تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

محکوم به نیستی

صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  
#41 | Posted: 8 Aug 2013 00:59
فصل سي و پنچ:
روز بعد جيل يك ماشين ديگر كرايه به طرف مغازه ی " مادر" حركت كرد. ماشين را آخر پاركينگ شلوغ پارك كرد و به طرف در مغازه راه افتاد.
در نگاه اول، آنجا هيچ فرقی با مغازه ظروف فلزی و استيل خانه، نداشت. فقط بزرگتر بود. همه چيز در حد بزرگترش بود. جيل شروع كرد به قدم زدن بين رديف های اسباب و آلات، از جلوی چادرهاي بزرگ و چراغ قوه ها گذشت. از جلوی طنلب و قرقره ماهيگيری و جعبه ابزارها گذشت و به جلوی مغازه رسيد ناگهان، آنجا همه چيز عوض می شد. چادرهای دوستانه اردوگاهها تبديل به دنيای غيردوستانه ی شكارچی ها می شد. اسلحه و تفنگ در هر شكل و سايزی كنار ديوار و جلوی پيشخوان و در قفسه ها صف كشيده بودند. جيل با چشمان گشاد شده نگاه می كرد.
صدای نافذی از آن طرف پيشخوان پرسيد: می توانم كمكتان كنم؟
وقتي جيل سرش را چرخاند تا به چشمهای مرد بنگرد، ادامه داد:
- خدای من! چخ بلايی سر خودت آورده اي؟ بعضيی را به شكل زغال كباب، در می آورند.
مردك سوت كشيد.
جيل گفت: زير آفتاب خوابم برده بود.
- مثل رخم شده است.
مردك تمام كلمات را كج و كوله بيان می كرد.
جيل به دروغ گفت: حالم خيلي بد نيست!
( نصف شب بلند شده و استفراغ مرده بود، هر سانتيمتر از پوستش انگار بين دو قطب كشيده و با سيم خراشانده می شد.
مرد كه روی پيراهن گلدارش چاپ شده بود " هاوايي" و يك برچسب نشان مر داد كه اسمش ايرو است، از تصور درد جيل، صورتش را جمع كرد: چه كاری می توانم برايت بكنم؟
جيل گفت: من می خواهم يك تفنگ بخرم.
سعی مي كرد صدايش يكنواخت بماند.
مرد بی توجه به معذب بودن جيل، به سادگی پرسيد:
- نوع خاصي مد نظرت است؟
- خوب، من هيچی از اسلحه و تفنگ نمی دانم، اما يك چيزهايی توی روزنامه ها خوانده ام و فكر می كنم براي محافظت از خودم نياز داشته باشم. شوهرم اكثرا نيست و من نگران...
- دليل خوبی است. اين روزها، همه چيز باعث نگرانی است. پس تو يك چيزی برای خودت می خواهی؟
جيل سر تكان داد، دوباره تكرار كرد: من از تفنگ چيزی سر در نمی آورم.
مرد به سمت كمد قفل شده رفت و از داخلش يك اسلحه كوچك سياه كه مثل اسباب بازي بود بيرون آورد.
جيل با صدای بلند گفت: شبيه اسباب بازی است.
- ولي نيست. بيا، وزنش را حس كن!
مرد تفنگ را در كف دست دراز شده ی جيل گذاشت جيل از وزن آن تعجب كرد، اعلان كرد: سنگين است!
از اسلحه ی در دستش به چشمان مرد نگاه كرد.
مرد تكرار كرد: اسباب بازی نيست.
- مدلش چی؟
- اين يك آچ آر با ظرفيت نه گلوله و كاليبر 22 است. فكر می كنم برای منظوری كه داريد اين بهترين چيز، برای كسی مثل شماست.
جيل آهسته پرسيد: مر تواند بكشد؟
مرد گفت: اوه، لعنت، آره!... برای بد زبانی ام معذرت می خواهم،... اوه، آره! می تواند بكشد، شما به مغز يا قلب يك نفر نشانه می رويد و بعد آتش می كنيد. و بعد برای خودتان يك ولگرد مرده داريد. اگر می خواهيد بزرگترش را هم دارم. می توانم به شما يك مكنوم- 375 بدهم، خيلی قوي و كامل است. اما دست گرفتنش برای شما راحت نيست. چرا اين را امتحان نمی كنيد؟
جيل تفنگ را در دستش جا به جا كرد، هنوز از وزنش، حيرت زده بود. ايرو از آن سوی پيشخوان به طرفش آمد.
- اين جوری، درسته! انگار خيلي تلويزيون نگاه می كنيد، می فهمم.
خنديد. به جيل طرز گرفتن تفنگ را نشان داد: اين جا گلوله ها را می گذاريد، نه تا جا داره.
- نه تا؟ من هميشه فكر می كردم شش تا می خوره.
- بستگی به اسلحه داره. اين يكی نه تا فرصت شليك داره. شما نه شانس داريد- لبخند زد- انگشتتان را روی ماشه بگذاريد. درسته، لازم نيست ماشه را بكشيد. فقط بايد فشارش دهيد.
جيل سعی كرد. اما ماشه حركتر نكرد، گفت: تكان نمی خوره!
باز هم سعی كرد.
ايرو گفت: شما بايد محكم تر از اين فشار دهيد. اين ها جوری ساخته شده كه با يك تلنگر كوچك شليك نمی كنند، بايد خوب فشار دهيد.
جيل در حد توانش ماشه را فشار داد، صدای كليك آمد. نجوا كرد: اوه...
ايرو با هيجان گفت: به قلب هدف!
- قيمتش چنده؟
ايرو برگشت آن طرف پيشخوان: خوب، اينها اغلب صد و بيست و نه دلار است. اما هفته آينده حراج داريم و قيمتش نود و نه دلار می شود. گلوله هايش مجانی است.
جيل فوری گفت: همين را بدهيد.
ايرو يك تكه كاغذ زرد از كشوی جلويش بيرون آورد و گفت: شما بايد اين را پر كنيد.
جيل به كاغذ نگاه كرد: چی هست؟
- ثبت معامله ی سلاح گرم!
كلمات در دهانش عجيب و غيرعادی به نظر می رسيد، بعد پرسيد: شما بچه داريد؟
با اين سوال جيل غافلگير شد، جواب داد: بله، دوتا.
- چند ساله اند؟
- هفده ساله و ...
با ترديد ادامه داد: بچه كوچكم در اين سه روزه، هفت ساله می شود.
ايرو لبخند زد: هنوز خيلی كوچك است. بايد يك سال ديگر صبر كنیف تا وقتی پسرت هشت ساله شود و بعد بهش ياد می دهم چطوری از اين استفاده كند.
جيل با گيجی پرسيد: به بچه، استفاده از تفنگ را ياد بدهی؟
- اين يك تفنگ عالی برای بچه هاست! گوش بده، تو نمی دانی كه چه اتفاقی ممكن است يافتد. ممكن است وقتی تو نيستی يكی در را بشكند و پرستار بچه نداند چكار كند و اگر بچه ات بداند كه اين تفنگ چطور كار می كند، ممكن است جلوی يك فاجعه گرفته شود...
جيل بحث را ادامه داد: بله، همچنين می تواند يك فاجعه بيافريند!
- نه، اگر به فكر آدم پست ناچيز هستی، اشتباه مر كنی! اما هفت سالگی هنوز خيلی زوده، آنها هنوز قدرت نگه داشتن اين را ندارند. سال ديگه بهش بده.
جيل فوری گفت: اون دختره!
و بعد متعجب شد كه چرا اين را گفته است.
ايرو بدون اهميت گفت: سال ديگه به دخترت ياد بده! در حال حاضر تو می توانی اين را با خودت داشته باشی و احساس امنيت كنی. در مورد تصادف و اتفاق هم نگران نباش.
جيل در كيفش بدنبال يك مداد گشت، اما پيدا نكرد. ايرو يكی از رور ميز به او داد و خودش شروع به پاك كردن تفنگ كردن كرد. جيل شروع به خواندن فرم زرد كرد، بالايش نوشته شده بود:" ثبت معاملات اسلحه گرم."
بعدش مشخصات، اسم و آدرس خواسته بود و جيل در محل مخصوص نوشت: جيل والتون بعد آدرس والدينش را نوشت. آنها قد و وزن و محل تولد او را خواسته بودند. جيل هم جزئيات را نوشت. بقيه سوالات را فقط با يك " آره" و " نه" ساده پر كرد: تا حالا به دليل جرمي در زندان بوده؟ آيا تا به حال به دليل جرم و جنايت، بيشتر از يكسال در زندان بوده است؟ آيا از دست عدالت فرار می كند؟ آيا مواد مخد استفاده می كند يا اصلا معتاد است؟ آيا از نظر روانی مشكل دارد يا نه؟ تا حالا در بيمارستانهای روانی بستری بوده است؟ آيا از نيروهای مسلح اخراج شده است؟ يا يك خارجي غيرقانونی است؟ آيا يك شهروند امريكايی بود يا شهروند بودنش را تكذيب مر كرد؟
يك نوشته هم به او هشدار مر داد كه اگر صادقانه جواب ندهد تحت پيگرد قانوني قرار می گيرد. جيل با احساس وظيفه كامل در جای تمام جوابها " نه" نوشت. با خودش فكر كرد: كسی هم هست كه جواب بله بدهد؟ در آخر از او خواسته بودند كه امضا كند و تاريخ بنويسد. بقيه سوالات بايد توسط نويسنده پر می شد، جيل كاغذ را جلوی گذاشت. داشت مداد را در كيفش مي گذاشت كه ناگهان فهميد مال خودش نيست و گناهكارانه آن را به سمت انگشتان منتطر ايرو، هل داد.
مرد جوابهای او را خواند پرسيد: شما چهل ساله ايد؟
و يك نگاه طولانی به او انداخت جيل سر تكان داد.
- اصلا نمی شه حدس زد. البته، سخته كه از اين پوست پرتقالی چيزی فهميد. لطفا گواهينامه تان را بدهيد.
جيل گواهينامه را به دست او داد، او پرسيد: اين چيه؟
- گوئاهينامه ام.
- اين كه مال نيوجرسی است.
جوری اين را گفت كه انگار خود جيل نمی دانست.
- خوب آره، من از نيوجرسی آمده ام. ما چند ماه پيش اينجا آمده ايم.
- تو بايد گواهينامه ي فلوريدا داشته باشی.
جيل ساكت ماند. نمی دانست چه بگويد مرد گيجر او را دريافت.
- چيز مهمی نيست كه انقدر ناراحت شدی.
به ساعتش نگاهی انداخت: الان يك كم دير شده، فكر نمر كنم قبل از اينكه اداره ببندد خيلی وقت داشته باشی. امروز هم كه جمعه است، مسئله ار نيست. اين اسلحه را برايت نگه مر دارم اين ورقه را هم تا دوشنبه نگه می دارم، تو اول صبح دوشنبه مر روی شهرداري در خيابان ليك ورث، بعد چند سوال ساده را جواب مر دهی و گواهينامه فلوريدا را می گيری.
- بايد امتحان بدهم؟
- نترس، اين فقط يك امتحان فورماليته است. آنها می دانند تو رانندگی بلدي. برای همين تو فقط بايد چند سوال كتبی را جواب بدهی و سر ده دقيقه گواهينامه ات را مر گيری، می آری اينجا و تفنگ را می بری!
جيل تكرار كرد: پس بايد تا دوشنبه صبر كنم؟
- شوهرت برای آخر هفته نيست؟
جيل سر تكان داد.
- دلم می خواست كمكت كنم...
ايرو دستانش را طوری بلند كرد، يعنی چه كاری می توانم بكنم؟
جيل گواهينامه را سرجايش تو كيف گذاشت و گفت: من دوشنبه برمی گردم. فهميد كه دوشنبه ای كه راجع به آن صحبت می كردند تولد سيندی بود. كی می دانست، شايد آن روز برايش بهتر بود.
جيل آخر هفته را در آپارتمان گذراند. مادرش زنگ زد. نيويورك با آنكه سرد بود اما باشكوه بود. كارلو به نظر خوب مر رسيد. استفان هم واقعا مرد خوبی بود. آنها برای دو نمايش در برادور بليط گرفته و هر دو شاد بودند. آنها شام را در چهار فصل خورده بودند، جايی كه منوها قيمت نداشت. آنجا ديويد ساسكايند را با يك زن بلوند زيبا، ديده بودند. صورتحساب چهارنفر- كه استيو با اصرار خودش پرداخته بود- بالاي سيصد دلار شده بود. لي لا از حال جك پرسيد و اينكه هوا چطور بود و آيا جيل حالش خوب است يا نه، جيل هم جواب داد كه جك خوب است، آب و هوا عالی است و هيچوقت انقدر بهش خوش نگذشته بوده است.
پدر جيل پشت خط آمد و همان حرفها را طور ديگری برايش تكرار كرد. آب و هوای نيويورك افتضاح بود، كارلو به نظر افسرده می رسيد، استفان خسته كننده بود، بازی آنها در تاتر بد و ناموزون بود. شام، خيلی گران تر از اندازه واقعی اش تمام شد. آخرين كسی كه گوشی را گرفت كارلو بود. محرمانه به جيل گفت كه والدينشان دارند او را ديوانه می كنند و او نمی داند كه چقدر ديگر می تواند تحمل كند. چه اتفاقی برای آنها افتاده بود؟ استيو هم نمر دانست كه چه رفتاری با آنها در پيش بگيرد. آنها ديگر از ديدن مكان هار ديدنی خسته شده بودند. و كارلو آخر حرفهايش شكست را پذيرفت انگار هيچی آنها را خوشحال نمی كرد. قابل تاسف بود كه او از رفتن آنها خوشحال می شد.
تنها كسانی كه بعدش به جيل زنگ زدندف اشنايدرها بودند. جك از فرودگاه به آنها زنگ زده گفته بود كه مورد اورژانسی در مطبش پيش آمده كه منشی موقتش وقت داده و او مجبور است آن شب برگردد. او به آنها گفته بود كه جيل چند روز بيشتر می ماند. آنها پرسيدند، حالا حالش چطور است؟ آيا دلش می خواست يك شب قبل از برگشتن شام را با آنها باشد؟ جيل از آنها تشكر كرد و گفت احتمالا دوشنبه مر رود. جيل فبل از اينكه گوشی را بگذارد، يادش رفت خداحافظی كند. بقيه تعطيلات آخر هفته را در رختخواب گذراند.
..................................
حق با آيرو بود، اينكار مثل شوخيی بود.
جيل به ليست سوالاتی كه جلویش بود خيره شد. بايد به بيست سوال رانندگی پاسخ مر داد. بيشتر سوالات چند جوابی بودند و جيل اجازه داشت اگر جوابی را نمی دانست از كتابچه ی كنارش كمك بگيرد. به علاوه وقتی كه برای امتحان رانندگی رفت به او اطلاع دادند كه می تواند يك نفر را بياورد كه به او در امتحان كمك كند. جيل به اطراف اتاق نگاه كرد. نيم دوجين آدم داشتند امتحان می دادند، تمام توجه شان به كاغذهای جلويشان كه روی نيمكت های چوبی كهنه قرار داشت، بود. پشت سرش، به دختر جوانی كه پدرش را برای راهنمايی آورده بودف نگاه كرد.
جيل مدادش را برداشت و فورا جواب صحيح سوالات را علامت زد. وقتی تمام شدف كاغذ امتحان را به زن متصدی كه وقت را نگه داشته بود داد. البته جيل نياز به وقت زيادی نداشت. جيل منتظر ماند تا زن جوابها را تصحيح كند. او به جيل لبخند زد: شما همه را درست جواب داده ايد، اين را به خانم عارتلی در اتاق بغلی بدهيد، او به شما گواهينامه را می دهد.
جيل از او تشكر كرد، كاغذی كه نتيجه را در آن نوشته بودند گرفت و اتاق را ترك كرد. همانطور كه ايرو گفته بود، ده دقيقه بعد گواهينامه در دستش بود.
.....................................
جيل گفت: بفرمائيد، اين هم گواهينامه!
بعد گواهينامه جديد را از آن طرف پيشخوان به سمت ايرو دراز كردف او يك بلوز هاوايي روشن ديگر پوشيده بود. جيل با خنده گفت: من نمره كامل را آوردم.
- آفرين به تو!
فرم زرد را از كشو در آورد جلويش گذاشت و شماره گواهينامه را در جای خالی فرم نوشت.
- انگار خيلی بهتر شدی، ديگه صورتت مثل زخم نيست.
- مثل ديوانه ها پوست انداخته ام. پاهايم مثل مار، فلس دار شده است.
- من هميشه مارهارا دوست داشته ام!
بعد به پاهای جيل چشمك زد. جيل دامن گشادی برای مخفی كردن پاهايش پوشيده بود. جيل با ترس گفت: اما من هرگز به آنها علاقه نداشتم، من از مارها خيلی می ترسم.
ايرو گفت: می خواستم امتحانت كنم. ماری كه بايد ازش بترسی آدم دوپاست!
بعد تفنگ اچ- آر 22 را از جعبه اش بيرون آورد و شماره سريالش را يادداشت كرد و بقيه اطلاعات را در جاهای مورد نظر وارد كرد. بعد تاريخ را ثبت كرد و اسلحه را در جعبه اش گذاشت.
به جيل گفت: مر دانستم كه بعد از آخر هفته می آير.
- با بدبختي! من هميشه موقع امتحان عصبی می شوم.
اين حرف واقعيت داشت. او اغلب سر امتحان خيلی عصبی می شد. در سالهايی كه در كالج بود، اغلب برای شش امتحان، هشت پوند كم می كرد. حتی امتحان دبيرستان هم او را به وحشت می انداخت. البته اغلب هم موفق می شد و خوب امتحان می داد. در تمام اين سالها نگرانی اش اضافه شده بود. مدرسه را برای ازدواج با مارك و بقيه قضايا ول كرده بود.
جيل يادآوري كرد: گلوله يادت نرود!
ايرو يك بسته ی گلوله مناسب هم در پاكت پلاستيكی گذاشت، قبل از اينكه آن را به جيل بدهد با لبخند گفت:
- وقتی سفيدی چشم آنها را ديدی، ديگر شليك نكن!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#42 | Posted: 8 Aug 2013 01:00
فصل سي و شش:
با يك انگيزه ی ناگهاني، جيل، سر راه خانه، جلوی يك قنادی توقف كرد و يك كيك تولد كوچك خريد. در جواب زن فروشنده وقتی ازش پرسيد كه چه اسمی دوست دارد كه رويش بنويسد گفت: همان " تولدت مبارك" خوبه!
كيك گرد بود و رويش با بستني سفيد و گلهای خامه ای صورتی پوشيده شده بود. جيل، يك بسته كوچك شمع اولد هم گرفت. او ماشين به آپارتمان والدينش برگشت. با كيك و اسلحه كه روی صندلی كنارش، گذاشته بود. وقتي وارد خانه شد، كيك را روی ميز آشپزخانه و تفنگ را هم بدون آنكه از جعبه اش در آورد، كنارش روی ميز گذاشت. جيل پشت ميز نشست، بعد نظرش عوض شد و لباس شنا پوشيد و رفت كنار ساحل تا قدم بزند.
با آنكه آسمان هنوز آبی بود، مردم كمتر بيرون بودند. فقط عده ی كمی آدم كنار استخر بودند. سه همجنس باز هم انگار هنوز از تعطيلات آخر هفته برنگشته بودند. بيشتر توريست ها هم ناپديد شده و نصف مغازه ها و رستوران هت درهايشان را تا اكتبر آينده بسته بودند. خانه ها تخته كوبی شده بود. مثل كلبه های كه برای زمستان بسته می شوند.
پالم پيچ هم تابستان، فعاليتش را تعطيل كرده بود.
جيل به تنهای در گسترده ساحل قدم زد، ماسه ها برای قدم زدن، سفت و خوب بودند. او اغلب اين حالت را در ساحال دوست داشت. حتي وقتی كه ساحل خيلي شلوغ بود، تعداد مردم هرگز بيشتر از كسانی كه در فورت لادرديل يا ميامي جمع می شوند، نبود. جيل چشمانش را به سمت اقيانوس دوخت، به خط سفيد ساختمانها و آپارتمان های جديد كه با زوايا و سقف های كج با چشم انداز اقيانوس بالكن ها دور خانه ها را احاطه می كرد. مردم در آفتاب روی صندلی های خودشان می نشستند و در حاليكه شيشه مشروب گرانقيمت روی پايشان بود، يبه نظر می رسيد كه می پرسند:
- زندگی از اين هم كاملتر می شود؟
جيل به قدم زدن ادامه داد تا به پل بويتون رسيد. اقيانوس آرام بود. موجها به ندرت خيز برمی داشتند، با خودش فكر كرد، چطور هميشه اين آرامش اقيانوس، احساسش را بهتر می كند و دريافت كه حتی حالا هم اين اثر را داشتند. هيچی واقعا مهم نبود، زندگی هرگز معنر اش اين نبود كه چيزها را جدی بگيرد.
جيا ناگهان به طرف آپارتمان برگشت وقتي به استخر رسيد نگاه گذرايی به ساعتش انداخت و حساب كرد كه هنوز دو ساعت وقت دارد. پاهايش هنوز زخم بود و به آفتاب بيشتری نياز نداشت. فكر كرد:" اوه خيلی خوب!" پريد در استخر سرد، می خواست در هنگام مرگ باشكوه به نظر برسد. به نظر خوب می رسيد، می توانست نجوای كسانی را كه در تابوت باز، او را می ديدند، بشنود فكر كرد: نه! بيرون آمد تا نفس بگيرد- تابوتش مسلما درش بسته بود. بيشتر مردم دوست نداشتند سر ورم كرده از گلوله ی او را ببينند. برای همين مهم نبود كه بيشتر برنزه شود. جيل با صدای بلند خنديد، احساس احمقانه ای داشت. متوجه يك زتن شد كه از آن طرف استخر به سويش اشاره می كند. جيل به طرفش شنا كرد، پرسيد: بله؟ سرش را تكان داد تا آب از گوشهايش بيرون بيايد.
زن دوباره تكرار كرد: گفتم كه شما بايد قبل از داخل شدن به استخر دوش بگيريد.
زن به اعلاميه اشاره كرد: در قانون صراحتا ذكر شده است.
.................................................. ..........
جيل برار شام سالاد خوبی درست كرد. كمی ميگو كه جك قبل از اينكه برود، خريده بود، هنوز در يخچال مانده بود. جيل آنها را بود كرد. مطمئن نبود، اما آنها را به سالاد اضافه كرد. بعد يك بطری از مشروب مورد علاقه اش را هم از يخچال در آورد. درش را باز كرد و يك ليوان بزرگ برای خودش ريخت. بعد با سالاد و مشروبش پشت ميز نشست. در حليكه كيك تولد و تفنگش مقابلش بود. جيل با صدای گفت: هورا!
سالادش را خورد و وقتی تمام شد بشقابش را در ظرفشويی گذاشت و آن را شست. نمی خواست هيچ ظرف كثيفی باقی بماند. می خواست وقتی او را می يابند آپارتمان بر عيب و نقش باشد. با خودش فكر كرد " چه كسی او را پيدا می كند؟" ليوان نوشيدنی اش را تمام كرد ودوباره يكر ديگر ريخت. به احتمال زياد، مدير ساختمان به آنها گزارش می داد كه چند روزی است او را نديده اند. شايد يكی بهش تلفن مر زد وقتی او جواب نمی داد نگران می شد. اميدوار بود كه والدينش نباشند، نه، ممكن نبود، يكر ديگر قبل از والدينش او را پيدا مر كرد تا برنامه آنها را برای بازگشت بهم نزند. آنها همه جا را می گشتند و احتمالا او را در حمام، در حال دوش گرفتن پيدا مر كردند اين تنها راهی بود كه آنجا را كمتر شلوغ كند، دلش نمر خواست همه جا را بهم بزند خودكشی احتمالا بر خلاف قوانين آنجا بود.
او با دومين ليوان مشروبش نشست و فكر كرد كه چه يادداشتی از خودش جا بگذارد. چر مر خواست بگويد؟ آيا خداحافظ، كلمه ی ظالمانه ای بود؟
" جدر به تو گفتم، تو را با هيولايت جا می گذارم. نمی خواهم در دنيایی زندگی كنم كه بچه ام قبل از تولد هفت سالگی مرده است!" جيل به كيك جلويش نگاه كرد.
هيچ احتياجی به يادداشت نبود. هر كسی دليل اين كارش را می دانست. آنها دقيقا به ياد می آورند كه او از وقتي سيندی مرده، آن آدم سابق نبود. لورا خودش را برای حرفهايش سرزنش می كرد. نانسی خواهد گفت سعی كرده به او كمك كند اما جيل هرگز بهش زنگ نزده است. نانسی احتمالا در مراسم تدفين شركت نمی كرد، اگرچه دسته گل بزرگی براش مر فرستاغد. لورا هم غذا مر فرستاد. والدينش از مرگ او شوكه می شدند اما احتمالا مرگ آنها را بهم نزديك تر می كرد.
اما جنيفر چر؟ خودكشی مادرش زندگر او را ويران مر كرد. آيا در برابر زندگی تاب می آورد؟ جنيفر حتما خودش را در اين مورد سرزنش می كرد. اگر فقط اين كار را نكرده بود و اگر فقط اين كار را كرده بود. احساس گناه، بدترين احساسی كه بشر می توانست داشته باشد. و چقدر اين احساس نيرومند و واگيردار بود. جيل دعا می كرد كه مارك و جولی قادر به كمك به جنيفر باشند و او را قانع كنند كه مادرش چرا اين كار را كرده و اينكه از كنترلش خارج بوده است. آنها احتمالا برای كمك به او نهايت تلاششان را مر كردند. و جك! ا چه احساسی خواهد داشت؟ چه حالی پيدا می كند؟ حتما مثل جنيفر او هم خودش را سرزنش می كرد. " اگر او را ترك نكرده بود، هرگز اين اتفاق نمی افتاد. اگر آنجا مانده بود و او را آرام كرده بود، حالا جيل زنده بود."
اين درست نبود و جيل اميدوار بود كه جك آن زمان واقعيت را درك كند. او هرگز نمی خواست جيل را ترك كند، جيل اين را می دانست. جك اميدوار بود كه اين كار او را به واقعيت نزديك كند، او را مجبور كند كه به جلو برود كه بداند يك نفر بايد چه كند اما بيشتر برای خودش!
جيلف جك را در حاليكه روی تخت خواب پانسيون خانم می هيو در كيپ كد نشسته بود، مجسم كرد" چي گفت؟ يك چيزهايی راجع به قاتل سيندی، اجازه نده او همه چيزمان را بگيرد..." كلماتی نظير اين بودند.
جيل چرخيد، به جلو خم شد و يك ليوان نوشيدنی ديگر برای خودش ريخت. می دانست كه خيلی نوشيده است. به خودش نهيب زد كه مواظب باش! دلش نمی خواست وقتی می خواست به مغزش شليك كند، اشتباهی به پرده حمام تيراندازی كند.
جيل آمد نزديك پيشخوان و جعبه شمع های تولد را برداشت، از آن هشت تا شمع در آورد. هفت تا به نشانه ی هر سال و يكی برای شگون! آنها را در اطراف كيك گذاشت، يكی هم برای شگون وسط كيك گذاشت و توی كشوها دنبال كبريت گشت. يك جعبه كبريت از جايی پيدا كرد و قبل از اينكه شعله در دستهايش خاموش شود، شمع ها را روشن كرد يكی يكی شمع ها روشن شدند. بعد از اينكه كارش تمام شد به خودش گفت: يك آرزو كن!... آرزو می كنم بميرم!
مامان، وقت مرگ می شه با هم بميريم؟
می شه دستان همديگر را بگيريم؟ قول می دهی؟
جيل شمع ها را فوت كرد، سعی كرد برای شگون همه اش را با يك فوت خاموش كند. برای خودش يك تكه كيك بريد و همه اش را خورد و با بقيه مشروب پايين اش داد. بعد نشست و به تفنگ سياه زل زد، از آنچه به نظر می رسيد سنگين تر بود. پس حتما از آنچه به نظر ميرسيد كشنده تر هم بود! جيل آن را از جعبه اش بيرون آورد روی سرش گذاشت با خودش فكر كرد " توی دهانش بگذارد يا روی شقيقه اش؟" اين يك سوال مهم بود. اگر تفنگ را در دهانش می گذاشت ممكن بود گلوله اشتباهی در جمجمه اش گير كند و مثلا باعث كوری اش بشود نه مرگ! يا او را در حالت كما فرو ببرد نه در قبر! اين به اندازه كافی خوب نبود. جيل تفنگ را روی شقيقه اش گذاشت. بعد ناگهان شروع به خنديدن كرد، سرش را به عقب انداخت و تفنگ را روی ميز پرت كرد. با صدای بلند گفت: گلوله!
اگر گلوله داشته باشد، بيشتر كمك می كند!
جيل پريد به طرف پيشخوان آپزخانه و از كيفش گلوله ها را در آورد. سرش گيج می رفت، اتاق دور سرش می چرخيد. سرش را تكان داد. تفنگ را محكم گرفت و آن را جلوی چشمانش بالا آورد. گلوله های كوچك را همانطوری كه ايرو نشانش داده بود، در نه سوراخ كوچك گذاشت.
- آماده، هدف، آتش!
تفنگ را به طرف سرش برگرداند. بايد می رفت به حمام، از معده اش پرسيد:" می توانی منتظر باشی؟" و بعد ديد كه نمی تواند، يادش افتاد كه از اولش می خواسته برود به حمام. سرش را در كاسه ی توالت فرو كرد. تفنگ روی چينی سفيد بود. سرش به شدت می تپيد. از اينكه حالت خماری اش داشت بهتر می شد، خوشحال بود. تلفن شروع كرد به زنگ زدن. اولش، جيل فكر كرد كه صدا از جايی در سرش می آيد اما بعد از چهارمين زنگ، فهميد كه از جای ديگری است. حوصله زحمت بشتر را نداشت، پس تصميم گرفت كه خوب جواب بدهد. آخرين حرفهاش!
از روی توالت بلند شد و رفت به طرف تلفن اتاق خواب.
در تلفن زمزمه كرد: بله؟
- جيل؟
جك بود. جيل سعی كرد گلويش را صاف كند و صدايش به نظر بشاش بيايد اما خيلی برايش سخت بود كه چشمانش را باز نگه دارد.
- سلام، جك.
آرزو كرد كاش مست نكرده بود.
- حالت خوبه؟ صدات خيلی بامزه شده است، تازه از خواب بيدار شده ای؟
- من مست هستم!
يك لحظه سكوت رقرار شد.
جك گفت: يا عسيی مسيح!
صدايش بيشتر نگران بود تا عصبانی: خودت تنهايی؟
- تا جايی كه می دانم، بله.
از پيدا كردن كلماتی كه بهم ربط داشته باشند، خسته شده بود: همه چيز مرتب است؟
- همه چيز خوب است. من با جنيفر حرف زدم، حالش خوبه.
- خوب است.
- جيل می خواهم برگردي خونه.
- نه.
جيل سرش را تكان داد و حس كرد اتاق دور سرش چرخيد.
- پس من ميام دنبالت و می آورمت.
- نه جك، لطفا!
- نبايد تو را تنها می گذاشتم. كار احمقانه ای كردم، فكر می كردم بايد كاری كنم كه احساسات تو به جوش آيد، اما...
- می دانم، لطفا خودت را مقصر ندان.
- صداتو نمی شنوم جيل، حرفهايت مبهم است.
جيل تعجب كرد. تا حالا فكر می كرد دارد خوب حرف می زندف دوباره شمرده تكرار كرد:
- لطفا، خودت را مقصر ندان.
- من فردا به آنجا پرواز می كنم.
- نه لطفا اين كار را نكن جك. احتياجي نيست.
- چی؟ نمی شنوم.
جيل با صدای بلند گفت: نمی خواهم بيايی اينجا... جك...
- چيه؟
- می خواهم...
بعد آب دهانش را به سختي قورت داد. گلويش خشك شده بود. احتياج به يك ليوان آب داشت، گفت: من می خواهم طلاقم بدهی.
می دانست كه بيوه زنهايی مثل او برای جك زيادند اما از جك چشم پوشی كرد تا احساس گناه بيشتری نكند.
- می خواهم طلاقم بدهی.
- من دوستت دارم، جيل.
جيل پشت تلفن لرزيد، زمزمه كرد: منهم دوستت دارم.
كلماتش در گوشی تلفن گم شد.
- چی؟ چی گفتی؟ درست نفهميدم.
- می خواهم گوشی را بگذارم، جك.
- جيل...
جيل گوشی را گذاشت. با صدای بلند گفت: احتياج به يك ليوان آب دارم. و رفت به طرف حمام تا يك ليوان آب بخورد. ليوان آب را سركشيد، ليوان را همان جايی گذاشت كه اسلحه را گذاشته بود. آهسته گفت: زبان بسته! تفنگ را برداشت و از كنار ديواری كه هال را از اتاقش جدا می كرد، جلو رفت در حاليكه به سمت رختخواب می رفت با خودش فكر كرد: پس جك كسی بود كه او را پيدا می كند. زانوهايش به چوب زيرين تخت خورد و به جلو خم شد.
سرش به روتختر خورد. جيل نوك اسلحه را روی شقيقه اش حس كرد و تعجب كرد اگر چشمانش بسته باشد می تواند درست شليك كند يا نه؟
جيل صدای زنگ تلفن را كه از دوردست ها می آمد، شنيد. اما هنوز چشمانش را باز نكرده بود. وقتی وقايع شب قبل را به ياد آورد- فوری فهميد كه صبح روز بعد است- خودش را مجبور كرد چشمانش را باز كند. اول فهميد كه نمرده است. تفنگ نزديك شقيقه اش افتاده ولی شليك نشده بود. او بيشتر از آن مست بود كه بتواند شليك كند. هيچ خونی نبود، هيچ حالت مستی و خماری ای هم نداشت. ساكت به سمت تلفن چرخيد. فكر كرد. شايد او قبل از اين ها مرده بوده است! مستقيم در جايش نشست: بله؟
- جيل؟
صدای جك را شناخت. صدايش غريبه و پر از عجله بود. نه مثل شب قبل پر از پشيمانی.
- گوش بده. می توانی حرفهايم را بفهمی؟
- بله.
جيل از دست خودش عصبانی بود. فكر كرد تفنگ هم داشت اما هنوز دل و جرات نداشت. مجازاتش اين بود كه باقی عمرش را سپری كند. سرنوشتش اين بود كه زنده بماند.
- يك چيزی می خواهم بهت بگم و می خواهم مطمئن باشم كه برای فهميدنش خيلی مست نيستی.
- چی شده؟
احساس ترس و نگرانی كرد: جنيفر خوبه؟ می خوای راجع به جنيفر چيزی بگي...؟
- جنيفر خوبه، راجع به او نيست.
- پس چيه؟
- چند دقيقه بعد از اينكه ديشب گوشی را گذاشتم، پليس زنگ زد...
- واي، محض رضای خدا، برای چی جك؟
جك به سادگی گفت: او را پيدا كرده اند!
اولش جيل نفهميد.
- مردی كه سيندی را كشته بود گرفته اند. او اقرار كرده است.
جيل احساس كرد سراسر بدنش خارش گرفته است. تمام عصب هايش بهم پيچيدند. ديگر نمی توانست بنشيند. شروع كرد به عب و جلو رفتن. ايستاد، بعد دوباره نشست. گوشی را آنقدر در دستانش فشار داد كه احساس كرد دستانش بی حس شدند.
- جيل، صدای مرا می شنوي؟ آنها مردی كه سيندی را كشته پيدا كرده اند، او اقرار كرده است.
- دارم ميام خونه.
انگشتانش دور لوله تفنگ پيچيده شد. خطوط هوايی اجازه نمی دادند تفنگ را با خودش حمل كند. حساب كرد می تواند ماشين اجاره ای بگيرد و آن را در ليوينگستون پس دهد گفت: من با ماشين می آيم خونه، بايد اين چند روزه خانه باشم.
- رانندگی؟ جيل، تو نمی توانی اينهمه راه تنهايی رانندگی كنی اين مسافت برار كسی كه تا حالا اينقدر رانندگی نكرده، خيلی زياد است.
- يادت رفته كه من چقدر تو بزرگراهها رانندگی كرده ام؟ من خوبم جك! واقعا، خيالت راحت باشه. حالا آنها مطمئن هستند كه اين مرد، خودشه؟
جيل می توانست ببيند كه جك در آن سوی سيم ها گيج شده است.
- به نظر می رسد پليس قانع شده است. او اعتراف كرده، ببين بگذار من با هواپيما بيايم، می توانيم با هم با ماشين برگرديم، اگر تو اين طور بخواهی...
جيل نگذاشت جك ادامه دهد: من بايد اين چند روزه خانه باشم.
و گوشی را گذاشت و سريع چمدانش را بست. تفنگ را در كيف دستی اش گذاشت و چمدانش را به ماشين برد.
بعد مستقيما به سمت ليسوينگستون راند، بيست و چهار ساعت بدون توقف رانندگی كرد.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#43 | Posted: 8 Aug 2013 01:01 | Edited By: LionDesign
فصل سي و هفت:
درست زمانی كه جيل به ليوينگستون رسيد، آن ولگرد اعترافاتش را پس گرفت. او ادعا كرده بود، كه حقوق قانونی اش ناديده گرفته شده است و تحت فشار پليس، اعترافاتش را امضا كرده است. اما پليس چيز ديگری می گفت، آنها می گفتند در حضور متهم و شهود زيادی، حقوق قانونی اش خوانده شده و آنها اصلا احتياجر به زور و فشار برای گرفتن اقرار از او نداشتند. مردك خودش مشتاق صحبت راجع به آن اتفاق بوده، حتی يك سری چاخان هم كرده بود. آنها در گزارش راديويی با اطمينان، خاطرنشان كردند كه اين مرد چه با اقرار چه بي اقرار محكوم می شود.
جيل اولش حسابی گيج بود. وقتی به خانه رسيد اميدوار بود كه بدون هيچ معطلی، قاتل را بی چون و چرا محكوم كنند.
خانواده اش منتظر بودند، آنها در اتاق نشيمن، مثل نه ماه قبل اجتماع كرده بودند. احساس اينكه اين صحنه را در خواب ديده است، تكان دهنده بود. جيل فكر كرد، نه ماه پيش اين كابوس شروع شده بود. او از بيمارستان به خانه آمده و چنين صحنه ی مشتبهی را ديده بود. حالا، والدينش را می ديد، و كارلو كه از پاكت سيگار جلويش، عصبي سيگار بر می داشت. جنيفر شكننده و رنگ پريده بين مارك و جولی نشسته بود. ستوان كل روبروی لورا و مايك نشسته بود و داشت با انرژی حرف می زد، جك به تنهايی كنار پنجره ايستاده بود.
جيل در، آغوش جك فرو رفت. چند لحظه بعد دستان همه به استقبالش آمد.
با آغوششان و اشكهايشان از او حمايت می كردند. اشكهايی از سر خشم، از سر خوشحالی و از روی اطمينان.
جيل آهسته گفت: همه چيز را به من بگوئيد.
دستان جك را محكم فشرد: راديو می گفت كه اون اعترافش را پس گرفته، آنها هنوز مطمئن هستند خودشه؟
جك او را به سمت كاناپه برد. ناخودآگاه اطراف ا حلقه زدند.
ستوان كل گفت: ما مطمئن هستيم.
صدايش مملو از اطمينان بود.
جيل متوجه روزنامه روی ميز قهوه خوری شد به جلو خم شد تا بهتر عكسهای بزرگ سياه و سفيد را كه تمام صفحه اول را پر كرده بود، ببيند.
ستوان كل شروع به صحبت كرد:
- اسمش دين ميجرز است، ما درست ردش را گرفتيم، اون يك ولگرد است كه آدرس مشخصي ندارد. يك بار هم برای مستی و اختلال در نظم توقيف شده و چند سال پيش هم شش ماه برای جمله به يك نفر، حبس كشيده است.
جيل روزنامه را نزديك تر آورد. صورتی كه جلوی چشمان او بود، يك مرد ميانسال را نشان می داد.
ستوان كل گفت: چهل و دو سالش است.
انگار فكر جيل را خوانده بود: او در پانسيون در ايست اورنچ...
- كدام خيابان؟
ستوان كل لبخند زد: شاتر.
جيل سرش را تكان داد. اين يكی از خيابانهايی نبود كه او درش منزل كرده بود.
ستوان كل ادامه داد: ظاهرا، يك مستاجر جديد به آنجا آمده بوده، مردی به نام بيل پيكرنيك يك آدم جوان، اما با همان گذشته ی ميجرز، آنها يك شب با هم به كافه ای می روند و چند ليوان مشروب می خورند، بعد شروع مر كنند در مورد خلاف هايی كه پليس نتوانسته آنها را به خاطرش دستگير كند، برای هم تعريف كردن و ميجرز در مورد دختر كوچكي كه بهار قبل در پارك كوچكی كشته، رجزخوانی می كند. خوب، اين بيل پيكرنيك چندين سال برای دزدی و ورود غيرمجاز به املاك خصوصی حبس كشيده بوده و اين جنايتكاران را خوب می شناخته و می دانسته كه بدترين و پست ترين آنها متجاوزهای جنسی هستند به خصوص اگر قربانی آنها بچه باشد. بالاخره با ميجرز دعوايش می شود و پيكرنيك بدجوری او را كتك می زند، و اگر صاحبخانه دخالت نمی كرد و پيكرنيك را از آنجا بيرون نمی برد، ميجرز كشته می شد. پيكرنيك از آنجا می رود، او شب را در حال باز كردن نيم دوجين خانه در خيابان شورت هيل می گذراند ما او را در حال ولگردی دستگير كرديم و آن موقع بود كه او درباره ميجرز اطلاعاتی به ما داد. بعد ما حكم بازرسی گرفتيم و اتاق ميجرز را گشتيم. آنجا بادگير زرد را يافتيم و همينطور چكمه هايی كه با جای پاهای پيدا شده در پارك، مطابقت می كرد. هر چی كه احتياج داشتيم آنجا بود، فوری اعتراف كرد. او در اين مورد خيلی جسور و مفتخر بود.
جيل پرسيد: كر اعترافش را پس گرفت؟
- او كارش را به وكيل مدافع واگذار كرد...
- فهميدم او حق مشاوره قانونی دارد.
مايك كرانستون نارحت گفت: لطفا وكيل ها را سرزنش نكن. آن طوری كه من در روزنامه ها خواندم، ظاهرا وكيل ميجرز ادعا كرده كه موكلش توسط پليس تحت فشار و شكنجه قرار گرفته و هيچ شكی در مورد كبودشدگی های صورت او وجود ندارد.
پليس هم اعاتم كرده كه وقتی آنها او را دستگير كرده اند، پيكرنيك او را حسابی كتك زده بوده. اما البته تصميم گيری در اين مورد به عهده دادگاه است.
جيل فشار آورد: پس، دقيقا كجا به اين موضوع رسيدگی می شود؟
- احتمالا سعر می كنند حوزه دادگاهی را عوض كنند. يك سری اعتقاد دارند كه احتمالا ميجرز در دادگاه اين استان، بي طرفانه محاكمه نمی شود.
وكيلش برای تعويض بخش قضايی تلاش می كند، البته، فعلا كه ميجرز زندان است و قرار ضمانتش رد شده، برای همين تا زمان دادگاه آنجا آب خنك می خورد.
- تا كی؟
ستوان كل شانه بالا انداخت: شايد يك ماه، شايد هم يك سال. اما، به نظر من بستگی به وكيل او دارد كه چقدر برای تشكيل سريع دادگاه فشار بياورد.
- و ميجرز در دادگاه ادعای بی گناهی كند...
ستوان كل به او قوت قلب داد: نگران نباش جيل، در مورد مجرميت و گناهكار بودن او شكی وجود ندارد اعتراف او فقط مثل كنجد روی نان است.
ديوهارينگتون غرغر كنان گفت: يكی بايد به اين حروم زاده شليك كند.
جيل آهسته گفت: فكر مر كنم احتياج دارم تنها باشم.
مادرش نگران زمزمه كرد: جيل...
جيل قاطعانه گفت: لطفا!
و مادرش را ساكت كرد.
جك برای حمايتش آمد: فكر مر كنم جيل احتياج به استراحت دارد بايد به او اجازه بدهيم كه اين چيزها را برای خودش هضم كند.
لورا سر تكان داد و گفت: همگی بياييد برويم ناهار بخوريم.
و همه را به سمت در راهنمايی كرد. جيل به او نگاه كرد كه چطور همه را بيرون می برد. لورا از بين در گفت: دوستت دارم. و جيل لبخند زد و با چشمانش همان حرف را بی صدا تكرار كرد.
جيل به مارك جولی نگاه كرد كه بی حرف كنار جنيفر كه بين آنها بود، حركت می كردند. جلوی در، ناگهان جنيفر دستش را از دست پدرش آزاد كرد و به سمت جيل دويد و پايين پای مادرش زانو زد سرش را روی دامن مادرش گذاشت، با گريه گفت: اوه، مامان!
جيل او را دلداری داد: شيرينم، همه چيز درست می شود، گريه نكن عزيزم. گريه نكن!
دستش را روی موهای نرم دخترش كشيد. جنيفر بلند شد و به چشمان مادرش خيره شد جيل اشكهای روی گونه جنيفر را پاك كرد.
- می توانم برگردم خانه، مامان؟
جيل دخترش را محكم در آغوش گرفت: البته كه می توانی عزيزم، البته.
جنيفر بلند شد و قبل از اينكه پيش پدرش برود خودش را در آغوش جك انداخت.
پدر جيل صدا كرد: لي لا، كارت تمام شد؟
مادرش پاسخ داد: ما به زودی برمی گرديم.
جك بعد از اينكه همه رفتند پرسيد: می خواهی من هم بروم؟
جيل بلند شد و دست شوهرش را محكم گرفت: نه، نمی خواهم تو بروي.
جيل بيشتر از يك ساعت را صرف مطالعه عكسهای مردی كه در تمام صفحات اول روزنامه ها، خودنمايی مي كرد.
با خودش فكر كرد، صورت يك امريكايی متوسط، فهميد كه از اين عبارت يك بار هم برای توصيف خودش استفاده كرده بود! بارها و بارها در خيابان از كنار اين مرد گذشته بود.
هيچ چيز برجسته ای در وجود اين مرد نبود. نه بد به نظر مر رسيد نه خوب، چشمانش هم نه خيلی بزرگ بود نه كوچك. به اندازه عادی از هم فاصله داشت، و در يك عكس برق خاصی داشت. البته نه از روی هوش و ذكاوت، بلكه از سر زندگی و نيروی زندگي!
دماغش شكستی داشت اما زشت نبود. احتمالا به علت دعوا و نزاع در طی سالها چندين بار شكسته شده و او هرگز به خودش زحمت جا انداختنش را نداده بود. دهانش باريك و با يك لبخند نصفه كه شبيه يك پوزخند ظالمانه بود، باز شده بود. موهايش صاف و قهوه ای روشن و كمی بلندتر از مد جديد بود. جيل دريافت كه مرد جوان با موهای كوتاهر كه او اتاقش را گشته بود، اصلا شباهتی به قاتل نداشت. شانه های ميجرز افتاده و پشتش بين دو مرد پليس كه در عكس افتاده بودند، خم شده بود. جيل انگشتانش را در ميان موهايش فرو برد. او خيلر عادی بود.
چشمان جيل از يك عكس به عكس ديگه دوخته می شد. به طور سطحی نوشته های زير آن را می خواند.
" اين مرد كه بك يك بچه شش ساله تجاوز و او را خفه كرده است، كسی است كه خودش در پنج سالگی مورد تجاوز پدرش قرار گرفته است. اين مرد با آی كيوی زيرصد، عادی به حساب می آيد."
جيل با خودش تكرار كرد: عادی!... عادی.
برای لحظه ای جيل سعی كرد كه خودش را به جای آن مرد بگذارد در يك خانواده ی متخاصم متولد شده و تولدش يك تصادف بود. هيچس از او در مورد متولد شدنش سوال نكرده بود. او خلق شده و بعد توسط كسانی كه خانواده ناميده می شدند، طرد و زندگی اش تباه شده بود. جيل دريافت كه هرگز شانسی برای بهتر بودن نداشته است. سعی كرد با او همدردی كند، اما وقتر فهميد نمی تواند، از اين كار دست برداشت. جيل، ايمان داشت كه جايی، آدمها بهتر از خودش بودند. آدمهايی كه می توانستند وحشيگری هايی نظير اين را تحمل كنند و هنوز هم دلشان به حال مسببان اين جنايات بسوزد! اما جيل جزو اين گروه نبود!
گفتنش وقتی اين اتفاق برار يكی ديگر افتاده باشد، راحت بود. حالا جوانمردی، خيلی غيرواقعی به نظر می رسيد. داشتن چنين احساسی اصلا آسان نبود! وقتی اين اتفاق در خانه او افتاده بود، وقتی كه خانه او خراب شده بود، جيل فكر كرد:" نه!" روزنامه را تا كرد و كنار گذاشت او برای اين مرد احساس همدردی نداشت. نمی خواست اين احساس را داشته باشد. برای كمك به اين مرد خيلی دير شده بود و همينطور هم برای كمك به بچه ی مرده اش خيلی دير شده بود.
جيل دريافت كه برای بقيه آنها هم خيلی خيلی دير شده بود.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#44 | Posted: 8 Aug 2013 01:06
فصل سي و هشت:
سرانجام، شش ماه طول كشيد تا پرونده به دادگاه ارجاع شد.
جولای خيلی گرم بود، تابستان دير از راه رسيده بود، اما داشت انتقام دير رسيدنش را می گرفت. آوريل سرد و بارانی بود، اغلب بعد از ظهرها بارندگی متوالی و شديد داشتند. جيل با خودش فكر كرد:" اگر سال پيش هم همينطور باران می باريد..." بعد سعی كرد به خودش دلداری بدهد كه بالاخره قاتل سيندی گرفتار شده است.
سرما در ماه می هنوز ادامه داشت، سرمای نابهنگام در ماه ژوئن كم كم از بين رفت و ناگهان هوا عوض شد، خورشيد درآمد و درجه حرارت بالا رفت. چهار هفته ی جولای گرمترين روزهايی بود كه جيل تا آن زمان به ياد داشت. جيل و خانواده اش از شروع دادگاه هر روز به كاخ دادگستری در ليوينگستون می رفتند. بعد از بحث و گفتگوی طولانی، حوزه دادگاه عوض نشد. پروتنده در ليوينگستون رسيدگی می شد. از قبل، تبليغات وسيعی شروع شده بود كه محاكمه اصلا تبعيض آميز نيست و وكيل مدافع از همان حقوق قانونی در اسكس كانتر برخوردار است كه در هر جای ديگر، خواهد داشت.
انكار اعترافات، قانون ناروايی بود. چند مرك می گفتند كه با اجبار و تهديد اعتراف گرفته شده و قاضی در نهايت تصميم گرفت امضای اعترافات را نپذيرد. اما بقيه چيزها خوب پيش رفت. شاهدين شهادت دادند كه قاتل به آنها در مورد جزئيات قتل چيزهايی به صورت محرمانه گفته است. بعد وكيل مدافع ادعا كرد كه بيل پيكرنيك خودش هم يك شهروند محترم و شريف محسوب نمی شود و در واقع او امتياز اين را داشت كه برای شهادتش مهلت رسيدگی داشته باشد. او برای آن بعد از ظهر كه قتل اتفاق افتاده بود، مركی قابل قبول نداشت و خودش در مظان اتهام بود. متهم هم مدركی برای آنكه ثابت كند هنگام قتل، كجا بوده نداشت. او تنها بوده و هيچكس در خانه اش نبوده و نديده كه او با يك زن بوده است يا نه؟ بدتر از آن، پليس يك سری مجله های مبتذل راجع به بچه ها كه در ميان لباسهايش مخفی كرده بود، كشف كرد. اين مدرك ديگر بی چون و چرا بود. جای پای ميجرز با جای پای پيدا شده در صحنه ی جنايت مطابقت می كرد. لباسش دقيقا به توصيفی كه بچه ها از مردی كه در حال فرار از صحنه جنايت ديده بودند، مر خورد. اين مدارك قانونی، جای انكار باقی نمی گذاشتند و او را با مرگ آن بچه مرتبط می كرد.
روز اول دادگاه، خانواده والتون زود رسيدند و بيرون در به مردمی كه به تدريج جميعتشان در خيابان اضافه می شد، نگاه می كردند. آنها كنار در دادگاه برای خودشان جا می گرفتند و وقتی در باز شد، جيل با دو نگهبان در كنارش به داخل رفت. خبرنگارها بی مقدمه ميكروفون را مثل آب نبات چوبی جلوی دهانش می گرفتند. آيا دين ميجرز را گناهكار می دانست؟ آيا اميدوار بود او را به مجازات مرگ محكوم كنند؟
جيل در كنار در دادگاه ايستاد و صورتش را به طرف آنها برگرداند. دوربين ها تند تند عكس برمی داشتند. خيلی ساده به سوال اول جواب داد: بله! او به گناهكار بودن ميجرز ايمان داشت. آيا اميدوار بود او را به مجازات مرگ محكوم كنند؟ جيل سرش را تكان داد و به آنها گفت: برای هيچ چيز در دنيا مثل اين آنقدر اميدوار نيست. بعد از اينكه خبرنگارها ساكت شدند و فلاشهايشان خاموش شد، همه او را تنها گذاشتند. جيل داخل شد و روی صندلی های رديف جلوی دادگاه نشست. خانواده اش همه در رديف هار جلو اجتماع كرده بودند تا در جريان حرفها و صحبت های افراد قرار بگيرند. جيل و جك و كارلو با والدينشان كنار هم نشسته بودند، پشت سرشان مارك گالاگر كنار مادر جك نشسته بود. جولی همسرش، پا به ماه بود و در خانه مانده بود. لورا و مايك، هم نشسته بودند. بعد از گذشت روز اول، جيل جنيفر را قانع كرد تا پيش جولی بماند او نمی خواست جنيفر قسمتی از رنج و درد دادگاه باشد.
جيل با خودش فكر كرد بالاخره اتفاق افتاد. به همه نگاه كرد، و اين پانزده ماه اخير را از نظر گذراند در سكوت حساب كرد چه همه چيز عوض شده است. آنها ديگر آن آدمهای سابق كه يك زمانی بودند، نيستند. آنها بايد باقي عمرشان را با پرداخت بهای كاری كه اين مرد با آنها كرد، بگذارنند. جيل به شوهرش نگاه كرد، صورت جك به سمت زمين بود و دستانش او را در بر گرفته بود. جك بالاخره جيل را برای شركت در جلسات خانواده هار داغديده، قانع كرده بود و بعد از اولين جلسه، ترس از فضايی بسته در جيل كم شده و بالاخره دريافته بود كه اين آدمها مر توانند كمكش كنند.
وقتی جيل بالارخ خشم مخفی در درونش را بعد از يك سال، بيرون ريخته بود. به او اطمينان داده بودند كه " ما انتقام خواهيم گرفت" و بقيه اعضا گروه در سكوت تصديق كرده بودند. بيرون ريختن خشم و كينه اشش در شش ماه بعدی، به او خيلی كمك كرد. جيل می فهميد كه يك چيزهايی را گم كرده است، همراه با خشم و غضبش او وارد دوره ی تازه ای می شد. صدايش پر از بغض و نااميدی می شد، می فهميد كه مادرش حق داشته، زندگی ادامه دارد و مهم نيست كه يك نفر چقدر برای متوقف كردنش سعی كند زمان برای هر كسی بزرگترين التيام دهنده است. سرانجام زندگی به صورت عادر اش برمی گردد، اگرچه الان با چيزی كه قبلا بود، خيلی فرق كرده باشد، هنوز چيزهايی برايش گم شده بود، چيزهايی غيرملموس، كه جيل نمی توانست انگشت رويش بگذارد. در شش ماه گذشته جيل و جك بطور معجزه آسايی دوباره شروع به عشق بازی كردند. يك شب كه در بازوان هم دراز كشيده بودند به طور غريزی به سوی هم كشيده شدند و احساس نفرت و خجالتی كه جيل فكر می كرد ديگر پس از آن اتفاق او را در موقع عشق بازی ترك نمی كند، اصلا وجود نداشت. اگر چه هر دويشان فهميدند كه عشق بازی شان هرگز مثل قبل بات سبك بالی آرامش همراه نيست. اما جيل از اينكه، چه قدر احساس تسلی و آرامش پيدا كرده، غافلگير و گيج شده بود.
او ياد دوران جوانی اش افتاد كه برای بار اول توانايی بدنش را كشف كرد. اولين لرزه و هيجانی كه از آغوش ديگری پيدا كرد، دوباره احساس رضايت غريزی و عميقی از تقديم خودش به كسی كه دوستش داشت حس كرد سيندی از اين چيزها آگاه نبود. او هرگز نمی دانست كه در همين عمل چه خشونتی نهفته است!
پزشك قانونی اعلام كرد كه وقتی به سيندی تجاوز شده است ناآگاه و بی خبر بوده، او احتمالا درد جسمانی شديدی را تحمل كرده است. جيل وقتی اين حرفها را شنيد از سر حسرت آه كشيد و ديد كه شكهايش روی دامنش مر ريزد.
بعد از سه روز دو وكيل به توافق رسيده و عاقبت هشت مرد و چهار زن برگزيده شده بودند. آنها منحصرا با دقت وسواس گونه ای انتخاب شده بودند. دادستان سخت تلاش كرد- كه موفق هم شد- مادرها را در هيئت منصفه جا دهد.
يك امتياز آنها زنی بود كه دو پسر داشت كه هر دو آنها نوجوان بودند. سه زن ديگر شامل يك زن جوان مطلقه، دو زنر كه تا به حال ازدواج نكرده بودند كه يكی از آنها هم سن و سال دادستان و تكنسين دندانپزشكی بود.
مردها هم تقريبا مثل زنها و تا حد امكان گلچين شده بودند. پدر يك دختر كوچك فورا از هيئت منصفه بيرون كشيده شد و تنها استثنا وجود پدر جوان يك نوزاد دختر بود. دادستان شخصا در مورد آنها تحقيق كرده بود، همه زمان خانه بودن در محدوديت بودند.
چشمان جيل به دوازده صورت جدی دوخته شد. آنها به نظر در مورد متهم خيلی عصبانی می آمدند. جيل فكر كرد كه همه شان در دادگاه يك هدف داشتند. وقتی كه قاضی هدف قانون را اجبارا برايشان شرح می داد، آنها بی قرار و دلواپس بودند و در مورد اينكه اشتباه كنند، می ترسيدند.
آنها متناوبا با شنيدن جزئيات تخصصی، كسل يا وحشت زده به نظر می رسيدند. يك زن وقتی كه عكس بچه ی مرده، ميانشان پخش شد به گريه افتاد جيل صورت به صورت آنها را مطالعه مر كرد، او از اينكه در ذهن و فكر آنها بخزد تا بفهمد آنها به چی فكر می كنند خسته شده بود. قادر نبود كه فكر و نقشه آنها را از ورای ظاهر ملايمشان بخواند. هيچ راهی برای فهميدنشان نداشت. جيل با خودش فكر كرد كه آنها اصلا نمی توانستند عمق فاجعه را درك كنند.
جيل به معنی شهادت هر كس با دقت گوش مر داد و خودش را مجبور مر كرد كه همه جزئيات نفرت انگيز را بشنود خودش را وادار كرد تا جمله ی كالبد شكافی را مثل دستور زبان مدرسه اش گوش دهد. او به توضيحات پليس در مورد صحنه قتل گوش داد. دو پسری كه به طور گذرا مردی را كه از صحنه فرار می كرد، ديده بودند، در دادگاه شهادت دادند جيل به حرفهای ستوان كل دقت كرد. كه در اتاق خواب ميجرز چه چيزهای عجيب و غريبر پيدا كرده بود. جيل به بيل پيكرنيك توجه خاصی داشت، از صورت خشن او به صورت قاضی نگاه كرد. آنها او را دوست نداشتند جيل می توانست اين را با نگاه سطحی دريابد. جيل هم همينطور، او گستاخ و بدنام به نظر می رسيد، فكر ميكرد كه می تواند با لباس پوشيدنش آداب معاشرت هم رای خودش دست و پا كند عرق ريزان و بی قرار در تلاش بود كه نزاكت داشته باشد. وكيل قاتل، او را به جاسوسی متهم كرد. به رنگ پوست او اعتراض كرد و بعد قاطعانه پرسيد: آيا امكان نداشت كه پيكرنيك خودش مدارك جعلی برای گناهكار نشان دادن ميجرز را در اتاق او جاسازی كرده باشد؟ شكر منطقی بود، وكيل مكررا در خلال حرف های پيكرنيك خاطرنشان كرد كه او مرد قابل اعتمادی نيست و عقلانی است كه آدم به حرفهای چنين كسی شك كند. راه ساده ای كه حرفهای او را غير واقعی جلوه دهد.
دين ميجرز كنار وكيلش بدون حركت و بی حرف نشسته بود، از روز اولی كه دادگاه شروع شده بود، همانطور بود. جيل در فكر بود بار اولی كه او را ببيند چه احساسی خواهد داشت. او ژست عجيبی داشت، رنگ پريده و معذب با ناخن هايی كه تا ته جويده شده بود. سرش بی قرار از اين ور به آن ور می چرخيد، اما همچنان بر اعتنا بود، جيل از او متنفر بود. آيا او می توانست نفرتش را حس كند؟ چرخيد، در سكوت به او فرمان داد، به من نگاه كن!
اما او وقتی كه برگشت و نگاه جيل را روی خودش حس كرد، سرش را برگرداند. دادستان شاهد ديگری صدا نزد. دين ميجرز هم خوانده نشد. وكيل مدافعش آخرين نطق شيوايش را در مورد استدلال شك هايسش كرد. قاضی قبل از اينكه هيئت منصفه رای گناهكار بودن ميجرز را برگرداند، مخصوصا به او كمتر از يك ساعت وقت داد.
جيل حس كرد كه در آغوش جك كشيده شد و صدای گريه از همه رف بلند شد، جيل كلمات تبريك و تهنيت را می شنيد، سرش را بلند كرد و ميجرز را كه داشت جايش را ترك می كرد، نگاه كرد. نگاه شان سهوا به هم دوخته شد جيل هم به او زل زد. شدت احساسات جيل او را هم ثابت و ميخكوب نگه داشت.
ناگهات تمام جمعيت در نظر جيل ناپديد شد، فقط دو نفر در دادگاه بودند كه مستقيم مقايبل هم قرار گرفته بودند، هيچ دادگاه و قاضی هم بين آنها نبود، بجز حقيقت! فقط چند لحظه طول كشيد، اما چشمان متهم آن چه را كه زبانش نگفته بود به او گفت. او به بچه اش تجاوز كرده و او را كشته بود. اين او بود كه لباسهای بچه اش را پاره و وحشيانه، قبل از اينكه انگشتانش، گلوی كوچكش را بفشارد، خودش را به او تحميل كرده بود.
بی صدا می گفت: من مردی هستم كه تو دنبالش می گشتی! مرد داخل كتاب فروشی، در بانك، در پايين پله ها، مردی كه در بزرگراهها بود، مردیّ كه در خيابان بود، در كابوس شبانه تو صورت من بود. كابوسی كه دقيقا هفده دقيقه پس از ساعت چهار در يك بعد از ظهر خيلی گرم و آفتابی در آوريل شروع شد! كابوسی كه شروع شد ولی تمامی نداشت.
جيل صدای پدرش را شنيد: يك نفر بايد به اين حروم زاده شليك كند.
مامان، وقت مرگ...
صدای سيندی به زور وارد سرش شد.
... می توانيم با هم بميريم؟
می شه دستان همديگر را بگيريم؟ قول می دهی؟
جيل به زندگی قبلی اش فكر كرد- به احساس آسودگی كه در حين قدم زدن داشت، به احساس آرامشی كه هر صبح وقتی بيدار می شد او را در بر گرفت. به هدف زندگی اش كه صبح اول او را به شب می ساند، حالا همه اش نابود شده بود. بعد از ظهری كه تمام بر گناهی و معصوميتش را ويران كرده و برای هميشه همه چيز را از او گرفته بود. جيل به اين فكر كرد كه چقدر از زندگی طبيعی اش دور شده بود و چطور آينه تصويری از او را نشان می دهد كه ديگر يك امريكايی متوسط نيست. چقدر همه چيز در موردش فرق كرده بود.
ناگهان جيل دريافت كه چه چيزی در اين چند ماهه ی اخير در زندگی اش گم شده بود، دقيقا اين مرد، در يك بعد از ظهر آوريل، آن را از زندگی اش ربوده بود و ديگر جيل به او اجازه نمی داد بقيه اش را بگيرد.
به مردی انديشيد كه فكر او را روزها به خودش مشغول و روهايايش را اشغال كرده بود. جيل هيچ جا بدون او نمی رفت، حتی حالا، اين مرد تمام حركات او را تحت كنترل داشت، سرش پر از بوی ناخواسته و عجيب او بود، مرد به او حتی يك جای كوچك برای نفس كشيدن هم نداده بود. اين جيل بود كه زندانی بود. او به غريبه ای كه پشت بوته ها كمين كرده بودف ديگر اجازه نمی داد كه كنترل بقيه زندگی اش را در دست داشته باشد.
جيل به دين ميجرز، كه لبانش به شكل يك پوزخند طعنه آميز پيچ خورده بود، همانطور كه در عكسی از او در روزنامه ديده بود، نگاه كرد:" حالا نوبت جيل بود."
لبخندی كه به طور نافذ از لبهای او به سمتش می آمد را پس زد. جيل می خواست كه كنترل زندگی اش برگردد.
لبخند متقابلی صورت جيل را گشود، احساس كرد كه تسلط لازم به بدنش بازگشت. تفنگ پنهانش را از درون كيف در دستانش گرفت.
- يك نفر بايد به اين حروم زاده شليك كند!
صدا جمله را تكرار كرد ولی ديگر صدای پدرش نبود بلكه صدای خودش بود. در همان لحظه كه پشت سر هم شليك كرد، دين ميجرز مرده روی زمين افتاد. پنچ سوراخ روی سينه اش باز شده بود، قبل از اينكه جيل دوباره بتواند شليك كند، يك نفر تفنگ را از دستانش بيرون كشيد كم كم، جيل از محيط اطرافش آگاه می شد. صداها، جيغ ها، گريه ها، دويدن ها و از اين ور به آن ور رفتن ها! جيل دستانی را به دور بدنش حس كرد. فكرش را مهار كرد و هيچ تلاشی برای حركت نكرد. به آدمهايی كه همديگر را هل می دادند تا ببينند او چه كرده، نگاه می كرد. به دوربين های حاضر در همه جا كه سعی می كردند صحنه هايی از آن چه اتفاق افتاده بود را بگيرند، نگاه كرد. شنيد كه يكی داد زد. " خدای من!" و " او مرده است!" جيل در سكوت، غرق فكر بود كه چه كرده است. چشمانش روی جك قفل شده بود. جيل در فكر بود كه حالا چه اتفاقی برايش می افتد. شايد قاضی برار اينكه درسی به كسانی كه در كار ديگران دخالت می كنند بدهد، او را به مرگ محكوم می كرد. اگر اين طور بود، او برای قبول حكم دادگاه، آماده بود.
و بعد از آن صدا را شنيد، صداهايی كه به او می گفت شايد خيلی هم در كار كسی دخالت نكرده است. جيل سرش را چرخاند، در صدا غرق شد و اجازه داد كه صدا او را در بربگيرد، صدا كم كم زياد شد، مثل شعله ای كه در ميان چوب خشك بيفتد، صدا، صدای كف زدن و تشويق حضار بود.

پايان


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / محکوم به نیستی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites