را گشته اید؟
- ما برای بازرسی محل زندگی کسی، نیاز به دلایل بیشتری داریم. فقط به این دلیل که یک ولگرد در مورد قتل اخیر توجه نشان داده، معنی اش این نیست ه...
- دقیقا می خواهید چه کار کنید؟
- ا یک پلیس مخفی آنجا می فرستیم.
- پلیس مخفی دیگه چیه؟
جیل ساکت شد، گفت گویش را در مراسم تدفین با ستوان، به یاد آورد.
- منظورتان مثل پلیس مخفی های فیلم های تلویزیون است؟
ستوان کل خندید: به نوعیف البته کار پلیس مخفی در زندگی واقعی خیلی سخت تر و ملال آورتر از آنچه که شما در فیلم می بینید، است.
- کار این پلیس مخفی چیست؟
- او در همان جایی که آن یارو زندگی می کند، اتاق می گیرد، همان اطراف م چرخد و سعی می کند باهاش دوست شود و اطمینانش را جلب کند. از همین کارها! اگر چیزی دستگیرمان شود، می رویم آنجا و توقیفش می کنیم. اما جیل خیلی روش حساب نکن! ما هر روز با این افراد سر و کار داریم، معمولا چیزی ازشان در نمی آد.
- می دانم که می خواهید مرا امیدوار نکنید...
- می دانستم که می فهمی یکی از همین روزها، امیدوارم به زودی، همه چیز تمام می شود. قول می دهم.
جک وقتی جیل داشت دومین فنجان قهوه اش را می خورد، زنگ زد.
سگ کوچکی را که او آنقدر برای زنده ماندنش تلاش کرده بود، صبح مرده بود. جیل سعی کرد او را دلداری بدهد. می دانست جک وقتی یکی از حیوانات تحت معالجه اش را از دست می دهد، چطور احساس افسردگی می کند. خصوصا این یکی به خاطر اینکه صاحبش دوشت نداشت قلاده بهش بزند، زیر ماشین بهش رفته بود. او به جیل گفت: سعی می کنم زود به خانه برگردم.
جیل برایش تعریف کرد که پلیس زنگ زده و چه چیزهایی گفته، البته از اینکه خودش امیدوار بود آن ولگرد همان قاتل سیندی باشد، حرفی نزد. دیگران باید همانطور که اعتقاد داشت به زندگی عادی شان ادامه می دادند، اما برای او زندگی عادی بیشتر شامل مراقبت از بچه ی شش ساله شان بود که حالا هر دوی آنها- هم بچه، هم زندگی طبیعی اش- از بین رفته بودند.
مامان میشه وقت مرگ باهم بمیریم؟
می شه دستان هم را بگیریم؟ قول می دی؟
جیل در سکوت، ناله کرد: آه،سیندی! فرشته شیرین من!
تصویر دختر زیبایش جلوی چشمانش نمی رقصیدند. " نمی فهمی ه مامان به قولش عمل کرده است؟ وقتی آن حیوان تو را کشت، در حقیقت مرا هم نابود کرد. وقتی که زندگی تو را گرفت، تمام زندگی مرا هم سوزاند. فرزندم، همانطوری که قول دادم، ما با هم مرده ایم!"
جیل در این افکار غرق شده بود. می دانست که در مورد اینکه دستان دخترش را وقت مرگبگیرد، زیر قولش زده بود قاتل فرصت عمل به قولش را از او گرفته بود. قاتل سیندی، تابستان را از او گرفته بود.
جیل بی هدف به پنجره آشپزخانه زل زد. تصویر قاتلی را می دید که آزادانه بیرون خانه اش، پرسه می زد، صورتش با نیشخند طعنه آمیزی باز شد.
ناگهان از جا بلند شد، دستش به فنجان قهوه خورد و متحوای تیره فنجان روی میز سفید جارش شد و قطره قطره ریخت و روی کف آشپزخانه، مثل خون!!
جیل برای تمیز کردن آن حرکتی نکرد ذهنش هنوز متوجه قاتل دخترش بود. باید قاتل را پیدا می کرد او را به دست عدالت می سپرد، فقط برای این تصمیم، زنده مانده بود. یک نگاه گذرا به تقویمی که روی دیوار، مقابل تلفن آویزان بود، انداخت. سی روز از مرگ سیندی می گذشت.
سی روز از مهلت تعیین شده ی جیل باقی مانده بود


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#12 | Posted: 6 Aug 2013 15:24
فصل هشت:
جیل روزنامه صبح ویژه ی منطقه ی نیوآرک را روی میز آشپزخانهف جلویش پهن کرد. چه کار می خواست بکند؟ هیچ نقشه ای نداشتف چیزی راجع به ذهنیات قاتل یا افکار مریضش نمی دانست. اصلا از کجا باید شروع می کرد؟ پلیس گفته بود "سرنخ!" اما او هیچ سرنخی نداشت. چشمانش مطالب صفحه اول روزنامه را جستجو می کردف ناگهان روی گزارش یک حمله در ریموند بولوارد ثابت شد.
" در جریان یک کیف قاپی، پیرزن هشتاد ساله ای به شدت مجروح شده است، حال پیرزن که اکنون در بیمارستان به سر می برد وخیم گزارش شده است.
ناظران صحنه، ضارب را جوانی قد بلند با موهای روشن توصیف کرده بودند. او بعد از چند لگد که به دنده های پیرزن زده، بدون آنکه کیفش را ببرد- کیفی که محتوای سه دلار بوده است!- فرار کرده بود. بعید است که قربانی زنده بماند."
جیل فورا به اتاق نشیمن رفت و در میان طبقات کتابخانه شروع به جیتجو کرد. کتابخانه جایی که جک نقشه هایش را در آن می گذاشت، به دیوار رویروی تلویزیون تکیه کرده بود. آنقدر نقشه ها را زیرورو کرد تا سرانجام نقشه خیابانهای نیوجرسی را پیدا کرد. با نقشه ها دوباره به آشپزخانه برگشت. روی نقشه، محل نیوآرک را پیدا کرد و چند دقیقه بعد، ریموند بولوارد را یافتف خیابانی ه یک پسر جوان با موهای روشن، پیرزنی را در حال مرگ رها کرده بود.
روزنامه را ورق زد، یک سرقت در خیابان براد که در طی آن، دو مرد مجروح شده بودند. جیل فرا محل خیابان براد را روی نقشه پیدا کرد.
جیمز رادر فورد: سن نوزده سال، بدون آدرس مشخص، در این سرقت متهم شناخته که بعد به قید ضمانت آزاد شده بود.
جیل خط به خط روزنامه را، از تیترهای درشت گرفته تا آخر آگهی ها، خواند. جریان هر دزدی جنایتی را موبه مو مطالعه می کرد و محل وقوع جرم را روی نقشه علامت میزد. برای اطمینان بیشتر، مشخصات سارق یا قاتل را با دقت می خواند.
طی ماه گذشته، هیچ سوءقصدی نسبت به بچه هاف رخ نداده بود.
در روزنامه ها دیگر راجع به سیندیف مطلبی نوشته نمی شد. بزودی، مردم دیگر دختر کوچکی به نام سیندی والتون را به خاطر نمی آوردند. این خبر فق تا زمانی اهمیت داشت که توجه مردم را به خود جب کند و تیراژ روزنامه ها را بالا ببرد. این موضوع ناراحت کننده و حتی فاجعه بود، حتی آنها هم تصدیق می کردند. اما دیگر این خبر کهنه شده بود.
بزودی صحبها تنها می شد، او می ماند و نقشه ها و روزنامه ی صحبش! بعد از گذشت چند روز یک قسمت از نقشه بیشتر از سایر نقاط، علامت خورده بود وم جایی که در آن بیشتر جنایت و دزدی اتفاق می افتاد، معلوم می شد.
یک روز صبح کارلو مچش را گرفت.
- داری چه کار می کنی؟
جیل فوری نقشه ها را تا کرد و زیر روزنامه ها قایم کرد.
- یک سری آپارتمان آگهی کرده اند که دارم در نیوآرک دنبالش می گردم.
نگاهش را از خواهرش دزدید. حس می کرد با این دروغ گونه هایش سرخ شده است، آهسته گفت:
- می خوهم بدونم محلشان دقیقا کجاست.
کارلو زود حواسش پرت شد و پرسید: قهوه هست؟
جیل در فنجانش قهوه ریخت.
- مامان زنگ زد؟
جیل جواب داد: آره، جک هم زنگ زد. پودل کوچکی که برایش نگران بود، حالش بهتر شده ولی توله سگی که فقط برای یک جراحی کوچک آورده بودند، زیر بیهوشی مرده است.
- جک ناراحت بود؟
- صدایش که خیلی غمگین نبودف فکر می کنم پودل برایش مهمتر بود- یک لحظه مکث کرد- پلیس هم زنگ زد.
- و؟
- سرنخی که دنبالش بودند، همان ولگردی که در ایست ارنج کارهای غیرعادی م کردهف بی گناه از کار در آمده، معلوم شد روزی که سیندی کشته شده، او در زندان بوده است.
جیل یک آه بلند کشید کارلو بعد از چند لحظه سکوت، پرسید:
- یادت هست که گفتم باید عصر به نیویورک بروم؟ یک تست بازی برای نمایش موزیکال مایکل بنت دارم که درباره اش بهت گفته بودمف می خواهی با من بیایی؟
جیل سرش را به علامت منفی تکان داد.
- آخه دوست ندارم تنهایت بگذارم.
- من تنها نیستمف جنیفر برای درس خواندن خانه است.
- دیر نمی کنم.
- نگران نباش.
- برای شام برمی گردم.
جیل با خنده گفت: ما سر میز شام، منتظرت می مانیم!
کارلو وقتی آمده شد که از خانه بیرون برود، دوباره پرسید:
- مطمئن هستی که نمی خواهی با من بیایی؟
- نه، متشکرم.
جیل رفت به اتاق نشیمن، تا تلویزیون جدیدی را که به جای تلویزیون مسروقه خریده بودند، نگاه کند. دستگاه کنترل از راه دور را برداشتف شنید که در ورودی بسته شد. با تکان انگشتش، کانالها را عوض می کرد. سعی داشت روی چیزی که می بیندف تمرکز کند، اما اپرا حوصله اش را سر می برد و دیدن بازی، عصبی اش می کرد. به عوض کردن کانالها ادامه داد، ناگهان موزیک خانوادکی را شنید بعد ارنی و برت را دید که نفس نفس زنان دنبال هم می دویدند.
" خیابان سسامی!"
برای یک لحظه جیل خشکش زد. این برنامه ی مورد علاقه ی سیندی بود. موقع دیدن این سریال همیشه دستش را دور شانه های دخترش می انداخت و وقتی سیندی می خندید، او هم می خندید.
صدای نگرانی از راهرو پرسید: چه کار می کنی، مامان؟
جیل برگشت و جنیفر را دید. چیزی مگفت. نمی دانست باید چه کار کند یا چه جوابی بدهد. جیل به جنیفر ه به اتاق آمد و کنترل را از دستانش درآورد، نگاه کرد. بعد تلویزیون خاموش شد. برای چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
سرانجام جیل توانست صدایش را پیدا کند، پرسید: درس خواندنت تمام شد؟
- فکر کردم برم پیش ادی تا بهم کمک کنه، ریاضی واقعا سخت است.
جیل لبخند زد: اغلب، امتحان سخت ها را برای آخر نگه می دارند.
- خیلی دلم می خواد این هفته زودتر بگذره
جنیفر کنترل از راه دور را رو میز قهوه خوری گذاشت.
- شاید هم نروم.
- احمق نباش. تو در ریاضی به کمک احتیاج داری. من حالم خوبه، شاید بروم بیرون و کمی قدم بزنم.
- فکر خوبیست. پس با من تا خانه ادی قدم بزن.
مادر دختر کنار هم راه می رفتندف اما حرفی نمی زدند. ناگهان جیل خودش را در مقابل خانه ای با آجرهای قرمز یافت. چند لحظه به خانه خیره ماند تا بفهمد ادی فریز در چه جور جایی زندگی می کند جیل بعد از اینکه جنیفر جلوی در ورودی ایستاد، گفت: خوب درس بخوان!
جنیفر برایش دست تکان داد ون درون خانه ناپدید شد. جیلف قبل از اینکه ادی در را ببندد، نگاه سریعی ه او انداخت موهایش قهوه ای بود. جیل با خودش فکر کرد. " موهای بلوند تیره به چه رنگ مویی می گفتند؟" شاید اگر آفتاب روی موهای ادی می تابیدف روشن تر می شد! با قدمهای بلند به پایین خیابان رفت. پنج دقیقه بعد از جلوی مدرسه ی ریکوهیل رد شد. جایی که سیندی دانش آموز کلاس اولش بود. دو دقیقه بعد جیل در پارکی بود که جسد سیندی در آن بعد از ظهر ماه آوریلف پیدا شده بود. خورشید روی خاک خشک می تابید. جیل یک نفس عمیق کشید احساس م کرد به مکان مقدسی پا گذاشته است. آنجا واقعا یک پارک نبود، بیشتر شبیه یک باغچه بود با چند ردیف بوته و نیمکت هایی که تازه رنگ شده بودند و رنگ سبز تیره شان در روشنی خورشید می درخشید
جیل با احتیاط روی یک نیمکت نشست. نفسش را رها کرد در اطرافش، نه صدایی بود نه حرکتی! و بعد ناگهان پارک پر شد از بچه هایی که از کلاسهای عصرشان بر می گشتند.
کارلو با حال گرفته برگشت، چون نتوانسته بود بازی خوبی ارائه کند. یک ترانه را فراموش کرده بود، چون فقط موقع خواب می توانست آن را بخواند، بقیه ی بازی اش هم همینطوری افتضاح پیش رفته بود. جک هم هنوز در فکر توله سگی بود که آن روز صبح مرده بودف جنیفر هم همچنان در مورد امتحان ریاضی اش نگران و عصبی بود، در نتیجه هیچکدام گرسنه نبودند و شامی که جیل تهیه کرده بود، دست نخورده ماند.
............................................
بعد از ظهری که جنیفر آخرین امتحانش را می داد، جیل عصبی و نگران منتظر بازگشت او نشسته بود. با اکراه به ساعت جدید روی دیوار نگاه کرد.
- خیلی دیر کرده است.
کارلو با ملایمت جواب داد: شاید با دوستانش راجع به امتحان صحبت می کنند.- او سر امتحانهای دیگرش آنقدر دیر نمی کرد!
- خوبف امروز آخرین امتحانش است، شاید با چند نفر رفته جشن گرفته اند.
- یعنی اگر می خواست جایی برهف به من خبر نمی داد؟
- نه، تو که جوانها را می شناسیف شاید در یک لحظه تصمیم گرفته اند که بروند.
جیل با رنج گفت: اما نه جنیفر! او اگر جایی می خواست بره، حتما زنگ می زد. خدایا! کارلو، فکر می کنی چه اتفاقی راش افتاده؟
صورت رنگ پریده جیل حالا کاملا سفید شده بود.
کارلو به سمت جیل آمد: جیلف آرام باش! جنیفر حتما حالش خوب است.
او فقط کمی دیر کرده است، حتما الان جایی نشسته و دارد لیمونارد می خورد!
جیل انگار حرفهای کارلو را نشنیده بود، زیر لب گفت:
- می دانی چه دیوانه هایی بیرون از خانه پرسه می زنند؟ دیوانه هایی که یک دختر کوچک را می کشند و با خودشان فکر می کنند شاید بد نباشد کارشان را با کشتن خواهر دخترک تمام کنند...
- جیل!!
- یا هیولاهایی که درباره سیندی خوانده اند. با خودشان می گویند چقدر بامزه است اگر با خواهر بزرگش هم...
جیل ناگهان به سمت در خیز برداشت.
- جیل، محض رضای خدا! کجا می روی؟
جیل در را باز کرد و رفت بیرون.
- جیل برگرد، من مطمئنه هستم که جنیفر صحیح و سالم است.
- من می روم پیدایش کنم.
ولی دیگر دیر شده بود، جیل نصف خیابان را طی کرده بود. جیل صدای بسته شدن در را شنید و حس کرد کارلو دنبالش می رود.
- جیل! یک کمی آهسته تر برو، تو نباید هر دفعه ه جنیفر کمی دیر می کند، این کار را با خودت بکنی، اصلا می دانی جا می خواهی بروی؟
جیل چیزی نگفتف به خیابان مک کلان پیچید، کارلو مجبور بود سریع تر بدود تا به او برسد جیل بدون اینکه حرفی بزند از حضور خواهرش متشکر بود. به خیابان دیگری پیچیدف بعد سریع جلوی ساختمان تمیزی با آجرهای قرمز ایستاد و محکم به در کوفت.
- این جا کجاست؟
- شاید پیش ادی باشد.
دوباره محکم تر به در زد، بعد از چندین بار در زدن فهمید که کسی خانه نیست اما هنوز در می زد. سرانجام کارلو گفت: کسی نیست، جیل!
آهسته بازوی جیل را لمس کرد و دوباره گفت: کسی خانه نیست.
جیل چیزی نگفت، برای چند لحظه، مستاصل به این طرف آن طرف نگاه کرد، بعد با عجله برگشت.
کارلو عاجزانه پرسید:
- حالا کجا می رویم؟
دوباره دنبال جیل دوید تا به او برسد. خیلی زود جلوی در مدرسه جنیفر بودند، اما جیل با اینکه به سمت در می رفت، می دانست در قفل است. هیچکس آن دوروبر نبود. جیل جلوتر رفت، چند نوجوان را دید که دور هم سیگار می کشیدند، از آنها پرسید:
- هیچکدام از شما جنیفر والتون را دیده اید؟
دو دختر و یک پسر با شنیدن صدای وحشتزده جیلف موضع گرفتند. همگی سرشان را تکان دادند. جیل با التماس پرسید: مطمئن هستید؟
پسرک گفت: ما اصلا چنین آدمی را نمی شناسیم.
جیل متوجه شد که موهای پسرک لبخند به لب،قهوه ای روشن است. شاید این رنگ هم زیر مجموعه بلوند تیره باشد؟
خواهرش صدایش کرد: جیل، بیا. آنها او را نمی شناسند.
جیل روی پاشنه های پایش، چرخید. دوباره به سرعت خیابان را دور زد. آنقدر پیچیده بودند که خود جیل هم گیج شده بود. ناگهان پارک کوچک با بوته های درهم و نیمکت های تازه رنگ شده اش را دید.
کارلو با صدای بلندی که به خاموشی گرایید، پرسید: اینجا کجاست...؟
جیل جواب نداد، چشمانش پشت نیمکت ها را می کاوید.
کارلو گفت:
- بیا برویم خانه.
جیل با صدایی که ناگهان آرام شده بود، جواب داد: اینجا چیزی نیست که ازش بترسی.
- من نمی ترسم. فقط فکر می کنم ماندن در اینجا فکر خوبی نباشد.
- درست همین جاست!
جیل روی نیمکت نشست. به نظر می رسید صدای پسرانی که توپ بازی می کردند را نمی شنود.
- وقتی تو در نیویورک بودی، من عصرها اینجا می نشستم!
جیل نگرانی را در صورت کارلو می دید.
- پناه بر خدا! آخر چرا؟
سوال کارلو را نادیده گرفت:
- هیچ بچه ای اینجا بازی نمی کرد! فکر می کنم مادرانشان آنها را از آمدن به این پارک منع کرده بودند، اما حالا دوباره شلوغ شده است. من مواظب کسانی که می آیند و روند، هستم.
- چرا این کار را به عهده ی پلیس نمی گذاری؟
- تا حالا چند تا پلیس این دور و بر دیده ای؟
- فکر می کنم نباید بیشتر از این به اینجا بیایی.
صدایش شبیه خواهر بزرگتر شده بود.
جیل پرسید: چه چیز بدی اینجا وجود دارد؟
- چه چیز خوبی اینجا وجود دارد؟ چرا خودت را عذاب می دهی؟ چرا دنبال این هستی که خودت را بیشتر آزار بدهی؟
- من دنبال آزار خودم نیستم!
- چه فرقی می کنه، اگر کسی به خودش سنگ بزنه یا یک نفر دیگه بهش سنگ بزنه، در هر صورت کسی که سنگ بهش خورده، دردش م گیره!
جیل چند دقیقه به خواهرش زل زد، بعد زد زیر خنده:
- این را از کجا شنیده ای؟
- مامان همیشه می گفت.
- واقعا؟ پس چرا من تابحال نشنیده ام؟
- شاید فقط برای من این مثل را می زد- کنار خواهرش نشست- من همیشه کسی بودم که اذیت می کردم، یادته؟ هیچوقت نمی تونست دهن گشاد مرا ببندد. من همیشه می گفتم که دنبال آزار خودم نیستم و این دردسر است که دنبال من می گرده و بعد مامان می گفت اگر کسی به خودش سنگ بزنه یا کسی به او سنگ بزنه... و حالا من آن کسی هستم که با اغتخار این ضرب المثل موروثی را برایت می گویم.
جیل با لبخند سرش را روی شانه ی خواهرش گذاشت، اجازه داد تا کارلو همانطور که دستانش را دور بدنش حقه کرده بود، او را به خیابان ببرد.
جیل پرسید: کار تو با فرانک به کجا رسید؟
ناگهان فهمید که از وقتی که کارلو از نیویورک برگشته راجع به او حرفی نزده است.
کارلو خیلی بی اعتنا جواب داد: ما حرفهایمان را زدیم، وقتی به شهر برگشتم یک ساعت با هم حرف زدیم و تصمیم خودمان را گرفتیم.
- او! نه! کارلو این تقصیر من است. اگر تو پیش من...
- اگر پیش تو نبودم، این اتفاق زودتر می افتاد. فرانک و منف یا بهتر بگویم، فرانک و بچه هایش و من، دیگر نمی توانیم با این وضع ادامه بدهیم. دلم می خواست می توانستم بگویم ه به زندگی رویایی مان ادامه می دهیم. اما واقعیت این است که الان نزدیک دو سال است که ما با هم هستیم و فهمیدیم که ارزش ادامه دادن را ندارد. برای همین تصمیم گرفتیم همه چیز را تقسیم کنیم. او ضبط را برداشت و من گرامافون را، من آپارتمان را برداشتم و او بیشتر اثاثیه را برد. او بچه هایش را نگه داشت و من عقلم را حفظ کردم. البته بعد از این شادتر زندگی می کنیم- کارلو سرش ررا تکان داد- به هر حال، زمان همه چیز را حل می کند.
جیل در سکوت تکرار کرد:" زمان همه چیز را حل می کند!" دو زن خودشان را در پشت خیابان تارلتون بافتند.
- سر هر چقدر بخواهی شرط می بندم ه جنیفر الان در خانه نشسته و خبر ندارد که چه بلایی سر مادر بدبختش آمده!
اما وقتی داخت خانه رفتند، کسی خانه نبود و جیل از ترس آه کشید.
کارلو فوری گفت: همین حالاست که پیدایش بشود، نگران نباش، مطمئن هستم که هر باشه، الان می آید.
بالاخره ده دقیقه مانده به ساعت پنج، جنیفر پیدایش شد.
جیل داد کشید: تو کجایی؟
ناگهان برای اولین بار بعد از مرگ سیندی، سیل اشک از چشمانش سرازیر شد.
جنیفر با ترش گفت: با یک سری از بچه ها رفتیم به رستوران دان تا همبرگر بخوریم و اتمام امتحانها را جشن بگیریم حالا چی شده؟
کارلو به آرامی توضیح داد: مادرت خیلی نگران شده بود. تو باید زنگ می زدی و می گفتی که دیرتر می آیی.
- من زنگ زدم، پنج دقیقه بعد از آنکه رسیدیم زنگ زدم، اما کسی خانه نبود. موضوع چیه؟ من فکر نمی کردم اگربا دوستانم بیرون بروم، برای کسی مهم باشد من قبلا هم این کار را...
کارلو یادآوری کرد: این موضوع دیگه مثل سابق نیست...
به جیل نگاه کرد که روی صندلی آشپزخانه به هق هق افتاده بود.
جنیفر رفت پیش مادرش و کنار پایش زانو زد: اما من زنگ زدم... مامان! خواهش می کنم، خیلی متاسفم نگران نباش، هیچ اتفاقی برای من نیافتاده و نمی افتد. من یک دختر بزرگ هستم و می دانم چطور باید از خودم مراقبت کنم، تو نباید نگران باشی.
جیل به گریستن ادامه داد، قادر نبود حرفی بزند.
- اوه مامان، متاسفمف خواهش می کنم با من حرف بزن.
جیل با لکنت گفت: دوستت دارم. نمی توانم تصور کنم اگر اتفاقی برایت بیافتد، چه کار می کنم.
جنیفر هم به گریه افتاد: من هم دوستت دارمف دلم می خواهد کاری کنم که حالت بهتر شود. اوه خدایا! دلم می خواست اون کسی که مرده، من باشم، نه سیندی!
جیل دستش را روی دهان دخترش گذاشت.
- نه! نه عزیزم. تو هرگز نباید از این حرفها بزنی، حتی فکرش را هم نباید بکنی.
- من قیافه ی شما را آن بعد از ظهری که برگشتی خانه و دیدی من خانه هستم و سیندی نیست، دیدم. می دانم که شما آرزو می کردی این من بودم که مرده باشم... من می فهمم... او بچه شما بود...
جیل با گریه گفت: اوه خدای من! تمام این هفته ها تو این فکرها را داشتی؟ قسم می خورم که اصلا این طوری نیست. من دوستت دارم، تو را از هر چیزی در این دنیا بیشتر دوست دارم.
جیل خودش را در آغوش جنیفر انداخت، دستان جنیفر فورا او را پوشاند.
- اوه، خیلی دوستت دارم دختر خوشگل من! متاسفم! من نفهمیدم که تو چه احساسی داری فکر کردم دلت نمی خواهد راجع به خواهرت صحبت کنی. فکر می کردم این کار تو را ناراحت می کند!
جنیفر با گریه گفت: من یک پست فطرتم مامان!
- چرا این حرف ها را می زنی؟
اشک هایش همه جا را خیس کرده بود، اما برای پاک کردنش هیچ تلاشی نمی کرد. جنیفر با ناله گفت: وقتی می خواستم درس بخوانم، او مرا اذیت می کرد و من هم او را از اتاقم بیرون می کردم. یک بار، با کفش وارد اتاقم شد، من سرش داد کشیدم که بره بیرون و بهش گفتم چه کثافت کاری کرده و مجبورش کردم همه جا را تمیز کند و انقدر سرش داد زدم تا به گریه افتاد. یک بار هم که سر کیفم رفته بود و ماتیکم را به همه جای صورتش مالیده بودف بهش گفتم مثل دلقکها شده! اوه خدایا! مامان! چرا انقدر پست فطرت بودم؟ چرا؟
جیل دستان عصبانی دخترش را در دست گرفت و موهای او را نوازش کرد.
- تو اصلا پست فطرت نیستی! تو بهترین خواهری هستی که یک دختر کوچولو، دلش می خواهد داشته باشد، می شنوی؟
جنیفر سرش را تکان داد.
- فقط به دلیل اینکه چند دفعه ای به خاطر اشتباهاتش با اینکه صبر تو را سرآورده سرش داد زدی، نباید خودت را سرزنش کنی. این طبیعی است، ما همه همینطور هستیم. مهم احساس واقعی ما نسبت به اوست.
جنیفر زوزه کشید: من واقعا دوستش داشتم!
- می دانم و این چیزی است که اهمیت دارد. سیندی هم این را می داند و او هم تو را دوست دارد، خیلی زیاد عزیزم!
جیل سرش را روی موهای دخترش گذاشت و به گریستن ادامه داد. وقتی جک نیم ساعت بعد در را باز کرد، هنوز داشت گریه می کرد. جک و کارلو هر دو به چیز مهمی پی بردند و جیل مطمئن بود که وقت کارلو به پدر و مادرشان زنگ بزند خبر مهمی دارد که به آنها بگوید. او داشت گریه می کرد. بعد این گریه را هر روز ادامه داد تا جایی که دوباره همه نگرانش شدند!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#13 | Posted: 6 Aug 2013 15:28
فصل نه:
زن به آهستگی حرف می زد:
-" مردم ازت انتظار دارند که تمامش کنی! آنها انتظار دارند از لاکت بیرون بیایی و دوباره همان آدم ساق باشی. وقتی به آنها می گویی که آن آدم سابق دیگر مرده است، نمی فهمند. فکر می کنند داری براثی خودت دل می سوزانی، فکر می کنند تو همان لحظه باید همه چیز را فراموش کنی. زمان می گذرد... زمان زیادی می گذرد. شاید سالها و مردم در مورد تو حوصله شان سر می رود، کم کم فکر می کنند شاید کمی دیوانه شده ای! موضوع غم انگیز این است که این را به خودت هم می گویند!! یه تو می گویند عادی نیست که بگذارند خودت را تحیل ببری و وقتی سعی می کنی بهشان توضیح دهی که آنچه برایت اتفاق افتاده همف اصلا عادی نیست، جواب می دهند زندگی همین است. تو هم سرت را تکان می دهی و با حرفشان موافقت می کنی. چه کار دیگری می توانی بکنی؟ اگر چیزی در این دنیا باشد که به تو ثابت شده باشد همین است که زندگی همین است." زن به خشکی خندیدف واقعیت تلخ در صورتش منعکس بود. قدش نزدیک به پنج فوت بود و وزنش نمی توانست از نود پوند بیشتر باشد. موهایش ترکیبی از چند رنگ لایی بود. لکه های ریمل صورتش را کثیف کرده و روی گونه هایش رد سیاهی به جا گذاشته بود. صدایش خیلی آهسته بود. اول فکر می کردی دارد با کسی در اتاق صحبت می کند، اما در واقع داشت با خودش حرف می زد جیل با خودش فکر کرد با وجود ده نفر آدم که دور او نشسته بودند، کمی در مورد تنها بودنش اشتباه می کرد.
صدای زن می لرزید: او رفت به خانه ی دوستش تا با هم درس بخوانند. من تمام مدت ازش درس می پرسیدم تا اشکالاتش را بفهمد، فکر خوبی بود که با دوستش درس بخواند و اشکالهایش را از او بپرسد. پگی دختری بود که با هم درس می خواندند، و زرنگ تر از خودش بود، من چطور می توانستم مخالفت کنم؟ منظورم این است که من یک مادرم، می فهمید؟
زن سرش را پایین انداخت و اشک هایش را پاک کرد، او چشمانش را به جیل که روبرویش نشسته و به او زل زده بود، دوخت:
- من چه می دانستم؟ همیشه آنجا می رفت. سه شنبه شب بود، حدود ساعت هفت و نیمف گفت ه ساعت ده برمی گردد. من هم تلویزیون را روشن کردم، فیلم سینمایی داشت.
پسرم دنی خیلی زود خوابیده بود، من و شوهرم طلاق گرفته ایم خوب، اولش از ساعت خبر نداشتم، اما در بین آگهی های بازگانی به ساعت نگاه کردم، یک ربع به یازده بودف این با روحیه ی شارلوت جور در نمی آمدف او همیشه ساعتی که می گفت برمی گردد، خانه بود. او دختر خیلی خوبی بود. اول فکر کردم شاید کارشان از آنچه فکر می کردند، بیشتر طول کشیده و خواسته اند کارشان تمام شود، یا شاید شارلوت خیلی منتظر اتوبوس مانده است، خانه پگی خیلی دور نبود، اما من دوست نداشتم شارلوت شب ها، پیاده به خانه رگردد دوباره منتظر ماندم، خیلی زود ساعت یازده رسید و فیلم تلویزیون هم تمام شد کم کم داشتم عصبانی می شدم. دو دل بودم که به خانه پگی زنگ بزنم یا نه؟ می دانستم که دختران جوان از اینکه یکی آنها را کنترل کند، ناراحت می شوند. اما بالاخره فکر کردمف به جهنم، اگر خیلی خجالت می کشد دفعه بعد باید یاد بگیرد که سروقت به خانه برگردد. تلفن کردم، مادر پگی بهم گفت که شارلوت یک ساعت پیش آمده است، با اتوبوس تا خانه فقط پنج دقیقه طول می کشید، بنابراین کم کم نگران شدم. نصف شب دیگر واقعا وحشت کرده بودم که چه اتفاقی براش افتاده؟
به همه دوستانش زنگ زدم و همه را از خواب بیدار کردم، اما هیچکس او را ندیده بود. بعد به پلیس زنگ زدم. اما این کار واقعا وقت تلف کردن بود. آنها گفتند احتمالا شارلوت با دوستانش یا دوست پسرش است. من به آنها گفتم ه او دوست پسری ندارد و اینکه او خیلی خجالتی است، اما آنها خندیدند و گفتند تمام دختران هفده ساله دوست پسر دارند و اغلب هم مادرانشان فکر می کنند دخترانشان خجالتی هستند. بعد گفتند شاید ما با هم سر چیزی دعوا کرده ایم یا شاید دلیلی داشته که از خانه فرار کرده. من جواب دادم، نه! آنها پرسیدند شوهر سابقم کجاست و من گفتم اصلا نمی دانم. من از موقع طلاق دیگر او را ندیده بودم. آنها گفتند شاید شارلون پیش او باشد و من هم گفتم وقتی بیشتر از من خبر ندارد که پدرش کجاست، چطور می توانسته آنجا برود؟ پلیس ها گفتند بچه های نوجوان تمام چیزهایی را که مادرانشان نمی دانند، می دانند. و اینکه من باید آرام باشم و منتظر بمانم تا صبح شود چون او احتمالا تلفن می زند و تا وقتی از زمان گم شدنش بیست و چهار ساعت نگذشته باشد، آنها نمی توانند کار زیادی انجام دهند. به من گفتند که سعی کنم کمی بخوام و اگر تا فردا بعد از ظهر هنوز به خانه برنگشته باشد، یک نفر را می فرستند. خوب! من می دانستم که شارلوت هیچ دوست پسری ندارد و از هشت سال پیش هم پدرش را ندیده است. مطمئن بودم که اتفاقی برایش افتاده که حتی نتوانسته به من تلفن کند. اما پلیس اصرار داشت که این مورد هم مثل قیه ی مورد فرار است. حتی بعد از اینکه، آنها با تمام دوستان و معلمینش صحبت کردند و آنها هم تایید کردند که شارلوت دختری نیست که فرار ند و هرگز راجع به پدرش حرفی نزده، باز هم موضوع را جدی نگرفتند.
شش روز پس از ناپدید شدن او، یک روز دراتز کشیده بودم و سعی م کردم بخوایم- از وقتی او گم شده بودف خواب نداشتم- ناگهان متوجه ی ماشین پلیس شدم. با خوشحالی از جایم پریدم، چون اولین حدسم این بود که او را پیدا کرده و به خانه آورده اند اما بعد دیدم که آنها تنها هستند و خیلی آهسته ه طرف خانه ما می آیند، انگار اصلا دلشان نمی خواست به خانه برسند. ناگهان حس کردم حالم بهم می خورد. من و شارلوت خیلی با هم صمیمی و نزدیک بودیم، خصوصا از وقتی پدرش رفته بود چشمانم تیره و تار شد، تا حد امکان خودم را نگه داشتم. آنها اطلاع دادند که یک جسد پیدا کرده اند که فکر می کنند شارلوت است اما تا وقتی که عکس های دندانش را با دندان جسد مطابقت ندهند، مطمئن نیستند. جسدی که خارج شهر پیدا کرده بودند، بدجوری متلاشی قسمتهایی از بدنش توسط حیوانات خورده شده بود.
چند روز بعد، منتظر بودم تا مطمئن شوم این شارلوت من است. آنها گفتند که به او تجاوز شده و بوسیله یک جسم سنگین کشته شده است. البته این بعید نبودف چون جثه ی او مثل من بود. یکسال از خانه بیرون نرفتم، دنی پیش برادرم رفته بود. تا یک ماه بعد از مرگ شارلوت، از پدرش خبری نشد و وقتی هم بالاخره زنگ زد، مرا مقصر دانست. من هم با او بحث نکردم. حق را به او می دادم. من خیلی مقصر بودم!
زن ساکت شد، برای لحظه ای هیچ صدایی به گوش نمی رسید. بالاخره دوباره شروع به حرف زدن کرد:
- گفتم که یکسال از خانه بیرون نرفتم، چهل پوند وزن کم کردم. بالاخره همسایه ام مرا وادار کرد که بروم دکتر و آنها حدود یک ماه، مرا در بیمارستان بستری کردند. وقتی بیرون آمدم، سعی کردم خودم را بکشم اولین بار، همسایه ام مرا پیدا کرد و به بیمارستان رساند. بار دوم، دنی به موقع رسید- ا از پیش برادرم برگشته بود- و مرا پیدا کرد از آن موقع دو سال گذشته، دنی دوبار در مدرسه رد شده است و از آن وقت، تقریبا هر شب کابوس می بیند معلمش به من گوشزد کرده که اگر امسال هم رد شود، باید مدرسه را برای همیشه ترک کند من هم، نمی توانم یک شغل ثابت داشته باشم. خدایا!... همه چیز روز به روز بدتر می شود چی دارم می گم؟ شما خودتان می دانید، شما تنها کسانی هستید که می فهمید...
چشمان زن، آنها را می پایید. جیل نفسش را حبس کرده بود و می ترسید رهایش کند. چرا آنجا بود؟ چرا جک اصرار داشت که به اینجا بیایند؟ دلش م خواست همان لحظه برود، این اتاق را ترک کند و از آن آدمها دور شود. زن با صدایی خسته ادامه داد:
- حدود یک هفته بعد از پیدا شدن جسد شارلوت، پلیس دو نوجوان را دستگیر کرد. هر دو زیر هجده سال، سن داشتند. آنها به قتل شارلوت اعتراف کرده و گفته بودند که برای این کار، هیچ دلیل به خصوصی نداشته اند! فقط می خواسته اند بدانند از دیدن مرگ یک آدم، چه احساسی پیدا می کنند!!! و برای این آزمایش عملی، شارلوت مرا انتخاب کرده بودند. آنها او را که در ایستگاه اتوبوس ایستاده بوده، نشان کرده و به زور سوار ماشینی که دزدیده بودندف کرده و به خارج شهر رفته بودند.
زن، مستاصل به اطراف اتاق نگاه کرد.
- آنها نوجوان بودندف برای همین به زندان واقعی نرفتندف فقط برای مدت کوتاهی به دارالتادیب فرستاده شدند. الان یکی از آن پسرها آزاد شده و آن یکی هنوز چند ماه از مدت محکومیتش مانده است. ولی من مطمئنم به موقع برای رفتن به اردوگاه تابستانی آزاد می شود، البته آنها نوجوان هستند و سابقه شان پاک می شود.
زن به کف اتاق خیره شد.
- خودم هم نمی دانم چه انتظاری دارم! فکر می کردم هنوز کمی به عدالت ایمان دارم. در واقع وقتی قاتلان دخترم را دستگیر کردند، فکر کردم شاید یک نفر در سیستم قضایی دارد به وظیفه اش عمل می کند! البته حالا بهتر می فهمم، می دانم هیچ عدالتی وجود ندارد. واقعیت این است که دخترم می توانست زندگی طولانی و شادی داشته باشد، اما حق را به قاتلانش دادند. فقط به اسم اینکه آنها نوجوان هستند، وکیل مدافع خوبشان توانست نجاتشان بدهد! از بین شما کسی هست که به من بگوید چرا تعداد وکلای مدافع ماهر در مقایسه با دادستان های خوب، انقدر زیاد است؟
چشمان زن از یک صورت به صورت دیگر، دوخته شد. سوالش هیچ جوابی نداشت. صدای زن تحیل رفت:
- می توانید قبل از اینکه این زرداب تنفر که آهسته آهسته دارد نفسم را بند می آورد مرا خفه می کند. جوابم را بدهید!!
جیل حس کرد مخاطب آخرین سوال زنف خودش است به طرف جک چرخید. دلش می خواست برود. چرا جک او را به اینجا آورده بود؟ متوجه نمی شد که جیل دلش می خواهد از آنجا برود؟ جیل نجوا کرد: جک!...
اما جک انقدر در افکارش غرق شده بود که نشنید. جیل بازوی جک را لمس کرد. سعی کرد بدون آنکه مزاحم بقیه گروه شود، به او بگوید که دلش می خواهد آنجا را ترک کند. ده نفر آدم که زندگی شان با یک جنایت وحشیانه، زیرورو شده بود. چند جلسه دیگر مثل این، در اطراف کشورشان برپا بود؟ زندگی چند نفر ددیگر با داستان های مشابه مثل اینف دگرگون شده بود؟
زن ناگهان گفت: من چند تا عکس از شارلوت با خود آورده ام!
دست کرد توی کیفشف و چند عکس درآورد و بین آنها پخش کرد.
- اولین عکس مال وقتی است که شارلوت دختری کوچولو بود، نمی دانم چرا این عکس را با خودم آورده ام!- زن آهسته خندید- شاید می خواستم به شما نشان دهم که او چه بچه ی زیبایی بود. دو عکس ئیگر مال وقتی است که او پانزده ساله بود و آخرین عکس درست سه هفته قبل از مرگش گرفته شده است. او موهای بلوند زیبایی داشت. موهای بلند را خیلی دوست داشت، نمی گذاشت حت یک اینچ از موهایش را کوتاه کنم.
زن ساکت شد. نگاه می کرد که عکس ها چطور دست به دست می شدند. نگاهش یک لحظه به چشمان جیل افتاد که عکسها به دستش رسیده بود. جیل نگاه مختصری به عکی بچه ی تپل و زیبایی که می خندیدف انداخت موها روشن دخترک خیلی هم بلند نبود. او سریع عکسها را به جک داد، سعی کرد که توجه او را جلب کند و بگوید که می خواهد برود. نمی توانست بیشتر از آن تحمل کند. چطور جکم می توانست آنجا بنشیند؟ چطور هر کدام از آنهاف م توانستند آنجا بنشینند؟ به ده نفر دیگر که با هم یک گروه غمگین و سوگوار را تشکیل داده بودند، نگاه کرد.
این گردهمایی، در محله ی "ایست ارنچ" و در خانه ی لوید و ساندرا میچنر تشکیل شده بود. آنها سه سال قبل، شش ماه پس از آنکه دخترشان را در راه بازگشت از سینما کشته شد، این گروه را تشکیل داده بودند با اینکه لورا راجع به گروه و میچنر، او را مطلع کرده بود- و آنها با نام مستعار و تحت عنوان درمان الکلیسم، به آنجا می رفتند- باز هم جیل از این جلسه ی بی پرده، غافلگیر شده بود.
لوید میچنر آنها را به بقیه افراد حاضر معرفی کرد.
- اینها. جیل و جک والتون هستند که دختر شش ساله شان سیندی، دو ماه پیش به قتل رسیده است.
نه تعبیر مایمی در کار بود و نه ملاحظه ای!
در مورد افراد دیگر جلسه همف هیچ ملایمتی در کار نبود.
- اینها سام و تری الیسن ه8ستند که پسر جوانشان در یک سرقت مسلحانه، توسط همسابه شان از پا درآمده، لئون و باربارا کنی که پسر دوازده ساله شان در جریان دعوا با یک پسر بزرگتر سر پول ناهار، با چاقو کشته شده و هلن و استیو گلد که دختر نوزادشان توسط پرستارش حفه شده بالاخره جووانی ریچموند که دختر هفده ساله اش پس از تجاوز، با یک شی سنگین به قتل رسیده است.
جیل در سکوت به این اطلاعات گوش می داد. در اعماق معده اش احساس درد و آشوب می کرد. وحشت کرده بود و اصرار داشت همان لحظه از آن جا بروند و حالا روی پله های جلوی در بود.
لوید میچنر، داشت می گفت: ما احساس شما را درک می کنیم، به من اعتماد کنیدف ما همه مثل شما هستیم.
دستان جیل را در دست گرفت: ما می خواهیم شما احساس آزادی داشته باشید و هر چه که می خواهید به ما بگویید. شعار ما این است:" تا خودتان قضاوت نکنید، قضاوتی وجود نخواهد داشت." ما از شنیدن حرفهای شما ناراحت نمی شویم. احساس نفرت و کینه تان را درک می کنیم چون خودمان قبلا این احساس را داشتیم. جیل اجازه بده، ما کمکت کنیم.
او همانطور که دستان جیل را گرفته بود، به سمت جووانی ریچموند رفت.
- جووانی، امشب سرگذشتش را برای ما گفت، لازم نیست تو چیزی بگویی، معمولا اعضای جدید، بار اول و دوم حتی بار سوم دوست ندارند در صحبت ها شرکت کنند. البته ما همیشه مشتاق شنیدن حرفهایت هستیم.
جیل در سکوت حرفهای او را به یاد آورد. جووانی ریچموند با پس گرفتن عکس ها، داستانش را به پایان برد.
ساندرا میچنر با لبخند دلپذیری گفت: همه قهوه میل دارند؟
جیل به جک گفت: من می خواهم از اینجا بروم.
- جیل!!
- شنیدی چی گفتم، من می خواهم از اینجا بروم همین حالا! با تو یا بدون تو!
بدون اینکه به جک مهلت حرف زدن بدهد، به او خیره شد.
جک فورا گفت: من هم با تو می آیم.
جیل با سرعت از راهرو گذشت و جلوی در منتظر جک ماند. صدای لوید میچنر، کسی که انگار می دانست در ذهن او چه می گذرد را شنید:
- این طبیعی است. اغلب زوجهای تازه وارد نیم ساعت بعد از شروع، جلسه را ترک می کنند. برایشان مشکل است که بنشینند و به درد و رنج های آشنای خودشان از زبان دیگری، گوش دهند. مخصوصا وقتی مدتی خودش را در خانه زندانی کرده باشد. سعی کنید دفعه ی بعد هم جیل را با خودتان بیاورید. اما اگر نخواست بیاید، ازتان می خواهم که خودتان تنها بیاید مردم به اشتباه فکر می کنند، اینجا فاجعه زندگی شان مثل بقیه است، اما برخلاف این تصور، غم و اندوه زیادی که زوجها دارند، خیلی ساده باعث می شود بتوانند خودشان را کنترل کنند. اینجا به آنها بهانه یی برای تخیله اندوهشان می دهد. بعد از این همه سال، نتیجه گرفته ایم که زن و شوهرها به تنهایی کمکی به هم نمی کنند. هفتاد درصد آنها بعد از اتفاقی که برایشان افتاده، از هم جدا م شوند. لطفا سعی کنید بیاید این خیلی مهم است.
جک با تکان سر، به او جواب داد چند دقیقه بعد همراه جیل در سکوت به سمت خانه بر می گشتند.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#14 | Posted: 6 Aug 2013 15:29
فصل ده:
جیل صبح آخرین روز، از شصت روز ضرب العجلی که تعیین کرده بود با پلیس تماس گرفت. تا ستوان کلی گوشی را برداشت، فورا گفت: من هستم.
ستوان سریع صدای او را شناخت
- جیل، تو باید بیشتر به من زنگ بزنی، جلسات گروه درمانی تان چطور پیش می رود؟
جیل با میلی جواب داد: بد نیست.
دوست نداشت در این مورد حرفی بزند. چنین بحث مشابهی را با جک و کارلو هر وقت که می خواستند وادارش کنند تا به جلسه بعدی برود، داشت. اما جیل با کله شقی نمی رفت. ریچارد کل داشت می گفت: گروههایی مثل میچنر کمک بزرگی به افراد داغدار می کنند.
جیل وسط حرف او پرید: مطمئن هستم که همینطوره، امروز خبر جدیدی نداری؟
- ما از نظر روان شناختی تا حدودی صفات قاتل را حدس زده ایم.
- منظورت از صفات قاتل چیست؟
- ما طبق نظر تعدادی از روانشناسان یک تصویر ذهنی، از قاتل ترسیم کرده ایم. یک لحظه صبر کن، بگذار برایت پیدایش کنم...
جیل صدای خش خش کاغذها را شنید.
- این جاست!
ستوان به طور نمایشی کمی مکث کرد، بعد ادامه داد: مطابق نظر روان شناسان، قاتل مجرد و مذکر است، و احتمالا در نوجوانی به علت بزه کاری، دستگیر شده است و فرزند یک خانواده ی از هم گسیخته است- اگر چه کی امروز نیست؟ - مادرش هم احتمالا یا خیلی خیلی مستبد بوده است یا خیلی خیلی ضعیف!
جیل متوجه شد که در هر دو صورت، این مادرش بود که مقصر است.
- به احتمال قوی قاتل اصلا دلبستگی عاطفی ندارد. دانش آموز ضعیفی بوده که در زندگی اش حیوانات را آزار و اذیت می کرده و پدرش احتمالا یا از او سوءاستفاده جنسی می کرده و یا او را در زندگی اش ندیده گرفته است.
- در واقع نتیجه ی حرفهایت این است که قاتل هر کسی می تواند باشد!
- فکر می کنم دایره ی جستجویمان کمی محدودتر شده باشد.
- خوب، ادامه بده.
- خوب، حتی با وجود این همه "یا" ما دنبال مرد جوانی که مجرد است و ارتباط عاطفی و اجتماعی موفقی با سایرین ندارد، می گردیم. کسی که فرزند طلاق است و به نظر من او را از خانه بیرون کرده اند و او احتمالا در یکی از پانسیون های اطراف نیوجرسی زندگی می کند. دیر یا زود حرفی می زند یا کاری می کند که خودش را لو می دهد.
- اگر او در نیوجرسی نباشد، چی؟
ستوان کل چند لحظه ای به سوال جیل جوابی نداد و بعد با سوال دیگری سوال جیل را پاسخ داد.
- تو تا حالا بریج بازی کرده ای؟
- بریج؟ نه!
- خوبف من و زنم هفته ای یک بار بازی م کنیم. البته الان درباره قاتل صحبت می کنیم. ریج یک نوع بازی است که در آنشانس به اندازه تدبیر مهم است. اگر یک نفر از بازیکنان کارت برنده را در دست داشته باشد، تو باید با توجه به اینکه حرکت بعدی چیست، پیش بینی کنی کارت برنده کجاست و با این حدس بازی کنی. این درست مثل پیدا کردن قاتل است. اگر ما حرکت بعدی او را حدس بزنیم، امکان دستگیری اش هست. امید ما در گرفتن او فقط این است که این مرد هنوز در نیوجرسی باشد. بنابراین با فرض اینکه او آنجا است، بازی را ادامه می دهیم، فهمیدی؟
جیل تشبیه او را ندیده گرفت و سوالی که در دو ماه گذشته، صدها بار پرسیده بود را تکرار کرد: یعنی دقیقا چه کار می کنی؟
- ما باید چشمها و گوش هایمان را حسابی باز کنیم. افرادی را در پانسیون های مختلف منطقه ا@@@ گذاشته ام. باید به هر کسی که واجد شرایط ما بود، مشکوک باشیم. شاید حتی بقد نباشد اعلامیه ای بزنیم و به هر کس که اطلاعاتی راجع به قاتل به ما بدهد، جایزه نقدی بدهیم.
جیل پرسید: کاری هست که من بتوانم انجام دهم؟
- تو فقط باید استراحت کنی، بعد هم به جلسات گروه درمانی ات ادامه دهی و سعی کنی به زندگی که قبلا داشتید، برگردی.
- اینها را خودم می دانم...
جیل کوشش می کرد بی قراری در صدایش مشهود نباشد می دانست که قصد ستوان کل کمک به آنهاست.
- منظورم این است که کاری هست که "من" بتوانم انجام دهم؟
- منظورت را می فهممف اما کاری نیست.
- خیلی احساس عجز می کنم.
- می دانم.
- نمی دانی!
سکوت بدی پیش آمد.
- جیل سعی کن صبور باشی. ما هر کاری بتوانیم می کنیم. من بزودی با تو تماس می گیرم.
جیل بدون حرف سرش را تکان داد، تلفن را سرجایش گذاشت و به اتاق نشیمن جایی که آلبوم عکسها، که شب قبل آنها را نگاه می کرد، هنوز روی کاناپه چرمی سبز رنگ، ولو بودند آلبوم ها را روی پایش گذاشت و یکی از آنها را باز کرئ. با لبخند، خانواده خوشبختی را به یاد آورد، عکسهایی از یک گروه شاد در هالووین، سالروز تولد در فلوریدا! سیندی دو ساله، به طور خطرناکی روی صخره بزرگی که اقیانوس در زیرش جریان داشتف نشسته بود و مادر نگرانش، عصبی عکسش را انداخته بود. سیندی که کنار پدربزرگش لم داده بود. سیندی سه ساله در حال شنا در استخر خالی. سال بعد، در حالیکه واقعا شنا م کرد. همینطور سال به سال تا پنج سالگی عکس ها ادامه داشت. جیل می توانست آن زمان را به یاد بیاورد که سیندی مدام می پرسید "چرا" و زود به گریه می افتاد. عکسی از سیندی کنار پیانو، که حالا نگاه کردن به آن برایش خیلی دردناک بود. با اینکه جیل با دیگر شاگردانش صبور و پرطاقت بود،اما وقتی سیندی پشت پیانو می نشست، رفتارش ظالمانه می شد. وقتی سیندی از تمرین کردن طفره می رفت یا از خستگی به خودش می پیچید، سرش داد می کشید و صدای نازک او را مسخره می کرد. انقدر به دختر کوچکش سرکوفت می زد تا در نهایت به گریه ما افتاد.
حالا دیگر جیل نمی توانست به پیانو نگاه کند. وقتی پیانو را نگاه می کردف سیندی را می دید که با چشمان پر از اشک، به کلیدها خیره شده است. جیل دیگر نمی توانست به طرف پیانو برود، برای همین به والدین شاگردان پیانوش اطاع داده بود که تا اطلاع ثانوی کلاس ها تعطیل است. آنها هم بجای اینکه ناراحت شوند، به نظر می رسید خلاص شده اند.
- جیل؟
صدلی ظریفی از درگاه به گوش رسید.
- فکر نمی کنی که وقتشه این آلبوم ها را کنار بگذاری؟
جیل سر بلند کرد و خواهرش را دید. کارلو هنوز با پیراهن خواب بود، آهسته آمد داخل اتاق و کنار جیل نشست.
- من سر او داد زدم!
جیل زار زار گریه می کرد: در حالیکه هیچ احتیاجی به فریاد نبود!
سرش را با خجالت و نفرت تکان داد.
کارلو خیلی جدی گفت: ا؟ پس تو چند داد هم زده ای؟... پس اصلا مادر خوبی نبوده ای!!... جیل! چی تو کله ات است؟ تو هم یک آدم هستی، که ممکنه مثل بقیه آدمها اشتباه کنه! همه ی ما، بعضی وقتها، وقتی نباید، داد می زنیم. این کار گناه نیست.
کارلو ساکت شد. مستاصل به اطراف اتاق نگاه کرد.
- می دانم که دارم مثل مامان حرف می زنم... ولی جیل، او رفته است. مهمترین مطئله این است که تو هر می توانستی، کرده ای. تو بهترین مادری بودی که می توانستی باشی! یا مسیح!... دارم حرفهای خودت را به خودت تحویل می دهم! یادت هست چند وقت پیش، این حرفها را خودت به جنیفر می زدی؟ گفتی مهمترین چیز این است که او سیندی را دوست داشته و سیندی هم این را می دانست؟ اینکه او بهترین خواهر بزرگتری است که هر کسی دلش می خواهد داشته باشد؟... چرا این حرفها را به خودت نمی زنی؟
چرا قبول نداری که خودت هم بهترین مادری هستی که یک دختر کوچولو، می توانست داشته باشد؟ جیل! تو را به خدا! این روزها چند تا بچه وجود دارند که مادرشان همیشه خانه باشد؟... سیندی یک دختر خوش شانس بود. یک دختر کوچولوی خوش بخت!
کارلو وقتی چشمش به جیل افتاد، حرفش را قطع کرد، بعد آهسته گفت:
- خیلی خوب! چون نتوانستم منظورم را درست بیان کنم، اعدامم نکن! خودت می دانی منظورم چیه!
جیل آهسته سرش را تکان داد، آلبوم های عکس هنوز روی پایش بودند، صفحه آخر هنوز باز بود. به صورت ظریف خواهر کوچکش نگاه کرد. از کمبود خواب، چشمانش پف آلود بود. به آرامی آلبوم ها را از روی پایش برداشت و کنار گذاشت.
- از من چه انتظاری داری؟ یعنی همه چیزهای مربوط به او را فراموش کنم؟ آلبوم ها و خاطراتم را کنار بگذارم و وانمود کنم که او هیچوقت نبوده است؟
کارلو سرش را تکان داد. نجوا کرد:
- نه!... نه جیل، هیچکس از تو نمی خواهد که سیندی را فراموش کنی، فقط خودت را هم فراموش نکن! تو باید به زندگی ادامه بدهی، تو یک خانواده داری که دوستت دارند و یک شوهر خو که عاشقت است، ما همه...
جیل غمگین خندید..
- صدات درست مثل مامان شده!
کارلو هم خندیدفبعد به گریه افتاد:
- خودم می دانم.
- مامان هم بد کسی نیست برای اینکه صدایت شبیه اش باشد.
جیل خواهرش را بغل کردف بعد بلند شد و جعبه ی چرمی آلبوم ها را برداشت و اهسته گفت:
- حق با توست!
رفت طرف دیگر اتاق آلبوم ها را در آخرین طبقه کتابخانه گذاشت. قبل از اینکه به طرف خواهرش برگردد، نیروی جدیدی در خود حس می کرد.
- منه خیلی خوش بخت هستم که تو رات دارم، اما دیگه وقتش است که به نصیحت خودت عمل کنی و برگردی سر زندگی خودت به اندازه کافی به خاطر من، از کارت افتاده ای!
کارلو سر تکان داد.
- حرفهایت را قبول دارم، خودم هم چند روز گذشته به این موضوع فکر می کردم. حال تو هم بهتر شده، تو جک و جنفر را داری. در ثانی من به اندازه ی یک تلفن زدن از تو فاصله دارم، اگر به من نیاز داشتی...
- باشه زنگ می زنم، نگران نباش حالا کی می خواهی برگردی؟
- چهارم جولای، بعد از تعطیلات آخر هفته، چطوره؟
جیل به علامت موافقت سر تکان داد، گفت:
- من برای پیاده روی می روم.
- می خواهی باهات بیام؟ فقط چند لحظه طول می کشه تا لباسم را عوض کنم...
- نه، ممکنه کارم طول بکشه.
جیل ناگفته عذرش را خواست و کارلو هم اصرار نکردف وقت برگشتن به نیویورک بود، نه به این دلیل که جیل با او همکاری نمی کرد، نه، فقط به دلیل اینکه دیگر بهتر بود تنها باشد.
............................................
جیل به ردیف های کوتاه بوته ها نگاه کرد. اطراف نیمکت سبز رنگ، علفها لگد مال شده بود، او می دانست که کارلو حق دارد. این زمان، زمان حال است! زمان کنار گذاشتن چیزهایی که دیگر گذشته، به قول ستوان کل، وقت شروع مجدد زندگی است که قبلا با هم داشته اند و فقط یک راه برای این بازگشت وجود داشت:
یافتن مردی که آنها را از هم جدا کرده بود.
همانطور که پشت نیمکت، بین درختها قدم می زدف تصمیمش را گرفت. دیگر نقش مادر ناراحتی که دایم در خاطرات گذشته اش سیر می کرد، بس بود. حالا باید در نقش یک کارآگاه ظاهر می شد و مدارک را جستجو می کرد.
جیل روی زمین زانو زد و دستش را روی خاک نرم کشید، احساس کرد آنجا نقطه ای است که دخترش جان داده بود. سنگینی غریبه ای را که رویش افتاده بود را حس می کرد. جیل به بوته های مقابلش نگاه کرد دستانش را بی اختیار دراز کرد و شاخه ها را گرفت مطمئن نبود واقعا دنبال چه می گرددف اما مصمم بود آنقدر بگردد تا پیدا کند چشمانش بین بوته ها و زمین در گردش بود. پلیس با آنکه نهایت تلاشش را می کرد، چیزی پیدا نکرده بود. همه چیز محرمانه و سرنخ مهم محسوب می شدف ه در واقع به هیچ هدایتشان کرده بود. او به آنها این همه وقت داده بود و آنها- با عرض معذرت و توصیه به بردباری بیشتر- نتوانسته بودند چیزی پیدا کنند. هرگز هم نمی توانستند مرد مورد نظر را پیدا کنند. خودش باید این کار را تمام می کرد، مهم نبود چقدر طول بکشد. اواخر ماه ژوئن بود، قتل در سی آوریل رخ داده بود. چیزی هم تا چهارم جولای نمانده بود. بلند شد و آخرین نگاه را به اطراف پارک کوچک انداخت. وقت تلف کردن، کافی بود.
شصت روز به پایان رسیده بود.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#15 | Posted: 6 Aug 2013 15:32
فصل یازده:
جیل بیشتر تعطیلات آخر هفته را در حال مطالعه ی هر مقاله ای بود که راجع به رفتارهای منحرف جنسی، به دستش می رسید. تازه می فهمید که دنیا پر است از آدمهایی با تمایلات جنسی غیرطبیعی و غیرعادی! کسانی که دسته جمعیف در قبرستانها یا کلیساها، به اعمال نامشروعشان می پردازند کسانی که با حیوانات یا محارمشان نزدیکی می کنند. برای اولین بار در عمرش معنای اصطلاحات متداولی مثل همجنس بازی، سادیست و مازوخیسم را متوجه شد.
در نهایت تعجب و اشمئزاز، دریافت که امریکا پر از دیوانه هایی است که دوست دارند به اجساد مردگان تجاوز کنند و یک عده حیوان پست هم از تجاوز به بچه ها، لذت می برند!! تجاوز به بچه ها!
مقالات، حرفهای ستوان کل را تایید می کرد. متجاوز، در اغلب موارد مذکر و جوان بود. اکثر آنها از زنان نفرت داشتند و یا می ترسیدند. آنها از خودشان هم متنفر بودند و از کشف امیال تامشروع و غیرطبیعی شان، وحشت داشتند. معمولا در کودکی مورد تجاوز و سوءاستفاده جنسی واقع می شدند و کم کم تبدیل به هیولا می شدند. انگار مقدر شده بود که خودشان تبدیل به شخصی شوند که روزی ازش وحشت داشتند. با گذشت زمان، آزار و اذیت های کوچکشانف بزرگ می شد.
از دست مردم برای این افراد، کاری برنمی آمد و برای حفظ خودشان از دست این افراد، اصلا کاری برنمی آمد! مردانی ه قربانی هایشان را از بین دختران کوچک، انتخاب می کردند، مشخصا ساکت و ترسو بودند. اغلب هم به خاطر همین ترسشان، قربانی هایشان را می کشتند. گرچه دیوانه هایی هم وجود داشتند که فقط به علت هیجان، آدم می کشتند.
در طی سالها، واکنش های اجتماعی در برابر این انحرافات جنسی داشت عوض می شد. و از محکومیت های طولاتی اشد مجازات به پذیرش نسبی و قبول این معضل، تغییر می کرد. در حال حاضر، هر آدم بالغی مجاز بود که در خانه ی شخصی اش، هر کاری دلش خواست، انجام دهد. حتی تشکیل اماکن خاص این اعمال قبیح، کم کم در اذهان عمومی، مورد قبول واقع می شد.
حتی بیمار جنسی روانی که به هر دلیلی، بی توجه به سن قربانی هایش به آنها تجاوز می کرد و زندگی شان را تباه می کرد، مورد بازخواست واقع نمی شد. امروزه همدردی با این افراد مزخرف بیشتر شده بود و دیگر آنها را در جبس های طویل المدت نگه نمی داشتند. تمام روزنامه ها و مجلات هفتگی، به این بی عدالتی آشکار، اعتراف می کردند.
جیل روی صندلی دسته داری در اتاق نشیمن نشسته بود و کوهی از روزنامه، پایین پایش ریخته بود. یک فنجان قهوه و تعدادی مجله و روزنامه روی پایش به چشم می خورد. داشت در ذهنش مطالبی را که در روزنامه ی تایم و نیوزویک خوانده بود، مرور می کرد. گزارش راجع به دختری دوازده ساله، ساکن کانادا نوشته شده بود پدر بزرگ این دختر مهتم به تجاوز و سوءاستفاده جنسی از او، بود اما قاضی پرونده، پس از یک سری سوال و جواب از دخترک، متهم را آزاد کرده بود. فقط به دلیل اینکه دختر بچه نتوانسته بود تاریخ آخرین باری را که به کلیسا رفته بود، به یاد آورد! قاضی ادعا کرده بود چون این بچه در محیط مذهبی رشد نکرده است پس اهمیت قسم خوردن را نمی فهمد و از آنجا که دخترک تنها شاکی شاهد پرونده بودف متهم را آزاد کرده بودند.
جیل سه بار این مطلب را خواند تا مطمئن شود که درست فهمیده است. اصلا نمی توانست باور کند. وقتی بالاخره مطمئن شد که آنچه را خوانده، حقیقت داشته است، مجله را از روی پایش پایین گذاشت و به جک که روی کاناپه نشسته و در حال مطالعه یک رمان جاسوسی بود، نگاه کرد.
گزارش به سادگی به این نتیجه می رسید که بچه ها از دیگر تفراد کم اهمیت تر هستند و منحرفین جنسی خاطی، در نهایت آزاد می شدند!
داستان دیگر راجع به زنی بود که قبلا دو بچه اش را کشته بود- بچه ی هفت ماهه اش را در وان حمام خفه کرده و به دیگری به زور سم خورانده بود- و حالا به دلیل قتل دختر سه ماه اش بر اثر سهل انگاریف گناهکار شناخته و به کمتر از دو سال زندان، محکوم شده بود! زنک قسم خورده بود ه اگر آزاد شود، بچه های بیشتری به دنیا می آورد و می کشد و هیچکس هم غیر از خدا، نمی توانست او را از داشتن بچه های بیشتر منع کند!
جیل دوباره، مجله را پایین گذاشت و درباره چیزی که خوانده بود به فکر فرو رفت. با خودش فکر کرد کشتن بچه ها به خصوص اگر بچه های خودت باشند، انگار کار اشتباهی قلمداد نمی شود!! باز هم حق بچه ها کمتر از بقیه ی مردم بود. قاتل سه بچه ی بی گناه و بی دفاع، فقط به دو سال زندان محکوم شده بود!!
در سان دی نیویورک تایمز هم ماجراهی مشابهی نوشته شده بود. مردی ه به زنش شلیک کرده و او را کشته بود به همان مدتی که مادر قاتل سه بچه ی بی گناه باید می گذراند، محکوم شده بود. چون مردک واقعا از کارش پشیمان شده بعید بود دیگر از این کارها بکند!!
اما در یکی از روزنامه ها دو مطلب بود که با بقیه داستان ها فرق داشت. مردی در فلوریدا، دو پسر جوان را که قصد دزدی از مغازه اش را داشتند، با شلیک گلوله کشته بود.
البته، در واقع او یکی از جوانانی که اسلحه رغا به طرفش نشانه رفته بود تا صندوق را برایشان باز کند، کشته بود و بعد اسلحه به دست، سراغ پسر دومی رفته بود که از وحشت می لرزید و جوانک از ترس، خودش به مغزش شلیک کرده بود.
مغازه دارف حالا تبدیل یه قهرمان محلی شده بود و در مصاحبه هایش از مردم می خواست ایستادگی کنند.
در ماجرای دیگر، گروهی از مردم خشمگین نیویورک، بعد از اینکه شاهد قتل یک مغازه دار پیر و دوست داشتنی بودند خودشان قاتل را گرفته و بعد از کشتن قاتل، تازه به پلیس زنگ زده بودند.
جیل هر دو داستان را با مخلوطی از کنجکاوی و تحسین، بار دیگر خواند.
صدلی جک ناگهان بلند شد: حالت خوب است؟
جیل سرش را بالا گرفت و جک را دید که به او خیره شده، کتاب روی پایش باز بود.
جیل جواب داد: آره، چطور مگر؟
- داشتی می لرزیدی.
- من؟
شانه هایش را بالا انداخت و روزنامه ها را جمع کرد.
جک به ساعتش نگاه کرد و گفت: تقریبا نصفه شب است، فکر کنم دیگه باید شب به خیر بگویم، تو هم می آیی بخوای؟
- نهف من منتظر جنیفر می مانم.
- چرا؟ مگر او با ادی نیست؟
- باشه، منتظرش می مانم. شاید وقتی آمد دلش بخواهد با کسی حرف بزند، در ضمن می دانی که تا وقتی مطمئن نشوم او برگشته، خوابم نمی برد.
جک با ملایمت گفت: شاید خودت آن کسی هستی که دلش می خواهد حرف بزند. از اینکه کارلو فردا برمی گردد ناراحتی؟
- نهف دیگر وقتش بود.
- وقت خیلی چیزهاست!
جک به طرف جیل رفت و دستش را گرفت.
- وقت این است که دوباره دوستانمان را ببینیم.
- می دانم...
- لورا و مایک دوباره ما را برای شام هفته بعد، دعوت کرده اند.
- در مورد این هفته، متاسفم. اصلا حوصله جشن ندارم.
- می فهمم، آنها هم می دانند. منهم دوست ندارم به جشن بروم اما یک شام خودمانی با دوستانمان به نظر نمی آید ضرری داشته باشد.
- شاید!
جک کنار جیل نشست، آهسته گفت: جیل، دوستت دارم!
- من هم دوستت دارم.
جک کنجکاوانه پرسید: حالت چطور است؟ واقعا چطوری؟... به من نگاه کن سعی نکن چیزی را از من مخفی کنی.
- من هرگز چیزی را از تو مخفی نمی کنم- روزنامه ها را محکم تر در دامانش فشار داد- من چطورم؟ چی می توانم بگویم؟... خیلی تنها هستم... بیش از هر زمان دیگری تنها هستم. دلم برایش خیلی تنگ شده...
جیل به چشمان جک که از اشک پر شده بودف نگاه کرد. جک سرش را به طرف دیوار برگرداند.
حالا جیل، حرفهایش را به خودش تحویل می داد:
- به من نگاه کن. سعی نکن چیزی را از من محفی کنی!
جک با صدای خسته و گرفته ای گفت: منهم دلم برایش تنگ شده است.
- تو کارت را داری، این ذهنت را مشغول می کند.
- بله نجات زندگی حیوانات کار قابل احترامی است. اما روزهایی هست که پدری با دخترش، گربه کوچکی را که زیر ماشین رفته با خود می آورندف برایم خیلی سخت است که به گربه توجه کنم. دایم آرزو می کنم کاش وقت بیشتری را با دختر کوچکم می گذراندم از این نظر تو خیلی خوش شانس بودی، تو بیشتر وقتت را با او می گذراندی. البته می دانم که همین موضوع، حالا زندگی را برایت تلخ کرده است.
جک سرش را تکان داد، پس از مدتی گفت:
- کارم را دوست داشتم!
- منظورت چیه؟
- یعنی بیشتر از این نمی توانم به این کار ادامه دهم.
- اما جکف تو که همیشه به کارت عشق می ورزیدی!
- می دانم. اما بعد از اتفاقی که افتاغد، خیلی سخته ه تمام تلاشت را بکنی که مثلا گربه ای زنده بماند. خدایا! آنها فقط حیوان هستند.
بعد از چند لحظه سکوت، دوباره جک به صدا درآمد.
- گرچه چند روزی است، سگ کوچک و جذابی حسابی سرم را گرم کرده است... و به جهنم ه سرم شلوغه! احتمالا به خاطر این همه تبلیغ، همه فکر می کنند تنها دامپزشک منطقه ا@@@، من هستم.
- درباره آن سگ کوچولو، تعریف کن.
- او دورگه است. نیمی پودل و نیمی پکین گس، با تلفیقی از صدای هر دو نژاد، یک موجود کوچولو و خوشگل به رنگ زردآلو است و مثل اغلب دورگه ها خیلی باهوش است. تو حتما پودل دیده ایف این یکی محشر استف البته نه شبیه پودل است و نه شبیه پکین گس! یشتر شبیه یک خروس جنگی پشمالو است.
جک ساکن شد و به جیل لبخند غمگینی زد:
- انگار آن کسی که دلش می خواست حرف بزند، من بودم!
- عالیه، من گوش دادن را دوست دارم.
- یکی از مشتریانم این سگ را که تازه به دنیا آمدهف به من هدیه داد.
- یعنی تو واقعا این سگ را می خواهی؟ تو که8 همیشه می گفتی در محل کارت به اندازه کافی حیوان می بینی!
- این یکیف چیز دیگری است... نمی دانم. چیزهایی هست که باید درباره اش فکر کنم.
- توله سگ! کارش از یک بچه هم بیشتر است.
- با همدیگر از پسش برمی آییم.
چند لحظه ای هیچکدام چیزی نگفتند.
عاقبت جیل محتاطانه گفت: تو نمی توانی بچه ات را با چیز دیگری جایگزین کنی!
- می دانم.
- بهتره بحث در این مورد را بگذاریم برای بعد.
جک شانه های همسرش را نوازش کردف دستان جیل را گرفت و گفت:
- من می روم بخوابمف با من بیا.
در صدایش، سوال و تمنا موج می زد.
جیل به چشمان شوهرش خیره شد: من هنوز آمادگی ندارم. لطفا عصبانی نشو.
- چرا عصبانی شومف من مرد صبوری هستم.
- دوستت دارم.
جیل با خودش فکر کرد، جک سزاوار بهترین هاست.
- می دانم که دوستم داری، تا دیر وقت بیدار نمان.
جیل به او که اتاق را ترک می کرد، نگریست. در فکر بود که شوهر سابقش مارک اگر جای جک بود چطور با این فاجعه کنار می آمد.
احتمالا فورا سراغ مشروب خواری می رفت و در آغوش زنان دیگرف گم می شد. ازدواج آنها همیشه با رنج توام بود. مارک اغلب اوقات می پرید در ماشین متالیکش جیل و خاطراتش را در مشروب و زن مدفون می کرد. به احتمال قوی، احساس غمخواری اش را اصلا مثل جکف بروز نمی داد.
جیلف می توانست جک را مجسم کند که الان لباسهایش را در آورده و بدن نیرومندش برهنه است. آنها از موقعی ه سیندی مرده بودف عشق بازی نکرده بودند. روابط زناشویی با جک همیشه خیلی راحت و بی دغدغه بود. اما احتمالا بهترین امتیاز مارک مهارتش در عشق بازی بود. مارک واقعا ارزش زنان را می دانست و متاسفانه جیب پی برده بود که او قدر هر زنی را می داند و از وقتی این موضوع را فهمید، احساساتش حسابی لطمه خورد.
اما جک، بیشتر ثابت قدم و وفادار بود تا شیفته و پرهیجان! او خیلی حساس و خجالتی بود گاهی هم شوخ و سرزنده می نمود اما بعد از گذشت نه سال از ازدواجشان، هنوز روابط گرم و مشتاقانه ای داشتند.
اما همه این حرف ها مربوط به قبل از سی آوریل بود. قبل از آنکه فریبه ای پشت بوته ها کمین کرده باشد، با امیال منحرف و کثیفش، عشق و علاقه ی آنها را بدزدد. جیل آنقدر نشست تا صدای ماشین ادی که جلوی در متوقف شد، را شنید و مطمئن شد که جنیفر سلامت به خانه رسیده است. بعد روزنامه هایش را جمع کرد و رفت طبقه بالا به اتاق خوابشانف وقتی کنار جک خوابید، او خواب خواب بود. جیل در تاریکی انقدر به صورت شوهرش خیره شد تا پیچ و خم های صورت او را که با لب های باز خوابیده بود، تشخیص دهد. با خودش فکر کرد، جک مرد مطئول و زحمتکشی است، با اینکه اعتراف نمی کرد، اما تمام دلگرمی اش به وجود جک بود.
جیل سرش را روی بالش گذاشت و به سقف خیره شد. با خودش فکر کرد. شوهرش بدون وجود او راحت تر است.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#16 | Posted: 6 Aug 2013 15:37
فصل دوازده:
وقتی صدا را شنید، در خواب بود.
جیل مطمئن بود یکی پشت در است، اما نه زنگی به صدا درآمد و نه کسی در زد! بعد یک صدای بلند آمدف چند لحظه طول کشید تا جیل فهمید که صدای شکستن شیشه بود. در رختخواب نشست، جک کنارش نبود. صبح شده بود و به نظر می رسید که در خانه تنهاست. نگاه سریعی به ساعت بالای تخت انداخت، ساعت ده بود. افکارش مختلفی به ذهنش هجوم آورد. ساعت حرکت اتوبوس کارلو، هشت و چهل و پنج دقیقه بود، پس جک حتما رفته بود تا کارلو را به ایستگاه برساند. ساعت نه هم جنیفر با پدرش سرکار می رفت. پس همه رفته بودند.
واقعا با این همه سر و صدا خواب مانده بود؟ شاید آنها سعی کرده بودند که بیدارش کنند اما موفق نشده اند؟ ذهنش با این این همه فکر و دغدغه خسته شد.
جنیفر تا ساعت دو بعد از ظهر برنمی گشت، باید در این مورد با او صحبت می کردف در تعطیلات تابستان، برای خانه آمدن خیلی دیر بود.
از رختخواب بیرون آمد و به سمت پنجره رفت. پرده هایی آبی را کنار زد و بیرون را نگاه کرد.
حرکاتش کند بود، ذهنش به سختی می توانست تمرکز کند. خواهرش بدون خداحافظی با او رفته بود.
دوباره صدای شکستن شیشه، شنید. یخ زد. یک می خواست وارد خانه شود. برای مدتی طولانی سرجایش خشک شد. مطمئن نبود باید چه کار کند؟ یکی در خانه بود. اگر او را پیدا می کردند، چه می کردند؟ در مقاله ای که اخیرا خوانده بود، پیرزن صاحبخانه وقتی با دزدی که به خانه اش آمده بود، مواجه شد، به وسیله دزد کشته شد. دزد قاتل تنها به پنج سال زندان محکوم شده بود.
جیل به دستگاه تلفن خیره شد. در فکر بود که وقت تلفن زدن به پلیس را دارد یا نه؟ چشمش به دکمه ی نقره ایف بالای تلفن افتاد. زنگ خطر! این دکمه به زنگی که مستقیما در مقر پلیس به صدا در می آمد، وصل بود. در صورت به صدا در آمدن زنگ، آنها فورا به آنجا می آمدند وقتی جک بعد از سرقت خانه شان، این زنگ را نصب کرده بود جیل معترض شد که " آنها دیگر برنمی گردند" اما مثل اینکه برگشته بودند.
جیل شنید که یک نفر با قفل در ورودی ور می رود، می دانست فقط چند لحظه طول می کشد تا هر کس هست داخل شود و چند دقیقه ی بعد روی پله ها خواهد بود. او وقت داشت که دکمه ی خطر را فشار بدهد. ولی احتملا صدای زنگ خوشخراش آن، دزد را می ترساند. رفت به طرف زنگ، ولی وقتی فهمید که اصلا دلش نمی خواهد دزد را فراری دهد. نفس در سینه اش حبس شد. با خودش فکر کرد:" شاید این همان مردی باشد که سیندی را کشته است!"
شاید ستوان کل وقتی گفت که بعید است قاتل سیندی همان شخصی باشد که از خانه شان سرقت کرده، اشتباه کرده بود. یکی از مشخصاتی که پلیس از قاتل انتظار داشتف این بود که آن مرد قبلا هم به دلایل دیگری در زندان افتاده باشد. پس امکان داشت! " خدایا! هر چیزی امکان دارد!" جیل نفسش را در سینه حبس کرد، بهتر بود بی سر و صدا منتظرش می ماند.
ناگهان صدای کسی که در طول راهرو می دوید، شنید
جنیفر داد زد: مامانف این صدای چیه؟
جیل به دخترش که روی پله ها، ایستاده بود، زل زد.
- تو خانه چه می کنی؟
- خواب ماندم، برای سر کار رفتن دیر شده بود. به بابا زنگ زدم، او گفت می توانم به جایش بعد از ظهر بروم.
در صورت جنیفر ترس نمایان بودف دوباره پرسید: مامان، این صدای چیه؟
پس او خانه تنها نبود، جنیفر آنجا بود. حالا دیگر نمی توانست منتظر دزد بماند، باید از بچه اش حمایت می کرد. لحظه ای بعد، صدای در ورودی را شنید. زیر لب غرغر کرد: خدای من!
بعد دست جنیفر را محکم گرفت، سرش داد کشید: زود باش!
دست دخترش را می کشید و در راهرو می دوید. مطمئن نبود باید کدام طرف برود به سمت چپ نگاه کردف بعد فورا به سمت راست پیچید جنیفر دور خوش می چرخید و روی پاهایش کشیده می شد، به نفس نفس افتاده بود.
جیل همچنان می دوید و او را هم با خود می کشید جنیفر در طول راهرو کشیده می شد. بعد از ترس و وحشت به گریه افتاد. مادرش فورا بهش توپید: ساکت باش!! وحشت اش از دو مردی که فورا متوجه شده بود یکی از آنها جوان با موهای قهوه ای روشن است، و از پله ها بالا می آمدند، شدت می یافت. جیل دخترش را هل داد در اتاق خواب و در را محکم بست. سر جنیفر داد زد: بیا کمک! دو زن صندلیف بعد میز کوچکی را پشت در کشاندند. جیل فورا دستور داد:
- زنگ خطر را فشار بده!
جنیفر سمت دکمه دوید، جیل هم میز توالت سنگین را از مقابل تخت می کشید تا راه اتاق خواب را سد کند. جنیفر درست در لحظه ای که مردان شروع به کوفتن در کردندف دکمه را فشار داد. جیل دخترش را دوباره کشید و به حمام برد، در کابینت زیر دستشویی را باز کرد و او را هل داد آنجا، دستور داد: همین جا بمان!
از اینکه چقدر راحت دخترش آنجا جا شده بود، تعجب کرد.
- تکان نخور، صدا هم نده، الان است که یکی بیاید کمکمان.
سعی کرد به جنیفر قوت قلب بدهد، این خیلی مهم بود که جنیفر تا وقتی کسی به کمکشان نیامده، در امان باشد. بعد جیل کشوها را توده کرد رویهم و قبل از اینکه کسی داخل اتاق شود، دوباره دکمه ی خطر را فشار داد. بعد شروع کرد به جیغ کشیدن و کمک خواستن، مطمئنا مردم صدای فریادشان را می شنیدند و یکی برای نجاتشان می آمد. به دکمه ی خطر خیره شد. پلیس کجا بود؟ جیل به اسباب و اثاثیه ای که جلوی در اتاق خواب جمع کرده بود، نگاه کرد، می دانست فقط چند دقیقه طول می کشد تا دزدها در را بشکنند. دوباره شروع کرد به جیغ زدن و وقتی دید در اتاق خواب دارد باز می شود، از این کار دست کشید. صدای ضربات دیوانه وار را می شنید، سریع دوید داخل حمام و در را قفل کرد. قفل حمام تا آمدن پلیس می توانست آنها را حفظ کند، اما می دانست مدت زیادی نمی تواند دوام یاورد. یک ضربه ی محکم و در اتاق باز شد. او به پنجره حمام نگاه کردف شاید می توانستند بچرند، اما حتما صدمه شدیدی می خوردند. بالاخره تصمیم گرفت ریسک کند و منتظر بماند تا آن دو دیوانه که حالا موفق شده بودند در اتاق خوابش را بشکنند، برسند. به اطرافش نگاه کرد تا چیزی پیدا کند و با آن شیشه ی پنجره را بشکند. اما چیزی نبود. مردها پشت در حمام داشتند می خندیدند و با صدای بلند حرف می زدند و با هم شوخی می کردند که کدامشان افتخار شکستن در را داشته باشد!
جیل با عجله رفت سمت جعبه ی داروها و تیغ اصلاح جک را بیرون کشید. پشت در منتظر ماند تا اگر در باز شود، با تیغ حمله کند. یکی از مردها با تقلید مسخره ای از صدای بچه ها گفت:
- یوهو!! بیا بیرون! هر جا هستی بیا بیرون!
وقتی رفیقش شروع به عقب زدن اسباب و وسایل جلوی در کرد. مرد اول- همان که جوان بود و موهای قهوه ای روشن داشت- جلوی کابینت دستشویی و دستش را دراز کرد تا در کوچک را باز کند جیل ناگهان به او حمله کرد. دستانش دنبال سر مرد می گشت، ناگهان سر مرد را عقب کشیدف تیغ برهنه، خطی مثل رد جوهر قرمز روی گردن مرد کشید. خون جوشید، چشمان مرد از درد گشاد شده بود و مردم دوم- که حالا جیل فهمید او هم جوان است و همان رنگ موی اولی را دارد- دوید تا به دوستش کمک کند. ناگهان دستان قوی او کمر جیل را گرفت و او را در هوا بلند کرد و وحشیانه به زمین کوفت. جیل یکی از پاهایش را بلند کرد و محکم به عقب پرتاب کرد. یک لگد محکم، میان پاهای مردی که او را گرفته بود، زد مرد از درد شدید و ناگهانی نعره زد. دستانش جیل را رها کرد. جیل دور خودش چرخید و با تیغ ضربه ای به مرد زد. خون از گلوی مردک به دیوار مقابل پاشید بعد جیل، اسلحه ای را که در حیت کشمش روی زمین افتاده بود برداشت و به سمت سر مردان نشانه گرفت. ماشه را سه بار پشت سر هم کشید و وقتی هیچ نشانه ای از زندگی در صورت مرد ندید، به آهستگی بالای سر مرد دوم رفت و به او هم شلیک کرد. بعد تفنگ را کف اتاق پرت کرد.
- مامان!
جیل صدای گریانی را از زیر دستشویی شنید، دوید جلو و در را باز کرد و دخترش را در آغوش کشید. دستانش را دور بدن بچه اش حلقه کرد و از سر آسودگی چشمانش را بست. دخترش را روی دامانش عقب و جلو تکان می داد، لباس خوابش غرق در خون بود. هر دو آنها به آرامی با هم عقب و جلو می رفتند جیل پشت سر هم با آهنگ یکنواختی تکرار می کرد: من نجاتت دادم.
بعد به بچه اش نگاه کرد، در آغوشش سیندی بود نه جنیفر! سیندی را محکم بر سینه اش فشرد.
- من بچه ی زیبایم را نجات دادم.
جیل ناگهان از خواب پرید و به ساعت بالای سرش نگاه کرد. چند دقیقه به هفت مانده بود. جک کنارش خواب بود. دستش را به آرامی دراز کرد و زنگ خطری را که اصلا به صدا در نیامده بود را خاموش کرد.
همه اش رویا بود.
اما رویاهایش با همیشه فرق داشت. تا حالا رویاهایش بی نتیجه و مملو از ناامیدی بود و از اینکه نمی توانست کاری کند، تبدیل به کابوس می شد. پریشب خواب دیده بود که با قاتل دخترش روبرو شدهف اما قادر به هیچ حرکتی نیست. نمی توانست برای گرفتن انتقام، یک قدم به جلو بردارد. بدنش غرق عرق سرد می شد و سر و قلبش می تپید. اما حالا عجیب احساس آرامش می کرد. همان احساسی که شب قبل وقتی درباره مغازه داری در فلوریدا که دزدها را در مغازه اش کشته بود، خواند، حس می کرد.
جک کنارش تکان خورد. جیل به او که بین خواب و بیداری بود، زل زد. آیا او هم چنین رویاهایی داشت؟
جیل به جلوی لباس خوابش نگاه کرد، هیچ لکه ی خونی به چشم نمی خورد. بلند شد و به حمام رفت. درون وان دراز کشید به کاغذ دیواری های شاد نگاه کرد. دستش را درون وان تکان داد. چند دقیقه بعد وقتی داشت خودش را خشک می کرد، خونی را که به دیوار پاشیده بود، به یاد آورد و در رویایش که در آن دختر کوچکش را نجات داده بود، غرق شد.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#17 | Posted: 6 Aug 2013 15:48
فصل سیزده:
در چند هفته ی بعدی، خانواده ی والتون کارهای عادی شان را از سر گرفتند. جیل هنوز صبح های زود، قبل از همه، بیدار می شد و برای شوهر و دخترش صبحانه درست می کرد و وقتی آنها می رفتند، نظافت می کرد. جک و جنیفر- که دستیار پدرش شده بود- سرکار می رفتند. جیل اول میز آشپزخانه را تمیز می کرد، بعد به طبقه بالا می رفت و رختخواب ها را مرتب می کرد و کمی گوشت برای پختن غذا از فریزر در می آورد.
بعد می رفت سراغ روزنامه ی صبح و نقشه نیوجرسی را هم مقابلش پهن می کرد. توصیه ستوان کل را که گفته بود برای پیروزی در هدفشان، باید فرض می کردند قاتل سیندی همان اطراف است را به خاطر داشت. اگر قاتل جایش را عوض می کرد، امیدی نبود که پیدایش کنند. جیل در ذهنش می دید که مرد جوان با موهای بلوند تیره که به دختر شش ساله اش تجاوز کرده و او را کشته بود، همان جا زندگی می کند و آنها او را راحت به چنگ می آورند.
او احتمالا در نیوجرسی زندگی می کرد. شاید هنوز در منطقه ی لیوینگستون باشد. تصمیم گرفت روی همان ناحیه ای که پلیس گفته بود، تمرکز کند: ایست ارنج، شاید هم نیوارک، خیابانهایی که قاتل می توانست راحت گمنام باقی بماند. محله هایی که عبارت "بدون آدرس ثابت" را یدک می کشید. البته چنین عباراتی بیشتر مناسب روزنامه ها بود تا پلیسف اما جیل نباید ناامید می شد.
با اینکه تصمیم خودش را گرفته بود، اما می ترسید. او یک غیرحرفه ای بود. پلیس که حرفه اش این بود نتوانسته بود، چیزی پیدا کند. ستوان کل اطلاعات جدیدی نداشت و صبر جیل هم سر آمده بود.
آن روز صبح- هجدهم جولای- تصمیم گرفت که نقشه اش را کنار بگذارد و خودش به خیابانها برود.
مگر پدر شارون تیت نبود که با ریشهای بلند و لباس هیپی ها، برای یافتن قاتل دخترش در کلبه ای مخروبه در سان استریپ زندگی می کرد؟
جیل هم همانکار را می توانست بکند.
جک سر صبحانه چانه اش گرم شده بود، انگار احساس رضایت از شغلش را دوباره بازیافته بود. داشت تعریف می کرد:
- دیروز یک سگ ژرمن شپارد به کلینیک آورده بودند، خیلی بامزه بود. سگه برای نگهبانی تربیت شده بود، اما آرام ترین سگی بود که من تا حالا دیده بودم. تصورش هم سخت بود که بتواند کسی را گاز بگیرد.
جنیفر با خنده پرسید: کجاش بامزه بود؟
جیل از آن سوی میز، به شوهرش نگاه کرد. تلاش می کرد حواسش را جمع کند اما حواسش بیشتر پشت رل ماشینش بود.
- خوب، ظاهرا خانه شان دزد آمده بود، همه در خواب بودند سگه هم طبقه پایین جلوی در خوابیده بوده، سراسر شب همه جا در سکوت بوده است صبح روز بعد وقتی آقا و خانم سیمسون به طبقه پایین می روند، متوجه می شوند که نصف خانه شان نیست و سگ لعنتی هم آنجا نشسته و دم تکان می دهد. دیشب حتی یک پارس کوچک نکرده در این بین دزدها خانه را خالی کرده بودند. آنها به پلیس زنگ زدند و وقتی پلیس یک مامور فرستاده آنجا، می دانی چی شد؟... سگه پلیس را گاز گرفته بوده!
جنیفر از شادی، جیغ کشید. اما جیل همانطور به جک زل زده بود، هیچ عکس العملی نشان نداد جنیفر با لحن سردی پرسید:
- مامان؟ به نظرت بامزه نبود؟
- چی؟... متاسفم! ذهنم خیلی مشغول است. درست نفهمیدم چی شد.
جک سرش را تکان داد: مهم نیست!
جنیفر لب ورچید، زیر لب غرغر کرد: خیلی وقت است که فکرت مشغول است.
- متاسفم. فکر می کردم دارم گوش می دهم. جک... دوباره برایم تعریف کن. واقعا دوست دارم بشنوم.
جک وظیفه شناسانه، به طور خلاصه داستان را تعریف کرد، جیل سخت برای گوش دادن تمرکز کرده بود، اما ناخودآگاه فکرش منحرف می شد، وقتی داستان تمام شد، هیچکس نخندید.
جک آهسته نتیجه گرفت: فکر کنم باز هم اینجا نبودی!
دلخوری رنجش از صدایش آشکار بود.
جیل با بی حالی گفت: چرا، داستان جالبی بودف سگه، پلیس را گاز گرفته. خیلی بامزه است.
جنیفر به عنوان پایان بحث گفت: من دیگر باید بروم.
بعد بلند شد و پبشانی مادرش را بوسید.
جیل آهسته گفت: خداحافظ کوچولو، مواظب خودت باش.
جنیفر در نیمه راه آشپزخانه ایستاد، با متانت و وقار گفت: من کوچولو نیستم مامان!
- نهف البته که نیستی.
جیل وقتی صدای بسته شدن در ورودی را شنید، از جک پرسید:
- این همه سر و صدا برای چی بود؟
- جنیفر می گوید تو با او مثل بچه ها رفتار می کنی.
- مثل بچه ها؟ چرا؟... فقط به این دلیل ه کوچولو صداش زدم؟ این یکی اصطلاح برای رساندن محبت من است. همه اش همین است. تو که می دانی، خودش هم می داند، من اغلب او را کوچولو یا عروسک صدا می زنم...
- این مال قبلا بوده، زمانی که براش مهم نبوده کوچولو صداش کنی. چند وقتی است که مثل بزرگترها رفتار می کند و طبیعتا انتظار دارد مثل بزرگترها باهاش رفتار بشود.
- او بزرگ نیست، شانزده سالش است.
جک شانه اش را بالا انداخت: من که نمی خواهم با تو بحث کنم، تو پرسیدی چه اتفاقی برای جنیفر افتاده، من هم گفتم.
- دیگه چی؟ به نظرم او بیشتر از اینها با تو حرف زده.
- همه اش همین است.
- جک...
- او از اینکه تو به کاری که با پدرش انجام می دهدف توجه زیادی نشان نمی دهی، ناراحت است. می گوید هر وقت سعی می کند راجع به کارش با مارک، با تو صحبت کند، ناگهان حرفی می زنی که او را ساکت کنی. فکر می کند تو از دستش عصبانی هستی.
- چرا من باید از دستش عصبانی باشم؟
- فکر می کنه شاید تو دوست نداری که او با مارک کار کند.
- چه احمقانه! او می داند که من در این مورد مشکلی ندارم.
- می ترسد تو از دستش عصبانی باشی چون با تو در مورد سیندی حرف زده و فکر می کند تو از حرفهایی که زده...
جیل بی صبرانه پرید وسط حرف جک: این ها همه مسخره است. او می داند که من چه احساسی دارم. ما با هم صحبت کردیم. من به او گفتم که...
- خوب باز هم بگو، او احتیاج دارد که تو باهاش حرف بزنی جیل او به عشق و تایید و احتیاج دارد.
- او عشق و تایید مرا دارد.
- او به توجه تو نیاز دارد- جک کمرویانه لبخند زد- من هم به توجه تو نیاز دارم.
جیل سرش را پایین انداخت: متاسفم، اخیرا خیلی پریشان حواس شده ام، می دانم... بداخلاق هم شده ام. سعی می کنم بیشتر توجه کنم.
جک با خنده گفت: جنیفر واقعا در مورد کارش با مارک هیجان زده است. تو باید به حرفهایش راجع به سه پایه و زاویه ی دوربین گوش بدی. او واقعا مجذوب همه چیز شده است... جیل؟
- چیه؟
- شنیدی چی گفتم؟
جیل رنجشی که چشمان جک را پر کرد، دید. آهسته گفت: معذرت می خواهم. نفهمیدم چی گفتی...
جک بلند شد: بهتر است من هم بروم.
دولا شد و پیشانی جیل را همانطور که لحظه ای پیش جنیفر بوسیده بود، بوسید.
- بعدا بهت زنگ می زنم.
جیل فوری گفت: شاید من هم بروم بیرون.
- جدی؟ کجا؟
- شاید کمی رانندگی کنم.
- بد نیست ماشین را برای تنظیم موتور به تعمیرگاه نشان دهی، خیلی وقته که موتور تنظیم نشده است.
بعد از اینکه او رفتف جیل دومین فنجان قهوه اش را پر کرد احساس بی قراری می کرد، نمی دانست چرا اخیرا گیج شده بود. حتی جنیفر هم این موضوع را فهمیده و ناراحت بود. جک هم که جای خودش را داشت. فنجان قهوه را پایین گذاشت. باید یک کار استثنایی می کرد. باید یک بحث مناسب و جالب، شامل تمام فعالیت های اخیر آنها، ترتیب می داد.
روزنامه صبح را آورد. یک داستان جالب در صفحه دوم، نوشته شده بود. یک پسر هجده ساله که مواد مخدر زیادی مصرف کرده بود با یکچکش مادر بهترین دوستش را کشته بود. قاضی دلسوز شهر اعلام کرده بود چون پسرک تمایل به خودکشی داشته و به سه سال زندان هم محکوم شده، فعلا محکومیتش به تعویق می افتد!
جیل با صدای بلند تکرار کرد: به تعویق می افتد.
فکر کرد که این کلمه را قبلا هزار بار شنیده است. این کلمه انگار مد شده بود و مفهوم واقعی اش هیچی به هیچی بود. یک زن مرده بود و قاتلش در خیابان ها جولان می داد. تعویق!
جامعه منتظر محکومیت او می ماند.
بعد یک ماجرای کوتاه در صفحه پنج، توجهش را جلب کرد. وقتی خواندن آن را تمام کرد از روی صندلی پرید و رفت میز تلفن را برای یافتن مداد قرمز، زیر و رو کرد. وقتی یکی پیدا کرد، دوباره برگشت پشت میز، مقاله را دوباره خواند و زیر جاهای مهم را خط کشید.
آخر هفته، سه دزد در یکی از خیابانهای نیوارک دزدی کرده بودند. جیل زیر خیابان واشینگتون را خط کشید. فروشنده یک سمساریف برای دزد دام گذاشته و سعی کرده بود دزدان مسلح را بگیرد. دزدی ه در موقع فرار به یکی از مشتریانی که می خواسته مانعش شود، تیراندازی کرده بود، این طور توصیف شده بود: سفید پوست، حدودا بیست و پنج ساله با موهای بلوند تیره. قد حدود پنج فوت و نه اینچ و لاغر اندام.
مشخصات مثل همانی بود که آن پسرها وقتی سیندی کشته شده بود، از قاتلش داده بودند. جیل روزنامه را روی میز گذاشت. مشخصات می توانست با صدها مرد جوان که در لیوینگستون زندگی می کردند، مطابقت کند. همان لحظه تلفن زنگ زد. تا جیل گفت "الو" صدای بشاش و سرحال لورا به گوشش رسید:
- اصلا برام مهم نیست که تو چی می گی! من امروز باید با تو ناهار بخورم. فوری جایش را انتخاب کن!
جیل سعی کرد بهانه بیاورد: لورا... من نمی توانم...
- اگر وقت دندانپزشکی داری، وقتت را لغو کن. اگر با پزشک زنان قرار ملاقات داریف فراموشش کن. اگر با کسی قرار ناهار داری، بگذارش برای بعد، من تو را برای ناهار می برم و اصلا هم سعی نکن حرف دیگه ای بزنی. حالا دوست داری برای ناهار کجا برویم؟
جیل عصبانی بی قرار به روزنامه نگاه کرد: این روزها برای ناهار اصلا گرسنه نیستم.
ناگهان حرفش را قطع کرد و به آگهی چاپ شده در روزنامه نگاه کرد:
" میسترو، بهترین غذاهای ایتالیایی!"
رستوران در خیابان واشینگتن. سوال لورا را شنید که پرسید: جیل، می خواهی کجا غذا بخوری؟
خیلی شمرده گفت: "مسترو"
- چی؟
- تو گفتی اسم رستوران را من بگم، من دوست دارم به میسترو بروم.
- تا حالا این اسم را نشنیده ام.
- آنجا غذاهای ایتالیایی خوبی دارد.
- خوب من، غذاهای ایتالیایی دوست دارمف حالا کجا هست؟ جدید است؟
- در خیابان واشینگتن.
چند لحظه ای سکوت برقرار شد، لورا آهسته پرسيد: خيابان واشنگتن؟ منظورت خيابان واشنگتن در نيوآرك است؟
- بله، شنيدم جاي جالبي است.
- يا حضرت مسيح! جاي بهتري سراغ نداري؟ فكر كنم ميفرفارم بهتر است.
جيل دوباره تكرار كرد: ميسترو!
لورا پس از چند لحظه سكوت، سرانجام موافقت كرد: خيلي خوب. ميسترو.
- من ظهر ميام دنبالت.
قبل از اينكه لورا فرصت سوال كردن بيشتري پيدا كند، جيل خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت.
لورا پرسيد: جيل، ما اينجا چه غلطي مي كنيم؟
سر ميز داشتند پچ پچ مي كردند. جيل آهسته جواب داد: خوب داريم ناهار مي خوريم.
- شايد تو بتواني ناهار بخوري، اما من عصبي تر از آن هستم كه چيزي بخورم.
جيل خنديد: سالادش كه خيلي خوشمزه است.
- جيل به اطلاعات نگاه كرده اي؟ محض رضاي خدا! اينجا ژاتوق اراذل و اوباش است.
- لورا، تو ديگه داري مبالغه مي كني...
- نه خير! به اطرافت نگاهي بنداز، ديگه از اين واضح تر؟
جيل چنگالش را روي ميز گذاشت و آهسته چشمانش را به اطراف گرداند. سالن تاريك و روشن مي شد. با خودش فكر كرد واقعا نيازي به نور هم نبود. تمام چيزهاي مربوط به خيابان واشنگتن پست و سطح پايين بود. از جلوي هر سوراخ و دخمه اي كه مي گذشتند الكي ها در هم مي لوليدند. صداي خنده ي مستانه ي زنان مسني كه سطل هاي آشغال را مش گشتند، بلند بود. چشمان جيل، در رستوران منتظر بود تا رستوران روشن شود. مشتريان اين رستوران بهتر لباس پوشيده و اغلب كارمند بودند. جيل ته دلش مي دانست كه قاتل سيندي آنجا نيست، ولي بايد بالاخره از جايي شروع مي كرد.
دو زن سفارش ژاستا و سالاد دادند و جيل از اينكه ديد گرسنه اش شده است، خيلي تعجب كرد با آنكه لورا عصبي جلويش نشسته بود، شروع به بلعيدن سالادش كرد. به دوستش در آن سوي ميز نگاه كرد و آهسته گفت:
- نترس، كسي روي ما اسلحه نمي كشه.
- چي؟ يادت نيست در رستوراني در نيوآرك، چهار تا آدم مست براي نوشيدني مجاني، با شليك گلوله، ماشين نوشابه را سوراخ سوراخ كردند؟ بعد هم كه يك نفر اشتباها سرش را برگردانده بود، كشته شد؟
- هر روز هزاران نفر بي گناه كشته مي شوند.
جيل به لورا كه با چنگال پر از كاهو، دستش در نيمه راه دهانش يخ زد، نگاه كرد.
- ببخشيد، منظورم اين نبود كه ما هم براي همين اينجا هستيم!
لورا دوباره پرسيد: پس براي چي اينجا هستيم؟
جيل دوباره تكرار كرد: آمديم تا ناهار بخوريم، راستي تازگي ها نانسي را نديده اي؟
- چرا هفته قبل بهم زنگ زد تا با هم ناهار بخوريم. اما آخرش نشد. چون او بين وقت آرايشگاه ماساژ ديدن يك نمايش لباس، فقط توانست يك وقت براي مانيكور دستهايش ژيدا كند، ولي وقت ناهار نداشت. از وقتي لاري او را ترك كردهف واقعا ديوانه شده است.
- عده اي از ما، نمي دانيم در اين مواقع چه بايد كرد!
- شايد.
جيل ياد جلسه ي لويد منچنر افتاد، با صداي بلند شعار گروه را گفت:
-" تتا خودتان قضاوت نكنيد، قضاوتي وجود ندارد."
- فكر كنم حق با تو است. به هر حال تو هم براي ماه اكتبر دعوت شده اي.
- دعوت؟
- براي نمايش لباس، امسال نانسي آن را ترتيب داده، فكر كنم گفت پانزده اكتبر.
- فكر نمي كنم بتونم بيام.
- لوس نشو، بيا و چند ساعتي را با يك مشت زن احمق و وراج بگذران، هميشه از اينكه چطور يك كله ي ژوك مي تواند آنقدر سر و صدا راه بيندازد، تعجب م كنم.
- لورا!...
- بله، مي دانم، دوباره بد قضاوت كردم. اما اين هدف واقعي زنان مثل نانسي است. آنها آنجا جمع مي شوند تا چرت و پرت بگويند. اصلا دلم براي هيچ نمايش بي نظيري تنگ نشده است! اما تو با من يا، تنهايي اصلا خوش نمي گذرد، لطفا به خاطر من؟
جيل سرش را به نشانه ي موافقت تكان داد. ژانزده اكتبر به نظرش خيلي دور بود. لورا ليوان آب گوجه فرنگي اش را به سمت لبانش برد:
- نظرت راجع به كار كردن چيست؟
اين سوال جيل را غافلگير كرد: كار؟ چه كاري از دست من برمي آيد؟
لورا شانه هايش را بالا انداخت.
- شايد بتواني برگردي به دانشگاه مدركت را بگيري.
- ممكنه.
- كلاسهاي پيانوات چطور است؟ كي دوباره شروع مي كني؟
- نمي توانم.
كاسه سادلاش را تميز كرد و وقتي چند دقيقه بعد پاستا رسيد، گفت:
- براي نشستن و ژيانو زدن خيلي خسته ام. تا مي خواهم شروع كنم دستهايم شروع به لرزيدن مي كند، سيندي را مي بينم كه...
- فكر مي كنم تو احتياج داري بيشتر از خانه بيرون بيايي.
- بله، خودم هم به همين فكر افتاده ام.
پاستا را تكه تكه كرد. هر دو مي دانستند كه افكارشان ديگر مثل سابق نيست.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#18 | Posted: 6 Aug 2013 15:55
فصل چهاردهم:
جيل بقيه تابستان، وقتش را بين خانه اش در ليوينگستون و رانندگي در خيابانهاي نيوآرك و ايست ارنچ تقسيم كرد. روزهايش را در حاليكه از يك خيابان شلوغ به خيابان شلوغ ديگر، رانندگي مي كرد، مي گذراند. اكثرا احوالي مغازه هايي كه اخيرا سرقت شده بود، ژرسه مي زد. در رويايش مي ديد كه جنايتكاران دستگير شده اند. به كساني كه مي رفتند و مي آمدند خيره مي شد. چشمانش با دقت، هر كسي را كه با توصيف مبهم آن بچه ها از قاتل جور در مي آمد، مي پاييد، اما به ندرت از ماشين پياده مي شد.
سعي مي كرد ساعت چهار خودش را به خانه برساند، بعد تند تند براي جك و جنيفر غذا آماده مي كرد. وقتي شوهر و دخترش در پايان روز، به خانه برمي گشتند. جيل را مثل هميشه در آشپزخانه مي يافتند كه داشت آخرين كارهاي شام را انجام مي داد. آنها خبر نداشتند كه او روزش را چطور گذرانده است.
يك روز بعد از ظهر، وقتي جنيفر وارد آشپزخانه شد، ناله كرد: اوه! چه قدر خسته ام و روي صندلي پشت ميز آشپزخانه، ولو شد.
جيل پرسيد: روز سختي داشتي؟
ديس محتوي رست ميز را روي ميز هل داد.
- مواظب باش، خيلي داغ است.
جك با هيجان گفت: به نظر كه خوب مي رسد.
بعد شروع به كمك كردن به جيل كرد. جيل با نگراني گفت: اميدوارم.
ترافيك ايست ارنچ باعث شده بود كه كمي ديرتر به خانه برسد، مطمئن نبود گوشت به قدر كافي ژخته باشد.
جنيفر ناگهان گفت: نمي دانم بابا چطور هر روز اين كار را مي كند. بعضي از اين آدمها... هنوز بلد نيستند دو دقيقه بنشينند يا وقتي ازشون مي خواهي لبخند بزنند، تمام دندانهايشان را نشان مي دهند، يا خيلي سيخ مي نشينند. بعضي ها جلوي دوربين فكر مي كنند فرستاده خدا هستند. اما بابا فوق العاده است. او با همه صبورانه رفتار مي كند. به حرفهاي آنها راجع به اينكه بهترين طرز نشستن كدام است يا چه ژستي مي خواهند بگيرند، گوش مي دهد. ظاهرا با آنها موافقت مي كند، اما بعد مي رود پست دوربين، و همان عكسي را كه خودش در تمام مدت مي خواسته، مي اندازد.
جيل خنديد، اين عاريف درست مشخصات مارك بود.
- بعضي وقتها فكر مي كنم عكس زن زيبايي كه بابا ازش گرفته، چه قدر قشنگ از آب درمي آيد، اما بابا به من مي گويد صبر كن و ببين. مي گويد اين زن در عكس اصلا خوب نمي افتد، در مورد بعضي ها هم درست برعكس است با اينكه خوش ظاهر نيستند اما عكس هايشان عالي مي شود. بابا مي گويد اين آدمها ذاتا از بقيه خودش عكس تر هستند.
جيل نشست و كمي غذا در بشقابش ريخت.
- ژس به تو خيلي خوش مي گذرد، نه؟
- نمي توانم باور كنم كه نصف تابستان گذشته است.
جيل با تعجب پرسيد: واقعا گذشته است؟
- فردا اول آگوست است.
- اول آگوست؟
جيل دوباره كلمات را تكرار كرد. زمان چطور گذشته بود و او هنوز هيچ كاري نكرده بود.
- جيل...
صداي جك نگران بود: حالت خوب است؟
- بله، البته.
جيل سريع به مكالمه شان برگشته: گوشت نپخته است؟
- خيلي عالي است. كي دوست داره با من بياد سينما؟
جنيفر فوري گفت: فيلم آواي محشر!
جيل همزمان با دخترش گفت: من كه فكر نمي كنم بيايم، تو و جك با هم برويد.
- بيا جيل، با همديگر خوش مي گذرد.
- جمعه همه با هم بيرون مي رويم.
كارلو تلفن كرده بود و براي آخر هفته بليط جدترين و بهترين نمايش برادوي را گرفته و همه را مهمان كرده بود و اصلا بهانه هاي جيل را نپذيرفته بود.
جنيفر يادآوري كرد: اون كه جمعه است. امروز تازه سه شنبه است.
- براي يك هفته، همين يك هيجان كافي است.
لحن صدايش نشان مي داد كه ديگر بحث را تمام شده مي داند، به دخترش گفت:
- شامت را بخور.
جك به جنيفر گفت: ما با هم مي رويم، تا وقتي كه ما مي خواهيم برويم، اگر نظر مادرت عوض شد، مي تواند با ما بيايد.
جيل لبخند زد. اما هم او و هم آنها مي دانستند كه نظرش عوض نمي شود.
گشت و گذارش در ايست ارنچ، بعد از ظهر آن روز هم ادامه يافت. جيل با خودش فكر كرد كه وقت اين است از ماشينش ژياده شود و وارد مرحله ي جديدي از نقشه اش شود. افتتاح ژس انداز در شعبات مختلف، اين كار اين امتياز را داشت كه ممكن بود قاتل سيندي در حيني كه جيل در بانك است، براي سرقت وارد بانك شود.
وقتي در صف طولاني جلوي صندوق ايستاده بود، بقيه مشتريان را زير نظر گرفت. بيشتر آنها ميانسالان سفيد يا سياه پوست بودند. تعداد زنها از مردها بيشتر بود، يك جاي معمولي مثل هر بانك ديگري! جيل لحظه اي فكر كرد چرا آنجاست؟ سرش را برگرداند، همان موقع در باز شد و مرد جوان و لاغر اندامي با موهاي بلند تيره وارد شد. چند دقيقه اي در سالن ايستاد و به اطرافش نگاه كرد، سرش به اين طرف و آن طرف مي چرخيد، جيل وقتي او را ديد، خشكش زد. پسرك عقب و جلو مي رفت و دستانش را در جيبش فرو كرد. چشمانش سريع از روي مشتري هاي بانك گذاشت و چند لحظه اي روي جيل ثابت ماند و قبل از اينكه دوباره برگردد سر تا ژاي او را به دقت نگاه كرد جيل با خودش فكر كرد، آيا پسره او را براي شليك گلوله در نظر گرفته است؟ سعي كرد چشمانش را از او برگيرد، اما جوانك ديگر به او نگاه نمي كرد بلكه به دختر جواني كه شلوار قرمز چسباني به پا داشت خيره مانده بود. جيل ديد كه او از يك باجه به باجه ديگر مي رود، اما چشمانش را از روي شلوار دختر جوان برنمي دارد. جيل در صف رفت. حس كرد كسي پشت سرش است، وقتي برگشت با صورت جوان مواجه شد، همان حسي را داشت كه انگار در سينه اش چاقو فرو كردند. جوان دسشتش را ژس كشيد و يك اسلحه سياه را در معرض ديد، قرار داد. جيل با نفس حبس شده براي حركت بعدي منتظر ماند. اما هيچ اتفاقي نيافتاد و وقتي دوباره نگاه كرد هيچ پسر جواني پشت سرش نبود، فقط پيرمردي كيف به دست، به او سقلمه مي زد تا جلو برود. نوبت او بود. يك حساب كوچك با ده دلار باز كرد. صندوقدار هيچ حرفي نزد، تمام كارها در يك ربع، تمام شد. جيل وانمود كرد كه به طرف در ورودي مي رود، اما منتظر بود تا ببيند جوان چه مي كند، دوباره دريافت كه چقدر مرد جوان با آن مشخصات ( لاغر و موهاي روشن) زيادند. نبايد دلسرد مي شد. مرد جوان همراه دختر شلوار قرمز، در را به جلو هل داد.
در دو روز بعد هم، جيل حسابهاي مشابهي در بانك هاي مختلف منطقه اسكس باز كرد. بعد شروع به سر زدن به سمساري ها كرد. اولش فقط اجناس را نگاه مي كرد، انگار دنبال چيزي مي گردد. روز اول فقط سرش را تكان داد و زير لب گفت:
- فقط نگاه كن.
هر وقت فروشنده اي ازش مي پرسيد كه چه مي خواهد مي گفت دنبال چيز مشخصي نيست و برمي گشت. روز بعد جيل چند تكه اشيا به درد نخور همراهش آورد ( مثلا يك سنجاق سينه ي بدلي كه سالها بود در خانه افتاده بود) و گرو گذاشت. جمعه هجده دلار بهش دادند كه پولها را در يكي از حسابهايش گذاشت.
ظهر چهارشنبه جيل ناهارش را در رستوران "قاشق چرب" خورد مواظب بود كه مشتريها او را نشناسند.
پنج شنبه ناهارش را در پاكت گذاشت و د پاركي در حال پاييدن مردي كه همراهش يك بطري شراب ارزان قيمت داشت، خورد. همه، جور بدي بهش نگاه مي كردند. جيل فوري متوجه شد كه به خاطر لباس پوشيدنش است. لباسهايش براي چنين جاهايي، زيادي خوب بود. بايد يك چيز ديگر پيدا مي كرد، در ذهنش كمد لباسهاتيش را براي يافتن يك لباس عادي تر، زير و رو كرد.
جمعه با بي ميلي براي صرف ناهار با خواهرش، به سمت مانهاتان رانندگي مي كرد. كارلو اين طور تصميم گرفته بود و جك هم موافق بود كه تا آنجا رانندگي كند و دو خواهر ساعتي را با هم تنها باشند. جك و جنيفر بعدا به شهر مي آمدند.
جيل خيلي با سياست عمل مي كرد، مي ترسيد كاري كند يا حرفي بزند كه آنها رازش را بفهمند. اين خيلي مهم بود كه آنها فكر كنند جيل در اين گردش، مثل آنها بهش خوش مي گذرد. حتي نبايد فكرش را مي خواندند. جك كارش را داشت و جنيفر شغل تابستاني اش را و پدري كه به خوبي ناپدري اش بود. آنها چيز بيشتري نمي خواستند. هر كدام كه با او حرف مي زدند، مي دانستند كه حرف، حتي اگر مهم هم باشد فوري از ياد جيل مي رود. خانوادهي جيل و دوستانش، شخصيت ظاهري او را مي ديدند و او خيلي مراقب بود كه كسي احساس واقعي اش را نفهمد. ولي احساس واقعي اش چه بود؟ او در حال راننتدگي به مانهاتان نتيجه گرفت كه هيچ احساسي ندارد. انگار مرده بود. نمايش جالب برادوي براي برگرداندن او به زندگي، كافي نبود. اگرچه او هم مي خنديد و دست مي زد و مثل هر كس ديگري وانمود مي كرد كه لذت مي برد، اما واقعيت اين بود كه فقط تا وقتي كه به دنبال قاتل مي گشت، احساس زنده بودن مي كرد. و اين كار بي نتيجه اي بود كه سعي كند به كسي بگويد. حتما به او ژيشنهاد مي كردند كه از يك متخصص كمك بگيرد. آنها او را در نمي كرد، او مي كرد؟
كارلو براي ناهار دو جا در رستوران "چايخانه ي روسي" رزرو كرده بود. كارلو با خنده گفته بود:
- مي دانم كه يك جور جهانگردي است ولي به درك!
جيل هم همراهش خنديده بود: به نظر خوب مي رسي، يك كم لاغر شدي.
دو خواهر در برادوي به سمت خيابان پنجاه و هفتم قدم مي زدند. جيل با دقت به مغازه هاي قديمي و فروشندگان دوره گرد كنار خيابان نگاه مي كرد. بعد با نفرت گفت:
- يادم رفته بود اينجا چقدر كثيف است!
از كنار يك چاله استفراغ تازه كه وسط خيابان ريخته بود، گذشت.
كارلو با صميميت گفت: تازه الان تميز است. چند سال پيش ديگه از اين بدتر ژيدا نمي كردي.
جيل به ويترين هاي ضبط و ويديو فروشي خيره شد. به نظر مي رسيد كه مغازه ها از نوارهاي ويديويي مبتذل پر شده است. آنها پيچيدند و جيل يك اجتماع كوچك را دور مردي كه دستانش را در هوا تكان مي داد و با صداي بلند و رسا حرف مي زد، ديد.
كارلو نصيحت كرد: بيا برويم آن طرف خيابان.
- او دارد چه م گويد؟
جيل حرف خواهرش را نشنيده گرفت و او را به آن طرف كشاند. در دستان مرد برگه هاي دادخواست طرفداري از حكم اعدام براي جنايات بزرگ بود. جيل با شيفتگي به حرفهاي مرد كه داشت تعريف مي كرد ده ماه پيش پسر كوچكش با ضربات چاقو كشته شده است، گوش مي داد. مرد با نشان دادن كلكسيوني از امضاهاي مختلف ادامه داد كه قاتل را گرفته و محاكمه كرده بودند، بعد از كلي تاخير، سرانجام هيئت منصفه براي قتل نفس او را به بيست و يك ماه زندان محكوم كرده بود. ضربه اين محكوميت سبك وقتي شديدتر شد كه پليس به او گفته بود قاتل احتمالا هفت ماه ديگر آزاد مي شود.
كارلو دوباره گفت: بيا برويم.
دست جيل را گرفت.
جيل با ملايمت بازويش را از چنگ خواهرش رها كرد. به صورت آدمهايي كه دور مرد سخنران جمع شده بودند، نگاه كرد. عكس العمل هاي آنها را مطالعه مي كرد. بيشتر مردم با دقت گوش مي دادند. اغلب محترمانه در صورت هاشان نگراني و حتي ترس و شايد تحسين ديده مي شد. مرد داشت شرح مي داد كه كارش را رها و شروع به سفر كرده و به عنوان يك شهروند دادخواست خود را عرضه مي كند:
- در داخل كشور مسافرت مي كنم و براي اشد مجازات براي قاتلين امضا جمع مي كنم.
بعد براي همه گفت كه تا به حال يك ميليون امضا جمع كرده است.
جيل فورا به ايست او اضافه شد، كارلو هم همينطور، زن بغل دستي شان با صداي بلند گفت:
- اين كار فايده اي ندارد، چون سياستمدارن كر هستند مگر اينكه موقع انتخابات باشد.
البته زن به هر حال امضا كرد. به آنها گفت:
- من هر دادخواستي شبيه اين را امضا مي كنم. من به مبارزه ام ادامه مي دهم تا مجازات مرگ دوباره برقرار شود...
زن ديگري خودش را داخل بحث كرد: اعدام چه چيزي را حل مي كند؟ اين كار جلوي هيچكس را نمي گيرد. ما بايد ياد بگيريم كه يا دلهايمان را صاف كنيم يا ذهنمان را از اين همه نفرت آزاد كنيم يا هيچوقت در صلح و آرامش نخواهيم بود. ما بايد خدا را ژيدا كنيم و بدانيم كه اين تنها راه نجات است...
- من كه نمي توانم قبول كنم خدا مي خواهد آدمهاي بي گناه بميرند و قاتلانشان آزاد باشند.
مرد چاقي با حرارت ادامه داد: اين دبيرستانها در مورد خدا چيزي به ما ياد نداده اند. اگر خدايي وجود داشته باشد، مسلما مرا به اين دنيا نمي آورد.
زني كه مي خواست خدا را پيدا كند، حالا ساكت ايستاده بود و زير لب از طرف جمعيت دعا مي كرد، بعد از اتمام دعايش گفت:
- اين كارها فايده اي ندارد. ما فرمانداري داريم كه قول داده است به حكم اعدام، راي مخالف بدهد، مجلس هم قبول مي كند، مثل سالهاي قبل! ديگر مجازات مرگ فقط مال كتابها است.
يك نفر ديگر گفت: اين تازه اولش است.
مردي با صداي بلند از كنار جيل داد زد: من طرفدار اعدام نيستم! اين كار چيزي را درست نمي كند.
زني كه هيچوقت با كسي موافق نبود، براي اولين بار گفت: باهات موافقم! اين كار ما را هم مثل قاتل وحشي مي كند!
مرد چاقالو داد زد: مزخرف است!
كارلو دوباره دست جيل را كشيد: جيل، بيا برويم.
- اگر ما بتوانيم كاري كنيم كه آنها حبس ابد...
مردي كه دادخواست ها را در دست داشت به تلخي گفت: امكان ندارد. آنها قبل از تو در خيابان، ول مي گردند. همه براي آنها احساس تاسف مي كنند، مي گويند آنها دست خودشان نيست، دوران بچگي بدي را گذرانده اند! خوب، اين تاسف آور است، اما من يكي از كساني هستم كه مي گويم بايد اين احساس تاسف لعنتي را در مورد جنايتكاران بس كنيم و كمي هم به قرباني ها و خانواده هاي بيچاره شان توجه كنيم. ما يكي از كساني هستيم كه زنده ايم و بايد با قاتلاني كه آزاده شده اند، زندگي كنيم!
- اين يك بحث قديمي و كسل كننده است!
- هيچ چيز خسته كننده اي در آن نيست.
صداها در هم قاطي شد، هر لحظه يكي بر بقيه برتري مي يافت، مثل مهره هاي دومينو! جيل نمي فهميد چه كسي صحبت مي كند، چشمانش را بست و به صداهاي عصباني كه مدام قاطي مي شد، گوش داد. قيافه ها برايش اهميت نداشت. دلش نمي خواست آنها را نگاه كند، هر روز امثال آنها را در اطرافش مي ديد.
- جيل، بسه بيا برويم.
- مي خواهم گوش بدهم.
كارلو با قاطعيت گفت: من نمي خواهم. نصف بيشتر اين آدمها كه كارهاي احمقانه مي كنند دزد و جيب بر هستند.
- پس در رستوران مي بينمت!
- جيل!
جيل برگشت و دوباره داخل جميعت شد. جاي كارلو به سرعت توسط شخص ديگري اشغال شد.
- مجازات مرگ مثلا مي خواهد از ارتكاب مجدد قتل جلوگيري كند؟ چطور مي توانيد بگوييد اينه درست است؟
- جامعه حق دارد در مقابل بي عدالتي بايستاد.
- اما هيچكس حق ندارد، زندگي كسي را بگيرد.
- هيچ چيز بچه هاي كشته شده ي ما را به ما برنمي گرداند.
- اصل مطلب اين نيست.
- پ اصل مطلب وجود آنها است؟
- بله.
جيل شنيد يك نفر آهسته مي گويد عكس او را كه جسد دخترش در گل و خاك كشف شده بود، در روزنامه ديده است.
- بعضي از آدمها مستحق مرگ هستند!
مرد كنار جيل محكم گفت:دقيقا!
بعد از آن، مردم شروع به متفرق شدن كردن. جيل به اطراف نگاه كرد و به دنبال كارلو گشت اما او رفته بود. جيل بايد كارلو را مي يافت و از او عذرخواهي مي كرد. جيل برگشت تا به طرف رستوران "چايخانه ي روسي" برود.
چشمان جيل از آن طرف خيابان، پسرجواني را با موهاي روشن كه او را مي پاييد. غافلگير كرد. وقتي نگاهش به او افتاد، جوانك سريع سرش را برگرداند و راه افتاد. هر چند وقت يكبار برمي گشت و از پشت شانه هايش جيل را نگاه مي كرد. جيل به دقت هر حركتش را زير نظر داشت. ولي ناگهان گمش كرد. با تمركز زياد به مردم خيره شدف اما جوانك غيب شده بود، متعجب بود كه پسرك از جلوي نظرش، كجا رفته بود؟ مطمئن بود كه پسره داشت نگاهش مي كرد، شايد از روي عكسش در روزنامه او را شناخته بود؟ آيا مي دانست او كيست؟ ممكن بود قاتل سيندي به نيويورك فرار كرده باشد. شايد به طور اتفاقي و معجزه آسا به او برخورده بود؟ با خودش فكر كرد: نه! همه اينها ديوانگي است! ياد خواهرش افتاد. بايد برمي گشت به خيابان پنجاه و هفتم! و بعد در يك لحظه او را در آن طرف خيابان ديد. اين را به فال نيك گرفت. ديد كه پسره داخل يك كتاب فروشي شد. جيل نفس عميقي كشيد و رفت آن سمت خيابان و داخل كتاب فروشي شد. حس كرد چند جفت چشم مستقيما به او خيره شده اند. قدم زنان وارد رديفي شد كه پسر، رفته بود. اگرچه انتظار هر چيزي را داشت و ذهنش كاملا آماده بود، اما باز هم وفتي تنوع مجلات مبتذل و هرزه را ديد، شوكه شد. صفحاتشان پر بود از عكسهاي نماي نزديك زنان و مردان و بچه هاي لخت! سالن بعدي هم مثل قبلي مرتب و منظم بود. آنجا هم انواع مختلفي از مجلات مبتذل مقاله هاي جنسي رويهم چيده شده بود.
جيل چشمانش را بست و سعي كرد كه از بالا آوردن و بهم خوردن معده اش جلوگيري كند ياد جنيفر افتاد، او هم با پدرش به هنر عكاسي مي پرداخت. چه آدمهايي اين جور عكسها را مي انداختند؟ چه طور مردان و بيشتر زنان، حاضر مي شدند براي اين نوع عكسها، ژست بگيرند؟ رفت به سالن آخر، اين سالن هم مثل بقيه، فقط بدتر بود. مجلاتي مخصوص هم جنس بازها رديف شده و خجالت آور بود. جيل از خودش پرسيد: اينجا چه غلطي مي كني؟ ناگهان دسپاچه شده و به سمت در مغازه دويد، احتياج به هواي تازه داشت. با دستاني از هم باز شده بيرون آمد. نگاهش افتاد به پسرجواني كه در تعقيبش بود. او قد بلندتر از جيل بود، شايد بالاي شش فوتف داشت. با اينكه لاغر اندام بود، خيلي عضلاني به نظر مي رسيد. با نيشخند طعنه آميز پرسيد: دنبال من مي گردي؟ جيل غافلگير شد. توجهش به اگهي كه پشت پسرك بود، جلب شد. تبليغ فيلم مستهجني در همان مايه ي مجلات پسر با پرويي پرسيد:
- مي توانم ببرمت سينما؟
جيل سرانجام مجبور شد به او نگاه كند. چشمهاي ريزش، جيل را مي كاويد، پوست بدي داشت. دماغ و دهنش كوچك بود، موهايش كثيف و شانه نشده رها شده بود. نه بلوند بود و نه قهوه اي، جيل تخمين زد احتمالات بيست سال را دارد. او جلوتر آمد و پرسيد:
- چرا دنبال من مي آيي؟
لبانش نزديك صورت جيل شدند: چه كاري از دست من برايت برمي آيد؟
مي خواهي كه من برات آن كاري را بكنم كه اعلانش را روي ديوار پشت سرم خواندي؟ خوب، خانم! من اين كار را مي كنم.
جيل تلاش مي كرد تا صدايش را باز يابد، اما هيچ كلمه اي پيدا نمي كرد. او صورتش را نزديك جيل آورد، جيل دستانش را داخل سرش برد و موهايش را عقب زد.
پسرك گفت: موهاي زيبايي داري!
باز هم نزديك تر شد جيل به آرامي گفت: لطفا...
- لطفا؟ اوه... خدايا! من كه خيلي دوست دارم زنم خوشگل و با ادب باشد.
ناگهان دستان جيل وحشيانه هوا را شكافت و روي صورت پسره فرود آمد، هر دوشان از اين حركت ناگهاني تعجب كردند. جيل شروع به دويدن كرد. در يك لحظه بيرون از آن كوچه ي لعنتي بود، نفسش را رها كرد و اطراف را نگاه كرد تا ببيند او دنبالش است يا نه؟ چه چيزي باعث شده بودف فكر كند از تعقب اين پسر، چيزي دستگيرش مي شود؟ اين پسر كسي نبود كه او دنبالش مي گشت. او خيلي قد بلند و پررو بود. از طرز رفتارش معلوم بود كه در رابطه با زنان بزرگسال دست پاچه نمي شود. جيل مطمئن بود كه پسره اهل رابطه با بچه ها نبود.
به آهستگي شانه هايش را صاف كرد و لرزان به سمت "چايخانه ي روسي" رفت. وقتي رسيد كارلو دومين ليوان نوشيدني اش را هم تمام كرده بود. قبل از اينكه جيل فرصت حرف زدن بيابد، كارلو عذرخواهي كرد.
- متاسفم كه تنها گذاشتمت!
- من هم متاسفم.
كارلو به پيشخدمت اشاره كرد: حرف زدن بس است، دارم از گرسنگي مي ميرم.
وقتي جك و جنيفر بعدا در تاتر به آنها ملحق شدند، كارلو هيچ اشاره اي به موضوع نكرد. عصر دلپذيري بود و وقتي روز به پايان رسيد همه به هم قول دادند كه به زودي دوباره باهم باشند.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#19 | Posted: 6 Aug 2013 15:58
فصل پانزدهم:
بعد از يك سري قتل هاي زنجيره اي كه در بزرگراه 280، در شاهراه نيوجرسي به وقوع پيوست، جيل شروع به رانندگي در آن اطراف كرد. اولش در مورد محل وقوع قتلها و آثار بجا مانده ي احتماليف كنجكاو بود. اگرچه، بعد از اولين قتل هيچ چيزي كه نشانه ي مشخصي باشد، نديد. نه نوارهايي كه پليس با آن محل را سد كند و نه لكه هاي خوني كه جاده را رنگين كند. جستجويش كاملا نااميد كننده بود. اما باز هم به كنجكاوي اش ادامه داد. اخبار روزنامه ها هم مبهم و نااميد كننده بود. آنها گزارش داده بودند:" بزرگراه 280، غرب شاهراه نيوجرسي."
در مورد جزئيات جنايت- كه واقعا تكان دهنده بود- اين طور گزارش كرده بودند:" اولين مورد از چهار قتل، حدودا بعد از نيمه شب شانزدهم سپتامبر رخ داده بود. يك زن جوان، حدود سي و دو ساله كه در ماشينش كه از مهماني عصرانه ي دوستش از نيويورك برمي گشت، كشته شده بود. او كه در ماشينش تنها بوده، توسط ماشين ديگري كه در كمينش بوده، به زور از جاده خارج شده بود. البته ژليس از جاي چرخهاي ماشين كه كنار صحنه قتل پيدا كرده بود، اين را حدس مي زد. انگار قاتل منتظر فرصت بوده است. زن را به زور ميان علفهاي كنار جاده كشانده و لباسهايش را در آورده و بعد از تجاوز با شليك اسلحه كشته بود.
دو شب بعد، بع از ساعت ده، يك ماشين ديگر به زور از جاده خارج شده بود. يك راننده ي نزديك به جنون هم شاهد ماجرا بود. اما تازه بعد ا چند روز به پليس اطلاعات داده. يك زوج ميانسال سرنشينان ماشين بودند كه به زور اسلحه به ميان علفهاي بلند جاده كشيده شده بودند. هيچكس جز قاتل آن دور و بر نبوده تا از عمق ترس و وحشت آنها لذت ببرد. پليس گزارش داده بود آنها با بي رحمي مورد تجاوز قرار گرفتهف بعد با شليك گلوگله كشته شده بودند. هر دو جسد بعد از مرگ مثله شده و در جاده رها شده بود تا توسط راننده هايي كه صبح روز بعد به سر كار مي رفتند، كشف شوند راننده اي كه شاهد قتل آن زوج بود، ادعا كرده بود كه فقط يك مرد مسلح ديده كه سفيد پوست، جوان و با موهاي روشن بوده. اما به علت تاريكي هوا و وحشتي كه داشته، زياد مطمئن نبود. پليس هشدار داده بود كه چهار چشمي اين بزرگراه را زير نظر دارد، با اين حال چند هفته بعد ق5تل ديگري اتفاق افتاد. يك مرد جوان كه ديروقت از نيويورك برمي گشت از جاده خارج و مثل قربانيان قبلي، كشته شده بود. پليس از هدف قاتل كه چرا قتل ها در آن نقطه به خصوص اتفاق مي افتد، سر در نمي آورد. اما با اين حال به رانندگاني كه شب مجبور به تردد بين اين دو نقطه بودند توصيه شده بود كه از شاهراه بيست و چهار يا جاده ديگري عبور و مرور كنند. موقتا رفت و آمد بين نيوجرسي و نيويورك، بعد از تاريكي هوا، قدغن شده بود. البته جاده در خلال روز شلوغ بود، كسي فكر نمي كرد كه قاتل يا قاتلين قبل از تاريكي هوا، كاري بكنند. جيل اغلب قبل از ساعت دوازده ظهر در اين بزرگراه پرسه مي زد و ساعت چهار به خانه برمي گشت. بنابراين وقت كافي براي رفت و آمد بين اين دو نقطه را داشت. گهگاه چند لحظه اي كنار جاده توقف مي كرد. مجسم مي كرد كه اجبارا ايستاده است و به زور به كنار جاده كشيده مي شود و با تهديد اسلحه مجبور به رفتن ميان علفها مي شود. قدم زدن به سوي مرگ!
بعد از گذشت چند روز، گاهي از ماشينش پياده مي شد و كنار بزرگراه شلوغ قدم مي زد. رانندگان با نگاههاي عجيب از كنارش رد مي شدند و بعد نگاهشان را سريع از او برمي گردانند. اصلا نمي ايستادند تا بپرسند به كمك نياز دارد يا نه؟ جيل تمام توجه اش را به علفهاي بلند كه مثل زبان مار پاهايش را نوازش مي كردند، معطوف مي كرد. تجسم مي كرد كه در ميان علفهاي انبوه كشانده مي شوئد و ازش مي خواهند لباسهايش را درآورد و دراز بكشد، بعد يك گودال مثل قبر باز مي شد، سرماي فلز اسلحه را كه يك اينچ با گردنش فاصله داشت و به طرفش نشانه رفته بود، حس مي كرد. صداي چكاندن ماشه را مي شنيد، سرش را با هيجان برمي گرداندف اما چيزي نبود!
- هي! تو اينجا چه غلطي مي كني؟
جيل به سرعت سرش را به سمت صدا برگرداند. يك ماشين قديمي نقره اي رنگ بود كه راننده ي ميان سال سرش را از شيشه شاگرد، به سويش خم كرده بود. با عصبانيت ادامه داد: چه اتفاقي برايت افتاده؟ ديوانه شده اي؟ نمي داني كه در اين جاده چه اتفاقي افتاده است؟ كار احمقانه و خطرناكي است كه ماشينت را ترك كرده اي. دلت مي خواهد بميري؟
جيل از مرد برايس توجهش تشكر كرد و با ترس و ارز به ماشينش برگشت. راننده منتظر ماند تا او به سلامت در طول جاده به راه افتاد و در حاليكه هنوز از اين حماقت متعجب بود و سر تكان مي داد، از كنارش گذشت.
جيل بي قرار بود. اصلا متوجه نبود، پرسه هايش در نيوآرك و ايست ارنچ بي ثمر بود. به نظرش همه مظنون بودند، به همه شك داشت. هيچكس آنجابي گناه به نظر نمي رسيد. مي دانست كه بعد از ظهر نمي تواند چيزي در اين بزرگراه پيدا كند. اين كارش هم بي فايده بود. طي چند روز بعدف از رانندگي در طول بزرگراه 280 دست كشيد. بايد شب به آنجا مي رفت. منتظر ماند تا عصري كه جك قرار بود به خانه ي لويد ميچنر برودف بار ديگر از همراهي با او سر باز زد. تا جك رفت، به جنيفر گفت كه قراري با كسي دارد و به سينما مي رود. وقتي جنيفر پيشنهاد كرد كه او هم همراهش بيايد، جيل به يادش آورد كه او بايد تكاليفش را انجام دهد و قبل از اينكه جنيفر اعتراض بيشتري بكند، خانه را ترك كرد.
بزرگراه در شب، دنياي ديگري بوئ. تاريكي، امنيت و تمدن را در خودش مي پوشاند و مثل ماري كه پيچ و تاب مي خورد، زندگي را تهديد مي كرد. جيل حتي قبل از اين قتلها، وقتي با جك و جنيفر شبها از نيويورك به خانه برمي گشتند، اين را حس مي كرد. هيچوقت شب را دوست نداشت، وقتي بچه بود، شبها در حمام را باز مي گذاشت تا اتاقش روشن باشد. در روز حس مي كرد در جريان همه ي امور قرار دارد كه اين شامل امنيت و آسايش هم مي شد. اما در تاريكي شب احساس انزوا مي كرد. حس مي كرد كه مثل تماشاچي در يك كره ي بيگانه رها شده و اين حس او را مي ترساند. حالا، در ميان تاريكي كه بزرگراه را در برگرفته بود، فكر كرد كه اين حرفها مال قبل است. در ماشينش تنها بود و با ميل بازگشتش مبارزه مي كرد. بازگشت به امنيت آشپزخانه ي روشنش و صبر كردن تا صبح! بعد يادش افتاد- البته فقط چند لحظه فراموش كرده بود- كه سيندي در يك روز مطبوع و آفتابي به قتل رسيده و اينكه شايد هيولاها براي عوض شدنشان هميشه نياز به نگاه كردن به ماه نداشته باشند.
چشمانش در تاريكي، طول بزرگراه را جستجو مي كرد.
" مامان، هيولا واقعا وجود داره؟... البته كه نه، عزيزم!"
دستانش را محكم تر دور فرمان پيچيد و با تمام سرعت پيش رفت.
بعد يك ماشين ديگر ديد.
تقريبا نزديك نيويورك بود كه در ميان درختان و تاريكي، ماشين مخفي شده را ديد. در عرض چند لحظه آن ماشين پشت سرش بود. جيل از آينه ي جلو، پشت سرش را نگاه كرد. اما تاريكي و نور كور كننده ي چراغهاي جلوي ماشين پشت سرش، نمي گذاشت او خوب بتواند راننده را ببيند. تمام چيزي كه توانست بفهمد اين بود كه آنها، دو نفر هستند. جيل ديد كه آن ماشين ناگهان به سمت چپ تغيير جهت داد، لحظه اي بعد، كشيد سمت ماشين جيل، سعي داشت او را از جاده خارج كند.
جيل پدال گاز را فشرد، اما ماشين ديگر هم به سرعتش اضافه كرد. مرد كنار راننده دستش را عصباني در هوا تكان داد. بعد جيل صداي آژير شنيد و به جلوي ماشن نگاه كرد، علامت آشنا را ديد. مرد كنار راننده دوباره علامت داد و جيل فهميد او آژير كشيده است. اما هيچ نشانه اي روي ماشين نبود. پايش را از روي پدال گاز برداشت، سرعتش را كم كرد و كنار جاده ايستاد. ماشين درست پشت سرش ايستاد. صداي در ماشين را كه با شدت بسته شد، شنيد و ديد كه دو مرد به طرفش مي دوند. سر تفنگايشان پايين بود. ناگهان جيل فكر كرد " هيچكس نمي داند چه كسي در كمين قرباني ها مي نشسته است!" مردها كنار در ماشين ايستادند، اسلحه هايشان به خوبي ديده مي شد. " پس وانمود مي كردند پليس هستند؟!" هر ماشيني براي پليس مي ايستاد. هيچكس راجع به لباس فرم و نشان هاي آنها، شك نمي كرد. جيل اسلحه اي را كه به سرش نشانه رفته بود، ديد و درون ماشين ساكت، منتظر نشست. هيچكس نمي ديد كه او را به زور از ماشينش درون علفهاي بلند، كشيده باشد. هيچ ماشين ديگري شاهد نبود كه او مجبور شده لخت برقصد، خودش را مي ديد كه سخت روي زمين سرد دراز كشيده و يك اسلحه به گيجگاهش نشانه رفته است. شايد آنها فقط يك شليك مي كردند و او را در درد و شكنجه معذور مي داشتند. فكر كرد خودش به اندازه كافي شكنجه شده است. به بيرون پنجره به مرداني كه كنار در ماشين ايستاده بودند با نگراني- حتي كمي ترس- نگاه انداخت. جيل دكمه ي اتوماتيك شيشه را فشار داد، يكي از آنها گفت: پليس، خانم!
و آرم پليس را بالا گرفت. هيچ راهي نبود كه بتواند پليس واقعي را از قلابي تشخيص دهد.
- ممكنه، از ماشين پياده شويد. خانم!
اين يك دستور بود. نه سوال. جيل يك نفس عميق كشيد، بعد پياده شد. زانوانش مي لرزيدند، سرانجام پاهايش به زمين رسيد. علفها قوزك پايش را ليس مي زدند. هوا سرد بود، خيلي سردتر از زماني كه او شروع به رانندگي كرده بود. سرجايش بي حركت ماند. در فكر بود كه چطور از گم شدنش مطلع مي شدند.
مامور دوم رفت طرف شاگرد راننده، صندلي هاي عقب با نور چراغ قوه روشن شدند. مامور اولي گفت: ما مي خواهيم كه اين طرف را بگرديم.
جيل سرش را تكان داد. آيا اين هم قسمتي از بازي بود؟ قرباني هايشان را مطمئن مي كردند و قبل از اينكه آنها را بكشند، به آنها احساس امنيت مي دادند؟
مامور مودبانه پرسيد: ممكنه گواهينامه ي شما را ببينم؟
از نزديك جيل را كه كيف زنانه اش را گشود و كيف پولش را درآورد و به او داد، مي پاييد. پليس فوري عقب رفت، گفت:
- گواهينامه را از كيف در آوريد.
جيل لبخند زد. حتما يك آزمايش بود. به پليس در حالي كه داشت گواهينامه اش را مطالعه مي كرد، خيره شد. پليس ديگر گفت:
- همه چيز اينجا مرتب است.. ممكنه صندوق عقب را باز كنيد؟
جيل داخل ماشين شد و سوئيج را بدون هيجان بيرون آورد و به دست مرد جوان كنارش داد. او چرخيد و سوئيچ را از روي كاپوت به طرف مرد ديگر انداخت. پليس به طرف صندوق عقب رفت و آن را گشودف بجز لاستيك يدكي چيزي آنجا نبود. مامور پليس به سمت ماشين خودشان برگشت و براي تحقيق بيشتر با تلفن، نمره ي گواهينامه را خواند. چند دقيقه بعد برگشت. ظاهرا قانع شده بود و اسلحه اش حالا در غلاف چرمي بود.
- ممكنه به من بگوييد، در اين وقت شب، در اين جهنم دره چه غلطي مي كرديد؟
صدايش مخلوطي از كنجكاوي و عصبانيت بود.
جيل به دروغ گفت: با شوهرم دعوايم شده است.
اولين چيزي را كه به ذهنش رسيد گفت. هنوز مطمئن نبود كه آنها از او چه مي خواهند. تصوير جك جلوي چشمانش بود، آيا الان از جلسه برگشته بود؟ پليس به او تلفن مي زد؟ به او مي گفتند كه جيل را كجا يافته اند؟
- نياز داشتم بيرون بيايم تا كمي آرام شوم.
مامور دوم ناباوارانه پرسيد: توي اين بزرگراه؟
جيل متوجه شد كه او مسن تر از آن يكي است و صورتش برعكس مرد جوان كه روشن و نسبتا زيبا بود، سبزه است. آهسته گفت:
- چه اشكالي داره؟
مطمئن نبود كه چي بايد بگويد. پليس جوانتر پرسيد:
- شما روزنامه ها را نمي خوانيد؟ نمي دانيد در اين بزرگراه چه اتفاقاتي افتاده است؟- ما اينجا نبوديم، تازه از فلوريدا برگشته ايم.
پليس دومي گفت: ولي اصلا برنزه نشده ايد!
چراغ قوه را روي صورت جيل انداخته بود.
- من دوست ندارم، آفتاب بگيرم.
- اين براش شما اصلا خوب نيست. رانندگي تنها، ديروقت شب در اين بزرگراه به دليل كشته شدن چهار نفر در دو هفته گذشته ممنوع است.
جيل با لكنت گفت: نمي دانستم، ما اينجا نبوديم.
پليس مسن تر گفت: بله، خوب مطمئنم كه ديگر از اين كارهاي احمقانه نمي كنيد. اگر مي خواهيد خونسردي تان را بدست آوريد يك جاي ديگر رانندگي كنيد نه در اين بزرگراه!
- اصلا بهتر است با شوهرتان دعوا نكنيد.
جيل آهسته پرسيد: هنوز نمي دانيد قاتل كيست؟
- داريم روش كار مي كنيم.
همان جواب استاندارد هميشگي!!
جيل سر تكان داد و وانمود كرد متنبه شده است، كمرويانه گفت:
- حالا مي توانم بروم؟
جيل در فكر بود كه اگر ستوان كل چيزي راجع به اتفاق امشب مي فهميد به او چه مي گفت!
پليس جوانتر بعد از اينكه يك بار ديگر اسم او را چك كرد، گواهينامه اش را پس داد.
- ببين، خانم والتون...
براي لحظه اي جيل فكر كرد او را شناخته اند.
- ما نمي خواهيم از شما زهر چشم بگيريم، اما اين فيلم سينمايي نيست كه كسي دوشيزها را نجات دهد. چند نفر اينجا كشته شده اند، آدم هاي بي گناه كه قصابي شده اند. اين نمايش كمدي نيست. شضما خوش شانس بوديد كه تا حالا گير اين ديوانه نيافتاده ايد.
جيل در سكوت سرش را تكان داد.
- ما دنبال شما مي آييم تا از بزرگراه خارج شويد.
جيل اعتراض كرد: احتياجي به اين كار نيست.
- چرا، لازم است.
جيل تشكر كرد. مامور پليس گفت: اول شما راه بيافتيد.
جيل سوار ماشين شد و استارت زد. ماشين پليس پشت سرش بود تا او سلامت از بزرگراه خارج شد. جيل براي قدرداني بوق زد و دستش را تكان داد. وقتي وارد خانه شد جك در اتاق نشيمن منتظرش بود، جك با صدايي يكنواخت پرسيد:
- سنما چه طور بود؟
- خيلي خوب نبود.
نگاهش را از جك مي دزديد.
- چه فيلمي ديدي؟
جيل روي پله ي دوم خشكش زد: اسمش را يادم نيست. يكي از همان فيلم هايي كه ماشيني را تعقيب مي كنند، خودت مي داني از كدام ها! ماشيني كه در بزرگراه به سرعت مي رود و دزدها و پليس ها همه دنبال هم مي روند.
جيل ساكت شد، بعد پرسيد: جلسه ي تو چطور بود؟
- خوب، دلم مي خواهد در اين مورد با تو صحبت كنم.
جيل فوري پرسيد: مي شود تا صبح صبر كني؟ الان خيلي خسته ام.
- حتما!
جك تلاش نمي كرد كه دلشتگي اش را پنهان كند. جيل ادامه داد:
- من واقعا از پا در امده ام!
جك به نرمي گفت: شب به خير، جيل.
جيل لبخند زد: شب به خير.
و به طبقه بالا رفت.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#20 | Posted: 6 Aug 2013 16:06
فصل شانزدهم:
اول اكتبر، جسد زني حدودا بيست و نه ساله و مادر سه بچه، در حومه نيوجرسي پيدا شد، او را زير خاك پنهان كرده بودند. به او تجاوز شده و با دو گلوله كه به قلبش شليك كرده بودند، كشته شده بودند.
زن، همسر يكي از افراد بانفوذ شهر بود. روزنامه ها ناگهان پر از عكسهاي جذاب از زن جوان و خانواده ي ناراحتش شد.
جيل بعد از دو روز كه بالاخره موفق شد به ستوان كل دسترسي پيدا كند، پرسيد:
- فكر مي كني ارتباطي وجود دارد؟
ستوان با قاطعيت گفت: نه.
- چرا نه؟
- ورونيكا مك آنيس، يك زن بالغ بوده، او با شليك گلوله كشته شده، خفه نشده است...
- ولي به او هم تجاوز شده...
- مرداني كه به بچه ها تجاوز مي كنند، به ندرت به زنان بيالغ تجاوز مي كنند.
- اما امكانش هست كه...
ريچارد كل محكم گفت: جيل، اين او نيست.
جيل گوشي تلفن را روي سينه اش گذاشت و به در آشپزخانه خيره شد، آهسته پرسيد: حالا چه اتفاقي مي افتد؟
ناگهان گوشي را كنار دهانش برگرداند، سكوت محض بود.
- مطمئن نيستم معناي سوالت را فهميده باشم.
- نمي داني قاتل اين زن كيست؟
- نه هنوز، ما يك سري...
- مي دانم، شما چند سرنخ داريد!
- جيل...
- پس پرونده سيندي چه شد؟
- ما هنوز داريم رويش كار مي كنيم.
- ورونيكا مك آنيس، زن يك آدم مهم است، احتمالا تمام مردانت را براي يافتن قاتلش، به صف مي كني.
- اين معني اش اين نيست كه ما دنبال مردي كه دختر شما را كشته، نمي گرديم.
- واقعا اين طور نيست؟
- نه.
جيل ديگر بحث نكرد، فكر كرد بهتر است چيزي نگويد. هدفش جر و بحث بيشتر نبود. مي دانست واقعيت اين است كه ستوان كل قادر به يافتنت قاتل نيست و واقعيت تلخ تر اين بود كه دخترش تبديل به خبر كهنه اي شده بود. پليس توجه اش روي پرونده اي متمركز مي كرد كه شانس حل كردن آن را داشته باشد. تلاش براي يافتن قاتل سيندي بيهوده بود، اگرچه هنوز پليس مخفي ها در خيابان هاي نيوجرسي پرسه مي زدند، اما مسلما آنها را به جاي ديگري مي فرستادند، جايي كه وجودشان بيشتر مثمرثمر بود.
ناگهان متوجه شد كه گوشي هنوز در دستش است، صداي ستوان كل افكارش را از هم دريد، پرسيد: چي گفتي؟
ستوان كل دوباره تكرار كرد: پرسيدم ماه پيش كجا بودي؟
- منظورت چيه؟
- منظورم اين است كه من خيلي بهت زنگ زدم، ولي هيچوقت خانه نبودي، فقط متعجبم كه چه كار مي كردي.
جيل سعي كرد صدايش را پيدا كند، سرانجام با خشم به حرف آمد: هيچ جاي به خصوصي نبودم.
- حالت بهتر است؟
جيل انديشناك وقتي گوشي را سرجايش گذاشت، جواب داد: بله.
وقت اين بود كه جلو برود، وقت عمل كردن به قسمت ديگري از نقشه اش بود. در چند هفته ي گذشته، به تععدادي از پانسيون ها نگاهي انداخته و مراقب رفت و آمد ساكنان مختلف آنجا شده بود. حالا وقت اين بود كه خودش داخل يكي از آنها شود و از نزديك مراقب باشد. البته اين كار تا تا به آنروز به تاخير انداخته بود، اميدوار بود كه پليس مخفي ها چيزي پيدا كنند.
وقتي پشت رل بود به تلخي خنديد، كنار خيابان توقف كرد. با خودش فكر كرد " يك جسد ديگر روي دست پليس مانده!"
كوچه ي جانسون باريك بود و جاي جالب توجهي در خيابان براد محسوب نمي شد. پر بود از خانه هاي كهنه ي آجري با زينت هاي چوبي كه نياز به رنگ داشتند، پله هاي جلوي ساختمان ترق تروق مي كرد و با برگهاي زرد پاييزي پوشيده شده بود و كسي هم زحمت جمع كردن آنها را به خود نمي داد.
جيل اين خيابان را بعد از ديدن چندتاي ديگر انتخاب كرد، چون بيشتر از بقيه بي هويت به نظر مي رسيد. نه بهترين جا بود و نه بدترين جا، در ماشيتن را بست و صورتش را در يقه ي كت پاييزه اش مخفي كرد. وقتي مي پيچيد، نگاه سريعي به خودش در شيشه مغازه انداخت. يقه بالا، سرپايين، شانه هاي افتاده، پاهابي قرار به جلو، با صداي بلند به خودش خنديد. بعد فورا صدايش را آورد پايين، مراقب بود كه خودش را مضحكه ي مردم نكند. مثل ساكنين همين خيابانها، لباسهايي كهنه و از مد افتاده پوشيده بود. بنابراين ديگر براي عابرين قابل توجه و غيرعادي نبود. ابته، خيلي هم با آنها فرق نداشت. در خيلي چيزها با ساكنان اينجا اشتراك داشت: تنهايي، عصبانيت و از آن جان گذشتگي. روزهايي بود كه در اين خيابانها بيشتر احساس آرامش و نزديكي مي كرد تا خيابانهاي اختصاصي تارلتون، اين اواخر آنجا بيشتر احساس خطر مي كرد. بازگشت به ليوينگستون، در قسمت اعيان نشين شري هيل عذاب آور بود. قاتل يك جايي در اين خيابانها بود، جيل مطمئن بود او در يكي از خانه هاي قديمي كهنه، خودش را از ديد دنيا پنهان كرده بود. اما نه از ديد او!
او خانه ي شماره هفده را انتخاب كرد، چون كمتر برايش غريبه بود. به رنگ آميزي ارزان و سنگهاي نماي داغانش نگاه كرد. جيل مي توانست زماني را ببيند كه اين خانه محكم و پابرجا و حتي گرم بوده است. جيل، جوان بلند و لاغر اندامي با موهاي روشن را ديد كه از در جلو گذشت. چندين مرد را شرسماري كرد كه مي توانستند قاتل باشند. موها را مي شد رنگ كرد و ريش و سبيل هم خودش در مي آمد. وزن مي توانست اضافه شود، موها هم امكان داشت تراشيده شوند.
يك آگهي روي پنجره ي جلويي اعلان مي كرد كه جاي خالي وجود دارد، اتاق براي يك روز، يك هفته با يك ماه، اجاره داده مي شد.
جيل به زني كه دزدكي از پشت طبقه پايين، بيرون را ديد مي زد، گفت:
- من يك اتاق مي خواستم.
زن پرسيد: براي چه مدت؟
- سگ دوبرمني كه كنار كفشهاي راحتي زن دراز كشيده بود، خرناس كشيد. جيل جواب داد: مطمئن نيستم.
با خودش حساب كرد كه اگر اينجا چيزي پيدا نكرد، به پانسيون هاي ديگر نقل مكان مي كند.
زن به جيل گفت: پول را شب به شب بايد بدهي، نقد ترجيح مي دهيم.
جيل به سيگار لاي انگشتانش زن خيره شد. زن به سگ كه داشت مي رفت پشت سرش، چشم غره رفت: بيا اين طرف، ربكا!
جيل با خودش فكر كرد ربكا چه اسم نامناسبي براي يك دوبرمن است. پرسيد:
- اجاره اش شبي چند است؟
در فكر بود زني كه اسم سگ را اينقدر بي مزه انتخاب مي كند، بقيه ي كارهايش چطور است.
- شبي پانزده دلار.
جيل تكرار كرد: پانزده دلار؟- شروع به جستجو درون جيب هايش كرد.
- خيلي زياد است.
- مي توني پايين خيابان، ارزانترش را پيدا كني. اما اصلا قشنگ نيستند. شبي پانزده دلار، يا بگير يا برو. من نمي توانم تمام وقت را با تو سر و كله بزنم، الان سريال محبوبم شروع مي شود.
- خيلي خوب.
پانزده دلار را به زن صحابخانه داد، او هم شروع به شمردن كرد گفت:
- بگذار كليدها را بهت بدهم.
زن، او را به سمت پله ها راهنمايي كرد. جيل در طول راه توجهش به لكه هايي شبيه خون روي ديوار جلب شد. پرسيد: اين لكه چيست؟
چشمان زن بدنبال انگشتان جيل، خطهاي خرمايي مايل به قرمز و زشت را دنبال مي كرد.
- نمي دانم.
به سوالاتي كه دلخواهش نبود، به زور جواب مي داد.
- مثل خون است.
زن براي اولين بار از وقتي جيل او را ديده بود، لبخند زد.
- آره، مي تواند اين باشد.
جيل ترجيح داد به اين كه چطور خون آنجا پاشيده، فكر نكند و توجه اش را به زن كه جلوتر از خودش به پاگرد دوم پله ها رسيده بود، معطوف كرد. زن كمي از جيل چاق تر بود، جيل كم اشتها شده بود. زن، لباس تنگي زير يك دامن شل پوشيده بود، موهايش معصومانه جمع شده بود و تميز و فرفري بود. ناخن هايش ماهرانه مانيكور شده و يك لاك قرمز با طراوت خورده بود.
جيل وقتي زن پشت در قفل اتاق ايستاد، پرسيد: تمام اتاقها پر است؟
زن كليد را آهسته در قفل پيچاند: يكي ديگر مانده است.
در را هل داد و كليد را به جيل داد: اينجاستف خوبه؟
جيل پرسيد: خوب؟
مطمئن نبود منظور زن از اين كلمه چيست.
- مي خواهي بماني يا چي؟
- مي مانم، خيلي قشنگ است.
زن دوباره تكرار كرد: پايين خيابان، ارزانتر از هم پيدا مي كني. اما اصلا قشنگ نيست. من سعي مي كنم اينجا را تميز نگه دارم. چند چيز از تو مي خواهم: بعد از نيمه شب سر و صداي بلند نداشته باشي، در رختخواب سيگار نكشي، اتاقت را تميز نگه داري و در راهروها مواد مخدر نكشي و مست نكني. به من ربطي نداره كه تو در اتاقت چه مي كني، فقط بگم كه اينجا فاحشه خانه نيست. مي تواني مردها را با خودت بياوري و هر كاري خواستي بكني، اما نه علني، كسي نبايد بفهمد.
- مردي در كار نيست.
زن نگاه متعجبي به او انداخت: نيست؟ خوب به خودت مربوط است، فقط حوصله بگو و مگو با پليس را ندارم. مي فهمي منظورم چيه؟
- خوب! من مست نمي كنم. سيگار نمي كشم و معتاد هم نيستم...
همانطور كه جيل حرف مي زد، زن نصف راه را تا پاگرد اول پله ها پايين رفته بود، جيل پشت سرش داد زد:
- نمي خواهي اسم مرا بداني؟
زن بي آنكه پشت سرش را نگاه كند، گفت: براي چي؟
جيل به رد خاكستر سيگاري كه از سيگار زن، روي زمين ريخته بود، نگاه كرد. چند لحظه در راهروي خالي ايستاد و بعد به داخل اتاقش رفت.
اتاق بهتر از چيزي بود كه انتظارش را داشت. ديوارها سايه هايي از سبز شايد هم زرد داشت. كف اتاق چوب و خالي بود و تازه تميز شده بود. جيل احساس آسودگي كرد. آنجا اثاثيه كمي داشت. يك تخت دو نفره در وسط اتاق كه با يك روتختي ارزان قيمت و آبي گلدارل پوشيده شده بود يك صندلي رنگارنگ كه انگار از عمرش خيلي مي گذشت يك چراغ ارزان قيمت روي يك ميز پلاستيكي قراضه و يك كمد كشودار، اثاثيه اتاق را تشكيل مي داد.
جيل وسط تخت خواب نشست، وقتي ديد چقدر سفت است تعجب كرد، البته مهم نبود. او كه نمي خواست آنجا بخوابد. لحظه اي از وحشت سرش تير كشيدف در نظرش اتاق هاي اتاق بهم نزديك مي شدند. رفت سمت پنجره ي پشت صندلي، يك پنجره ي كوچك كه با يك پرده شل و ول آبي پوشيده شده بود و پشت آن كوچه ي دلگيري وجود داشت. جيل حس كرد تكه تكه شده است چطور مي توانست اميد داشته باشد كه كسي را پشت اين درها پيدا كند؟
جيل احساس تهوع داشت، رفت جلوي ميز و سعي كرد حمام را پيدا كند. نياز به توالت داشت. حمام كجا بود؟
بعد از آنكه به طبقه پايين آمد از زن مهماندار پرسيد: حمام كجاست؟
زن از پشت در پديدار شد.
- اوه، بهت نشان نداده ام؟ آخر راهروي طبقه ات، در هر طبقه يكي هست.
- منظورت اين است كه در اتاق نيست؟
- مگر در اتاقت ديدي؟
- فكر كردم شايد...
- مي داني چقدر براي من هزينه دارد كه در هر اتاق يك توالت بگذارم؟ من را دست انداختي؟ مي داني هزينه ي نگهداري اش چقدر است؟ بعدش بايد نگران باشم كه كسي چيزي توش نريزه، آنها كه لوله ها را باز نمي كنند! به هر حال به نفع من است كه اين كار را نكنم. من زنان زيادي اينجا نمي پذيرم، بنابراين فراموش مي كنم كه اين چيزها را يادآوري كنم.
- پس چه كساني اينجا مي پذيري؟
- اين ديگر چه سوالي است؟
زن دستگيره در را محكم تر فشرد، در را كمي بيشتر بست، جيل فقط مي توانست نصف صورتش را ببيند.
- تو پليس هستي؟
جيل از ته دل خنديد: نه من،... فقط تنها هستم.
از شنيدن اين كلمات كه از دهانش در مي آمد، تعجب كرد. زن پشت در آرام شد و در را باز كرد، پرسيد: چيزي خوردي؟
- خيلي دلم چاي مي خواهد.
- فكر كنم اين دور و برها يك قوري كهنه داشته باشمف بيا تو!
اتاق تقريبا دو برابر اتاق جيل بود با يك حمام كوچك، جيل به آشپزخانه كوچك و مختصري كه حمام را از اتاق جدا مي كرد، نگاه كرد. ديوارها مثل بقيه ي اتاق ها، سبز- زرد بود اثاثيه ي ساده و خشكي مثل خانه ي مبلغان مسيحي داشت. زن داشت داخل گنجه ي ظرفها، دنبال قوري مي گشت. پيروزمندانه گفت: اينهاش! مي دانستم يك جايي گذاشتمش. فكر كنم يادم بيايد چطور آب را جوش بياورم، بنشينف راحت باش.
جيل گفت: من جيل هستم.
تصميم گرفت تا حد امكان دروغ نگويد. زن متقابلا جواب داد: من هم رزنا هستم.
يك ظرف را از آب ظرف شويي پر كرد روي اجاق گذاشت.
- بيا، بنشين، از سگم نترس به تو صدمه اي نمي زنه، مگر من بهش بگويم. ربكا! از روي نيمكت بيا پايين.
سگ فوري اطاعت كرد. از روي كاناپه ي راحت و لكه دار مخمل فرانسوي پايين پريد و جلوي تلويزيون روي كف اتاق نشست.
جيل ناراحت نشست، چشمانش بين تلويزيون كوچك سياه و سفيد و سگ كوچك سياه و قهوه اي در نوسان بود.
پرسيد: چرا اسمش را ربكا گذاشتي؟
سعي كرد به سگ لبخند بزند.
رزنا گفت: اين اسم مادر شوهرم بود- برگشت به اتاق و نگاه سريعي به تلويزيون انداخت- ربكا خيلي شبيه اوست. من بايد سگ داشته باشم، مي داني كه من يك زن تنها هستم، به خصوص اين دور و برها سگ لازم است. مردها مي آيند و با خودشان فكر مي كنند شايد از زني كه تنها زندگي مي كند، سودي عايدشان شود، اما وقتي ربكا را مي بينند، نظرشان عوض مي شود.
جيل سوال كرد: تنها زندگي مي كني؟
سعي كرد سن زن را تخمين بزند.
- شانزده سال است. اين تنها راه بود. شوهرم يك شب براي خريد شير رفت...
او چند لحظه اي براي تكميل جمله اش صبر كرد تا ببيند برنامه ي تلويزيون چه شد، اما برنامه براي پخش آگهي هاي بازگاني قطع شد.
- قبل از اينكه از هم جدا شويم، بالاخره شير را آورد.
رزنا ساكت شد و رفت به آشضپزخانه تا قوري چاي را از روي گاز بردارد.
- حالا بگذار ببينم، انگار كمي چاي كيسه اي دارم.
جيل به او كه درون كشوها را جستجو مي كرد، نگاه كرد.
- خوبه، البته كمي كهنه است. چاي نبايد مانده باشد، نه؟
جيل با لبخند گفت: نه.
- خيلي وقت است چاي نخورده ام.
چاي كيسه اي را داخل ليوان انداخت و رويش آب ريخت.
- شير و شكر ندارم، بنابراين بايد ساده بخوري.
- خوبه، پس خودت چي؟
- من هيچوقت بين غذا چيزي نمي خورم.
ليوان را به طرف جيل دراز كرد، در حايكه به تلويزيون اشاره مي كرد، پرسيد:
- اين سريال را مي بيني؟
جيل سرش را تكان داد.
- اين برنامه ي محبوب من است.
جيل پس از نيم ساعت، بي قرار به اطراف اتاق نگاه كرد. حس كرد ديوارها دارند خفه اش مي كنند، آهسته گفت: بايد بروم خانه.
قبل از اينكه رزنا بفهمد چي گفته، حرفش را خورد و نگران به رزنا خيره شد. اما رزنا سرش با سريال مورد علاقه اش گرم بود و متوجه حرف عجيب جيل نشد. جيل عرق سردس كه ناگهان بالاي لبش نشست را پاك كرد بايد بيشتر مواظب مي بود. براي رسيدن به هدفش بيايد بيشتر مواظب حرفهاي احمقانه ا كه به زبان مي آورد، مي بود. ناگهان برخاست و سگ هم پريد روي پاهايش، دندانش را نشان داد و آماده بود گلويش را بدرد، رزنا به آرامي اخطار كرد: بنشين، ربكا!
سگ به آهستگي نشست و بدنش را به سمت در عقب كشيد.
- يك كمي گيج شده ام، مي روم كمي قدم بزنم.
- لازم نيست به من توضيح بدهيف من كه مادرت نيستم.
- براي چاي متشكرم.
رزنا بدون اينكه چشمش را از تلويزيون بردارد، دستش را تكان داد. جيل قبل از اينكه در را پشت سرش ببندد، آخرين نگاه را به اطراف اتاق انداخت. به ساعتش نگاه كرد،تقريبا ساعت سه بود. ديگر بهتر بود برگردد.
وقتي خواست درب ورودي را باز كند مقاومتي را پشت در حس كرد. يك نفر آن را به داخل هل مي داد و جيل هم سعي مي كرد در را باز كند. مرد جواني كه آن طرف ايستاده بود، هنوز نوجوان محسوب مي شد و موهايش را طب يك مدل قديمي، خيلي كوتاه كرده بود. خيلي كوتاه، به زحمت مي شد فهميد كه موهايش چه رنگي است. چشمان پسر روي پاهاي جيل خيره مانده بود و بعد از جيل آمد تو و رفت به طبقه بالا، اگر هم متوجه جيل شده بود، اصلا به روي خودش نياورد. جيل صداي پوتين هاي او را كه تا طبقه دوم ادامه يافت، شنيد. در جلو را باز كرد، براي رسيدن به هواي تازه عجله داشت. سردتر و خفه تر از آن وقتي بود كه از خانه خارج شده بود. جيل برگشت و به خانه نگاه كرد. پسره در يكي از اتاقهاي جلويي ساكن بود. جيل از صداي پايش اين را فهميده بود. نگاه سريعي به طبقه دوم انداخت. پسره پشت پنجره ايستاده بود و تا جيل را ديد، فوري پشت پرده پنهان شد. جيل چند لحظه اي ايستاد، بعد شروع كرد به تند تند رفتن، احساس مي كرد چشمان پسرك تا پايين خيابان تعقيبش كردند.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / محکوم به نیستی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites