تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

عطر سنبل عطر کاج

صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#31 | Posted: 15 Aug 2013 08:24




بودای شش متری

در کشاکش انقلاب اسلامی ایران و آشفتگی مالی خانواده ،پا به دوره ی نوجوانی می گذاشتم.در سنی که اغلب همکلاسی هایم داشتند غرفه ی کفش فروشگاه نوردستروم را کشف می کردند ، من می دیدم والدینم کارتهای اعتباری شان را بسته اند . خارج از مد بودن برایم مهم نبود ، ولی نگران بودم نتوانم هزینه ی رفتن به دانشگاه را تامین کنم . نیاز به قدری پول داشتم.
چشم انداز کار برای چهارده ساله ها هیچ گاه درخشان نبوده ،بنابر این همان شغل دم دستی قدیمی را انتخاب کردم . نگهداری از بچه ها . به زودی دستگیرم شد که با ساعتی یک دلار این کار مرا به جایی نمی رساند . بعضی از دوستانم که خوش شانس تر بودند ، برای خانواده هایی بچه داری می کردند که باقیمانده ی تا ساعت بعدی را هم حساب می کردند یا مثلا دو دلار اضافه می دادند . من همیشه آدم هایی به پستم می خورد که بعد از اینکه نیمه شب شنبه شب به خانه می رسیدند ، پانزده دقیقه وقت می گذاشتند و دقیق حساب می کردند چقدر به من بدهکارند : « پنج ساعت و دوازده دقیقه ، می شود پنج دلار و ... دوازده تقسیم بر شصت ، می شود حدود بیست سنت،یا شاید سی سنت ؟ صبر کن ، یک تکه کاغذ بیاورم ... »
بعد از اینکه بچه های تمام خانواده های صرفه جوی شهر را تر و خشک کردم ،بلاخره خوردم به رگه اصلی . معلم فرانسه دبیرستان به من خبر داد که یک خانواده پاریسی تازه وارد دنبال یک پرستار بچه ی فرانسوی زبان می گردند . اگر چه زبان فرانسه ام در آن موقع محدود به این بود که بپرسم آیا ژاک با شانتال توی استخر بوده یا نه ، داوطلب شدم . به من گفتند که آن خانواده فقط یک بچه دارند ، یک دختر هشت ساله ، و در بیگ کانیون زندگی می کنند ، محله ای دروازه دار و پر از آدم های پولدار.
با کلی امید و یک لغت نامه ی فرانشوی به آنجا رفتم . بعد از اینکه قسمت های مختلف خانه ی بزرگشان را به من نشان دادند ، شامل یک بودای شش متری توی سالن پذیرایی ، پدر خانواده از من پرسید ساعتی پنج دلار کافی است ؟ مشخص بود مظنه ی بچه داری دست شان نیست . اگر بودای شش متری تا آن زمان ذهنشان را روشن نکرده بود ، من هم قصد چنین کاری نداشتم.
بدون پوشک ، بدون آشپزی ، فقط یک بچه ی هشت ساله که لابد راحت به تخت خواب می رود و پنج دلار در ساعت . بهتر از آن بود که واقعی باشد ، اما می دانستم که واقعی ست چون اگر یک نفر بود که نیاز به استراحت داشت ، من بودم.
به محض اینکه پدر و مادرش رفتند ، دخترک خودش را انداخت کنار من روی کاناپه ی چرمی شیک و شروع کرد به بغل کردن من و نوازش موهایم . من که نمی خواستم در این کار پر منفعت به همین زودی روی سگ او را بالا بیاورم ، لبخند زدم و سعی کردم گره ی دست هایش را باز کنم . هر چه بیشتر سعی می کردم خودم را خلاص کنم ، او محکم تر می چسبید . هیچ خبر نداشتم فرانسوی ها این قدر با محبت هستند.
نیم ساعتی مشغول کشتی گرفتن با بچه بودم که یکباره چراغ های سالن پذیرایی خاموش شدند ، قفسه های شیشه ای دور تا دور سالن از داخل روشن شدند ، و تعداد زیادی بودا به نور افشانی پرداختند . احساسی شبیه پادشاه تات داشتم ، با این فرق که زنده بودم و توی مقبره با یک کوالای دیوانه گیر افتاده بودم . هر کاری می کردم نمی توانستم بچه را از خودم جدا کنم . نه حاضر بود به تخت خواب برود نه شام می خورد و نه کمی تغییر وضعیت می داد . به کمک سی بودایی که تماشایم می کردند ، ناگهان ذهنم روشن شد که چرا این آدم ها در مورد پرستار بچه شان سخاوتمند بودند .
وقتی پدر و مادرش سه ساعت بعد رسیدند ، دخترشان روی کاناپه خرناس می کشید . بلاخره به خواب رفته بود و من جرات نکرده بودم تکانش بدهم مبادا بیدار شود . در حالت عادی ممکن است پدر و مادر ها از این قضیه دلخور شوند ، اما نه این آدم ها . خدا می دانست چقدر آسوده خاطر شده اند که چند ساعتی از این تحفه دور بودند . پدر خانواده یک اسکناس بیست دلاری به من داد و پرسید شب بعد هم می توانم بیایم ؟ من نمی دانستم در زبان فرانسه ترجمه این جمله چه می شود : « اگر تمام چای های موجود در چین را هم به من بدهید ، دیگر به این منطقه ی عجیب پا نمی گذارم » بنابر این فقط گفتم امتحان دارم.
بعد از آن سه ساعت هراس انگیز نگهداری از یک بچه ی وبال ، متقاعد شدم که از آن حرفه بازنشست شوم . تصمیم گرفتم به موظبت از خانه تغییر بدهم ، کاری بسیار آسانتر و بالقوه پردرآمد. به تمام دوستان و همسایه ها خبر دادم که نه تنها در تمام تعطیلات در دسترس هستم بلکه از گیاهان هم به خوبی نگهداری می کنم . مورد اخیر چندان واقعیت نداشت . نه خودم هیچ گیاهی داشتم و نه هیچ وقت از آن ها نگهداری کرده بودم . اما این را می دانستم که اگر خاکش خشک باشد باید آبش بدهم.
اولین مورد عبارت بود از آب دادن به گیاهان خانگی ،مال خانواده ای که دو خیابان آن طرف تر از ما زندگی می کردند . دوشنبه صبح ، قبل از مدرسه ، با دوچرخه به خانه ی آنها رفتم و هر یک از گیاهان را همان طور که گفته بودند آب دادم. یک دفعه از یکی از اتاق های طبقه ی بالا صدای موسیقی بلند شد . یخ زدم . آب پاش به دست ایستاده بودم توی آشپزخانه و توان تکان خوردن یا جیغ زدن نداشتم . بعد از چند دقیقه ، آب پاش را گذاشتم روی زمین ، پاورچین از آشپزخانه بیرون رفتم ، و از در جلویی دویدم بیرون . در حالی که تمام بدنم می لرزید به سختی توانستم تا خانه رکاب بزنم .
پدر برای فروش خانه مان در ایران بود و می دانستم از مادر هم کمکی بر نمی آید . فکر کردم به پلیس زنگ بزنم ، اما از کجا می فهمیدم که چیزی دزدیده شده یا نه ؟ به علاوه نمی دانستم چطور با آن خانواده تماس بگیرم.بنابر این تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم.چند روزی که گذشت فکر کردم لابد تمام گیاهان خشک شده اند . من که احساس گناه می کردم ، تصمیم گرفتم زندگی ام را به خطر بیندازم و دوباره وارد آن خانه بشوم . در حالی که سیخ شومینه را محکم در دست گرفته بودم ، دوچرخه را به آن جا راندم . در را که باز کردم ، داد زدم . « پدر ، جلوی سگ را بگیر،یک وقت کسی را گاز نگیرد . می دانی که چقدر وحشی است »
دویدم توی خانه و با آخرین سرعتی که می توانستم آب را پاشیدم روی تمام گیاهان ،حتی روی آن هایی که گفته بودند : «کمی مرطوب شوند» همزمان به صحبت با پدر خیالی ادامه دادم.جیغ زدم « قلاده اش را نگه دار »

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#32 | Posted: 15 Aug 2013 08:24 | Edited By: nazi220




چند روز بعد که آن خانواده برگشتند ، به آنها گفتم لازم نیست به من پولی بدهند چون فقط دوبار به خانه شان رفته بودم ، و گمانم دوشنبه ی قبل یک دزد توی خانه شان بود و توی یکی از اتاق های طبقه بالا موسیقی گوش می کرد .
زن پرسید: « چه ساعتی اینجا بودی؟»
گفتم : « هفت و ربع صبح . »
گفت : « صدای رادیو را شنیده ای . »
او پول را داد اما هیچ وقت دوباره نخواست مواظب گیاهانش باشم.
مدتی بعد خانواده ی دیگری از من خواست برای ده روز از گربه های خانگی شان مواظبت کنم . به جز ماهی قرمزی که هر سال برای عید می خریدیم من هیچ وقت حیوان خانگی نداشتم . اما کار را پذیرفتم.
آن ها چهار گربه داشتند : کچاپ ، خردل ، چاشنی و مایونز . باید عقلم بیش از آن می رسید که خودم را با افرادی درگیر کنم که اسم گربه هایشان را از روی مخلفات انتخاب می کنند . اما عقل سلیم یک ویژگی اکتسابی است.
در اولین روز کار ، با دوچرخه به خانه شان رفتم و همه چیز را همان طور که گفته بودند انجام دادم . ظرف فضولات را خالی کردم ، کنسروهای بدبوی غذای گربه را باز کردم ، دو پیمانه غذای خشک ریختم جلوی گربه ها و ظرف آب را پر کردم . راستش با گربه ها بازی نکردم چون مثل اغلب خانه هایی که گربه از در و دیوارشان بالا می رود این یکی هم جای دلچسبی نبود.وقتی داشتم می رفتم ، دیدم در حیاط خلوت چهار طاق باز است . آن را بستم و قفل کردم.
صبح برگشتم تا مراحل را تکرار کنم . گربه ها بیشتر از روز پیش میو میو می کردند . به حساب این گذاشتم که گشنه شان است .
روز بعد به شدت میو میو می کردند و هر از گاهی جیغ می کشیدند.
روز بعد جیغ های هر از گاهی با جهیدن روی اثاث خانه همراه شده بود .
فکر کردم اگر با آن ها بازی کنم شاید آرام بگیرند . مشکل اینجا بود که تا سراغ یکی شان می رفتم ، پشتش را قوز می کرد و خرناس می کشید . از ماهی قرمز من هیچ وقت چنین کاری سر نزده بود ، اما به هر حال می توانستم علامت بین المللی "می خواهم چشم هات را از کاسه در بیاورم" را بفهمم.
تا روز دهم ، این گربه سانان ملنگ تمام روز در دایره هایی بی پایان دور خانه دویدند ، جیغ کشیدند و همه جا را خط انداختند . این رفتار عجیب را به حساب دلتنگی برای صاحب جانشان گذاشتم.
همان شب صاحب جان تلفن زد . مادر خانواده سرم جیغ کشید : « در حیاط خلوت را چرا بسته بودی ؟ »
جواب دادم : « بستمش چون باز بود »
دوباره جیغ کشید : « پس گربه ها کجا باید ورزش می کردند ؟ »
گفتم : « مگر این ها گربه خانگی نیستند ؟ »
« حیاط خلوت زمین بازی آنهاست.مگر رفتارشان را ندیدی؟تو به گربه هایم آسیب روحی رسانده ای!»
گفتم : « لازم نیست چیزی به من پرداخت کنید »
او پول را داد اما هیچ وقت دوباره نخواست موظب گربه هایش باشم.
شغل بعدی به لطف دوستم کریس فراهم شد . به من خبر داد یکی از همسایگان ثروتمندش ، که از قضا مادر یک طراح لباس خیلی معروف بود ، دنبال کسی می گردد که نقره جاتش را تمیز کند . برای این کار شش دلار در ساعت می داد . کریس گفت که این زن – که برای حفظ ناشناسی او را وزه خانم می نامم – کل کار را دست کم بیست دلار تخمین زده.
دوچرخه را به طرف خانه اش راندم و یک صبح شنبه ی آفتابی سر ساعت هشت آنجا بودم.وزه خانم مرا برد سر میز ناهار خوری که کپه ای از نقره جات به ارتفاع یک متر رویش تلنبار شده بود . از زنگار سیاه شان معلوم بود آخرین بار که تمیز شده بودند، مردم هنوز با اسب و درشکه سفر می کردند . یک پولیش بدبو و دو تا پارچه ی نظافت به دستم داد.
ازش پرسیدم : « می شود یک دستکش لاستیکی به من بدهید ؟ »
ـ نه،ممکن است پولیش خرابشان کند.
اگر زندگی من فیلمنامه ای بود که یکی باهوش تر از خودم آن را نوشته بود ، همان موقع بلند می شدم و به خانه می رفتم . البته بعد از آنکه بهش می گفتم طرح های دخترش خیلی املی هستند . در زندگی واقعی بلند شدم و گفتم باید بروم خانه و یک دستکش بیاورم.
با دوچرخه شتابزده به خانه رفتم و با دستکش های ظرف شویی مادر بازگشتم.دست به کار شدم.بی وقفه،در حالی که سعی می کردم بخارهای سمی را تنفس نکنم ، به شدت ساییدم . تمام سوراخ سنبه ها ی چنگال ها ، قاشق ها ، کاردها ، کاردهای گوشت بری ، و چنگال های صدف خوری را برق انداختم، این سوای قطعاتی بود که کاربردشان را به کلی فراموش کرده بودم.تمام قطعات را در دسته های مرتب چیدم و به او خبر دادم که کار تمام شده.
با صدای جیغ جیغویش گفت : «باورم نمیشه تموم کرده باشی ! » و زل زد به دسته های براق . من که به شنیدن این جمله از زبان معلم ها توی مدرسه عادت داشتم ، فکر کردم این اظهار شگفتی به یک انعام چاق و چله منجر می شود

وزه خانوم در حالی که یک دسته پول در می آورد گفت : « خب ، بگذار ببینم .یک ساعت و بیست دقیقه اینجا بودی.این هم هشت دلار.»
به او یادآوری کردم:«اما من فکر می کردم این یک کار بیست دلاری است.»
گفت:«نه برای تو عزیزم.برای تو که آن قدر طول نکشید.»
باید چندتا از چنگال های صدف خوری را پرت می کردم طرفش.اما در عوض تشکر کردم و با دوچرخه به خانه برگشتم.او درباره یک چیز حق داشت.پولیش دستکشها را خراب می کرد.
از طریق دوستم مرلین با خبر شدم که سینمای محل برای تابستان دنبال فروشنده می گردد.برای کار توی بوفه ی سینما استخدام شدم و مسئول فروش غذاهایی بودم که باید همراهشان یک آنژیو گرافی مجانی هم ارائه شود.
ذرت بو داده در چهار اندازه عرضه می شد : کوچک،متوسط،بزرگ ، و خانواده . در تمام تابستان فقط سه نفر ذرت بو داده ی کوچک سفارش دادند.آن ها اروپایی بودند و معلوم بود برای فیلم دیدن آمده اند . اغلب مشتری های دائمی ذرت بوداده ی خانواده سفارش می دادند.خوراکی ای که از ظرفش می شد به جای وان حمام بچه استفاده کرد.سفارش ها همیشه یک جور بود : «لطفا پایین،وسط و بالایش کره بریزید.هیچ جای خشکی نداشته باشد.»حتی وقتی خویشانم در ماه رمضان افطار می کردند ندیده بودم کسی این قدر مواد غذایی مصرف کند.
دیوار سالن انتظار با علائمی پوشانده شده بود که می گفت :«ذرت های بوداده ی ما با کره ی واقعی درست می شود» با توجه به فروش پر رونق ذرت بوداده ، به مدیرم پیشنهاد دادم شعار تبلیغاتی مشابهی می تواند فروش هات داگ ها را هم بالا ببرد : « هات داگ های ما با دل و روده ی واقعی درست می شود . » درست مثل گالیله،ایده های من هم رد شد.
رایج ترین نوشیدنی آن تابستان تاب نام داشت.یک سودای رژیمی که مزه قوطی حلبی مایع می داد.متاسفانه دستگاه تاب ما همیشه خراب بود و نوشابه ی رژیمی دیگری هم نداشتیم . اکثر مردم بعد از خرید یک ذرت بوداده ی خانواده با کره اضافه،یک تاب بزرگ هم سفارش می دادند.این جا بود که اوضاع ناجور می شد.سر من جیغ می کشیدند: « چی؟خراب شده؟»و بعد می خواستند مدیر سینما را ببینند،انگار که با پررویی دستگاه درست می شد.همیشه میل داشتم ذهن شان را روشن کنم : « ببینید ، شما دارید ده هزار کالری چربی می خورید ، پس نوشابه رژیمی و غیر رژیمی هیچ فرقی ندارد . چطور است قدری دل و روده به جایش پیشنهاد کنم؟»
گذران تابستان توی سینما یک چیز را به من آموخت:باید به دنبال شغل پر درآمد تری می گشتم.ترجیحا چیزی که با فروش هله هوله سر و کار نداشته باشد.بعد از آن چند کار دیگر هم پیش آمد،اما هیچ کدام،هیچ وقت درآمد خوبی نداشت.تلاش هایم برای مال اندوزی،موفقیت آمیز نبود.
پدر که تلاش هایم را برای پس انداز می دید پیاپی می گفت که احساس خیلی بدی دارد که نمی تواند در پرداخت شهریه ی دانشگاه کمکم کند.روزها می نشست و غصه می خورد که چرا نتوانسته بود وقوع انقلاب و زوال اقتصادی بعد از آن را پیش بینی کند.ورد زبانش این شده بود : « باید خیلی وقت پیش همه چیز را می فروختم و پولش را می آوردم آمریکا.»
با نزدیک شدن زمان دانشگاه ، یک باره استعدادی را در خود کشف کردم که از فروش ذرت بو داده یا پولیش نقره جات بهتر بود. شروع کردم به نوشتن نامه های درخواست بورس تحصیلی . نامه پشت نامه نوشتم . درباره ی زندگی ، آرزوها ، و هدف هایم . نوشتم که مدتی داوطلبانه به عنوان دلقک در یک بیمارستان کودکان کار می کردم . نوشتم که مترجم ماد بودم . نوشتم که از وقتی دختر کوچکی بودم ارزو داشتم بروم دانشگاه . و نوشتم که عمه صدیقه باید می رفت دانشگاه اما به جای آن ناچار شده بود در چهارده سالگی ازدواج کند.
و پول ها سرازیر شد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#33 | Posted: 15 Aug 2013 08:27




نوئل جینگول


یک صبح شنبه، در سال سوم دبیرستان، در دانشگاه ایروین کالیفرنیا حاضر شدم تا توی مسابقه ی سخنرانی فی البداهه _ که از طرف یک موسسه ی زبان فرانسه به نام اتحاد فرانسوی برگزار می شد_ شرکت کنم. به من و ده ها دانش آموز و دانشجوی دیگر، یک ساعت وقت دادند تا یک سخنرانی آماده کنیم با موضوع «مسئولیت در برابر تکنولوژی» جایزه ی اول عبارت بود از یک دوره دو ماهه در مدرسه ی اتحاد فرانسوی توی پاریس.
من از کلاس هفتم یادگیری فرانسه را شروع کرده بودم، و تحت آموزش معلم دبیرستانم، آقای پلکینگهام، خیلی سلیس صحبت می کردم. هم کلاسی هایم اغلب می پرسیدند چطور توانسته بودم این قدر سریع زبان را یاد بگیریم. به آنها می گفتم این باید یک ربطی داشته باشد به ناتوانی ام در چرخ و فلک زدن، پرتاب توپ توی سبد بسکتبال، یا اسکیت بازی. خدا باید یک جایی جبران می کرد.
برای ورود به مسابقه، تمام شرکت کنندگان باید تعهدنامه ای امضا می کردند که هیچ وقت بیشتر از دو هفته در یک کشور فرانسه زبان نبوده اند، و پدر یا مادرشان هیچ کدام فرانسوی زبان نیستند. زبان فرانسه ی پدر و مادر من محدود به یک مشت لغاتی ست که به فارسی راه یافته اند، مثل مینی ژوپ، آباژور، و کودتا. لغت فرانسه ای که بیش از همه در ایران استفاده می شد "شیک" بود، که دقیقا همان چیزی را توصیف می کرد که ما نبودیم.
تنها زبانی که به جز فارسی توی خانه مان شنیده می شد شوشتری بود. نسخه ای از فارسی قدیم که توسط پدر و خانواده اش _ که اجدادشان از شهر تاریخی شوشتر در جنوب ایران آمده بودند_ صحبت می شد. حدود 1750 سال پیش، شاپور اول ، پارس ها را در جنگی علیه والریان امپراتور روم رهبری کرد. پارس ها بعد از پیروزی در نبرد، مهندس های به اسارت در آمده ی رومی را به شوشتر بردند تا سد، آسیاب آبی، نهرهای مصنوعی و سیستم آبیاری طراحی کنند. بسیاری از آن ساخته ها هنوز کار می کنند. اگر والت دیزنی شوشتر را دیده بود، یک سرزمین باستانی هم کنار سرزمین جدید و سرزمین رویاها می ساخت.
زبان شوشتری، که پر است از عبارات مربوط به حیوان و گیاه، بازتابی بود از زندگی روستایی ساده ی اهالی آنجا. مثلا کلمه ی پشکل به معنی فضولات حیوانی است که گرد باشد، مثل مال بز یا گوسفند. وقتی دو نفر شبیه هم هستند، عمه صدیقه آنها را این طور توصیف می کند: « عین پشکلی که از وسط به دو نصف شده باشد.» برای بیان ارزش های واقعی زندگی، عمه فاطمه این ضرب المثل شوشتری را به کار می برد:«هرچه از دوست رسد نیکوست، گو همه پوست باقلا باشد.»
منصفانه است بگوییم رواج شوشتری توی خانه، کمکی در یادگیری زبان فرانسوی نمی کرد. فقط به من آموخته بود که آدم ها در زبان مادری بلند تر صحبت می کنند و شدیدتر می خندند. پدر و خواهران و برادرانش شاهد مدعا بودند. همچنین گوشم را به لهجه ها عادت داد و نهایتا برایم دردسرساز شد/
با این که کوچکترین شرکت کننده در مسابقه ی سخنرانی فی البداهه بودم، رتبه ی اول را کسب کردم. بدون اینکه بدانم این مساله باعث بدگمانی شد، لابد فکر کرده بودند لهجه ی پارسی من برای یک خارجی زیادی سلیس است. یک جفت از داوران_ با ایده گرفتن از کاراگاه کلوزو_ تصمیم گرفتند تحقیقاتی انجام دهند.
بعد از مسابقه، مرتب به پدر و مادر به زبان فرانسه تلفن می شد. این بخشی تقریبا همیشگی، اگرچه غیر قابل درک از زندگی ما شد: تلفن زنگ می زد، و بعد پدر یا مادر می گفتند:« گوشی، گوشی لطفا...فیروزه» گوشی را بر می داشتم و کسی را از آموزشگاه اتحاد فرانسوی با یک سوال یا نکته ی بی اهمیت پشت خط می یافتم.
«می خواستم هجای نام خانوادگی ات را کنترل کنم.»
«می خواستم شخصا به تو تبریک بگویم.»
«چیزی از کامو خوانده ای؟نویسنده ی خیلی خوبی است.»
تماس های فرانسوی باعث شد پدر و مادر که همین جوری هم نگران بودند بیشتر مضطرب شوند. از من می پرسیدند:ـ«این ها که می دانند ما زبانشان را بلد نیستیم، چرا هر دفعه به فرانسه صحبت می کنند؟»
من نمی دانستم. فرض می کردم فراموشکار هستند.مادر دست آخر خودش نتیجه گرفت:«هیچ کس زبان انگلیسی آنها را نمی فهمد. خودشان هم این را می دانند.»
دو هفته بعد از تولد هفده سالگی ام، توی هواپیما و در راه پاریس بودم. برایم برنامه ریزی شده بود که دو روز پیش از جشن ملی انقلاب فرانسه، روز باستیل، به آنجا برسم. در تمام عمرم هیچ وقت این قدر هیجان زده نبودم. بی تاب بودم خانواده میزبان را ببینم. بی تاب بودم یک باگت اصیل بخورم. بی تاب بودم دوستان فرانسوی پیدا کنم. این قرار بود بهترین تابستان در تمام عمرم باشد. از آن تابستان هایی که کسی بخواهد از روی آن فیلم بسازد. به محض اینکه پایم را به فرودگاه پاریس گذاشتم، توسط دو ژاندارم دستگیر شدم.
من هیچ خبر نداشتم که سفر با گذرنامه ایرانی مرا واجد شرایط تشریفات ویژه خواهد کرد. برای پلیس عجیب بود که سه سال بعد از انقلاب، یک ایرانی هفده ساله به تنهایی سفر کند و دو ماه در پاریس بماند. توی اتاقی کوچک و بی پنجره، به زبان فرانسه_ اما با رفتار شنگول جنوب کالیفرنیایی_ همه چیز را درباره مسابقه برایشان تعریف کردم و اینکه چطور برنده شده بودم و اینکه چقدر مشتاق بودم موزه ی لوور را ببینم و بروم کافه و گوشه خیابان کرپ بخورم.
از من پرسیدند:
ـ هیچ کس را توی پاریس نمی شناسی؟
ـ کسی به تو چیزی داده تا پخش کنی؟
ـ اگر فرانسه را توی مدرسه یاد گرفته ای، چطور این قدر خوب صحبت می کنی؟
ـ تصمیم داری دوباره به آمریکا برگردی؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#34 | Posted: 15 Aug 2013 08:28




معلوم بود این ها زندگی من را خیلی جالب تر از آن چیزی که بود تصور می کردند. بعد از پاسخ به تمام سوال هایشان، باید به گشتن لوازمم تن می دادم. چمدانم_ که اندازه یک تابوت بود_ از عمه صدیقه قرض گرفته شده و قبلا برای آوردن دو فرش بزرگ و یک بساط کامل سماور از ایران استفاده شده بود.
ژاندارم ها شروع کردند به زیر و رو کردن لباس ها و یک عالم هدایایی که برای خانواده میزبانم آورده بودم. به عروسک پارچه ای مینی موس که رسیدند، فکر کردند تا همین جا کافی ست. زیپ چمدان را بستند و مودبانه اقامت خوشی برایم آرزو کردند.
بعد از این ملاقات با کمیته استقبال ، توی فرودگاه دنبال کسی گشتم پلاکاردی با اسم من در دست داشته باشد. وقتی پیدایش کردم با این جمله به من خوش آمد گفت:« تا حالا کجا بودی؟» به او توضیح دادم که من یک vip هستم، یک very Iranian Person ، و تشریفات برای ما کمی بیشتر طول کشید.
پیش از آمدن به پاریس، یک بار با خانواده ی میزبانم مکاتبه کرده بودم، بیشتر برای اینکه بدانم چی سوغاتی بیاورم. میشل و کریستین خبرنگار بودند و برای روزنامه ی چپ گرای لیبراسیون کار می کردند. یک دختر شش ماهه هم داشتند. خودم را تجسم کرده بودم که عصرها در حین صرف غذاهای خانگی فرانسوی، گپ های روشنفکرانه می زنم:« میشل، لطفا آن سس را به من بده، و بگو درباره ی پیامدهای صنعتی شدن در فرانسه س قرن نوزدهم نظرت چیه؟»
وقتی رسیدیم، سوغاتی ها را به آن ها نشان دادم: کتابی نفیس درباره ی کالیفرنیا، نسخه ی ویژه و امضا شده ی "چرخ و فلک در جزیره ی بال بوا" تی شرت های نیوپورت بیچ، شکلات های خانگی، باقلوای خانگی، و مینی ماوس گنده. تمام سوغاتی ها را که باز کردند، کریستین با بی قیدی به من خبر داد صبح روز بعد آن ها به روستا می روند و تمام تابستان را آن جا می مانند، و کلیدهای آپارتمان را نشانم داد. همچنین نشانی نزدیک ترین فروشگاه بیست و چهار ساعته را به من گفت. من همان کاری را کردم که هر شخص با عزت نفسی انجام می داد: پرسیدم آیا می توانم با آن ها بروم. کریستین جواب داد:«نه.»
آپارتمان کوچک میشل و کریستین در محله ی رودتربیگو پر بود از کتاب و مجله . قفسه های کتاب توی تمام اتاق ها ردیف شده بود. از هنر ژاپنی گرفته تا ادبیات روسیه تا آثار دانته و جویس. هر موضوعی پیدا می شد ـ البته به جز میهومان نوازی ـ اگر کریستین و میشل را ندیده بودم و فقط توی آپارتمانشان اقامت می کردم، شاید از آن ها خوشم می آمد.
توی حمام یک دوره ی سه ساله از مجله زوم موجود بود. یک نشریه عکاسی که در تمام تصاویرش سینه ی زنان را به نمایش گذاشته بود، البته به شکلی روشنفکرانه.برای یک مطلب تمام صفحه دربارهی گونه های در حال انقراض آفریقا، بومی ها ایستاده بودند کنار صفی از مدل های سفید پوست با سینه های عریان که ماسک آفریقایی زده بودند. برای نمایش گل های وحشی، چه راهی بهتر از این که چند مدل نیمه برهنه را رنگ بنفش بزنیم ، و بنشانیم کنار گل ها؟ حتی آگهی های تبلیغاتی هم تم مشابهی داشتند. در یک آگهی مربوط به قهوه، یک مدل تیره پوست نشسته بود روی تپه ای از دانه های قهوه. هم دانه ها و هم مدل بدون پوشش بودند.
طی سال هایی که زبان فرانسه یاد می گرفتم، در هر کتاب درسی که خوانده بودم شرحی پر آب و تاب از جشن فراموش نشدنی روز باستیل نوشته شده بود: یک روز بعد از رسیدن، در حالی که تک و تنها توی آپارتمان نشسته بودم، متوجه شدم که قرار است این تعطیلی بسیار مهم را با خودم توی یک آپارتمان فسقلی و دور از تمام مراسم بگذرانم. از آنجا که کسی را در پاریس نمی شناختم، فکر کردم بروم با سرایدار صحبت کنم شاید پیشنهادی داشته باشد.
به گفته ی کتاب هایی که درباره فرهنگ فرانسوی خوانده بودم، اغلب سرایدارها زن های مسنی بودند که به تنهایی در طبقه ی همکف ساختمان زندگی می کردند و از پشت پرده های توری زاغ سیاه ساکنان را چوب می زدند. معمولا مردم درباره ی نامه های پستی یا کلیدهای گمشده از سرایدار سوال می کنند نه برای روابط اجتماعی، ولی من دستم از همه جا کوتاه بود.
در زدم و از اینکه توسط نوئل، یک زن تپل و خوش برخورد در اوایل چهل سالگی ، مورد استقبال قرار گرفتم به نحو دلپذیری غافلگیر شدم. برایش توضیح دادم که تازه از کالیفرنیا به پاریس رسیده ام و نمی دانم در روز باستیل چه کار کنم. به محض شنیدن کلمه "کالیفرنیا" سرحال تر شد. با هیجان فریاد کشید "UNE CALIFORNIENNE !!" نمی خواستم توی ذوقش بزنم و بگویم که در واقع "UNE IRANIENE" هستم، بنابر این فقط لبخند زدم. او می خواست بداند آیا نزدیک هالیوود زندگی می کنم و آیا هیچ آدم مشهوری را می شناسم. بهش گفتم خانه مان با هالیوود یک ساعت فاصله دارد و در مورد آدم های مشهور، اول فکر کردم به او بگویم پدر خودم از نوادگان پیامبر است، اما می دانستم چنین تشخصی به کارش نمی خورد.
نوئل گفت شب بعد بیایم پیش او تا با هم به شانزه لیزه برویم. گفت برای آن موقع بی تابی می کند.من هم همینطور.
عصر فردا یک پیراهن هاوایی پوشیدم. یک شلوار جین، و آدیداس های نویی که برای این سفر پوشیده بودم. در خانه ینوئل را زدم، ولی زنی که جواب داد هیچ شباهتی نداشت به سرایداری که شب قبل دیده بودم.
نوئل یک پیراهن شب قرمز تنگ پوشیده بود که برجستگی های فراوان بدنش را آشکارتر می کرد. یقه ی بازش به زحمت سینه های عظیم او را می پوشاند. هر نفسی که می کشید، انتظار داشتم سینه ها خود را آزاد کرده و بیرون بیایند و با ما رژه را تماشا کنند.
راه افتادیم و مسافت سه خیابان را تا ایستگاه قدم زنان طی کردیم، در حالی که توجه تمام لات و لوت های شهر روشنایی را جلب کرده بودیم. همین طور که نوئل توی خیابان ادا و اطوار می ریخت، فکر کردم می توانیم از رژه چشم پوشی کنیم چون خودمان یکی اش را راه انداخته ایم.
در حین سواری طولانی با مترو، در محاصره ی آن نوع مردهایی نشسته بودیم که همیشه آن ها را با وانت هایی ربط می دهم که پشتشان نوشته:
کره اسب از نجابت، در تعاقب می رود
کره ی خر از خریت، پیش پیش مادر است
بر عکس من نوئل کاملا از این توجه خوشنود بود.اگر چه این امتیاز را باید بهش بدهم که با هیچ یک از مرد ها صحبت نکرد. سرش حسابی گرم پرس و جو درباره ی کالیفرنیا و بخصوص مردهای کالیفرنیایی بود. به من گفت تازگی از روستا به پاریس آمده تا شوهر پیدا کند، اما از مردها حسابی ناامید شده بود. همه متاهل بودند. برایم جای تعجب بود که شرطی هم در نظر داشت. با آن لباس و پاشنه های بلند به نظر می رسید هر کسی با داشتن یک کروموزوم x و یک کروموزوم y کفایت می کرد.
تقریبا ده دقیقه بعد از باقی جمعیت اروپای غربی رسیدیم به شانزه لیزه. من و نوئل اطراف را گشتیم تا جای دید مناسبی پیدا کنیم، اما هر جا رفتیم فقط پس کله ی جماعت را می دیدیم. قبلا فکر می کردم هیچی بدتر از حراج بعد از کریسمس توی فروشگاه نوردستروم نیست. معلوم بود در اشتباه بودم.
رژه شروع شد و به پایان رسید. من هیچی ندیدم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#35 | Posted: 15 Aug 2013 08:28




مراسم که تمام شد من و نوئل راهمان را گشودیم تا به ایستگاه مترو برویم، و دیدیم که همان چهارده ردیف جمعیتی که در رژه جلوی ما بودند حالا در صف مترو جلوتر از ما ایستاده بودند. نوئل با همان سرخوشی گفت:« اشکال ندارد. با تاکسی می رویم.»
پیشنهاد خیلی خوبی بود. منتها تمام راننده ها تعطیل کرده بودند. لابد در رژه جلوی ما ایستاده بودند. بعد از شش هفت خیابان پیاده روی، نوئل پیشنهاد کرد باقی راه را قدم بزنیم.
ساعت یک بعد از نیمه شب بود.
معمولا من بعد از ساعت ده شب نمی توانم بیدار بمانم. در طول سال ها دبیرستان همیشه دوست داشتم این قدر بیدار بمانم تا برنامه Sateurday Night Live را تماشا کنم.هیچ وقت موفق نشدم. در سال های دانشجویی، لازم نبود پدر و مادر نگران سر و کار داشتن من با مواد مخدر و الکل باشند. زمانی که پارتی ها شروع می شد من در دوره سومREM خوابم بودم.
همچنین بین دوستانم به نداشتن حس جهت یابی معروفم که مرا قربانی ایده آلی برای بچه دزدها می سازد.
نیازی به چشم بند نیست. من را به جایی ببرید و نمی توانم راه برگشت را پیدا کنم. بنابر این طنز غریبی بود که خودم را در یک شهر ناآشنا می دیدم، در حالی که تلاش می کردم راه بازگشت به خانه را بیابم و از وقت خوابم هم کلی گذشته بود.
تمام مسیر برگشت به خانه مشغول معامله با خدا بودم:«اگر فقط مرا به خانه برسانی، هیچ وقت چیز دیگری نخواهم خواست.» مابین مکالمه با قادر متعال، به تق تق پاشنه های کفش نوئل گوش می کردم، نوعی کد مورس که راهنمای من در بازگشت به رود د تربیگو بود. تا آن موقع دیگر حرف هایمان ته کشیده بود، یا بهتر بگویم نوئل چیز بیشتری برای گفتن مورد مردها نداشت.
مدرسه چند روز دیگر شروع شد. کلاس ها، مثل رژه ی روز باستیل، ناامید کننده بود. تمام معلم ها در اوایل بیست سالگی بودند و هیچ کدام به نظر نمی رسید علاقه ای به تدریس داشته باشند. لابد خیلی دلخور بودند که تابستان _ فصلی که فرانسوی ها معمولا پایتخت را ترک می کنند_ در پاریس گیر کرده اند. یکی از معلم های زن تمام مدت را به لاس زدن با مردهای کلاس گذراند و زن ها را به کلی نادیده گرفت.
یکی دیگر مجبورمان کرد اشعار ژاک برل را ترجمه کنیم. هنرمند مشهوری که ترانه هایش به درد فیلم «خودکشی؛ یک موزیکال» می خورد. ساعت های طولانی با ترانه ها سر و کله می زدیم، در حالی که معلم می نشست و با نگاهی رویایی به دوردست ها خیره می شد. شاید ترجمه های من حق مطلب را به طور کامل در مورد این ترانه ها ادا نکند، چون این معلم روش خاصی از تدریس بدون دخالت داشت. روشی که به این تفسیر می شد که یک گوشه بنشیند و لابد به یادآوری تابستانی که جای دیگری گذرانده بپردازد. فقط گاهی با اکراه راهنمایی می کرد. مثلا وقتی که هیچ کدام از دیکشنری های ما لغت Putain اصطلاح عامیانه برای "فا...ه" را نداشتند. با عرض پوزش از مسیو برل، ترانه ی «جف» :
نه جف، تو تنها نیستی
این جور گریه کردن جلوی همه را بس کن
واسه اینکه یک بلوند تقلبی ولت کرده
نه جف، تو تنها نیستی
من خجالت می کشم ببینم این جور بی شرمانه جلوی همه گریه می کنی
چون یک روسپی سه ربعی از زندگیت پریده بیرون


بعد از آن رفتیم سراغ «فرناند» یک مارش تدفین:
فکر مردن فرناند
فکر این که فرناند مرده است
فکر این که تنها من مانده ام
فکر اینکه تنها او رفته است
او در آخرین بستر
من در پریشانی
او در نعش کش
من در غم و تنهایی

با اتمام این ترانه می توانستیم فعل "مردن" را در تمام زمان ها صرف کنیم.
اگر ضمن درس های اندوهناک فرانسه چند دوست پیدا می کردم، دست کم چند درجه از جف یا فرناند شادتر می شدم. متاسفانه دانش آموزان خیلی از من بزرگتر بودند و اغلب مهاجران تازه رسیده ای بودند که تلاش می کردند زبان فرانسه را یاد بگیرند. این ها کسانی نبودند که مایل باشند پاتوق مورد علاقه ی گر تر ود اشتاین زا پیدا کنند. مایل بودند کار پیدا کنند. معدود آدم های جالبی که ملاقات کردم سه روز بعد می خواستند آنجا را ترک کنند و به جای دیگری بروند. در واقع هیچ کس، به جز افرادی که زیر برج ایفل جاکلیدی می فروختند، تابستان توی پاریس نمی ماند.
تنها جنبه ی مثبت دو ماه تنهایی من این بود که زبان فرانسوی ام کاملا سلیس شد. همچنین با وقت آزاد فراوانی که داشتم، تقریبا تمام موزه های شهر را دیدم. عقب افتادگی فرهنگی که بعد از گذران شش سال در کالیفرنیای جنوبی داشتم حسابی جبران شد.
جنبه منفی این تابستان درک این نکته بود که شاید در لذت هفده ساله بودن، حتی توی پاریس، زیادی مبالغه شده. شاید آن تابستان به نوعی از باقی زندگی ام خبر می داد. شاید به یک هستی در تنهایی واقعی محکوم بودم که تنها لذتش نه در محاصبت آدمیان که در همراهی نان های کروسان است. شاید روزی به این نتیجه می رسیدم که اشعار ژاک برل را روحیه بخش بدانم.
چند ماه بعد از بازگشت به کالیفرنیا نامه ای از نوئل دریافت کردم که خبر می داد به کالدونیای جدید رفته. جایی که به گفته او نسبت مردان به زنان پنج به یک بود. من مهربانی او را که روز جشن باستیل مرا به شانزه لیزه برده بود تا یکی از آرزوهایم را تحقق بخشد به یاد داشتم. گیریم که مرا با یک کالیفرنیایی واقعی، که لابد پل نیومن یا شر را می شناخت،اشتباه گرفته بود.اما در ازای اینکه یکی از رویاهایم را عملی کرده بود، صمیمانه آرزو کردم مرد ایده آلش را در آن جزیره ی کوچک اقیانوس آرام در انتظار خود بیابد.
اگر قرار بود کسی از تابستان من در پاریس فیلم بسازد، آن فیلم رمانتیک در آستانه ی بلوغی که قبلا امیدوار بودم نمی شد. فیلم سیاه و سفیدی می شد پر از کلوز آپ ابروهای در هم کشیده و خرده های نان کروسان.موسیقی متن اش صدای درهای مترو بود که باز می شدند و بسته می شدند و باز می شدند و بسته می شدند.
در برابر چنین پس زمینه ای که دلهره های دوره ی نوجوانی را نشان می داد، باید نمادی برای اعتماد به نفس ناشی از رشد روحی و عقل تصویر می شد. و البته برای تاثیر بیشتر، خوب وبد روشنفکرانه چندتایی مدل نیمه عریان در پس زمینه چیده شود.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#36 | Posted: 15 Aug 2013 08:30




عروسی

ازدواج من با یک دروغ چاق و گنده شروع شد:
به پدر و مادرم گفتم خانواده ی فرانسوا از نامزدی ما خوشحال هستند.
چاره ای نداشتم. در فرهنگ ایرانی، پدرها فقط در صورتی به ازدواج دخترشان رضایت می دهند که داماد آینده و خانواده اش عروس را روی سر بگذارند. هیچ اغماضی در کار نیست. اگر خانواده داماد نه و نو آورد فراموشش کنید. نامزدی تمام. پیش به سوی خواستگار بعدی.
اوایل دوستی با فرانسوا مادرش گفته بود «هیچ وقت حق ندارم پایم را توی خانه ی او بگذارم.» این پیش از آن بود که مرا ببیند.
قبل از آشنایی با من، فرانسوا مدتی یک دوست دختر فرانسوی داشت که از هر نظر باهوش و شایسته بود. اما یهودی بود. مذهب او تا وقتی مشکل محسوب می شد که فرانسوا با من دوست شد. در مقایسه با یک مسلمان، دوست دختر یهودی آن قدرها هم بد به نظر نمی رسید. یک بار از فرانسوا پرسیدم با چه دختر دیگری ممکن بود دوست شود که مادرش را بیش از این دلخور کند؟ گفت « خب، یک کمونیست دو جنس گرای سیاه پوست بیشتر ناراحتش می کرد.»
پدر و مادر من واکنش کاملا متفاوتی در برابر فرانسوا داشتند. اولین بار که حرفی درباره او شنیدند تابستان پس از سال سوم دانشگاه بود، شش ماه بعد از شروع آشناییمان. در پنج تا و نصفی از این ماه ها ، من و فرانسوا می دانستیم که قرار است ازدواج کنیم، اما چیزی به خانواده هایمان نگفته بودیم. من فقط به پدر و مادر خبر داده بودم که با کسی دوست شده ام و از آن ها خواستم با او ملاقات کنند.
دوستی با جنس مخالف برای پدر و مادر مفهومی کاملا بیگانه بود. چیزی شبیه نمایش گاو چران ها و یا پرورش ماهی قزل آلا. آن ها ، مثل تمام خواهر و برادرانشان، هیچ وقت با جنس مخالف دوست نشده بودند. ازدواجشان را هم اعضای خانواده ترتیب داده بودند. مادر هر چه در این باره می دانست از سریال روزهای زندگی ما یاد گرفته بود ، به خصوص رابطه ی آشقته ی دو بازیگر اصلی . اطلاعات پدر هم بیش از او نبود.
بار اولی که پدر و مادر فرانسوا را دیدند، اصرار کردند او را به بهترین رستوران ایرانی در لس آنجلس ببرند. پدر اول پیش غذا سفارش داد، و فرانسوا همین طور که از مادر درباره محتویاتش پرس و جو می کرد آن را با اشتها می خورد:
« این سماق است؟»
«این ها خیار قلمی هستند؟»
«این پنیر فتا، با شیر گوسفند درست شده؟»
پیش غذا که تمام شد، فرانسوا مفصل ترین منو را انتخاب کرد:چلو کباب سلطانی، مخلوطی از گوشت بره، گوشت گوساله، و جوجه کباب روی کپه عظیمی از برنج. سفارش رسید. به نظر می آمد کسی یک دامداری کامل را به سیخ کشیده. فرانسوا خورد و خورد و خورد. پدر به فارسی از من پرسید او همیشه اینقدر می خورد؟ مادر به فارسی گفت خدا کند حالش بد نشود. در این میان، فرانسوا به خورد ادامه داد.
وقتی تمام کرد حتی یک دانه برنج توی دیس بزرگش نمانده بود. مادر به او گفت چقدر خوش شانس است که می تواند غذای سه نفر را بخورد و چاق نشود. فرانسوا وزنش عادی بود، اگر چه از من سنگین تر بود که یکی از دو شرط من را برای دوستی با یک مرد برآورده می کرد. شرط دیگر این بود که کلا به تماشای برنامه های ورزشی تلویزیون بی علاقه باشد. فرانسوا واجد این یکی هم بود.
در میان ناباوری، او دسر هم سفارش داد و با اشتیاق گفت فکرش را هم نمی کند که از بستنی گلاب و پسته بگذرد. آن موقع فقط آرزو می کردم که اگر بالا آورد ، این اتفاق تیوی ماشین پدر پیش نیاید.
وقتی به خانه من رسیدیم، از فرانسوا پرسیدم برای چه این قدر خورده بود؟ او گفت:«شنیده بودم خاورمیانه ای ها عاشق پذیرایی از دیگران هستند و می خواستم پدر و مادرت را خوشحال کنم. اما الان باید بروم و دراز بکشم.»
والدینم به فرانسوا علاقه پیدا کردند، نه به خاطر اشتهایش برای غذاهای ایرانی. برای اینکه با محبت بود. و برای اینکه من به او دلبستگی داشتم.
مادر همیشه آرزو داشت من با یک دکتر ایرانی ازدواج کنم، کسی که بتواند بدون مترجم با او صحبت کند. مدری که والدینش مرا بهترین اتفاق زندگی پسرشان بدانند. او با عزمی راسخ به آرزویش پایبند بود و فکر می کرد وقتی به حدود بیست سالگی برسم، همان دختر ایرانی خواهم شد که او می شناسد، دختری که وظیفه اش را می داند و می گذارد پدر و مادرش برایش شوهر پیدا کنند.
از وقتی به آمریکا آمدیم، مادر را منبعی از سرگرمی تلقی می کردم. او زنی بود که انگلیسی اش باید به انگلیسی ترجمه می شد. زنی که شماره خانواده ی "گوردین" را توی دفتچره تلفن در صفحه ی "ه" برای "همسایه" یادداشت می کرد اما تلفن بقالی را در حرف "آ" می نوشت تا شماره اش در صفحه اول باشد. در تمام دوران تحصیل من فقط یک بار به جلسه اولیاء و مربیان آمد و حتی یک کلمه از حرف ها را متوجه نشد. وقت هایی که قرار بود برای جلسه ی باشگاه خوراکی ببرم، مادر هر بار می خواست ساندویچ پنیر تبریزی و ریحان لای نان لواش درست کند، و یا شله زرد. همیشه به او می گفتم "«فراموشش کن» و آرزو می کردم کاش یاد می گرفت کلوچه جوی کشمشی درست کرد.مادر، به اصطلاح نوجوان ها، حسابی از مرحله پرت بود.
احتمالا کسانی که فکر می کنیم بهتر از همه می شناسیم، بیش از همه ما را غافلگیر می کنند. وقتی مادر فهمید می خواهم با فرانسوا ازدواج کنم، گفت:«او پسر سوم من خواهد بود.» و اشک هایش را پاک کرد. در همان لحظه مادر هر چیزی که او و نسل او درباره ی ازدواج می دانستند کنار گذاشت و وارد دنیای جدیدی شد که دختران، خود شوهرانشان را انتخاب می کنند.
پدر فقط خوشحال بود که من دارم ازدواج می کنم. او که فقط یک دختر داشت، بخصوص خشنود بود که فرانسوا برای ازدواج با من از او اجازه خواسته. فرانسوا بعدها به من گفت که پدر حین سخنرانی "لطفا با دختر من رفتار خوبی داشته باش" سعی می کرد انگشتر نامزدی من را به انگشت خودش امتحان کند. فرانسوا گزارش داد:«سعی کردم روشن کنم که پیشنهاد ازدواج را به او نداده ام.»
وقتی برنامه عروسی رسمی شد، شروع کردیم به تهیه ی فهرست مهمان ها. به رغم تردیدهای اولیه، پدر و مادر فرانسوا تصمیم گرفتند بیایند.
خواهر شماره 2 فرانسوا هم پذیرفت به عروسی بیاید. مادر بزرگ فرانسوا از آمدن امتناع کرد، و گفت هیچ راهی وجود ندارد که او با مادرش یا خواهر شماره 2 توی یک اتاق باشد. شوهر خواهر شماره 1، که با فرانسوا از هفده سالگی دوست بود، از آمدن امتناع کرد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#37 | Posted: 15 Aug 2013 08:31




گفت از آنجا که عملا توسط اقوام نسبی از ارث محروم شده، نمی تواند بیاید. شوهر خواهر شماره 2 از آمدن امتناع کرد، لابد به دلیل کمبود قرص اسهال در دنیا. تنها خاله ی فرانسوا دعوت نشد چون او و مادر شوهرم بیست سال پیش سر ملکی در یونان دعوا کرده و با هم قهر بودند. هیچ کدام از خاله زاده هایش دعوت نشدند و من نپرسیدم چرا. به هر حال شک داشتم که می آمدند. عمه و عمویش از آمدن امتناع کردند، و همچنین عمه زاده ها و عموزاده ها. مادربزرگ پدری فرانسوا تصمیم گرفت بیاید، و طرف فرانسوا را در جشن عروسی برساند به تعداد قابل توجه چهار نفر.
بر خلاف فامیل فرانسوا، اقوام من گرم برنامه ریزی برای یک مراسم لذت بخش بودند. پدر و مادر، مثل بابا نوئل، فهرستی طولانی از نام ها پیش روی داشتند. این اولین عروسی فرزندانشان بود نمی شد کسی را از قلم بیندازند. سالن پذیرایی گنجایش 165 نفر را داشت، و با در نظر گرفتن اینکه فقط عمه ها و عموها و خاله ها و همسران و فرزندان و نوه هاشان 98 نفر هستند مشکل ساز می شد. پدر و مادر حسابی نگران فهرست مدعوین بودند، و هر کدام از دوستانی که از قدیم در آبادان می شناختند به یاد می آوردند. ترجیع بند حرف هاشان این بود:« آن ها را که نمی شود نگوییم.» من نیمی از افراد فهرست را نمی شناختم. پرسیدم «خانواده عباسی کی هستند و چرا دعوتشان می کنیم؟» «آن ها پارسال ما را به عروسی دخترشان دعوت کردند.تازه آن ها استرالیا هستند. نمی آیند.» آمدند، و یک خواهر زاده شان را هم آوردند.
ده دوزاده تا از دعوتنامه هایی که به عنوان «آقا و بانو» ارسال شده بود با این خبر برگشت که شش نفر خواهند آمد. چون عروسی ما در تابستان برگزار می شد، آن دسته از مهمانان ما که خودشان هم مهمان داشتند تصمیم گرفتند آن ها را همراه بیاورند. ما 140 نفر را دعوت کردیم.163 نفر پذیرفتند 181 نفر آمدند.
من و فرانسوا توافق کرده بودیم مراسم ازدواج را هم در کلیسای کاتولیک برگزار کنیم و هم در یک مراسم سنتی ایرانی. بخش دشوار ماجرا پیدا کردن یک کشیش کاتولیک بود که بپزیرد یک ازدواج مختلط را اجرا کند. فرانسوا با چندین کلیسا تماس گرفت اما به او گفتند باید به همان کلیسایی که عضو است برود. فرانسوا در تمام عمرش فقط چند بار به کلیسا رفته بود. او همان قدر کاتولیک بود که من مسلمان بودم.
تصمیم گرفتم با کلیسای کاتولیکی که نزدیک خانه مان در نیوپورت بیچ بود تماس بگیرم. تلفن زدم و به کشیش گفتم شوهر آینده من فرانسوی است اما می خواهیم در کالیفرنیای جنوبی که محل زندگی خانواده ام است ازدواجمان را برگزار کنیم. به او گفتم که البته تا حالا کلیسا نرفته ام چون مسلمان هستم اما اگر کاتولیک بودم حتما به کلیسا او می رفتم، چون نزدیک خانمان است. او گفت :«خب،...»
ادامه دادم :« من آدم درستکاری هستم. می توانستم کاتولیک، یهودی، با هر چیز دیگری که بگویید باشم. در اصل تمام ادیان یک چیز می گویند و من در هر کدام از آنها قرار می گیرم.»
او گفت :«خب، دقیقا نمی شود گفت...»
حرفش را قطع کردم :« منظورم این است که همه شان برای رسیدن به هدف یکسانی کار می کنند.»
شاید کشیش راه دیگری برای پایان دادن به این مکالمه نمی شناخت. قبول کرد با من ملاقات کند.
کشیش کریستوفر مردی مهربان و روشن ضمیر و با یک حس طنز عالی از کار درآمد. او پذیرفت که ما را به ازدواج هم درآورد.البته عروسی ما شامل عشای ربانی نمی شد و در واقع نسخه ی فشرده ای از مراسم کاتولیک بود. ما باید ده، دوازده بار پیش او می رفتیم تا احکام مربوط به تاهل و مذهب را برایمان شرح دهد. همچنین لازم بود در یک دوره عزلت شرکت کنیم، که توی یک صومعه برگزار می شد، با این هدف که ما را برای ازدواج آماده سازد. روز اول، یکی از سخنران ها به سمیناری اشاره کرد درباره ی "مشکلات ویژه بر سر راه ازدواج های مختلط" در آن سمینار شرکت کردم، اما دریافتم ازدواج های مختلطی که او اشاره کرده بود یهودیان یا مسلمانان را در بر نمی گرفت، بلکه پروتستان ها، مسیحیان ارتدوکس ، و سایر کسانی را شامل می شد که همه از عیسی مسیح پیروی می کردند، با قدری تفاوت در جزییات.
برنامه ریزی برای مراسم ایرانی ، یا عقد، راحت ترین بخش عروسی بود. عمه صدیقه و شوهر عمه ام عبدالله، از زمان مهاجرت به آمریکا، زندگیشان را با ترجمه ی اسناد رسمی و ارائه خدمات ثبت سند می گذرانیدند. شوهر عمه ام عبدالله خطبه ی عقد هم می خواند. شغلی که به او امکان می داد معلومات عمیقش از قرآن و زبان عربی را به کار گیرد. مهم تر از همه، این شغل به معنی آن بود که عمه صدیقه اخبار دست اولی از هر ازدواج قریب الوقوعی تا کیلومتر ها آن طرف تر در اختیار داشت.
مراسم عقد توی خانه ی عروس برگزار می شد و محدود است به اعضای فامیل و دوستان نزدیک. خانم سند برگ، معلم کلاس دوم دبستان هم دعوت دشه بود. چون خانه ی پدر و مادر کوچک بود، عمو علی و زن عمو لیندا با مهربانی اجازه دادند از خانه ی آن ها استفاده کنیم. انتخاب به جایی بود چون عمو علی نخستین فر فامیل بود که با یک غیر ایرانی ازدواج کرده بود. وقتی در آمریکا رزیدنت پزشکی بود با لیندا _ یک پرستار بلوند_ آشنا شده بودئ. در آغاز نگرانی های زیادی راجع به انتخاب او وجود داشت. هیچ یک از ما لیندا را ندیده بودیم، اما بدیهی بود که او نمی تواند غذای ایرانی بپزد. چه بر سر عمو علی می آمد؟آیا یک مرد ایرانی می تواند بودن پلو با گوشت بره زنده بماند؟
لیندا نه تنها یک آشپز فوق العاده شد، بلکه آشپزی ایتالیایی هم یاد گرفت و تبدیل شد به یک کدبانوی نمونه.او در حالی به این مهارت ها دست یافته بود که تمام وقت شاغل بود و در مطب به علی کمک می کرد. حالا خانواده نمی داند عمویم بدون او چه کار می کرد. همه قبول دارند که «علی شانس آورده»
برای عقد نیاز به یک سفره داشتیم، که یک پارچه ی دست باف سنتی است حدودا به اندازه ی یک روتختی دو نفره ی متوسط. روی آن خوردنی ها و اشیایی چیده می شود که هر کدام مفهوم خاصی دارند.
در بالای سفره آینه و شمعدان قرار می گیرد، که نماد بی آلایشی و عشق هستند. خانواده های ایرانی این اشیاء را از نسلی به نسل دیگر انتقال می دهند. پدر رمانتیک من آینه و شمعدان خودشان را بعد از ازدواج فروخته بود. کمی بعد تصمیم گرفته بود حلقه ی ازدواج مادر را بفروشد تا بتوانند یک هفته بیشتر کنار دریای خزر بمانند.
سفره و آینه و شمعدان را از یک خانم ایرانی اجاره کردیم که کاسبی پر رونقی در فراهم آوردن تجهیزات مراسم عقد دارد. خیلی از ایرانی ها موفق نشده بودند آینه و شمعدان حجیمشان را به آمریکا بیاورند. بنابر این، یک کسب و کار منحصر به فرد اجاره دادن ایجاد شد.
روی سفره انواع شیرینی ها چیده می شود : نقل بادام، باقلوا، کلوچه ی بادامی، و نان برنجی. شیرینی ها را خاله دردونه درست کرد، که البته از جنبه ی فنی خاله ی من نیست. خاله ی زن پسر عمو مرتضی است، اما با دست پختش جایش را در دل همه باز کرده، از جمله شوهرم که او هم خاله صدایش می کند. هفته ی پیش از عروسی، او هر روز به خانه ی ما می آمد و جلسات طولانی پخت و پز را برگزار می کرد، که خانه را سرشار کرده بود از عطر گلاب، کره، و آجیل بوداده.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#38 | Posted: 15 Aug 2013 08:35




به جز شیرینی ها، یک سبد بادام و گردو بود، نمادی از باروری، یک پیاله عسل، برای زندگی شیرین، و بشقاب نان و پنیر و سبزی که نماد برکت بود. و دست آخر، درختچه ی چوبی کوچکی که سر هر شاخه اش تربچه های کنده کاری شده آویخته و نماد چیزی نبود ولی قشنگ بود.
مراسم اینطور شروع شد که من و فرانسوا نشستیم جلوی اینه و همه، در حالی که سعی می کردند دید مناسبی داشته باشند ، دور سفره جمع شدند. شوهر عمه ام عبدالله خطبه ی عقد را به فارسی آغاز کرد، آیه هایی از قرآن را به عربی خواند، بعد همه چیز را به انگلیسی ترجمه کرد. در حالی که کارش را انجام میداد، چند تا از زن های فامیل پارچه ی کوچکی را روی سر ما گرفتند و دو کله قند را به هم ساییدند. به این شیوه از بارش شادمانی به زندگی زوج اطمینان حاصل می شود.
دست آخر از ما سوال شد که آیا می هواهیم به ازدواج یکدیگر درآییم، داماد باید بلافاصله بگوید بله، اما از عروس انتظار می رود ناز کند و تا آخرین لحظه داماد و خانواده اش را مضطرب نگه دارد. وقتی شوهر عمه ام پرسید که ایا می خواهم به ازدواج فرانسوا در آیم، چیزی نگفتم. فامیل هایم فریاد کشیدند:«عروس رفته گل بچینه.» شوهر عمه ام سوالش را تکرار کرد. دوباره من چیزی نگفتم.فامیل فریاد کشیدند:«عروس رفته گلاب بیاره.» شوهر عمه ام برای بار سوم پرسید، این بار گفتم بله.شوهر عمه ام ما را زن و شوهر اعلام کرد و همه هلهله کردند.
وقتی به پدر و مادر زنگ می زنم، معمولا اول با مادر صحبت می کنم. بعد که می خواهم با پدر حرف بزنم، اغلب می شنوم از پشت سر داد می زند:« بهش بگو من رفته ام گل بچینم.» اگر عجله داشته باشم، به مادر می گویم از او بخواهد مسخره بازی را بس کند و گوشی را بر دارد. بعد می شنوم که می گوید :« بهش بگو من رفته ام گلاب بیاورم.» به نظر او این کار خیلی بامزه است.
خطبه عقد که تمام شد، همه همدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند. بعد از آن، باز همدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند. بعد همه عکس گرفتند، و هر کسی خودش را قاطی کرد توی عکس دیگران. عکس گرفتن دو ساعتی طول کشید، و فرانسوا غر می زد که ناچار است دائم لبخند بزند و صورتش درد گرفته. و گفت:« هیچ وقت این همه آدم توی یک روز مرا نبوسیده بودند.»
به سختی می شود ایرانی ها را از رسم در آغوش گرفتن و بوسیدن هر دو طرف گونه جدا کرد. زن ها زن ها را می بوسند. مردها زن ها را می بوسند. و مردهای گنده ی پشمالو مردهای قوی هیکل دیگر را می بوسند.
خارجی ها، مخصوصا مردان، این رسم را قدری آزار دهنده می یابند. چون فرانسوی ها هم دوبار گونه را می بوسند،فرانسوا از انبوه فامیل هایی که منتظر بودند ماچی از او بگیرند زیاد وحشت زده نبود. هر چند شکایت می کرد که ماچ بعضی فامیل ها قدری آبدارتر از آنی بود که او دوست داشت. من آمریکایی هایی را دیده ام که، بی خبر از آداب ماچ و بوسه، با مشاهده عموی ایرانی لب غنچه کرده ای که با آغوش گشوده نزدیک می شود می خواهند از نزدیک ترین در خروجی فرار کنند. حتی بعد از مراسم عروسی ما توی کلیسا که قرار بود همه آرام و به نوبت از کلیسا خارج شوند، خویشاوندان من برای یک مراسم عظیم روبوسی ریختند به سر و کله ی هم. انگار که اولین بارمان است به عروسی توی کلیسا می رویم. البته همین طور هم بود.
دشوار ترین بخش عروسی من پیدا کردن سالن پذیرایی بود. عروسی های یایرانی معمولا ساعت ده شب شروع می شوند و تا دو صبح طول می کشند، بنابراین ناچار بودی از باشگاه ها و محل های روباز صرف نظر کنیم. لازم بود غذای ایرانی سرو شود. پس تمام هتل ها _ که درآمد عمده شان از پذیرایی با غذاهای خودشان است _ حذف می شد. بودجه ی ما محدود بود. در نتیجه تمام جاهایی که باغ داشتند و یا از پیشخدمت های انگلیسی زبان استفاده می کردند کنار گذاشته می شد.
سرانجام پذیرایی مان را توی یک رستوران هندی – چینی نزدیک فرودگاه گرفتیم. کاسبی آنها اول به عنوان رستوران هندی شروع شده بود، اما فروش پایین بود. صاحبانش ، با سماجت خاص مهاجران، غذاهای چینی را هم اضافه کرده بودند. اینجا جایی بود که کسی می توانست مرغ تنوری سفارش دهد یا فو- یونگ خرچنگ، سوپ عدس یا سوپ کوفته ماهی، جایی که چاشنی هایش هم سس سویا را شامل می شد و هم چاتنی. این رستوران مرا باد یک فرش فروشی پاکستانی می انداخت که در شمال کالیفرنیا دیده بودم، که علاوه بر فرش، قطعات دست دوم کامپیوتر هم می فروخت و نهایتا فروش فلافل را هم اضافه کرد. تصور می کنم چند سال بعد، موم انداختن ساق پا هم جزو خدمات آن ها خواهد شد.
مدیر رستوران مرد هندی درشت اندامی بود که با یک شکم برآمده، دل گنده به بودا می آمد، ولی به این آدم نه. برای اضافه شدن به جذابیتش، سفیدی چشمهایش به رنگ زرده تخم مرغ بود همراه با یک خون گرفتگی دائمی. این مرد به آسانی می توانست هنرپیشه جنگ ستارگان بشود.
شب عروسی من، او ایستاد جلوی در قفل شده رستوران و گفت:« به شرطی می گذارم بروید تو که همین الان چهارصد دلار اضافه، نقد بدهید.» با مهمانانی که یک ساعت بعد سر می رسیدند،پدر ، که به نحو قابل ملاحظه ای جثه اش کوچکتر از او بود، انتخاب چندانی نداشت. متاسفانه، یا خوشبختانه، من تا چند هفته بعد چیزی از این واقعه نشنیدم.منصفانه است که بگوییم جیغ و داد عروس به عنوان لحظات به یاد ماندنی روز عروسی انتخاب مناسبی نیست.
پذیرایی ما یک جشن متعارف ایرانی بود با مقدار زیادی موسیقی ، آرایش های بیش از حد، و غذای عالی. وقتی من و فرانسوا وارد شدیم، همه بلند شدند و دست زدند. سر تمام میزها گشتیم ، و باز کلی بغل و بوسه و ارزو برای آینده شاد. عمه صدیقه به دنبال ما می آمد و سکه های کوچک طلای بدلی را روی سرمان می ریخت. در ایران قدیم از طلاهای واقعی استفاده می شد. همه، حتی پادو های رستوران، می دانستند که سکه ها بدلی است. همه، به جز خواهر شوهر جدیدم،که تمام شب با دستپاچگی به جمع کردن آنها پرداخت.
وقت شام که تمام شد، ما جلوی صف بودیم، و پس از ما کشیش کریستوفر ایستاده بود ( گفته بود:"این مراسم پذیرایی از آن هاست که نمی خواهم از دست بدهم.") غذا عبارت بود از شیرین پلو با خلال هویج، خلال بادام،زعفران و جوجه. باقالی پلو با ران بره، خورش بادمجان،خورش سبزی، دلمه ی برگ مو، و سالاد خیار و گوجه و سبزی. پدر و مادر سفارش داده بودند یک گوسفند درسته هم کباب شود.
پارسیان مثل رومی ها و یونانی های پیشین، به ذبح گوسفند در رخدادهای خوب اعتقاد دارند. تصور می شود این کار باعث رفع چشم بد است. عروسی ، شغل جدید، ماشین نو، و به دنیا آمدن بچه همیشه با این آیین سنتی همراهی می شود. در ایران، خانواده هایی که از عهده خرید گوسفند بر می آیند از مرغ استفاده می کنند.خانواده های مرفه تر معمولا گوشت را می دهند به فقرا.
ایرانیان مقیم آمریکا مجبور شده اند این رسم را قدری تغییر دهند. سر بریدن گوسفند جلوی خانه ای در لس آنجلس احتمالا از دید همسایه ها کار خوشایندی نیست. بنابر این وقتی اتفاق خوبی می افتد که ذبح گوسفند را طلب می کند، به کی باید زنگ بزنی؟ درسته، فامیل ها توی ایران. حالا گوسفندها در ایران ذبح راه دور شده و میان فقرا تقسیم می شود.پسرت لکسوس خریده؟باید یک گوسفند قربانی کنی.نوه ات از دانشکده ی حقوق Ucla فارغ التحصیل شده؟ گوسفند یادت نرود.
برای عروسی من ، مسئول تهیه ی غذای ایرانی گفت با 250 دلار اضافه _ که در ایران قیمت چندتا گوسفند به علاوه دستمزد چوپان است_ یک گوسفند را برای تزئین وسط میز کباب می کند. جواب من این بود :«خدای من،نه.» اما به نظر نمی رسید عقیده عروس بختی دربرابر سنت داشته باشد.
حاصل کار ، در میان هلهله ای بیش از آنچه ورود خود من ایجاد کرده بود، در ابتدای شام روی میز چرخدار، نه یک گوسفند، بلکه اسکلت یک گوسفند قرار داشت، تمام گوشت ها قبلا جدا شده بود. روی جمجمه اش یک کلاه بوقی مخصوص میهمانی بود ، و جایی که زمانی چشمانش بود حالا یک عینک آفتابی نشسته بود. این موجود نه به مراسم عروسی، بلکه به روی جلد یک رمان استفن کینگ تعلق داشت. پدر کریستوفر اعلام کرد آماده ی به جا آوردن مراسم وصیت است، یک شوخی کاملا بامزه کاتولیکی که میان آن جمعیت به هدر رفت.
پس از شام رقص ادامه یافت. دی جی همه چیز پخش کرد. از آهنگ های ایارنی تا آهنگ های روز آمریکا تا سالسا. محوطه ی رقص پر بود تا اینکه وقت پرتاب دسته گل رسید. این مراسم را در ایران نداشتیم.، اما هر رسمی که به یافتن شوهر مربوط شود به سرعت . سهولت در فرهنگ ما جا می افتد. در حالی که دختران واجد شرایط نفسشان را حبس کرده بودند،دسته گل را پرت کردم، آن وقت برگشتم ببینم عروس بعدی چه کسی خواهد بود. آنجا،وسط مراسم پذیرایی من، توی عروسی من،یک آدم کاملا غریبه،دسته گل ارکیده زرد مرا در دست گرفته بود. در حالی که عکاس به زحمت خود را جلو می کشیدتا از او عکس بگیرد،مادر را پیدا کردم تا ازش بپرسم او کیست؟« سهیلا است، دختر مژده خانوم، که امشب مواظب نوه های عمه زری است. می خواهد ازدواج کند ، اما قدش خیلی دراز است و پیدا کردن شوهر ایرانی برایش مشکل است. برای همین عمه زری او را آورد و فکر کرد شاید توی عروسی تو کسی را ببیند. من که چشمم آب نمی خورد.واقعا دراز است.»
فقط می توانستم امیدوار باشم عروسی ام معجزه ی کوچکی برای این مهمان ناخوانده انجام دهد. دوست دارم فکر کنم او بلاخره یک شوهر پیدا کرد، شاید یک دکتر ایرانی قد بلند، یا شاید یک کاسب مکزیکی قدکوتاه با قلبی بزرگ.یا یک کتاب فروش دوره گرد کاتولیک ایرلندی قد متوسط که خانواده اش فکر کنند او بهترین اتفاق در زندگی پسرشان است.اما بدون توجه به نژاد شوهرش یک چیز قطعی است.اگر او ازدواج کند، یک جفت از گوسفندهای ایران باید با زندگی وداع کنند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#39 | Posted: 15 Aug 2013 08:38




حس می کنم زمین زیر پاهایم حرکت می کند


بعد از ازدواج، من و فرانسوا اسباب کشی کردیم به سانفرانسیسکو و آپارتمانی در طبقه ی آخر یک ساختمان چهار طبقه اجاره کردیم. ساختمان آرامی بود. مستاجران اغلب سرشان به کار خودشان بود. طبقه دوم به طور کامل در اختیار پیرزنانی بود که تنها زندگی می کردند. صبح ها یکی یکی ساختمان را برای گردش روزانه ترک می کردند و به کمک عصا یا دربارن تاتی تاتی می کردند.
یک ماه بعد از اسباب کشی، یک روز از سر کار زودتر به خانه برگشته بودم تا به چندتا خرده کاری برسم. داشتم می رفتم زیر دوش که تلفن زنگ زد. حوله ام را پوشیدم و جواب دادم. از اداره پست بود. قبلا درباره ی یکی از کادوهای عروسی که شکسته رسیده بود با آنها تماس گرفته بودم. همین طور که داشتم توضیح می دادم که نه، برای کادو برگ خرید ندارم، اتاق شروع کرد به لرزیدن و تکان خوردن. عکس هایی که فرانسوا تازه به دیوار زده بود، پرت شدند روی زمین و همه جا پر از خرده شیشه شد. کابینت های آشپزخانه با شدت باز شد و لیوان ها و بشقاب ها ریختند بیرون و روی کف کاشی متلاشی شدند. شنیدن صدای شکستن تنها یک لیوان هراس آور است، و آن موقع صدای خرد شدن ده ها شیء شیشه ای را از تمام اتاق ها می شنیدم، و همه در یک آن. من که در کالیفرنیا بزرگ شده بودم، همیشه درباره واقعه زلزله شنیده بودم. زلزله ی عظیم اجتناب ناپذیری که در انتظار همه ی ما بود که زندگی در نور آفتاب را بر عقلانیت ترجیح داده بودیم. حدس می زدم خودش است.
نخستین فکرم این بود که الان ساختمان فرو می ریزد. خواستم به جای حوله ای که پوشیده بودم یک لباس به تن کنم، اما بعد فکر کردم «کی اهمیت می دهد؟» کف آشپزخانه پر شده بود از شیشه شکسته، بنابر این اولین کفشی که دم دستم بود را قاپیدم، که دمپایی خرگوشی های فرانسوا بود. یک بالش هم برداشتم تا سرم را از ریزش آوار محافظت کنم. می خواستم بروم بیرون که یاد پدر و مادر افتادم. باید به آنها زنگ می زدم. گوشی را برداشتم، اما تلفن قطع بود. این مرا از خود زلزله بیشتر نگرانکرد.
پدر و مادر از پیشرفته ترین انواع آدم های دلشوره ای هستند. مادر فقط یک بار وسط روز زنگ زده بود تا بگوید وقتی اتاق زیر شیروانی را تمیز می کنم حتما کفش بپوشم چون شنیده بود زنی پابرهنه اتاق زیر شیروانی اش را تمیز می کرده که نوع نادری از عنکبوت قهوه ای او را گزیده و زهرش باعث قطع جریان خون به دست و پای او شده. بعد هم دماغ زن افتاده بود. بی فایده بود به مادر یادآوری کنم که من اتاق زیر شیروانی ندارم.
پدر و مادر خود را به نگرانی درباره ی چیزهایی که واقعا اتفاق افتاده محدود نمی کنند. خواب ها هم جزو بازی هستند. خیلی وقت ها باید شرح مفصل یک خواب را پای تلفن بشنوم، و در ادامه:«برای همین زنگ زدم ببینم حالت خوب است و من بیخودی خواب دیده ام توی یک قایق با یک لاکپشت بنفش گیر افتاده ای» اگر دلشوره جزو مسابقات المپیک بود، تردید ندارم که مدال به پدر و مادر می رسید.
تلفن را دوبار امتحان کردم. هنوز قطع بود. آپارتمان را ترک کردم و همین طور که بالش را دو دستی روی سرم نگه داشته بودم از پله ها پایین رفتم. زلزله آژیر اعلام حریق را به کار انداخته بود و راهروها جیغ می کشیدند. به طبقه دوم که رسیدم یکی از پیرزن ها را دیدم که ایستاده بود دم در و به شدت می لرزید. رنگش مثل گچ سفید شده بود. اولین فکرم این بود که الان سکته می کند. به او گفتم:«بیا برویم بیرون. ممکن است پس لرزه بیاید» فقط زل زد به من. بازوانم را دور جسم مرتعش نحیفش قرار دادم و شروع کردم به نوازش سرش. مثل پرنده ی کوچکی می لرزید. با لهجه ی غلیظ اروپای شرقی بریده بریده گفت که فقط می خواهد به آپارتمانش برگردد.
در حالی که هنوز او را در آغوش گرفته و نوازش می کردم، رفتیم توی آپارتمانش و روی کاناپه نشستیم. بهش گفتم همه چیز مرتب است و دلیلی برای نگرانی نیست. خودم به کلمه ای از حرف هایم باور نداشتم. اما ظاهرا او داشت. بعد از مدتی ، کم کم رنگ به چهره اش برگشت. دوباره پیشنهاد کردم از آپارتمان خارج شویم، اما قبول نکرد. وقتی که خداحافظی می کردم، دیگر عادی به نظر می رسید و داشت می گفت چقدر خوشحال است که آباژور مورد علاقه اش نشکسته. قبل از اینکه از آپارتمانش بیرون بروم، از او خواهش کردم تلفنش را امتحان کنم.
گوشی را برداشتم و صدای بوق به گوشم خورد. به خانه پدر و مادر زنگ زدم و پدر با صدای سرحال جواب داد. واضح بود چیزی از زلزله نشنیده.
گفتم:«بابا، یک زلزله شدید آمد. خواستم بدانید حال من خوب است.»
با خوش رویی گفت: «اشکال ندارد. دیگر چه خبر؟»
پدر وخامت اوضاع را درک نکرده بود و من نمی دانستم چطور شدت زلزله را بدون دانستن عدد مقیاس ریشتر بیان کنم. گفتم:«زلزله بزرگی بود. همه چی شکست.»
پدرم گفت:«نگران نباش.دوباره می خرید.»
گفتم:«فقط بدانید حالم خوب است.باید بروم.»
وقتی قطع کردم، فکر کردم باید به خانواده ی شوهرم هم زنگ بزنم. که آن موقع در مارین کانتی زندگی می کردند که چهل و پنج دقیقه با سانفرانسیسکو فاصله داشت.
از وقتی که با فرانسوا ازدواج کرده بودم، این تصور رهایم نمی کرد که در یک لحظه ی خاص ذهن مادرشوهرم روشن می شوم، پیش داوری هایش را کنار می گذارد و در شادی من و فرانسوا از پیوندمان شریک می شود. تصور می کردم که با هم درحال تدارک شام مفصل کریسمس هستیم و او برای بار صدم به من می گوید که قبل از اینکه بتواند مرا بشناسد چقدر کوته فکر بوده. من هم برای بار صدم جواب می دادم که او را بخشیده ام.
شماره ی خانه شان را گرفتم. مادر شوهرم گوشی را برداشت. مطمئن بودم که این لحظه ی ترمیم رابطه هاست. می دانستم مشابه این پیش می رود:«وای عزیزم، فیروزه، این زلزله مرا تکان داد و باعث شد بفهمم چقدر احمق بوده ام! چطور می توانستم درباره تو از روی ملیتت قضاوت کنم؟ چه فکری با خودم کرده بودم؟ مسلمان، یهودی، مسیحی، ما همه مثل هم هستیم. فکرش را بکن، چقدر طول کشید تا من بیدار شوم و ببینم که ما شبیه هم می خندیم و شبیه هم گریه می کنیم. لطفا مرا ببخش!»
تقریبا درست حدس زده بودم، مادر شوهرم پرسید چینی هایش شکسته یا نه.
پیش از عروسی ما، فرانسوا توی گاراژ خانه ی پدر و مادرش دو بسته ی بزرگ از چینی های لیموژ پیدا کرده بود که درشان باز نشده بود. فرانسوا قبلا این ظرفها را ندیده بود. حدس می زد این هم یکی از ظرف هایی است که به پدر و مادرش ارث رسیده ولی هیچ وقت استفاده نکرده اند. از مادرش پرسید می تواند آن ها را برای خودش بردارد. در لحظه ی نادری از سخاوتمندی، مادرش گفته بود بله.
در هفته های بعد از زلزله ی لما پریتا، بازرسان ساختمانی آسیب ها را اندازه گرفتند و بناها را با برچسب های سبز، زرد و قرمز علامت می گذاشتند. به ساختمان ما برچسب زرد دادند. یعنی بر خلاف برچسب قرمز ، می توانستیم به خانه هایمان برگردیم. اگر چه تعمیرات زیادی باید انجام می شد. آسانسور باید برای عبور ساکنان مسن تعمیر می شد. به جز آن توقع زیادی نداشتیم. پذیرفته بودیم که تعریف مالک از نگهداری ساختمان عبارت است از نقد کردن چک های اجاره.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#40 | Posted: 15 Aug 2013 08:38




چند هفته بعد از زلزله، یک روز بعد از ظهر کسی در خانه ما را زد. در را باز کردم و بانوی مسنی که در زمان زلزله دیده بودم آنجا ایستاده بود. یک کیک شکلاتی در دست داشت. به محض دیدن من بغضش ترکید. کیک را به دست من داد، یک دستمال مچاله در آورد و با لهجه غلیظش گفت:« فقط می خواست بگویم...» ولی ادامه نداد. هق هق اش بلندتر شد. دوباره گفت:«ققط می خواست بگویم تو زندگی من نجات داد. اسم من گلدا روبنشایت بود و تو زندگی من نجات داد.»
هق هق اش را ادامه داد. از او تشکر کردم و گفتم راستش او زندگی پدر و مادر من را نجات داده بود. چون فقط تلفن او کار می کرد و ... نگذاشت حرفم را تمام کنم.«فقط باید از تو تشکر کرد و دانستی که زندگی من نجات داد»
باز برای کیک تشکر کردم و گفتم خوشحالم حالش خوب است. و دوباره تشکر کردم که اجازه داده بود از تلفنش استفاده کنم.
تا یک هفته بعد از زلزله تمام تلفن های ساختمان قطع بود. پدر و مادر بعدا گفتند که پس از تلفن من، اخبار را تماشا کرده و خرابی ها را دیده بودند. همیشه می گفتند : «اگر تلفن نزده بودی، از نگرانی می مردیم.» در تمام ساختمان فقط تلفن گلدا کار می کرد.
یک ماه بعد گلدا دوباره سر زده آمد. این بار فقط نصف کیک شکلاتی آورده بود. دوباره در را باز کردم و بغض او ترکید. کیک را به دست من داد و یک دستمال مچاله در آورد. بین هق هق هایش گفت: « به پسرم تلفن کرد و من می گویم "یاکوف"، من می گویم "یاکوف" یک فرشته آمد سراغ من. یک فرشته زندگی من نجات داد» با شنیدن اجرای دوباره ی خودش از مکالمه تلفنی، هق هق اش بلند تر شد.
دوباره برای کیک تشکر کدم و گفتم که خیلی ممنونم از کاری که برای پدر و مادرم انجام داده بود. اما او نمی خواست چیزی از آن بشنود.
هر ماه، مثل ساعت، کلدا با نصفی از کیک شکلاتی، قلبی پر از سپاس و چشمانی پر از اشک به در آپارتمان ما می آمد. یک بار که من خانه بودم با فرانسوا روبرو شده و از او پرسیده بود که آیا می داند با یک فرشته ازدواج کرده است؟ بعد هم گفته بود فرانسوا خیلی لاغر است و او می خواهد قدری چاقش کند.
نمی دانم بگویم متاسفانه یا خوشبختانه، چینی های مادرشوهرم نشکسته بود. فقط زلزله باعث شده بود او در دست و دل بازی ناگهانی اش تجدید نظر کند. برای ما تعجبی نداشت. من به این زودی ها با این زن سرود دوستی و محبت نمی خواندم.
به رغم زیبایی، حالا فقط دو کلمه برای توصیف این ظرف ها مناسب بود: «بدشگون» فرانسوا می خواست آن ها را پس بدهد و قضیه را کلا فراموش کند. من می خواستم از دست شان خلاص شوم، اما نمی خواستم آن ها را به مادرش پس بدهم. همچنین نمی خواستم آن ها را بفروشم. عقیده داشتم بدشگونی آنها به هر پولی که از آنها به دست بیاید منتقل می شود.
یک سازمان حمایت از کودکان تحت درمان های طولانی، توی بیمارستانی نزدیک ما حراج خیریه داشت. با آن سازمان تماس گرفتم: آیا یک دست چینی هفتاد پارچه ی لیموژ آنتیک به کارشان می خورد؟ بله می خورد.
بعد از حراج نامه ای دریافت کردیم که برای اهدایمان از ما تشکر کرده بود و قیمت فروش را اطلاع می داد. خوشحال شدیم که یک نفر حالا صاحب یک سرویس چینی زیبا است که هیچ منتی به همراه ندارد. مهم تر از آن خوشحال بودیم که به خانواده ای کمک کرده ایم که از یک کودک بسیار بیمار سرپرستی کند. و اگر داشتن احساس خوب به عنوان پاداش کفایت نمی کرد، حالا جزو "اهدا کنندگان عمده" به سازمان محسوب می شدیم.
تا چند سال بعد، مهمان افتخاری مراسم شام اهدا کنندگان عمده بودیم، که تمام آن ها توی خانه های پر زرق و برقی برگزار می شد که نقاشی های روی دیوارشان بدل نبود. مهمانی هایی که غذا را از موسسات تهیه غذا می آورند و ماشین ها توسط مستخدم پارک می شد. آن موقع یک هوندا داشتیم که گلگیرش هم قر شده بود.
همیشه به فرانسوا پیشنهاد می کردم ماشین را چند کوچه دورتر پارک کنیم و پیاده برویم. قبول نمی کرد.
اصرار داشت که اگر روزی بیدار شود و یکهو ببیند که میلیونر شده، دوست دارد از آن نوع آدم هایی بشود که برده ی نمادهای ثروت نیستند. از آن نوع آدم هایی که هنوز اشخاص خرده پا و ماشین هایی که اشخاص خرده پا می رانند را به یاد دارند. و اضافه می کرد :«از آن گذشته، ممکن است مستخدم ها اشتباهی یک "بی ام و" به ما بدهند.»
توی این مهمانی های شام با آدم هایی ملاقات می کردیم که اسمشان زینت بخش موزه ها و موسسات بزرگ است. کسانی که در سه نسل گذشته شان هیچ گاه نگرانی مالی نداشته اند. در بیست و شش سالگی، من و فرانسوا به مراتب از باقی مهمانان جوان تر بودیم. ما که می دانستیم روزهای انگشت شماری به این محافل اعیانی راه داریم، سعی می کردیم استفاده ی کامل را به عمل بیاوریم و دسرها را تک تک امتحان کنیم.
هیچ وقت درباره ی چینی ها به مادر شوهرم نگفتیم. او هم هیچ وقت ازدواج ما را نپزیرفت. حتی به دنیا آمدن بچه هایمان دلش را نرم نکرد. سرانجام با او قطع تماس کردیم.
چینی های لیموژ در نبودنشان لذت بیشتری به ارمغان آورده بودند تا وقتی که توی گنجه بودند. البته دیگر یک سرویس چینی نداریم تا برای بچه هایمان به ارث بگذاریم. اما اشکال ندارد. من و فرانسوا تصمیم داریم به فرزندانمان چیز با ارزش تری بدهیم. این حقیقت ساده که بهترین راه برای گذر از مسیر زندگی این است که انسان "اهدا کننده ی عمده" ی مهربانی باشد. به آن ها خواهیم گفت که ممکن است کسی با داشتن کلی اشیاء زیبا و قیمتی هنوز بی نوا باشد. و گاهی داشتن دستو پخت کیک شکلاتی کافی است تا انسان بسیار خوشحال تر شود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / عطر سنبل عطر کاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites