تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

چراغها را من خاموش می کنم

صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  
#61 | Posted: 16 Aug 2013 11:49




دنبال آرمن گشتم. كنار بوفه داشت شيشه هاي پپسي و كانادا مي چيد توي يخدان. گفتم برو پشت صحنه پيش مانيا. وقتي كه برگشتم سر جايم، نينا كنار آرتوش نشسته بود. كيفش را از روي صندلي خالي برداشت. «بيا جا نگه داشتم. حالا بگو ببينم چه خبر شده؟» گفتم «گارنيك كو؟» تند گفت «براي چند روز رفته اهواز مأموريت. تلفن سيمونيان ها چرا جواب نمي دهد؟» دور و بر را نگاه كردم. ويولت نبود.
نينا آستينم را كشيد. «حواست كجاست؟ گفتن تلنفشان جواب نمي دهد. ويولت شده عين سگ تير خورده. هر كار كردم با ما نيامد. ماند خانه منتظر تلفن اميل.»
نورافكن هاي رو به صحنه روشن شدند و نينا مجبور شد همراه جمعيت ساكت شود. پرده كنار رفت و مانيا آمد پشت بلندگو و خيرمقدم گفت. نگاهم به مانيا، فكر كردم اگر جواب تلفن نمي دهند پس شايد واقعاً اتفاقي افتاده. يعني واقعاً مريض بودند؟ كاش سر زده بودم. چرا خودشان تلفن نكردند؟
خيرمقدم تمام شد و همه دست زديم. وازگن هايراپتيان آمد پشت بلندگو و سخنراني كرد و گزارش سالانه ي مدرسه را داد. چرا بايد تلفن مي كردند؟ گروه كُر سرود خواند. سرودهايي كه هر سال خوانده مي شد. كوه هاي بلند وطنم، خداحافظ مدرسه ي عزيز و قسمت كوتاهي از اُپراي انوش. از حماقت خودم دلخور بودم يا از اميل و مادرش؟ آرمينه و آرسينه بهار شدند و پاييزو زمستان و شعر را بي غلط خواندند. يادم آمد به عكاس جشن نگفتم عكس بگيرد. چرا بايد از اميل دلگير باش؟ يا از مادرش؟ پسر بچه اي وقت آمدن پشت بلندگو، پايش گرفت به سيم و نزديك بود بخورد زمين و همه اول نگران شديم و بعد كه پسرك از روي صحنه رو به پدر و مادرش داد زد «تقصير من نبود» خنديديم و شعرش كه تمام شد برايش بيشتر از بقيه دست زديم.
يك ربع تنفس اعلام كردند و نينا باز شرع كرد. «ويولت حق داشت. همه ي آتش ها را اين كوتوله خانم روشن كرده. حسوديش شده. به خوشگلي ويولت، به جوانيش، به اينكه اميل عاشقش شده. حالا به نظر تو چكار كنيم؟ تو بايد كمك كني. بايد با مادرش حرف بزني. بايد ...»
مي خواستم داد بزنم «ولم كن!» كه آرتوش بازويم را گرفت «بيا، كارت دارم.»
رفتيم طرف بوفه. آرتوش از دختري كه بازوبند قرمز انتظامات داشت، نوشيدني خريد داد دستم. نوشيدني شيرين حالم را بهتر كرد.
دخترك گفت «سلام خانم آيوازيان. آرمن را با لباس شاهزاده ديديد؟»
نگاهش كردم و يادم آمد كه چند بار با آرسينه و آرمينه آمده بود منزل ما. آرمن اسمش را گذاشته بود روبينا چاقالو. لبخند زدم. «خوبي، روبينا؟»
چشم ها را بست و گفت «عين شاهزاده ي واقعي شده.» بعد چشم ها را باز كرد، چند بار پلك زد و رفت طرف مردي كه سه بار گفته بود «دو تا ساندويچ كالباس، لطفاً.»
چرخيدم طرف آرتوش. «چكارم داشتي؟»
با يكي از معلم ها دست داد و احوالپرسي كرد و بعد گفت «هيچ كار. مي خواستم از دست نينا خلاصت كنم.»
وازگن هايراپتيان جايزه ي شاگردهاي ممتاز را داد. آرمينه و آرسينه هر دو جايزه گرفتند و دويدند پيش ما. آرسينه نشست بغل من و آرمينه بغل ارتوش و جايزه ها را كه كتاب بود نشان دادند. كتاب آرمينه ترجمه ي ارمني سفرهاي گاليور بود و مال آرسينه ترجمه ي لرد فونتلروي كوچك. نينا توي صندلي وول مي خورد و مي خواست حرف بزند و فرصت نمي شد. چراغ هاي حياط خاموش شد، پرده كنار رفت و نمايش سيدرلا شروع شد.
آرمن و دختري كه ديده بودم و اسمش را مانيا گفته بود و يادم نمانده بود، نقش شاهزاده و سيندرلا را آنقدر خوب بازي كردند كه همه سه بار دست زدند و هورا كشيدند. آرمن با شلوار كشيِ سياه و نيم تنه ي براق دوزي طول و عرض صحنه را چنان يم رفت و مي آمد كه انگار در قصري واقعي قدم مي زند و وقتي كه به سيندرلا تعظيم كرد و با هم رقصيدند فكر كردم «اينها را از كجا ياد گرفته؟» فكر كردم «اين همان "طفلك كوچولو" ست؟» فكر كردم «اين همه سال كي گذشت؟»

شورلت كه با اولين استارت روشن شد آرمن و دوقلوها گفتند «زنده باد شِوي جان.» و آرتوش گفت «حالا باشگاه شام مي خوريم و شاگرد ممتاز شدن دخترها و هنرپيشه شدن پسرمان را جشن مي گيريم.» بچه ها گفتند «جانمي جان» همراهشان خنديدم و يادم رفت به نينا قول داده ام تا رسيدم خانه بروم سراغ سيمونيان ها.
از مدرسه تا باشگاه گلستان دوقلوها يكبند از جشن گفتند و از اتفاق هاي تو رختكن و پشت صحنه. از بازي برادرشان كه تعريف كردند آرمن گفت «خيلي هم كار سختي نبود.»
رسيديم و داشتيم از در باشگاه مي رفتيم كه آرمينه رو كرد به من. « به آقاي عكاس گفتي از ما عكس بگيرد؟»
آرسينه گفت «گفتي خيلي زياد عكس بگيرد؟»
معذب دنبال جواب مي گشتم كه آرتوش گفت «من گفتم.» و دست در دست دوقلوها كه دو طرفش بالا پايين مي پريدند رفت طرف تالار غذاخوري. چند لحظه ايستادم و از پشت سر نگاهش كردم.
تالار غذاخوري شلوغ نبود. پشت ميز نشسته بوديم و صورت غذا را مي خوانديم كه صداي زيري گفت «شب بخير.» پاپيون خانم نوراللهي آبي كمرنگ بود با گل هاي ريز قهوه يي.
آرتوش بلند شد صندلي تعارف كرد و خانم نوراللهي گفت «مزاحم نيستم؟ ديدم آمديد، گفتم سلامي عرض كنم. داشتم با اقاي سعادت ترتيب سخنراني جمعه ي آينده را مي دادم.» دست كشيد روي سر دوقلوها و به آرمن لبخند زد. آرتوش گمانم از سر ادب موضوع سخنراني را پرسيد. خانم نوراللهي گفت "تاريخچه ي حقوق زن" و به من نگاهكرد. «حتماً فرصت نداريد، وگرنه خوشحال مي شدم تشريف مي آورديد.» باز دست كشيد به سر دوقلوها و خداحافظي كرد و رفت.
غذا كه سفارش داديم آرمينه گفت «ماما، حقوق زن يعني چي؟» آرسينه تكرار كرد. «حقوق زن يعني چي؟» صورت غذا را برگرداندم به پيشخدمت و گفتم «بزرگ شديد مي فهميد.»
به خانم نوراللهي نگاه كردم كه دم در تالار اجتماعات با آقاي سعادت حرف مي زد. يادم آمد كه از پارچه ي لباس خانم نوراللهي من هم بلوز دامن دارم. آرتوش چيزي گفت و بچه ها خنديدند. آرمن گفت «شنيدي ماما؟» گفتم «الان برمي گردم.» و از جا بلند شدم.
خانم نواللهي انگار منتظر باشد از دوباره ديدنم هيچ تعجب نكرد. وقتي كه پرسيدم براي انجمنشان چه كاري از دستم برمي آيد، نگاهم كرد، لبخند زد و گفت «خيلي كارها. جمعه با هم حرف مي زنيم.» گفتم «جمعه با هم حرف مي زنيم.» و برگشتم سر ميز.
دم در خانه از ماشين كه پياده شديم نگاه من و دوقلوها چرخيد آن طرف خيابان. آرتوش شورلت را گذاشت توي گاراژ و آرمن لباس هاي زمستان و تابستان و پاييز و بهار را از صندوق عقب بيرون آورد. درِ فلزي حياط جي 4 چارتاق باز بود.
آرسينه يواش گفت «ماما، فردا به اميلي سر بزنيم؟»
آرسينه با التماس گفت «تو را به خدا اجازه بده سر بزنيم.»
موهاي فرفري هر دو را نوازش كردم. «فردا حتماً سر مي زنيم.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#62 | Posted: 16 Aug 2013 11:49 | Edited By: nazi220




از خواب كه بيدار شدم آفتاب افتاده بود تو آينه ي ميز آرايش. يادم آمد آرتوش وقت رفتن دمِ گوشم گفته بود «بخواب. بچه ها كه مدرسه ندارند.» دست ها را پشت سر قلاب كردم و توي آينه به بازي نور و سايه نگاه كردم. از حياط صداي جيك جيك گنجشك ها مي آمد. بلند گفتم «امروز ديرتر از شما بيدار شدم.» و با خودم خنديدم.
از جيك جيك گنجشك ها بود يا بازي نور در آينه يا خنكي اتاق خواب كه حالم خوش بود؟ هر چي بود خوب بود. حالم خوب بود. ملافه را پس زدم و بلند شدم.
گنجه را باز كردم. به لباس هايي نگاه كردم كه معمولاً توي خانه مي پوشيدم. بعد به لباس هايي كه كم مي پوشيدم. لباس گلداري را درآوردم كه چند بار بيشتر نپوشيده بودم چون مادر و آليس گفته بودند «سر و سينه اش زيادي باز است.» جلو آينه مو شانه كردم و دو دستم را به هم ماليدم. از خشكي پوست خبري نبود.
راه افتادم طرف آشپزخانه و بلند بلند سطري از نمايش سيندرلا را تكرار كردم كه آرمن شب قبل با حركات سر و دست اجرا كرده بود: «اين زيباي نازنين كيست كه مي آيد؟ آه، دختر روياهاي من.» با صداي بلند خنديدم و به اتاق دوقلوها سر زدم. تختخواب ها خالي بود. رفتم اتاق آرمن. تختخواب خالي بود. روي ميز آشپزخانه سه ليوان نيمه خالي شير بود. ليوان ها را جمع مي كردم و فكر مي كردم كجا هستند كه سه تايي سر رسيدند.
آرمينه گفت «تو جي 4 هيچ كس نيست.»
آرسينه گفت «نه اميلي هست، نه پدرش، نه مادربزرگ.»
آرمن گفت «گمانم اسباب كشي كردند.»
يكي از ليوان ها از دستم افتاد روي موزاييك.
دوقلوها داد زدند «واي!» و پريدند عقب.
آرمن جلو آمد. «طوريت نشد؟»
گفتم «من طوريم نشد. شماها مواظب باشيد.» و جارو خاك انداز را از گوشه ي آشپزخانه برداشتم. كجا رفتند؟ چرا رفتند؟ كي رفتند؟ دوقلوها يكي در ميان حرف مي زدند.
«لابد اميلي خيلي مريض بوده، بردند تهران بيمارستان.»
«پس اسباب ها كو؟»
«شايد مادربزرگ مريض شده.»
«پس اسباب ها كو؟»
«حتما ديروز كه ما رفته بوديم جشن اسباب كشي كردند.»
آرمن دو تكه شيشه از زمين برداشت انداخت توي سطل زباله و به دوقلوها گفت «چقدر حرف مي زنيد. بيرون. تا زخم و زيل نشديد.»

عصر كه آرتوش آمد همين قدر مي دانست كه اميل استعفا داده. اين كه چرا استعفا داده يا كجا رفته كسي نمي دانست.
سرِ شام بوديم كه تلفن زنگ زد. آرمن از جا پريد. «من برمي دارم.» دوقلوها به هم نگاه كردند و بي صدا خنديدند و وقتي كه پرسيدم «باز چه خبر شده؟» جدي شدند و با هم گفتند «هيچي.»
آرمن به آشپزخانه برگشت و به من گفت «خاله نينا.»
صداي نينا بر خلاف هميشه شاد و زنگدار نبود. «ديدي چه خاكي به سرم شد؟ مرتيكه بي خبر گذاشته رفته و ويولت از صبح مثل ديوانه ها توي خانه مي چرخد و گريه مي كند و به زمين و زمان بد و بيراه مي گويد. خدا را شكر گارنيك تا پس فردا نيست. ولي وقتي كه برگشت چي؟ اگر اين دختره بلايي سر خودش آورد جواب مادرش را چي بدهم؟ ماندم چه غلطي بكنم.»
سعي كردم آرامش كنم و پرسيدم «حالا واقعاً قضيه اين قدر جدي بوده؟» و فوري از سوالم پشيمان شدم. اگر قضيه جدي نبود خانم سيمونيان خانه و زندگي را به هم نمي زد و نمي رفت. نينا جزييات حرف هاي اميل به ويولت و ويولت به اميل را تعريف مي كرد و من فكر مي كردم تا حالا چند بار مادر به خاطر پسر از اين شهر به آن شهر شده؟ هر بار همين قدر ناگهاني بوده؟ نبوده؟ كار درستي كرده؟ كار درستي نكرده؟ شايد هم اگر اميل با ويولت ازدواج مي كرد بد نمي شد. يا شايد بد مي شد. نبايد دخالت مي كرد. شايد هم پسرش را مي شناخت و بايد دخالت مي كرد. صداي نينا از اين همه بايد و شايد نجاتم داد. «سوفي چند روزي پيش تو بماند؟ مجبورم با ويولت برم تهران.»
گفتم البته كه سوفي پيش ما بماند و اگر كار ديگري از دستم ساخته است خبر كند. نينا با حواس پرتي تشكر كرد و خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت.
گوشي را كه گذاشتم آرتوش و آرمن از آشپزخانه بيرون آمدند. آرمن گفت «شِوي جان باز مريض شده. دكتر مي بريم بالا سرش.» و با آرتوش رفتند گاراژ. تكيه دادم به ميز تلفن و فكر كردم ناگهان آمدند و ناگهان رفتند. مثل باران آبادان كه تا مي آمدي فكر كني مي بارد، ديگر نمي باريد.
فكر كردم كاش مي شد ماجراي اميل و ويولت به گوش آليس و مادر نرسد. حوصله ي اظهارنظرهاي آلي سو "من از اول مي دانستم" هاي مادر را نداشتم. صداي حرف زدن دوقلوها از آشپزخانه مي آمد.
«يادت هست گفت گوجه فرنگي پرت كنيم به آقاي زورا؟»
«آره. خوب شد گوش نكرديم.»
«ولي خودش كه پرت كرد. بعد انداخت گردن كلاس هشتمي ها.»
«آره. توي ناهارخوري هم صندلي را مخصوصاً از زير روبينال كشيد. بعد گفت از قصد نكردم. ولي از قصد كرد، نه؟»
«آره. از قصد كرد. سوراخ راحتي هم كار خودش بود، نه؟»
«آره. اصلا به خاطر آرمن با ما دوست شد. هيچ هم راپونزل را دوست نداشت.»
«حيف از لباس قرمز راپونزل كه قيچي كرد. چرا گذاشتيم؟»
«براي اين كه گفت لباس قشنگي نيست.»
«لباس سفيد آستين پفي خودش را هم قيچي كرد.»
«ياد داد توي حياط مدرسه داد بزنيم "مارگريتا، عين چيتا".»
«كار بدي كرديم.»
«كار بديم كرديم.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#63 | Posted: 16 Aug 2013 11:51




بچه ها با سوفي استخر بودند و ارمن منزل دوستش بود. منتظر مادر و آليس بودم كه شب قبل ديروقت از تهران برگشته بودند.
تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم و وي آينه راهرو به خودم نگاه كردم. به نظر مي آمد يا كمي چاق شده بودم؟ چند بار گفتم الو و بله و بفرماييد و كسي جواب نداد. گوشي را گذاشتم و در را براي مادر و آليس باز كردم. مادر صورتم را بوسيد و آليس محكم بغلم كرد و گفت «چه خوشگل شدي. انگار يك هوا چاق شدي، نه؟ عوضش من لاغر شدم. ببين.» و توي راهرور يك دور كامل چرخيد. راست مي گفت، لاغر شده بود. نفهميدم از لاغر شدنش بيشتر تعجب كردم يا از سلام احوالپرسي و ماچ و بوسه ي گرمش.
رفتيم آشپزخانه و مادر و آليس بسته هاي پِرك و گاتا را كه از تهران خريده بودند گذاشتند روي ميز. آليس روي پا بند نبود. قهوه جوش را از دستم گرفت و گفت «من درست مي كنم.» قهوه درست كرد و تعريف كرد.
«تصميم گرفتيم همين جا عروسي كنيم. كارت هاي دعوت را به چاپخانه ي دوست آقا داوتيان سفارش دادم. راستي، داوتيان خيلي سلام رساند. چه مرد نازنيني. اگر سفارش نمي كرد كارت ها به موقع حاضر نمي شد. كيك را همين جا به نگرو سفارش مي دهم. حالا حدس بزن چي از تهران خريدم.»
قهوه جوش را از روي اجاق برداشت، گذاشت روي پيشخوان و چرخيد طرفم. دستها را از هم باز كرد، سر كج كرد و لبخند زد. «لباس عروس.»
مادر زد زير خنده و من از ته دل خنديدم.
اين بار من بودم كه رفتم طرف خواهرم. بغلش كردم و بوسيدمش و گفتم «خيلي خيلي مبارك.» صبح به برنامه ريزي جشن عروسي و نوشت اسم مهمان ها گذشت.
دوقلوها و سوفي كه براي ناهار برگشتند، آليس هر سه را بغل كرد و گفت بايد ينگه ي عروس بشوند و لباس هاي آبي و صورتي بپوشند.
آرمينه گفت «خاله، اول تو عروسي مي كني يا خاله ويولت؟» و با آرسينه و سوفي منتظر به آليس نگاه كردند. آليس و مادر به من نگاه كردند.
من و من كردم. «عروسي خاله ويولت عقب افتاده، يعني ...»
سوفي اوضاع را بدتر كرد. «پس براي همين خاله ويولت ديروز و پريروز همه اش گريه مي كرد؟»
آرسينه و آرمينه با هم گفتند «گريه مي كرد؟»
سوفي به من نگاه كرد. مردد كه بگويد يا نگويد و بالاخره گفت «هم گريه مي كرد، هم مي گفت تمامش تقصير اين عجوزه ست.»
آرمينه گفت «عجوزه يعني چي؟»
آرسينه گفت «يعني كوتوله.»
آليس از جا بلند شد. براي بچه ها شيريني گذاشت توي بشقاب و گفت «معني عجوزه كوتوله نيست. گفتن هيچ كدام هم قشنگ نيست. شيريني ببريد با عروسك ها مهمان بازي كنيد.»
وقت بيرون رفتن از آشپزخانه، آرسينه دست انداخت گردن سوفي.
«بد هم نشد. عروسي كه بالاخره داريم، لباس ينگه هم مي پوشيم، تو هم كه مي ماني پيش ما. نه آمينه؟»
آرمينه گفت «آره. خدا كنه خاله نينا به اين زودي ها برنگردد.» و سه تايي خنده كنان رفتند.
مادر نگاهم كرد. «چه خبر شده؟» آليس تكيه داده بود به ميز.
تعريف كرد. ساكت كه شدم مادر گفت «از روز اول نگفتم اين زن ديوانه ست؟ نگفتم پسرش هم عين خودش ديوانه ست؟ دروغ مي گم بگو دروغ مي گي.»
آليس با نخ دور بسته ي گاتا ور مي رفت. «بيخود به مردم تهمت نزن. ما كه نمي دانيم چي شده؟ به هر حال به ما مربوط نيست، ولي ... طفلك ويولت.»
به آليس نگاه كردم. انگار بار اول بود مي ديدمش. از وقتي كه خواهرم را مي شناختم مثل آب خوردن به مردم تهمت مي زد و در مورد كوچك ترين جزييات زندگي همه اظهارنظر مي كرد و حكم صادر مي كرد و حالا ... «به مردم تهمت نزن؟» «به ما مربوط نيست.» و «طفلك ويولت؟» حس كردم يوپ را خيلي دوست دارم.
تلفن زنگ زد و آرمن كه نفهميده بود كي برگشته از اتاقش بيرون پريد كه «برداشتم» بعد آمد اشپزخانه. «آقا هلندي با خاله آليس.»
آليس دست انداخت گردن آرمن و گونه اش را بوسيد. «اول اين كه سلامت را قوت دادي، دوم اين كه آقا هلندي يعني چي؟ بعد از اين مي گويي عمو يوپ.» و خندان رفت به راهرو. آرمن چند بار گفت «عمو يوپ.» خنديد و مادربزرگش را بوسيد. مادرم گونه ي نوه اش را نوازش كرد. «كاش عروسي تو را هم ببينم.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#64 | Posted: 16 Aug 2013 11:52 | Edited By: nazi220




براي عروسي آليس نينا پا به پا كمكم كرد. ترسم از اين كه يكبند از وييولت حرف بزند بيخود بود. بعد از برگشتن از تهران يك كلمه هم از ويولت نگفته بود.
شب قبل از عروسي بود و آرتوش و گارنيك بچه ها را برده بودند اَنكِس ماهي برشته بخورند. با نينا پشت ميز آشپزخانه نشسته بوديم و براي مهمان هاي عروسي بسته هاي نقل يادگاري درست مي كرديم. نقل هاي رنگي را مي ريختيم توي تورهاي چارگوش كه مادر گلدوزي كرده بود و با بندينك هاي ساتن سر تورها را گره مي زديم. روي يك سر بندينك نوشته شده بود "آليس و يوپ" و روي سر ديگر تاريخ عروسي چاپ شده بود.
آليس گفته بود «شب زود بخوابم كه فردا سر حال باشم. اگر بخوابم.» و مادر قرار بود به قول يوپ كه همه ي جزييات مراسم عروسي برايش جالب بود "قرمز و سبز" بدوزد. رسم ارمني هاي جلفا بود كه در مراسم ازدواج دو نوار پهن ساتن قرمز و سبز مي انداختند روي شانه هاي عروس و داماد و كشيش كه دعاي تبرك مي خواند، ساقدوش چند بار جاي نوارها را با هم عوض مي كرد. نوار سبز نشانه ي خوشبختي و نعمت بود و نوار قرمز نشانه ي عشق. ارتوش بي هيچ غرولندي قبول كرده بود ساقدوش عروسي آليس و يوپ باشد.
نينا شربت آلبالو مي خورد و زير لب آوازي زمزمه مي كرد.
بالاخره طاقت نياوردم. «از ويولت چه خبر؟»
پوفي كرد و شانه بالا انداخت. بندينك بسته ي نقل را محكم كرد و بسته را گذاشت توي سبدي كه دور تا دورش گل مصنوعي چسبانده بوديم. شربت را تا ته خورد و يخ ها را توي ليوان چرخاند. «تا زنده اي چيز ياد مي گيري. طبق معمول هر چي بازي درآورده بودم و بيخودي نگران شده بود.» ليوان را گذاشت روي ميز و يكي از تورهاي چارگوش را برداشت. «تهران كه رفتيم دو سه روزي اشك ريخت و چيني هاي مادر بدبختش را شكست تا برادر همسايه ي طبقه بالا را ديد. سر و كله ي پسره كه پيدا شد، آرام گرفت و باز شد همان ويولت كه همه مي گويند، طفلك، چه معصوم و بي گناه. در ضمن تيگران را فرستادم خوابگاه دانشگاه. خطر منزل خاله جان خيلي بيشتر از خطر خوابگاه بود. يكي از آن روبان ها را بده.»
يكي از روبان ها را دادم و نينا گفت «يادت هست گفتم ويولت يك كمي شبيه توست؟ به قول مادرت، به من بگو خر.» و زد زير خنده.
بسته ي نقل را گذاشتم توي سبد و فكر كردم «نه، به من بگو خر.»
نينا روبان را دور بسته گره زد و خيره شد به پنجره. نمي خنديد. از جايي كه نشسته بوديم گل نخودي ها خوب معلوم نبودند. گفت «حرف مادر شد. فكرش را كردي بعد از رفتن آليس ...»
به پنجره نگاه كردم. اين چند هفته سعي كرده بودم فكر نكنم كه بعد از رفتن آليس ... با روبان بسته ي توي دستم ور رفتم. «نمي دانم.»
نينا بسته ي نقل را گذاشت توي سبد. «با مادرت حرف نزدي؟»
بسته ي نقل را گذاشتم توي سبد. «نه هنوز.»
دوباره به گل نخودي ها نگاه كرد. «خب، شايد بعد از عروسي، ها؟»
به بسته ها نگاه كردم و سر تكان دادم. «بعد از عروسي.»


چند روز از ازدواج آليس و يوپ و رفتنشان به هلند مي گذشت.
وقت بدرقه در فرودگاه، يوپ گونه ام را بوسيد و گفت «كلاريس، تشكر مي كنم از شما براي زحمت ها. مطمئن باشيد آليس را خوشبخت بسازم. مادرم و خاله ام خواسته اند آليس را خوشبخت بسازم.» روز عروسي، بزرگ ترين سبد گل از طرف مادر و خاله ي يوپ بود. لاله هاي سرخ و سفيد هلندي. آرتوش گفت «از آن ده كوره چطور اينها را فرستادند آبادان؟»
با نينا روي تاب نشسته بوديم. آرمن دو در حياط به دورچرخه اش ور مي رفت. دوقلوها و سوفي قايم موشك بازي مي كردند. سوفي گفت «چشم گذاشتن از كي؟ پِشك بيندازيم.» سه تايي رو به هم ايستادند و سوفي به ترتيب به سينه ي هر سه زد و خواند «آن- مان- ناوارا- دو- دو- اسكاچي ...»
نينا گفت «بالاخره نفهميدم اين مثلاً شعري كه وقت پِشك انداختن مي خوانند يعني چي؟» بعد به آشپزخانه اشاره كرد «پس با مادر حرف زدي. آره؟» موي سفيد مادر از پنجره ي آشپزخانه معلوم بود. گفتم «اره.»
دخترها دويدند طرف حياط پشتي. نينا پا زد و تاب تكان خورد. «آرتوش غر نزد؟» به درختچه ي ارغوان يا وَن يا زبان گاوي سوم نگاه كردم كه چند وقت بود اسم نداشت. بعد از حمله ي ملخ ها و دوباره جوانه زدن، حسابي جان گرفته بود و بيشتر از درخت هاي آرمينه و آرسينه گل داده بود. پا زدم و تاب تكان خورد. «غر كه نزد هيچ خودش پيشنهاد كرد.» نينا خم شد طرفم. «جدي؟»
شب قبل از عروسي تا خواسته بودم حرف مادر و تنهايي اش را بعد از رفتن آليس پيش بكشم، آرتوش كه داشت شلوار توي گنجه آويزان مي كرد گفته بود «مادر از كي مي آيد پيش ما؟»
نينا غش غش خنديد. «من يكي سر از كار شوهر تو درنياوردم. يك وقت برج زهرمار، يك وقت هم اين قدر ...» صداي بوق ماشين گارنيك از خيابان آمد. نينا گفت «فقط با وسواس ها و غر غر هاي مادر، خدا به دادت برسد.» بعد داد زد «سوفي بدو، پدرت آمده.» ايستاد و شليد طرف راه باريكه. «واي! پام خواب رفت.» رو كرد طرف پنجره ي آشپزخانه. «خانم وسكانيان، خداحافظ.» بعد برگشت طرف من و يواش گفت «شايد هم يك قاشق چايخوري غر غر و وسواس بد نباشد، ها؟» از روي تاب بلند شدم و راه افتادم و فكر كردم «يك قاشق چايخوري يا صد ملاقه؟»
مادر از پنجره سر بيرون كرد. «كجا نينا؟ بمانيد. قرمزپلو درست كرده ام.»
دوقلوها كه همراه سوفي عرق ريزان از حياط پشتي سر رسيده بودند بالا پايين پريدند. «سوفي بماند پيش ما.» «خاله نينا، تو را به خدا سوفي بماند پيش ما.»
سوفي نِق زد «قرمز پلو خيلي دوست دارم.»
نينا به بچه ها نگاه كرد. بعد به من كه گفتم «تو برو به خريدت برس.» نينا دوباره به بچه ها نگاه كرد. «از دست شما وروجك ها. از پريشب با هم بوديد، بس نيست؟» بعد به مادر گفت «براي تهران كلي سوغاتي بايد بخرم وگرنه قرمزپلو شما كه حرف نداد.» استانبولي پلو يا به قول ارمني ها "قرمز پلو" مادر واقعاً حرف نداشت.
با نينا تا دم در فلزي رفتم و براي گارنيك دست تكان دادم. به آرمن كه هنوز به دوچرخه ور مي رفت گفتم «درست نشد؟» سر تكان داد. «دوچرخه عهد بوق كجا به اين زودي درست مي شود؟» گفتم «عهد بوق يعني پارسال؟» نگاهم كرد. «پارسال يعني عهد بوق.» و خنديد. موهايش ريخته بود روي پيشاني.
تا برگشتم به حياط دوقلوها و سوفي از خانه بيرون دويدند. توي دست آرمينه كتابي بود. «ماما، آخرش را مي خواني؟ آرسينه گفت «خودت قول دادي بخواني.» سوفي گفت «ديروز قول دادي خاله. زن ست و قولش.» سه تايي خنديدند و چهار تايي خودمان را توي تاب جا داديم.
آخرين صفحه ي لرد فونتلروي كوچك را كه خواندم و كتاب را بستم سوفي گفت «حيوونكي پسر كوچولو.»
آرسينه گفت «چرا حيوونكي؟»
آرمينه گفت «آخرش كه خوب تمام شد.»
سوفي گفت «آره، ولي اولش خيلي بدبختي كشيد.»
از راهرو صداي زنگ تلفن آمد. دوقلوها و سوفي به آرمن نگاه كردند و وقتي كه ديدند نمي شنود، آرمينه از جا پريد و دويد طرف خانه. سوفي گفت «صبر كن» و دنبال آرمينه دويد. آرسينه روي جلد كتاب را نگاه كرد و گفت «كاش آخر همه ي قصه ها خوب تمام مي شد.»
آرمينه از دمِ در خانه داد زد.«آرمن. تلفن. ژاسمن.»
سوفي تكرار كرد «آرمن. تلفن. ژاسمن.»
آرمن دوچرخه را انداخت و راه باريكه را دويد و رفت تو.
چرخيدم طرف آرسينه. «ژاسمن؟»
آرسينه پا زد و تاب تكان خورد. نگاهم كرد و خنديد. «يادت نيست؟ سيندرلا.» بعد كتاب را برداشت، از تاب پايين پريد و دويد طرف آرمينه و سوفي كه از دمِ در خانه اشاره مي كردند «بيا.»
صداي مادر از راهرو آمد. «باز با كفش گلي زديد توي خانه؟»
از اين طرف در توري به اندام نحيفش نگاه كردم كه با موي سفيد و لباس سياه راهرو را جارو مي زد. ماندن مادر پيش ما حتماً كمك بزرگي بود. كمك بزرگي بود و با اين حال ... مادر قاليچه ي كف راهرو را آورده بود بيرون و مي تكاند.
باد ملايمي آمد كه براي آن وقت سال در آبادان عجيب بود. پا زدم و تاب تكان خورد. داشتم فكر مي كردم براي سفر به تهران چه لباس هايي بردارم و سوغاتي چي بخرم كه پروانه اي از جلو صورتم گذشت. سفيد بود با خال هاي قهوه يي . تا فكر كنم «چه پروانه ي قشنگي» يكي ديگر ديدم و بعد يكي ديگر ... و هر هفت هشت تا رفتند نشستن روي بوته ي گل سرخ.
گفته بود «پروانه ها هم مهاجرت مي كنند.» به آسمان نگاه كردم. آبي بود. بي حتي يك لكه ابر.


پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / چراغها را من خاموش می کنم بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites