تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

رمان های پرستو

صفحه  صفحه 8 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#71 | Posted: 15 Aug 2013 13:44
قسمت سی و یکم ازدواج صوری

****************************************

در اتاقم باز کردم و رفتم توش.

رو تختم خودمو پرت کردم و سرمو فرو کردم تو بالشت.

باورم نمی شد زندگیم به همین راحتی از بین رفته.

گریم نمیومد. نمی دونم چرا. بیشتر دلم می خواست یکی دلداریم بده ، یکی که مجبور نباشم براش قصه رو تعریف کنیم. یکی که همه چی رو بدونه ...

ولی کسی نیست ..

در اتاقم باز شد.

– خر خوشگله ی من ( اسم مستعارم ) چته؟

با صدای ناراحتی گفتم : داداشی می خوام استراحت کنم ، میشه تنهام بزاری؟

- نمی خوای بگی چی شده؟ با باراد دعوا کردی؟ چیزی بهت گفته؟

جوابشو ندادم. تنها همون کلمه ی باراد کافی بود تا بغضم بترکه. ولی خودمو نگه داشتم. وقتی صدای بسته شدن در اومد، بی صدا شروع کردم به گریه کردن.

–دیدی گفتم چیزی شده؟

سرمو بلند کردم. به در تکیه داده بود و داشت منو نگاه می کرد.

– نمی خوای بگی نهال بهت چی گفته که اینقدر بهم ریخته؟

با هق هق گفتم : تو از کجا می دونی؟

کنارم روی تخت نشست.

منم پاشدم و کنارش نشستم.

– وقتی تو ماشین تو حال خودت بودی باراد بهم زنگ زد.. گفت که این دختره یه چیزایی بهت گفته که تورو از تصمیمت منصرف کرده.

نگاش کردم.

نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.

تیرداد رو بغلش کردم.

دستشو رو موهام کشید و گفت : گریه نکن دیگه گریه میکنما!

سرمو جدا کردم و یه لبخند زدم.

– تو گریه کنی؟ مسخره؟؟

- آهــــــــان! حالا شدی خر خوشگله خودم!

این اخلاق تیا رو دیوونه وار دوس داشتم! همیشه سر حالم میاورد.

من : وقتی اومد تو اتاق و خواست تنها با هام حرف بزنه ، خیلی مشتاق بودم ببینم چی می خواد بگه.


*********************************************

نهال : خواهش می کنم بشین!

روی مبل پشت سرم نشستم.

رو به روم نشست.

– ببین خانوم خانوما بدون مقدمه شروع می کنم.. شنیده بودم که باراد با یه دختره ازدواج کرده ولی اون موقع باور نکردم یعنی باورم نمیشد چون باراد اونقدر منو دوست داشت که وقتی ترکش کردم در واقع مجبور به ترکش شدم با خودش عهد ببنده که با دختر دیگه ای ازدواج نکنه. من باراد بیشتر از هر کس دیگه ای میشناسم .. پسر عموم.. از بچگی با هم بزرگ شدیم.. ریز و درشت اخلاقش تو دستم.. می دونم که اگرم با کسی ازدواج کنه ، اون ازدواج از روی عشق نبوده...

( از جاش بلند شد وشروع کرد دورم چرخیدن. پشت سرم وایستاد و دم گوشم گفت ) بلکه از روی هوس بوده! ..

ازم جدا شد.

– تو دختر خوشگلی و همینم برای جذب مردا کافیه.. ولی فقط جذب نه چیز دیگه ای.. خوب بارادم مرده ، و توام جذاب...

با لحن ترسناکی خندید.

– می دونی که چی می گم ..

یهو جدی شد

. – پس خوب گوشاتو باز کن ، همین فردا میای و چکتو می گیری و راتو می کشی و میری وگرنه ...

یهو شیر شدم .

این کی بود که با من اینجوری حرف می زد؟؟

– وگرنه چه غلطی می کنی؟

از لحنم جا خورد .

از جام پاشدم و رفتم سمتش.

حالا نوبت من بود

– ببین نهال خانوم ، هرکی می خوای باشی باش .. میخ وای دختر عموش باش یا هر خر دیگه .. برام مهم نیست چقدر میشناسیش .. باراد منو دوست داره و من از این موضوع مطمئنم. پس پاتو از گلیم ما بکش بیرون!

خندید و گفت : اا پس خبر نداری!

– از چی

تلفن روی میز تحریر فلفلی برداشت و یه شماره رو فشار داد.

– سوسن اون جعبه ی زیر تخت باراد بیار.... نگران نباش می دونه .. سریع !

تلفن قطع کرد و اومد سمتم.

–پس صبر کن و ببین!........

عنی توی اون جعبه چی هست؟ چرا این دختر اینقدر مطمئن؟؟

I need ...
     
#72 | Posted: 15 Aug 2013 13:45
ادامش

بعد از دودقیقه تقه ای به در خورد.

نهال به سمت در رفت و بازش کرد و بعدش با یه جعبه مشکی با راه راههای طوسی برگشت.

گرفتشون به سمتم.


– اینا چین؟

- باز کن و ببین!


رو مبل نشستم.

جعبه رو که نسبتا بزرگ بود و گذاشتم رو پام و درشو باز کردم.

نه! امکان نداره!! ...

یه عالمه عکس و هدیه.

و همشون از باراد و نهال.


توی یکیش نهال پریده بود پشت باراد .

یعنی سوار کولش شده بود.

یه بولیز گشاد کرم نخی با یه شلوارک مشکی فکر کنم لی! موهاشم انداخته بود یه طرفش.

هر دوتا شون داشتن می خندیدن.

پشتشون دریا بود.

- .. اینجا آنتالیاس درست دو ماه بعد از جداییمون ...


عکسا رو تند تند عوض می کردم.


باراد .. نهال .. باراد .. نهال ..اوه! خدای من ..

همه رو بزاریم کنار این یکی از همشون بدتر!

اونو و نهال در حال بوسیدن همدیگه!

دستمو گذاشتم جلوی دهنم.

توی جعبه یه ساعت گردنی فلزی بود یه ساعت مردونه که توش عکس نهال بود...


– من که بهت گفتم! اگه دوست داشت و اگه منو فراموش کرده بود لزومی نداشت اینارو نگه داره! پس این یعنی هنوزم منو می خواد نه تورو... تو فقط براش یه عروسک بودی.. متاسفم عروسک کوچولو..



و خندید و رفت بیرون. یعنی تو همه ی این مدت دوسش داشته؟؟جعبه رو پرت کردم رو زمین. خدایــــــــــــــا! آخه چرا .. چرا .. احساس کردم یه چیزی تو وجودم شکشست .. قلبم .. روحم .. دنیامو نابود کردی .. لعنت به تو باراد ... لعنت به همتون ...


***************************************************************

اشکامو پاک کردم و ادامه دادم


– و بعدش به تو زنگ زدم بیای دنبالم.


منو تو بغلش گرفت.

دستامو انداختم دورش و لباسشو چنگ زدم و با تمام وجودم گریه کردم. شاید بخشی از دردم کم بشه....


صبح به زور زنگ گوشیم چشمای پف کردم باز کردم.

دستمو حرکت دادم و روی میز به دنبال گوشیم گشتم.

بدون اینکه شمارشو نگاه کنم جواب دادم : بله؟

صدام شبیه قار قار کلاغ شده بود.

– الو ؟ شماره نامرد ترین دوست دنیا رو گرفتم؟

- سلام روشا!

– زهر مار سلام ! بیشعور مثل خر سرتو میندازیو می ری بدون اینکه بگی چی شده؟

- چه فرقی می کنه چی شده؟

- فرق نمی کنه؟؟ حالا چرا جواب زنگام نمی دی؟

- خواب بودم.

– خرسم بود با این ده باری که من زنگ زدم از خواب بیدار می شد!

– روشا اذیتم نکن حالم اصلا خوب نیست!!

– می دونم! خیلی ناراحتی؟

یه پوزخند زدم و گفتم : بیشتر از اونی که فکرشو کنی!

– می خوای بعدا زنگ بزنم؟

- ممنون می شم!

– خواهش می کنم فعلا بای!

گوشی رو قطع کردم.

به پهلو خوابیدم و خودمو تو آغوش تیرداد پنهون کردم.

– روشا بود؟

- اوهوم!

– می دونستم این دهمین بارش بود که زنگ زده.

سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.

– مگه ساعت چنده؟

- یازده!

از جام بلند شدم و رو آرنجم تکیه دادم.

– تیا کارت !

- نترس فوقش اخراج می شم!

از جام پاشدم و دستشو گرفتم و کشیدم.

– پاشو ببینم ، بـــــی خیال! یعنی چی اخراج میشم؟؟ کم علاف تو جامعه داریم توام می خوای به دستشون بپیوندی؟؟

ولی مگه زورم می رسید؟؟

- چه اشکالی داره ؟؟ تازه خیلیم خوبه!!

وقتی دیدم زورم بهش نمیرسه دستشو ول کردم و نفسمو با صدا بیرون دادم.

–خیلی تنبلی!

دست به سینه نگاش کردم.

یه کش و قوسی به خودش داد و گفت : نترس!

به خوامم نمی تونم! آقاتون برام مرخصی رد کردن!

با تعجب نگاش کردم.

–چی کار کردن؟

از جاش بلند شد و اومد سمتم.

- کله ی سحر زنگ زدن و وقتی فهمیدن حالتون خوب نیست، به بنده امر فرمودن مواظب شما باشم.

داشت می رفت بیرون که ادامه داد :

– در ضمن من یه یه ساعتی میرم بیرون. اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن.

و از اتاق رفت بیرون.

لبه ی تختم نشستم .

گوشیمو از روی میز برداشتم و نگاش کردم.

اووف! واقعا ده تا میسکال بود! روشا .. روشا و.. باراد!

دستمو بردم سمت دکمه ی سبز که فشارش بدم ولی پشیمون شدم. نه ولش کن! باید مقاومت کنم! نباید بزارم بیشتر از این باهام بازی کنه!

اوووف! رفتم تو منو و از اونجا رفتم تو قسمت گیم و یکم بازی کردم حداقل اینجوری کمتر به یادش میوفتادم!! والا!





پایان این قسمت


I need ...
     
#73 | Posted: 15 Aug 2013 13:46
قسمت سی و دوم

اوووف!

حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم حتی بازی کردن!

به پنج دقیقه نرسیده گوشیم پرت کردم اونور.

از دیشب تاحالا هیچی نخورده بودم .

انگشتامو لایه موهام فرو بردم و نفسم با صدا بیرون دادم. اوووف!

– چرا من اینقدر بد بختم؟

به سقف اتاقم خیره شدم.

هنوزم نمی تونم باور کنم که باراد با من این کارو کرده، یعنی تمام این مدت داشته منو بازی می داده؟

آخه چرا ... چرا ...

یعنی تمام اون کار را کشک؟ واقعا؟ یعنی به همین راحتی تونست با قلبم بازی کنه؟ به همین راحتی با من بازی کنه و منو مثل یه عروسک پرت کنه اونور؟ ...

یعنی تمام این مدت نهال دوست داشته و فقط به خاطر رفع نیازش با من بوده؟..

آخه چرا چرا اون جعبه ی لعنتی رو نگه داشتی؟

اگه ازش بدت میومد پس چرا هنوز چیزایی که تورو به یادش میندازه رو نگه می داری؟

نه من که نمی تونم باور کنم..

صدای زنگ در بود که منو از فکر خارج کرد.

از جام بلند شدم و رفتم دم در. احتمالا دوباره این پسره چیزی جا گذاشته.

با بی حوصلگی رفتم دم در. در باز کردم و به بیرون در نگاه کردم.

دستاش تو جیبش بود و ناراحت نگام کرد.

یهو انگار چیزی ته قلبم سوخت .

– باراد!

با صدای گرفته ای گفت : سلام سوگل، می تونم بیام تو؟

اولش خواستم بگم نه ولی یه چیزی ته قلبم مانعش شد. از جلوی در کنار رفتم. وارد خونه شد.

به محض اینکه از کنارم رد شد عطرش کل وجودم فرا گرفت. در بستم و پشت سرش راه افتادم. به سمت هال رفت و جلوی تلویزیون وایستاد. برگشت سمتم.

با لحن خشک و جدی گفت : من اومدم اینجا تا چیزی رو بهت بگم.... با توجه به اینکه تو دیشب انتخابت کردی و به جای اعتماد به من به حرفای نهال اعتماد کردی ، خواستم بدونی که تموم چیزی که ...


یه نفس عمیق کشید و دوباره ادامه داد : تموم چیزی که بین ما بود تموم شده و اینم همون چیزی که اونو به اعتماد کردن به من ترجیح دادی.

و چک بابامو گرفت سمتم.

مغزم هنگ کرده بود.

الان چی شد؟ .. الان من باید چی کار کنم؟.. یعنی چی همه چی بین ما تموم شد؟

همین جوری مات و مبهوت نگاش کردم.

دستمو گرفت و چک گذاشت توی دستم وسرشو آورد جلو و دم گوشم گفت : من دوست داشتم و از باتو بودن خوشحال بودم ولی حالا فهمیدم که تو لیاقتشو نداشتی!..

تو به خاطر چارتا حرف بی معنی و بدون مدرک منو به اون نهال فروختی . امیدوارم الان خوشحال باشی که مامانت نمیره زندون....


و ازم جدا شد و لحظه ای بعد صدای کوبیده شدن در اومد.

چک تو دستم فشردم.

صدای مچاله شدنش می شنیدم.

خدایا من چی کار کردم؟...

I need ...
     
#74 | Posted: 15 Aug 2013 13:47
ادامش

چطور تونست باهام اینجوری رفتار کنه؟..

چطور تونست اینارو بهم بگه؟....

چرا حتی نذاشت بهش توضیح بدم؟ اونا فقط حرف نبود مدرک بود! خودم دیدم که گفت از زیر تختش بیاردشون! اگه دوسش نداشت چرا هنوز نگهشون داشته بود؟ چرا چرا چرا؟..

چک پرت کردم یه ور.

– لعنت به همتون ....!!

با تمام وجودم داد زدم.

دستمو بردم تو موهام و جیغ زدم : لعنت به تو ...!

میز گرفتم و پرتش کردم یه ور دیگه که باعث شد ظرف شکلات خوری روش پرت بشه وبشکنه.

دوباره فریاد زدم : لعنتیا....

آروم به دیوار تکیه دادم و لیز خوردم.

زانوهامو تو شکمم جمع کردم و سرمو گذاشتم روی زانوم.

با صدای بلندی گریه می کردم.

آخه چرا هرکسی به خودش اجازه میده منو ناراحت کنه؟ چرا به خودش اجازه داد باهام اینجوری حرف بزنه؟

چرا به خودش اجازه داد غرورمو خورد کنه ؟ چرا ... چرا؟

مجسمه ی شیشه ای رو که روش خدا نوشته بود از کنارم – روی میز تلویزیون – برداشتم و بهش نگاه کردم.

– خدا یا... چرا ؟ چـ.. را به خودش .. اجازه .. دا .. قلبم..

دیگه نتونستم ادامه بدم.

فقط به مجسمه خیره شدم.

به اسمش. خدا! ... بیشتر و بیشتر فشارش دادم و یهو صدای خورد شدن مجسمه ی ظریف و شیشه ای اومد. اونقدر ظریف بود که به راحتی شکست.

خورده شیشه ها روی زمین ریخت علاوه بر اون خونی که در اثر پاره کردن دستم توسط شیشه ها به وجود اومده بود قطره قطره به زمین می ریخت.

دستمو باز کردم و جلوی صورتم گرفتم. آروم حرکتش دادم.

خون .. خون .. آروم سر خوردن و کم کم تا آرنجم قرمز شد.

نمی دونم چرا ولی احساس ضعف و سرگیجه کردم و لحظه ای بعد چشمام سیاهی رفتن.

چند بار پلک زدم ولی اتفاقی نیوفتاد کم کم چشمام سنگین شدن و بعدش دنیا جلوی چشمام سیاه شد.


***************************************************************

- ..اگه بلایی سرش میومد چی کار می خواستی بکنی؟

صدای یه زن بود که از بالای سرم میومد.

– فعلا که به خیر گذشت!

صدای یه مرد بود که جواب زن رو داد.

– یعنی چی به خیر گذشت؟؟

کم تو واون نهال این بیچاره رو اذیت کردین حالام...

مرده با صدای بلندتری گفت : روشا تو یکی لطفا خفه شو!

– همون حقت اون دختره ی ایکپیریه!

اینا چی میگن؟ الان دقیقا چی شده؟

چشمام اونقدر سنگین بودن که به سختی می تونستم بازش کنم.

یواش یواش بازشون کردم .

– آخ...!

چشمام بستم. نور بدجوری چشمم می زد!

– سوگلی خوبی؟

صدای نگران روشا بود.

با صدای که به زور بیرون میومد گفتم : من کجام؟

-بیمارستان!

صدای خشن مرد بود.

– چه اتفاقی افتاد؟ چی ..شد؟

روشا : هیچی عزیزم ! فقط یکم ضعف کردیو خون از دست دادی همین!

یهو بدون فکر کردن تنها اسمی که به فکرم رسید پرتش کردم بیرون.

-باراد!

دستمو حرکت دادم. یهو بدجوری سوخت

– آی..!

روشا : یواش یواش!

منو دوباره به حالت اولم برگردوند.چشمامو کم کم باز کردم. سعی کردم به نور عادتشون بدم. سمت راستم نگاه کردم.

– روشا؟

– جونم عزیزم؟

- درد دارم!

با حالت دستپاچه ای گفت : صبر کن صبر کن ! همین الان دکتر خبر می کنم!

دوباره چشمامو بستم. دلم نمی خواست بازشون کنم. انگار اینجوری بهتر بود!

صدای بسته شدن در اتاق اومد. هنوزم صدای نفسای یه نفر دیگه رو میشنیدم. با توجه به اینکه صدای مردونشو شنیده بودم آروم صداش زدم.

- تیا؟

دستمو که سمتش بود حرکت دادم و دنبال دستش گشتم.

دستشو که کنار تخت قرار داده بود پیدا کردم و فشردم.

- پیشم بمون!

و دوباره چشمام سنگین شد وبه خواب فرو رفتم .


نمی دونم دقیقا چه وقت گذشته بود از درد شدیدی که توی شکمم پیچیده بود چشمام باز کردم. همه جا تاریک بود. فقط یه نور کمی که از زیر در میومد وگرنه نور دیگه ای تو اتاق نبود حتی پرده هام کنار نبودن.

به سختی خودمو تکون دادم و رو تخت نشستم. یه پامو بیشتر کشیدم و دنبال دمپایی گشتم.

- آه!

I need ...
     
#75 | Posted: 15 Aug 2013 13:48
ادامش

یافتمش ! دمپاییمو پوشیدم و تو اون تاریکی کورمال کورمال دنبال سوراخ آویز سرم گشتم.

دستمو محکم پانسمان کرده بودن برای همین به سختی تونستم خم و صافش کنم. دمپاییمو رو زمین می کشیدم .سرم پایین بود و داشتم به دنبال یخچال می گشتم.

داشتم از گشنگی می مردم. دستمو یه متر جلوتر دراز کردم و به اینور و اونور می کشیدمش تا بالاخره دستم به جسم صافی خورد .

دستمو روی لاستیک بالای در گذاشتم ولی تا اومدم در بکشم سوزن سرم اذیتم کرد.

– آخ!

خودمو نزدیک تر کردم به یخچال تا شاید بدون نیاز به خم کردن درشو باز کنم.

ولی به هر حال که باید اون انگشتای لعنتی رو خم و راست می کردیکه .. باید یه فشار میاوردی که!

آه! خوب من گشنمه!!

یعنی کی امشب پیشم؟ صدای نفس کشیدنش میومد.

آروم خودمو بهش از طریق صدای نفساش نزدیک کردم. دوباره دستمو کشیدم و دنبالش گشتم.

دستمو از روی دسته ی مبل حرکت دادم .

موهاش ... پیشونیش و لپاش! پسره!

انگاشتامو صاف کردم و انگشت اشارمو کمی پایین تر آوردم وپشت سرهم فرو کردم تو لپش.

– تیا! .. تیا پاشو من گشنمه! تیا؟؟

- هووووم؟

- پاشو من گشنمه!

از زدن به لپش دست کشیدم و یه قدم عقب رفتم.

صدای دشکای مبل نشون داد که بلند شده.

با صدای گرفته ای که اصلا به صدای خودش شبیه نبود گفت :خوب چراغو روشن کن!

و لحظه ای بعد اتاق روشن شد. سریع ساعدمو جلوی چشمم گرفتم.

– آی!

آروم آروم پایینش آوردم.

کم کم چشمام به نور عادت کرد.

تیرداد دیدم که تا کمر توی یخچال.

ولی هیکلش اصلا شبیه تیرداد نبود.... صداش ... عطرش!

یهو یه لحظه موندم.

– باراد؟؟

- هوووم؟

بلند شد و به سمتم برگشت.

تو دستش یه کیک شکلاتی بود.

با موهای پریشون و چشمانی خمار بهم نگاه کرد.

– تو.. تو .. من .. فکر کردم ..

اومد سمتم و گفت : زیاد فکر نکن! همین یه ذره گلوکزیم که برات مونده هدر میره!

کیک گرفت سمتم.

با تعجب ازش گرفتم .

- : بی ادب!

با حرص رفتم رو تختم و سرم آویزون کردم بعدم بالشتو کمی بالا آوردم و بهش تکیه دادم.

اینکه آدم اینقدر سوسول باشه خیلی بده نه؟ حالا چجوری بخورم؟

اون دست بریده رو که نمیشه خم کرد یعنی با اون سفتی که بستن نمی شه کاری کرد!

این سوزنیم که یه ذره تکونش میده تو دست آدم فرو می ره.

کیک گذاشتم رو پام.

با حسرت بهش نگاه کردم . اونم به من نگاه کرد.

– نترس عزیزم یه راهی پیدا می کنم بخورمت!

صدای شکمم بلند شد! اووف!

آخه من نمیدونم غیر این پسره کسی دیگه ای نبود؟؟

دل زدم به دریا و گفتم : باراد؟؟

- هوووم؟

- چیزه .. من .. من پوووف! میشه کمکم کنی این کیک بخورم؟؟

از جاش بلند شدم و اومد سمتم.




پایان این قسمت


I need ...
     
#76 | Posted: 15 Aug 2013 13:50
قسمت سی و سوم ازدواج صوری

با حالتی کلافه گفت : بده من!

بشقاب مظلومانه گرفتم سمتش.

رو صندلی کناریم نشست و چنگالو محکم فرو کرد تو کیک! و گرفت سمتم.

دهنم باز کردم.

عین چی چنگال فرو کرد تو حلقم.

با دهن پر گفتم : هووو چته؟

یه جوری نگام کرد ، یه جوری نگام کرد که گفتم الان همون چنگال فرو می کنه تو چشمام.

سریع کیکمو خوردم و دستمو دراز کردم گفتم : خوب اگه نمی خوای بدی بده خودم می خورم! دهنم زخم شد!

– لازم نکرده!

عصبانی شدم.

– باراد چرا اینجوری رفتار می کنی؟ به جای اینکه به خاطر اون کارات معذرت به خوای تازه دوقورت و نیمتم باقیه! بشقابو کوبید روی میز فلزی کنار تختم.

داد زد : من دوقورت و نیمم باقیه؟ من معذرت به خوام؟ نه خیر مثل اینکه شما اشتباه گرفتی! اونی که باید معذرت بخوای تویی نه من!

– میشه بپرسم چرا؟

- خیلی پررویی!

و پشتشو کرد به من و رفت سمت مبل.

خودشو پرت کرد روی مبل و پتو رو تا کلش کشید بالا.

با حرص از جام پاشدم و سرم که روی اعصابم بود بیرون کشیدم. یه دستمال گذاشتم روش تا خونش بند بیاد و فشار دادم.

با عصبانیت رفتم سمتش .

دستمال پرت کردم یه گوشه . محکم با دست سرمیم پتو رو از سرش کشیدم کنار. –

نه خیر تو مثل اینکه حالیت نیست...

بهم نگاه کرد.

– اصلا می دونی چیه؟ اونی که باید معذرت بخواد تویی نه من آقا! ..

– اونوقت چرا؟

- چرا؟ چرا؟!!! بخشید که عمه ی من رفته بود با نهال جونتون صد مدل عکس گرفته بود !! ببخشید که عمه ی من بود که وقتی داشتین همو بوس می کردین با دوربین از خودشون عکس گرفته بود! ببخشید که عمه ی من بود که هنوزم اون جعبه رو زیر تختش قایم کرده بود! شرمنده!! اگه دوسش نداشتی پس لزومی نداشت اونا رو هنوز نگه داری ... آره آقای محترم من حساسم! من حتی به چیزای کوچیکی مثل اینم حساسم! من نمی تونم با کسی زندگی کنم که تو فکرش یکی دیگست و فقط وفقط به خاطر برطرف.... پووووف!


نزدیکش شدم و گفتم : حالا فهمیدی چرا باید معذرت بخوای؟

رومو کردم اونور.

بدجوری به جوش اومده بودم.

لبه ی لباسم گرفت.

– صبر کن ببینم! .. عکس؟ جعبه؟ .. بشین مثل آدم توضیح بده ببینم!

– من لزومی برای تو..

لباسمو کشید منم نتونستم خودمو کنترل کنم و پرت شدم روی مبل.

دست بریدم و دست سرمیم درد گرفتن.

–آی آی!

با دست سرمیم دست بریدم تو دستم گرفتم تو شکمم جمعش کردم و خم شدم.

– چی شد؟

- به لطف شما جر خورد

-چی؟

تو دلم گفتم شلوار جنابعالی!

– دستم دیگه!

– ببینم!

دستشو دراز کردسمت دستم. دستم کشیدم کنار.

– سوگل لج نکن! شاید اتفاقی براش افتاده.

دستشو گذاشت روی ساعدم و به زور کشید سمت خودش. محکم ساعدمو گرفته بود. با اون یکی دستش دست جرواجر شدم انگولک کرد.

– آی..آی! یواش!

همینطور که داشت ور می رفت گفت : خوب حالا قضیه جعبه و عکس چیه؟


می خواستم بزنمشا!


– برو خودتو فیلم کن!

دستمو فشار داد.

–آی ..آی! یواش!!

– جدی گفتم!

– منم جدی بودم!

دستمو بیشتر فشار داد.

-آی..آی ! باشه می گم... می گم!

فشار دستم کم کرد. شروع کردم از سیر تا پیاز قصه رو براش گفتن.

وقتی حرفام تموم شد گفتم : حالا می ذاری برم؟

ناراحت نگام کرد.

– نه نوبت منه که حالا حرف بزنم.

نگاش کردم.

– سوگل دوست دارم اینو بدونی که اینایی که برام گفتی اصلا برام تازگی نداشت!


چی؟؟ یعنی چی؟ با تعجب نگاش کردم.

I need ...
     
#77 | Posted: 15 Aug 2013 13:51
ادامش

– همه ی اینارو خودم اونشب از زیر زبون نهال کشیدم بیرون... وقتی اومدم خونتون بیشتر به خاطر اینکه به حرفای اون اعتماد کردی از دستت عصبانی بودم وگرنه اون چک برای من ارزشی نداشت! حتی می خواستم خودم این پیشنهاد بهت بدم تا یه مدت به صورت نمایشی از هم جدا باشیم تا اون چک بگیری...


یعنی اگه یه ذره دیگه ادامه می داد چشمام از حدقه میفتاد بیرون.

– پس یعنی .. اون عکس .. جعبه..

–بیشتر از یک سال که من اون جعبه رو برای نهال پس فرستادم ولی خوب حالا ..

– ولی خودم شنیدم گفت از زیر تختت بیارنش!

– وتوام باور کردی؟

چپ چپ نگام کرد.

سرمو به نشونه ی پشیمونی پایین گرفتم.

باورم نمی شد من اینقدر ساده باشم!! یعنی به همین آسونی باور کردم! ای خاک تو سرم!! اون صداهه گفت : از کجا معلوم داره راست میگه ؟ شاید می خواد خودشو بی گناه جلوه بده.

بهش نگاه کردم.

نچ! نه .. با اینکه با اخلاقاش زیاد آشنا نبودم ولی چشماش اونقدر ساده بودن که همه چیو می ریختن بیرون. از کنارم بلند شد و رفت. آخه چرا؟ چرا ؟ من اینقدر احمقم .. اَه لعنتی...!

– پاشو پاشو برو بخواب منم می خوام بخوابم!

مظلومانه نگاش کردم. اونم نگام کرد ولی بی احساس. بدجوری گند زده بودم. دیگه فکر نکنم منو ببخشه!

هــــــــی!

با ناراحتی از جام بلند شدم ورفتم سمت تختم. چراغ خاموش کرد و تو جاش خوابید. ولی برعکس من اصلا خوابم نمیومد. فقط تو جام دراز کشیده بودم و داشتم بالای سرم نگاه می کردم. تنها چیزی که بهش فکر میکردم هیچی بود. ذهنم خالی خالی بود. یعنی خالیش کردم و نفهمیدم کی بود که خوابم برد. صبح با صدای تیرداد پاشدم.


– سلام!


– به به خانوم خرسه!

چه عجب از خواب زمستونی بیدار شدین!

اولین کاری که کردم دنبال باراد گشتم. ولی تو اتاق نبود.

– حالت چطوره؟

- خوبم بد نیستم... کی دوباره سرم بهم زده؟

- ننه بزرگ من! خوب پرستار دیگه! .... پاشو پاشو خودتو لوس نکن! لباساتو بپوش بریم!

–پس سرم چی؟

- دیگه تهشه!!

– خوب روشا کسی نیست بیاد کمکم لباس بپوشم؟

- اَه اَه! آدمم اینقدر لوس؟؟ خوبه زخم شمشیر نخوردی! پاشو خودم تنت می کنم! مایه ی ننگ!

– تیا فکر نکن چون دستم بستس هر چی دلت می خواد می تونی بهم بگیا!! حواست جمع باشه تنها کافی یه لگد ، فقط یه لگد به یه جات بزنم تا جد اندر جدت بیان جلو چشمت!

– اوه اوه ! همون بگم یکی از دخترا بیاین!

– یکی از دخترا؟؟!!

– آره دیگه دخترای بخش!

– دخترای بخش ؟

- همون شهناز و سارا ولیلا خودمون دیگه!

– شهناز و سارا ولیلا؟؟

- خوب میه چیه؟ به خدا دخترای خوبین! بگم بیان؟؟

- تیــــــــــا!!

– خیله خوب بابا خودم کمکت می کنم! دستا بالا!

– عزیزم ، بولیز که تن بچه ی چلاغت نمی کنی که! مانتو دهاتی!!

– اوا ببخشید من فکر کردم گونیه! خل و چل نکنه بالباس بیمارستان می خوای بیای؟

یه لبخند شیطونیم زد که بهش توپیدم : تیـــــــــرداد!!

– شهناز... شهی جون!

در باز کرد و رفت بیرون.

پسره ی پررو ! یکی از پرستارا وارد اتاقم شد وکمکم کرد لباسم تنم کنم. وقتی آماده شدم. از اتاق رفتم بیرون. تیرداد داشت با یکی از پرستارا که پشت پذیرش بود می گفت و می خندید. چپ چپ نگاش کردم.دستشو گرفتم و کشیدم.

– خوب لیلا جون سلام برسون! ... هوو چته!


دستم به حالات تو دهنی گرفتم و گفتم : تیا یه دونه می زنم بمیریا!

– آخه چرا؟؟

- خیر سرت اومدی بیمارستان منو ببری نه اینکه ل . ا. س بزنی اونم با کی!! پرستار بخش!! آخه من نمی دونم بهتر از اونا نبود؟؟

- عزیزم همینه که هست!حداقل بهتر از توام که هنوز شوهر نکرده شوهررو فراری بدم!

با عصبانیت گفتم : شوهر غلط کرده با تو!

و قدمامو تند تر کردم و محکم تر برداشتم. جفتتون برین به درک!

– سوگل!

برنگشتم سمتش.

– با توام!

–ساکت!

چیزی نشنیدم. برگشتم سمتش.

– این ماشین کوفتیت کجاست؟

به جلوش اشاره کرد و گفت : اینجا!

عصبانی رفتم سمتش و گفتم : میمیری بگی؟

- خودت گفتی ساکت!

– من غلط کردم! ایشه!

در ماشین باز کردم و سوار شدم.

ماشین حرکت داد.

خیلی دوس داشتم راجب دیشب ازش سوال کنم که چرا باراد پیشم بود ولی حوصله نداشتم. شیشه رو کشیدم پایین. با خنکی به صورتم می خورد. چشمام بستم و سرمو به صندلی تکیه دادم.



– سوگل؟

صدای تیرداد بود که از بغلم میومد.

– هان؟

-پاشو رسیدیم.

چشمام باز کردم. در ماشن باز کردم و از ماشین پیاده شدم. کسل و ناراحت به سمت خونه حرکت کردم.


**********************************************************




پایان این قسمت


I need ...
     
#78 | Posted: 15 Aug 2013 13:52
قسمت سی و چهارم رمان ازدواج صوری

حدود چهارهفته بود که نه خبری از باراد بود و نه خبری از خانوادش.

من که کل دیشب بیدار بودم و همش داشتم به خریتی که باعث این بدختیم شده بود فکر می کردم.

تو این چهارهفته بیش تر از صد بار به باراد زنگ زده بودم تا ازش معذرت بخوام ولی هردفعه یا رد تماس می کرد وبعدش تلفنشو خاموش می کرد.

فقط گاهی وقتا از تیرداد دربارشون سوال می کردم.

اونم میگفت که من زیاد نمیبینمش و از این چیزا.. بالاخره به زور مامانم چشمام باز کردم و از تخت بیرون اومدم. مامانمم روز بعد از مرخص شدنم از بیمارستان برگشت.

میلی به صبحونه نداشتم برای همین یه چایی خوردم و به سمت اتاقم روانه شدم.

وقتی به چهارجوب در رسیدم یه لحظه احساس کردم که چشمام سیاهی رفت و یه تلوتلو خوردم و نقش زمین شدم.



با صدای زنگ تلفن که تو گوشم می پیچید چشمام باز کردم.

رو تختم تو اتاقم بودم و مامان دیدم که از اتاق خارج شد.

آروم بلند شدم و روی تخت نشستم.

اصلا نفهمیدم چم شده بود! جدیدنا اصلا حال خوشی نداشتم.

– اِ! مامان بهوش اومدی؟

- آره ، بلند شدم!

– حالت چطوره؟

-خوبم فکر کنم یکم ظعف کردم، شیکمم قاروقور می کنه!

– خوب خدا رو شکر! پاشو یه آبی به دست و صورتت بکش و بیا برات یه نیمرو با روغن حیوونی بزنم جون بیای!

– ساعت چنده؟؟

- ده!

خوب خدا رو شکر زیاد بیهوش نبودم!

از جام بلند شدم.

رفتم دستشویی و صورتم با آب خنک شستم. به خودم تو آیینه نگاه کردم.

اووف! چقدر قیافم پژمرده شده بود!

این چهار هفته به اندازه ی چهارسال برام گذشت. چهارسال بدون باراد!

اِه لعنت به من! احمق!

از دستشویی با حرص بیرون اومدم.

به سمت آشپزخونه رفتم .

به محض اینکه وارد آشپزخونه شدم ، بوی وحشتناکی به مشامم رسید.

بوی روغن حیوانی!

عجیب بود چون من اصلا به ابن بو حساسیت نداشتم ولی نفهمیدم چی شد که یهو حالت تهوع بهم دست و خودم با بیشترین سرعتی که می تونستم به دستشویی رسوندم و بالا آوردم.

- اوا! مادر چی شد؟ تو چرا اینجوری شدی؟ نکنه مریض شدی؟ برم به داداشت بگم بیاد بریم دکتر!

یه نفس عمیق کشیدم.

وای خدایا! من چم شده!

بلند شدم و دستمو بردم زیر شیر و چند بار پرشون کردم و آب قرقره کردم. یه ذرم آب خوردم. شیر آب بستم. به خودم تو آیینه نگاه کردم. پوووف!

از دستشویی بیرون اومدم.

داشتم آروم آروم به سمت هال می رفتم که چشمم به تقویم روی آشپزخونه افتاد.

امروز چندمه؟

یه لحظه دلم هری ریخت! پونزده اسفند؟؟

بیشتر از سه هفتس که از تاریخ عادت ماهانم گذشته ولی من .. من ...!

وای نه یعنی امکان نداره!

ضعف .. قش .. حالت تهوع.. عقب افتادم تاریخ .. نکنه نکنه من حاملم؟؟

دستم به لبه ی اپن گرفتم. ترس سراسر وجودم گرفته بود.

وای اگه باشم چی؟ .. چرا الان؟ الان ؟؟؟ نه نباید بی خودی شلوغش کنم! یه بیماری سادیت مطمئنا!! ولی اگه ..

- زنگ زدم به داداشت گفت الان خودشو می رسونه! تو خوبی؟

- آره ... میشه یه لقمه نون بدی بهم؟

-آره حتما!


**********************************************

I need ...
     
#79 | Posted: 15 Aug 2013 13:53
ادامش

از روی تخت بلند شدم.

دکمه های مانتومو بستم.

نیرداد : خوب آقای دکتر حال این خواهر ما چطوره؟

- مشکل خاصی ندارن فقط اگه اجازه بدین یه آزمایش خون بدن دیگه راحت می تونن برن خونه!

– آزمایش؟ آزمایش برای چی؟

- اجازه بدین جواب این سوال بعد از آزمایش بدم خدمتتون!

– باشه مشکلی نیست!

– پس لطف کنین تشریف ببرین آزمایشگاه طبقه ی اول . هر وقت جواب حاظر شد در خدمتتونم!

– مرسی.. خیلی ممنون.

و از اتاق رفتیم بیرون.

–آزمایش برای چی؟

داشتیم می رفتیم سمت آسانسور.

با دلهره گفتم : فکر کنم بدونم برای چی!

منتظر نگام کرد.

سرمو گرفتم پایین و با صدای آرومی گفتم : فکر کنم.. حاملم!

– چــــی؟

اونقدر بلند گفت که همه سرا به سمتمون برگشت.

سرجاش وایستاد و بهم نگاه کرد.

بازوشو گرفتم و کشیدم.

– داد نزن!

با صدای آروم تری گفت: یعنی چی که حاملم؟ چجوری؟ از تو هوا که نمیشه! نکنه..؟

- ای زهرمار! په نه از طریق ارتباط ذهنی!

– سوگل شیطون شدیا! همین اول کاری ...

دکمه ی آسانسور زدم.

– ببند اونو! تا نبستمش!


با هزاران بدبختی که بود اون آزمایش کوفتی رو دادم. پرستارم گفت که دو روز دیگه آماده میشه.


تو ماشین:

دست به سینه نشسته بودم و سرم به شیشه ی سرد ماشین تکیه داده بودم.

– اوووه! حالا چته! الان باید خوشحال باشی عزیز دایی داره میاد!

عزیز دایی!! هه!

– تیرداد اذیتم نکن حوصله ندارم! فعلا که چیزی معلوم نیست!

– سوگل؟ چته دختر؟؟

به شیشه ی بارونی روبه روم نگاه کردم.

قطرات بارون با هر اصراری که بود می خواستن خودشونو داخل ماشین کنن.

- تیرداد تو مثل اینکه هنوز نفهمیدی توی چه بدبختی گیر افتادم! این بچه ... ناخواستس! من اصلا آمادگیشو ندارم! مخصوصا الان... الان که اون فلفلی به خونم تشنست! کافی فقط بفهمه که از پسرش باردارم اونوقت تمام تلاششو می کنه که این بچرو ازم بگیره که مبادا وضعیت مالیشون خراب شه... واقعا نمی دونم چی کار کنم!

– هیچی! کاری نمی خواد بکنی که! فقط کافی نه ماه صبر کنی!

صدام بردم بالاتر : تو مثل اینکه نفهمیدی من چی میگم! می گم این فلفلی به خون من تشنست! مخصوصا الان که احتمال زیادی هست باردار باشم!

– می خوای چی کار کنی؟ هان؟ اومدیم واقعا باردار بودی؟ بعدش چی؟ نکنه می خوای این طفل معصوم بکشی؟ هان؟

سکوت کردم.

با بغض گفتم: نمی دونم!

دوباره سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمام بستم.

دست تیرداد توی دستم گره خورد.

– اصلا نگران نباش ، هیچ کس نمی تونه اذیتت کنه.. هیچکس! بهت قول می دم. حالام چشماتو ببند و بخواب.

– نه .. اونجوری بدخواب میشم! فوقش تا خونه بیدار می مونم!

– نگران نباش! فوقش امشب یه کول کردن میوفتم دیگه!

– واقعا؟ پس اوکی!

– من حاضرم تو کی؟

سرم تکیه دادم به صندلی و چشمام بستم .


از تکون هایی که میخوردم و حالتی که داشتم فهمیدم تو بغل تیردادم. خودمو بیشتر بهش چشبوندم.

دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینش. آروم آروم حرکتش داد و همینطور که روی سینش می کشیدم ، به سمت بالا حرکتش دادم و دور گردنش انداختم.

اونم دستاشو که دورم بود یه تکونی داد که باعث شد بیام بالاتر.صورتمو فرو کردم تو قفسه ی سینش.

لباسشو بو کردم.

اوووووم!


یه لحظه وایسا!

چشمام به سرعت باز کردم. سرمو آوردم بالا.

خودمو تکون دادم .تعادلش بهم خورد و منو سریع گذاشت زمین.

رو پاهام وایستادم.

به صورت گرفته وناراحتش که تو اون تاریکی اتاق معلوم بود نگاه کردم. چجوری ؟؟

- تو..تو . اینجا! من .. بغل؟ تیرداد؟؟

- دم خونه دیدمتون. چون تیرداد خسته بود پیشنهاد داد من بیارمت بالا.

وای نکنه بهش گفته باشه!!.. پسره ی احمق!!

I need ...
     
#80 | Posted: 15 Aug 2013 13:55
ادامش

چشمام ریز کردم.

– برای چی اومدی اینجا؟؟

از لحنم جا خورد. ولی خودشو کنترل کرد و گفت : بشین کارت دارم!

در واقع حرف نمی زد دستور می داد!

چراغ روشن کردم و برگشتم سمتش.

ته ریشی که درآورده بود باعث شده بود چهرش پیرتر به نظر بیاد.

آروم روی تخت نشست. منم رفتم و کنارش نشستم.یعنی چی می خواست بهم بگه؟؟

- ببین سوگل .. دوست ندارم مقدمه چینی کنم..

خیلی سرد و بی روح ادامه داد: اومدم اینجا تا اینو بهت بدم.

و یه کارت نقره ای رنگ گرفت طرفم.

ازش گرفتم.

با استرس بازش کردم.

وای نه خدایا! یه لحظه انگار زیر پام خالی شد. کارت عروسی بود. عروسی باراد و نهال! باورم نمی شد یعنی چطور ممکنه؟ چطور همچین چیزی امکان داره؟؟

اشکم کنترل کردم و گفتم : قرار محضر طلاق کیه؟

هم من و هم اون از چیزی که گفتم تعجب کردم.

نمی دونم چرا همچین چیزی گفتم.

– فردا!

چـــی فردا؟!!

نه نمی خوام به این زودی! نکن با من اینکار!

از روی تخت بلند شد.

داشت می رفت به سمت در تا از پیشم بره. چشمام بستم.

می خوام برای آخرین بار شانسمو امتحان کنم.

با صدای لرزونی گفتم : باراد؟

حس کردم وایستاد.

چشمام باز کردم. پشتش به من بود. از جام بلند شدم و به طرفش رفتم.

یه نفس عمیق کشیدم و دستامو از لایه بازوهاش رد کردم و دورش حلقه کردم.

– نرو! پیشم بمون! پیش من و ...

به دون اینکه بزاره جملمو تموم کنم دستامو از دورش باز کرد. برگشت سمتم.

– فردا ساعت چهار منتظر باش میام!

و لحظه ای بعد اتاق ترک کرد.

تو دلم فریاد زدم: بــــــــــــــــــاراد! این کار باهام نکن! به خاطر من و بچت!! ولی دیگه خبری از باراد نبود. من بودم و یه در باز جلوم. روی زانوهام نشستم به جلوم خیره شدم. چشمام بستم.

–سوگل؟؟!!

صدای مضطربتیرداد بود. کمکم کرد بلند شم.

– تیرداد می خوام تنها باشم!!

– ولی اما..!

داد زدم : می خوام تنها باشم لعنتی!

با چشمای گریون نگاش کردم. بهم خیره شد.

– باشه!

یه لحظه از رفتارم پشیمون شدم. دستشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم. خودمو پرت کردم تو بغلش. محکم بغلش کردم و زار زار گریه کردم...


******************************************************************

فردا وقتی از محضر برگشتم اصلا حالم خوش نبود.

هنوزم نمی دونم چطوری راضی شدم! ولی هیچ وقت قیافه ی خندان فلفلی رو یادم نمیره. قیافه ی بارادم افسرده بود. فقط ما سه نفر بودیم البته به علاوه ی تیرداد و نهال!

یه چیزی ته دلم می گفت که به زور پدرش داره این کار می کنه.

وقتی از دفترخونه اومدم بیرون حس کردم خیلی تنهام تنها!

شاید اگه سوگند پیشم بود الان دلداریم میداد. فقط اون بود که می تونست کمکم کنه.

کل این دوروز عین برج زهرمار شده بودم! هیچ کس تو فاصله ی یه متریم نمیومد! قیافمم عین این انسان های اولیه شده بود. تو کل این دوروز کمتر از دوساعت خوابیدم و همش تو دلم دعا می کردم که جواب آزمایشم منفی باشه! مخصوصا حالا! حالا که باراد و نهال دارن باهم ازدواج می کنن.

بالاخره روز موعود فرا سید. رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم به گذشته ها فکر می کردم. تقه ای به در اتاقم خورد. در باز شد.

– ا! سوگل تو که هنوز آماده نیستی!

– الان میام! یکم بهم فرصت بده.

بدون حرفی از اتاق رفت بیرون. از جام بلند شدم. یه شلوار مشکی ورزشی و یه مانتو ساده سورمه ای همراه با یه شال مشگی پوشیدم. از اتاق رفتم بیرون.


***************************

وارد مطب دکتر شدیم.

– سلام!

– سلام بفرمائید.

دل تو دلم نبود.

تیرداد : خوب آقای دکتر همونجور که گفتین اینم جواب آزمایش.

– بله! خواهش می کنم.

و با دستاش به صندلی اشاره کرد. من و تیا کنار هم نشستیم. دستاش گرفتم. بیش تر از هر لحظه ی زندگیم استرس داشتم.

– خوب ... اینم که درست .. ابنم که هیچی ... بله!

برگه رو گذاشت رو میز. با دلهره نگاش کردم.

– همونطور که حدس می زدم ! ..

مکث کرد.

- تبریک می گم خانوم شما باردارین!

وای! نه! یعنی الان چی شد؟ ما چی میشیم؟ من چی کار کنم.

مات و مبهوت نگاش کردم. با یه بشکن تیرداد جلو صورتم به خودم اومدم.

– هان؟ .. چی ؟

- عرض کردم مبارک باشه ! شما باردارین!

– شوخی می کنین دیگه نه؟

دکتر با تعجب بهم نگاه کرد.

تیرداد از جاش بلند شد و منم بلند کرد.

– به خودتون نگیرین آقای دکتر ! خواهرم هنوز تو شوک مادر شدن!


****************

به هر بدبختی که بود خودمو به خونه رسوندم و اولین کاری که کردم رفتم تو اتاقم و در بستم و خودمو پرت کردم روی تخت. بعدم شروع کردم به گریه کردن اونقدر گریه کردم که نفهمیدم کی چشمام سنگین شد و خوابم برد....





پایان این قسمت


I need ...
     
صفحه  صفحه 8 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / رمان های پرستو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites