تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Privacy love | حريم عشق

صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#31 | Posted: 18 Aug 2013 23:11 | Edited By: paridarya461
بعد با نارضايتي دستم را كنار كشيدم ، لحظه اي به من خيره شد . فورا سرم را پايين انداختم ولي سنگيني نگاهش نيز به اندازه خود آن قلبم را به تپش وا ميداشت آرام گفت:
كيانوش گوش كن
- من هيچ چيز رو گوش نمي كنم
- خواهش ميكنم كيانوش گوش كن
- مطلبي وجود نداره
- پس گوش نمي كني؟ حتي اگه بگم جون نيلوفر گوش كن
بي اختيار سرم را بالا آوردم ، نگاهش با نگاهم تلاقي كرد گفتم:
چي ميخواي بگي؟
فاتحانه لبخندي زد و گفت:
حالا شدي پسر خوب
- لطف داريد اگر پسر خوبي بودم حتما به من هم اجازه مي داديد به مهموني بيام
با حالت خاصي پاسخ داد:
بچه نشو عزيزم
عصباني شدم و گفتم :
ترجيح مي دم بچه باشم
ميخواستم برخيزم ، ولي دستهايش را روي شانه هايم فشرد و مرا مجبور به نشستن كرد ، مقابلم ايستاد و گفت:
خوب پس بشين پسر خوب تا برات بگم.
بي اختيار اطاعت كردم و او با لبخند دلنشيني ادامه داد:
ميخوام سوالي بكنم و دلم ميخواد واقعيت رو بگي
با لحني خشن گفتم:
بپرس
از خشونت لحنم تعجب كرد ، اما به روي خود نياورد و بي اعتنا ادامه داد :
شب تولد من كه ما دوتا با هم جشن گرفتيم يادته.
- بله ، كه چي؟
- ميخواستم بدونم اون شب براي تو شب خوبي بود يا نه؟
سكوت كردم . مصرانه پرسيد:
بگو خواهش ميكنم
آهسته گفتم :
قشنگترين شب زندگيم.
او هم به همان آهستگي پاسخ داد :
همين رو ميخواستم بشنوم
بعد رو به شهريار كرد و گفت:
ادامه بده
شهريار هم برخاست و نزديك ما آمد و گفت:
مي دوني كيانوش ، اين نقشه رو نيلوفر طرح ريزي كرد و گفت كه تو هيچ علاقه اي به سر و صدا و هياهو و حتي دوستانش نداري . پس اين جشن تنها تورو ناراحت ميكنه ، بنابراين تصميم گرفت يك جشن دو نفره به افتخار تو ترتيب بده ، چون تصور ميكرد تو اين رو ترجيح مي دي ، اگه ما مي دونستيم اين موضوع تو رو ناراحت مي كنه ، هرگز اين كار رو نميكرديم.
سخنش را نيلوفر اينطور ادامه داد:
من واقعا متاسفم . ظاهرا تو رو نشناختم وگرنه باعث ناراحتي ات نمي شدم .كيانوش اگه دلخوري پيش اومده اشكال در كار ما بوده و من با شجاعت و صراحت از تو عذر ميخوام منو ببخش و باور كن قصد ناراحت كردن تو رو نداشتم رفتار اون روز در مقابل دوستانم براي من قابل پذيرش نبود ، من واقعا شرمنده شدم ، با تعريفهايي كه من از تو كرده بودم ، اين برخورد همه چيز رو خراب كرد . اونها........ خداي من نمي دونم چي بگم؟
نگاهش كردم چشمانش پر از اشك بود، رو در رويش ايستادم و بي اختيار گفتم:
نيلوفر منو ببخش خودم هم مي دونم رفتار اون روزم غلط بود ولي باور كن دست خودم نبود من ...... من واقعا معذرت ميخوام.
او خنديد، شهريار هم مرا در آغوش كشيد و عذرخواهي كرد. هرچند كلام هر دوي آنها صادقانه مي نمود ، ولي نمي دانم چرا توجيهشان را نميتوانم بپذيرم .!
چهارشنبه 18 ارديبهشت
امروز به ديدار پدر نيلوفر رفتم ، حالش هيچ تفاوتي نكرده كه هيچ بيماريش وخيم تر نيز شده است ، مثل هميشه تنها رفتم و مادر بزرگش را هم ديدم . او همچون گذشته افسرده بود و در نگاهش سردي يأس موج ميزد، كاش ميتوانستم براي او كاري بكنم ، ولي افسوس كه از هيچ كس كاري ساخته نيست.
سه شنبه 26 ارديبهشت
هديه تولد نيلوفر برعكس آنچه تصور كرده بودم ابدا مناسب نيست ، زيرا با اين كار او را از خود دورتر كردم ، چرا كه او اين روزها پيوسته به همراهي دوستان عزيزش با اتومبيلش در حال گشت و گذار است و كمتر يادي از من مي كند و من در اين روزها بيشتر برايش احساس دلتنگي ميكنم، حالا به اين نتيجه رسيده ام كه وقتي مي گويند زنان پايبند احساس هستند ،دروغ مي گويند . اين تنها شايعه اي است كه خود آنها بر سر زبانها انداخته اند ، برعكس آنها با اين نقش بازي كردنها ، مردان ساده دل را مي فريبند ، اگر غير از اين است چرا من زماني كه يك روز از ديدارم با نيلوفر مي گذرد، براي او دلتنگ ميشوم، ولي او حتي اگر دو ماه هم مرا نبيند تصور نمي كنم ذره اي برايم احساس دلتنگي كند . نمونه آن زماني است كه پايش را از مرز بيرون مي گذارد، ديگر دلش نمي خواهد باز گردد و بيچاره من كه منتظر او ميمانم و در تنهايي انتظار مي كشم . همانطور كه پدرش انتظار ديدن مادرش را در هر دم و باز دم مي كشد . در راه وصال ما هيچ مانعي وجود ندارد، كيومرث ماجرا را بسيارخوب براي خانواده ام توجيه كرده . مادر مي گويد دختر مورد علاقه مرا در هر شرايطي كه باشد به احترام عشق من مي پذيرد . مخصوصا از زمانيكه كيومرث نيلوفر را ديده و پيوسته وصف او را در مقابل مهندس و مادر مي كند، آنها مشتاق تر هم شده اند . مهندس با رابطه فعلي ما بشدت مخالف است، او معتقد است هر چه سريعتر بايد تكليف خود را مشخص نماييم او مي گويد:
كيانوش شتر سواري دولا دولا نمي شه.
و راست هم مي گويد، چون ما از يكطرف دائما با يكديگر به گردش مي رويم و حتي او بشركت مي آيد و از طرف ديگر موضوع نامزديمان را از همه پنهان مي نماييم به هر حال من در مقابل خانواده كار را بهانه ميكنم و ميگويم چون تا پايان سال مالي بشدت درگير كارهاي شركت هستم نميتوانم ازدواج كنم ، ولي اواخر سال حتما اين كار را خواهم كرد، در اين موقع كيومرث دائما قول مي دهد كه كارهاي شركت را به نحو احسن انجام دهد و آن وقت است كه مادر و مهندس نيز با او هم عقيده ميشوند ، مهندس مهرنژاد معتقد است او و كيومرث براحتي از عهده كارها بر مي آيند و مادر مي گويد:
مگه ازدواج تو چقدر كار داره؟
و من با خنده پاسخ مي دهم:
فقط يه سال ميريم ماه عسل.
كيومرث مرا تازه به دوران رسيده ميخواند و همه محكومم مي كنند ، ولي من نميتوانم واقعيت را به آنها بگويم ، چون ميترسم ديد آنها نسبت به نيلوفر منفي شود .
شنبه 7 خرداد
امروز تمام آنچه را كه بين من و نيلوفر گذشته است ، براي كيومرث شرح دادم وعلت واقعي تاخير در ازدواجم را برايش توجيه نمودم ، بنظر او دلايل نيلوفر براي اين تاخير پوچ و بيهوده است ، بنابراين از من اجازه خواست تا با نيلوفرشخصا صحبت نمايد . من منوط به پذيرش نيلوفر موافقت نمودم زيرا تصور نميكردم او بپذيرد كه با كيومرث سخن بگويد . نزديك ظهر با منزلش تماس گرفتم از او خواستم چنانچه براي عصر برنامه اي ندارد، وقتي بگذارد با هم به رستوران هميشگي برويم . او از پيشنهاد استقبال كرد، عصر با هم همراه شديم و من آنجا برايش همه چيز را شرح دادم و گفتم:
عموم مشتاقه كه با شما صحبت كنه.
لحظه اي فكر كرد آنگاه لبخند پر شيطنتي زد و پرسيد:
راجع به چي؟
- راجع به خودمون ، ولي دقيقا نمي دونم چي ميخواد بگه.
- اين ملاقات بدون تو انجام ميشه؟
- اگه تو اينطور مايلي از نظر من مشكلي نيست
- فكر ميكنم تو نباشي بهتره
- هر طور تو بخواي........ پس باهاش ملاقات مي كني؟
- البته ، چرا كه نه.
- برنامه با تو، خبرش رو به من بده
- حتما
از او بخاطر پذيرفتن تقاضايم تشكر كردم و ديگر تا زماني كه از هم جدا شديم در اين رابطه كلامي بينمان رد و بدل نشد ، ولي من هنوز هم متحيرم كه او چطور پذيرفت
چهارشنبه 10 خرداد
ساعتي پيش كيومرث از اينجا رفت، ترتيب ملاقاتش را با نيلوفر امروز عصر داده بودم ، چهره اش بر افروخته و حالتش منقلب بود. مي دانم هر چه هست از گفتگوي امروزش با نيلوفر ناشي مي شد، ولي او زياد صحبت نكرد . تنها از من پرسيد:
كيا ميتوني ازش دست برداري؟
بي آنكه لحظه اي فكر كنم قاطعانه پاسخ دادم :
نه، به هيچ وجه
او سري تكان داد و با تاسف گفت:
پس هيچي
و بعد آهنگ رفتن كرد . مقابلش ايستادم و مانعش شدم و با اصرار فراوان خواستم بدانم كه بين او و نيلوفر چه گذشته ، اما او باز از پاسخ طفره مي رفت و در مقابل اصرارهاي من تنها جملات كوتاهي بكار ميبرد كه من از آنها هيچ نمي فهميدم . بالاخره با عصبانيت فرياد كشيدم:
لعنت به تو كيومرث ، بالاخره مي گي بين شما چي گذشته يا از نيلوفر بپرسم؟
او پوزخندي زد و گفت:
اون هرگز نميگه ، چرا كه اگر غير از اين بود نميخواست تو غايب باشي.
مايوسانه پاسخ دادم:
ولي كيومرث من به پاسخ امشب تو اميدها بسته بودم .
متاثر نگاهم كرد و گفت:
كيانوش نيلوفر دختري نيست كه تو از زندگي طلب مي كني، اگه ميتوني ازش دوري كن وگرنه هرگز خوشبخت نخواهي شد، عقايد اون كاملا با تو متضاده.
از اين بابت كه علت گفته هاي كيومرث تنها عقايد نيلوفر بود خوشحال شدم زيرا از قبل مي دانستم كه او با من هم عقيده نيست بنابراين با لبخند پاسخ دادم:
اينكه چيز مهمي نيست، تفاهم بعد از ازدواج پيش مي آد.
او بازهم سرش را تكان داد با شناختي كه از او دارم مي دانم تنها زماني سرش را اينگونه تكان مي دهد كه كار را به بن بست رسيده پندارد . بنابراين فرياد كشيدم:
اينطور سرت رو تكون نده ، همه چيز درست ميشه ، بگو ببينم راجع به ازدواج چي گفت؟
او به تلخي گفت:
اگه لازم باشه تا صبح هم همينطور سرم رو تكون مي دم . من فكر نميكنم اون هرگز به ازدواج با تو راضي بشه .
و بعد بدون آنكه كلام ديگري بر زبان آورد مرا تنها گذاشت و رفت. تا ساعتي غرق در خود بهت زده و نگران بر جاي نشستم تا آنكه بالاخره بخود آمدم . از جاي برخاستم و با آپارتمان نيلوفر تماس گرفتم ولي او منزل نبود . هنوز هم نمي دانم كه كيومرث از نيلوفر چه شنيده كه اينگونه در مورد او سخن مي گفت . كاش خود نيلوفر خانه بود و ميتوانستم از خودش بپرسم .
شنبه 13 خرداد
هنوز نتوانسته ام بفهمم كه مكالمه بين كيومرث و نيلوفر چه بوده است چون هر دوي آنها از سخن گفتن در اين رابطه طفره مي روند . مجبورم براي بك سفر تجاري يك هفته اي به سوئيس بروم ، خيلي سعي کردم كه اينكار را به كس ديگري محول سازم اما نشد ، احتمالا صبح روز دوشنبه عازم خواهم شد، دلم ميخواست شهريار هم ميتوانست همراه من بيايد ، ولي ظاهرا او هم گرفتار است . امروز با نيلوفر در مورد رفتن صحبت كردم و از او خواستم تا ليستي از آنچه مايل است برايش بياورم تهيه كند. او لبخندي زد و بعد ابراز دلتنگي و نگراني نمود . نمي دانم چرا تصور ميكنم آنچه گفت صادقانه نبود. نگاهش طوري پر نشاط مي نمود كه گويي از اينكه هفته اي از دست من خلاص ميشود خوشحال است . اين روزها فكر صحبتهاي كيومرث و رفتارهاي عجيب و غريب نيلوفر آرامش روز و خواب شبهايم را از من ربوده است . فكر آينده عذابم مي دهم زيرا شك دارم بر وفق مرادم باشد!
سه شنبه 23 خرداد
ديروز از سفر بازگشتم . نيلوفر و شهريار به استقبالم آمده بودند . وقتي نيلوفر را با آن دسته گل در ميان استقبال كنندگان ديدم، خستگي تمام هفته پر دردسري را كه گذرانده بودم از تن به در كردم . امروز تمام سوغات و هدايايي را كه برايش خريده بودم ، به منزلش بردم ، علاوه بر آنچه خواسته بود مقداري نيز با سليقه خود برايش خريد كرده بودم . از جمله لباس عروس بسيار زيبايي با يك تاج از مرواريد و سنگهاي درخشان . لباس بقدري زيبا بود كه حتي نيلوفر هم نتوانست از ابراز احساساتش جلوگيري كند. وقتي ميخواستم منزلش را ترك كنم. جعبه لباس عروس و تاج آنرا برداشتم . نيلوفر نگاه متعجبش را به من دوخت و گفت:
فكر ميكردم براي منه، ولي ظاهرا من فقط بايد نگاهش ميكردم .
خنديدم و گفتم:
بله ، همينطوره . اين لباس متعلق به عروس روياهاي منه . تو هر وقت تصميم گرفتي عروس روياهاي من بشي با كمال ميل اون رو تقديمت ميكنم .
لحظه اي سكوت كرد و با جديت گفت:
تو مي دوني من خيلي حسودم . هرگز نخواهم گذاشت كسي به زندگي تو راه پيدا كنه ، تو حق نداري در مقابل من از دخترهاي ديگه اي حرف بزني . حتي اگر من در زندگيت نباشم ، سايه ام هست ، سايه اي كه نمي ذاره هيچكس ديگه اي پا در جايگاه من بذاره
از سخنانش خيلي خوشحال شدم و با خنده گفتم :
حسود كوچولوي قشنگم هرگز كسي در زندگي من جاي تو رو نخواهد گرفت ، هيچ کس بجز تو عروس روياهاي من نخواهد بود ، ولي اين تو هستي كه نميخواي غير از اينه؟
هنوز عصبانيتش فروكش نكرده بود و باهمان لحن قبلي ادامه داد:
اوايل ماه آينده ميرم دنبال مادرم و به اينجا مي آرمش ، حتي اگه شده به زور قبل از اينكه تو در انتخابت تجديد نظر كني.
آنقدر خوشحال بودم كه نمي دانستم چه بگويم او نزديكتر آمد و گفت:
كيانوش ، شرايط منو براي ازدواج مي پذيري؟
- البته هرچي كه باشه، فقط بگو
- نه حالا نه ، به وقتش همه چيز رو ميگم
- هر طور خودت مايلي . در مورد آوردن مادرت شوخي كه نميكردي؟
- نه
- پس براي اوايل تيرماه برات بليط رزرو ميكنم خوبه؟
- بله ، اگه زحمتي نيست اينكار رو بكن
- منتظرم مي موني تا برگردم يا تا اونموقع لباس منو كس ديگه اي پوشيده؟
- اگه تو اين لباس رو نپوشي هرگز هيچكس ديگه نخواهد پوشيد
- باور كنم؟
- قسم ميخورم
- خوب اگه بپوشم چي؟ اونوقت بعد از من كس ديگه اي اون رو ميپوشه؟
خنديدم و گفتم :
اونوقت اختيار بدست سركار خانمه اگر صلاح بدونن مي تونن لباسشون رو در اختيار ديگران بذارن
- مگه ديوونه ام ؟ من ميخوام عروس تكي باشم
- همينطور هم مي شه، اطمينان داشته باش
- و يك چيز ديگه
- امر بفرماييد سركار خانم
- ميخوام در مورد همه مسائل زندگي مثل اين پيراهن صاحب اختيار باشم
- مطمئن باش همينطوره
او با شادي كودكانه اي خنديد و گفت:
خيلي خوبه پس هيچ مشكلي پيش نمي ياد .
- اگر هم مشكلي بوجود بياد خودم برطرفش ميكنم .
او خنديد ، عاشقانه خنديد ، خنده اي كه وجودم را پر از نشاط كرد ، كاش كيومرث هم آنجا بود و سخنان نيلوفر را مي شنيد . خوب مي دانم كه اگر برايش تعريف كنم هرگز باورش نخواهد شد!

Signature
     
#32 | Posted: 18 Aug 2013 23:32 | Edited By: paridarya461
شنبه 3 تيرماه
ساعت 4 بعداز ظهر امروز بالاخره نيلوفر پرواز كرد ،اين مرتبه برعكس دفعات قبل چندان از رفتنش ناراحت نيستم ، زيرا اميد ره آورد اين سفر دوريش را برايم آسان ميكند،من منتظر بازگشت او مي مانم و با بازگشت او فصل جديدي از زندگي پر دردسر من آغاز ميشود، فصلي زيبا مانند بهار پس از زمستاني سرد و طولاني . ولي نمي دانم چرا دلم شور ميزند و نميتوانم راحت باشم ، شايد علتش عكس العملهاي كيومرث است . با آنكه تمام ماجرا را برايش تعريف كرده ام ، ولي او باور نميكند . البته حرف خاصي نميزند ، ولي از آنچه ميگويد ميتوان نتيجه گرفت كه چندان هم به اين ماجرا خوشبين نيست ، بر عكس او من با دلي پر از اميد و آرزو تا روز وصال لحظات هجران را شمارش ميكنم .
يكشنبه 11 تير ماه
8 روز از رفتن نيلوفر ميگذرد 8 روز پر التهاب و پر اميد ، يكي دوبار با هم تماس داشته ايم ، ولي او گفت هنوز با مادرش صريحا صحبت نكرده ، ولي از حاشيه هايي كه گفته و آنچه شنيده ميتوان به موافقت او هم اميد بست ..... امروز بيش از هر روز احساس دلتنگي ميكنم ، چون شهريار نيز رفت وقتي نيلوفر نباشد ،تمام اميد من به شهريار است ، او سنگ صبور من است و ما دائما در مورد نيلوفر با هم صحبت ميكنيم ، اما زمانيكه او هم مي رود ديگر هيچ اميدي برايم باقي نمي ماند ، به همين دليل هم عصر بمنزل كيومرث رفتم ، او از ديدن من خوشحال شد ، با هم مشغول صحبت شديم . بسختي توانستم موضوع صحبت را به نيلوفر بكشانم چون او هيچ علاقه اي به صحبت در اينمورد ندارد، ولي به هرحال من سر صحبت را باز كردم ، چند دقيقه اي كه صحبت كرديم او گفت :
ميخوام ازت سوالي بكنم ولي نميخوام مثل اوندفعه حتي قبل از لحظه اي تفكر جوابم رو بدي .
گفتم :
خوب بپرس
نگاهم كرد و چون نگاهش طولاني شد و لب به سخن باز نكرد گفتم:
بگو ديگه من حاضرم
- نمي دونم چطور بگم
- با زبان شيرين فارسي
- ولي تو در زبانهاي ديگه اي هم تبحر داري
- بله ، انگليسي، ايتاليايي، آلماني ، فرانسه ، به هر زباني كه ميخواهي بگو
- كاش مي شد با زبان بي زباني بگم
- تو تب نداري؟
- گمون نكنم
- پس علت اين هذيون گفتن ها چيه؟
- خودمم نمي دونم
- از اصل مطلب دور نشيم ، سوالت رو بپرس
- ميدوني......... مي دوني كيا.......
- نمي دونم بگو
- فرصت بده تا بگم
- از همين حالا تا هر وقت كه بخواي ساكت مي مونم ، شما نطق بفرماييد
- متاسفم در حاليكه من ميخوام كاملا جدي صحبت كنم ، تو همه چيز رو به شوخي برگذار مي كني
- معذرت ميخوام ، من منظوري نداشتم حالا بگو
- كيا تو فكر ميكني چنانچه نيلوفر ازدواج با تو رو بپذيره و شما رسماً زن و شوهر بشيد ، تمام مشكلات تو حل ميشه؟
- منظورت چيه؟
- من فكر ميكنم اونوقت تازه آغاز مشكلاته
- بله ، مشكلات همسر داري ، پدر شدن ، فكر خونه و شير خشك بچه و هزار مشكل ديگه ، منم قبول دارم
- ولي منظور من اين مشكلات نيست ، بذار يه جور ديگه سوالم رو مطرح كنم براي تو همين كافيه كه اسم تو در شناسنامه او ثبت بشه و اسم اون در شناسنامه تو ؟
- مگه ديگران چطور به همديگه تعلق پيدا مي كنند؟
- تعلق پذيري توسط دلها انجام ميشه ، دلها بايد همديگر رو بپذيرن ، اينكه نامي هم در دفتر ثبت بشه فقط يك قسمت جزئي از قضيه است ، قسمت اعظم ماجرا در همون مساله دلها خلاصه مي شه .
- پس دراينصورت ما همين حالا هم يك زوج خوشبختيم ، چرا كه نه تنها دل من بلكه تمام وجودم و زندگي و هستيم به نيلوفر تعلق داره .
- تو رو كه ميدونم ، ولي اون چطور؟
- گمون كنم اونم همينطور باشه
- تنها حدس و گمان كافي نيست ، اطمينان لازمه ، تو اين اطمينان رو داري؟
لحظه اي سكوت كردم . آيا ميتوانستم در اينمورد به او اطمينان داشته باشم؟ نه تصور نمي كنم . بنابراين براي آنكه به سوالش پاسخ ندهم گفتم:
منكه هيچ سر در نمي آرم .
- چرا سر در مي آري، فقط كمي فكر كن ، خوب و همه جانبه فكر كن . نيلوفر داراي عقايد منحصر به فرديه . اون از مسئوليت گريزانه ، تنوع طلبه ، پايبند هيچ نوع محدوديتي نمي شه و اينها مسائليه كه تو بايد حتما در نظر بگيري
حرفي براي گفتن نداشتم و تنها سكوت كردم . اكنون سه ساعت از نيمه شب گذشته ولي فكر صحبتهاي كيومرث خواب را از چشمانم ربوده است نمي توانم بخوابم ، زيرا خوب مي دانم كه متاسفانه او كاملا درست مي گويد!
يكشنبه 25 تير ماه
22 روز است كه نيلوفر ايران را ترك كرده ، شهريار نيز هنوز باز نگشته و من حسابي تنها مانده ام . نمي دانم چرا نيلوفر كار را به تاخير مي اندازد و مثل هميشه امروز و فردا ميكند . فكر ميكنم قصد دارد به اين بهانه سالي را نزد مادرش بماند . دست آخر هم بيايد و بگويد نشد يا موافقت نكرد و از اين قبيل حرفها....... با آنكه هرشب با او تماس مي گيرم هنوز نتيجه اي عايدم نشده ، معلوم نيست چه مي گويد ، زماني مادرش را مقصر مي داند و گاهي بدنبال فرصت براي زمينه سازي ميگردد ، هر بار بالاخره پاسخي به سوالاتم مي دهد و مرا از سر باز مي كند . اما بهر حال من هنوز اميدوارم كه او با دست پر باز گردد !
چهارشنبه 11 مرداد
هنوز خبري از آمدن نيلوفر نيست . من هم در اين مدت براي آنكه خود را مشغول نمايم بيش از پيش سرگرم كارهاي ساختماني شده ام، اگر اشكالي پيش نيايد ترجيح مي دهم روز عروسي با سالروز آشناييمان هماهنگ گردد و به اين ترتيب درست در همان شب ميتوانيم پاي درخانه اي بگذاريم كه هديه من به اوست. بنابراين بايد از هم اكنون به فكر تزئينات داخلي ساختمان باشم زيرا ظاهرا چيزي به اتمام كارهاي ساختماني آن نمانده پس از اين نوبت به كارهاي داخلي و سفتكاري آن مي رسد . بنابراين بايد زودتر در تدارك بر آيم . لعنت بر اين كيومرث آنقدر آيه يأس در گوشم خوانده كه ديگر حالم از زندگي بهم ميخورد . براي همين هم سعي ميكنم اين روزها كمتر او را ببينم . چون واقعا نميتوانم با او بحث و جدل نمايم .
پنج شنبه 19 مرداد
بالاخره سركارخانم نيلوفر پس از يكماه و نيم بازگشت . ابتدا قصد داشتم چون هميشه بخاطر تاخيرش و اينكه در اين مدت پاسخ مشخصي به تلفنهاي من نمي داد با او درگير شوم . ولي او بعد از احوالپرسي اوليه بلافاصله گفت:
مادرم به دامادش خيلي سلام رسوند .
هيجان زده فرياد كشيدم :
پس چرا قبلا نگفتي که با ازدواجمون موافقت كرده .
مليحانه خنديد و پاسخ داد:
ميخواستم بعنوان ارمغان اين خبر رو شخصا بهت بدم
نمي دانستم از خوشحالي چه كنم ، گفتم :
واقعا متشكرم نيلوفر
- تشكر لازم نيست ، من بخاطر خودم اينكار رو كردم . راستي لباسم ، لباسم كجاست؟ از تن كي بايد در بيارمش؟
- لباست توي خونه است . هنوز نه تنها كسي اون رو تن نكرده بلكه حتي هيچ كس لباست رو نديده فكر كردم شايد مايل نباشي تا قبل از اون شب كسي اونرو ببينه
- اتفاقا خوب كاري كردي ولي كيانوش............
كلمه ولي باعث شد قلبم از جاي كنده شود:
باز هم يك ولي ديگر.
با دلهره و ترديد نگاهش كردم و گفتم:
ولي چي؟
سرش را پايين انداخت و شرمگينانه گفت:
مادر تا اوايل پاييز نميتونه بياد.
از دلشوره خلاص شدم و با خوشحالي پاسخ دادم :
فقط همين؟ اينكه مشكلي نيست.
غبار اندوه بزودي از چهره اش زدوده شد و با شادي گفت :
مي ترسيدم ، اين مساله باعث رنجشت بشه
- منكه نزديك به يكسال صبر كردم يكي ، دو ماه ديگه هم روش
- آفرين پسر خوب ......... راستي شهريار هنوز نيامده
- نه ، ولي امروز ، فردا سر و كله اش پيدا مي شه ، از دفعه بعدم حق نداريد با هم بريد.
احساس كردم ناگهان رنگش پريد و دستپاچه شد ، بسختي توانست برخود مسلط شود بعد پرسيد:
براي چي؟
در حاليكه از تغيير ناگهاني حالتش تعجب كرده بودم ، لبخند زدم و گفتم :
چرا جا خوردي؟ فقط به اين علت كه من خيلي تنها مي شم ، اين چه وضعيه ، تك تك بريد ديگه.
نفس راحتي كشيد و گفت:
چشم
- راستي نيلوفر خانم
- بله كيانوش خان
- بايد سري هم به كيومرث بزنيم
- چرا؟
- ميخوام اين خبر رو خودت بهش بدي
- هر طور شما بخواهيد آقا
از شنيدن كلماتش بقول قديميا قند در دلم آب ميشد . او پرسيد:
محل كار كيومرث كجاست؟
- همه جا و هيچ جا ، اگه آدرسي ازش ميخواي، آدرس منزلش رو در اختيارت ميذارم، هرجا كه باشه شبها بخونه مي آد، در طول روز مشكل بشه جايي پيداش كرد ولي اگه دوست داشته باشي ترتيب ملاقاتت رو خودم مي دم
- نه ممنون همين اندازه كه آدرسش رو داشته باشم كافيه خودم از پس كارها بر مي آم .
بعد آدرس و شماره تلفت كيومرث را در اختيارش گذاشتم، و باز صحبت به خودمان برگشت . با وجودي كه تمايل داشتم بيشتر او سخن بگويد و من شنونده باشم در عمل برعكس شد و بيشتر من از نقشه هاي آينده ام برايش حرف زدم و او با لبخند و رضايت گوش ميكرد و جالب آنكه اين بار بر عكس دفعات قبل حتي در يك مورد كوچك نيز با من مخالفت نكرد ، شايد اين سر آغاز پيروزي من در زندگي است.
يكشنبه 13 مهر
روزها از پي يكديگر مي گذرند ، روزهاي انتظار را بي صبرانه از صبح به شب و از شب به صبح پيوند مي دهيم و مشتاقانه در انتظار پاييز چشم به برگهاي نيمه درختان دوخته ايم . و زمان تكراري و بي تنوع در حال گذر است و هيچ اتفاق خاصي نمي افتد . تنها مساله اي كه ممكن است بزودي رخ دهد ديدار مادر و مهندس مهرنژاد با نيلوفر است . او بالاخره پذيرفت كه با خانواده من ملاقات كند ، اما اكنون موضوع مكان قرار است ، به او ميگويم بمنزل ما بيا ، مي گويد به خواستگاريت بيايم . مي گويم پس وقتي مشخص كن و اجازه بده آنها بيايند ، اين بار مي گويد آپارتمانم اينطور است و آنطور است . شايد اگر هيچكدام از دو راه فوق را نپذيرد مجبور شوم به آنها پيشنهاد كنم در جايي ديگر ، مثلا در يك رستوران يكديگر را ملاقات نمايند هرچند كه چندان رغبتي به اين كار ندارم ولي بهر حال از هيچ بهتر است .آه راستي كار هديه سالگرد هم رو به اتمام است . از آغاز اين هفته كار گچبري ، آينه كاري و رنگ را شروع كرده ام . خوشبختانه كيومرث قول داده ترتيب دكوراسيون و تزئينات داخلي ساختمان را بدهد و من از این بابت واقعا خوشحالم ، زيرا نه وقت اينكار را دارم و نه حوصله اش را ، از آن گذشته كيومرث در اين موارد خوش سليقه و سختگير است و مسلما بهتر از عهده انجام اين كار بر مي آيد . خداي من ! نمي دانم چرا شهريورماه امسال اينقدر طولاني است هرچه مي گذرد تمام نميشود !

Signature
     
#33 | Posted: 18 Aug 2013 23:50 | Edited By: paridarya461
پنج شنبه 24 شهريور
اكنون ساعت 3:30 بعد از نيمه شب است، ولي من هنوز نتوانستم بخوابم ، آنقدردچار هيجان و اضطرابم كه حتي پلكهايم روي هم نمي آيد . فردا روز بزرگي است! چون فردا شب بالاخره مادر و مهندس با نيلوفر ملاقات خواهند كرد . احساس ميكنم نتيجه اين ديدار برايم خيلي با اهميت است . با آنكه در مراسمي از اين قبيل غالبا پسران از اين ميترسند كه دختر دلخواهشان مورد پسند خانواده قرار نگيرد ، در مورد من وضع بر عكس است . يعني من بيشتر از اين دلهره دارم كه مبادا نيلوفر آنها را نپسندد و اين بار اين بهانه را بدست آورد و باز سر ناسازگاري گذارد و تمام نقشه هاي مرا نقش بر آب نمايد. آنقدر در گوش مادر و مهندس خوانده ام چنين بگوييد و چنان كنيد كه ديگر خسته شده اند . صدبار سفارش كرده ام تحت هيچ شرايطي با نيلوفر بحث نكنند، سرشب كه منزلشان بودم مادر گفت:
پسر جون ما كه با هم دعوا نداريم اين يه مراسم آشناييه ، هرچند كه خيلي مسخره است .
و من عصباني شدم و بي اختيار فرياد كشيدم :
همين يك كلمه كافيه ، مسخره يعني چه ؟ خوب اون دوست نداره ما به خونه اش بريم .
بيچاره مادرم از گفته خود پشيمان شد و درحاليكه سعي ميكرد مرا آرام سازد گفت:
كيانوش ، عزيزم تو زيادي هيجان زده شدي كمي بر خودت مسلط باش هيچ اتفاقي نمي افته .
و مهندس ادامه داد:
حق داره خانم ، بايد هم هيجان زده باشه ميخواد ازدواج كنه گرچه همه كارها رو بدون ما كرده ولي عيبي نداره..... روز خواستگاري خودمون رو فراموش كردي؟
- ادامه نده كيوان ادامه نده ، تو آبروي منو پيش فاميل و خانواده بردي دست و پا چلفتي! ميوه برمي داشتي همه ميوه ها ميريخت ، چاي بر مي داشتي از سر استكان سرازير مي شد، قند بر ميداشتي قندون بر مي گشت و همه قندها مي ريخت......
من حسابي خنده ام گرفته بود مهندس هم در مقام دفاع از خود بر آمد و گفت:
دستهاي لرزان شما مسبب اين اتفاقات بود خانم فراموش كردي.
- كي؟ من؟ دستهاي من مي لرزيد ، خواب ديده بودي آقا!
- دستهات به كنار چرا صورتت آنقدر سرخ شده بود كه خواهرم مي گفت مثل دخترهاي دهات سرخ و سفيده؟
- نخير صورتم خشكي زده بود
من در سكوت آن دو را مي نگريستم و با خود مي انديشيدم كه اين بحث تا صبح نيز ادامه مي يابد . بنابراين آهسته از اتاق خارج شدم. آن دو آنقدر سرگرم بحث بودند كه ابدا متوجه خروجم نشدند . مسلما وقتي بخود آمدند و جاي مرا خالي ديدند كه من در اتاق خوابم بودم ولي من هيچ قصد ندارم مثل پدر آبرو ريزي كنم و اين در حالي است كه مطمئن هستم نيلوفر هم هرگز مانند مادر دچار هيجان نميشود . بهر حال من امشب شادم خيلي شاد . تنها مساله اي كه كمي نگرانم كرده رفتار كيومرث است از روزي كه اين قرار را با نيلوفر ثابت كرده ام چندين مرتبه با او تماس گرفته ام و خواسته ام كه او نيز با ما همراه شود، ولي او نپذيرفته است . امشب نيز وقتي اصرار بيش از حد مرا ديد گفت:
ببين كيانوش من هيچ تمايلي به ديدن نامزد تو ندارم . فهميدي؟ پس اصرار نكن چون من نميخوام هيچوقت ديگه اي هم ببينمش .
نمي دانم دو مرتبه چه شده ولي حدس ميزنم هرچه هست از دومين ديدارشان ناشي ميگردد در ديدار هفته قبل آن دو متاسفانه باز هم من غايب بودم ولي مطمئن هستم او بالاخره نيلوفر را مي پذيرد ، تنها مشكل اين است كه نمي تواند عقايد منحصر بفرد نيلوفر را بپذيرد ، اصلا او نميتواند خانمها را تحمل كند اگر غير از اين بود به گمانم اكنون فرزنداني در سن و سال من داشت !
جمعه 25 شهريور
خدا را شكر بالاخره نفس راحتي كشيدم، همه چيز بخير گذشت . قصد كردم شرح وقايع امشب را سطر به سطر بنگارم تا يادگاري باشد براي سالهاي آينده ، شايد يك روز دختر قشنگم و يا پسر عزيزم اينها را بخواند و بر عشق جواني پدر لبخند بزند .
ديشب قرار بود امروز غروب من بدنبال نيلوفر بروم ، اما او صبح تماس گرفت و گفت كه تصميم دارد خودش به تنهايي به رستوران هميشگي بيايد فقط من بايد ساعتي را براي اين ديدار مشخص نمايم . ابتدا خواستم مخالفت نمايم ، ولي از ترس آنكه مبادا اين برايش دستاويزي گردد تا ملاقات را منتفي نمايد اعلام موافقت كردم و به او ساعت 7/5 را پيشنهاد نمودم او نيز پذيرفت . عصر من با عجله مادر و مهندس را راه انداختم ، بيچاره مادر آنقدر هول شده بود كه بعضي چيزهايي كه ميخواست فراموش كرده بود بياورد و در راه يكسره بمن غر مي زد . من براي نيلوفر گردنبندي خريده بودم تا مادر به او هديه كند . او در راه به يكباره گفت:
كيانوش گردنبند رو فراموش كردم .
آنچنان ناگهاني ترمز كردم كه صداي جيغ لاستيكها با بوق ماشين پشت سر در هم آميخت و در خيابان پيچيد . پدر با تعجب به من نگريست و مادر عصباني فرياد زد :
چه خبرته؟ شوخي كردم بابا
من كه كلافه شده بودم با غيظ پاسخ دادم :
شوخي قحط بود؟
مادر با ملايمت گفت:
ببخشيد آقا ، حالا راه بيفت .
من هم پشيمان از برخوردهاي عصبي ام پاسخ دادم :
شما ببخشيد سركار خانم مهرنژاد ، حالا حتما آوردي؟
- بله آوردم خيالت راحت باشه .
دو مرتبه به راه افتاديم مهندس معتقد بود با سرعتي كه من مي روم هرگز نخواهيم رسيد و مادر پيوسته در مورد غيبت كيومرث سوال پيچم ميكرد . به هر حال وقتي رسيديم ، هنوز سه ربع به موعد قرار مانده بود . تازه اگر نيلوفر سر وقت ميآمد . مادر با اخم اين مساله را گوشزد كرد ،ولي من به روي خود نياوردم . نشستيم و من سفارش دسرهاي مورد علاقه آن دو را دادم ، ولي احساس كردم خودم به هيچ عنوان نميتوانم چيزي بخورم ، اما از ترس آنكه مورد نصيحت و موعظه قرار نگيرم براي خود نيز سفارشاتي دادم در حاليكه نگاهم به صفحه ساعت ميخكوب شده بود و انتظار در سينه ام حالت خفگي ايجاد ميكرد به پدر سفارش نمودم چنانچه آشنايي ديد خود را به آن راه بزند و با او صحبت نكند . به مادر نيز سفارش كردم زياد پر حرفي نكن ، و به نيلوفر هم فرصت حرف زدن بدهد . من هر چه سفارش ميكردم آن دو تنها مي خنديدند. طوريكه تصور ميكردم مرا مسخره مي كنند و سفارشاتم را شوخي تلقي مي نمايند و از اين بابت بيشتر كلافه مي شدم . هرچه آنها بيشتر مرا مطمئن مي ساختند ، من بي تاب تر مي شدم ! خصوصا زماني كه به موعد قرار نزديك و نزديكتر مي شديم. بالاخره عقربه هاي ساعت 7/5 را نشان داد ولي من اطمينان داشتم كه او با تاخير خواهد آمد ، اما بر خلاف تصور من هنوز چند ثانيه اي نگذشته بود كه چهره او از دور هويدا شد. با سرعت از جاي برخاستم تا به استقبالش بروم ، ولي بر اثر اين عجله صندلي واژگون شد و ظرف كرم كارامل بر اثر تكان شديد ميز روي زمين افتاد . مادر و مهندس لبخند معني داري به يكديگر زدند و من با خود انديشيدم )) پسر كو ندارد نشان از پدر تو بيگانه خوانش نخوانش پسر(( آنگاه بطرف نيلوفر رفتم، لباسي همرنگ چشمانش بر تن داشت و اين همرنگی تا آنجا بود كه انسان تصور ميكرد رنگ چشمانش از لباسش متاثر است ، او بگرمي با من احوالپرسي كرد، بنظرم چندان هيجانزده نيامد، درحاليكه آهسته صحبت مي كرديم به سر ميز آمديم . مادر و مهندس از جا برخاستند و ضمن احوالپرسي به او خوشامد گفتند . بعد بار ديگر هر چهار نفر پشت ميز قرار گرفتيم . لحظه اي نگاهش كردم . با آن لبخند مليح ، زيباييش چند برابر شده بود ، با خود فكر كردم، يعني بنظر آن دو نيز نيلوفر اينقدر زيباست ! براي گرفتن پاسخ چندان معطل نماندم زيرا مادر از زير ميز پايش را به پايم زد و با اشاره گفت:
خيلي زيباست .
و من احساس غرور كردم . او بسيار زيبا و دلنشين سخن مي گفت ، سعي ميكرد كمتر صحبت نمايد و بيشتر شنونده باشد .مادر او را سوال پيچ ميكرد. من به او چشم غره مي رفتم ، ولي نيلوفر مليحانه مي خنديد و پاسخ مادر را با صبر و متانت مي داد . او امشب رفتاري از خود نشان داد كه من هرگز تصورش را هم نميكردم ، از آن يكدندگي و لجاجت ذاتيش خبري نبود او واقعا خانمي برازنده و با شخصيت بود طوري كه مادر و پدرم نيز در همان يك ديدار شيفته او شدند . آنها متعجب از اين همه حسن كه در وجود او گرد آمده بود، حسن سليقه و انتخاب مرا تبريك مي گفتند و من بخود باليدم
- شب بخير سركار خانم معتمد
- شب بخير خانم رئوف، خسته نباشيد
- متشكرم، نوبت تزريق آمپولهاست ، آماده ايد؟
- اگه نباشم هم چاره اي نيست ، پس بهتره باشم .
- بازم دفتر رو مي خونديد؟
- بله
- آقاي مهرنژاد تهران هستند؟
- نه فردا صبح مي آن
- خارج از كشور هستند؟
- بله، ايشون خيلي فعال هستند
- واقعا؟
باز هم درد فرو رفتن سوزن در بدنش، در اين مدت اين درد برايش هميشگي شده بود . پيوسته سوزش سوزن را در تن و رگهايش احساس ميكرد . خانم رئوف گويا متوجه درد او شده باشد ، با مهرباني پرسيد :
خيلي كه درد نگرفت؟
- نه ديگه عادت كردم
- به اميد خدا بزودي تموم ميشه
- متشكرم...... خانم رئوف شما بيكاريد؟
- بيكار كه نه، ولي شما آخرين بيمار بوديد
- ميشه كمي اينجا بمونيد ؟ ميخوام باهاتون صحبت كنم، حوصله ام خيلي سر رفته .
- البته ، چرا كه نه
خانم رئوف كنار تخت نيكا نشست ، نگاه مهربانش را به او دوخت و گفت:
خب دخترم چرا بي حوصله اي؟
- نمي دونم همينطوري
- احساس دلتنگي مي كني؟
- شايد
- براي مادر و پدرتون يا براي نامزدتون؟
- نمي دونم شايد براي همه و شايد هم براي هيچكس
پرستار چشمانش را گرد كرد و گفت:
چه حرفايي مي زنيد!
- خانم رئوف يادتون هست دفعه قبل كه صحبت ميكرديد شما راجع به كيانوش حرفهايي زديد؟
- بله ، ولي كدوم حرف مورد نظرته؟
- شما گفتيد اون در اين مدت هميشه به ديدار من مي اومد حتي گاهي نيمه هاي شب
- بله گفتم كه خودم يكبار ايشون رو نيمه شب اينجا ديدم ، اونشب بارون شديدي مي باريد از سر تا پا خيس شده بودن چنان رنگ پريده و لرزان بودن كه من براشون نگران شدم تازه يه خبر جديدتر هم دارم حدسم درست بوده خانم معتمد، ايشون شبها در خيابون رو به روي بيمارستان مي خوابيدن
- تو خيابون؟
- بله دربان هرشب آقاي مهرنژاد رو مي ديده كه داخل ماشين مي خوابيده حتي بعضي از شبها پيش دربان هم مي رفته .
- شما از كجا مي دونين؟
- از دربان پرسيدم چون خيلي كنجكاو شده بودم ، يعني اون شب كه نيمه شب ايشون رو توي بيمارستان ديدم كنجكاويم تحريك شد، دربان خيلي ازشون تعريف ميكرد بنظر او كيانوش خان مردي بسيار متين و محجوبه اون حتي باور نميكرد كه آقاي مهرنژاد برادرزاده يكي از بزرگترين سهامداران بيمارستان باشه ........ راستي خانم معتمد ، آقاي مهرنژاد نامزد دارند؟
- فعلا نه ، ولي به گمانم بزودي خواهند داشت
- خيلي دلم ميخواد نامزدشون رو ببينم دختري كه به ايشون بياد بايد خيلي ديدني باشه!
- متاسفانه من اون دختر رو نديدم
خانم رئوف لحظه اي مكث كرد و بعد با ترديد پرسيد:
راستي روابط شما با نامزدتون چطوره؟
- از چه نظر؟
- كلي
- نه چندان خوب
- چرا؟
- ما خيلي اختلاف عقيده داريم
- از شما بهتر چه كسي رو ميخواد؟
نيكا خنديد و پاسخ داد:
شما لطف داريد
- فاميل هستيد ديگه؟
- بله دختردايي ، پسر عمه هستيم .
- گفتم كه من و همه پرستاران بخش ، قبل از اين فكر ميكرديم آقاي مهرنژاد نامزد شماست همه مي گفتند شما دو نفر خيلي بهم مي آيد.

Signature
     
#34 | Posted: 19 Aug 2013 00:07 | Edited By: paridarya461
گونه هاي نيكا گل انداخت و لبانش را لبخندي زيبا زينت داد . يكباره احساس كرد دلش ميخواهد حرفهايي كه در دلش تلنبار شده براي يك نفر بازگو نمايد و چه كسي بهتر از پرستارش .دلش نميخواست به مادرش چيزي بگويد و باعث ناراحتيش شود . ولي بالاخره بايد براي يك نفر حرف ميزد و عقده دلش را خالي ميكرد براي همين گفت:
مي دونيد ايرج از كيانوش متنفره؟
- چرا؟
- نمي دونم ، آدم عجيبيه ، از عقايدش متنفرم
- پس چرا با هم قرار ازدواج گذاشتيد ؟
- وقتي قرار ازدواج گذاشته شد اينطوري نبود نزديك يك ساليه كه خيلي تغيير كرده
- علتش رو نمي دوني؟
- راستش نه
- نگران نباش در ابتداي زندگي همه از اين مشكلات دارن ولي اگه مي بيني اختلافتون ريشه هاي جدي داره ، از همين اول كار ، شروع نكرده تموم كنيد
- مگه ميشه؟
- چرا نميشه؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده....... نكنه دوستش داريد؟
- فكر ميكنم يه زماني دوستش داشتم ، خيلي زياد ولي حالا.........
نيكا سكوت كرد ، زيرا نمي دانست چه بايد بگويد . خانم رئوف سكوت را شكست و گفت:
بشما توصيه ميكنم كه در اينمورد عاقلانه تصميم بگيريد چون مهمترين تصميميه كه در تمام عمرتون خواهيد گرفت .
- عقل حكم ميكنه كه بقول شما شروع نكرده تموم كنم ، ولي شرايط نامساعده
- از چه نظر؟
- بشما گفتم كه ايرج پسر عمه منه من حداقل بخاطر عمه و فاميل خصوصا پدرم نميتونم اينكار رو بكنم
- يعني شما محكوم به سوختن هستيد
- متاسفانه بله
پرستار نگاهي به چهره زيبا و مليح نيكا انداخت كه اكنون رنگ پريدگي ناشي از بيماري آنرا دلنشين تر هم كرده بود و در دل گفت:
آخه چرا؟ حيف اين دختر نيست كه مثل من بيچاره بشه . ولي از كسي كاري بر نمي آمد درست مثل زماني كه او در چنين دامي اسير گشته بود شايد سرنوشت اين دختر جوان تكرار سرنوشت شوم او بود
- خانم رئوف به چي فكر مي كنيد؟
- هيچي ، مهم نيست؟
و بار ديگر نگاهي به چهره گرفته نيكا نمود براي آنكه موضوع صحبت را تغيير دهد گفت:
شنيدم شركت مهرنژاد ، شركت بزرگيه
- بله همينطوره
- در چه رشته اي فعاليت دارن؟
- بازرگاني و جالب اين است كه شركت به اين بزرگي رو از سالها قبل ، كيانوش به تنهايي اداره ميكنه!
- بهش مياد از اينكارها بكنه
- بله مرد خيلي پركاريه برعكس ايرج
- نامزدتون؟
نيكا با سر تائيد كرد . خانم رئوف لبخندي زد و گفت:
گوش كن نيكا جون تو نبايد نامزدت رو با كيانوش خان مقايسه كني ، تو خودت مي دوني اون مرد كامليه ولي اينو بدون كه فقط درصد كمي از انسانها كاملند و اگه شما بخواي بين يه انسان استثنايي با يه انسان عادي قياس كني ، مسلما كارت اشتباهه ، شايد كيانوش يكي از اون استثناها باشه .
- شما از كجا فهميديد من اونها رو با هم مقايسه ميكنم؟
- مشكل نيست عزيزم ، از صحبتهاتون پيداست
نيكا بي اختيار گفت:
مسخره نيست؟ اونكه همه در موردش اينطور حرف مي زنند ، كيانوش رو ميگم ، اونكه همه تعريف و تمجيدش مي كنند اون ديگه چرا؟ دختري كه اون رو رد كرده ، دختري كه با كارهاش اون بيچاره رو به مرز جنون كشونده ، بايد ديوونه بوده باشه . ديگه از زندگي چي ميخواسته ؟ از اون بهتر كي!؟!
خانم رئوف با تعجب به نيكا نگاه كرد و گفت:
پس آقاي مهرنژاد شكست عشقي داشتن؟ حدس ميزدم ، ميشه براحتي از چهره شكسته شون فهميد .
نيكا تازه متوجه شد چه گفته است ، او ناخواسته راز كيانوش را فاش نموده بود ، ولي ديگر دير شده بود ، او نمي توانست حرفش را پس بگيرد تنها ميتوانست از خودش عصباني باشد . با اينحال با سر حرفهاي خانم رئوف را تائيد كرد .خوشبختانه خانم رئوف از جاي برخاست و گفت :
خب عزيزم تو بايد استراحت كني ، بهتره من برم تا راحت باشي.
حریم عشق-فصل هشتم :
- متشكرم و معذرت ميخوام كه وقتتون رو گرفتم .
- خواهش ميكنم ، من شما رو واقعا دوست دارم
- شما لطف داريد !
پرستار پتوي نيكا را رويش كشيد ، خم شد و گونه اش را بوسيد و دلجويانه گفت:
فكرش رو نكن راحت بخواب ، همه چيز درست مي شه .
- اميدوارم ........ راستي خانم رئوف شما بچه داريد؟
- بله ، يه دختر
- خيلي دلم ميخواد ببينمش ...... اسمش چيه؟
- لعيا
- چه اسم قشنگي ! ميشه يه روز با خودتون بياريدش ؟
نيكا احساس كرد ناراحتي و غم عضلات چهره پرستار جوان را منقبض كرد و او با صدايي گرفته گفت:
متاسفانه نميشه چون پيش من زندگي نمي كنه ، پيش مادربزرگ و پدرشه . خودمم ده ماهه كه نديدمش
- آخه چرا؟
- چون ما متاركه كرديم و لعيا تحت سرپرستي پدرشه .
قطره اي اشك از چشمان خانم رئوف سر خورد ، نيكا باز هم از گفته خود پشيمان شد ، ولي اينبار هم سودي نداشت . پرستار ضمن خارج شدن صداي غمگين نيكا را شنيد كه مي گفت:
متاسفم ، واقعا متاسفم .
*****
صداي هواپيما هنگام فرود سر دردش را تشديد ميكرد ، چشمانش را به شدت برهم فشرد، وقتي هواپيما از حركت ايستاد نفس راحتي كشيد . برخاست و كيفش را برداشت و به راه افتاد. همينكه پايش را بر اولين پله هواپيما گذاشت ، احساس آرامش كرد و با خود انديشيد: چقدر دلش براي هواي پاك شهرش تنگ شده . كاش سرش درد نميكرد آنوقت ميتوانست براحتي لبخند بزند سر درد او را بياد دكتر معتمد انداخت اگر دكتر اينجا بود به او توصيه ميكرد آب سرد به شقيقه هايش بزند ، در هواي آزاد با چشمهاي بسته قدم بزند و به زيبایي هاي طبيعت فكر كند و مهمتر از همه از خوردن مسكن خودداري نمايد وقتي آخرين قسمت گفته هاي دكتر را بياد آورد، دستش را كه براي برداشتن مسكن در جيب فرو كرده بود ، بيرون كشيد و لبخند زد ، اين لبخند را بياد نيكا زد و همزمان انديشيد اكنون او چه ميكند؟پايش را درون سالن گذاشت ، هياهوي استقبال كنندگان توجهش را جلب كرد، ولي مسلما كسي منتظر او نبود، خيلي جالب آمد اگر اكنون نيكا آنجا مي بود ، ولي چرا اون؟ چرا به او مي انديشيد؟ حتي خودش هم نمي دانست ، اما بهر حال اين نخستين باري بود كه وقتي قدم در فرودگاه مي گذاشت خاطرات رفت و آمدهاي نيلوفر در ذهنش زنده نمي شد و عذابش نمي داد.
- خوش اومديد آقاي مهرنژاد
با تعجب به جانب صدا برگشت و عمويش را ديد و گفت:
اِ ، كيومرث تويي، صبح بخير.
- سلام گرم مرا هم بپذيريد.
- حتما مي پذيرم
- بفرماييد قربان اين گلها براي شماست
- متشكرم ، چرا زحمت كشيدي؟
- خواهش ميكنم . زحمتي نبود فعلا بيا بريم تا برات بگم.
كيانوش كيفش را از روي زمين برداشت ، كيومرث لبخند زد و گفت:
طبق معمول همين يه كيف.
- خير آقا ، اتفاقا اين بار، بار و بنه ام زياده، بايد بعد از انجام مراحل ترخيص تحويل بگيرم .
- واقعا؟
- باوركن
- امروز من چيزهاي زياد باور نكردني مي بينم ، چيزهاي خيلي عجيب!
- چطور؟
- ميدوني كيانوش صبح كه ميخواستم به استقبالت بيام، با خودم گفتم اون قيافه عبوس كه هميشه در فرودگاه تكرار مي شه ديدن نداره، ولي باز هم دلم نيومد ، اومدم با كمال تعجب ديدم آقاي مهرنژاد سرخوش و سرحال قدم به سالن گذاشتند و برعكس هميشه برامون سوغات هم آوردند ، اين باور كردنيه؟!
- چرا كه نه؟
- پس در اين صورت بايد بگم كيانوش جان دكتر معتمد معجزه كرده و البته من از اين بابت خيلي خوشحالم ، چون ايشون باعث شدن تو براي من سوغات بياري.
- اشتباه نكن . چيزهايي كه گفتم هيچكدوم مال تو نيست
- واقعا براي خودم متاسفم
- باش
- مي گي براي چه كسي تحفه آوردي يا نه؟
- نه
- نگو هيچ اهميتي نداره ، ولي من مطمئنم يكي از اون بسته ها كادوي تولد امشبه و تو اون رو براي كتايون آوردي.
- امروز مثل اينكه زيادي زود از خواب پا شدي ، هنوز در عالم هپروتي آقا پسر . اين حرفا چيه مي زني؟ در ضمن اشتباه مي كني خيلي هم سرحال نيستم . چون سرم درد ميكنه
- اينكه هميشگيه، ولي باور كن كه امروز سرحالي، يا لااقل مثل هميشه دمق نيستي
- واقعا؟ پس حالا كه اينطوره بگو ببينم ماشين رو كجا پارك كردي؟
- اونطرف ، نمي بيني؟
كيانوش نگاهي بسمتي كه كيومرث نشان داد انداخت و بي آنكه ماشين را ببيند گفت:
آهان و به آن سمت راه افتاده، ولي كيومرث بازويش را كشيد و گفت:
كجا حواس پرت؟ تو اصلا ماشين رو ديدي؟ از اينطرف
و بعد كيانوش را بسمت مخالف كشيد او كه كمي عصبي شده بود با صداي بلند گفت:
چرا سر ميگردوني؟
- ميخواستم مشاعرت رو امتحان كنم ببينم هنوز كار ميكنه يا نه؟ ولي ظاهرا جواب منفيه
- دست بردار كيومرث، تو درست بشو نيستي
- از اين درست تر چي؟
كيانوش خنديد و پاسخي نداد ، هر دو بطرف ماشين رفتند و سوار شدند بمحض آنكه نشستند كيانوش پرسيد:
ديگه به ملاقات دختر دكتر نرفتيد؟
- نه تو اجازه نداده بودي؟
- مسخره بازي در نيار، ازش خبري نداري؟
- از كجا انقدر مطمئني كه من ازش باخبرم؟
- فقط حدس زدم
- پس اشتباه كردي ، من ميخواستم بپرسم كي مرخص مي شه
- نمي دونم، ولي اميدوارم لااقل با اين همه دردسر بالاخره بتونه راه بره
- چطور؟
- دكتر اديب از وضع پاش چندان راضي نبود، گمونم قصد داره دوباره عملش كنه.
- جدي مي گي؟
- متاسفانه بله
- ولي اون همين الان هم به اندازه كافي از بيمارستان خسته شده، نميتونه تحمل كنه.
- چاره اي نيست جونم، بالاخره بايد خوب بشه يا نه؟
- چرا از اول درست عملش نكردند حالا دو مرتبه ميخوان تكرار كنند ، اصلا لازم نكرده ، مي برمش به يه بيمارستان ديگه ، پيش متخصص زبده تر
كيومرث با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
آروم باش پسر اونو به يه بيمارستان ديگه مي بري؟ تو به چه حقي راجع به اون تصميم مي گيري، مگه پدرشي؟
كيانوش با همان عصبانيت پاسخ داد:
نه پدرش نيستم، ولي ميتونم پدرش رو قانع كنم . دكتر اديب و همكاراش هر كاري از دستشون مي اومده ، كردند ديگه نميخواد اينبار هم خودشون رو به زحمت بندازند . همين كه گفتم اگه لازم باشه اصلا مي برمش خارج از كشور
- كيانوش عزيزم باز داغ كردي؟ پسر خوب چرا مثل بچه ها حرف مي زني؟ تصور كردي دكتر دلش ميخواد يه بار ديگه اون رو عمل كنه؟ اونم دلش ميخواست نيكا خوب بشه. حالام طوري نشده، اميدوار باش كه اين مرتبه همه چيز بخوبي تموم بشه.
- تو كه نمي دوني اون از موندن تو بيمارستان چقدر كسل شده؟ پرستارش مي گفت از دلتنگي گريه مي كنه.
- حق داره، ولي خوب چاره اي نيست
- نميخوام ديگه تو اون بيمارستان عمل بشه ، مي برمش پيش پرفسور زرنوش
- زرنوش قبول نمي كنه، نوبت هاي ويزيت اون سالانه است ، يكسال ديگه هم نوبت به نيكا نمي رسه
- قبول ميكنه من باهاش صحبت مي كنم
- پس گوش كن! اول با زرنوش صحبت كن، اگه قبول كرد مساله رو با دكتر و نيكا در ميون بذار
- باشه يه فكر ديگه هم دارم
- امر بفرماييد قربان
- مي شه قبل از عمل چند روزي مرخصي گرفت؟
- لابد اين بار مي خواي ببريش مسافرت!
- بله، ولي من نه، با خانواده اش
- و خانواده همسرش.

Signature
     
#35 | Posted: 19 Aug 2013 14:20 | Edited By: paridarya461
او عمدا اين جمله را با تأني بر زبان راند و با دقت به چهره كيانوش نگاه كرد، تا تاثيرش را از چهره او بخواند ، ولي كيانوش بي تفاوت پاسخ داد:
بله اگه اونام بيان خوبه، مي رن به ويلاي من، شمال.
- ممكنه دكتر با اين تحرك مخالفت كنه
- خوب اگه موافقت كرد مي رن
- بايد از پرفسور مرخصي بگيري
- بله بهش مي گم اين دختر روحيه لازم رو براي عمل نداره ، بايد تجديد قوا كنه و اگه موافقت كرد تمام كارها رو رو به راه مي كنم.
كيومرث باز هم در چهره كيانوش دقيق شد و آهسته گفت:
ميتونم سوالي بكنم.؟
- البته
- كيا، علت اين همه نگراني ، اين همكاري و دلسوزي چيه؟
كيانوش پاسخي نداد .
كيومرث باز گفت :
آيا اين كارها فقط بخاطر قدر داني از زحمات دكتره يا بخاطر خود نيكا؟
- بخاطر هر دو
پاسخ كيانوش رنگ از رخسار كيومرث پراند ، ولي نتوانست سوالي بكند و اجازه داد كيانوش خود ادامه دهد:
تو فراموش كردي كه، اين مرد منو با زندگي پيوند داد من زندگيم رو بهش مديونم ، گذشته از اين نيكا جوونه و من دلم به حالش ميسوزه . در اين مورد نه فقط اون، بلكه هر جوون ديگه اي هم جاي اون بود كمكش ميكردم .
كيومرث نفس راحتي كشيد احساس كرد خيالش راحت شد. كيانوش دستش را زير چانه اش ستون كرد و به بيرون خيره شد و در فكر فرو رفت در حاليكه احساس ميكرد صداي ضربان قلبش را ميشنود.
*****
خانم معتمد داروهاتون دير مي شه، بلند شيد.
نيكا بزحمت چشمانش را گشود . چشمش كه به پرستار خورد و گفت:
مگه ساعت چنده؟
- از نه گذشته نميخواي بيدار شي؟
پرستار به نيكا در نشستن كمك كرد. نيكا نگاهي به سيني صبحانه كرد و گفت:
لطفا داروهام رو بديد من ميلي به صبحانه ندارم.
- مگه ميشه اين داروها رو ناشتا خورد ؟ لااقل ليوان شير رو سر بكشيد.
نيكا با بي ميلي شير را برداشت و از پرستار پرسيد :
امروز چه روزيه؟
- پنج شنبه
نيكا فكر كرد يعني الان شادي آمده؟ كيانوش چطور؟ شايد اگر شادي مي آمد، ايرج هم همراه او به ديدارش مي آمد . اگر ايرج بيايد چطور بايد با او برخورد كند؟
- خانم معتمد كپسول هاتون دير شده ، عجله كنيد .
نيكا جرعه اي ديگر از شيرش را نوشيد و در همان حال كپسولها را از دست پرستار گرفت و تشكر كرد، هنوز آخرين قرص را نخورده بود كه دكتر براي ويزيت آمد . نيكا منتظرش بود . ميخواست از نتيجه عكسبرداري ديروز مطلع گردد ، بنابراين پيش از هر حرف ديگري پرسيد:
خوب آقاي دكتر من كي مرخص مي شم؟
- حقيقتش نمي دونم
- چظور؟
- آخه عكس پاي شما رو دكتر اديب به شوراي پزشكي ارجاع دادن
- چرا؟
- گفتم دقيقا نمي دونم
- خداي من!
بغض گلوي نيكا را فشرد . او فكر ميكرد تا شنبه بخانه مي رود ولي حالا.....
- گوش كنيد خانم معتمد، احتمالا مجبور هستيم يه بار ديگه پاي شما رو عمل كنيم
نيكا فرياد كشيد :
چي؟
- آروم باشيد ، خانم چاره ديگه اي نيست . در غير اينصورت مجبور مي شيد تا پايان عمر از عصا استفاده كنيد عمل قبلي شما..........
- ادامه نديد دكتر، نمي خوام چيزي بشنوم.
- اجازه بديد....
- نميخوام ، نميخوام منو تنها بذاريد
دكتر به پرستاران اشاره كرد از اتاق خارج شوند ، خودش هم بدون هيچ حرف ديگري خارج شد در حاليكه صداي گريه بيمار جوانش را مي شنيد و حال او را درك ميكرد. وجود دختر جوان را احساس درماندگي و خستگي پر كرده بود . چقدر از اين اتاق ،از اين تخت و حتي از اين زندگي بيزار بود . چقدر دلش براي خانه خودشان و اتاق كوچكش تنگ شده بود . ناگهان به ذهنش رسيد مسلما كيانوش از اين قضايا باخبره، عمويش در جريان همه امور قرار داشت و حتما او را نيز مطلع كرده ، ولي چرا كيانوش در اين مورد حرفي نزده بود؟ بايد با او تماس مي گرفت در اينمورد تنها مي توانست به او تكيه كند و از او كمك بخواهد . ولي شماره تلفن؟ هر چه فكر كرد شماره را بخاطر نياورد اما اين مشكل مهمي نبود، زيرا شركت مهرنژاد شركت بزرگي بود و مركز اطلاعات شماره تلفنها ميتوانست او را راهنمايي نمايد ، بزحمت گوشي تلفن را بسوي خود كشيد و مخابرات بيمارستان را گرفت.
- بفرمائيد؟
- ببخشيد يه خط آزاد ميخواستم
- اتاق شماره؟
- نه، اجازه بديد ، من شماره ندارم ميشه خواهش كنم شما از مركز اطلاعات شماره بگيريد به اتاق من وصل كنيد ؟
- البته
- شركت بازرگاني مهرنژاد
- بله ، منتظر باشيد
- متشكرم
نيكا چشم به تلفن دوخت و منتظر ماند لحظات به كندي سپري ميشدند . و بالاخره تلفن زنگ زد و ارتباط برقرار گرديد.
- ...........الو
- شركت بازرگاني مهرنژاد ، بفرماييد
- ببخشيد ميخواستم با آقاي كيانوش مهرنژاد صحبت كنم
- اجازه بديد وصل كنم دفترشون
صداي موزيك از گوشي شنيده شد لحظه اي بعد خانمي از آن سو پاسخ داد:
دفتر آقاي مهرنژاد بفرماييد .
- ببخشيد ميخواستم با آقاي كيانوش مهرنژاد صحبت كنم
- وقت تماس قبلي داشتيد
- خير
- ايشون تشريف ندارند
- يعني هنوز از مسافرت برنگشتند
- تشريف آوردند ، تهران هستند ، ولي امروز فكر نكنم بشركت بياد
- متشكرم
- شما؟
- بعدا تماس ميگيرم ، ببخشيد
منشي كيانوش ديگر به نيكا فرصتي نداد و گوشي را گذاشت . او هم با دلخوري گوشي را برروي دستگاه قرار داد و باخود فكر كرد:
حتما منشي كيانوش خيلي عصباني شد كه وقتش رو بخاطر من حروم كرده . براي همين هم فرصت خداحافظي بهم نداد ، ولي حالا كه اينم نيست چكار بايد كرد؟ راستي امروز چه روزيه؟ آهان پنج شنبه .......... فهميدم تولد........... كيانوش حتما به جشن تولد كتايون مي ره، براي همين هم امروز شركت نرفته . ناگهان احساس كرد كه دچار حالت خاصي ميشود ، شايد اين درست همان حالتي بود كه كيانوش در شب نامزدي نيكا به آن دچار شده بود. تركيبي از حسادت ، نفرت و آرزوهاي محال و شايد كمي.......
باز روي تخت دراز كشيد ، دلش ميخواست با صداي بلند گريه كند و فرياد بكشد، اما افسوس كه اينكار هم دردي را دوا نميكرد . لعنت بر اين ايرج ! اكنون كه به او احتياج داشت مثل هميشه غايب بود .اصلا مقصر او بود اگر بحث آن روز در نمي گرفت ، شايد هرگز اين اتفاق نمي افتاد ولي او قبول نخواهد كرد . به جهنم اصلا همه چيز به جهنم ، او ديگر نميخواهد راه برود . همان بهتر كه شل باشد ، اصلا همان بهتر كه ديگر زندگي نكند . با اين تصورات بار ديگر بغض در گلويش شكست و صداي گريه اش بلند شد . صورتش را از روي بالش بلند كرد ،دفتر كيانوش را برداشت و در دست گرفت قطرات اشك از چشمانش بيرون ميزد ، روي گونه هايش سر ميخورد و با صداي آرام چك چك بر روي جلد زيباي دفتر مي چكيد ، در همان حال با خود فكر كرد:
شايد اين دفتر با طعم شور اشك آشنا باشد. شايد شبهاي بسياري اشكهاي كيانوش صفحات و جلد اين دفتر را مرطوب ساخته است
اشكهايش را از روي جلد دفتر پاك كرد و آهسته گفت:
تنها چيزي كه الان ميتونه حداقل براي لحظاتي منو از اين عذاب روحي و فكري نجات بده تو هستي .
بعد شروع به ورق زدن كرد و در همان حال با غيظ ادامه داد:
مهموني خوش بگذره جناب آقاي مهرنژاد
هنوز به صفحه مورد نظرش نرسيده بود كه صدايي او را بخود آورد.
- سلام بر زيباترين و خانم ترين زن داداش دنيا
سرش را بالا آورد جلوي در شادي با سبدي از گل ايستاده بود . نيكا دفتر را بست و با خوشحالي فرياد كشيد:
شادي
شادي جلو آمد او را در آغوش كشيد و گفت:
نيكا عزيزم ، چي به روز خودت آوردي؟
نيكا به گريه افتاد و در ميان گريه بريده بريده گفت:
شادي ديگه ..... خسته شدم ....... نميتونم تحمل كنم ....... ميخوام ....... ميخوام به خونه برگردم..... اينا ميخوان يه بار ديگه پام رو عمل كنند، ولي من ....... من ديگه نميتونم شادي ....... نميتونم .
شادي با وجود آنكه خود نيز گريه ميكرد، سعي داشت نيكا را آرام كند . براي همين هم سرش را بلند كرد ، اشكهايش را پاك كرد و گفت :
عزيزم آروم باش . تو كه دختر مقاومي بودي
- بودم ، ولي ديگه نيستم ، باور نمي كني طاقتم تموم شده؟
- چرا باور ميكنم ولي چاره اي نيست
نيكا سعي كرد خود را كنترل كند بزحمت لبخندي زد و گفت:
كي رسيديد؟
- 6 صبح
- عمه و بقيه كجا هستند؟
- راستش من به اونا نگفتم ميام اينجا ، اونا گفتند ملاقات بعد از ظهره و من بايد تا اون موقع صبر كنم..... ولي من صبر نكردم ، گفتم ميخوام گشتي توي خيابونا بزنم ، اما يكراست اومدم بيمارستان ، جلوي در بليطم رو به نگهبان نشون دادم و اصرار كردم اين مسافر غريب رو راه بده ، بيچاره دلش بحالم سوخت و اجازه رو صادر كرد
- كه اينطور واقعا از لطفت ممنونم ، شادي جون
- آفرين ، مودب شدي، حتما ويروس اين بيماري رو از آقاي مهرنژاد گرفتي راستي حالش چطوره؟ من هر وقت زنگ ميزنم حالش رو مي پرسم
- تو لطف داري ، اونم خوبه . ولي از وقتي من اينجام ، فقط يه بار ديدمش
- چطور؟
- زياد اينجا نمي آد.... از خودت بگو از مازيار و هومن چطورند؟
- هومن اومده زن دائيش رو ببينه
- خداي من! پس با پسرت اومدي
- نخير ، خانوادگي سفر كرديم
- چه خوب، مازيارم اومده؟ چه عجب مازيارخان افتخار دادند قدم بخاك ما گذاشتند
- يادت باشه اين حرفا رو به خودشم بگي
- مطمئن باش مي گم .
- ببينم از اينجا مي شه بخونه تلفن كرد؟
- البته ، صفر رو بگير تقاضاي خط آزاد كن
- بايد زودتر اينكارو بكنم وگرنه اونا فكر مي كنن من گم شدم
- مگه آدم تو خاك خودش هم گم ميشه؟
- بله خانم ، وقتي به حد ما با اين خاك غريبه شدي، اونوقت خيلي راحت گم هم مي شي.
- پس تابه تمام كلانتريها اطلاع ندادن كه يه دختر كوچولوي بيست وهشت ، نه ساله گم شده تلفن كن.
شادي در حاليكه صفر تلفن را مي گرفت با خنده گفت:
مسخره كن خانم حق هم داري ، اگر غير از اين باشه جاي تعجب داره.
بعد تقاضاي خط آزاد كرد چند لحظه اي ، طول كشيد تا اجازه برقراري ارتباط داده شد . در اين لحظات حتي زمانيكه شادي شماره منزل عمه را ميگرفت نيكا صداي تپش قلبش را بوضوح مي شنيد . آنگونه كه ميترسيد شادي نيز صداي آنرا بشنود . بالاخره يكنفر گوشي را برداشت و شادي گفت:
الو..... سلام.
- نترس داداش جان دزد منو نميبره
- ......- اگر گفتي كجا هستم ؟
- .....
- جايي كه تو آرزويش رو داري، پيش نامزدت ، نيكا خانم .

Signature
     
#36 | Posted: 19 Aug 2013 16:50 | Edited By: paridarya461
در همان حال نگاهش را به نيكا دوخت ، نيكا احساس دلهره اي عجيب ميكرد . يعني ايرج چيزي به شادي نگفته بود
- چطور نداره ديگه اومدم . مثل اينكه من بچه همين شهرم ها . فراموش كردي ، الانم پيش نيكا هستم همين جا مي مونم تا بعد از ظهر كه شما بياييد
- ............
- به نفع تو شد حالا با نيكا صحبت كن
- ..........
- يعني چه وقت نداري ، مازيار كه غريبه نیست چند دقيقه ديگه برو
- ..........
- منتظرت باشه ، مازيار كه غريبه نيست .
نيكا دقيقا مي دانست كه حالا ايرج چه مي گويد . با عصبانيت خروشيد :
من باهاش حرفي ندارم ، قطع كن
شادي با تعجب به نيكا نگاه كرد و در حاليكه سعي ميكرد لبخند بزند گفت:
بازم از اون ناز و اطفارهاي نامزدي!
بعد خطاب به ايرج ادامه داد:
خوب كاري نداري خداحافظ
شادي فرصت ديگري به ايرج نداد، گوشي را بر جايش گذاشت و رو به نيكا كرد و گفت:
باز چه خبره؟
نيكا با عصبانيت پاسخ داد:
برادرت انسان نيست ، اون يه احمقه !
شادي جا خورد ولي بجاي جبهه گيري در مقابل نيكا با لحني آمرانه پرسيد :
چرا ؟ ناراحتت كرده؟
- اون موقعيت منو درك نميكنه ، تو مي دوني چرا من تصادف كردم؟ در اين موردم مقصر اون بود . اون روز آنقدر با من سر رفتن از ايران بحث كرد كه من عصباني شدم و مثل ديوونه ها از خونه بيرون زدم . من اصلا متوجه چهارراه نشدم يك مرتبه بخودم آمدم كه در ميون زمين و آسمون معلق بودم . بعد صداي خرد شدن استخونهام رو شنيدم ، ولي اون خودش رو هيچ مقصر نمي دونه من چيزي به روش نياوردم ، اونم چيزي نگفت ، ولي حالا كه منو به اين روز انداخته بازم موقعيت و وضعيت منو درك نميكنه ، و مثل بچه ها دائما بهونه جويي ميكنه ، من ديگه نميتونم اون و عقايد مسخره و كارهاي بچه گونه اش رو تحمل كنم .
نيكا به گريه افتاد شادي، نزديكتر آمد و شانه هاي او را در دست فشرد و گفت:
آروم باش عزيزم ، تو دختر عاقلي هستي، خودت بهتر مي دوني ، كه شروع هر زندگي كلي درد سر داره . مدتي زمان لازمه تا اخلاق همديگر رو به دست بياريد
بعد اشكهاي نيكا را پاك كرد و گفت:
حالا بگو ببينم برادر ديوونه ام چي ميگه؟
- اون ميگه بايد از ايران بريم ، ميگه اينجا نميتونه كار مناسبي پيدا كنه و زندگي كنه ، من حاضر نيستم خانواده ام رو ترك كنم . تو كه مي دوني ، من و پدر و مادرم چقدر به همديگه وابسته ايم . من چطور ميتونم چنين فكري رو بكنم؟ از اين گذشته اگه اون نميتونه تو ايران زندگي كنه ، منم نميتونم بيرون از مرز زندگي كنم .
شادي ، با تعجب گفت:
ايرج ميخواد از ايران بره؟ بيخود كرده.
نيكا با سر تصديق كرد و شادي با عصبانيت ادامه داد:
پس تكليف مادر چي ميشه؟ من ميگم خودمم برگردم . فقط منتظرم سال آينده درس مازيار تموم شه زود بارمو ببندم و برگردم حالا آقام ميخواد تشريف بياره!
- من كه هرچي گفتم فايده نكرد مرغ اون يه پا داره
- تو خودت رو ناراحت نكن ، در وضعيت فعلي هيچ صلاح نيست كه تو اعصابت رو با اين مسائل بيخود خرد كني ، من با اون صحبت مي كنم همه چيز درست ميشه ، بتو قول مي دم ، تو هم ديگه از اين حرفها نزن نمي تونم تحمل كنم يعني چه؟
- تو هم جاي من بودي تحمل نميكردي دلم ميخواد يكي از كارهاي ايرج رو مازيار انجام بده ، تا ببيني ميتوني تحمل كني يا نه؟
شادي لبخند زد و گفت:
اگه شده با لنگه كفش درستش ميكنم كسي بيجا كرده دختر دايي ملوسك منو اذيت كنه
نيكا هم خنديد ، هيچ دلش نميخواست شادي را ناراحت كند ، بيچاره شادي ، او چه تقصيري داشت ؟
- خوب ديگه تعريف كن روزگار چطور مي گذره ؟
- با آمپول و قرص و سرم
- از جاي بهتري تعريف كن
- شادي ، ميدوني من اجازه نمي دم بازم پام رو عمل كنند
- ديوونه شدي؟ دايی گفت اگه پات رو عمل نكنن هيچ اميدي به راه رفتنت نيست
- پس پدر مي دونه! همه مي دونن جز من. اگر دستم به كيانوش برسه پوست از سرش ميكنم اون حتما قبل از همه فهميده
- يعني عموش گفته؟
- بله
- خوب به اون بيچاره چه ربطي داره؟ شايد خودش هم نمي دونسته
- اون همه چيز را مي دونه ، چند روز گذشته ايران نبود، فكر ميكنم امروز صبح با شما اومده باشه شايد كمي ديرتر يا زودتر
- كجا بوده؟
- چه مي دونم دو روز سوئيس ، دو روز سنگاپور مثل پرنده هر دفعه يه طرف
- مي دونستي به دايي پيشنهاد كرده دكترت رو عوض كنه ؟ يه جراحم پيشنهاد كرده ، به گمونم پرفسور بود ، ولي اسمش را فراموش كردم
- واقعا!؟! تو اين چيزها رو از كجا مي دوني ؟
- قبل از اينكه به اينجا بيام ، يكي دوبار خونه شما تماس گرفتم اشغال بود بالاخره كه تماس گرفتم دايي گفت كه با كيانوش مهرنژاد صحبت ميكردم
- پس اون اومده ؟
- بله ، به دايي پيشنهاد كرده تو چند روزي به خونه بري و تجديد روحيه كني ، بعد دوباره براي عمل تو يه بيمارستان ديگه كه خودش با پرفسور نمي دونم كي ، انتخاب ميكنه بستري بشي.
نيكا با عصبانيت گفت:
خوبه ، خيلي خوبه همه راجع به من تصميم مي گيرن ، مثل اينكه هيچ لزومي نداره من چيزي بدونم . همين كه خودشون بدونن كافيه . اينا چي تصور كردند؟ اصلا من نميخوام پام رو عمل كنم تموم شد ، ديگه هم در اين مورد حرفي نزن.
شادي با تعجب نگاه كرد و بعد از لحظه اي مكث گفت:
من فكر ميكردم تو از اين بابت خودت رو به اندازه يه تشكر به كيانوش بدهكار بدوني ، ولي ظاهرا اون به تو بدهكار شده، چرا امروز اينقدر از دست اون عصباني هستي؟ راستي چرا؟
اين سوالي كه نيكا خودش نيز پاسخش را نمي دانست شادي چون سكوت نيكا را ديد ادامه داد:
حتما بعد ازظهر دايي در اين مورد باهات صحبت ميكنه و نظرت رو جويا ميشه ، مطمئن باش هيچكس بدون كسب اجازه از محضر سركارخانم كاري انجام نمي ده .
نيكا احساس ميكرد بغض گلويش را ميفشرد ، اما قصد نداشت بيش از اين شادي را برنجاند ، بنابراين با زحمت لبخند زد شادي كنار پنجره ايستاده بود و به آسمان مي نگريست . ساعتي پيش همه ملاقات كنندگان رفته بودند، ولي شادي پيش او مانده بود و اكنون ساعتي بود كه سكوت اختيار كرده بود . نيكا خوب مي دانست كه در سكوت او نوعي ملامت و سرزنش وجود دارد. شايد حق با او بود. برخورد نيكا با پدرش هيچ درست نبود .او سر پدر فرياد كشيده بود كه به كسي اجازه نمي دهد در موردش تصميم بگيرد ، فرياد كشيده و با گريه گفته بود كه ديگر هرگز نميتواند راه برود.اين را بخوبي مي داند و براي همين هم حاضر نيست بيهوده بار ديگر آن دردهاي وحشتناك را تحمل كند . فريادهاي او ديگران را وادار به سكوت كرده بود و ديگر در آن مورد حرفي نزده بودند . در اين ميان رفتار ايرج از بقيه غير قابل تحمل تر بود. او هيچ دخالتي در صحبتهاي آنها نميكرد . چنان سرد و بي تفاوت برخورد كرده بود كه حتي مازيار هم فهميده بود بين آنها مشكلي بوجود آمده .ايرج هميشه همين طور بود. كوچكترين مشكل زندگيش را همه بايد ميفهميدند .اما حالا دلش نمي خواست به او فكر كند . دلش ميخواست حرفهاي قشنگ بزند و كلمات زيبا بشنود. از اين سكوت كسالت آور دلش مي گرفت و براي آنكه به آن خاتمه دهد رو به شادي كرد و گفت :
اينجا يه پرستار هست كه شيفت شب كار ميكنه اسمش خانم رئوفه.قلبش مثل اسمش رئوفه ، نمي دوني چقدر خانومه اينجا تنها هم صحبت منه ، كاش امشب بياد ببينمش!
- واقعا؟.........مجرده؟
- متاهله ولي متاركه كرده ، يه دختر داره اسمش لعياست
شادي پاسخش را نداد .نيكا لحظه اي مكث كرد و پرسيد:
حوصله ات سر رفته؟
- نه
- بنظر كه اينطور مي آد، حالا مي فهمي من تو اين زندون چه روزگار تلخي رو ميگذرونم
شادي خنديد و گفت:
ولي حوصله ام سر نرفته، برعكس خيليم سرحالم ، حالا بيا بازی كنيم
- چي بازي؟ فوتبال؟ با اين پاي چلاق فقط فوتبال مزه مي ده
- چرند نگو دختر ، بيا گل يا پوچ يا نون بده كباب ببر بازي كنيم
- خيلي خب، بيا بشين رو تخت
شادي نشست ، نيكا يكدفعه بياد دفتر كيانوش افتاد ، با وجود شادي ديگر نمي توانست آنرا بخواند . بعد فكرش متوجه كيانوش شد و پرسيد:
ساعت چنده؟
- 6/5
نيكا فكر كرد الان حتما جشن تولد شروع شده و كيانوش در مهماني است شايد اگر شادي او را صدا نميكرد، ساعتها به اين مساله فكر ميكرد ولي صداي شادي كه فرياد زد:
دستات رو بذار ببينم، ميخوام كبابت كنم .
او را از تصورات خود خارج ساخت . با كلام شادي بازي شروع شد آنها چنان شاد و با هيجان بازي ميكردند كه گويا تمام غصه هايشان را فراموش كرده بودند زمانيكه خانم رئوف وارد شد، نيكا با صداي بلندي مي خنديد و مي گفت:
دروغ نگو، گفتم اون گله ، زود باش گل رو بده .
شاديِ دختر جوان لبخند را بر لبهاي پرستار نشاند و در همان حال شاخه گلي را از سبد كنار تخت بيرون كشيد و مقابل نيكا گرفت و گفت:
اينم گل .
نيكا و شادي متوجه تازه وارد شدند و با هم سلام كردند ، نيكا بلافاصله به شادي اشاره كرد و گفت:
دختر عمه و خواهر شوهر بنده شادي خانم، شادي جان بهترين پرستار دنيا خانم رئوف.
شادي و پرستار با هم دست دادند و اظهار خوشوقتي نمودند . پرستار در حاليكه لبخند رضایت بر لبانش مي درخشيد گفت:
خدا رو شكر شادي خانم اومد تا خنده نيكا جون رو ببينم.
- مگه تا حالا خنده اش رو نديد؟
- فكر نميكنم ، شما زن داداش بد اخلاقي داريد
- تصور نميكردم ، اينطور باشه، نيكا، خانم چي مي گن؟
نيكا با دلخوري پاسخ داد:
شماهام اگر بجاي من بوديد بد اخلاق مي شديد.
شادي خنديد و گفت:
دوباره غر زدن رو از سر گرفتي پيرزن؟ مادربزرگ مرحوم من تو سن 90 سالگي كمتر از تو غر ميزد .
پرستار و نيكا هر دو خنديدند و نيكا پرسيد:
كدوم مادر بزرگت كه من نمي شناسم
- قبل از بدنيا آمدن تو مرحوم شد
- دروغگو
خانم رئوف هم خنديد و بعد اضافه كرد:
من ديگه مزاحمتون نمي شم.
اما نيكا فورا پاسخ داد:
نه بنشينيد خانم ما از مصاحبت شما لذت مي بريم .
پرستار تشكر كرد و نشست چند لحظه بعد شادي سر رشته كلام را بدست گرفت و با شور حرارت شروع به تعريف كرد، از ماجراي آشنائيش با مازيار گفت تا به هومن رسيد ، نيكا و پرستار نيز گاهي با جملاتي اظهار نظر ميكردند ولي بيش از همه شادي بود كه سخن مي گفت.

Signature
     
#37 | Posted: 19 Aug 2013 17:15 | Edited By: paridarya461
نيكا يكبارديگر بساعتش نگاه كرد . تا چند لحظه ديگر نگهبان مي آمد و به ملاقات كنندگان گوشزد ميكرد كه :
وقت ملاقات تمام است براي آسايش و آرامش بيماران خود هر چه سريعتر بيمارستان را ترك كنيد .
آنقدر اين جملات را شنيده بود كه حسابي حفظ شده بود . چهره كلافه نگهبان را پيش چشمان خود مجسم كرد و از فكر رفتن مادر و پدر و ديگران احساس دلتنگي نمود . بار ديگر با تحكم گفت:
مادر ببين بازم دارم ميگم اگه شنبه منو مرخص نكنند خودم با همين وسائل مي آم بايد منو مرخص كنند وگرنه اين بخش رو روي سرم ميذارم ، من شنبه ميخوام خونه باشم.
مادر نگاه اندوهبارش را به دخترش دوخت و سعي كرد او را آرام كند و دلجويانه گفت:
ولي دخترم......
اما فرياد نيكا جمله اش را نا تمام گذارد ، او با عصبانيت گفت:
ولي نداره همين كه گفتم .
همه به نيكا چشم دوختند ولي او بي اعتنا ادامه داد :
من خسته شدم كه ميخوام بيام خونه
هيچكس حرفي نزد چهره دكتر گرفته بود. نيكا بغض كرده بود و به غروب خورشيد مي نگريست كه صداي نگهبان را شنيد ، همه آماده رفتن شدند دكتر جلو آمد و گفت:
تو مطمئن هستي كه تصميمت رو گرفتي؟
- بله شما هم مطمئن باشيد
- حتي اگه به قميت گزاف از دست دادن قدرت راه رفتنت تموم بشه؟
نيكا اين بار نيز قاطعانه پاسخ داد:
بله ، اونا اگه مي تونستند كاري كنند تا حالا كرده بودند .
- مي تونيم دكترت رو عوض كنيم
- راجع به اين مساله بعدا صحبت مي كنيم ، فعلا فقط ميخوام از اينجا خلاص بشم.
دكتر ديگر حرفي نزد ، ولي چهره اش حتي گرفته تر از لحظات پيش بود ، ايرج جلو آمد و گفت:
اميدوارم دكتر با اومدنت به خونه موافقت كنه .
نيكا لبخند زد و پاسخ داد:
چه موافقت بكنه ، چه موافقت نكنه ، من مي آم
- مطمئن باش حالا كه شاديم اينجاست خيلي خيلي خوش مي گذره
- مي آم ، حتما مي آم
دكتر به ايرج چشم غره رفت شايد توقع داشت او هم نيكا را به ماندن تشويق كند بهر حال آنها پس از يك خداحافظي طولاني او را تنها گذاشتند و باز همان احساس دلتنگي بسراغش آمد دلش هواي گريه داشت ميخواست دامن دامن اشك بريزد، اما باز بخود نويد مي داد كه خواهد رفت ، ولي آن نهيب وحشت بار بر سرش فرياد كشيد:
به چه بهايي خواهي رفت؟ نيكا تو تا پايان عمر بايد بر روي اين چرخهاي نفرين شده بنشيني.
چشمانش را برهم فشرد احساس كرد پلكهايش گرم ميشود صداها در نظرش دورتر و دورتر مي شد
- خانم معتمد وقت شامه، چرا خوابيديد؟
نيكا بزحمت چشمايش را گشود و گفت :
متشكرم پرستار ، ميل ندارم.
- من نه پرستارم ، نه پرستاري بلدم اما همين قدر مي دونم كه بيماران بايد حتما شام بخورن
صدا به گوشش آشنا آمد بسرعت پلكهايش را باز كرد چشمانش از تعجب گرد شد و گفت:
آقاي مهرنژاد شماييد؟
- سلام عرض شد سركار خانم!
- سلام ، كي اومديد؟
- نزديك نيم ساعته نميخواستم بيدارتون كنم ولي پرستار گفت حتما بايد شام بخوريد منم بيدارتون كردم ناراحت كه نشديد؟
نيكا آهسته گفت:
نه
ولي از كيانوش ناراحت بود چرا؟ آه بخاطر آورد . دكتر، بيمارستان ، عمل ولي اين كلمات چطور مي توانستند جمله اي بسازند
- حالتون چطوره خانم معتمد؟
- حالم؟ شما از حال من مي پرسيد؟ گوش كن كيانوش تو حق نداري براي من تصميم بگيري و از خودت دستور صادر كني براي چي حقيقت رو ، اون روز قبل از رفتنت بهم نگفتي؟
تندي سخن و لحن قاطع نيكا باعث شد كه كيانوش به خنده بيفتد و خنده او سبب تشديد عصبانيت نيكا شد . او با همان لحن ادامه داد:
منو مسخره مي كنيد آقاي مهرنژاد؟
- نه خانم اين چه حرفيه؟ من اصلا نمي فهمم شما چي مي گيد من چي بايد بهتون مي گفتم؟
- ماجراي عدم موفقيت عمل پامو؟ چرا نگفتيد؟
- من نمي دونستم
- دروغ مي گيد ، چطور عموتون بشما نگفته بود؟
- باور كنيد كيومرث ديروز صبح تو فرودگاه به من گفت ، منم فوراً با پدرتون تماس گرفتم و همه چيز رو با ايشون درميون گذاشتم . در ضمن براي شما هيچ تصميمي نگرفتم ، بلكه پيشنهادي كردم كه شما در پذيرفتن اون مختاريد . اما پدرتون ساعتي پيش با من تماس گرفتن و گفتن كه شما تصميمتون رو گرفتيد ، ولي من گمون نكنم جدي گفته باشيد . گفتم شما عاقلتر از اين هستيد.......
- نميخوام هيچ چيز ديگه اي در اين مورد بشنوم من حرف آخرم رو زدم .
- لااقل اجازه بفرماييد من پيشنهاداتم رو عرض كنم ، اون وقت بجاي يكبار صدبار سرم فرياد بكشيد.
نيكا از پاسخ مودبانه كيانوش كمي بخود آمد با لحن آرامتري گفت:
آقاي مهرنژاد شما منو درك نمي كنيد ، اگه شمام بيشتر از سه ماه روي اين تخت اسير بوديد و به اين ديوارها خيره مي شديد ، وضعيت منو مي فهميديد . توي اين اتاق ديوونه شدم
- همون كيانوش هم صدام كنيد گوش مي كنم . اينارو مي دونم ، شما رو هم درك ميكنم ، منكه بشما گفتم خودم نزديك به يكسال و نيم در وضعيتي به مراتب بدتر از شما بسر بردم ، پس قبول كنيد كه مي فهمم چي مي گيد .اما شما كه بقول خودتون سه ماه صبر كرديد ، لااقل اجازه بديد از اين رنجها نتيجه بگيريد، همه چيز رو با اين عجله خراب نكنيد .
- مي گيد چكار كنم؟
- اجازه مي ديد بگم؟
- البته
- مي گم ، بشرط اينكه قول بديد وسط حرفام نپريد و بذاريد حرفم رو تموم كنم
نيكا با سر پاسخ مثبت داد ، كيانوش كنار تختش نشست و آرام گفت:
خوب گوش كنيد ، من با يه پرفسور صحبت كردم.اون جراح بسيار ماهريه پذيرفته كه شما رو معاينه كنه، من مطمئن اگه اون عملتون كنه بي هيچ شكي پاتون خوب مي شه، درست مثل روز اول من به اون ايمان دارم ، ببينم نيكا به من اعتماد داري؟
نيكا لحظه اي به چهره كيانوش نگريست و بي اختيار پاسخ داد:
بله
- پس من بشما قول مي دم كه خوب بشيد ، حالا حاضريد بخاطر مادرتون ، بخاطر پدرتون و ايرج خان و بخاطر من كه از شما خواهش ميكنم بپذيريد كه دكترشما رو معاينه كنه؟
نيكا به فكر فرو رفت ، نمي توانست خواسته كيانوش را ناديده بگيرد . خصوصا كه او خواهش كرده بود آهسته گفت:
چرا اينقدر اصرار مي كنيد حتي از من خواهش مي كنيد كه اينكارو بپذيرم ، يعني خوب شدن من براي شما تا اين حد اهميت داره؟
كيانوش لبخند زد ، برق اميدي در چشمان طوسي رنگش درخشيد و گفت:
حتما داره
نيكا به سبد گل سرخي كه كيانوش با خود آورده بود خيره شد و براي آنكه از جواب دادن طفره برود گفت:
چه گلهاي قشنگي شما بازم خودتون رو به زحمت انداختيد ؟
كيانوش برخاست ، جلوي سبد گل ايستاد و گفت:
تعارف رو كنار بذاريد و اصل مطلب رو بگيد بالاخره چه مي كنيد از پرفسور بخوام فردا صبح براي معاينه شما بياد يا نه؟
- چي بگم؟
- هر چي ميخواهيد بگيد . قبلا هم گفتم من فقط پيشنهاد ميكنم ، پذيرش يا عدم پذيرش به عهده شماست
نيكا ناچار گفت:
باشه ، ولي چرا همين فردا؟
كيانوش با خوشحالي خنديد و گفت:
براي اينكه هر چه زودتر كار رو به انجام برسونيم بهتره ، در ضمن من نقشه هاي ديگه اي هم دارم
- اگر در ارتباط با منه فكر ميكنم حق داشته باشم بخوام ازشون سر در بيارم .
- البته چون بدون تائيد شما هيچ كدوم عملي نمي شن
- ظاهرا اينطور نيست، بدون رضايت منم كارها مطابق ميل شما پيش مي ره .
- خواهش ميكنم خانم معتمد
- نيكا
- بله نيكا خانم . حالا شامتون رو بخوريد تا من توضيح بدم
- من هيچ ميل ندارم ، لطفا حرفتون رو بزنيد
- مي دونيد عجله من بخاطر شماست ، اگه پرفسور زرنوش شنبه به اينجا بياد زودتر تكليف ما مشخص ميشه ، من با ايشون صحبت كردم در صورتي كه وضع شما اجازه بده قبل از عمل يه هفته اي به مرخصي بريد
- مرخصي؟
- بله ، يه هوا خوري كوچيك يه هفته اي
- مثلا كجا
- اگه مايل باشيد شمال كشور
- شمال ، اونم تو اين فصل سال
- بله، شما تا بحال تو اين فصل به شهرهاي شمالي سفر كردين؟
- نه
- پس بايد ببينيد دريا پاييز و زمستون هم به زيبايي بهار و تابستونه
- متاسفانه نميتونم بپذيرم
- چرا؟
- من چطور بايد برم؟
- با ويلچر يا عصا
- نه اصلا نميتونم ، نميخوام تابلو بشم.
- تابلو بشيد؟ يعني چي؟
- تصورش رو بكن ، همه منو به هم نشون مي دن
- اولا اصلا اينطور نيست ، مگه خود شما وقتي يه نفر رو با عصا يا ويلچر بينيد، به ديگران نشون مي ديد؟
نيكا پاسخي نداد و كيانوش ادامه داد:
ثانيا مگه اونجا چه خبره؟ كسي اونجا نيست
- چطور كسي نيست؟ هر هتلي كه بريم حتما مسافريني داره.
- چه كسي گفت شما به هتل مي ريد؟
- نكنه قراره تو خيابون چادر بزنيم؟
- خير، سركار خانم به كلبه حقير تشریف مي برن
- ويلاي شما
- اگر اشكالي نداشته باشه
- اشكالي كه نداره ، ولي خيلي اسباب زحمت مي شيم .
- خوب چي مي گيد؟ موافقيد يا بازم مايليد سرم داد بكشيد.
گونه هاي نيكا سرخ شد و سرش را پايين انداخت و گفت:
آقاي مهرنژاد من واقعا........
اما كيانوش نگذاشت ادامه دهد و فورا گفت:
نيازي به عذر خواهي نيست لطفا فقط جوابم رو بديد اگه مثبت باشه ممنون مي شم .
- ظاهرا شما حساب همه چيز رو كرديد و من جز موافقت كار ديگه اي نميتونم بكنم
- پس اعلام رضايت شد
- بله
- واقعا ممنونم
- شما از من تشكر مي كنيد؟ اين كاريه كه من بايد بكنم
- من به اين خاطر تشكر كردم كه شما تقاضاي منو قبول كرديد
- بس كنيد آقاي مهرنژاد
- به قول خودتون همون كيانوش
نيكا خنديد و گفت:
خودتونم ميايد؟
كيانوش در حاليكه خم شده بود و از روي زمين بسته هايي را بر مي داشت گفت:
نه وجود يه مزاحم در اونجا صلاح نيست . شما وخانواده ، ايرج خان و خانواده اعزام مي شيد
- كيانوش خان شما ابدا مزاحم نيستيد
- اگه اجازه بديد نيام
- هر طور خودتون مايليد.
كيانوش بسته ها را باز كرد و گفت:
شما به شكلات ، آدامس و اين چيزها علاقه داريد؟
- بله
- ببينيد اين بسته ها براي شماست ، انواع تنقلات سوئيسي. با اونها سرگرم مي شيد
- خداي من ! شما حسابي منو شرمنده مي كنيد
- برعكس، شما با قبول كردن خواهشم من رو شرمنده كردي .
نيكا لبخند زد و از بسته شكلاتي كه كيانوش مقابلش گرفته بود ، يكي برداشت و كمي مزه مزه كرد بعد گفت:
خيلي عاليه!
- قابلي نداره اونا رو توي كمد مي ذارم
بعد بسته ها را برداشت و با سليقه در داخل قفسه ها چيد. نيكا همانطور كه او را نگاه ميكرد ، ناگهان پرسيد:
ديشب تولد خوش گذشت.
كيانوش برگشت ، نيكا ديد كه چشمانش از فرط تعجب گرد شده در همان حال پرسيد:
تولد؟
- بله، تولد كتايون ، مگه ديشب تولد دعوت نداشتيد؟
- شما از كجا مي دونيد؟
- يادتون نيست ، اون روز كه كيفتون رو وارسي ميكردم كارتش رو ديدم
- آه، يادم اومد
- تولد خوبي بود؟
- نمي دونم ، نپرسيدم
- نپرسيديد؟ مگه خودتون نرفتيد؟
- نه
نيكا با تعجب تكرار كرد:
نه؟
- حوصله اش رو نداشتم
لحن بي تفاوت كيانوش تعجب نيكا را دو چندان كرد ، ولي احساس كرد از اين خبر خرسند گرديده. بعد در حاليكه سعي ميكرد كاملا عادي صحبت كند گفت:
ولي كتايون ناراحت ميشه
كيانوش بسته ديگري را داخل كمد گذاشت ، آخرين بسته را با خود بسوي نيكا آورد و گفت:
خوب بشه...... از اينم امتحان كنيد، خوشمزه است . شما كه شام نخورديد . لااقل اين بيسكويت باعث مي شه احساس ضعف نكنيد.

Signature
     
#38 | Posted: 19 Aug 2013 17:58 | Edited By: paridarya461
نيكا دلش نميخواست بحث راجع به تولد را به اين زودي خاتمه دهد، هر چند كه كيانوش موضوع صحبت را عوض كرده بود، بنابراين بار ديگر گفت:
اين اصلا خوب نيست شما دعوت بوديد مسلما اون بيشتر از همه منتظر شما بوده
- شما از كجا مي دونيد كه منتظر من بوده؟
- خيلي ساده، خودم رو جاي اون ميذارم
- اين كارو نكنيد، چون اون با شما خيلي فرق داره
- واقعا؟
- بله، مي دونيد فكر ميكنم كتايون بنام مهرنژاد علاقمندتر باشه تا خود كيانوش مهرنژاد
نيكا خنديد و گفت:
كيانوش خان اين چه حرفيه؟
- باور كنيد مي خوايد براي اثبات حرفم شماره تلفنش رو در اختيارتون بذارم ، تا در مورد من باهاش صحبت كنيد؟
نيكا خنديد و گفت:
ظاهرا شما به گفته خودتون اطمينان كامل داريد
- شما هم مطمئن باشيد
- گفتيد تلفن، يادم اومد كه ديروز با شما تماس گرفتم
- چه وقت؟
- ديروز صبح ، ولي شركت نبوديد
- با تلفن مستقيم تماس گرفتيد؟
- نه شماره تون رو از مركز اطلاعات گرفتم و با منشي شركتتون صحبت كردم
- پس چرا به من نگفتن؟ من ديروز بعداز ظهر بشركت رفتم
- شايد به اين خاطر كه خودم رو معرفي نكردم
- كه اينطور ، خوب چرا با منزل تماس نگرفتيد؟
- شماره نداشتم
- پس كارت ويزيت رو بهتون مي دم . اگه يكبار ديگه به من احتياج داشتيد به راحني ميتونيد تماس بگيريد. من يا تو شركتم يا تو اتومبيل يا منزل شما كه بهتر مي دونيد من نه زياد گردش مي رم نه مهموني
- من فكر ميكردم پنج شنبه صبح بشركت نرفتيد تا خودتون رو براي مهموني بعد از ظهر آماده كنيد
- شوخي مي كنيد؟ از صبح تا غروب
نيكا باز هم خنديد . كيانوش خم شد و كيفش را برداشت و نيكا فهميد كه قصد رفتن دارد و حدسش درست بود ، چون در همان لحظه گفت:
خب اگه با من امر ديگه اي نيست مي رم
- شنبه خودتونم با پرفسور
- زرنوش
- بله، با پرفسور زرنوش مي آيد؟
- اگه شما بخوايد حتما
- لطفا بيايد
- شما امر بفرماييد ، فقط بگيد بدونم تصميم قطعي شد؟ من ميتونم امشب اين خبر رو به پدرتون بدم؟
- بله، حتما
- در ضمن خانم معتمد فكر نكنيد من سوغات شما رو فراموش كردم . من به قولم وفا كردم، ولي تصور ميكنم اينجا براي آوردن اون چندان مناسب نيست در يه فرصت مناسب تقديمتون ميكنم
- واقعا متشكرم ، باعث دردسرتون شدم ، اينطور نيست؟
- نه ابداً
كيانوش بار ديگر آماده رفتن شد كه خانم رئوف وارد اتاق گرديد . كيانوش او را خوب مي شناخت ، همان پرستار شيفت شب كه بارها و بارها آخر شب و يا حتي نيمه شب كيانوش را در اتاق نيكا ديده بود با ورود او رنگ از چهره اش پريد و با خود فكر كرد آيا او چيزي به نيكا گفته؟ صداي سلام و احوالپرسي ، پرستار او را به خود آورد
- سلام!
- سلام از بنده است سركار خانم خسته نباشيد
- متشكرم آقاي مهرنژاد كم پيدا شديد!
ترس از ادامه جمله پرستار باعث ارتعاش صداي كيانوش گرديد و نيكا با تعجب اين تغيير حالات را مي نگريست :
مقصر روزگاره كه ما رو تا اين حد گرفتار كرده .
پرستار ميزان الحراره را بدست نيكا داد و او آنرا زير زبانش گذاشت . و بعد رو به كيانوش كرد و گفت:
اين بيمار خيلي دختر بدي شده آقاي مهرنژاد ، كمي نصيحتش كنيد .
- نصيحتشون كردم و خوشبختانه پذيرفتند
- واقعا؟
- البته بذاريد جمله ام رو اصلاح كنم ، من خواهش كردم و ايشون لطف كردند و پذيرفتند.....
نيكا خواست خواست چيزي بگويد. كيانوش گفت :
هيس، لزومي نداره با اون درجه حرف بزنيد.
پرستار درجه را گرفت ، نگاهي به آن كرد و عددي را يادداشت نمود نيكا گفت:
آقاي مهرنژاد شما نمي دونيد خانم رئوف در اين مدت چقدر به بنده لطف و محبت داشتند
- اينقدر كه خانم معتمد ميخوان از دست ما فرار كنن
كيانوش لبخندي زد وگفت:
خانم رئوف اميدوارم بتونيم زحمات شما رو جبران كنيم
- خواهش ميكنم آقا. اين وظيفه منه ، ولي نيكا جون به من لطف داره
- مي دونيد خانم رئوف آقاي مهرنژاد قصد دارند دكتر معالج منو تغيير بدن.
پرستار نگاه استفهام آميزش را به كيانوش دوخت و او را مجبور به توضيح كرد . كيانوش گفت:
با اجازه سركار من از پرفسور زرنوش خواستم اينكار رو بكنه.براي همين هم ديروز به اينجا اومدم و عكسهاي پاي نيكا خانم رو گرفتم
هر دو متعجب به او نگاه كردند . او معناي نگاه هر دو را مي دانست پرستار از شنيدن نام پرفسور زرنوش تعجب كرده بود و نيكا از اينكه كيانوش ديروز در بيمارستان بوده پرستار زودتر از نيكا لب به سخن گشود گفت:
چطور تونستيد از ايشون وقت بگيريد اينطور كه شنيدم سرشون خيلي شلوغه
كيانوش بسيار متواضعانه تنها به گفتن اين جمله كه كار مشكلي نبود بسنده كرد پرستار رو به نيكا كرد و گفت:
با اينكه از رفتن شما دلتنگ مي شم ، اما چون مي دونم به صلاحتونه بسيار خوشحالم ، پرفسور زرنوش معجزه ميكنه خواهي ديد
- رفتن نيكا خانم وابسته به تمايل ايشونه من با پرفسور صحبت كردم، اگر بخوان تو همين بيمارستان عمل انجام مي شه .
- واقعا؟ خيلي خوبه
- پس ما بازم پيش نيكا خانم خواهيم بود............خوب من ديگه بايد برم از ديدارتون خيلي خرسند شدم آقاي مهرنژاد
- منم همينطور خانم
كيانوش فورا جلو رفت و در براي پرستار باز كرد او تشكر كرد و رفت وقتي برگشت نيكا بلافاصله پرسيد:
پس شما ديروز اينجا بوديد؟
- بله پرفسور عكسهايي از شكستگي پاتون ميخواست و من براي گرفتن عكسها و پرونده شما به اينجا اومدم وقتي دكتر عكسها رو ديد به من اطمينان داد كه شما بزودي مي تونيد راه بريد، من اول خودم مطمئن شدم بعد خبر رو بشما دادم
- تا اينجا اومديد و سري به من نزديد واقعا كه............
- كه چي؟ خواهش ميكنم بگيد
- هيچي
- اينطور عصباني نشيد، من اومدم ولي چون شما و شادي خانم مشغول بازي بوديد، صلاح نديدم مزاحمتون بشم، همين كه شما رو سرحال ديدم كافي بود.
نيكا لحظه اي متفكرانه سكوت كرد بعد گفت:
بهر حال من بايد بابت زحماتتون از شما تشكر كنم
- اگه نكنيد بهتره. راستي اين بسته شكلات رو هم بديد خانم پرستار ببره خونه بچه كه دارن، ندارن؟
- چرا داره، ولي متاركه كرده، بچه اش پيش خودش نيست
چهره كيانوش حالتي حزن آلود بخود گرفت و گفت:
حيف از ايشون زندگيشون تباه شده، واقعا متاسفم.
بعد بسته شكلات را روي ميز گذاشت و در حاليكه سعي ميكرد چهره غمگينش را لبخندي تصنعي شاد نشان دهد. گفت:
اجازه مرخصي مي فرماييد؟
- خواهش ميكنم
- پس با اجازه خدانگهدار
- بسلامت
كيانوش كيفش را برداشت و بطرف در رفت، در آستانه در نيكا باز او را صدا زد و گفت :
مي دونيد آقاي مهرنژاد ، ميخواستم راجع به مطلبي با شما صحبت كنم، اما فكر ميكنم بايد به زمان ديگري موكول كنم
كيانوش متعجب او را نگاه كرد و گفت:
اگه ميخواهيد بمونم؟
- نه، باشه براي بعد
- هر طور شما مايليد پس من ميرم .
- به سلامت
كيانوش سلانه سلانه از اتاق بيرون آمد، درحاليكه جملات آخر نيكا تمام ذهنش را پر كرده بود .

Signature
     
#39 | Posted: 19 Aug 2013 23:19 | Edited By: paridarya461
حریم عشق-فصل نهم :
پنج شنبه 7 مهر
بالاخره دوران بلا تكليفي سپري ميشود همه چيز درست خواهد شد و زندگي به روي من لبخند خواهد زد، من خوشبخت خواهم شد. ديروز مادر نيلوفر با او تماس گرفته، آزيتا خانم دوشنبه هفته آينده براي برگزاري مراسم ازدواج ما خواهد آمد ، خيلي خوشحالم كه او بالاخره مي آيد و كارها سر و سامان مي گيرد، اما هنوز هم بر سر مساله ای بلا تكليف هستم، آن هم وجود پدر نيلوفر است، دلم ميخواهد او نيز در مراسم ازدواج ما شركت داشته باشد، ولي آيا اين صلاح است؟ در اين مورد با نيلوفر هنوز صحبتي نكرده ام ولي مي دانم كه او بشدت مخالفت خواهد كرد ، اما من دلم براي آن مرد بيچاره ميسوزد، او هم حق دارد در شادي دخترش سهيم شود . همينطور مادربزرگ او هم بايد بيايد ، من هردوي آنها را دعوت خواهم كرد البته اگر دكتر اجازه اينكار را بدهد!
سه شنبه 12 مهر
امروز ساعت 4 بعد ازظهر پس از مدتها انتظار كشنده مادر نيلوفر به تهران رسيد،من، مادر، مهندس مهرنژاد و كيومرث همراه نيلوفر به استقبالش رفتيم، البته كيومرث به اصرار فراوان مهندس و مادر با ما همراه شد و من در تمام مدت آثار نارضايتي را در چشمانش مي ديدم . بهر حال آزيتا خانم آمد، او ظاهري بسيار آراسته داشت و چهره اش بسيار جوانتر از سن و سالش مي نمود ، زني بذله گو و خوش مشرب بود، چنين مي نمود كه هرگز در زندگي خود با مشكلي روبرو نشده ، مادر معتقد بود كه او تمثال نيلوفر در بيست سال آينده است ، و واقعا هم شباهت آن دو به يكديگر بي نظير بود . اما من همچنان اسير هيجان و دلهره بودم، مي ترسيدم كه براي مادر زن آينده ام خوشايند بنظر نرسم، ولي در منزل مهندس وقتي هر سه تنها مانديم آزيتا خانم لبخندي پر شيطنت زد كه او را شبيه دختران كم سن و سال جلوه داد بعد با لحني غرورآميز رو به نيلوفر كرد و گفت:
خوشم اومد نيلوفر،صيدت حرف نداره!
گرچه از لقبي كه گرفته بودم هيچ خوشم نيامد، ولي از اينكه پذيرفته شده بودم، بخود مي باليدم. حالا ديگر مطمئن هستم كه بزودي نيلوفر به من تعلق خواهد يافت!
نيكا با اشتياق ورق زد تا ادامه ماجرا را دنبال كند، اما با كمال تعجب صفحه باخط ناشناسي مواجه گرديد، وقتي سرفصل نوشته را از نظر گذارنيد تعجبش دو چندان شد ، زيرا تاريخ بعدي متعلق به هفت ماه بعد بود . نيكا با هيجان و سرعت ادامه داد.
يكشنبه 23 ارديبهشت
هميشه مي دانستم كه كيانوش خاطراتش را با نيلوفر مي نگارد، ولي هرگز تصور نميكردم چنين زيبا و پيوسته نگاشته باشد و در ضمن هيچ نمي دانستم كه او تا اين حد نيلوفر را دوست دارد . نمي دانم وقتي كيانوش يكبار ديگر بحال طبيعي باز گردد و ببيند من آن قصه پر غصه اي را كه او به تحرير رسانده بود به انجام رساندم. از من دلگير ميشود يا نه؟ ولي بهر حال قصد دارم آنچه بر عزيزترين فرد خانواده ام گذشت بنويسم، تا پايان اين حكايت پرفراز و نشيب عيان گردد. نمي دانم از كجا شروع كنم، همه چيز ناگهاني آغاز شد و همچون آذرخشي وجود چون گل كيانوش عزيزم را خاكستر نمود، با وجود آنكه نزديك به هفت ماه از آن روزها مي گذرد، ولي آنچه كه اتفاق هنوز در مقابل چشمانم قرار دارد. چه كسي مي دانست كه اين ماجرا اين چنين پشت مرد خود ساخته اي همچون كيانوش را خم خواهدكرد!
و اما ماجرا از اين قرار بود كه بعد از آمدن آزيتا خانم، كيانوش بشدت مشغول آماده نمودن مقدمات ازدواج گرديد. هرگز فراموش نمي كنم روز سالگرد آشناييشان در آن خانه زيبا پيشكشي به همسر آينده اش بود چه جشني برپا نمود! و نامزدي خود را با نيلوفر علني ساخت. و من هيچ وقت او را اين چنين سرحال ندیده بودم. بعد از آن مراسم با شکوه صحبتهاي اساسي در مورد ازدواج صورت گرفت و من در عين ناباوري مشاهده كردم كه مادر نيلوفر نيمي از سهام شركت بزرگ مهرنژاد را بعنوان مهريه دخترش مي طلبد .من بشدت با اين مساله مخالفت كردم، ولي كيانوش گويا عقل خود را از دست داده بود . چون بي هيچ تعمقي خواست آنها را پذيرفت. حتي زن داداش و داداش كيوان نيز مخالف بودند، ولي براي كيانوش اهميتي نداشت. او تنها و تنها به وصال نيلوفر مي انديشيد.من همانگونه كه هرگز نتوانستم نيلوفر را بپذيرم، تحمل مادرش نيز برايم دشوار بود. بنابراين تصميم گرفتم از آنجا كه كيانوش هيچ اهميتي به نظرات من نمي داد، پاي خود را كاملا از اين قضايا بيرون بكشم و چنين نيز كردم . اما اين هم براي كيانوش بي اهميت بود، او به تنهايي و با سرعت همه چيز را مهيا كرد، روز خريد چنان جواهراتي براي نيلوفر خريده بود كه حتي دهان زن داداش نيز از تعجب باز مانده بود. او از هيچ ولخرجي براي همسر و مادر همسرش خودداري نميكرد و هر چه نيلوفر اراده مي نمود، همان ميشد. ولي من نمي توانستم عشق او را نسبت به كيانوش باور كنم. بنظر من براي نيلوفر خوشايندتر آن بود كه صاحب نيمي از سهام شركت كيانوش باشد تا خود او.تمام كارتهاي دعوت پخش گرديده بود. سه روز به ازدواج آن دو مانده بود و كيانوش سر از پاي نمي شناخت . آنروز بعد از ظهر من به ديدار يكي از دوستانم كه بتازگي از خارج از كشور بازگشته بود رفتم . بعد از ساعتي براي هواخوري از خانه خارج شديم . برحسب اتفاق در يكي از مراكز خريد با مادر نيلوفر برخورد كرديم . من با او احوالپرسي مختصري كردم و باز به راه افتاديم . دوست من به مغزش فشار مي آورد خانمي را كه من با او صحبت كردم بازشناسي نمايد ، زيرا معتقد بود قبلا او را در جايي ديده ، ولي براي من هيچ اهميتي نداشت بنابراين به گفتگوي خود با او ادامه دادم ، در حاليكه مي دانستم هنوز به آزيتا مي انديشد . لحظاتي بعد او با صداي بلند گفت :
يادم اومد كيومرث تو آقاي حقاني رو يادت مي آد؟ اون تاجر فرش
با لحني بي تفاوت پاسخ دادم:
خوب آره، كه چي؟
- چندماه قبل تولد دخترش بود، خونه ش دعوت بوديم
- شنيدم كه چند ساليه خارج از كشور زندگي ميكنه؟
- خوب آره بابا، همون جا براي دخترش جشن تولد گرفته بود
- بيژن آخرش رو بگو
- دارم مي گم ديگه . اين خانم با دخترش و مردي كه بنا بود دامادش بشه ، اونجا بود . به گمونم دخترش با دختر آقاي حقاني دوست باشن
- چي گفتي؟
- گفتم دخترش......
- نه ، نه اون مرد ، مردي كه همراهشون كي بود؟
- بنا بود دامادشون بشه
- ببينم تو كيانوش ما رو ديدي؟
- آره
- اون مرد كيانوش نبود؟
- نه ديوونه ، اگه كيانوش بود كه خود ميشناختمش
- ولي آخه كيانوش ميخواد داماد اين خانم بشه
- خوب شايد دو تا دختر داره؟
- تا اونجايي كه من مي دونم يه دختر بيشتر نداره ، تو حتما اشتباه مي كني؟
- نه غير ممكنه
- تو حالت خوب نيست ، حتما اشتباه مي كني
- خيليم حالم خوبه . اشتباهم نمي كنم اصلا حاضرم بهت ثابت كنم
- چطوري؟
- چند تا عكس دسته جمعي از اون روز دارم ،فكر ميكنم اين سه نفرم باشن
ادامه صحبتهايش را نشنيدم، اصلا نفهميدم چطور مسير را تا خانه طي كرديم . آنچنان شتابي بخرج مي دادم كه بيژن گيج شده بود، بيچاره دستپاچه و با سرعت عكسها را پيدا كرد ، پيش من آورد وقتي به عكسها نگاه كردم تمام تنم لرزيد آنچه كه مي ديدم برايم باور كردني نبود، در كنار نيلوفر مردي نشسته بود كه بيژن او را داماد آنها معرفي كرد، مرد آشناتر از آن بود كه نيازي به تفكر در مورد هويتش باشه او..... او صميمي ترين دوست كيانوش ، شهريار بود . نمي دانستم چه كنم؟ بيژن كه رنگ پريده و اعمال غير عادي مرا ديده بود برايم ليواني نوشيدني سرد آورد و علت را جويا شد . من نمي دانستم چه بگويم تنها به عذرخواهي مختصري اكتفا نمودم و چون اطمينان داشتم ، كيانوش بدون مدرك حرفهاي مرا نخواهد پذيرفت با اجازه او عكسها را نيز برداشتم و با سرعت منزلش را ترك كردم . از همان داخل ماشين با شركت تماس گرفتم. ولي منشي اش گفت كه از بعد از ظهر شركت را ترك كرده و او از مقصدش بي اطلاع است . با منزل كيوان تماس گرفتم آنجا هم نبود با منزل خودش تماس گرفتم مستخدمين پاسخ دادند ، به منزل جديدش رفته . با آنجا تماس گرفتم صدايش محزون و غم آلود مي نمود ولي سوالي نكردم تنها گفتم:
آنجا بمان تا بيايم كاري بسيار ضروري پيش آمده .
و بعد بسرعت بسويش شتافتم وقتي بخانه رسيدم و او را ديدم بسيار تعجب كردم، چشمانش سرخ شده بود و بنظر مي آمد گريسته باشد. پيراهن مشكي بر تن نموده بود و حالتي عزادار داشت. با تعجب پرسيدم:
چي شده؟
به تلخي لبخند زد و گفت:
بد بياري ديگه
- چطور؟
- امروز رفته بودم آسايشگاه از دكتر اجازه بگيرم پدر نيلوفر رو براي عروسي بيارم ، ميدوني چي شده؟
- نه
- آقا ناصر امروز صبح مرد
طنين صداي كيانوش را بغضي درد آلود آكنده ساخته و چشمانش مرطوب گشته بود از آن همه احساس پاك و عطوفت دلم به درد آمد و آهسته گفتم:
تو داري گريه مي كني؟
غم آلوده پاسخ داد:
دلم براش ميسوزه ، نمي دوني با چه فلاكتي جون داد آخه چرا؟
- كيانوش واقعا متاسفم ، ولي من ميخواستم مطلب مهمي رو بهت بگم
- اتفاقا منم ميخواستم از تو بپرسم حالا چكار كنيم؟ فكر نميكنم براي نيلوفر و مادرش اهميت داشته باشه
- اجازه بده كيانوش اول من حرفم رو بزنم
- باشه بفرماييد
- حقيقت اينه كه نمي دونم از كجا شروع كنم ، ولي دلم ميخواد با دقت گوش كني و عاقلانه تصميم بگيري
- باشه بگو
- ببين كيا تا حالا هركاري كردي هيچي، ولي حالا ديگه دلم ميخواد تمومش كني
- چي رو تموم كنم؟
- اين بازي رو
- كدوم بازي رو؟
- تو بايد اين دختر رو كنار بذاري
مثل صاعقه زده ها در جايش خشك شد و لحظاتي ناباورانه به من نگريست و بعد گفت:
معلومه چي ميگي؟
- اين دختر به درد تو نميخوره
- باز شروع نكن حالا ديگه براي اين حرفها خيلي ديره ، سه شبه ديگه عروسي منه . تمام دوستا و آشناها اين رو مي دونن
- خوب بدونن، از قديم گفتن از در جهنم برگشتن ، بهتر از داخل جهنم رفتنه
- كدوم جهنم؟ ديگه داري عصبانيم مي كني ها
لحظاتي مكث كردم، خود را ناچار ديدم حقيقت را بي پرده به او بگويم و گفتم:
اين ازدواج يه كلاهبرداريه، من نميذارم سرت رو كلاه بذارن و هر چي داري غارت كنن و آخر سر زندگيتم به باد بدن

Signature
     
#40 | Posted: 19 Aug 2013 23:34 | Edited By: paridarya461
- بسه ديگه ..... تو اجازه نداري راجع به همسر من اينطوري حرف بزني
فرياد كشيدم :
اون لياقت همسري تو رو نداره ، اون يه هرزه است
آتش خشم در چشمانش زبانه كشيد نزديكتر آمد و در حاليكه از فرط عصبانيت مي لرزيد گفت:
اگه نتوني حرفت رو ثابت كني، خفه ات مي كنم، قسم ميخورم.
من هم با عصبانيت عكسها را روي ميز ريختم و گفتم :
بيا با داماد جديد آشنا شو، تو فقط همسر اينطرف مرزي، خارج از ايران تعويض مي شي. بدبخت بي غيرت.
عكسها را برداشت و به آن خيره شد. چهره اش بطرز وحشتناكي تغيير كرد. صورتش چون مردگان سفيد شد و رعشه اي تمام وجودش را فرا گرفت. لحظاتي به همان حال باقي ماند و عاقبت به زحمت نجوا كرد:
باور نمي كنم ..... حقيقت نداره .
دلجويانه گفتم :
اين عكسها رو بيژن آورده، اون اصلا از قضيه بي اطلاع بود. ما بر حسب اتفاق ازيتا خانم رو تو خيابون ديديم....
ديگر ادامه ندادم، چون بي فايده بود او متوجه نمي شد. بزحمت او را به اتاق خوابش بردم و روي تخت خواباندم و پتويش را رويش كشيدم اما بي فايده بود، او همچنان مي لرزيد بسمت تلفن رفتم تا برايش دكتر خبر كنم . ناگهان برخاست و بطرف در رفت بسويش دويدم گفتم :
كجا؟
- بايد نيلوفر رو ببينم
- باشه براي يه وقت ديگه، تو حالت خوب نيست
- نه،..... نه ، كيومرث چرا؟ مگه من.... من... آخه چرا؟
بناچار به راه افتادم در بين راه سكوت درد آوري بين ما حكمفرما بود و من كه تازه فرصت انديشيدن يافته بودم، فكر ميكردم كه در حق كيانوش خيلي بيرحمي كرده ام ، نبايد چنين ميكردم ، ولي واقعيت آن است كه نمي دانستم عكس العمل او تا اين حد شديد خواهد بود. آهسته پرسيدم:
كجا برم؟
ولي او گويا شوكه شده بود ، همچنان بي حركت و ساكت باقي ماند. بناچار اين بار بلندتر سوالم را تكرار كردم ، كمي بخود آمد ولي هنوز بر كلمات تسلطي نداشت ، اين بار به زحمت پاسخ داد:
نمي دونم ..... نه يعني برو....... برو خونه شهريار.
مكثي كرد و باز ادامه داد:
نه شهريار نه...... برو خونه..... ني.....نيلو......
زحمتش را كم كردم و گفتم :
فهميدم و او باز در خود فرو رفت .آنچنان دلم برايش ميسوخت كه پشت فرمان آهسته آهسته مي گريستم، ولي هيچ كاري از دستم ساخته نبود ، جز اينكه هرچه سريعتر او را به آپارتمان نيلوفر برسانم . وقتي زنگ را مي فشردم به كيانوش نگاه كردم . تا بحال او را چنين نديده بودم احساس كردم در حال احتضار است خود نيلوفر در را برايمان باز كرد. از ديدن ما، در آن وقت روز يكه خورد ، ولي فورا برخود مسلط گرديد ، تعارف كرد داخل شويم به كيانوش كمك كردم تا داخل شود او در واقع به من تكيه كرده بود نيلوفر با اشاره از من پرسيد:
چه شده؟
و من تنها سر تكان دادم . سعي كردم او را بنشانم ، ولي او همانطور ايستاده بود . فقط اندكي خم شد، سيگارش را همانطور نيمه در جا سيگاري خاموش كرد . اما هنوز لحظه اي نگذشته بود كه با دستان لرزان سيگار ديگري روشن كرد و با شدت پكي به آن زد . نيلوفر همچنان متحير و مبهوت ما را مي نگريست و من ديدم كه كيانوش تمام قوايش را براي ساختن جمله اي بكار ميگيرد بالاخره عكسها را روي ميز پرتاب كرد و گفت:
دلم ميخواد راجع به اينا برام توجيهي منطقي داشته باشي ....... وگرنه .........وگرنه هم تو هم شهريار، هرچي ديديد از چشم خودتون ديديد.
صدايش بشدت لرزان بود، به نيلوفر نگاه كردم .گويا ارتعاش صداي كيانوش به او هم سرايت كرده بود او نيز مرتعش گرديده بود با اينحال خم شد و عكسها را برداشت . از ديدن آنها بشدت تعجب كرده بود و قبل از هر حرفي گفت:
اينا دست تو چكار ميكنه؟
كيانوش با عصبانيت فرياد زد:
اين هيچ مهم نيست ، اصل قضيه رو بگو
نيلوفر رنگ پريده تر از قبل بنظر مي رسيد، اما همچنان سعي ميكرد بر خود مسلط باشد دستپاچه و بريده بريده گفت:
اين يه مهمونيه ، جشن تولده ، منو مادر اونجا برحسب اتفاق شهريار رو ديديم.
- ولي تو هيچوقت از اين قضيه به من چيزي نگفتي، حتي شهريارم نگفت
- خوب شايد بخاطر اين بود كه صحبتش پيش نيومده ، ما هم لازم ندونستيم حرفي بزنيم
- كه اينطور...... ولي من چيزهاي ديگه اي شنيدم ، شما اين آقا رو دامادتون معرفي كرديد
- نه ، حتما اشتباهي شده، ما اون رو دوست دامادمون معرفي كرديم
- به من دروغ نگو
فرياد كيانوش در اتاق پيچيد ، من و نيلوفر مانند صاعقه زده ها از جا پريديم نيلوفر كه كلافه و عصباني مي نمود ،اين بار از در ديگري وارد شد وبا عصبانيت گفت:
چرا من بايد بتو جواب بدم؟ نكنه به من اعتماد نداري؟
كيانوش قرص و محكم پاسخ داد:
نه
و بعد از لحظه اي مكث گويا چيزي را بخاطر آورده باشد گفت:
حالا فهميدم چرا شما هميشه با هم مي رفتيد سفر ، من بيچاره ساده رو بگو حتما وقتي اونطرف مرز خوش مي گذرونديد حسابي به من هالو مي خنديديد كه بخرج من براي خودتون سفر ميريد ، در بهترين هواپيماها مي نشينيد و در لوكس ترين هتلها منزل مي كنيد حق هم داشتيد بخنديد و تازه بعد از اين همه خيانت باز برمي گشتي و مي شدي خانم مهرنژاد..... تو يه حيووني نيلوفر
نيلوفر كه برآشفته بود ديگر نتوانست خود را كنترل كند و فرياد زد:
تو آدم متعصب و خشك و بيخودي هستي، من از اولم مي دونستم كه تو مرد زندگي من نيستي ، از همون روزي كه عمداً گل سرم رو توي ماشينت جا گذاشتم. مي دونستم اشتباه كردم ، اما مادرم گفت درست ميشه، مي گفت بايد تو رو نگه داشت تو صيد خيلي خوبي هستي، مي گفت اگه دندون روي جيگر بذارم و رفتارهاي احمقانه تو رو تحمل كنم ، بزودي مالك نيمي از شركت مهرنژاد مي شم و اونوقت مالك همه هستي تو هستم و تو نميتوني منو از زندگيت بيرون كني . من آزادانه هر كاري رو كه بخوام مي كنم، درحاليكه نام و ثروت مهرنژاد رو يدك مي كشم.....
كيانوش آرام آرام بسوي نيلوفر رفت، مقابلش ايستاد و گفت:
يعني تو هيچوقت منو دوست نداشتي؟.... هيچوقت عاشقم نبودي؟ من فقط براي تو يه حساب بانكي بي پايان بودم ؟
نيلوفر سكوت كرد، كيانوش ملتمسانه ادامه داد:
حرف بزن نيلوفر خواهش ميكنم.
- تو.....تو خيلي قشنگي، قشنگترين مردي كه در عمرم ديدم، و البته پولدار، يعني همون چيزي كه من ميخوام، اما عقايد تو براي زندگي در عصر ما به درد نميخوره. من دلم ميخواد آزاد زندگي كنم، ولي تو ميخواي منو محصور كني، اين چيزي كه من هميشه ازش نفرت داشتم، همون نقطه اشتراك تو و پدر.
كيانوش پوزخندي زد و گفت:
پدرت مرد
نيلوفر لحظه اي سكوت كرد و ناباورانه به كيانوش نگاه كرد او دوباره گفت:
باور نمي كني؟
- اگه راست هم بگي برام فرقي نميكنه، بايد مي مرد
كيانوش ناگهان سيلي محكمي به گوش نيلوفر نواخت، او بر زمين افتاد كيانوش بسويش حمله ور شد و او را بسرعت بلند كرد و دستان قدرتمندش را دور گردن ظريف نيلوفر حلقه كرد. و من براي لحظه اي مبهوت مانده بودم ، اما ديدن صورت نيلوفر كه هر لحظه تيره تر مي شد و چشمانش كه بطرز وحشتناكي از حدقه بيرون زده بود ، مرا بخود آورد از جابرخاستم و به زحمت كيانوش را كنار كشيدم ، او همچنان فرياد مي زد و ناسزا مي گفت . نيلوفر بزحمت نفس مي كشيد ولي من نمي توانستم به او كمكي كنم، چون مجبور بودم كيانوش را در جاي خود نگه دارم. او همچنان بطرف نيلوفر يورش ميبرد. نيلوفر به كمك دسته صندلي از جا برخاست، كمي بحالت طبيعي بازگشته بود. كيانوش را بزحمت بسوي در كشيدم و گفتم بيا بريم كيا، تو ديگه اينجا كاري نداري...... بيا بريم.
كيانوش باز هم آرام شد . از اين آرامش ناگهاني متعجب گشتم ، او رو به نيلوفر كرد و گفت:
ولي من نيلوفر تو رو هميشه دوست داشتم، هميشه تو براي من بمعناي زندگي بودي ، فقط بگو چرا؟چرا با من اينكار رو كردي؟
لحن آرام كيانوش به نيلوفر جراتي بخشيد و او گريه كنان پاسخ داد:
هنوزم دير نشده كيانوش...... من بهت قول ميدم كه ديگه تكرار نشه.
لبخند پردردي بر لبان تبدار كيانوش نشست و پاسخ داد:
ديگه نه نيلوفر.... كسي كه يكبار بتونه خيانت كنه. صد مرتبه ديگه هم ميتونه.... حالا ديگه گريه نكن نميخوام چشمات رو گريون ببينم. من.... من از زندگي تو و شهريار بيرون ميرم..... من.......اين منم كه اضافه هستم. اميدوارم شما با هم خوشبخت باشيد ..... حق با توست من به درد زندگي با تو نميخورم ، شايد اين چيزها رو قبل از اين هم مي دونستم ، ولي ترجيح مي دادم تظاهر به ندونستن كنم، ولي حالا ديگه همه چيز تموم شده......
بغض كيانوش تركيد .سرش را بر چهارچوب در گذاشت و پر درد گريست بي اختيار اشكهاي من نيز جاري شد و براي اولين بار بود كه ديدم نيلوفر نيز واقعا مي گريد .
در راه بازگشت كيانوش تنها يك جمله گفت:
لطفا منو به خونه خودم ببر، خونه خودم و نيلوفر
من خواسته اش را اجابت نمودم، ولي در آن لحظه نمي دانستم كه اين آغاز انزواي دراز مدت كيانوش خواهد بود بعد از آن كه كيانوش را رساندم بلافاصله بمنزل برادرم رفتم و همه چيز را برايشان توضيح دادم. بيچاره زن داداش كم مانده بود قالب تهي كند. بزحمت توانستم آنها را متقاعد كنم كه پيگير قضايا نشوند و بيش از اين آبروي فاميل را بخطر نيندازند. ولي واقعا وضعيت دشواري بود شايد بيش از 500 كارت دعوت توزيع شده بود . بهر حال بيشترين نگراني من براي خود كيانوش بود پدر و مادرش ميخواستند براي دلجويي به ديدارش بروند، ولي من از آنها خواستم اجازه دهند او تنها باشد ، چون به اين تنهايي نياز داشت . وقتي من صحبتهاي كيانوش را براي آنها بازگو كردم ، خصوصا گفتم كه او براي نيلوفر و شهريار آرزوي خوشبختي نموده كيوان گفت:
مي دانستم كيانوش پسر عاقلي است.
ولي من مي دانستم كه قضيه اينقدر هم ساده نيست . چون هيچكدام از آن دو به اندازه من از احساس كيانوش نسبت به نيلوفر آگاه نبودند.
تا دو هفته هر روز به ديدارش مي رفتم ، ولي او از ديدن من سرباز ميزد و من نيز اصرار نميكردم، حتي حاضر به ديدار والدينش نيز نمي شد . پس از دو هفته يك روز عصر كه به ديدارش رفته بودم ، مرا پذيرفت. وقتي وارد شدم، گرچه ظاهرش بعلت رويش ريشهاي بلند كمي غريبه مي نمود، اما خودش مثل هميشه با من احوالپرسي كرد ، در ضمن صحبتهايش گفت:
صبح بسيار زيبايي است.
در حاليكه غروب بود و كم كم هوا رو به تاريكي مي رفت و من دانستم كه او زمان را گم كرده . البته زياد هم غير عادي نبود، زيرا در آن خانه كه تمام روزنه هايش به بيرون مسدود گشته بود ، تخمين زمان درست، كار آساني نبود به همين علت به رويش نياوردم و در ادامه از او خواستم كه بشركت برود ، لحظه اي خيره خيره نگاهم كرد و آنگاه پاسخ داد:
جدي مي گي آقا ناصر؟
گفتم:
من كيومرثم، كيانوش
اما او گويا نمي شنيد حالتي متفكرانه بخود گرفت و گفت:
آهان پس توي شركتهام پر زالو شده
با شنيدن كلمه زالو تمام بدنم به لرزه افتاد، او مرا ناصر صدا كرده بود و اكنون نيز زالو. بي اختيار بياد پدر نيلوفر افتادم و از اين تصور كه كيانوش ناصري ديگر شده باشد، پشتم لرزيد، من چندين مرتبه همراه كيانوش به عيادت او رفته بودم و دقيقا معناي زالو را مي دانستم او باز گفت:
من تمام شب رو تا صبح با زالوها مي جنگم ولي تمومي ندارن
- كدوم زالوها كيانوش؟
- همون زالو چشم سبزا ديگه، ببين خون دستام رو مكيدن چند جاي ديگه تنم هم همينطور شده
نزديكتر رفتم و به دستهاش نگاه كردم كه از زير آستين بالا زده اش نمودار بود. تمام ساعد و بازويش را با ناخن كنده بود و زخمهاي چندش اوري بر روي آنها ايجاد كرده بود. سعي كردم با او صحبت كنم تا شايد بخود آيد. بنابراين گفتم:
كيانوش جان، گوش كن من ناصر خان نيستم ، اون مرده يادت نيست، اينجام زالويي در كار نيست اين تصورات ناصرخان بود.

Signature
     
صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Privacy love | حريم عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites