تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

محکوم به نیستی

صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#31 | Posted: 7 Aug 2013 23:31
خسته نباشی داداشم ‏‎
     
#32 | Posted: 7 Aug 2013 23:33
فصل بيست و هفت:
وقتي جيل به داخل خانه قدم گذاشت جك منتظرش بود، اما تا وقتي كه ماشين ستوان كل حركت نكرد و جيل در را نبست، چيزي نگفت. او بخ جيل كه به آهستگي وارد اتاق نشيمن شد، نگاه كرد. جيل به خودش زحمت نداد كه كتش را در آورد و همانطوري در كاناپه فرو رفت و به فضاي خالي جلويش زل زد. جيل صداي پاي جك را شنيد كه دنبالش به اتاق نشيمن آمد. مي دانست كه جك بهش زل زده و منتظر است تا او حرف بزند، و توضيح دهد. جيل خيلي به او مديون بود، اما قادر نبود كلمه اي براي توضيح به او پيدا كند. جيل فكر كرد ديگه آخر خط است، جك دنبال راهي براي به پايان رساندن زندگيشان بود. او براي بار دوم در مورد دخترش قصور كرده بود. او قولش را شكسته بود.
جك شروع كرد: جيل...
اما صدايش خفه شد.
جيل با بي ميلي گفت: يك مامور ماشينم را مي آورد.
جك با ي حوصلگي داد زد: من نگران اون ماشين لعنتي نيستم.
بعد فوري گفت: متاسفم من به خودم قول داده بودم كه از كوره در نروم.
- تو حق داري كه از كوره در بري.
مي خواست به جك كمك كند، چون امكان نداشت او بتواند سر قولش بماند.
جك با بيزاري پرسيد:
- با عصبانيت چه كاري درست مي شود.
كنار جيل نشست: نمي خواي به من بگي كه چكار مي كرد؟
- من فكر كردم ستوان كل همه چيز را به تو گفته است.
- او به من گفت كه زنم اتاقي در پانسيوني در نيوآرك گرفته و خيلي نزديك بوده كه دوباره دنده هايش را بشكنند و اينكه او دارد تو را به خانه مي آورد و فكر مي كند لازم است كه من، وقتي به خونه مي رسي اينجا باشم.
جيل ناگهان پرسيد: جنيفر كجاست؟
- من فرستادمش پيش مارك و جولي.
- خوب كردي.
- جيل به من بگو چه غلطي مي كردي؟
جيل به صورت شوهرش خيره شد، غم و غصه عميقا در نگاهش پيدا بود. جيل دوباره سرش را برگرداند.
- من مي خواستم به تو بگويم.
- پس چرا نگفتي؟
- چون... چون مي ترسيدم كه جلوي مرا بگيري!
- براي چي جلوي تو رو بگيرم؟ بگو جيل. من سعي مي كنم بفهمم.
تمام داستان در دهان جيل منتظر بيرون ريختن بود، او به جك نگاه ميكرد كه حالتش كم كم از تجسم حرفهايي كه جيل ممكن بود بزند از كنجكاوي به وحشت تغيير مي كرد.
- من بايد اين كار را مي كردم. همان روز اول در بيمارستان، وقتي آنها در مورد ادي و مارك سوال كردند، اين تصميم را گرفتم. من مي دانستم كه مارك و ادي نمي توانستند سيندي را بكشند. مطمئن بودم كه پليس هرگز نمي تواند قاتل سيندي را پيدا كند، تصميم گرفتم كه به آن ها يك شانس بدهم و دادم، شصت روز، جك! من شصت روز به آن مهلت دادم تا قاتل را پيدا كنند. آنها نتوانستند و بعد، قتل سيندي براي آنها كهنه شد، البته من آنها را سرزنش نمي كنم. سيندي براي آنها فقط يك پرونده است، سيندي بچه آنها نيست. و آنها خيلي موارد قتل ديگر دارند كه بايد حلش كنند. در اين بين، من مطالعه راجع به قتلهاي با انگيزه جنسي را شروع كردم و روزنامه ها را براي جزئيات جنايات در اين منطقه زير و رو كردم. متوجه شدم كه بيشتر جنايات در اطراف ليوينگستون رخ داده و بعد شروع كردم به آنجا رفتن، بيشتر به ايست ارنچ و نيوآرك، من بعد از وقوع يك سري قتل زنجيره اي، شروع به رانندگي در بزرگراهي كردم كه قتل ها آنجا اتفاق افتاده بود. چون مشخصات ما با مشخصات قاتل سيندي تطبيق مي كرد؛ فكر كردم شايد بتوانم او را گير بياندازم. اما پليس مرا گرفت. آنها مرا مجبور به بازگشت كردند.
جيل برق وحشت را در چشمان شوهرش نديده گرفت، ادامه داد و اميدوار بود كه جك حرف او را قطع نكند.
- بعد از اينكه قاتل زن مك آنيس را پيدا كردند، فهميدم كه بايد كار بيشتري را انجام بدهم. براي همين در آن نواحي اتاق اجاره كردم، و هر مردي را كه به نظرم مشكوك مي آمد تعقيب كردم. من افراد مشكوكي هم پيدا كردم. يك پسر با موهاي خيلي كوتاه كه يك دسته مجله هاي مبتذل زير تختش پنهان كرده بود.
- جيل؟!
- به هر حال، من حواسم را حسابي جمع كرده بودم. يك روز ماشينم روشن نشد و من عبوري سوار ماشين شدم. فكر كردم شايد قاتل سيندي بايستد و مرا سوار كند، اما او نبود. فقط يك پسر واقعا خوب، كه دلواپس و نگران من بود ايستاد و بعد يك مرد ديوانه كه مي خواست مرا... به هر اتفاقي نيافتد.
- جيل...!!
- شب هالوين براي قدم زدن به پارك رفتم، فكر كردم شايد در آنجا مخفي شده باشد. خوب تو مي دوني شايد اون بود كه مرا به آن روز انداخت. ما هيچوقت نمي فهميم. من صورتش را نديدم.
جيل حس كرد كه حوصله جك كم كم دارد سر مي رود، مي دانست كه او دوباره مي خواهد حرفش را قطع كندف براي همين تند تند به حرف زدن ادامه داد: من همان اطراف پرسه مي زدم، مي دانستم كه مردي مرا تعقيب مي كند. اما مطمئن بودم كه او قاتل سيندي نيست. چون مشخصاتش به قاتل سيندي نمي خورد بعد فكر كردم شايد تغيير قيافه داده باشد. منظورم اين است كه چرا دنبال من مي كرد؟ بعد ناگهان من يك پسر ديدم، پسري ه مشخصاتش كاملا به قاتل مي خورد. او اغلب بادگير زرد مي پوشيد. اتاقي در پانسيوني كه او زندگي مي كرد، اجاره كردم. حتي به پليس زنگ زدم و او را لو دادم، اما هيچ اتفاقي نيافتاد و بعد ناگهان او در اتاقم را باز كرد و من ازش پرسيدم كه توقاتل سيندي هستي او يك چيزهايي راجع به اينكه چيزي يادش نمي آيد گفت، بعد من بهش حمله كردم و باهاش دعوايم شد، بعد ناگهان او يك چيزي به طرف من پرتاب كرد و گفت كه يك ميكروفون است. فكر مي كرد من از طرف پليس ماموريت دارم و گفت نمي توانم قتل سيندي را به او بچسبانم. من خسته به طرف در رفتم و در را باز كردم. مردي كه مرا تعقيب مي كرد پشت در بود، او مامور پليس بود. آنها در اتاق هايي كه من مي گرفتم ميكروفون مخفي مي گذاشتند و استراق سمع مي كردند آنها گفتند كه فكر نمي كنند آن پسر قاتل سيندي باشد. سايز كفشش با جاي پايي كه آنها داشتند، مطابق نبود.
- جيل، بس كن.
- ما چيز زيادي راجع به قاتل سيندي نمي دانيم، اطلاعات كم داريم مي دانيم كه او جوان است، اين كه موهاي بلوند و تيره دارد و لاغر است، با قد متوسط و اينكه سايز چكمه اش ده و نيم است...
جك ديگر سكوت را جايز ندانست: جيل، محض رضاي خدا، تو داري چه اراجيفي به من مي گويي؟
جك شروع به بالا و پايين رفتن در اتاق كرد.
جيل فرياد زد: چرا، چون من مي خواهم قاتل سيندي را پيدا كنم!؟ " نمي توانست اين را بفهمد؟"
- جيل گوش بده، من مي خواهم تو پيش يك روانشناس بروي.
- چرا، اون مي تواند به من بگويد قاتل سيندي كيست؟
- من از تو سوال نكردم كه مي روي دكتر يا نه، جيل! من اصرار دارم كه اين كار را بكني.
- من احتياج به روانشناس ندارم. فقط به اين دليل كه به تو گفتم چه كار مي كردم، بايد پيش روان پزشك بروم؟ من ديوانه نيستم؟
- اگه تو به كسي كه نصفه شب، تنهايي در بزرگراهي كه يك قاتل ديوانه آنجا پرسه مي زنه، رانندگي مي كند و كسي كه مردهاي غريبه را تعقيب مي كند و كسي كه قفل اتاقها را باز كند، ديوانه نمي گويي، پس چي مي گويي؟ اوه، يادم رفت، بله، سوار شدن در ماشين هاي عبوري، نصف شب قدم زدن در پارك و خودت را به كنك دادن...
- من براي كنك خوردن نقشه اي نداشتم.
جك داد زد: نه حق با توست. فكر نمي كنم تو نقشه ات براي كتك خوردن بوده باشد، بله! فكر مي كنم تو براي كشته شدنت نقشه كشيده بودي!!
- چي مي گي؟
- به حرفهاي خودت گوش بده جيل حرفهايت را نمي شنوي؟ حالا من چي مي گم؟ من درباره زني صحبت مي كنم كه دايم زندگي اش را به خطر مي اندازد. كسي كه اتاقهايي در محله هاي بدنام و پايين شهر اجاره مي كند و خودش را در موقعيتهاي خطرناك مي اندازد. و منتظر مي ماند تا پيداش كنند. من در مورد زني صحبت مي كنم كه اصلا دنبال قاتل نمي گرده، لعنت به ت جيل! تو دنبال اين هستي كه خودت كشته شوي!
جيل دوباره در كاناپه غرق شد. حوصله بحث بيشتر را نداشت. اصلا چيزي براي گفتن نداشت.
حق با جك بود!!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#33 | Posted: 7 Aug 2013 23:38
mereng:
خسته نباشی داداشم ‏‎

دمت مذاب.سلامت باشی


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#34 | Posted: 7 Aug 2013 23:39
فصل بيست و هشت:
- از اينكه اينجا نشسته ايد چه احساسي داريد؟
- در مورد چي فكر مي كنيد؟
مردي كه پشت ميز بزرگي نشسته بود، از آن سوي ميز لبخند زد و چيزهايي در دفترچه ياداشتش كه جلويش بود نوشت، بعد گفت:
- شما داريد متد من را مي دزديد؟
صبر كرد تا جيل لبخند بزند، اما جيل خيلي جدي به او نگاه كرد. دكتر مانوف جوان بود( جيل پيش خودش فكر كرد همه جوان هستند، به خصوص جوان تر از اوهستند.) او موهاي تيره داشت كه يك طرف سرش را پوشانده بودند. وسط سرس كاملا كچل بود و او اصلا سعي نكرده بود كچلي اش را بپوشاند. جيل از اين اعتماد به نفس او خوشش آمد. از اينكه روپوش سفيد هم نپوشيده بود خوشش آمد، در واقع او يك دكتر قابل توجه و عالي بود. يك لباس صورتي و يقه ي ملواني كه گردنش را نشان مي داد، پوشيده بود. احتمالا لباس صورتي را براي اين پوشيده بود كه در چشم جيل كمتر مردانه به نظر برسد. شايد علاجي براي مرد بيزاري بود جيل مطمئن نبود كه يقه ملواني چه معني داشت! چرا دكتر سعي مي كرد خودش را به جاي پسربچه ها جا بزند؟ جيل اميدوار بود كه او بعد از اين روپوش سفيد بپوشد. انگار روپوش سفيد واقعي تر بود.
دكتر پرسيد: به چي فكر مي كنيد؟
جيل به دروغ گفت: به دوران كودكي ام.
دكتر به جلو خم شد، توجهش جلب شده بود.
- من يك مادر ديوانه داشتم.
- مي خواهي راجع به او هم حرف بزنيم؟
- چيز خاصي نيست.
- چرا فكر مي كنيد او ديوانه بود؟
جيل شانه اش را بالا انداخت. خيلي بامزه و ساده بود كه سر يك روانشناس را شيره بمالد.
دكتر مانوف دوباره گفت: درباره ي مادرت به من بگو، چرا او ديوانه بود؟
- مادرم حالت مادر بودن را خيلي دوست داشت.
- اين حالت او را ديوانه جلوه مي داد!
- در دنياي امروز، اين نشانه ي ديوانگي است. او نمي فهميد كه بچه هاش ازش انتظار دارند كه مثل ديوانه ها رانندگي كند، همچنين از كار كردن بيرون خانه، خوشش نمي آمد، از اينكه بچه هايش باعث آزار و اذيتش شوند، لذت مي برد.
- بيشتر زن ها مثل مادر تو، در خانه مي مانند و مراقب بچه هايشان هستند، نه؟
جيل چشمانش را دزديد.
دكتر مانوف پرسيد: جيل، واقعا درباره ي كي حرف مي زني؟
جيل پيش خودش فكر كرد گول زدن يك روانشناس اصلا ساده نيست، بايد با هوش بيشتري عمل مي كرد. جيل چشمانش را از دكتر برگرفت و به پاهايش نگاه كرد.
جيل پرسيد: شما چند سالتان است، دكتر مانوف؟
- سي و پنج.
- من چهل سالم است.
چند لحظه سكوت شد، هر كدام منتظر بودند تا ديگري صحبت كند. جيل آهسته گفت: واقعا؟ اما اصلا بهتون نمي آيد.
- شما چه احساسي از چهل ساله بودن داريد؟
جيل شانه بالا انداخت: سن هرگز براي من اهميت نداشته است.
- شما اولين نفري هستيد كه اين حرف را مي زنيد.
- اين هم حرفي است براي گفتن. من بالاخره بايد حرفي ميزدم، نه؟
- اگر بخواهيد.
- نمي خواهم! اصلا دلم نمي خواست الان اين جا باشم.
- پس چرا اينجا هستيد؟
- چون جك اصرار داشت.
- فقط براي جك اين كار را كرديد؟
- چون انتخاب ديگري نداشتم، بعد از اتفاقي كه در نيوآرك افتاده فكر كردم اگر با ديدن شما موافقت كنم او دست از سر من برمي دارد.
- مي خواهي كه تنهايت بگذارند؟
- اين تنها چيزي است كه واقعا مي خواهم.
چند لحظه سكوت شد.
دكتر مانوف وقتي ديد جيل در اين مورد ديگر ادامه نداد گفت: اگر تو خودت مايل نباشي من نمي توانم بهت كمك كنم.
جيل گفت: مايل نيستم.
- چرا؟
- چون من احتياج به كمك ندارم. مي خواهم بميرم!
جيل به دكتر مانوف اخم كرد: دكتر به آهستگي گفت: من دو پسر دارم، يكي پنج ساله و ديگري تقريبا سه ساله است. كابوسهايي درباره چيزهايي كه براي يكي از آنها اتفاق افتاده دارم. نمي توانم تصور بدتري داشته باشم، تصور نمي كنم والدين زيادي بتوانند.
او آب دهانش را قورت داد و جيل احساسات واقعي اي كه در پشت كلمات پنهان بود، واقعا حس كرد: ما آنها را براي پذيرفتن همه جور تلفات، تربيت مي كنيم. دوستان مي روند، والدين مي ميرند، مردم مي روند، اما نه از روي زمين. من متقاعد شده ام، اين مي تواند شما را براي مرگ فرزندتان، آماده كند و وقتي بچه اي مثل دختر شما... واقعا نمي توانم عمق مصيبت و اندوه شما را درك كنم. نمي خواهم شما را فريب بدهم. من نمي خواهم خودم را جاي شما بگذارم ولي وقتي مي گوييد دلتان مي خواهد بميريد، مي دانم كه راست مي گوييد. اگر در اين مورد من هم جاي شما بودم، احتمالا همين احساس را داشتم.
جيل سپاسگزار از صداقت دكتر پرسيد: پس چطور مي خواهيد به من كمك كنيد؟
- با گوش دادن.
جيل به چشمان دكتر نگاه كرد: انتظار داريد چي بگم؟ شما مي دانيد كه من در چه حالتي هستم، عصباني هستم، اعتقادم را از دست داده ام... منه با خدا پيمان بسته ام اصلا هر چه اتفاق افتاده، انكار مي كنم اين چيزهاي لعنتي... يا اصلا قبولش مي كنم، ولي هنوز دلم مي خواهد بميرم.
جيل نفسش را بيرون داد و فضاي بين آن دو مرتعش: من قدر شما را كه اينجا هستيد مي دانمف دكتر مانوف. من ممنون هستم كه شما اين جا هستيد تا به آدمهايي كه مي خواهند حرف بزنند گوش بدهيد. كساني كه نياز به حرف زدن دارند. اما من يكي از اين دسته آدمها نيستم. من چيزي براي گفتن به شما ندارم.
جيل به اطراف نگاه كرد، دنبال كلماتي مي گشت كه زودتر او را از در بيرون براند: درست هشت ماه قبل جرقه هاي در زندگي ام باعث شد كه من از خانه بدوم و خودم را در معرض خطر مرگ قرار دهم. حالا شما آنجا نشسته ايد مي گوييد كه شوهرم دوستم دارد و دخترم به من احتياج دارد. من هم به شما مي گويم كه خودم اينها را مي دانم و منهم آنها را دوست دارم، اما اين كمكي به من نمي كند. اين احساس مرا عوض نمي كند. مرا به شخص شادي تبديل نمي كند، دكتر مانوف. اگر شما به من يك ليوان آب نيمه خالي نشان دهيد. من به شما مي گويم كه ليوان نيمه پر است من واقعا به اين اعتقاد دارم كه هر روز اولين روز باقيمانده عمر من است.
دكتر مانوف مودبانه گفت: همين احساس كه من راجع به موهايم دارم.
و جيل با تعجب خودش را ديد كه به خنده افتاد، بعد ناگهان به گريه افتاد. فورا اشكهايش را پاك كرد و گفت: من يك دوست دارم...
آخرين اشكها را از زير چشمش پاك كرد. چند سال قبل شوهرش او را ترك كرد. او را بخاطر زني كه ناخن هايش را مرتب مانيكور ميكرد، ترك كرد. حالا تازه فهميده ام كه او هرگز دوست واقعي ام نبود. به هر حال، وقتي شوهرش رفت به دوستم گفت كه او را ترك مي كند، چون از اين همه جر و بحث خسته شده است. او اصلا حوصله جنگ و دعواي بيشتر را نداشت.
جيل به دكتر مانوف لبخند زد: مي دانيد، دوستم، زني كه من مي شناسم به شوهرش چي گفت؟
دكتر مانوف منتظر جواب شد.
- او گفت تو جنگ و دعوا نمي خواهي؟ پس بمير! اين چيزي بود كه او گفت! اين احتمالا حكيمانه ترين حرفي است كه او تا حالا زده است! من تا حالا اين را نفهميده بودم- سرش را تكان داد- نمي دانم چرا اين داستان را برايتان گفتم.
دكتر به سادگي گفت: چون شما هم حوصله جر و بحث بيشتر را نداريد!
جيل موهايش را از پيشاني اش كنار زد: فكر مي كنم اين همان چيزي است كه مي خواستم بگم، بله!- نفس عميقي كشيد- من خسته ام دكتر مانوف!ى و هيچي نمي خواهم كه احساس بهتري بهم بده زندگي خيلي جنگ و دعوا داره و من ديگر مي خواهم بميرم!
دكتر پرسيد: پس چرا خودت را نمي كشي؟
جيل يك لحظه از اين سوال يكه خورد حس كرد قلبش به تپش افتاد: چون فكر مي كنم هيچوقت از ته دل اين آرزو را نداشتم، شايد هم دل و جرئتش را ندارم.
جيل سرش را تكان داد، ياد حرفهايي افتاد كه چند ماه قبل به مادرش زده بود، به نرمي اضافه كرد: تفنگ هم ندارم. يادش افتاد كه اين را هم به مادرش گفته بود.
دكتر مانوف ادامه داد:
- راههاي ديگه هم هست.
جيل در سكوت به راههاي ديگر خودكشي فكر كرد. دكتر داشت او را وادار مي كرد كه به راه ديگري هم سواي اين حرفها فكر كند، او بايد زندگي را انتخاب مي كرد.
جيل تكرار كرد: منهم همين را گفتم، دل و جرئتش را ندارم. احتمالا جك به شما گفته است، من سعي كردم كاري كنم كه كس ديگري مرا بكشد.
- اما شما وقتي توي پارك مورد حمله قرار گرفتيد، جنگيديد و وقتي در اتاق آن پانسيون مورد حمله آن جوان قرار گرفتيد، پليس را صدا زديد!
- من ترسيده بودم. وقت فكر كردن نداشتم، فقط عكس العمل نشان دادم.
- شما به طور غريزي مقاومت نشان داديد.
- بله، واقعا غريزه چيز عجيبي است.
- غريزه ي زنده ماندن در ما خيلي قوي است.
جيل چيزي نگفت.
- مي خوام بگم كه...
جيل حرفش را قطع كرد: مي دانم چي مي خواهيد بگوئيد. مي خواهيد بگوييد كه اين دو مورد كوچك نشان دهنده اين است كه من واقعا نمي خواهم بميرم. چون اگر مي خواستم مي توانستم يك شيشه قرص بخورم يا رگ دستم را بزنم، يا سم بخورم و يا چه مي دونم هر كاري كه آدم وقتي مي خواد بميره مي كنه را انجام بدهم. و شايد حق با شما باشد، نمي دونم.
جيل به پاهايش نگاه كرد: ولي من واقعا ديگه اهميت نمي دم.
جيل بلند شد، حرف زدنش پيش از آنچه فكر مي كرد طول كشيده بود.
- اگر آنها قاتل فرزندتان را بگيرند، چي؟
- آنها نمي توانند. اگر مي توانستند، چند تا سيلي بهش مي زنند ازش قول مي گيرند كه ديگه از اين كارها نكند و بعد هم ولش مي كنند تا برود.
دكتر سرش را تكان داد با حرفهاي جيل موافق نبود.
- تو بايد يه ذره به سيستم قضايي ايمان داشته باشي.
جيل به دكتر يادآوري كرد: هميشه مردها حق دارند!
- بقيه ما چي؟ در مورد حق ما چي؟
- شما نشنيده ايد؟ آدم تا كسي را نكشته باشد حق ندارد.
بعد از آن، به نظر مي رسيد حرفي براي گفتن نمانده است و جيل مطب را در سكوت ترك كرد.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#35 | Posted: 7 Aug 2013 23:43
فصل بيست و نه:
جيل اميدوار بود كه كريسمس با كمترين هياهو بگذرد. به خودش گفت كريسمس مال بچه هاست. اما جك اصرار داشت كه آنها يك درخت كاج داشته باشند و جيل نه جراتش را داشت و نه حوصله بحث كردن، تا با او مخالفت كند.
- چرا حالا بازش نمي كني؟
جك يك بسته ي بزرگ را به اتاق آورده بود، جيل با لباس خواب، لبخ تخت نشسته و داشت موهايش را خشك مي كرد.
جيل يادآوري كرد: كريسمس فردا است.
جك بسته را روي پاهاي جيل گذاشت و منتظر ماند: بيشتر خانواده ها بسته هايشان را شب كريسمس باز مي كنند!
- خيلي خوب!
جيل روبان قرمز بسته را گشود و چند لحظه بعد، جعبه باز شد.
- اوه، جك خيلي خوشگل است.
جيل كت مينك مشكي را در آورد و آن را بالا نگه داشت.
جك با خجالت گفت:
- فكر كردم بايد يك كت جديد، داشته باشي.
- اما من انتظار نداشتم چيزي مثل اين باشه...
- من دلم مي خواست اينطوري باشه.
- من نمي توانم اين را قبول كنم. اين خيلي زياده...
- جيل دوستت دارم.
جك آمد و كنارش نشست: حالا بپوشش!
- حالا؟ لباس خواب تنم است!
جك با خنده گفت: باشد، من هميشه مينك را با فلانل دوست دارم.
. جيل متوجه شد كه دارد همراه او مي خنددد جيل از روي تخت پريد پايين و پوست گرانبها را روي شانه هايش انداخت. پرسيد: چطوره؟
و خندان به دور خودش چرخيد.
جنيفر از دم در گفت: عاليه! مي توانم بيايم داخل، يا مهماني خصوصي است؟
جيل دستانش را به طرف دخترش دراز كرد.
جنيفر گفت: منهم برايت يك چيزي دارم.
و يك بسته كوچك را كه با دقت كادو شده بود به طرف جيل دراز كرد.
- تو هم مي خواهي كه الان بازش كنم؟
جنيفر سرش را تكان داد.
- باشه!
جيل نشست روي تخت و كت مينك را روي روتختي سفيد و نرم گذاشت، كاغذ نقره اي بسته را با احتياط پاره كرد و يك زنجير طلايي ظريف آهسته بيرون كشيد، در وسط گردنبند يك مرواريد، و در دو طرف مرواريد دو قطعه الماس ظريف به چشم مي خورد. جيل برگشت به طرف دخترش، قادر نبود حرفي بزند. بالاخره گفت: من نمي توانم اين را قبول كنم، جنيفر!
- خوشت نيامده؟
- خوشم نيامده؟ چطور مي شود چنين چيزي را دوست نداشته باشم؟ اين خيلي زيباست تو هم زيبايي! اما نمي توانم اجازه بدهم تمام پولت را براي م خرج كني!
جنيفر فوري گفت: بابا هم كمكم كرد!
جيل با تعجب پرسيد: او كمكت كرد؟
به ياد آورد كه مارك تنها مواقعي كه كار اشتباهي مي كرد يا گناهكار بود دست و دلباز مي شد.
- مي خواستم برايت يك چيز مخصوص بخرم و پدر هم موافق بود. او فكر كرد كه اين را بخريم.
جنيفر به جك نگاه كرد: ازش خوشت آمد؟
- خيلي قشنگ است. فكر مي كنم دور گردن مادرت قشنگ تر هم باشد. بيا جيلف بگذار كمكت كنم.
جك گردن بند را در گردن جيل انداخت و قلابش را بست. جيل رفت جلوي آينه و به زني كه فلانل سفيد با كت مينك مشكي و گردنبند جواهر، داشت خيره شد. خيال انگيز به نظر مي رسيد.
- لباس كاملي و شيكي پوشيده ام، ولي جايي براي رفتن ندارم!
به جك و جنيفر كه بازوهايشان را به دورش انداخته بودند، لبخند زد.
يكي گفت: كريسمس مبارك!
جنيفر بعد از يك لحظه سكوت پرسيد: براي سال جديد چه برنامه اي داريد؟
جيل جواب داد: هيچ فكري نكرده ام!
جك همزمان گفت: ما فردا شب با كارلو در نيويورك شام مي خوريم.
- ما؟
- من ديروز با كارلو حرف زدم. او مي خواهد كه ما دوست جديدش را ببينيم. فكر كردم بد نيست با آنها شام بخوريم، شب هم پلازا بمانيم.
- پس جنيفر چي مي شود؟
- هيچي، من و ادي مي خواهيم به مهماني برويم و من براي خواب پيش بابا اينها مي روم.
جيل مردد گفت: نمي دانم، شايد مارك و جولي برنامه اي داشته باشند، شايد بخواهند بروند جايي...
جنيفر فوري گفت: هيج جايي نمي روند. جولي اين اواخر خيلي جالش خوب نيست.
- خوب نيست؟ خوب پس مريض است و تو نبايد مزاحمش شوي...
- او مريض نيست، حامله است.
- چي؟
جيل فكر كرد، حرف جنيفر را اشتباه شنيده است.
جنيفر تكرار كرد: جولي حامله است!
- چند وقتشه؟
حس كرد گردنبند دارد خفه اش مي كند.
- تا آگوست آينده وقتش نيست، تازه فهميده است.
جيل كت مينك را از روي شانه اش برداشت: من نمي دانستم آنها مي خواهند بچه دار شوند.
- نمي خواستند، تا اين اواخر هم نمي خواستند.
جيل به سختي قفل گردنبند را گشود: خوب. پس بايد به آنها تبريك گفت و از پدرت براي هديه تشكر كردف براي كمكش به تو در خريد گردنبند! اين بخشندگي او را مي رساند.
- او مي خواست تو اين را داشته باشي.
يكي گفت: كريسمس مبارك!
..........................................
كرلو پرسيد: خوب درباره او چي فكر مي كني؟
جيل گفت: فكر مي كنم او كمي شبيه بابا است.
آنها در آشپزخانه كئچك كارلو بودند و داشتند عصرانه آماده مي كردند، منتظر آماده شدن قهوه بودند.
- منو دست انداختي؟ بابا؟ جدي مي گي؟
- تو، اينطوري فكر نمي كني؟
- من فكر مي كنم او كمي شبيه جك نيكلسون است.
- جك نيكلسون هم يك كم شبيه بابا است.
- هرگز توجه نكرده بودم.
جيل به خواهر كوچكترش يادآوري كرد: در مورد بابا هيچ اشتباهي وجود ندارد. با دهان بسته خنديد. بيشتر شب را داشت مي خنديد در فواصل منظم، تعجب مي كرد از اين كه چطور يك نفر مي تواند خاطرات بدش را در ته سرش دفن كند.
كارلو داشت مي پرسيد: متوجه چيز ديگه اي نشدي؟ صداي من هر روز بيشتر شبيه مامان مي شود و اغلب اوقات دارم اثاثيه خانه را جابجا مي كنم. مي دونستي اين كاريه كه اغلب مامان مي كند؟ و حالا تو داري مي گي مردي كه باهاش آشنا شدم شبيه باباست! اين ديگه خيلي خوب است!
جيل به شوخي گفت: به جهنم، اين هم فقط دو سال طول مي كشد!
چند لحظه اي سكوت حاكم شد، تا وقتي كه دو خواهر نگاه گرمي با هم رد و بدل كردند.
كارلو گفت: حالت به نظر بهتر است.
- راست مي گي؟
جيل به دليلي كه خودش هم نمي دانست، دست پاچه شد.
نيمه شب، ليوانهايشان را به سلامتي سال جديد بلند كردند. جيل ناگهان ليوانش را پايين گذاشت. و قبل از اينكه جك بتواند او را ببوسد، بلند شد.
جك پرسيد: چي شده؟
- فكر مي كنم ديگه بايد برگرديم.
كارلو با ناراحتي گفت: كجا؟ حالا زوده، حالت خوبه؟
جيل تكرار كرد: مي خواهم بروم.
جك رو به آنها گفت: او خسته است، بهتره ما برويم هتل و استراحت كنيم.
جيل فوري گفت: من نمي خواهم برگردم به هتل! مي خوام بروم خانه، به ليوينگستون!
- امشب؟ جيل، ما مي توانيم اول صبح بريم.
- الان هم اول صبح است.
كارلو گيج پرسيد: اما آخه چي شده؟
دوست جديدش، استيو، ساكت روي صندلي نشسته بود و با هيجان و خجالت به حرفهاي آنها گوش مي داد.
- يك دقيقه پيش داشتيم مي خنديديم و بهمون خوش مي گذشت.
جيل داد زد: اين دقيقا همان چيزي است كه من مي گم!
مضطرب و نگران دور خودش در اتاق چرخيد: من حق ندارم كه لذت ببرم، خوش بگذرانم! مي تواني بفهمي؟ بايد خوشگذراني را فراموش كنم. حتي لذات به اين كوچكي هم دوباره نبايد در زندگي من شروع شوند، اين خيانت به سيندي است! چطور مي توانم به خودم اجازه بدهم خوش باشم و بخندم، وقتي دختر شش ساله ام كشته شده است؟
اين سوال بدون جواب در اتاق معلق ماند و جك كمك كرد تا جيل كت جديدش را بپوشد. در سكوت به خانه برگشتند. كمتر از يك ساعت بعد، آنها به خيابان تارلتون پيچيدند.
- اين ماشين ادي نيست؟
جك به تراس اي. ام آبي كه جلوي خانه پارك شده بود، اشاره كرد.
جك آهسته گفت: شايد جنيفر چيزي در خانه جا گذاشته است.
جيل كم كم احساس نگراني ميكرد.
- پس چرا خانه تاريك است؟
- آرام باش، جيل، شايد اصلا اين ماشين ادي نباشد.
- چرا اين ماشين ادي است و من مي خواهم بدانم كه آنجا چه خبره؟
- جيل يك لحظه صبر كن، مي تواني؟ كاري نكن كه بعدا پشيمان بشي. آرام بگير، يا مسيح! مي شه منتظر من بموني؟
اما جيل روي پله هاي جلوي خانه بود و قبل از اينكه جك وقت داشته باشد از ماشين پياده شود و جلويش را بگيرد، در را باز كرد و داخل شد.
آنها كنار هم روي مبل نشسته بودند، اولش جيل آنها را نيديده بود، آنها هم صداي جيل را نشنيدند. جيل بدون اينكه در را ببندد يا چراغ را روشن كند، وارد راهرو شد. از اتاق نشيمن، صداي كوچكي مثل يك ناله شنيد، بعد آنجا را ديد. دستان اوي دور دخترش بود. دستان جنيفر هم دور گردن ادي حلقه شده بود. اشتياقشان به وضوح معلوم بود. جيل رفت سمت ميز و چراغ را روشن كرد.
ناگهان، آنها از هم جدا شدند. دستان جنيفر رفت سمت دامنش و سريع آن را روي زانوانش كشيد. دستان ادي هم كنارش بود. صورتهايشان خشمگين و در عين حال وحشت زده بود.
جنيفر داد زد: مامان!
از جايش پريد و نزديك تر آمد: شما، خانه چكار مي كنيد.
- خده دار است، چون من هم مي خواستم همين سوال را ار تو بپرسم!
چشمان جيل به طرف اديف كه سعي داشت حالت شهواني اش را با دستهايش از او پنهان كند، برگشت.
جيل با طعنه و زهرخنده گفت: سال نو مبارك!
- مامان، لطغا... ما كاري نمي كرديم.
جنيفر در آستانه گريستن بود.
- ديدم كه چه كار مي كرديد!
ادي بهانه آورد: تقصير من بود خانم والتون، من جنيفر را قانع كردم كه زودتر مهماني را ترك كنيم.
جيل به طعنه گفت: تو داري به او ياد مي دهي به من دروغ بگويد؟
دروغ نمي گويم! ما با هم به مهماني رفتيم، من مي خواستم بروم پيش مارك و جولي بخوابم.
- ولي بعد از اينكه خوابت اينجا تموم شد، مگر نه؟
جك از جلوي در گفت: جيل، سخت نگير!
جنيفر داد زد: ما كاري نمي كرديم- به طرف ناپدري اش دويد- خيلي وقت نيست ه ما رسيده ايم، قسم مي خورم!
جيل به ادي كه ناراحت بود گفت: فكر كنم بهتر است تو بروي، ادي.
جنيفر فرياد زد: نه!
ادي گفت: باشد، مادرت حق داره، من فردا صبح با تو صحبت مي كنم.
ادي به سمت هال رفت.
جيل ظالمانه گفت: فكر نمي كنم ايده ي خوبي باشد. نمي خواهم تو با دخترم صحبت كني، نه فردا صبح، نه پس فردا، نه روزهاي بعد و نه هيچ روزيف فهميدي؟
- جيل!!...
- مامان، چه كار مي كني؟
جيل به سمت دخترش كه با غضب او را نگاه ميكرد، برگشت: چطور تونستي؟ اصلا يادت نمي آيد؟ آوريل خيلي دور است كه به خاطرت بيايد؟ مي خواهي من به يادت بياورم؟
- مامان، لطفا بس كن.
- تو يك خواهر كوچولو داشتي، يادت آمد؟
- جيل... بس كن!
- خانم والتون خواهش مي كنم...
- تو خفه شو!
جيل دوباره توجهش به دخترش معطوف شد: اسمش سيندي بود و شش سالش بود توسط مردي كه دستانش را دور او انداخته بود بهش تجاوز شد و كشته شد. همانطوري كه اين مرد دستانش را دور تو انداخته بود!
- خانم والتون!
جيل ادامه داد: كي مي دونه؟- يادش آمد كه نتوانسته بود براي پليس شاهدي بياورد كه در هنگام وقوع قتل كجا بوده است- شايد خودش بوده است.
فورا از حرفي كه زد پشيمان شد. ديد كه صورت ادي درهم رفت، وحشت را در چشمان جنيفر ديد و متوجه شانه هاي جك شد كه فرو افتاده ند، شد. فهميد كه خيلي زياده روي كرده است. چرا اين كار را كرده بود؟ خودش كه مي دانست ادي قاتل دخترش نيست چشمانش را از پسري كه روحا صدمه خورده و دستانش مي لرزيد، برگرفت.
شنيد كه جك به نرمي گفت: برو خانه، ادي.
چند لحظه بعد شنيد كه در خانه بسته شد. هيچكس در اتاق حركتي نكرد. انرژي همه شان تحليل رفته بود. جيل فكر كرد: مثل سه جسد!" چشمانش را به سمت دخترش دوخت، آهسته گفت: تو از من متنفري؟
- نه، نمي توانم ازت متنفر باشم.
- من نمي خواستم اين حرفها را بزنم- اين حرفها از دهنم در رفت! تو و ادي را در آن حال ديدم... كنترلم را از دست دادم!
- مي دانمف درك مي كنم.
جيل، به چشمان مشتاق دخترش خيره شد: واقعا، واقعا درك مي كني؟
جنيفر در سكوت سر تكان داد.
- اگر حالت خوبه، مي روم بخوابم.
- بله، از طبقه بالا به بابا زنگ مي زنم و مي گم كه نمي روم آنجا.
جيل سر تكان داد، نجوا كرد: دوستت دارم.
اما جنيفر اتاق را ترك كرده بود.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#36 | Posted: 7 Aug 2013 23:45
فصل سي:
جنيفر تا بعد از ظهر فردا از اتاقش بيرون نيامد. جيل هم تعجب نكرد، مي دانست كه جنيفر نخوابيده است. خودش و جك هم همينطور.
آن شب، جيل شنيد كه جنيفر رفت به حمام و يك ليوان آب خورد. در راهرو بالا و پايين مي رفت و در ذهنش حرفهايي كه مي خواست به جنيفر بزند را تكرار مي كرد. مطمئن بود كه زيادي عكس العمل نشان داده است. جوانهاي به آن سن كاري نمي كردند، جيل مدام اين كلمات را در ذهنش تكرار مي كرد. آنقدر اين كار را ادامه داد تا خواب از سرش پريد جك صبح زود لباس پوشيده بود و به جيل گفت كه احتياج دارد بيرون برود و هواي سرد تازه را استنشاق كند تا حالش جا بيايد. جك اگر چه چيزي به جيل نگفته بود اما عميقا از صحنه اي كه ديشب جيل به وجود آورده ناراحت و آزرده شده بود. جيل مي فهميد. وقتي جيل دوش گرفت و به طبقه پايين رفت، جك هنوز نيامده بود. جيل پشت ميز آشپزخانه نشست و به روزنامه تايمز خيره شد، گزارش راجع به محكوميت يك قاتل را خواند. بعد از هفت سال كه از محكوميتش مي گذشت، عفو مشروط به او داده بودند. ولي بعد به دليل شكايت يك شهروند، عفو مشروطش لغو شده بود.
اگر چه حكم استيناف دادگاه لغو نشده بود و هنوز قاتل شانس آزاد شدن را داشت. بنابر قوانين زندان، اين قاتل كه يك پسر نوجوان را كشته و به سه زن تجاوز كرده بود، اما هنوز كمتر از دوجين اتهام قتل و تجاوز داشت استعداد بالقوه خشونت را نداشت! قبل از ظهر وقتي جنيفر وارد آشپزخانه شد، جيل داشت روزنامه مطالعه مي كرد. جيل فورا روزنامه را تا كرد و به دخترش نگريست.
- صحبانه خوردي؟
معلوم بود كه جنيفر گريه كرده است. چشمانش قرمز و پف آلود و صورتش پر از جوشهاي چركي شده بود، از نگاه كردن به چشمان مادرش پرهيز مي كرد، داشت با انگشتانش روي ميز خطهاي نامرئي رسم مي كرد.
- گرسنه نيستم.
- تشنه اي؟ آب پرتقال مي خواهي؟
پس از چند لحظه سكوت، سرانجام جنيفر جواب داد: آره.
جيل رفت سمت يخچال و براي دخترش يك ليوان بزرگ آب پرتقال ريخت.
- ديشب توانستي بخوابي؟
جنيفر سرش را تكان داد. ليوان را از مادرش گرفت و روي پايش گذاشت. جيل ادامه داد:
- فكر مي كردم شايد صبح بتواني بخوابي.
جيل مي ترسيد و مطمئن نبود چرا.
جنيفر سرش را تكان داد: داشتم صبح با تلفن حرف مي زدم.
جيل غافلگير شد: اوه؟ من صداتو نشنيدم.
- با ادي حرف مي زدم.
جنيفر آب ميوه را بدون آنمه جرعه اي بنوشد، روي ميز گذاشت.
- چطور بود؟
جيل واقعا نگران حال ادي بود. آهسته گفت: خودم بعدا بهش زنگ مي زنم و عذرخواهي مي كنم.
- فكر نمي كنم او بخواهد كه تو اين كار را بكني.
- ولي فكر مي كنم بايد اينكار را بكنم.
جنيفر با التماس گفت: لطفا مامان! چيزها را از اين كه هست بدتر نكن!
جيل تسليم شد: اگر تو نمي خواهي من بهش زنگ نمي زنم، تو مي تواني از طرف من بهش بگي كه چقدر از حرفهايي كه زدم متاسفم.
جنيفر، به مادرش زل زد و به نرمي گفت: من اين چيزها را به او نمي گويم- اشك روي گونه اش سرازير شد- او گفت، فكر مي كنه ما ديگه نبايد همديگر را ببينيم.
صداي جنيفر سوزناك بود.
- اوه، عزيزم خيلي متاسفم.
- متاسف؟ چطور مي تواني بگويي كه متاسفي؟ اين همان چيزي است كه تو مي خواستي، نگر تو نمي خواستي ما را از هم جدا كني، ماهها تو گوش من خوندي. خوب! موفق شدي. بالاخره توانستي به هدفت برسي، به خواسته ات رسيدي. براي همين، حالا براي من اداي آدمهاي شجاع را در نياور كه متاسفي، چون واقعا متاسف نيستي، خوشحالي!
- نه شيرينم! من واقعا خوشحال نيستم. لطفا اجازه بده من بروم آنجا، مطمئن هستم اگر من باهاش صحبت كنمف توضيح بدهم...
جنيفر محكم گفت: نه! نمي خواهم بروي آنجا. او گفت، تمام شب معده درد داشته و با والدينش در اين باره صحبت كرده است و آنها فكر كرده اند كه اين بهترين راه حل است.
سكوت طولاني بوجود آمد.
- يك راه حل ديگه هم هست!
جيل پرسيد: چي؟
وقتي حرف زدنم با ادي تمام شد با پدرم صحبت كردم.
- و؟
جيل منتظر ماند تا لنگه كفش دوم پرت شود.
جنيفر يك نفس عميق و طولاني كشيد و ناگهان شروع كرد:
- من مي خواهم با آنها زندگي كنم.
جيل احساس كرد مغزش تير كشيد، دسته هاي صندلي را چسبيد تا نيافتد.
- آنها گفتند اگر من واقعا اين را مي خواهم، خوشحال مي شوند كه من بروم آنجا. آنها يك اتاق اضافي دارند و قبول كردند. جولي هم احتياج به كمك داره و من مي توانم تا آمدن بچه كمك حالشان باشم.
- راجع به چي حرف مي زني؟
جنيفر تكرار كرد: من مي خواهم با جولي و مارك زندگي كنم.
- اما چرا؟ فقط چون اين پسر گفته كه ديگر نمي خواهد تو را ببيند؟
- نه فقط به اين دليل، به خيلي دلايل ديگر. نه فقط به خاطر ادي و نه به خاطر اتفاقي كه ديشب افتاد.
- من ديگه هيچنين كاري نمي كنم، عزيزم، قول مي دهم.
- مامان، تو نمي فهمي كه من چي مي گم؟ اين فقط به خاطر اتفاق ديشب نيست. اوه، اين فقط يك قسمت از آن است. دير يا زود بايد اين اتفاق مي افتاد. اگر ديشب نبود بك موقع ديگه مي شد. مامان، من واقعا احساس مي كنم زنداني هستم. نمي توانم نفس بكشم. من به فضايي براي نفس كشيدن احتياج دارم.
- من اين فشار را به تو مي دهم!
- نتو نمي تواني مامان، نمي تواني.
جيل در صندلي اش فرو رفت: كي مي خواهي بروي؟
- مارك چند دقيقه ديگر مي آيد دنبالم.
جيل از اينكه همه چيز آنقدر با سرعت اتفاق افتاده بود، احساس گيجي مي كرد.
جنيفر توضيح داد: من وسايلم را بسته ام.
جيل گفت: خيلي سرت شلوغ بوده!
بعد فوري پشيمان شد: ببخشيد، نمي خواستم بهت طعنه بزنم.
- اشكالي ندارد.
جنيفر ليوان را از روي ميز برداشت و محتوايش را در يك جرعه بزرگ، بلعيد.
وقتي كه مارك بيست دقيقه بعد براي بردن جنيفر آمد، جك جلوي در منتظرش بود.
- سلام، جك!
جيل صداي مارك را شنيد. با اينكه معذب بود، اما صدايش چيزي را نشان نمي داد. جيل فكر كرد: عجب طنز تلخي! حالا مارك يك دفعه صاحب دو بچه مي شد، در حاليكه او ديگر هيچ بچه اي نداشت. وقتي جيل وارد اتاق شد، جك داشت توضيح مي داد: جنيفر دارد براي آخرين بار وسايلش را چك مي كند.
- مطمئن نيستم كه اينجا داره چه اتفاقي مي افتد. من تازه ده دقيقه است كه آمده ام و جيل گفت كه جنيفر تصميم گرفته كه براي هميشه با تو و جولي زندگي كنه.
- اين فكر من نبود.
مارك بيشتر منظورش توضيح دادن به جيل بود، نه به شوهرش.
جيل به سادگي گفت: ديگر فايده اي ندارد!
مارك استنباط جيل را ناديده گرفت و شروع كرد به توضيح دادن: مطمئن هستم كه وقتي جنيفر خونسردي اش را بدست آورد، خودش برمي گردد.
جيل چيزي نگفت تا جنيفر در اتاق بشيمن به آنها ملحق شد.
مارك پرسيد: آمده اي؟
معلوم بود كه مي خواهد هر چه زودتر برود. جنيفر سرش را تكان داد و مارك چمدان را برداشت و سريع به طرف در رفت. جيل به دخترش گفت: تو مي تواني هر وقت خواستي تغيير عقيده بدهي.
- مي دانم.
جيل به سمت دخترش رفت و او را محكم روي سينه اش فشرد: خداحافظ كوچولو!
- خداحافظ مامان!
دقيقه اي بعد جيل و جك تنها ايستاده بودند. صورتهايشان را از هم برگردانده بودند. جك هيچ تلاشي براي حرف زدن نمي كرد. چشمانش به سادگي همه چيز را مي گفت. فقط يك راه حل داشتند.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#37 | Posted: 7 Aug 2013 23:46 | Edited By: LionDesign
فصل سي و يك:
راه حل آنها رفتن به فلوريدا بود.
جيل، صداي جك را مي شنيد كه آخرين قرارها را مي گذاشت. از خط هوايي دو بليط براي سه روز بعد، رزرو كرد. با دامپزشكان ديگر هماهنگ كرد تا اگر مورد اورژانسي پيش آمد، آنها به جاي او بروند به ستوژان كل زنگ زد و شماره تماسي كه مي شد در موقع اضطراري با آنها تماس گرفت به او داد. به دكتر مانوف زنگ زد و اولين وقت بعد از بازگشتشان را براي جيل گرفت. با والدين جيل تماس گرفت و ساعت دقيق ورودشان را اطلاع داد. برنامه ي پدر و مادرش اين بود كه براي ديدن كارلو و دوست پسر جديدش به نيويورك بروند. چند روزي هم قبل از اينكه به نيويورك روندف پيش جك و جيل در فلوريدا مي ماندند بعد آپارتمان را براي آنها مي گذاشتند و خودشان مي رفتند. اين آخرين شانس آنها راي ديدن ادي راك بود. مادر جيل به دامادش اطلاع داده بود كه آنها در مورد اسباب كشي به ساختمان ديگري در پايين ساحل، دودل هستند.
جك به جيل گفت: ما، در ميامي فرود مي آييم.
- ميامي؟ چرا آنجا؟
- چون فقط براي آنجا پرواز داشتند. بعد يك ماشين اجاره مي كنيم و به پالم پيچ مي رويم. يك بار ديگر هم اينكار را كرده بوديم، با ماشين فقط چهار ساعت راه است؟ شايد هم كمتر؟
- رانندگي مطبوعي است.
- تو خيلي وقت است كه پدر و مادرت را نديده اي، برايت خوب است كه دوباره آنها را ببيني.
جيل سرش را تكان داد.
- من مطمئن هستم كه تو هم مي تواني از تعطيلات استفاده كني.
- درست است فكر مي كنم باهم خوش بگذره.
سكوت شد و جيل فورا سعي كرد سكوت را بشكند، شروع كرد به تند تند حرف زدن:
- ظاهرا، آنها طمستان خشكي در فلوريدا دارند، روزنامه ها نوشته اند كه از ماه نوامبر باران نباريده و اين خشكسالي چه بلايي است. اما توريست ها از خوشي در آسمان هفتم هستند.
جك گفت: جالب است!
اما صدايش حاكي از نگراني بود، نه شگفتي!
جيل، يادش افتاد كه اين اولين سفرشان به پالم پيچ بدون سيندي است. جيل خودش را مي ديد كه با بچه اش در كنار ساحل قدم مي زندف به او توصيه ميكرد روي چيزهايي كه شبيه حبابهاي آبي هستند، پا نگذارد. به سيندي توضيح مي داد:" كه اين حبابها جانوراني به اسم جنگنده هستند كه به سختي نيش مي زنند." وقتي نزديك اقيانوس مي شدند، دستش را محكم در دستش مي گرفت. جيل به زمان عقب تر برگشت. وقتي كه سيندي هنوز يكسالش تمام نشده بود. جيل او را راه مي برد تا صدف پيدا كند. يك روز صبح باد شديدي مي وزيد، او سيندي را بغل كرده و محكم به سينه اش چسبانده بود، شن و ماسه در هوا بلند شده و قوزك پايش در شن ها فرو رفته بود. باد سيندي را محكم تر به او چسبانده بود. جيل برگشت، صورتش مستقيما در باد بود. همان لحظه جك با دوربينش از آن دو عكس گرفته بود. در حاليكه صورتهايشان بهم چسبيده بود و موهايشان اطرافش موج مي زد، انگار موها مال يك سر باشند جيل آن موقع فكر كرده بود كه يك عكس هدر رفته است، چون موقعيت مناسبي براي عكس انداختن نبودف اما وقتي عكس را ظاهر كرده بودند آنقدر خوب شده بود كه بزرگش كرده و به ديوار اتاق نشيمن خانه مادرش آويزان كرده بودند.
صداي جك بلند شد: ما هم احتياج به كمي آفتاب داريم.
و جيل متوجه شد كه او دارد سعي مي كند خودش را مثل جيل قانع كند.
جيل از پنجره اتاق خوابشان به آسمان خاكستري نگاه كرد. معتدل بودن زمستان مهم نبود، چون مردم از آوريل تا نوامبر مدام آسمان خاكستري داشتند.
روز قبل از مسافرتشانف جك عذر مسئول پذيرش جديدش را خواسته بود. فقط يك ماه بود كه براي جك كار مي كرد. بعد يكروز گفته بود كه مي خواهد آنها را ترك كند و وقتي جك به او فشار آورده بود كه دليل رفتنش چيست، اعتراف كرده بود كه بي اندازه از مارها وحشت دارد.
جك به او توضيح داده بود كه از ده سال پيش تا حالا هيچ ماري براي درمان پيش او نياورده بودند و اين مار را كه صبح آورده بودند اولين مار بعد از ده سال است و اينكه او اكثرا سگ و گربه ها را درمان مي كند و در يك موقعيت استثنايي يك طوطي دم دراز را مداوا كرده است. اما مسئول پذيرش گفته بود كه امكان دارد از پنجه ي گربه ها تب كند و يا پسيتاكوز بگيرد و يا شايد حتي ايدز بگيرد. او همينطور مرتب بهانه مي آورد. جك كم كم داشت عصباني مي شد، با اغين حال چيزي نگفته بود، مطمئنا اين مسئول پذيرش هيچوقت بات دو هفته ماندن، تا تعطيلات جك تمام شود، موافق نبود. بعد جك جلوي خشمن زودگذر خودش را گرفته بود و پول او را پرداخته و منشي جديدي پيدا كرده و مجبور شده بود تا همان شب، همه چيز را در مطب به او نشان بدهد. جيل، وقتي جك نصف شب به خانه رسيد و شروع به چمدان بستن كرد گفت:
- ما مي توانيم مسافرت مان را كنسل كنيم.
ساعت پرواز آنها هشت صبح بود.
- ما ديگه نمي توانيم پرواز ديگري بگيريم. من پرسيده ام، تازه چهار ساعت بيشتر وقت صرف نكردم تا همه چيز را به اين دختر جديد ياد بدهم. فكر مي كنم همه چيز را فهميد. چرا هميشه وقتي آدم مي خواهد به مسافرت برود، اين چيزها اتفاق مي افتد؟
جيل با كنجكاوي واقعي گفت: من تا حالا فكر مي كردم، ايدز، مرض مخصوص هم جنس بازها است.
= چي داري مي گي؟
جك نشست و به او زل زد، انگار يك ديوانه مي بيند.
- تو خودت گفتي كه مندي رفته چون نمي خواسته ايدز بگيرد. من فكر مي كردم ايدز بيماري همنجس بازها است.
- هيچكس دقيقا نمي دونه علت بيماري چيست، ظاهرا از راه خون هم منتقل مي شود، مثل هپاتيت. فكر مي كنم مندي از اين مي ترسيد كه مثلا كسي كه ايدز داره، بيماري اش را به حيوان خانگي اش منتقل كند، يعني سگ يا گربه به صاحبش چنگ بزند و از راه خون بيمار شود و بعد اگر اين سگ يا گربه به مندي چنگ بزند، خون ها مخلوط شوند و او هم ايدز بگيرد و بميرد. من فكر مي كنم اين دختر زيادي همه چيز را باهم قاطي كرده بود.
- حرفهايت اين معني را مي ده كه او را مرخص كرده اي.
- ديدم بهتره ه همين الان مرخصش كنم تا دو هفته ي ديگر.
جيل بي مقدمه يادآوري كرد: دو هفته ديگر، تولد هفت سالگي سيندي هم هست.
جيل ديد كه جك خودش را عقب كشيد.
- مي دانم.
جيل براي خودش تكرار كرد. او هفت ساله مي شد...
و نشست روي تخت خواب.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#38 | Posted: 7 Aug 2013 23:56
فصل سي و دو:
جك مسير كنار اقيانوس را كه از ميامي به پالم پيچ مي رفت، انتخاب كرد. اين راه نيم ساعت يا يك ساعت بيشتر طول مي كشيد، اما جاده خوش منظره و زيباتري داشت. خورشيد طبق گفته هواشناسي مي درخشيد. موج راديو خراب شده بود و صداي بدي مي داد وقتي ايستگاه غرب را گرفتند ترانه اي در مورد عشق پخش مي كرد و بعد گوينده شروع كرد به خواندن خبرها. هيچ اتفاقي نيافتاده بود. در پنج روز آينده هوا آفتابي بود. بعد اخبار با گزارش يك جنايت در ميامي پي گرفته شد. صدا با ناراحتي اعلام كرد:
- اجساد يك خانواده چهار نفره، در اتومبيلشان پيدا شده بود، يك مرد به همراه همسر و دو پسر، دو و چهار ساله اش، با دستان بسته پشت سرشان در لاشه ماشين پيدا شده بودند. پليس منتظر گزارش پزشكي قانوني بود تا بداند كه آيا آنها در ماشين مرده بودند يا قبلا كشته شده و بعد به ماشين آورده شده اند.
دست جك به طرف پيچ راديو رفت.
- داري چه كار مي كني؟
دست جيل، راه را بر دست شوهرش بست.
- مي خواهم ايستگاه موسيقي را پيدا كنم.
- اما من مي خوام اين را گوش كنم.
- پناه بر خدا! اين كه خيلي وحشتناك است.
- اين چيزها را براي آگاه شدن ما پخش مي كنند.
- آگاهي از چي؟ اينكه تعداد آدمهاي ديوانه و مريض، در اين دنيا زياد است؟ اتفاقا من فكر مي كنم اين يكي از چيزهايي است كه ما بايد فراموش كنيم.
جك دكمه را فشار داد و موج را عوض كرد.
يك موسيقي عشق پخش مي شد و بعد دوباره خبر شروع شد. قبل از اينكه جك بتواند دكمه را فشار دهد و موج راديو را عوض كند، گوينده شروع كرد:
يك خانواده چهار نفره...
جيل فوري گفت: همه جا هست!
چشمانش را به روي علفزار سبز معصومانه، و رديف درخت هاي منظم بست.
صداي جك بود: حسابي خوابيدي ها!
جيل از پنجره ماشين، شش خانه سفيد عروسكي ديد، درختان نخل، كنار جاده صف كشيده بودند. جك گفت: به ادن راك خوش آمدي!
و از ماشين بيرون آمد: هوا بوي فوق العاده اي مي دهد.
او هميشه همين جمله را مي گفت، هر وقت كه به فلوريدا مي آمدند و به آپارتمان والدينش مي رسيدند جك اولين قدم را از ماشين اجاره اي بيرون مي گذاشت و به ويلاهاي شيك اطراف نگاه مي كرد، اين جمله را مي گفت: هوا بوي فوق العاده اي مي دهد!
جيل بو كشيد و از ماشين پياده شد.
نگهبان از كنار در به آنها سلام كرد و به آپارتمان والدينش كه در طبقه چهارم و رو به اقيانوس بود، زنگ زد. جك به پدر زنش گفت، كه آنها رسيدنه اند جيل هم به اطراف لابي نگاه مي كرد تا ببيند چي عوض شده است، ولي هيچ چيز تغيير نكرده بود.
جيل حس كرد همه چيز در فلوريدا زيباست و هرگز عوض نمي شود.
كف سالن در ادن راك، با سنگ مرمر بژ پوشيده و با قاليچه هاي بژ، فرش شده بود، دو كاناپه به رنگ بژ و مخمل بورگاندي روشن آنجا بود. همه چيز خيلي با سليقه چيده شده بود. چيزي پيدا نمي شد كه كسي بتواند از آن ايراد بگيرد. اما با اينكه بيشتر مالكان آنجا مردمي بودند كه در آنجا ساكن بودند. به نظر مي رسيد كه آنها با بودن بچه ها مخالفت مي كردند، چون اكثريت ساكنان آنجا در سن بازنشستگي بودند و فقط در مورد پرستاري از خودشان نگراني داشتند و در مورد چيزهاي كوچك زود دلخور مي شدند. سر و صدا و موزيك بلند را دوست نداشتند، كه معني اش اين بود كه به خصوص با جوانها مخالف هستند همچنين از گريه يا صداي ناگهاني خوششان نمي آمد و از آنجا كه بچه هاي كوچك اين سر و صداها را ايجاد مي كردند از وجود بچه ها در آنجا عصبي مي شدند. يكي از چيزهايي كه آنها ازش مي ترسيدند، اهمال در مورد استخر مجموعه بود. به نظر مي رسيد كه هر وقت جيل و خانواده اش آنجا مي آمدند، قوانين جديدي وضع شده بود. وقتي كه والدين جيل به اين ساختمان آمده بودند، آنجا تر و تازه بود و هيچ قانوني وجود نداشت اما در سالهاي بعد همه جا قوانين دست و پاگير به چشم مي خورد. " كنار استخر چيزي نخوريد و ننوشيد. ندويد، نپريد، اسباب بازي كنار استخر نگذاريد..." بچه ها بايد مدام به توالت مي رفتند، قايق بادي ممنوع بود، قبل از ورود به استخر دوش گرفتن الزامي بود و بايد پاهايت را اگر كنار ساحل رفته بودي، از شن و ماسه پاك مي كردي. رزرو صندلي هاي اطراف استخر هم ممنوع بود. وقتي جيل خواندن ليست قوانين را تمام كرد با خودش فكر كرد چرا آنها به سادگي ننوشته بودند كه كنار استخر خوش گذشتن ممنوع است؟!
يك سال، بيرون در اعلاميه اي نصب كرده بودند كه تبليغ سالن تفريحي " گرداب" را مي كرد. جيل، سيندي را براي چند لحظه با خودش برده بود، دفعه بعد كه مي خواستند از آن استفاده كنند اعلاني زده بودند كه:" ورود بچه هاي زير سه سال ممنوع است."
جيل در فكر بود كه حالا چه قوانين تازه اي وضع كرده اند، اگر چه كسي ه بچه اي نداشت در مورد قوانين هم نبايد نگران مي شد. البته اين به معني اين نبود كه آنها بچه ها را دوست نداشتند- اكثرا خودشان بچه هاي بزرگ داشتند- بلكه به اين معنا بود كه ترجيح مي دادند، هر چه بيشتر از بچه ها فاصله بگيرند. آنها نمي خواستند بچه ها، اسباب زحمتشان بشوند. در واقع همه جاي دنيا همينطور بود.
پدر جيل ناگهان كنارش آمد و به گرمي گفت: سلام عزيزم.
او را در آغوش كشيد، جيل سرش را برگرداند، از ديدن پدرش خوشحال بود. خوشحال تر از آنچه كه انتظارش را داشت.
پدرش گفت: بيايد بالا.
يك چمدان را از جك گرفت: مادرت منتظر شماست. او دكراسيون را عوض كرده و براي پذيرايي از شما آماده است. حالا مي بيني.
آنها به طرف آسانسور رفتند و دكمه را فشار دادند. جيل به كپسولي كه روي ديوار نصب شده بود، اشاره كرد و پرسيد: اين ديگه چيه؟
- اكسيژن.
- اكسيژن؟ براي چي؟
- خوب مي داني، اكثر افراد اين ساختمان پير هستند و نگرانند كه مبادا يكي از آنها دچار حمله قلبي شود و نياز به اكسيژن پيدا كند. براي همين يكي اينجا گذاشته اند. يكي از دلايلي كه مادرت مي خواهد از اينجا برود، همين است، مي گويد اينجا پر شده از آدمهاي قديمي و امل!
در آسانسور باز شد و آنها فرش بژ مستطيلي شكلي را كه در راهرو انداخته شده بود، دنبال كردند تا به آپارتمانشان در آخر راهرو رسيدند. در سريع باز شد، پنجره ي بالكن، با منظره اقيانوس، باز بود. سراميك هاي آبي اتاق نشيمن با تاكيد آن را بيشتر مي كرد. مادرش صدا زد: جيل!
آمد جلو او را در آغوش كشيد جيل هم مادرش را محكم به خودش فشرد.
مادرش گفت:
- بگذار نگاهت كنم. حالت خوبه؟ انگار لاغر شده اي؟
- فكر نمي كنم. من خوب خوبم. تنها چيزي كه هنوز دوست دارم خوردن است.
مادرش با حالتي مشكوك پرسيد: ا؟ خوب پس بخور. من امشب در رستوران كاپري چيو جا رزرو كردم.
- چه خوب!
جيل اميدوار بود صدايش هم اشتياقش را نشان دهد.
- چه كار كرده اي؟ همه چيز را عوض كرده اي؟
- نه، فقط اثاثيه را كمي جابجا كرده ام. كاناپه را روبه روي ديوار گذاشتم و تلويزيون را به اتاق خواب برده ام.
پدرش با بيزاري گفت: جايي كه من متنفرم! مادرت فقط مي خواهد من را زجر بدهد.
- احمق نباش! اينكار را كرده ام چون تلويزيون در اتاق نشيمن زياد جالب به نظر نمي رسيد.
- پس چطور اين چهار سال جايش خوب بود؟
مادرش سوال او را ناديده گرفت و با بي حوصلگي دستش را تكان داد. جيل گفت:
- روكش صندلي ها را هم عوض كرده اي؟
- دوست داري؟
قبل از اينكه جيل مهلت جواب دادن پيدا كند، پدرش پريد وسط: همان قبلي بهتر بود، پارچه خوشگل سبز با گلهاي سفيد...
- من كه ديگه از گل خسته شده ام. فكر كردم كه راه راه آبي و سفيد قشنگ تر است.
پدرش داد زد: كي احتياج به مد داره؟ من كه نمي خواهم به خانمهاي هم بازي بريج پز بدهم!
- من هم نمي خواهم به خانمهاي هم بازي ام پز بدهم، فقط فكر كردم اين قشنگ تر است. تو اينطوري فكر نمي كني، جيل؟
جيل صادقانه گفت: من كه خوشم آمد.
مادرش براي اولين بار پس از آمدن آنها، به طرف جك برگشت: سلام جك.
رفت به طرف جك و، او را در آغوش گرفت.
جك به گرمي گفت: سلام لي لا، من هم خيلي خوشم آمد.
ديو غرغر كرد: هيچكدامتان هنوز مزه اش را نچشيده ايد.
لي لا با عصبانيت موضوع را عوض كرد: به نظر روز قشنگي مي رسد.
پدر جيل ماشين وار جواب داد: به نظر باراني است!
لي لا فورا جواب داد: اين ماه اصلا باران نيامده است.
بعد از داماد و دخترش پرسيد: مي خواهيد اتاقتان را كه تغيير دكوراسيون داده ام، ببينيد؟
پدر جيل گفت: فقط شلوغ شده، مادرت آنجا را شلوغ كرده است.
همه به ديوار و به جاي خالي عكس جيل و سيندي كه در باد موهايشان پريشان شده بود، زل زدند. مادرش به آهستگي گفت: من آن را پايين آوردم. برايم خيلي دردناك بود كه بهش نگاه كنم.
پدرش توضيح داد: يك مرتبه عكس را آورد پايين و همه چيز را جابه جا كرد. وقتي شلوغ كاري اش تمام شد، تازه يادش افتاد كه وقتش است ساختمان جديدي پيدا كند.
- الان وقت تغيير است.
مادرش آنها را به اتاق مهمان راهنمايي كرد. پدرش از پشت سر آنها غرغر كرد: بله وقت تغيير است. حتما منظورت اين است كه وقت معاينه مغزت رسيده است!
- اوه، ساكت باش ديو!
جيل با خودش فكر كرد چه اتفاقي براي پدر و مادرش افتاده است؟ وانمود كرد كه سرگرم تماشاي اثاثيه اتاق مهمان است. آنها دائم با هم جر و بحث مي كردند، جيل هرگز يادش نمي آمد كه پدرش به جز آواز خواندن صدايش را بلند كرده باشد، حالا دايم به هم مي پريدند. چرا؟ بعد از اينكه پدرش اتاق را ترك كرد از مادرش پرسيد: او حالش خوبه؟
مادرش انگار منتظر اين سوال بود، گفت: او عوض شده است.
- چطور مگه؟
مادر جيل شانه بالا انداخت، به سختي با اشكهايش مي جنگيد تا جلوي سرازير شدن آنها را بگيرد.
- او نقاشي را ول كرده است. ديگه حتي در حمام هم آواز نمي خواند! مي گويد كسي نيست كه بخواهد برايش آواز بخواند. اغلب اوقات عصبي است. من اصلا نمي توانم بهش چيزي بگويم يا كاري بكنم. او خيلي عوض شده است.
او از جيل به جك نگاه كرد و دوباره به جيل خيره شد: خوبي، چمدان هايتان را باز كنيد و استراحت كنيد.
دوباره خونسردي اش را بدست آورده بود: اگر دوست داشته باشيد مي توانيم با هم به استخر برويم. يا شايد براي قدم زدن به ساحل برويم.
يك لحظه تامل كرد و از جيل پرسيد: تو كه در مورد عكس ناراحت نشدي، شدي؟ من فقط هر وقت بهش نگاه مي كردم، بند از بندم جدا مي شد.
جيل لب تخت نشسته بود، آهسته گفت: مساله اي نيست، مي فهمم.
مادرش به تلخي لبخند زد. پاهايش مي لرزيد. چند لحظه اي سر تكان داد و بعد اتاق را ترك كرد. جك بعد از اينكه او رفت گفت: اين اتاق به نظر من خيلي فرق نكرده است.
- چرا، تخت دوباره كنار ديوار گذاشته شده و روكشش جديد است.
- مي خواهي برويم شنا؟
جيل سرش را تكان داد: نه.
بعد روي تخت دراز كشيد و گفت: فكر مي كنم بايد كمي بخوابم.
- بعد از ظهر زيبايي را تلف مي كني.
جيل شنيد كه او چمدان را باز كرد و لباسش را عوض كرد. وقتي كارش تمام شد، جيل تقريبا خواب بود. اما صداي جك چرتش را پاره كرد: مطمئني كه نمي خواهي با من بيايي؟ قبل از اينكه او دوئباره سوال كند، جيل خوابش برده بود.
.....................................
رسيدن به رستوران كاپري جيو سي و پنج دقيقه طول كشيد. نه به خاطر اينكه راه طولاني بود، بلكه به اين دليل كه رانندگي در پالم پيچ با سرعت يست مايل در ساعت، راحت نبود. ( خواهرش كارلو يك بار به شوخي گفته بود: چه انتظاري داريم؟ بيشتر مردم اينجا كر هستند و صداي بوق شيپور را هم نمي شنوند. به هر حال به نظر نمي رسد كه عجله اي داشته باشند.)
جيل پرسيد: كارلو چطوره؟
فكرش پيش خواهرش بود.
مادرش جواب داد: وقتي باهاش صحبت كردم، يك حرفهايي راجع به افسردگي مي زد.
- چرا افسردگي؟
جيل اميدوار بود اتفاقي بين خواهرش و دوست پسر جديدش نيافتاده باشد. مادرش گفت: او يك نقش را از دست داده و در مورد ديدار ما يك كم عصبي بود.
- چرا در مورد ملاقات با شما عصبي بود؟
- نمي دانم. انگار از برخورد استفان كه باهم زندگي مي كنند با ما عصبي بود. تو او را ديده اي، اينطور نيست، جيل؟ چه شكلي است؟
جيل گفت: خيلي خوبه، يك كمي شبيه جك نيكلسون است.
- من هم هميشه فكر مي كردم كه پدرت يك كمي شبيه جك نيكلسون است.
ديو هارينگتون غرغر كرد: تو ديوانه اي، لي لا!
و بعد ديگر هيچكس، چيزي نگفت تا به رستوران رسيدند. وقتي آنها رسيدند، كاپري چيو، پر بود و با اينكه جا رزرو كرده بودند، مجبور شدند نيم ساعت براي خالي شدن ميزشان صبر كنند. وقتي نشستند، جيل به بقيه ي مشتري ها نگاهي پنهاني انداخت.
اغلب آنها عجيب و غريب لباس پوشيده و موهايشان را پوشانده بودند. جيل سن اكثر آنها را حدود شصت و پنج برآورد كرد. سرويس خيلي كند بود و جيل شكمش را با مشروب پر كرد. وقتي غذا رسيد، جيل متوجه شد كه اصلاغ گرسنه اش نيست. و براي همين خيلي كم غذا خورد و به نوشيدن ادامه داد تا مادرش با صداي بلند بهش گفت كه بس كند و پدرش هم در جواب گفت كه او در اين موقعيت حق دارد و ليوان جيل را پر كرد. جيل شانه اش را بالا انداخت و آنقدر نوشيد تا بالاخره احساس كرد چشمانش تار مي بيند و سرش گيج مي رود. جك آهسته گفت: يواش تر!
و جيل با صداي بلند، نخودي خنديد: مگر كسي اينجا زير هشتاد سال هم هست؟
پدرش با صداي بلند جواب داد: فقط ما چهار نفر.
جيل ياد اكيژن نصب شده در آسانسور ساختمان افتاد.
در راه رسيدن به ماشين با مستي گفت: آنها سفت چسبيده اند...
جك در حاليكه به او كمك مي كرد تا عقب بنشيند، پرسيد: بي چي چسبيده اند؟
جيل نجوا كرد: به زندگي!
سرش روي شانه هاي جك افتاد. قبل از آنكه چشمانش را ببندد، چشمش به برچسب روي گلگير ماشيني كه به طرف آنها مي آمد، افتاد. روي آن نوشته بود:
"خدا، تفنگ!" و شجاعانه اعلان مي كرد كه ساخت امريكاي بزرگ است.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#39 | Posted: 7 Aug 2013 23:57
فصل سي و سه:
پيش بيني آب و هوا صحيح از آب درآمد.
آسمان آبی بود، همراه با تكه های سبك ابرهای گذران. درجه حرارت حتي در شبها، به ندرت از هشتاد درجه فارنهايت، پايين تر می آمد. و اقيانوس هميشه وحشی، گرم و دعوت كننده بود.
جيل روي صندلی راحتی، كنار استخر چند ضلعی دراز كشيده بود( استر يك طرفش مربع بود، بعد به صورت منحنی كج می شد و به يك مستطيل بزرگ ختم مي شد) و به ساير خورشيد پرستان نگاه مي كرد. پدرش هم كنارش دراز كشيده بود، چشمانش بسته و گوشهايش توسط گوشی های واكمن سونی پوشانده شده بود. بعد از ساعت هشت، ديگر به ندرت از جايش تكان می خورد و تا راس ساعت دوازده ظهر ناگهان از جايش بلند می شد و براي ناهار می رفت. ساعت يك بعد از ظهر، دوباره برمی گشت كنار استخر و از جايش تكان نميی خورد تا وقتی كه آفتاب غروب كند، بعد حوله اش را برمی داشت و برمی گشت خانه، به ندرت حرف می زد مگر براي مخالفت با چيزی كه يك نفر گفته بود يا اينكه به بچه كسی می گفت ساكت باشد.
جيل با خودش فكر كرد اگر هوا بارانی باشد او چه می كند. مادرش، كه به ندرت كنار استخر می آمد.. ( او از اشعه های خورشيد مي ترسيد، می گفت كه همان صورت پدر جيل مايه مسخره شده، بس است.)
به جيل گفته بود كه در روزهای بارانی، ديوهارينگتون ندرتا از رختخوابش بيرون می آيد. آنها قبلا در روزهای بارانی به خريد يا سينما مي رفتند و گاهی هم به ديدار دوستانشان می رفتند، اما اين اواخر اصلا اين كارها را نمی كرد، مادرش بدون توضيح اضافی اين حرفها را زده بود و جيل هم بيشتر سوال نكرده بود.
جيل به استخر نگاه كرد و جك را ديد كه طول پنجاه متر را كامل می كند. از روزِ كه رسيده بودند، هر روز شنا می كرد. جك سرش را پيروزمندانه بيرون آورد و به اطراف تكان داد، مثل سگی كه خيس شده باشد. او نگاه جيل را ديد و برايش دست تكان داد، جيل هم دست تكان داد. او را نگاه كرد كه آهسته از استخر بيرون آمد و آهسته به سمت او دويد. جيل حوله را به طرفش دراز كرد: خسته ای؟
جك حوله را گرفت و شروع به خشك كردن موهايش كرد:
- نه، امروز راحت تر بود. فردا هم بهتر مي شود. براي شنای پنج تا طول تلاش می كنم.
- خودت را خسته نكن.
جك لبخند زد: نگران نباش.
معلوم بود از توجه جيل خوشحال شده: دوست داری كنار ساحل قدم بزنيم؟
جيل سرش را تكان داد: الان نه.
- اگر من بروم. اشكالي نداره؟
- نه، چرا بايد اشكالي داشته باشه؟
- همينطوری.
جك حوله را از روی صندلي كنار جيل انداخت: من يك ساعت ديگه برمي گردم.
- خودت می دوني!
جيل به او كه پشت تپه های شني خزه پوش غيب شد، نگاه كرد. جيل به پدرش نگاه كرد. چشمانش همچنان بسته و پوستش از حمام آفتاب زياد چروكيده شده بود. جيل دوباره روِ صندلی اش دراز كشيد و چشمانش را به استخر دوخت.
جيل صداهايی را شنيد و برگشت، سه مرد جوان خيلی لاغر، روی حوله هايشان در سه صندلی خالي، كنار پدرش، دراز كشيده بودند. از قيافه هايشان معلوم بود كه همجنس باز هستند و بيشتر از آنكه حرفهايشان مهم باشد، در حركاتشان مبالغه آميز بود. آنها بايد همان سه مرد جوانی باشند كه جيل قبلا راجع بهشان چيزهايی شنيده بود. آنها در ساختمان رسوايی بار آورده بودند. آپارتمان را برای اين فصل از خانم شوماخر اجاره كرده بودند. شايع بود كه يكی از آنها پسر خواهر اوست. " بدبختي!" انگار در هر خانواده اي يك بزگر وجود داشت.
جيل به سه مرد خيره شد كه انگار فقط به خودشان فكر می كردند. مايوهای خيلی تنگ و كوتاهی پوشيده بودند. چيزی كه افراد ساكن در ساختمان را خشمگين كرده بود. آنها مشغول ماليدن كرم ضد آفتاب به پشت همديگر بودند. جيل با خودش فكر كرد " آنها اصلا در مورد ايدز نگران نيستند؟" وقتی يكی از آنها نگاهش كرد جيل نگاهش را برگرداند. چشمانش را روی آفتاب بست و سعی كرد كه حرفهای آنها را گوش ندهد. اما صدای آنها بلندتر از آن بود كه شنيده نشود. بعد از مدتی كه جيل از حرفهای آنها خسته شد، به حرفهای ديگری كه اطرافش در جريان بود، گوش داد. صدای دو زن كه با هم حرف ميزدند، توجهش را جلب كرد.
بعد از مدتی از روی صندلی اش بلند شد و به طرف اقيانوس راه افتاد. به نظر می رسيد دو موضوعی كه اكثرا مردم راجع بهش صحبت می كنند، مرگ و غذا است. دو موضوع خاصی كه ذهن اهالی پالم پيچ را مشغول كرده بود، اين بود كه، چه كسي مرده و ديشب شام چی خورده بودند.
او آهسته رفت بالای تپه ی شنی، و به اطراف نگاه انداخت تا مارها را ببيند.
سرايدار به آنها گفته بود كه يك خانواده مار سياه را از آنجا بيرون رانده و احتمالا آنها زير انبوه شاخ و برگها پنهان شده بودند. شهرداری به اهالی، اجازه ی كوتاه كردن بوته ها را نمي داد. جك يك چيزهايی راجع به حفاظت منابع طبيعی اقيانوس و اين حرفها، گفته بود. جيل دوباره برای ديدن مارها به اطراف نگاه می كرد. با اينكه همه فكر می كردند بی ضرر هستند، جيل چيز ديگری آرزو می كرد. از آن به بالا گستره ی وسيع آب شور، نگاه كرد. هر وقت كه جيل از پله ها بالا می آمد، نفسش می گرفت. هزاران مايل اقيانوس ناگهان زيرپايش بود. ايستاد، خانه های ويلايی به سرعت گران می شد و بزرگراه های جديد، گسترش می يافت. شايع بود كه بزرگراه قديمی با ماسه خزه پوشيده شده است. جك او را از شنيدن اين حرفها معاف نكرده بود.
او داشت از پله ها پايين می آمد كه اعلاميه را ديد. تقريبا بين راه پله ها نصب شده بود. اعلاميه با حروف سياه اخطار داده بود:
" كوسه ها به جنوب مهاجرت كرده اند، اكيدا از شنا كردن در اقيانوس بپرهيزيد و براي شنا به استخر برويد."
جيل به طرف اقيانوس نگاه كرد. علی رغم اين اعلاميه هشدار دهنده، نيم دوجين آدم داشتند در ميان موجهای مرتفع، جست و خيز مي كردند. جيل برای ديدن باله های تيز كوسه ها كه از آب يرون می ماند، تلاش كرد، اما چيزی نديد. صدای يك گشت دريايي را در ارتفاع كم شنيد و فكر كرد كه بايد هليكوپتر حفاظت از كوسه ها باشد. اما چيزی كه ديد يك هواپيمار دوبال بود كه يك اعلاميه بهش بسته شده بود. پارچه ی در حال اهتزاز، محصولی ضدخارش را تبليغ می كرد.
جيل دوباره به سمت اقيانوس راه افتاد. اگرچه فقط چند نفر آدم داخل آب بودند، اما در عوض كنار ساحل از جمعيت موج مر زد همه روی حوله هايشان دراز كشيده بودند صندلی هم بود، روی ماسه ها هم همه جا حوله انداخته بودند. بچه ها سعی می كردند تا حد امكان از آفتاب استفاده كنند. جيل از بين مردم گذشت، مواظب بود كه روی هيچ جنگنده آبی كه كنار آب پر بودند، پا نگذارد. اغلب از ديدن اين جانوران گزنده و خطرناك كه انگار با زياد شدن جمعيت، تعداد آنها هم بيشتر مي شد، تفريح می كرد جيل پايش را با احتياط بين دو حباب آبی زيبا اما خطرناك گذاشت و به سمت اقيانوس پيش رفت.
آب از آنچه كه انتظار داشت تيره تر و سردتر بود. موجهاي خشمگين انگار قصد تسليم شدن نداشتند، پشتش را مي خراشيدند و به بدنش ضربه می زدند. پاهايش روی سنگهايی كه نمی ديد، ليز می خورد. احساس كرد چيزی نيرومند او را پايين كشيد، فورا تسليم شد و بدون هيچ تلاشی اجازه داد هر چه هست بدنش را از ساحل دور كند. ناگهان با بی ميلی دريافت ه دوباره روی پاهايش است. چند لحظه بعد را با موجها به جلو رانده مر شد. از بين پلكهايش به افق خيره شد، در فكر بود اگر يك باله كوسه ببيندف چه عكس العملي خواهد داشت!
- اينجا چه غلطي می كني؟
همانطور كه حرف می زدف جيل را به طرف ساحل می كشاند.
جيل اعتراض ضعيفی كرد: خيلي ها دارند شنا می كنند.
- كوسه ها هم خيلی زيادند.
ارنج جيل را می كشيد تا او را به بيرون آب رساند.
- از ميان اين همه روز، چرا امروز را براي شنا در اقيانوس انتخاب كرده اي؟ از وقتي آمده ايم، تو اصلا نيامدی كنار ساحل...
- فكر كردم حالا وقتش است. فكر نمي كردم موضوع مهمي باشد كه حالا برايش آنقدر نگران هستی!
- جيل، ما سالهاست اينجا می آئيم، تا حالا چنين اعلاميه ای ديده بودی؟ پس نگو كه چيزی بری نگرانی وجود ندارد.
جيل جواب نداد.
- می خواهي با هم قدم بزنيم؟
جك، وقتي دوباره جيل جوابی نداد گفت: فكر كنم برات خوب باشد.
آنها لب آب بدون صحبت كردن، دور زدند. جيل آب را براي ديدن كوسه ها بررسی می كرد اما باز هم چيزي نديد. از نسيم ملايمی كه می وزيد احساس سرما كرد.
جك پرسيد: مادرت چمدانش را بست؟
دنبال موضوعی برای صحبت می گشت.
- فكر كنمف البته پدرم، تصميم دارد كه چند ساعت مانده را قبل از اينكه از اينجا بروند، زير آفتاب بخوابد.
- آنها بشتر از آن چيزي كه اولش برنامه داشتند، با ما گذراندند.
جيل گفت:" از ديدن ما خوشحال شده اند." در واقع جيل خوشحال بود كه آنها می روند. اولش آنها از ديدن دوباره ی دخترشان خيلی خوشحال بودند، ولي وقتي چند روز گذشت، دعوا و مراغعه شان دوباره شرع شده بود. جيل احساس زمان دختری اش را داشت و برای اولين بار، دريافت كه جنيفر چه احساسی داشته است.
جك داد زد: مواظب باش.
او به زير پايش توجهي نداشت و نزديك بود يك حباب گنده ی جنگنده را له كند.
- حالا اين يكی.
جك دولا شد و از نزديك پايش را معاينه كرد: چيز مهمی نيست!
جيل يك حباب بزرگ و رسيده را ديد، شاخك هاي دراز جانور تكان تكان می خورد.
سعی كرد تصور كند نيش خوردن چه دردی دارد. در هر ساختمان يك بطر از دارويی ه در استخر هم وجود داشت. ولی اغلب چون زخم زياد بود، مصدوم را به بيمارستان می بردند. اين بستگی به نوع زخم داشت. جيل برگشت به سمت اقيانوس، موجهاي متلاطم را ديد، متوجه آشفتگی جك شد. جيل يك نگاه گذرا به ماسه های پشت سرش انداخت، يك هيولايی آبی به پايش چسبيده بود، به آرامي آن را از پای چپش كند و وسط چاله آب انداخت يك دقيقه طول كشيد تا جك فهميد چه اتفاقي افتاده، جيل چيزي نگفت. اصلا فرياد نزد، و دستش را از دست جك بيرون نكشيد. در واقع، اولش اصلا چيزی احساس نكرد. داشت فكر می كرد حرفهايی كه راجع به اين جانور بدقيافه شايع بود صحت ندارد، ولي بعد در كف پايش احساس سوزش شديدي كرد.
در يك لحظه پايش غرق درد شد كه به نظر می رسيد تا مغزش را می سوزاند. انگار هزاران هزار سوزن قورت داده بود. معده اش بهم می خورد و زانوانش سست شد. جك او را كه داشت سقوط می كرد نگه داشت، داد زد: يا عيسي مسيح! چه غلطي مر كني؟
جلوی چند نفر كه به او نگاه می كردند داد می زد، جيل را با كمك چند نفر روی ماسه ها نشاند و عصبی سعی كرد پاي جيل را از موجودی كه مثل زالو به كف پايش چسبيده بود نجات دهد يك نفر داد زد. ماسه، ماسه بريز روش!جيل قبل از اينكه غش كند، متوجه شد كه بالاخره جانور را از پايش كندند.
وقتي جيل چشمانش را گشود صداي مادرش را شنيد: خدا را شكر!
- ساعت چند است؟
روي تخت نشست. در آپارتمان پدر و مادرش بود.
- تقريبا چهار است.
- پس پروازتان؟
پدرش از آن طرف گفت: شش و نيم بلند مي شود.
مادرش فورا گفت: ما امروز نمي رويم. مي توانيم چند روز صبر كنيم.
جيل گفت: نه! من خوبم.
تازه متوجه ي پانسمانی كه زير پايش بود شد.
مادرش پرسيد: درد نداري؟ دكتر گفت كه درد كشنده ای دارد.
- من اصلا احساس درد ندارم. كدام دكتر!
جك از دم در گفت: ما تو را برديم بيمارستان! خيلی شانس آوردی،. دكتر می گفت می توانست از اين بدتر هم بشود! اما تو احتمالا چند روز بايد در رختخواب بمانی، و شايد بهت سخت بگذره.
مادرش غمگين گفت: تو بايد بيشتر مراقب باشی، عزيزم.
جيل احساس كرد اشكهايش روی گونه هايش جاری شد: متاسفم!
مادرش آمد نزديك و دستانش را محكم گرفت و پدرش خم شد و شانه هايش را نوازش كرد، فقط جك همان جا در ميان در ايستاد. هيچ حركتي براي تسلي او نكرد.
از آن ور اتاق به او خيره شد و جيل فهميد كه جك اظهار تاسفش را باور نكرده است.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#40 | Posted: 7 Aug 2013 23:59
فصل سي و چهار:
جيل دو روز بعد را در رختخواب گذراند.
جك كنار ساحل با يك زوج كه اخيرا به فلوريدا آمده بودند و قصد داشتند برای هميشه آنجا بمانند آشنا شده بود. جك فورا همراه آنها به ورزش مشغول شده بود. تنيس، پياده روی و حتی گلف او هرگز بازی نكرده بود. جيل به پرحرفی هاي جك درباره ی ساندرا و لاری اشنايدر كه او را به فكر فعاليت و ورزش انداخته بودند، گوش می داد تا اينكه فهميد منظور جك اين است كه او هم در اين فعاليتها به آنها بپيوندد جيل تذكر داد: ولی پای من هنوز زخم است.
- فردا ديگر خوب می شود، تازه، دو نفری هستيم خيلی لازم نيست بدوی.
- بازی تنيس من خيلی افتضاح است. آنها ديگر با ما بازی نمي كنند.
جك موضوع را تمام كرد: يك دور بازی بهتر از هيچی است!
- اين آدمها اصلا كی هستند؟
- اصليت شان مال تورنتو است. اما از زمستانهای طولاني خسته شده اند و كار لاری هم خيلی رونق نداشته، بنابراين آنها تصميم گرفتند كه چيز را ول كنند و در اين جا دوباره از اول شروع كنند.
- بچه هم دارند؟
- نه؟
- چه كاره اند؟
لاری يك تعداد شركت زنجيره ای پوشش سقف و بام دارد. و زنش پيش خودش كار می كند. تركيبي از يك منشی و حسابدار است. آدمهای خيلی خوبی اند. عضو باشگاه گلف هستند. فكر می كنم زنش خيلی پول خرج مر كند. االبته اين اواخر ه اين نتيجه رسيدم.
جيل با لبخند پرسيد: حالا چر شده كه تو ناگهان به گلف علاقمند شدی؟
- آنها فردا بعد از ظهر براي يك دور بازی گلف ما را به باشگاهشان دعوت كرده اند. بهتر است ما هم آنها را به شام مهمان كنيم.
- جالب است.
- انجام دادنش بهتر از حرف زدن درباره اش است. فكر می كنم برای ما هم خوب است كه خودمان را سرگرم كنيم. بريم بيرون و تنيس بازی كنيم. در عوض يك عالمه وقت داريم كه اين اطراف دراز بكشيم.
جيل فكر كرد:" درست مثل اردوگاههاي تابستاني!، صحبها تنيس، بعد از ظهرها گلفف سوت! همه از استخر بياييد بيرون!"
ساندرا و لاری شنايدر در اوايل چهل سالگی، زوج فعالی محسوب می شدند. ساندرا موهای تيره ی كوتاهی داشت با يك لبخند بچه گانه كه تمام صورتش را پر می كرد. ژستش طورر بود كه جيل هميشه براي خودش آرزو می كرد. صورتش چين و چروك نداشت و مراقب بود كه خيلي زير آفتاب نماند.
در راه زمين تنيس، ساندرا به جيل گفت: اولش، وقتی به اينجا آمديم با خودم تصميم گرفتم كه اجازه ندهم بعد از چند روز شنبه يك آلو سياه چروكيده شوم. برای همين شايد نيم ساعت در روز بيشتر بيرون نمي نشينم تازه اگر اصلا نيم ساعت بيرون بروم.
جيل با خودش فكر كرد: پس چرا فلوريدا را برای زندگی انتخاب كرده اند، اما چيزی نگفت و فقط به لبخندی به نشانه موافقت، بسنده كرد.
لاری اشنايدر خيلی بلندقد بود، جيل تخمين زد:" حداقل شش پا، او نه چاق بود نه لاغر و هيكلش غيرورزشكارانه به نظر می رسيد." اما در زمين تنيس خيلی با ظرافت و خوش استيل می دويد. صدای دوستانه ای داشت و ادبش مجذوب كننده بود و جيل فورا از او خوشش آمد.
جيل و جك در مقابل اشنايدرها بازي می كردند و در نهايت باختند. شش بازی در مقابل چهار بازی! جيل انگار به خودش لج كرده بود و اصلا تلاشی نمی كرد. از اين كه ديد حتي ذره ای از اينكه به توپ تنيس بيچاره ضربه بزند، خوشحال نمی شود، خيلي حيرت كرد.
ساعت از يك گذشته بود كه آنجا را به مقصد باشگاه گلف ترك كردند.
از بلوار اقيانوس به بلوار جنوبی رفتند و بعد به بزرگراه ديسكی رسيدند. بزرگراه ديسكی يك خيابان صاف و غيرقابل توجه بود كه در دو طرفش يك سر رستورانهای كسل كننده ی غذای فوری چينی و پمپ بنزين صف كشده بود. با وجود يك مشروب فروشی و يك مغازه كتاب فروشی و درمانگاه چيزی آنجا نبود كه بشود حدس زد اقيانوس در شرق خيابان است. معمولا جيل چشمانش را در هنگام رانندگی می بست، اما لاری و ساندرا آنها را با داستانهايی راجع به فك فاميل هايشان سرگرم كرده بودند. آنها اصلا در مورد خانواده جيل سوال نكرده بودند و جيل حدس زد كه جك در مورد آن فاجعه بهشان توضيح داده است. برای همين جيل چشمانش را با آسودگی بست و گوشهايش را تيز كرد.
وقتی كه جيل از وجود مغازه ای در آن طرف خيابان آگاه شد، آنها پشت چراغ قرمز ايستاده بودند. مغازه ای بود بدون ويترين كه با حروف روشن رنگی پوشيده شده بود، ظاهرا يك اسلحه فروشی بود. با حروف قرمز نوشته شده بود:" مادر" و زيرش با حروف بزرگ سياه و آبی نوشته شده بود:" خريدف فروش، ساخت." ( اسلحه، اسلحه، اسلحه) ( كهنه، نو، دسته دوم!، بزرگترين و بهترين مجموعه در فلوريدا) دوباره( اسلحه، اسلحه، اسلحه)
مغازه چيزهای ديگر هم می فروخت در طرف ديگر روي ديوار ساختمان مربع شكل، ليست چيزهای ديگر هم كه در آنجا فروخته می شد نوشته شده بود. تجهيزات اردوگاه، اسباب و اوازم، ديگ و قابلمه و وسايل آهنی و استيل. جيل از تور يك ماشين حروف سبز و روشن را خواند. وقتی از جلوی در گذشتند، ديد كه در مغازه زير يك آلاچيق كوچك مخفی شده و با سيم های مشبك پوشيده است. با خودش فكر كرد. مثل يك قلعه ی نظامي! گردنش را دراز كرد و آخرين نگاه را به آنجا انداخت " مادر" زير لب آهسته براي خودش تكرار كرد، اسمی كه ممكن نبود فراموشش كند. با صدای بلند گفت: چه مغازه ی كاملی!
لاری هم تاييد كرد: مغازه ی بزرگي است آنها همه چيز دارند هر نوع اسلحه اي كه تصورش را بكني.
جيل، با كنجكاوي واقعي پرسيد: تو تا حالا اسلحه داشته ای؟
- وقتي تازه آمده بوديم اينجا، يكی خريدم.
جيل از روی صندلی اش به جلو خم شد: چرا؟
- اين روزها بايد يك تفنگ داشته باشی. اين يك احساس مشترك است. آدمهای خوب هم بايد بتوانند مقابله كنند.
جك با خنده گفت: چطور مي توانی بگی كی خوبه كی بد؟
لاری جواب داد: هر كسی كه سرجايش ماند، خوبه!
و جيل از اين حاضر جوابی، خنده اش گرفت.
ساندرا گفت: در اين جا قوانين خريد تفنگ، مثل داستان فكاهي است. مثل اينكه تو بروی به يك سوپر ماركت و هر چی دلت خواست از قفسه ها برداری، فقط كافيه توی فرم بنويسی كه هرگز هيچ جرمی مرتكب نشده ای پول كافی هم داشته باشی، بعد مي توانی با اسلحه قدم بزنی.
جيل پرسيد: يعنی اصلا معطلی نداره؟
ساندرا خنديد: آنها می خواهند يك قانون سه روز انتظار بگذارند، اما تا حالا كه نتوانسته اند. منظورم اين است كه اگر واقعا بخواهی بروی شكار، پس از سه روز اتظار برای تفنگ، از شكار منصرف می شوی!
- پس هر كس می تواند برود به مغازه و يك اسلحه بخرد؟
- هر كسی كه می تواند با اسلحه تو خيابان راه برود!
باشگاه گلف پر بود از آدمهاي خودنمايي كه تي شرت هايی با نوشته اي لي پوليترز پوشيده بودند و چرخهای مخصوص را به اين طرف آن طرف مي بردند.
جيل و جك هم كفشهای اسپرت پوشيدند و ساك مخصوص باشگاه را از متصدی تحويل گرفتند و به سمت زمين چمن راه افتادند. جك مادرزاد يك بازيكن بود، توپ را با يك ضربه تنظيم شده در سوراخ انداخت. جيل هرگز فكر نمر كرد بتواند توپ را در سوراخ بندازد. بعد از كلی معطل كردن به توپ ضربه زد و بعد كنجكاوانه با ارابه كوچك به دنبال توپ بازيگوش رفت. اگرچه اولش اين تصميم از طرف همه مورد اعتراض قرار گرفت اما بعد قبول كردند و او بقيه ي بعد از ظهر را توپ جمع كن شد. در اولين ضربه ای كه ساندرا زدف توپ پرواز كرد و با صدای چلپ چلوپ درون يكی از چندين آب گير كوچكي كه درون محوطه بود، افتاد. جيل دويد و خواست توپ را درآورد.
لاری پشت سرش داد زد: نه، ولش كن، هيچوقت سعی نكن توپي را از اين آب گيرها در آوري. باور كنی يا نه، می گويند در اين آب گيرها سوسمار هست!
جك خنديد، معلوم بود كه حرف او را باور نكردهف به شوخی گفت: حالا من خودم به آب گيرها مر روم!
لاری گفت: شوخی نمی كنم! اين ها باتلاق است. تو نمي داني كه زير اين گل و لای چيست و مردم مارهای سمی و سوسمارهای كوچك را در اين آب گيرها ديده اند. توصيه می كنم كه هيچوقت بعد از اين سعی نكنيد توپی را كه در آبها می افتد، پيدا كنيد.
جيل زير پايش را نگاه كرد. هيچ خزنده ای نديد. چشمانش كناره های آب را جستجو كرد، سطح آب را برای ديدن مارهای سمی نگاه كرد. اما نه مار سمی ديد و نه سوسماری كه با تنه ر درخت اشتباه شود. وقتی ديد كه همه مشغول هستند به كنار آب نزديك تر شد، چشمانش همه جا را زير نظر داشت. توپ گلف را ديد. برای اينكه آن را بردارد بايد دستش را راز می كرد. كنار آب زانو زد و انگشتانش را به آهستگي به سمت توپ و درون آب كرد. صداي شكستن گل را زير كفشها و وزن بدنش شنيد، سرش را تندتر برگرداند تا ببيند كسي متوجه او هست يا نه؟ صدای خنده می آمد و به نظر می رسيد كه آنها از نبود او آگاه نيستند.
جيل دستش را بيشتر داخل آب كرد. وقتي هيچ اتفاقی نيافتاد. تمام دستش را تا آرنج در آب فرو كرد و شروع به تكان دادن دستش به عب و جلو كرد. جيل حس كرد كسي پشت سرش است. برگشت، دستش را سريع از آب در آورد. جك در فاصله چند قدمی اش ايستاده و بدون حرف به جيل زل زده بود. آنقدر نگاه كرد تا جيل رور پا ايستاد، بعد جك برگشت و به طرف بقيه رفت.
جيل با دعوت فردا را برای پيوستن به آنها را نپذيرفت و رفت كنار استخر، جك با ساندرا و لاری قرار بود به باشگاه بروند و جيل هم قرار بود بعد آنها را برای شامی كه خودش مر خواست درست كند، ببيند.
جيل روی صندلی پدرش كنار استخر نشست و به سه مرد جوان هم جنس بازی كه مراسم صبحشان را اجرا می كردندف نگاه كرد. داشتند طبق معمول روغن ضد آفتاب به پشت هم می ماليدند. جيل در تعجب بود كه چطور ممكن است بعضی مردها برای همجنس بازی شرايط لازم را دارا باشند! در مورد مرگ تنسی ويليامز صحبت می كردند و بعد هم صحبت كشيده شد به اين كه برای شام كجا بروند.
جيل حس كرد كه پوست صورتش شل شده و تصميم گرفت كه كمی ضد آفتاب بزند. رفت به سمت ساك استخرش و يك شيشه كرم ضد آفتاب در آورد، اما بعد آن را سرجايش گذاشت. يك روز بدون كرم ضد آفتاب صدمه ی جدی به او نمی زد چشمانش را بست و خواب او را در برگرفت.
وقتی دو ساعت بعد بلند شد، شل شدن صورتش به همه جای بدنش سرايت كرده بود. و وقتی چشمانش را باز و به پاهايش نگاه كردف می توانست ببيند كه پاهايش ورم كره اند. چشمان سوزانش را بست و دوباره دراز كشيد.
صدايی گفت: شما بدجوری سرخ شده ايد!
جيل چشمانش را باز كرد و دستانش را سايبان آنها كرد و به طرف صدا برگشت. يكی از سه مردی بود كه با هم حرف می زدند، پرسيد:
- جدی؟
نمی دانست چه بگويد.
- بله، البته من نوع پوست شما رو نمی دونمف اما به نظر من پوستتان سوخته است. چه كرمی استفاده می كنيد؟
- اصلا كرم نزده ام!
پسرك نجوا كرد: اوه خدار من! شما هميشه بايد كرم بزنيد وگرنه دچار آفتاب زدگی می شويد خيلی خطرناك است. من هيچوقت مدت طولانی بدون كرم بيرون نمی مانم.
او اين را گفت و رفت. جيل به او و دوستانش كه حوله هايشان را برداشتند و راه اقيانوس را در پيش گرفتند، نگاه كرد.
ساعتی بود كه در كنار استخر وقت ناهار محسوب می شد و ناگهان جيل احساس گرسنگی كرد. می دانست كه برای شام مهمان دارد و تصميم گرفت ناهار نخورد، از ساعت چهار وقت داشت تا شام را آماده كند. يك ضربه به شكمش زد.
ساعت چهار خسته شد و از جايش بلند شد. پوست بدنش حسابی قرمز شده بود. پاهايش در صضندل خواب رفته بودند و كفشش براي پايش كوچك شده بود. حالا ديگر نمی توانست با هيچ شاهزاده اي عروسي كند! صندلهای بند چرمي را در آورد و با حوله اش به سمت آپارتمان راه افتاد.
وقتی جك او را ديد، به اشنايدرها زنگ زد و قرار شام را لغو كرد.
جيل می شنيد كه به آنها توضيح مر دهد. " زنم زيادی زير آفتاب خوابيده، مثل خرچنگ دريايی سرخ شده، در وضيعتی نيست كه بتواند غذا بپزد و يا حتی چيزی بخورد." به آنها گفت كه خيلي متسف است و به زودی با آنها تماس خواهد گرفت.
جيل از درون رختخواب گفت: متاسفمف من نفهميدم كه زيادی زير آفتاب مانده ام. جك چيزی نگفت، مجكم در كمد را باز كرد و چمدانش را بيرون كشيد.
جيل به او زل زد: دارر چه كار می كنی؟
جك به سادگی پاسخ داد: وسايلم را جمع می كنم.
- خودم دارم می بينم.
به جك نگاه كرد كه داشت كشوها را خالی می كرد و اسباب هايش را در كيف چرمر می گذاشت.
- چرا؟
- چون مر خواهم بروم.
جيل ناباورانه پرسيد: مر خواهي برگردی ليوينگستون؟ چون من زيادی زير آفتاب خوابيده ام؟ چون نمی توانم برای اشنايدرها شام درست كنم؟
جك بر حركت ايستاد: من دارم برمی گردم ليوينگستون، چون ديگر نمی توانم اينجا بنشينم و ببينم كه تو ديگه چه بلايی مر خواهی سر خودت بياير! نمی توانم تحمل كنم كه دوباره پايت را روی جنگجوی ديگری بگذاری. يا در اقيانوس پر از كوسه شنا كنی، نمی توانم ببينم كه دستت را در لانه ی مارهای سمی فرو می كنی...
- فكر می كنی من ديوانه ام؟
- نه، فكر مر كنم تو واقعا می دانی چه كار مر كنی. تو بايد آگاهانه زندگی را انتخاب كنی و فكر نمی كنم كه من لعنتی بتوانم برايت كاری بكنم با هيچكس ديگری بتواند نظرت را عوض كند. فكر می كنم اگر بيشتر از اين ايمجا بمانم اين من هستم كه ديوانه ام، يا دارم ديوانه می شوم، نمی توانم اينكار را بكنم.
اگر می توانستم خودم برای خودكشي كمكت مر كردم و بهت جرات می دادم.
جك اسباب هايش را جابجا كرد و زيپ چمدان را كشيد.
- می روم ببينم برای امشب پروازی هست يا نه، اگر هم نبود شب در هتل می خوابم و فردا می روم.
- پس اشنايدرها چي؟
جك با ناراحتی به جيل خيره شد، ناباورانه تكرار كرد: اشنايدرها؟ فكر كنم از فرودگاه زنگ بزنم و خداحافظی كنم.
جك هنوز ايستاده بود و او را نگاه می كرد.
- اين تمام چي است كه به من می گويی؟
جيل نجوا كرد: به جنيفر بگو دوستش دارم.
و بعد روی بالش دراز كشيد و ديد كه او رفت.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / محکوم به نیستی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites