تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

محکوم به نیستی

صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#21 | Posted: 6 Aug 2013 16:12
فصل هفده:
چهار روز بعد، دوباره پسر جوان را ديد. داشت در اتاقش را باز مي كرد، بنابراين مي توانست سر و صداي اتاقهاي ديگر را بشنود و شنيد كه در ورودي باز و بسته شد. خانه اغلب به طور ترسناكي، ساكت بود. بجز صداي قدم ها و بستن درها صدايي شنيده نمي شد مكالمات به زبان نامشخصي بود. گهگاه، سيل كلمات بد شنيده مي شدف گاهي هم فريادهايي از روي عصبانيت از پله ها شنيده مي شد، ولي لغلب هيچ چيز مهمي به جز سكوت نبود. جيل هم در افكار خودش بود. در اين چهر روزي كه آمده بود، تقريبا ساعت ده، هر روز از پله ها بالا آمده و به اتاقش مي رفت و بعد بين تاخت خواب و صندلي در رفت و آمد بود تا وقت نهار بشود. نيم ساعت بعد برمي گشت به اتاق و ساعت سه هم به خانه برمي گشت. تا آن زمان به جز چند كلمه با كسي رد و بدل نكرده بود.
او رد كساني كه آنجا مقيم بودند را دنبال مي كرد، با اينكه نامشان را نمي دانست اما مي دانست چه كسي كدام اتاق را اشغال كرده است.
در طبقه دوم و سوم هر كدام پنج اتاق بود. در طبقه اول جايي كه آپارتمان رزنا بيشترين جا را اشغال كرده بود، فقط دو اتاق بود. بجز آپارتمان رزنا، رويهم دوازده اتاق وجود داشت.
دو نفر الكلي سالخورده در دو اتاق طبقه همكف زندگي مي كردند. موهاي بلندشان نشسته و ريش هايشان نامرتب و قيافه عبوسشان، اغل اخمو بود. جيل وقتي صبح مي رسيد آن دو را مي ديد كه با هم روي پله هاي جلويي نشسته اند. متعجب بود كه آنها مثل جنتلمن هاي قديمي با ديدن او به علامت سلام دست به كلاهشان مي بردند، اما وقتي او سعي مي كرد چند كلمه اي با انها صحبت كند و بپرسد چه مدت آنجا اقامت دارند و در مورد ديگر ساكنان آنجا چه مي دانند، آنها طوري به او نگاه مي كردند انگار به زبان خارجي حرف مي زند و به رفتار دمدمي شان، ادامه مي دادند.
مستاجران بيشتر اتاق هاي طبقه دوم از وقتي جيل آنجا بود، عوض مي شدند و اتاق ها با آدمهاي بي هدف، پر و خالي مي گشت. مردان جوان تا ميانسال، و از ديروز يك زوج غريبه با سني نامعلوم آنجا ساكن شده بودند. مرد جواني كه جيل روز اول ديده بود هنوز در اتاق جلويي طبقه دوم مقيم بود. جيل او را در موقعيت هاي ديگر ديده بود. پسرك وقتي جيل براي ناهار مي رفت او را از شيشه پنجره مي پاييد. در طبقه سوم يك زن مو قرمز تقريبا هم سن خودش و هم قد او و يك مرد كه به نظر شرور و چند سالي از او كوچكتر و كمي كوتاهتر بود و يك مرد سبزه رو زندگي مي كردند و هنوز اتاق خالي وجود داشت. اولي كه جيل آمده بود، زن به تنهايي در آن طبقه ساكن بود. جيل منتظر فرصت بود تا با او صحبت كند، اما هر بار كه او را مي ديد، زن همراه مردان مختلفي بود و بنابراين جيل چيزي نمي گفت.
بعد از ظهر روز چهارم، جيل صداي پاي زن را از راهرو شنيد و از روي تختخواب پريد بيرون و وارد راهرو شد.
زن پرسيد: كاري هست كه بتوانم برايت بكنم؟
به جيل كه ناگهان ظاهر شده بود، خيره شد اما نترسيده بود.
جيل تامل كرد: فكر مي كنم ما بايد با هم حرف...
جيل لحظه اي ساكت شد، مي دانست كه حرفش عجيب به نظر مي رسد.
زن با سوءظن از دم اتاقش پرسيد: درباره چي؟
- هيچي! فقط يك كمي به من اطلاعات بده.
- من با زنها سر و كار ندارم.
- نفهميدم، چي گفتي؟
- من با زنها كاري ندارم. ببخشيد عزيزم، من ممكنه فاحشه باشم اما رورواست هستم.
او كليد را داخل قفل چرخاند.
جيل فوري به زن كه آن طرف ناپديد شد گفت: من فقط مي خواهم باهات حرف بزنم. همه اش همين است.
سر زن دوباره پيدا شد: براي چي؟
جيل شانه هايش را بالا انداخت و جوابي نداد.
- مي خواهي با من حرف بزني؟ خيلي خوب، مي تواني بيايي داخل و تا من دارم وسايلم را جمع مي كنمف با من حرف بزني.
جيل پرسيد: وسايلت؟
به دنبال زن داخل شد. اتاقها ظاهرا شبيه هم بود. اما جيل هيچوقت روي تخت اتاقش نخوابيده بود. روتختي اش هرگز بهم نخورده بود. حالا جيل شك داشت كه تخت اين اتاق هرگز مرتب شده باشد. صندلي از لباسهاي چرك و كلاه گيس هاي پريشان پوشيده شده بود. يك نفر ميز را دمر كرده بود و چراغ بي دقت به سمت ديوار برگردانده شده بود تا مايه مزاحمت نباشد. شيشه هاي لوازم آرايش تمام روي ميز را پوشانده بود.
زن با يك طعنه نهفته در صدايش گفت: معذرت مي خواهم كه نمي توانم پيشت بنشينم. از من انتظار همكاري نداشته باش.
جيل پرسيد: تو داري از اينجا مي روي؟
زن گفت: آوارگي ام شروع شد!
يك چمدان مقوايي نازك را از زير تخت كشيد بيرون و پرت كرده وسط ملافه هاي مچاله، جيل بوي عرق را از آنها استشمام مي كرد، بدنش كرخت و بي حس شده بود. دست و پاهايش سوزن سوزن مي شد.
جيل از زن كه داشت كشوها را خالي مي كرد، پرسيد: مي توانيم در را باز بگذاريم؟
كيفم روي تخت است و من در را باز گذاشتم مي خواهم اگر كسي بيايد تو ببينمش.
جيل نااميد و نيازمند به هواي تازه ادامه داد: يك ترسي از در بسته دارم.
زن شانه هايش را بالا انداخت و دوباره شروع به جمع آوري كرد.
- آره، اما من بهت اخطار مي كنم هميشه در را ببيندي! من خودم تنهايي را دوست دارم. اين براي حرفه من بهتر است. مي داني ه منظورم چيست؟
- از كي براي پول، اين كار را مي كني؟
سعي كرد صدايش تا حد امكان بي تفاوت باشد.
زن با تمسخر گفت: از وقتي در امتحان پزشكي رد شدم.
شروع كرد به جمع كردن چند لباس و چپاندن آنها در چمدان.
- اسمت چيه؟ تو شبيه كارلو هستي.
جيل خنديد: اين اسم خواهر من است، اما من جيل هستم.
- منهم براندا هستم و انقدر پول در نمي آورم كه اسمم را فاحشه بگذارم. تو چه كاره اي؟
جيل مانده بود كه چ جواب بدهد، با لكنت زبان گفت:
- من در حال حاضر هيچ كاري نمي كنم. دارم سعي مي كنم كار پيدا كنم. اما در حال حاضر هيچ كاري در دسترس نيست.
- حرف زدنت مثل تحصيل كرده هاست.
جيل فوري گفت: نه! من نه كالج را تمام كرده ام و نه مدركي دارم!
- دبيرستان را تمام كرده اي؟
- آره من يك دوره منشي گري گذرانده ام، اما هرگز نتوانستم بيشتر از سي كلمه را تايپ كنم كه نصفش غلط نباشد.
- اگر تايپ بلند نيستي، نمي تواني كار پيدا كني. ديپلمت را فراموش كن. پول مول داري؟
- يك كم! براي چند هفته بس است.
- تا حالا به خود فروشي فكر كرده اي؟- چشمان جيل گشاد شد- نه اين كه هميشه اين كار را بكني، منظورم اين است كه يك كمي به خودت برسي- اما تو به اندازه كافي قشنگ هستي. راحت مي تواني چند دلاري به جيب بزني. من مي توانم كمكت كنم. مي توانم به نفر معرفي ات كنم...
جيل فوري گفت: اصلا فكرش را هم نكن.
براندا شانه بالا انداخت و به جمع كردن وسايلش ادامه داد.
جيل پرسيد: رزنا عذرت را خواسته؟
- اول صبح، به من گفت كه خيلي تو چشم هستم. ولي به جهنم! انگار از اول نمي دانستند كه من چكاره هستم! احتمالا به خاطر اين ديوانه شده كه بهش چيزي نمي رسه! شايد هم از اين مي سوزه كه دوره ي خودش ديگر تمام شده- براندا خنديد- اگر از من مي پرسي اين است! به هر حال عذرم را خواست. خودش و سگش خيلي مرموز هستند.
جيل شانه اش را بالا انداخت و ياد مجله هاي مبتذل چيده شده در كتاب فروشي افتاد، پرسيد: چه مدت است كه اينجا هستي؟
- چند ماهي مي شود!
براندا بقيه اسباب ها را ريخت تو كيف و آن را قفل كرد:
- وقتشه كه جامو عوض كنم. مهم نيست، يك اتاق تو جاي ديگه!
- اينجا با كسي دوست نشدي؟
و خنديد: منو دست مي اندازي؟ تو بهترين دوستي هستي كه من داشتم.
- اصلا تا حالا با كسي در اين خانه حرف زده اي؟
- فقط با يك نفر كه با خودم كار داشت.
- آدمها، اين اطراف مي آيند و مي روند.
- جدي، من اصلا توجه نكرده ام!
- يك پسري تو اتاق جنوبي طبقه دوم هست. مي داني راجع به كي حرف مي زنم؟
براندا جواب سوالش را پرت كرد: نه!
- او جوان است، شايد نوزدهف بيست ساله، با موهاي خيلي كوتاه، قيافه عبوس و گرفته اي دارد.
- اوهف آره، فهميدم منظورت كيه! واقعا ترسو است، نه؟ آره. مي دانم منظورت كيست. من يك بار بهش پيشنهاد دادم كه اگر مي خواهد تفريح كنه...، اما اون چنان در را روي من بست، انگار جذام دارم. تو چه كار با او داري؟ از اون تيپ ها نيست.
- مي داني چند وقته اينجاست؟
با حواس پرتي دوروبر را نگاه كرد تا چيزي را جا نگذاشته باشد.
- پرسيدم مي داني چند وقته اينجاست؟
- چه مي دانم! وقتي من آمدم، او اينجا بود. تمام مدت هم قايم شدهف اين تمام چيزي است كه من مي دانم، چرا مي پرسي؟
انگار شك كرده بود.
جيل خنديد: او شبيه دوست پسر قديمي من است.
دوباره دروغ گفت و اميدوار بود براندا از سرخي صورتش متوجه دروغش نشود.
- اف جدي؟ خوبه بهت نمي آد. چقدر سليقه ات بد است! صبر كن، چيزي نشنيدي؟
جيل نفسش را حبس كرد، احساس مي كرد آدرنالين در خونش پخش شد. گوش داد تا صدايي ه براندا شنيده بود را بشنود.
براندا محتاطانه بهش گفت: يكدقيقه اينجا بمان، من مي روم سر و گوشي آب بدم.
جيل تو صندلي خالي غرق شد. از چي مي ترسيد؟ اينكه پسر جوان از آن طرف در حرفهايش را بشنود؟ دستانش داشت مي لرزيد، آنها را بين زانوانش پنهان كرد.
براندا بعد از چند دقيقه برگشت: هيچي نبود! فكر كنم شنيدن اين صداها مال سن بالا باشد. چمدانش را برداشت: خوب من رفتم!- جيل ايستاد- حرف زدن با تو خوشحالم كرد، جيل، شايد يك موقعي باز هم بهم خورديم.
جيل پشت سرش گفت: موفق باشي.
در فكر بود كه مستاجر بعدي كه در اين تخت مي خوابد، كيست.
شنيد كه در ورودي باز و بسته شد و برگشت به اتاقش.
كيفش هنوز باز و محتوايش روي تخت ريخته بود. جيل در عرض چند دقيقه فهميد چي شده، دستش را فوري در كيفش فرو رفت. كارت شناسايي اش بود، گواهينامه و كارت اعتباري اش هم بود، فقط پولهاي نقدش نبود.
براندا! جيل فوري فهميد. هيچ صدايي در كار نبود. براندا اصلا چيزي نشنيده بود. اين يك حقه بود كه به اتاق برود و پولهايش را بردارد. جيل بهش گفته بود كه در اتاقش باز و كيفش آنجاست، خدايا! او بهش گفته بود كه پول كافي براي چند هفته دارد. چه كارهايي مي توانست با آن بكند، جيل از پله ها دويد پايين، شايد بتواند براندا را بگيرد. او اولين كسي بود كه كمي اطلاعات از اين ور و آنور به او داده بود. و حالا با صد دلار پول نقدش در رفته بود. جيل خودش را ديد كه به پايين خيابان دويد. آسمان ابري بود هواشناسي زمستان سردي را پيش بيني كرده بود. جيل با لباس نازكش احساس سرما مي كرد و برگشت داخل، او داشت جيل را از بالاي پله ها نگاه مي كرد. اولش، جيل آنقدر غرق فكر بود كه او را نديد. زير لب غرغر مي كرد، بايد از اين به بعد بيشتر مواظب باشم! بايد برمي گشت به خانه، گواهينامه اش را در جيب لباسش گذاشت. تا وقتي شروع به بالا رفتن از پله ها نكرد و به پاگرد اول نرسيد، او را نديد.
ناگهان جيغ كشيد: اوه!
سعي كرد بخنند. احساس ترس و ناامني كرد:
- شما مرا ترسانيد. اصلا نديدمتان.
او چيزي نگفت.
جيل ادامه داد: بيرون خيلي سرد است. پيش بيني باران كرده اند.
او هنوز چيزي نگفته بود. فقط به دقت به صورت جيل نگاه مي كرد و جيل فكر كرد اگر او كسي باشد كه دخترش را كشته باشد، حتما او را از عكس هايش در روزنامه شناخته است.
جيل مستقيم در چشمهاي او زل زد. بي صدا دستور داد: به من بگو! تو نمي تواني به من دروغ بگي.
ولي او نگاهش را از جيل برگرفت، باز هم چيزي نگفت. چند لحظه بعد پله ها را پايين آمده و از كنار او گذشت. جيل در را كه پشت سرش باز شدف شنيد. باد سردي به پشتش وزيد و شنيد كه در بهم كوبيده شد و او تنها ماند. چند لحظه بعد نفسش را حبس كردف صداي وزوز سريال بعد از ظهر را كه از اتاق رزنا بيرون مي آمد مي شنيد، به آهستگي بالا رفت.
با خودش گفت: يك چيزي غلط است.
سعي كرد تصوير پسرك را از ذهنش بيرون كند. براندا پولي براي ناهار خوردنش نگذاشته بود.
پس چه كار بايد كرد؟ خودش به خودش جواب داد:" گرسنه اي و بايد برگردي به خانه ات در ليوينگستون." سعي كرد به خودش لبخند بزند. در اولين پاگرد ايستاد و به پايين راهرو نگاه كرد. در اتاق پسرك مثل درهايي كه در كابوسش مي ديد او را صدا مي زد. چند دقيقه ساكمت و وحشتزده ايستاد. جيل اولين قدم را آزمايشي به جلو گذاشت. به خودش گفت: اين پسر اصلا شباهتي به قاتل سيندي ندارد، با وجود اين رفتار عجيبي داشت و يك چيزي در چشمان پسره به او مي گفت كه چيز اشتباهي در او وجود دارد. او جستجويش را در جولاي آغاز كرده و حالا اكتبر بود. بايد با دقت پانسيون ها را انتخاب مي كرد. اين مي توانست "او" باشد. براي خودش فكر مي كرد و دستگيره را لمس كرد. البته در قفل بود. جيل مخلوطي از آسايش و نگراني را حس كرد.
هيچكس مثل احمقها در را باز نمي گذاشت تا غريبه اي را به داخل دعوت كند.
جيل با صداي بلند گفت: اوه خداي من!
فهميد كه خودش دوباره همين كار را كرده است. در را باز گذاشته و محتواي كيفش هنوز روي، روتختي ملال آور آبي، پخش و پلاست دويد به پاگرد دوم پله ها و رفت به اتاق خودش، اتاقش همان طوري بود. هيچ چيز دست نخورده بود. جيل فهميد كه همه كارت هايش سرجايشان هستند. او قفل كيف حصيري و سفيدش را محكم بين انگشتانش فشرد و همه چيز را سرجايش گذاشت. ماتيك و پودرش، دستمال و سوئيچ اش، كيف دستي اش كه حاوي گواهينامه و كارتهاي اعتباري اش بود. جيل برگشت و به در باز نگاه كرد. حتي اگر قفل بود چندان اطميناني به آن نبود. يك قفل الكي بود، احتمالا فقط يك سنجاق سر لازم بود تا باز شود. او، وزن كيفش را در دستش حس كرد، با يك كارت اعتباري!
يخ زد، سرش به سمت راهرو برگشت، مي ترسيد كسي فكرش را از داخل سرش بخواند.
" اين كار را نكن- صدايي از درونش فرياد مي زد- نرو آنجا، او منتظرت است."
اما پاهايش حالا روي پله ها بود و از كنار راهروي طبقه دوم به سمت اتاق جلويي مي رفت. اگر او برمي گشت چه مي شد؟ اگر ناگهان برم گشت و او را كه اثاثيه اش را زير و رو مي كرد، مي ديد چه مي شد؟ او ايستاد، پشت در اتاق پسره بود. كارت اعتباري امريكن اكسپرس را بيرون آورد. بدون آن از خانه خارج نشويد. صداي كوچي او را مي خواند. " آن را داخل قفل فرو كن."
صداي دري كه باز و بسته شد را شنيده بود، قبل از آنكه پسره بتواند او را پيدا كند، وقت داشت تا به اتاقش برگردد. كارت را در شكاف بين در و ديوار فرو كرد. آن را همينطوري چرخاند. مثل فيلمها آسان بود، اما واقعيت چيز ديگري بود و قفل خيلي محكم تر از آن بود كه او قبلا فكر مي كرد.
ولي ناگهان در باز شد.
در آهسته و بي ميل رو به دسيوار باز شد. مزاحمي كه داخل مي شد را به مبارزه مي طلبيد تا رازهاي مخفي را پيدا كند.
جيل يك نفس عميقي كشيد. زانوانش مي لرزيد و در آستانه ي افتادن بود. پريد طرف پنجره و پايين را نگاه كرد، مراقب بود كه كسي او را نبيند، هيچكس نبود. حالاف بايد مي جنبيد. هر لحظه ممكن بود پسر برگردد و او به تنهايي از عهده اش بر نمي آمد.
بايد مراقب مي بود و مطمئن مي شد كه هر چيزي را سر جاي خودش برمي گرداندف تا پسره متوجه ورود يك غريبه نشود.
از كنار پنجره برگشت و با يك نگاه سريع، سراسر اتاق را كاويد. اولين چيزي كه توجهش را جلب كرد اين بود كه اتاق بطور وسواس گونه اي تميز و بي عيب بود. رختخواب مثل بيمارستانها آنكادر شده بود ميز فورميكاي ارزان قيمت آنقدر سابيده شده بود كه واقعا مي درخشيد. هيچ لكه اي روي آباژور به چشم نمي خورد و هيچ جوراب كثيفي جايي نيفتاده بود و بوي نافذي مي آمد. جيل تشخيص داد كه بوي داروي ضد عفوني كننده است. خيلي تند و واضح بود.
چطور اولش متوجه نشده بود؟ پسره چطور با اين بوي زننده كه مثل چتري دورش را گرفته بود، مي توانست بخوابد؟
ميز توالت كوچك، درست مثل ميز فورميكا، از تميزي مثل برليان مي درخشيد. هيچي روي آن ها نبود، نه عكسي، نه شيشه اي، نه مسواك و نه شانه اي هيچي، اما آنقدر سطحشان ساييده شده بود كه جيل مي توانست عكس خودش را در آنها ببيند.
جيل صدايي شنيد و دويد به طرف پنجره، دسشتش به چراغ روي ميز خورد و آن را انداخت و درمانده متوجه شد كه چراغ ديوار را خط انداخته است.
جيل با خودش گفت: اوه خدا! بيرون را نگاه كرد و دو الكي را روي پله هاي پايين ديد كه با هم بحث مي كردند كه كدام يك از آنها بايد جرعه اول را از بطري بنوشد!
جيل فوري چراغ را سرجايش گذاشت. صداي نفس هاي كوتاه و تندش را مي شنيد. و از ترس و عصبي بودن مي لرزيد.
يك فرورفتگي كوچك روي آباژور به وجود آمده بود. يك شخص عادي ممكن بود متوجه نشود، اما جاي سوال نبود كه با يك فرد عادي سر و كار نداشت و اين پسر فوري از جاي فرورفتگي و بهم خوردن جاي چراغ مي فهميد كه كسي دزدكي واغرد اتاقش شده است. انگشتانش عصبي سعي مي كرد فرورفتگي را صاف كند، به خودش گفت كه آرام باشد. حتي اگر او شك مي كرد كسي دزدكي داخل شده، بيشتر فكر مي كرد زن صاحبخانه باشد.
جيل نبايد بيش تر از اين وقت تلف مي كرد. سعي كرد تا كمال استفاده را از وقت ببرد- مي دانست كه اين قدر كافي نيست- و برگشت به سمت ميز، طرفي كه فرو رفته بود را سمت ديوار گذاشت، شايد اينطوري متوجه نمي شد.
جيل كمد پسرك را باز كرد. دو شاوار تميز و اتو كشيده كنار هم آويزان بود. قديمي و نخ نما بودند، اما چنان با احتياط و دقا آويزان شده بودند، انگار خيلي گران قيمت هستند. كف اتاق، يك گوشه، يك بطري بزرگ مشروب و چند قوطي كوچك مثل قوطي اسپري گذاشته شده بود.
جيل با خودش گفت " جاي سوال نيست كه اين پسره يك مسئله اي دارد."
برگشت به سمت كشوها "اما مسئله اش آنقدر حاد هست كه به يك دختر شش ساله تجاوز كند و او را بكشد؟"
جيل كشو اول را كشيد. پر بود از جورابهاي مشكي، جيل دسته جورابها را شمرد.
بيشتر از پانزده جفت، همه مثل هم، همه تميز و كنار هم چيده شده بود و بوي نرم كننده مي داد. كشوي دوم پر از لباس زير بود. يك جفت شلوار اسب سواري كه با دقت تا شده بود. لباس زيرها پنج دسته كوچك و تميز بودند.
كشوي سوم مثل ير پيراهني بود. يك بار ديگر متوجه شد كه آنها همه تميز، سفيد و همه يقه هفت هستند و در پنج گروه چيده شده اند.
كشوي آخر، شامل دو بلوز بود. يكي سياه و يكي آبي و خاكستري. آنها كنار هم بودند. يقه بسته، با جيبهاي خالي و آستين هاي بالا زده، جيل مواظب بود كه هر چيزي را سرجايش بگذارد. جيل كشو را بست و صداي پاي را روي راه پله ها شنيد.
داشت كشوهاي ميز توالت را مي ديد و اصلا متوجه نشده بود. حالا هر كه، كه بود داشت مستقيم مي آمد به آن طرف و خيلي دير بود كه در برود. در تله افتاده بود. صداي پا پشت در ايستاد حتما منتظر بود تا جيل سعي كند بيرون برود. جيل مثل فلج ها سرجايش در وسط اتاق چسبيده بود. بعد شنيد كه كليدي در قفل چرخيد و فهميد كه صدا از آخر راهرو مي آيد. او منتظر ماند تا صداي بسته شدن در را شنيد. از سرخوشي جيغ زد. به خودش گفت:" صبر كن، صبر كن. اشك هاتو پاك كن و يك نگاه به اطراف بيانداز. دنبال چي مي گردي؟" واقعا انتظار داشت چي پدا كند؟ يك سري مدرك كه ثابت كند اين مرد با دخترش ارتباطي داشته است؟ چيزهايي كه ثابت كند او مردي است كه جيل به او شك كرده؟
سراسر اتاق بهش مي گفت كه پسره مرض وسواس دارد و اين يكي از چيزهايي بود كه جيل درباره اش خوانده بود.
جيل فكر كرد: تعجب نمي كنم اگر او ا پشت در هم پنجره اي داشته باشد!
صداي از درونش فرمان داد: حالا برو بيرون.
چشمانش به سمت تخت خواب در وسط اتاق چرخيد. او زير تخت را نگشته بود. صداي كوچكي در درونش خواهي كرد: از اينجا برو بيرون!
جيل رفت سمت تخت و كنار تخت زانو زد، دستش را زير تخت فرو كرد. احساس كرد چيز سختي به دستش خورد، يك توده ديگر!- اين بار مجله- قبل از اينكه آنها را ببيند فهميد. آنها از همان مجله هايي بودند كه در آن مغازه وحشتناك ديده بود. پر از عكس زن هاي برهنه كه جلوي چشمانش رژه مي رفتند!
- او خداي من!
زير تخت پر از اين مجله ها بود.
" پسره برگشته بود" قبل از اينكه به پنجره برسد، فهميد. داشت با آن الكلي ها جر و بحث مي كرد، سعي مي كرد آنها را به داخل خانه هل بدهد، معلوم نبود به چه دليلي آنها راه را به روي او بسته بودند. پسر با عصبانيت بالا را نگاه كرد و جيل فوري بدنش را چسباند به ديوار. آيا او را ديده بود؟ آيا با سرعت كافي سرش را دزديده بود؟
الان وقت صبر كردن و فكر كردن نبود. جيل از اتاق پريد بيرون و در را پشت سرش بست و همان لحظه صداي در جلويي را شنيد كه بسته شد. آنها بايد در راهرو و از كنار هم مي گذشتند، مطمئن نبود كه كدام طرف برود. تصميم گرفت برود پايين، اين آخرين شانس او بود. او درست لحظه اي كه به پايين رسيد كه پسره هم رسيد. اما مثل بار اولي كه چهر روز قبل او را ديده بود، سرش پايين بود. جيل را ناديده گرفت. اگر او را ديده بود هم مدركي نداشت. جيل سرش پايين بود و شانه هايش افتاده بود. چشمانش مستقيم به چرم قهوه اي براق كفشهاي پسره دوخته شده بود. او از كنار جيل گذشت. جيل به نرده هاي پله چنگ زد. شنيد كه در اتاق پسره بسته شد.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#22 | Posted: 6 Aug 2013 16:16
فصل هجده:
وقتي جيل روز بعد به پانسيون آمد، پسره رفته بود. جيل از رزنا كه مشغول پهن كردن ملافه هاي تازه روي تخت پسرك بود، پرسيد:
- منظورت چيه كه او رفته؟
- صبح زود كليدها را داد و رفت.
- نگفت كجا مي ره؟
رزنا لحظه اي جيل را با بيزاري نگاه كرد، ولي چيزي نگفت. جيل به اتاق پسر، كه حالا خالي بود، با دقت نگاه كرد. بزرگتر و عريان تر به نظر مي رسيد. كشوها خالي شده بود. جيل، رزنا را ديد كه با تنبلي ملافه ها را پهن كرد و بالش ها را بالاي تختخواب انداخت، بعد سرسري تخت را با روتختي گلدار آبي پوشاند.
- من اينو به خودش هم گفتم، واقعا تر و تميز بود. همه چيز بوي تميزي مي دهد. حيف شد از دسشت دادمش، از آن كساني بود كه همه جا را تميز نگه مي دارند.
جيل در اعماق معده اش احساس درد كرد. او رفته بودف جيل او را از دست داده بود.
- نگفت براي چي از اينجا مي رود؟
زن صاحبخانه شانه اي بالا انداخت. اما وقتش را با جواب دادن به جيل، تلف نكرد.
- اسمش چي بود؟ تو اسمش را مي داني؟
رزنا به ترك هاي سقف خيره شد.
- فكر نكنم اصلا به من گفته باشد و من هم هرگز نپرسيدم تازه اگر هم مي پرسيدم اسم واقعي اش را كه نمي گفت!
- تا حالا باهاش حرف زده بودي؟
رزنا چشمانش را به جيل دوخت: براي چي؟
جيل شانه بالا انداخت.
- اين يارو چرا انقدر برات مهمه؟
جيل سعي كرد جوابش قانع كننده باشد.
- اصولا آدمها برايم جالبند. سعي مي كنم دليل هر حركتشان را بفهمم، كه چرا بعضي كارها را انجام مي دهند؟ سكوت يك نفر جالب توجه است. افراد ساكت منزوي بيشتر مرموز هستند. تو هرگز نمي تواني بفهمي ه آنها به چي فكر مي كنند.
- من اصلا نمي خواهم بدانم آنها به چه فكر مي كنند!
جيل ادامه داد: اما براي من جالب است. اغلب در روزنامه ها راجع به قاتل هاي ديوانه اي خوانده اي كه پليس بعد از بازجويي از دوستان و همسايه هايشان، گفته آنها وقتي مي فهمند همسايه يا دوستانشان مشغول كشتن آدمها بوده، غافلگير شده اند.
رزنا با تعجب گفت: حالا تو هم يكي از آن منزوي ها را از دست داده اي؟
جيل معذب لبخند زد. رزنا همانطور كه به طرف در مي رفت، گفت:
- خيلي خودت را عذاب نده، اتاق را مي خواهي؟
- چي؟
- اين اتاق كمي از اتاق كمي از اتاق خودت بهتر است، چون پنجره اش رو به خيابان باز مي شود، البته سر و صدايش بيشتر است.
جيل فوري گفت: نه اين اتاق را نمي خواهم. احتمالا همين روزها اتاق خودم را هم پس مي دهم.
رزنا پشت سر او وارد راهرو شد: خودت مي دانيف من مجبورت نمي كنم.
جيل دوباره پرسيد: اصلا حدس نمي زني كه او كجا رفته است؟
رزنا ايستاد: او گفت بايد برود به يك سري جنازه كه روي دستش مانده، سر و سامان بدهد.
بعد شروع كرد به خنديدن، صداي خنده اش نزديك آپارتمانش كم شد:
- تو احتمالا خيلي تلويزيون نگاه مي كني.
بعد جيل صداي بسته شدن در اتاقش را شنيد. جيل چند دقيقه بعد وارد خيابان شد. او كجا مي توانست رفته باشد؟ در كدام خيابانف خانه گرفته؟ حتما فهميده كه يكي دزدكي به وسايلش دست زده! چه رازي را مخفي مي كرد؟ كجا رفته بود؟ جيل در مقابل خانه هاي كهنه و قديميف بالا و پايين مي رفت. كدام خانه را دنبالش بگردد؟ روزش اصلا خوب شروع نشده بود. خواب سبك و پر از كابوسي داشت و هنوز خسته بود. جنيفر هم از دنده چپ بلند شده بود و بداخلاقي مي كرد كلي صبحانه خوردنش را طول داد و وقتي فهميد ديرش شده، ا عجله رفت. جك هم بي حوصله بود و وقتي جيل بهش اطلاع داد كه در جلسه ي بعدي گروه درماني هم همراهش نمي رود، دلخورتر شد. جك بي مقدمه موضوع را عوض كرده بود و يك چيزهايي راجع به مادرش كه از سفر اخيرش به شرق برگشته، گفته بود و وقتي جيل ازش پرسيده بود كه مادرش كجا بوده، فقط شانه بالا انداخته بود. اين اواخر زحمن تكرار حرفهايش را به خودش نمي داد. به نظر مي رسيد جيل را از دنياي كوچكش كنار گذاشته است. آنها هر روز بيشتر از هم دور مي شدند. جيل خيلي دلش مي خواست راجع به كاري كه مي كند به جك بگويد. اين كه دنبال چيست، اما مي ترسيد جك بهش بگويد كه اين كار خيلي خرناك است و مانعش شود. جك احتمالا همين را مي گفت و براي همين جيل چيزي به او نمي گفت. وقتي از در خانه خارج شد، دوباره يادش افتاد كه بايد قبل از اينكه هوا خيلي سرد شود، ماشين را براي تنظيم موتور به تعميرگاه ببرد. ساعتي بعد وقتي استارت زدف فكر كرد شايد ماشينش گوش دارد و شنيده كه او چه گفته است. سوئيج را چرخاند و صداي پت پت ضعيفي شنيد. سعي ميكرد ماشين را روشن كند، اما اصلا اميدي نبود.
عصباني داد زد: ياال له، روشن شو!
پايش را روي پدال گاز فشار داد، چند دقيقه صبر كرد، در غير اينصورت ماشين خفه مي شد. اما همانطوري هم موتور خفه كرده بود. چرا به حرف جك گوش نداده بود؟ چندين ماه بود كه جك مدام مي گفت ماشين را بهع تعميرگاه ببرد. مي خواست پياده شود كه موتور ناگهان روشن شد و ماشين استارت خورد.
- خدايا، متشكرم!
جيل با خودش قرار گذاشت كه حتما آخر هفته، ماشين را به تعميرگاه ببرد. با سرعت به طرف نيوآرك راند، از انتظار داشت ديوانه مي شد. مي خواست بداند پسره كجا غيب شده است ساكش را برداشته و ناپديد شده بود. جيل يكهو فكر كرد: ساكش؟! جيل ساك او را نديده بود. اما حتما يكي داشت چرا آن را نديده بود؟
جيل بقيه روز را در جستجوي بقيه پانسيون ها گذراند و سرانجام در يكي از آنها در خيابان هووارد ساكن شد. يك بلوك و نيم پايين تر از اولي بود. كوچكتر از آن خانه و يك دلار هم ارزان تر بود. همانطوري كه رزنا بهش گفته بود، كثيف تر هم بود. جيل براي سه شب پول پرداخت. مرد صاحب پانسيون قوي هيكل و ميانسال بود و لكنت زبان داشت. مثل رزنا اخطار كرد ه مهماني هاي پر سر و صدا ممنوع است. البته شرط هايش از رزنا كمتر بود. جيل ثسمتي از بعد از ظهر را روي تخت خوابش سرگرم شنيدن جر و بحث اتاق بغلي از خلال ديوارهاي نازك اتاقش شد، پسره اينجا بود؟
پانسيون داران مختلف در بالا و پايين خيابان اظهار بي اطلاعي كرده بودند. و وقتي جيل اصرار كرده بود، آنها جواب داده بودند: ممكنه، شايد هم پسره هنوز نيامده جايي بگيرد.
جيل فشار آورده بود، مطمئنا آنها بايد او را به ياد مي آوردند: لاغر، جوان، با موهاي خيلي خيلي كوتاه!
اما آنها تكرار مي كردند: ممكنه.
و سرشان را تكان مي دادند. يا قادر نبودند يا نمي خواستند به حافظه شان فشار بياورند.
ساعت سه جيل برگشت به سوي ماشينش، نااميدي، مثل سايه اي به او چسبيده بود. ماشينش باز هم استارت نمي خورد. جيل التماس كرد: اين بار!
لبخند زد تا جلوي اشك هايش را بگيرد: فقط اين بار!
آهسته چند بار پدال گاز را فشار داد. مواظب بود ماشين را خفه نكند. دوباره سوئيج را چرخاند و منتظر ماند تا صداي غرش موتور را بشنود. اما هيچ اتفاقي نيافتاد. موتور سرد بود، خفه هم كرده بود.
جيل به مرد كوتاه قد و كچلي كه در پاركينگ بود، گفت: ماشينم روشن نمي شود.
- بايد به تعميرگاه زنگ بزني.
- من نمي تونم صبر كنم، بايد برگردم خانه.
مرد داشت به نخل سر به فلك كشيده اش ور مي رفت، جيل چه انتظاري از او داشت؟ اين ماشين مردك نبود و مشكل او هم نبود.
- مي توانم ماشين را امشب همين جا بگذارم؟
- پنج دلار مي شود.
- باشه. من فردا به تعميرگاه زنگ مي زنم.
جيل حرف مي زد، اما معلوم بود كه مردك اصلا گوش نمي دهد جيل با خودش فكر كرد حالا چه طوري به خانه برگردد؟ باد سردي گونه هايش را سوزاند. با صداي بلند به خودش نهيب زد: گريه نكن!
مي دانست انتظار براي تاكسي بي فايده است. شروع كرد پياده رفتن، شايد اتوبوس باشد...
جيل تا وقتي كه تقريبا روي پسرك افتاد، آنها را نديد و آن موقع هم ديگر براي اينكه جلوي برخورد را بگيرد، دير شده بود.
پسر اولي با لحني نيشدار و عصباني گفت:
- يا حضرت مسيح! خانم، جلوي پاتو نگاه كن، پياده رو را خريده اي؟
جيل زير لب به دو پسر جوان گفت: متاسفم.
يكي از پرها تيره بود و آن يكي- كه جيل باهاش رخورد كرده بود- روشن بود. جيل متوجه شد كه لاغر هم هست. خيلي از اين قيافه ها زياد بود. آهسته گريه كرد. اجازه داد نااميدي اش تخليه شود.
پسر مو مشكي فوري گفت: هي، خانم! مهم نيست. اون منظورش اين نبود. اينجا مال همه است، چي شده؟
جيا به گريه كردن ادامه داد. مي دانست كه پسرها به او زل زده اند اما قادر نبود جلوي خودش را بگيرد. وقتي هر دو راه افتادند. پسر اولي گفت:
- مشكوك بود.
اون دعواش كرد: تو نبايد اون طوري باهاش حرف مي زدي.
وقتي بالاخره جيل توانست چشمانش را پاك كند و به اطراف نگاه كند، ديد كه جلوي مغازه بازي هاي كامپيوتري ايستاده است. مغازه پر بود از جوانهايي كه آن ساعت بايد در مدرسه مي بودند. چند دقيقه بين در ايستاد. در را نگه داشته بود تا بسته نشود. او به پسرهايي كه به خاطر بازيهاي مختلف جر و بحث مي كردند، نگاه كرد. هيچ دختري آنجا نبود. به حرفهايي كه رد و بدل مي شد گوش داد و متعجب شد كه چرا صحبتي راجع به تكاليف مدرسه شان، نيست آنها مي خنديدند، دعوا مي كردند و به انداختن سكه در سوارخ دستگاهها ادامه مي دادند. كم كم، چون در باز بود هواي دخل سرد شد و پسرها متوجه شدند كه جيل آنجا ايستاده و آنها را نگاه مي كند. ناگهان همه جا ساكت شد هيچ كس حركتي نكرد.
يك نفر گفت: هي، تو! آره بابا، در را ببند هوا سرد است.
مردي از پشت ميز پرسيد: مي توانم كاري برايتان بكنم؟
جيل از مغازه خارج شد، صداي خنده پشت سرش بلند شد، جيل شنيد كه يك نفر وقتي او در را مي بست، گفت: فكر كنم دنبال پسرش مي گشت!
پسري كه در پانسيون ديده بود، آنجا نبود از پيچ خيابان پيچيد و بعد ايستاد. دو دختر هم سن و سال جنيفر كنار خيابان ايستاده بودند، دست هايشان را دراز كرده و شصت هايشان را در هوا تكان مي دادند جيل سرسري آنها را نگاه كرد. " نمي دانستند چه خطراتي در سوار شدن به ماشين عبوري وجود دارد؟"
چند دقيقه بعد، يك ماشين كه سه پسر جوان در آن بودند، جلوي آنها ايستاد و دو دختر سوار شدند.
چند لحظه بعد، جيل همان جايي كه دخترها ايستاده بودند، ايستاد، دستش را دراز كرد و شصتش را در هوا تكان داد. چرا كه نه؟ او هرگز نمي دانست چه كسي را ممكن است ببيند! شش ماشين بدون اينكه توقف كنند، از جلويش رد شدند.
صدايي از پشت سرش پرسيد: كجا مي خواهي بروي؟
جيل فوري برگشت. يكي از پسرهايي كه در مغازه بازيهاي كامپيوتري بود، شناخت. حدودا هفده، هجده ساله با موهاي تيره و لباس جيني كه او را لاغرتر هم نشان مي داد. به جيل جوري نگاه مي كرد انگار او را شناخته است. جيل مي لرزيد، اما نه از سرما، پسرك با مشخصات قاتل سيندي، نمي خواند. جيل با اينكه او را شناخت، اما از ظهور ناگهاني اش ترسيد. آهسته گفت:
- اتوبوس ها چقدر دير مي آيند...
به سمت ماشين پسرك راه افتاد. او خيلي جدي به جيل گفت:
- اگر تو ايستگاه اتوبوس مي ايستادي، برايت مفيدتر بودف حالا كجا مي روي؟
- ليوينگستون.
جيل صورت او را براي ديدن علامتي از شناختن محل، بررسي كرد.
- ليوينگستون؟ خيلي دوره، من تا آنجا نمي روم.
جيل فوري گفت: تا هر جا بروي خوب است.
آنها به ماشين پسره كه زير تابلوي پارك ممنوع، پارك شده بودف رسيدند. پسر جوان تند تند راه مي رفت، هنوز سرما به جانش نفوذ نكرده بود. جيل مي دويد تا به او برسد. ماشين دو رنگ بود، قرمز- خاكستري، مدل پنج سال پيش و خيلي تر و تميز نگهداري شده بود. روكش صندلي ها از مخمل فرانسوي زيبايي بود. هيچي كف ماشين ريخته نشده و هيچ آدامس جويده شده اي كه جيل اغلب در ماشين خودش پيدا مي كرد، به روكش نچسبيده بود. جيل روي صندلي جلو نشست. فكر كرد:" يك پسر و ماشينش!" پسرك استارت زد و ماشين بي دردسر روشن شد.
پسره با افتخار گفت: خيلي نرم است.
جيل زير لب به ماشين خودش فحش مي داد، گفت: معلومه خيلي براش وقت مي گذاري.
- بله، مثل بچه ي من مي مونه!
- خيلي خوش شانسي كه جريمه ات نكردن.
- من هرگز جريمه نشده ام. هميشه هم اينجا پارك مي كنم.
- تو خيلي اينجا مي آيي؟
پسرك سرش را تكان داد.
- مدرسه نمي روي؟
پسره خنديد: گاهي اوقات، تو بازرس مدرسه اي؟
- نهف چرا از مدرسه جيم شده اي؟
- تو مامان كسي هستي؟
- چرا خواستي مرا برساني؟ مي خواي سر از كار من در آري؟
- نع! من مواظب تو نيستم. فقط خواستم كونت از سرما يخ نزنه!
جيل خنديد: تو نگران من هستي؟
متعجب شد كه صحبتشان به كجا مي رسد.
- خوب تو شبيه كساني نيستي كه سوار ماشين هاي عبوري مي شوند. مي فهمي؟ منظورم اين است كه... خوب تو مي فهمي چي مي گويم.
- يعني من پير هستم؟
كم كم داشت از اين مكالمه لذت مي برد.
- خوب، نه پير، بلكه واقعا پير! تو شبيه مادرها هستي.
جيل بدون رنجش به او گفت: خوب هستم، من يك دختر دارم.
- اوه، آره! دخترها خيلي بهترند. مادرم هميشه ااين را به من مي گويد.
- او اصلا خوشحال نمي شود اگر بفهمد ه تو بعد از ظهر مدرسه نرفتي.
- شايد نه!
پسرك به رانندگي ادامه داد. يك جايي پيچيد و جيل دوباره فكر كرد كجا دارند مي روند؟ اصلا خيابان ها را نمي شناخت و نمي دانست كجا هستند. پسره گفت:
- تو چرا كنار خيابان ايستاده بودي؟
- ماشينم روشن نشد.
- فكر نمي كنم تو اين كاره باشي، موهات از سرما سيخ شده بود.
صدايش پر از همدردي پدرانه بود.
- بايد خيلي مواظب باشي، آدمهاي ديوانه ي زيادي تو خيابانها، پشت ماشين نشسته اند. دوستم يك بار اين كار را كرد و يك يارويي جلوش ايستاد، وقتي كه يارو بهش اشاره مي كنه و مي گويد بايد از طرف من سوار شوي، چون بقيه درها كار نمي كنند. خوب، پسر، معلومه چه اتفاقي افتاد، دختره راشو گرفت و رفت. اگر سوار مي شد معلوم نبود چه بلايي سرش مي آمد، چون درها اصلا باز نمي شد و او توي تله مي افتاد.
پسره نفس عميقي كشيد و ادامه داد: تازه اين دختري است كه هميشه جلوي ماشينها را مي گرفته، و زود فهميده چي شده، دوزاري اش زود افتاده، يك دختر هفت خط است.
بعد سر تا پاي جيل را نگاه دقيقي انداخت: تو اصلا هفت خط و زرنگ به نظر نمي رسي.
آنها بقيه راه را ساكت بودند.
وقتي او ايستاد تا جيل پياده شود، جيل آهسته گفت: مرسي كه مرا رساندي.
- هيچوقت عبوري سوار ماشين نشو!
- تو هم به مدرسه ات برگرد.
جيل گوشه اي ايستاد تا پسرك در پايين خيابان، ناپديد شد. كجا بود؟ و حالا كجا بايد مي رفت؟ ساعتش را نگاه كرد، خيلي دير شده بود. جنيفر حتما از مدرسه برگشته بود. براي لباسهايش چه توضيحي بايد مي داد؟ او حتما شلوار بگي و پيراهن كهنه اش را مي ديد، چون كتش تا نصفه بسته مي شد. كت نازك خاكستري كه از خيريه به نفع كليسا خريده بود از ديد جنيفر پنهان نمي ماند. با خودش فكر كرد. " خوبه، فعلا بايد به خونه مي رسيد تا يك بهانه ي خوب مي تراشيد." منتظر ماند تا ماشين پسره كاملا دور شود، بعد آمد و كنار خيابان ايستاد و دوباره دستش را دارز كرد، دو دل بود كه شصتش را هم بلند كند يا نه؟ ده دقيقه بعد يك ماشين، جلوي پايش ايستاد و راننده خيلي خوب لباس پوشيده بود و به نظر مرد محترمي در اواسط چهل سالگي مي رسيد، خم شد و در سمت شاگرد را گشود.
مرد با لبخند پرسيد: كجا مي رويد؟
جيل فوري آسوده شد، خيلي سردش شده بود و حوصله سر و كله زدن با يك جوان لاغر و مو روشن ديگر را نداشت.
- ليوينگستون!
راننده مشكوك نگاهش كرد. اما بالاخره موافقت كرد. جيل پريد بالا و كنار او نشست. مردك بعد از چند دقيقه پرسيد: خيلي سردت شده؟
- بله، تقريبا يخ زده ام.
بعد از چند دقيقه ديگر، مرد با لبخند زشت پرسيد: نظرت راجع به يك فنجان قهوه چيست؟ يا يك ليوان نوشيدني؟ يك نوشيدني، سريع گرمت مي كند.
- نه، ممنون، من بايد بروم خانه.
- شوهرت؟
- بله، او دوست داره در خانه را كه باز مي كند شام روي ميز آماده باشد.
جيل كم كم داشت معذب مي شد.
- اگر بفهمد تو كنار خيابان ايستاده بودي، چي؟
- مطمئنم كه اصلا خوشش نمي آيد.
جيل متوجه شد كه نگاه مرد روي بدنش خيره مانده است.
- شوهرت ديگه از چه كارهايي خوشش نمي آيد؟
دزدكي به جيل نگاهي انداخت و جيل كت نازكش را محكم تر دور بدنش پيچيد. جيل معناي ضمني سوال مرد را ناديده گرفت و از پتجره به بيرون نگاه كرد. مرد هم تلاش بيشتري براي ادامه مكالمه نكرد. كم كم خيابانها به نظرش آشنا مي آمدند، خيابانهاي ليوينگستون را شناخت. به مرد گفت: همين جا خوب است.
احساس ترسش ناپديد شد.
- همين جا.
مرد ماشين را نگه داشت. جيل دستش را دراز كرد تا دستگيره در را بگيرد، اما ناگهان مرد دستانش را روي زانوان جيل گذاشت و او را نگه داشت.
جيل محكم گفت: لطفا، دستتان را برداريد.
اما مرد بي توجه به كار خود ادامه داد.
جيل ناگهان در را باز كرد و به سرعت از ماشين بيرون پريد و شروع به دويدن كرد.
جيل صداي كشيده شدن لاستيك ها را كه با تمام سرعت به راه افتادف شنيد. معلوم بود كه مي خواهد زودتر از آن اطراف برود و بيشتر از آن آنجا نماند تا جيل بتواند كمك بخواهد. جيل از دويدن دست كشيد، اشكهايش گونه هايش را مي سوزاند. خودش را مثل آشغالي كه كنار خيابان افتاده باشد، حس مي كرد.
وقتي به خانه رسيد، هنوز دستهايش مي لرزيد جنيفر در اتاق نشيمن بود و داشت پيانو مي زد. تا مادرش را ديد از جايش پريد.
- سلام، انگار يخ زدي! كجا رفته بودي؟ خداي من! اين كت را از كجا آورده اي؟
جيل يواش يواش نزديك شد.
- سالهاست دارمش.
- اون قرمز قشنگه كجاست؟
جيل به دروغ گفت: دادمش به خشكشويي.
جنيفر بريده بريده گفت: اينها را از كجا آورده اي؟ يعني روي زمين چيز بهتري پيدا نمي شد، كه بپوشي؟
جيل گفت: من داشتم به لورا كمك مي كردم تا چند اسباب را در دفترش جا به جا كند. نمي خواستم چيز بهتري بپوشم.
- لورا؟
اين سوال بيشتر مثل علامت تعجب بود.
- چطور مگر؟
- هيچي... آخه لورا چند دقيقه پيش زنگ زد، مي خواست بداند تو كجا هستي. مي گفت خيلي وقت است كه سعي مي كند تو را پيدا كند...
- من گفتم لورا؟ ببخشيد! منظورم نانسي بود.
- از كي تا حالا نانسي دفتر داره؟
جيل با بداخلاقي گفت: از وقتي تصميم گرفته داشته باشد!
پشت سر دخترش، رفت در آشپزخانه و در يخچال را باز كرد. مقداري از غذاي شب قبل را كه مانده بود بيرون آورد و جلويش روي پيشخوان گذاشت.
جنيفر روي آرنجش تكيه كرد و پرسيد:
- ماشين كجاست؟
جيل حسابي غافلگير شد، دوباره به دروغ گفت: همان جا گذاشتمش.
- پس چطور برگشتي خانه؟
- پياده.
- تو پياده از پاركينگ هارولد تا خانه آمده اي؟
صورت جنيفر لحظه به لحظه بيشتر متعجب مي شد.
- خيلي دور نيست.
- دور نيست؟
- جنيفر تكاليف ات را انجام داده اي؟
- بله.
- همه اش را؟
- بله.
جنيفر يك هويج از توي بشقاب قاپ زد و نشست پشت ميز آشپزخانه، جيل گفت: اين كار را نكن!
- چه كاري؟ نشستن؟
- دست درازي به بشقاب! مي داني كه راجع به چي حرف مي زنم.
- ببخشيد فكر نمي كردم يك هويج برايت مهم باشد.
- خوب، غذا كم است.
جيل غذاي ناچيز را بررسي كرد و بعد ناگهان چرخيد.
- جنيفر، تا حالا سوار ماشين عبوري شده اي؟ راستش را بگو.
جنيفر با بي ميلي گفت: بعضي وقتها.
جيل جيغ زد: يا عيسي مسيح!
مشتش را محكم روي پيشخوان كوبيد.
جنيفر فورا گفت: ديگر اينكار را نكرده ام. از وقتي كه...
- اگر يك بار ديگر بشنوم به هر دليلي اين كار را كرده اي، شش ماه تمام از تفريحات محروم مي شوي، شنيدي؟
- بله.
جيل دوباره فرياد زد: يا عيسي! چطور چنين كار احمقانه اي كردي؟
جنيفر با ناراحتي گفت: حالا چرا به اين فكر افتاده اي؟ كسي از اين كار صدمه ديده؟ براي كسي كه مي شناسيم، اتفاقي افتاده است؟
- بايد حتما كسي صدمه ببيند تا تو مغزت را به كار بندازي؟
- حالا چرا سر من داد مي زني؟
- من نمي خواهم تو هرگز اين كار را بكني، فهميدي؟
جنيفر داد زد: بله، من كه با تو دعوا ندارم.
چند لحظه اي سكوت پيش آمد جيل رفت طرف ظرفشويي، بعد با احتياط گفت: يك چيز ديگر هم هست كه مي خواهم درباره اش با تو حرف بزنم.
جنيفر پرسيد: درباره ي چي؟
- ادي.
چشمان جنيفر از تعجب گشاد شد: درباره ادي؟ من فكر مي كردم تو به او علاقه داري.
- علاقه دارم، اما تقريبا دو سال است كه تو داري با او مي گردي، فكر مي كنم وقتش است با آدمهاي ديگر هم آشنا شوي.
جنيفر حرفش را تصحيح كرد: نوزده ماه است و من ادي را هنوز دوست دارم و نمي خواهم با كس ديگري آشنا شوم.
- وقتي هيچكس ديگر را نديده اي تا با او مقايسه كني، چطور مي تواني بگويي كه فقط او را دوست داري؟
- من نيازي ندارم كه كسي را با او مقايسه كنم.
جيل ملايم تر گفت: عزيزم، منظورم اين نيست كه ديگر او را نبيني، فقط بايد بقيه پسرها را هم ببيني.
- نمي خواهم بقيه ي پسرها را ببينم. اين حرفها از كجا آمده است؟
جيل گفت: خوب، فقط خواستم حرفش را زده باشم، روش فكر كن.
- نمي خواهم.
بعد از چند دقيقه جنيفر با حرص گفت:
- جولي زنگ زد و براي شام امشب از من دعوت كردف من گفتم فكر نمي كنم بيايم و بهتره پيش تو بمانم. اما شايد عقيده ام را عوض كنم. مثل اينكه غذاي زيادي نمونده و اين فقط براي تو و جك بسه، اگر من بروم بهتر نيست؟
- فقط به اين شرط كه پدرت تو را ببرد و بياورد.
جنيفر گفت: حتما اين كار را مي كند.
بعد پريد و خودش را به تلفن رساند، جيل وانمود كرد كه مشغول كار است تا جنيفر راحت با شوهر سابقش حرف بزند.
- او گفت كه نيم ساعت ديگر دنبالم مي آيد.
جيل سرش را تكان داد، ولي چيزي نگفت.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#23 | Posted: 6 Aug 2013 16:21
فصل نوزده:
صبح جمعه، جك اصرار داشت كه با جيل به تعطيلات آخر هفته بروند. احتياج داشتند كمي با هم تنها باشند. جك كمي مضطرب بود، نياز داشتند كه چند روزي از همه چيز و همه كس دور باشند.
جك كيپ كد را انتخاب كرد.
اولين باري كه آنها به كيپ كد رفته بودند، تقريبا نه سال پيش براي ماه عسلشان بود. آن موقع به نظرشان همه جا با چوب جادويي ساخته شده بود و روزهايشان زود مي گذشت، اما حالا همان چيزهاي جادويي خسته كننده و ملال آور بود. همه چيز معمولي و پيش پا افتاده به نظر مي رسيد. وقتي چوب جادو تكان مي خورد، ويلاهاي چوبي در دو طرف خيابان صف مي كشيدند در مناطق ديگر چوب جادو خيلي در هم و برهم كار كرده بود. حتي در اكتبر هم تعداد توريست ها پيش از بومي ها بود، حالا تپه هاي ماسه اي به نظر كوچكتر مي رسيدند و ديگر شوري هوا، صفايي نداشت. در مدت هشت سال جيل فكر مي كرد، كيپ كه بهشت روي زمين است. اما حالا مي دانست كه چنين جايي اصلا وجود ندارد. آنجا هم يك شهر بود مثل بقيه ي شهرها، قبلا جيل وقتي با جك قدم مي زد، احساس صلح و آرامش مي كرد. اما حالا فقط بوق ماشين ها را مي شنيد و بوي دود اگزوز آنها را حس مي كرد نسيم ملايم و رويايي حالا گونه هايش را مي سوزاند. وقتي خيابان گردي اش را موقتا ول كرده بود، از ترك ليوينگستون حتي براي چند روز، خوشحال بود. هوا آفتابي و هواشناسي چند روز آينده را معتادل پيش بيني كرده بود. حتي ترافيك هم روان بود و در طول جاده فقط دو تصادف رخ داده بود ه به نظر مي رسيد خيلي جدي نيستند. وقتي از كنار ماشيني كه از عقب محكم به ماشين ديگري زده بود، رد شدند، در فكر بود كه چنين تصادف هاي شديدي چه احساسي به آدم دست مي دهد؟ وقتي ماشين ديگري با سرعت بالا از عقب به ماشينت مي كوبد و گوشت بدنت منفجر مي شود، چه حسي به آدم دست مي دهد، اصلا چيزي حس مي كند؟
جك حتي با اينكه چشم بسته هم مي توانست به كيپ كد برود، مرتب نقشه ي جديدش را بررسي مي كرد( قبل از ترك خانه پرسيده بود، نقشه هاي من جاست؟ و مجبور شده بود از يك پمپ بنزين نقشه هاي جديد بخرد.)
جيل در فكر جنيفر بود كه پيش مارك و زنش مانده بود. وقتي جنيفر از مدرسه به خانه برمي گشت آيا جولي خانه بود؟ يادش مي ماند كه صبح دوشنبه جنيفر را زود از خواب بيدار كند يا خودش بايد سريع سر كار مي رفت؟ جولي بعنوان منشي يك حسابدار كار مي كرد. آيا او وقت و انرژي كافي براي سر و كله زدن با يك دختر نوجوان و بداخلاق را داشت؟ جنيفر عاشق پدرش بود، آيا مارك به جنيفر يادآوري مي كرد كه تكاليف مدرسه اش را انجام دهد و به موقع بخوابد؟ آيا مارك از اينكه ادي و جنيفر به موقع به خانه برگشته اند، مطمئن مي شد؟ اولش جيل سعي داشت كه راي جك را بزند تا سر ماشين را برگرداند و به خانه برگردند، اما يادش آمد كه عصر دوشنبه برمي گردند و جنيفر براي چند روز مسلماخودش به تنهايي و بي وجود او مي توانست از پس كارهايش برآيد. احتمالا بهتر از او هم مي توانست اين اواخر دايم با هم بگو و مگو داشتند جيل مي دانست كه اين چند رو براي او و جك مهم است، جك حق داشت، آنها يه زماني براي تنها ماندن با هم نياز داشتند. بايد در اين چند روز كاري مي كرد تا بيشتر از اين از هم دور نشوند و از بحث و دعواي بيشتر دور بمانند. عصبانيت و خشمشان را دور بريزند و از اينكه بفهمند چي تقصير كيست، بپرهيزند.
جيل مي دانست كه تقصير جك نيست، او تلاش كرده بود كه جيل را هم از اين حال در آورد. اولش جيل خيلي خسته بود. اما جك را تحسين مي كرد و به قدرت او تكيه داشت. خودش از همه چيز منزجر و بيزار بود. اگرچه جيل يكي از كساني بود كه با تمام نيرو فشار مي آورد كه همه به زندگي عادش شان برگردند، اما به قدرت جك در وفق دادنش با موقعيت جديد غطبه مي خورد. جك به سادگي خودش را جمع و جور كرده بود و داشت به زندگي ادامه مي داد.
جيل به خودش گفت:" بس كن!" خودش مي دانست كه اين افكار دور از انصاف است. هيچ دليلي وجود نداشت كه براي اين موضوع از دست جك عصباني باشد، يا از دست جنيفر! آن هم به اين دليل كه فقط خودشان را با اين فاجعه وفق داده بودند. اگر كسي بود كه دليلي براي عصباني بودن داشت و اگر كسي بود كه حق داشت كسشي را ملامت كند، اين جك بود، نه او! چطور جك مي توانست او را مقصر نداند؟ جيل متعجب بود، حتما هر وقت به جيل نگاه ميكرد فكر مي كرد اگر جيل فقط آن يعد از ظهر آوريل، خانه مي ماند، الان سيندي زنده بود. هر وقت نگاهش به صورت جيل مي افتاد، جيل حس مي كرد كه با بي ميلي به او نگاه مي كند، همان يك باري هم كه تلاش كرده بود به جيل نزديك شود، او قبول نكرده بود... چرا؟
جيل نگاه سريعي به شوهرش كه كنارش راه مي رفت انداخت، دستانش دور كمر جيل بود اما توجه اش به مناظر اطراف، معطوف بود. واقعا حواسش به اين خانه ي قديمي بود يا فقط نگاه مي كرد و مثل جيل صورت سيندي را پشت هر پرده مي ديد؟ لبخند سيندي را در هر پنجره تماشا مي كرد؟ آيا جك هم مي توانست صداي خنده ي شاد و بي خيال دخترشان را در پس هر خنده عابران، بشنود؟
جك ناگهان گفت: خانه را رنگ كرده اند.
- چي؟
- آن خانه كه آن بالاست. دومي از آن طرف، سفيدش كرده اند. يادته قبلا آبي بود.
- خيلي بد شده، من همان آبي را دوست داشتم.
- منم همينطور.
- فكر مي كنم آنها ديده اند كه وقتشه عوض بشود.
جك اضافه كرد: درختها را هم بريده اند.
به اطراف جاده اشاره كرد.
- اين راه قشننگ تر شده است.
جيل يادش نبود، قبلا چطور بوده است؟
جك متعجب به نظر مي رسيد، گفت: واقعا؟ اما من با درختها بيشتر دوستش داشتم.
- آنها جلوي نور آفتاب را مي گرفتند.
- شايد!
جك شانه هايش را بالا انداخت و يك نفس عميق كشيد: من بوي اين شهر را خيلي دوست دارم.
جيل هم مثل جك يك نفس عميق كشيد، اما حس كرد چاقوي تيزي در سينه اش فرو رفت. جك فوري گفت: حالت خوب است؟ چرا ساكت شدي؟ بيا برويم يك جا، يك فنجان قهوه بخوريم.
- نه از پياده روي لذت مي برم.
جيل سعي كرد صدايش متقاعد كننده باشد.
- مي توانيم هر وقت خواستيم برگرديم.
با اين انتخاب كوچك، آسايش كه آنها را ترك كرده بود، پيدا شد. جيل بيشتر دلش مي خواست با حرفهاي كوتاه به جك نزديك شود.
حق با جك بود، كنار آب هوا خيلي سرد بود، حتي نامطبوع بود. اگرچه مدتي وانمود كرد كه اينطور نيست. جيل صورت بچگانه ي جك را مطالعه مي كرد. بيني بزرگ و برجسته در نيم رخش و گونه هاي سرش از باد سرد، معصوم به نظر مي رسيد.
يك زوج ديگر از كنارشان گذشتند. به بچه هايي كه سلام مي كردند، سر تكان دادند، صورتهايشان را در يقه هاي ژاكت شان فرو برده بودند.
جك خنديد: توريست هاي ديوانه! هيچ آدمي محلي را نمي بيني كه تو اين سرما كنار ساحل قدم بزند.
چشمان جيل به دنبال يك زوج ديگر كه به سرعت از روي ماسه ها رد شدند، كشيده شد. خودش را جاي زن گذاشت در فكر بود وقتي بازو به بازوي شوهرش قدم مي زد، به چي فكر مي كند، درست همانطوري كه خودش و جك بازو در بازو قدم مي زدند. درست مثل بقيه زوج هاي عادي امريكايي! احتمالا همان كارهايي را مي كردند كه او و جك هم انجام مي دادند. جيل شروع كرد به حدس زدن اينكه چه رازهايي در سينه اين زن لب قرمز با چشمان خندان، پنهان است. مي دانست كه هميشه رازي وجود دارد و همين مي ترساندش.
يك مايل با كفشهايش پياده رفت" تا خودتان قضاوت نكنيد، قضاوتي در موردتان وجود نخواهد داشت." با شانه بالا انداختنف افكار ناخوشايندي را پس زد، جك فورا او را در آغوش گرفت و سعي كرد او را گرم كند. گفت:
- برگرديم، ديگر كافيه.
جيل در سكوت سرش را به علامت تصديق تكان داد.
- تو اين سرما نبايد ساكت و ب حركت بماني، مگه نه؟
جيل چيزي نگفت، هر دو مي دانستند كه هوا علت اين احساس نبود، ديگر هيچي مثل سابق نبود. آنها به ويلا برگشتند و نيم ساعتي با خانم مي هيو صحبت كردند. او به آنها گفت كه وقتي تابستان مثل هميشه به آنجا نيامده بودند، نگرانشان شده بود. تابستان هوا ملايم بود و معمولا شلوغ و پر رفت و آمد مي شد. خانم مي هيو با آب وتاب توضيح مي داد كه در سراسر كشور وضع اقتصادي از رونق افتاده، براي شما چطور؟
او از وضع كار و بار جك پرسيد، آيا اقتصاد روي كسب و كار او هم اثر گذاشته بود؟ جك در جواب گفت كه حيوانهاي مريض كمتر شده اند، اگرچه بيشتر مردم فقط از هزينه هاي اضافي مي زدند، مثلا آرايش حيواناتشان! خانم مي هيو از حال خانواده شان پرسيد و جك به سادگي تعريف كرد كه بچه ي كوچكشان مرده، اما نگفت چونه و خانم مي هيو هم نپرسيد گفتگويشان به طور ناخوشايندي قطع شد و جك، جيل را از پله ها به سمت اتاقشان بالا برد.
وقتي داشتند در راهروي گرم و نرم قدم مي زدند جيل به اين فكر مي كرد كه چطور امكان داشت اين پانسيون با آن اتاقهايي كه خودش اجاره مي كرد، اين همه فرق داشته باشد؟
فرش گرانقيمت و باريكي روي چوب تيره ي كف اتاق پهن بود. ميز كوچك و عتيقه اي با آباژور خوشگل و فانتزي رويش در يگ گوشه اتاق قرار داشت. شيشه مات اتاق، نور دلپذير و زيبايي را پخش مي كرد، اتاق تفيق زيبايي از سايه هاي قهوه اي هلويي داشت. تختخواب، سايز خيلي بزرگ بود و راحت به نظر مي رسيد. تابلوهايي از هنرهاي مردم استان مارتيسيم كانادا، به ديوارها آويخته شده بود جيل نگاه سريعي به اطراف انداخت. عاشق اين اتاق شده بود.
جك پرسيد: اون سگ كوچولو را يادت هست كه درباره اش بهت گفتم؟ سرانجام آوردنش، فكر كنم چند ماهي طول بكشد، البته تا وقتي كه زايمان كند، شش هفته بعد كه زاييد، مي توانند يك توله اش را به ما بدهند، دالت مي خواهد؟
- نه، واقعا نه! اما رويش فكر م كنم.
جك به همسرش نزديك تر شد: من نمي خواهم مجبورت كنم.
دستانش را به دور بدن جيل انداخت. جيل مي دانست ه اين حرفها راجع به سگ بهانه است. و الان وقت اين است كه بهم عشق بورزند. چشمانش را به جك دوخت، او را ديد كه لبانش را به صورتش نزديك مي كند. بازوانش دور شوهرش پيچيده شد و جك هم او را محكم به خودش فشرد. بوسه ملايمي بود. دستان جك مراقب بود كه جيل را محكم فشار ندهد. جك تمام صورت جيل را با بوسه هايش پوشاند. لحظه اي بعد، دستان جك بلوزش را مي كشيد. جك زانو زد، دستانش را دور جيل حلقه كرد، سرش را روي پاهاي جيل گذاشت، جيل موهاي شوهرش را نوازش كرد.
جيل يادش نمي آمد جك كي لباسهايش را در آورده كي روي تختخواب آمده اند. اصلا نمي توانست دردي را كه در معده اش مي پيچيد، نديده بگيرد. چشمانش را محكم بست تا صورت سيندي را نبيند به سختي سعي كرد خاطره آن بعد از ظهر آوريل را از ذهنش بيرون كند، اتفاقي كه حالا داشت براي خودش مي افتاد، قابل مقايسه با آنچه شش ماه پيش، براي دخترش افتاده بود، نبود.
جيل دريافت كه هنوز احساسش تركش نكرده است، چشمانش را گشاد كرد و به دنبال جك گشت، فهميد كه از آن موقع تا حالا، هنوز رنجيده و عصبي است، ولي دست خودش نبود. از مردها بييزار شده بود، از همه چيز منزجر بود. گفته مي شد اين عمل از روي عشق است و كاري كه باعث مرگ دختر كوچكشان شده بود از روي اجبار و زور بوده است.
ناگهانف درد و در تمام وجودش پيچيد، درد خودش، نه درد دخترش! از روي دلتنگي فرياد كشيد.
جك پرسيد: چي شد؟ اذيتت كردم؟
وقاي ديد جيل گريه مي كندف فوري بلند شد: چي شده جيل؟ به من بگو چي شده است.
جيل با گريه ناله كرد: نمي توانم، نمي توانم اين كار را بكنم.
صورتش را در ميان زانوانش پنهان كرد و به هق هق افتاد.
- من سعي خودم را مي كنم، مي خواهم. لطفا باور كن! من واقعا مي خواهم. دوستت دارم. دلم م خواهد كه به تو عشق بورزمف اما نمي توانم.
- تو مرا ببخش،5 من وادارت كردم- جك خودش را محكوم مي كرد- نبايد به زور...
- نه، تو چيزي را به من تحميل نكردي، تقصير من است جك، نه تو. تو هر كاري كه ممكن بود، براي من كردي. تو خيلي صبور و دوست داشتني هستي، تقصير تو نيست. هيچ كاري از دست تو ساخته نيست.
- من مي توانم منتظر بمانم.
- نه!- جيل سرش را غمگين تكان داد- اصلا فرقي نمي كنه. اين چيزي است كه دلم مي خواهد باور كني، من سال ديگر هم همين احساس را دارم- جك مي خواست اعتراض كند، اما حرفهاي جيل او را ساكت كرد- من الان نمي توانم با تو عشق بازي كنم... فكر كنم بعدا هم قادر به اين كار نباشم... چون هر وقت مرا لمس مي كنيف فكر مي كنم آن هيولا چطور اين كار را با دختر كوچك و زيبايمان كرده است. مي توانم دستان آن حيوان را روي بدن دخترم تجسم كنم. مي توانم وزن او را كه روي بدن لاغر و نحيف دخترم افتاده بوده، حس كنم. اينكه چطور خودش را به او تحميل كرده است و خداي من! من همه اينها را مي توانم تصور كنم و بفهمم... اما نمي توانم هيچ كمكي به او بكنم منظره بدن لخت تو...
جيل دوباره شروع به گريه كرد: من خسته ام. براي لحظه اي فكر مي كنم مي توانم اين كار را بكنم. مي توانم همه چيز ر ا فراموش كنم. اما تا شروع م كنم همه چيز برمي گرده! بي ميلي، نفرت و خجالت و مي دانم كه هرگز دوباره قادر به عشق ورزي نيستم، چون تصوير آن مرد با بچه ام، هرگز مرا ترك نمي كند و مهم نيست كه چه قدر در طول روز خودم را سركوب كنم يا وقتي كه تنها هستم خودم را سرزنش كنم، تمام اين ها با ديدن تو زنده مي شود و برمي گردد. اوه خدايا!... جك... لطفا مرا ول كن.
جيل گريه مي كرد و ديد كه جك هم گريه مي كند.
- يك نفر ديگر را پيدا كن و يك زندكي جديد را شروع كن. يكي را پيدا كن كه بتواند به تو عشق بورزد. تو عالي هستي، تو خوبي... تو مرد ايده آلي هستي!
جك خواست حرف بزند، اما با اشاره انگشت جيل روي لبانش دوباره ساكت شد.
- لطفا به من گوش بده، جك. اين تقصير تو نيست، مي دانم مرا دوست داري گناه نيست اگر من خيالت را راحت كنم كه هيچ شانسي وجود نداره تا احساسم روزي فرق كند...
- تو نبايد...
- نه... نمي توانم. دوستم داشته باش جك ولي يكي ديگر را پيدا كن. من ديگر آن آدم قبلي نيستم و هرگز هم دوباره آن آدم سابق نمي شوم. يك نفر ديگر را پيدا كن، من دركت مي كنم.
- درك مي كني؟
جك بلند شد و ملافه ها را دور خودش پيچيد، صدايش در اتاق پيچيد:
- پس اين را بفهمم، خانم! من دوستت دارم و لازم نيست تو چيزي بگوي يا كاري بكني يا نكنيف تو براي اين موضوع مي خواهي مرا وادار كني تا تو را ترك كنم؟ چه چرا بخواهي چه نخواهي بايد مرا تحمل كني. چون من دوستت دارم بهت احتياج دارم... و نه فقط اين... لعنتي! من واقعا بهت علاقه دارم، حتي اگر اين آدم ديوانه دخترم را از دستم ربوده باشد و شايد حتي زنم را!... نمي تواند مجبورم كند بهترين دوستم در اين دنيا را ول كنم، چون من بهش اجازه نمي دهم. هر چي از ما گرفته بس است. جيل! لطفا بهش اجازه نده از اين بيشتر بگيرد.
جيل رفت در آغوش جك و سر جك را در دامانش گرفت، به عقب و جلو تكان مي خوردند. آنقدر به همان حال نشستند تا هوا تاريك شد و هر دو زير پتو خزيدند، جيل چشمانش را بست تا بخوابد، مي دانست كه جك استحقاق بيشتر از اين را دارد و بدون وجودش، جك راحت تر خواهد بود.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#24 | Posted: 6 Aug 2013 16:24
فصل بيست:
درست وقتي كه جيل داشت كتش را مي پوشيد تا از خانه يرونه برود، تلفن زنگ زد.
- الو؟
عجله در صدايش مشهود بود، آرزو مي كرد كسي ه آن طرف خط است خودش بفهمد كه او وقت حرف زدن ندارد. عجله داشت تا به نيوآرك برود و به روال عادي زندگي برسد. صداي لورا فورا جوابش را داد: خوب! چه عجب... باورم نمي شود كه بالاخره گيرت آورده باشم، معلوم هست تو كجايي؟
- من و جك به كيپ كد كه رفته بوديمف همين ديشب برگشتيم.
- عاليه، چطور بود؟
- سرد!
مفهوم واقعي سوال را با اين جواب، ناديده گرفت.
- ديگه كجايي؟
- منظورت چيه؟
- خيلي وقت است كه هر روز زنگ مي زنم، اما هيچوقت كسي در خانه نيست.
- دنبال كار مي گردم.
جيل راحت تر ا قبل دروغ مي گفت: تا حالا موفق نشده ام، اما...
- خوبه، اين خيلي خوبه، كجاها دنبالش رفته اي؟
جيل با خنده گفت: همه جا، اما تا حالا به كسي چيزي نگفته ام. جك يا هر كس ديگه اي، آنها نمي دانند، مي خواهم غافلگيرش كنم.
- من يك كلمه هم نمي گويم. كاري هست كه بتوانم برايت بكنم؟... سفارشي براي آدم كله گنده اي لازم نداري؟
- باشه. اگر لازم شد خودم بهت مي گويم. ببين من داشتم مي رفتم بيرون...
- من خيلي وقتت را نمي گيرم، فقط مي خواستم مطمئن شوم كه ناهار امروز را فراموش نكرده اي...
- ناهار؟
- باشگاه نانسي... يادت نيست؟ ماه پيش قرار گذاشتيم، پانزده اكتبر... نمايش باس نانسي؟ تو قول دادي با من بيايي.
جيل صادقانه گفت: فراموش كردم! تازگي ها همه چيز را از ياد مي برم.
- شوخي نكن. خوب، مهم نيست من گفتم قبل از اينكه برويم، ببينمت. ساعت دوازده نيم مي آيم دنبالت.
- لورا نمي توانم بيايم.
- البته كه مي آيي، تو قول دادي.
- من يك قرار كاري دارم!
- من هم دو تا جا گرفتم و برايشان پول دادم. مجبوري بيايي، قرارت را براي وقت ديگه اي بگذار.
- آخه هيچي ندارم بپوشم. تو كه مي داني اين جور جاها زنها چطور لباس مي پوشند.
- ساعت دوازده و نيم مي آيم دنبالت و تو هم مي آيي.
تلفن در گوش جيل كليك كرد. جيل به سر تا پاي خودش نگاه كرد، يك شلوار كار كهنه و نامرتب و يك بلوز يقه بسته ي ژزنده! با خودش فكر كرد: عاليه!
تلفن را سر جايش گذاشتف آرزو كرد كاش تلفن را جواب نداده بود.
جيل وقتي صداي زنگ را شنيد، داشت با زيپ پيراهن كتاني و قرمزش سر و كله مي زد. فوري به ساعتش نگاه كرد. تازه ساعت دوازده بود و ممكن نبود لورا باشد، چون لورا اكثرا دير مي كرد و هنوز خيلي زود بود. در آيفون پرسيد:
- لورا؟
صداي سردي او را مطلع كرد: شيلا!
شيلا؟ مادر شوهرش؟ اينجا چه مي كرد؟ جيل فورا گفت:
- الان مي آيم پايين، يك لحظه صبر كنيد!
بالاخره زيپش را بالا كشيد و از پله ها پايين دويد. مادر شوهرش چه مي خواست؟
در را باز كرد و با صدايي دلپذير گفت: سلام.
شيلا والتون وارد شد. او يك كت مينك قهوه اي تيره پوشيده بود.
- انگار اين روزها خيلي گرفتاري! من خيلي باهات تماس گرفتم...
- من و جك آخر هفته به خارج شهر رفته بوديم.
جيل آرزو داشت جوابش اين زن را قانع كند، وقتي فهميد اينطور نبودهف ادامه داد:
- خيلي گرفتارم. بيرون خانه كار دارم.
- خودم هم به اين نتيجه رسيدم.
شيلا والتون نگاه كوتاهي به كت كهنه اي كه روي صندلي راهرو افتاده بود كرد.
- داشتي بيرون مي رفتي؟
جيل فوري كت را جمع و در كمد آويزان كرد.
- بله، ولي نه با اين كت!
سعي كرد بخندد، ولي حالت تدافعي اش نمي گذاشت.
- اما بالاخره داشتي بيرون مي رفتي.
يك جمله خبري بود نه سوالي.
- نيم ساعت ديگر.
- من معطلت نمي كنم.
- لطفا بفرماييد داخل.
جيل به طرف اتاق نشيمن رفت:
- يك فنجان قهوه ميل داريد، يا چيز ديگري مي خوريد؟
- نه، مرسي.
شيلا والتون نشست روي مبل: معطلت نمي كنم، نمي خواهم تو را از كاري كه داري بندازم.
جيل سعي مي كرد حرفهاي مادر شوهرش را به دل نگيرد. مي دانست ه سرانجام شيلا والتون يك جوري، زهرش را مي ريزد.
- متاسفم كه اول تلفن نزدم...
- كاري ندارم. جدي مي گويم. چه كارها مي كنيد؟
جيل هرگز با مادر جك احساس راحتي نمي كرد. در بهترين موقعيت او زن سردي محسوب مي شد و از وقتي تنها نوه اش هم مرده بود، ديگر خيلي خشك و رسمي شده بودند. البته اين رفتار خشك و بي محلي هيچوقت از جانب جيل نبود جك بهش گفته بود كه مادرش با همه همينطور است. از وقتي كه شوهرش در گذشته بود- مادر شوهرش هميشه مي گفت " در گذشته"، هيچوقت نمي گفت "مرده"- دايم به سفرهاي دوردست مي رفت دوبار دور دنيا را با كشتي گشته بود تمام اروپا و مشرق زمين را با هواپيما گشته بود و معمولا خانه نبود. زن جواب داد:
- من خوبم، تو چطوري؟
- خيلي خوبم، سفرتان چطور بود؟
- ژاپن هميشه زيباست. چند هفته ديگر دوباره برمي گردم. من به جك زنگ زدم. تو انگار سرت شلوغ تر از آن بود كه به تلفن من جواب بدهي...
- متاسفم مي دانم كه وظيفه ام بود. اما اين اواخر خيلي پريشان حواس شده ام.
- امروز كجا مي روي؟
اين سوال بيشتر شبيه يك الهام بود.
- لورا دوستم، براي ناهار دعوتم كرده است. فكر كنم شما او را ديده ايد...
- بله، همون مو روشنه كه خيلي جذاب بود. نمي دانستم تو اين همه فعاليت هاي اجتماعي داري... من اغلب در تصوراتم تو را يك كدبانوي خانه دار كه در آشپزخانه آواز مي خواند و منتظر آمدن بچه هايش به خانه مي شود، مي ديدم. مي داني يك مادر كامل...
جيل به حالت تدافعي اش برگشت: من هرگز كامل نبوده ام.
دلش مي خواست بداند اين گفتگو، آخر به كجا مي رسد.
- حالا هم داري راي ناهار مي روي...
خانم والتون وقفه ي پيش آمده را نديده گرفت.
- و خيلي گرفتار از آني كه تا يك زنگ به من بزني و يك سلام بدهي يا حالم را بپرسي و ببيني سفرم چطور بوده! تو دوستانت را داري، برنامه هايتف نهارهايت...
يك لحظه ساكت شد بعد ضربه را زد: آن بعد از ظهر هم رفته بودي خريد، نه؟
- كدام بعد از ظهر؟
- همان بعد از ظهري كه سيندي درگذشت؟
جيل مي دانست كه او مدتها منتظر فرصت بوده است تا اين حرفها را بزند، آهسته گفت: سعي داريد چي را ثابت كنيد؟
حس كرد زانوانش مي لرزد. دستانش به رعشه افتاده بود: اين كه من مقصر هستم؟ كه اين اتفاق گناه من بوده است؟
شيلا والتون مردد گفت: البته كه نه!
حس كرد كه شايد خيلي تند رفته است: من فقط مي گويم برخلاف تصور من، تو آدم پرمشغله اي هستي اين خجالت دارد كه هنوز هم براي صرف ناهار مي روي بيرون و همينطور در آن بعد از ظهر به خصوص براي خريد لباس رفته بودي...
او ضربه اش را زد و بعد به در نگاه كرد: مطمئنم حرفهايي ه ميزنم اين اواخر صدها بار خودت به خودت گفته اي!
جيل با رنج و عذاب به اطراف اتاق نگاه كرد: چرا اين حرفها را مي زني؟
با خودش فكر كرد: صد دفعه؟ بيش تر از صد هزار بار!
مادر شوهرش به سادگي گفت: تنها نوه من در گذشته...
جيل با طعنه ياد آوري كرد: بچه اي كه در سشال فقط دو يا سه بار مي ديدين؟
شيلا والتون هم فوري تلافي كرد: به همان اندازه كه پدر و مادر تو مي ديدنش.
- والدين من در فلوريدا زندگي مي كنند. ولي شما چند تا كوچه آن طرف تر هستيد...
- تو جرات كردي به من بگويي نوه ام را دوست نداشته ام؟
- من هرگز نمي گويم كه شما او را دوست نداشته ايد.
- من او را خيلي دوست داشتم.
- مطمئنم كه همين طور است.
- من اگر بودم هرگز اجازه نمي دادم او تنها از مدرسه به خانه برگردد. من هرگز به پسرم اجازه نمي دادم تنها جايي برود و وقتي او به خانه برم گشت، هميشه خانه بودم. اگر جاي تو بودم مطمئن مي شدم كه كسي در خانه منتظر سيندي هست... من هرگز دنبال دلگردي نبودم...
جيل ديگر نمي توانست بيشتر از آن تحمل كند:
- چرا اين حرفها را مي زنيد؟
شيلا والتون به عروسش زل زد: چه رويي داري! چطور جرات كردي به من بگويي ه نوه ام را دوست نداشته ام؟
جيل داد زد: من چنين چيزي نگفتم.
شيلا والتون انگار كه كر شده باشد باز تكرار كرد: چه طور جرات كردي...
جيل نجوا كرد: لطفا... قبل از اينكه چيزي بگوييد، از اينجا برويد بيرون!
- اوه، بله. فراموش كردم كه تو ناهار دعوت داري!
جيل ناگهان پريد طرفي كه زن نشسته بود و او را هل داد.
داد مي زد: از اينجا برو بيرون!
قادر نبود خودش را كنترل كند: از اينجا برو بيرون، قبل از اينكه بكشمت! مي شنوي؟ برو بيرون!
نصف راه مادر شوهرش را هل داد و بقيه راه، زن را با خودش مي كشيد.
صداي مادر جك مي لرزيد: من هرگز تو را نمي بخشم.
جيل او را به زور بيرون راند، جواب داد:
- من هم هرگز تو را نمي بخشم.
و آن سمت در از حال رفت. يك ربع بعد به لورا كرانستون كه براي ناهار آمده بود دنبالش، لبخند زد.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#25 | Posted: 6 Aug 2013 16:26
فصل بيست و يك:
وقتي ماشين لورا، جلوي باشگاه ايستاد، بدن جيل هنوز مي لرزيد. پيشخدمت كه مرد جوان، لاغر اندام و حدود بيست ساله، با موهاي صاف و قهوه اي بود، دويد و در را براي جيل باز كرد. جيل قفل اتوماتيك در را فشار داد.
لورا پرسيد: چكار داري مي كني؟
خودش قبلا درها را قفل كرده بود. جيل التماس كرد:
- نمي توانمف خواهش مي كنم لورا، فكر نمي كنم آمادگي داشته باشم.
لورا بدنش را كش و قوس داد: البته كه مي تواني، بيا. حواست را هم از اين اتفاق پرت مي كند.
- لورا او بدترين حرفها را به من زد، مرا براي مرگ دخترم محكوم كرد!
- او هم احساس پشيماني مي كند، از اينكه تو داشتي مي رفتي بيرون، عصباني شده است. احتمالا در درون او چنين شوه هايي نبوده است. او يك مامان بزرگ دوست داشتني با شير و بيسكويت نبوده و حالا گناه همه اينها را به گردن تو مي اندازد.
- تو نبايد چيزهايي كه بهت گفتم، به كسي بگويي.
- خيلي خوب، تو بعدا بهش زنگ بزن و عذرخواهي كن. هرگز براي عذرخواهي كن. دير نيست. تو خيلي از خودت توقع داري، هميشه اينطوري بودي.
لورا نزديك آمد، دستانش را دور شانه ي جيل انداخت. پيشخدمت كنار در بسته ايستاده بود و صحنه اي را كه مدام جالبتر مي شد، نگاه مي كرد. لورا ادامه داد: گوش كن- به نگاه خيره ي پيشخدمت محل نگذاشت- اين اتفاقي كه برايت افتاده خيلي مهم است. شايد حتي خيلي خيلي مهم باشد. تو هميشه مثل كوه مقاوم بودي، حالا چه اتفاقي برايت افتاده، جيل؟ تو خيلي صبور بودي و حالا مثل كوه آتشفشان شده اي، و اين صحنه كوچك بين تو مادر شوهرت، دير يا زود پيش مي آمد. و احتمالا دوباره هم اتفاق مي افتد.
- خدا نكند.
- كسي كه تو را دوست داشته باشد، درك مي كند.
لورا به پيشخدمت جوان كه بي صبرانه كنار در ماشين منتظر ايستاده بود، نگاه كرد: آماده اي؟
جيل سر تكان داد و لورا دكمه قفل را دوباره فشرد.
پيشخدمت ديگر داشت از حضور آن دو معذب مي شد، كنار در باز ماشين كه جيل هنوز در آن نشسته بود، منتظر مانده بود. محجوبانه پرسيد:
- شما پياده نمي شويد؟
جيل در صورت او دقت كرد، چشمان كوچك و كشيده ي قهوه اي، مثل بيني اش داشت. پوست سفيد و مثل بچه ها بي مو، با دندانهاي جلو آمده و بزرگ. جيل به دستهاي او كه روي ماشين بود دقت كرد. دستاني بزرگ و پهن با انگشتان چاق و ناخن هايي كه تا گوشت جويده شده بودند. لحظه اي آن دستها را دور گردنش تصور كرد، لورا صدايش زد: جيل!
آمدن آن طرف ماشين و جيل را كه به فضاي خالي زل زده بود، نگاه كرد.
- نانسي عاشق اين جور نمايش ها است!
سعي كرد لبخند بزند.
.........................................
آنها مجبور شدند چند دقيقه اي در صف بايستند و وقتي بالاخره به ميزشان رسيدند، با ده زن ديگر سر يك ميز بودند. هيچكدام جيل را نشناختند و جيل از اين بابت واقعا خدا را شكر كرد.
محتاطانه به اطراف سالن نگاه كرد، بعد چشمانش را به زير افكند، سعي مي كرد خودش را قايم كند. دويست زن آنجا بودند و همه گردن كشيده، انتظار مي كشيدند. لورا به آهستگي پرسيد: نوشيدني مي خواهي؟ الان خيلي مي چسبد.
- پس نانسي كجاست؟
لورا به اطراف نگاهي انداخت: شايد يك جاي خصوصي است. تو كه او را مي شناسي، دوست دارد كه كنترل همه را در دست داشته باشد.
جيل تكرار كرد: كنترل همه!
ليوان نوشيدني را در دست گرفت، با خودش فكر كرد چه كلمات بي معني شنيده است. يكي از زنها از آن سمت ميز از لورا پرسيد: شما شوهرتان وكيل است، اينطور نيست؟
لورا با لبخند كوچكيف سر تكان داد. هرگز دوست نداشت كسي راجع به شغل شوهرش بداند. زن ادامه داد: من به يك هيئت منصفه، خوانده شده ام...
زن ديگري كه فكر مي كرد بقيه اين حرفها را نشنيده اند، با صداي بلند تكرار كرد:
- او به يك هيئت منصفه دعوت شده است.
يك نفر ديگر فوري گفت: براي همين حالا به او چسبيدي؟
زن اولي گفت: اصلا دلم نمي خواهد برايم كاري بكند، فقط مي خواهم بدانم چطور مي توانم از اين كار معاف شوم؟
لورا با قاطعيت پاسخ داد: شما نمي توانيد، مگر اينكه در اين مدت سلامتي تان در خطر بيافتد يا خانواده تان در رنج باشند. اين كار مهين پرستي شما را ثابت مي كند.
زن زير لب غرغر كرد: لعنتي! شما تا به حال در هيئت منصفه بوده ايد؟
لورا جواب داد: من نمي توانم، خودتان ه مي دانيد شوهر من وكيل است.
جيل پرسيد: باعث رد صلاحيت تو مي شود؟
موضوع برايش جالب شده بود. اين بحث اطلاعاتي راجع به سيستم قضايي به او مي داد.
- ظاهرا، استدلال آنها اين است كه من خيلي اطلاعات دارم و حتي يك ذره از اين اطلاعات ممكن است خطرناك باشد. آنها از اينكه شوهر من وكيل است، مي ترسند. چون ممكن است نظرش را به من تحميل كند.
يك نفر گفت: فكر مي كنم تو نبايد راجع به اين چيزها با كسي كه قرار است در هيئت منصفه باشد، صحبت كني.
لورا فورا جواب داد: تو خيلي فكر مي كني!
و انگار با اين حرف، اشاره اي ناپيدا به بقيه شد و همه شروع به حرف زدن، كردند. جيل به ميز مستطيل شكل نگاه كرد كه شش زن دورش نشسته بودند. جمعا بيست ميز مثل اين، در اطراف راهرويي كه آن ها وسطش قرار داشتند، بود. اتاق را به زيبايي آراسته بودند. در وسط ميز يك گلدان پر از گلهاي تازه بود و در بشقاب ها يك جور پيش غذاي خوشمزه چيني بود. يك ليوان نوشيدني با ميوه هاي تازه كنار هر بشقاب بود، اما هيچكس به خوراكي ها دست نزده بود. جيل با خودش فكر كرد: شايد منتظر دعاي قبل از غذا هستند!
لورا ناگهان گفت: خوب، راجع به قرار ملاقات بگو.
به طرف جيل برگشت و او را غافلگير كرد.
- اوه، خيلي مهم نبود. فقط يك مصاحبه ي كاري معمولي!
جوابش خيلي مبهم بود و لورا هم باهوش تر و سمج تر از آن بود كه بگذارد جيل از دستش در رود.
- چه جور شغلي؟ كسي را قرار بود ببيني؟ كجا هست؟ بجنب! جزئيات را بگو.
جيل به زور لبخند زد: خيلي ها را ديده ام، در مورد شغل هاي مختلف...
- مثل؟
- منشي، تايپست...
- من كه فكر نمي كنم تو بتواني تايپ يا تندنويسي انجام دهي.
جيل خنديد: نه، نمي توانم. شايد براي همين است كه تا حالا هيچ شانسي نداشته ام.
- در مورد تعطيلات آخر هفته تعريف كن.
جيل ياد جك افتاد، بدن برهنه اش با ملافه هاي مچاله شده ي رختخواب پوشيده شده بود، شانه هاي خميده و صورت ناراحتش را به ياد آورد، و گفت:
- بد نبود. سرد بود. خيلي سرد!
- پس اگر تابستان هند را مي ديدي، چه مي گفتي؟
جيل ناگهان گفت: اين هم نانسي.
به جلوي جمعيت اشاره كرد: نانسي كارتر داشت به طرف ميكروفون مي رفت. چند دقيقه همهمه در گرفت، بعد يك بلوز قرمز روشن و دامن مشكي، مي درخشيد. جيل با خودش فكر كرد:" نبايد قيمتش را دست كم گرفت." وقتي نانسي شروع كرد به حرف زدن، صدايش قوي و آماده بود. وقتي خوش آمدگويي نانسي تمام شد، آنها را براي صرف ناهار دعوت و آرزو كرد از ديدن شولباس لذت ببرند، لورا گفت:
- دلش براي سخنراني تنگ شده بود، بهتر بود ملكه مي شد!
جيل گفت: به نظر فوق العاده مي رسد.
لورا خودش را عقب كشيد: رنگ مشكي اصلا بهش نمي آيد. بايد خاكستري براق را انتخاب ميكرد.
لورا شروع كرد به پوست گرفتن ميوه اش، اما بقيه زنان سر ميز، همانطور نشسته بودند.
.......................................
كوكتل پر از ماهي هاي قزل آلاي خوشمزه بود كه با مارچوبه و سيب زميني هاي سفيد و كوچك درست شده بود. از يك نگاه كوچك به اطراف مي شد فهميد كه اكثر زناني كه براي شولباس آمده بودند، رژيم داشتند.
پيش خدمت هاي زن بشقاب ها را بردند و بعد شربت هاي صورتي رنگي آوردند كه هر كس با صداي بلند اعلام مي كرد آنها واقعا شربت هستند. جيل يك قاشق خورد. بعد قاشقش را پايين گذاشت و متوجه شد كه لورا هم همان كار را كرد.
ناگهان چراغها خاموش شد و همزمان از بلندگوها موسيقي تندي پخش شد.
صداي موزيك فرياد ميزدو جيل كم كم داشت نگران مي شد. چطور آنها مي توانستند براي مد بهار آينده پيش بيني كنند؟
نمايش همانطور كه ناگهاني آغاز شده بود، پايان يافت البته نه اينكه پايان بدي داشته باشد دو يوزپلنگ زنده همراه با دو مدل با موهاي تيره وحشت زده خرناس كشان رد شدند. مانكنها لباسهايي متهورانه در خور حيوانات همراهشان پوشيده بودند. جيل مي ترسيد كه نكند حيوانها غذا نخورده باشند و بپرند بيرون و به آنها در ناهارشان كمك كنند، اما با اينكه خرناس مي كشيدند، آرام بودند.
يكي از آنها به مسخره گفت: پارسال اسكار دي لانتا هم همينطوري بود.
و بقيه ي زنها هم تصديق كردند كه برنامه تكراري است. زني كه مجبور به خدمت در هيئت منصفه شده بود، گفت: من هم همين نمايش را دو سال پيش در والنتينو ديدم، آن مدلي كه گربه داشت، انگار گربه او را مي كشيد.
بعد خودش فوري به شوخي بي مزه اش خنديد.
- از طراح هاي هاكن سك چه انتظاري داريد؟
- هاكن سك؟ شوخي مي كني!
- ظاهرا طراحشان در فروشگها خيلي موفق است.
- اما تو هرگز مرا در آن فروشگها پيدا نمي كني.
نانسي كارتر با نگراني سر ميز آنها ظاهر شد، پرسيد: خوب چطور بود؟
زني كه در مورد "اسكار دي لانتا" مزه ريخته بود، گفت: فوق العاده بود.
زن ديگري كه در مورد والنتينو صحبت كرده بود، گفت: لباسها واقعا زيبا بودند. همهمه ي تصديق در گرفت.
نانسي از او پرسيد: در مورد مدل آخر چه نظري داري؟ هماني كه گربه داشت.
بعد بدون مكث خودش جواب داد: جورجيوس بود، دخترم!
با صدايي آميخته به غرور و فخر خنديد: دخترم مانكن است.
جيل با صدايي بلند گفت: اصلا فكر نمي كردم اسلون انقدر بزرگ شده باشد.
نانسي به طرف او برگشت و براي اولين بار جيل را ديد.
- خداي من! نمي دانستم تو هم آمدي- معترضانه به لورا نگاه كرد- لورا تو اصلا به من نگفتي كه با جيل م آيي.
- مي خواستم غافلگيرت كنم.
- چطوري عزيزم؟
نانسي در جواب سوال خودش، چشمانش را جوري گشاد كرد يعني خوبم!
جيل جواب داد: خوبم!
- به نظر فوق العاده مي رسي.
نانسي آشكارا دروغ مي گفت: خيلي خوشحالم كه توانستي بيايي، چرا بهم زنگ نزدي؟ من خيلي نگرانت بودم.
جيل شانه بالا انداخت، چه مي توانست بگويد.
نانسي پرسيد: جك چطور است؟
به زنهاي آن طرف ميز لبخند زد.
- خوب است. جنيفر هم همينطور.
- خوبه، من كه فكر مي كنم تو هنوز بهت زده اي، همه تان!
يك نفس عميق كشيد، خيلي زياده روي كرده بود.
لورا بهش گفت: تو هم خيلي گه هستي.
چنان با لحن شيريني اين حرف را زد كه انگار بهترين حرفها را دارد مي زند. جيل به صورت نانسي نگاه كرد، هيچ عكس العملي در كار نبود. اصلا نشنيده بود نشنيده بود چون اصلا گوش نمي داد. نانسي سرحال غذرخواهي كرد و گفت:
- من بايد بروم. مي دانيد كه ميزبان بودن چطوريست، من بايد بروم تا مطمئن شوم به همه خوش مي گذرد.
قبل از اينكه ميز آنها را ترك كند به طرف جيل برگشتف چند لحظه اي چشمانشان بهم دوخته شد: اگر كاري بود كه از دست من برمي آيدف هر چي كه احتياج داشتي...
بعد بدون آنكه جمله اش را تكميل كند، سر ميز بعدي رفت جيل غمگين فكر كرد " چطور تا حالا توانسته اين زن را دوست خود بداند؟"
لورا گفت: زحمت نكش، هميشه مشغول است.
انگار فكر جيل را خوانده بود، صندلي اش را عقب كشيد: بيا، بهتره برويم. من بايد برگردم سركارم.
جيل در حين رانندگي لورا، پرسيد: تو هم خيلي مشغولي؟
- اغلب اوقات بله! الكي ها، زنان كتك خورده، زناي با محارم! زندگي يك مددكار اجتماعي خيلي هم شاد و جالب نيست.
- زناي با محارم؟
- بله، درست همين جا در ريورسيتي- لورا با دهان بسته خنديد- مي بينم كه تعج كردي. فكر نمي كردي كه ما در نيوجرسي از اين موارد داشته باشيم؟
جيل صادقانه گفت: من اصلا نمي توانم فكر كنم در هيچ جايي اين اتفاقها بيافتد.
- پس تو خيلي از زمان عقب هستي، عزيزم. آمار نشان مي دهد كه از هر ده پسر و چهرده دختر، يكي قبل از رسيدن به سن بلوغ مورد سوءاستفاده جنسي قرار مي گيرد. اين مسري است.
جيل در معده اش احساس درد كرد، با رنج پرسيد:
- چطور يك مرد بالغ مي تواند احساس شهواني نسبت به بچه ها داشته باشد؟
اگر هم لورا فهميد كه جيل مقالات زيادي راجع به اين موضوع خواندهف به روي خودش نياورد. همه حواسش به رانندگي بود. كم كم علايم يك شخص حرفه اي در او ظهور مي كرد، خيلي رك و بي پرد گفت: حتما تعج مي كني اگر بداني بعضي از دخترهاي پنج- شش ساله چقدر مي توانند شهوت انگيز باشند!
جيل فرياد كشيد: لورا...!!
لورا ناگهان فهميد كه حرفش چه مفهومي راي جيل داشته و ماشين را كنار جاده نگه داشت.
- هي، يك دقيقه صبر كن، چرا داريم در اين مورد حرف مي زنيم؟
لورا از روي صندلي اش به طرف جيل برگشت: من در مورد سيندي حرف نمي زدم...
جيل اجازه نداد كه جمله دوستش تمام شود:
- اصلا مهم نيست كه تو در مورد كي حرف مي زدي، خودت فهميدي چي گفتي؟ تو گفتي دخترهاي پنج- شش ساله هوس انگيز هستند.
لورا فورا از خودش دفاع كرد: بعضي از آنها هستند، ببين جيل، تو نمي داني. تو آنچه را كه من مي بينم، نمي بيني. در دفتر من هر روز خانواده هايي از هم گسيخته مي آيند، زناني را مي بينم كه شايد سالي دوبار با شوهرانشان ارتباط نداشته، باشند و دختران كوچكشان را مي بينم كه توسط پدرانشان مورد سوءاستفاده قرار مي گيرند. مردان زيادي هستند كه نمي توانند جوي خودشان را بگيرند...
جيل داد زد: لعنت به همه ي آنها!
اشك روي گونه هايش روان شد.
- بهتر است كه اين لعنتي هاي خودخواه و هوسران بهانه نياورند، اگر زن ديگري مي خواهند، دور و برشان پر از زن هست، به اطرافت نگاه كن! مردها نبايد از بچه هاي بي دفاعي كه هيچ انتخابي در بلايي كه سرشان مي آيد، ندارند استفاده كنند.
جيل عصبي تكان تكان خورد، فرياد كشيد:
- به من گوش بده، تو خوب براي خودت بهانه مي تراشيف " اينها مسايل جامعه است!" براي يك بار هم شده به جنايتكاران توجه نكن، بلكه به قرباني ها توجه كن! تو نقصير را گردن مقصر واقعي نمي اندازي. تو تقصير را متوجه كسي مي كني كه برايت راحت تر است! تقصير زنها است!! اگر يك مرد به دختر پنج- شش ساله اش تجاوز مي كند، تقصير همسر سرد مزاجش است؟! تقصير بچه هاي هوس انگيز است؟ خدا ما را لعنت كند اگر تقصير را گردن مردان مسئول اين كارها بيندازيم!... نه؟
- جيل آرام باش، من منظورم اين نيست كه...
جيل بي توجه به حرف لورا ادامه داد. قادر نبود جلوي خودش را بگيرد.
- من از تو، يك زن باهوش كه معتقد است دختران پنچ- شش ساله خودشان مي دانند كه هوس انگيز هستند، انتظار نداشتم. زني كه اعتقاد داره اين عكس العمل طبيعي مردان است، به خصوص اگر اين مردها، پدران اين بچه ها باشند. حالم داره بهم مي خوره از اينكه تو چطور به اين سادگي به خودت اجازه مي دهي كه از گناه مردهاي كثافت چشم پوشي كني، بچه هايي كه حتي مثل بزرگترها از يك دادگاه عادلانه برخوردار نيستند بچه هايي كه با اين ظلم بزرگ مي شوند، بچه هايي كه به بزرگترها اعتماد مي كنند و ما اجازه مي دهيم كه بزرگترها اين اعتماد را خراب كنند و بعد تقصير را گردن همان لچه ها مي اندازيم! دنياي ما به كجا مي رود؟ سر بچه هايمان چه بلايي داريم مي آوريم؟


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#26 | Posted: 6 Aug 2013 16:31
بيست و دو:
جيل روي تشك كهنه و قلمبه تخت يكنفره در اتاقش در خيابان بارتون شماره 26، نشسته بود و درباره حوادث روزهاي اخير فكر مي كرد.
همه از هم پاشيده بود. بايد براي درست كردن چيزهايي كه اطرافش ريخته بود كاري مي كرد. انگار با همه سر جنگ داشت. اول با مادر شوهرش بعد هم لورا! امروز صبح هم جر و بحثي با جنيفر داشت كه منجر به يك جر و بحث با جك شد.
از خودش پرسيد، بعدش چه مي شود؟ سعي كرد وقايع را به ياد بياورد.
جنيفر گفته بود: لورا دوبار ديشب زنگ زد.
و وقتي جيل هيچي نگفته بود، ادامه داد: مامان، چرا باهاش حرف نمي زني؟
جيل به خوردن قهوه اش ادامه داده و چيزي نگفته بود. متوجه شد كه جك از بحث روزنامه صبح به او نگاه مي كند.
- لورا و من يك كمي اختلاف پيدا كرديم.
- سر چي؟
- چيز مهمي نيست.
- پس چرا تمام هفته با او حرف نزدي؟ چرا هر وقت زنگ مي زند جواب نمي دهي؟
جنيفر دوباره پرسيد: لورا چه كار كرده؟
جيل تكرار كرد: هيچي.
- چي شده مامان؟
جيل با صداي بلند گفت: جنيفر واقعا به تو مربوط نيست. اگر بخواهم بهت بگم، مي گم. حالا بس كن، لطفا.
صدايش را پايين آورد.
- مدرسه ام دير شده.
جنيفر چنگالش را عصبي پرت كرد تو بشقابش كه پر از املت تخم مرغ بود و پريد پايين. جك گفت: جنيفر، تو خيلي وقت داري، بشين. من مي رسونمت.
- نه، مرسي.
و با عجله رفت بيرون، چند دقيقه بعد آنها صداي در را شنيدند كه محكم بسته شد.
- تو فكر نمي كني بهتر است كه از خر شيطان پياده شوي؟
جيل دستانش را در هوا تكان داد: متاسفم، منظورم تو نبودي، بعدا بهت مي گم.
- مثل همون هيچي كه بين تو و مادرم اتفاق افتاد؟
- كي با مادرت صحبت كردي؟
- او خيلي دلخور بود.
اين جوابي به سوال جيل نبود.
جيل يك نفس عميق كشيد، جمله اي كه زن پير وقتي جيل او را عصباني به جلوي در هل داد، گفته بود به خاطر آورد: هرگز نمي بخشمت!
جيل تقريبا يك نفس جمله را گفت.
- چه اتفاقي افتاده جيل؟چي شده؟ نمي تواني راجع بهش با من حرف بزني؟
جيل فكر كرد، كاش مي توانستم. با صداي بلند گفت: چيزي براي گفتن وجود ندارد، خودم در درستش مي كنم.
- من خيلي مطمئن نيستم.
جيل شانه بالا انداخت، حوصله جر و بحث نداشت.
- در مورد لورا هم همينطور؟ مي خواهي خودت درستش كني؟
جيل پاسخي نداد و سرانجام، جك كه از انتظار خسته شده بود، ميز را ترك كرد.
در لورا چي؟ جيل در فكر فرو رفت، دوستي طولاني مدتشان در عرض چند دقيقه نابود شده بود. چطور لورا توانسته بود آن حرفها را به او بزند؟ لورا، كسي كه هر وقت بهش احتياج داشت، حاضر بود!كسي كه با او اشك ريخته و با او خنديده بود، خيلي سخت تلاش كرده بود تا به او كمك كند. جيل فكر كرد، " يك دوست واقعي." همزمان به ياد نانسي افتاد كه هرگز دوست او نبود. جيل با خودش فكر كرد: حالا هر دو رفته بودند، هم دوستواقعي و هم غير واقعي اش! ديگر چه فرقي داشت؟ دوستان ديگرش هم ديگر به او تلفن نمي كردند و احوال او و جك را نمي پرسيدند. آنها را هم اغلب ول كرده بود، او صداي زني را از گروه جلسه ي ميچنر كه به آرامي تكرار كرد: مردم صبور نيستند.
فكر كرد: مهم نيست! به ياد آورد كه چقدر ارتباط اجتماعي برايش مهم بود. بدون، دوست نمي توانست زندگي كند. ولي اگر مجبور بود ياد بگيرد چطور بدون بچه اش زندگي كند، پس مي تواند ياد بگيرد چطور بدون دوستانش هم زندگي كند.
جيل به اطراف اتاق سفيد نگاه كرد. در اتاقهاي زيادي مسكن گزيده و اين اواخر سه بار نقل مكان كرده بود. اين يكي بيشتر شبيه زندان بود، آنقدر تنگ و كوچك بود كه بزور مي توانست در آن بايستد. ديوارهاي خراشيده اش سفيد بود، تخت باريك يك نفره اي كه با يك پتوي نازك كه ديگر به زحمت مي شد فهميد چه رنگي است، پوشانده شده بود. هيچ صندلي وجود نداشت. و فقط يك لامپ ساده بالاي سرش روشن بود. كمد لباس فقط سه قفسه بود كه بالاي ديوار كوبيده بودند.
مرد صحابخانه، يك مرد ميان سال چاق، با شكم خيلي بزرگ بود و هيچ محدوديتي برايش نگذاشته بود. تا جايي كه به او مربوط بود جيل مي توانست در رختخواب سيگار بكشد و در راهروها مست كند و از روي نرده ها بپرد. اجاره اش شبي دوازده دلار بود.
ساكنان اين پانسيون با پانسيون هاي قبلي فرق نداشتند جيل هنوز به اندازه كافي اين جا نمانده بود تا كسي را ببيند. فقط مي دانست كه يك جوان خل وضع در طبقه همكف زندگي مي كرد و ظاهرا هرگز پانسيون را ترك نمي كرد، عادت مسخره اي داشت كه هر وقت كسي جلوي در راه مي رفتف فرياد مي زد:" بريد به سنگرهايتان!"
از بقيه اتاقها، فقط او يك اتاق را اشغال كرده بود. جيل در را باز گي گذاشت به صداي پاها گوش مي داد. سعي مي كرد كلمات را بشنود، ولي تنها چيزي كه اغلب مي شنيد ناسزا و داد و بيداد بود. هنوز چيزي كه به نوعي به مرگ دخترش مربوط باشد، نشنيده بود. ولي دلسرد نمي شد و هيچ حرفي را نشنيده نمي گذاشت.
جيل شنيد كه در ورودي طبقه پايين باز و بسته شد.
صداي فرياد بلند شد: بريد به سنگرهايتان!
جيل خنده اش گرفت. بعد صداي پاهايي را روي پله ها شنيد و خودش را از روي تخت به جلوي در كشاند.
- اجازه شبي دوازده دلار است.
جيل شنيد كه مرد صاحبخانه، دارد توضيح مي دهد، خودش را جلوي در رساند. مردي كه پشتش به او بود گفت: خوبه! توي جيب شلوارش كه پر از صورت حسابهاي مچاله بود، شروع كرد به گشتن و رفت. وقتي مرد صاحبخانه در يك اتاق را باز كرد و كليد را به او داد، دستش را بيرون كشيد. جيل منتظر تعارفات بيشتري بود، اما چيزي نشنيد.
نه " روز خوبي داشته باشيد." نه " از اتاقتان لذت ببريد: حتي از عبارت " خيلي ممنون" خبري نبود. صاحبخانه، به سادگي پاكت پول را برداشتو برگشت به سمت پله ها، وقتي جيل را ديد، چند لحظه اي ايستاد. ابرويش را بالا برد تا ببيند جيل چه مي خواهد.
مرد ديگر از آنطرف راهرو پرسيد: مي توانم برايتان كاري انجام بدهم؟
صدايش بين كنجكاوي و دلسوزي مردد بود.
جيل سرش را تكان داد، حس كرد بدنش مي لرزيد و به آهستگي برگشت به اتاقش چيز آشنايي در وجود اين مرد بود. در هيكل تنومند، چانه مربع و موهاي انبوهتيره و مجعد و نشسته اش، جيل او را قبلا يك جايي ديده بود، شايد هم چند بارديده بود. جيل شنيد كه در اتاق مرد بسته شد. دوباره روي تختش زانو زد. اين مرد را كجا ديده بود؟ ذهنش به سرعت برگشت به چند روز پيش كه در نيوآرك بود چيز مهمي نبود با هيچكس حرف نزده و تنها براي ناهار رفته بود. ناهار را در هاري دنيو صرف كرده بود. ديروز، دو مرد سياه پوست با هم بحث م كردند. يك مرد ديگر، سفيد پوست كچل درست روبروي او نشسته و زير لب با خودش غرغر مي كرد. از مستي اش لذت مي برد و زن چاق و گنده اي درست مثل مردك غذايش را تمام مي كرد. يك زوج بدون حرف به قهوه شان زل زده و در آخرين ميز آن رديف نشسته بودند. سه نفر پشت پيشخوان نشسته بودند- يك زن كه شصت سالي داشت و كنار هاري نشسته بود و مثل دخترهاي جوان احمق، دلبري مي كرد. يك مرد سياه پوست كه كلاه بره سبز به سر داشت و مرد ديگر، سفيد پوست شايد سي ساله كه پشت پيشخوان قوز كرده و فقط يك فنجان قهوه جلوش بود- مردي توپر با چانه ي مربع و موهاي نشسته ي مجعد و تيره.
جيل به آهستگي به سمت ديوار پشت پيشخوان برگشت. ذهنش به خاطره آن روز برگشت كه ناهارش را تمام كرد؛ صورتحساب را پرداخت و رستوران را ترك كرد.
از گوشه چشمش به مرد مو سياه نگاه كرد. مرد قهوه اش را بلعيد و ايستاد. جيل بيشتر از اين به او توجه نكرد. ولي ساعتي بعد دوباره او را ديد، جيل او را شناخت. بدن قوزدارش جلويش ظاهر شد، جيل انگشتانش را عصبي بهم پيچاند. او به شعبه بانك مركزي رفته بود تا پول بگيرد و وقتي دوباره بيرون آمد، آن مرد را ديد. همان لحظه او را شناخت، اما حالا مي توانست او را كامل ببيند. او به تابلوي ايستگاه اتوبوس تكيه داده بود. ظاهرا سعي مي كرد سيگارش را روشن كند. سرش پايين بود، بدنش به جلو خم شده و دستانش جلوي صورتش بود. انگار مي خواست باد، كبريتش را خاموش نكند. اما دقيقا همان مردي بود كه جيل در رستوران هاري دنيو ديده بود. همان مردي كه در راهرو در حال پرداخت اجاره ديده بود. آيا اين مرد دنبالش بود؟
جيل چند لحظه بعد از صاحبخانه پرسيد. پشت در اتاق او در زير پله ها ايستاد:
- ببخشيد، ممكنه، بگوييد اين مرد كيست، همان مردي كه از آن سمت راهرو از من سوال كرد.
- چرا از خودش نمي پرسي؟
معلوم بود كه حوصله اش از اين حرفها سر رفته است.
- تا حد امكان نمي خوام- جيل سعي كرد توض يح دهد- اميدوارم بود كه شما بتوانيد به من بگوييد.
مرد گفت: اين جا بنگاه شادماني نيست! اگر مي خواي بدوني اون كيه، خودت ازش بپرس.
جيل نفهميد كه كجاي گفتگويشان، صاحبخانه در را بسته بود. او تنها در راهرو، بيرون اتاق صاحبخانه ايستاده و در فكر بود كه حالا بايد چه بكند. امكان داشت كه اين برخوردها تصادفي باشند و آن مرد دنبال او نباشد. حتي وقتي او را در رستوران ديد، بيرون بانك، حتي اينجا! همه و همه يك تصادف باشند! فكر كرد شايد، امكانش بود. اما خيلي بعيد به نظر مي رسيد. صداي پاهايي را شنيد. در ورودي باز شد دو مرد جوان كنار هم و بازو به بازوي هم وارد شدند. صداي فرياد از جلوي راهرو بلند شد. " بريد به سنگرهايتان."
جيل كتش را دور بدنش پيچيد و بيرون آمد.
هوا هنوز خيلي سرد بود. جيل به آهستگي به پايين خيابان حركت كرد. احساس مي كرد باران خواهد آمد. ذهنش به اتاق سلول مانندش برگشت. مرد را در آن طرف راهرو ديد. تشخيص داد كه همان مردي است كه قبلا ديده، مي دانست كه او دنبالش است. ولي چرا؟
در خيالش مي ديد كه مرد ازش پرسيد: چه كاري مي توانم براي شما انجام دهم؟
بله، حالا مي توانست جواب بدهد. تو مي تواني به من بگي كه كي هستي؟ به من بگويي چرا دنبال من هستي به من بگويي چي مي خواهي؟
- شايد من همان مردي هستم كه تو دنبالش مي گردي.
جيل فوري جواب داد: نه- سرش را تكان داد- تو نمي تواني آن مرد باشي. مردي كه من دنبالش هستم لاغرتر، كوتاهتر، روشن تر و جوان تر است. پس چرا دنبال من هستي! تو نمي تواني باشي، جيل پيچيد، تقريبا بلند گفت: قاتل سيندي موهاش روشن و لاغر است، او جوان تر و قدبلندتر است، تو نمي توني باشي. تو خيلي چاق و چهارشانه هستي خيلي تيره و خيلي پير!
- پس چرا من دنبالت هستم!
و بعد جيل او را ديد. قدبلند، لاغر، روشن و جوان بود. حدود يك بلوك جلوتر از او راه مي رفت.
با هر قدم كمي از او دورتر مي شد. جيل او را از پشت سر مي ديد. اما همين كافي بود. پسر متوسط و قد بلندي بود با موهاي روشن، خيلي هم سرحال به نظر مي رسيد. يك شلوار جين آبي و يك بادگير زرد پوشيده بود. جيل نفسش را در سينه جبس كرد، باران شروع به باريدن كرد. جيل او را پيدا كرده بود، او قاتل سيندي را پيدا كرده بود.
جيل قبل از اينكه دنبال او بيافتد چند لحظه اي صبر كرد، پسره ناگهان پيچيد و در آخرين خانه غيب شد جيل با احتياط رفت پشت در خانه، در فكر بود كه وقتي در پانسيون را بزند، چه بايد بگويد.
زن پرسيد: بله؟
موهاي خاكستري اش بيگودي پيچ شده بود.
جيل پرسيد: اتاق خالي داريد؟
- متسفم، همه پر است.
زن مي خواست در را ببندد، جيل فوري گفت: صبر كنيدف من دنبال كسي هستم.
زن كنجكاوانه پرسيد: كي؟
صداي فرياد مردي از داخل به گوش رسيد: كيه، اون؟
جيل فورا گفت: اسمش را نمي دانم.
مي دانست كه زن مي خواهد هر چه زودتر از دست او خلاص شود: او لاغر و جوان است و قد بلندي دارد. با موهاي قهوه اي روشن، يك بادگير زرد و روشن هم پوشيده بود.
زن صاحبخانه سرش را تكان داد.
- همين الان ديدم كه آمد اينجا!
- ايرن، محض رضاي خدا كيه؟
- اوه، خفه شو! يك دختري است كه دنبال يك يارويي با موهاي قهوه اي روشن و بادگير زرد مي گردد.
- بهش بگو از توي دفتر تلفن پيداش كنه!
مرد خنديد، از شوخي لوسش خيلي خوشش آمده بود. جيل شنيد كه او به طرف در مي آيد و براي لحظه اي ترسيد كه نكند همان پسري باشد كه دنبالش بود؟
- يك لحظه صبر كن.
زن اين را گفت و در را بستف صدايش از پشت در مي آمد: شايد منظورش نيك راجرز است، هماني كه در طبقه سوم است.
مرد گفت: من هرگز اسم هيچ نيك راجرزي را نشنيده ام.
و جيل ناگهان صداي قهقه خنده را از داخل شنيد. او بيرون، پشت در بسته ايستاده و به طبقه سوم زل زده بود. براي خودش تكرار مي كرد. نيك راجرز، نيك راجرز.
............................
نيك راجرز!
بعدا، بعد از ظهر همان روز، جيل در گوشب تلفن نجوا كرد: نيك راجرز!
ستوان كل، حتي اگر خسته بود، مودبانه پرسيد: ببخشيد، من صدايتان را نمي شنوم، ممكن است يك كم بلندتر صحبت كنيد؟
جيل صدايش را كمي بالاتر برد، اما همچنان تو دماغي حرف مي زد. دعا مي كرد صدايش را نشناسد. تكرار كرد:
- نيك راجرز، او در نيوآرك خيابان آمليسا، شماره 44 زندگي مي كند. او دختر كوچك والتون ها را كشته است، آوريل گذشته.
ستوان كل پرسيد: شما كس هستيد؟
كنجكاوي اش تحريك شده بود با اين حال سعي مي كرد صدايش خيلي مشتاق نباشد. جيل اين سوال را نشنيده گرفت. صداي خودش را شنيد كه لرزان ادامه داد.
- مهم نيست من كي هستم. نيك راجرز. خيابان آمليسا، شماره44. دختر كوچك والتون ها، از او بازجويي كن.
جيل گوشي را سرجايش گذاشت. و سرش را روي دستانش گذاشت، تمام بدنش مي لرزيد آيا ستوان كل صدايش را شناخته بود؟ فهميده بود كه جيل است؟ جيل آهسته دستانش را از روي صورتش برداشت و به تلفن زل زد.
وقتي ستوان كل خودش گوشي را برداشت، خيلي غافلگير شده بود. جيل حدس مي زد كس ديگري گوشي را برمي دارد و فكر مي كرد ستوان كل خيلي وقته كه رفته است. اين مرد اصلا خانه نمي رفت؟ جيل در فكر بود، حالا دارد روي چه پرونده اي كار مي كند؟ اصلا به تلفن او توجهي مي كند! چون جيل هويتش را فاش نكرده بود؛ به اطلاعاتش هم توجه نمي كند؟ از پسرك تحقيق مي كند؟ آيا صدايش را شناخته بود؟
جك از جلوي در پرسيد: چيزي شده؟
جيل از جايش پريد.
- ببخشيد، نمي خواستم بترسانمت!
آمد پشت سر جيل و به نرمي شانه هايش را نوازش كرد: حالت خوب است!
جيل جواب داد: خوبم.
صدايش هنوز خشك بود.
- صدات شبيه كساني است كه سرما خورده اند.
- فكرش را هم نكن.
- خوبه.
جك رفت طرف يخچال و يك بطري شير در آورد: يك ليوان مي خوري؟
جيل سرش را تكان داد.
- با كي حرف مي زني؟
- چي؟
- فكر كردم، صدايي ترا شنيدم كه با تلفن حرف مي زدي.
- نه.
- دوباره با خودت حرف مي زدي؟
جك سعي كرد او را بخنداند. جيل چيزي نگفت. حواسش پيش ستوان كل بود. آيا او صدايش را شناخته بود؟ آيا از نيك راجرز بازجويي مي كرد؟
- جيل حالت خوبه؟
جيل جواب داد: بله خوبم.
اميدوار بود سوال را درست شنيده باشد.
جك تقريبا عصبي شروع كرد به حرف زدن: فكر كردم شايد بتوانيم چند هفته اي بريم به فلوريدا...
جيل با صدايي بي تفاوت گفت: حالا نه.
- من هم منظورم همين دقيقه نبود. اما به زودي، چند روز بعد...
جيل تكرار كرد: حالا نه.
وقتي جيل چند لحظه بعد به بالا نگاه كرد، او رفته بود.
جيل يك روز صبر كرد و وقتي خبري از پليس نشد، خودش به ستوان كل زنگ زد.
- فقط مي خواستم ببينم خبر تازه اي هست يا نه؟
اميدوار بود صدايش خيلي كنجكاو نباشد.
- دلم مي خواست چيزي براي گفتن داشتم.
- چي؟
جيل سعي كرد كه حيرتش را پنهان كند، اما موفق نشد.
- اما من مطمئنم كه بالاخره خبرهايي شده است.
جيل ساكت شد، مي ترسيد كه زيادي حرف بزند و خودش را لو بدهد.
ستوان كل به او اطمينان داد: خبرهايي مي شود.
- كي؟
- اين را نمي توانم بهت بگم.
- پس چي مي تواني بگي؟
- چيزي دستمان نيست، هنوز داريم روش كار مي كنيم.
- اوه چي؟ مي شه بيشتر توضيح بدي، سرنخ جديدي پيدا كردي؟
- چيز مهمي نيست؟
- منظورت از مهم چيه؟ تا به حال از كسي بازجويي كرده اي؟ مهم نيست كه چقدر كوچك باشه! هر مدرك ممكني، مهم نيست كه چقدر بي اهميت باشد... تا حالا از كسي بازجويي كرده اي؟
- چطور مگر؟
جيل فورا گغت: هيچيف فقط اميدوار بودم چيزي وجود داشته باشد.
- حتما وجود دارد، تسليم نشو.
جيل قبل از اينكه گوشي را بگذارد گفت: چنين قصدي ندارم!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#27 | Posted: 6 Aug 2013 16:35
فصل بيست و سه:
شب هالوين سرد بود و باد سردي مي وزيد. جيل با خودش فكر كرد شبي مناسب براي سحر و جادو! از پنجره آشپزخانه به بيرونه نگاه كرد. شبي براي جن و پري ها!
جنيفر از جايي پشت سرش، گفت: راجع به مهماني امشب كه هفته پيش بهت گفتم...
- متاسفم، عزيزم! يادم نمي آيد.
جيل براي ديدن ستاره ها به آسمان خيره شدف اما ستاره اي در كار نبود.
- اصلا موافق نيستم. الان وسط هفته است و مي داني كه من وسط هفته اصلا بهت اجازه نمي دهم.
- من كه بهت گفته بودم. ولي تو توجه نكردي، چون اصلا گوش نمي دهي.
جيل صبورانه گفت: چرا من گوش مي دهم.
سعي مي كرد صدايش حالت تدافعي نداشته باشد.
- من بهت گفتم كه ماريان شب هالوين مهماني داده و او گفتي خيلي جالبه...
جيل برگشت تا صورت دخترش را ببيند: ببخشيد، خوشگلم! من واقعا يادم نمي آيد. مطمئنم كه اگر وسط هفته بوده، چنين حرفي نزده ام.
- تقصير من چيه كه هالوين امسال به وسط هفته افتاده؟
- مشكلي پيش آمده؟
جك در حالي كه ماسك ترسناك پيرزني را به سورتش زده بود، وارد آشپزخانه شد.
جنيفر قهقه زد. لحظه اي بحث با مادرش را از ياد برد.
- اين را از كجا گير آوردي؟
- اين را در يك مهماني چند سال پيش زده بودم- به سمت جيل برگشت- يادت مي آيد؟ مهماني تامپسون ها!
جنيفر حيران پرسيد: با اين كه نمي خواهي بري جلوي در، مگر نه؟
جك لبخند زد: شايد هم بروم. مهماني ات ساعت چند است؟
جنتيفر آهسته گفت: ساعت هشت. اما مامان مي گويد كه من نمي توانم بروم.
- چرا؟
- از خودش بپرس.
- جيل؟
- من يادم نمي آيد كه چيزي راجع به اين مهماني بهم گفته باشه.
- چرا گفت. من يادم هست. هقفته پيش سر صبحانه، ماري با يك همچنين چيزي...
جنيفر سريع حرف جك را تصحيح كرد: ماريان!
- من فقط مي گويم امشب بهتره بيرون نرود- صدايش به سرعت بالا مي رفت- هاوين فرصت خوبي براي ديوانه بازي است. ديوانه هاي جورواجور الان توي خيابان ها ريخته اند و از هالوين براي كارهاي خطرناكشان سوءاستفاده مي كنند. اصلا به راديو گوش كرده ايد؟ به والدين هشدار داده اند كه مراقب بچه هايشان باشند و مطمئن شوند در كيسه هايشان فقط آب نبات دارند. حتي توصيه كردند اگر بچه كوچك داريد هالوين امسال را فراموش كنيد خيلي خطرناك است.
جنيفر حرف مادرش را قطع كرد: مامان! من كه نمي خوام برم قاشق زني! فقط مي خواهم با يك عده از دوستانم بروم مهماني!
- نبايد بروي.
- آخه چرا؟
چشمان جنيفر بين جك و جيل در نوسان بود: جك...
جك به جاي جنيفر پرسيد: جيل؟...
جيل بي مقدمه گفت: تو دخالت نكن، جك.
بعد فوري از حرفي كه زده بود، پشيمان شد: ببخشيد، منظورم اين نبود كه...
- نه، تو حق داري. اين مطئله اي بين تو و مادرت است، جنيفر! من حق دخالت ندارم.
جنيفر داد زد: چرا به تو مربوط نيست؟ كار مامان عادلانه نيست، تو مي داني كه نيست!
جك شانه هايش را طوري بالا انداخت يعني چه كاري از دستم ساخته است؟ و رفت بيرون. جنيفر با عصبانيت پرسيد: چرا اين كار را مي كني؟
- من فقط مي خواهم از تو محافظت كنم.
- نه خير، تو نم خواهي از من محافظت كني، مي خواهي مرا خفه كني! من اصلا نمي توانم نفس بكشم. تو مثل يك بچه ي كوچولو، رفتار مي كني. من يك دختر بزرگم، مامان! تقريبا هفده سالم است! من يك دانش آموز خوب هستم كه نمرات خوب هم مي گيرم. لعنت به همه چيز! مامان من يك دختر خوبم!
- مي دانم!
- پس چرا انقدر به من سخت مي گيري؟ اصلا به من اعتماد نداري؟
- من به تو اعتماد دارم، فقط نمي خواهم آسيبي به تو برسد.
- من كاري نمي كنم كه بهم آسيب برسد، قول مي دهم.
مامان وقت مرگ مي شود باهم بميريم؟
مي شود دستهاي هم را بگيريم؟ قول مي دهي؟
جيل سرش را تكان داد: خيلي خوب.
حوصله بحث بيشتر نداشت: برو به مهماني، اما فقط همين يك بار، ديگر وسط هفته حق مهماني رفتن نداري.
- متشكرم.
سكوتي طولاني بوجود آمد. جيل پرسيد: چي شده؟
به چشمان جنيفر كه عصبي به اطراف مي چرخيد، نگاه كرد.
- مامان...
جنيفر شروع كرد اما دوباره ساكت شد. آب دهانش را قبل از اينكه كلمه اي ديگر به زبانش بيايد، فرو داد: تو عشق جديدي پيدا كرده اي؟
جيل با حيرت پرسيد: چي؟
خنده اش گرفته بود: از كجا چنين فكر مضحكي به كله ات رسيد؟
جنيفر با آسودگي خنديد: مضحك است؟
- اين احمقانه ترين چيزي است كه تا حالا شنيده ام. از كجا چنين تصوري پيدا كردي كه شايد من عشق جديدي پيدا كرده ام؟
جنيفر شانه بالا انداخت: نمي دانم. فقط چند وقته كه به نظر گيج حواس پرت مي رسي. در طول روز اصلا خانه نيستي. من چند بار براي ناهار آمد خانه، ولي تو هيچوقت نبودي.
- چرا ناهار آمدي خانه؟
جنيفر شانه بالا انداخت.
- پس چرا تا حالا چيزي به من نگفتي؟
- ترسيدم مثل قضيه لورا بهم بگي به من ربطي نداره، فكر كردم شايد لورا چيزي در اين مورد فهميده كه تو ديگر نمي خواهي با او حرف بزني.
جيل آهسته گفت: جنيفر، من هيچ مرد ديگري پيدا نكرده ام. باور كن! اين تنها چيزي است كه اصلا بهش فكر نمي كنم.
- پس تمام روز مجا مي روي؟
- فقط بيرون، پياده روي، رانندگي، هيچ جاي خاصي نمي روم.
جنيفر به طرف مادر رفت و او را بغل كرد جيل با حيرت دريافت كه تقريبا همقد هم شده اند. با خودش فكر كرد " بچه ها چه قدر زود بزرگ مي شوند."
جنيفر آهسته گفت: دوستت دارم.
- من همدوستت دارم.
- كساني ه مي گويند زمان همه چيز را حل مي كند، واقعا نمي دانند در مورد چي حرف مي زنند، نه؟
جيل محكم دخترش را در آغوش كشيد: اگر مي خواهي بروي مهماني، بايد آماده بشوي.
.............................................
ساعت ده، چند بچه در خانه شان را كوبيدند. يكي از آنها مثل زن باشكوهي، لباس پوشيده بود و دو نفر ديگر مثل اي- تي لباس پوشيده بودند. جيل چند بسته آب نبات در كيف هاي آنها انداخت. بعد لبخند زد. ياد پيش بيني جنيفر افتاد كع گفته بود قاشق زنها امسال با ماسكهايي از مدافتاده، مي آيند. آنها فقط در تعداد قاشق زنها اشتباه كرده بودند. جك براي پنجاه نفر آب نبات خريده بود. حالا مي فهميد كه بايد آب نبات ها را براي پنجاه قاشق زن در هالوين هاي بعدي نگه دارند. براي صد سالشان آب نبات بس بود. هر سال هشدارهاي جديدي مي دادند. گزارشهايي در مورد بچه هايي كه شكلاتهايي كه در آن سوزن مخفي شده بود، قورت داده بودند. يا بچه هايي كه چون كلوچه هاي آغشته به سيانور خورده بودند و از درد شكم به خود مي پيچيدند، به بيمارستان مي آوردند. راديو به والدين توصيه م كرد كه هر چه توسط بچه ها از بيرون به خانه آورده شده دور بريزند.
شايد بهمين دليل بود كه فقط سه بچه در خانه شان را كوبيده بود. جيل در فكر بود آنها همين اطراف زندگي مي كنند يا تنها در خيابان ها راه افتادند؟ پدر و مادريشان اصلا نگران نبودند كه بچه هايشان كجا هستند؟ چهارمين ضربه كمي قبل از ساعت ده به در خورد، جيل مي خواست چراغها را خاموش كند و به رختخواب برود خسته بود و مي خواست بخوابد. جك ساعتي قبل براي خواب رفته بود. جيل مي دانست كه او عميقا او را رنجانده است. با اينكه از ته دل عذرخواهي كرده و جك هم گفته بود كه احتياجي به اين كار نيست و دخالت او اشتباه بوده؛ اما جيل مي دانست كه او آزده است جو خانه سنگين شده بود، بعد جك معذرت خواسته بود كه زود به طبقه بالا مي رود و رفته بود. جيل با خودش فكر كرد چه اتفاقي برايش افتاده؟ چرا حرف ذهنش را نمي فهميد؟ داشت مايلها و مايلها از آنها دور مي شد. در زدن اوامه داشت، و هنوز صدا مي آمد. در اين فكر بود براي بعضي پدر و مادرها چه اتفاقي افتاده است؟ ساعت ده يك كمي براي ول گشتن بچه ها دير نبود؟
البته آنها خيلي هم بچه نبودند، هيچ بزرگتري همراهشان نبود. به هر حال جيل در را باز كرد و صورت به صورت پسرنجواني با چشمان دريده و دو دختر مو فرفري شد. آنها هم سن و سال جنيفر بودند. اما چيزي در آنها بود كه او را مي تترساند. لبخندهايشان شيطنت بار بود و در چشمانشان ديوانگي به چشم مي خورد جيل قبل از آنكه آنها بخواهند او را بترسانند، فلج شده بودف در فكر جر و بحثش با جك بود و متعجب بود كه آنها به چي فكر مي كنند. پسره كيفش را باز كرد و با لحنس مسخره اي گفت: قاشق زني.
جيل بدون هيچ حرفي چند بسته آب نبات در كيف هر كدام چپاند. يكي از دخترها پرخاش كرد: همه اش همين؟
جيل مقدار بيشتري آب نبات در كيسه آنها ريختف سرانجام بقيه ي آب نبات ها را در كيف باز آنها ريخت.
پسره گفت: حالا بهتر شد. تو چت شده؟ لال هستي يا چي؟ خيلي هم براي خوش گذراندن پير نيستي!
پسر وقتي سكوت جيل را ديد، نگاهي دزدكي به او انداخت و گفت:
- مي خواهي دوستانم را بفرستم پي كارشان؟ مي توانيم باهم خوش بگذرانيم...
جيل با صدايي بي حالت گفت: من سرطان خون دارم.
با رضايت ديد كه پسرك وا رفت و چند قدمي به عقب رفت: چي؟ خوب خيلي بد شد- بعد رو به دو نفر همراهش كرد- بهتره برويم. الان چارلي گنده تمام خانه ها را غارت مي كنه.
جيل پرسيد: چارلي؟
احساس كرد دلش بهم مي خورد.
پسر با اغتخار گفت: ما عضو دسته ي چارلي مانسون هستيم تا حالا اسمش را نشنيده اي؟ ما قسم خورده اش هستيم.
جيل در را روي لبخند كريه پسرك بست. لرزان در راهرو ايستاد، هيچ حركتي نمي كرد. جيل به ياد جنيفر در مهماني ماريان افتاد، جنيفر قول داده بود كه نيمه شب برگردد. بعد به ياد جك كه طبقه بالا خوابيده بود افتاد، او گفته بود: نمي دانم امشب چي به سرم آمده، نمي توانم چشمانم را باز نگه دارم.
جيل ناگهان رفت جلوي كمد هال و كت كهنه اش را پوشيد، در ورودي را باز كرد و وارد شب سرد شد.
........................................
وقتي جيل به ساعتش نگاه كرد، ديد ساعت تقريبا يازده استف فقط چند نفر در خيابانها قدم مي زدند. كيفش با صدلي چلپ چلپ به پهلويش مي خورد و جيل تازه ياد كيفش افتاد، تابش حصير سفيد در تاريكي، چشم را خيره مي كرد.
اگر نانسي اين كيف را مي ديد، معلوم بود چه مي گفت، جيل خنده اش گرفت:

" كيف حصيري در آخر اكتبر!"
بعد يادش افتاد هيچكدام از دوستانش، هيچوقت به نيوآرك نمي آمدند تا كيف تابستاني او را در اواخر پاييز ببينند. البته، آنها خيلي مبادي آداب تر از آن بودند كه به رويش بياورند. در هر حال قبل از اينكه توجه كسي را جلب كند بايد عوض مي كرد. سال قبل يك كيف چرم قهوه اي خريده بود كه حالا يك جايي در كمد بود، بايد درش مي آورد و نانسي را خوشحال مي كرد. جيل با صداي بلند خنديد.
ناگهان خودش را در مموريال پارك يافت كه حالا از آدم خالي بود. چند لحظه اي در مدخل پارك ايستااد و چشم انداز تاريك درختان و مسيرها را بررسي كرد. رفتن به آنجا را سبك و سنگين مي كرد. شبها پارك، جاي الكلي ها و جيب برها بود، مثل بقيه ي پاركها در ديگر شهرها، به مردم توصيه مي شد كه بعد از تريكي به پارك ها نيايند. جيل دستانش را در جيب كتش فرو برد و به داخل پارك قدم گذاشت.
جيل با سرعت راه مي رفت و وقتي فهميد كه چقدر تند مي دود، كمي آهسته تر كرد. هيچ عجله اي در كار نبود، حالا كه اينجا بود بايد خيلي خوب اطراف را بررسي مي كرد. به بوته ها نگاه كرد. سعي كرد صورتي را كه در تاريكي به او نگاه مي كرد عقب بزند.
قاتل تنها بود و مدام در پاركها تردد مي كرد، شايد امشب براي خوابيدن، اين پارك را انتخاب كرده باشد. شايد، در حاليكه جيل در نيوآرك و ايست ارنچ، اتاق اجاره مي كرد، قاتل براي خودش گوشه ي دنجي در اين پارك داشت. جيل آب دهانش را قورت داد. بدون اينكه خيلي برگردد به زمين تنيس رسيد. وسط زمين ايستاد و توپ خيالي را كه وحشيانه از آن سمت زمين به اين طرف مي آمد، نگاه كرد. نيروي بين بد و خوب! جيل با صداي بلند خنديد، ديد كه نيروي بد پيروز شد. جيل برگشت و از زمين تنيس بيرون آمد، متوجه درختان شد. دو نيمكت جلوي آنها بود و هر دو توسط مستهاي خواب، اشغال شده بود. بطري مشروب ارزان قيمت خالي كنارشان افتاده بود. چشمانش، براي نشانه اي از زندگي صورت آنها را كاويدف اما فقط اثر سالها اعتياد و بدبختي را ديد. سرش را برگرداند تا چيز بيشتري نبيند. صداي مشاجره اي از پشت بوته ها شنيد و ساكت ايستاد. ناگهان احساس خستگي كرد و از وزش باد احساس سرما كرد. تصميم گرفت كه به خانه برگرددف اينجا چيزي دستگيرش نمي شد.
تقريبا داشت از پارك خارج مي شد كه يك نفر از پشت هلش داد. نفس نفس زنان برگشت، اما مهاجم خيلي قوي بود و دوباره او را روي زمين هل داد و شروع به لگد زدن به دنده هايش كرد و شانه هايش را چنگ زد. جيل روي پشتش به زمين خورد. چند لحظه اي در همان حال ماند، از درد گيج شده بود. حس مي كرد دنده هايش در سينه اش فرو مي رود و فهميد كه مهاجم دنبال خودش نيست، بلكه كيفش را مي خواهد. غلت زد اما ضربه دوم دوباره انداختش زمين. بالا آورد، وقتي جيل سعي كرد سرش را بالا بياورد تا او را ببيند، كيف را از دستش خارج كرد. اين حادثه چنان سريع اتفاق افتاد كه جيل اصلا نتوانست صورت او را ببيند و چيزي راجع به او شرح دهد، فقط مي دانست ه او قد بلند و لاغر است. بعد مشت محكمي توي صورتش خورد. ضربه اي كه دوباره او را روي زمين سرد انداخت. همانطور كه افتاده بود، صداي پاهايي را شنيد كه به سرعت در تاريكي ناپديد شدند. چشمانش را بست، صورت مرد را اصلا نديده بود.
جك ساعت دو صبح به بيمارستان آمد تا او را به خانه ببرد. پليس گشت يك كيف سفيد و خالي زنانه را در مدخل پارك روي زمين افتاده بود، پيدا كرده مشكوك شده بود. يك نفر را فرستاده بودند تا در پارك گشتي بزند و جيل را كه بي هوش روي زمين افتاده بود، پيدا كرده و به بيمارستان رسانده بودند. جيل اصلا يادش نمي آْمد كه چطور به بيمارستان آورده شده بود و چند دقيقه طول كشيده تا فهميده حادثه پارك رويا و خيال نبوده است. براي يك لحظه ترسناك فكر كرد همان وقتي است كه بعد از مرگ سيندي در بيمارستان بوده است و اين كابوس شش ماه است طول كشيده، اما درد ناگهاني صورت و دنده هايش به او اطمينان داد كه حمله در پارلك خواب و خيال نبوده است. يادش آمد كه يك كسي چيزي كه بوي خيلي نامطبوعي مي دادهف زير دماغش گرفت و سرش را محكم تكان داد. او را از يك اتاق به اتاق ديگر بردند و با اشعه ايكس از او عكس برداري كردند و بعد سوالات شروع شد. شكنجه اينجا بود كه او چيز كمي از حمله به ياد مي آورد، چيزي راجع به مردي كه به او حمله كرده بود، به ياد نمي آورد. پليس بيشتر برايش مهم بود كه بداند انگيزه جيل براي رفتن به پارك چه بوده است. يعني او نمي دانست كه تنها، آن وقت شب قدم زدن در پارك چقدر خطرناك است؟ رفته بود تا با كسي ملاقات كند؟ چه مي خواست؟ با كي قرار داشت؟
سرانجام جيل، اسمش را به آنها گفت تا او را تنها گذاشتند. جيل چشمانش را بست. وقتي چند دقيقه بعد آنها را باز كرد جك و ستوان كل كنار تختش ايستاده بودند. دوباره احساس بدي بهش دست داد. الان بود يا شش ماه پيش؟ شايد همه چيز را تصور كرده بود؟ او واقعا مورد حمله قرار گرفته بود يا هنوز از آن بعد از ظهر آوريل حالتش جا نيامده بود؟
ستوان كل پرسيد: مي شود به ما بگويي نصفه شبي در پارك چه كار مي كردي؟
جك دستانش را روي چشمانش گذاشته بود. جيل مي نوانست ببيند كه او گريه مي كند.
- رفتم قدم بزنم.
آلرزو مي كرد چيز ديگري مي توانست بگويد. نمي دانست كه حرفش چقدر مسخره است حتي براي خودش!
- توي خانه داشتم خفه مي شدم، احتياج به هواي تازه داشتم.
- براي همين نصف شب هالوين رفتي تو پارك تا قدم بزني؟
- مي دانم كه كار خيلي احمقانه اي كردم...
- بيشتر از احمقانه جيل! خيلي خطرناك!! تو خيلي خوش شانسي كه يارو تو را نكشته است و فقط چند تا لگد زير دنده هايت زده و زير چشمانت را سياه كرده...
جيل متعجب شدف واقعا اينطوري شده بود؟ از ستوان كل پرسيد:
- تو چرا آمدي؟
- يكي از مامورين پليس از تو سوال كرده، تو را شناخته و به خانه ي من تلفن كرد.
- متسفم.
- بايد هم باشي، اما نه براي من.
جيل از جك پرسيد: جنيفر برگشته خانه؟
او سر تكان داد ولي چيزي نگفت.
ستوان كل مودبانه گفت: جكف ممكنه چند لحظه اي در راهرو منتظر باشي؟
جك بدون حرف بيرون رفت.
جيل همانطور كه به جك خيره شده بود، پرسيد: اون حالش خوبه؟
- او بي اندازه نگران شده بود. پليس او را از خواب بيدار كرده، اصلا متوجه نشده كه تو خانه را ترك كرده اي! مي خواستي چه حالي داشته باشد؟
جيل چيزي نگفت، سعي كرد تصور كند.
- جيل... چيزي است كه بخواهي درباره اش ه من بگويي؟
- مثل چي؟
- نمي دانم، هر چي! شايد دليل واقعي رفتن به پارك را بخواهي بگويي.
- تو دليلش را مي داني. هيچ دليلي ندارد. مي توانم بوم خانه؟
ستوان كل با صدايي غمگين گفت: اگر اين چيزي است كه تو مي خواهيف بله.
- اين همان چيزي است كه مي خواهم.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#28 | Posted: 7 Aug 2013 23:24
فصل بيست و چهار:
جيل تا كمي حالش بهتر شد، به خيابانهاي نيوآرك برگشت. اتاقش در شماره 26 خيابان بارتون، وقتي صبح روز بعد نيامده و اجاره اتاق را نداده بود، به يك نفر ديگر اجاره داده شده بود. جيل اصلا تعجب نكرد، در واقع راحت شده بود. فقط در فكر بود مردي كه موهاي تيره و مجعد داشت در مورد غيبت او چه فكر كرده است. جيل مستقيم به خانه شماره 42 خيابان آمليا رفت. آيا پليس اصلا در مورد تلفنش به خود زحمت تحقيق كردن داده بود؟
جيل از زن صاحبخانه كه موهاي خاكستري اش را با بيگودي پيچيده بود، پرسيد: اتاق خالي داريد؟
جيل با خودش فكر كرد، آيا زنك تا حالا موهايش را باز كرده است؟ زن اصلا او را نشناخت و اگر هم متوجه سياهي زير چشم جيل شد، چيزي نگفت.
بي ادبانه گفت: شبي دوازده و نيم دلار است، كه بايد قبلا بدي.
- بله، مي دونم.
جيل دستش را در كيفش فرو كرد و شروع به گشتن كرد، بعد دستش را بيرون كشيد، از زن صاحبخانه كه داشت او را به طبقه اول به اطاقش راهنمايي مي كرد، پرسيد:
- نيك راجرز هنوز اينجا زندگي مي كند؟
- هرگز اسم نيك راجرز به گوشم نخورده است.
.....................................
جيل، او را از فاصله حدود نيم بلوك آن طرف تر ديد كه داشت از خيابان رد مي شد. او هم جيل را ديد و سريع آمد به طرفش، جيل خودش را براي سيل سوالات آماده كرد.
كت كهنه اش را محكم به دورش پيچيد.
( حدود سه شب پيش جك در راه خانه از بيمارستان پرسيده بود: محض رضاي خدا! جيل فكر نمي كني وقتش است كه براي خودت يك كت جديد بخري؟ اين تمام حرفي بود كه او زده بود.)
او گفت:" جيل!" و بازوي او را لمس كرد. بعد نجوا كرد:
- پناه بر خدا! من فكر كردم اشتباه ديدمت! اما تو، در اين قسمت نيوآرك چه غلطي مي كني؟
اما به سر تا پاي جيل نگاه كرد، به شوخي گفت: به يك مهماني بالماسكه مي روي؟
اما به سرعت صدايش جدي شد: براي چشمت چه اتفاقي افتاده؟
جيل از سوالش چشم پوشي كرد: سلام مايك، لورا چطوره؟
- خوبه، دلش برايت تنگ شده. او خيلي بهت تلفن زده، اما تو به سوالم جواب ندادي، چه بلايي سر صورتت آمده؟
جيل ناخوآگاه قسمت ورم كرده ي زير چشمش را لمس كرد: كتك خورده ام! يك نفر كيفم را زد.
- خداي من! گرفتنش؟
- نه.
جيل سرش را قبل از اينكه يادش بيافتد هنوز خيلي درد مي كند، تكان داد.
- اما آنها چند سرنخ دارند!!
مي دانست كه مايك معني واقعي اين جمله طعنه آميز را نمي داند.
- و اينجا چه كار مي كني؟
- چند تا كار هست كه بايد بهش رسيدگي كنم.
- در نيوآرك؟
- مگه چه اشكالي داره؟ خودتم كه اينجايي.
- من يك وكيل جنايي هستم و با يك مشتري قرار دارم. ببين اينجا خيلي سرد است، چطوره بريم جايي و يك فنجان قهوه بخوريم.
- دنبالم بيا.
جيل مي دانست كه هدف مايك اعتراض به كارش نيست. او، مايك را از چندين خيابان گذرتاند و جلوي رستوران هاري دينر ايستاد:" اينجا!"
رستوران مورد علاقه ي جيل! وقتي داخل مي شدند جيل گفت: اينجا قهوه هاي خوبي دارند!
مايك پشت سرش را نگاه كردف انگار مي ترسيد كسي او را، كه دارد به يك همچنين جايي مي رود بشناسد! به دنبال جيل داخل شد.
هاري از پشت پيشخوان به جيل گفت: سلام، جيل به نشانه تشكر لبخند زد مايك را به ميز محبوبش در آخر كافه راهنمايي كرد. هاري فورا پيش آنها آمد، ميز را پاك كرد و دو ليوان آب، جلوي آنها گذاشت و پرسيد: كي اينكار را كرده؟
با دست آزادش، چانه جيل را بالا آورد: خيلي خوشگل شدي! چي مي خوريد؟
جيل گفت: فقط قهوه.
- منم همينطور.
- شيريني هاي تازه هم آوردم، از همونهايي كه تو دوست داري.
هاري توطئه آميز چشمك زد.
جيل گفت: امروز نمي خواهم.
هاري سر تكان داد و رفت. يكي از چيزهايي كه جيل در او مي پسنديد همين بود كه سوال مي كرد. اما اصرار نمي كرد. وجود هاري خيلي براي جيل مفيد بود، به همه مي گفت كه او مشتري دائمي است و مثل همسايه با او رفتار مي كرد. جيل لبخند زد و ديد كه مايك از آن طرف ميز به او زل زده، معلوم بود كه حسابي گيج شده است.
مايك با خنده گفت: تو اغلب اينجا مي آيي؟
سوال جدي اش را در لفاف خنده، پوشانده بود.
جيل شانه بالا انداخت: بعضي وقتها!
مايك به اطرافش نگاه كرد. رستوران خيلي كوچك و تنگ بود. رديف هاي ميزهاي كائوچويي و يك پيشخوان عادي با چهار پايه هاي فلزي دورش، رنگ ها همه سبز و خاكستري غيرقابل توصيف بود. كارد و چنگال ها پلاستيكي بودند. وقت ناهار مدام مردم مي آمدند و مي رفتند. جيل صورت مايك را برانداز كردف او تقلا مي كرد كه خونسرد باشد.
مايك دوباره پرسيد: خوب، گذشته از كتك خوردن، ديگه چطوري؟
- خوبم.
- مي دانم كه تو و جك در كيپ كد بوديد، چطور بود؟
جيل سر تكان داد: سرد.
- همان چيزي كه به لورا گفتي- دوباره جيل سر تكان داد- جنيفر چطوره؟
- خوبه.
- در مدرسه شاگرد خوبي است؟
- بله، خوب است.
- خدا را شكر!
هاري دو فنجان قهوه ي داغ آورد و چند بسته ي كوچك خامه در بشقاب كوچكي جلوي مايك گذاشت مايك بهش گفت: فراموش كرديد براي خانم خامه بياوريد.
هاري قبل از اينكه برود، گفت: او هرگز خامه نمي ريزد.
- مثل اينكه اين يارو تو را از بهتر از من مي شناسد!
مايك ديگر تلاش نمي كرد، حيرتش را پنهان كند!
- ما با هم به يك مدرسه مي رفتيم.
چند دقيقه طول كشيد تا مايك فهميد كه سر كار است و جيل دستش انداخته است، اما نخنديد: جيل چرا مي آيي اينجا؟ اينجا چكار داري؟
- دارم با دوستم يك فنجان قهوه مي خورم!
و طوري به چشمان او خيره شد كه يعني بهتره چيز بيشتري نپرسي.
- خيلي خوب، به خودت مربوط است.
او يك قلپ از قهوه اش خورد، زبانش سوخت و به سرعت خامه ي بيشتري اضافه كرد: ببين، چرا تلفن هاي لورا را جواب نمي دهي؟ اون واقعا از چيزي كه بينتان پيش آمده، ناراحت است. خودت مي داني كه او هيچوقت از قصد، حرفي نمي زنه كه تو رو ناراحت كند. او تو را دوست دارد، نمي تواني بهش زنگ بزني و بگي مهم نيست؟
- نمي توانم.
- چرا؟ پناه بر خدا!
- چون مهم بود.
- اون فقط مي خواسته به تو كم كند- مايك مثل يك وكيل شروع به دفاع از زنش كرد.
- از وقتي اين فاجعه اتفاق افتاده، او همه ي تلاشش را كرده تا به تو كمك كند. يك كمي برايت اوضاع را آسان تر كند. او سيندي را دوست داشت جيل، و تو را هم دوست دارد. تو نبايد دستش را رد كني، او هيچوقت عمدا تو را ناراحت نمي كند!
صدايش در گلو خفه شد.
جيل گفت: من فكر مي كنم كه وكلا احساسات آدم ها را در نظر نمي گيرند.
دستانش را روي ميز فشار داد.
- من به عنوان يك وكيل با تو صحبت نكردمف بعنوان يك دوست با تو حرف مي زنم.
- اما چند لحظه پيش مثل وكيل ها حرف مي زدي، من احتياج دارم چيزهايي را بدانم.
- فكر مي كني من چي مي توانم بگويم؟
جيل سرش را تكان داد: مي تواني به چند سوالم جواب بدي؟
- اگر بتوانم.
- وقتي يك نفر را به جرم قتل دستگير مي كنند، چه مي شود؟
مايك فورا جواب داد: بستگي به آن يك نفر دارد.
- در روز دادرسي فرق مي كند؟
- خوب، به خيلي عوامل بستگي دارد. براي مثال، اگر يك ماقيايي را به جرم تيراندازي و قتل دستگير كنند، در عرض چند ساعت او را به قيد ضمانت ول مي كنند.
- حتي براي قتل؟
- اگر قاضي، چند ميليون دلار قرار صادر كند و تو بتواني چند ميليون دلار بدهي، ولت مي كنند، حتي براي قتل!
- من فكر مي كردم براي قتل، قرار وثيقه صادر نمي كنند!
- براي همين هم مي گويم بستگي دارد! اگر زن فرماندار به روزنامه فروشي شليك كند برايش قرار صادر مي كنن تا بتواند بيايد بيرون، ولي اگر روزنامه فروش به زن فرماندار شليك كند، همه چيز فرق مي كند! چيزهاي كوچكي هست كه بهش مي گويند، شرايط تخفيف دهنده، البته يك كمي توضيح دادنش سخته!
- خيلي خوب، در مورد يك آدم معمولي، يك نفر بدون پول يا پارتي يا شرايط تحفيف دهنده، چطور مي شود؟
- آنها اونو مي اندازند زندان تا وقت محاكمه اش برسد. البته اگر براي محاكمعه از نظر رواني مشكل نداشته باشد، او را به بيمارستان زندان مي فرستند تا وقتي كه قاضي تشخيص بده.
- و اگه اينطور نشد چي؟
- همان جا مي مونه.
- براي هميشه؟
- ممكنه! مگر اينكه جرم هاي ديگر هم داشته باشد، آنجا مي مونه تا براي حضور در دادگاه آمادگي پيدا كند.
جيل به صندلي تكيه داد: بعد چي مي شه؟
- خوب، اون يك وكيل مي گيره، يا خودش وكيل انتخاب مي كنه يا دادگاه براش تعيين مي كنه، بعد با هم تصميم مي گيرن ه اون تو دادگاه چي بايد بگه.
- چه گناهكار باشه چه نباشه؟
مايك خنديد: خوب، گفتنش خيلي راحت نيست. قتل درجه يك وجود دارد، قتل درجه دوم هست، قتل عمد و غيرعمد هست اگر علت كارش ديوانگي و جنون باشد، گناهكار نيست. ممكنه قتل براي دفاع از زندگي خودش باشد. همينطور بگير و برو جلو! روزها طول مي كشد تا بگي كسي گناهكار هست يا نه!
- خوب، پس همه موارد براي محاكمه مي روند؟
- اغلب موارد، مگر اينكه مشتري ات واقعا گناهكار باشد و يا اينكه تو بخواهي از شكايتت صرف نظر كني و يا مشتري ات براي آمادگي در دادگاه وقت بخواهد و تو برايش تقاضاي مهلت كني.
- معني اش اينه كه...
- بعضي چيزها، روند طبيعي محاكمه را عوض مي كند، مثلا توافق! دو طرف دعوا با هم توافق مي كنند. مثلا، يك يارويي، رفيق بازي اش را بعد از اينكه مچش را حين تقلب مي گيرد، با شليك گلوله مي كشد، هر دو آنها مست هستند. تو مي تواني كمي براش تخفيف قائل بشي، خوب، فرض كن اين يار اطلاعاتي راجع به جنايات ديگه اي دارد و مي خواهد با پليس همكاري كند اين جرم او را تخفيف مي دهد، بنابراين تو قرارداد مي بندي، و بهش امتياز بيشتري مي دهي، بعد جرم او به قتل غيرعمد تغيير مي كند و او بعد از چند سال، از زندان بيرون مي آيد. اين پرونده ها هرگز به دادگاه كشيده نمي شوند. با رفتار خوب و يك ذره شانس، كمتر از يك سال بعد به اين افراد عفو مشروط مي خورد.
جيل با زهرخنده گفت: اين عدالت است؟
- اين بهترين چيزي است كه ما داريم.
- اما حرفهات اين رو نمي گه.
- گوش كن، اگر ما راههاي ديگه رو بريم، اگر كسي به جرم يا قتل درجه دوم به دادگاه برود، يك عالم وقت گرانبها را از دست مي دهيم و پيشنهادهاي جورواجور و مدام دادگاه موكول به بعد مي شود و وقتي كه بالاخره لعنتي ها به دادگاه آورده مي شوند، تقريبا با همان راي هيئت منصفه رو به رو مي شويم، آنها را تقريبا مثل شق قبل كه گفتم، آزاد مي كنن.
- و كمتر از يكسال بعد توي خيابان ها ول مي شن!
- خوب، نمي شه براي هميشه آدمي را زنداني كرد.
- اگر يك نفر به جرم قتل عمد دستگير بشه، چي؟
- خوب، آنها او را محكوم به مرگ مي كنند، اما ما خيلي وقته كه ديگه كسي را اعدام نمي كنيم، اين حكم بيشتر معني حبس ابد را مي دهد.
- اين معني اش چيه؟
- حداكثر بيست سال، البته با عفو مشروطف احتمالا نصف اين زمان طول مي كشه.
جيل فوري پرسيد: مردي كه دخترم را هم كشته، همينطور؟
مايك با ملايمت گفت: خوب، هر كسي كه به يك دختر شش ساله تجاوز كنه و او را بكشد، واقعا ديوانه است. اما اين ديوانگي هم يك حيله براي دفاع از خودشان است و به هر هيئتي براي رسيدگي به اين ديوانگي تشكيل مي شود، فرق بين درست و غلط در اين حالت خيلي مشكل است. حل اين پرونده ها خيلي سخت است- او سرش را تكان داد- حدس مي زنم كه پليس بدون اعتراف به جرم يا مدرك اطميناني كه شانسي به دستشان بيافتد، نمي توانند او را دستگير كنند. اگر او را پيدا كنند قاضي او را در يك زندان انفرادي مي اندازد و تا از او در مقابل ساير زنداني ها محافظت كند...
- از او محافظت كند؟
- اين آدمها قوانين خاص خودشان را دارند- مايك سرش را پايين انداخت- ببين من مي دانم كه اين حرفها چقدر گند است و هر چي هم در اين رابطه هست گند است، اما تو مجبوري ياد بگيري كه قوانين مربوط به محافظت از مردم بي گناه فقط مال كتابهاست.
- پس گناهكارها چي؟
مايك ناراحت شانه بالا انداخت: چي مي تونم بگم؟
جيل سر تكان داد.
- آرزو مي كنم مي توانستم كاري بكنم. اگر مي توانستم خودم به اين يارو شليك مي كردم.
- ما اول بايد او را پيدا كنيم.
- آنها او را پيدا مي كنند.
مايك ناخودآگاه حالتش عوض شد، فورا بلند شد: من بهتره بروم، مشتري ام حتما مي خواهد بداند كه چه بلايي سرم آمده...
او پول صورتحسابها را زير فنجان خالي قهوه گذاشت: چيزي هست كه بخواهي به لورا بگويم؟
جيل، صورت دوستش را مجسم كرد، كلماتي كه در يك آهنگ قديمي در دبيرستان مي خواند به يادش آمد:" به لورا بگو دستش دارم!"
صداي شكوه آميزي در حافظه اش زنگ زد. به لورا بگو دلم براش تنگ شده.
كلمات به زور از دهانش بيرون آمدند: به لورا بگو...
زبانش بند آمد، سرش را تكان داد و به فنجانش خيره شد. مايك منتظر بقيه جمله شد و وقتي جيل چيزي نگفت، با عجله از غذخوري كوچك بيرون رفت. جيل صداي در را شنيد كه باز و بسته شد، اما اصلا سرش را بالا نگرفت و نديد كه او كدام طرف رفت.
بعد از چند دقيقه احساس كرد كسي او را زير نظر دارد. چشمانش را از ميز برگرفت. او جلوي پيشخوان ايستاده بود و تا جيل نگاهش كرد برگشت و محتويات فنجان قهوه اش را سر كشيد جيل فوري او را شناخت، خيلي شلخته لباس پوشيده بود و طبق معمول قوز كرده بود، موهاي مجعد تيره اش، روي پيشاني اش ريخته بود.
ديگه جاي سوال نبود، اين مرد دنبال او بود تنها سوالي كه باقي مي ماند اين بود، چرا؟


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#29 | Posted: 7 Aug 2013 23:25
فصل بيست و پنج:
جيل تولد چهل سالگي اش را با تميز كردن اتاق هاي خانه گذراند. صبح شنبه بود و جك براي گذراندن روزش با او نقشه كشيده بود. اما اول صبح از پذيرش تماس گرفتند و او را براي يك مورد اورژانس خواستند و براي همين وقتي جيل هنوز در رختخواب بود، او را بوسيد و خداحافظي كرد و رفت. جيل داشت فكر مي كرد كه به نيوآرك برود يا نه؟ اما وضعيت خيابان به خاطر اولين برفي كه اين فصل باريده بود، خيلي بد بود. تازه مطمئن نبود جك كارش طول مي كشد. براي همين تصميم گرفت خانه بماند.
دوش گرفت و لباس پوشيد و مدت طولاني از پشت پرده آبي اتاق خواب به برفي كه بعد از ظهر ديروز به طور مدام مي باريد، خيره شد.
اين برف رانندگي را از خانه تا پانسيون خيلي سخت مي كرد. احتمالا چند تا تصادف در انتظارش بود. مردم انگار در اين برف هول مي شدند و براي لحظه اي از يادشان مي رفت چطور بايد رانندگي كنند و خيابان به ميدان جنگ تبديل مي شد. جيل شنيد كه گوينده راديو مي گويد: مواظب بقيه رانندگان باشيد.
جيل با خودش فكر كرد: سيندي حتما عاشق اين برف مي شد! پرده هاي آبي كمرنگ را كنار زد. در هفته ي هفتم زمستان اصلا به نظر نمي رسيد كه كريسمس مي خواهد از راه برسد. اين اولين كريسمس جيل در طول اين شش سال است كه بي سيندي مي گذشت خاطرات كودكي اش به ذهنش هجوم آورد، خودش را ديد كه به تصوير پدرش در پيژامه ي راه راه لبخند مي زند، پدرتش صورتش را با خشم نيشگون مي گرفت و سعي مي كرد، آنها را وادار كند تا درخت كريسمس سرگردان، را راست نگه دارند. درخت با زيورهايش خيلي سنگين شده بود. پدرش آن را خيلي زودتر از موقع خريده بود. داشت با درخت سر و كله مي زد و زير لب آواز قشنگي مي خواند و گاهي به خودش ناسزا مي گفت. هنوز نتوانسته بود درخت كله شق را مستقيم سرجايش بگذارد. بعد از چند ساعت تمام بدن پدرش از شاخه هاي درخت خراشيده شدهو صورتش غرق عرق بود. پاهاي برهنه اش با خرده شيشه ي لامپ هاي شكسته، بريده شده بود و توپ هاي خوشگلي كه با آنها درخت را تزئين كرده بودند، كف اتاق ريخته بود.
پدرش با حالتي نزديك به جنون به زنش دستور مي داد:" اين درخت لعنتي را نگه دار!" بعد مي رفت و با ميخ چكش برمي گشت و درخت را به زمين محكم مي كرد، بعد فاتحانه داد مي زد:" ببيند، اگر افتاده باشد چطوره؟!" و زن و دو دختر او را با حيرت نگاه ميكردند.
چند سال از آن وقتها گذشته بود؟ دوازده سال؟ خاطره اش هنوز خيلي واضح و شفاف بود. حالا او چهل سالش بود، سي سال گذشته بود. در اين بين، او بزرگ شده و دو دختر براي خودش به دنيا آورده بود، درست مثل مادرش با خودش فكر كرد " حالا فقط يكي برايش مانده است." ناگهان بدنش يخ كرد، تصوير دو مرد جلوي چشمش آمد، يكي از آن ها خيلي قد بلند نبود، با كله اي پر از موهاي مجعد سركش و ديگري با موهاي روشن كه بادگير زرد پوشيده بود.
جيل از آن بعد از ظهر در رستوران، ديگر آن مرد مو تيره را نديده بود اگر چه چند بار حضورش را احساس كرده بود. اما نيك راجرز را اصلا نديده بود. دوباره ا زن صاحبخانه پرسيده بود: مطمئن هستيد كه مردي به نام نيك راجرز را نمي شناسيد؟
دوباره مشخصات پسر را براي زن مشكوك توضيح داده و ادامه داده بود: شايد در طبقه سوم زندگي مي كند و شايد اسم واقعي اش اين نباشد- جيل از تعريف مشخصات دوباره پسره سودي نبرده بود- مرد چاق از داخا اتاق داد زده بود: كيه ايرن؟ و ايرن بي ادبانه در را روي صورت جيل بسته بود.
ديروز بعد از ظهر، جيل خودش به طبقه سوم رفت و منتظر ماند، اما نه كسي وارد اتاق ها شد و نه كسي از اتاقش خارج شد. وقتي بعد از ظهر پانسيون را ترك مي كرد، زن صاحبخانه پايين پله ها ايستاده بود و با بدگماني به او زل زده بود.
جيل ناگهان يادش افتاد كه هنوز وسط اتاق خواب ايستاده و حس كرد زمان خيلي گذشته است خانه ساكت بود. جنيفر براي تعطيلات آخر هفته پيش مارك و جولي رفته بود. شب قبل هديه جيل- يك جفت دستكش چرمي- را داده بود.
جيل تصميم گرفت كه تولد چهل سالگي اش را به مرتب كردن خانه اش اختصاص دهد. جك اين اواخر غر مي زد كه نمي تواند هيچكدام از لباسهاي زمستاني اش را پيدا كند. (هميشه جيل برايش لباسهايش را مرتب مي كرد) جيل از اتاق خوابشان شروع كرد. تمام لباسها را از كشوها در آورد. قبل از اينكه هر چيزي را مرتب سرجايش بگذارد، چوب آنها را حسابي تميز كرد. بعد سراغ كمدها، لباسهاي سبك و خنك را عقب گذاشت و لباسهاي ضخيم زمستاني را جلو آورد بعد زانو زد كفشهاي زيادي را كه در طبقه پايين كمد صف كشيده بودند، بررسي كرد. صندل هاي سفيد را با كفشهاي مشكي جلو بسته و كفشهاي تابستاني را با چكمه عوض كرد. ناگهان يك ساك خريد مچاله شده در ته كمد، پشت آخرين جفت كفشها ديد. وقتي دستش را به سمت آن دراز كرد قلبش به تپش افتاد، كيسه ي بزرگي بود مثل همه ي ساكهاي خريد ديگر جيل از سي آوريل وقتي به كوچه شان پيچيده و ماشين پليس را جلوي خانه اش ديد، ديگر آن را نديده بود. آإن موقع ساك و يك سري چيزيهاي ديگر را در پياده رو انداخته بود. و حالا همه اش را در اين ساك مي ديد. يادش افتاد:" خريدهاش!" بسته ها را روي تخت خواب گذاشت و آنها را باز كرد. وقتي كه به دختر كوچكش پشت بوته ها در پارك نزديك خانه شان تجاوز او را خفه كرده بودند، او داشت اين ها را مي خريد!
حتما يك نفر آن ها را پيدا كرده و به خانه شان فرستاده بود. اسم و آدرس جيل روي صورتحساب بود. يكي از بسته ها را بيرون كشيد: يك تاپ و شلوارك كتاني خوشگل براي جنيفر و دو پيراهن زيبا براي سيندي.
براي چي آن ها را خريده بود؟ واقعا آنها آنقدر به لباس احتياج داشتند؟ نمي شد يك روز ديگر يا يك ساعت مناسب تر براي خريد مي رفت؟ جيل لباس سفيد آبي را كشيد بيرون، خيلي تابستاني و سبك بود، با نفرت مچاله اش كرد و چپاندش در ساك خريد پاره كه رويش با حروف زرق و برق دار قرمز چيزهايي نوشته شده بود و عكس يك لباس حمام سفيد را داشت. جيل دو بسته را در كيسه سبز چيزهاي بدردنخور انداخت. بلوز مورد علاقه اش را هم محكم از جا رختي كند. همين كارها را هم در اتاق جنيفر انجام داد، همه جا را تميز و لباسهاي سبك تابستاني را با لباسهاي پشمي زمستاني عوض كرد با خودش فكر كرد، در اين چند ماه گذشته خانواده اش چه م پوشيدند؟ اصلا توجه نكرده بود. وقتي رسيد به اتاق سيندي، برجاي خشك شد از آوريل گذشته هيچكس به اين اتاق نيامده بود. حتي دزدها هم جرات ورود به آنجا را پيدا نكرده بودند. چند لحظه اي جلوي در بسته ايستاد، نفسش حبس شده بود. به آرامي دستگيره رات لمس كرد، بدون پايين آوردنش همانطور منتظر ماند، به سختي آب دهانش را قورت داد. به اطرافش نگاه كرد و مطمئن شد كسي نگاهش نمي كند. بعد از چند دقيقه، دستانش به آهستگي دستگيره در را پايين آورد. دستش را تكان داد، برگشت عقب، پشت دري كه حالا باز بود. براي لحظه اي انتظار داشت سيندي را باربي به دست در حاليكه كنار تختش زانو زده، ببيند. اما جلوي تخت جايي كه بچه اش هميشه بازي مي كرد، خالي بود كيسه ي پر از باربي ها- اخيرا به ده تا رسيده بود- كه معمولا آن را باز مي كرد، محتوباتش روي كف اتاق پخش شده بود. جعبه خالي كناري بود، فرش بنفش ياسي اتاق به دروغ مي گفت كه همه چيز مرتب است. جيل كيسه سبز چيزهاي به دردنخور را انداخت. نفس بريده كنار تخت سايبان دار سفيد، و سايل اتاق سيندي اغلب دارهاي سايه سفيد و بنفش ياسي بودند. قبلا ديوارها با كاغذ ديواري سفيد با گلهاي قرمز و پروانه هاي سحرآميز و خرسهاي كوچولو پوشيده شده بودف اما دو سال پيش با يك كاغذ ديواري سفيد كه سايه هاي زيبايي از بنفش داشت و سيندي خودش آن را انتخاب كرد، عوض شده بود. آباژور بنفش كم رنگ هم همانطور، تخت سفيد بچه گانه با يك تخت سايه بان دار مثل مال شاهزاده ها عوض شده بود با اينكه ديگر شاهزاده اي در كار نبود...
جيل آمد تو و در را پشت سرش بست.
- مامان مي شود با من بازي كني؟
- نه عزيزم، حالا نه!
- لطفا، فقط چند دقيقه.
- باشه، ولي فقط چند دقيقه!
- خوب، بشين.
جيل كنار تخت روي زمين، نشست و دستش را روي فرش كشيد، هنوز گرم بود، دوباره به فكر فرو رفت:
- تو باربي غربي هستي؟
- پس تو كي هستي.
- من هم باربي فرشته هستم.
جيل جعبه پر از عروسكها را جلوي خودش كشيد. يك مقواي نازك مربع شكل كه آن ها بهش كيسه باربي مي گفتند وقتي با آنها بازي نمي كردند، آنها را در آن مي خواباند. جيل كسه را برداشت و آنها را يكي يكي درآورد.
عروسك ها همگي لباسهايشان تميز موهايشان آراسته بود. اولين عروسكي را كه در آورد، شناخت. ظاهرا نام " باربي خوبه" برايش كافي بود. سيندي آن را اينطور مي ناميد، چون براي دستان كوچكش خيلي راحت بود و از همه راحت تر مي شد لباسش را در آورد و پوشاند. جيل انگشتان كوچك سيندي را مي ديد كه شلوار زرد عروسك را م پوشاند. در سكوت، ساعتها با لباسهاي كوچولويي كه دوروبرش ريخته بود، تن عروسكها لباس مي پوشاند و در مي آورد. عروسك بعدي كه جيل بيرون كشيد، يكي از دو باربي غربي بود.
(مادر جك با آن كه مي دانست سيندي يكي مثل آن را دارد آن را خريده توضيح داده بود، مغازه فقط همين يكي را داشت. جيل هميشه مي خواست آن را عوض كند) اما سيندي عروسك غربي دومي را هم كه الان كنار جيل ولو بود، مثل اولي دوست داشت. يكي از چكمه هاي باربي غربي دوم گم شده بود. جيل آنقدر كيسه را زير و ر كرد تا بالاخره كفشش را پيدا كرد و آن را به پاي كوچك و پلاستيكي فرو كرد. به آهستگي به چشمان آبي وباز عروسك خيره شد، وقتي باربي فرشته را شناخت، لبخند زد. لپ هاي عروسك را سيندي قرمز كرده بود. جيل اسم بقيه را نمي دانست.
اما سيندي همه ي آن ها را مي شناخت چون براي همه ي آنها مادر بود.
حتي دو عروسك باربي غربي را از هم تشخيص مي داد و مي توانست بگويد كه اولي كدام است.
- خوب بيا بازي كنيم.
- باشه! سلام من باربي غربي هستم؟
- نه!
- نه؟
- نه اينطوري! تو بايد بگي: لباس من از تو قشنگ تر است.
- خيلي خوب، لباس من از تو قشنگ تر است.
- نخيرم. نيست!
- بله... هست، هست!
- نخيرم، نيست.
- بله... سيندي، تا كي بايد اين حرفها را بزنم؟
- مامان!
- خيلي خوب، بله، هست، هست!
- تو خيلي زشتي!
- اين حرف قشنگي نيست!
- مامان اشتباه گفتي.
لب و لوچه سيندي آويزان شد و نصف صورتش را پوشاند: تو بايد بگي خودت خيلي زشتي!
- من نمي خوام اينو بگم.
- نه، بايد بگي.
- كي مي گه؟
- من!
- چرا من مجبورم هر چي تو بگي را بگم؟ چرا نمي تونم خودم هر چي مي خواهم بگم؟
- چون، نمي توني!
- سيندي، اگر قراره من با اين باربي هاي مسخره بازي كنم، پس بايد هر چي دلم خواست بگم.
جيل متوجه شد كه چطور حرف نيش دارش باعث شد كه لب و لوچه سيندي دوباره آويزان شده و اشك روي گونه هايش روان شود.
- آنها ها مسخره نيستند.
- نه! حق با توست، راست مي گي آن ها مسخره نيستند.
سيندي حالا خودش را در بغل مادرش جا داده بود. جيل پيشاني اش را بوسيد:" من خودم مسخره هستم، يا، بيا بازي كنيم."
چند دقيقه ناز او را كشيد تا دوباره سيندي حاضر شد بازي كند.
- خوب حالا من چي بايد بگم؟
..............................
جيل به صورت عروسك هاي مختلف نگاه مي كرد، هر كدام را سرجايشان در كيسه گلدار انداخت. بعد كيسه را روي زمين گذاشت و رفت سراغ كمد لباسهاي سيندي در رديف هاي منظم آويزان بود. بعضي هايشان بلند بودند و بعضي ها كوتاه، بعضي ها هم خيلي كوچك بودند. سيندي سريع رشد مي كردف خيلي سريع. جيل اغلب به اين موضوع فكر مي كردف ولي حالا فكرش هم تيره ي پشتش را مي لرزاند.
جيل دستش را در لباسهاي كوچك فرو كرد و دنبال لباس محمل ارغواني گشت. بعد رفت طرف جالباسي، آنجا هم نبود. پليس هنوز آن را به عنوان مدرك نگه داشته بود. او لباسهاي جالباسي را هم در يك كيسه بزرگ ريخت در عرض چند دقيقه كمد و كشوها را از لباس خالي كرد.
بعد حيوان هاي عروسكي و ديگر اسباب بازي ها و پازل ها و ... را در كيسه، روي لباسها ريخت، آخر سر هم كيسه ي بازي را روي همه چيز گذاشت و سر كيسه را گره زد و آمد وسط اتاق نشست.
خودش را به تخت خوابش رساند و تلفن را برداشت و به خيريه كليسا زنگ زد. او چند كيسه داشت. بله، لباس و اسباب بازي! ناگهان فهميد كه آنها نمي توانند حرفهاي او را بفهمندف چون داشت گريه مي كرد و دماغش را بالا مي كشيد. حرفهايش جويده، جويده بود. مي توانستند بيايند و بسته ها را ببرند؟ نه، هفته ديگه خيلي دير است. بله، پس فردا خوبه، نه، خوب است او دو روز ديگر منتظرشان بود.
جيل روي تخت نشست، از غم و خشم دستانش مي لرزيد نياز داشت با يك نفر حرف بزند، وزن گوشي تلفن را در دستش حس كرد، به جك زنگ زد اما مسول پذيرش گفت كه او هنوز در اتاق عمل است، مي خواهد كه پيغام بگذارد؟ جيل خم شد، مي خواست گوشي را بگذارد، اما بدون فكر تلفن را قطع كرد و فورش شروع به شماره گيري كرد.
- صداي آشنايي جواب داد: بله؟
- جيل نجوا كرد: نانسي؟
- شما؟
- منم، جيل.
- كي؟ ببخشيد بلندتر صحبت كنيد.
بلندتر گفت: من جيل هستم.
گلويش را صاف كرد. چند لحظه سكوت شد:
- خدايا، جيل! من صداتو نشناختم.
- آخه من گريه كرده ام.
جيل حس كرد نانسي از آن سوي سيم معذب شده است.
- اوه طفلك من! كاش مي توانستم كمكت كنم. با اين هواي لعنتي، اين برف، همه را افسرده مي كند.
سالي فيلد و تام سلك را تو سينماي شهر نشون مي دن و هوا را نگاه كن! منظورم اين است كه، مي تواني تصور كني، چقدر اين موضوع حالم را بد مي كند؟
جيل حرفش را قطع كرد: تولدم استف من چه ساله شدم.
- او خداي من، پس به اين خاطر است كه افسرده شده اي. عج بدبختي! يادم مي آيد وقتي خودم چهل ساله شدم چقدر افسرده شده بودم. تمام روز را در تختخواب گذراندم. مي داني بايد چكار كني؟
جيل متوجه شد، هيچ راهي وجود ندارد كه نانسي واقعا برايش دل بسوزاند. نانسي با اينكه زن كم سطح و حرافي بود، اما احمق نبود. در موضوعاتي كه مي توانست به خودش ربط بدهد، باهوش بود، اما در ديگر موشوعات نه!
- تو بايد ببروي آرايشگاه و موهاتو كوتاه كني، همان جايي ه موهاي من را كوتاه مي كند، من يك آرايشگاه محشر پيدا كرده ام، اسم آرايشگر مالكوم است. كارش عاليه، چرا بهش تلفن نمي زني؟ بهش بگو تولدت است شايد بعد از ظهر بين وقت هايش، بهت وقت بده...
- من دارم خونه ام را تميز مي كنم.
جيل دلش مي خواست هر چه زودتر گوشي را بگذارد.- خانه تميز مي كني؟ جدي مي گي؟ جيل، از كي تا حالا اينقدر زرنگ شدي و خودت خانه را تميز مي كني؟ مي خواي اسم يك كارگر خوب رو بهت بدهم؟ يك بار كه رزالينا مريض شده و من واقعا دست تو پوست گردو مانده بودم، يكي بهم يك كارگر خوب معرفي كرد. صبر كن، اينجاست، دافنه! فاميلش را نمي دونم، البته اصلا مهم نيست، كارش خوبه. شماره اش اينجاست مداد دم دست داري؟
جيل كشوي پاتختي را باز كرد و وظيفه شناسانه يك مداد و كاغذ در آورد و شماره اي را كه نانسي ديكته كرد، نوشت.
- همين الان زنگ بزن، شنيدي؟ تو خودت نبايد تميزكاري كني، مخصوصا روز تولدت. حالا نصيحت من را گوش بده، برو و موهاتو كوتاه كن. آخر وقت مي بينمت. برو موهاتو خوشگل كن. بعد هم برو يك ماساژ خوب بگير. نمي دونم بدون ماساژ هفتگي ام چكار كنم؟ مخصوصا پشتم كه اين اواخر خيلي اذيتم مي كنه. خوب من ديگه بايد برم. چيزي هست كه نياز داشته باشي؟
- نه، نه، متشكرم.
جيل مداد و كاغذ را در كشو گذاشت و آن را بست.
تلفن در دستهايش قطع شد. جيل هنوز نشسته بود و تلفن را روي سينه اش فشار مي داد تا سرانجام صداي خوشخراش و خنده داري ازش بلند شد. جيل از ترس پريد و تلفن از روي پايش به كف اتاق افتاد. با احتياط، گوشي را سرجايش گذاشت و صدا قطع شد جيل فكر كرد كه به لورا زنگ بزند، اما منصرف شد. لورا فورا براي حرفهايي كه جيل بهش زده بود او را مي بخشيد و سعي مي كرد او را سر حال بياورد. بهش اصرار مي كرد كه يك كمك تخصصي به او بكند. جيل كمك تخصصي نمي خواست، اصلا نمي خواست سرحال بيايد.
جيل خودش را رو تخت كشيد و رفت طبقه پايين به آشپزخانه و ساعت هاي بعد را به تميز كردن كمد ظرف ها پرداخت ظرفهايي ه جيل و جك براي عروسي شان خريده بودند هنوز بيشتر قفسه هاي كمد را اشغال كرده بود. بعد از اينهمه سال، فقط يك بشقاب از آنها، شكسته و دو تا نعلبكي هم توي ظرفشويي بود. جيل به يك بشقاب بزرگ كه افتاد كف آشپزخانه و بقيه هم پشت سرش سرازير شدند، نگاه مي كرد. يكي يكي در برخورد با سنگ كف آشپزخانه خرد مي شدند. جيل خالي كردن كمد را تمام كرد و بعد نشست روي يك سطل، كنار ظرفشويي. نمي دانست بايد بخندد يا گريه كند! او همشه به اين ظرفها علاقه داشت- بشقاب هاي سفيد با حاشيه هاي سبز و گلهاي قرمز و زرد وسطش- بدجوري شكسته بودند، ممكن نبود بشود چسباندشانف سيندي اين ظرفها را با گلهاي شاد دوست داشت و آنها را همينطوري صدا مي زد.
جيل روي زمين زانو زد و شروع كرد به جمع كردن خرده هاي چيني و گلهايي كه از ريشه در آمده بودند.
هعر تكه را در ظرف زير ظرفشويي مي انداخت. بعد يك قطعه هلالي شكل چيني را برداشت يك گل زرد بدون ساقه بود، آن را روي مچ دستش كشيد تا بريدگي كوچكي به وجود آمد. پوستش چسبناك شد، خون جاري شد و جيل مثل افسون شده ها به قطرات خون كه روي كف آشپزخانه ميريخت، خيره ماند. خون مثل اشك هاي قرمز روي پايش مي ريخت و شلوار جينش را لكه دار مي كرد، اما ريدگي كوچك بود و خون فوري بند آمد.
جيل، قطعه هلالي شكل را برداشت. بدون حرف روي مچش نگه داشت و يك برش عرضي داد. نه، نبايد اين كار را بكند قطعه چيني را انداخت، بعد كشوي بالايي را باز كرد.
چاقوها كنار هم چيده شده بودند. جيل يكي را برداشت، دستانش را دور دسته ي چوبي اش حلقه كرد. چاقو را روي بازويش گذاشت، طول رگش را مي سنجيد. حساب كرد اگر سريع بكشد در عرض چند دقيقه، در كف آشپزخانه در خون خودش غوطه مي خورد، و خواهد مرد. چاقو را روي پوستش فشار داد. همان لحظه تلفن زنگ زد، قبل از اينكه چهارمي را بزند تصميم گرفت بهتر است جواب بدهد. اگر جك بود و او جواب نمي داد ممكن بود شك مي كرد و فوري برگردد خانهف بعد اورا پيدا مي كرد و مي رساندش بيمارستان، يا شايد ستوان كل بود تا خبر دهد كه قاتل را گرفته اند. او نبايد به قاتل دخترش اجازه دهد كه او را مسخره كند.
- سلام عزيزم، تولدت مبارك!
وقتي جيل گوشي را برداشت صداي مادرش بلند شدف جيل لبخند زد. مادرش نگران او بودف بدون آنكه بداند او مشغول چه كاري بوده است جمايتش كرده بود. اگر چه جيل نتوانسته بود اين كار را براي دختر كوچكش بكند.
جيل به مادرش ه به او مي گفت: همه زندگي جلوي روي اوست، گوش م كرد. حرف مادرش را با گفتن اينكه باقي عمرش را فقط در انتظار مرگ مي گذراندف قطع نكرد. بعد از اينكه جيل حرفش را با مادرش تمام كردف چاقو را سرجايش گذاشت. حالا وقتش نبود! نه قبل از اينكه كارش را به انجام برساند، و نه وقتي تا قاتل سيندي را به دست عدالت نسپارد.
يكي، يكي!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#30 | Posted: 7 Aug 2013 23:29
فصل بيست و شش:
جيل روي تخت اتاقش در خيابان آمليا، شماره 24، نشسته و به ديوار جلويش زل زده بودف ناگهان يك نفر در زد، جيل با وحشت پرسيد: كيه؟ او تقريبا دو هفته بود كه اينجا زندگي مي كرد و اين اولين باري بود كه يك نفر در اتاقش را زده بود. وقتي جوابي نيامدف دوباره پرسيد: كيه؟
احتمالا زن صاحبخانه بود. رفت به سمت در، با خوش فكر كرد اجاره ي امروزش را هم پرداخته بود، پس... در را به آهستگي باز كرد.
صدايي گفت: فكر مي كنم شما دنبال من مي گرديد!
جيل را از جلوي در كنار زد، وارد اتاق شد و در را پشت سرشان بست. جيل چيزي نگفت انگار صدايش را گم كرده بود.
- نيك راجرز من هستم!
ناراحتي جيل را نديده گرفت: فقط موضوع اين است كه اسم شما را بياد نمي آورم!
او يك تي شرت مشكي و شلوار جين آبي معمولي پوشيده بود. موهاي قهوه اي روشن اش از وقتي جيل او را ديده بودف كوتاه تر شده. و حالا به سختي به بالاي چانه ي مربعش مي رسيد به هر حال، او همان پسري بود كه جيل از دو هفته ي پيش، در اين خانه دنبالش مي گشت و اميدوار بود كه او را دوباره ببيند. حالا او در اتاقش بود. چشمانش را با هوشياري گشاد كرد. پسرك جسورانه با او حرف مي زد.
جيل، به صورت بي موي پسرك نگاه كرد. او تقريبا نزديك سي سال داشت با چشماني به رنگ آبي اقيانوسهاي گرمسيري، دماغش كوچك و سربالا و دهانش كوچك و توپر بود جيل فكر كرد در يك موقعيت ديگرف او مسلما پسر خوش تيپ و زيبايي بود.
چشمان جيل، به سمت هيكل پسرك حركت كرد، جيل برآورد كرد او هم وزن جك است. شايد پنج پا و ده اينج قدش و جدود 145 پوند وزنش بود يا شايد هم كمتر. زير شلوار جينش، چكمه هاي چرم پوشيده بود. جيل از خودش پرسيد: چطور مي توانستند اين چكمه ها را بخرند؟ مهم نبود چقدر فقير باشند، ولي هميشه پول كافي براي خريد چكه ي چرم را داشتند.
پسر پرسيد: شما سيگار مي كشيد؟
سيگارهاي دست سازش را از جيب ژاكتش بيرون آورد و يكي روشن كرد. بوي سنگين و شيرين ماري جوانا اتاق را پر كرد. جيل سرش را تكان داد.
- چرا نمي كشيد؟ اين ذهن شما را از درد و رنج خالي مي كند.
لبخند زد ولي لبخندش از روي خوشحالي نبود. يك سيگار به طرف او گرفت.
جيل صدايش را صاف كرد، سعي كرد صدايش نلرزد: نه!
به پسر نگاه كرد كه پك هاي عميقي به سيگارش مي زد و دود را در ريه اش فرو مي برد. جيل آرزو كرد كه مي توانست مثل اشخاصي باشد كه با الكل و مواد مخدر غم و دردشان را از ياد مي برند. اما فقط يك ليوان مشروب با شام باعث مي شد او خواب آلود و گيج شود و دوست نداشت كه صبح ها با مستي و سردرد بلند شود. جيل هرگز هيچ ماده مخدري را امتحان نكرده بود. فقط يك بار در كالج سيگار كشيده بود، يك بار هم با مارك و سريع نتيجه گرفته بود كه اصلا خوشش نمي آيد. جيل از اينكه روي رفتارش كنترل داشت لذت مي برد. فكر كرد: كنترل! به پسرك كه حالا داشت مي خنديد، زل زد. او تقريبا مودبانه پرسيد: براي چي مي خواستي منو ببيني؟
چشمان جيل ناشيانه از پسرك به كف اتاق خيره شد: من... فكر كرد: حالا چي بايد بگم؟
- ايرن به من گفت كه شما راجع به من سوالاتي پرسيده ايد. من اينجا نبودم. ايرن بهم گفت كه يك نفر در طبقه دوم دنبال من مي گرده، اسم من را مي داند و سوالات مختلفي مي پرسد.
جيل گفت: من فكر مي كردم تو همون كسي هستي كه من مي شناختم.
از قدرت صدايش تعجب كرد.
او كنجكاوانه پرسيد: كي؟ مي شه بشينم؟
منتظر جواب جيل نشد و روي تخت نشست و پشتش را به ديوار تكيه داد، پاهايش را دراز كرد، درست همان حالتي كه جيل قبل از اينكه او در بزند، نشسته بود.
- من يك بعد از ظهر تو را ديدم كه به اين خيابان پيچيدي. قيافه ات به نظرم آشنا آمد، مثل يك نفر كه من مي شناختم. دوست پسرم كه چند وقتي است نه من و نه پسرم ازش خبر نداريم.
جيل ادامه نداد و صدايش از دروغي كه با حرارت مي گفت باز شده بود: - من دنبالت آمدم و از زن صاحبخانه راجع به تو سوال كردم. اون گفت كه تو را مي شناسد.
- اسم دوست پسرت هم نيك راجرز بود؟
- نه! البته كه نه. من شنيدم كه ايرن تو را نيك راجرز صدا كرد، فكر كردم شايد اسمت را عوض كرده اي.
- و براي همين تو آمدي همان جايي كه من هستم اتاق گرفتي و آنقدر منتظر ماندي تا خودم را نشان بدهم؟
جيل آهسته سر تكان داد.
- تو خيلي به دوستت و بچه ات اهميت مي دهيف نه؟ باور نمي كنم مگر...
پسر جلو آمدف زانوانش را باز كرد و دستانش را كشيد جيل در سكوت به ياد آورد، كه اصلا نمي دانست هدف از اين حرفها چيست.
- مگر اينكه تو واقعا اين اطراف كاري داشته باشي؟
- چه كاري؟
- مثل يك كارآگاه يا پليس يا همچنين چيزهايي!
او آخرين پك را به ته سيگار زد و آن را كف اتاق انداخت و ناخودآگاه با يك پايش آن را له كرد.
جيل گفت: من كارآگاه نيستم.
- اما تو پليس ها را دنبال من فرستادي، نه؟
او قبل از سوالش به او زل زده بود تا مچش را هنگام حيراني و گيجي كه در صورتنش پيدا مي شد، بگيرد. او متعجب از روي تخت بلند شد: تو بودي! تو پليس ها را فرستادي تا من را بگيرند.
جيل خودش را ديد كه عقب هقب به طرغ در رفت، پسر هم به طرفش مي آمد.
- تو كي هستي خانوم؟ از من چي مي خواي؟
جيل با حيرت به پسر زل زد. پس پليسف دنبال تلفنش را گرفته بود. آنها براي سوال از او مامور فرستاده بودند، پس چرا ولش كرده بودندف چرا؟
جيل به آهستگي گفت: من مادرش هستم.
- مادرش؟ منظورت چيه؟ مادر كي! راجع به چي حرف مي زني؟ بگذار بهت بگم، اگر دروغ بگي زود مي فهمم.
- مادر سيندي والتونف دختر كوچكي كه تو بهش تجاوز كردي و كشتي.
صورت نيك پر از سوال شد. به سختي لبخند زد چند دقيقه اي هيچي نگفت، سرانجام حرفهاي جيل را تكرار كرد: دختر كوچكي كه من بهش تجاوز كردم و كشتمش! تو بايد اطلاعات بيشتري بدهي. از اين موارد خيلي هست.
جيل به آرامي گفت: آوريل گذشته، در ليوينگستون، در پارك كوچكي پايين مدرسه ابتدايي ريكوهيلف او شش ساله بود و من مادرش هستم.
- واقعا جالب است. حالا تازه معني سوالاتي كه پليس ها ازم مي پرسيدند را مي فهمم! بيشتر بگو.
- چي مي خواي بدوني؟
- جزئيات، جزئيات را مي خواهم.
- جزئات را خودت مي دوني.
- تو به يادآوري خاطراتم كمكم كن.
جيل مستقيم به چشمان او نگاه كرد: دختر كوچك تنهايي از مدرسه به خانه مي آمد، تو پشتبوته ها در پارك كوچكي يك بلوك آن طرف تر از مدرسه منتظرش بودي. تو...
جيل به لكنت افتاد و بعد دوباره كنترلش را باز يافت: تو او را پشت بوته ها كشاندي، بهش تجاوز كردي و بعد او را كشتي.
جيل حس كرد كه اشكهايش روي گونه هايش سرازير شد.
پسر پوزخند مسخره اي زد: پس من اصلا آدم خوبي نيستم، نه؟
جيل تحقير را در چشمان او ديد، چشمايش را ديد كه به دختر كوچكش كه از پايين خيابان مي آمد دوخته شده، او را ديد كه پشت بوته ها كمين كرده و منتظر است ه او را بگيرد. جيل ناگهان به پسرك حمله كرد. ناخن هايش پوست زير چشم او را خراشاند جيل به خوني كه از گونه هاي پسر سرازير شد، نگاه كرد، انگار از اشك ريختن او تقليد مي كرد.
پسرك داد زد: بدكاره ي ديوانه!
دست جيل را پس زد و دستانش را دور كمر جيل انداخت و او را پرت كرد روي تخت، پاهاي جيل را كه داشت به او لگد مي انداخت نگه داشت. دستهايش درست مثل ژاكت ثابت ديوانه ها جيل را نگه داشت.
جيل از قدرت او تعجب كردف پسرك خيلي از او بزرگتر نبود، فقط چند اينچ بلندتر و شايد بيست پوند سنگين تر، ولي به راحتي مي توانست مقاومت جيل را در هم بشكند و او را تسليم خودش بكند. حتما براي اينكه دختر كوچكش را بكشد از اين هم كمتر تلاش كرده بود!
پسر داد كشيد: تو چه فكر جهنمي راجع به من كرده اي؟ چرا پليس هاي لعنتي را به جان من انداخته اي؟ فكر مي كني به دعواي جديدي احتياج دارم؟ تو نمي داني كه من به اندازه ي كافي بدبختي دارم؟ من خودم زندان بوده ام خانم، احتياج به بدبختي بيشتري ندارم!
- تودختر كوچك من را كشته اي.
- من هيچكس را نكشته ام! تو مي تواني تمام پليس ها را دنبال من بفرستي يا آنقدر منتظر بماني كه زير پات علف درآد، ولي هرگز نمي تواني اين اتهام جديد را به من بچسباني.
جيل گفت: تو خودت گفتي اين كار را كردي، خودت گفتي، خودت اقرار كردي.
او عصباني داد كشيد: راجع به چي حرف مي زني؟
مچ دست جيل را كشيد و او را دوباره روي تخت انداخت.
- الان، تو اين اتاق، من اين حرف ها را زدم كه دلت بسوزه!
جيل به چشمان پسره خيره شد. او با تحقير تف كرد.
- دلم مي خواست حالت را بگيرم چون تو حال منو گرفتي! من به هيچي اقرار نكردم...
ناگهان پريد و نشست كف اتاق، كورمال كورمال زير تخت را نگاه كرد. دستش را زير تخت برد و طول تخت را با دستانش گشت، ملافه ي تخت را پاره كرد.
- تو نمي تواني باعق بشي كه من را دار بزنن!
بعد روي پاهايش عقب پريد، حالا دستانش را در طول ديوار كشيد، بعد زير ميز، به آن شربه زد. تمام زواياي ميز را خوب مي گشت و شربه مي زد.
جيل داد زد: چه كار مي كني؟
ناگهان او يك حركت سريع كرد و به جلو و عقب روي پاهايش تاب خورد، نمي توانست بيايستد داد زد:
- به خاطر اين!
يك جسم فلزي و لوله اي شكل را پرت كرد طرف جيل، كه به گونه جيل خورد و بعد افتاد وسط اتاق.
- اين چيه؟
- اداي آدمهاي هالو را در نيار! من خوب اين ميكروفون هاي لعنتي را مي شناسم، يكي از آن ها را ديده ام.
- ميكروفون؟ راجع به چي حرف مي زني؟
- تو نمي تواني اتهام قتل بچه ات را به من بچسبوني، زنيكه ي بدكاره! فهميدي؟
جيل از روي تخت پريد پايين و دويد در طرف در، فورا دستان پسرك را روي شانه هايش احساس كردف داد زد:
- نه!
دعا كرد كه يكي صدايش را بشنود. سرانجام دستش به دستگيره در رسيد، فوري در را باز كرد.
مرد سبزه ي چانه مربع، با موهاي تيره و مجعد بيرون، پشت در ايستاده بود. جيل وقتي او را ديد اول فكر كرد كه زندگي اش به پايان رسيده، جيل حق داشت. او جيل را تعقيب مي كرد، دو مردي كه يك جوري بهم ربط داشتند. جيل وقتي مرد مو سياه دستش را گرفت از روي غريزه فرياد كشيد: پليس!
نيك راجرز هر دو را وحشيانه هل داد و از اتاق پريد بيرون، جيل صداي پاهايش را شنيد كه به طبقه پايين پريد. مرد مو سياه او را به درون اتاق برد. جيل نجوا كرد: پليس! به چشمهاي مرد نگاه كرد كه حالا روي تخت مچاله ي او نشست بود. جيل قبل از اينكه او كلمه اي حرف بزند، حريفش را شناخت و دقيقا فهميد كه او كيست.
جيل از ستوان كل كه ساعتي بعد رسيد، پرسيد: از كي منو تعقيب مي كرده ايد؟
آنها روي تخت اتاق شماره 44 در خيابان آمليا، نشسته بودند.
- از وقتي كه تو اين كار را شروع كردي! چند بار به خانه تان تلفن كردم و تو هيچوقت خانه نبودي، مشكوك شدم. وقتي بالاخره توانستم باهات تماس بلگيرم تو مدام از جواب دادن طفره مي رفتي، بنابراين تصميم گرفتم كه تحقيق كنم، ببينم تو كجا مي روي؟
- چرا جلوي من را نگرفتي؟
- اينجا يك كشور آزاد است. من نمي توانم تو را از رانندگي در نيويورك باز دارم. اما فكر كردم بهتر است كه حواسم به تو باشد. براي همين پيتر را مامور كردم كه تعقيبت كند.
- تو ميكروفون در اتاقم كار گذاشتي؟
- در تمام اتاقهايي كه تا حالا اجاره كردي، كار گذاشتم.
- در مورد نيك راجرز چي؟
- بعد از اينكه تو تلفن كردي، ما از اون بازجويي كرديم.
- تو مي دانستي كه من زنگ مي زنم؟
- من حافظه خوبي دارم.
- و...؟
- او به ما گفت كه هيچي راجع به دختر تو نمي دونه، گفت كه تمام آوريل مي گذشته در كاليفرنيا بود، ما نمي توانستيم در مورد داستان او تحقيق كنيم و هيچ مدركي نداشتيم هيچ مدركي نداريم كه او را به قتل دخترت مربوط كنيم ما او را سوال پيچ كرديم و اتاقش را زيرورو كرديمف هيچي پيدا نكرديم. سايز چكمه اش يك سايز كوچكتر از ردپايي بود كه ما در پارك پيدا كرديم.
- اما اون سابقه دار است! خودش به من گفت كه زندان بوده است.
- در پانزده سالگي و براي دزدي از يك بقالي مدتي در يك دارالتاديب بوده نه زندان. ممكن است كه يك بزهكار باشد جيل، اما فكر نمي كنم قاتل دختر تو باشد.
جيل وقتي ستوان كل دستش را دور شانه اي او انداخت. شانه هايش را منقبض كرد، سرش را روي شانه او گذاشت و وزن اسلحه را زير بازويش حس كرد.
- برو خانه جيلف اين كار را به پليس واگذار كن.
جيل نجوا كرد: لطفا به جك چيزي نگو!
- او همه چيز را مي داند.
جيل خودش را جمع كرد. چشمانشف صورت ستوان را مي كاويد.
- من الان بهش زنگ زدم، با هم مي رويم آنجا، فكر مي كنم وظيفه ام بود كه بهش بگم. حالا تو خونه منتظرت است. من تو را به خانه مي رسانم.
- من ماشين دارم.
صدايي كه جيل مي شنيد انگار متعلق به يك نفر ديگر بود. مثل اينكه تجزيه شده بود.
ستوان كل گفت: سوئيج را به من بده، يك نفر از افرادم ماشين ات را به خانه مي آورد.
جيل بدون حرف، سوئيج را به او داد. بعد دنبال ستوان به طرف در رفت، آخرسين نگاه را به اتاق مخروبه انداخت ستوان كل بازويش را گرفت. انگار، فكرش را خواند، آهسته گفت: با اينجا خداحافظي كن، جيل.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / محکوم به نیستی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites