تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سرزمین اشباح

صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#11 | Posted: 15 Aug 2013 21:08
فصل نهم

احتیاجی به فریاد کشیدن نبود.موجود عجیب و غریب داخل قفس خیلی وحشتناک بود.اما اورا درون قفس با زنجیر بسته بودند.فکر کنم بیشتر افرادی که جیغ می کشیدند بیشتر برای خنده این کار را می کردند تا از سر ترس.مرد گرگی داخل آن قفس بود.او خیلی زشت بود.سرتاسر بدنش پراز مو بود و فقط وسط بدنش را با تکه ای پارچه ای پوشانده بودند.عین تارزان!به همین دلیل ما پاها و شکم و بازوهایش را نیز می توانستیم ببینیم.او ریش بلند و پرپشتی داشت که بیشتر صورتش را پوشانده بود.چشم هایش زرد و دندان هایش قرمز بودند.مرد میله های قفس را تکان می داد و نعره می کشید.واقعا ترسناک بود.وقتی او نعره می کشید مردم جیغ می زدند.خود من هم کمی جیغ کشیدم.ولی اصلا نمی خواستم مثل یک بچه ترسو بنظر برسم.مرد گرگی میله هارا تکان می داد و در قفس به این طرف و آن طرف می پرید.اما ناگهان مثل یک سگ پشتش را به ما کرد و نشست.در همین لحظه آقای تال روی صحنه آمد و گفت:خانم ها و آقایان!به سیرک عجایب خانه عجیب ترین موجودات بشری خوش آمدید!
صدایش پایین و غورغور مانند بود.او ادامه داد:ما قدیمی ترین سیرک جهان هستیم.تقریب پانصد سال است که عجایب جهان را به نسل های مختلف نشان دادیم.البته گاهی اوقات فعالیت ما دچار اختلال شده ولی ما هرگز هدفمان را که همان متحیر و وحشت زده کردن شماست از یاد نبرده ایم.ما برنامه های عجیب و ترس آوری را به شما نشان می دهیم.برنامه هایی که در هیچ جای جهان آن را نخواهید دید.بعد او اخطار کرد:آنهایی که زیاد دل و جرات ندارند لطفا هرچه زودتر اینجارا ترک کنند.می دانم افرادی اینجا هستند که فکر می کنند برنامه امشب فقط یک نمایش خنده دار است یا شاید فکر کنند موجودات عجیبی که در این نمایش می بینند ماسک زده اند و دروغین هستند یا آدم هایی هستند که در اثر تصادف یا سانحه به ای شکل در آمده اند و بی خطرند.اما من به اطلاع شما می رسانم که این طور نیست.تمام چیزهایی که امشب اینجا می بینید واقعی هستند.هر موجود عجیب و غریب منحصر بفرد است و هیچ کدام از این موجودات بی خطر نیستند.
این آخرین حرفی بود که او گفت و بعد از صحنه پایین آمد.سپس دو زن زیبا که لباسهای براقی به تن داشتند جلو آمدند و در قفس مرد گرگی را باز کردند.خیلی از مردم واقعا ترسیده بودند.ولی کسی آنجارا ترک نکرد.مرد گرگی که مدام زوزه می کشید وقتی از قفس خارج شد نعره ای زد و باز شروع کرد به زوزه کشیدن.یکی از زن ها با انگشتانش اورا به خواب عمیقی فرو برد.زن دیگری با لهجه ای خاص به مردم گفت:باید خیلی آرام باشید.مرد گرگی تا وقتی در اختیار ما باشد بی خطر است.ولی حتی یک صدای بلند اورا بیدار میکند و آن وقت خطر مرگ همه را تهدید خواهد کرد!
آنها آماده شدند و از روی صحنه پایین آمدند.زن ها مرد گرگی را دنبال خود از میان صندلی ها می گذراندند.موهای تن آن موجود کریه رنگ خاکستری کثیفی داشت.او در حالیکه قوزکرده بود و انگشتانش را روی زانو ها گذاشته بود راه می رفت.آنها از کنار جمعیت رد شدند.مردم کاملا ساکت بودند.هرکس می خواست از زن ها اجازه می گرفت و تن مرد گرگی را لمس می کرد.استیو این کاررا کرد .ولی من ترسیدم که ناگهان بیدار شود و مرا بخورد.به همین دلیل این کاررا نکردم.اما با صدای آرامی از استیو پرسیدم:چطوری بود؟
او جواب داد:سیخ سیخ بود.مثل تن جوجه تیغی.بعد دستش را بو کرد و گفت:بوی خیلی بدی هم می دهد.مثل بوی لاستیک سوخته!
مرد گرگی و زن ها تقریبا به ردیف های وسط رسیده بودند که نمی دانم آن صدای مهیب از کجا آمد.دامب!ناگهان مرد گرگی از جا پرید نعره کشید و زن های همراهش را به آن طرف سالن پرت کرد.افرادی که نزدیک او بودند خیلی ترسیدند.بعضی ها از جایشان بلند شدند و فرار کردند.یک زن که نتوانست بسرعت در برود گیر مرد گرگی افتاد و روی زمین پرت شد.او آن قدر جیغ کشید که چیزی نمانده بود خفه شود.اما هیچ کس نتوانست کمکش کند.مرد گرگی زن را روی زمین انداخته بود و دندان هایش را به او نشان می داد.زن دستش را دراز کرد تا او را به عقب هل بدهد که مرد گرگی دست اورا گاز گرفت و جوید!دونفر بادیدن این صحنه غش کردند.خیلی از مردم از ترس می لرزیدند و فریاد می کشیدند و فرار می کردند.بعد نمی دانم چطوری سروکله آقای تال پیدا شد.او دست هایش را دور مرد گرگی انداخت.مرد گرگی چند ثانیه مقاومت کرد ولی بعد آقای تال چیزی در گوشش گفت و او ساکت شد.آقای تال مرد گرگی را به صحنه بازگرداند.زن ها هم مردم را ساکت کردند و از آنها خواستند سرجایشان بنشینند.در حالیکه مردم هنوز در مورد نشستن تردید داشتندزنی که دستش مجروح شده بود شروع کرد به فریاد کشیدن.خون از مچش فواره می زدو به زمین و مردم می پاشید.من و استیو درحالیکه چشمانمان از تعجب گشاد شده بود به آن زن زل زده بودیم و می ترسیدیم نکند از شدت خونریزی بمیرد.آقای تال از روی صحنه پایین آمد.او دست خونین زن را گرفت و سوت بلندی زد.دو نفر با لباس های آبی و کلاه بر سر جلو آمدند.آنها قد کوتاه بودند.تقریبا به اندازه من و استیو.ولی بازوها و پاهای عضلانی و نیرومندی داشتند.آقای تال زن را نشاند و در گوشش چیزی زمزمه کرد.زن فوری آرام شد و راحت نشست.آقای تال مچ زن را گرفت.بعد کیسه قهوه ای کوچکی را از جیبش در آورد.در آن را باز کرد و گرد صورتی رنگ درخشانی را که درون کیسه بود روی زخم ریخت.سپس دو طرف زخم را به هم چسباند و به دومامور آبی پوش نگاه کردو سر تکان داد.آبی پوش ها دو سوزن و مقداری نخ نارنجی رنگ آوردند و پیش چشم مردم شروع کردند به بخیه زدن زخم!آنها پنج تا شش دقیقه مشغول بخیه زدن زخم بودند.اما زن هیچ دردی حس نمیکرد.ما می دیدیم که چگونه سوزن در پوستش فرو می رود و بیرون می آید!وقتی بخیه زدن تمام شد آبی پوش ها بلند شدند و رفتند.در مدتی که آنها مشغول کارشان بودند حتی یک بار کلاه از سرشان نلغزید و ما موهایشان را ندیدیم و حتی نفهمیدیم که آنها زن بودند یا مرد!وقتی آنها رفتند آقای تال نزد زن مجروح آمدوگفت:انگشتتان را حرکت دهید!
زن خیره خیره اورا نگاه کرد.مرد دوباره گفت:انگشتتان را حرکت دهید!
و این بار زن انگشتانش را باز و بسته کرد.آنها حرکت می کردند!همه مات و متحیر مانده بودند.زن چنان به انگشتانش نگاه میکرد که انگار واقعی نیستند.او یک بار دیگر آنهارا باز و بسته کرد.بعد از جایش بلند شد.دستش را بالای سرش برد و تا می توانست دستش را به این طرف و آن طرف حرکت داد.دستش خوب شده بود.خونش هم بند آمده بود و مثل قبل کار میکرد.آقای تال به زن گفت:خوب میشود!دوروز دیگر بخیه ها می افتند و دستت مثل روز اولش میشود.یک نفر با چهره ی بر افروخته از میان جمعیت جلو آمدو گفت:شاید هم خوب نشود!من شوهر این زن هستم.من اورا پیش دکتر می برم و اگر خوب نشد پلیس را خبر می کنم.شما نباید اجازه می دادید که یک حیوان وحشی به میان جمعیت بیاید.اگر سرش را گاز گرفته و کنده بود من چکار می کردم؟
آقای تال به آرامی جواب داد:آن وقت زنت می مرد.مرد ادامه داد:گوش کن مردک...
ولی آقای تال حرف اورا قطع کرد وگفت:به من بگو ببینم وقتی مرد گرگی حمله کرد تو کجا بودی؟
مرد گفت:من؟
آقای تال گفت:بله.تو!تو شوهرش بودی.ولی چرا وقتی مرد گرگی حمله کرد جلو نیامدی تا نجاتش دهی؟
مرد من و من کرد:آخر من ..وقت نبود...من نمیتوانستم...نبودم...
او نتوانست چیزی بگوید.ولی جواب واقعی فقط یک چیز بود:او به فکر خودش بوده و فرار کرده بود.
آقای تال گفت:گوش کن!من یک بار اخطار دادم.گفتم این نمایش احتمالا خطرناک است.این سیرک یک سیرک آرام و بی خطر نیست که در آن هیچ اتفاق بدی نیفتد.ممکن است اشتباهی رخ بدهد یا اتفاقی بیفتد که به چیزی بدتر از آنچه برای شما پیش آمد منجر شود.اصلا به همین دلیل است که برپایی این سیرک غدغن شده و نیمه شب و در یک سالن متروک برگزار می شود.بیشتر وقت ها برنامه خوب پیش می رود و مشکلی پیش نمی آید ولی ما نمی توانیم بی خطری آنرا تضمین کنیم.آقای تال طوری که انگار می خواست همه را ببیند چرخید و گفت:ما نمیتوانیم ایمنی و سلامت هیچکس را تضمین کنیم.هر اتفاقی شبیه این اتفاق یا بدتر از آن ممکن است رخ دهدیک بار دیگر تکرار میکنم هرکس می ترسد اینجارا ترک کند!همین الان!تا فرصت باقیست!
بعضی از تماشاچیان سالن را ترک کردند ولی بیشتر آنها سر جایشان ماندند.زن مجروح هم نشسته بود.درحالیکه اندک امیدی داشتم جواب استیو مثبت باشد پرسیدم:می آیی بریم؟استیو گفت:دیوانه شدی؟تازه دارد به جاهای خوبش میرسد.فکر رفتن را هم از سرت بیرون کن!
من هم الکی لبخند زدم و گفتم:می خواستم ببینم تو چه می گویی.
من نمیخواستم استیو فکر کند پسر ترسو و بزدلی هستم.می توانستم از آنجا بروم و همه چیز را به خوبی و خوشی تمام کنم.ولی نه،باید مثل یک مرد رفتار میکردم.فقط اگر بدانید چند بار با خودم فکر کردم که فرار کنم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نکنم!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#12 | Posted: 16 Aug 2013 02:12
فصل دهم

وقتی آقای تال روی صحنه رفت ما دوباره سر جایمان نشستیم.دومی موجود عجیب و غریب الکساندر ریبز بود.او بیشتر خنده دار بود تا ترسناک.فکر کنم که بعد از آن همه وحشت مردم به این آرامش نیاز داشتند.یک آن چشمم به بغل دستم افتاد و دیدم که آن دو آبی پوش در حال پاک کردن خون های روی زمین هستند.الکساندر ریبز استخوانی ترین آدمی بود که در عمرم دیده بودم.او مثل اسکلت بود.انگار تنش اصلا گوشت نداشت.اگر آن لبخند دوست داشتنیرا در صورتش نداشت کمی ترسناک بنظر می رسید.آهنگ شادی پخش میشد و مردک روی صحنه بالا و پایین می پرید.او لباس خاصی پوشیده بود که خیلی خیلی مضحک بود.تا چند دقیقه همه می خندیدند.اما ناگهان الکساندر از ورجه وورجه دست کشید وشروع کرد به کش و قوس دادن بدنش.او گفت که قبلا یک بار بند باز بوده و به همین دلیل میتواند بدنش را از همه طرف خم کند.الکساندر ابتدا آن قدر بطرف عقب خم شد که فکر کردیم از وسط نصف میشود.بعد سرش را از پشت آنقدر پایین آورد که موهایش زمین را جارو میکرد!بعد دست هایش را از پشت به ساق پاهایش گرفت و سرش را از لای پاهایش رد کرد.اصلا آدم فکر نمیکرد که او شکم هم دارد.بعد یک چرخ زد و مثل فنر دور خودش پیچید.او پنج بار دور خودش پیچید تا بالاخره استخوان هایش به ترق تروق افتادند.حدود یک دقیقه در همان حالت ماند.بعد شروع کرد به برعکس چرخیدن تا تابش باز شود.جدی جدی خیلی تند می چرخید.بعد از این حرکات الکساندر دو تا چوب طبل به دست گرفت که سرشان را با پوست خزه بسته بودند.او یکی از آنها را چندبار به دنده های قفسه سینه اش زد بعد دهانش را باز کرد و از دهانش صدای موسیقی خارج میشد!درست مثل صدای یک پیانو!الکساندر دوباره دهانش را بست و چوب طبل را بطرف دیگر بدنش زد.این دفعه آهنگ پر هیاهو تری به گوش رسید.بعد از چند دقیقه او دهانش را باز کرد و درحالیکه دهانش همچنان باز بود یکی از ترانه های معروفی را سر داد که هرروز چندبار از تلویزیون پخش میشد.بالاخره مرد پوست و استخوانی صحنه را ترک کرد.البته دهان جمعیت هنوز از تعجب باز مانده بود.
بعد از الکساندر ریبز نوبت به رامو دوشکم رسید.هرچه الکساندر ریبز لاغر بود رامو دوشکم چاق بود!او واقعا خپل بود!وقتی روی صحنه راه میرفت ما میگفتیم که الان صحنه و تزئیناتش و و سایل دیگر پایین میریزند.ووقتی روی لبه صحنه راه میرفت کسانی که آن جلو نشسته بودند از جا می پریدند و در می رفتند.واقعا اکر رامو روی کسی می افتاد او را مثل یک ورق کاغذ صاف میکرد!
رامو وسط صحنه ایستاد و گفت:سلام.من رامو دوشکم هستم.واقعا هم دوتا شکم دارم.مادرزادی این طوری بوده ام.مثل بعضی حیوان ها.دکتر ها معتقدند که این عجیب و باور نکردنی است.شاید هم به همین دلیل باشد که امشب در خدمت شما هستم.
همان دو زنی که مرد گرگی را به خواب مصنوعی فروبرده بودند با چرخ دستی هایی پراز خوراکی وارد صحنه شدند.آنها کلی کیک چیپس همبرگر میوه و یک عالم شیرینی را به صحنه آوردند.چیزهای دیگری هم در چرخ دستی هایشان داشتند که من تا آن موقع ندیده بودم و نمیدانستم مزه شان چطور است؟ناگهان یک ساعت خیلی خیلی بزرگ که به یک طناب بسته شده بود از سقف پایین آمد و تقریبا در فاصله سه متری بالای سر رامو ایستاد.رامو گفت:به به.فکر میکنید چقدر طول میکشد که من همه اینهارا بخورم؟هرکس حدس درست تری بزند جایزه دارد.
یک نفر فریاد زد:یک ساعت!
یکی دیگر فریاد زد:دو ساعت و ده دقیقه و سی و سه ثانیه!
یک نفر گفت:چهل و پنج دقیقه.
خلاصه هرکسی چیزی می پراند.من گفتم یک ساعت و سه دقیقه و استیو گفت بیست و نه دقیقه.کمترین زمانی که گفته شد هفده دقیقه بود.وقتی حدس زدن ما تمام شد ساعت شروع کرد به زمان گرفتن و رامو شروع کرد به خوردن.او مثل باد میخورد.دست هایش چنان تند بالا و پایین میرفت که من به سختی آنهارا میدیدم.باز و بسته شدن دهانش را که اصلا نمی دیدم.او غذاهارا با قاشق بزرگی تند و تند برمیداشت و می بلعید.همه ماتشان برده بود.من از نگاه کردنش هم حالم بهم میخورد.بالاخره رامو آخرین لقمه را در دهانش گذاشت و ساعت بالای سرش از کار ایستاد.چهاردقیقه و پنجاه و شش ثانیه!او همه آن خوردنی هارا در کمتر از پنج دقیقه خورده بود.اصلا باورم نمیشد.غیر ممکن بود.حتی برای ادمی که دوتا شکم داشته باشد.رامو گفت:خیلی خوشمزه بودند ولی کاش یک کمی هم دسر میخوردم.
درحالیکه مردم دست می زدند و می خندیدند همان دو زن به صحنه آمدند.آنها چرخ دستی های خالی را بردند و چرخ دستی دیگری آوردند که پر از قاشق و چنگال و چیزهای فلزی دیگر بود.رامو گفت:قبل از اینکه شروع کنیم به شما بگویم که نکند یک وقت هوس کنید در خانه این کارهارا انجام دهید.من چیزهایی را می توانم بخورم که آدم های معمولی نمیتوانند.اگر شما هوس کنید کارهای مرا تکرار کنید شاید زندگی شیرینتان را از دست بدهید.رامو حرف هایش را زد و شروع کرد به خوردن.او کارش را با یک جفت پیچ و مهره شروع کرد.با قورت دادن آنها ککش هم نگزید.بعد هم کلی ابزار را درست جلو چشم ما خورد.صدای به هم خوردن اشیا فلزی در شکمش خیلی واضح به گوش میرسید.اما بعد از مدتی انگار شکمش سنگین شد.او پیچ و مهره هارا بالاآورد.اگر پیچ و مهره ها یکی دوتا بودند میگفتم که آنها را زیر زبانش توی لپش یا چه میدانم یک جایی قایم کرده بود.ولی تعداد پیچ و مهره ها آنقدر زیاد بود که حتی بیشتر از شکمش بنظر می آمدند.بعد رامو شروع کرد به خوردن چیزهای شیشه ای!او لیوان هار با دست خرد میکرد و میخورد.یک آب هم رویش!بعد نوبت قاشق چنگال ها رسید.رامو آنها را با دست خم میکرد و در دهانش میگذاشت و قورت میداد.او میگفت دندان هایش آنقدر قوی نیستند که بتوانند این فلزات را خم کنند.بعد یک زنجیر را خورد و نفس عمیقی کشید.شکمش باد کرده بود.نفهمیدم چه شد.فقط ناگهان دیدم که سر زنجیر از دهانش بیرون زده است.وقتی سر زنجیر بیرون زد چند قاشق و چنگال هم بیرون آمدند.فکر میکنم که او میخواست زنجیر را لابلای قاشق و چنگال ها جا بدهد.باور کردنی نبود!وقتی رامو صحنه را ترک میکرد با خودم میگفتم که دیگر چیزی عجیب و غریب تر از این نخواهم دید.
اما اشتباه میکردم!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#13 | Posted: 17 Aug 2013 10:25
فصل یازدهم

وقتی رامو دوشکم از صحنه بیرون رفت دو مامور کلاه آبی روی صحنه آمدند.آنها چیزهای عجیبی برای فروش آورده بودند.چیزهای واقعا عجیب و غریب!آنها چیزهایی شبیه شکلات ول از جنس پیچ و مهره هایی که رامو خورده بود و میزهایی را آورده بودند که الکساندر ریبز خودش را به شکل آنها در می آورد.حتی تکه هایی از موهای مرد گرگی هم در اجناس آنها دیده میشد.من کمی از آن موهارا خریدم.درست مثل چاقو سیخ و تیز بودند.آقای تال از روی صحنه گفت:چیزهای جدیدتری هم هست.همه پولهایتان را خرج نکنید.استیو پرسید:آن لیوان چند است؟
لیوانی که او می خواست تقریبا شکل همان لیوانی بود که رامو دوشکم خورده بود.اما کلاه آبی ها هیچکدام چیزی نگفتند.فقط یکی از آنها یک برچسب روی آن چسباند.استیو گفت:نمی بینم.چند است؟
با تعجب به استیو نگاه کردم.نمی دانستم که چرا دروغ می گوید.قیمت روی برچسب کاملا پیدا بود.آن کلاه آبی باز هم چیزی نگفت.فقط سرش را تکان داد وقبل از اینکه استیو چیز دیگری بگوید بسرعت بطرف او آمد.پرسیدم:چرا این کاررا کردی؟استیو شانه بالا انداخت و گفت:میخواستم حرف بزند تا ببینم آدم است یا نه!گفتم:حتما آدم است دیگر!پس چه چیزی میتواند باشد؟
گفت:نمیدانم.من هم سوالم همین است.عجیب نیست که آنهاصورتشان را پوشانده اند؟گفتم:طفلکی ها.شاید خجالتی اند.
استیو گفت:شاید.
مطمئنم که استیو میخواست مرا از سرش باز کند.وقتی فروشنده ها رفتند موجود عجیب و غریب بعدی به صحنه آمد.زن ریشدار!اول فکر میکردم که این یک شوخی است!چون آن زن اصلا ریش نداشت.اما آقای تال پشت سر زن ایستاد و گفت:خانم ها آقایان.شما اکنون شاهد اتفاق اعجاب انگیزی خواهید بود.تروسکا از عجیب ترین بازیگران سیرک ماست.با ویژگی های واقعا منحصربفرد!
آقای تال زن را معرفی کرد وبیرون رفت.تروسکا خیلی زیبا بود و لباس قرمز گلداری پوشیده بود.او جلو آمد و لب صحنه ایستاد.این طوری ما هم اورا بهتر می دیدیم.صدایش مثل صدای فک بود!او دست هایش را روی صورتش گذاشت وپوستش را آرام آرام نوازش کرد.بعد بینی اش را با دو انگشت گرفت و با دست دیگرش شانه اش را خاراند.ناگهان اتفاق خارق العاده ای افتاد.صورت تروسکا شروع کرد به ریش در آوردن.اول روی چانه اش.بعد بالای لبش و بعد دوطرف صورتش و آخر سر روی کل صورتش.موها بلند و بور و سیخ سیخ بودند.آنها حدود ده تا یازده سانتیمتر رشد کردند.تروسکا دستش را از روی بینی اش برداشت و به میان جمعیت آمد.او به مردم اجازه میداد که به موهای صورتش دست بزنند.درحالیکه تروسکا در میان جمعیت راه میرفت موهای صورتش همچنان رشد می کردند و لحظه به لحظه بلند تر میشدند.تا اینکه به پاهایش رسیدند!تروسکا تا انتهای سالن رفت و دوباره برگشت.گرچه نسیمی نمی وزید اما ریش تروسکا آنقدر دراز شده بود که به این طرف و آن طرف حرکت میکرد و به سروصورت مردم میخورد.وقتی تروسکا روی صحنه رفت آقای تال گفت چه کسی قیچی دارد؟بعضی از خانم ها قیچی هایشان را در آوردند.آقای تال از چندخانم دعوت کرد روی صحنه بروند.بعد یک شمش طلا از جیبش بیرون آورد که برق میزد.گفت:سیرک عجایب به هرکسی که بتواندریش های تروسکارا کوتاه کند جایزه میدهد.جایزه نفیس!
این کار او تماشاچیان را هیجان زده کرد.بطوریکه کمتر از ده دقیقه تقریبا همه افراد داخل سالن دست کم یکبار سعی کردند ریش های تروسکارا کوتاه کنند.ولی هیچکس حتی با قیچی باغبانی قای تال هم نتوانست آن ریش هارا کوتاه کند.چون آن موهای عجیب بسرعت رشد میکردند.وقتی همه امتحان کردند آقای تال از صحنه پایین آمد و تروسکا بجای او وسط صحنه ایستاد.او دستی به گونه هایش کشید و بینی اش را لمس کرد.این بار موها کوتاه شدند!انگار موها از ته وارد پوست میشوند.تقریبا بعد از دودقیقه همه موها از بین رفتند و صورت تروسکا درست مثل اولش صاف شد.همه بشدت اورا تشویق کردند و او در میان شادی و هیجان مردم صحنه را ترک کرد.نفربعدی بسرعت جای تروسکارا گرفت.اسم این یکی هانس دست پا بود.او اول از پدرش تعریف کرد که بدون پا متولد شده بود.پدر هانس به ناچار روی دستهایش راه میرفته و این کاررا به راحتی ما که روی پا راه میرویم انجام داده.البته او این راز را به فرزندانش نیزآموخته است.هانس روی زمین نشست و پاهایش را دور گردنش انداخت.بعد قدم زدن روی دست هایش را شروع کرد.او از روی صحنه پایین آمد و دوباره سرجایش برگشت.بعضی ها سعی کردند که روی پا با او مسابقه بدهند ولی نتوانستند.هانس گفت که هرکس بتواند در مسابقه با او برنده شود یک شمش طلا میگیرد.مردم در راهرو سالن مسابقه راه انداختند.هانس بااینکه از پاهایش استفاده نمیکرد براحتی از چهار نفر داوطلب مسابقه جلو زد.او گفت که در مسابقه دو سرعت در هر هشت ثانیه صد متر میدود.وهمه حرف هایش را قبول کردند.بعد او چند حرکت حیرت انگیز ژیمناستیکی انجام داد و به همه نشان داد که بدون پاهم میشود زندگی شیرین و دلپذیری داشت!
در واقع حرکات نمایشی هانس بیشتر از اینکه حیرت انگیز باشدلذت بخش بودند.بعد از اینکه هانس صحنه را ترک کرد تا مدتی هیچ خبری نشد.اما بالاخره آقای تال روی صحنه رفت و گفت:خانم ها وآقایان!نمایش بعدی یکی از بی نظیر ترین و حیرت انگیز ترین نمایش هاست.بنابراین از شما میخواهم تا وقتیکه اعلام نکرده ایم سروصدا نکنید و دست نزنید.
همه ساکت شدند.بعد از اتفاقی که موقع نمایش مرد گرگی افتاد دیگر همه حساب کار خودشان را می کردند!
وقتی همه حسابی ساکت شدند آقای تال از روی صحنه پایین آمد و اسم موجودعجیب بعدی را خیلی آرام اعلام کرد:آقای کرپسلی و خانم اکتا!
چراغ ها آرام آرام خاموش شدند و مردی روی صحنه آمد که ظاهری غیر عادی داشت.آن مرد قد بلند و بسیار لاغر بود.پوستش سفید بود و روی سرش جز یک دسته موی نارنجی رنگ چیز دیگری دیده نمیشد.روی گونه چپش جای زخمی بود که تا گوشه لبش کشیده شده بود.اینزخم حالتی در صورتش ایجاد کرده بود که انگار دهانش تا وسط لپش کشیده شده بود.او لباسی به رنگ قرمز تیره به تن داشت و قفسی کوچک و چوبی را با خود حمل میکرد.مرد قفس را روی میز گذاشت و وقتی آماده شد رو به ما تعظیم کرد و لبخندی زد...وقتی لبخند میزد مثل یکی از دیوانه هایی بنظرم می آمد که در فیلم های وحشتناک دیده بودم!اودرباره نمایش خودش توضیحی داد.
از قسمت اول حرف های او چیزی نفهمیدم.چون آن موقع به استیو خیره شده بودم.آخر میدانید وقتی آقای کرپسلی روی صحنه آمد همه سالن در سکوت فرو رفته بود.اما ناگهان یک نفر نفس بلندی کشید و آن شخص کسی نبود جز استیو!با تعجب به استیو نگاه کردم و دیدم که صورتش به سفیدی صورت آقای کرپسلی شده.در همین لحظه لاستیکی که مال بازی های الکساندر ریبز بود و آنرا از دو فروشنده کلاه آبی خریده بود از دستش افتاد.استیو به آقای کرپسلی خیره شده بود و چشم از او بر نمیداشت.و من به استیو زل زده بودم و احساس میکردم که استیو هم خیلی عجیب و غریب شده است.او مثل کسی بنظر می آمد که یک هیولا دیده باشد!!!!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#14 | Posted: 17 Aug 2013 10:25
فصل دوازدهم

بالاخره چشم از استيو برداشتم و به صحنه نگاه كردم.آقاي كرپسلي با صداي رسايي مي گفت:فكر نكنيد كه همه رتيل ها سمي اند.بيشتر آنها مثل عنكبوت هايي كه اين طرف و آن طرف مي بينيد بي خطرند و آنهايي كه بطور طبيعي سمي هستند فقط آنقدر سم دارند كه مي توانند يك موجود كوچك را بكشند.ولي بعضي از عنكبوت ها واقعا مرگبارند!اين جور عنكبوت ها مي توانند با يك بار نيش زدن يك آدم را از پا در بياورند.البته اين نوع عنكبوت ها خيلي كم هستند و فقط در مناطق خاصي يافت مي شوند.ولي خب بالاخره وجود دارند.خود من يكي از آنهارا دارم.او اين را گفت و در قفس را باز كرد.تا چند ثانيه خبري نبود.ولي بعد از چند لحظه بزرگترين عنكبوتي كه در زندگيم ديده بودم از قفس بيرون خزيد.رنگش قرمز و ارغواني و سبز بود.پاهايي پشمالو و بدني چاق داشت.حتي من كه از عنكبوت نميترسم از ديدن آن عنكبوت وحشت كرده بودم.عنكبوت به آرامي جلو مي آمد.پاهايش را خم ميكرد و بدنش را به حالت نيم خيز در مي آورد.انگار ميخواست پرواز كند.
آقاي كرپسلي گفت:خانم اكتا چندين سال است كه با من زندگي ميكند.سنش خيلي بيشتر از عنكبوت هاي معمولي است.راهبه اي كه آن را به من فروخت گفت اين گونه عنكبوت ها بيست تا سي سال عمر مي كنند.او يك موجود باور نكردني باهوش و خيلي بلاست.
درحاليكه آقاي كرپسلي حرف مي زد كلاه آبي ها بره اي را آوردند و روي صحنه گذاشتند.بره بيچاره بع بع سوزناكي ميكرد و مدام ميخواست در برود.ولي يكي از كلاه آبي ها اورا محكم به زمين بست.عنكبوت همين كه صداي بره را شنيد انگار كه منتظر او باشد لب ميز آمد.آقاي كرپسلي از جيب شلوارش سازي را در آورد كه شبيه فلوت بود و در آن دميد.به محض شنيده شدن آن صداي سوت مانند عنكبوت روي گردن بره پريد و به آن چسبيد.بره بع بع ميكرد.ولي اكتا بدون توجه به ناله هاي آن حيوان بيچاره كمي خودرا بالاكشيد.تكاني خورد و ناگهان نيش هايش را در گردن بره فرو كرد!
ناگهان بره با چشم هاي گشاد شده از وحشت فلج شد.بعد از چند ثانيه صداي بع بع هم قطع شد و بره بيچاره روي زمين افتاد.من اول فكر كردم كه بره مرده است ولي بعد فهميدم كه هنوزنفس ميكشد.آقاي كرپسلي گفت:من خانم اكتارا با اين فلوت كنترل ميكنم.او در حاليكه فلوت را به آرامي بالاي سرش تكان ميداد ادامه داد:اگر چه مدت زيادي هست كه ما با هم هستيم ولي خانم اكتا هنوز اهلي نشده واگر كاري بكنم كه خوشش نيايد من را هم ميكشد.البته اين بره هنوز نمرده فقط فلج شده.من به خانم اكتا ياد دادم كه با اولين حمله كسي را نكشد .در غير اينصورت جاي نيش خانم اكتا در مان ندارد.حتما مي كشد.
آقاي كرپسلي دوباره در فلوت نواخت و اين بار خانم اكتا روي گردن بره پريد.عنكبوت دوباره نيش هايش را در گردن بره فروكرد و اورا گاز گرفت.بره بي جان برروي زمين افتادوخانم اكتا از روي گردن بره پايين آمد و آرام آرام بسوي قفس خود خزيد.افرادي كه در رديف اول نشسته بودند ترسيدند و بعضي هايشان از جايشان بلند شدند تا آماده فرار باشند.ولي يك اشاره آقاي كرپسلي آنهارا سرجايشان ميخكوب كرد.او با صداي سوت مانندي گفت:تكان نخوريد!يادتان باشد كه يك صداي ناگهاني ممكن است منجر به مرگ شود!
خانم اكتاروي دوپا كنار صحنه ايستاده بود.درست مثل يك سگ.آقاي كرپسلي به آرامي در سوت نواخت. و خانم اكتا عقب عقب و همچنان روي دوپا كنار رفت.وقتي به نزديكترين پايه ميز رسيد از آن بالا رفت.آقاي كرپسلي گفت:حالاديگر خطري شمارا تهديد نميكند.فقط سروصدا نكنيد.چون در اينصورت مسئوليت هر اتفاقي با خودتان است!
نميدانم آقاي كرپسلي واقعا ترسيده بود يا اينطور وانمود ميكرد.به هرحال چهره اش مثل كساني شده بود كه از چيزي وحشت كرده اند.او استينش رابالا زد دوباره فلوت را در دهانش گذاشت و آهنگ عجيبي را نواخت.
خانم اكتا كه سرش را پايين گرفته بود باحالتي كه انگار چرت مي زند از عرض ميز گذشت و جلوي آقاي كرپسلي ايستاد.آقاي كرپسلي دستش را پايين آورد و عنكبوت از آن بالا رفت.فكر اينكه عنكبوت با آن پاهاي پشمالويش از دست آدم بالا برود مورا برتنم سيخ ميكرد.تازه من عنكبوت هارا دوست داشتم..واي به حال آنهايي كه از عنكبوت ميترسيدند!فكر كنم آنها ديگر صد در صد حالشان بد شده بود!
وقتي عنكبوت به بالاي دست آقاي كرپسلي رسيد روي شانه اش رفت و از انجا روي گردن و گوش او خزيد تااينكه بالاخره روي سر آقاي كرپسلي قرار گرفت.از دور خيلي بامزه بود.آدم فكر ميكرد آقاي كرپسلي كلاهي به شكل عنكبوت روي سرش گذاشته است.
بعد از چند لحظه آقای کرپسلی دوباره نواختن سرود را از سر گرفت.خانم اکتا از یک طزف صورت آقای کرپسلی پایین آمد از روی جای زخم او گذشت و باز هم پایین آمد تا به چانه او رسید.بعد یک تار تنید و شروع کرد به پایین آمدن از آن!خانم اکتا حدود ده سانتیمتر از چانه آقای کرپسلی پایین آمده بود که شروع کرد به تاب خوردن.عنکبوت گنده که پاهایش را جمع کرده بود از دور مثل یک توپ پشمی بنظر می رسید.ناگهان خانم اکتا بطرف بالا تاب برداشت.اما چون آقای کرپسلی سرش را عقب کشید نتوانست روی صورت او بنشیند.خانم اکتا در هوا تاب می خورد که ناگهان تار پاره شد.عنکبوت سقوط کرد.با خود گفتم که حتما روی زمین یا روی میز می افتد.ولی اینطور نشد.عنکبوت روی لب های آقای کرپسلی افتاد.حالم داشت بهم میخورد.وقتی دیدم که عنکبوت دارد روی گلو و بدن کرپسلی راه می رود گفتم که دیگر صد در صد او را نیش میزند.و می کشدش.ولی عنکبوت خیلی بامزه تر از آن بود که فکرش را می کردم.جانور هشت پا جلو رفت و پاهایش را به لب های آقای کرپسلی چسباند.آقای کرپسلی سرش را جلو آورد .ما صورتش را خیلی واضح می دیدیم.دهانش کاملا باز بود و خانم اکتا میان لب هایش معلق مانده بود.بدن عنکبوت با هر دم و بازدم آقای کرپسلی بالا و پایین می رفت.مبهوت مانده بودم که فلوت کجاست وحالا آقای کرپسلی چطور می تواند عنکبوت را کنترل کند؟چند لحظه بعد آقای تال با یک فلوت وارد شد و شروع به نواختن کرد.البته او بخوبی آقای کرپسلی فلوت نمی زد.ولی کارش آن قدر خوب بود که عنکبوت را متوجه خود کند.خانم اکتا از یک طرف دهان آقای کرپسلی به طرف دیگر رفت.اول نفهمیدم که آن جانور چه میکند.گردنم را دراز کردم تا ببینم چه خبر است.وقتی دیدم که روی لب های آقای کرپسلی سفید شده است فهمیدم که عنکبوت مشغول تار تنیدن است.آن هم کجا...بین لب های آقای کرپسلی.
خانم اکتا وقتی کارش تمام شد از چانه آقای کرپسلی پایین آمد .جانور یک تار حسابی میان لب های اقای کرپسلی بسته بود.آقای کرپسلی تارها را لیس زد و شروع کرد به جویدن آنها.او تمام آن تارهارا خورد.بعد طوریکه انگشتش به عنکبوت نخورد دستش را روی دلش مالید و گفت:خیلی خوشمزه بود.هیچ چیزی خوشمزه تر از تار عنکبوت ها نیست.در وطن من تار عنکبوت تازه خوردنی پر طرفداری است.آقای کرپسلی از خانم اکتا خواست توپی را روی میز بچرخاند و بعد از او خواست که روی توپ بایستد و آن را قل بدهد و بعد هم چند حرکت نمایشی دیگر.آن عنکبوت واقعا می توانست تمام کارهایی را که ادم ها انجام میدهند تقلید کند.وزنه برداری و عبور از حلقه و...هر چه را که فکرش را بکنید.
بعد اقای کرپسلی برای عنکبوت شام آورد.چند تا بشقاب کوچک و کارد و چنگال و چند لیوان.بشقاب ها پراز حیوان های کوچک و حشرات مرده بود.درون لیوان ها هم نمیدانم چه بود.خانم اکتا آنقدر تروتمیز غذا میخورد که آدم خوشش می آمد.آن عنکبوت می توانست از دوتا کارد و دوتا چنگال بطور همزمان استفاده کند و غذا بخورد.یک نمکدان الکی هم در بساط شام بود که عنکبوت خیلی قشنگ از آن استفاده میکرد و مثلا روی غذاها نمک می ریخت!
شیفته خانم اکتا شده بودم.خیلی جالب غذایش را میخورد.سرگرم کننده ترین حیوان دست آموزی بود که در تمام عمرم دیده بودم.می دانستم که هیچ وقت مامان و بابا به من اجازه نمی دهند که چنین حیوانی را نگه دارم.حال بگذریم که اصلا پول خریدنش را هم ن داشتم.اما هیچکدام از این مسائل باعث نمیشد که از ان جانور بامزه صرف نظر کنم.وقتی عنکبوت تمام غذایش را خورد آقای کرپسلی آنرا دوباره در قفس گذاشت.و وقتی مردم برایش دست زدند او به تماشاچی ها تعظیم کرد.شنیدم که بعضی ها میگفتند کاش آن بره بیچاره را نمیکشت. و برخی هم می گفتند که با کشتن بره برنامه هیجان انگیز تر بود.بطرف استیو برگشتم تا بگویم چقدر از آن عنکبوت خوشم آمده است.اصلا بنظر نمی آمد که استیو ترسیده باشد ولی صورتش حالت طبیعی نداشت.پرسیدم:استیو چیزی شده؟جواب نداد.
گفتم:استیو؟ناگهان با تشر گفت:هیس س س س!
و تا موقعی که آقای کرپسلی صحنه را ترک نکرده بود او هم چیزی نگفت.او محو تماشای مرد عجیب و غریبی شده بود که از پیش ما میرفت.او ناخودآگاه گفت:واقعا جالب بود!
پرسیدم:عنکبوت را می گویی؟بنظر من هم جالب بود.
گففت :برو بابا!کی درباره عنکبوت حرف زد؟من آقای ..کرپسلی را می گویم.
استیو قبل ازگفتن نام آقای کپسلی کمی مکث کرد.انگار شک داشت که اسم را درست بخاطر سپرده باشد.گیج شده بودم.پرسیدم:آقای کرپسلی؟چه چیزا و جالب بود؟تنها کاری که می کرد فلوت زدن بود.
استیو با عصبانیت گفت:تو نمی فهمی.چون نمیدانی که او واقعا کیست.پرسیدم:تو میدانی؟
دستی به چانه اش کشید و گفت:بله که میدانم.خوب هم میدانم.فقط امیدوارم که او نداند که من میدانم و گرنه زنده از اینجا بیرون نمیریم!!!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#15 | Posted: 17 Aug 2013 23:00
فصل سيزدهم

بعد از نمايش آقاي كرپسلي و خانم اكتا استراحت كوتاهي دادند.من خيلي سعي كردم از استيو در بياورم كه آن مرد چه كسي بود.ولي انگار لب هاي اين پسر را به هم دوخته بودند.تنها چيزي كه گفت اين بود:من بايد راجع به اين موضوع فكر كنم.و بعد چشم هايش را بست و سرش را پايين انداخت.و سخت در فكر فرو رفت.در سالن چيزهايي فروختند.موهايي شبيه موهاي خانم تروسكا عروسك هانس دست پا و قشنگ تر از همه عنكبوت هايي شبيه خانم اكتا.من دوتا از انهارا خريدم.يكي براي خودم و يكي براي آني.البته عروسك ها به اندازه خود خانم اكتا ديدني نبودند.ولي از هيچ چيز بهتر بود.در سالن شكلات هاي تار عنكبوتي هم مي فروختند.شش تا خريدم.همه پولم تمام شد.تا شروع نمايش بعدي دوتايش را خوردم.واقعا مزه شكلات را داشتند.من دومي را روي لبم گذاشتم و ليس زدم.ميخواستم ببينم كه آقاي كرپسلي دقيقا چه حسي داشته است.
چراغ ها خاموش شدند و مردم يكي پس از ديگري سرجايشان نشستند. تا موجود عجيب و غريب بعدي را ببينند.اعجوبه بعدي گرتاي دندان سنگي بود. او زن درشت هيكلي بود كه پاها و بازو هاي كلفت و سروگردن بزرگي داشت.گرتا گفت:خانم ها و آقايان!من گرتاي دندان سنگي هستم.دندان هاي من قوي ترين دندان هاي دنيا هستند.وقتي بچه بودم پدرم براي اينكه با من بازي كند انگشتانش را در دهانم گذاشت و من دوتا از آنهارا كندم.
صداي خشني داشت.بعضي ها خنديدند.اما گرتا با يك نگاه خشم آلود همه را ساكت كرد. و گفت:من دلقك نيستم.اگر يك بار ديگر كسي بخندد دماغش را گاز ميگيرم.اين حرفش واقعا خنده دار بود.ولي ديگر هيچكس جرات نكرد بخندد.گرتا خيلي بلند حرف ميزد و هركس هر احساسي كه از خود نشان مي داد منجر به فرياد او ميشد.گرتا گفت:دندانپزشكان همه جهان از دندان هاي من حيرت زده شدند.خيلي از مراكز مهم دندان پزشكي جهان مرا ديدند.ولي هيچكدام نفهميدند كه چرا دندان هايم اينقدر محكم هستند.خيلي از متخصصان پول زيادي به من پيشنهاد كردند. تا پيش آنها بمانم. و اجازه بدهم كه روي دندان هايم مطالعه كنند.ولي من نميتوانم يك جا بمانم.بايد سفر كنم.
او چهار ميله فولادي سي سانتيمتري برداشت كه ضخامتشان متفاوت بود.بعد از چهار نفر خواست كه داوطلب شوند و روي صحنه بروند.او به هركدام از انها يك ميله داد و گفت كه سعي كنند آنرا خم كنند.آنها سعيشان را كردند اما موفق نشدند.بعد گرتا نازك ترين ميله را گرفت و در دهانش گذاشت و براحتي آنرا گاز زد.او ميله دوتكه شده را به يكي از آن چهار مرد داد . مرد كه به دو نيمه ميله زل زده بود يكي از انهارا دوباره در دهانش گذاشت تا ببيند كه واقعا فولادي بوده است يا نه.اما وقتي با فشار بر ميله دندانش شكست و فريادش به هوا رفت همه از فولادي بودن ميله مطمئن شدند.گرتا دومين و سومين ميله را هم كه ضخيم تر از ميله قبلي بودند به همين ترتيب دو تكه كرد.وقتي نوبت به ميله چهارم رسيد يعني كلفت ترين ميله او نه تنها ميله را نصف كرد بلكه آنرا مثل يك تكه شكلات در دهانش گذاشت و جويد!بعد از اين مرحله دستيار هاي كلاه آبي يك رادياتور بزرگ را به صحنه آوردند و گرتا آن را هم با دندان هايش خرد كرد.آنها يك دوچرخه به گرتا دادند و او دوچرخه را هم با دندان هايش خرد كرد.فكر نميكنم چيزي در دنيا باشد كه گرتا نتواند آنرا بادندان هايش ريز ريز كند.بعد گرتا از چند نفر ديگر خواست كه روي صحنه بروند.او يك پتك و يك قلم فولادي را به يكي از داوطلبان داد ،يك چكش و يك قلم كوچكتررا به دومي و يك اره برقي را نيز به سومي داد.بعد به پشت روي زمين دراز كشيد و قلم فولادي را در دهانش گذاشت.او با اشاره به داوطلب اولي فهماند كه با پتك به قلم ضربه بزند.مرد پتك را بالاي سرش برد و آنرا به شدت پايين اورد.با خودم گفتم كه الان است صورتش له و لورده شود.يعني همه همينطور فكر مي كردند.بعضي با دستشان جلوي چشم هايشان را گرفته بودند.ولي گرتا احمق نبود.او جاخالي داد و پتك به شدت به زمين خورد.بعد گرتا روي زمين نشست و قلم فولادي را از دهانش بيرون آورد. و گفت:فكر كرديد عقلم را از دست دادم؟
يكي از كلاه ابي ها جلو امد و پتك را از مرد گرفت.گرتا به مرد گفت:من فقط شمارا به اينجا دعوت كردم تا همه بدانند كه اين يك چكش واقعي است.حالا همه نگاه كنيد.او دوباره به پشت دراز كشيد و قلم را در دهانش گذاشت.كلاه آبي يك لحظه ايستاد و بعد پتك را بالا برد و خيلي سريعتر و محكم تر از ان مرد داوطلب انرا پايين آورد.پتك بر سر قلمي خورد كه از دهان گرتا بيرون زده بود.و صداي لندي ايجاد شد.گرتا از جايش بلند شد و نشست.با خودم گفتم كه ديگر دندان هايش شكست.ولي وقتي گرتا دهانش را باز كرد و قلم را بيرون آورد ديدم كه حتي يك ترك هم به دندان هايش نيفتاده است!اوخنديد و گفت:په1شما فكر كرديد كه من چيزي را در دهانم ميگذارم كه نتوانم آنرا بجوم!او داوطلب دومي را جلو برد.يعني همان داوطلبي كه پتك و قلم كوچكي در دست داشت.گرتا به او يادآوري كرد كه مراقب لثه اش باشد.بعد قلم را روي دندانش گذاشت و به مرد گفت كه از بيرون محكم به آن ضربه بزند.مرد با تمام قدرت به قلم ضربه زد.اما نتوانست به دندان گرتا آسيبي بزند.داوطلب سوم سعي كرد دندان گرتا را اره كند.او اره برقي را بشدت از يك طرف دهان گرتا به طرف ديگر ميكشيد.و با اين كار جرقه هاي آتش را به اين طرف و آن طرف مي پاشاند.وقتيكه اره كردن تمام شد و دود وغبار روي صحنه فرو نشست همه ديديم كه دندان هاي گرتا به همان سفيدي و براقي و محكمي قبل بودند.دوقلو هاي به هم چسبيده بعني سيو وسيرسا بعد از گرتا آمدند.آنها مثل سيبي بودند كه از وسط نصف شده باشند و مانند الكساندر ريبز حركات نمايشي خاصي داشتند.آنها طوري خودشان را بهم مي پيچاندند كه فكر ميك رديم ريك نفررا مي بينيم.يك نفر كه دوتا صورت دارد و هيچ پشت سري ندارد.يا يك نفر كه دوتا بالا تنه دارد و اصلا پا ندارد!آنها در كارشان خيلي ماهر بودند و اين جالبي بود.ولي بنظر من برنامه هاي قبلي سيرك خيلي مهيج تر بود.وقتي سيو وسيرسا نمايششان را تمام كردند آقاي تال به صحنه آمد و از همه حاضران كه تا آن موقع به تماشاي نمايش آنها نشسته بودند تشكر كرد.فكر ميكردم كه در انتهاي برنامه همه بازيگران به صحنه مي آيند و رديف كنار هم مي ايستند.اما آنها اين كاررا نكردند.آقاي تال گفت درراهرو خروجي چيزهايي براي فروش گذاشته شده كه مي توانيم آنهارا بخريم.او از ما خواست كه نمايش هاي اين سيرك را براي دوستانمان تعريف كنيم.بعد دوباره از همه تشكر كردو گفت كه مي توانيم برويم.خيلي خوشم نيامد كه سيرك به اين جالبي با اين نمايش يخ و بي مزه تمام شد.ولي با خودم فكر كردم كه ديگر خيلي دير است و همه خيلي خسته هستيم.چيزهايي كه خريده بودم را جمع كردم و برگشتم تا به استيو چيزي بگويم.استيو با چشم هاي گرد شده از تعجب بالاي بالكن را نگاه ميكرد.برگشتم ببينم آن بالا چه خبر است ك همردم پشت سرم فرياد كشيدند.وقتي آن بالا را ديدم فهميدم كه دليل اين دادوفرياد چيست.
يك مار غول پيكر روي بالكن بود.تا آن روز ماري به آن درازي نديده بودم.آن مار از روي يكي از ستون ها مي خزيد و پايين مي آمد.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#16 | Posted: 23 Aug 2013 20:32
فصل چهاردهم

مار زبانش را بيرون مي آورد و دوباره در دهانش فرو مي برد.بنظر مي آمد كه خيلي گرسنه باشد.خيلي رنگارنگ نبود.رنگش سبز تيره بود. و خال هايي به رنگ سبز روشن روي پوستش ديده ميشد.تماشاچي هاي زير بالكن هركدام به سويي فرار كردند.آنها فرياد مي زدند هر چي دستشان بود به زمين مي انداختند و مي دويدند.بعضي ها غش كردند و زير دست وپا له شدند.من و استيو شانس آورديم كه جلوتر بوديم.چون در آن جمعيت انبوه ما از همه كوچك تر بوديم و اگر در ازدحام مردم گير مي كرديم خفه شدنام حتمي بود.مار روي زمين مي خزيد كه ناگهان نور شديدي روي صورتش تابيد.حيوان خشكش زد و بدون اينكه پلك بزند به نور خيره شد.همه مردم ايستادند تا ببينند كه چه خبر شده است.هياهو تمام شد. و انهايي كه روي زمين افتاده بودند بلند شدند و ايستادند.خوشبختانه كسي آسيب جدي نديده بود.از پشت سرمان صدايي شنيده شد.برگشتم تا ببينم كه روي صحنه چه خبر است.پسركي آن بالا ايستاده بود كه خيلي لاغر بود و چهارده يا پانزده ساله بنظر مي آمد.موهاي زردي داشت و چشم هايش بطور وحشت آوري ور قلمبيده بود.پسرك كه عين مار باريك و دراز بود لباسي بلند و سفيد به تن داشت.ناگهان پسرك صدايي شبيه هيس از خودش در آورد و دست هايش را بالاي سرش برد.در همين موقع لباس پسرك كنار رفت و مردم بدنش را ديدند.بدن او پوشيده از پولك بود!سر تا پاي پسرك پر از پولك هاي براق زرد و طلايي و سبز و آبي بود.عين يك مار!او فقط يك شلوارك پوشيده بود و هيچ چيز ديگري زير شنل سفيدش به تن نداشت.پسرك پشتش را به ما كرد.پشتش هم پر از پولك بود.فقط به اندازه يك خط باريك پولك هاي بدنش تيره تر شده بود.پسرك دوباره رويش را به ما كرد.او روي شكم دراز كشيد و شروع به خزيدن روي صحنه كرد.درست مثل يك مارهمين لحظه يادم آمد كه اسم پسر ماري را در آگهي خوانده بودم.همان بود!
او از روي صحنه خزيد و پايين آمد تا روي زمين رسيد.و قتي روي زمين رسيد بلند شد ايستاد و بطرف انتهاي سالن رفت.وقتي او از كنار ما رد ميشد خودم ديدم كه انگشتان دست ها و پاهايش قوي بودند و لاي انگشتانش پرده پوستي نازكي كشيده شده بود.شكلش مثل هيولايي بود كه در يك مرداب سياه زندگي ميكرد.من آن هيولا را در يك فيلم ترسناك ديده بودم.پسرك در چند متري ستون ايستاد و خم شد.شدت نوري كه چيزي نمانده بود ماررا كور كند كم شد و مار دوباره شروع به حركت كرد.پسرك دوباره صداي هيس مانندي از خودش در آورد و مار با صداي او متوقف شد.يادم امد كه در جايي خوانده بودم كه مارها صداهارا نمي شنوند.بلكه حس مي كنند.
پسر ماري مدام به چپ و راست مي رفت.مار هم سرش را بطرف او مي چرخاند ولي به او حمله نميكرد.پسر ماري آنقدر به مار نزديك شد كه مار چشم در چشم او قرار گرفت.با خودم گفتم الان است كه حمله كند و اورا بكشد.ولي پسر ماري ميدانست كه چه كار ميكند.او وقتي كاملا نزديك مار شد دستش را دراز كرد و با انگشتان پردا دارش زير چانه ماررا خاراند.بعد جلوتر رفت و روي بيني مار را بوسيد.مار خودرا دور گردن پسر پيچيد و دمش را روي شانه ها و كمر او انداخت.عين يك روسري بلند كه تا كمر آدم برسد.پسرك ماررا نوازش كرد و لبخند زد.فكر كردم الان به ميان جمعيت مي آيند تا هركس بخواهد به مار دست بزند.ولي او اين كاررا نكرد.بر عكس به گوشه اي از سالن رفت كه دور از در بود.ا.و ماررا از دور بدن خود باز كرد و روي زمين گذاشت و يكبار ديگر زير چانه آنرا خاراند.مار دهانش را كاملا باز كرده بود.نيش هايش را مي ديدم.پسر به پشت دراز كشيد و بطرف مار خزيد.با خودم گفتم:نه او اين كاررا نميكند...
ولي چرا! او سرش را داخل دهان مار گذاشت!پسرماري چند ثانيه سرش را درون دهان مار نگه داشت و بعد به آرامي آنرا خارج كرد.او يكبار ديگر ماررا دور خودش پيچيد.آن قدر پيچيد و پيچيد كه همه جاي بدنش غير از صورتش پوشيده شد.سپس بلند شد ايستاد و روي پا لي لي كرد و خنديد.ازدور مثل يك فرش لوله كرده بنظر مي آمد.آقاي تال از روي صحنه گفت:خانم ها آقايان!اين ديگر واقعا پايان نمايش است! او لبخند زد و از روي صحنه پايين پريد و در ميان هاله اي از بخار ناپديد شد.اما چندلحظه بعد دوباره در انتهاي سالن ظاهر شد و پرده خروجي در را كنار زد.دو خانمي كه مرد گرگي را به صحنه آورده بودند و دو مامور كلاه آبي جلو درهاي خروجي ايستاده بودند.آنها شيريني هايي پر از شيريني در دست داشتند.افسوس ميخورم كه چرا كمي از پولم را نگه نداشتم ام تا در اين لحظه هم خريد كنم.در مدتي كه منتظر بوديم تا راه باز شود و از سالن خارج شويم استيو ساكت بود.از قيافه اش پيدا بود كه در فكر است و از آنجايي كه او را خوب مي شناختم مي دانستم كه هرتلاشي براي بيرون اوردنش از ا؟ن حالت كار بيهوده اي است.هروقت او در خودش مي رفت من بايد صبر ميكردم تا به حالت عادي برگردد.وقتي كمي راه باز شد چيزهاييرا كه خريده بودم برداشتم.خريد هاي استيو را هم برداشتم چون مي دانستم كه خودش حواسش نيست و اگر هم انهارا بردارد حتما مي افتد.آقاي تال جلو در خروجي ايستاده بود و به همه لبخند ميزد.وقتي ماازدر خارج شديم او گفت:چطور بود پسر ها؟از نمايش خوشتان آمد؟گفتم:شگفت انگيز بود.او گفت:نترسيديد؟گفتم:چرا.ولي نه به اندازه آنهايي كه غش و ضعف كردند.اقاي تال خنديد وگفت:شما پسر هاي شجاعي هستيد
جمعيت زيادي پشت سر ما ايستاده بود.به همين دليل زياد معطل نكرديم و سريع از در گذشتيم.وقتي وارد راهرو شديم استيو با احتياط نگاهي به دور و برش انداخت و گفت: تو تنهايي برو خانه.
گفتم:چي؟آنهايي كه پشت سرما بودند ايستاده بودند.با آقاي تال صحبت مي كردند و هنوز به راهرو نرسيده بودند.اسيتو گفت:همان كه شنيدي!
گفتم:چرا اين كاررا بكنم؟گفت:چون من نمي آيم.من مي مانم.تو برو.من بعدا مي آيم.بعد از اينكه
او صدايش را پايين آورد و من را به جلو هل داد.ما وارد راهرويي شديم كه ميزي با روكشي سياه در آن قرار داشت.آنهايي كه جلوتر بودن به ما توجهي نداشتند.استيو نگاهي به اطرافش انداخت تا مطمئن شود كه كسي او را نمي بيند و ناگهان زير ميز پريد و پشت آن پارچه سياه پنهان شد.ديگر مطمئن بودم كه استيو خودش را به دردسر مي اندازد.يا صداي آرامي گفتم:استيو؟ او غرغر كنان گفت:برو ديگر.
گفتم:تونميتواني اما او حرفم را قطع كرد و گفت:كاري را كه مي گويم انجام بده قبل ازاينكه گير بيفتيم از اينجا برو
نمي خواستم اين كاررا انجام دهم.ولي كار ديگري از دستم بر نمي آمد.استي وديوانه ميشد اگر به حرفش گوش نميكردم.من عصبانيت هاي ديوانه وار استيو را ديده بودم و مي دانستم كه وقتي عصباني است بايد همان كاري را بكنم كه او مي خواهد.راه افتادم و وارد راهروي ديگري شدم كه به در خروجي منتهي ميشد.آرام راه ميرفتم و فكر ميكردم.آنهايي كه جلوتر بودند خيلي از من فاصله داشتند.نگاهي به دور و برم انداختم و ديدم كه هيچ كس آنجا نيست.به در خروجي رسيدم.اين همان دري بود كه از آن وارد شده بودم.همان دري كه به بالكن هم راه داشت.يك لحظه ايستادم و دوباره پشت سرم را بررسي كردم.هيچكس نبود.با خودم گفتم:خيلي خوب.من هم مي مانم.معلوم نيست چه بلايي سر استيو بيايد.بالاخره من بهترين دوستش هستم.ممكن است مشكلي پيش بيايد.پس بهتر است كه اينجا باشم.قبل از آنكه تصميمم عوض شود دررا پشت سرم بستم و در تاريكي ايستادم.قلبم تند تند ميزد.چند ثانيه ايستادم.هنوز صداي آخرين افرادي را كه از ساختمان خارج ميشدند مي شنيدم.صداهايشان هيجان زده بود.آنهادرباره قسمت هاي مختلف نمايش صحبت مي كردند.وقتي همه ساختمان را ترك كردند همه جا كاملا ساكت شد.فقط صداي كساني را مي شنيدم كه مشغول تميز كردن سالن بودند.سرتاسر ساختمان مثل يك گورستان متروك ساكت و بي روح شده بود.از پله ها بالا رفتم.چشم هايم ديگر به تاريكي عادت كرده بود.پله ها قديمي بودند و چرق چرق صدا مي دادند.فكر مي كردم كه هر لحظه ممكن است فرو بريزند و بيفتم.ولي نريختند
وقتي بالاي پله ها رسيدم فهميدم كه درست وسط بالكن ايستاده ام.انجا خيلي غبار آلود و خاكي بود.سرد هم بود.وقتي بطرف پايين خم شدم خيلي ترسيدم.مي ترسيدم بيفتم.از آنجا صحنه نمايش را خوب مي ديدم.چراغ ها هنوز روشن بودند و من تمام جزئيات را مي ديدم.هيچ كس آنجا نبود.نه آن خانم ها نه آن كلاه آبي ها.نه هيچ موجود عجيب و غريب ديگر. و نه استيو.برگشتم و نشستم.پنج دقيقه بعد ديدم كه سايه اي آرام آرام بطرف صحنه مي آيد.ديدم كه آن سايه وسط صحنه رفت .مي دانيد او چه كسي بود؟كسي نبود جز استيو
او بطرف چپ و راست رفت و همه جارا به دقت بررسي كرد.بعد سرجايش ايستاد.خوب مي ديدم كه ناخن هايش را مي خورد و نمي دانست به كجا برود.بعد صدايي از بالاي سرش پرسيد:دنبال من مي گردي؟
شبحي از بالا روي صحنه پريد.دست هايش را از دو طرف باز كرده بود.شبح رداي قرمزي به تن داشت كه باز شده بود و مثل دو بال بنظر مي رسيد.استيو از ترس داشت مي مرد و من از ترس چيزي نمانده بود كه بر زمين بيفتم.وقتي دوباره بلند شدم رنگ قرمز لباس موهاي نارنجي پوست رنگ پريده وجاي زخم را در صورت آن شبح ديدم.او همان آقاي كرپسلي بود!
استيو كه از ترس مي لرزيد سعي كرد حرف بزند.اما نتوانست.دندان هايش زيادي بهم مي خوردند.آقاي كرپسلي گفت:ديدم كه چطوري نگاهم ميكني.اول كه مرا ديدي خيلي تعجب كردي.چرا؟
استيو من من كنان گفت:آ آ آآخر م م م من مي دانم كه تو كي هستي.آن مرد عجيب و غريب گفت:خوب من لارتن كرپسلي هستم.استيو جواب داد:نخير.من ميدانم كه اسم واقعي تو چيست.آقاي كرپسلي خنده اي الكي سر داد و گفت:آهان.خوب پسر جان.بگو ببينم.اسم واقعي من چيست؟
استيو گفت:اسم حقيقي شما وور هورستون است.
آقاي كرپسلي هول شد.بعد استيو چيز ديگري گفت كه من هم هول شدم.او گفت:تو يك شبح سرگرداني
و سكوت پس از اين جمله چنان سنگين بود كه وحشت همه جارا گرفت


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#17 | Posted: 23 Aug 2013 20:33
فصل پانزدهم

آقاي كرپسلي (يا وور هورستون اگر اسم واقعي اش همين باشد)لبخند زد و گفت:خوب! پس تو مرا كشف كردي.بالاخره اين اتفاق بايد يك روزي مي افتاد.بگو ببينم چه كسي اين موضوع را به تو گفته؟استيو گفت:هيچ كس.آقاي كرپسلي اخم كرد و غرغر كنان گفت:بيا ببينم پسر.بازي در نيار.تو براي چه كسي كار ميكني؟كي تورا فرستاده تا مراقب من باشي؟
استيو پافشاري كرد و گفت:من براي هيچ كس كار نميكنم.من يك عالم كتاب و مجله درباره اشباح سرگردان دارم.عكس تورا در يكي ازآنها ديدم.آقاي كرپسلي با ترديد پرسيد:عكس؟ استيو جواب داد:يك نقاشي كه در سال1903 و در پاريس كشيده شده بود.شما با يك خانم ثروتمند بوديد.آنجا نوشته بود آن زن بعد از ازدواجش با شما مي فهمد كه شما يك شبح هستيد و به همين دليل شمارا ترك ميكند.آقاي كرپسلي گفت:اين هم بالاخره مي تواند يك دليل باشد.البته دوستان او فكر ميكردند اين داستان را از خودش در اورده تا خودش را بي گناه نشان دهد.استيو گفت:ولي اين واقعا يك داستان نبود؟بود؟
آقاي كرپسلي سر تكان داد:نه يك داستان نبود.حقيقت داشت.بعد اهي كشيد و در حاليكه به استيو زل زده بود گفت:پسرك ولي اين براي تو بهتر بود كه اين فقط يك داستان باشد.اگر من جاي استيو بودم و اين حرف را مي شنيدم فورا پا به فرار مي گذاشتم.ولي استيو حتي پلك هم نزد.فقط گفت:آخر تو كاري به من نداري.آقاي كرپسلي گفت:از كجا مي داني؟استيو گفت:چون من همه اطلاعات مربوط به تورا به دوستم گفتم و اگر بلايي سر من بيايد او پليس را خبر ميكند.آقاي كرپسلي با صداي بلندي گفت:ولي پليس حرف هاي اورا باور نميكند.استيو ادامه داد:شايد باور نكند.ولي اگر من كشته يا گم شوم پليس تحقيق ميكند و بالاخره سرنخ را همين جا پيدا ميكند.آقاي كرپسلي با نفرت سر تكان داد و گفت:اه به اين بچه ها!از هرچي بچه اس متنفرم.چي از جانم مي خواي؟پول؟طلا؟يا مي خواهي اجازه بدهم كه قصه زندگيم را بنويسي؟استيو گفت:هيچ چيز نمي خواهم.من فقط مي خواهم با تو باشم.وقتي اين حرف را شنيدم از هولم نزديك بود از روي بالكن پايين بيفتم. با او باشد؟!
آقاي كرپسلي كه او هم به اندازه من متحير شده بود گفت:منظورت چيست؟
استيو گفت:مي خواهم يك شبح شوم.مي خواهم تو مرا شبح كني. و چيز هايي را كه بلدي به من هم ياد بدهي.آقاي كرپسلي فرياد زد:تو ديوانه شدي؟استيو گفت:نخير.اصلا هم ديوانه نيستم.آقاي كرپسلي گفت:من نمي توانم يك بچه را شبح كنم.وگرنه از جامعه اشباح طرد مي شوم.استيو پرسيد:جامعه اشباح ديگر چيست؟
آقاي كرپسلي گفت:حالا تو به اين كار ها كاري نداشته باش.فقط بدان كه اين كار امكان ندارد.چون اگر ما بچه هارا شبح كنيم دچار مشكلات زيادي مي شويم.استيو اصرار كرد:خوب شما مرا الان شبح نكنيد.من منتظر مي مانم.فقط بگذاريد كه به عنوان كار اموز كنارتان بمانم.من خوب مي دانم كه اشباح دستيار دارند و دستيار هايشان نيمه شبح نيمه انسان هستند.من مي خواهم كه به اينصورت در كنار شما باشم و وقتي كه به اندازه كافي بزرگ شدم مرا به يك شبح تمام عيار تبديل كنيد.قاي كرپسلي به استيو زل زده بود و به هيچ جاي ديگر نگاه نمي كرد.او انگشتش را بطرف يك صندلي در رديف اول گرفت و ناگهان صندلي از ان جلو به روي صحنه منتقل شد.او روي صندلي نشست.پاهايش را روي هم انداخت و گفت:چرا مي خواهي يك شبح شوي؟خيلي جالب نيست ها!ما فقط شب ها مي توانيم بيرون بياييم.مردم از ما متنفرند.فقط مي توانيم در جاهاي كثيف و قديمي مثل اينجا بخوابيم.هيچ وقت نمي توانيم ازدواج كنيم و بچه دار شويم. و حتي نمي توانيم جايي ساكن باشيم.استيو گفت:باشد.وليمن مي خواهم شبح شوم.آقاي كرپسلي گفت:بخاطر اين نيست كه ميخواهي هميشه زندگي كني؟البته ما خيلي بيشتر از آدم ها زندگي مي كنيم. ولي بالاخره دير يا زود مي ميريم.استيو دوباره گفت:باشد. مهم نيست. من ميخواهم دنبالت بيايم.كارهاي تورا ياد بگيرمو يك شبح شوم.آقاي كرپسلي پرسيد:دوستانت چي؟ديگر نمي تواني آنهارا ببيني.بايد درست را ول كنيو ديگر نمي تواني به مدرسه برگردي.پدر و مادرت چي؟دلت برايشان تنگ نمي شود؟استيو با ناراحتي سر تكان داد و به زمين چشم دوخت.بعد به آرامي گفت:پدرم با مازندگي نميكند.من خيلي كم او را مي بينم.مادرم هم مرا دوست ندارد.اصلا برايش مهم نيست كه من چه كار مي كنم.حتي اگر از خانه بروم شايد خيلي توجه نكند.
آقاي كرپسلي پرسيد:بخاطر اينكه ميخواهي در بروي؟چون مادرت دوستت ندارد؟استيو گفت:شايد هم به اين خاطر باشد.آقاي كرپسلي گفت:اگر چند سال صبر كني تا بزرگ شوي خودت ميتواني اين كاررا بكني.استيو جواب داد:نمي توانم صبر كنم.آقاي كرپسلي دوباره پرسيد:دوستانت چي؟دلت براي اين دوستت كه امشب با تو بود تنگ نميشود؟در اين لحظه چهره آقاي كرپسلي گرفته بنظر مي آمد.استيو سر تكان داد و گفت:دارن؟چرا . دلم برايش تنگ مي شود.ولي عيبي ندارد.بيشتر دلم ميخواهد كه يك شبح باشم.اگر تو قبول نكني كه مرا شبح كني به پليس خبر مي دهم.من حتي ميدانم كه وقتي بزرگتر شدم چطوري به شكار اشباح بروم.من شكارچي اشباح ميشوم.آقاي كرپسلي نخنديد.فقط سرش را تكان داد و گفت:پس تا آخرش را فكر كردي.استيو گفت:بله.آقاي كرپسلي نفس عميقي كشيد و گفت:بيا جلو ببينم. اول بايد امتحانت كنم.استيو كنار آقاي كرپسلي ايستاد .جايي ايستاد كه من نمي توانستم آقاي كرپسلي راببينم.فقط مي دانم كه آنها به آرامي باهم حرف زدند وبعد صدايي شبيه شيرخوردن با اشتهاي يك بچه گربه شنيده شد.من ديدم كه پشت استيو مي لرزد اما او سعي ميكرد كه راست بايستد.نمي توانم بگويم آن شب چقدر ترسيدم.فقط مي خواستم بپرم جلو وبگويم استيو صبر كن.ولي حتي مي ترسيدم از جايم تكان بخورم.آگر آقاي كرپسلي مي فهميد كه من آنجا هستم هرد.و مارا مي كشت و ميخورد.ناگهان كرپسلي به سرفه افتاد و استيو را به عقب هل داد.طوري كه او تلو تلو ميخورد.من ديدم كه دهان كرپسلي باز بود و پر از خون.استيو دستش را كه به شدت زمين خورده بود ماساژ ميداد او گفت:اتفاق بدي افتاده؟آقاي كرپسلي فرياد زد:تو خون بدي داري پسر.استيو كه صدايش مي لرزيد گفت:يعني چي؟آقاي كرپسلي فرياد زد : تو وحشي هستي پسر جان.من در خونت مشكلي ميبينم. تو وحشي هستي.استيو فرياز زد:نه اين دروغ است.تو دروغ مي گويي.او بطرف آقاي كرپسلي دويد و سعي كرد به او مشت بزندوولي شبح اورا به زمين پرت كرد و گفت:خوب نيست.خون تو خراب است.تو هرگز نميتواني يك شبح شوي.استيو شروع به فرياد زدن كرد و گفت:آخر چرا؟آقاي كرپسلي گفت:چون اشباح سرگردان از اقوام وحشي نيستند.ما به زندگي احترام مي گذاريم.ولي تو ذات مرگباري داري.ما مرگ آفرين نيستيم.آقاي كرپسلي ادامه داد:من تو را شبح نميكنم.توبايد اين موضوع را فراموش كني.برو خانه و به زندگيت ادامه بده.
استيو فرياد زد:نخير.فراموش نميكنم.او درحاليكه تلو تلو ميخورد و به آن شبح زشت و ترسناك نگاه ميكرد گفت:جواب اين كارت را مي گيري.هر چقدر هم كه طول بكشد.من بالاخره تورا گير مي آورم و نابودت ميكنم.يادت باشد!
استيو بطرف در خروجي دويد.شانه هايش را تكان داد و دوباره فرياد زد:يك روز حسابت را كف دستت مي گذارم! وخ نديد.خنده اي ديوانه وار!!
استيو رفت و من با آن شبح سرگردان تنها شدم.آقاي كرپسلي مدتي همانجا نشست و سرش را ميان دست هايش گرفت.قطره هاي خون از دهانش مي چكيد.سعي كرد خون را از دندان هايش پاك كند.با خودش ميگفت:بچه ها! بلند شد و ايستاد.هنوز دستش به دهانش بود.او يك لحظه به صندلي هاي سالن نگاه كرد و بعد به طبقه بالا خيره شد.(من از ترس خم شدم تا مرا نبيند)او براه افتاد و از طرف ديگر صحنه بيرون رفت.هنوز قطره هاي خون از دهانش مي چكيد.
من سر جايم ايستاده بودم.خيلي سخت بود.روي بالكن تنها بودم و خيلي خيلي ترسيده بودم.مي خواستم با آخرين سرعتي كه مي توانم از انجا فرار كنم.ولي ايستادم و منتظر ماندم تا مطمئن شوم كه هيچ كدام از آن موجودات عجيب و غريبو هيچ كس ديگر آنجا نيست.بعد به آرامي بطرف پله ها رفتم و از آن پايين آمدم.بالاخره از در بيرون آمدم و در تاريكي ايستادم.كمي به ماه و شاخه هاي درختان نگاه كردم تا مطمئن بشوم كه هيچ شبحي در كمينم نيست!بعد با سرعت هر چه تمام تر به طرف خانه دويدم.بطرف خانه خودمان نه خانه استيو.حتي نميخواستم استيو را ببينم.همان قدر كه از آقاي كرپسلي ترسيده بودم از استيو هم مي ترسيدم.عجب ديوانه اي بود!
مي خواست يك شبح شود!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#18 | Posted: 23 Aug 2013 20:34
فصل شانزدهم

تا يكشنبه به استيو زنگ نزدم.به مامان و بابا گفتم چون با استيو دعوايم شده است زودتر از خانه شان برگشتم.مامان و بابا خيلي خوششان نيامد.بخصوص بخاطر اينكه آن وقت شب تنهايي به خانه برگشتم.پدر گفت يك ماه به من پول تو جيبي نمي دهد.سعي كردم خيلي عصباني نشوم.خوب معلوم است. با كاري كه من كرده بودم بايد هم آن طور ميشد.اگر مي فهميدند كه به سيرك عجايب رفته ام كه ديگر سرم از تنم جدا بود.آني از هديه هايش خيلي خوشش آمد.او فورا شكلات هايش را خورد و جهار ساعت با عنكبوت ور رفت.بعد از من خواست كه همه چيز را از اول تا آخر برايش تعريف كنم.ميخواست بداند كه آن آدم هاي عجيب و غريب دقيقا چه كارهايي مي كرده اند.وقتي ماجراي مرد گرگي و زني كه دستش زخمي شده بود را برايش توضيح دادم او با چشماني گرد شده از تعجب به حرفهايم گوش مي داد.او گفت:شوخي ميكني دارن.راست نمي گويي.گفتم:باور كن.گفت:قسم بخور..گفتم:قسم مي خورم كه اگر دروغ بگويم بميرم.
آني گفت؟:واي چه جالب!كاش من هم آنجا بودم.دارن اگر يك بار ديگر خواستي به سيرك عجايب بروي مرا هم با خودت مي بري؟گفتم:باشد . حتما.ولي فكر نميكنم كه سيرك عجايب ديگر به اين زودي ها در شهر ما برنامه داشته باشد.چون آنها در تمام شهر ها مي گردند و تا نوبت دوباره به شهر ما برسد خيلي طول مي كشد.
من درباره آقاي كرپسلي كه يك شبح بود و استيو كه مي خواست شبح شود چيزي به آو نگفتم.ولي تمام روز به آنها فكر ميكردم.دلم مي خواست به استيو زنگ بزنم ولي نمي دانستم چه بگويم.او حتما تعجب ميكرد چرا به خانه آنها نرفته بودم. و من هم نمي خواستم بگويم كه هنگام بحث كردن او با آقاي كرپسلي من هم در سالن بودم و به خانه نرفته بودم.فكرش را بكنيد:يك شبح زنده! من خودم قبول داشتم كه اشباح سرگردان واقعا وجود دارند . ولي پدر و مادرم هميشه اصرار داشتند به من بقبولانند كه آنها افسانه و خيالي اند و اصلا چنين چيزي وجود ندارد.شايد هم اين چيزها با عقل بزرگتر ها جور در نمي آمد!
هنوز نمي دانستم كه اشباح سرگردان چه جور موجوداتي هستند و چه كارهايي مي توانند انجام دهند.نمي دانستم آنها مي توانند همه كارهايي را كه در كتاب ها و فيلم ها درباره شان گفته مي شود انجام بدهند يا نه!اما من خودم ديدم كه آقاي كرپسلي يك صندلي را به پرواز در اورد.ديدم كه از سقف صحنه پايين پريد و ديدم كه خون استيو را خورد.حالا چه كار هاي ديگري مي تواند انجام دهد نمي دانم.شايد او بتواند خودش را به خفاش موش يا دود تبديل بكند.مي شود آنها را در ايينه ديد؟آيا نور خورشيد باعث مرگشان مي شود؟همان قدر كه به اقاي كرپسلي فكر ميكردم حواسم به خانم اكتا هم بود.خيلي دوست داشتم عنكبوتي مثل خانم اكتا داشته باشم. و آنرا تربيت كنم.شايد هم با عنكبوت مي توانستم در يك سيرك نمايش اجرا كنم.اگر اين طور ميشد زندگيم پر از حوادث شگفت انگيز ميشد.يكشنبه آمد و رفت.تمام روز تلويزيون نگاه كردم.به بابا در باغباني كمك مي كردم. و با مامان در اشپزخانه.(اين كار ها جزئي از تنبيهم بود كه آن شب ديروقت و تنها به خانه برگشته بودم.)بعد به پياده روي رفتم و مدام به آقاي كرپسلي و عنكبوتش فكر كردم.دوشنبه آمد و وقت رفتن به مدرسه شد.حوصله مدرسه رفتن را نداشتم.يعني نمي دانستم به استيو چه بگويم.يا او به من چه مي گويد.در ضمن آخر هفته خوبي را هم نگذرانده بودم و خوب نخوابيده بودم.باور كنيد وقتي آدم يك شبح را مي بيند ديگر نمي تواند بخوابد.يعني اصلا ديگر خوابش نمي برد.خلاصه هيچ حوصله اي نداشتم.وقتي به مدرسه رسيدم ديدم استيو بر عكس هميشه در حياط منتظر من ايستاده است.معمولا من زودتر از استيو به مدرسه مي رسيدم.ولي آن روز برعكس شده بود.نفس عميقي كشيدم و كنارش رفتم .به ديوار تكيه دادم و گفتم:سلام.او جواب داد :عليك سلام.زير چشمش كبود بود.معلوم بود كه در دوشب گذشته كمتر از من خوابيده است.بعد پرسيد:چرا بعد از سيرك به خانه خودتان رفتي؟گفتم:آخر بيرون تاريك بود.اصلا نفهميدم كجا مي روم.يك دفعه ديدم كه راه را عوضي رفتم.اما راهي را پيدا كردم كه برايم آشنا بود.آن راه به خانه خودمان نزديك تر بود تا بقه خانه شما.
دروغ هايي ساختم شاخدار!سعي كردم حرف هايم منطقي باشند و باهم جور در بيايند.استيو هم ميخواست با سوال هايش سر در بياورد كه راست مي گويم يا دروغ.گفت:پس خيلي تو دردسر افتادي.نه؟گفتم:آره.حسابي.پو ل تو جيبي يك ماهم هم قطع شد و ديگر اجازه ندارم كه از خانه بيرون بيايم.تازه پدرم گفته كه همه كارهاي خانه را هم بايد انجام بدهم.حالا بي خيال!بنظرت سيرك چطور بود؟معركه بود نه؟استيو چند لحظه به من زل زد.انگار تصميم گرفته بود كه حرفم را باور كند.بعد گفت:آره.حرف نداشت. و من خنديدم.همان موقع تامي و آلن رسيدند.واقعا من و استيو بازيگران خوبي بوديم.نه استيو حرفي از آن شبح سرگردان زد و نه من بروز دادم كه آن موقع آنجا بودم.بايد بگويم كه از آن روز به بعد ديگر اوضاع بين من و استيو عادي نشد.بعضي وقت ها او حرف هاي مرا باور ميكرد و بعضي وقت ها هم وقتي حرف مي زدم چنان مرا نگاه مي كرد كه انگار مطمئن بود دروغ مي گويم.البته من هم خيلي خودم را به او نمي چسباندم.نمي خواستم خيلي به او نزديك شوم.از وقتي كه شنيدم او به آقاي كرپسلي چه گفت و نظر آقاي كرپسلي درباره او چه بود ديگر از او ترسيدم.آخر آقاي كرپسلي گفته بود استيو وحشي است.او مي خواست خودش را آماده كند كه يك شبح سرگردان شود و آنهايي را كه ميخواهد بكشد.من چطور مي توانستم با چنين آدمي دوست باشم؟آن روز عصر من و استيو خيلي در باره آقاي كرپسلي و عنكبوتش خانم اكتا حرف زديم.البته هر دو مواظب بوديم كه در مورد موضوع شبح چيزي نپرانيم.ولي تامي و آلن مدام از ما سوال مي كردند.تامي پرسيد:فكر ميكنيد او چطور عنكبوت را كنترل مي كرده؟
آلن گفت:شايد ان عنكبوت الكي بوده.
گفتم:نه بابا.آنجا هيچ چيز تقلبي و ساختني نبود.تمام چيز هايي كه در انجا ديديم واقعي بودند.اصلا به همين دليل است كه سيرك عجايب اين قدر بي نظير است.تامي پرسيد:پس چطوري عنكبوت را كنترل مي كرده است؟گفتم:شايد آن فلوت جادويي بوده است يا اينكه آقاي كرپسلي مي تواند عنكبوت هارا افسون كند.مثل هندي ها كه مارهارا بازي مي دهند.
آلن گفت:اما تو گفتي كه وقتي عنكبوت وارد دهان آقاي كرپسلي شده بود هم خوب كنترلش ميكرد.گفتم:درست است.پس شايد آنها از چند تا فلوت جادويي استفاده مي كردند.استيو كه بيشتر ساكت بود و عادت نداشت كه با اصرار چيزي را به كسي بقبولاند گفت:نخير.فلوت آقاي كرپسلي جادويي نبود.پرسيدم :قضيه چه بود؟گفت:تله پاتي.آلن پرسيد:يعني تلفن؟؟
استيو خنديد.من و تامي هم خنديديم.(اگر چه من هم نمي دانستم معني تله پاتي چيست)تامي نيشخندي زد و به آرامي پشت آلن زد.گفتم:خوب استيو براي آلن بگو كه تله پاتي يعني چه؟استيو توضيح داد:تله پاتي يعني اينكه شما بتوانيد ذهن ديگران را بخوانيد يا پيام هاي ذهنتان را بدون حرف زدن به آنها برسانيد.او اين طوري عنكبوت را كنترل ميكرد.بوسيله ذهنش.پرسيدم:پس فلوت براي چه بود؟استيو گفت:شايد فقط يك چيز نمايشي بوده يا وسيله اي براي جلب توجه عنكبوت.تامي پرسيد:هركسي مي تواند عنكبوت را كنترل كند؟استيو جواب داد:هر كسي كه ذهن قوي داشته باشد كه البته تو جز آن ادم ها نيستي آلن. وب عد با لبخند پشت آلن زد تا او بداند كه استيو منظوري نداشته و فقط با او شوخي كرده است.تامي پرسيد:حالا يعني استفاده از آن فلوت و كارهاي ديگر را نمي شود جايي ياد گرفت؟استيو جواب داد:فكر نميكنم اين طور باشد.بعد موضوع بحث عوض شد.فكر كنم بچه ها راجع به فوتبال حرف مي زدند.آخر من درست گوش نميكردم.ناگهان فكري به ذهنم رسيد.يك لحظه استيو و شبح و اين چيز هارا به كلي فراموش كردم.
يعني هركسي مي تواند آنرا كنترل كند؟
هركسي با يك ذهن قوي.
فكر مي كني مي شود اين كاررا ياد گرفت.
نه.خيال نميكنم اين طور باشد.
حرفهاي استيو و تامي پشت سر هم تكرار ميشد. هركس مي تواند آن عنكبوت را كنترل كند.پس چرا آن هركس من نباشم؟اگر من بتوانم با خانم اكتا ارتباط برقرار كنم مي توانم تربيتش كنم و آنرا در اختيار خود قرار دهم.نه.اين فكر احمقانه اي بود.حتي اگر مي توانستم آن را كنترل كنم نمي توانستم بخرمش.آن عنكبوت مال آقاي كرپسلي بود و به هيچ ترتيبي نمي توانستم با او شريك شوم.من نه پول داشتم نه طلا...
ناگهان جوابي در ذهنم جرقه زد.من به يك شكل مي توانستم صاحب ان عنكبوت شوم.اگر آقاي كرپسلي را تهديد ميكردم كه اورا به پليس لو مي دهم مجبور ميشد عنكبوت را به من بدهد.ولي فكر روبه رويي با آقاي كرپسلي لرزه بر اندامم مي انداخت.مي دانستم كه نمي توانم اينم كاررا بكنم.پس فقط يك راه برايم باقي ميماند.:بايد عنكبوت را مي دزديدم.!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#19 | Posted: 23 Aug 2013 20:36
فصل هفدهم

صبح زود بهترين وقت براي دزديدن عنكبوت بود.كاركنان و بازيگران سيرك تا نيمي از شب گذشته را كار مي كردند.بنابراين آن وقت صبح همه خواب بودند.من هم در همين موقع مي توانستم يواشكي وارد چادرشان بشوم خانم اكتارا بردارم و در بروم.اگر هم وارد آنجا مي شدم و مي ديدم كه آنها بيدارند بر مي گشتم.تنها مشكل اين بود كه چه روزي اين كاررا بكنم.چهارشنبه بد نبود.چون شب قبلش آخرين شبي بود كه آنها برنامه اجرا كرده بودند.و ديرتر هم از خواب بيدار مي شوند.تازه وقتي هم كه از خواب بيدار شوند در جوش و خروش رفتن بودند و ممكن بود ان شبح سرگردان نيز از دزديده شدن خانم اكتا باخبر نشود.ولي يك اشكال وجود داشت و آن اينكه اگر آنها درست بعد از تمام شدن نمايش يعني نيمه شب شهررا ترك مي كردند من براي هميشه اين فرصت را ازدست مي دادم.روز بعد هم مي توانستم به آنجا بروم.يعني سه شنبه.ولي اينطوري آقاي كرپسلي تمام سه شنبه شب را به دنبال خانم اكتا و در واقع من مي گشت و اين خيلي خطرناك بود.آن شب كمي زودتر از هميشه به تختخواب رفتم.خيلي خوابم گرفته بود ولي نگران بودم كه نتوانم آن كاررا انجام دهم.مادر و پدر را بوسيدم و به آنها شب بخير گفتم.آنها فكر مي كردند كه من اين كارهارا ميكنم تا دلشان بسوزد و پول توجيبي مرا برگردانند.ولي حقيقت اين بود كه من مي ترسيدم ديگر هيچ وقت آنها را نبينم.من يك راديو دارم كه ساعت زنگ دار هم هست.آنرا روي ساعت 5 صبح كوك كردم. و گوشي راديو را روي گوشم گذاشتم تا وقتي زنگ مي زند فقط خودم بيدار شوم و سروصدا راه نيفتد.خيلي زودتر از آنكه فكرش را مي كردم خوابم برد. و تا صبح هيچ چيز نفهميدم.اگر خواب هم ديدم هيچ چيز يادم نيست.وقتي به خودم آمدم كه راديو زنگ ميزد . از خواب پريدم.سريع بلند شدم و نشستم. و چشم هايم را ماليدم.تا چند ثانيه نمي فهميدم كجا هستم يا چرا صبح به آن زودي بيدار شدم.اما ناگهان عنكبوت و نقشه ام يادم آمد و با خوشحالي نيشخند زدم.البته اين خوشحالي خيلي طول نكشيد.چون فهميدم كه گوشي از راديو جدا شده و صداي زنگ آن نه فقط در گوش من بلكه در همه جاي خانه پخش شده است.احتمالا نيمه شب غلت خورده بودم و سيم از راديو جداشده بود.در تاريكي روي تخت نشسته بودم وقلبم داشت از توي سينه ام بيرون مي پريد.منتظر بودم سروصداي مامانو بابا بلند شود.وقتي مطمئن شدم كه آنها هنوز خواب هستند از روي تخت بلند شدم. و با سرعت هرچه تمام تر لباسم را پوشيدم.باز و بسته كردن در كمي سروصدا ايجاد كرد.با خودم گفتم كه وقتي به سالن تئاتر مي رسم بايد بيشتر مراقب باشم و اگر آنجاهم اين دسته گل هارا به آب بدهم ديگر همه چيز تمام است.از پله ها پايين رفتم و از در خارج شدم.هوا تاريك و روشن بود.بنظر مي آمد كه آن روز هوا آفتابي باشد.خيلي سريع راه مي رفتم.عصبي بودم.هر چند لحظه يكبار بر مي گشتم و پشت سرم را نگاه مي كردم.يك بار تصميم گرفتم كه به خانه برگردم.با خودم گفتم كه ولش كن، به دردسرش نمي ارزد.ولي وقتي ياد خانم اكتا و شيرين كاري هايش افتادم دوباره پايم سست شد و گفتم هرچه بادا باد!خودم هم نمي دانم چرا آن قدر از خانم اكتا خوشم آمده بود.يا چرا خودم را آنطور به خطر مي انداختم.برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم تا مطمئن شوم كه كسي دنبالم نمي آيد.فقط مي دانستم كه نمي توانم از آن عنكبوت صرفه نظر كنم.آن خانه قديمي و خرابه در روشنايي روز خيلي غيرعادي تر بنظر ميرسيد.ترك هاي ساختمان،سوراخ هايي كه موش ها در آجرها كنده بودند و تار عنكبوت هاي فراوان نشان مي داد كه آنج ا خيلي وحشتناك است.دوباره ترسيدم.اتاق هاي خالي،حياط كثيف و توده هاي اشغال كه اين طرف و آن طرف روي هم ريخته بودند.منظره ترسناكي را بوجود آورده بود.شايد اگر چندساعت مي گذشت سروكله مردم آن اطراف پيدا ميشد.ولي در آن موقع آنجا مثل شهر ارواح بنظر مي رسيد.حتي يك سگ يا يك گربه هم نبود.همانطور كه فكرش را مي كردم راه هاي زيادي براي ورود به ساختمان وجود داشت.دو در بزرگ و چند پنجره بود كه مي توانستم از آنها وارد شوم.چند ماشين و كاميون هم بيرون ساختمان پارك شده بود.هيچ نوشته يا عكسي روي آن ديده نميشد و لي من مطمئن هستم كه ماشين ها متعلق به سيرك هستند. ويك لحظه بنظرم رسيد كه همه آن آدم هاي عجيب و غريب درون آن خوابيده اند.اگر آقاي كرپسلي هم داخل يكي از كاميون ها خوابيده بود كه ديگر نقشه ام نقش برآب بود.وارد ساختمان شدم.حتي از شب نمايش هم سردتر بود.پاورچين پاورچين از يك راهرو به راهرو ديگر رفتم.انگار در يك مارپيچ هستم.با خودم گفتم نكند راه برگشتن را پيدا نكنم.گفتم كاش برگردم و مسيرم را از اول با يك كلاف نخ نشانه گذاري كنم.تا گم نشوم.اما نه.براي اين كار خيلي دير بود.اگر برميگشتم ديگر جرات آمدن نداشتم.ارام آرام راه مي رفتم و دعا ميكردم راهي را كه از آن گذشته ام فراموش نكنم.هيچ اثري از بازيگران سيرك نبود.با خودم گفتم نكند كار بي نتيجه اي انجام مي دهم.اگر همه آنها در كاميون يا در هتلي در اين نزديكي خوابيده باشند چه كنم؟حدود بيست دقيقه از اين راهرو به آن راهرو واز اين سالن به آن سالن رفتم.ديگر داشتم خسته ميشدم.ناگهان راه پله اي را ديدم كه به زير زمين ميرفت.ايستادم.لب هايم را گاز گرفتم و فكر كردم كه پايين بروم يا نه.من در خيلي از فيلم هاي ترسناك ديده بودم كه اشباح در چنين زيرزمين هايي زندگي ميكنند. يا وقتي قهرمان فيلم به داخل اين زيرزمين ها ميرفت به قتل ميرسيد و بدنش تكه تكه مي شد.بالاخره نفس عميقي كشيدم و پايين رفتم.كفش هايم خيلي صدا مي دادند.به همين دليل آنها را در آوردم و با جوراب از پله ها پايين رفتم.كلي خرده چوب و خرده شيشه را زير پايم حس كردم.اماآنها را از جلوي پايم برداشتم و سعي كردم آرام باشم.پايين پله ها يك قفس بود.جلو رفتم و از لاي ميله ها به داخل قفس نگاهي انداختم.مرد گرگي در قفس خوابيده بود.همين كه نزديك شدم تكاني خورد و خرناسي كشيد.از ترس عقب پريدم.اگر بيدار شد و نعره مي كشيد همه سيرك به سرم مي ريختند.در حاليكه اين ور و آن ور را مي پاييدم ناگهان پايم به جسم نرم و لزجي خورد.به آرامي پايين را نگاه كردم و ديدم پايم به پسر ماري خورده است كه با مارش خوابيده بود.پسر و مارش هردو دراز به دراز خوابيده بودند و چشم هاي هردوشان باز باز بود!نمي دانم چطور جلو خودم را گرفتم كه داد نزنم و غش نكنم.چشم هاي پسر ماري باز باز بود اما او كاملا خواب بود ونفس هاي عميق و سنگين مي كشيد.سعي كردم اصلا به اين موضوع فكر نكنم كه اگر رويش مي افتادم و او بيدار ميشد چه اتفاقي مي افتاد.ديگر لازم نيست بگويم چه حالي داشتم.كمي اين طرف و آن طرف نگاه كردم و به خودم قول دادم كه اگر آن شبح را پيدا نكردم سريع آنجارا ترك كنم.تا چند ثانيه چيزي نديدم و ديگر آماده شدم كه بروم.اما ناگهان متوجه شدم كه جعبه چوبي بزرگي كنار يكي از ديوارهاست.من تصور كردم كه آن يك جعبه بزرگ بود.اما اين طور نبود.چيزي كه من ديده بودم يك تابوت بود!
آب دهانم را قورت دادم و سعي كردم يواش يواش جلو بروم. تا بوت حدود دو متر درازا و صدوهشتاد سانتيمتر پهنا داشت.چوبش تيره و پوسيده بود.لاي درزهاي آن خزه روييده بود و در يكي از گوشه هاي آن يك لشكر سوسك ديده ميشد.خيلي دوست داشتم كه بگويم با شجاعت جلو رفتم در تابوت را باز كردم و داخلش را ديدم.ولي حقيقت اين است كه من هيچ شجاع نبودم واين كاررا نكردم.حتي فكر لمس تابوت لرزه براندامم مي انداخت!مطمئن بودم كه آقاي كرپسلي داخل آن تابوت خوابيده است.دنبال قفس خانم اكتا گشتم.حدس مس زدم كه زياد از صاحبش دور نيست. و حدسم درست بود.بالاي تابوت چشمم به قفسي افتاد كه آنرا با پارچه قرمز بزرگي پوشانده بودند.توي قفس را نگاه كردم تا مطمئن شوم كه عنكبوت داخل ان است.بله آنجا بود.قلبش تند تند مي زد و هر هشت پايش را در هم پيچيده بود.خيلي وحشتناك بود.يك لحظه با خودم گفت:ولش كن.بگذار و برو!براي يك لحظه دچار حس عجيبي شدم.از تصور اينكه پاهاي پشمالو آن عنكبوت را لمس كنم يا اجازه بدهم كه آن جانور روي صورتم راه برود مو برتنم سيخ ميشد.اما فقط يك ترسوي واقعي ممكن بود دست خالي از آنجا برگردد.بالاخره تصميمم را گرفتم.قفس را برداشتم و آن را وسط زيرزمين گذاشتم.كليد روي قفل قفس بود و فلوت هم به يكي از ميله هاي آن آويزان بود.يادداشتي را كه شب قبل نوشته بودم در آوردم.اگرچه نوشته ي ساده اي بود.ولي براي نوشتن آن خيلي فكر كرده بودم.دوباره نامه ام را خواندم و آنرا با يك تكه آدامس به بالاي تابوت چسباندم.
اقاي كرپسلي
مي دانم كه شما چه كسي هستيد. من خانم اكتارا بردم تا خودم از آن نگهداري كنم.دنبال او نگرديد و ديگر هرگز به اين شهر نياييد.اگر اين كاررا بكنيد من به همه مي گويم كه شما يك شبح خونخوار و سرگردان هستيد. و آنها شمارا مي گيرند و از بين مي برند.من استيو نيستم.اصلا استيو از اين ماجرا خبر ندارد.خيالتان راحت باشد.از عنكبوتتان خوب نگهداري مي كنم.
معلوم است كه اسمم را پايين نامه ننوشتم.نام بردن از استيو در يادداشت كار جالبي نبود.ولي اگر اين كاررا نمي كردم اولين كسي كه به ذهن آقاي كرپسلي مي رسيد استيو بود.من اينطوري خيال اورا راحت كرده بودم كه استيو اين كاررا نكرده است.وقتي يادداشت را به تابوت چسباندم ديگر وقت تلف نكردم.قفس را برداشتم و از پله ها بالا رفتم.با سرعت هر چه تمام تر و تا آنجا كه مي توانستم بي سروصدا كفش هايم را پوشيدم و راه افتادم.از چيزي كه تصور مي كردم راحت تر بود.با خروج از تاريكي زير زمين سالن ها روشن تر بنظر مي آمدند.تا وقتيكه از سالن خارج نشده بودم بي سر و صدا بودم.ولي وقتيكه از در بيرون رفتم تا در خانه با سرعت دويدم وهيچ مكث نكردم.من سالن تئاتر و شبح سرگردان و ترس خودم و هرچيزي ديگري بجز خانم اكتارا پشت سر گذاشتم!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#20 | Posted: 23 Aug 2013 20:37
فصل هجدهم

بيست دقيقه قبل از اينكه مامان و بابا بيدار شوند به خانه رسيدم.قفس عنكبوت را در كمد اتاقم زير كوهي از لباس پنهان كردم وفقط راه كوچكي براي نفس كشيدن عنكبوت باقي گذاشتم.آنجا جايش امن بود.چون مامان مرتب كردن اتاق را به عهده من گذاشته بود وخيلي بعيد بود كه بيايد و داخل اتاق مرا نگاه كند.روي تخت دراز كشيدم و وانمود كردم كه خواب هستم.سر ساعت يك ربع به هشت پدر مرا صدا كرد.لباس هاي مدرسه ام را پوشيدم و در حاليكه خميازه مي كشيدم و كش و قوس مي آمدم از پله ها پايين رفتم تا همه فكر كنند كه وقعا همان موقع از خواب بيدار شدم.تند تند صبحانه خوردم و دوباره به طبقه بالا برگشتم تا يكبار ديگر عنكبوت را نگاه كنم.از وقتيكه آنرا برداشته بودم تا آن لحظه اصلا تكان نخورده بود.ضربه آرامي به قفس زدم.ولي بازهم عنكبوت حركتي نكرد.خيلي دوست داشتم كه در خانه مي ماندم و چشم از عنكبوت بر نمي داشتم.ولي اين غيرممكن بود.هروقت الكي خودم را به مريضي مي زدم مامان مي فهميد.او خيلي بلا بود.اصلا نمي شد گولش زد!
آن روز به اندازه يك هفته طول كشيد.ثانيه ها به اندازه يك ساعت بودند و حتي زنگ تفرح و زنگ نهار هم برايم طولاني بود.سعي كردم فوتبال بازي كنم.ولي اصلا حواسم نبود.سر كلاس هم نتوانستم روي درس تمركز كنم.حتي به سوال هاي ساده معلم هم جواب پرت و پلا مي دادم.بالاخره زنگ خانه را زدند.به سرعت از مدرسه بيرون آمدم و دويدم تا به خانه و به اتاقم برسم.خانم اكتا در همان حالت صبح بي حركت بود.ترسيدم كه مبادا مرده باشد.ولي نفس مي كشيد.بعد اين فكر به ذهنم رسيد كه منتظر غذاست!قبلا هم ديده بودم كه عنكبوت ها مدت ها در يك حالت مي مانند تا به آنها غذا بدهند.نمي دانستم چه چيزي به او بدهم تا آن را بخورد.ولي حدس زدم كه نوع خوراكش نبايد خيلي با عنكبوت هاي ديگر تفاوت داشته باشد.باعجله بطرف باغچه رفتم.البته اول سري به آشپزخانه زدم تا يك شيشه بردارم و حشراتي را جمع مي كنم در آن بريزم.كمي حشره مرده پيدا كردم.چندتا ساس و مقداري سوسك زنده هم در شيشه انداختم و به سرعت به اتاقم دويدم.شيشه را زير لباسم پنهان كردم تا مادرم آن را نبيند و سوال هاي اين چيست و مي خواهي با هاش چه كاركني را شروع نكند.در اتاقم را بستم و يك صندلي پشت در گذاشتم.اين طوري كسي نمي توانست وارد اتاق شود.قفس عنكبوت را روي تختم گذاشتم و پارچه را از روي قفسش برداشتم.عنكبوت نسبت به نوري كه بطور ناگهاني به چشمش خورد حساس بود و به همين دليل به چشم هاي نيمه باز به من نگاه مي كرد.مي خواستم در قفس را باز كنم و غذايش را جلويش بگذارم.اما يادم آمد طرف حسابم يك عنكبوت سمي است كه مي تواند با يك نيش مرا از پاي در آورد.شيشه را روي ميز گذاشتم.يك حشره زنده را با دستم گرفتم و داخل قفس انداختم.حشره به پشت كف قفس افتاد.پاهايش را در هواتكان داد و بعد روي شكم برگشت.بيچاره سعي كرد فرار كند ولي عنكبوت راه فراري برايش نگذاشت.خانم اكتا ناگهان خيز برداشت.يك لحظه عين يك پيله وسط قفس ايستاد و بعد دهانش را باز كرد و نيش هايش را نشان داد.عنكبوت گرسنه به سرعت حشره را بلعيد.آن حشره غذاي يك روز يا دوروز يك عنكبوت معمولي بود.ولي براي خانم اكتا مثل يك پيش غذاي سبك بنظر مي آمد.خانم اكتا به حالت قبل دراز كشيد و طوري به من نگاه كرد كه انگار كه مي گفت:خوب.اين بد نبود.حالا غذاي اصلي را بياور.
همه محتويات شيشه را در قفس ريختم.جنگ جالبي ميان عنكبوت و سوسك ها در گرفت.سوسك ها مي خواستند فرار كنند.ولي خانم اكتا نيش هايش را به آنها نشان ميداد،تكه تكه شان ميكرد وبعد آن هارا ميخورد.انگار از سوسك ها بيشتر از حشرات ديگر خوشش مي آمد.دفتر خاطراتم را از زير تشك آوردم تا اين نكته را در آن يادداشت كنم.دفتر خاطراتم بهترين چيزي بود كه در نوشتن اين كتاب كمكم كرد.چون هروقت نكته خاصي پيش مي آمد آن را باز مي كردم و يادداشت بر ميداشتم.دفتر خاطرات را باز كردم.صفحه آخر را آوردم و هرچه راجع به خانم اكتا مي دانستم يادداشت كردم.چيزهايي كه آقاي كرپسلي در سيرك راجع به او گفته بود.نمايش هايي كه بلد بود اجرا كند و غذاهايي كه دوست داشت.كنار غذاهايي كه خيلي دوست داشت يك علامت زدم و كنار آن هايي كه عاشقشان بود دوتا تا بدانم كه چه چيزي را دوست دارد و وقتي ميخواهم نمايش خاصي رااجرا كند رگ خوابش دستم باشد.بعد كمي خوراك از يخچال آوردم.پنير گوشت كاهو و ذرت.هرچه به او مي دادم همه را مي خورد.فكر كنم بهترين مشغوليتم از آن به بعد تهيه غذا براي آن خانم بي ريخت بود! سه شنبه شب شب بدي بود.فكر مي كردم وقتي آقاي كرپسلي بيدار شود و ببند كه عنكبوتش نيست چه كار مي كند.نمي دانستم همانطور كه برايش نوشته بودم فوري شهررا ترك مي كند يا اينكه به دنبال حيوان دست آموزش مي كردد.شايد هم با تله پاتي جاي اورا پيدا ميكرد!چند ساعت در رختخوابم نشستم.كلي دعا كردم ولي فكر نميكنم دعاهايم قبول شود.مي دان م كه در فيلم ها هميشه دعاها مي گيرد.ولي به قول استيو آن فيلم است.دعا وقتي قبول مي شود كه يك آدم خوب از خدا چيزي بخواهد.بالاخره حدود دو ساعت بعد از نيمه شب خوابم برد.اگر آقاي كرپسلي مي آمد دفاعي در مقابلش نداشتم.ولي خوشبختانه وقتي صبح بيدار شدم ديدم كه هيچ اتفاقي نيفتاده و عنكبوت هم در كمد لباس هايم سر جايش است.
چهارشنبه حس خيلي خوبي داشتم.به خصوص وقتي ديدم كه سيرك از شهر ما رفته و هيچ اثري از آن برجانمانده.جلو ساختمان نه ماشيني بود و نه كاميوني.هيچ نشاني از سيرك ديده نميشد.كار من به پايان رسيده بود.خانم اكتا مال من شده بود!با خريدن پيتزا آن روز را جشن گرفتم.پيتزاي گوشت و سوسيس تند.مامان و بابا خيلي دوست داشتند كه بدانند كه خريدن پيتزا چه مناسبتي دارد.ته مانده پيتزارا هم به خانم اكتا دادم.او براي يك تكه كوچك از آن پيتزا كلي در قفس بالا و پايين پريد.در دفترم يادداشت كردم:براي نمايش ،يك پيتزا!
تا دوروز سعي كردم خانم اكتارا به خانه جديدش عادت بدهم.البته از قفس بيرون نمي آوردمش!ولي آنرا به همه گوشه هاي اتاق مي بردم تا چشمش به محيط عادت كند.مي خواستم كاريكنم كه وقتي از قفس بيرون آمد وحشي گري نكند.مدام درباره خودم زندگيم و خانواده ام با او صحبت مي كردم.به او مي گفتم كه چقدر دوستش دارم و چه غذاهايي به او خواهم داد و چه نمايش هايي باهم اجرا خواهيم كرد.شايد حرف هاي مرا نمي فهميد.ولي اينطور بنظرم آمد كه خيلي خوب مي فهمد.به كتابخانه مدرسه رفتم.همه كتاب هاي مربوط به عنكبوت هارا جمع كردم و شروع كردم به خواندن.در اين كتاب ها همه جور اطلاعات در مورد عنكبوت ها نوشته شده بود.خواندم كه عنكبوت ها مي توانند تا هشت چشم داشته باشند و جنس تارشان بخصوص وقتي مدتي در معرض هوا مي ماند بسيار بسيار محكم مي شود.ولي هيچكدام از كتاب ها مطلبي درباره عنكبوت هاي بازيگر يا قدرت تله پاتي آنها نداشتند و من هم هيچ عكسي شبيه خانم اكتا در آن پيدا نكردم.انگار افرادي كه آن كتاب هارا نوشته بودند عنكبوتي شبيه خانم اكتا نديده بودند.بله.خانم اكتا يك عنكبوت منحصر بفرد بود!
روز شنبه تصميم گرفتم خانم اكتارا از قفس بيرون بياورم تا كمي نمايش اجرا كند.خودم هم كمي با فلوت تمرين كرده بودم و نت هاي ساده را خوب مي نواختم.قسمت مشكل كار فرستادن پيام هاي ذهني هنگام نمايش بود.احساس مي كردم كه خانم اكتا مي تواند اين كاررا انجام دهد.هرچند كار آساني نبود.درو پنجره هارا بستم.پدرم سركار بود و مادرم و خواهرم رفته بودند خريد.تنهاي تنها بودم و اگر خطري پيش مي آمد فقط خودم فداي اشتباهم ميشدم.قفس را وسط اتاق روي زمين گذاشتم.ازشب قبل به خانم اكتا غذا نداده بودم.فكر مي كردم با شكم خالي بهتر نمايش اجرا ميكند.حيوان ها هم مثل آدم ها هستند.با شكم پر سنگين مي شوند.فلوت را در دهانم گذاشتم.پارچه را كنار زدم و كليد را در قفل چرخاندم.بعد چند قدم عقب رفتم و در گوشه اي نشستم.خانم اكتا چند لحظه بي حركت ماند.بعد تا در قفس جلو خزيد.مكثي كرد و بيني اش را بالا كشيد.چاق تر از آن بود كه بتواند براحتي از در بيرون بيايد.بنظر امد كه بايد كمتر به او غذا بدهم.بالاخره خودش را جمع و جور كرد و از قفس بيرون آمد.جلو قفس روي فرش نشست.شكم بزرگش تاپ تاپ ميكرد.با خودم مي گفتم كه حالا دور قفس مي چرخد تا اتاق را ببيند و از همه جا سر در آورد.ولي بر عكس،خانم اكتا هيچ علاقه اي به چرخيدن در اتاق نداشت.فقط نشست و در چشم هاي من خيره شد.نفس عميقي كشيدم.سعي كردم نفهمد كه مي ترسم و اين خيلي سخت بود.مي خواستم از ترس فرياد بكشم.چون فقط به عنكبوت توجه داشتم.فلوت كمي از لبم پايين افتاده بود.ولي هنوزفلوت را در دست داشتم.وقتش بود كه نواخت را شروع كنم.بنابراين سر فلوت را دوباره ميان لب هايم گذاشتم و اماده نواختن شدم.در همين موقع ناگهان خانم اكتا حركت كرد و با يك خيز بلند از طرف اتاق به طرفي ديگر پريد.عنكبوت زشت با دهان باز و نيش هاي وحشيانه و پاهاي پشمالو درست به طرف من مي آمد.بطرف صورت بي دفاع من كه حتي غذاي خوبي براي آن جانور بود!


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سرزمین اشباح بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites