تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Privacy love | حريم عشق

صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#21 | Posted: 18 Aug 2013 13:31 | Edited By: paridarya461
پرستار و پس از او كيانوش با سرعت وارد اتاق شدند. پرستار بطرف بيمار دويد و علائم حياتي او را چك كرد، اما بيمار هيچگونه حركتي نكرد پرسيد:
"واقعا بهوش آمده بود؟"
- بله............حتي با من صحبت كرد
- ولي حالا كه اينطور بنظر نمي آد؟
كيانوش جلوتر آمد و به نيكا نگريست و با تعجب گفت:
"نمي دونم."
پرستار نگاه خاصي به كيانوش كرد، گويا با نگاهش مي گفت:
" خيالاتي شدي!"
اما اينبار هم بيمار خيلي بموقع چشمانش را گشود و باز ناله كرد:
"آب."
پرستار دستمالي را مرطوب كرد و روي لبهاي او گذاشت و زنگ را فشرد و گفت:
" بايد دكتر رو خبر كنيم."
كيانوش حيرت زده وسط اتاق ايستاده بود، در يك لحظه چندين پرستار و دكتر اتاق نيكا را پر كردند، دكتر با سرعت او را معاينه كرد. او بشدت دچار تهوع شده بود و پرستاران دستپاچه سعي ميكردند به او كمك كنند. دقايقي بعد آرام گرفت.او را بار ديگر روي تخت خواباندند. سكوت اتاق را فرا گرفت تنها گاهي نجواي آرام پرستاران سكوت را مي شكست. پرستار آمپولي را به داخل سرم او فشرد. رنگ سرم به زردي گراييد . كيانوش جلو رفت و از دكتر پرسيد:
"بازم بيهوش شد؟"
دكتر با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
" شما هم اينجاييد آقاي مهرنژاد؟"
كيانوش پاسخي نداد دكتر ادامه داد:
"نه ، فقط خوابيده، بشما تبريك ميگم بالاخره بهوش اومد. از فردا براش آبميوه بياريد. كم كم بايد غذا بخوره و براي اينكار از مايعات شروع مي كنيم."
كيانوش با سر جواب مثبت داد. بعد با ترديد پرسيد:
يعني خطر رفع شده؟
- گمان مي كنم.
- خدا رو شكر ، باور نمي كنم ، چه وقت به بخش مي بريدش؟
- اگه حالش مساعد باشه بزودي ، شايد همين فردا، پس فردا.
- خيلي خوبه، عاليه
كيانوش منتظر جوابي از دكتر نشد و در حاليكه با خود كلماتي نامفهوم را زمزمه ميكرد، از اتاق خارج شد و بطرف اتومبيلش رفت، نگهبان دم در او را ديد كه با چهره اي شاد بطرف در خروجي مي رفت، سرش را از پنجره بيرون كرد و گفت:
" بفرما شام جوان"
- چشم پدر الان ميرم شام ميگیرم هر دو باهم ميخوريم
- احتياج نيست بيا حاج خانم سيب زميني و تخم مرغ آب پز گذاشته، فكر كنم به هر دومون برسه.
- نه پدرجون، اون رو بذار براي صبحانه فردا، بساط چاي رو آماده كن تا من بيام.
- باشه پسرم زود بيا
- حتما
كيانوش بطرف ماشين دويد ، فورا ماشين را روشن كرد و بسوي اولين رستوران راند. هنوز نيم ساعت نگذشته بود كه او در اتاقك مشغول چيدن سفره بر روي زمين بود. او در مقابل پيرمرد روي زمين نشست و هر دو شروع كردند. كيانوش احساس كرد مدتهاست چيزي نخورده . غذا بنظرش بسيار دلچسب و خوش طعم مي آمد، پيرمرد در حين صرف شام از هر دري سخن مي گفت. يكبار هم احوال نيكا را پرسيد . كيانوش احساس كرد ميتواند با او براحتي صحبت كند. بنابراين ماجراي بهوش آمدن نيكا را برايش تعريف كرد.بعد از شام پيرمرد در دو ليوان لب پريده زرد رنگ چاي ريخت ولي كيانوش با ميل بسيار آنرا نوشيد. مرد جعبه شيريني را كه او با خود آورده بود بازكرد و روي زمين گذاشت . و تشكر كنان بار ديگر ليوانها را پركرد. كيانوش ليوان دوم را هم با همان تمايل اولي نوشيد . پيرمرد با آن چهره آرام و مهربان به او لبخند ميزد و او احساس ميكرد وجودش از شادي لبريز گرديده است.
*****
صبح روز بعد با وجودي كه صبح يك روز پاييزي بود، به ديد كيانوش پر طروات تر از يك صبح بهاري مي نمود. او صبح زود اتومبيل دكتر را ديد كه مقابل در بيمارستان توقف كرد و سرنشينان آن يكي پس از ديگري خارج شدند اما كيانوش از جاي خود حركت نكرد ، تنها لحظه اي چشمانش را بر هم گذاشت و صحنه بيدار شدن نيكا را در حضور خانواده اش تجسم كرد آنها مسلما خيلي خوشحال مي شدند، ايستادن در مقابل بيمارستان بيهوده بود، او بايد مي رفت. اكنون ديگر كاري در آنجا نداشت با بي ميلي سوئيچ را گرداند و ماشين را روشن كرد و يكراست بخانه رفت.نيكا بار ديگه پلكهايش را گشود و آب طلب كرد، مادرش فوراً چند قاشق آبميوه در گلويش ريخت ، او بسختي آن را فرو داد و بار ديگر ناليد:
"پام، پام"
مادر چشمان پر اشكش را برصورت نحيف و رنگ پريده دخترش دوخت و زير لب دعا كرد. دختر در حالتي نيمه بيهوش پيوسته ناله ميكرد. تنها گاهي بر اثر تزريق مسكني لحظاتي آرام ميگرفت ولي چون تاثير آن از بين ميرفت باز ناله را از سر مي گرفت، تقريبا تمام طول شب نيز وضع او چنين بود با آنكه از انتقال او به بخش سه روز ميگذشت هنوز كاملا به هوش نيامده بود. مادرش در تمام اين مدت بي قرار و مضطرب بر بالينش مي نشست و پدرش هر غروب خسته و دل آزرده راه خانه خالي را در پيش ميگرفت و ميرفت تا در سكوت خانه به تماشاي جاي خالي همسر و دخترش بنشيند و ديوانه وار بگريد. ايرج نگران آينده و حال وخيم همسرش هر روز به بيمارستان مي آمد و شب هنگام بازگشت ، درحاليكه نمي توانست هيچ پاسخ اميدوار كننده اي به مادر بيمارش بدهد و اما كيانوش، او كارهاي خسته كننده هروز شركت را دنبال ميكرد اما ديگر به بيمارستان نمي رفت و تنها به گرفتن گزارشات تلفني از دكتر اكتفا ميكرد با گذشت روزها بيمار كم كم به حالتهاي اوليه خود باز مي گشت.صبح روز هفتم وقتي چشمانش را گشود مادرش را بنام خواند ، دكتر با شادي اعلام كرد كه حافظه بيمار فعال است و او ميتواند همه چيز را بياد آورد پس از آن او ، پدرش و حتي ايرج را نيز بازشناسي كرد. دكتر از آنها خواست تا بيمار را خسته نكنن ، ولي سعي نمايند خاطرات گذشته را بيادش بياورند . اكنون اندك اندك وضعيت عمومي او رو به بهبود مي رفت تا آنجا كه حتي صحنه تصادف و ماجراي دعواي آنروز را با ايرج بخاطر آورد، اما تصميم گرفت در اينمورد صحبتي نكند. از مادرش خواست تا آنچه در اين مدت بر او گذشته برايش شرح دهد، مادر همه چيز را تعريف كرد، درهر جمله صحبتي از كيانوش و زحمات و لطفهايش آورد. ولي با اينحال نيكا مي انديشيد چگونه است كه اكنون بعد از گذشت 20 روز از بستري شدنش در بخش او حتي يكبار نيز به ملاقاتش نيامده بود!نگاهي به ساعتش نمود تا نيم ساعت ديگر ساعت ملاقات آغاز ميشد ، فكر ديدن پدر و ديگران وجودش را از اشتياق پر كرد و سعي نمود چهره اي شاد بخود گيرد تا پدر از ديدن او خرسند گردد. سپس چشم به در دوخت تا زماني كه دكتر با دسته گلي زيبا در آستانه آن ظاهر شد، آنگاه لبخند رضايت صورتش را پوشاند پس از پدر ايرج از راه رسيد . هنوز نيم ساعت نگذشته بود كه اتاق از عيادت كنندگان پر شد، نيكا در ضمن صحبتهايش با پدر از او خواست تا مادرش را به همراه خود بمنزل ببرد زيرا احساس ميكرد محيط بيمارستان و اين پرستاري دراز مدت او را خسته و رنجور نموده ، مادر با شنيدن سخنان نيكا بشدت مخالفت كرد و گفت كه هرگز او را تنها نخواهد گذاشت . اما وقتي اصرار بيش از حد نيكا را ديد با گفتن جمله فعلا تا زمان رفتن خيلي مانده ، به بحث خاتمه داد ، نيكا هنوز سرگرم بحث بود. ناگهان صداي مردي كه پدرش را دكتر معتمد ميخواند توجهش را جلب كرد. احساس كرد لحن كلام برايش آشناست . رويش را بسمت درگرداند و از لا به لاي عيادت كنندگان چشمش به مردي جلوي در افتاد، اشتباه نكرده بود او كيومرث خان بود. انديشيد كه بعد از او كيانوش وارد خواهد شد ، اما برخلاف تصورش بعد از او مهندس مهرنژاد و همسرش ، با سبد گل بسيار زيبايي وارد شدند و بطرف تخت نيكا آمدند و نيكا باز انديشيد ، كيانوش پس از پارك ماشين و با فاصله از آنها خواهد آمد، ولي وقتي پدر از كيومرث خان حال كيانوش را پرسيد دانست كه باز هم اشتباه كرده است، زيرا او پاسخ داد او هم قصد داشت خدمت برسد ولي متاسفانه كاري پيش آمد و مجبور شد به جلسه فوري برود.......نيكا ديگر گوش نكرد ، خانم مهرنژاد با مهرباني به دلجويي از نيكا پرداخت و مهندس از وضعيت بد خيابانها و بي دقتي رانندگان سخن گفت، پدر و مادرش از لطفهاي كيانوش گفتند و تشكر كردند، ولي ظاهرا آن دو بي اطلاع بودند و بجاي آنها كيومرث خان از نگراني كيانوش صحبت كرد و از اداي دينش نسبت به خانواده دكتر و نيكا دانست كه او در جريان كارهاي برادرزاده اش قرار دارد . خانواده مهرنژاد زياد آنجا نماندند و پس از يك خداحافظي گرم و صميمانه آنها را ترك كردند ، كم كم ديگران نيز رفتند و اتاق خلوت شد . ايرج سبد بزرگ گل را برداشت و به طعنه گفت:
مهندس خيلي زحمت كشيده .
بعد جعبه بزرگ شيريني را كه كيومرث خان آورده بود باز كرد و در حاليكه به نيكا تعارف ميكرد باز گفت:
" برعكس برادرزاده اش آدم قابل تحمل و خوش سليقه ايه."
نيكا با غيظ بي آنكه خود بخواهد از كيانوش دفاع كرد و پاسخ داد:
" تو بابت نجات من به اون مديون هستي، پس حق نداري اينطور درباره اش صحبت كني."
ايرج با دلخوري در حاليكه بطرف دكتر مي رفت گفت:
" كاش مي دونستم چرا خودت رو موظف به دفاع از اون مي دوني؟"
نيكا پاسخي نداد در همين حال پرستار وارد شد و پايان زمان ملاقات را اعلام كرد . عيادت كنندگان آماده رفتن شدند . به اصرار نيكا مادر نيز با آنان همراه شد و نيكا را تنها گذاشت . اما هنوز چند لحظه اي از اين تنهايي نگذشته بود كه احساس دلتنگي كرد چشمش را به پنجره دوخت و به حياط پاييز زده بيمارستان خيره شد، احساس كرد اين دلگيرترين و سخت ترين پاييز در ميان بيست و دو سه پاييزي است كه گذرانده است ، قطره اي اشك چشمانش را سوزاند . براي آنكه جلوي ريزش اشكهايش را بگيرد ، لحظه اي پلكهايش را برهم نهاد . ناگهان صداي پايي او را بخود آورد . با اشتياق چشمانش را گشود اما در مقابل خود كسي جز دكتر و پرستار را نديد ، دكتر براي ويزيت شبانه آمده بود . نيكا به او خسته نباشيد گفت و دكتر در سكوت او را معاينه كرد پس از آن از پايش پرسيد و او از درد شكوه كرد . دكتر با لبخند پاسخ داد
" كه اين مسئله بعد از آن شكستگي شديد و عمل جراحي طبيعي است ."
بعد صحبت آقاي مهرنژاد را پيش كشيد و از نيكا سوال كرد :
" شما چه نسبتي با آقاي مهرنژاد داريد ؟ امروز ايشون رو همراه بردار و خانم بردارشون اينجا ديدم ."
نيكا با تعجب به دكتر نگاه كرد و پرسيد:
" شما اونها را مي شناسيد؟"

Signature
     
#22 | Posted: 18 Aug 2013 13:58 | Edited By: paridarya461
دكتر پاسخ داد :
" البته آقاي مهرنژاد با بيش از 50% سهام اين بيمارستان از پرنفوذترين اعضاء هيئت مديره هستند"
بعد اضافه كرد:
" شما اين مساله رو نمي دونستيد؟"
نيكا نگاهي به دكتر كرد و گفت:
" خير ايشون از دوستان پدر من هستند و من زياد به امور شخصي خانواده مهرنژاد واقف نيستم ."
دكتر با گفتن جمله ايشون مرد بسيار خوبي هستند اتاق نيكا را ترك كرد و او بار ديگر تنها ماند و به غروب بيرون اتاق خيره گرديد، بنظرش رسيد بوي خوشي اتاقش را پر كرده ، اما حوصله رو گرداندن نداشت . شايد كسي از جلوي در عبور كرده بود و باد بوي عطر او را به داخل اتاق آورده بود . اما لحظه اي بعد احساس كرد منبع اين بوي خوش كاملا در كنارش قراردارد. به سرعت برگشت و با تعجب در مقابل خود كيانوش را ديد . او با احترام سر خم كرد و گفت:
" سلام خانم معتمد."
- شما هستيد؟
- بله .............. معذرت ميخوام ظاهرا كمي ديرتر از ساعت ملاقات رسيدم
نيكا چشمانش را به سبد گل سرخ زيبايي دوخت كه در دست كيانوش بود و آرام پرسيد:
چطور اومديد بالا؟
- كار دشواري نبود اين نگهبانها منو مي شناسند ........... خوب حالتون چطوره؟
- خوبم ................ متشكرم
- معذت ميخوام كه نتونستم زودتر خدمت برسم.
نيكا ناگهان بخاطر آورد اين نخستين باري است كه كيانوش به ديدارش مي آيد، برآشفته و عصبي پاسخ داد:
" يعني در اين بيست روز شما حتي چند دقيقه هم بيكار نبوديد كه بتونيد تلفني حالي از من بپرسيد؟"
كيانوش يكه خورد و گفت:
" مزاحم خودتون نمي شدم فكر ميكردم شايد حالتون مساعد نباشه و نتونيد صحبت كنيد ، اما تقريبا هر روز حالتون رو از دكتر ميپرسيدم."
- چرا به ديدنم نيومديد؟ در حاليكه مي دونستيد بشما نياز دارم.
- به من نياز داريد؟ اين تنها فكري بود كه هرگز به ذهنم نرسيد، دور و بر شما مثل هميشه شلوغ بود . من فكر نميكردم وجودم براتون اهميتي داشته باشه........... حالا واقعا شما بمن نياز داشتيد؟
نيكا اين مرتبه بر عكس چند جمله اول لحظه اي انديشيد و با خود گفت:
" چرا بايد از اين غريبه توقع داشته باشم كه به ديدنم بيايد ؟چرا با او اينگونه سخن گفتم؟ در حاليكه در اين مدت بهترين يار خانواده ام بوده. "
از گفته هاي خود پشيمان شد ، نگاهش را از گلها گرفت و به كيانوش نگريست كه همچنان در انتظار جواب او ايستاده بود. آرام گفت:
" چرا وايسادين؟ خواهش ميكنم بنشينيد، منو ببخشيد. محيط بيمارستان خسته و عصبي ام كرده و در اين ميون هيچكس مقصر نيست."
كيانوش نشست . ولي ظاهرا مايل بود جواب سوالش را بشنود . اما نيكا علاقه اي به گفتن پاسخ نداشت . لذا گفت:
" امروز پدر و مادرتون و كيومرث خان اينجا بودند، وقتي اونها رو بدون شما ديدم واقعا به اين نتيجه رسيدم كه منو فراموش كرديد، يا در اين مدت انقدر شما رو خسته كردم كه ديگه نمي خوايد منو ببينيد.
- اين چه حرفيه ؟ تصور مي كنيد ميتونم شما و محبتهاتون رو فراموش كنم؟
نيكا پاسخ نداد و كيانوش ادامه داد:
" شما هيچ زحمتي براي من نداشتيد."
- اينطور نيست شما از هيچ محبتي در حق من فروگذار نكرديد . حتي خون شما حالا در رگهاي من جريان داره.
كيانوش زمزمه كرد:
خون من در رگهاي پاك شما ، اين براي من مايه افتخاره .
نيكا جسته و گريخته سخنان او را شنيد پرسيد:
شما چيزي گفتيد؟
- خير، گفتم اميدوارم هرچه سريعتر خوب بشيد.
- فكر ميكنم بخت با من يار بوده كه حالا نفس ميكشم
- خوشبختانه همين طوره
- البته لطف شما رو هم نبايد ناديده گرفت
- باز شروع كرديد........... خوب حالا چطوريد؟ هنوز هم درد داريد؟
- بله پام عذابم ميده ، نمي دونيد كي اين وزنه ها رو از پام باز ميكنن؟
- به گمونم مدتي بايد بمونه ، شما دختر مقاومي هستيد اينطور نيست؟
- سعي ميكنم باشم ، حداقل بخاطر پدر و مادرم.
- آفرين! من هميشه شما رو تحسين كردم وحالا بيشتر از گذشته
- متشكرم
- فكر ميكنم شما نياز به استراحت داشته باشيد، اگر اجازه بديد زودتر رفع زحمت كنم.
- به اين زودي، حتما از اينجا هم به يك جلسه ديگه خواهيد رفت؟
- نه ، ولي فردا صبح به سوئيس پرواز ميكنم، دلم ميخواد چيزي بخوايد كه به رسم سوغات براتون بيارم.
- فقط سلامتي
- از اون بابت مطمئن باشيد من سخت جونم، چيز ديگه اي بخواهيد ، تعارف نكنيد.
- هرچي كه بقول معروف چشمتون رو گرفت.
- لااقل بگيد در چه نوع مغازه اي؟....... پوشاك خوبه؟
- بله، خيلي
- اميدوارم بتونم چيزي مطابق سليقه شما پيدا كنم.
- شما خيلي با سليقه ايد
- از كجا مي دونيد؟
- از خريدهاي قبلتون، مثلا اون انگشتر برليان
- اون انگشتر رو براي اولين بار روزي كه به بيمارستان اومدم توي دستتون ديدم، انگشتهاي شما به اون جلوه بخشيده بود
- شايد هم برعكس
- تصور نمي كنم
نيكا خنديد ، مكثي كرد و گفت:
پس با اين حساب تا مدتها شما رو نمي بينم.
- چطور؟
- خوب حتما مدتي در سوئيس مي مونيد.
- نه ، من دو روز ديگه در سنگاپور جلسه دارم، فقط دو روز در سوئيس مي مونم.
- پس سه روز ديگه تهران هستيد.
- تهران نه
- پس كجا؟
- يكسره به شيراز
- اون هم دنبال كار؟
- بله
- اينطور كار كردن شما رو خسته ميكنه و زود از پا مي افتيد، كسي نيست كه بتونه بهتون كمك كنه؟
- نه متاسفانه خودم بايد برم
كيانوش از جا برخاست نيكا بي اختيار گفت:
" ديگه به ديدنم نميايد؟"
لحنش حالت خاصي داشت. خودش هم تعجب كرد كه چرا اينطور ملتمسانه اين جمله را ادا كرده است. كيانوش لبخند كمرنگي زد و پرسيد:
" چرا ميخوايد بازم منو ببينيد، درحاليكه مي دونيد مصاحب خوبي نيستم."
- اشتباه مي كنيد نظر من ابداً اين نيست............ اگر جاي من بوديد مي فهميديد ديدن يك دوست در اين حالت چقدر براي انسان شادي آفرينه.
- من هم قبلا بستري بودم
- واقعا
- بله، يكسال و اندي
- يكسال؟ خداي من! خوب پس حتما مي فهميد من چي ميگم.
- متاسفانه در اين مورد تفاهم نداريم، چون من حتي نمي خواستم پرستارهام رو ببينم، ديدن هيچ كس برام شادي آفرين نبود ، خانواده ام رو هم نه ميشناختم نه دوست داشتم ببينم، تنهايي رو ترجيح مي دادم.
نيكا متحير گفت:
" كه اينطور"
و خواست بپرسد چرا بستري بوديد؟ اما منصرف شد، ولي خود كيانوش بي تفاوت گفت:
" تعجب نكنيد چون من در تيمارستان بستري بودم نه بيمارستان."
و بعد خنديد نيكا هم از حرف او خنده اش گرفت در همان حال كيانوش بطرفش خم شد و گفت:
خانم كوچولو دوست داريد بشما چيزي بدم كه هم سرگرمتون كنه، هم فكر ميكنم براتون جالب باشه
نيكا متعجبانه نگاهش كرد و گفت:
البته، چيه؟
كيانوش كيفش را از روي زمين برداشت و آن را روي تخت گذاشت شماره هاي رمزش را گرداند و درش را باز كرد نيكا آنقدر براي ديدن سورپريز كيانوش عجله داشت كه ناخودآگاه بداخل كيف سرك كشيد كيانوش لبخند زد و در كيفش را بسمت نيكا گرداند . نيكا شرمگين و اهسته گفت:
" معذرت ميخوام كنجكاو شدم."
كيانوش نگاهش را به نيكا دوخت و گفت :
" اصلا خودتون برداريد ببينم مي تونيد پيداش كنيد."
- يعني اجازه دارم كيف شما رو وارسي كنم؟
- البته خيالتون راحت باشه، نامه هاي عاشقانه ام رو منزل گذاشتم.
نيكا ابروانش را درهم كشيد و گفت:
قلمش بشكنه هر كس براي شما نامه عاشقانه بنويسه
كيانوش با صداي بسيار بلند خنديد و حيرتزده پرسيد:
" چرا؟"
نيكا باز هم از گفته خود تعجب كرد گويا كس ديگري بجاي او حرف ميزد سرش را بزير انداخت و گفت:
همينطوري
كيانوش بار ديگر خنديد و گفت:
بالاخره دنبالش مي گرديد يا نه؟
نيكا احساس كرد او امشب خيلي سرحال است در حاليكه دستش را بسوي كيف دراز ميكرد گفت:
شما امشب خيلي سرحاليد!
- از زمانيكه پام رو در طبقه پنجم گذاشتم و به مقابل اتاق شما رسيدم حالتم به اين صورت تغيير كرد
نيكا حرفش را جدي نگرفت كيف را بسمت خود كشيد و گفت:
مي دونيد شما رو از بوي عطرتون شناختم هميشه اين بو رو مي ديد ، حتي بعد از رفتنتون بوي شما توي خونه مون پيچيده بود.
- از اين بو خوشتون نمي آد؟
- بالعكس خيلي هم خوشم مي آد.
كيانوش باز هم لبخند زد و در همان حال دستش را پيش برد تا پاكتي را كه روي لوازمش قرار داشت بردارد ولي نيكا با سرعت به پشت دستش زد و گفت:
" دست نزنيد ، خودتون اجازه داديد كيفتون رو بازرسي كنم."
كيانوش دستش را عقب كشيد و با دست ديگرش جاي ضربه نيكا را گرفت و گفت:
هر چه شما بفرماييد
نيكا دلجويانه پرسيد :
" محكم زدم؟"
- نه ابداً
نيكا شروع به زير و رو كردن كيف كرد و در همان حال با صداي بلند نام محتويات آنرا بر زبان آورد ........ يه ماشين حساب فوق مدرن ، يه سررسيد با آرم شركتتون، دوتا دسته چك ، يه دسته چك خارجي ، يه گذرنامه ، يك بليط هواپيما و يه مشت ورق پاره كه معلوم نيست به چه دردي ميخورد.
كيانوش خنديد و گفت:
خانم ورق پاره؟
- خوب بابا من كه اسمشون رو نمي دونم
- همون بهتر كه ندونيد.......... ميخواهيد راهنماييتون كنم
- بله ، ممنون ميشم
- جيب پشت در كيف رو نگاه كن
نيكا دستش را داخل قسمت پشت در كرد دفتري را لمس كرد كمي آنرا بالا كشيد دفتر خاطرات كيانوش بود. هيجان زده فرياد كشيد:
دفتر خاطراتتون!
- بله براتون جالبه؟
- بهترين چيزي كه ممكن بود دريافت كنم
- يادتون مي ياد قبلا گفته بودم روزي دفتر رو بهتون ميدم بخونيد
- بله و فكر ميكنم بهترين زمان رو انتخاب كرديد.
- خوشحالم كه شما رو راضي مي بينم
نيكا لحظه اي سكوت كرد، آنگاه با ترديد گفت:
مطمئن هستيد كه به من اجازه مي ديد دفترتون رو بخونم؟
كيانوش نگاه خاصي به نيكا كرد، ولي او مفهوم آنرا درك نكرد، گرچه مي دانست منظوري در آن نگاه نهفته است بعد با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
" بخونيد براي من هيچ فرقي نداره ، چون در شما رغبت اين كار رو ديدم اونو با خود آوردم."
- به هر حال متشكرم
- خوب من ديگه ميرم، آرزو ميكنم زودتر سلامت خودتون رو بدست بياريد، اگر احتياجي به من داشتيد حتما تماس بگيريد
- نمي گيرم ، هر وقت خودتون لازم ديديد به ديدنم بياييد
- هر روز خوبه؟

Signature
     
#23 | Posted: 18 Aug 2013 15:08 | Edited By: paridarya461
- شما انقدر گرفتاريد كه بايد بگم هر ماه هم خوبه، هر چند فكر نمي كنم ماهانه هم نوبت به ما برسه
- شما هر وقت اراده كنيد من در خدمتتون هستم
- مثلا فردا صبح؟
- هر وقت
- قرارتون در سوئيس چي ميشه؟
- با يه تلفن منتفي مي شه
- شوخي كردم......... آه خداي من فراموش كردم از شما پذيرايي كنم، لطفا از داخل يخچال چيزي بياريد گلويي تازه كنيد
- متشكرم ديگه بايد برم
- خواهش مي كنم
كيانوش با بي ميلي در يخچال را گشود و جعبه شيريني بيرون آورد ، اين همان جعبه اي بود كه عمويش آورده بود، نيكا با ديدن آن خنديد و گفت:
مي دونيد اين شيريني رو كي آورده؟
- بله كيومرث
- از كجا فهميديد؟
- از نام شيريني فروشي
- كه اينطور
- بله خودم گفتم شيريني رو از كجا بگيرند ، سفارش سبد گل رو هم تلفني به گل فروش دادم
- واقعا ؟ پس چطور گل سرخ نبود؟
- چون ميخواستم سبد گل سرخ رو خودم بيارم........ شما هم شيريني ميل داريد؟
جعبه را مقابل نيكا گرفت و اشاره كرد:
از اون سري دومي ها برداريد خوشمزه تره
نيكا به خواست او عمل كرد . كيانوش خود نيز از همان سري برداشت و جعبه را سرجايش گذاشت فكر آن پاكت هنوز ذهن نيكا را بخود مشغول كرده بود براي همين با شيطنت خنديد و گفت:
با اين مغلطه كاريها خوب از دادن اون پاكت بمن سرباز زديد
شيريني در دهان كيانوش ماند . با تعجب به نيكا نگاه كرد، در همان حال بار ديگر كيفش را باز كرد و پاكت را در آورد، مقابل نيكا گرفت. شيريني را فرو برد و گفت:
بفرماييد سركارخانم، شما خودتون بازش نكرديد.
- چون ديدم تمايلي نداريد
- بازم از اين حرفها زديد ، چند دفعه عرض كنم كه اين حرفها براي من كهنه شده، حالا بگيريد و باز كنيد
نيكا به پاكت نگريست كه بر پشت آن نوشته بود )) حضور محترم جناب آقاي كيانوش مهرنژاد(( پاكت را گرفت و كارت دعوت آنرا بيرون كشيد در همان حال گفت:
عروسي دعوت شديد؟
- نه جشن تولد
خيال نيكا راحت شد كارت را كاملا بيرون كشيد و باز كرد ولي وقتي نام ميزبان را در انتهاي آن ديد دچار حالت خاصي گرديد، زيرا در انتهاي دعوتنامه نام كتايون عبدي بچشم ميخورد و نيكا بخوبي اين نام را درخاطر خود داشت
- تولد چه وقتيه؟
- پنج شنبه
- حتما شما برنامه هاتون رو طوري تنظيم كرديد كه اون شب تهران باشيد
- تا پنج شنبه خيلي مونده
- اميدوارم خوش بگذره
- متشكرم اجازه مرخصي مي فرماييد؟
- خواهش ميكنم خيلي لطف كرديد
- خدانگهدار خانم معتمد
- خدانگهدار آقاي مهرنژاد
كيانوش خنديد و زير لب گفت :
" به اين سرعت تلافي ميكنيد؟"
بعد در را باز كرد اما نيكا او را بنام خواند:
كيانوش خان
كيانوش برگشت :
جانم
- واقعا از لطفتون ممنونم
- خواهش ميكنم ، ميتونم بازم يه ديدنت بيام
- البته منتظرم
- مزاحمت نميشم خداحافظ
كيانوش خارج شد و نيكا باز احساس دلتنگي كرد ، ناگهان بياد دفتر افتاد و دلتنگيش را فراموش كرد، ديگر احساس تنهايي نميكرد بر عكس مشتاقانه ميخواست دفتر را بخواند ابتدا تصميم گرفت آغاز اين كار را به صبح فردا موكول كند براي همين دفترچه را تنها ورق زد و آهسته گفت:
چه خوش خط.
بعد آنرا بست و داخل كشوي كنارش قرار داد و دراز كشيد چند لحظه اي گذشت . خدمه بيمارستان توزيع شام را آغاز نموده بودند در باز شد و چرخ غذا جلوي آن نمودار گرديد ، مسئول توزيع، سيني غذاي نيكا را روي ميزش قرار داد و خارج شد، نيكا بزحمت دوباره نشست چشمش كه به غذاها خورد اشتهايش را از دست داد چند قاشقي به زور خورد، بعد ميز را كنار زد و دراز كشيد تا بخوابد اما حس كنجكاوي خواب را از چشمانش ربوده بود دلش ميخواست زودتر قصه كيانوش را بخواند دستش را دراز كرد و دفتر را از داخل كشو بيرون كشيد و با سرعت ورق زد و از قسمتهاي خوانده شده گذشت و ادامه داستان را آغاز كرد .
يكشنبه 19 مهر
امروز سه روز است كه در خيابان 14 شرقي يعني همان خياباني كه آن روز او را پياده كردم پرسه ميزنم . از صبح تا غروب آفتاب ، ولي هيچ نشاني از او نيافته ام ، فردا صبح باز هم دسته گلي تهيه ميكنم و به آن خيابان ميروم بالاخره او را خواهم يافت، حتي اگر تمام روزهاي سال را هم در آن خيابان سر كنم .
پنج شنبه 23 مهر
امشب چهارمين دسته گل خشك شده را روي ميز قرار دادم ، ترسم از آن است كه روزي اين دسته گلهاي خشك شده تمام اتاقم را پر كند ، ولي هيچ اشكالي ندارد هر طور شده او را مي يابم . دلم براي قاصدك عشق ميسوزد فكر ميكنم از اينكه در دستهاي من اسير است خسته شده ، او طالب گل زيباي من نيلوفر است . گاهي فكر ميكنم بهتر آنست كه انديشه او را از سر بيرون كنم ولي چگونه ، وقتيكه چشمانش حتي لحظه اي از نظرم دور نميشود، خدايا نمي دانم چه بايد بكنم ؟
بيش از 10 روز است كه بشركت نرفته ام ، جلساتم تمام منتفي گرديده و كارهايم روي هم تلنبار شده و من تنها بيماري را بهانه ميكنم و تا رفع كسالت بخود مرخصي داده ام . اما آيا روزي اين كسالت برطرف خواهد شد؟
شنبه 25 مهر
من و قاصدك عشق امروز را هم دست خالي بازگشتيم به گمانم او از من خسته تر است، هرچه باشد او بيش از من براي رسيدن به صاحبش دلتنگي ميكند .دلم بحال هر دويمان ميسوزد يعني امكان دارد او را هرگز نبينم هر چند در انتظار لحظه ديدارش لحظه شماري ميكنم ، ولي هنوز نمي دانم اگر روزي او را ببينم چه بايد گويم؟
دوشنبه 27 مهر
امروز ، روز تولدم است. تعجب نكن الان توضيح ميدهم چرا امروز را اينطور لقب داده ام ، باورت ميشود ، امروز او را ديدم و حتي با او هم صحبت شدم ، حق داري باور نكني خودم هم هنوز باورم نميشود ، بگذار برايت تعريف كنم.
صبح ساعت 8 طبق معمول اين چند روز بدنبال گمشده ام بخيابان موعود رفتم ، ماشين را در گوشه اي پارك كردم و طول وعرض خيابان را چندين مرتبه طي كردم ، ديروز وقتي باز هم از خيابانگردي نتيجه نگرفتم ، تصميم گرفتم كه امروز به مغازه هاي محل سري بزنم و سراغ او را از آنها بگيرم ، البته قبلا هم چندين مرتبه اين فكر را كرده بودم ولي از ترس آنكه براي او مشكل آفرين شود صرفنظر كرده بودم ، اما امروز ديگر طاقتم طاق گرديده بود ، براي همين وارد مغازه اي شدم ، صاحب مغازه پيرمرد خوش مشربي بود ، گويا قبلا هم مرا ديده بود چون آشنايان با من احوالپرسي كرد، بي مقدمه سوال كردن را صلاح نديدم و تقاضاي پاكتي سيگار كردم و در حين آنكه پيرمرد سيگار را مي آورد سر صحبت را با او باز كردم ، پيرمرد سيگار را داخل كفه ترازو گذارد و با لهجه شيريني شروع به صحبت كرد. براي آنكه بيشتر بمانم نداشتن فندك را بهانه كردم . بسته اي كبريت خواستم و در عين حال سعي نمودم موضوع صحبت را به افراد محل بكشانم . پيرمرد جعبه كبريت را هم آورد ، ولي هنوز صحبتهاي ما به نتيجه مطلوب نرسيده بود ناچار اينبار نوشابه اي طلب كردم و براي آشنايي بيشتر از او نيزخواستم تا به حساب من براي خود نيز نوشابه اي باز كند. او ابتدا نپذيرفت ولي چون اصرار بيش از اندازه مرا ديد با اكراه پذيرفت . در حين نوشيدن نوشابه ها نيز نتوانستم صحبتها را به جهت مطلوب سوق دهم زيرا او از ساكنين آن محل در 50 سال قبل سخن مي گفت بيش از اين درنگ را جايز ندانستم و از او خواستم تا حساب مرا بگويد ناگهان صدايي از پشت سرم گفت:
منم ميتونم يه بسته آدامس بردارم
به جانب صدا برگشتم ، صدايي كه چون ابر در نظرم لطيف و آسماني جلوه ميكرد از آنچه ديدم كم مانده بود قالب تهي كنم. درست پشت سر من او ايستاده بود ، بالباسي به رنگ آسماني كه از او چهره اي چون فرشتگان ساخته بود ، آنچنان هيجانزده شده بودم كه بي اختيار فرياد زدم :
نيلوفر من .
نيلوفر اشاره كرد خونسردي خود را حفظ كنم و خود با خونسردي تمام رو به فروشنده كرد و گفت:
آقاي ملكي لطفا يه بسته آدامس هم به من بديد .
پيرمرد در حاليكه با تعجب به ما مي نگريست بسته اي آدامس نيز كنار سيگار گذارد و گفت:
با هم حساب كنم؟
من چنان هيجان زده شده بودم كه نتوانستم پاسخي بدهم تنها زمانيكه ديدم نيلوفر كيف پولش را باز ميكند بخود آمدم و گفتم :
نيلوفر خانم خواهش ميكنم.
بعد رو به فروشنده كردم و پرسيدم :
چقدر بايد تقديم كنم؟
مبلغ را پرداختم ، بي آنكه اجناس خريداري شده را بردارم آماده رفتن شدم ، اما اشاره نيلوفر سبب شد متوجه اشتباهم شوم و برگردم و خريدهايمان را بردارم ، با هم از مغازه خارج شديم من به او نگريستم و گفتم :
بالاخره ستاره سهيل من طلوع كرد؟
او لبخندي دل انگيز زد و گفت:
شما اينجا چه مي كنيد آقاي مهرنژاد؟
- دنبال شما مي گشتم .
- دنبال من؟
- بله
- خوب بفرماييد.
- همينجا ، وسط خيابون
- پس كجا؟
- اگه اجازه بديد داخل اتومبيل خدمتتون عرض كنم
با سر پاسخ مثبت داد بعد هر دو براه افتاديم او گفت:
هرگز فكر نميكردم يه بار ديگه شما رو ببينم.
- منم نمي خواستم مزاحم بشم
پاسخم را شنيد ولي حرف ديگري نزد من چندگام جلوتر رفتم و در ماشين را باز كردم و كنار ايستادم تا سوار شود ، سوار شد در را بستم و با سرعت سوار شدم . او نگاهي پر تمسخر به من نمود و گفت:
شما هميشه براي خريد سيگار به اين مغازه مي آي؟
لحن پر تمسخرش دستپاچگي ام را بيشتر كرد با همان حال گفتم :
خير حقيقت اينه كه دنبال شما مي گشتم تمام اين چند روز
- با حسن ختام برنامه اون دفعه بازم ميخواستيد منو ببينيد؟
- بله مجبور بودم
- پس تمايلي در كار نبود
پاسخش خونم را بجوش آورد نمي داني با چه لحن سردي اين جمله را ادا كرد ميخواستم سرش فرياد بكشم
" چطور ميتوني اين حرفها رو بزني؟ من بخاطر تو چندين روزه تو اين خيابون سرگردونم ، حالا تو اينطوري صحبت مي كني "
اما برخود مسلط شدم و گفتم:
چيزي بالاتر از تمايل بود.
بي اعتنا خنديد خنده اش بنظرم مضحك آمد با همان لحن سرد گفت:
نگفتي چرا ميخواستي منو ببيني؟
- شما چيزي گم نكرديد؟
- چيزي كه شما پيدا كرده باشيد ...... تصور نمي كنم
- ولي اشتباه ميكنيد
- چطور؟
بجاي آنكه پاسخش را بدهم گل سرش را از داشبورت خارج كردم رو به رويش گرفت و گفتم :
نگاه كنيد.
نگاهش را به قاصدك عشق دوخت، اما هيچ تعجبي در نگاهش نديدم گويا برايش عادي بود. بعد لحظه اي مكث خنديد بلند و كشدار، آنقدر خنديد كه گونه هايش بسرخي گراييد. متعجب نگاهش كردم . نميدانستم چه بايد بگويم .خنده اش برايم چنان چندش آور و احمقانه بود بود كه احساس سرگيجه كردم . اما بالاخره پايان يافت ، هنوز ته مانده كمرنگي از آن خنده در صورتش بود كه گفت:
فقط همين ؟ تمام اين روزها بخاطر اين پروانه بدنبال من مي گشتي ، خيلي مسخره است!
با غيظ پاسخ دادم:
حتي اگه اين گل سر براي شما بي ارزش باشه ، من خودم رو موظف ديدم اون رو به صاحبش پس بدم تحت هر شرايطي
از تحكم صدايم جا خورد و گفت:
" تصوركردي سر زير دستات فرياد ميكشي؟ من كارمند شما نيستم آقاي رئيس. "
بي آنكه خود بخواهم لب به پوزش گشودم.اخمهايش را از هم گشود و اينبار همان لبخند دلفريب هميشگي لبانش را زينت داد و آهسته گفت:
خوب كيانوش خان
لحظه اي مكث كرد. از شنيدن اسمم از زبان او چنان هيجان زده شدم كه چون برق گرفتگان در جاي خشك شدم و چشم به او دوختم . خنده اش عميق تر شد و ادامه داد:
چرا اينطوري نگام ميكني؟ من فقط خواستم بگم از من يه مژدگاني بخواهيد، ظاهرا رسم بر اينه كه وقتي گمشده كسي رو بيابند طلب مژدگاني مي كنند من هم آماده ام بفرماييد.
- من هيچ چيز جز رضايت شما نميخوام
- نه ، هرچي ميخواهيد بگيد، عجله كنيد ممكنه نظرم تغيير كنه و از دادن مژدگاني صرفنظر كنم
لحظه اي درنگ كردم و پرسيدم:
هر چي بخوام مي پذيريد
- اگر معقول باشه ، حتما
- فكر ميكنم معقوله.
- پس معطل چي هستيد؟ بگيد
- من...... من اين پروانه رو ميخوام .
لحظه اي به چهره ام خيره شد و گفت:
پس چرا اون رو آورديد؟
- چون ميخواستم براي برداشتن كسب اجازه كنم...... خوب تقاضام زياده؟
- نه اتفاقا بر عكس فكر ميكردم چيز ديگه اي بخواهيد
- مثلا چي؟
- آدرس ، شماره تلفن يا لااقل يه ديدار ديگه

Signature
     
#24 | Posted: 18 Aug 2013 15:28 | Edited By: paridarya461
تازه بخاطر آوردم كه تقاضاي خيلي ناچيزي كردم و حق با اوست ولي به آن پروانه زيبا خيلي علاقمند شده بودم . اصلا ديدار دوباره او را به آن پروانه مديون بودم بهر حال سكوتم را كه ديد گفت:
همانطور كه قول داده بودم مي پذيرم اين پروانه مال شما.
تشكر كردم و او پرسيد:
اين پروانه به چه درد شما ميخوره؟
- هيچي فقط ازش خيلي خوشم اومده ، خيلي زيباست!
- واقعا
- بنظر شما اينطور نيست؟
- شايد حق با شما باشه...... خوب من ديگه بايد برم
نمي دانستم چه بگويم كه بماند جمله اش غافلگير كننده بود آهسته و از روي ناچاري گفتم:
به همين زودي؟
- بله ، جايي كار دارم
لحظه اي نگاهش كردم بخود جرات دادم و گفتم :
ميتونم شما رو برسونم.
قلبم به تپش افتاد و انتظار چون حيواني وحشي به دلم چنگ ميزد مي دانستم كه رد ميكند و همينطور مي دانستم كه عمداً جوابش را با تاخير مي دهد و قصد دارد مرا عذاب دهد. بالاخره زبان به سخن گشود و گفت:
مگه شما كار و زندگي نداريد؟
- كاري مهمتر از رسوندن شما نه.
- خوب پس حركت كنيد.
لحظه اي با ترديد نگاهش كردم ، باورم نميشد كه پاسخ مثبت شنيده باشم ، از درنگم تعجب كرد و گفت:
چي شد، پشيمون شدي؟
هيجان زده پاسخ دادم:
نه همين الساعه قربان
حركت كردم و گفتم :
امر بفرماييد سركارخانم از كدوم طرف بايد برم ؟
- فعلا از اين خيابون خارج شو. بقيه مسير رو هم ميگم.
- يادتون باشه از طولاني ترين راه آدرس بديد
پاسخي نداد تنها به صندلي تكيه زد و چشمانش را روي هم نهاد. احساس كردم قصد استراحت دارد، براي همين سكوت اختيار كردم . سر خيابان نيش ترمزي زدم و خواستم بپرسم به كدام سو؟ كه او همانطور با چشمان بسته گفت:
سمت راست با تعجب نگاهش كردم و گفتم:
از كجا فهميديد به انتهاي خيابون رسيديم؟
لبخندي زد و پاسخ داد:
مثل اينكه تو اين محله زندگي ميكنم
در دل هوش و ذكاوتش را ستودم و آهسته سوال كردم :
خسته هستيد؟
چشمانش را گشود و گفت:
نه
باز همان نگاه به صورتم پاشيده شد . نگاهي كه تاب تحمل در مقابل جاذبه اش را در خود نمي ديدم براي همين ترجيح دادم نگاهم را از نگاهش بدزدم. سكوت را شكست و پرسيد :
دفعه اول بود كه به اين خيابون مي اومديد؟
خنديدم و گفتم:
دفعه اول؟ به گمونم بتونم بگم از ابتدا تا انتهاي اين خيابون چند تا خونه است و در هر كدام چه رنگيه؟
- جدي مي گيد؟
- باور كنيد.
نگاهش به دسته گل جلوي ماشين خيره شد. تازه بياد آوردم فراموش كردم آنرا به او تقديم كنم، ولي او فرصت اينكار را بمن نداد و گفت:
هديه اي از جانب دختران محله ماست؟
- نه ............ مي دونيد اين دسته گل خيلي خوش اقباله برعكس بقيه
- چطور؟
- چون اين گل بدست صاحبش رسيد ولي بقيه در اتاق من خشك شدند.
بعد گل را برداشتم و مقابلش گرفتم و گفتم:
براي زيباترين بهار زندگي
خنديد و گل را از دستم گرفت، گلبرگي از گل سرخي جدا كرد و ناخنش را در آن فشرد و آنرا پاره كرد گفتم:
اگر مطابق ميلتون نيست مي بخشيد ، من نمي دونستم شما به چه نوع گلي علاقمنديد
- حالا ميخواهيد بدونيد؟
- بله ، شايد بعد از اين برام لازم باشه.
- فكر نميكنم به كارتون بياد، ولي بهر حال من گل اركيده رو به گلهاي ديگه ترجيح ميدم.
گلبرگ پاره شده را از شيشه بيرون انداخت و در همان حال گفت:
برو داخل اتوبان .
بداخل اتوبان پيچيدم و با همان سرعت كم پيش راندم . خنديد و گفت:
تندتر از اين نمي تونيد بريد، حتي يه دوچرخه هم ميتونه از ماشين مدل بالاي شما سبقت بگيره.
تصميم گرفتم مهارتم را در راندن اتومبيل به رخش بكشم . پايم را تا آخرين حد بر روي پدال گاز فشردم، ماشين از جا كنده شد و با سرعت سرسام آوري بجلو رفت. دو سه مرتبه عمداً ماشين را به اينطرف و آنطرف اتوبان منحرف كردم ، ميخواستم او را بترسانم تا از من بخواهد آهسته برانم ولي او كف دستهايش را محكم به هم كوفت و هيجان زده فرياد كشيد:
آفرين ، تندتر .
از جسارت او تعجب كردم ، بنظرم پديده اي عجيب آمد تا بحال دختري چون او را نديده ام . سرعتم را چنان افزايش دادم كه براي خودم هم وحشتناك بود. ولي او هيچ وحشتي نداشت . چند لحظه بعد هيجانش فروكش كرد ، خونسرد به صندلي تكيه داد و گفت:
خوب كافيه ، مهارتت رو نشون دادي حالا هرطور ميخواي برو.
از سرعتم كاستم در حاليكه از رفتارش متحير مانده بودم . اينبار من سكوت را شكستم و گفتم:
خيلي حرفها هست كه بايد براتون بازگو كنم .
با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
بازم هوس دعوا و مشاجره كردي؟
- نه ، چرا دعوا؟
- مثل اون دفعه كه از حرفهاي من ناراحت شدي.
- ناراحت نشدم ، اگه اينطور بود الان اينجا نبودم ، ولي قبول بفرماييد شما كم لطفي فرموديد .
تكرار كرد:
كم لطفي .
احساس كردم بازهم آن ماسك مسخره را بر چهره زد ، از صميميت چند لحظه پيش در او نشاني نبود، اين مرتبه خيلي جدي پرسيد:
حرف حسابتون چيه؟ از من چي ميخوايد؟
- ميخواستم بيشتر با هم آشنا بشيم ،البته اگه اشكالي نداشته باشه.
- پس شجره نامه منو ميخوايد بدونيد.ميتونيد براي بازشناسي من از دايره هويت شناسي پليس بين الملل كمك بگيريد.
نمي دانم چرا سعي ميكرد از جملات نيشدار و پرطعنه استفاده كند، ولي به هر حال بعد از آن خوي پرخاشگر، ملاطفت اين ديدار نعمتي بود كه من بايد آن را حفظ مي نمودم . بنابراين نبايد از كنايه هايش دلگير مي شدم . ولي در عين حال نمي دانستم چه بايد بگويم و سكوت را ترجيح دادم . سكوتم را كه ديد لبخند زد وگفت :
اخمهاتون رو باز كنيد . اون چه كه مي خوايد براتون مي گم .هر چه كه مايل به شنيدنش هستيد بپرسيد، شروع كنم؟
- البته ، ولي قبلا از اينكه خواسته منو برآورده مي كنيد ازتون متشكرم .
- تشكر لازم نيست ، اگر تمايلي داريد گوش كنيد . اسمم نيلوفره ، 22 ساله هستم و در آپارتماني در همين خيابون زندگي ميكنم.
- تنها؟
- بله مي دونيد زماني انسان بر سر دو راهي انتخاب قرار مي گيره و نميتونه هيچ كدوم از دو راه رو انتخاب كنه ، بهتره هر دو رو كنار بذاره به راه سوم فكر كنه
- شما در يك چنين وضعيتي قرار گرفتيد؟
- بله، البته دو سال قبل و من انتخابم رو انجام دادم ، مي دونيد پدرم مرد متعصبي بود. پايبند به يكسري اعتقادات كذايي، بر عكس اون مادرم به هيچ كس و هيچ چيز پايبند نبود و اين مساله هميشه باعث درگيري بين اونها بود . پدر در آرزوي خانواده اي هسته اي بود . ميخواست شب وقتي از سركار مياد. همه ما سر ميز غذا حاضر باشيم ولي حتي يك شب هم چنين نشد چون من، برادرم نيما و مادرم هركدوم گرفتار كارهاي خودمون بوديم ، تو خونه ما در همه وقت و هميشه يك نفر غايب بود. افراد خانواده كمتر باهم برخورد داشتند و اين خلاف خواست پدر بود كه دوست داشت قدرت مطلقه خونه باشه از زماني كه بياد دارم اون دو تا هميشه در حال مشاجره بودند، مادر ميخواست از هر قيدي آزاد باشه و پدر ميخواست همسري وفادار و فرزنداني سر به راه داشته باشه. مسخره نيست عصرفضا و چنين افكار مضحكي؟
ميخواستم حرفش را رد كنم، اما ترسيدم از من برنجد ، بنابراين اجازه دادم حرفش را ادامه دهد و او چنين گفت:
و من مانده بودم و اين دو راهي، زماني پدر حق رو بخود مي داد و منو بسوي خود ميخواند و روزي مادر به رفتن همراهش تشويقم ميكرد و من واقعا سرگردون بودم، شما بودي چه ميكردي؟ بنظر من هر دو احمق بودند ، از هيچ كدومشون دلخوشي نداشتم ، موجودات كسل كننده! نيما ترجيح داد با مادر بره و رفت، قبل از اون هم كمتر ايران بود . چند ماهي مي اومد و دوباره نزد اقوام مادر در خارج از كشور ميرفت. اونها رفتند و من و پدر مونديم . از اون پرسيدم :
تصميمش چيست؟
اون ميخواست پيش مادرش بره و من مي بايست سالها عصا كش اون پيرزن خرفت و غرغرو ميشدم . بايد مي نشستم و چرندياتش رو راجع به پدر و مادرم مي شنيدم ، بنابراين تصميم گرفتم با پدر همراه نشم ميخواستم آزاد باشم. آزاد و بدون تعهد. نميخواستم براي خودم پايبندي ايجاد كنم گفتم منم ميرم پيش مادر...... ولي نرفتم . همين جا آپارتماني اجاره كردم...... حالا من در تنهايي روزگار مي گذرونم، پدرم منزوي و گوشه گير شده، از شما چه پنهون گمونم قاطي كرده و مادرم و برادرم تو ينگه دنيا خوش مي گذرونند.
اين آخرين جمله اش بود بعد از آن سكوت كرد و به من خيره شد، نگاهي طولاني و نافذ . آنگاه فرمان داد بايستم . به آنچه گفت عمل كردم و فورا كناري پارك كردم . ناگهان فرياد زد:
به من نگاه كن!
نگاهش كردم متعجب و با ترديد . او ادامه داد:
شنيدي؟ حالا فهميدي من كي ام؟ يه دختر بيچاره از يه خانواده نابسامان و مسخره . حالا باز هم اصرار داري منو ببيني. دلت ميخواد آدرس منزلم رو بدوني و هرجا ميخوام برسونيم؟

Signature
     
#25 | Posted: 18 Aug 2013 15:44 | Edited By: paridarya461
حریم عشق-قسمت ششم :
بدون آنكه لحظه اي بينديشم پاسخ دادم:
بله.
البته الان هم پشيمان نيستم . من واقعا او را دوست دارم چرا بايد بخاطر خانواده اش طردش كنم . تازه اكنون در مقابلش خود را مسئول مي دانم . او طعم خوشبختي را در زندگي نچشيده، اما من او را خوشبخت خواهم كرد . نمي داني چقدر تعجب كرد وقتي ديد اينطور راسخ پاسخ مثبت مي دهم . فرياد كشيد:
ديوونه شدي،مي دوني چي ميگي؟ چرا مي خواي موقعيت خودت رو با اين عشق بي فرجام خراب كني. اين مسخره بازيها رو كنار بذار و به خودت بيا ، عشق رو براي كتابهاي قصه بذار و به واقعيات زندگي فكر كن.
در پاسخش گفتم:
حالا شما گوش كنيد سركار خانم. من از روزي كه چشم باز كردم ، يه ماشين حساب تو دستم بود و حسابهاي شركت پدرم رو چك ميكردم. بايد به شركت و كارهاش رسيدگي ميكردم. پدر خيلي زود خودش را بازنشسته كرد . چون كار طاقت فرساي شركت بزرگ ما خيلي زود آدم رو از پا مي اندازه و بعد من موندم و كلي كار . از صبح تا غروب آفتاب پاسخ تلفن، تلگراف و نامه مي دادم ، هنوز تازه جواني بيشتر نبودم ، كه بايد با مشاورين مالي و حقوقي و بازرگاني هر روز به يه شهر مي رفتم . انقدر در كارم غرق بودم كه بندرت ياد زندگي شخصي ام مي افتادم. اصلا نفهميدم سالها چطور طي شد؟ من بودم و كار بود و شركت. ولي حالا نه، حالا ميخوام بقول شما به واقعيات زندگي فكر كنم ، ميخوام بخودم بيام و براي خودم زندگي كنم نه براي تراز نامه شركتم.
كاش مي توانستم توصيف كنم چقدر زيبا خنديد، چقدر دلنشين نگاهم كرد، لحظاتي در همانحال سپري شد بعد شانه هايش را با بي تفاوتي بالا انداخت و گفت:
اميدوارم پشيمون نشي و حرفاي امروزت رو فردا فراموش نكني .
من به او قول دادم كه هرگز آنچه را گفتم فراموش نكنم و حالا با خود نيز پيمان مي بندم كه هرگز و تحت هيچ شرايطي دست از او نكشم.
يكشنبه 10 آبان
كار دشواري بود ، ولي بالاخره پايان يافت . امروز روياي من به حقيقت پيوست . من و نيلوفر صبح به يك دفتر ثبت رفتيم و با هم نامزد شديم . تعجب نكن الان توضيح مي دهم . او اولين شرطش براي پذيرفتن تقاضاي ازدواج من آن بود كه بي حضور و اطلاع هيچ كس ما باهم نامزد شويم . حتي نزديكترين كسانمان نيز نبايد به اين راز پي مي بردند و بجاي صيغه عقد بخواست او تنها صيغه محرميت براي دوران نامزدي بين ما جاري شد . ثبتي صورت نگرفت و چيزي در شناسنامه هايمان درج نگرديد، ولي لااقل اين حسن را دارد كه من از اين پس ميتوانم بي هيچ مشكلي به ديدار او بروم . او همسر من است ولي مشكلترين قسمت قضيه پنهان كردن اينكار از خانواده است . فكر ميكنم آنها حق دارند اين مهمترين مساله زندگي پسرشان را بدانند . ولي او نميخواهد من هم قول داده ام بخواست او عمل كنم.
چهارشنبه 25 آبان
يعني قبل از اين هم زندگي به اين زيبايي بود، پس واي بر من كه در تمام اين مدت از اين همه زيبايي غافل بودم، چرا انقدر دير بخود امدم؟ چرا اينقدر دير بهار به پاييز زندگي من سرك كشيد؟ نمي داني چه روزهاي پر نشاط و زيبايي را مي گذرانم، عشق او بمن شور و نشاط مي دهد . من بخاطر او و بياد او زندگي ميكنم.
سه شنبه 27 آذر
از افكارش تعجب مي كنم. نمي دانم چرا تا اين حد از مسئوليت و محدوديت گريزان است. او دختر عجيبي است. نميخواهد هيچ چيز او را وادار به انجام كوچكترين كاري و يا ترك عملي نمايد، گاهي تصور ميكنم در وجود او هيچ احساس و محبتي وجود ندارد .گاهي او از سنگ ميشود . در آن هنگام سبزي چشمانش ديگر آن باغ بهاري نيست ، بلكه مانند خزه اي بر روي سنگها در زير آب زلال رودخانه است . در اين لحظات احساس ميكنم زندگي با او كار دشواري است . درك او خيلي سخت است و كارهايش تعجب آور .
يكشنبه 10 دي ماه
ميخواهد به ديدار مادرش برود. نمي توانم بگذارم به تنهايي سفر كند دلم ميخواد با او همراه شوم. ولي او اصرار دارد تنها برود مي گويد:
اينطور راحت تر است.
ولي نبايد بدون من برود . من بي او مي ميرم.
سه شنبه 7 بهمن
روزهاي تنهايي سخت و عذاب آور است . لحظات اين روزها كشنده و كشدار مي گذرد. چرا اين هجران بسر نمي آيد؟ با آنكه قرار بود تا آخر دي ماه باز گردد ولي هنوز نيامده. من، شهريار صميمي ترين دوستم و تنها كسي كه از ازدواجم باخبر است را هر روز بمنزل او ميفرستم . البته بهتر است بگويم او به ميل خود بخاطر من متحمل اين زحمت ميشود. حالا مي فهمم چقدر او را دوست دارم.
پنج شنبه 11 بهمن
انتظار بسر آمد و او امروز صبح آمد، وقتي به او بخاطر تاخير يازده روزه اش گله كردم ، بي تفاوت لبخند زد و مرا بشدت عصباني كرد. بي اختيار سرش فرياد كشيدم . ولي او باز با همان حالت بي تفاوتي از شهريار خواست تا او را به آپارتمانش برساند و مرا تنها گذاشت.
دوشنبه 15 بهمن
بالاخره ميان ما صلح و صفا برقرار شد ، من از او خواستم تا اينبار ديگر اجازه دهد به خانواده ام معرفيش كنم، ولي او باز هم خنديد و چشمانش پر از خزه شد ، تا بحال چندين مرتبه به او اصرار كردم ولي او هر بار بنوعي از زيراينكار شانه خالي ميكند. مادر اصرار دارد كه من هرچه زودتر ازدواج كنم و من مجبورم بالاخره وجود نيلوفر را با او درميان بگذارم . او فقط در اين حد مي داند كه من دختري را در نظر دارم . فكر ميكنم به همين علت است كه دائما بمن مي گويد ميخواهد عروسش را ببيند ، ولي وقتي اين سخنان را به نيلوفر مي گويم تنها مي خندد و باز هم از همان خنده ها .
پنج شنبه 18 بهمن
پدرش در يك آسايشگاه بستري است، از او خواستم تا به ديدارش برويم، ولي او تنها آدرس آسايشگاه را داد و گفت:
" خودت برو. من برنامه هاي مهمتري دارم."
وظيفه خود دانستم سري به او بزنم و اگر به چيزي نياز داشت برايش مهيا نمايم .هرچند زماني كه سالم بود مرا نديده بود و بطور قطع نمي شناخت.بهر حال به آسايشگاه رفتم و سراغش را گرفتم .مسئولين آنجا مرا به اتاقش راهنمايي كردند .خداي من! مردك بيچاره حالت عجيبي داشت . رنجور و كسل در گوشه اي از اتاق روي زمين نشسته بود و به چهره اي نامريي چنگ ميزد و بلند بلند سخن مي گفت ، كلماتش روند خاصي نداشت ، معلوم نبود چه ميگويد ، گاهي چند كلمه مشخص مي گفت، ولي باز بيراهه مي رفت، كنارش روي زمين نشستم و با او مشغول صحبت شدم ، سعي كردم نيلوفر را به خاطرش بياورم ،او با صداي بلند خنديد و چند مرتبه تكرار كرد
" زالوي كوچك، زالوي پست كوچك!"
بعد از من خواست تا نزديكتر شوم ، آنگاه دستش را بر روي شاهرگ گردنم قرار داد و گفت:
خونت را مي مكد ،زالو ، زالوي پست كوچك . درست مثل زالوي پست بزرگ . مرا هم زالو به اين روز انداخت مي بيني دنيا پر از زالوست، زالوها خون آدمها را سر مي كشند . بعد آنها مثل من ميشوند ، اول تو، بعد ديگران. زالوها هر روز بر تن يكنفر مي نشينند ، زالوها با هيچ كس تا ابد نمي مانند . آنها هوسرانند و هر لحظه در انديشه خون يك نفر ، زالو را بكن جوان . زالو را دور بينداز ، عجله كن ، قبل از اينكه خونت ، آبرويت و شخصيتت را به تاراج ببرد "
بعد دست مرا در ميان دستهاي لرزانش گرفت و گفت: "
خود را خلاص كن ، به من قول بده ."
من به او اطمينان دادم و با افسردگي تركش كردم . نمي دانم چطور يك دختر ميتواند تا اين حد بيرحم باشد. بايد به ديدار پدرش برود .
سه شنبه 23 بهمن
امروز هر چه به او اصرار كردم حاضر نشد به ديدار پدرش برود . هزاران بهانه تراشيد كه من قبول كنم فرصت اينكار را ندارد . به او گفتم خودم مي رسانمت و بعد بر مي گرديم ، نيم ساعت هم طول نمي كشد ، ولي او باز هم دليل آورد . بخاطر اين بهانه جويي ها از او خيلي دلخورم . گويا او دلش نميخواهد با هيچ كس ملاقاتي داشته باشد، نه با خانواده من ، نه با خانواده خودش ، تنها تمايل او به ديدار مادرش ميباشد ، ولي من گاهي فكر ميكنم ديدار او هم بهانه اي بيش نيست . نيلوفر تنها بخاطر گردش و بقول خودش تنوع ميرود .
جمعه 26 بهمن
امروز باز هم به ديدار مرد بيچاره رفتم. مدتي در حياط تيمارستان با هم قدم زديم. او برايم از زالوها سخن گفت ، زالوهايي با چشمان ، سخنانش آنقدر بي سر و ته بود كه از آن سر در نياوردم ، ولي در ظاهربا او همدردي كردم. وقتي ميخواستم برگردم پرستار از من خواست به ديدار دكترش بروم . من هم پذيرفتم و نزد دكتر رفتم . او ضمن اعلام وخامت اوضاع روحي وجسمي مرد از من خواست تا بيشتر به ديدارش بيايم . لحن كلامش طوري بود كه گويا اعلام خطر ميكرد .اما نميخواست در من ايجاد دلهره نمايد و جالب اينجا بود كه حتي از من نپرسيد با او چه نسبتي دارم .وقتي به منزل رسيدم فورا با آپارتمان نيلوفر تماس گرفتم .چه هياهو وجنجالي! ظاهرا سرش خيلي شلوغ بود ، بمحض آنكه صدايم را شنيد گفت:
كيانوش جان تو هستي .
از لحن كلامش دانستم كه بايد منتظر جملات دل آزاري باشم . بعد از احوالپرسي قبل از آنكه من فرصتي براي حرف زدن بيابم گفت مهمان دارد و متاسفانه نميتواند زياد صحبت كند . من هم به او اطمينان دادم زياد وقتش را نگيرم . بعد بطور مختصر آنچه را از دكتر شنيده بودم برايش نقل كردم ، ولي عكس العملش واقعا تعجب آور بود، زيرا بر عكس تصور من با صداي بلند خنديد و گفت:
" پس داره مي ميره؟"
پاسخ دادم:
نيلوفر خواهش ميكنم كمي انصاف داشته باش اين چه حرفيه؟ اون پدرته .
ولي او فرياد كشيد :
به جهنم كه مي ميره .
آنقدر عصباني بودم كه نتوانستم جوابش را بدهم . او گويا دانست كه دلگير شده ام چون پرسيد:
كيانوش دوست داري با ما باشي ؟
تشكر كردم و خداحافظي كردم ، درحاليكه وجودم پر از يأس و گله بود، وقتي ميخواستم گوشي را بگذارم بار ديگر صدايم كرد و گفت:
كيانوش خيلي دوستت دارم .
و بعد بسرعت قطع كرد با اين جمله گويا آنچه اتفاق افتاده بود فراموش كردم حتي اكنون كه اين خطوط را مينويسم ديگر از او چندان دلگير نيستم و شايد سعي ميكنم كارش را توجيه كنم و برايش دليل موجهي بيابم
پنج شنبه 2 اسفند
هنوز نتوانستم نيلوفر را متقاعد كنم به ديدار پدرش برود . خود نيز وقت نكرده ام سري به او بزنم ، چون كارهاي پايان سال شركت كمتر وقت آزاد برايم باقي مي گذارد . اما به او قول داده ام و حتما باز هم خواهم رفت ، هرچند نيلوفر بشدت مخالف است .
دوشنبه 6 اسفند
امروز را بايد به فال نيك گرفت روز بسيار خوبي بود ! باور كردني نبود واقعا كه اين نيلوفر دختر عجيبي است . شناخت او و پيش بيني اعمالش واقعا دشوار است . ساعت 9/5 مهندس مهرنژاد و كيومرث بشركت آمدند، ساعتي آنجا بودند . بعد مهندس مهرنژاد رفت ولي كيومرث ماند و ما مشغول صحبت شديم . هنوز ساعتي نگذشته بود كه يكي از منشي ها اطلاع داد خانمي بنام نيلوفر ميخواهد مرا ببيند .خدا را شكر كه قبلا قضيه نيلوفر را به كيومرث گفته بودم ، او محرم اسرار من است، ولي فكرش را بكن اگر مهندس مهرنژاد آنجا بود چه افتضاحي ببار مي آمد . خلاصه چنان هيجان زده شدم كه كيومرث به خنده افتاد و مرا مسخره كرد چندين مرتبه اداي مرا در آورد و با اين كارش مرا كه بشدت عصبي و مضطرب شده بودم عصباني تر كرد . نيلوفر آمد و من او را به كيومرث معرفي كرد. بالاخره اولين آشنايي فاميلي صورت گرفت و من بايد اميدوار باشم كه بزودي او را با مادرم و مهندس نيز آشنا كنم .ابتدا او ظاهرا از ديدار كيومرث چندان خرسند نشد ، اما وقتي با او همصحبت شد چنين بنظر رسيد كه او را پسنديده باشد. لحظاتي بعد ما از اتاق كار خارج شديم و كيومرث را تنها گذاشتيم . من تمام قسمتهاي شركت را به او نشان دادم و او با اشتياق همراهيم كرد .نهار را با ما صرف كرد و بعد رفت . كيومرث تمام رفتارهاي من و او را زير ذره بين قرار داده بود و پيوسته حركات ما را تقليد ميكرد و به هر دويمان مي خنديد . ولي وقتي ميخواست برود خيلي جدي به من گفت:
تعريفش رو خيلي شنيده بودم ، ولي هرگز تصور نميكردم خانم آقاي كيانوش مهرنژاد اينطوري باشه ، اون دختر نمونه ايه، مودب، زيبا و بسيار خوش مشرب. فكر نميكردم تا اين حد خوش سليقه باشي
و من به او اطمينان دادم كه در اينمورد هيچ شباهتي به او ندارم ، چون گمان نمي كنم در وجود او ذره اي سليقه بتوان يافت!

Signature
     
#26 | Posted: 18 Aug 2013 19:11 | Edited By: paridarya461
چهارشنبه 15 اسفند
امروز به ديدار پدر نيلوفر رفتم. وقتي داخل اتاق شدم ، پيرزن رنجوري را كنار ديوار ديدم ، او با چشماني اشكبار به بيمار مي نگريست ، نزديكتر كه رفتم متوجه شدم دستان بيمار به تخت بسته شده، پيرزن از ديدن من متعجب شد، سلام كردم، نگاهي نا آشنا به من كرد و گفت:
شما رو بجا نمي آورم .
نمي دانستم خود را چگونه معرفي كنم بناچار خود را از همكاران سابق او معرفي كردم . البته اين در حالي بود كه حتي نمي دانستم او كجا كار ميكرده. پيرزن برايم گفت كه پرستاران گفته اند من به ديدار پسرش مي روم ، ولي او گفته فردي با اين مشخصات را نمي شناسد ، ولي اضافه كرد كه حدس زده من از دوستانش باشم . من به بيمار خيره شدم. چشمانش بسته بود و چند جاي صورتش مجروح و خون آلود شده بود . از پيرزن حالش را پرسيدم و او گفت كه بمراتب بدتر شده است . ريه هايش عفونت كرده و از همه بدتر در فواصل نزديك دچار حملات عصبي ميشود . به گمانم كارش به جنون شديد كشيده شده چون آنطور كه پيرزن اظهار ميكرد . او مدام در عالم تصورات خود با زالوهاي چشم ميجنگد و هر چه به دستش مي آيد به در و ديوار مي كوبد و گاهي حتي خود را براي نابود كردن آنها به در و ديوار مي زند . پرستاران ناچار شده بودند او را به تختش ببندد. در همين حين مرد چشمانش را گشود و من با كمال تعجب مشاهده كردم كه مرا شناخت ، البته ابتدا گفت:
تويي پسرم .
و من تصور كردم مرا با پسرش نيما اشتباه گرفه ، ولي بزودي دانستم كه اينطور نيست . او شروع به صحبت كرد و گفت:
مي بيني با من چه مي كنند به اونها بگو بذارند من كارم رو تموم كنم . با دستهاي بسته كه نمي تونم با زالوها بجنگم . با اين حساب تموم شهر از زالوها پر مي شه ، ديگه زندگي معنايي نخواهد داشت ولي اينها نمي ذارن.
چند مرتبه فرياد كشيد :
اينها نمي ذارن.
پرستاران با صداي فرياد او داخل شدند و آمپول آرام بخشي را به مرد كه همچنان نعره مي زد تزريق كردند ، او اكنون به زمين و زمان ناسزا ميگفت، زيرا آنها نمي گذاشتند او جنگش را فاتحانه بپايان رساند . ديدن اين منظره رقت بار و ترحم آور روحم را آشفته كرد، ناگهان بياد پيرزن بيچاره افتادم .او در گوشه اي ايستاده بود و آرام آرام اشك مي ريخت . تماشاي اين صحنه براي يك مادر مسلماً كشنده بود .دقايق در ميان فريادهای بيمار يكي پس از ديگري سپري مي شدند . بالاخره او پس از آن توفان آهسته خفت و پرستاران ما را از اتاق بيرون راندند.پيرزن آهسته آهسته در راهرو پيش ميرفت، گويا ناي بلند كردن پاهايش را نداشت، من صداي كشيده شدن گالشهاي كهنه اش را بر روي كفپوش راهرو مي شنيدم . سعي كردم او را دلداري بدهم، با كوشش بسيار و چند جمله تسكين دهنده بر زبان راندم و به او قول دادم تا زمان فراغت پسرش از بيماري يارشان باشم . پيرزن باز به گريه افتاد، از بي كسي و تنهايي شكايت كرد و از من تشكر نمود. آنگاه او را بمنزلش رساندم . چون بيش از حد اصرار ورزيد داخل خانه شدم ، خانه اي كه بوي نم و كهنگي فضايش را آكنده بود داخل اتاق كنارش نشستم چاي آماده كرد و در همانحال گفت:
مي دوني اون ازيتا رو مي پرستيد، همينطور نيما و نيلوفر رو ، اونها تمام زندگي پسرم بودند اون مهربونترين پدر و باوفاترين همسر در تمام دنيا بود. هرچند ازدواجش از ابتدا غلط بود ، ولي عشق آزيتا چندان در دلش ريشه دوونده بود كه نتونستيم مقابلش مقاومت كنيم ، بالاخره هم با وجودي كه مي دونستيم چه اشتباه بزرگي مرتكب مي شيم تن به اين كار داديم و اونها رو به عقد هم در آورديم . روزهاي اول همونطور كه به پسرم قول داده بود زندگي بي بند و بار و پرتجمل خونه پدرش رو فراموش كرد و آزاديهاي بي حد وحصرش رو به دور ريخت . پدرش بازگشتش رو بخونه ممنوع كرده بود، چون اونها هم به اندازه ما از اين وصلت ناراحت بودند، ودامادي در شأن ومنزلت خودشون ميخواستند، براي اونها وجود ناصر مايه ننگ و آبروريزي ميون دوست وآشنا بود، بقول خودشون نمي تونستند جلوي سر و همسر سر بلند كنند و نامي از دختر و دامادشون ببرند. بهر حال با وجودي كه با آغاز اين زندگي زمين و آسمون مخالف بودند اونها كار خودشون رو كردند و پايه يك زندگي زيبا رو گذاشتند. اون روزها ناصر خوشبخت ترين مرد دنيا بود .آزيتا واقعا همسر خوبي بود . زيبا بود و مليح . ديروزش رو كاملا فراموش كرده بود و حالا دختري متين و موقر بود با تولد نيما زندگي اونها بيش از پيش شيرين شد طوري كه ضرب المثل فاميل شده بودند . همه به ناصر و آزيتا بخاطر داشتن اون زندگي غبطه مي خوردند . درست يكسال و نيم بعد نيلوفر بدنيا اومد. ناصر دخترش رو مي پرستيد و اين وضع پيوند عشق اونها را مستحكمتر كرد ، اونها با دو تا بچه كوچيك انقدر مشغله داشتند كه حتي فرصت فكر كردن به خانواده شون رو نداشتند .هر بعد ازظهر دختر و پسر كوچولوشون رو براي گردش به پارك مي بردند، با طلوع اولين ستاره بر ميگشتند ، صحبها ناصر با نشاط از خونه خارج مي شد و به اداره مي رفت، وقتي بر ميگشت وجودش تشنه ديدار خانواده خصوصا همسرش بود. اما اين خوشبختي رويايي زياد طول نكشيد ، نيلوفر اولين كيف مدرسه رو خريده بود و در تب و تاب اولين مهرماه بود كه ناگهان خبر رسيد پدر آزيتا در بستر بيماري افتاده و در اين روزهاي رنج و درد دخترش رو بياد آورده و ميخواد يكي يكدونه اش رو ببينه ، ولي آزيتا از اين امر سرباز زد و به ديدارش نرفت . برادرهاش خيلي تلاش كردند راضيش كنند، حتي خود ناصر هم خواست تا اون پدرش رو دريابه ، ولي اون گفت كه هرگز پدرش رو نمي بخشه . به اين ترتيب اونا راهشون رو كشيدند و رفتند سال ديگه اي هم سپري شد، اما در اين مدت آزيتا گاهگاهي براي ديدن پدرش بي تابي ميكرد ، با اينحال حاضر نشد به ديدار اون مرد پول پرست و طماع بره . زمستون سال بعد يه بار ديگه سر وكله غريبه ها تو زندگي اونا پيدا شد، اينبار هم برادرهاش به ديدارش اومدند و خبر دادند پدرش دچار سرطان خون شده و آخرين روزهاي حياتش رو مي گذرونه ، به اون گفتند اگر امروز براي ديدار پدر اقدام نكني، شايد فردا خيلي دير باشه. اون شب آزيتا تا صبح ناآرام و گريان بود . صبح ناصر خودش او رو به خونه مادرش برد ولي داخل نشده بود ، چون اونها هرگز دعوتي از او بعمل نياورده بودند ، اونها فقط دخترشون رو ميخواستند اون روز ناصر سركار نرفت.يادمه پيش من اومد و گفت كه دلش شور ميزنه و ميترسه كه اين آغاز بدبختي اونها باشه و همينطور هم شد.بيماري پدرش دو سالي طول كشيد نيلوفر پا به نه سالگي گذاشته بود كه پدربزرگ مرد و با مرگ اون همه چيز تغيير كرد. هرچند پيش از اون هم گاه گاهي آزيتا ساز ناساز مي زد ، ولي ناصر به روي خودش نمي آورد . بله داشتم ميگفتم مرد پولدار مرد و وصيت نامه اش باز شد
لحظه اي سكوت كرد به استكان چاي مقابلم اشاره كرد و گفت:
بفرماييد سرد ميشه.
آهسته چشمي گفتم و مشتاقانه چشم به دهان او دوختم تا دنباله داستان را بشنوم و او چنين ادامه داد :
اون ثروت كلاني رو به دخترش بخشيده بود و به زودي دختري كه حتي اميد نداشت شامي در منزل پدرش صرف كنه وارث نيمي از ثروت اون شد . ناصر دوست داشت آزيتا از اين ثروت كلان چشم بپوشه، حتي پيشنهاد كرد پولها رو صرف امور خيريه كنه و اجازه بده اونا فقير ولي خوشبخت زندگي كنند . ولي اون بشدت اين حرف رو رد كرد و اين آغاز جنگ وجدلها بود . چه درد سرتون بدم .آزيتا زير و رو شد، ديگه ناصر براش هيچ بود . بقول معروف گرگ زاده پس از مدتها به اصل ونهاد خويش بازگشت . روزهاي اول خواسته هاش معقولتر بود و ناصر با اونا كنار مي اومد ،ولي هرچه مي گذشت كارهاش عجيب تر ميشد و خواسته هاش بر ناصر گرون مي اومد . در اينحال آزيتا بچه هاش رو مثل خودش و برادرزاده هاش پرورش مي داد. خونه اونها دو جبهه شده بود . در جبهه اي پسر بيچاره من به تنهاييي براي بقا خوشبختي شون مي جنگيد و در جبهه ديگر آزيتا و فرزندانش سعي ميكردند او رو با زندگي جديد وفق بدن ولي هرگز چنين نشد. پسرم با زندگي جديدش سازش نكرد، ولي از طرف ديگه آزيتا رو تاحد پرستش دوست داشت و نمي توانست خودش رو از قيد اون رها كنه ، روزي كه ابلاغ دادگاه مبني بر تقاضاي طلاق بدستش رسيد ، كاخ آرزوهاش فرو ريخت، از اون روز دچار تشنج عصبي شد و ديگه بهبود پيدا نكرد . ناصر نمي توانست از همسر و فرزندانش بگذره ، گفت كه به هيچ عنوان راضي به اينكار نمي شه، اين كشمكش دو سال تموم بطول كشيد و در اين مدت ناراحتي اعصاب ناصر شدت گرفت . شركت براي اينكه خودش رو از شر او خلاص كنه يكسال مرخصي بدون حقوق بهش داد . در اين بين آزيتا از موضوع بيماري ناصر مطلع شد اما بجاي اينكه كمكي كنه از اون بعنوان وسيله اي براي توجيه طلاق استفاده كرد و به اين ترتيب دادگاه با توجه به مدارك پزشكي ناصر رو دچار بيماري شديد رواني معرفي كرد و غياباً راي به طلاق او داد . اين ضربه ناصر رو به جنون كشوند، اما در اينحال باز به بچه هاش اميدوار بود ، اما هيچ كدوم اونها با پدرشون نموندند و به اين ترتيب او شش ماه در آسايشگاه بستري شد و پس از مرخص شدن به سركارش برگشت . اما خيلي تغيير كرده بود. شايد هفته ها هم كلامي صحبت نميكرد .خيلي كم غذا ميخورد و تنها سيگار مي كشيد و چاي ميخورد . روز به روز رنجورتر مي شد، براي همينه كه حالا تا اين حد پيرتر از سنش بنظر مي رسه هركس در نگاه اول اونو پيرمردي تصور ميكنه .بله ناصر هرروز به اداره مي رفت و شبها خسته و نا اميد باز مي گشت ولي شكايتي نميكرد و حرفي نميزد . ساعتها به نقطه اي خيره مي شد ، جوابهاش مختصر و كوتاه بودند و خستگي در چهره اش نمودار بود. و در اين روزها حتي بيشتر از زمانيكه تو آسايشگاه بود از بين رفته بود در سكوتش نوعي درد نهفته بود كه وجودش رو ذوب ميكرد. بعد از اون آرامش يكساله ناگهان نيمه شبي از رختخواب به حياط دويد و در حاليكه فرياد ميزد:
زالو، زالو
خودش رو به در و ديوار مي كوبيد، با مشت و سر به ديوارها مي زد تا زالوهاي خيالي رو از بين ببره، دائما فرياد مي كشيد:
زالو چشم همه تون رو مي كشم.
از اون روز پاي زالوها به زندگيش باز شد و كارش رو به اينجا كشيد كه خودتون بهتر مي دونيد .

Signature
     
#27 | Posted: 18 Aug 2013 19:36 | Edited By: paridarya461
پيرزن سكوت كرد و با گوشه روسريش اشكهايش را كه تمام صورتش را پر كرده بود پاك كرد و گفت:
خدا هيچوقت از اونها نمي گذره ، خدا انتقام من و پسر بيچاره ام رو از اونها ميگيره، من از اين بابت مطمئنم، اين پاسخ مناسبي براي عشق پاك پسرم نبود.
و بعد بشدت به گريه افتاد سعي كردم او را آرام كنم ولي گفت :
چطور ميتونم آروم باشم ؟ اون تنها كسيه كه من تو اين دنيا دارم. شما جاي من بوديد چه ميكرديد؟
دلم بحال پيرزن خيلي سوخت . واقعا حق داشت.حتي حالا هم چهره غمگين و اشك آلود او لحظه اي از نظرم دور نميشود من بايد به آنها كمك كنم اين وظيفه انساني من است. نيلوفر هر چه ميخواهد بگويد، در بيماري پدرش مقصر است، پس بايد جبران كند.
يكشنبه 19 اسفند
او باز هم در تدارك است.ميخواهد تعطيلات سال نو را به ديدار مادرش برود و اين در حالي است كه من خيال جشن عقد را در اغاز بهار در سر مي پروراندم،ولي او هر روز بهانه مي آورد. من بشدت با رفتن او مخالف هستم . از او خواستم مادرش را به ايران دعوت كند تا هرچه زودتر به وضعيت بلا تكليف ما خاتمه دهد، اما او نمي پذيرد و معتقد است هنوز براي اين كار زود است. بهتر است ما يكديگر را بشناسيم، او فرصت بيشتري مي طلبد و من اين زمان را در اختيارش قرار خواهم داد. بر سر ديدار پدرش نير همچنان مشاجرت ادامه دارد. او نميخواهد پدرش را ببيند و معتقد است اين به نفع هر دوي آنهاست زيرا براي پدرش هم بهتر آن است كه او را نبيند نمي دانم با وجودي كه ادعا مي كند مرا دوست دارد. چرا هرگز راضي نميشود كوچكترين كاري را بخاطر من انجام دهد!
جمعه 24 اسفند
غروبهاي جمعه هميشه غم انگيز است . ولي امروز غم انگيزتر از جمعه ديگر است . صبح نيلوفر به ديدار مادرش رفت و تا پايان تعطيات نوروز باز نميگردد و تمام نقشه هاي من براي اين روزها نقش بر آب شد. من و شهريار او را به فرودگاه رسانديم پس از رفتن او نهار را با شهريار صرف كردم در حين صرف نهار در مورد نيلوفر صحبت كرديم. او معتقد بود نيلوفر حق دارد. ازدواج تصميمي نيست كه عجولانه اتخاذ شود و از من خواست بجاي او رفتار نمايم شهريارمي گفت كه من اين روزها بهانه گير شده ام و آنچه از نيلوفر ميگويم حقيقت ندارد، بلكه ريشه آن در حساسيت بي مورد من نسبت به اوست . فكر ميكنم او حق دارد شايد علاقه بيش از حد من به نيلوفر باعث رفتارهاي ناشايستم مي گردد. مي خواهم اين مساله را با هديه اي ارزنده جبران كنم. براي اين منظور تصميم گرفته ام آشياني در خور اين پرستوي شكسته بال بسازم. آشياني مطابق سليقه او ، كه مي دانم نادر است. مهندش آرشيتكت توانايي است . ولي ترجيح مي دهم نقشه اين بنا را خود طرح ريزي كنم ميتوانم از شهريار نيز كمك بگيرم. هرچند او در حال حاضر قصد سفر به خارج از كشور را دارد و من بايد تنها كار را شروع كنم. تا سالگرد اشناييمان زمان زيادي نمانده پس بايد از همين فردا آغاز كنم. من براي او كلبه اي در خورخواهم ساخت
سه شنبه 28 اسفند
خوشبختانه كار ساختن خانه خيلي راحت آغاز شد ، چون با كمك كيومرث براحتي توانستم قطعه زميني در محل دلخواه خود بيابم و كار ساختمان را بلافاصله آغاز نمايم . به شهريار سفارش كردم در اين مورد با نيلوفر صحبتي نكند ، چون او هم عازم خارج از كشور بود لازم ديدم تذكري بدهم . در ضمن امروز بعد ازظهر به اتفاق مادر بزرگ نيلوفر به ديدار ناصرخان رفتيم. حال مرد بيچاره تعريفي نداشت. عفونت ريه هايش شدت بيشتري يافته است و دچار تنگي نفس ميشود.
شنبه 3 فروردين
نوروز امسال مي توانست خيلي زيباتر از اين باشد ، ولي افسوس كه نيلوفر همه چيز را خراب كرد. چقدر دشوار است تحمل اين بهار زيبا بدون زيباترين گل زندگي، كاش او مي پذيرفت قبل از عيد رسماً نامزديمان را اعلام كنيم آنوقت به گمانم روزگار من خيلي بهتر مي شد. دلم برايش تنگ شده، گويا سالهاست كه رفته، وقتي اين جاست باورم نميشود كه تا اين حد پايبند اويم ولي وقتي مي رود احساس ميكنم نفس كشيدن هم در اين شهر برايم دشوار است . تصور نميكنم او هم حال مرا داشته باشد، اگر چنين بود مسلماً اين همه وقت مرا تنها نمي گذاشت و نمي رفت ، خداي من! چه بيچاره ام كه دلبري چنين سنگدل و بي احساس دارم.من براي آمدنش لحظه شماري ميكنم و به انتظار ديدارش مشتاقانه منتظر مي مانم .اميدوارم لااقل اين مرتبه با تاخير نيايد . بيا دختر ديوانه ام كردي !
- خانم معتمد شما چكار مي كنيد؟
نيكا دست و پايش را گم كرد و پاسخ داد:
شب بخير خانم رئوف.
- شب بخير عزيزم ، شما بايد استراحت كنيد . مي دونيد ساعت چنده؟
- مطمئنا نيمه شبه كه شما براي تزريق آمپول من اومديد.
- درسته شما بيماريد، دوران نقاهت رو ميگذرونيد ، نبايد تا اين وقت شب بيدار بمونيد . كتاب مي خونديد؟
- بله........ تقريبا در واقع داستان ميخوندم
- بايد داستان جالبي باشه كه شما رو تا اين حد علاقمند كرده
نيكا پاسخي نداد، پرستار هواي سرنگ را گرفت و گفت:
آماده ايد؟
- بله
در حال تزريق آمپول بار ديگر پرسيد:
نگفتيد از كدوم نويسنده است؟
- از يه نويسنده گمنام
- يعني من اون رو نمي شناسم؟
- چرا اتفاقاً حتي او رو ديديد
- يه نويسنده كه من ديدمش؟
- ولي اون نويسنده نيست
- از آشنايان شماست؟
- بله
- پس دفتر خاطرات ميخونديد
- آفرين كاملا درسته
- حالا اجازه مي ديد نام صاحب دفتر رو هم حدس بزنم؟
- فكر مي كنيد بتونيد؟
- شايد.
- خوب بفرماييد.
پرستار لبخند زيبايي زد و گفت:
همون جوان قد بلند و لاغر اندام
- ايرج رو مي گيد؟
- نه، نامزد شما به زيبايي اون نيست
- پس كي؟
- همون مردي رو ميگم كه وقتي شما بيهوش بوديد هر روز به اينجا مي اومد حتي گاهي نيمه شبها
نيكا با تعجب به پرستار نگاه كرد و گفت:
من نمي دونستم
- واقعا ؟ من خودم يه نيمه شب باروني ايشون رو ديدم كه سراسيمه به بيمارستان اومد . درحاليكه سرتا پا خيس بود تمام تنش مي لرزيد .ازش خواستم حداقل خودش رو خشك كنه ، ولي اون فقط مي گفت ميخواد شما رو ببينه ....... خواب بدي ديده و نگرانه . بعد رفتيم به اتاق مراقبتهاي ويژه ، مدتي در اتاق بالاي سرتون نشست ، بعد رفت.گمونم شبها توي ماشين جلوي بيمارستان مي خوابيد
تعجب نيكا دوچندان شد و گفت:
خانم رئوف مطمئنيد كه اون كيانوش بود؟
- كيانوش؟
- بله كيانوش مهرنژاد
- درسته فكر ميكنم اسمشون همين بود،چون شنيده ام كه با آقاي مهرنژاد عضو هيئت مديره نسبتي داره
- برادر زاده ايشونه
- بله،نميشه بسادگي اين مرد رو فراموش كرد.از زيبايي چشمگيري برخورداره........ راستي مجرده؟
- بله
- شكسته بنظر ميرسه ، موهاش جوگندمي شده.............. فكر نميكنم سنش زياد باشه.
- نه سنش زياد نيست، اما كمي عصبيه ، شايد براي همينه كه شكسته شده
- مي دونيد خانم معتمد، مدتي كه اينجا بود،دائما همه راجع بهش صحبت ميكردند مرد ايده آلي بنظر مياد؟
- همينطوره .
پرستار دفترچه را از دست نيكا گرفت و داخل كشو گذاشت و گفت:
حالا بخوابيد.............. راستي چرا آقاي مهرنژاد اين روزها كمتر به اينجا مي آد؟
- كيانوش خيلي گرفتاره، چون يه شركت بزرگ رو اداره ميكنه
پرستار پتو را بر روي نيكا كشيد و گفت:
آفرين!...... خوب ادامه اش براي صبح ، باشه؟
- هرچي شما بفرماييد ...... شب بخير
پرستار خارج شد نيكا باز تنها شد دلش ميخواست به خواندن ادامه دهد ولي ظاهرا امكان پذير نبود. براي همين هم چشمانش را برهم فشرد و سعي كرد چهره نيلوفر را تجسم كند.
صبح زمانيكه نيكا از خواب برخاست ، از ديدن عقربه هاي ساعت تعجب كرد ، باورش نمي شد تا اين ساعت خوابيده باشد. شايد علتش بيخوابي ديشب بود . شب گذشته حتي بعد از آنكه دفتر را بسته بود فكر كيانوش و داستان زندگيش راحتش نگذاشته بود و خواب را از چشمانش ربوده بود .چشمانش را ماليد، احساس ضعف ميكرد نگاهي به سرم رو به اتمامش انداخت، دستش را بلند كرد و زنگ را بصدا در آورد .چند لحظه بعد پرستاري داخل شد و سرم را تعويض نمود . بعد مستخدم برايش صبحانه آورد.چند لقمه اي خورد و سيني را پس زد و دفتر را از داخل كشو در آورد و روي ميز گذاشت .لحظه اي به آن خيره شد نمي دانست الان كيانوش در چه حالي است، حتما امروز را در سوئيس خواهد گذراند و فردا در سنگاپور، چه كار جالبي! هر لحظه يكجا. با اين حساب تمام كشورهاي جهان را در مدت كوتاهي خواهد گشت . ولي ظاهرا او راضي بنظر نمي رسيد ، شايد هم حق داشته باشد . اين رفت و آمدها هركسي را خسته ميكند. فعاليت او بيش از توانش است و اين مساله او را از پاي مي اندازد. بايد به او بگويد تا اين حد بخود فشار نياورد و خود را خسته نكند ، ولي شايد اين حرف درست نباشد. او نبايد در كارهاي كيانوش دخالت كند . ممكن است خود او هم نخواهد غريبه اي در كارش دخالت نمايد. فكر اينكه او اكنون فرسنگها با كيانوش فاصله داشت سبب گرديد برايش احساس دلتنگي نمايد. خودش هم احساسش را نسبت به اين جوان نمي دانست ، ولي همين قدر ميدانست كه براي او نگران است ، درحاليكه موردي براي نگراني نمي ديد. دفتر را برداشت و كمي عقب كشيد و در حاليكه جرعه جرعه چايش را مي نوشيد قسمتهاي خوانده شده را از نظر گذراند درست وقتي چشمش به اولين سطر ناخوانده افتاد، صدايي او را بخود آورد:
.............. سلام سركارخانم!
سرش را بلند كرد . در آستانه در ايرج ايستاده بود و به او مي نگريست از ديدن او اصلا خوشحال نشد . زيرا با اين حساب فرصت خواندن دفتر را از دست مي داد . با اينحال لبخندي زد و گفت:
سلام بفرماييد.
سعي كرد دفتر را زير پتويش پنهان كند ، اما ايرج آنرا ديد و گفت:
چيزي مي خوندي؟
- بله يه داستان
- جلدش به كتاب شبيه نبود
- تو يه دفتره
- داستان دست نويس ميخوندي؟
- نه
- پس چي؟
- داستان واقعي بود، خاطرات مي خوندم.
- دفتر خاطرات؟ چكار مسخره ايه دفتر خاطرات نوشتن، ولي از اون مسخره تر دفترخاطرات ديگرونه....... حالا دفتر مال كيه؟
نيكا لحظه اي مكث كرد. نميخواست از كيانوش صحبت كند .بنابراين گفت:
دفتر يكي از پرستارهاست تازه باهاش آشنا شدم.
- كه اينطور ...... خوب حالت چطوره؟
از اينكه ايرج بيش از اين در مورد دفتر كنجكاوي نكرد خوشحال شد و بگرمي پاسخش را داد ايرج باز گفت:
براي گرفتن مژده اومدم ، خبر خوشي دارم
- خبر خوش؟ خوب بگو ببينم
- اول مژدگاني
- بگو مژدگاني سر جاش باقيه
- فراموش نمي كني؟
- نه مطمئن باش، حالا بگو ديگه جون بسرم كردي
- چشم مي گم، شادي خانم براي ديدن شما به ايران مياد.
نيكا با شادي فرياد كشيد:
چه عالي! كي مي آد؟
- بزودي ، شايد تا آخر همين هفته.
- خيلي خوبه ، واقعا كه خبر خوبي بود.
ايرج به نقطه اي خيره شد ، ناگهان لبخند بر لبانش خشكيد . نيكا با تعجب امتداد نگاه او را دنبال كرد و به سبد گل كيانوش رسيد . قبل از آنكه فرصت فكر كردن بيابد ايرج گفت:
ديروز وقتي ما مي رفتيم اين سبد گل اينجا نبود، بود؟
- نه
- بعد از اينكه ما رفتيم كسي به ديدن تو اومد؟
- بله
- اگه اشكالي نداره ميخوام بدونم اين سبد گل قشنگ رو كي آورده؟
- نه هيچ اشكالي در كار نيست ، ديروز بعد از اينكه شما رفتيد.........
- كيانوش مهرنژاد به اينجا اومد همينطوره؟
- بله
- چرا ايشون بعد از ساعت ملاقات به اينجا ميان؟
- بر حسب اتفاق اينطور شده بود.
- چطور؟
- نمي دونست ساعت ملاقات تموم شده
- واقعا؟ تاحالا بيمارستان نرفته، بار اولش بود؟
- بس كن ايرج، اين چه حرفيه؟
- من حق دارم بدونم اين مرد براي چي به ديدن تو مي آد؟ چرا با خانواده اش نيومد؟ پس معلوم ميشه كه عمداً زماني رو انتخاب ميكنه كه مزاحمي اين جا نباشه .اون ميخواد با تو تنها باشه و من از او هيچ خوشم نمي ياد.
- خوشت نياد. چه اهميتي داره؟ من به كيانوش گفتم هر وقت كه بخواد ميتونه اينجا بياد
- خوبه ، چشمم روشن
- بيست و چند روزه من اينجام، ولي او حتي يه بار هم به ديدن من نيومده.
- چطور مطمئن باشم؟
- تو بايد مطمئن باشي چون من ميگم.

Signature
     
#28 | Posted: 18 Aug 2013 20:16 | Edited By: paridarya461
ايرج لحظه اي سكوت كرد، و به چهره عصبي و بر افروخته نيكا نگريست آنگاه سري تكان داد و گفت:
فقط فراموش نكن كه من تلافي ميكنم و فقط در يك صورت تو رو مي بخشم و اون اينكه قول بدي ديگه اونو نبيني.
- من گناهي مرتكب نشدم ، كه لازم باشه تو منو ببخشي . هركاري دلت ميخواد بكن
- تو بخاطر اون پسره با من بحث و جدل ميكني، چه حكمتي تو اين كاره؟
- من بخاطر حرفاي بيخودت بحث ميكنم نه بخاطر كيانوش
ايرج جلو آمد دستش را زير چانه نيكا برد و سرش را بالا آورد و در چشمانش خيره شد و گفت :
به من دروغ گفتي ، اون دفتر متعلق به كيانوش بود، اينطور نيست؟
نيكا سكوت كرد و پاسخي نداد. ايرج با خشم دستش را عقب كشيد و با سرعت دفتر را از كنار تخت نيكا برداشت و با تمسخر گفت:
دفتر خاطرات
نيكا فرياد كشيد :
تو حق نداري اونو باز كني.
ايرج با خونسردي گفت:
مطمئن باش بازش نميكنم
بعد جلوي پنجره ايستاد، آنرا گشود . نيكا آشفته پرسيد:
تو ميخواي چكار كني؟
- هيچي ، چيز مهمي نيست فقط اين دفتر رو بحياط پرت ميكنم.
نيكا فرياد كشيد:
نه
ايرج دفتر را بلند كرد و گفت:
چرا؟
نيكا اينبار با لحن ملتمسانه اي گفت:
نه ايرج خواهش ميكنم ، اين دفتر پيش من امانته
- خوب باشه با علاقه اي كه اون نسبت به تو داره گمون نكنم مشكلي پيش بياد.
- علاقه؟ كدوم علاقه؟ اون نه به من نه به هيچ دختر ديگه اي دلبستگي نداره
- باور نميكنم، اگه اينطوره ، اين كارهاي مسخره كه بخاطر تو انجام مي ده چه معنايي داره؟
- كدوم كارها ؟ اين كه بعد از چند وقت يه مرتبه به ديدن من اومده، كار زياديه؟ ايرج اين كار رو نكن ، خواهش ميكنم
- پس قول بده
- چه قولي؟
- بگو كه ديگه اونو نخواهي ديد
- آخه چرا؟
- تنها به اين علت كه من ازش خوشم نمياد فقط همين
- ولي اين درست نيست
ايرج خود را آماده پرتاب نشان داد و گفت:
پس......
نيكا مضطربانه ميان كلامش پريد و گفت:
قبول ميكنم .
ايرج با صداي بلند خنديد و گفت:
پس ارزش دفترش بيشتر از خودشه
بعد پنجره را بست و كنار تخت نشست، نيكا دفتر را از دستش قاپ زد و آنرا به سينه فشرد. بغض راه نفسش را بسته بود . بزحمت خود را كنترل كرد و بي آنكه به ايرج نگاه كند ، بغض آلود گفت:
برو بيرون، ميخوام استراحت كنم.
بعد روي تختش دراز كشيد و ملحفه را روي سرش كشيد. قطرات اشك آرام آرام از زير مژگانش سرك مي كشيد و بر روي گونه هايش سر ميخورد ، روي تخت مي چكيد و در آن فرو ميرفت.ايرج ملحفه را كنار زد بصورت گريان نيكا نگريست و آرام پرسيد:
تو داري گريه مي كني؟ ..... ناراحت شدي؟ من شوخي ميكردم.........
نيكا دلش ميخواست سرش فرياد بكشد ، ولي توانش را نداشت فقط دوباره سرش را زير ملحفه برد و با گريه گفت:
برو...... برو
ايرج از جاي برخاست و بي آنكه حرف ديگري بزند اتاق را ترك كرد، با رفتن او نيكا گويي آزاد شده بود، با صداي بلند شروع به گريستن كرد ، در همين حين پرستار وارد اتاق شد، با شنيدن صداي گريه نيكا بطرف تخت رفت ملحفه را از روي او كنار زد و گفت:
خانم معتمد گريه مي كنيد؟
نيكا بخود آمد ، اشكهايش را پاك كرد و گفت:
نه چيز مهمي نيست.
- براي چي گريه ميكرديد؟
- دلم براي خونه مون تنگ شده
پرستار لبخند شيريني زد و گفت:
خانم معتمد بچه شديد؟
- نه خسته شدم، مي دونيد من چند وقته اينجا اسيرم؟
- بله مي دونم ، ولي شما هم مي دنيد ما اينجا بيمارهايي داريم كه نزديك يكساله بستري هستند.
- يكسال؟ خداي من! اگر من بودم مي مردم....... خانم رئوف من كي مرخص هستم؟
- هر وقت وزنه هاي پاتون رو باز كنيم
- پس همين امروز بازشون كنيد
- ميخواهيد بخاطر اين عجله يه عمر شل بزنيد؟
- نه
- پس تحمل داشته باشيد......
صداي زنگ تلفن فرصت ادامه كلام را از پرستار گرفت. با اشاره نيكا او گوشي را برداشت نيكا اطمينان داشت مادرش پشت خط است، بنابراين به حرفهاي پرستار گوش نميكرد ، نيكا زمزمه كرد :
پس شادي است .
سپس گوشي را گرفت و گفت:
الو
- سلام عرض شد سركار خانم معتمد
- آه...... آقاي مهرنژاد شما هستيد؟
- بله مزاحم هميشگي
- اختيار داريد، چطور شد يادي از ما كرديد؟
- اشكالي داره؟
- برعكس خيلي خوب كرديد ، چون من حسابي دلم گرفته بود و حوصله ام سر رفته بود
پرستار در حال خروج گفت:
بگو گريه كردي
و نيكا خنديد . كيانوش متوجه شد و پرسيد:
چي گفتيد؟
- هيچي پرستار بود
، خانم رئوف گفت بگو گريه ميكردي.
- گريه؟ راست ميگه؟
- نه بابا ، مهم نيست
- نمي خواهيد بگيد چي شده؟
- گفتم كه مهم نيست
- هر طور ميل شماست
- خوب خوش مي گذره
- جاي شما خالي
- دوستان بجاي ما، كجا هستيد؟
- تا عصر سوئيس ، ولي عصر ميرم سنگاپور ....... مي دونيد خانم معتمد فراموش كردم بپرسم شما به چه رنگي علاقمنديد؟ وقتي رفتم خريد يادم اومد، گفتم برگردم بپرسم
- من كه قبلا گفته بودم با سليقه خودتون خريد كنيد
- حتي در مورد رنگ؟
- بله.
- بازم هر طور شما مايليد، ولي من چندان خوش سليقه نيستم
- من قبول دارم.
- متشكرم، حالا از خودتون بگيد حالتون چطوره؟
- خوبم
- بازم پاتون درد ميكنه
- متاسفانه بله . مي دونيد من امروز تا نزديك 10 صبح خواب بودم
- واقعا؟
- بله چون ديشب تا ديروقت بيدار بودم
- پاتون ناراحتتون ميكرد
- نه ، مشغول مطالعه بودم
- بسيار خوب ، حالا چه كتابي ميخونديد؟
- كتاب زندگي يه پسر خوب رو.
- خداي من! يعني تا دير وقت دفتر منو ميخونديد؟
- بله ، مگه اشكالي داره؟
- نه ، ولي شما نبايد اين كارو بكنيد . در حال حاضر بايد فقط استراحت كنيد و...
- درسته، ولي آنقدر كنجكاو بودم كه نمي تونستم بيش از اين صبر كنم.
- تا كجا رسيديد؟
- تا سال نو
- پس خيلي خونديد
- تقريبا ، شما خيلي خوب مينويسيد.
- فكر نميكردم اينطور باشه، مي دونيد من زياد مطالعه ندارم ، بنابراين خوب نمي تونم بنويسم
- نه، خيلي خوب نوشتيد
- متشكرم
- الان تو هتل هستيد؟
- بله خانم
- در جلسه شركت كرديد؟
- بله
- موفقيت آميز بود؟
- بد نبود ...... در واقع خوب بود.
- خوشحالم ، كي از سنگاپور مي آييد؟
- پنج شنبه صبح زود، به وقت تهران 6صبح ميرسم
نيكا بياد تولد كتايون افتاد ، انديشيد: پس براي تولد در تهران است و حتما به جشن ميرود
- .... الو خانم معتمد قطع كرديد؟
- نه گوش ميكنم بفرماييد
- بهتره من بيشتر از اين مزاحمتون نشم .
- نه صحبت كنيد، مزاحم نيستيد.
- پس شما بگيد، من گوش ميكنم
- شما خسته ايد آقاي مهرنژاد؟
- تا چند دقيقه پيش بودم، ولي الان نيستم . مكالمه با يه هموطن خستگي رو از تن به در ميكنه
- متشكرم ، شما لطف داريد ، راستي يه خبر مهم ، شادي هم به ايران مي آد.
- جدي مي گيد؟
- البته
- چه وقت؟
- شايد با شما برسه، چون اونم قول آخر هفته رو داده
- شما رو كي از بيمارستان مرخص مي كنند؟
- نمي دونم
- شايد تا آخر هفته مرخص بشيد
- گمون نكنم
- چطور؟
- بخاطر پام
- گفتيد هنوز درد مي كنه؟
- بله و.گاهي خيلي شديد
- كمي درد وقتي پلاتين رو مجدداً از پاتون خارج كنند براتون مي مونه
- شما فكر مي كنيد من بتونم يكبار ديگه پام رو روي زمين بذارم؟
- البته ، ولي مدتي زمان مي بره
- دلم براي قدم زدن تنگ شده
- اونم زير بارون
- خيلي قشنگه، موافقيد؟
- بله حق با شماست ولي حالا اواخر پاييزه و هوا سرده ، راهپيمايي باروني رو به بهار موكول كنيد
- ولي من گفتم زير بارون
- خوب بجاي بارون پاييز ، بارون بهاري چطوره؟
- موافقم ............ من انقدر شما رو به صحبت گرفتم كه گمونم تموم سود معامله تون رو بايد بابت صورتحساب تلفن بپردازيد.
كيانوش با صداي بلند خنديد و گفت:
مي ارزه
نيكا با تعجب پرسيد:
چي گفتيد؟
- هيچي گفتم مانعي نداره
- راستي دلتون ميخواد شادي رو ببينيد؟
- البته
- به پدرم پيشنها ميكنم به افتخار شادي و سلامتي من يه مهماني مفصل بده
- اميدوارم بشما خوش بگذره
- به همه ما
- يعني منم جز مدعوين هستم؟
- البته
- ولي.......
- ولي نداره، اين ديگه جشن نامزدي نيست كه با بهانه بتونيد رد كنيد چطور مي تونيد ، به جشن تولد بريد، ولي نمي تونيد به مهماني ما بيايد؟
لحن كلام نيكا چنان تهاجمي بود كه كيانوش با صداي بلند خنديد . خودش هم تعجب كرده بود كه اينطور كيانوش بيچاره را قبل از جنايت قصاص مي كند .كيانوش بعد از مكث كوتاهي گفت:
شما سلامتي خودتون رو بدست بياوريد، اصلا من مهماني مي دم.
نيكا پاسخ داد:
خيلي ممنون شما فقط بيايد كافيه
- حتما ، خوب خانم معتمد ديگه مزاحمت كافيه.
- نيكا دلش ميخواست براي كيانوش درد دل كند، اما امكانش نبود بنابراين گفت:
ديگه از اين حرفا نزنيد. لطف كرديد، قبض تلفن رو هم برام ارسال كنيد.
- حتما با من امري نيست؟
- خير، فقط مراقب خودتون باشيد
- شما هم دختر خوبي باشيد و به دستورات پزشكان خوب عمل كنيد
- اينبار من بايد بگم حتما
- خوب، خدانگهدار
- موفق باشيد و خدانگهدار.
ديگر صدايي نيامد و نيكا گوشي را سرجايش گذاشت. باز همان افكار آزار دهنده به مغزش هجوم آورد، فكر ايرج و عاقبت كار....... و هزاران فكر ديگر، براي همين باز هم به دفتر كيانوش پناه برد و دفتر را در دستانش گرفت لحظه ای به جلد آن خيره شد و زير لب گفت:
نيلوفر چطور تونستي مردي چون او را آزار دهي؟
بعد دفتر را گشود و با سرعت ورق زد و شروع به خواندن كرد :
سه شنبه 13 فروردين:
امروز شايد اكثريت مردم ايران در گردشگاهها به تفريح مشغول بودند ، ولي من خود را در اتاقم حبس كرده بودم. نيلوفر قول داده بود تا دهه اول فروردين باز گردد . آخرين مهلت بازگشت او دهم بود ، ولي اكنون سه روز گذشته و او هنوز نيامده ، دو روز قبل شهريار بازگشت و گفت نيلوفر را ديده و اين در حالي بود كه من حتي نمي دانستم مقصدشان يكي است! ظاهرا آنها هم برحسب اتفاق يكديگر را ملاقات كرده اند از او پرسيدم :
نيلوفر كي مي آيد؟
او گفت دقيقا معلوم نيست، ولي بزودي مي ايد بعد ياد آوري كرد كه تولد نيلوفر نزديك است و من از قبل فكرش را كرده ام ، برايش يك اتومبيل خواهم خريد. هديه اي كه مي دانم مورد پسندش قرار ميگيرد.
يكشنبه 18 فروردين
ديروز نيلوفر آمد . ساعت فرودش را قبلا تلفني اطلاع داده بود و من به استقبالش رفتم ، وقتي نگاهم بر او افتاد بسختي توانستم خود را كنترل نمايم . دسته گل اركيده اي را كه برايش برده بودم به دستش دادم ، ولي او آنرا با خنده بر سرم كوبيد و گفت:
بجاي اين گلها يك كلمه حرف حساب بزن .
و من گفتم :
چرا دير كردي؟
او خنديد و گفت:
حرف حساب.
گفتم :
يعني اين حرف بي حساب بود؟ خيلي دلم برات تنگ شده بود، نيلوفر هيچ مي دوني من بدون تو مي ميرم.
تا بحال به اين زيبايي نخنديده بود ، ولي نگاهش برق عجيبي داشت ، برقي كه در آن چهره شيطان مجسم مي شد. بهر حال او را به آپارتمانش رساندم و در راه كلي صحبت كرديم ، ميخواستم از او بخواهم كمي با هم گردش كنيم ، ولي احساس كردم خيلي خسته بنظر مي رسد ، براي همين هم از بازگو كردن تقاضايم صرفنظر نمودم امروز صبح باز هم به ديدنش رفتم و نهار را با هم صرف كرديم. بعد از نهار او براي ديدن يكي از دوستانش رفت و من هم به شركت بازگشتم و تا ساعتي پيش آنجا بودم ، حالا دوباره دلم براي نيلوفر تنگ شده ، گويا سالي است او را نديده ام ، گمانم تنها يك راه برايم وجود داشته باشد . آن هم اين كه نيلوفر براي هميشه در كنارم بماند .

Signature
     
#29 | Posted: 18 Aug 2013 20:45 | Edited By: paridarya461
دوشنبه 26 فروردين
يك هفته است كه با او بحث ميكنم. از او ميخواهم جواب قاطعي به من بدهد.ميخواهم بدانم بالاخره راضي به ازداج با من هست يا نه؟ امروز بعد از آنهمه لبخند ها و سكوتهاي تمسخر آميز زبان به سخن گشود و جملاتي را ادا كرد كه تمام وجودم را به آتش كشيد ، و كاخ آرزوهايم را ويران كرد . او گفت:
گوش كن كيانوش ، عزيزم ما الان هم خوشبخت هستيم چرا بايد با به وجود آوردن يه تعهد دست و پاي خودمون رو ببنديم ازدواج چندان هم كار عاقلانه اي نيست ، باعث ميشه انسان اسير يك سري اعتقادات و مسئوليتهاي مزخرف بشه ، عاقلانه فكر كن كيانوش ، بيا از زندگي لذت ببريم.
به او پاسخ دادم:
ولي اين درست نيست ما بايد زندگي مستقلي رو تشكيل بديم ، صاحب فرزند بشيم .......
نگذاشت كلامم را ادامه دهم ، فرياد كشيد :
بچه؟ديگه چي، تو چه توقعاتي از آدم داري؟ من از بچه متنفرم و هرگز چنين اشتباهي رو مرتكب نميشم ، بچه به چه دردي ميخوره ، من و تو براي والدينمون چكار كرديم كه بچه هامون بخوان براي ما بكنن؟
- من هيچ توقعي از فرزندانم ندارم.
- خوب ميپذيرم ، ولي من بخاطر خود اونام تن به اين كار نميدم. چرا اون بيچاره هارو به اين زندگي پرآشوب هدايت كنم؟ مگه تو زندگي چيزي بجز بدبختي هم عايدشون مي شه؟ اگه دختر باشه يه جور اسير زندگيه، و اگه پسر باشه يه جور ديگه . من هرگز اين خواسته ات رو برآورده نميكنم . بايد ازش بگذري . اطمينان داشته باش كه قبول نمي كنم .
نگاهش كردم . لحظه اي مكث كردم و پرسيدم :
پس تكليف ما چي ميشه؟ تا كي بايد اينطور بلا تكليف زندگي رو سر كنيم؟ ما بايد سر و سامون بگيريم ؟من نميتونم اينطور ادامه بدم
قبل از آنكه پاسخي بدهد. باز هم چشمانش را خزه ها تسخير كردند و من اطمينان حاصل نمودم كه كلامش جانم را به آتش خواهد كشيد و چنين نيز شد ، چون او بي تفاوت شانه هايش را بالا انداخت ، لبخندي مضحك زد و گفت:
خوب ادامه نده ، كسي تو رو مجبور نميكنه
چنان عصباني شده بودم كه حتي نميتوانستم كلامي در پاسخش بيابم بنابراين بي آنكه پاسخي بدهم راهم را كشيدم و آمدم ، حتي با او خداحافظي هم نكردم ميدانستم او تنوع طلب است و از همه چيز خيلي زود خسته ميشود ولي فكر نميكردم در مورد من هم چنين باشد . و به اين صراحت بگويد ميتوانم او را براي هميشه ترك كنم ، اين حرفش برايم غير قابل تحمل بود . او با اين افكار پوسيده شبه غربي همه چيز را از دريچه تنگ نگاه خود و حوضچه متعفن عقايد مسخره اش مي بيند . ديگر بسراغش نخواهم رفت ، تا خودش بيايد ، هرچند كار بسيار دشواري است، ولي هرطور كه شده تحمل ميكنم ، ولي اگر او هرگز نيايد چه؟ آنوقت چه كنم؟
پنج شنبه 29 فروردين
امروز به ديدار پدر و مادربزرگش رفتم، حالش فرقي نكرده بود . به مادربزگش گفتم ميتوانم دخترش را قانع كنم تا به ديدار پدر بيايد، ولي پيرزن لبخند پرمعنايي زد و گفت:
اون هرگز نمياد، همونطور كه مادرش نيومد . براي نيلوفر پدرش مرده. سالهاست پدرش رو فراموش كرده ، بيخود خودتون رو بزحمت نيندازيد.
حرف پيرزن كاملا درست بود، زيرا من بارها از او خواسته بودم به عيادت پدرش برود، ولي او هرگز نپذيرفته است . در حال حاضر سه روز است كه از او بي خبرم . ساعتي پيش شهريار به اينجا آمد و گفت كه ماجرا نيلوفر را شنيده ، خيلي تعجب كردم وقتي كه ديدم او حق را به نيلوفر داد و بر من بخاطر بحث و جدل با نيلوفر خرده گرفت، حتي گفت:
رفيق نيمه راه، دختره رو تنها توي پارك رها كردي و به خونه اومدي واقعا كه از تو بعيده ،
گفتم:
تو هم اگه جاي من بودي همين كار رو ميكردي، تو كه نمي دوني اون به من چي گفت ، بايد خدا رو شكر كني كه فقط رهاش كردم اگه يه ذره غیرت داشتم نميذاشتم اين حرفها رو بزنه و يه سيلي محكم تو گوشش ميزدم .
خنديد و گفت:
خدا رو شكر كه غيرت نداري .
بعد با لحني آرام ادامه داد:
گوش كن كيانوش تو فكر نميكني زيادي در هر مورد تعصب بخرج مي دي ؟ كيا الان عصر فضا و تكنولوژيه . كمي بازتر فكر كن.
عصباني شدم و بر سرش فرياد كشيدم :
مسخره ست. بازتر فكر كن! يقينا روشنفكري از ديدگاه تو اينه كه من به زندگي حيووني تن بدم .كسي كه مسئوليت نمي پذيره حتي مسئوليت مادر يا پدر شدن رو حيوونه نه انسان ، هر چند بيچاره حيوونام در مقابل فرزندانشون احساس مسئوليت مي كنند . شهريار تو ديگه چرا؟ من فكر ميكردم ما همديگر رو خوب مي فهميم ولي ظاهرا عقايد پوچ نيلوفر به تو هم سرايت كرده ،
وسط حرف پريد و گفت:
خوب اگه اينطور فكر ميكني نيلوفر رو رها كن . اون دختري نيست كه تو مي خواي . تو اين شهر هزارها نيلوفره كه شايد يكي از اونها با تو همفكر و هم عقيده باشه.
پاسخ دادم:
اگه بر سر حرفش باقي بمونه مسلماً همين كارو هم ميكنم. من عشق رو فداي انسانيت ميكنم نه انسانيت رو فداي عشق، من هرگز خودم رو آلوده منجلابي كه اون بهش عشق ميورزه نميكنم
- تو نمي فهمي كه انسان بايد بخاطر عشقش از عقايد و افكارش و حتي از زندگيش بگذره
- من اينكار رو ميكنم بشرطي اينكه بدونم اونچه كه بعد از اين بدست مي آرم حداقل از نظر اصول انساني پذيرفته شده است
لحظه اي خيره خيره به من نگريست و گفت:
بهش گفته بودم اين چنيني، اما بقدرت نفوذش خيلي اطمينان داره فكر ميكنه كه تو رو براحتي به زانو در مي آره.در ضمن به من گفت بهت بگم هروقت خواستي ميتوني به ديدنش بري، اون پيوسته در انتظارته.
با قاطعيت پاسخ دادم:
من نمي رم . بهش بگو اين بار اون بايد قدم پيش بذاره
- باشه بهش ميگم ولي از من بشنو و زيادي سخت نگير، چون اونم به اندازه تو لجبازه
- به جهنم كه لجبازه ، هر چي باشه ، برام مهم نيست
لحظه اي فكر كرد بعد در چشمانم نگريست و گفت:
من كه مي دونم دروغ مي گي چرا مي خواي خودت رو عذاب بدي؟
- براي اينكه موجوديتم رو ثابت كنم
- تو همه جا روحيه برتري طلبي ات رو حفظ مي كني ، ولي گاهي بايد زير دست بود هميشه نميشه بر زندگي سوار شد.
- بس كن شهريار ، اين حرفها كه تو ميزني فقط يكسري تصورات باطله ، من هميشه در مقابل نيلوفر متواضع بودم ، چون دوستش دارم.
- پس اعتراف كردي كه دوستش داري؟
- مگه شك داشتي؟
- نه، ولي خيلي هم مطمئن نبودم . تو پسر عجيبي هستي! براي تولدش چكارمي كني؟ ميخواي در قهر بموني؟
- اگه لازم باشه، بله
- خداي من! ديوونه شدي. تو كه چندين ماهه براي تولدش نقشه ميكشي حالا....... نمي دونم چي بگم؟
- پس بهتره چيزي نگي
- يعني زحمت رو كم كنم؟
- منظورم اين نبود .
حریم عشق-فصل هفتم :
- شوخي كردم، خودم مي دونم، ولي تو امشب سرحال نيستي
- اتفاقا خيلي هم سرحالم
- باز دروغ گفتي؟........... به هرحال و در هر صورت من ترجيح مي دم وقت بهتري مزاحمت بشم
- هرطور خودت مايلي
دقايقي بعد شهريار رفت و باز من ماندم و تنهايي . اين روزها از كارهاي او نيز به اندازه كارهاي نيلوفر تعجب مي كنم!
دوشنبه 2 ارديبهشت
ما هنوز با هم قهر هستيم ، اما هر شب با هم تماس مي گيريم ، ولي هيچكدام كلامي بر لب نمي آوريم وقتي تلفن زنگ مي زند احساس ميكنم بوي او اتاقم را پر ميكند و مطمئن ميشوم كه اوست . سراسيمه بسمت تلفن ميروم و گوشي را بر ميدارم ، اما او حتي يك كلمه حرف نمي زند . تنها صداي نفسهايش را ميشنوم و آرامش مي گيرم . مطمئن ميشوم كه او مرا فراموش نكرده وگاهي هم به من مي انديشد و هر شب با وجودي كه روابطمان تيره شده با من تماس مي گيرد در اين لحظات احساس ميكنم ديوانه وار دوستش دارم و حاضرم بخاطرش هر كاري بكنم .
چهارشنبه 4 ارديبهشت
او همچنان لجبازی مي كند. نه راحتم مي گذارد كه بتوانم با خود كنار بيايم و نه قدم پيش مي گذارد و از در آشتي در مي آيد. غرورش به او اجازه نمي دهد گام اول را بردارد، من چندان به غرورم نمي انديشم ، برايم اهميتي ندارد ولي ميترسم اگر اين مرتبه هم من پا پيش بگذارم دفعات بعدي هم وجود داشته و او با اين خيال كه با قدرت نفوذش بر روي من هركاري را ميتواند انجام دهد، باز هم مرا سر بگرداند . چقدر درمانده ام! نمي دانم تكليفم چيست؟ولي بهرحال هديه تولدش را امروز عصر خريدم و به پاركينگ خانه آوردم . هيچ دلم نميخواهد هديه اش را بعد از تولد بدهم ، كاش ميشد فكري كرد نميدانم چرا او اينقدر لجباز است همين الان يكبار ديگر زنگ زد ولي باز هم سكوت . شايد اينطور بهتر مي توانيم با هم حرف بزنيم . سخن بازبان سكوت ....... جلال مي گويد شهريار آمده من مجبورم براي ساعتي دست از نوشتن بكشم.شهريار رفت بسته اي از طرف نيلوفر آورده بود و زياد نماند من بعد از رفتن او با سرعت بسته را باز كردم داخلش 12 قطعه عكس رنگي بسيار زيبا از او بود عكسهايي كه پيش از اين قولشان را داده بود. حتي يك لحظه هم نميتوانم چشم از عكسها بردارم . عكسهايش با من سخن مي گويند احساس ميكنم چشمانش حالت خاصي دارد و شايد نوعي ندامت در نگاهش موج ميزند ، او غير مستقیم نخستين گام را برداشته و حالا نوبت من است. همين الان با او تماس مي گيرم ، ديگر نميتوانم حتي لحظه اي را بدون او سپري كنم..................با او تماس گرفتم بيش از يكساعت و نيم با هم صحبت كرديم. اگر مي دانستم اينطور صحبت مي كند همان روز اول تماس مي گرفتم . آنقدر شاد و هيجان زده ام كه حتي نميتوانم آنچه را كه بينمان گذشت به رشته تحرير در آورم. وقتي تلفن زنگ ميزد، گويا با هر صدايي قلبم فرو مي ريخت ، دلم ديوانه وار سر به ساحل سنگي سينه مي کوفت ، شايد قصد گريز از حصار تنگ سينه را داشت. چندين مرتبه صداي بوق شنيده شد ، ولي كسي پاسخ نداد . براي لحظه اي انديشيدم ، او منزل نيست ، ولي چشمم كه بساعت افتاد ديدم پاسي از نيمه شب گذشته تازه فهميدم چكار اشتباهي كرده ام، او در اين زمان بايد در خواب باشد . خواستم گوشي را بگذارم كه صداي آسمانيش را شنيدم . خواب آلوده و خسته بنظر مي آمد . نمي دانستم چه بگويم، او براي دومين بار گفت:
الو......
و من باز هم سكوت كردم . همانطور خواب آلوده گفت:
اين وقت شب منو از خواب بيدار كردي كه سكوت رو در گوشم زمزمه كني؟ يه چيزي بگو . باور كن كه خيلي دلتنگم.

Signature
     
#30 | Posted: 18 Aug 2013 22:33 | Edited By: paridarya461
ديگر نتوانستم سكوت كنم و گفتم :
من اون روز نباشم كه نيلوفر قشنگم احساس دلتنگي كنه.
- سلام رفيق نيمه راه
- سلام فرشته انسان نما!
- چه عجب يادي از ما كرديد آقاي مهرنژاد؟
- ما هميشه بياد شما هستيم سركار خانم
- پس تلفنهاي مكررتون هم به همين دليله؟
- الان كه تلفن كردم
- چه عجب ! حالا اگه پشيمون هستي قطع كن.
- نه پشيمون نيستم
- خوب بگذريم، حالت خوبه؟
- خوب؟ مگه بدون تو مي شه خوب بود؟
- نه از شوخي گذشته خوبي؟
- منم شوخي نكردم، چطور مگه؟
- هيچي ، همين طوري
- خوب تعريف كن خوش مي گذره خانم خانمها
- اي بد نيست
- خودمونيم نيلوفر خيلي بي رحمي
- من يا تو؟
- معلومه تو
- چرا ؟
- به اين خاطر كه اين چند روز حسابي منو عذاب دادي . اين بي رحمي نيست؟
- تو اينطور تصور كن، ولي بالاخره چه كسي اين وسط گذشت كرد؟
- من.
- تو!؟! خداي من، اشتباه نكن عزيزم؟ اين من بودم كه خاطره گمشده نيلوفر رو در ذهنت تداعي كردم.
- خاطره گمشده؟ حتي يه لحظه هم چهره تو از مقابل چشمام دور نميشد
- پس چرا سراغم رو نمي گرفتي؟ تا اينكه بالاخره شهريار امشب عكسها رو آورد و تو تازه بخاطر آوردي كه نيلوفري هم وجود داره
- ديوونه نشو دختر، اين چه حرفيه؟
- من قبول نمي كنم، چون بيشتر از تو ناراحت بودم ، ديشب خواب بدي ديدم . امروز خيلي نگران بودم براي همين هم عكسها رو برات فرستادم ميخواستم مطمئن بشم حالت خوبه
- راست مي گي تو واقعا براي من نگران بودي؟
- پس چي؟
- خداي من! نيلوفر واقعا خوشحالم ، منم دلم برات تنگ شده ، خيلي زياد انقدر كه كم مونده بود ديوونه بشم ، نمي دوني حالا بخوبي برام مشخص شده كه بدون تو مي ميرم . من تنهاي رو نميتونم تحمل كنم
- تصور نكن تحمل اين روزها براي منم آسونه . روزهاي خيلي بدي بود كيانوش خيلي بد.
- مي دونم عزيزم و از اين بابت عذر ميخوام.
بعد او شروع به تعريف ماجراهاي اين چند روز كرد و من با دقت گوش كردم . آنوقت او از من خواست تا از شركت برايش بگويم . من هم گفتم كه در اين چند روز تمام كارهايم مختل شده بود و توان انجام هيچ كاري را نداشتم و او زيبا و معصومانه مي خنديد و مرا دلداري مي داد. من ميخواستم باز هم در مورد آن روز صحبت كنم، ولي ترسيدم مكالمه خوش و شادمان بار ديگر به جنجال تبديل شود بنابراين ترجيح دادم وقت ديگري راجع به اين مساله صحبت كنم . بعد از پايان مكالمه به آپارتمانش رفتم . هنوز بيدار بود و من آنقدر در خيابان، رو به روي پنجره اتاقش ايستادم تا برق اتاق خاموش شد و من مطمئن شدم كه او خوابيده و به خانه بازگشتم واقعيت اين است كه اكنون نور اميدي در دلم تابيده ، سپيده نزديك است و من هنوز بيدارم . امشب برخلاف چند شب گذشته از فرط شادي خواب به چشمانم نمي آيد!
پنج شنبه 5 ارديبهشت
فردا قشنگترين روز خداست . روز تولد عشق و روز تولد بهار ، روز تولد هستي و امشب بهترين شب زندگيم بود . بخواست نيلوفر ما امشب جشن گرفتيم ، ولي نه يك جشن مفصل ، چون او حوصله سر و صداي ديگران را نداشت ما يك جشن دو نفره برپا كرديم و بعد شام را بيرون صرف نموديم و آخرشب من او را به آپارتمانش رساندم . از ماشين پياده شدم و گفتم:
سركار خانم خيلي ممنون كه ما رو رسونديد.
چشمانش از تعجب گرد شد و گفت:
من؟
- بله شما با ماشينتون
- ماشين من؟
- بله ، چرا انقدر تعجب كردي؟
در سكوت نگاهم كرد. سوئيچ را جلويش گرفتم و گفتم :
تقديم به زيباترين و مهربانترين دختر دنيا بمناسبت سالروز تولدش
خنديد و گفت :
پس چرا وقتي گفتم اتومبيلت رو عوض كردي خنديدي و گفتي بله؟
- اتومبيل من و خانم نداره، اين ماشين متعلق به خانم بنده است.
- پس چرا سوئيچش رو به من مي دي؟
- مگه شما سركار خانم نيلوفر نيستيد؟
- چرا هستم
- پس درسته ، لطفا بپذيريد
مقابلم ايستاد و سوئيچ را با دستم در دستانش گرفت و گفت:
تو منو غافلگير كردي اصلا نمي دونم چي بگم؟
بعد سرش را به سينه ام تكيه داد و گفت:
فقط ميدونم تو خيلي خوبي.
احساس ميكردم در حال پرواز هستم ، آهسته موهايش را نوازش كردم و گفتم :
دوستت دارم نيلوفر، بيش از هر كس و هر چيز در دنيا، با من بمون نيلوفرم من به تو محتاجم.
و بعد با نارضايتي از هم جدا شديم ، من نميخواهم حتي لحظه اي بدون او باشم .
جمعه 6 ارديبهشت
امشب، شبي بسيار دلگير است، سر دردي كشنده عذابم مي دهد تمام شادي ديروز و ديشب از بين رفته و من خود را اسير سراب مي بينم . حالا مي فهمم چرا نيلوفر اصرار داشت كه ما شب تولدش را جشن بگيريم ، او واقعا از سر و صدا بيزار و خسته نبود ، بلكه تنها از وجود من در آن جشن بيزار بود . نمي دانم آخر چرا؟ شايد او مي انديشيد وجود من محفل شاديشان را بر هم خواهد زد، چه بگويم؟ چه كنم؟ دلم سخت گرفته و بغض گلويم را مي فشارد . هيچ وقت تا اين حد درمانده نبوده ام . كاش امروز عصر ناگهان دلم ياد او را نميكرد و به آپارتمانش نمي رفتم و هرگز نمي فهميدم كه او جشن تولدش را پنهان از من و با حضور دوستانش برپاساخته، حتي شهريار نيز دعوت شده بود، ولي به من قصدش را هم نگفته بود . نمي دانم اينكار او چه معنايي دارد ، وقتي او را در آستانه در آپارتمانش با آن لباس ديدم به گمانم دانستم چرا مرا خبر نكرده ، مسلما اگر من آنجا بودم هرگز به او اجازه نمي دادم با آن لباس و آن آرايش زننده به خودنمايي مشغول شود . حالا نيلوفر هيچ ، شهريار چرا؟ او كه صميمي ترين و بهترين دوست من بود، خداي من از تمام زندگي احساس تنفر ميكنم ! همه مردم دروغگو و بي معرفت هستند .هرگز شهريار و نيلوفر را نخواهم بخشيد ، آنها چطور توانستند با من چنين كنند .
دو قطره اشك از چشمان نيكا به روي دفتر چكيد . دلگيري خودش و خواندن ماجراي غمناك زندگي كيانوش او را به گريه انداخته بود . دلش بحال كيانوش كه درياي محبتش را بي دريغ به نيلوفر بپاي نيلوفر ريخته و در مقابل رنجها كشيده بود مي سوخت ، دلش بحال خودش نيز مي سوخت، ماجراي كيانوش و نيلوفر چندان تفاوتي با قصه پر غصه زندگي خودش و ايرج نداشت . ايرج هم چون نيلوفر پيوسته او را عذاب مي داد . در همين حال در اتاق باز شد ، مستخدم سيني غذا را بداخل آورد . نيكا نگاهي از سر بي اشتهايي به غذاهاي داخل سيني انداخت و حس كرد چيزي از گلويش پايين نخواهد رفت .
بازهم ملاقات كنندگان رفتند و او تنها ماند ، او ماند و هزاران فكر درهم و پريشان . امروز ايرج به ملاقاتش نيامده بود و اين مسلماً آغاز دوره ديگري از جنگ و جدل بود. وقتي همه جمع شده بودند ، مادرش متعجب پرسيد:
پس چرا ايرج نيومده ؟
و نيكا بناچار پاسخ داد:
اون صبح تا ظهر اينجا بود براي همين هم عصر نيومده
و پدرش با خنده گفت:
خانم شما كاري به كار جوونها نداشته باش ليلي و مجنون خلوت ميخوان اين شلوغي به كارشون نمي آيد در حضور من و شما كه نمي تونند حرفهاشون رو بزنن.
و نيكا تنها لبخند زد.لبخندي غم انگيز تر از گريه.دكتر براي ويزيت شبانه آمد نيكا اصرار داشت بداند كي مرخص ميشود ولي دكتر جواب قاطعي نداد تنها گفت:
صبح فردا يه بار ديگه از پاتون عكس ميگيرم و چون روي درهم كشيده نيكا را ديد با خنده ادامه داد:
اگه وضعيت پاتون مساعد نبود مرخص مي شيد. بشرط اينكه هفته اي دو بار براي انجام معاينه و فيزيوتراپي به بيمارستان بياين
نيكا هيجانزده گفت:
هفته اي 4 بار مي آم، فقط بذاريد برم.
دكتر لحظه اي به نیكا خيره شد و بعد گفت:
اينجا تا اين حد بشما بد ميگذره؟ خانم معتمد.
و او پاسخ داد:
نه، خسته شدم همين.
دكتر لبخندي زد و اتاق را ترك كرد و نيكا به زمستان تازه از راه رسيده حياط بيمارستان خيره شد در حاليكه به زمستان زندگي خود و زندگي خزان زده كيانوش فكر ميكرد . بنظر او روزگار خيلي بي رحم بود، انقدر بي رحم كه عشق و زندگي كيانوش را به تباهي بكشاند و سرنوشت او را با عقايد پوچ و بي هويت ايرج گره بزند . و باز نگاهش با جلد دفتر خاطرات كيانوش گره خورد. زندگي او بار ديگر دختر جوان را بخود خواند.
دوشنبه 9 ارديبهشت
امروز بعد از ظهر شهريار بشركت آمد . وقتي وارد اتاق شد وجودش را ناديده گرفتم نزديك آمد و سلام كرد، ولي پاسخي ندادم باز تكرار كرد:
سلام عرض شد آقاي مهرنژاد .
با سر جواب سلامش را دادم و او ادامه داد:
خوبي؟
چون سكوتم را ديد باز لب به سخن گشود و گفت :
گوش كن كيانوش، من اومدم تا از جانب خودم و نيلوفر از تو عذرخواهي كنم و اونچه رو كه اتفاق افتاده برات توجيه كنم.خواهش ميكنم به حرفام گوش كن چون در اون صورت حق رو به ما مي دي .
باز هم سكوت كردم اين مرتبه با عصبانيت گفت:
گوش ميكني بگم؟
خود را مشغول مطالعه پرونده روي ميز نشان دادم و بعد براي آنكه ثابت كنم سخنانش برايم بي اهميت است شاسي آيفون را فشردم .
منشي فورا پرسيد:
فرمايشي بود آقاي مهرنژاد؟
- خانم لطفا به آقاي صديق بگيد براي جلسه فردا حتما در شركت حضور داشته باشند راس ساعت 9/5
- چشم آقاي رئيس
مكالمه كوتاهم كه پايان يافت ، او برخاست مقابل ميزم ايستاد پرونده را از دستم كشيد و بر روي ميز كوفت و گفت:
گفتم اومدم عذرخواهي، هم از جانب خودم و هم از جانب نيلوفر مي شنوي؟
با تمسخر پاسخ دادم :
تو وكيل مدافعه اونم هستي؟ يك نفر بايد ضمانت خودت رو بكنه. تو اومدي ضامن اون بشي! خيلي مسخره ست .
و بعد فرياد كشيدم:
چرا خودش نيومد كسر شانش شد؟ ديگه نميخوام شما رو ببينم . نه تو ، نه نيلوفر رو، حالا از جلوي چشمم دور شو رفيق مهربانتر از جان.
او برخاست كه برود ناگهان در باز شد و نيلوفر وارد شد . در دستش يك دسته گل سرخ زيبا بود ، و لباسي به رنگ چشمانش بر تن كرده بود. لحظه اي به من نگريست بعد جلو آمد و لبخند زنان گفت:
آقاي مهرنژاد اين چه طرز برخورد با يه دوسته شما رو مؤدبتر از اين مي دونستم .
نمي دانستم چه بگویم بي اختيار تمام بدنم به لرزه افتاد . سعي ميكردم نگاهش نكنم، زيرا فقط يك نگاه به چشمان او لازم بود تا همه چيز را از خاطر ببرم ، بنابراين بي آنكه سربلند كنم گفتم:
سركار خانم خوش اومديد چرا ايستاديد؟ بفرماييد.
- عذر ميخوام كه بي اجازه داخل شدم ، مي دوني منشي ات گفت كه به دستور تو من هر زمان كه به اينجا بيام بي اجازه داخل شم.
به طعنه پاسخ دادم. البته هر دوي آنها نشستند . من باز مشغول كارشدم با دستهاي لرزان اوراق روي ميز را جابجا ميكردم و خود را مشغول نشان مي دادم . لحظات با كشش و پر اضطراب در گذر بودند و سكوت بين ما همچنان برقرار بود بالاخره نيلوفر برخاست و در مقابلم ايستاد ، دستش را روي دستم گذاشت و آرام گفت:
ميتونم يه ليوان آب بخوام؟
با تماس دستش تمام وجودم گر گرفت. سعي كردم آرامش خود را حفظ نمايم ولي كار بسيار دشواري بود . پشت سر او شهريار را ديدم كه سرش را پايين انداخته بودم و با دسته كليدش بازي ميكرد. با دست ديگرش سيگارم را در جا سيگاري خاموش كرد و گفت:
كمك نمي خواي؟
اينبار با تسلط كامل گفتم:
نه متسكرم، شما هنوز خسته اون ضيافت باشكوهيد بهتره استراحت كنيد.

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Privacy love | حريم عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites