تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

عطر سنبل عطر کاج

صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »  
#1 | Posted: 14 Aug 2013 15:37




عنوان تا پیک عطر سنبل عطر کاج

نویسنده خانم فیروزه دوما

تعداد قسمت ها ۷۰

کلمات کلیدی: رمان/رمان ایرانی /فیروزه دوما /عطر سنبل عطر کاج

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#2 | Posted: 14 Aug 2013 16:03




روز اول دبستان

هفت ساله بودم که با پدر، مادر و برادر چهارده ساله ام فرشید از آبادان به شهر ویتی یر کالیفرنیا آمدیم. برادر
بزرگترم فرید را یک سال پیش از آن به فیلادلفیا فرستاده بودند و آنجا به دبیرستان می رفت. او هم مثل خیلی
از جوانهاي ایرانی آرزو داشت خارج از کشور درس بخواند و با وجود اشک هاي مادر ما را ترك کرده و پیش
عمویم و همسر آمریکایی اش زندگی می کرد. من هم از رفتن اون ناراحت بودم، ولی به زودي غصه از یادم رفت.
اولین بسته ي سوغاتی که رسید، دیدم داشتن یک باربی کامل- با کیف حمل، چهار دست لباس، یک بارانی و
یک چتر کوچک- به دوري از برادر می ارزد .
اقامت ما در ویتی یر موقت بود. پدرم کاظم، مهندس شرکت نفت ایران بود و ماموریت داشت حدود دو سال
مشاور یک شرکت آمریکایی باشد. او در زمان دانشجویی مدتی در تگزاس و کالیفرنیا زندگی کرده بود، و درباره
ي آمریکا با همان لحنی صحبت می کرد که کسی از اولین عشقش بگوید. براي اون آمریکا جایی بود که هرکس،
بدون توجه به اینکه قبلا چه کاره بوده، می توانست آدم مهمی بشود. کشوري مهربان و منظم پر از توالت هاي
تمیز. جایی که مردم قوانین رانندگی را رعایت می کردند و دلفین ها از توي حلقه ها می پریدند. سرزمین
موعود. براي من هم آمریکا جایی بود که همه جور لباس باربی پیدا می شد .
وقتی به ویتی یر رسیدیم تازه رفته بودم کلاس دوم. پدر اسمم را توي دبستان لفینگ ول نوشت. براي اینکه
راحت تر جا بیفتم، مدیر دبستان ترتیبی داد که معلم جدیدم خانم سندبرگ را چند روز قبل از شروع کلاس ها
ملاقات کنیم. چون من و مادر انگلیسی بلد نبودیم، ملاقات عبارت بود از گفتگوي پدر و خانم سندبرگ. پدر با
دقت برایش توضیح داد که من به کودکستان آبرومندي رفته ام که توي آن به بچه ها انگلیسی یاد می دادند. او
که می خواست تاثیر خوبی روي خانم سندبرگ بگذارد، به من گفت زبان انگلیسی ام را نشان بدهم. صاف
» سفید، زرد، نارنجی، قرمز، بنفش، آبی، سبز »: ایستادم و با افتخار همه ي معلوماتم را رو کردم
دوشنبه ي بعد، پدر من و مادر را به مدرسه رساند. فکر کرده بود خوب است مادر هم چند هفته با من بیاید
دبستان. نمی فهمیدم دو نفر انگلیسی ندان چه مزیتی به یک نفر دارد، اما کسی به نظر یک بچه ي هفت ساله
اهمیت نمی داد .
تا قبل از روز اول دبستان لفینگ ول، هیچ وقت مادر را مایه ي شرمندگی نمی دانستم. اما دیدن بچه هاي مدرسه که همه پیش از به صدا در آمدن زنگ به ما خیره شده بوند کافی بود که وانمود کنم او را نمی شناسم.
بالاخره زنگ خورد و خانم سندبرگ آمد و کلاس را به ما نشان داد. خوشبختانه فهمیده بود ما از آن آدمهایی
هستیم که خودشان نمی توانند کلاس شان را پیدا کنند .
من و مادر رفتیم ته کلاس و باقی بچه ها هم سر جایشان نشستند. هنوز همه زل زده بودند به ما. خانم
بعد نقشه جهان را باز کرد و به مادر : Iran زیر اسمم نوشت : Firoozeh سندبرگ اسم مرا روي تخته نوشت
چیزي گفت. مادر به من نگاه کرد و پرسید معلم چه می گوید. گفتم گمانم ازاو می خواهد که ایران را روي
نقشه نشان دهد .
مشکل اینجا بود که مادر مثل بیشتر زنان زمان خودش تحصیلات کمی داشت. در دوره جوانی او، پیدا کردن
شوهر هدف اصلی یک دختر در زندگی بود. درس خواندن، نسبت به هنرهایی مثل دم کردن چایی یا پختن
باقلوا، اهمیت کمتري داشت. قبل از ازدواج، مادرم نظیره، آرزو داشت قابله بشود.پدرش هم که مرد نسبتا
متجددي بود، دو خواستگار قبلی را رد کرده بود تا دخترش بتواند به آرزویش برسد .مادر تصمیم داشت دیپلم
بگیرد، بعد برود تبریز و از یکی از آشنایان پدربزرگ قابلگی یاد بگیرد. از بخت بد، آن شخص ناگهان درگذشت، و
نقشه هاي مادر هم با او به خاك سپرده شد .
خواستگار شماره 3 پدر بود. او هم مثل خواستگارهاي قبلی هیچ وقت با مادر صحبت نکرده بود اما یکی از
دخترعموهایش یکی از آشنایان خواهر مادر را می شناخت، و همین کافی بود. مهم تر از آن، مادر مشخصات
همسر مناسب را از نظر پدر داشت. پدر، مثل اکثر ایرانی ها،زنی با پوست سفید و موي صاف و روشن را ترجیح
می داد. بعد از گذراندن بورسی یک ساله در آمریکا، با عکس زنی که به نظرش خوشگل آمده بود برگشت و از
خواهر بزرگش، صدیقه خواست دختري شبیه آن برایش پیدا کند. صدیقه در دور و بر جستجویی کرد، و اینطور
شد که مادر در هفده سالگی رسما از آرزوهایش انصراف داد، با پدر ازدواج کرد، و کمتر از یک سال بعد بچه دار
شد .
همان طور که بچه ها زل زده بودند به ما، خانم سندبرگ به مادر اشاره کرد که بیاید پاي تخته. مادر با بی میلی
«؟ ایران » : پذیرفت. من قوز کردم توي خودم. خانم سندبرگ با دست به نقاط مختلف نقشه اشاره کرد و پرسید
معلوم بود که تصمیم گرفته ما بخشی از درس آن روز باشیم. کاش از قبل گفته بود تا توي خانه می ماندیم .
بعد از چند تلاش بی نتیجه ي مادر براي پیدا کردن ایران روي نقشه، بالاخره خانم سندبرگ دستگیرش شد که مشکل از انگلیسی ندانستن مادر نیست از بلد نبودن جغرافیاست. با لبخندي از سر لطف، مادر را به صندلیش
بازگرداند. بعد به همه، از جمله من و مادر، ایران را روي نقشه نشان داد. مادر سرش را به تایید تکان می داد،
انگار که تمام مدت جاي آن را می دانست اما ترجیح داده بود آن راز را پیش خودش نگه دارد. هنوز تمام بچه ها
به ما خیره بودند نه تنها با مادرم آمده بودم مدرسه، نه تنها نمی توانستیم به زبان آنها حرف بزنیم، بلکه به
وضوح خنگ بودیم. به خصوص از دست مادر عصبانی بودم، چون تمام تاثیر مثبتی که با گفتن دایره ي رنگ ها
گذاشته بودم خراب کرده بود. تصمیم گرفتم از فردا او توي خانه بماند .
بالاخره زنگ خورد و وقت برگشت از مدرسه شد. دبستان لفینگ ول فقط چند کوچه با خانه مان فاصله داشت و
پدر، که قابلیت ما را براي گم شدن دست کم گرفته بود، فکر می کرد من و مادر می توانیم راه خانه را پیدا
کنیم. ما سرگردان در آن حوالی پرسه می زدیم، شاید به امید کمکی از یک شهاب آسمانی یا حیوانی سخنگو.
هیچ کدام از خیابان ها و خانه ها به نظر آشنا نمی آمد. همان طور که مبهوت وضعیت ناجورمان بودیم، دختر
کوچک پرجنب و جوشی از خانه شان بیرون پرید و چیزي گفت. ما که منظورش را نمی فهمیدیم همان کاري را
کردیم که باقی روز انجام داده بودیم. لبخند زدیم. مادر دختر به ما پیوست. و اشاره کرد برویم توي خانه شان.
حدس زدم دختر، که هم سن من به نظر می رسید، از بچه هاي دبستان لفینگ ول است و می خواهد با بردن ما
به خانه، اجرایی خصوصی از سیرك تماشا کند .
مادرش گوشی تلفن را به دست مان داد و مادر که خوشبختانه تلفن محل کار پدر را حفظ کرده بود، با او تماس
گرفت و وضعیت را توضیح داد. بعد پدر با زن آمریکایی صحبت کرد و نشانی خانه مان را به او داد. غریبه ي
مهربان پذیرفت که ما را برساند .
لابد از ترس اینکه دوباره سرو کله ي ما دم در خانه شان پیدا شود، زن و دخترش با ما تا جلوي ایوان خانه مان
آمدند و حتی به مادر کمک کردند که قفل عجیب و غریب در را باز کند. بعد از آخرین تلاش هاي بی ثمرمان
براي برقراري ارتباط، آن ها خداحافظی کردند. ما هم در پاسخ لبخند کش دارتري تحویل دادیم .
بعد از گذراندن یک روز در آمریکا و میان آمریکایی ها، فهمیدم پدر آنجا را درست توصیف کرده. توالت ها تمیز
بودند و مردم بسیار، بسیار مهربان.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#3 | Posted: 14 Aug 2013 16:56




سگ هاي داغ

رفتن به آمریکا هم هیجان انگیز بود و هم دلهره آور، اما دست کم خیال مان راحت بود که پدر به زبان انگلیسی
مسلط است. او سال ها با تعریف خاطرات دوران تحصیلش در آمریکا ما را سرگرم کرده بود و خیال می کردیم
آمریکا خانه ي دوم اوست. من و مادر تصمیم داشتیم از کنار او جم نخوریم تا آمریکاي شگفت انگیز را – که
مثل کف دست می شناخت- نشان مان بدهد. منتظر بودیم نه تنها زبان بلکه فرهنگ آمریکا را براي ما ترجمه
کند، و رابطی باشد میان ما و آن سرزمین بیگانه


به آمریکا که رسیدیم، احتمال دادیم پدر زندگی خودش در آمریکا را با زندگی یک نفر دیگر اشتباه گرفته بود .از
نگاه متعجب صندوقداران مغازه ها، کارکنان پمپ بنزین و گارسون ها می شد حدس زد که پدر به روایت خاصی از زبان انگلیسی صحبت می کرد که هنوز میان باقی آمریکایی ها رایج نشده. در جستجوي water closet


)اصطلاحی قدیمی براي توالت) توي یک فروشگاه بزرگ معمولا به دستگاه آب سردکن یا بخش مبلمان منزل

می رسیدیم .کاري نداشت که از پدر بخواهیم معنی Tater tots یا Sloppy


از گارسون بپرسد، اما ترجمه ي او مشکوك به نظر می رسید. گارسون ها چند دقیقه در پاسخ به سوال پدر حرف می زدند، و حرفهایشان براي ما اینطور ترجمه می شد می گوید من هم نمی دانم به لطف ترجمه هاي پدر، خودمان را از سگ داغ (Hot Dog)
ماهی گربه اي(Catfish)
توله سگ ساکت(Hush Puppy)
دور نگه داشتیم، و هیچ مقداري از خاویار نمی توانست قانع مان کند که به کیک گل(mud pie)
لب بزنیم
تعجب می کردیم پدر چطور بعد از مدتها تحصیل در آمریکا، این همه سوء تفاهم زبانی با مردم آنجا داشت .به
زودي فهمیدیم که دوران دانشگاهش عمدتا توي کتابخانه گذشته، و در آنجا از هرتماسی با آمریکایی ها به جز
استادان مهندسی اش پرهیز کرده بود. تا وقتی مکالمه محدود بود به بردارها، کشش سطحی مایعات و مکانیک
سیالات، او به مهارت مایکل جکسون با کلمات می رقصید. اما یک قدم دورتر از دنیاي درخشان مهندسی نفت،
زبانش پیچ می خورد .
تنها شخص دیگري که توي دانشگاه با اوو ارتباط داشت هم اتاقی اش بود، یک پاکستانی که تمام روز مشغول
تهیه ي خوراك کاري بود. چون هیچ کدام انگلیسی بلد نبودند و هردو به کاري علاقه داشتند. خیلی عالی با هم
کنار آمده بودند کسی که آن ها را با هم جور کرده بود لابد امیدواربود که یا انگلیسی یاد می گیرند و یا زبان
ارتباطی خاصی بین خودشان اختراع می کنند، که البته هیچ کدام اتفاق نیفتاد .
ضعف پدر در مکالمه ي انگلیسی فقط با تلاشش براي انکار آن قابل قیاس بود. سعی همیشگی او براي باز کردن
سر صحبت با آمریکایی ها اوایل قابل احترام و ماجراجویانه به نظر می رسید، ولی بعدعصبی کننده شده بود .با
لهجه غلیظ فارسی و لغاط کتاب هاي درسی قبل از جنگ جهانی دوم در انگلستان، او به یک زبان من درآوردي
صحبت می کرد .
این که هیچ کس حرف هایش را نمی فهمید غرورش را جریحه دار می کرد.بنابراین سعی کرد ضعف گفتارش را
با مطالعه جبران کند. او تنها کسی بود که هر ورقه اي را قبل از امضا به دقت می خواند. خرید یک ماشین
لباسشویی از فروشگاه سیرز براي یک آمریکایی معمولی ممکن بود سی دقیقه طول بکشد، اما تا پدر متن
ضمانتنامه، شرایط قرارداد، و اطلاعات اوراق اعتباري را بخواند، ساعت کار فروشگاه تمام شده بود و مامور نظافت
از ما می خواست کنار برویم تا کف آنجا را تمیز کند .
روش مادر براي یادگیري انگلیسی عبارت بود از دیدن مسابقه هاي تبلیغاتی تلویزیون. علاقه ي او به برنامه هاي
در قابلیت تازه اش براي از بر بودن اطلاعات به درد نخور آشکار بود. بعد « قیمت مناسب « و « بیا معامله کنیم »
از چند ماه تماشاي تلویزیون، می دانست به درستی بگوید یک دستگاه قهوه ساز چند می ارزد. می دانست چند
بسته ماکارونی، استیک یا واکس ماشین می شود خرید بدون اینکه حتی یه پنی بیش از 20 دلار خرج شود. در


حین قدم زدن میان قفسه هاي فروشگاه، از دیدن شخصیت هاي تلویزیونی مورد علاقه اش ذوق زده می شد
هر روز، برنده ها و بازنده «! غذاهاي یخ زده ي مغذي بتی کراکر » «! سوپ گوجه ي کمپبل » «! ا، چاي لیپتون
مرده داشت قایق را برنده می شد، اما زنش پرده ي شماره ي : « را به ما گزارش می داد « بیا معالمه کنیم » هاي
جوایز بد این مسابقه بهتر از جوایز خوبش به « دو را انتخاب کرد و یک مجسمه ي مرغ دو متري گیرشان آمد
نظر می رسید. کی یک صندلی راحتی را به یک تختخواب ننویی بزرگسال همراه با صندلی پایه بلند ترجیح می
داد؟


مادر به زودي متوجه شد راحت ترین راه براي صحبت کردن با آمریکایی ها این است که از من به عنوان مترجم
استفاده کند. برادرم فرشید، برنامه اش را با فوتبال، کشتی و کاراته پر کرده بود و گرفتارتر از آن بود که این
افتخار ناخوشایند نصیبش شود. در سنی که اغلب پدر و مادرها بچه را براي مستقل شدن آماده می کنند، مادر
مثل جان شیرین به من چسبیده بود. باید همراهش می رفتم به بقالی، آرایشگاه، دکتر، و هرجاي دیگر که یک
بچه تمایلی به رفتن ندارد. پاداش من تحسین هایی بود که از آمریکایی ها می شنیدم. بچه ي هفت ساله اي که
انگلیسی را به فارسی و بالعکس ترجمه می کرد روي همه تاثیر خوبی می گذاشت. تعریف ها بی دریغ نثارم می
در پاسخ به آنها اطمینان می دادم اگر خودشان هم به کشور «. تو خیلی باهوشی، شاید هم نابغه باشی » : شد
دیگري مهاجرت کنند، زبان آنجا را یاد می گیرند. (ترجیح می دادم بگویم که کاش در آن وقت به جاي ترجمه
ي خواص مرطوب کننده هاي صورت، توي خانه بودم و کارتون می دیدم.) مادر هم البته تفسیر خودش را از این تحسین ها داشت این آمریکایی ها از همه چیز تعجب میکنند »


همیشه مادر را تشویق می کردم که انگلیسی یاد بگیرد، اما استعدادش براي اینکار تعریفی نداشت. چون هیچ
وقت انگلیسی را توي مدرسه نخوانده بود، تصوري ازدستور زبان آن نداشت .می توانست یک پاراگراف کامل را

بدون استفاده از حتی یک فعل بگوید. تمام افراد یا اشیا را با ضمیر "itخطاب میکرد و شنونده سردرگم می ماند که دارد درباره شوهرش صحبت میکند یا درباره میز آشپزخانه. حتی اگر جمله اي را کم و بیش درست میگفت، لهجه اش آن را غیر قابل فهم می ساخت "بیشتري مشکل را"با تلفظth" و "w"

داشت. و انگار که خدابا ما شوخی زبان شناسی داشته باشد، توي شهرWhittier

زندگی می کردیم، توي مرکز خریدWhitwood
خردي می کردیم، من می رفتم مدرسه يLeffingwell
و همسایه مان کسی نبود جزWalter Williams.
به رغم پیشرفت ناچیز مادر، دائم او را تشویق می کردم. بعد تصمیم گرفتم به جاي لغت و دستور زبان، جمله
هاي کامل را به او یاد بدهم تا حفظ کند. فکر میکردم وقتی به درست صحبت کردن عادت کند، من می توانممثل چرخ هاي کمکی دوچرخه کنار گذاشته شوم، و او رکاب زدن را ادامه می دهد .اما در اشتباه بودمیک روز که مادر متوجه گشت و گذار حشره هایی توي خانه شد، از من خواست به یک موسسه ي سمپاشی تلفن کنم. شماره را پیدا کردم و به مادر گفتم خودش زنگ بزند و بگوید توي خانه مان Silverfish

آمده است. مادر کمی غر زد، شماره را گرفت و گفت لطفا زود آمدید. خانه پر شد از :Goldfish

سمپاش گفته بودالان قلاب ماهی گیري را برمی دارد و می آید .
چند هفته بعد ماشین لباسشویی خراب شد. تعمیرکار آمد و لوله ي سوراخ را تعویض کرد. مادر پرسید لکه هاي سیاه باقی مانده را چطور پاك کندتعمیر کار گفتباهاس یه خورده »elbow grease


مصرف کنین تشکر کردم، دستمزدش را دادم و با مادر روانه ي ابزار فروشی شدیم. بعد از جستجوي بی حاصلی براي این ابزاراز فروشنده کمک خواستم و توضیح دادم لکه ها را پاك میکندمدیر فروشگاه فراخوانده شد .مدیر بعد از اینکه خنده اش تمام شد، توضیح مایوس کننده اي داد. من و مادر دست از پا درازتر به خانه
برگشتیم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#4 | Posted: 14 Aug 2013 17:04




بولینگ

پدر در اهواز و با تنگدستی بزرگ شده بود. در بچگی پدر و مادرش را به خاطر بیماري هایی که امروز به سادگی
معالجه می شوند ازدست داده بود. او و خواهران و برادرانش با سختکوشی زندگی را گذرانده بوند. و حالا که با
داشتن تعداد زیادي فرزند و نوه در دهه ي هفتاد سالگی هستند، هنوز نقش مهمی در زندگی همدیگر دارند. آنها
در غم و شادي با هم شریکند. اگر کسی از پدر درباره ي لحظه ي غرورآفرین زندگی اش بپرسد، او احتمالا از
روزي نام می برد که خواهرزاده اش محمد توانست در آمریکا خانه بخرد، و یا روزي که نوه ي خواهرش ماهان از
دانشکده ي حقوق فارغ التحصیل شد. براي پدر شنیدن اینکه خواهر بزرگتر عزیزش، صدیقه، از دستش ناراحت
است به همان اندازه سخت است که به مرد بزرگی بگویند سر کلاس لنگه پا بایستد. ارتباط ناگسستنی میان پدر
با خواهرها و برادرهایش گواهی ست بر اینکه پدر و مادر آنها گرچه زندگی کوتاهی داشتند، اما در تربیت بچه
هایشان موفق بودند.
زندگی پر دغدغه ي پدر همچنین در او ولع شدیدي براي پولدار شدن ایجاد کرده بود. تاریخ پر از مردانی است
که بر تنگدستی خود چیره شدند و ثروت انبوهی در صنعت فولاد یا مزارع پرورش دام گرد آورند. بسیاري دیگر
از راه تحصیل به موقعیت بالایی می رسند و پزشک یا وکیل موفقی می شوند. در مرد تحصیل کرده اي بود، اما
می دانست به عنوان یک مهندس حقوق بگیر، شانسی براي ثروتمند شدن ندارد. او که نمی خواست از آرزوهاي
شامپاین و خاویارش دست بکشد، براي پولدار شدن در آرزوي راهی بود که نه به کار زیاد احتیاج داشت و نه به
تحصیلات بیشتر. آرزویش این بود که روزي زنگ در به صدا در بیاید و او در را باز کند. مردي با کت شلوار رسمی سرمه اي رنگ پشت در باشد و بپرسدکاظم شما هستید »

پدر جواب بدهد بله و بعد آن مرد به پدر اطلاع دهد که از طریق برخی حوادث استثنایی، او صاحب انبوهی از پول شده.
شرکت کند. « بولینگ براي دلار » با چنین ذهنیتی بود که پدر تصمیم گرفت در مسابقه گ براي دلار » شرکت کند


قبلا در تلاش براي آموختن فرهنگ آمریکایی، پدر توي یک باشگاه محلی بولینگ عضو شده بود. عصرهاي
چهارشنبه به باشگاه می رفت، و با داستانهاي مسحور کننده اي درباره ي بازي برمی گشت. در این میان کم کم
باورش شد که بولینگ باز چیره دستی است. بعید نمی دانم این مساله مربوط باشد به عادت آمریکایی ها به
که معنایش از نظر پدر این بود: «! عالی بود، کاظ » : تشویق آدم هاي تازه کار. یک وقتی، کسی باید داد زده باشد
.» تو باید بروي تلویزیون و پول زیادي برنده شوي »
بولینگ براي دلار مسابقه اي تلویزیونی بود که دنیاي جذاب بولینگ را با هیجان لاس و گاس همراه می کرد.
شرکت کننده براي گرفتن جایزه باید دو ضربه پشت سر هم را می برد. هربار شرکت کننده اي نمی برد، به مبلغ
جایزه اضافه می شد، و هیجان یک درجه بالاتر می رفت. ما همیشه این برنامه را می دیدیم همراه با تفسیرهاي
اگر من » تا «! این که کاري نداشت » پدر که شباهتی به عبارات سایر گویندگان ورزشی نداشت .تفسیرهاي پدر از
متنوع بود. از روي کاناپه ما بولینگ آسان به نظر می آمد. نمی فهمیدیم چرا «! بودم مثل آب خوردن می بردم
این همه شرکت کننده هیچ کدام جایزه اصلی را نمی برند. در پایان هر برنامه از بینندگان دعوت می شد با
استودیو تماس بگیرند و توي مسابقه شرکت کنند. پدر تمام جسارتش را جمع کرد و تماس گرفت، و براي یک
دور آزمایشی دعوت شد.
مثل عروسی که براي مراسم عقد آماده شود، پدر لباسهایش رابه دقت انتخاب کرد، موهایش را اصلاح کرد، و
را بارها تمرین کرد.مادر، که حالا یک پا کارشناس « سلام، من کاظم هستم » روبروي آینه ي دستشویی جمله ي
.» کاري کن که برنده بشی » : بولینگ شده بود، توصیه هاي لازم را گوشزد کرد
پدر مسافت یک ساعت و نیمه ي رفت و برگشت تا استودیو را براي اولین دور آزمایشی طی کرد و با احساسی
پیروزمندانه برگشت. هیچ ضربه اي را درست نزده بود، اما به اون گفته بودند یک نوبت آزمایشی دیگر هم شرکت
کند. اگر بار دوم خوب پیش می رفت، او توي تلویزیون ظاهر می شد.
یک سفر یک ساعت و نیمه ي دیگر براي آزمایش دوم، و او براي شرکت توي یک برنامه انتخاب شد. پدر امیدوار
بود شرکت کنندگان قبل از او نبرند تا جایزه پر و پیمان باشد. دلش را صابون زده بود براي یک پول کلان.
بالاخره روز موعود رسید و پدر، آماده پولدار شدن، شورلت ایمپالا را پر بنزین کرد و براي سومین و آخرین بار به
استودیو رفت. ما با دلهره توي خانه منتظر ماندیم.

آن شب پدر غمگین تر از هرزمان دیگر به خانه برگشت. در دو نوبت بازي اش در مجموع هفت دلار برده بود.
هیچ وقت تا آن موقع این قدر بد بازي نکرده بود.بازي ضعیفش را به گردن همه چیز انداخت، از نورپردازي
استودیو گرفته تا رانندگی طولانی. براي ما اهمیتی نداشت که او نبرده. فقط به یاد نداشتیم هیچ کس انقدر کم
توي بولینگ براي دلار برده باشد. پدر چندبرابر این، پول بنزین براي رفت و برگشت استودیو داده بود.
چند هفته بعد برنامه پخش شد و ما در سکوت تماشا کردیم. پدر توي تلویزیون خیلی مضطرب به نظر می
رسید، به خصوص بعد از زدن نخستین توپ. بعد از توپ دوم پاك دست و پایش را گم کرده بود.
بعد از این جهش ناموفق به سوي ثروت، دیگر بولینگ براي دلار نگاه نکردیم.دیگر از آن خوش مان نمی آمد. ما
کی بودیم که بخواهیم از آن ها ایراد بگیریم، وقتی همه شان بیش از هفت دلار می بردند؟
کمی بعد پدر به کلی از بولینگ دست کشید و معتقد شد ورزش احمقانه اي است، اگر اصلا بشود اسمش را
ورزش گذاشت. مهم تر از آن، برنامه ي بولینگ چهارشنبه عصرها باعث شده بود از سریال کمدي سانی وشر
عقب بماند. حالا می توانست کنار ما روي کاناپه لم بدهد و جبران کند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#5 | Posted: 14 Aug 2013 17:20 | Edited By: nazi220




میکی نجاتم بده

سال 1972 که برای اولین بار به آمریکا آمده بودیم , می دانستیم فقط دو سال آنجا هستیم . یعنی تقریبا 104 تعطیل آخر هفته برای دیدن تمام چیزهای دیدنی کالیفرنیا وقت داشتیم . از ناتز بری فارم تا مارین ورلد , از جشنواره ی خرما تا جشنواره ی سیر , همه را سیاحت کردیم . در طول مسیر بستنی سیر , کیک خرما , دسر گیلاس و خوراکی های دیگر را می چشیدیم که اسمشان را به یاد نداریم , گرچه دل درد بعدش را هنوز فراموش نکرده ایم .
برای ما تازه واردها نه فقط جاذبه های مهم بلکه چیزهای جزئی هم دیدنی بود _ فروشندگان خوش برخورد , توالت های تمیز , و علائم راهنمایی واضح . وقتی از تماشای جاکلیدی های توی فروشگاه هدایا لذت می بردیم , معلوم بود از هر چیز دیگری هم خوشمان می آمد .
در این میان , یکی از جاذبه ها فراتر از بقیه بود , یکی که تی شرت هایش را با افتخار می پوشیدیم , یکی که در ما حس عمیقی از ستایش ایجاد می کرد : دیزنی لند . پدر عقیده داشت والت دیزنی یک نابغه ی بزرگ بود , مردی که وسعت دید او به همه امکان می داد تا در هر سنی حس شگفت دوران کودکی را تجربه کنند . اگر از پدر بپرسید بزرگترین اختراع انسان در قرن بیستم چیست , نمی گوید کامپیوتر , هواپیمای کنکورد , یا جراحی مفصل زانو . به نظر او , ((دزدان دریای کارائیب )) نقطه ی اوج خلاقیت بشر است . برای او فرقی نمی کند چند بار به آنجا رفته باشد , همیشه به اندازه ی کسی که اولین دیدار از دیزنی لند را تجربه می کند تحت تاثیر قرار می گیرد : (( اون پای دزد دریایی را که بالای پل آویزان بود دیدین ؟ باورتون می شه واقعی نیست ؟ نبرد کشتی ها را بگو , وای , شما هم مثل من می خواستین جا خالی بدین و قایم بشین ؟ واقعا کی می تونه همچین چیزی درست کنه ؟ بی شک این ها کار یک نابغه است )) تردید دارم که حتی مادر والت دیزنی هم به اندازه ی پدر من به پسرش افتخار می کرد .
از دید پدر , لذت هر تفریحی با همراهی دیگران چند برابر می شد . یک شام شلوغ توی منزل خواهرش که نصف مهمان ها بدون صندلی مانده باشند , به شام چهار نفره با جای کافی ترجیح داشت . طبع قبیله ای او لابد نتیجه ی بزرگ شدن با هشت خواهر و برادر بود . ریشه اش هر چه بود , پدر باور داشت وقتی دیزنی لند برای ما لذت بخش است , فکرش را بکن با بیست نفر همراه چقدر بیشتر خوش می گذرد . به این ترتیب یکی از تعطیلات آخر هفته , خود را دم در ورودی اصلی دیزنی لند دیدیم , همراه با شش همکار ایرانی پدر و خانواده هاشان .
من تا آن موقع پانزده بار رفته بودم دیزنی لند و کم کم داشت حالم از آنجا به هم می خورد . تمام سوراخ سنبه ها و صف همه ی نمایش هایش را می شناختم . با این حال , در آن صبح شنبه , با گروه بزرگی از همراهان ایستاده بودم جلوی بازی (( سواری وحشی آقای تد )) و پدر , سفیر خود انتصابی امپراتوری عجایب , نکته های دست اول و شگفت انگیزش را خاطر نشان می کرد : (( می بینید مردم چطور توی این صف های طولانی آرام منتظر می شوند ؟ اگر هر کشور دیگری بود حتما دعوا می شد .اما اینجا نه , اینجا آمریکاست . ))
در دیزنی لند مثل یک گله ی بوفالو این ور و آن ور می رفتیم و تنها جلوی بازی هایی توقف می کردیم که پدر قابل اعتنا می دانست . یک جا رسیدیم جلوی تلفن هایی که با آنها می شد با میکی ماوس صحبت کرد . در حالی که یکی از جک و جانور های دیزنی لند توسط پدر به همراهان معرفی می شد تصمیم گرفتم این تلفن ها را آزمایش کنم , چون قبلا امتحان شان نکرده بودم . گوشی را برداشتم و فهمیدم صحبتی با میکی ماوس در کار نیست , فقط یک صدای ضبط شده است . با دلخوری گوشی را گذاشتم و به اطراف نگاه کردم تا باقی گله را پیدا کنم . رفته بودند .
یکی از بزرگترین نگرانی های پدر در آمریکا بچه دزدی بود . شهر محل اقامت ما , آبادان جای امنی بود . تمام همسایه ها را می شناختیم , هر کس مراقب بچه های دیگران هم بود و هیچ جنایتی به جز دله دزدی اتفاق نمی افتاد . هر وقت اقوام برای دیدن ما به آمریکا می آمودند , چند بار که اخبار عصر را می دیدند دیگر از خانه تکان نمی خوردند . می گفتند : (( اینجا خیلی خطرناک است , چرا این قدر تیر اندازی می شود ؟ )) در ایران مردم اسلحه ندارند , و از این نوع جنایاتی که در آمریکا منجر به قتل می شود رخ نمی دهد . پدر همیشه درباره ی خطر غریبه ها و اینکه چطور موقع خطر نزد پلیس بروم برایم سخنرانی می کرد .
توی دیزنی لند پلیس نبود . شبیه ترین کسی که پیدا کردم مرد جوانی بود که لباس سر هم آبی روشن پوشیده و کلاهی شبیه یک قایق کاغذی بر عکس روی سرش بود .
به او گفتم : (( من گم شده ام )) با صدایی مهربان گفت : (( بسیار خوب , می توانی به من بگویی پدر و مادرت چه شکلی هستند ؟ )) به او گفتم . بعد پرسید : (( حالا می توانی به من بگویی آنها چه لباسی پوشیده اند ؟ )) هیچ آدم هفت ساله ای , شاید به استثنای یک جورجیو ارمنی کوچک , نمی تواند بگوید که پدر و مادرش در یک روز خاص چه لباسی پوشیده اند .
بعد از عدم موفقیت در تشریح لباس , کارمند جوان مرا تا ساختمان کوچکی نزدیک ورودی اصلی همراهی کرد . آنجا محل گم شده ها بود و تعجبی نداشت که دفعات قبل متوجه آن نشده بودم . به محض ورود به آنجا زدم زیر گریه . چند زن دورم را گرفتند و اسمم را پرسیدند , و در بین هق هق مجبور شدم چند بار آن را تکرار کنم , یکی از آنها پرسید : (( این دیگر چه اسمی است ؟ )) و من محکوم بودم برای باقی عمرم , بارها و بارها به این پرسش جواب بدهم .
فین فین کنان گفتم : (( من ایرانی هستم ))
او گفت : (( چه خوب )) از قیافه اش پیدا بود که هیچ تصوری ندارد که ایران کجاست . یکی دیگر از زبان انگلیسی ام تعریف کرد . به من گفتند نگران نباشم , می توانستم آنجا بنشینم و کتاب نقاشی رنگ کنم تا پدر و مادرم بیایند و مرا ببرند . به گریه ادامه دادم. سه زن سعی کردند مرا دلداری بدهند , اما تصمیم گرفته بودم تمام مدت گریه کنم .
چند دقیقه ی بعد در باز شد و یک پسر بچه ی جیغ جیغو آمد تو که چند سال کوچکتر از من بود . گروه دلداری دویدند طرف او , ولی معلوم شد پسرک یک کلمه انگلیسی بلد نیست . هر چه زن ها می پرسیدند , در جواب فقط جیغ می زد . اسمش را که پرسیدند , سرش را تکان داد و بلند تر گریه کرد . در میان استیصال , ناگهان یکی از زن ها برگشت و با یک لبخند _ من یک ایده ی عالی دارم _ روی صورتش , آمد طرف من . فهمیدم چی در انتظارم است . پرسید : (( این پسر مال کشور شماست ؟ )) دوست داشتم بگویم آه بله , می دانید , امروز در کشور ما روز ملی گم کردن بچه ها در دیزنی لند است .
گفتم : (( نه مال کشور من نیست . )) نمی دانستم جیغ جیغو مال کجاست , اما می دانستم ایرانی نیست . یک سنجاب هیچ وقت یک راسو را با یک سنجاب اشتباه نمی گیرد , و من هیچ وقت یک غیر ایرانی را با یک ایرانی اشتباه نمی گیرم . بر خلاف عقیده ی اکثر غربی ها که تمام خاورمیانه ای ها شبیه هم هستند , ما می توانیم یکدیگر را وسط جمعیت به همان آسانی پیدا کنیم که دوستان ژاپنی من هم ولایتی هایشان را میان جمعیتی از آسیای شرقی ها . انگار یک فرکانس رادیویی خاص داریم که فقط رادار ایرانی ها آن را می گیرد .
یکی دیگر از زن ها آمد طرف من و خواهش کرد به زبان خودم نام پسر را ازش بپرسم . به او گفتم که من فارسی حرف می زنم و مطمئنم که پسره آن را بلد نیست . زن خم شد و صورتش را آورد نزدیک من , انگار بخواهد آموخته هایش از (( راهنمای مقدماتی اعمال زور )) را به کار بگیرد . در حالی که خیلی شمرده صحبت می کرد , گفت دوست دارد لطفی به او بکنم . مشخص بود که دارد سعی می کند اسمم را به یاد بیاورد . داشت به سختی فکر می کرد . آخر با صرف نظر کردن از اسم , مثل سربازی که میدان مین را دور بزند , گفت : (( عزیزم )) و ادامه داد : (( ممکن است یک بار سعی کنی با او صحبت کنی ؟ این کار را به خاطر میکی انجام می دهی ؟ ))
می خواستم بگویم که از قضا دلیل اصلی گم شدنم همین میکی بود . اگر سعی نکرده بودم با آن تلفن های قلابی با او صحبت کنم الان اینجا نبودم . من چیزی به آن جونده بدهکار نبودم .
دوباره بهش گفتم من فارسی حرف می زنم که می دانم آن پسر نمی فهمد . او خواهش کرد : (( حالا می شود یک بار امتحان کنی ؟ ))
فقط برای اینکه از دستش خلاص شوم , رفتم طرف پسرک , و از او که بی مهابا گریه می کرد به فارسی پرسیدم : (( تو ایرانی هستی ؟ )) پسر یک لحظه گریه اش بند آمد , و بعد بلند ترین جیغی که از عهد تورات شنیده شده بود از حنجره اش خارج شد . نه تنها از عزیزانش جدا شده بود , بلکه توی یک برج بابل گیر افتاده بود .
برای پسرک دلم می سوخت , ولی خوشحال بودم که حرفم ثابت شده . برگشتم طرف کتاب نقاشی , و دیگر اشتیاقی برای گریه نداشتم . چند صفحه رنگ کردم , بعد , ببین کی اومده , پدر هراسان و از نفس افتاده وارد شد . دوید و مرا بغل کرد و پرسید ایا گریه کرده ام ؟ جواب دادم : (( معلومه که نه )) گفت من درست وقتی گم شده بودم که گروه دو قسمت شده بود , بنابراین یک ساعتی گذشته بود تا متوجه غیبت من بشوند . او , همچنان نفس بریده , گفت فکر کرده من را دزدیده اند . رمز موفقیت در استفاده از فرصت ها است , و فهمیدم که الان وقتش است . پرسیدم : (( می شود برویم اسباب بازی فروشی ؟ )) جواب داد : (( تو جون بخواه ))
آن روز دیزنی لند را زودتر ترک کردیم چون پدر زانوهایش لرزان تر از آن شده بود که بتواند ادامه دهد . حتی فکر کردن به دزدان دریای کارائیب هم حالش را بهتر نمی کرد .
طبق معمول نیم ساعت توی پارکینگ دنبال ماشین مان گشتیم . خرید های عمده ام را محکم در آغوش گرفته بودم : دوتا بادکنک هلیومی _ چیزی که پدر همیشه هدر دادن پول می دانست و هیچ وقت برایم نخریده بود _ یک مداد نیم متری با تصاویری از دیزنی لند , مجموعه ی هفت کوتوله ی پلاستیکی کوچک با کیف مخصوص , و یک جامدادی وینی خرسه . به علاوه ازش خواسته بودم هفته ی بعد مرا به موزه ی مجسمه های مومی مووی لند ببرد . گفته بود : (( حتما . هر چی دخترم بخواهد )) .
پدر در راه برگشت به خانه صحنه ی گم شدن را بازسازی کرد .
پرسید : (( خب چطور شد که فهمیدی گم شدی ؟ ))
جواب دادم : (( چون شماها را نمی دیدم ))
ادامه داد : (( از کجا فهمیدی باید پیش کی بری ؟ ))
(( دنبال کسی گشتم که کارمند آنجا باشد . ))
(( خب از کجا فهمیدی که کارمند آنجا است و دزد بچه های گم شده نیست ؟ ))
(( لباسش مثل شش نفر دیگر دور و برش بود و اسمش هم روی کارت سینه اش نوشته بود . ))
(( هوم , کارت سینه , عجب بچه ی باهوشی ))
می دانستم دارد به چه فکر می کند . به لطف میکی , من از بچه ای که نمی تواند شنا یاد بگیرد به یک بچه ی نابغه ارتقا یافته بودم .
تعطیلات آخر هفته ی بعد , توی اسباب بازی فروشی موزه ی مووی لند بودم , و تصمیم سختی داشتم بین نقاب آفتابگیر , استخر بادی کوچک با علامت موزه , و کارت های بازی با عکس ستاره های سینما . بعد جمله ای جادویی از پدر شنیدم : (( چرا همه شان را نگیریم ؟ )) گفتم : (( این هم فکر بدی نیست )) و توی دل آرزو کردم سخاوتش در خرید چیزهای بی فایده , زودگذر نباشد .
از اسباب بازی فروشی که بیرون می آمدیم پدر دستم را محکم گرفته بود , مثل آن روز من که خریدهایم را با دست دیگرم بغل کرده بودم , از نقش جدیدم به عنوان بچه ی عزیز دردانه کیف می کردم . شاید واقعا چیزی به آن جونده بدهکار بودم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#6 | Posted: 14 Aug 2013 17:56




قیژ قیژ

در هر خانواده ای یک آدم ماجراجو پیدا می شود . در خانواده ی پدر این افتخار به عمو نعمت الله می رسد . شاهکارش هم این است که همسرش را خودش انتخاب کرده , آن هم سه بار .
ازدواج در فرهنگ ما کاری به عشق و عاشقی ندارد . بیشتر انتخابی مصلحتی ست . اگر آقا و خانم احمدی از آقا و خانم نجاتی خوش شان بیاید , فرزندانشان با هم ازدواج می کنند . از طرف دیگر اگر پدر مادرها از هم خوش شان نیاید ولی بچه هاشان همدیگر را دوست داشته باشند , خب , همین وقت ها است که اشعار غمگین عاشقانه سروده می شود . اگر چه این پیوند های مصلحتی از دید دنیای غرب عجیب به نظر می رسد , موفقیت آنها شاید کم تر از ازدواج هایی نباشد که با برخورد دو نگاه توی کلاپ برنامه ریزی می شود .
بعد از دومین طلاق عمویم , او تصمیم گرفت مدتی مطبش را در اهواز تعطیل کند و برای دیدن ما به ویتی یر بیاید . برای دوستان آمریکایی من , " ملاقات فامیلی " یعنی سه شب اقامت . توی فامیل ما مدت اقامت با واحد فصل شمرده می شد . کسی به خودش زحمت نمی داد نصف کره ی زمین را طی کند تا فقط ماه دسامبر را بماند . پیش ما می ماند و بهار کالیفرنیا , مراسم فارغ التحصیلی بچه ها در تابستان , و جشن هالووین را می دید . مهم نبود که خانه ی ما برای خودمان هم به زحمت جا داشت . شعار پدر همیشه این بود : (( جا به دله )) . شعار دل پذیری به نظر می رسید , ولی ترجمه می شد به صف طولانی جلوی دستشویی و لباس های شستنی بیشتر برای مادر .
پدر و برادر کوچک ترش , نعمت الله , علایق مشترک زیادی داشتند که هیچ کدام قوی تر از عشق به غذا های جدید نبود . بعضی ها سرزمین بیگانه را از طریق موزه ها و مناظر تاریخی می شناسند , اما برای فامیل من آمریکا باید با پرزهای زبان امتحان می شد . هر روز کاظم و نعمت الله , مثل مردان غار نشینی که به شکار بروند , عازم سوپر مارکت محل می شدند و با قوطی ها و بسته بندی هایی از محصولات آمریکایی عجیب بر می گشتند . غذاها را از روی عکس قوطی یا شکل جعبه انتخاب می کردند , و معمولا ثابت می شد بسته بندی آمریکایی ها از آشپزی شان بهتر است . طعم غذاهای ایرانی کاملا متفاوت با غذاهای آماده ی آمریکایی است , و بیشتر خریدها سر از سطل زباله در می آورد .
در ایران تهیه ی غذا نیمی از روز طول می کشید . صبح زود مادر به خدمتکارمان , زهرا , می گفت چه سبزی هایی را پاک کند . سبزی ها یا در باغچه ی خودمان کاشته می شد و یا روز قبل خریده شده بود . غذای ما بستگی داشت به محصولات فصل . تابستان به معنای خورش بادمجان و بامیه , گوجه ی تازه , و خیار قلمی بود . زمستان معادل خورش کرفس یا ریواس , گشنیز , جعفری , شنبلیله , و میوه ی محبوب من لیمو شیرین بود , میوه ای معطر و پوست نازک که در آمریکا یافت نمی شود . چیزی به عنوان غذای آماده , منجمد , یا کنسرو شده وجود نداشت . به جز نان که روزانه می خریدیم , همه چیز از صفر درست می شد . غذا خوردن به معنای چند ساعت انتظار بود تا همه چیز خوب پخته شود . وقتی آماده می شد همه ی خانواده می نشستیم کنار هم و از تجربه ی هوس انگیز یک غذای خوشمزه ی ایرانی لذت می بردیم . رستوران های سطح بالا در آمریکا که خودشان را " درجه یک با غذاهای فوق العاده " می نامند , غذا را به همان شیوه ای طبخ می کنند که ما سابقا انجام می دادیم . در ایران تمام خانواده ها چنین غذایی می خورند .
هر صبح وقتی زهرا پیاز و سبزی سرخ می کرد , رایحه ی مطبوعی توی خانه به مشام می رسید . او و شوهرش علی که باغبان ما بود , توی اتاق مستقلی در خانه ی ما زندگی می کردند . برخلاف آمریکا که فقط افراد خیلی پولدار می توانند خدمتکار دائمی داشته باشند , در ایران هر خانواده ی متوسطی می توانست از کارگر تمام وقت بهره مند شود . علی و زهرا اهل ده کوچکی در شمال ایران بودند و پیش ما بیشتر پول در می آوردند , تا توی ده خودشان . با اینکه مادر برایشان جای دیگری برای کار پیدا کرده بود , وقتی به آمریکا می آمدیم هیچ کس بیش از آنها گریه نمی کرد . بعد از هفته ها امتحان انواع غذاهای حاضری , کنسرو شده , و کورن فلکس ها , پدر و عمو به این نتیجه رسیدند که تنها غذاهای آماده ی آمریکایی که ارزش خریدن داشتند بستنی , کنسرو لوبیا , و کلوچه ای به نام " چیپس آهوی " بود . بقیه یا زیادی شور بودند , یا زیادی شیرین , و یا صرفا بد .
بعد از این تجربه ی ناموفق , رهسپار کشف سرزمین های ناشناخته ی غذاهای فوری آمریکایی شدند . حوالی خانه مان یک بازار محلی بود پر از اغذیه فروشی هایی که سر مصرف روغن با هم رقابت داشتند . از یک طرف بازار شروع می کردیم و هرچه سر راه بود می چشیدیم . تنها جایی که چشم پوشی می کردیم هات داگ فروشی Der Wienerschnitzel بود , نه اسم قابل تلفظی داشت و نه از سگ خوشمان می آمد , داغ یا غیر داغ .
بعد از هفته ها بررسی به این جمع بندی رسیدیم که مرغ کنتاکی بهترین چیزی ست که در آمریکا خورده ایم . مقام دوم رسید به بستنی های بسکین رابینز . کسی که بیش از همه از هجوم ما به غذاهای فوری خوشحال شد مادر بود , که دور از مواد اولیه ی ایرانی و زهرا , علاقه ای به آشپزی در آمریکا نداشت . مرغ کنتاکی منجی مادر شد .
چند بار در هفته پدر در مسیر برگشت از محل کار دو بسته ی بزرگ مرغ کنتاکی می خرید . ما سر خرده های ترد ته آن دعوا می کردیم و به کمک کوکا همه را می شستیم و فرو می دادیم . باقی شب ها پیتزا می خوردیم . در حیرت بودیم از پنیر کش دار و از اشتهای سیری ناپذیرمان برای این غذای سحرآمیز .
دو ماه بعد از ورود عمو , او متوجه شد به دلایلی هیچ کدام از لباس های توی چمدان اندازه اش نمی شود . هفته های قبل البسه ی آمریکایی جدیدش شامل تی شرت و گرمکن را پوشیده بود , که همراه با اشتهایش جا باز کرده بودند . عمو آن صبح در یک نمایش مد تمام لباس های قدیمی اش را امتحان کرد . با شلواری که تا نیمه به پایش آویزان بود به اطراف جست می زد و می گفت این همان شلواری ست که دو ماه پیش توی هواپیما پوشیده بود . عاجز از بستن دکمه های پیراهن , شکمش را می کشید تو و سعی می کرد نفسش را بیرون ندهد . پدر سعی می کرد در بستن دکمه ها و قلاب های نافرمان کمک کند . فایده نداشت . عمو به آمریکا آمده بود تا طلاقش را فراموش کند . تا حدی موفق هم شده بود . حالا نگران اضافه وزنش بود .
عمو از همان روز تصمیم گرفت وزنش را کم کند . با همراهی من به عنوان مترجم برای خرید قرص رژیم و ترازو راهی داروخانه شدیم و امیدوار به خانه برگشتیم . چند قرص قورت داد , سر جای همیشگی اش روی کاناپه لم داد , و زل زد به تلویزیون . صبح روز بعد دوباره خودش را وزن کرد , قرص های رژیم را ریخت دور , و من را دوباره به داروخانه کشاند . این دفعه با یک پودر برگشتیم که باید با شیر مخلوط و به جای غذا صرف می شد . چون مخلوط کن نداشتیم , او ساعت ها با حوصله توی آشپزخانه پودر را با چنگال هم می زد تا کپه ها یکدست و غذا قدری قابل تحمل شود .
چند روزی از رژیم پودری گذشت و عمو واقعا مقداری وزن کم کرد . اوضاع خوب پیش می رفت تا اینکه به فکرش رسید اضافه کردن دو قاشق بستنی مزه ی پودر را بهتر می کند .
بعد از اینکه پایان دوره ی رژیم را با یک شام مفصل جشن گرفتیم , عمو کشف کرد که تلاش هایش برای کاهش وزن چند کیلو برایش به یادگار گذاشته . با عزمی دوباره , رفت سراغ نقشه ی شماره ی دو . ساعت های طولانی تماشای تلویزیون حالا هدف مهم تری داشت . من باید شماره ی تلفن محصولاتی را که سریع و بدون درد چربی اضافی را آب می کردند یادداشت می کردم . ده دقیقه تماشای سریال " عشق , مدل آمریکایی " کافی بود که به هدف برسیم . شماره ی روی صفحه ی تلویزیون را گرفتم و دارو را سفارش دادم . در مدت انتظار برای در یافت سفارش , عمو در ماموریتی بی امان به سر می برد . مثل سربازی که برای آخرین بار پیش از اعزام به نبرد عشق بازی کند ,نعمت الله چند روز بعد را صرف آخرین کام گیری از غذاهای آمریکایی مورد علاقه اش کرد . برخی را دوبار . روزهای آخر رفت سراغ غذاهایی که رنگ شان را مدت ها پیش فراموش کرده بودیم : توینکی (1) , تاکو (2) , بیف جرکی (3) , گاکامولی (5) , و شربت افرا .
بسته بلاخره رسید . داروی معجزه آسا یک شکم بند طبی بود . با پرداخت 19.99 دلار عمو نعمت الله یک نوع لباس غواصی خریده بود که فقط جلوی شکم را می پوشاند , گمانم صاحب اصلی اش توسط چند کوسه مورد حمله قرار گرفته بود . این اختراع متحیر العقول , وقتی روزهای پیاپی پوشیده می شد , قرار بود مصرف کننده را آماده کند که کمتر بخورد و در ضمن عضلات معده را سفت کند . جا کردن شکم بیرون زده ی عمو توی شکم بند وظیفه ی پدر بود . هر روز صبح قبل از رفتن به سر کار _ در حالی که مواظب بود موهای فراوان بدن عمو لای زیپ گیر نکند _ برادرش را فشار می داد توی لفاف سوسیس . اگر از قلنبه های بیرون زده از بالا و پایین شکم بند چشم پوشی می کردید عمو لاغرتر به نظر می رسید . هرچند برایش سخت بود که به ژست شق و رق جدید , که نمی گذاشت همراه ما روی کاناپه ولو شود , عادت کند . سلانه سلانه توی خانه قدم می زد و از دورنمای جدیدش کیف می کرد ,و وانمود می کرد فشرده شدن امعاء و احشاء کار لذت بخشی است . اما مثل هر کار درد آور دیگری که آدم ها به خودشان تحمیل می کنند , شکم بند به تدریج جاذبه اش را از دست داد . حالا یا به خاطر دل درد های شدیدش بعد از غذا , یا ممانعت از قوز کردن , یا جا انداختن روی پوستش , هر چه بود شکم بند به تاریخ پیوست .
میان بر بعدی عمو نعمت الله به سوی باریک اندامی لباس ورزشی خاصی بود که توی برنامه ی " تازه داماد ها " تبلیغ می شد . و وعده می داد چربی های مزاحم را با عرق کردن از بین ببرد . لباس از ماده ی نقره ای رنگ زخیمی ساخته شده بود , چیزی بین ورقه ی آلومینیومی و پلاستیک , گمانم از بقایای یک ماموریت فضایی شکست خورده بود و توی حراجی دست دوم از ناسا خریده شده بود . توی راهنما نوشته بود لباس باید به مدت بیست دقیقه قبل از هر وعده غذا پوشیده شود , و همزمان شخص باید نوعی تمرین ورزشی انجام دهد . عمو تصمیم گرفت کاهش وزن را با پوشیدن لباس در تمام روز جلو بیندازد . برای او کار ساده ای بود که با همان وضع بارها خیابان را دور بزند و همسایه ها را به گمان بیندازد که در جستجوی سفینه ی مادری اش است . با لباسی مناسب گردش توی سیاره ی زهره , سلانه سلانه می رفت سوپر مارکت , ابزار فروشی , و هر جای دیگری که می خواست . او که انگلیسی بلد نبود ظاهرا مفهوم بین المللی نگاه های خیره را هم فراموش کرده بود . بچه های مدرسه درباره ی مرد عجیبی که با ما زندگی می کرد از من می پرسیدند . از نظر شگفتی آفرینی من و خانواده ام آن موقع از جدول برترین ها خارج شده بودیم .
سرخوشی ناشی از اندکی کاهش وزن بعد از مدتی فروکش کرد , و گمانم بوی آزار دهنده ی عرق مانده ای که از لباس بلند می شد باعث تسریع آن شد . تا جایی که می دانستیم لباس قابل شستشو نبود . عمو با تمام دلبستگی که به محفظه ی تعریقش پیدا کرده بود , باید می پذیرفت که لحظه ی وداع با آن فرا رسیده .
چند ساعت دیگر تماشای تلویزیون و یک " بادی شیپر " سفارش دادیم . این وسیله ی آخری تشکیل شده بود از یک طناب نایلونی متصل به چند قرقره . با اتصال بادی شیپر به دستگیره ی یک در و دراز کشیدن در ناراحت ترین وضع ممکن , استفاده کننده می توانست با یک دست یا یک پا , دو دست و دو پا , یک دست و یک پا , یا هر ترکیب دیگری ورزش کند .
عمو که لابد یکی از رویاهایش برای عملیات آکروباسی به حقیقت پیوسته بود , حسابی شیفته ی بادی شیپر شد . روزهایش را آویزان به دستگیره های مختلف , صرف بلند کردن های تمام نشدنی می کرد و در استحاله به یک قیچی انسانی ساعت ها هوا را می شکافت . ما بر اثر چند تجربه ی تلخ یاد گرفتیم که هیچ در بسته ای را باز نکنیم مگر اینکه اول به صدای قیژ قیژ پشت در گوش بدهیم . برایمان معما باقی ماند که چطور وسیله ی کاهش وزن آخری این قدر موفق از آب درآمد . حدس زدیم پشتکار او با برگشت قریب الوقوعش به ایران و علاقه به یافتن یک همسر جدید ارتباط داشت . طاووس های نر برای جلب توجه ماده پرهایشان را به نمایش می گذارند , اما مردی که شکم چاقش را نشان بدهد به نتیجه ی متفاوتی می رسد .
یک ماه بعد بادی شیپر , جادویش را انجام داده و عمو نعمت الله آماده ی برگشت به ایران بود . ما به او که چمدان هایش را می بست نگاه می کردیم , و همه آرزو می کردیم کاش بهتر می ماند . عمو جایش را توی دل ما باز کرده بود و خانه بدون او خالی به نظر می رسید .


1. کیک اسفنجی خامه ای .
2. دست پیچ مکزیکی با گوشت و پنیر و مخلفات دیگر .
3. نوعی غذای گوشتی خشک شده .
4. نوعی سس .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#7 | Posted: 14 Aug 2013 18:22




به کمک دوستان

من خوش شانس بودم که سال ها قبل از تحولات سیاسی ایران به آمریکا آمدم . آمریکایی هایی که می دیدیم مهربان و کنجکاو بودند , ابایی از پرسیدن سوال نداشتند و مایل به شنیدن پاسخ بودند . وقتی انگلیسی را به حد کافی یاد گرفتم , همیشه توسط بچه ها و بزرگتر ها پرس و جو می شدم .
در مورد ایران , ذهن آمریکایی ها لوحی سفید بود . از سوال ها معلوم بود که بیشتر آنها در سال 1972 هیچی از ایران نشنیده بودند . ما تمام تلاشمان را برای آموزش شان به کار می گرفتیم : (( آسیا را که می شناسی ؟ خب , از شوروی می روی طرف جنوب و ما آنجاییم )) یا خودمانی تر اشاره می کردیم به جنوب دریای خزر , (( جایی که خاویار معروف از آنجا می آید )) بیشتر اهالی ویتی یر خاویار معروف را نمی شناختند و وقتی توضیح می دادیم, چهره شان در هم می رفت : (( تخم ماهی ؟ اه اه . )) به همسایگی با عراق و افغانستان اشاره می کردیم , اما آن هم فایده نداشت . وقتی سر نخ های جغرافیایی ته می کشید می گفتیم : (( از هند , ژاپن , یا چین چیزی شنیده اید ؟ ما توی همان قاره هستیم . ))
می دانستم که کشور ما سرزمین کوچکی ست و آمریکا وسیع است . اما حتی به عنوان یک بچه ی هفت ساله برایم عجیب بود که آمریکایی ها هیچ وقت روی نقشه به ما توجه نکرده بودند . لابد مثل این است که در حال راندن یک فولکس باشی و متوجه شوی راننده ی هجده چرخ تو را نمی بیند .
در ایران جغرافی برای تمام دوره های تحصیلی اجباری ست . دولت کتاب های درسی را منتشر می کند , و تمام دانش آموزان یک مقطع تحصیلی درسهای یکسانی را می خوانند . در جغرافی سال اول , من باید شکل ایران و جای پایتخت آن تهران , را یاد می گرفتم. باید حفظ می کردم که با ترکیه , افغانستان , پاکستان , عراق و اتحاد جماهیر شوروی همسایه هستیم . و اینکه در قاره ی آسیا زندگی می کنیم .
هیچ کدام از بچه ها در ویتی یر , شهری با یک ساعت فاصله از لوس آنجلس , از من درباره ی جغرافی نمی پرسیدند . آنها می خواستند چیزهای مهم تری را بدانند , مثلا شترها . قبلا چندتا شتر توی خانه داشتیم ؟ چطور به آنها غذا می دادیم ؟ سواری با آنها خیلی تکان دارد ؟ من همیشه با اعتراف به اینکه در تمام عمرم یک شتر هم ندیده ام مایوسشان می کردم . و در مورد سواری , شورلتی که در ایران داشتیم کاملا نرم می رفت . آنها طوری نگاه می کردند که انگار گفته باشم توی لباس مبدل میکی ماوس یک آدم واقعی هست .
همچنین درباره ی برق , خیمه ها و بیابان ساهارا از ما سوال می شد . دوباره مایوسانه جواب می دادیم که ما برق داشتیم , خیمه نداشتیم , ساهارا هم در قاره ای دیگر است . پدر , مصمم به زدودن عقب ماندگی از چهره ی زادگاهمان , وظیفه ی خود می دانست که در هر فرصتی ذهن آمریکایی ها را روشن کند . هر آمریکایی بی خبری که از پدر چیزی می پرسید , به عنوان جایزه یک سخنرانی درباره ی تاریخ موفق صنعت نفت ایران هم دریافت می کرد . در حالی که پدر پرحرفی می کرد , من به صورت آن آمریکایی های مهربان نگاه می کردم که بی شک توی ذهن شان یادداشت می گذاشتند دیگر هرگز با خارجی ها صحبت نکنند .
من و خانواده ام نمی دانستیم چرا آمریکایی ها چنین تصور اشتباهی از ایران دارند . یک روز یکی از همسایه ها سرنخی به دست مان داد , گفت ایران را می شناسد چون فیلم لورنس عربستان را دیده است . ما گفتیم لورنس کیه , اسمش را هم نشنیده ایم . بعد پدر برایش توضیح داد که ایرانی ها نژاد هند و اروپایی هستند , ما عرب نیستیم . و ادامه داد : (( البته دو چیز مشترک با عربستان سعودی داریم . اسلام و نفت . )) و گفت : (( حالا سرتان را درباره ی مذهب به درد نمی آورم , بگذارید از صنعت نفت برایتان بگویم . ))
یکی دیگر از همسایه ها , پیرزن مهربانی که به من یاد داد چطور از گیاهان خانگی نگهداری کنم , پرسید چند تا گربه توی خانه داشتید ؟ پدر , با توانایی خارق العاده اش در خراب کردن دوستی ها , گفت : (( ما توی خانه حیوان نگه نمی داریم . آنها کثیف هستند . )) پیرزن همسایه گفت : (( اما گربه های شما خیلی خوشگل هستند ! )) اصلا نمی دانستیم او درباره ی چه چیزی صحبت می کند . با مشاهده ی چهره ی متحیرمان , او عکسی از یک گربه ی مو بلند و زیبا به ما نشان داد و گفت : (( این یک گربه ی پرشین است )) این برای ما تازگی داشت , تنها گربه هایی که در کشورمان دیده بودیم گربه های ولگرد و گری بودند که آشغال های جلوی خانه ی مردم را می خوردند . از آن به بعد وقتی می گفتم ایرانی هستم , اضافه می کردم : (( کشور گربه های پرشین )) که تاثیر خوبی روی مردم می گذاشت .
سعی می کردم نماینده ی شایسته ای برای زادگاهم باشم , اما مثل یک ستاره ی هالیوودی که با سماجت توسط نشریات جنجالی تعقیب شود , گاهی از سوال ها خسته می شدم . البته هیچ وقت به صورت کسی مشت نزدم . از کلمات استفاده می کردم . یکی از پسر های مدرسه عادت داشت سوال های احمقانه ی خاصی از من بپرسد . یک روز دوباره سراغ شتر ها را گرفت . این بار , شاید نشانه ای بر تمایل درونی ام به قصه گویی , به او گفتم که آره ما شتر داشتیم , یک دانه یک کوهانه و یک دانه دو کوهانه . یک کوهانه مال پدر و مادرم بود و دو کوهانه را به عنوان استیشن خانوادگی همه با هم سوار می شدیم . چشم هایش گشاد شد : (( کجا آنها را نگه می داشتید ؟ ))
گفتم : (( معلومه توی گاراژ ))
او که چیزی را که می خواست شنیده بود , دوید تا اطلاعاتش را به گوش بچه های توی زمین برساند . وقتی فهمید سرش را کلاه گذاشته ام خیلی عصبانی شد , امام هیچ وقت سوال دیگری از من نپرسید .
غالبا بچه ها برای بامزگی دم می گرفتند : " I ran to I - ran "همیشه برایشان توضیح می دادم که تلفظ صحیح , " ایران " است نه " آی رن " به آنها می گفتم که " I ran " یک جمله است مثل : " I ran away from my geography lesson "

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#8 | Posted: 14 Aug 2013 18:22




پسر های بزرگتر از من می خواستند (( چند حرف بد در زبان خودمان )) یادشان بدهم . اوایل مودبانه امتناع می کردم , که فقط اصرار آنها را بیشتر می کردند . مشکل این جور حل شد که چند عبارت از قبیل (( من خرم )) را یادشان دادم . تاکید کردم که این جمله این قدر زشت است که باید قول بدهند هیچ وقت آنرا جایی نگویند . نتیجه اینکه تمام زنگ تفریح می دویدند و داد می زدند : (( من خرم , من خرم )) هیچ وقت معنی واقعی اش را به آنها نگفتم . فکر کنم بلاخره یک روزی , یک کسی بهشان گفته باشد .
اما تقریبا همه ی سوال ها همراه با مهربانی بود و اغلب با چند پیشنهاد درباره ی دیدنی های کالیفرنیا دنبال می شد . توی مدرسه همان بچه هایی که سراغ شتر ها را می گرفتند از خوراکی هایشان به من تعارف می کردند . (( شرط می بندم تا حالا اریو نخورده ای ! یکی بخور. )) یا (( مادرم کلوچه ی بادام زمینی پخته بود و یکی هم برای تو فرستاد .)) بچه ها مرا به خانه هاشان دعوت می کردند تا نشانم دهند اتاق شان چه شکلی است . در جشن هالووین , خانواده ای یک لباس مبدل هم برای من آورده بودند , می دانستند تنها بچه ی آن جشن هستم که از آن لباس ها ندارم . اگر کسی می توانست مهربانی این کلاس دومی ها را به شکل یک قرص فشرده کند , آن قرص ها بی شک بسیاری از خبرنگاران جنگی را بیکار می کرد .
بعد از دو سال زندگی در ویتی یر ماموریت پدر تمام شد و باید به ایران بر می گشتیم . ماه آخر توی مهمانی های متعددی در خانه ی دوستانم شرکت کردند که همه به افتخار من برپا شده بود . این باران محبت البته برگشت مان را هیچ راحت تر نمی کرد .همه می پرسیدند کی به آمریکا بر می گردیم . جوابی نداشتیم , ولی از همه شان دعوت کردیم به دیدن ما به ایران بیایند . می دانستم کسی این دعوت را نمی پذیرد , ایران خارج از صفحه ی رادار مردم آنجا بود . به نظر دوستانم دیدن مادربزرگشان در ایالت ارگان یک مسافرت طولانی می آمد , دیدن ما در ایران مثل سفر به کره ی ماه بود . کاری بود محال . آن موقع نمی دانستم که دو سال بعد به آمریکا بر می گردم .
چند هفته ی آخر , مادر در فاصله ی رفت و آمد های بی امان به فروشگاه سیرز _ برای خرید سوغاتی _ به سراغ دوستان آمریکایی می رفت و هدایایی به آنها می داد . قبل از آن تعجب می کردم این همه صنایع دستی ایران را برای چه با خودش آورده , حالا می دانستم . از معلم هایم تا مراقب گذرگاه و رهبر پیشاهنگی و همسایه ها , همه , چیزی دریافت کردند . برایشان توضیح می داد :

" Des eez from my country-ree . Es-pay-shay-ly for you . "

این صنایع دستی که لابد سال های بعد در حراجی های دست دوم سر و کله شان پیدا می شد , در میان اشک و قول نامه نگاری دریافت می شد .
مادر از برگشت به ایران آشکارا غمگین بود . همیشه فکر می کردم بازگشت پیش خویشانش و به سرزمینی که زبانش را بلد بود و نیاز به ترجمه من نداشت باعث آرامش او می شود . بعدها متوجه شدم اگر چه مادر نمی توانست هیچ یک از حرف های مراقب گذرگاه , خانم پاپکین , را بفهمد , ولی می فهمید که این زن مواظب من است و لبخند های او را درک می کرد . مادر هیچ وقت در جلسات پیشاهنگی شرکت نکرد , ولی می دانست که رهبر گروه , مادر کری , در خانه شان را هر هفته به روی ما باز گذاشته و در انواع فعالیت ها ما را راهنمایی می کند . هیچ کس برای این کار پولی به او نمی داد . و مادر می دانست وقتی نوبت من بود که برای کلاس خوراکی بیاورم , یکی از مادر ها پا پیش می گذاشت و مقداری کیک اسفنجی می پخت . میشل , خواهر بزرگتر بهترین دوستم کانی , سعی می کرد به من دوچرخه سواری یاد بدهد . و مادر هیتر _ اگرچه زن تنهایی بود با دو دختر _ شب هایی که از من پذیرایی کرده بود بیش از آن بود که بتوانم به یاد بیاورم . اگر چه تمام این محبت ها نصیب من می شد , مادر نیز , که با سکوت ازدور نگاه می کرد , گرمای این بلند نظری و مهربانی را حس می کرد . ترک آنجا کار سختی بود .
امروز وقتی من و خانواده ام دور هم می نشینیم , اغلب درباره ی نخستین سال اقامت مان در آمریکا صحبت می کنیم . اگرچه سی سال گذشته , خاطرات ما کمرنگ نشده . حالا مهربانی ها را بیش از هر وقتی به یاد می آوریم , چون می دانیم خویشان ما که سال های بعد به این کشور مهاجرت کردند با همان آمریکا مواجه نشدند . آنها آمریکایی هایی را می دیدند که روی برچسب جلوی ماشین شان نوشته بود : (( ایرانی ها , به کشورتان برگردید . )) یا (( ما با ایرانی ها کابوی بازی خواهیم کرد . )) این آمریکایی ها فکر می کردند همه چیز را درباره ی ایران و مردم آن می دانند , و هیچ سوالی نداشتند , تنها عقایدی از پیش ساخته داشتند . خویشان من فکر نمی کردند که آمریکایی ها بسیار مهربان هستند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#9 | Posted: 14 Aug 2013 18:23




مکزیکی

در آمریکا من یک قیافه ی اقلیت نژادی دارم , چهره ای آشکارا مهاجر که داد می زند : (( من از نژاد اسکاندیناوی نیستم )) در آبادان که بودیم من و مادر خارجی به نظر می رسیدیم.آب و هوای گرمسیری آبادان ساکنانی گندمگون می سازد . مادر به خاطر نژاد ترکی اش دارای رنگ پوستی ست که روی نیکول کیدمن (( سفید بلوری )) و روی دیگران ((شیر برنج )) نام دارد . در آبادان مردم از مادر می پرسیدند که آیا او اروپایی است ؟ و او با افاده جواب می داد : (( خب , عمه ام توی آلمان زندگی می کند . ))
وقتی آمدیم کالیفرنیا دیگر خارجی به نظر نمی رسیدیم . ویتی یر , که پر از مکزیکی بود , می توانست به عنوان شهر اصلی ما پذیرفته شود . تا وقتی که ما دهان مان را باز نکرده بودیم , اهل محل محسوب می شدیم . اما یکی از جمله های بی سر و ته و بدون فعل مادر (Shop so good very ) کافی بود که لو برویم . فوری می پرسیدند کجایی هستیم , پاسخ ما هم فایده ای نداشت . اسم کشورمان را که می گفتیم لبخند معذبی روی صورتشان می آمد به این معنی : (( چه خوب , حالا این جهنم دره ای که گفتی کجا هست ؟ ))
در سال 1976 به خاطر شغل جدید پدر به نیوپورت بیچ رفتیم . شهری ساحلی که همه بلوند هستند و قایق رانی می کنند . آن جا به عنوان یک مشت مهاجر خاورمیانه ای در شهر بلوند های قایق ران بودیم . مردم به ندرت می پرسیدند کجایی هستیم , چون توی نیوپورت بیچ قاعده ی کلی این بود که (( هر کی بلوند نیست مکزیکیه )) در عوض به منم می گفتند (( لطفا به ماریا به مکزیکی بگو هفته ی دیگر لازم نیست خونه ی ما رو تمیز کنه . می خواهیم برویم مسافرت )) .
لابد مردم فکر می کنند اهالی نیوپورت بیچ , شهری که تنها دو ساعت تا مرز مکزیک فاصله داغرد , چند کلمه ای اسپانیایی بلدند . اما در جایی که برنزه شدن موضوع موجهی برای صحبت محسوب می شود (( این مال تعطیلات هفته ی پیش توی ساحل است ؟ )) (( نه , از بازی تنیس دیروزه )) یادگیری زبان خدمتکاران بومی در اولویت نیست .
سال اولی که در نیوپورت بیچ بودیم , مدرسه ی ما یک معاینه ی همگانی پیشگیری از قوز انجام می داد . تمام کلاس ششمی ها را جمع کردند توی سالن ورزش و منتظر شدیم تا پرستارها انحنای ستون فقرات مان را اندازه بگیرند. نوبت من که شد , پرستار نگاهی عمیق به صورتم انداخت و پرسید : (( عجب ! تو اسکیمو نیستی ؟))
جواب دادم : (( نه , من ایرانی ام )).
او جیغ کشید : ((امکان نداره ! برنیس این شبیه اسکیموها نیست؟ ))
تا برنیس از آن سر سالن خودش را برساند , می خواستم معامله ای پیشنهاد کنم : (( چطوره من به ماریا بگویم هفته ی دیگر نیاید چون تو می خواهی بروی مسافرت , در عوض کار را تعطیل کنیم ؟ ))
همان سال از من درخواست شد درباره ی کشورم برای دانش آموزان کلاس هفتم مدرسه صحبت کنم . دختری که این را از من خواسته بود یکی از همسایه ها بود که می خواست چند نمره ی اضافی در درس مطالعات اجتماعی بگیرد . من با یک بغل کتاب های فارسی , عروسک یک قالی باف روستایی , کلی مینیاتور ایرانی , و مقداری دلمه ی برگ مو به لطف مادر , رفتم آنجا . ایستادم جلوی کلاس و گفتم : (( سلام . اسم من فیروزه است و ایرانی هستم . )) قبل از اینکه چیز دیگری بگویم , معلم بلند شد و گفت : (( لورا , تو که گفته بودی او اهل پرو است ! )) اگر زندگی من یک فیلم موزیکال هالیوودی بود , رقص این قسمت با این ترانه شروع می شد :

تو می گی گوجه
من می گم جوجه
تو می گی پرشیا
من می گم پرو
بهتره اصلا ولش کنیم

بنابراین به همراه مینیاتورهای ایرانی ام , عروسک قالی باف روستایی ام , و کتاب هایم , به خانه برگشتم . دست کم مادر لازم نبود آن شب شام درست کند , سی تا دلمه برای همه مان کافی بود .
در زمان اقامت ما در نیو پورت بیچ انقلاب اسلامی رخ داد و بعد تعدادی آمریکایی ها را توی سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفتند . یک شبه ایرانیان مقیم آمریکا , در بهترین حالتی که بشود گفت , خیلی غیر محبوب شدند . خیلی از آمریکایی ها دیگر فکر می کردند هر ایرانی , اگر چه ظاهرش آرام نشان بدهد , هر لحظه ممکن است خشمگین شود و افرادی را به اسارت بگیرد . مردم همیشه از ما می پرسیدند عقیده مان درباره ی گروگان گیری چیست , و ما همیشه می گفتیم (( وحشتناک است )) این پاسخ غالبا با تعجب رو به رو می شد . این قدر از ما درباره ی گروگان ها سوال می کردند که کم کم داشتم به مردم گوشزد می کردم آنها توی پارکینگ ما نیستند . مادر مشکل را این طور حل کرده بود که می گفت اهل روسیه یا ترکیه است . بعضی وقت ها من فقط می گفتم : (( دقت کرده اید این چند ساله تمام قاتلان زنجیره ای آمریکایی بوده اند ؟ ولی من این را بر ضد شما استفاده نمی کنم )) .
من از نیوپورت بیچ به برکلی رفتم , جایی که آن زمان معروف بود به زیر بغل کالیفرنیا . اما برکلی از این زیر بغل های معمولی نبود , زیر بغلی بود که باید موهایش تراشیده می شد و شسته می شد , زیر بغلی پر از آدم های اهل مطالعه که نه فقط اسم ایران را شنیده بودند بلکه چیزهایی هم درباره آن می دانستند. در برکلی مردم از دیدن یک ایرانی یا ذوق زده می شدند و یا وحشت می کردند . گاهی چنین سوال هایی می شد : (( چه نظری داری درباره ی خوک های فاشیست آمریکایی سیا که از دیکتاتوری شاه حمایت می کردند فقط برای اینکه از او به عنوان یک عروسک خیمه شب بازی در راه عطش بی پایان بیمه قدرت در خاور میانه و سایر نقاط دنیا مثل نیکاراگوئه استفاده کنن ؟ )) گاهی وقت ها هم گفتن اینکه من ایرانی هستم به مکالمه پایان می داد . هیچ وقت نفهمیدم چرا , شاید احتمال می دادند تروریست مونثی باشم که در پوشش دانشجوی تاریخ هنر در برکلی مخفی شده . بیش از همه از سوال هایی خوشم می آمد که فرض می کرد تمام ایرانی ها عضو یک فامیل بزرگ هستن : (( علی اکبری در سین سیناتی را می شناسی ؟ پسر خوبیه . ))
سال هایی که در بروکلی بودم با فرانسوا آشنا شدم . مردی فرانسوی که بعدها شوهر من شد . در زمان دوستی با او متوجه شدم زندگی من چقدر ناعادلانه گذشته . فرانسوی بودن در آمریکا مثل این است که اجازه ی ورود به همه جا را روی پیشانی ات چسبانده باشند . فرانسوا کافی بود اسم آشکارا فرانسوی اش را بگوید تا مردم او را جالب توجه بدانند. فرض بر این بود که او روشنفکری است حساس و کتاب خوانده , و هنگامی که مشغول زمزمه ی اشعار بودلر نیست , وقتش را با خلق نقاشی های امپرسیونیستی می گذراند .
به نظر می آید هر آمریکایی خاطره ی خوشی از فرانسه داشته باشد . (( عجب کافه ی محشری بود . مزه ی آن تارت تاتن هنوز زیر زبانم است ! )) تا جایی که می دانم , فرانسوا آن تارت تاتن را درست نکرده بود , اما مردم خوشحال می شدند اعتبارش را به او بدهند. من همیشه می گویم : (( می دانید که فرانسه یک گذشته ی استعماری زشت دارد )) ولی این برای کسی مهم نیست. مردم شوهرم را می بینند و یاد خوشی هایشان می افتند , من را می بینند و یاد گروگان ها می افتند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 14 Aug 2013 19:00




دوازده جاکلیدی نخی

در فامیل بزرگ ما هر کس لقبی دارد . این لقب حک شده بر سنگ اغلب نتیجه ی یک اتفاق ناخواسته است که بعدها معنای گسترده تری می یابد و شاخص زندگی آن فرد می شود . برای مثال , پسرعمویم اردشیر در پنج سالگی عادت ناخوشایندی داشت و در مهمانی های شام والدینش پشت پرده های سالن پذیرایی مدفوع می کرد . امروز شاید این رفتار را نشانه ای از خشم تفسیر کنند , چون طفل بیچاره وقتی باقی خانواده خوش می گذراندند پیش یک پرستار گیر افتاده بود . اما به جای آن , عمل او به حساب شخصیت واقعی اش گذاشته شد . بعدها اردشیر , که دیگر بزرگتر از آن شده بود که عادت منحصر به فردش را داشته باشد , یک رستوران باز کرد . اخیرا توی یک مهمانی فامیلی , که همزمان بود با یک دوره ی رکود در کسب معمولا پر رونق او , یک نفر گفت رستوران اردشیر چندان خوب نمی گردد . عمه ام جواب داد (( خب , از کسی که پشت پرده ها برینه چه توقعی دارین ؟ ))
به همان اندازه که اردشیر از لقبش لطمه خورده ,لقب برادر بزرگم فرشید باعث پیشرفتش شده , وقتی فرشید در ابادان به کودکستان می رفت , بنا به گزارش های مدرسه بچه ای بود محبوب و زرنگ . در خانواده های دیگر ممکن است این مطلب چندان مهمی نباشد , اما والدین من , که هر دو به شدت خجالتی هستند , این موجود خوش مشرب را با همان چشمی نگاه می کردند که یک آمریکایی اصیل به یک بوفالوی آلبینوی نادر نگاه می کند . او یک معجزه تلقی شد . چهل سال بعد از کودکستان , برادرم هنوز برای تمام تصمیم های بزرگ و کوچک مورد مشورت قرار می گیرد . او تعداد بی شماری از عموزاده ها و نوه عمو ها را در زندگی راهنمایی کرده . چه ماشینی بخرند , چه درس هایی در دانشگاه بگیرند , و کدام داروی ضد احتقان بینی موثرتر است . بیش از همه والدینم به قدرت تصمیم گیری فرشید متکی هستند و فرشید , مثل جیمز باند , هیچ ماموریتی را رد نکرده .
در یازده سالگی به والدینم گفتم دوست دارم به اردو بروم. سال 1976 بود و در مجموع سه سال در آمریکا زندگی کرده بودم. به جز چند بار در کلاس دوم که در خانه ی دوستانم خوابیده بودم,هیچ وقت شب دور از پدر و مادرم نبودم . یادم نمی آید چه شد که خواستم به اردو بروم . حتی شاید نمی دانستم توی اردو چه کاری انجام می دهند . دلیلش هر چه بود , تصمیم را اعلام کردم و پدر و مادر فورا به فرشید , که آن موقع هجده ساله بود , ماموریت دادند اردوی خوبی برایم پیدا کند .
بعد از تحقیق بسیار , فرشید اردوی " ایده آل " را پیدا کرد : اردوی تابستانی کوه پاین لوج , واقع در کوه های ماموت , با هشت ساعت ناقابل فاصله از خانه مان . پدر که با اعتقاد خالصانه اش به فرشید در تصمیم های او تردید نمی کرد , تحت تاثیر این مساله قرار گرفته بود که هزینه ی اردو برای دو هفته پانصد دلار بود . دائم می گفت چیزی به این گرانی باید چیز خوبی باشد . راهنمای اردو مهر تاییدی از یک سازمان اردویی داشت که هیچ کدام از ما اسمش را نشنیده بودیم , اما پدر را بیش از پیش تحت تاثیر قرار داد . مادر طبق معمول نظری نداد , اگر چه بیست سال بعد به من گفت : (( من فکر نمی کردم رفتنت کار درستی باشد ))
بعد از ثبت نام برای اردو فهرستی از وسایل مورد نیاز دریافت کردم که هیچ کدام را نداشتیم , شنبه ی بعد من و پدر راهی فروشگاهی شدیم . پدر , که بیزاری اش از خرید معروف است , عقیده دارد هر چیز که قیمتش بیش از آن باشد که در سال 1946 در اهواز بود گران است . خوشبختانه او همیشه آمادگی دارد برای کلاس ها و فعالیت هایی که نوعی از پیشرفت را وعده می دهند خرج کند . اما چیز های دیگر خیلی گران محسوب می شوند . علاقه ی او به خرید اجناس نصفه قیمت توجیه می کند که چرا او _ تا جایی که ما می دانیم _ صاحب تنها کفش نایکی جیر به رنگ خرمایی و صورتی موجود در آمریکا است . چیزهایی که او از حراجی های انبار گردانی خریده طیفی ست از اشیاء صرفا بی مصرف _ مثل یک آژیر قابل حمل _ تا اجناس کاملا بنجل , مثل چند تا پرنده ی نمدی . او حتی پذیرفته که مردم به کفش نایکی خرمایی اش جوری زل بزنند که اشکارا از سر حسادت نیست . اما تخفیف ویژه , جاذبه ی مغناتیسی خاصی دارد که بیش از حد مقاومت پدر است .
من و پدر فهرست به دست , یکراست رفتیم بخش حراج غرفه ی لوازم اردویی . اولین قلم در فهرست ما کیسه خواب بود . از بدبیاری من اتفاقا یکی حراج شده بود . اگر چه من چیزی درباره ی کیسه خواب نمی دانستم , متوجه شدم این یکی به مقدار قابل توجهی بزرگتر و حجیم تر از آنهایی ست که حراج نشده اند . در حالی که آن های دیگر لوله می شدند و خیلی مرتب توی یک جا کیسه ای کوچک قرار می گرفتند , این یکی اندازه ی میز آشپزخانه مان بود _ میزی که پدر از یک حراجی اجناسی مرجوعی خریده بود . به پدر گوشزد کردم که این کیسه خواب خاص , جا کیسه ای ندارد.به من اطمینان داد که یک کیف برایش پیدا می کند . در هر حال آدم باید ساده لوح باشد که از کیسه خوابی که فقط 99/8 دلار است بگذرد .
فهرست خرید را ادامه دادیم و ارزان ترین هر کدام را خریدیم , اقلام اختیاری کلا کنار گذاشته شدند . پدر توضیح داد که آنها برای آدم هایی ست که عشق خرید دارند. تشک بادی ,کلاه لبه پهن , ماده ی دفع حشرات, آن همه بار اضافی به چه کار می آید؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / عطر سنبل عطر کاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites