تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

عشق محال

صفحه  صفحه 7 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#61 | Posted: 18 Aug 2013 08:21
عشق محال ۶۰



هنوز از فکر سپهر بیرون نیامده بود که صدای تلفن همراهش شنیده شد. با شتاب برخاست و تماس را پاسخ گفت:
- الو؟
- سلام...
با شنیدن صدای وحید دوباره لحنش غمگین شد و گفت:
- سلام...
- معذرت میخوام که مزاحم شدم... منتظر کس دیگه ایی بودی؟
- نه... من ازت معذرت میخوام مجبور شدم خداحافظی کنم.
- خواهش میکنم... راستش من با مادرم تماس گرفتم و مشورت کردم... اونا هم خیلی مشتاق هستن که بعداز این همه سال دوباره همدیگرو ببینیم...
- ماهم مشتاق دیدار هستیم.. کی تشریف میارید؟ اگه امشب بیاید خوشحال میشیم.
- نه دیگه امشب دیر... انشالله دوشنبه شب مزاحم میشیم.
- مراحمید... قدمتون سر چشم...
اصلا حوصله ای برای صحبت با وحید در خود نمیدید با این وجود برای اینکه وحید متوجه این موضوع نشود با لحن گرمی گفت:
- میدونی خیلی شبیه عمو جلال صحبت می کنی؟
- بالاخره پسر همون پدرم دیگه....
- دلم خیلی براش تنگ شده برای خاله زهرا هم همینطور... میشه یه سوال بپرسم؟
وحید با شوخ طبعی گفت:
- خواهش میکنم شما دو تا بپرس...
- یادمه گفتی ازدواج کردی... عمو و خاله هم با شما زندگی میکنن؟ یا هنوز نامزدین؟
برای لحظاتی سکوت حکمفرما شد. وحید آهی کشید و گفت:
- اجازه بده یه موقع دیگه برات توضیح بدم...
فرشته که متوجه غم صدای وحید شده بود گفت:
- منو ببخش نباید فضولی میکردم...
- نه اینجوری نگو... فقط دوست دارم حضوری برات توضیح بدم پشت تلفن نمیشه...
- باشه... پس ما دوشنبه منتظرتون هستیم...
- به خاله سلام برسون... خیلی خوشحال شدم صداتو شنیدم.
- ممنون تو هم سلام برسون...
- بزرگیتو می رسونم... خدانگهدار
فرشته بارها فرضیه های مختلف را برای ازدواج وحید بررسی کرد اما با به یاد آوردن صدای غمگینش تمام آنها را رد می کرد. آن روز را فرشته به فکر و خیال درباره ی سپهر و وحید گذراند. هوا تاریک شده بود و هنوز تماسی از سپهر دریافت نکرده بود. بازهم نگرانی دامانش را گرفته بود دست هایش مانند تکه های یخ بود. لرزه بر اندامش افتاده بود برخاست و به آشپزخانه رفت.چای داغی برای خودش ریخت و دوباره به اتاقش بازگشت. چایی را روی میز تحریرش قرار داد و خودش پشت میز نشست به ساعت نگاهی انداخت عقربه ها 7 و نیم رانشان می داد. حرکت سریع ثانیه شمار استرسش را بیشتر میکرد نگاهش را از ساعت گرفت و بی معطلی به سراغ دفتر تلفن کوچکش رفت و شماره ی عموی سپهر را جستجو کرد. اواسط صفحه ی دوم شماره را پیدا کرد و به سمت تلفن رفت. شروع به گرفتن شماره کرد. صدای بوق آزاد شنیده می شد اما کسی جواب نمی داد. فرشته با ناامیدی درحال قطع تماس بود که صدای ضعیف سپهر را با فاصله شنید. دوباره گوشی را روی گوشش قرار داد و گفت:
- الو؟
بعد از مدت کوتاهی سپهر گفت:
- فرشته جان تویی؟
فرشته با دلخوری پاسخ داد:
- سلام آقای بی معرفت... مثل اینکه دست خودت نیست آب و هوای اونجا آدما رو بی معرفت می کنه پس من به مادربزرگ و پدربزرگت حق میدم.
- سلام عزیز دلم... خوبی؟ میدونم خیلی ازم ناراحتی ولی ایکاش کنارم بودی و حالم و درک می کردی... اگه تو کنارم بودی حتما حالم بهتر بود.
- سپهر جان تا تو نگی چی شده من چطوری درکت کنم؟ آخه فقط دیدن مادربزرگت که نمیتونه این همه تو رو بهم بریزه....
- فرشته... من توی تمام این سالا اشتباه می کردم... چطوری برات بگم دارم چه لحظه های زهر ماری رو میگذرونم... خیلی حالم خرابه... کسی که من و از مهر و محبت پدربزرگ و مادربزرگ محروم کرد عموم بوده... نمی تونی بفهمی دارم داغون میشم... تمام ذهنیت من از اونا اشتباه بود...
هق هق کوتاه سپهر شنیده شد و دوباره با صدای خش داری که مشخص بود بر اثر مهار کردن بغضش است ادامه داد:
- بذار حالم بهتر بشه خودم باهات تماس میگیرم خواهش میکنم فرشته... خواهش میکنم
فرشته همراه با سپهر اشک می ریخت با اینکه نمی دانست چه بر سپهر گذشته اما با تمام وجود آرزو می کرد تا در آن لحظه در کنارش بود و دستهای گرم و مردانه اش را در دست داشت. به خوبی احساس می کرد که سپهر به زحمت خودش را کنترل می کند تا در برابر فرشته ضعیف نمایان نشود. به ناچار و برای اینکه او بیشتر از این آزار نبیند با لحنی درمانده گفت:
- باشه آروم باش... می فهمم... مواظب خودت باش...خدانگهدار
و تماس را قطع کرد. احساس می کرد هوایی برای نفس کشیدن وجود ندارد عرق سردی بر صورتش نشست با عجله از اتاق خارج شد و در مقابل چشمان روشن خانم به حیاط پناه برد. فضای حیاط با یک لامپ زرد رنگ کم نور روشن شده بود. روی مزاییک های سرد حیاط پا گذاشت. چند نفس عمیق کشید و باز دمش مانند مه روبرویش را پوشاند اما حتی فضای باز هم نتوانست تنفس را برایش راحت کند. با مستاصلی همان جا نشست و سرش را بین دستهایش گرفت. شقیقه هایش به شدت میزند و صورتش از داغی میسوخت. بغض به شدت گلویش را میفشرد. روشن خانم نیز وارد حیاط شد و گفت:
- فرشته چی شده مادر؟ چرا اینجا نشستی سرما میخوری؟
فرشته همان طور که سرش پایین بود با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:
- هیچی مامان تو برو...
ولی روشن خانم مصرتر از قبل گفت:
- سپهر زنگ زد؟
فرشته نگاه غمگینش را به چشمان روشن خانم دوخت و با التماس گفت:
- مامان احتیاج دارم تنها باشم
روشن خانم سری به اطراف تکان داد و گفت:
- باشه دخترم ولی زیاد اینجا نشین هوا سرده.
و دوباره به داخل برگشت. با رفتن روشن خانم فرشته بغضی را لحظه به لحظه بیشتر بر گلویش چنگ می انداخت را شکست و اشک هایش بر روی گونه اش جاری شد و مسیر اشکها از سردی هوا پوستش را خنک می کرد. از خودش دلگیر بود که در بدترین شرایط در کنار سپهر نبود و نمی توانست او را دلداری بدهد. و با خود می گفت:
- پس کی قراره این سختی ها تموم بشه؟... پدرم... سمانه و مسعود.... الانم هم این حاله سپهر... آخه تا کی باید ادامه پیدا کنه؟.... خدا دارم کم میارم منم آدمم از سنگ نیستم...
و اینبار با هق هق بلندی شروع به گریه کرد. روشن خانم با پتوی نازکی به حیاط آمد و آن را روی شانه های فرشته انداخت. خودش در کنارش نشست و او را در آغوش کشید. نوازش های مادرانه ی روشن خانم دردش را التیام می بخشید و فرشته با کمال میل تمام بغض های این چند ماه را در آغوش مادرش خالی کرد. آنشب فرشته و روشن خانم ساعتها را در کنار هم و در هوای سرد پاییزی که جای خود را به سوز زمستانی می داد گذراندند و روشن خانم بدون هیچ سوالی فقط مرحم دردهای فرشته بود و او را آرام می کرد.
بعد از ظهر روز دوشنبه بود. در دو روز گذشته سپهر به جز چند تماس کوتاه که در حد احوال پرسی بود حرف دیگری به فرشته نزده بود و فرشته نیز با توجه به روحیه ی سپهر چیزی از او نپرسیده بود. ترجیح می داد تا سپهر خودش به حرف بیاید و جواب سوال های متعددی که در ذهن فرشته به وجود آمده بود را بدهد. روشن خانم از ظهر در تدارک مهمانی شب بود و با وجد انتظار دیدن خانواده ی دیانت را می کشید. فرشته نیز با اینکه این روزها دل ودماغ انجام کاری را در خود نمی دید اما تمام کارهایی را که بعهده گرفته بود با وسواس خاصی انجام می داد و تمام تلاشش را می کرد تا مهمانی به نحو احسنت برگزار شود.
ساعت 6 بعداز ظهر فرشته به اتاق رفت تا برای ورود مهمانها آماده شود. در کمد لباسهایش را باز کرد از بین لباس هایش کت دامن نوک مدادی را بیرون کشید کمی آن را برانداز کرد و گفت:
- نچ این خوب نیست....
و دوباره لباسهایش را بررسی کرد و اینبار مانتوی سنتی را که با انتخاب سپهر خریده بود بیرون کشید نگاهی به آن انداخت و لبخند رضایتی زد. بعد از عوض کردن لباس جلوی آینه اتاقش ایستاد و نگاهی به سر تا پای خود انداخت. رنگ بادمجانی مانتو بسیار به پوست تنش می نشست و دور یقه سر آستین ها و لبه ی پایی نی آن با طرح های بته جقه ای زینت داده شده بود. آرایش ملایمی کرد و شالی به رنگ مانتویش که در دو طرف آن همان طرح وجود داشت را روی سرش قرار داد. چشمش به زنجیری که سپهر خواسته بود او را به گردن بیاویزد افتاد. دستش زنجیر را لمس کرد دوباره بغض در گلویش چنبره زد. بوسه ای بر آن نشاند ناگهان با صدای در به خود آمد. شکوفه با خوشحالی وارد اتاق شد و نگاهی به سرتا پای فرشته انداخت. سوت کوتاهی کشید و گفت:
- او له له... چه کردی مادام... تو دل منو بردی وای به حال بقیه...
فرشته لبخند محوی زد و گفت:
- سلام... جدی خوبه؟...
- سلام... بله از این بهتر نمیشه... عالیه.
- راستی تو اینجا چیکار میکنی؟... مامان بهت زنگ زد؟
- نخیر خانم من زنگ زدم زن عمو گفت امشب قراره خانواده دیانت بیان... بعدم خودش گفت اگه می خوای بیای اینجا بیا غریبه نیستن که... منم از خدا خواسته... تو سه سوت رسیدم اینجا... آخی مزاحمت شدم؟
- برو بابا به من چه ربطی داره که بخوای مزاحمم بشی؟
- برو خودتی... از نگاههای اون شبش کاملا مشخصه که به تو ربطی نداره...
- باز تو خیالاتی شدی... من نمی دونم با این طرز فکرت چرا هنوز شوهر نکردی؟
- من خودم نخواستم والا خواستگارا برام صف کشیدن...
فرشته خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
- باشه... آرزو بر جوانان عیب نیست...
صدای زنگ خانه به صدا در آمد. شکوفه با هیجان گفت:
- اومدن...
فرشته شانه ای بالا انداخت و با چهره ی بی تفاوتی گفت:
- خب اومدن دیگه این همه ذوق کردن نداره بیا بریم الان میان زشته تو اتاق باشیم.
     
#62 | Posted: 18 Aug 2013 08:23
عشق محال ۶۱


*************************************
آرش برای راهنمایی مهمان ها به حیاط رفته بود و بقیه از جمله فرشته داخل پذایرایی انتظارشان را می کشیدند. فرشته تمام سعیش را می کرد تا خودش را در برابر این ملاقات عادی نشان ندهد اما هیجان در درونش لحظه به لحظه بیشتر می شد. مانند آتشی که هر چه برای خاموشی اش تلاش می کنی شعله ور می شود اظطراب او نیز زبانه می کشید. اولین نفری که با تعارف های آرش از در ورودی داخل پذیرایی شد آقا جلال بودو در پی آن به ترتیب زهرا خانم، وحید و در نهایت پسر نوجوانی که بعدا معلوم شد برادر وحید است. فرشته که گویی خود را پنهان می کرد دور تر از همه به در ورودی بود. خودش نیز دلیل این رفتارش را نمی دانست شاید مقابله و یا حتی فرار از یک حس آشنا او را وادار به این کار می کرد. آقا جلال پس از حال و احوال های بسیار گرم و صمیمی با روشن خانم، نازنین و شکوفه با بهت در مقابل فرشته قرار گرفت. فرشته پیش دستی کرد و سلام داد و آقا جلال با همان گرمی کلام گفت:
- فرشته؟... خودتی عمو؟...
گونه های فرشته از شرم گل انداخت و با صدای آرامی گفت:
- بله عمو فرشته ام... خیلی دلم براتون تنگ شده بود...
- ماشالله... خانمی شدی برای خودت... دل ما هم تنگ شده بود.
فرشته با همین تعارف ها آقا جلال را به نشستن دعوت کرد و پس از آن چشمش به زهرا خانم افتاد اینبار با هیجانی که اصلا سعی در کتمانش نداشت سلامی داد و به سمت او رفت و یکدیگر را در آغوش کشیدند. زهرا خانم هم او را به خود فشرد و گفت:
- الهی قربونت بشم خاله... ماشالله چقدر بزرگ شدی یه پارچه خانم...
فرشته نفس عمیقی کشید. عطر تن زهرا خانم را به جانش کشید و دوباره رویاهای کودکی مانند پرده سینما در جلوی چشمانش جان گرفت. هر زمان که وحید و خانوده اش به خانه ی آنها می آمدند و یا در هر مکانی که آنها را می دید به سرعت می دوید و خودش را در آغوش زهرا خانم می انداخت و زهرا خانم بعد از کلی نوازش و قربان صدقه او را از آغوشش بیرون می کشید. از او فاصله گرفت و در چهره ی مهربانش که اکنون کمی شکسته تر شده بود خیره شد. چشمان قهوه ای رنگ و مژه های پر مشکی و گونه ای برجسته که چین اطرافش زیبایی خاصی به آن داده بود بینی استخوانی و لب های که کمی درشت تر از حد معمول بود و صورتی کشیده. با دیدن این چهره می توانست لذات کودکیش را به یاد بیاورد تمام علاقه اش را در صدایش جمع کرد و گفت:
- خاله اگه بدونین چقدر از دیدنتون خوشحالم...
زهرا خانم لبخند مهربانی بر لب نشاند و گفت:
- به خدا منم از خوشحالی رو پام بند نبودم... بیچاره عمو و وحید کشتمشون بس که تا اینجا غر زدم و گفتم چرا دیر اومدین.
روشن خانم رو به فرشته گفت:
- فرشته مادر اینجا سرپا نگهشون ندار حسابی حرف برای گفتن داریم.
و سپس او را به سمت مبلمان راهنمایی کرد.
وحید با چهره ای خندان به سمتش آمد. نگاه گذرایی به وحید انداخت. یک شلوار جین طوسی و پیراهنی به همان رنگ به تن داشت که روی آن یک کت مشکی اسپرت پوشیده بود. بوی عطرش تمام فضای اطراف را پر کرده بود. اینبار قبل از اینکه فرشته لب بگشاید وحید سلام مهربانی داد. فرشته در جواب سری تکان داد و با لبخند گفت:
- سلام خوش اومدین... حالتون خوبه؟
وحید نیز نگاهی به سرتا پای فرشته انداخت. لبخندش پررنگ تر شد و گفت:
- ممنون شما خوبی؟
فرشته که با دقت رفتار وحید را زیر نظر داشت کلافه از نگاه هایی که باعث کلافگی اش می شد گفت:
- بله مچکر... بفرمایید خواهش میکنم...
و در نهایت پسر که حداکثر 16 یا 17 ساله بود وارد شد و سلام داد. فرشته با خوشرویی گفت:
- سلام خوش اومدین بفرمایید.
حدود یک ساعتی می گذشت. مجلس با یادآوری خاطرات قدیم و ذکر وقایع جدید حسابی گرم شده بود و در این میان چیزی که فرشته را آزار می داد نگاه های پی در پی وحید و مچ گیری های شکوفه بود. فرشته با عصبانیت به سمت شکوفه که در کنارش بود چرخید و در حالی که دندانهایش را روی هم میفشرد گفت:
- تو چته امشب؟... مگه مرض داری هی چپ و راست می کوبی توی پهلوم... کبود شد شکوفه...
- هیس... خجالت بکش جلوی مهمونا... من میدونم که تو چقدر بد دهنی اینا که نمی دونن... حداقل یه امشب رو آبروداری کن و ماهیت اصلیت رو نشون نده.
- هه هه بی مزه... یه دفعه دیگه بزن من میدونم و تو....
- ولش کن بگو ببینم این چرا عین ندید بدیدا همش رو تو زوم کرده؟... از این همه بزرگترم خجالت نمیکشه...
فرشته نگاهش را از شکوفه گرفت و با بی اعتنایی گفت:
- من چه میدونم برو از خودش بپرس...
- میرم می پرسما... ولی نه گناه داره جلسه اول بازخواست بشه...
زهرا خانم که با کمی فاصله روی یکی از مبل های کنار فرشته نشسته بود رو به او گفت:
- فرشته جان تو هنوز ازدواج نکردی؟
با این حرف شکوفه خنده ی پنهانی کرد و آرام گفت:
- به به...
و فرشته زیر لب طوری که فقط شکوفه بشنود گفت:
- کوفت نیشتو ببند...
سپس با خنده ی تصنعی رو به زهرا خانم گفت:
- نه خاله جون...
- چرا دخترم؟ تو الان باید برای خودت کدبانوی یه خونه باشی...
فرشته سرش را به زیر انداخت و در حالی که می دانست تمام نگاه ها مخصوصا وحید به اوست به آرامی گفت:
- دیگه پیش نیومده...
- زهرا خانم برای شکستن سکوت فضا لبخندی زد و رو به روشن خانم گفت:
- البته روشن جان زمونه ی بدی شده آدم نمی تونه به هرکسی اعتماد کنه و جوون دسته گلتو که یه عمر زحمتشو کشیدی همین جوری بدی بره...
و روشن خانم در تمکمیل حرف مادر وحید گفت:
- آره به خدا... کم خواستگار نداشته ولی دلم نمیاد هرکسی از این در اومد تو دخترمو بدم و بره به امون خدا...
سپس با حسرت نگاهی به فرشته انداخت و گفت:
- تا قسمت چی باشه...
دوباره شکوفه لبهایش را به گوش فرشته نزدیک کرد و گفت:
- خاک عالم... امشب ترشیدگی تو بر همگان ثابت شد... حالا هی به من بگو ترشیده...
فرشته که از جو به وجود آمده به شدت ناراحت بود چشم غره ای به او رفت. برخاست تا به بهانه چای ریختن به آشپزخانه برود که وحید گفت:
- اجازه بدین من بیارم...
روشن خانم گفت:
- نه خاله این چه حرفیه؟
و فرشته در تکمیل حرف روشن خانم گفت:
- دیگه چای ریختن که زحمتی نداره خودم میارم...
- خیلی دوست دارم اطراف خونه رو ببینم... هنوز مثل قدیمه؟
آرش با لبخندی بر لب گفت:
- آره وحید جان همونطوریه فقط نمای خونه رو عوض کردیم وگرنه داخل ساختمون هیچ تغییری نکرده...
- خب پس اجازه بدین من چایی بیارم تا یه نگاهی هم به اطراف بندازم باور کنید من تو خونه هم از این کارا می کنم از مامان زهرا بپرسید...
فرشته از رفتار وحید تعجب کرده بود و با خود می گفت:
- چه چای نخورده پسرخاله شده... چطوری اینقدر راحت برخورد می کنه بعد این همه سال... من که اون صمیمیت قدیم رو ندارم... اصلا این بشر عجیبه...
با صدای روشن خانم به خودش آمد که می گفت:
- فرشته اشکال نداره چایی بیار بعدش وحید رو راهنمایی کن تا اطراف خونه رو ببینه
با خود غرغرکنان گفت:
- آرش خان نره غول اونجا نشسته من برم این ور اونور رو نشون آقا بدم...
و از روی ناچاری گفت:
- چشم
وحید برخاست و به سمت آشپزخانه راهی شد و فرشته به دنبال او حرکت کرد. آستین هایش را با چند تا بالا داد و سپس با شور خاصی گفت:
- خب سینی و استکانا کجاست؟
برق عجیبی در چشمانش بود برقی که فرشته با تمام تلاشش نمی توانست آن را نادیده بگیرد. با سرعت نگاهش را از چشمان وحید گرفت و گفت:
- گفتم که نمی خواد خودم میریزم...
وحید در حالی که در و دیوار آشپزخانه را با دقت برانداز می کرد گفت:
- چقدر شما تعارفی هستید؟ من اصلا اهل تعارف زیادی نیستم...
سپس دستی بین موهایش کشید و دوباره به فرشته نگاه کرد:
- عین همون قدیمه... چقدر خاطره دارم اینجا...
- آره آرش که گفت.. چیزی تغییر نکرده...
و بدون مکث استکان ها را در سینی چید. سرگرم ریختن چایی بود و نگاهش به قوری که سایه ی وحید را در نزدیکی اش احساس کرد. با سرعت سرش را بلند کرد و بدون اراده یک قدم به عقب برداشت.
وحید نیشخندی زد و گفت:
- هنوزم ترسویی ها...
فرشته خواست چیزی بگوید اما با یادآوری اینکه وحید مهمان است و او میزبان، پشیمان شد. اخمهایش را در هم کشید و بدون هیچ حرفی دوباره به کارش ادامه داد. وحید دوباره به فرشته نزدیک شد. یک دستش را روی کابینتی که سماور همیشه جوشان روشن خانم، قرار داشت گذاشت و به آن تکیه داد کمی سرش را خم کرد تا بتواند چهره ی فرشته را ببیند و با لحن گرمی گفت:
- ناراحت شدی؟
کمی از او فاصله گرفت و گفت:
- نه...
قصد خارج شدن از آشپزخانه را داشت که وحید با لحن آمرانه ای گفت:
- من همینجا منتظرم... دلم میخواد اول اتاق خودتو ببینم...اگه ایرادی نداره...
نگاه عصبی به وحید انداخت و خارج شد. وحید یکی از صندلی ها را عقب کشید و پشت میز ناهارخوری نشست. صدای روشن خانم را از داخل پذیرایی شنید که خطاب به فرشته می گفت:
- چی شد مادر؟ پس وحید کجاست؟
- آقا وحید گفتن خیلی از آشپزخونه خاطره دارن همونجا موندن... از منم خواستن تنهاشون بذارم تا یکم خلوت کنن...
چشمهای وحید از تعجب گرد شده بود ولی بعد از مدتی خنده ی کوتاهی کرد و سرش را به طرفین تکان داد. دستش را زیر چانه اش قرار داد و زیر لب گفت:
- باشه... اینجوریه دیگه؟
golabeton آنلاین نیست.
     
#63 | Posted: 18 Aug 2013 08:23
عشق محال ۶۲



وحید برخاست و به سمت اتاق فرشته که فاصله ی چندانی با آشپزخانه نداشت حرکت کرد. همگی با دیدن وحید با تعجب به او خیره شدند و فرشته به این می اندیشید:
- مردک دیوانه داره کجا میره؟!
عاقبت آقا جلال گفت:
- وحید؟
وحید از حرکت ایستاد و به سمت جمع چرخید و گفت:
- بله بابا؟
- داری کجا میری؟
با چهره ی کاملا عادی و بی تفاوتی گفت:
- من که گفتم دوست دارم اطراف و اتاقای خونه رو ببینم... خب فرشته خودش گفت می تونم اتاقشو ببینم منم دارم میرم اتاق ایشون...
زهرا خانم که گویی از حرف پسرش کمی جا خورده بود با چهره ی سرخی گفت:
- عزیزم فرشته حتما تو در بایستی همچین حرفی زده... درست نیست شما بدون خود فرشته وارد اتاقش بشی...
فرشته از حرف وحید شوکه شد و با خشم به وحید خیره شد و او در جوابش نیشخندی زد. روشن خانم با چشم و ابرو به فرشته فهماند که کار درستی نکرده و گفت:
- فرشته خودت اتاقا رو به وحید جان نشون بده اینجوری بد...
و فرشته در حالی که دست هایش را از عصبانیت مشت کرده بود، چشم آرامی گفت و جلو تر از وحید به راه افتاد. زمانی که در اتاق را باز می کرد با اخم های درهم کشیده و لحنی که با سردی همراه بود گفت:
- بفرمایید آقای دیانت...
وحید لبخند پیروزمندانه ای زد و وارد اتاق شد.
- ممنون عزیزم...
و این جمله را به طرزی گفت که برای لحظه ای عرق سردی بر بدن فرشته نشست. ناگهان به یاد قاب عکس های خودش و سپهر افتاد.
- وای نه اصلا حوصله توضیح دادن این رو ندارم...
وحید با دقت به در و دیوار و دکور اتاق نگاه می کرد و فرشته در این فاصله که موقعیت را مناسب دید قاب ها را با سرعت برداشت و زیر بالشت تختش پنهان کرد. و همان جا لبه ی تخت نشست. وحید با همان لبخند به سمت فرشته چرخید و گفت:
- ولی اینجا حسابی عوض شده... اون موقع ها یه تخت کوچیکتر اینجا بود و کلی عروسک گوشه های اتاق... البته همه چی عوض میشه حتی آدما...
کنار فرشته نشست و در حالی با دست به سمت راست اتاق اشاره می کرد ادامه داد:
- راستی فکر کنم به کتابخونه کوچیکم اونجا بود که توش پر از کتاب داستان و دفتر نقاشی بود. درسته؟
لبخند غیر ارادی صورت فرشته را زینت داد و گفت:
- آره یه کمدم پر لباسای دخترونه کنارش بود...
وحید به او خیره شد و گفت:
- اینجوری خیلی بهتره...
و فرشته نیز با سنگینی نگاه وحید به او نگریست:
- چی بهتره؟ دکور اتاق؟ یا اینکه همه چی عوض شده؟
خنده ی کوتاهی کرد و پاسخ داد:
- هیچکدوم... اینکه می خندی بهتره...
فرشته دوباره اخم هایش را در هم کشید:
- دیگه داره زیادی خودمونی میشه...
سپس با سرعت نگاهش را از او گرفت و گفت:
- من کی بهت گفتم میتونی اتاقم رو ببینی؟
وحید آرنج دست هایش را روی پایش قرار داد. علیرغم اینکه فرشته نگاهش را از او گرفت ولی وی همچنان به فرشته خیره مانده بود. با کنایه ای که در کلامش بود گفت:
- همون موقع که داشتم بهت می گفتم میخوام با آشپزخونه خلوت کنم...
فرشته نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد قهقه ای زد و در پی آن وحید نیز خندید. گویی به یاد چیزی افتاده ناگهان لبخند روی لبش ماسید و دوباره به وحید نگاه کرد:
- راستی چرا امشب خانومت رو نیاوردی؟ خودش نخواست بیاد؟
لبخند روی لب های وحید خشکید و چهره اش حالت غمگینی به خود گرفت. دستی بین موهایش کشید و با کلافگی گفت:
- نه... من... من مجردم...
- مجردی؟!... ولی اگر اشتباه نکنم تو اونشب بهم گفتی که...
- آره... ولی...
نگاهش را به نقطه ی نامعلومی دوخت. آهی کشید و ادامه داد:
- هفته ی پیش همه چی تموم شد...
می توانست حدس بزند که منظور وحید چیست اما برای اطمینان پرسید:
- تموم شد؟!...
وحید با تکان سر حرفش را تایید کرد و گفت:
- جدا شدیم...
فرشته باور نمی کرد که همبازی کودکیش چنین سرنوشتی پیدا کرده باشد. نفسش را بیرون داد و با لحن مهربان و صمیمی گفت:
- متاسفم...خیلی ناراحت شدم... اما... چرا؟
- شاید ناراحت کننده باشه ولی من از برزخی که توش گیر کرده بودم خلاص شدم... نه... حالا که فکر می کنم می بینم آخر قصه به نفع من تموم شد... حدود شش ماه پیش به پیشنهاد مادرم رفتیم خواستگاری دختر یکی از همسایه هامون به نظر دختر خوبی می رسید تو برخوردای اول هم هیچ مشکلی نداشتیم و یه جورایی سر بیشتر مسائل با هم تفاهم داشتیم... سر یک هفته همه کارا انجام شد و قرار شد یه عقد ساده و محضری داشته باشیم و مراسم عروسی هم باشه برای شش هفت ماهه بعد یعنی همین موقع ها... توی یک ماه اول همه چیز خوب بود و من هم از انتخاب مامان راضی بودم... با هم می رفتیم بیرون سر به سر هم میذاشتیم می گفتیم و خلاصه زندگی خوبی داشتیم ولی بعد از یکی دوماه کم کم رفتار لیلا تغییر کرد...
برخاست و دستی به صورتش کشید. چشمهایش به شدت سرخ شده بود و لحنش حالتی عصبی پیدا کرده بود. کمی مکث کرد و سپس گفت:
- اصلا ولش کن... داستانش طولانیه یادآوریش عصبیم می کنه و نمی خوام امشب حالم بهم بریزه...
سپس دوباره لبخندی که به خوبی مشخص بود برای پوشاندن غم چهره اش است بر لب نشاند و گفت:
- تو چیکار می کنی؟ تو این چند سال چطور گذروندی؟
فرشته دیگر صلاح نمی دید که بیشتر از این درباره لیلا از او جویا شود. کمی خودش را جا به جا کرد و یک دستش را تکیه گاه بدنش قرار داد:
- من؟... خب منم مثل خیلی ها.... درس خودندم و ادامه تحصیل دادم بعدشم تونستم همون کاری رو که دوست داشتم بدست بیارم...
وحید با اشتیاق بیشتری گفت:
- پس شاغلی؟... چه کاری؟
- بله... دبیر ریاضی شدم...
ناگهان وحید قهقه ی بلندی سرداد. فرشته با تعجب به او خیره شد و گفت:
- واسه چی میخندی؟
- نمی دونم یادت هست یا نه... تو همون عالم بچگی هر وقت ازت می پرسیدم دوست داری چیکاره بشی می گفتی معلم...
و دوباره خنده ی کوتاهی کرد و افزود:
- پس آخرشم همونی که می خواستی شد... فکر نمی کردم اینقدر جدی باشه... باریکلا به تو که اینقدر هدف دار پیش رفتی...
فرشته نیز لبخندی زد و گفت:
- بله پس چی؟ فکر کردی منم مثل توام که به زبون یه چیز بگم و تو عمل یه کار دیگه ای بکنم... تو همیشه می گفتی می خوای دکتر بشی... خب جناب دکتر میشه بفرمایید چرا الان تو سِمَت حسابدار فعالیت می کنی؟
وحید متوجه شد که از خشکی و سردی رفتار فرشته کاسته شده و با صمیمیت بیشتری با او برخورد می کند و این موضوع شعف خاصی به او می داد. دوباره کنار فرشته نشست. اینبار فرشته کمی جا به جا شد و خودش را جمع و جور کرد.
- خب میدونی خانم معلم این موضوع همش تقصیر تو بود...
- تقصیر من؟... چرا؟
     
#64 | Posted: 18 Aug 2013 08:24
عشق محال ۶۳


- بله... من فکر می کردم دکتر شدن رو خیلی دوست دارم ولی اون روز که سرت شکست و خون رو تو صورت تو دیدم فهمیدم که اصلا این کاره نیستم مخصوصا اگه یه روز کسی که دوستش دارم بلایی سرش بیاد اولین نفر خودم حالم بد میشه...
- اِ حالا من مقصر شدم؟... فکر کنم یادت رفته که تو خودت باعث شدی اون بلا سرم بیاد...
- یادم ننداز که هنوزم وقتی یادم می افته عذاب وجدان میگیرم... راستی محل کارت کجاست؟
- اینجا نیستم...
- یعنی چی؟ پس کجایی؟
- یعنی تو تهران تدریس می کنم...
وحید ابرویش را بالا انداخت و با تعجب گفت:
- تهران؟... چطوری؟
- چرا اینقدر تعجب می کنی؟ درست... خب همونجا هم زندگی می کنم و هم تدریس... الانم مرخصی هستم.
اینبار وحید با صدایی بلدتر گفت:
- تهران زندگی می کنی و تو این مدت حتی یه دفعه هم سراغ ما نیومدی؟
فرشته که از لحن وحید تا حدی دلخور شده بود یک دستش را به کمرش زد و گفت:
- ببخشید میشه بگی توی تهران به اون بزرگی من چطوری باید یه خانواده رو که نه نشونی ازشون دارم و نه حتی درست و حسابی چیزی از چهره هاشون یادم میومد رو پیدا می کردم؟... از من توقع داری یه سوزن رو تو انبار کاه پیدا کنم؟
در همین حین صدای تک سرفه ی شکوفه شنیده شد و به دنبال آن با صدای آرامی فرشته را فراخواند. فرشته برخاست و گفت:
- بله؟ الان میام...
و سپس رو به وحید گفت:
- ببخشید....
و از اتاق خارج شد و در مقابل شکوفه ایستاد:
- بله؟
- بله و کوفت... یه بار صدای هر هر و کرکر کردنت تا هفت تا خونه اونور تر هم میره یه بارم صدای حرف زدنتون... تموم نشد این تور سیاحتی؟ خانم لیدر...
درست صحبت کن بی ادب مثلا من ازتو بزرگترم ها... مگه این وحید ول میکنه تا تمام خاطرات کودکیش رو مرور نکنه ول کن قضیه نیست...
شکوفه حالت خنده داری به چهره اش بخشید و در لحن مسخره ای گفت:
- آخی بمیرم برات که داری اینقدر عذاب میکشی... هی به زور تو رو می خندونه...نه؟
- خب حالا چیکارم داشتی؟
- هیچی اومدم اوامر آقا داداشتونو به محضر جنابعالی برسونم ایشون فرموندند هرچه زودتر از اون خراب شده بیا بیرون زشته جلوی این همه بزرگتر هر و کر راه انداختی...
- اینا رو آرش گفت؟ خوبه حالا خودشون مجبورم کردن باهاش برم ها...
- بله آرش گفت فقط ایشون یکم مودبانه تر گفتن ولی خب از اونجایی که بنده از دل خونه پسر عموم بیشتر خبر دارم حرف دلش رو به تو گفتم...
- آهان آفرین به تو... حالا اینو چیکارش کنم؟
- چیو؟
- وحید رو دیگه...
- آرش در ادامه اوامرشون فرمودند خودشون به شخصه این مسئولیت رو به عهده میگیرن...
فرشته دست هایش را بلند کرد و گفت:
- خب خداروشکر خلاص شدم... پسره بی ادب طلبکارمم هست....
شکوفه سرش را نزدیک تر آورد و با لحن آرام و کنجکاوی گفت:
- چرا؟... مگه چی شده؟
- هیچی سر فرصت برات تعریف می کنم... فعلا بذار ببینم قصد نداره با اتاق من وداع کنه!
ناگهان صدای وحید را از پشت سرشان شنیدند.
- بنده وداع نهایی رو هم با اتاقتون داشتم حالا اگه اجازه بدید برم...
هردو با دستپاچگی به سمت او چرخیدند و شکوفه با لکنت گفت:
- خـ خواهش می... کنم بفرمایید...
وحید نیشخندی زد و گفت:
- از کجا بفرمایم؟ من پرشم خوب نیست ها...
فرشته دندانهایش را روی هم فشرد و با تندی گفت:
- منظور؟
شکوفه آستین فرشته را می کشید ولی فرشته بدون توجه به او گفت:
- ولم کن شکوفه دیگه داره...
شکوفه کلامش را قطع کرد و او را با سرعت به سمت خود کشید و طوری که وحید متوجه نشود گفت:
- خیلی خنگی فرشته...
وحید چند قدم به سمت فرشته برداشت و درست روبرویش ایستاد سرش را کمی نزدیک کرد و با همان پوزخند گفت:
- فکر کنم شکوفه خانم منظورمو خوب فهمید... وقتی تمام راه رو گرفتین من چطوری باید رد میشدم؟
سپس خنده ی کوتاهی سرداد و با نگاه پیروزمندانه ای از کنار آنها عبور کرد. بعد از رفتن وحید فرشته که از عصبانیت چهره ی سرخی پیدا کرده بود رو به شکوفه گفت:
- لال بودی نمی تونستی زودتر بهم بگی که اینجوری ضایع نشم؟
شکوفه اخمی کرد و گفت:
- من چیکار کنم که تو دیر میگیری هرچی تکونت میدم عین خیالت نیست باز داری حرف خودتو میزنی... اصلا به من چه ربطی داره؟
سپس لبخندی زد و با شیطنت گفت:
- ولی بد ضایع شدی ها فرشته... دیدی چطوری بهت خندید...
- زهرمار... خودتو مسخره کن...
سپس به اتاقش بازگشت. شکوفه با اعتراض گفت:
- چی شد باز رفتی تو اتاق؟.... اجازه هست وارد حریم خصوصیتون بشم؟
شانه ای بالا انداخت و گفت:
- برو بابا دلت خوشه شکوفه... کدوم حریم خصوصی که هر کی از راه میرسه عین چی سرشو میندازه پایین میخواد بیاد تو...
شکوفه با سرعت وارد شد و دست به کمر روبروی فرشته ایستاد:
- هی دختر منظورت از هرکی من که نبودم؟
- تو هم یکی ولی اصل منظورم با همین وحید بود که با وقاحت کامل اومد تو اتاقم... تمام عکسای سپهر رو زیر بالشتم قایم کردم...
سپس به سمت تختش رفت. دوباره به یاد سپهر افتاده بود و غم دلتنگیش وجودش را در اختیار گرفته بود. قاب ها را از زیر بالشت برداشت به هرکدام برای چند دقیقه ای خیره ماند و هر یک را با وسواس خاصی سر جایش گذاشت. شکوفه با دیدن این صحنه به سمت فرشته رفت و دستش را بر روی شانه ی او قرار داد:
- قربونت بشم... دلت براش تنگ شده؟ باشه اگه تو اینجوری راحتی من دیگه هیچ وقت پامو تو اتاقت نمیذارم...
فرشته نیز دست شکوفه را در دست گرفت و بغضش رو فرو خورد:
- نه شکوفه جان من یکم حساس شدم وگرنه اگه تو هم کنارم نبودی که تا الان دق کرده بودم... اگه حرفی میزنم ناراحت نشو بذار به حساب دلتنگی و حال نداریم...
- میدونم فرشته جان... چشم... حالا چرا سپهر رو قایم کردی؟
- آخه اصلا حوصله نداشتم بشینم براش قصه هزارو یک شب تعریف کنم.
-باشه پس بیا بریم درست نیست اینجا باشیم تحمل کن تا این مهمونی هم تموم بشه...
و هردو از اتاق خارج شدند و به جمع پیوستند. آنشب با کنایه های مکرر وحید و خویشتن داری های فرشته گذشت. هرچه می گذشت فرشته بهتر به این مسئله پی می برد که اخلاق و روحیات وحید بسیار متفاوت از سپهر است و این موضوع باعث بیشتر شدن بیتابیش می شد.
     
#65 | Posted: 18 Aug 2013 08:25
عشق محال ۶۴


چشمهایش را با نور کم سوی آفتاب زمستانی باز کرد. دست شکوفه را که روی تنه اش سنگینی می کرد کنار زد. نیم خیز شد و به ساعت نگاهی انداخت.
- وای یه ربع به یازده!!! چقدر خوابیدیم...
دستش را روی بازوی شکوفه گذاشت و صدایش کرد:
- شکوفه؟... شکوفه؟
- اممم...
- پاشو لنگ ظهره... شکوفه؟...
شکوفه کمی جا به جا شد و با صدای گرفته ای گفت:
- ساعت چنده؟
- یه ربع یه یازده...
- باشه بابا ولم کن منو عین نَنو تکون نده...
فرشته روبروی آینه ایستاد شانه ی سرسری به مویش زد. با دو دست موهایش را پشت سرش جمع کرد و با گیره ای آنها را مهار کرد. در حال خارج شدن از اتاق بود که صدای تلفن همراهش بلند شد. شکوفه سرش را از بالشت بلند کرد و رو به فرشته که به دنبال تلفنش می گشت گفت:
- کیه؟
فرشته با کلافگی گفت:
- می بینی که هنوز پیداش نکردم... تو که تا الان خواب بودی... برای فضولی کردن خوابت نمیاد؟
پتو را کنار زد و گوشی را با سرعت برداشت:
- سپهره...
- خوب زود باش جواب بده...
- الو؟... سلام
- سلام عزیز دلم خوبی؟
ناگهان بغض فرشته شکست و شروع به اشک ریختن کرد...
سپهر با صدای پریشانی گفت:
- فرشته؟... عزیزم... فرشـ...
شکوفه با عصبانیت برخاست و تلفن را از دست فرشته گرفت و فورا با صدای نسبتا بلندی شروع به حرف زدن کرد:
- از تو نامردتر و بی معرفت تر ندیدم سپهر... واقعا روت میشه زنگ بزنی هی دم از عشق نداشته ات بزنی؟
سپهر با ناراحتی که باعث دورگه شدن صدایش شده بود گفت:
- سلام...
- چه سلامی... الان نزدیک یه هفته است رفتی اونور دنیا هروقت دلت می خواد زنگ میزنی دو کلام صحبت می کنی که کلا دو دقیقه هم نمیشه... یه خبر درست و حسابی به این فرشته بدبخت نمیدی... خوبه آدم یکم انصاف داشته باشه خودتو بذار جای اون ببین چه حالی پیدا می کنی؟... دیروز که اصلا یه زنگ نزدی ما هم هرچی زنگ می زنیم هیچکس جواب نمیده که حداقل دل این بیچاره مثل سیر و سرکه نجوشه.... الانم زنگ زدی...
سپهر با فریاد میان کلامش پرید و گفت:
- گوشی رو بده به فرشته...
- بدم به فرشته که...
این بار سپهر با تمام توانش فریاد زد:
- میگم گوشی رو بده به فرشته...
شکوفه گوشی را از گوشش با فاصله نگه داشت و گفت:
- هو چته؟
سپس آن را به سمت فرشته گرفت و گفت:
- بیا با تو کار داره... گوشمو کر کرد.
فرشته بدون هیچ حرفی گوشی را روی گوشش قرار داد و به صدای خش دار و عصبی سپهر گوش سپرد.
- فرشته؟... جوابمو بده... فکر می کنی خیلی داره بهم خوش میگذره؟ آره؟... باشه برات میگم دیروز بیمارستان بودیم یهو حال ناهید جون بد شد و بعدش که با دکترش حرف زدیم خیلی رک و راست بهمون گفت که چند روز دیگه بیشتر زنده نمی مونه... نمی دونی من و پدر جون چه حال افتضاحی داشتیم اگه با اون حال و روز بهت زنگ میزدم بیشتر نگرانت میکردم... می فهمی؟...
فرشته بینی اش را بالا کشید و گفت:
- مگه قرار نبود هم تو شادی هم تو غصه کنار هم باشیم؟... ولی تو داری خلاف این عمل می کنی...
- آره تو راست میگی معذرت میخوام عشق من... حالم زیاد خوب نیست و نمی تونم درست فکر کنم...کاش یکم درکم کنی.
- خیلی براش دعا می کنم... انشالله حالش خوب بشه... الان چطوره؟
- اصلا خوب نیست برای چند لحظه بیشتر نمیتونه چشماشو باز بذاره... تو خودت چطوری؟ خوبی؟ چه خبرا؟
- خوبم بد نیستم... خبری نیست سلامتی...
- خیلی ازم ناراحتی؟... قول میدم وقتی برگشتم تلافی کنم و دوباره دلتو بدست بیارم...
- همین که برگردی برام بسه نیاز نیست دلمو بدست بیاری...
- چشم خانومم سعی می کنم زودتر برگردم... فعلا کاری نداری باید دوباره بریم بیمارستان عزیز دلم؟
- چشمت بی بلا... نه مواظب خودت باش سپهر.
- بازم بر روی چشم خدانگهدار.
ساعت حدود سه بعداز ظهر بود که زنگ خانه به صدا در آمد روشن خانم در حالی که چند تکه ظرف را آب می کشید گفت:
- فرشته ببین کیه در میزنه؟
فرشته با سرعت چادر رنگی را روی سرش انداخت و برای باز کردن در به حیاط رفت. از بین در کم کم چهره ی خندان وحید نمایان شد. فرشته با تعجب گفت:
- سلام...
- سلام خانوم خانوما...
- یاد ما کردی؟
- اختیار داری ما همیشه به یادتون هستیم... خوبی؟ چه خبرا؟
- ممنون... خاله و عمو جلال خوبن؟
وحید دستش را به چارچوب آهنی در تکیه داد و با بی حوصلگی گفت:
- بله اونا هم خوبن... تا کی میخوای منو اینجا نگه داری و تعارف تیکه پاره کنی؟
فرشته با خود گفت:
- وا تعارف هم بهش نیومده... اصلا فکر کنم این وحید بیماریه خود درگیری داره...
سپس خودش را از جلوی در کنار کشید. وحید وارد حیاط شد و در را بست. فرشته با دست به سمت ساختمان خانه اشاره کرد و گفت:
- بفرما تو...
- نه نمیام همین جا خوبه... می خوام برم...اونجا تو کوچه بود نمی شد حرف زد... خاله نیست؟
- چرا تو آشپزخونه است... خب اینجا که خوب نیست بیا تو...
- ای بابا باز شروع کردی؟ تعارف که ندارم میگم خوبه دیگه...
فرشته ابروهایش را در هم کشید:
- به درک نیا اصلا... دعوا داره... شعورم خوب چیزیه ها...
- چی پیش خودت غرغر می کنی؟
- هیچی چیزی نگفتم...
- باشه اومدم اینجا که ازت بخوام برای امشب دعوت من رو قبول کنی و شام مهمون من باشی...
- من؟ به چه مناسبت؟
- مگه حتما باید مناسبت داشته باشه؟... اصلا به مناسبت اینکه بعد مدت ها دوباره خانواده ها هم رو پیدا کردن.
فرشته دوباره با خود گفت:
- نه اینکه خیلی هم روانم شاد شد از زیارتت...
و سپس رو به وحید گفت:
- خب چون خانواده ها دوباره هم رو پیدا کردن، من و شما باید سور بگیریم؟
وحید با کلافگی دستش را در جیب شلوارش فرو برد و به فرشته نزدیک شد. بوی عطر مسخ کننده ی وحید دوباره در مشامش پیچید... بعد از مهمانی آنشب تا چند روز هنوز اتاقش بوی ادکلن خوش بوی وحید را حفظ کرده بود. ضربان قلبش سرعت گرفت و خون زیر پوست صورت دوید. احساس می کرد که با نزدیک شدن وحید نفس کشیدن برایش مشکل شده... وحید در چشمهایش خیره شد و با لحن گلایه مندی گفت:
- داری تلافی می کنی؟
فرشته که چادر مدام از روی سرش سر می خورد برای چندمین بار با یک دست آن را جلو کشید و گفت:
- تلافی چی؟مگه تو کاری کردی که نیاز به تلافی داشته باشه
- نه ولی حس می کنم از بعضی حرفام ناراحت میشی...
فرشته به بهانه ی درست کردن چادر نگاهش را از او گرفت اما قبل از اینکه حرفی بزند وحید گفت:
- اَه خسته نشدی هی این چادر رو کشیدی جلو؟ خب وقتی نمی تونی جمعش کنی واسه چی سرت می کنی... اعصابمو خورد کردی...
چهره اش را درهم کشید و با تندی گفت:
- هیچکس مجبورت نکرده وایستی اینجا و بر و بر منو نگاه کنی که اعصابت خورد بشه... از دعوتت هم ممنون به اندازه ی کافی بهم خوش گذشته...
     
#66 | Posted: 18 Aug 2013 08:26
عشق محال ۶۵



- هیچکس مجبورت نکرده وایستی اینجا و بر و بر منو نگاه کنی که اعصابت خورد بشه... از دعوتت هم ممنون به اندازه ی کافی بهم خوش گذشته...
و به سمت ساختمان رفت اما بعد از چند قدم ناگهان قسمتی از چادر زیر پایش آمد و باعث شد تا روی زمین بیافتد. احساس درد شدیدی در زانویش داشت که در اثر برخورد با مزاییک های کف حیاط بود. وحید فوراًخم شد و با نگرانی پرسید:
- فرشته خوبی؟ چی شد؟...
قصد داشت کمک کند ولی او با چهره ی درهم کشیده و عصبانی گفت:
- به من دست نزنی ها... همش تقصیر توئه...
و وحید با ندامت کنار فرشته نشست و گفت:
- معذرت می خوام...
دوباره عطر تن وحید مشامش را نوازش داد. نمی دانست از شدت درد بود یا دلهره که احساس گرگرفتگی داشت و گونه هایش سرخ شده بود. دوباره قلبش بود که به سینه می کوبید و باعث بی قراریش می شد. وحید دستش را به سمت فرشته برد و فرشته همزمان کمی خودش را عقب کشید اما وحید لبخند مهربانی به رویش زد و گفت:
- نترس...
سپس چادری را که از روی سر فرشته سُر خورده بود و اکنون روی شانه اش ثابت مانده بود را به آرامی روی سرش کشید.فرشته تا آن لحظه اصلا متوجه این موضوع نشده بود. نگاهش در نگاه گیرا و پر التهاب وحید گره خورد. از همان فاصله هرم نفس هایش را احساس می کرد. بازهم همبازی کودکیش را در چشمهای براق او یافت. گویی تازه او را به یادآورده بود و متوجه شده بود مرد خوش چهره ای که اکنون در کنارش نشسته همان دوست کودکیش است و بازهم همان حس شیرین آشنا وجودش را پر کرد. وحید با همان نگاه خیره و جستجوگرش گفت:
- فرشته... دعوتم رو رد نکن...
برای فرار از نگاههای تب دار وحید با عجله برخاست اما با شدت گرفتن دردش دوباره همانجا نشست. وحید با نگرانی گفت:
- چیکار می کنی؟
برخاست و دستش را به سمت فرشته دراز کرد:
- بذار کمکت کنم...
- نمی خوام خودم یواش یواش میرم تو...
- چرا لج میکــ...
روشن خانم خانم با تعجب وارد حیاط شد و گفت:
- سلام وحید جان!
وحید دستش را جمع کرد و با دستپاچگی گفت:
- سلام خاله!...
روشن خانم به سمت فرشته آمد و گفت:
- فرشته تو اومدی در رو باز کنی... چی شده چرا اینجا نشستی؟
وحید به جای فرشته پاسخ داد:
- داشت میومد داخل یهو خورد زمین...
روشن خانم در حالی که به سمتشان می آمد گفت:
- خب یکم حواستو جمع کن مادر... چرا جلوتو نگاه نمی کنی؟
سپس بازوی فرشته را گرفت تا او را به داخل خانه ببرد.
- چیزی نیست که مامان فقط درد داره... یکم بگذره خوب میشه...
و در حالی که وارد می شدند روشن خانم سرش را به سمت وحید چرخاند و گفت:
- بیا تو وحید جان...
نیم ساعت بعد روشن خانم با ظرفی میوه وارد پذیرایی شد و بعد از تعارف گفت:
- خب وحید جان خوبی؟ چه خبرا مامان و بابا خوبن؟
- بله خوبن به لطف شما... راستش اومدم تا ازتون بخوام برای شب افتخار بدین و شام رو باهم صرف کنیم...
روشن خانم که روی مبل روبروی وحید نشسته بود ابرویی بالا انداخت و گفت:
- زهرا جون و آقا جلال هم هستن؟
- نه بابا که گفت کار داره و نمی تونه بیاد مامانم که معلومه دیگه وقتی بابا نیاد...
- خب پس من دیگه کجا بیام؟... شما جوونا خودتون برین خوش باشین ایشالا یه شب دیگه همه دسته جمعی می ریم...
- یعنی قبول نمی کنین؟
- چرا عزیزم ولی یه شب دیگه... امشب با آرش و فرشته برین...
- باشه ولی خیلی خوشحال میشدم اگه شما هم میومدین... آرش کجاست؟
- بالاست خونشون... من الان بهش میگم...
بعد از مدتی روشن خانم آرش را به آشپزخانه فراخواند و او بعد از احوالپرسی با وحید نزد مادرش رفت و در جوابش گفت:
- راستش نازنین حال نداره نمی تونه بیاد... منم می ترسم تنهاش بذارم... درست نیست که فرشته هم تنها با وحید بره...
- خب مادر بیچاره وحید به خاطر ما تا اینجا اومده... اشکال نداره بذار فرشته بره اتفاقا اینجوری بهتره شاید از فکر سپهر بیرون بیاد و بتونه راحت تر فراموشش کنه... برای اینکه تنها نباشه شکوفه رو هم با خودش ببره...
آرش کمی فکر کرد و گفت:
- باشه...
سپس به پذیرایی برگشت و رو به فرشته که با فاصله از وحید نشسته بود گفت:
- من نمی تونم بیام فرشته... نازنین زیاد حال خوبی نداره...شما و شکوفه با آقا وحید برین...
وحید با حالت ناراحتی گفت:
- اینجوری که خیلی بد شد...
و به دنبال آن فرشته با اعتراض گفت:
- اما...
نمی دانست چه دلیلی را بهانه کند تا از این دعوت اجباری خلاصی یابد ولی بلافاصله گفت:
- شکوفه دو ساعت پیش رفت خونشون... فکر نمی کنم دوباره برگرده...
وحید با حالت التماس گونه ایی به او نگاه کرد و گفت:
- خب شما بهش زنگ بزن خودمون سر راه میریم دنبالشون نیازی نیست بیان اینجا...
- اما...
- مشکل دیگه ایی هست؟
فرشته سرش را پایین انداخت و با درماندگی گفت:
- نه...
لبخند محوی صورتش را پوشاند و گفت:
- خب پس من میرم خونه و یکی دو ساعت دیگه میام دنبالتون...
آرش به سمت وحید رفت گفت:
- دیگه واسه چی بری خونه باش از همینجا برین...
و وحید در مقابل آرش ایستاد و گفت:
- نه دیگه تو خونه هم یه سری کار دارم... ولی خیلی دوست داشتم شما هم باشی...
- منم همینطور... سعادت نداشتم وحید جان... خوش بگذره...
فرشته مدام در دل غر می زد و می گفت:
- اه چه کَنه ایه این پسر... می خواد منو ببره بیرون که دوباره با اون زبون عین مارش هی نیش به جونم بزنه...
ساعت حدود 6 بعداز ظهر فرشته در حال آماده شدن بود. یک پانچوی چهارخانه ی قرمز و طوسی به تن کرد به همراه یک شلوار جین به رنگ آبی سیر و شال طوسی. به ساعتش نگاهی انداخت. تلفن همراهش را برداشت و شماره ی شکوفه را گرفت:
- الو سلام...
- سلام آماده ایی؟
- نه ولی تا پنج دقیقه دیگه آماده ام...
- شکوفه مارو یک ساعت علاف نکنی... زود باش دیگه مگه میخوای آپلو هوا کنی که اینقدر لفتش میدی؟
- خیله خب بابا تو رو خدا غر نزن... مگه تو میذاری برم؟
- باشه پس خداحافظ
- خداحافظ
مدتی بعد روشن خانم وارد اتاق فرشته شد و گفت:
- فرشته وحید جلوی در منتظرته...
با عجله کیف قرمز رنگش را برداشت و گفت:
- خداحافظ مامان...
سپس بوسه ای برگونه ی روشن خانم زد. روشن خانم لبخندی زد و گفت:
- به سلامت عزیزم خوش بگذره... مواظب خودت باش...
از خانه خارج شد. وحید را دید که در تاریکی کوچه به اتومبیلش تکیه داده بود و با دیدن او به سمتش آمد.
     
#67 | Posted: 18 Aug 2013 08:27
عشق محال ۶۶


کمی که نزدیک تر شد صورت گردش با نور لامپ در ورودی نمایان شد. با لبخندی بر لب که چهره اش را شیرین تر می کرد گفت:
- سلام خوبی؟
فرشته نگاهی به سر تا پایش انداخت و برای لحظاتی او را از نظر گذراند. یک تی شرت سفید که یقه ی آن با ترکیبی از رنگ سفید و مشکی تزیین شده بود و اورکت مشکی روی آن به تن کرده بود. به همراه یک شلوار کتان مشکی. صورت تازه اصلاح شده اش باعث می شد تا سرخی لبهایش بیشتر نشان داده شود و جلوه ی خاصی به چهره اش داده بود. با لحن سرد و بی تفاوتی گفت:
- سلام. ممنون بریم؟
هردو به سمت اتومبیل حرکت کردند. وحید در اتومبیل را باز کرد و گفت:
- بفرمایید...
اما فرشته چند لحظه ای را مکث کرد و سپس گفت:
- من عقب می شینم...
وحید ایروهایش را درهم کشید و گفت:
- بهتر نیست تلافی کردن باشه برای یه موقع دیگه؟!....
- کدوم تلافی؟ چرا همش فکر می کنی من میخوام چیزی رو تلافی کنم؟
- خب پس چه دلیل دیگه ای داره؟... نکنه من لولو خور خوره ام و میترسی جلو بشینی؟
حرفهای کنایه دار وحید اغلب باعث رنجش فرشته می شد. با حرص جواب داد:
- نه جناب... من از شما نمی ترسم ولی درست نیست که شکوفه تنها عقب بشینه...
- باشه خب تا وقتی که شکوفه رو سوار کنیم تو جلو بشین...
فرشته با اکراه درون اتومبیل و در کنار وحید نشست. وحید پس از جا به جا شدن در صندلی راننده به سمت فرشته چرخید و نگاه کلی به او انداخت. لبخند معناداری چهره اش را زینت داد و سپس به صورت فرشته خیره شد و گفت:
- ازت ممنونم که دعوتم رو قبول کردی... امیدوارم بهت خوش بگذره...
فرشته از نگاه وحید کمی خودش را جمع و جور کرد و با نیشخندی گفت:
- امیدوارم...
وحید که گویی از پاسخ فرشته دلخور شده بود لبخند روی لب هایش خشک شد و بدون هیچ حرفی اتومبیل را روشن کرد و به راه افتاد. بعد از مدتی وحید که تحمل سکوت و جو به وجود آمده را در خود ندید بدون اینکه نگاهش را از روبرو بگیرد گفت:
- فکر نمی کردم اومدن تو اتاقت تا این حد ناراحتت کنه...
فرشته به نیم رخ جدیِ وحید خیره شد و گفت:
- متوجه منظورت نمی شم...
- تو هنوزم ناراحتی... انگار حتی صحبت کردنت با من از روی اجبارِ... قصد نداشتم آزارت بدم فقط یه حس کنجکاوی بود... الانم بابت رفتارم ازت معذ...
فرشته برای لحظاتی متاسف شد که رفتارش باعث شده بود تا وحید دلخور شود و اینگونه غریبانه صحبت کند. حرف وحید را قطع کرد و گفت:
- نه... اشتباه می کنی... البته نمی خوام دروغ بگم یکم رفتارت بهم برخورد ولی من کینه ای نیستم و همه چیز رو خیلی زود فراموش می کنم...
- این رفتارت رو از همون بچگی داشتی و من عاشق این بودم که قهرت ده دقیقه بیشتر طول نمیکشه... خیلی سر به سر هم میذاشتیم ولی خیلی کم پیش میومد که بخوای برای مدت طولانی باهام حرف نزنی...
فرشته از این بی پروا حرف زدن وحید متعجب بود و تنها به او گوش سپرده بود و وحید که بازهم با سکوت مواجه شده بود سعی کرد چیزی بگوید تا فرشته را مجبور به عکس العمل کند.
- راستی پیش خودت نگی وحید خنگه نفهمید اتفاقا اونشب خیلی خوب متوجه شدم چیکار کردی...
فرشته متعجب گفت:
- درباره ی چی صحبت می کنی؟
- درباره ی همون قاب عکسایی که زیر بالشتت قایم کردی...
فرشته با چشمهایی از تعجب گرد شده بود گفت:
- تو... دیدی؟
وحید خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
- متوجه شدم که چندتا قاب عکس رو قایم کردی... ولی خب نخواستم کنجکاوی کنم چون هرکسی چیزایی رو داره که دوست نداره همه ببینن...
فرشته نفسش را از سر آسودگی بیرون داد و در دل خدارا شکر کرد که وحید از این بابت او را سوال پیچ نکرد. بدش نم آمد کهخ بیشتر درباره ی وحید بداند.
- خب... آره تو هم حتما چیزی رو داری که دوست نداری من بدونم...
وحید به فکر فرو رفت و بهد از مدت نسبتا کوتاهی گفت:
- میدونی من هیچ چیز خاصی تو زندگیم نبوده که بخوام از تو پنهون کنم... دوست دارم خودم برات بگم که چطوری گذروندم و چطوری به اینجا رسیدم دوست دارم بدونی وحیدی که الان داری باهاش حرف میزنی زیاد فرق چندانی با وحید بچگیات نداره... البته اینو خودمم میدونم که دیگه هیچکدوممون معصومیت بچگیمونو نداریم...
فرشته کمی در زدن حرفش دو دل بود و برای گفتنش شک داشت اما عاقبت دلش را به دریا زد و گفت:
- هنوزم... دوستش داری؟
وحید که به خوبی متوجه منظور او شده بود دوباره با غم چهره اش را درهم کشید و گفت:
- دیگه نه... خیلی بهم بد کرد خیلی... ازش متنفر نیستم چون بخشیدمش... چون خواستم که واقعا خوشبخت باشه و میدونستم اگه نبخشمش یه جایی یه وقتی گیر میوفته... سعی کردم فراموشش کنم کامل از یادم نرفته ولی دیگه برام اهمیتی نداره...
- میدونی من فضول نیستم ...ولی...
وحید میان کلامش پرید و گفت:
- هیچوقت اینطوری حرف نزن باشه؟... باشه؟
فرشته با سر جواب مثبت داد و وحید ادامه داد:
- اصلا یکی از دلایلی که خواستم امشب رو باهم باشیم همین بود. خودم دلم می خواست که بدونی...
کمی مکث کرد. نفس عمیقی کشید و دوباره شروع به گفتن کرد:
- برام عجیب بود که چرا روز به روز اخلاق لیلا بدتر میشه و بی حوصله میشه... اصلا علاقه ای برای فکر کردن به آینده نداشت انگار داشت از یه چیزی عذاب می کشید. آخرش دست به دامن پدر و مادرش شدم دلمو زدم به دریا و رفتم پیششون تا درباره ی رفتارای لیلا باهاشون صحبت کنم ولی احساس کردم که اونا چیزی رو میدونن و از من مخفی می کنن من لیلا رو دوست داشتم و حاضر بودم براش حتی التماس کنم ازشون خواستم و التماسشون کردم تا اگه چیزی هست که من نمی دونم بهم بگن... اونا هم گفتن نگاهم به اونا بود ولی چیزایی رو که می شنیدم باور نداشتم... مثل یه کابوس وحشتناک مثل خواب که آرزو می کردم همش دروغ باشه... من اون روز صدای شکستن خودم رو شنیدم صدای خورد شدن عشقمو شنیدم... من عاشق لیلا بودم و لیلا عاشق کس دیگه ایی... این یعنی تمام حرفا تمام نگاههاش فقط بازی بود...
فرشته نیز مانند وحید حالتی غمگین پیدا کرده بود گویی احساسش را با تمام وجود حس می کرد. در آن سرمای زمستانی از درون می سوخت و به زنی می اندیشید که بدترین کار ممکن را در حق وحید انجام داده بود و جواب علاقه اش را با بی مهری کامل داده بود.
با صدایی که از ناراحتی می لرزید گفت:
- خب اگه علاقه ای بهت نداشت چرا از همون اول قبول کرد...
- پدرش می گفت من مجبورش کردم می گفت اون پسری رو که لیلا دوستش داره یه جوون یک لا قباست لیلا هم بیخود کرده خودم مجبورش می کنم رفتارشو درست کنه و بچسبه به زندگیش. ولی فرشته من عشق زورگی نمی خواستم... من کسی رو نمی خواستم که تو چشمای من نگاه کنه ولی فکرش با کس دیگه ای باشه... خیلی برام سخت بود چند وقتی خونه نشین شده بودم و هیچ جایی نمی رفتم بدتر اینکه هرروز جلوی چشمام بود اون وقتی فهمید از ماجرا خبر دارم انگار که از یه قفس آزاد شده باشه دیگه از من فرار می کرد بعضی اوقات تو هفته یک بار هم نمی دیدمش. یکم که گذشت و تونستم با خودم کنار بیام ازش خواستم تا بشینیم و خیلی منطقی مشکلمونو حل کنیم... طلاق توافقی... این شد نتیجه ی صحبتمون... یک ماه قبل از اینکه جدا بشیم به اصرار مامان برگشتیم شیراز می گفت دیگه دوست نداره باهاشون چشم تو چشم بشه... هفته ی بعد اسباب کشی کردیم ولی منو بابا چندوقتی رو تو مسیر تهران شیراز برای درست کردن کارامون مونده بودیم... تهران که بودم تو یه شرکت نسبتا کوچیک کار می کردم ولی مجبور شدم از اونجا استعفا بدم اونا هم با اکراه استعفام رو قبول کردند الانم چند وقت یکبار برای رسیدگی به حسابای کلیشون میرم تهران و یه سر و سامونی به حسابا میدم...
نفسش را با صدا بیرون داد. نگاه گذرایی به فرشته انداخت و با شک گفت:
- تو توی تهران تنها زندگی می کنی؟
فرشته از این سوال کمی جا خورد اما قبل از این که مجبور به دادان جواب باشد بخ خیابانی که خانه ی عموی شکوفه در آن قرار داشت رسیدند و او با زیرکی تمام گفت:
- باید توی همین خیابون بپیچید... اینهاش اینم کوچشون...
و وحید مطیعانه مسیری را که فرشته مشخص می کرد را پیش گرفته بود. اتومبیل متوقف شد و فرشته پیاده شد و زنگ خانه را به صدا در آورد. بعد از مدت کوتاهی در باز شد و فرشته داخل حیاط شد.
به همراه شکوفه به سمت وحید که کنار اتومبیل انتظارشان را می کشید آمدند.
- سلام وحید خان خوبین؟
وحید لبخندی زد و گفت:
- سلام ممنون شما خوبی؟ خانواده خوبن؟
- بله سلام رسوندن... شرمنده کردید امشب تشکر بابت دعوتتون...
- خواهش می کنم کاری نکردم... باعث افتخار بنده است.
این بار فرشته و شکوفه عقب نشستند. وحید اتومبیل را روشن کرد و به راه افتادند.
اتومبیل جلوی محوطه ی سبزی متوقف شد. وحید نگاهی به ساعت تلفن همراهش انداخت و گفت:
- فکر می کنم اینقدر وقت داریم که یکم قدم بزنیم چون رستوران توی همین محوطه ست...
سپس برگشت و در حالی که به فرشته خیره شد گفت:
- موافقید؟
فرشته سری تکان داد و گفت:
- موافقم...
نگاهش را روی شکوفه چرخاند و شکوفه نیز با سر تایید کرد. هر سه از اتومبیل پیاده شدند و شروع به قدم زدم روی سنگفرش ها کردند بیشتر فضا پر شده بود از درخت های کاج و چشمنهایی که به علت سردی هوا طروات همیشگی را نداشت. وحید سمت چپ فرشته و شکوفه سمت راستش قدم برمی داشت. سکوت بینشان حکم می کرد. شکوفه برای از بین بردن جو سنگین و برای بیشتر کردن صمیمیت رو به وحید گفت:
- آقا وحید شما که همه ی خونه زندگیتون اینجا بود چی شد که رفتین تهران و باز چی شد که برگشتین؟
فرشته و وحید نگاهی بهم کردند. نگاهش را از فرشته گرفت و به شکوفه دوخت و شروع به گفتن کرد:
- فرشته بهتون نگفته؟
- نه... خب اگه گفته بود که از شما نمی پرسیدم...
     
#68 | Posted: 18 Aug 2013 08:28
عشق محال ۶۷


بعد از کمی سکوت با آرامشی که در کلامش بود شروع به گفتن کرد:
- پدرم اون سالا یک گارگاه کوچیک کفاشی داشت و با همون زندگیمون میچرخید ولی یه چند سالی بود که بابا همش می گفت اینجا فروش ندارم اینجا کارم نمیچرخه... خلاصه بدجور هوای تهران به سرش زده بود مخالفتای مامانمم که اصلا فایده ای نداشت... یه دفعه یادمه عمو داوود امد خونه و کلی نصیحتش کرد که داره اشتباه می کنه ولی مرغ بابا یه پا داشت... بالاخره اصرارای بابا نتیجه داد و تونست مامان رو هم راضی کنه...
با حرفهای وحید فرشته نیز به گذشته سفر کرد. زمانی که فهمیده بود وحید و خانواده اش قصد سفر دارند آن هم برای همیشه دوباره به باغ خانه شان پناه برده بود و زیر درخت نارنج می گریست. صدای پای کسی را شنید سرش را بلند کرد و وحید را دید که بالای سرش ایستاد و او با دیدن اشک های فرشته کنارش نشست و به چشمهای عسلی فرشته خیره شد و گفت:
- چرا گریه می کنی فرشته؟
و فرشته با هق هق بچه گانه اش گفت:
- من دلم نمی خواد شما برین.... دلم تنگ میشه
وحید با دست اشک را از گونه ی فرشته پاک کرد و گفت:
- گریه نکن فرشته من خودم بابا رو مجبور می کنم تا زود برگردیم و دوباره همین جا بمونیم اونوقت دوباره می تونیم قایم موشک بازی کنیم. باشه؟ دیگه گریه نکنی ها
فرشته به نشانه ی جواب مثبت سری تکان داد و و حید او را در آغوش گرفت تا آخرین وداع را با وی داشته باشد. از یادآوری آغوش کوچک و صمیمی وحید احساس غریبی داشت. گونه هایش سرخ شد... سرش را بلند کرد و به وحید خیره شد. گویی هردو به یک چیز فکر می کردند زیرا وحید هم با چشمهایی که برق خاصی داشت به او خیره شو و لبخند معنی داری را تحویلش داد. دوباره سرش را پایین انداخت و شکوفه مصرانه پرسید:
- خب پس چرا رفتین و دیگه خبری ازتون نشد؟
فرشته با اعتراض گفت:
- شکوفه؟!
اما وحید گفت:
- اشکال نداره...
و دوباره رو به شکوفه ادامه داد:
- بعد از اینکه رفتیم تهران تا چند وقتی تلفنی در ارتباط بودیم تا اینکه فهمیدیم از وقتی که اومدیم تهران نه تنها اوضاعمون بهتر نشده بلکه روز به روز داره بدتر هم میشه... همون موقع ها من و مامان کلی تو گوش بابا خوندیم که برگردیم ولی بابا می گفت دیگه نمیشه خلاصه از ما اصرار و از بابا انکار... در واقع تازه فهمیدیم که بابا به کل سرمایه شو از دست داده و کلی بدهی بالا آورده... خیلی اوضاع بدی بود بعضی شبا غذای درست و حسابی هم تو سفرمون پیدا نمی شد... مجبور شدیم بریم تو محله های پایین تر که هیچ امکاناتی نداشت بشینیم و همه ی اینا دست به دست هم داد تا کم کم توی درگیری هامون و جابه جایی های مداوممون غرق بشیم و ارتباط چند ساله ی ما با عمو داوود و خانواده اش کلا قطع بشه... بابا دوباره از صفر شروع کرد و کم کم و بعد از چند سال اوضاع افتاد رو دور و تونستیم یکم کمر راست کنیم... منم برای اینکه به اوضاع زندگیمون کمکی کرده باشم هم درس می خوندم و هم میرفتم سرکار...
فرشته که با دقت به حرفهای او گوش سپرده بود متوجه شد که لحنش تغییر کرده و با ناراحتی ادامه داد:
- یه بار که بابا یکی از دوستای قدیمی شو توی تهران دیده بود ازش سراغ عمو داوود رو گرفت و اونم گفته بود که عمو فوت شده... وقتی بابا بهمون گفت از ناراحتی شوکه شدیم... بابا همش می گفت با چه رویی برم و از خانوادش سراغی بگیرم... تا یه چند وقتی کارم شده بود مرور خاطرات گذشته، دورانی که رفت و آمد داشتیم و مدام خونه همیدیگه بودیم...
شکوفه که گویی به یک داستان هیجان انگیز گوش می کرد میان کلامش پرید و گفت:
- پس یهو چی شد که بعد از این همه سال برگشتین شیراز؟
اینبار فرشته با صدای بلندی گفت:
- شکوفه بس کن!
وحید خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
- این یکی دیگه از صدقه سری مامان و اصرارای زیاد اون بود که تونستیم بالاخره دل بکنیم و برگردیم اینجا...
شکوفه که مشخص بود از جواب وحید قانع نشده رو به فرشته با دلخوری گفت:
- باشه بابا... حالا چرا می زنی؟
و فرشته با لحن عصبی گفت:
- واقعا که...
- خانما... خانما... خواهش می کنم... اصلا می خواین من بیام وسط وایستم تاشما با هم دعواتون نشه...
فرشته پشت چشمی برای وحید نازک کرد و گفت:
- وا مگه بچه ایم که دعوا کنیم... داریم شوخی می کنیم.
وحید قهقهه ای زد و گفت:
- خدا رحم کنه... این شوخیتونه؟! وای به دعواتون...
با حرف وحید صدای خنده ی هرسه فضا را پر کرد...
آنشب در مسیر بازگشت وحید ابتدا شکوفه را به خانه رساند و سپس به سمت خانه ی سمعی ها به راه افتاد... هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بودند که وحید اتومبیل را کنار خیابان عریضی متوقف کرد. فرشته از آینه نگاه متعجبی به وحید انداخت و گفت:
- چرا وایستادی؟
وحید نیز از آینه چشمهایش را به فرشته دوخت و گفت:
- میشه بیای جلو بشینی؟...
- آخه... چه فرقی میکنه دیگه مسیر زیادی نمونده...
وحید به سمت فرشته چرخید و مستقیم در چشمهایش خیره شد:
- خواهش می کنم...
بازهم شفافیت آشنای چشمهای وحید او راتسلیم می کرد و خود نمی دانست که چرا این نگاه او را به گذشته می برد و باعث می شود تا توانایی مقابله با خواسته اش را نداشته باشد... حس می کرد از درون تهی می شود و در زمانی نامعلوم معلق است کم می آورد در برابر التهاب نگاهش... سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت:
- باشه...
سپس پیاده شد و و روی صندلی کمک راننده نشست ولی هرچه انتظار کشید وحید راه نیوفتاد. دوباره نگاه متعجبش را به او دوخت و گفت:
- خب برو دیگه...
وحید دستش را داخل جیب اورکتش برد و بسته ی کوچک کادو شده ای را از آن خارج کرد و به سمت فرشته گرفت. فرشته یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:
- این دیگه چیه؟
- برای توئه... بازش کن می فهمی چیه...
اخم هایش را درهم کشید و گفت:
- و مناسبتش؟
وحید با کلافگی گفت:
- تو چرا همش برای هرکاری دنبال مناسبت می گردی؟... حداقل بگیر بازش کن تا ببینی چیه بعد بگو مناسبتش چیه... نگاهی به وحید و سپس به کادو انداخت... با تردید دستش را پیش برد و بسته را گرفت و با وسواس شروع به باز کردن کاغذ زیبای آن کرد... چشمش به هدیه افتاد و همانطور که با بهت به آن خیره شده بود گفت:
- وحیـــــــد!!... این همون...
وحید با احساس رضایت لبخند زیبایی زد و گفت:
- می دونستم خوشت میاد... آره خود خودشه... همون روسری سبز بچگی هات... همونی که خیلی دوستش داشتی... همونی که از سرت کشیدم و تا الان پیشم موند...
فرشته در حالی که روسری کوچک را باز کرده بود و با اشتیاق خاصی براندازش می کرد گفت:
- وای نگهش داشتی؟... این همه مدت پیش تو بوده؟
- آره وقتی رفتیم تهران هروقت هوای شمیراز، هوای خاله و عمو... از همه مهمتر هوای تو میزد به سرم میاوردمش و نگاهش می کردم...
روسری را با لذت در آغوش گرفت و گفت:
- مرسی وحید... عالیه... غافلگیرم کردی...
- پس خوشت اومد... خب این در اصل یه امانت بود که باید بهت بر می گردوندم... ولی اصل کاریه مونده
و به سمت فرشته خم شد. به سرعت خودش را عقب کشید و با عصبانیت گفت:
- داری چیکار می کنی؟
وحید پوزخندی زد و گفت:
- ترسو... میخوام یه چیزی رو از تو داشبورد بردارم
فرشته با همان اخم گفت:
- باشه... خودتو بکش کنار...خودم بهت میدم
وحید با همان لبخند به صندلی تکیه داد و گفت:
- داشبورد و باز کن همین جلویه...
در داشبورد را باز کرد و بسته ی کادوپیچ شده ی دیگری را دید. وحید با کنایه گفت:
- اگر باز دنبال مناسبت نمی گردی این هدیه برای شماست از طرف بنده... برش دار.
نگاهی به وحید انداخت:
- چرا منو نگاه میکنی؟ بردار دیگه...
بسته را برداشت و باز کرد. یک روسری دقیقا به همان رنگ روسری کودکیش بود ولی با جنسی از ابریشم. لبخند روی لبهایش نشست و در دل به سلیقهی وحید احسنت گفت.
- از اونجایی که دیگه نمی تونی اون روسری رو سرت کنی گفتم بهتره یکی رنگ همون داشته باشی.
فرشته کمی به سمت وحید چرخید و با نگاه قدر دانی گفت:
- ازت ممنونم خیلی قشنگه...
- قابلتو نداره خانمی...
سپس روسری را از دست فرشته بیرون کشید و آن را روی سرش انداخت. نگاه خیره ایی به او کرد و ادامه داد:
- واقعا این رنگ بهت میاد.
فرشته با شرم نگاهش را از وحید گرفت و سرش را پایین انداخت و وحید بی تاب تر از قبل گفت:
- درست مثل بچگی هامون... هنوزم همونطور خجالت می کشی و من...
حرفش را ادامه نداد و برای فرار از این حس و حال، با سرعت اتومبیل را روشن کرد و شیشه را پایین داد. پایش را بیشتر روی پدال فشار داد و مدام بر سرعتش می افزود. فرشته بدون هیچ حرفی مکم به دستگیره درب ماشین چسبیده بود و گاهی که احساس ترس بیشتری می کرد چشمانش را می بست.
- وحید؟
وحید بدون اینکه نگاهش کند با لحن خشکی گفت:
- بله؟
- میشه شیشه رو بدی بالا خیلی سرده...
نگاه گذرایی به فرشته انداخت. از سرما خودش را جمع کرده بود و دندانهایش بهم میخورد. شیشه را بالا داد و گفت:
- معذرت میخوام اصلا متوجه نبودم...
و بعد از مکث کوتاهی گفت:
- فرشته تو هیچ وقت عاشق نشدی؟... یعنی... یعنی منظورم اینه که به کسی علاقه نداری؟
از سوال وحید کمی شوکه شد. به نیم رخ جدی و خوش ترکیب وحید خیره شد و چیزی نگفت. وحید باز هم نگاه گذرایی به او انداخت و گفت:
- جواب نمیدی؟... مثل اینکه نباید می پرسیدم
با چهره ی سرد و جدی گفت:
- نه... نباید می پرسیدی...
وحید با ناراحتی گفت:
- چرا؟ من فکر کردم مثل دوتا دوست قدیمی هستیم... و همون حسی رو که من به تو دارم...
میان کلامش پرسید و گفت:
- وحید از من انتظار نداشتی که توی این سالا یه دفتر خاطرات رو با یاد تو پر کنم به امید یه روزی که برگردی و اونموقع بذارم جلوتو بگم بیا این زندگی من... نه وحید من زندگی کردم... درست مثل تو... گاهی با یاد تو و بیشتر اوقات بدون یادت... من عوض شدم... تو عوض شدی... وحید همه چی عوض شده می فهمی؟
وحید پوزخند عصبی زد و گفت:
- آره می فهمم... همه چی عوض شده... مخصوصا تو...
اخم هایش را درهم کشید و گفت:
- دیگه نمی خوام بیشتر از این ادامه بدم... خواهش می کنم وادارم نکن...
باقی راه را هر دو در سکوت گذراندند. فرشته قبل از خارج شدن از اتومبیل رو به وحید گفت:
- ممنون شب خوبی بود... میای داخل؟
- نه دیر وقته باید برم...
- پس سلام برسون بابت هدیه هم ممنونم... خدانگهدار
و از اتومبیل پیاده شد. دور زد و به سمت وحید آمد. سرش را خم کرد و برای آخرین بار گفت:
- خداحافظ
وحید با دلخوری در چشمهایش خیره شد و گفت:
- حق با توئه... نباید تو مسائل خصوصیت دخالت می کردم...
فرشته قصد داشت تا وحید را قانع کند تا از او ناراحت نباشد:
- ببین وحید...
صدای تلفن همراهش بلند شد در حالی که کیفش را به دنبال تلفن همراهش می گشت گفت:
- فکر کنم مامانه...
اما وقتی به صفحه ی تلفن نگاه کرد موتجه شد که تماس از طرف سپهر است. به خاطر زمان نامناسب تماس دلهره به جانش افتاد. با عجله رو به وحید گفت:
- ببخشید...
و از اتومبیل فاصله گرفت و بلا فاصله پاسخ داد:
- الو؟
تنها صدای نفس هایش را می شنید به خوبی این صدا را می شناخت و آشناترین صدا به گوشش بود. دوباره تکرار کرد:
- الو؟ سپهر؟
وحید همچنان از دور نظاره گر حال پریشان فرشته بود و با کنجکاوی بیشتری حرکاتش را دنبال می کرد. تماس قطع شد و فرشته کلافه از نگاه های او به سمتش آمد و گفت:
- من باید برم به خاله و عمو سلام برسون خدانگهدار
وحید خداحافظی زیر لب گفت و با تعجب به رفتن فرشته خیره شد. فرشته وارد حیاط شد و در را بست. همزمان صدای تلفنش باز هم بلند شد...
     
#69 | Posted: 18 Aug 2013 08:31
عشق محال ۶۸



- الو؟ سپهر؟
- سلام فرشته...
- سلام... خوبی؟
سپهر بهد از کمی مکث گفت:
- نه فرشته خوب نیستم...
فرشته با نگرانی گفت:
- چرا؟... چی شده عزیزم؟
و سپهر با صدای لرزانی گفت:
- ناهید جون...
صدای گریه اش شنیده شد:
- سپهر... ناهید جون چی؟
- فوت شد فرشته... دوباره بی کس شدم...
فرشته دیگر نای ایستادن نداشت همان جا وسط حیاط نشست و با بغض گفت:
- کی؟
- دوساعت پیش...
- خدا بیامرزش... تسلیت میگم...
سپهر با صدای خش دارش که بر اثر ناراحتی بود گفت:
- فرشته کاش پیشم بودی... بهت احتیاج دارم... هیچ وقت اینقدر تنها نبودم...
- منم دلم می خواست پیشت بودم ولی عزیزم تو خودت بهتر میدونی که همه چیز چقدر عجله ای شد...مرگ حقه بالاخره اتفاق می افته... گریه کن بذار آروم بشی اشک مرحم درده... سپهر عزیزم من اینجا ام ولی بدون تمام ذهن و روح من با توئه حتی لحظه ای از یادم نمیری...
- حرفات آرومم میکنه... اشک مرحم درد من نیست این تویی که مرحمی... فرشته منو ببخش که تو این مدت اذیتت کردم... می دونم که چقدر ازم رنجیدی... به خاطر بی توجه بودنم به خاطر تمام رفتارای این چندوقت منو ببخش... ولی بدون که هنوزم یاد تو بی تابم میکنه و هر شب به عشق تو و به یادت چشمامو رو هم میذاشتم
- اینجوری نگو سپهر من اگر بخوام هم نمی تونم ازت برنجم چون... چون دوست دارم... خاطرت خیلی برام عزیزه... پس به عشقم لحظه ای شک نکن... میدونم که الان حال خوبی نداری حتما ناهید خانم زن خوبی بوده که توی همین مدت کوتاه اینقدر برات عزیز شده و مرگش ناراحتت کرده.... خدارحمتش کنه...
- آره با این که مدت زیادی نتونستم باهاش هم کلام بشم ولی فهمیدم که چقدر دل مهربونی داره و چقدر بابا رو دوست داشته...
فرشته احساس کرد که دوباره بغض صدای سپهر را گرفته است:
- میدونم سخته سپهر ولی تو الان باید پیش پدر بزرگت باشی حتما خیلی حالش بدتر از توئه... اون که سالها ناهید جون همدمش بوده
سپهر با همان صدای غمگین و گرفته گفت:
- احساس کردم نیاز به تنهایی داره...می خواست با مادربزرگ خلوت کنه منم تنها گذاشتمش... من باید برم سعی می کنم دوباره باهات تماس بگیرم... ازت ممنونم که حتی از این فاصله ی دور هم کنارمی...
- به سلامت... بازم تسلیت میگم... خداحافظ
برخاست و وارد خانه شد و سلام داد. روشن خانم به سمتش آمد وگفت:
- سلام خوش گذشت؟
فرشته با بی حوصلگی گفت:
- بله جای شما خالی... مامان من خسته ام میرم بخوابم.
روشن خانم سری تکان داد و گفت:
- چی بگم... برو بخواب شب بخیر...
فرشته وارد اتاقش شد و بعد از تعویض لباس خود را روی تخت رها کرد. بعد از مدت کوتاهی روشن خانم چند ضربه به در زد و وارد اتاق شد:
- راستی فرشته امشب زهرا مادر وحید زنگ زد برای پس فردا شب شام دعوتمون کرده خونشون.
فرشته در حالی که نیم خیز شده بود گفت:
- خب شما چی گفتی؟
- چی میخواستی بگم گفتم باشه...
- وای مامان تو رو خدا یه استراحتی بده خسته شدم یا مهمون داریم یا مهمونیم...
روشن خانم اخم هایش را درهم کشید و گفت:
- مگه چیکار کردی که استراحت می خوای؟... نمی تونم که روشونو زمین بندازم و بگم نمیایم...
- باشه گفتی کی؟
- پس فردا شب... آرشم گفت بهت بگم هرکار کرده نتونسته انتقالیتو بگیره و دوندگیش به جایی نرسیده مثل اینکه دوباره باید برگردی تهران...
با این حرف چشمان فرشته از خوشحالی برقی زد. دستانش را بالا برد و گفت:
- خب خداروشکر...من که از اولشم گفتم خودشو تو زحمت نندازه.
روشن خانم لبخندی زد و گفت:
- چقدرم تو ناراحت شدی...
- آخه مامان دیگه اینو داشت زور می گفت...
- خیله خب بحث تو آرش تمومی نداره... هر کدوم خر خودتونو سوارین... شب بخیر.
- شب بخیر...
دوباره روی تخت دراز کشید یک دستش را زیر سرش قرار داد نمی دانست چرا در ذهنش مدام سپهر و وحید را مقایسه می کرد. به حرفهای سپهر اندیشید و به اینکه خود او نیز می دانست که در این مدت اثری از علاقه آتشینش نبوده و همین امر سبب شده بود تا نگرانی فرشته بابت آینده اش بیشتر شود. اما با حرفهای که امشب سپهر به او زد کمی از اظطرابش کم شد. با همین افکار کم کم چشمهایش گرم خواب شد و همه چیز در هم ادغام شد.
روز چهارشنبه با سوز و سرمای زمستانی فرارسید. دو روز از تماس آنشب سپهر گذشته بود و فرشته مدام با او در ارتباط بود تا بلکه بتواند از طریق هم کلامی به او برای تحمل درد تسکین باشد. از طرفی تماس های مکرر وحید باعث کلافگیش می شد. برای برگشت به تهران لحظه شماری می کرد و قصد داشت تا روز جمعه به تهران بازگردد.
ون خانم وارد اتاق شد و گفت:
- فرشته جان آرش میگه آمده شین تا بریم دیر میشه...
- چشم مامان...
بعد ازرفتن روشن خانم فرشته شروع به پوشیدن لباس کرد قصد داشت برای قدر دانی از وحید روسری را که از او هدیه گرفته بود به سر کند. یک مانتوی سفید به همراه شلوار جین روشن به تن کرد. نگاهی به اینه انداخت روسری بسیار دلش نشسته بود از دیدن چهره ی خود در آن لذت می برد. آرایش ملایمی برای بی روح نبودن صورتش انجام داد. ساعت حدود شش ونیم بعدازظهر بود و نیم ساعتی تا منزل دیانت فاصله بود. اتومبیل آرش جلوی ساختمانی که نمای آن با سنگ های کرم و قهوه ای تعزیین شده بود متوقف شد. فرشته پیاده شد و برای لحظاتی محو تماشای نمای زیبای ساختمان بود. آرش دستش را پیش برد و زنگ خانه را به صدا در آورد در باز شد و بعد از لحظاتی وحید با چهره ای خندان به استقبالشان آمد و آنها را به داخل ساختمان راهنمایی کرد. فرشته با کنجکاوی او را از نظر گذراند. یک پلیور زرشکی با شولوار جین روشن به تن داشت و موهایش را با توازن خاصی آرایش داده بود. لبخند زیبایی را تحویل فرشته داد و گفت:
- سلام خانمی بفرمایید... خوش اومدی.
و فرشته با خود اندیشید:
- چه فکری پیش خودش می کنه؟ نمیگه آرش بشنوه؟ چه تیپم زده...
بعد از گذر از راهروی کوتاهی به سالن نسبتا بزرگ و دلبازی رسیدند که با دکوری از ترکیب رنگ های سفید و مشکی تزیین شده بود و باعث شده بود تا فضا روشن و وسیع تر به نظر برسد همه ی آنها در دل سلیقه ی زهرا را خانم را بابت دکور خانه تحسین گفتند مبلمان سفید و و پرده های حریر و والان هایی که بسیار نزدیک به مشکی بود و مجسمه ای بسیار زیبا در گوشه های پذیرایی به همراه ال سی دی چیدمان را تشکیل می داد. در انتهای سالن پله های دوبلکس منزل به چشم می خورد که در سمت چپ آن دو اتاق وجود داشت کمی آنطرف طرف سرویس بهداشتی منزل.
همگی بعد از تعارف های معمول به دور هم نشستند و زهرا خانم با فنجان های چای شروع به پذیرایی کرد. ست مبلمان به صورت ال مانند چیده شده بود و فرشته مستقیما در تیرس نگاه وحید قرار داشت. هر از چندگاهی که به اطراف نگاهی می انداخت با چهره ی متبسم وحید روبرو می شد اما بی تفتوت نگاهش را به سمت دیگری می چرخاند. نازنین در حالی که یک دستش را روی پهلوی راستش قرار داده بود گفت:
- زهرا خانم ماشالله به سلیقه تون خیلی خونتون قشنگه.
زهرا خانم لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
- چشمات قشنگ مبینه نازنین جان...
و به آرامی نزدیگ گوشش گفت:
- راستی چند وقت دیگه وضع حمل می کنی؟
نازنین نگاهی به شکم جلو آمده اش انداخت و گفت:
- اگه خدا بخواد دو هفته دیگه...
- به سلامتی باشه ایشالله...
فرشته که از حرف های تکراری بین روشن خانم و مادر وحید خسته شده بود رو به به زهرا خانم گفت:
- خاله اگه کاری داری بگو کمک کنم ها...
زهرا خانم نگاهش را از نازنین گرفت و گفت:
- نه عزیزم فعلا که کاری ندارم...
و برخاست تا فنجان های چای را جمع کند که فرشته مانع شد و گفت:
- خاله شما بشین من جمع می کنم...
- نه فرشته جان تو بشین...
- خاله تعارف نکن دیگه منم عین دخترت...
زهرا خانم لبخندی زد و گفت:
- باشه دست گلت درد نکنه...
فرشته برخاست به سمت آشپزخانه که تقریبا روبروی پله ها قرار داشت حرکت کرد. فنجان ها را در ظرفشویی قرار داد و بعد ازشستن آن ها مشغول ریختن چای شد که وحید به آشپزخانه آمد فرشته نگاهی به او انداخت و گفت:
- تو چرا منو تعقیب می کنی؟
وحید نزدیک تر آمد و گفت:
- تقصیر منه که خواستم کمکت کنم...
- دیگه چای ریختن چیه که کمکم کنی؟
وحید بی معطلی برادر کوچکترلش را صدا زد:
- نوید؟... نوید...
فرشته متعجب به وحید خیره شد. نوید وارد شد و گفت:
- بله؟...
وحید با حالتی عامرانه گفت:
- بیا این چایی ها رو ببر تعارف کن...
با اعتراض گفت:
- چی میگی خودم میبرم... چیکار به این بیچاره داری...
وحید به فرشته خیره شد و گفت:
- هیس... بهت میگم...
و دوباره رو به نوید گفت:
- نوید متخصص امور پذیراییه مگه نه؟
نوید سری به نشانه تایید تکان دادو سینی چای را از دست فرشته گرفتو از آشپزخانه خارج شد. فرشته بعد از نظاره کردن رفتن نوید اخم هایش را درهم کشید و گفت:
- خب این یعنی چی؟... خودم می بردم دیگه...
وحید مقابل فرشته قرار گرفتو در چشمهایش خیره شد و گفت:
- نمی خوای اخماتو وا کنی... اصلا بلدی بخندی؟
ناخوآگاه اخم هایش تبدیل به خنده شد و وحید نیز خندید و همزمان گفت:
- آهان پس بلدی!...
با همان لبخند گفت:
- بگو دیگه منتظرم...
     
#70 | Posted: 18 Aug 2013 08:32
عشق محال ۶۹


- باشه... خواستم اتاقم رو نشونت بدم... طبقه بالا.
فرشته پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- مگه من خواستم اتاقت رو نشونم بدی؟...
- خب من اتاقت رو دیدم گفتم شاید تو هم دوست داشته باشی...
فرشته میان کلامش پرید و گفت:
- نه برای من مهم نیست...
- اگه ازت درخواست کنم چی؟
کمی فکر کرد. خودش نیز بدش نمی آمد که نگاهی به اتاقش بیاندازد.
- باشه قبول ولی کوتاه...
وحید لبخندی زد و گفت:
- خیله خب پس بریم...
و با دست فرشته را به طبقه بالا هدایت کرد. طبقه فوقانی فضای کوچکی بود که تنها از یک اتاق و سرویس بهداشتی مستقل تشکیل شده بود و کاناپه و میزی که در فضای محدود روبروی اتاق و سمت چپ راه پله قرار گرفته بود. فرشته با دیدن فضا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- چه جای دنجی!
- بله اینجا یه سوییت جدا مختص بنده است و البته هر کسی حق ورود نداره... مگه کسایی که خیلی برام عزیز باشن...
و همزمان نگاهی به فرشته انداخت و لبخندی برلب نشاند. فرشته وارد اتاق شد و به دنبال آن وحید. نگاهی به چیدمان و رنگ بندی اتاق کرد. رنگ دیواره و ست تخت خواب خاکستری بود بیشتر وسیله ها نیز به همین رنگ هماهنگ شده بود. نگاهی به وحید انداخت و گفت:
- دلت نمیگیره... همه چی خاکستری و مشکی؟
- من این رنگ وخیلی دوست دارم... تو خوشت نمیاد؟
شانه ایی بالا انداخت و گفت:
- چه فرقی میکنه تو میخوای اینجا زندگی کنی نه من؟
- خب شاید...
فرشته با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- چرا حرفت نصفه موند؟ شاید چی؟
وحید که با کلافگی دستی به گردنش می کشید گفت:
- هیچی شاید رنگ اتاقم رو عوض کنم...
- آهان تصمیم با خودته... ولی در کل اتاق قشنگی داری؟
چشمش به پلیر مجهز وحید افتاد:
- اهل چه جور اهنگایی هستی؟
- تقریبا همه جور...
با گفتن با اجازه آن را روشن کرد.
صدای موسیقی در فضا پخش شد و به دنبال آن صدای خواننده:
- تو رو دیدم و دید من به این زندگی تغییر کرد
همین لبخند شیرنت منو با عشق درگیر کرد
شروع تازه ای برای منه از نفس افتاده
خدا تورو جای همه نداشته هام بهم داده
وحید به سمتش آمد و لب هایش را به گوشش نزدیک کرد و با صدای ملایم و مهربانی که برای فرشته عجیب می آمد گفت:
- خیلی بهت میاد...
فرشته نگاهی به او انداخت وحید لبخندی تحویلش داد و ادامه داد:
- روسری رو میگم... ممنون که امشب پوشیدیش...
فرشته نیز لبخندی به نشانه تشکر زد و خودش را عقب کشید. باز صدای خواننده:
- تو رو دیدم و دید من به این زندگی تغییر کرد
همین لبخند شیرنت منو با عشق درگیر کرد
شروع تازه ای برای منه از نفس افتاده
خدا تورو جای همه نداشته هام بهم داده
چه ارامش دلچسبی تماشای تو بهم میده
تو ایده آل ترین خوابی که بیداری من دیده
نه نمیذارم که فردا یه لحظه از تو خالی شه
تو بدم باشی معنای بدی واسم عوض میشه...
فرشته با نگرانی گفت:
- خب من برم دیگه... اتاق جالبی داری...
- صبر کن فرشته... شنیدم جمعه میخوای بری؟
- تو از کجا میدونی؟
- خاله داشت به مامان می گفت... واقعا میخوای برگردی تهران؟
- پس چیکار کنم؟ من کارم اونجاست...
- منم باید دوشنبه تهران باشم موعد حسابرسی همون شرکتیه که برات گفته بودم... یه چیزی میگم نه نیار...
فرشته قیافه ی جدی به خود گرفت و گفت:
- تا چی باشه...
وحید کمی مکث کرد. نفسش را بیرون داد و گفت:
- بذار من برسونمت تهران... یعنی... با من بیا...
فرشته بی معطلی و با لحن سردی گفت:
- نه...
- چرا؟... از چی میترسی؟
اخم هایش را در هم کشید و با تندی گفت:
- قبلا هم بهت گفته بودم که من هیچ ترسی از تو ندارم... نمی دونم دیگه چه جوری باید بگم که این توهمات از ذهنت بیاد بیرون... کافیه یکم فکر کنی... من چه نسبتی باهات دارم که انتظار داری همه جا باهات بیام... اصلا به این چیزا فکر می کنی؟
وحید هم با چهره ای در هم کشیده و نفس هایی که از فشار عصبی عمیق تر شده بود به فرشته نزدیک شد و روبرویش قرار گرفت:
- آهان پس با اون پسره نسبت داری که عکساش تو اتاقت رو پر کرده و وقتی زنگ میزنه نیشت تا بنا گوش باز میشه... آره؟ چرا...
نگاه پر از نفرتش را به وحید دوخت و با صدای بلندی گفت:
- به تو ربطی نداره... برو اونور میخوام برم...
اما وحید حرکتی نکرد و فرشته او را دور زد تا به پذیرایی باز گردد که ناگهان دستش کشیده شد. به دستش نگاهی انداخت که در دستان قوی وحید اسیر شده بود و گرمای دستش مچش را احاطه کرده بود با خشم به وحید خیره و شد و با فریاد گفت:
- به من دست...
که ناگهان دست دیگر وحید جلوی دهانش را پوشاند و وحید با چهره ایی مشوش و عصبی گفت:
- هیسس...باشه یواش تر...
فرشته سعی کرد دست او را پس بزند اما وحید مقاومت کرد و گفت:
- دستمو برمیدارم ولی سروصدا نکن... باشه؟
با بی حرکتی اش جواب مثبتی داد و وحید به آرامی دستش را از روی دهان فرشته برداشت. این بار با عصبانیت ولی صدایی آرام گفت:
- دستمو ول کن...
وحید مطیعانه مچ دستش را رها کرد.
فرشته انگشتش را به سمت وحید تکان داد و با تهدید گفت:
- دیگه هیچ وقت به من دست نزن... هیچ وقت...
از اتاق خارج شد و قصد داشت به سمت پله ها برود اما می دانست اگر او را با این چهره ببینند حتما متعجب خواهند شد بنابراین به سمت کاناپه ایی که در مقابل اتاق وحید قرار داشت نشست و سرش را در بین دستانش گرفت. لحظاتی بعد احساس کرد کسی در کنارش جای گرفت سرش را بلند کرد و صورت غمگین وحید را مشاهده کرد ولی بی اهمیت دوباره سرش را پایین انداخت.
     
صفحه  صفحه 7 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / عشق محال بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites