تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Privacy love | حريم عشق

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 21 Aug 2013 13:27 | Edited By: paridarya461
- چرا نمي فهمي؟ تو اون نيكاي قبل نيستي! تو ديگه يه دختر سالم نيستي، تو حالا حتي نمي توني راه بري.معلومم نيست كه چه وقت ميتوني روي پات بايستي . يا اصلا بالاخره ميتوني سلامتت رو بدست بياري يا نه؟
نيكا احساس كرد آنقدر عصباني است كه حتي نميتواند فرياد بكشد بنابراين تنها با چشماني به خون نشسته و چهره اي بر افروخته به او نگريست.
ايرج بي اعتنا ادامه داد:
من شايد مجبور بشم يه عمر يه انسان عليل رو ياري كنم، دست تو رو توي تمام اين مراحل زندگيت بگيرم،ولي با تمام اين حرفا من بخاطر علاقه اي كه به تو دارم ، بخاطر دايي و مادرم پذيرفتم ، پس تو ديگه بهونه نگير.
- خفه شو
صداي فرياد نيكا آنچنان بلند بود كه مادر سراسيمه از آشپزخانه به اتاق دويد و حيرت زده به آن دو نگريست . نيكا در حاليكه بشدت مي لرزيد فرياد:
بيرونش كن............ اين حيوون و بيرون كن........ بروگمشو.......برو......
نيكا همچنان فرياد ميزد و اشك بي محابا از چشمانش فرو مي ريخت. در همانحال حلقه نامزدي را از انگشتش در آورد و بطرف ايرج پرتاب كرد . او حلقه را از زمین برداشت و گفت:
خيلي خوب. ولي بدون كه اگه پشيمون بشي هيچ راه برگشتي براي خودت نذاشتي، بين ما همه چيز تموم شد.
- به جهنم ........... به درك ، من هيچوقت پشيمون نميشم، حالا از جلوي چشمام دور شو نميخوام چشمم توي چشمهاي بي شرمت بيافته.
مادر سعي كرد نيكا را آرام كند، ولي امكان نداشت. ايرج بطرف در رفت مادر بدنبالش دويد گفت:
ايرج صبر كن ببينم چي شده؟ نرو زن دايي وايستا
- صداش نكن مادر اگه اون برگرده من مي رم.
- مطمئن باش من برنميگردم
ايرج خارج شد . مادر بطرف نيكا دويد و او را در آغوش كشيد . شانه هاي نيكا از شدت گريه بسختي تكان ميخورد.
*****
- من ميخواستم آقاي مهرنژاد رو ببينم
- وقت قبلي داريد؟
- نه، ولي حتما بايد ايشون رو ببينم
- اجازه بديد با دفترشون تماس بگيرم
مسئول اطلاعات گوشي را برداشت و در حاليكه به نيكا و عصاهايش نگاه ميكرد 4 شماره گرفت و بعد گفت:
الو خانم بشارت... خانمي اينجا هستن ميخوان آقاي مهرنژاد رو ببينند ايشون وقت دارن؟
- ...............
- بله منم گفتم بايد وقت قبلي داشته باشن ولي ايشون اصرار دارن.........
- .................
- وقت ديگه بيان؟ آخه موقعيت اين خانم طوريه كه فكر نكنم رفتن و برگشتن براشون خيلي آسون باشه، اگه اجازه بديد بيان بالا با خودتون صحبت كنن
- ..............
- ممنون
بعد رو به نيكا كرد، نيكا در نگاه خيره اش به عصاها بخوبي ترحم را ديد. از خودش و از چوبها احساس نفرت كرد، ولي سعي كرد خود را كنترل كند. مسئول اطلاعات زبان گشود و گفت:
خوب خانم تشريف ببريد طبقه 11 با خود خانم بشارت صحبت كنيد ، ايشون يكي از منشي هاي آقاي مهرنژاد هست
نيكا بزحمت لبخندي زد و گفت:
متشكرم.
و بعد بطرف آسانسور رفت. صداي تق تق عصاها در سالن مي پيچيد و اعصابش را خراش مي داد ، اما هرچه ميكرد نمي توانست صداها را خاموش نمايد .بالاخره آسانسور ايستاد، چند لحظه اي منتظر ماند تا آسانسور به طبقه همكف رسيد و در آن باز شد و او داخل گرديد. خوشبختانه تنها سرنشين بالا بر بود نگاهي به دور و بر كرد. مردي از دور عيان شد بطرف او رفت گفت:
خسته نباشيد آقا......... ببخشيد اتاق آقاي مهرنژاد كدومه؟
- انتهاي سالن دست راست.......... تشريف ببريد جلوتر نوشته دفتر مدير كل
- متشكرم
باز هم صداي تق تق عصاها در راهرو پيچيد . چه خوب بود كه كسي در راهرو تردد نداشت. جلوي در ايستاد ضربه اي زد و داخل شد روبروي او دو خانم جوان شايد همسن و سال خودش پشت ميزهايشان نشسته بودند .يكي از آنها با تلفن صحبت ميكرد و ديگري مشغول نوشتن بود .نيكا نزديك آمد صداي عصاها در يك لحظه توجه هر دوي آنها را بخود جلب كرد و همزمان سرهايشان را بالا آوردند و به نيكا نگاه كردند، او احساس شرم كرد و سرش را پايين انداخت احساس كرد گلويش از خشكي به سوزش افتاد . به زحمت آب دهانش را فرو برد و گفت:
ببخشيد مزاحم شدم. من ميخواستم اقاي مهرنژاد رو ببينم
- مي دونم گفتند ولي متاسفانه ايشون خيلي گرفتار هستند، نمي شه براتون يه وقت ديگه اي رو تعيين كنم تشريف بياريد ؟
- من نمي تونم برم و برگردم
انها باز هم به عصاهاي نيكا نگاه كردند ، از خودش بخاطر جمله اي كه گفته بود احساس تنفر كرد،چرا در مقابل آنها ابراز عجز كرده بود؟ آن دو نگاهي به يكديگر كردند و آهسته چيزي گفتند بعد همان نفر اول گفت :
- خوب پس بشينيد و منتظر باشيد . ميدونيد ايشون اگه بنا باشه هركسي رو كه مياد اينجا ببينند ديگه وقتي براي انجام كارهاشون نمي مونه و دائما بايد جواب مراجعين رو بدن
- بله مي فهمم ، متاسفم كه مزاحم شدم ولي من حتما بايد ايشون رو ببينم
- خوب اگه اينطوره پس بشينيد
- متشكرم
نيكا نشست و آن دو مشغول انجام كارهايشان شدند. دقايق به كندي مي گذشت و آنها گويا وجود او را فراموش كرده بودند. يكي از آنها دو ، سه بار داخل اتاق كيانوش رفت و بازگشت هربار كه در باز مي شد، نيكا سرك مي كشيد ،اما جايش مناسب نبود و نمي توانست داخل اتاق را ببيند. اين بار كه دختر جوان باز از اتاق خارج شد، نيكا كه انتظار كلافه اش كرده بود آرام پرسيد:
- خانم گفتيد كه من اينجا منتظرم؟
دختر كه خسته و عصبي بنظر مي رسيد پرخاش كنان گفت:
خانم مگه اومدي آتيش ببري؟ يه دقيقه صبركن
بعد رو به همكارش كرد و ادامه داد:
من اينا رو مي برم پيش آقاي صديق، باز اين پرونده ها قاطي شده صداش در اومده، تو هم اون ذونكن خريدهاي اعتباري رو ببر تو ميخواد چك كنه .
بعد در حاليكه با خود زمزمه ميكرد :
عجب گرفتاري شديم ها.
از اتاق خارج شد. نفر دوم هم ذونكني را برداشت و به اتاق كيانوش رفت. نيكا از برخورد منشي جوان عصباني شد و از جاي برخاست بدنبال منشي وارد اتاق شد.نگاهي به دور و برش انداخت.اتاق كار بسيار بزرگي بود . در يك طرف قفسه هاي چوبي كتاب و در طرف ديگر يك دست مبلمان چرمي مشكي نه نفره و در بالاي اتاق يك ميز كار چرمي مشكي كه بر روي آن يك كامپيوتر و مقداري خرد و ريز قرار داشت. كيانوش پشت ميز نشسته بود و در حين صحبت با منشي اش با سرعت بسيار اعدادي را به ماشين حساب مي داد. نيكا نگاهي به صورتش كرد تا بحال او را با عينك نديده بود، ولي حالا چشمان طوسي رنگش پشت ويتريني با قاب مشكي قرار داشت، ولي حتي عينك هم نتوانسته بود ذره اي از زيبايي خدادادي او كاهش دهد.نيكا حس كرد چهره اش شكسته تر بنظر ميرسد ، حتما موهاي سفيدش بيشتر شده است صداي دختر جوان نيكا را از افكار خود بيرون كشيد:
خانم مگه همكارم نگفته بود منتظر بمونيد براي چي بي اجازه وارد شديد؟
نيكا فقط به آن دو نگاه كرد كيانوش براي ديدن مخاطب منشي اش سر بلند كرد، چشمش كه به نيكا افتاد بسرعت ازجاي برخاست و به استقبالش رفت و گفت:
خانم معتمد خوش اومديد خواهش مي كنم بفرماييد..... چه عجب!
منشي با تعجب به كيانوش نگاه كرد.نيكا جواب سلام كيانوش را داد. او رو به دختر جوان كرد و گفت:
لطفا مارو تنها بذارين، هيچ كس تحت هيچ شرايطي مزاحم ما نشه.
- بله آقاي مهرنژاد
- چرا نگفتيد ايشون اينجا هستن؟
- معذرت ميخوام قربان
- در ضمن بگيد براي ما قهوه و كيك بيارن
- بله، البته
منشي بطرف در رفت . در آستانه در كيانوش او را صدا زد:
خانم مويدي
- بله آقاي مدير
- اين خانم كه معرف حضورتون شد هر وقت افتخار دادند اينجا اومدن، دلم نميخواد حتي لحظه اي منتظر بشند
- چشم حتما......... خانم از شمام معذرت ميخوام ، ما رو ببخشيد
- خواهش مي كنم اشكالي نداره
در كه بسته شد كيانوش بطرف نيكا آمد و به او در نشستن كمك كرد و بلافاصله گفت:
حالتون چطوره خانم؟
- خوبم مرسي ، شما چطوريد؟
- منم مثل هميشه
- سر دردتون معالجه شد؟
- اي ............ مياد ، ميره ، هر دفعه يه جوره ، شما چي ، پاتون بهتر شده؟
- از احوالپرسي شما
- من ممنوع الورودم وگرنه خيلي دلم ميخواست شما رو ببينم
- چه كسي اين قانون رو گذاشته؟
- بگذريم از خودتون بگيد
- پس نمي خوايد بگيد نه؟ معلوم ميشه حرفهاي شما فقط بهونه است
- اختيار داريد.......هر چي شما بفرماييد . حالابگين ببينم چطور شد بسراغ از خاطر رفتگان اومديد؟
- دلم گرفته بود سري به خيابونا زدم گفتم شما رو هم زيارت كنم
- افتخار داديد سركارخانم، اتفاقا كاري هم با شما داشتم، ميخواستم با پدرتون تماس بگيرم و از شما خواهش كنم در كار مهمي كمكم كنيد
- چرا با پدرم تماس بگيريد؟
- گفتم كه........... نشنيده بگيريد
- باشه هرطور شما بخوايد
- از من ناراحتيد؟
- نه
- حتما؟
- بله مطمئن باشيد
صداي در گفتگو آن دو را قطع كرد كيانوش از روي مبل برخاست ، در را گشود اما اجازه نداد كسي كه پشت در بود داخل شود. و خودش سيني كيك و قهوه را گرفت و در را بست و بازگشت سيني را روي ميز گذاشت و در حالتي كه مي نشست گفت:
بفرماييد تعارف نكنيد. حتما سردتون شده فكر ميكنم حسابي سرحالتون بياره.
نيكا لبخند تلخي زد و پاسخ داد:
اين چيزها ما رو سرحال نمياره
- چرا؟
نيكا پاسخي نداد كيانوش دوباره پرسيد:
شما خيلي خسته و بي حوصله بنظر مي رسيد، حدس ميزنم از چيزي ناراحتيد همين طوره؟
- باشه براي بعد.......... گفتيد ميخوايد در كاري بهتون كمك كنم، خوب بفرماييد من آماده ام.
- حالا خستگي در كنيد. براتون ميگم
- نه من بايد برم زودتر بگيد بهتره
- من اگه شما رو امروز براي نهار اينجا نگه ندارم از پنجره خودمو پايين مي اندازم
نيكا خنديد و گفت:
پس عصاهامو براتون نگه مي دارم
- فكر نمي كنم به عصا بكشه، دنبال يه قبر كن خِبره بگرديد
نيكا اين بار بلندتر خنديد و گفت:
بگيد ديگه خيلي كنجكاو شدم
- چشم خانم ولي، اول بگيد با قند يا شكر
- فرقي نداره
كيانوش قهوه نيكا را شيرين كرد و در همانحال گفت:
خانم رئوف به ديدن شما ميان مگه نه؟
- بله گاهي اوقات، ولي از وقتي لعيا رفته ديگه اون آدم سابق نيست، حتي از قبل هم بدتر شده

Signature
     
#52 | Posted: 21 Aug 2013 13:48 | Edited By: paridarya461
كيانوش نگاه اندوهگين خود را به فنجان قهوه دوخت و گفت:
مي خواستم از جانب من پيامي به ايشون برسونيد و جواب بگيريد، اين زحمت رو مي پذيريد؟
- البته، ولي چطور خودتون با فروزان تماس نمي گيريد؟
- فكر ميكنم اگه شما اين كارو بكنيد خيلي بهتره
- قبوله، حالا بفرماييد
- ميخواستم ........ ميخواستم
- چرا آنقدر هول شديد؟ چهره تون دقيقا شبيه پسرايي شده كه قصد خواستگاري كردن دارن
كيانوش لبخند زد و گفت:
بي دليل نيست، چون منم قصد همين كارو دارم
نيكا احساس كرد قلبش فرو ريخت. مي ترسيد رنگ پريده بنظر بيايد ، براي همين هم سرش را پايين انداخت و گفت:
خوب ادامه بديد.
- بنظر من فروزان خانم دختر خيلي خوبيه،حيفه كه بعد از اون شكست زندگيشون رو تباه كنن؟ اگه ايشون موافق باشن............ نه،نه اصلا شما بپرسيد يه بار ديگه ازدواج مي كنن؟
نيكا احساس خاصي داشت، نمي دانست چرا ناگهان در دل به فروزان حسادت كرد بايد از اول هم حدس مي زد، مسلما فروزان پاسخ رد به كيانوش نخواهد داد. او دختر خيلي خوشبختي است كه كيانوش او را براي زندگي انتخاب كرده نيكا سعي كرد برخود مسلط باشد و بعد آهسته گفت:
بله حتما ميگم
- يه خواهش ديگه، لطفا فعلا نامي از كسي نبريد، فقط بپرسيد آمادگي اين كارو دارن يا نه؟
- باشه ولي خودم مي تونم يه سوال كنم؟
- خواهش ميكنم شما مي تونيد ده تا سوال بفرماييد
- فروزان خانم ، خانم مهرنژاد مي شن
كيانوش لبخند زيبايي زد و گفت:
بله
- اميدوارم اين وصلت صورت بگيره
- متشكرم، خوب حالا از خودتون بگيد، از مادر، پدر و از همه مهمتر ايرج خان
- همه خوبند
- شادي خانم چه مي كنند؟ رفتند؟
- نه براي تعطيلات عيد مي مونه
- خيلي خوبه، اگه تا اون موقع كار خانم رئوفم تموم شده باشه، دسته جمعي ميريم مسافرت ، موافقيد؟
- بله فكر خوبيه
- خوب حالا من يه سوال مي پرسم........... شما چرا ناراحتيد؟
- سوالتون تكراريه
- بله ولي اميدوارم جواب شما تكراري نباشه
نيكا لحظه اي سكوت كرد.ميخواست براي كيانوش همه چيز را بگويد، اما نمي توانست.كلمات در گلويش گير كرده بودند و بجاي آنها اشكهايش ناگهاني و بي اختيار جاري شدند. و او هيچ ممانعتي از ريزش اشكهايش بعمل نياورد، شايد اگر هم چنين ميكرد بيهوده بود.هرگز تصور نميكرد به اين راحتي در مقابل يك مرد گريه كند ولي با اين مرد احساس بيگانگي نميكرد.كيانوش لحظه اي با تعجب به او خيره شد، بعد از جاي برخاست كنار او روي زمين زانو زد و گفت:
نيكا خانم گريه مي كنيد؟
نيكا سعي كرد در ميان گريه لبخند بزند، و با سر اشاره كرد چيزي نيست.كيانوش دوباره گفت:
خواهش ميكنم گريه نكنيد، شما كه ديگه نبايد نگران چيزي باشيد من همين امروز صبح با پروفسور زرنوش تماس گرفتم. ايشون گفتند كه شما رو بزودي براي فيزيوتراپي مي فرستند. بعدم مي تونيد مثل روز اول راه بريد.
- ..... مي دونم......... مي دونم
- پس ديگه چرا گريه مي كنيد؟ خواهش ميكنم آروم باشيد
- دلم گرفته........... فكر ميكردم شما منو درك مي كنيد ميتونم پيش شما گريه كنم و حرف بزنم، ولي مثل اينكه شما رو ناراحت كردم...........معذرت ميخوام
- اين حرفا رو نزن نيكا خانم اگه واقعا گريه آرومتون ميكنه ، خوب من هيچ مخالفتي ندارم.هر كاري دوست داريد بكنيد .باور كنيد منم هركاري از دستم بياد براتون انجام ميدم
- شايد براي همينه كه اومدم پيش شما
- خوب بفرماييد
نيكا سكوت كرد نمي دانست چطور و از كجا شروع كند براي همين هم گفت:
اجازه ميديد باشه براي دفعه بعد
- البته، هر طور شما صلاح بدونيد
- نيكا نگاهي به دور و برش كرد و براي آنكه موضع صحبت را عوض كند گفت:
تا بحال شما رو با عينك نديده بودم
- گاهی اوقات وقتي چشمام خسته مي شه خصوصا موقع كار با ماشين حساب يا كامپيوتر از عينك استفاده ميكنم. نظرتون راجع به قيافه من با عينك چيه؟
نيكا لبخند زد وگفت:
بهتون مياد ولي...........
- ولي چي؟
ميخواست بگويد حيف از آن طوسي خوشرنگ چشمان شما كه پشت شيشه عينك پنهان شود ولي نگفت و بجاي آن گفت:
ولي بي عينك قيافه تون آشناتر بنظر مي رسه
كيانوش با صداي بلند خنديد ، بعد عينكش را از روي ميز برداشت و گفت:
بزنيد ببينم بهتون مياد؟
- ولي اين عينك مردونه است
- خوب باشه براي امتحان بزنيد.نه اينكه بزنيد و به مجلس عروسي بريد
نيكا عينك را گرفت و به چشمانش زد، از كيفش آينه كوچكي در آورد و خود را در آن نگريست .بعد سرش را بالا آورد و به كيانوش كه به او خيره شده بود گفت:
بدم نشدم
- معلومه كه بد نشديد ، شما هميشه خوبيد
نيكا خنديد و پاسخ داد:
ولي اين نظر شماست
- نخير نظر هر انسان عاقل و با منطق بي ترديد همينه
كيانوش از روي زمين برخاست و بار ديگر روبروي نيكا بر روي مبل قرار گرفت و گفت:
خوب خانم معتمد نفرموديد مايليد نهار رو در اينجا صرف كنيم يا بيرون.
- من كه گفتم مزاحم شما.............
- تعارف نفرمائيد خودتون بهتر مي دونيد كه مزاحم نيستيد
- ولي ممكنه منتظرم باشن
- با يه تلفن مساله حله
- خوب حالا كه اصرار داريد، بايد بگم هر طور شما مايليد
- براي من فرقي نمي كنه مهم اينه كه شما راحت باشيد ..........گذشته از اين من فكر ميكنم تمايلات ما ضد و نقيض باشن
- چطور؟
- خوب من دوست دارم براي تنوعم كه شده امروز خارج از شركت غذا بخورم، ولي شما ترجيح مي ديد كمتر بيرون باشيد تا ديگران كمتر شما رو با عصا ببينند اينطور نيست؟
- بايد بگم حق با شماست
- اگر من مهمان شما بودم، شما رو مجبور ميكردم نهار رو بيرون صرف كنيد تا به اين مسائل كودكانه فكر نكنيد، ولي حالا كه شما مهمان من هستيد و حفظ حرمت مهمان واجبه، بخواست شما عمل ميكنم خوبه؟
- بله، متشكرم
كيانوش برخاست ، پشت ميزش ايستاد.گوشي تلفن را برداشت و دستور نهار را داد. بعد رو به نيكا كرد و گفت:
خانم معتمد سركار با منزل تماس نمي گيريد؟
- فعلا نه
- پس لطفا بلند شيد و همراه من بيايد، مي ريم جايی كه شما راحتتر باشيد
نيكا از جاي برخاست و عصاهايش را به دست گرفت. برعكس آنچه كه تصور ميكرد كيانوش به كمكش نيامد و تنها راه را به او نشان داد . كنار قفسه هاي كتاب در كوچكي بود كه كيانوش آنرا گشود رو به نيكا گفت:
بفرماييد سركار خانم
نيكا عصا زنان داخل شد و با تعجب به اطرافش نگريست . يك اتاق خواب بزرگ با تلويزيون ، ضبط صوت، سرويس خواب، سرويس غذا خوري چهار نفره و ديگر امكانات رفاهي ، كيانوش كه تعجب نيكا را ديد خنده كنان گفت:
تعجب نكنيد اينجا محل استراحت منه، من گاهي مجبور ميشم شب رو هم شركت بمونم.
- خداي من زندگي شما هم خيلي جالبه ها!
- متشكرم ، حالا چرا سرپا ايستاديد؟ خواهش ميكنم بفرماييد فكر نمي كنم آماده شدن غذا زياد طول بكشه گرسنه ايد؟
- نه چندان
كيانوش صندلي را براي نيكا عقب كشيد و او نشست .خودش نيز روبه روي او قرار گرفت نيكا احساس كرد او امروز خيلي سرحال است. شور وحال او نيكا را بياد حال و هواي دامادها در شب عروسي انداخت و بعد باز هم بياد خواستگاري كيانوش ازفروزان افتاد و بي اختيار همان احساس خاص بسراغش آمد وآهسته پرسيد:
آقاي مهرنژاد براي گرفتن جواب از خانم رئوف خيلي عجله داريد؟
- خيلي كه نه، ولي بدم نمياد زودتر نتيجه رو بفهمم.
- پس همين امروز مي رم بيمارستان و ازشون مي پرسم
- باعث زحمت ميشه
- نه ، اصلا
- پس بعد از ظهر خودم شما رو مي رسونم چطوره؟ موافقيد؟
- بله كاملا
ضربه اي به در خورد، كيانوش به در بسته نگاه كرد و گفت:
بيا تو آقاي شكور............
چرخي وارد شد و پس از آن پيرمردي درآستانه در نمودار گرديد.
- سلام قربان
- سلام
- روي اين ميز بچينم
- بله
پيرمرد ميز را چيد. اجازه گرفت وخارج شد. كيانوش از جاي برخاست ، ضبط صوت را روشن كرد و در حاليكه خود نيز با خواننده زمزمه ميكرد، بطرف نيكا بازگشت و او را به صرف نهار دعوت نمود
*****
نيكا نگاهي به كيانوش كرد. رنگ پريده بنظر مي رسيد.براي همين پرسيد:
رنگتون پريده، بازم سردرد؟
- بله تقريبا
- چرا؟
- نمي دونم.......
- من فكر ميكنم شما هيجان زده شديد
كيانوش خنديد و پاسخ داد:
شما خيلي جدي گرفتيد!
- غير از اينه!
- نمي دونم شايد حق با شما باشه
- با من مياييد توي بيمارستان
- نه اگه اشكالي نداشته باشه پايين منتظرتون مي ايستم، بعد با هم مي ريم خونه شما.
- اين همه راه وقتتون گرفته ميشه
- نه اتفاقا خيلي خوبه، چون به اين بهونه دكتر و مادرتون رو هم مي بينم دلم براشون تنگ شده
- مطمئنم كه اونام از ديدن شما خوشحال مي شن .
- خوب اينم بيمارستان خانم معتمد ، لطفا فراموش نكنيد هيچ نامي از من نبريد
- حتما خيالتون راحت باشه
وقتي اتومبيل متوقف شد .كيانوش بسرعت پياده شد و در را براي نيكا باز كرد و به او در پياده شدن كمك كرد و براي آخرين بار پرسيد:
مطمئن هستيد كه خانم رئوف الان بيمارستانه؟
- بله از وقتي لعيا رفته از بعد ازظهر مياد، خودش گفت
- خوب پس بريد، اميدوارم موفق باشيد
- زود برميگردم
نيكا بسوي ساختمان رفت .راه به نظرش طولاني مي آمد، اما راهروها و اتاقها آشنا و پرخاطره بود. وقتي به طبقه پنجم رسيد چند لحظه اي به شك افتاد شايد فروزان نباشد؟ جلوي قسمت اطلاعات ايستاد.پرستار سرش را بلند كرد فورا او را شناخت و احوالپرسي كرد نيكا سراغ خانم رئوف را گرفت.پرستار برخاست و به دنبال او رفت .چند لحظه بعد هر دو بازگشتند فروزان از همان دور به نيكا سلام كرد
- سلام خسته نباشيد
- چه عجب نيكا خانم از اين طرفها، چطور شد يادي از ما كرديد؟
- ما هميشه بياد شما هستيم
- پات چطوره؟
- خوبه، خيلي بهتر شده
- خانواده چطورند؟
- خوبند و سلام مي رسونند
- ديگه چه خبر؟
- اي ميگذره، راستي فروزان جون ميخواستم باهاتون خصوصي صحبت كنم ، امكان داره؟
- البته بيا بريم توي اتاق سوپروايزر بخش، اونجا كسي نيست
بعد هر دو راه افتادند.فروزان در اتاق را باز كرد و نيكا داخل شد او به خنده گفت:
خوب به عصا زدن وارد شدي ها
- چه ميشه كرد؟ انسان به همه چيز زود عادت ميكنه
- خوب بنشين چرا ايستادي؟ بشين و شروع كن
نيكا در حاليكه مي نشست گفت:
مي دوني فروزان جون قصد دارم بدون حاشيه رفتن حرف بزنم، راستش من امروز حامي پيامي هستم اومدم سوالي بكنم جواب بگيرم و برم
- به همين سرعت؟
- بله
- خوب بفرماييد
- فروزان خانم شما حاضريد يه بار ديگه ازدواج كنيد؟
فروزان جا خورد .چنان غافلگير شده بود كه نمي توانست جواب دهد نيكا گفت:
مي دونم جا خورديد ولي جواب بديد خواهش ميكنم

Signature
     
#53 | Posted: 21 Aug 2013 15:06 | Edited By: paridarya461
حریم عشق-فصل دوازدهم :
- حقيقتش نيكا جون فكر ميكنم همون يك مرتبه كافي بود از قديم گفتن اگه هوسه يه دفعه بسه
- درسته حرفاتون رو قبول دارم، ولي فروزان جون شما جوونيد حالا زوده كه از دنيا كناره گيري كنيد
- ولي من ديگه حوصله تحمل دردسر رو ندارم
- شايد اين مرتبه دردسري در كار نباشه.
- خوب اصلا بگو ببينم اين آدم كي هست؟
- متاسفانه فعلا بنا شده اسمش رو نگم
- پس خصوصياتش رو بگو بنظر تو چه جور آدميه؟
- خيلي خوبه............واقعا مرد ايده آليه.من فكر ميكنم اين خواست خدا بوده كه اون از تو خواستگاري كنه تا تو هم بتوني طعم خوشبختي رو توي زندگيت بچشي
- واقعا انقدر بهش اعتماد داري؟
- از اينم بيشتر
- تو اگه جاي من بودي چكار ميكردي؟
- با كمال ميل مي پذيرفتم
- نمي دونم چي بگم؟ حرفاي تو منو به شك انداخت
- قبول كن فروزان مطمئن باش كه ضرر نمي كني
- ولي نيكا جون تو خودت بهتر مي دوني كه من تنها نيستم لعيام هست اونم تو زندگي من سهم داره تو نظر اين مرد رو راجع به دخترم مي دوني؟ اصلا مي دونه كه من بچه دارم؟
- معلومه كه مي دونه اونكه غريبه نيست.هم تو اون رو ميشناسي ، هم من. تازه راجع به لعيا هم نگران نباش من فكر ميكنم كاري كنه كه لعيا هم با شما زندگي كنه.
- مطمئني نيكا؟
- كاملا من بهت اطمينان مي دم اگه تو منو قبول داشته باشي در يه جمله از هر جهت تضمينش ميكنم.
- اگه اينطوره بايد اول اونو ببينم و حرفهامونو با هم بزنيم، اگه به توافق رسيدم من حرفي ندارم
- پس مباركه
- تو تا اين حد مطمئني كه من و اون با هم به توافق مي رسيم
- بله خيال تو هم راحت باشه، همه چيز درست مي شه.
- خدا بگم چكارت كنه نيكا دوباره منو انداختي تو فكر و خيال
- اميدوارم خوشبخت بشي فروزان جون من ديگه بايد برم
- كجا با اين عجله؟ بذار برات يه چيزي بيارم بخوري
- نه ممنونم بايد تا اون سر دنيا برم، الان هم هوا تاريك ميشه زودتر برم بهتره
- باشه هر طور راحتتري بازم سري به ما بزن
- حتما
- به دكتر و مادرتون سلام برسونيد؟
- بزرگواريتون رو مي رسونم عروس خانم
- بس كن نيكا از حالا
- با من كاري نداريد؟
- قربان شما .زحمت كشيديد
- خدانگهدار.
كيانوش از داخل آينه نيكا را ديد كه به ماشين نزديك ميشود با سرعت از ماشين پياده شد در را براي نيكا گشود .او روي صندلي قرار گرفت.كيانوش در را بست و خودش نيز سوار شد بمحض آنكه نشست به نيكا نگريست .او لبخندي زد، ولي كيانوش احساس كرد چشمانش پر از اشك است.آهسته پرسيد:
اتفاقي افتاده
نيكا با زحمت بغضش را فرو خورد و گفت:
نه انشاءا.... مبارك باشه آقاي مهرنژاد.
كيانوش با شادي فرياد كشيد :
قبول كردند؟
نيكا با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
بله
كيانوش همانطور هيجان زده گفت:
خيلي خوب شد واقعا از لطفتون ممنونم خانم معتمد
نيكا اين بار با نگاهش او را سرزنش كرد و آهسته گفت:
خواهش ميكنم كار مهمي نكردم
كيانوش سعي كرد برخود مسلط شود و بار ديگر با لحني آمرانه گفت:
نه اتفاقا كار خيلي مهمي كرديد.
- راستي آقاي مهرنژاد خانم رئوف راجع به لعيا سوال كردند من بجاي شما به ايشون اطمينان دادم كه در مورد لعيا هيچ مشكلي پيش نياد
- كار خوبي كرديد، همين طوره كه شما فرموديد
- پس در اين صورت مشكل ديگه اي نيست .اميدوارم همه چيز بخوبي تموم بشه
- منم اميدوارم
شادي كيانوش گويا به پاهايش نيز سرايت كرده بود، چون آنچنان پدال گاز را فشرد كه ماشين از جا كنده شد و با شتاب فراوان پيش رفت . نيكا پلكهايش را روي هم گذاشت ، دلش ميخواست گريه كند اما نمي خواست كيانوش اشكهايش را ببيند .احساس دلتنگي و شكست ميكرد و نمي دانست چرا با وجود آنكه هم فروزان و هم كيانوش را دوست دارد و آرزو دارد هر دوي آنها خوشبخت شوند، اكنون در وجود خود احساس شادي نميكرد . كيانوش گويا موقعيت او را درك ميكرد، چون سكوت داخل ماشين را كاملا حفظ كرده بود . او در دل روح بزرگ كيانوش را ستايش ميكرد .او كه كتايون عبدي دختري با آنهمه مزايا و امتيازات مثبت اجتماعي را كنار گذارده بود و از فروزان زني كه بچه اي هم دارد خواستگاري ميكرد. با ياد آوري اين مطلب ناگهان بياد نيلوفر افتاد. بالاخره سايه شوم او از زندگي كيانوش كنار رفته بود. او ميتوانست سر و ساماني به وضع نابسامان خود دهد. مسلما وقتي نيلوفر اين خبر را بشنود از تعجب شاخ در مي آورد وچهره اش ديدن دارد .نيكا سعي ميكرد چهره نيلوفر را در ذهن خود مجسم كند ولي كار ساده اي نبود. او هميشه دوست داشت او را ببيند. ولي هيچگاه فرصتي پيش نيامده بود، ولي اكنون بنظرش مي رسيد مناسبترين زمان است . از زير چشم نگاهي به كيانوش نگاه كرد كه برعكس چند لحظه قبل چهره اش گرفته و غمگين بنظر مي رسيد آهسته گفت:
كيانوش خان.
كيانوش گويا از خواب پريده باشد دستپاچه پاسخ داد:
بله
- من مي خواستم خواهشي بكنم
- امر بفرماييد
- من خيلي دلم ميخواد...... دلم ميخواد......
- چرا مكث كرديد؟ خوب بفرماييد؟
- من ميخواستم چهره واقعي نيلوفر رو ببينم شما عكسي ازش داريد
همين كه جمله نيكا پايان گرفت رنگ از رخسار كيانوش پريد، از گفته خود پشيمان شد و شرمگينانه گفت:
معذرت ميخوام مثل اينكه شما رو ناراحت كرد، ولي راستش من از اون روز كه دفتر شما را خوندم هميشه دوست داشتم بدونم نيلوفر چه شكليه؟ خودتون كه بهتر مي دونيد خانمها خيلي به قيافه آدما اهميت مي دن..... حالا امروز بنظرم رسيد وقت مناسبيه
كيانوش آرام پرسيد:
چرا فكر كرديد امروز روز اين كاره؟
نيكا خواست بگويد ، چون امروز فهميدم كه شما بالاخره نيلوفر را كنار گذاشته ايد و زن ديگري را وارد زندگي خود كرده ايد ولي نگفت و تنها به گفتن جمله))همين طوري(( اكتفا كرد. كيانوش مدتي سكوت كرد .نيكا نا اميد شد ولي چند لحظه بعد گفت:
ميشه خواهش كنم كيف منو از روي صندلي عقب بديد؟
نيكا اطاعت كرد .كيف را آورد و روي پايش گذاشت .كيانوش گفت:
درش قفل نيست، بازش كنيد.
او در حاليكه در كيف را باز ميكرد كه دستهايش از شدت هيجان مي لرزيد، كيانوش باز گفت:
اگه مي تونيد پيداش كنيد، دوتا از عكسهاي نيلوفر توي اين كيفه.
نيكا با دستپاچگي شروع به جستجو كرد ، ولي هرچه گشت عكسي نيافت. فكر كرد شايد كيانوش سر به سرش مي گذارد براي همين تصميم گرفت از خير ديدن عكسها بگذرد، دست از جستجو كشيد و گفت:
اون خيلي خوشگل بود؟
- بهتره جواب سوالتون رو ندم تا خودتون وقتي عكس رو ديديد قضاوت كنيد
- ولي اينجا كه عكسي نيست
- اشتباه مي كنيد اون صفحه روي در كيف رو مي بينيد
- خوب بله
- اون باز ميشه از زير صفحه بكشيدش بالا
نيكا به گفته كيانوش عمل كرد روي صفحه بلند شد و زير آن دو عكس در قابي چرمي از جنس صفحه پديدار گشت. سرش را نزديكتر برد و بي اختيار گفت:
خداي من!
او هميشه نيلوفر را زيبا تصور كرده بود، ولي اين عكسها به مراتب از تصورات او زيباتر بود.چشماني درشت و گيرا به رنگ تيره، موهاي صاف و نرم خرمايي رنگ كه بر شانه هايش ريخته بود .بيني، لبها، تركيب زيباي صورتش و پوست صاف وخوش رنگش، درچهره او هيچ نقصي به چشم نمي آمد.اينهمه زيبايي باور كردني نبود.
نيكا ناباورانه گفت:
خيلي قشنگه خيلي!
كيانوش با اندوه پاسخ داد:
ولي زيبايي اون براي من هيچ اهميتي نداشت.
نيكا لحظه اي در ذهن خود نيلوفر و فروزان را مقايسه كرد، هيچ شباهتي بين آن دو وجود نداشت.
- شما همون روز اول كه توي بيمارستان كيف منو باز كرديد مي تونستيد عكس رو ببينيد
- ولي شما خيلي خوب اونا رو استتار كرديد، اگه من تمام روز دنبالشون مي گشتم محال بود پيداشون كنم
- خوب حالا كه ديديد، همون چيزيه كه شما تصور مي كرديد؟
- نه خيلي قشنگتره .من هميشه چون ميدونستم شما خوش سليقه ايد نيلوفر رو زيبا تصور ميكردم ولي نه تا اين حد
- شايد براتون جالب باشه كه بگم خودش حتي از عكساش هم قشنگتر بود، گاهي فكر ميكنم همين زيبايي بيش از حد بود كه هر دوي ما رو بيچاره كرد بعضي آدما ظرفيت نعمتي رو كه خدا بهشون مي ده ندارن.
نيكا با سر سخنان كيانوش را تائيد كرد و همچنان به عكسها خيره ماند.هر دو سكوت كرده بودند نيكا فكر ميكرد كه هر دو به يك فرد مشترك مي انديشند.وقتي كيانوش به داخل خيابان پيچيد .نيكا بلافاصله ماشين ايرج را جلوي در ديد و قلبش بشدت به تپش افتاد. هيچ دلش نميخواست در چنين وضعيتي ايرج او را همراه كيانوش ببيند .ظاهرا كيانوش نيز متوجه ماشين شده بود ، چون گفت:
خانم معتمد مثل اينكه مهمان داريد؟
- بله ظاهرا عمه و بچه ها اينجا هستن
- خانم معتمد اگه يه خواهشي كنم ناراحت نمي شيد؟
- نه ، بفرماييد
- ميشه به من اجازه مرخصي بديد؟يه روز ديگه مزاحمتون مي شم.
- ولي مگه نگفتيد كه مي خوايد مامان و بابا رو ببينيد؟
- بله، ولي حالا كه مهمان داريد
- اونا كه غريبه نيستند
- اگه اجازه بفرماييد ترجيح مي دم مزاحم نشم.
- باشه حالا كه اصرار داريد هر طور ميلتونه
نيكا بار ديگر به عكسهاي نيلوفر نگاه كرد،بعد در كيف را بست ، كيانوش گفت:
هنوز از عكسهاي اين تحفه سير نشديد؟مي بينيد چه جذابيت عجيبي داره اين دختر
- بله واقعا حق با شماست
- من مطمئن هستم كه شما بدتون نمياد اين عكسها چند روز پيشتون باشه
- از كجا فهميديد؟
- من نيلوفر رو خوب ميشناسم...........خوب برشون داريد، هر دوشون رو ببريد
- واقعا...........جدي ميگيد؟.....ولي.......
- ولي نداره من از اين عكسها زياد دارم.آنقدر كه ميشه چهارشنبه سوري باهاشون يه آتيش بازي حسابي راه انداخت
- شما واقعا ميخوايد اين عكسها رو بسوزونيد؟
- نمي دونم، ولي قصدش رو دارم
- پس در اينصورت من اينا رو برميدارم
- برداريد ، من كه از همون اول عرض كردم
نيكا بار ديگر در كيف را باز كرد، كيانوش هم پايين آمد وقتي او در را براي نيكا گشود ، هر دو عكس در دستش بود و گفت:
يعني ديگه تعارف نكن، تو نمي آيد؟
- نه متشكرم سلام برسونيد
- بابت همه چيز ممنونم، ببخشيد كه امروز مزاحمتون شدم
- من بايد از شما تشكر كنم، خيلي به زحمت افتاديد
- حرفش رو هم نزنيد
- پس با اجازه شما، خدانگهدار
- به سلامت

Signature
     
#54 | Posted: 21 Aug 2013 15:33 | Edited By: paridarya461
كيانوش با سرعت وارد شد و با مهارت دور زد، صداي لاستيكهايش در كوچه پيچيد.براي نيكا چراغ زد و دستي تكان داد و رفت. نيكا منتظر ماند تا او به خيابان اصلي پيچيد. بعد عكسها را داخل كيفش گذاشت و داخل شد همين كه در هال را گشود مادرش به سمت او دويد.نيكا با خونسردي سلام كرد، ولي مادر با عصبانيت گفت:
معلومه كجايي دختر؟ داشتم ديوونه مي شدم
نيكا با بي حوصلگي پاسخ داد:
رفته بودم پيش فروزان
- چرا به ما نگفتي؟ فكر نكردي دلواپس مي شيم......... تو با اين وضعيت راه افتادي توي خيابوناي اين شهر شلوغ كه چي؟
نيكا بر آشفته و عصباني فرياد كشيد:
با كدوم وضعيت؟ مگه من چمه؟ فقط پام تو گچه، عليل و زمين گير كه نيستم ، چرا با من اينطوري حرف مي زنيد.
نيكا از مادر روي گرداند و چشمان پر از اشكش بصورت پدر افتاد، دكتر نزديك آمد ، بازوان نحيف دخترش را در دستهاي خود فشرد و گفت:
هيچ كسي نگفته تو عاجزي عزيزم، برعكس تو دختر شجاعي هستي كه من بهت افتخار مي كنم........... مادرت هم منظوري نداشت.اون فقط نگران شده بود اگه مي دونستيم كجا هستي ، اصلا نگران نمي شديم دخترم، مطمئن باش.
نيكا دوباره به مادرش نگاه كرد كه اشكهايش را پاك ميكرد بطرف مادر رفت مادر صورتش را بوسيد و گفت:
معذرت ميخوام دخترم
- من معذرت ميخوام مادر، حق با شماست ، من بايد تماس مي گرفتم.
- اشكالي نداره عزيزم ، حالا برو لباست رو عوض كن و بيا كه مهمون داريم، آبجي و بچه ها اينجان
- چشم پدر همين الان بر مي گردم.
نيكا با سرعت به اتاقش رفت.لباسهايش را عوض كرد و خود را براي ديدار عمه و گفتن حرفهايش آماده كرد. در خود احساس نيروي بسيار براي اين نبرد نابرابر ميكرد، وقتي نزديك پذيرايي رسيد، صداي عمه را شنيد كه مي گفت:
داداش ما توي فاميل و دوست و آشنا آبرو داريم اين دوتا نبايد با آبروي ما بازي كنند
- بله آبجي شما درست مي گيد
- اين حرفا رو به دختر عزيزدُردونه خودتون بگيد دايي جان...............
نيكا ديگر طاقت نياورد ، وارد پذيرايي شد و سلام كرد همه پاسخ سلامش را دادند، ولي او بخوبي متوجه سردي برخورد عمه شد ، كنار پدرش روي يك صندلي نشست و عصاهايش را كنارش گذاشت شادي فورا پرسيد:
نيكا جان حالت خوبه؟ پات چطوره؟
- اي به مرحمت شما بهتره
مازيار ادامه داد:
نيكا خانم باور كنيد ما ظرف اين هفته ميخواستيم به ديدن شما بيايم ايرج خان نذاشت.
شادي و عمه به مازيار چشم غره رفتند و او را وادار به سكوت كردند. عمه بلافاصله گفت:
عمه جون اين بازيها چيه در مياري؟
نيكا از لحن كلام عمه برآشفت و با عصبانيت پاسخ داد:
كدوم بازي؟ اصلا چرا از من مي پرسيد؟ از ايرج خان سوال كنيد؟
- از ايرج پرسيدنيها رو پرسيدن.منم جوابشون رو دادم حالا تو هم حرفات رو بزن، من امروز ميخوام به نتيجه برسم از اين بلاتكليفي خسته شدم، ميخوام بدونم آخرش چي تو زن من هستي يا نه؟
عمه مهلت پاسخ به نيكا نداد و خود ادامه داد:
براي چي حلقه ات رو پس دادي؟ مگه زن به اين سادگي حلقه ازدواجش رو پرت ميكنه و ميگه همه چيز تموم شده شما مي خوايد يه عمر باهم زندگي كنيد.
- نه اگه روش ايرج براي زندگي اينه كار ما به هفته آينده هم نمي كشه، واي بحال يه عمر
- نيكا جون، عزيزم آروم باش، براي تو خوب نيست كه آنقدر به اعصابت فشار بياري ، تو حالا عصباني هستي
- شادي ولش كن بذار حرفش رو بزنه، بذار همه بفهمن حرف حساب اين خانم چيه، كه مادر همه تقصيرها رو گردن من نندازه......... شنيدي مادر شنيدي خانم چي فرمودند؟ ايشون حتي يه هفته هم نمي تونند منو تحمل كنند
- اين حرفها چيه ؟از خودتون خجالت بكشيد، فكر خودتون رو نمي كنيد فكر آبروي مارو بكنيد.
- عمه جون ، من كه چيزي نگفتم، فقط گفتم نميخوام از وطنم بيرون برم ، نميخوام از خانواده ام جدا بشم، اين آقا هم اگه منو ميخواد هميجا مي مونه، اگر هم نه هيچ اصراري در كار نيست .
در اين زمان دكتر نيز بالاخره سكوتش را شكست و گفت:
خوب ايرج جان، اين كه حرف بدي نيست.
- دايي شما ديگه چرا؟ ببينم مگه اين شما نبوديد كه بخاطر خودتون نيكا و زن دايي رو از شهر بيرون كشيديد و آورديد اينجا، مگه زن دايي نمي خواست پيش خانواده اش باشه. ولي چون شما كه همسرش بوديد اينطور خواستيد اونم موافقت كرد اومد، ولي نيكا هيچ اهميتي به حرفاي من نمي ده خودش تصميم ميگيره
- تو اشتباه ميكني ايرج، من با موافقت همسر و دخترم اينكارو كردم ، من مسائلم رو باهاشون در ميون گذاشتم، اونام چون اين دلايل رو منطقي ديدند موافقت كردند، من كسي رو به زور اينجا نياوردم، همين الان هم اگه نيكا و افسانه نخوان همين امروز از اينجا مي ريم
- آخه شما مشكلاتتون رو با زن دايي در ميون گذاشتيد اونم پذيرفت ولي نيكا اصلاحرفاي منو درك نمي كنه، نمي فهمه چي مي گم
- خيلي خوبم مي فهمم، ولي حرفاي تو دليل نيست، بهانه است
- بفرما شنيديد؟
- خوب زن دايي جون بگو ببينم حرف تو چيه؟
- من ميگم براي اينكه در زندگي موفق بشم مجبورم چند سالي رو خارج بگذرونم،اين چند سال رو نيكا خانم فكر كنه توي زندانه، قبول كنه، بعد كه حسابي خودمون رو بستيم بر ميگرديم و يه زندگي مرفه و راحت براي خودمون راه مي اندازيم
- حالا بذار من بگم ، گوش كن آقا ، من زندگي مرفه رو نميخوام همين جا يه كاري پيدا كن ، با يه زندگي ساده شروع مي كنيم ، مثل همه ، بعد كم كم زندگيمون سر وسامون مي گيره......... شماها بگيد من چيز زيادي از اين آقا ميخوام؟
لحظه اي سكوت برقرار شد ، ولي ايرج سكوت را شكست و با عصبانيت گفت:
حرف من همينه، اگر فكر مي كني ميتوني با شرايط من كنار بيايي كه بهتر، وگرنه نه براي تو شوهر قحطه نه براي من زن، بقول خودت هيچ اتفافي هم نيفتاده شما رو بخير ما رو بسلامت
شادي با عصبانيت از جا جست و فرياد كشيد:
ساكت شو ايرج، چرا به اين بحث مسخره خاتمه نمي ديد؟ هرچي ما سكوت مي كنيم شما دوتا بدتر مي كنيد اين فكرها رو از سرتون بيرون كنيد .شما بايد با هم زندگي كنيد، اينا كه مي گيد مشكلاتي نيست كه حل نشه خودتون با هم كنار بيايد.
- ما با هم خيلي حرف زديم شادي ولي نتيجه اي نداره آخرش هم خانم حلقه اش رو براي من پرت ميكنه يعني همه چيز تموم شد
- من با گذشته كاري ندارم، از اين به بعد عاقلانه با مسائل برخورد كنيد .
نيكا سرش را پايين انداخته بود. نمي دانست چه بايد بگويد بغض گلويش را مي فشرد ايرج با گستاخي برخاست و گفت:
چي شد خانم اومدني شدي ؟
نيكا هم با سماجت فرياد زد:
نه
همه با تعجب به آن دو نگاه كردند. مازيار با آنكه هيچگاه در امور مربوط به خانواده همسرش دخالت نميكرد اين بار پا در مياني كرد و گفت:
ايرج خان رفتن از ايران اينقدرهام آسون نيست همين خانم...........خواهرتون ، هر وقت شما بياييد پيش ما يا ما بياييم ايران تا يكي، دوماه روزگار ما رو سياه ميكنه كارش ميشه گريه و بهونه گيري، تازه ايشون از روز اول مي دونست من خارج از ايران زندگي ميكنم و با پذيرش اين شرط با ميل و رغبت قدم به زندگي من گذاشت واي بحال شما كه ميخواي نيكا خانم رو به زور با خودتون همراه كنيد.من اگه امروز درسم تموم بشه، با وجودي كه خواهر و بردارهام اونجا هستن فردا ميام ايران تا همسرم راحت باشه
ايرج از حرفهاي مازيار هيچ خوشش نيامد و بي اعتنا گفت:
اين مشكل حل مي شه.
مازيار هم كه اينگونه ديد حرف ديگري نزد.شادي براي آنكه بحث را فيصله دهد برخاست در جعبه شيريني را كه با خود آورده بودند باز كرد و گفت:
خوب به سلامتي بحث تمومه، اينم شيريني آشتي كنون.
- آشتي كدومه؟ ما اصلا با هم قهر نبوديم تو نمي ذاري ما به نتيجه برسيم من بالاخره نفهميدم تكليفم چي شد؟
- هيچي تكليفي در كار نيست فعلا شما همين جا بساط عروسيتون رو راه مي اندازيد و يه كار مناسب هم پيدا مي كنيد.حالا دهانتون رو شيرين كنيد موافقي نيكا جون؟
نيكا با نارضايتي و تاثر سري تكان داد و گفت:
بله من حرفي ندارم.
- ولي من دارم، باشه اگه دوست داريد همين جا عروسي ميكنيم، ولي بلافاصله بايد بريم، يكي از دوستاي من منتظرمونه، اون برام كار مناسبي پيدا كرده كه نميتونم از دست بدم، اگه اين دست اون دست كنم كار تمومه كس ديگه اي رو انتخاب مي كنن.
- من يه نظر ديگه دارم عمه جون، تو بيا با ايرج برو، اگه ديدي خوب نيست و ناراحتي برگرد
- نه عمه گفتم كه من پامو از مرز بيرون نمي ذارم حتي براي يه ساعت
- واي پناه بر خدا عجب لجبازي!
- خوب با اين حساب مثل اينكه حرف ديگه اي نمونده ، من و اين خانم با هم به تفاهم نمي رسيم
دكتر از اين تصميم گيري عجولانه وحالت بي تفاوت ايرج متعجب شد لحظه اي به او خيره ماند عمه بي طاقت شد و گفت:
خوب به اين عزيز دردونه يه چيزي بگو داداش
دكتر با عصبانيت به خواهرش نگاه كرد و گفت:
الان ميگم، دخترم نيكا ما در انتخاب ايرج براي تو اشتباه كرديم، حالا هم دير نشده خودت رو از اين گرفتاري نجات بده اون مرد زندگي نيست
- بفرما اينم داداشمون، بلند شيد جمع كنيد بريم اينجا معلوم نيست چه خبره؟ شايد لقمه چربتري براي دخترشون پيدا كردن كه به اين راحتي ما رو جواب مي كنن
شادي با عصبانيت به مادرش كه كيف در دست ايستاده بود نزديك شد كيف را از دستش كشيد و گفت:
چي چي بريم........ يعني چه؟ اينا زن و شوهرند، حرفي بينشون پيش اومده خودشون حل و فصل مي كنن، شماها چي ميگيد اين وسط داريد همه چيز رو تموم مي كنيد.
- مگه نشنيدي دايي جونت چي گفت؟
- چرا شنيدم، دايي هم مثل شما عصباني يه چيزي گفت ، حالا بشين
- نه شادي حرفهاي ما تموم شد، حالا هم بايد بريم، توي محضر همديگرو مي بينيم حرف ديگه اي هم نيست
شادي كه از فرط عصبانيت چهره اش گلگون شده بود فرياد زد:
خفه شو احمق، اينا خيلي راحت مي تونند دامادي بهتر از تو پيدا كنن ولي ما ديگه نميتونيم مثل نيكا رو پيدا كنيم.
- بفرما اينم خواهرمون ديگه آدم از كي ميتونه توقع داشته باشه؟
- بله ، من مثل مادرت نيستم كه از تو چون برادرم هستي دفاع كنم من حق رو مي گم، راست مي گي شما بايد حتما از هم جدا بشيد از اولم تو لياقت اين دختر رو نداشتي

Signature
     
#55 | Posted: 21 Aug 2013 15:57 | Edited By: paridarya461
- شادي بسه، گفتم راه بيفت
عمه و ايرج با سرعت به راه افتادند ، دكتر و همسرش نيز براي بدرقه مهمانان از جاي برخاستند ايرج بمقابل نيكا كه رسيد لحظه اي ايستاد و بعد با غيظ گفت:
براي روز محضر باهات تماس ميگيرم
نيكا بسختي بغضش را فرو برد و برخود مسلط شد و گفت:
منتظرم
آنها بسرعت خانه را ترك كردند شادي بازگشت سرش را با شرمندگي به زير انداخت و نشست. نيكا به زحمت از جاي برخاست عصايش را در دست گرفت و بسوي شادي رفت روبه روي او ايستاد و گفت:
تو چرا سرت رو پايين انداختي؟
- به جون نيكا اصلا روم نميشه تو چشاي شماها نگاه كنم
- ديوونه نشو دختر، اين كار بالاخره يه روز بايد مي شد اينطوري بهتر شد
شادي نگاهش را به چشمان پر از اشك نيكا دوخت. از جا بلند شد او را در آغوش كشيد وبا صداي بلند شروع به گريه كرد،گريه او بغض فروخورده نيكا را هم آشكار كرد.مازيار به همراه دكتر و همسرش به اتاق بازگشتند .افسانه بطرف آن دو رفت و گفت:
بس كنيد دخترها براي چي گريه مي كنيد؟
نيكا سعي كرد برخود مسلط شود و در حاليكه بسختي لبخند مي زد گفت:
مادر مي بيني شادي ديوونه شده
شادي بريده بريده گفت:
بخدا............ بخدا زن دايي..........من.............
اما گريه امانش نداد مازيار نزديك آمد و گفت:
شادي بخاطر خدا بس كن هنوز اتفاقي نيفتاده.دايي............ شمام يه چيزي بگيد تو رو خدا اينطوري ساكت نايستيد
- شادي عزيزم بهتره اين مساله همين جا تموم بشه.البته بازم اختيار با خود نيكاست.
همه رو به نيكا چشم دوختند او آهسته گفت:
من مي رم بخوابم فردا صبح نظرم رو ميگم
بعد بطرف اتاقش راه افتاد.افسانه نيز به دنبالش رفت و گفت:
ولي نيكا جون تو كه شام نخوردي؟
- اشتها ندارم مادر متشكرم
افسانه خواست باز هم چيزي بگويد ولي دكتر با اشاره به او فهماند مزاحمش نشود.افسانه نيز به ناچار سكوت كرد و نيكا عصا زنان بسوي اتاقش رفت
*****
سرش چنان بشدت درد ميكرد كه نمي توانست چشمانش را بگشايد بنظرش رسيد دچار سردردهايي نظير سردردهاي كيانوش شده .نگاهي به عكسهاي نيلوفر ونگاهي به قاب عكس ايرج كرد و بعد قاب را بلند كرد و با شدت به ديوار كوفت:
تو هم منو ديوونه مي كني همونطوري كه نيلوفر كيانوش رو بيچاره كرد.
بعد با عصبانيت گوشي تلفن را كشيد و شماره منزل عمه را گرفت نفسهايش بشماره افتاده بود و صداي تپش ناهماهنگ و پرشتاب قلبش را به وضوح مي شنيد .
- ......... بله
- سلام من نيكا هستم
- سلام كاري داشتي
- بله ميخواستم بگم براي بعد از ظهر امروز آماده باش ميخوام هرچه سريعتر هر دومون رو راحت كنم
- همين امروز
- بله، اشكالي داره؟
- نه ، من حرفي ندارم ولي خوب بود زودتر مي گفتي، من فكر ميكنم بايد مقداري از مهرت رو پرداخت كنم
- احتياجي نيست، من تمامش رو به تو و عمه بخشيدم
- خوب پس مشكل ديگه اي نيست
- براي ساعت 4 آماده اي؟
- بله، كجا مي تونيم همديگر رو ببينيم
- همون محضري كه عقد كرديم خوبه؟
- بله
- من فعلا به بقيه چيزي نمي گم، تو هم چيزي نگو تا كار تموم بشه
- فكر ميكنم احتياج به شاهد باشه
- يه فكري براش بكن
- باشه، نيكا تو فكرهات رو كردي؟
- بله، مطمئن باش........... كاري نداري؟
- نه
- خدانگهدار
بي آنكه منتظر پاسخ ايرج باشد، گوشي را سر جايش گذاشت و از جا برخاست.چندين مرتبه صورتش را با آب سرد شستشو داد، اما در چشمان سرخ و باد كرده اش تغييري ايجاد نشد .بيخوابي و گريه هاي شب گذشته چهره اش را بشدت آشفته نموده بود ، ولي او قصد داشت هر طور كه شده ماسكي از بي تفاوتي بر وجود پر و غوغايش بزند.وقتي كنار ميز صبحانه قرار گرفت همه متوجه شدند كه لبخندش تصنعي است ولي با وجود تصنعي بودن همه از آن استقبال كردند شادي به خنده گفت:
چقدر ميخوابي دختر ظهره؟
- حق با شماست معذرت مي خوام، مدتها بود اينهمه نخوابيده بودم
- پس شب خوبي داشتي؟
- بله، خيلي خوب.
- خوب برنامه امروز چيه سركار خانم؟
- من بعد از ظهر بايد به ديدن يكي از دوستام برم، ساعت 4 باهاش قرار دارم، اگه برنامه اي مي خواي بذاري تا 4 نكشه
- پس بگو برنامه نذار ديگه
- نه بذار
- پشيمون شدم ، باشه براي يه وقت ديگه امروز بشينيم و با هم صحبت كنيم خيلي خوب شد كه دايي و مازيار نيستند مهلت داريم كه حسابي غيبت كنيم شروع كنيم زن دايي؟
- من حاضرم شادي جون
هر سه خنديدند و نيكا گفت:
اجازه بديد من شروع كنم اما نه با غيبت با يه خبر تازه
- خوب بفرماييد ولي بشرطي كه تكراري نباشه
- تكراري نيست تازه خيلي هم تعجب آوره
- پس زودتر بگو مامان
- خبر يه عروسيه
- عروس و داماد غريبه اند؟
- اگه غريبه بودند كه بشماها ربطي نداشت ولي يادتون باشه فعلا خبر بايد مخفي بمونه چون به من سفارش شده حرفش رو به كسي نزنم
- ما كه كسي نيستيم، بگو نصف عمر شدم
- فروزان ميخواد عروس بشه
شادي و مادر هر دو با هيجان فرياد زدند:
جدي مي گي؟
- بله
- داماد كيه؟
- اونم غريبه نيست
- خوب كيه؟
- آقاي كيانوش مهرنژاد
سكوتي آكنده از بهت و حيرت اتاق را پر كرد آن دو با تعجب به يكديگر نگاه كردند.نيكا دانست خبر آنچنان غافلگير كننده بود كه آنها را از هر اظهار نظري بازداشته براي همين هم خودش سكوت را شكست و گفت :
چرا آنقدر تعجب كرديد ؟ البته عروس و داماد ما هنوز رسما صحبت نكردند ولي مسلما به توافق مي رسند چون فروزان قبول كرد كه دوباره ازدواج كنه، آقاي مهرنژادم كه حتما پسنديده كه خواستگاري كرده پس مشكلي نمي مونه.
شادي پاسخ داد:
بله، درسته
ولي مادر همچنان سكوتش را حفظ نموده بود نيكا دلش مي خواست بداند مادر به چه فكر ميكند ولي چيزي نفهميد شادي با هيجان از عروسي اي كه در پيش بود سخن مي گفت. مثل هميشه پر حرارت و شاداب و نيكا تنها حالت پرتحرك او را مي ديد و كلماتش را نمي شنيد.
*****
- همه چيز تموم شد، مي دوني نيكا ما فاميل هستيم، دلم ميخواست دوستانه از هم جدا بشيم، تا هيچ مشكلي تو فاميل ايجاد نشه
- خوب همونطور شد كه تو مي خواستي ، ما كاملا دوستانه از هم جدا شديم، من برات آرزوي موفقيت ميكنم هم در مورد ازدواجت و هم در تمام مسايل ديگه زندگيت
- متشكرم منم اميدوارم خوشبخت بشي
- لطف داري
- شادي نمي آد خونه ما؟
- نمي دونم، چيزي نگفت، ولي به گمونم ديگه براي تعطيلات نمونه و زودتر بره
- واقعا؟ چرا؟ من نمي فهمم او ديگه چرا قهر كرده
- مهم نيست وقتي عصبانيتش فروكش كنه آشتي ميكنه.......... به عمه سلام برسون
- مگه نمي خواي بذاري برسونمت؟
- نه خودم مي رم.
- ولي اينطوري برات سخته
- مطمئن باش كه سخت نيست خدانگهدار
- باشه برو، هر طور خودت دوست داري........ خداحافظ
نيكا آهسته آهسته به راه افتاد نمي دانست به كجا بايد برود هنوز چند گامي نرفته بود كه ماشين ايرج از كنارش گذشت.او برايش بوق زد و دستش را به علامت خداحافظي تكان داد.نيكا به رفتن او خيره شد . باز احساس سردرگمي كرد . حالا جواب پدر و مادرش را چطور بدهد؟ چگونه به آنها بگويد كه پنهاني از ايرج جدا شده؟ به اطرافش نگاه كرد .در مقابلش پاركي بود كه زمستان و سرما درختانش را به عرياني كشانده بود . بمحض ورود پارك خلاء وجود برگها و گلها را حس كرد. شايد اين احساس خلائي در وجود خودش بود. او در وجود تهي و پر آشوبش بجاي همه چيز احساس گريه و نفرت داشت . در دلش اشكها جاري بود ، ولي غرورش مانع از خروج آنها مي شد. بطرف نيمكتي در گوشه اي آرام و ساكت رفت .هنوز درست بر روي نيمكت جاي گير نشده بود كه بغضش شكست و اشكهايش سرازير شد. ديگر در خود هيچ رغبتي براي زندگي احساس نميكرد، او محكوم به فنا بود بايد احساساتش زير پاي سرنوشت لگد كوب مي گرديد بايد دلش در گذر بيرحم زمان مي شكست و مي مرد، ولي او بايد مي ماند .شايد سرنوشت او يك زندگي خالي از عشق بود.
*****
افسانه فرياد كشيد:
همين! آخر عاقبت اين همه تلاش براي به ثمر رسوندن يه بچه اينه كه بزرگترين تصميم زندگيش رو بدون اطلاع خانواده بگيره؟حتي يه كلمه به ما نگفتي چكار ميخواي بكني. ما بايد اين خبر رو از شادي بشنويم ، شادي بيچاره رو بگو كه رفته بود ميانجي بشه شما رو آشتي بده ، خبر نداشت كه شما يه هفته است همه چيز رو تموم كرديد و احتياج به هيچ كس نداريد.
- مادر بس كن خيال كردي من دوست داشتم اين اتفاق بيفته؟ وقتي منو نميخواد چكار كنم؟ وقتي منو نميخواد، نميتونم خودم رو بهش تحميل كنم، من مجبور بودم اينكارو بكنم، چرا منو درك نمي كنيد؟
- من دركت ميكنم دخترم آروم باش، مادرت از اين ناراحته كه تو بيخبر اينكارو كردي وگرنه اين تو هستي كه بايد براي زندگيت تصمیم بگيري ،نظرمون رو به تو تحميل نمي كنيم، فقط و فقط نظر تو شرطه
- ساكت باش مسعود ، آنقد اين دختره رو لوس نكن ، اگر از روز اول اين همه لي لي به لا لاش نمي ذاشتي ، امروز كارش به اينجا نمي كشيد .چي داري مي گي؟ زندگي بچه بازي نيست كه تا بهت گفتند بالاي چشمت ابروست طلاق بگيري، مي دوني مردم پشت سرمون چه حرفايي مي زنن؟
نيكا ديوانه وار فرياد كشيد:
چي مي گن ها؟چي مي گن؟ بذار هر چي مي خوان بگن خوب كردم ، خوب كردم.
چندين مرتبه در حاليكه با مشت به ديوار مي كوبيد جمله اش را تكرا كرد. دكتر بسرعت به او نزديك شد و سعي كرد آرامش كند .ولي بي فايده بود. او مداوم فرياد مي كشيد. لحظه اي به زمين و زمان ناسزا مي گفت، دقايقي بعد گريه سر مي داد. افسانه كه بشدت ترسيده بود در ميان گريه از او عذرخواهي ميكرد، ولي سودي نداشت ، او آن چنان فرياد مي كشيد كه هيچ صداي ديگري را نمي شنيد. دكتر ناچار با سرعت به اتاقش رفت و با سرنگي پر بازگشت و با كمك همسرش مايع آنرا به نيكا تزريق كرد. لحظاتي طول كشيد تا او آرام و آرام تر شد، بعد چشمانش را بر هم نهاد و در آغوش پدر آرام گرفت. دكتر دخترش را روي كاناپه خواباند و از جا برخاست و در حاليكه روي او را مي پوشاند با تاسف سري تكان داد و گفت:
هيچوقت فكر نميكردم مجبور باشم به دختر خودم از اين آمپولها تزريق كنم. تمام تلاشهاي من براي اين بود كه دختري از نظر روحي و رواني سالم به جامعه تحويل بدم، ولي همه تلاشهام هدر شده، همه چيز بهم ريخت
افسانه گريه كنان پاسخ داد:
مسعود اگر نيكا مثل كيانوش بشه چي؟ اون نميتونه تحمل كنه ، دخترم مي ميره.
- آنقدر سر به سرش نذار، كارهاي ناشايست ايرج تو اين مدت علاقه نيكا رو از بين برده ، پس زياد نگران نباش فقط عذابش رو بيشتر نكن .
- هر كاري كه تو صلاح بدوني ميكنم، بهت قول مي دم.
مسعود دستهاي افسانه را در دستهاي گرم خود گرفت و گفت:
من نمي ذارم دخترم به روز كيانوش بيفته ، بهت قول مي دم فقط تو بايد به من كمك كني
صورت پر از اشك افسانه را لبخند اعتماد زينت داد، و او با سر قول مساعد داد.

Signature
     
#56 | Posted: 21 Aug 2013 19:54 | Edited By: paridarya461
*****
- نيكا مادر تلفن، زود باش
- كيه؟ بگو خونه نيستم حوصله حرف زدن ندارم
- آقاي مهرنژاد، نميخواهي صحبت كني؟
نيكا به داخل هال سرك كشيد و با تعجب گفت:
كيانوش مهرنژاد؟
- آره ديگه بيا
بطرف مادر به راه افتاد گوشي را گرفت و گفت:
الو
- سلام عرض شد سركار خانم بي حوصله بي معرفت.
- سلام، ديگه ))بي(( تو چنته شما پيدا نمي شه به ما نسبت بديد؟
- مگه دروغ مي گم....... خوب حالتون چطوره؟ حالا ديگه حوصله نداريد صحبت كنيد آره؟ به كيانوش بگيد خونه نيستم
- شما شنيديد.......... باور كنيد من نمي دونستم شما هستيد، تازه كي گفتم به كيانوش بگيد؟
- شوخي كردم ، بگذريم............ تعريف كنيد ، حالتون خوبه؟
- خوبم ، متشكرم
- شما كه دلتون براي ما تنگ نشده، ولي لااقل نخواستيد اخبار جديد رو هم بگيريد؟
- من منتظر بودم، شما خبر بديد
- من چندين مرتبه تماس گرفتم كسي منزل نبود
- من و مامان مي ريم فيزيو تراپي
- اتفاقا براي همين زنگ زدم كه بدونم چه روزهايي تشريف مي بريد بيمارستان؟
- روزهاي فرد ، چطور مگه؟
- ميخواستم يه برنامه بذارم كه وجود شما هم الزاميه ، براي همين ميخواستم روز اون برنامه رو با شما هماهنگ كنم
- انشاءا.... كه خيره
- خيرخيره، ميخوايم بريم خريد عروس
- خوب ديگه من ديگه چرا بيام؟
- چرا نيايد؟ شما هم از دوستان داماد هستيد و هم عروس. و مايلند شما باهاشون همراه بشيد،خواهش ما رو رد مي كنيد؟
- نه ولي شما كه وضعيت منو مي دونيد.من هنوز با يكي از عصاها راه مي رم اينطوري براتون مشكل نيست؟ معطل ميشيدها
- چه اشكالي داره ، عجله در كار ما نيست
نيكا چند لحظه فكر كرد، اگر ايرج بود حتما كسر شأنش مي شد كه با اين وضع با او راه برود
- ........خانم معتمد فكرهاتون رو كرديد؟ افتخار مصاحبتتون نصيب ما ميشه؟
- يعني همه چيز تموم شد و كار به خريد كشيد و شما فقط معطل من هستيد؟
- بله همه چيز بخوبي و خوشي پايان گرفت
- بسلامتي
- پس شمام مي آيد، درسته؟
- باشه، اگه شما دوست داريد مزاحم داشته باشيد، من حرفي ندارم .
- امروز صبح بيمارستان بوديد؟
- بله
- فردا كه ديگه نمي ريد؟
- نه
- پس، فردا صبح مناسبه، برنامه اي نداريد؟
- نه من آماده ام
- ساعت 9 مي آم دنبالتون
- به پدرم ميگم منو برسونه، شما حتما خيلي كار داريد
- نه لازم نيست، دكتر رو به زحمت بندازيد خودم ميام
- باشه هر طور ميلتونه
- امري نيست
- متشكرم، به همه خصوصا عروس خانم سلام برسونيد
- حتما، شما هم سلام برسونيد، خدانگهدار
- خداحافظ
نيكا گوشي را گذاشت و مادر كه حيرت زده به او مينگريست نگاه كرد. افسانه پرسيد:
چي گفت؟
- هيچي براي خريد عروسي دعوت شدم
- بسلامتي، مثل اينكه عروسي سر گرفته........كيانوش خوشحال بود
- چه جورم، فكر ميكنم با دمش گردو مي شكست
- اميدوارم خوشبخت بشه، پسر خيلي خوبيه، حيفه كه زندگيش خراب بشه
- فروزان هم دختر خوبيه
- آره هر دوشون و خصوصا لعيا، اميدوارم زندگي خوبي داشته باشند حالا مي ري؟
- بله
- كي؟
- فردا مي آد دنبالم
- خوبه، روحيه ات عوض مي شه
- مامان ميشه يه خواهش بكنم
- بگو عزيزم
- به كيانوش فعلا راجع به متاركه من و ايرج چيزي نگو باشه؟
- حتما خيالت راحت باشه.
نيكا به سنگيني از جاي برخاست ، احساس غريبي داشت.نمي دانست شاد است يا غمگين، ولي هرچه بود احساس رضايت نميكرد.جلوي آينه نگاهي به صورتش كرد، بيمارگونه بنظر مي رسيد، ولي مسلما كسي چيزي نخواهد فهميد.آنها گمان خواهند برد كه او از پايش رنج ميبرد، البته بشرط آنكه مادر بتواند جلوي دهانش را بگيرد. صداي مادر را مي شنيد كه مي گفت:
باز چشات قرمزه، ديشب خوب نخوابيدي؟
- اتفاقا خوب خوابيدم ، شايد براي اينه كه زود بيدار شدم
مادر به آشپزخانه رفت و در همان حال گفت:
شايد.
و نيكا به پاسخ خود فكر ميكرد. حق با مادر بود . او شب گذشته نتوانسته بود بخوابد. افكار در هم ريخته اي كه به مغزش هجوم آورده بودند، اجازه خواب به او نمي دادند، اما در اينحال ايرج تنها قسمت كوچكي از اين افكار را بخود اختصاص داده بود.او بيش از هر چيز به كيانوش و فروزان و خصوصا به كيانوش فكر ميكرد. نمي دانست چرا تمايل داشت كيانوش به آن تجرد ابدي ادامه دهد، دلش نمي خواست او ازدواج كند. وقتي به ازدواج او فكر ميكرد بي اختيار نسبت به فروزان احساس حسادت ميكرد آنوقت از خودش بخاطر اين افكار پوچ بدش مي آمد .صداي پدر رشته افكارش را از هم گسيخت :
سلام خانم كوچولو، سحر خيز شدي.
- سلام پدر ، صبح بخير......... چه ميشه كرد، اين آقا داماد خيلي عجله داره
- خوب بي علتم نيست ، چون تا به شهر برسيد يه ساعت تو راهيد ، بعد تا دنبال فروزان خانم و بقيه بريد يه ساعت ديگه معطلي داره، و لابد ساعتي تا رسيدن به مركز خريد تو راهيد و تازه نزديك ظهر خريد شروع ميشه اگه فروزان خانم هم مثل تو و مادرت باشه به گمونم تا آخر شب طول ميكشه.
مادر و نيكا هر دو خنديدند و مادر گفت:
نيكا بيا صبحانه بخور ، كيانوش رو كه مي شناسي سر وقت مي آد، تا ظهر از گرسنگي مي ميري.
- مادر باور كن اشتها ندارم.
- ديگه چي؟ بيا خودم برات لقمه ميگيرم ببين چطوري بهت مزه ميده
- پدر؟
- پدر چيه؟ بيا امتحان كن
- مسعود با اين حساب منم صبحانه نميخورم
- چشم خانم براي شمام لقمه ميگيرم
هر سه خنديدند .نيكا سر ميز صبحانه هر چند لحظه يكبار بساعت مي نگريست و بزحمت و با اصرار پدر و مادرش لقمه ها را فرو مي داد. او مطمئن بود كيانوش دقيقا راس ساعت 9 خواهد آمد. در كارهاي او هرگز تاخير نبود و درست همان هم شد. نيكا بسرعت از كنار ميز بلند شد مادر به خنده گفت:
از خدات بود كه از زير صبحانه خوردن در بري.نه؟
نيكا لبخند زد و با سرعت كاپشنش را بر تن كرد .نمي خواست كيانوش وارد خانه شود، اگر چند جمله با مادر صحبت ميكرد، حتما او همه چيز را فاش ميكرد.صداي صحبتهاي پدر و كيانوش را مي شنيد و بعد مادر كه به جمع آنها پيوسته بود و به كيانوش تبريك مي گفت و از او دعوت ميكرد تا لااقل يك چاي بنوشد ولي او تشكر كنان ضيق وقت را بهانه كرد و سراغ نيكا را گرفت.نيكا در حاليكه شالش را مقابل آينه مي بست از داخل ساختمان فرياد زد:
اومدم
كيانوش از بيرون سلام كرد .نيكا با سرعت بيرون رفت و گفت:
سلام از بنده است
- صبح بخير حالتون خوبه؟
- ممنونم شما خوبيد؟
- خانم معتمد اسباب شرمندگي شد .صبح به اين زودي مزاحم شما و خانواده شديم
- اين حرفها چيه؟ راستش من راضي به اينهمه زحمت شما نبودم گفتم كه پدر......
كيانوش اجازه نداد نيكا كلامش را تمام كند و گفت:
شما رو كم به زحمت انداختيم.آقاي دكتر رو هم به دردسر بيندازيم؟
- دردسر چيه؟ تا باشه از اينكارها بسلامتي و مباركي
- خيلي ممنون، اميدوارم بتونم عروسي نيكا خانم جبران كنم.
نيكا دستپاچه شد و فكر كرد همين حالاست كه مادر شروع كند.براي همين بسرعت گفت:
متشكرم........ من آماده ام آقاي مهرنژاد مي تونيم بريم.
- پس با اجازه
- بفرماييد، اميدوارم خوش بگذره
- آقاي مهرنژاد از جانب ما به فروزان جون هم تبريك بگو
- چشم حتما خانم
كيانوش به راه افتاد.نيكا نيز با او همقدم گرديد.دكتر و همسرش آن دو را تا جلوي در مشايعت كردند.وقتي نيكا روي صندلي قرار گرفت.گفت:
حال عروس خانم چطوره؟
- خيلي خوبه.............نيكا خانم مي دوني تا بحال فروزان رو آنقدر سرحال نديده بودم ظاهرا توافق هاي لازمه حاصل شده
- شما با اين مساله هم مثل مسائل تجاري تون برخورد مي كنيد حتي در كاربرد كلمات
- خوب ديگه عادته. شما چه ميكنيد ؟ايرج خان چطورن؟
نيكا نمي خواست راجع به ايرج صحبت كند.شايد مي ترسيد كيانوش از پيش پا افتاده ترين كلماتش پي به رازش ببرد.بنابراين درحاليكه سعي ميكرد خود را بي تفاوت نشان دهد پاسخ داد:
خوبه، بد نيست
- ميخواستم بگم ايشون هم تشريف بيارن ولي فكر كردم حوصله اين كارها رو ندارن
- بله حق با شماست
- راستي شادي خانم چه مي كنند؟
- شادي رفت
- جدي؟ فكر ميكردم براي تعطيلات بمونن. يك هفته كه بيشتر نمونده
- بله ولي برنامه شون عوض شد و رفتند...... راستي جشن كي برپا ميشه؟
- بعد از تعطيلات رسمي نوروز فكر ميكنم 7 يا 8 فروردين.البته هنوز دقيقا مشخص نيست
- كارها خيلي با سرعت انجام مي شه.معلومه كه خيلي عجله داريد
- خوب معلومه.تصديق بفرماييد كه از داماد سن و سالي گذشته. نبايد وقت رو تلف كرد.
- بس كنيد آقاي مهرنژاد شما هنوز جوونيد
- نه بابا از مام سن و سالي گذشته.......... ولي نيكا خانم جووني من چه ارتباطي به اين مساله داره؟
- آخه شما گفتيد داماد پير شده
كيانوش ناگهان ترمز كرد و با صداي بلند خنديد. نيكا با تعجب به او نگاه كرد و پرسيد:
چرا مي خنديد؟
- خانم معتمد شما تصور كرديد داماد منم؟
- تعجب نيكا دوچندان شد و گفت:
مگه غير از اينه؟
- شما چطور تصور كرديد من داماد هستم؟
- خودتون گفتيد خانم رئوف ، خانم مهرنژاد مي شن.
- خوب مگه فراموش كرديد كه كيومرث عموي منه و فاميليش مهرنژاده
نيكا كه تازه متوجه اشتباهش شده بود باصداي بلند خنديد. وقتي خنده اش تمام شد احساس كرد ميتواند براحتي نفس بكشد بعد گفت:
چه سوء تفاهم جالبي! اصلا فكرش رو هم نميكردم
- براي منم جالب بود.خوب شد زودتر گفتم وگرنه حسابي اسباب خنده كيومرث و فروزان مي شديم
نيكا باز هم خنديد. از ته دل خنديد و گفت:
حق با شماست. ولي اقاي مهرنژاد بد نيست براي شما هم دستي بالا بزنيم ها.
- به وقتش
- مثلا كي؟ وقتي همسن عموتون شديد؟
- نه شايد كمي زودتر، بستگي به موقعيت داره
- اميدوارم يه موقعيت خوب براتون پيش بياد
- حوصله داريد خانم معتمد؟ من تو اين موارد شانس ندارم
- اين حرفها رو نزنيد اميدوار باشيد
- اصراري در كار نيست. ديگه اين حرفها از ما گذشته توي زندگي من بود و نبود اين چيزها تاثير چنداني نداره
نيكا لبخند زد بعد از اندكي مكث گفت:
راستي چطور كيومرث خان رو راضي كرديد؟

Signature
     
#57 | Posted: 21 Aug 2013 20:15 | Edited By: paridarya461
- خيلي سخت نبود مي دونيد فكر ميكردم بيشتر از اين حرفا بايد تلاش كنم ولي مثل اينكه خودش هم بي ميل نبود براي همين هم خيلي زود توانستم كارها رو سروسامون بدم
- فكر ميكنيد زوج مناسبي باشن؟
- بله، خيلي به خوشبختي اين خانواده اميدوارم
- بسلامتي
- خانم معتمد شما به خانواده تون هم گفتيد من دامادم؟
- خوب بله
- من ديدم مادرتون و آقاي دكتر هي پشت سر هم به من تبريك مي گن و مي گن كار خيلي خوبي كردم، تصور كردم بخاطر اينه كه عموم ميخواد داماد بشه نگو كه..........
كيانوش بجاي آنكه جمله اش را تمام كند ، تنها خنديد.
*****
- يعني ديگه اصرار نكنيم ، بايد حتما تشريف ببريد؟
- بله خانم مهرنژاد متشكرم
- لااقل صبر كنيد تا كيانوش بياد
- نه دير ميشه
- الان مي گم راننده آماده بشه
- ممنونم
خانم مهرنژاد كه بيرون رفت.نيكا خود را بر روي مبل ول كرد. اندامش را شل كرد تا خستگي عضلاتش بيرون رود و با خود فكر كرد قبل از اينكه كيانوش از شركت بازگردد بايد بروم،چه خوب شد كه براي كيانوش كاري پيش اومد و مجبور شد بشركت برود اگر او بود هرگز نمي گذاشت بروم.حالا بايد از اين فرصت استفاده نمايم حتي تصور آن هم كه به تنهايي در خانه مهندس مهرنژاد براي شام بماند ، برايش دشوار بود.اگر فروزان بود باز اين امكان وجود داشت ولي حالا كه او هم نبود ، اينكار برايش غيرممكن مي نمود.غرق اين افكار بود كه صداي مهندس مهرنژاد و كيومرث او را بخود آورد . مهندس تازه از بيرون آمده بود و ظاهرا يكسره به ديدار نيكا آمده بود چون هنوز كيف در دستش بود.نيكا بزحمت از جاي برخاست و سلام كرد مهندس مودبانه پاسخش را گفت و از او خواست خود را براي برخاستن به زحمت نيندازد،سپس حال پدر و مادر و ايرج و خانواده عمه را پرسيد و بعد گله كرد چرا سري به آنها نمي زنند. نيكا با لبخند پاسخ داد كه كم لطفي از آنهاست ، چون آنها يكبار خدمت رسيده اند ولي آقاي مهرنژاد و خانواده هرگز سعادت ميزبانيشان را نصيب خانواده دكتر نكرده اند .او با مهرباني گرفتاريهاي شغلي و عدم بوجود آمدن فرصتي مناسب را بهانه كرد. در همان حال خانم مهرنژاد با همان ملاطفت هميشگي پاسخ داد:
چيزي ميل كنيد كمي كه خستگيتون برطرف شد راننده آماده است.هر وقت تمايل داشتيد مي رويد .
مهندس چند لحظه اي به همسرش چشم دوخت و باتعجب پرسيد:
مگه خانم معتمد افتخار شام رو بما نمي دن؟
- متاسفانه نه، ايشون قصد رفتن دارن
- چرا؟ يه شب هم بد بگذره
- متشكرم ، مطمئنا در جوار شما بد نمي گذره، ولي متاسفانه مجبورم برم.
كيومرث به خنده گفت:
حالتون رو مي فهمم نيكا خانم، شايد ايرج خان امشب بمنزل شما تشريف مي آرن.
خانم مهرنژاد با صداي بلند خنديد و گفت:
پس شما هر دو دچار يه درد هستيد
نيكا با اندوه لبخند زد فنجان چاي را روي ميز گذاشت برخاست و گفت:
خوب با اجازه شما
هرسه از جاي برخاستند و مهندس گفت:
باوركنيد ما ابدا راضي نيستيم شما تركمون كنيد
- مي فهمم ، ولي شرمنده ام
- خواهش ميكنم دختر عزيزم، اين حرف رو نزن.خيلي ممنون كه بزحمت افتادي و ما رو خوشحال كردي
- من هم بخاطر همه چيز ممنونم.كيومرث خان براي شما آرزوي خوشبختي و سعادت دارم.
- متشكرم ، منم همينطور
نيكا آهسته آهسته از ساختمان خارج شد. همين كه بالاي پله هاي تراس قرار گرفت نور چراغهاي اتومبيلي را ديد كه به آنها نزديك مي شد اين مسلما كيانوش بود.نيكا قلبا تمايل داشت قبل از رفتن كيانوش را ببيند و با او خداحافظي كند، به همين جهت از ديدن او خوشحال شد.كيانوش با مهارت دور زد و پارك كرد و پياده شد.كيومرث دستانش را بهم كوفت و گفت:
به اين مي گن يه دور در جاي حسابي ، عالي نبود خانم معتمد؟
نيكا با سر تائيد كرد.كيانوش جلو آمد و گفت:
سلام، شب همگي خوش
همه خنديدند او ادامه داد:
چه خبره چرا همه تون توي تراس ايستادين؟ نكنه گرماي هوا شما رو به اينجا كشونده ، مهندس الان اومدي؟
- نه خانم معتمد داشتند مي رفتند
كيانوش لبخند بر لب به نيكا چشم غره رفت و پرسيد:
خانم معتمد چكار ميكردند؟
بجاي نيكا، خانم مهرنژاد پاسخ داد:
كيانوش جون هرچي اصرار مي كنيم ايشون قبول نمي كنند پيش ما بمونند ، من گفتم شما بعد از شام ببر برسونشون ولي قبول نمي كنند
- كيا به گمونم ايرج خان بايد منزل دكتر باشن كه نيكا خانم طاقت نمي آرن اينجا بمونن
كيانوش با اخم گفت:
خوب باشن، هميشه ايرج خان از مصاحبت نيكا خانم مستفيض مي شن يه بارم ما، چه اشكالي داره؟ ايرج خان امشب از وجود دايي و زن دايي شون استفاده مي كنن.
همه خنديدند و كيومرث گفت:
حسود ناراحت نباش تو رو هم امروز و فردا مي اندازيم توي چاله
- تشريف ببريد تو، من و نيكا خانم گشتي توي حياط مي زنيم و مي آيم...... كيومرث تو هم برو تلفن كن به خانمت كه حوصله ات سر نره
باز هم همه خنديدند.نيكا آهسته گفت:
ولي......
كيانوش اخمي كرد و گفت:
ولي نداره به دكتر زنگ زدم گفتم شما شام نمي ريد منزل، حالا اگه تشريف ببريد فكر مي كنند خونه ما يه لقمه نون و پنير گير نيومده كه شما گرسنه رفتيد
مهندس مهرنژاد گفت:
خواهش ميكنم قبول كنيد
نيكا شرمگينانه چشم به زمين دوخت و گفت:
حالا كه شما اصرار مي كنيد، چشم
كيومرث خنديد و گفت:
خوب بخير گذشت، داداش بفرماييد
خانم مهرنژاد در حاليكه بدنبال همسرش داخل ساختمان مي شد گفت:
نيكا جون سردتون نيست؟
- نه متشكرم
- كيانوش نيكا خانم رو زياد بيرون نگه ندار سرما مي خورن
- چشم سركار خانم، شما بفرماييد
نيكا و كيانوش تنها شدند.كيانوش نگاهش به او كرد و گفت:
شما دوست داريد كمي قدم بزنيم يا خسته ايد؟
- نه خسته نيستم
- پس بفرماييد
آنها مسافتي را در سكوت طي كردند. نيكا نگاهي به دور و برش كرد. خانه مهندس مهرنژاد گرچه ويلايي بزرگ و زيبا بود، ولي به زيبايي ويلاي كيانوش نبود.حتي دكوراسيون داخل خانه نيز هرگز به زيبايي داخل منزل كيانوش آراسته نگرديده بود.همانطور كه در سكوت قدم مي زدند از روي برگهاي خشكيده ريخته بر سنگفرش حياط مي گذشتند ، و به خش خش برگها و صداي نسيم سرد شبانه گوش ميكردند.نيكا تمام اتفاقات آن روز را در ذهن خود مرور ميكرد.حق با كيانوش بود او هم هرگز فروزان را چنين سرحال نديده بود. لباسي كه كيانوش براي لعيا انتخاب كرده بود، پيراهن عروس زيبايي از تور و ساتن صورتي بود كه حتي تاج و تور هم داشت و او به دنبال كفشي مناسب آن لباس در سايز پاهاي كوچك لعيا به چندين مغازه سرك كشيده بود تا توانسته بود آنچه مورد نظرش بود بيابد.فروزان هم حلقه بسيار زيبايي انتخاب كرده بود. با يادآوري صحنه خريد حلقه،نيكا بياد خريد حلقه خودش افتاد و با ديدن جاي خالي آن بر روي انگشتش بي اختيار چشمانش پر از اشك شد.براي آنكه قطرات اشك بر روي گونه هايش سر نخورد سرش را بالا گرفت. در اين لحظه ناگهان چشمش به كيانوش افتاد كه در سكوت با او همگام بود فكر كرد كه در اين لحظات وجود او را فراموش كرده بود. بزحمت لبخندي زد و براي آنكه سكوت را بشكند گفت:
عجب شب قشنگيه!
كيانوش نگاهي موشكافانه به نيكا كرد و او احساس كرد كه دقيقا منظورش را از اداي اين جمله دانسته است، چون بجاي پاسخ تنها سر تكان داد نيكا دوباره گفت:
چرا سكوت كرديد؟
- فكر كردم شما اينطوري راحتتريد .

Signature
     
#58 | Posted: 21 Aug 2013 20:30 | Edited By: paridarya461
حریم عشق-فصل سیزدهم
- نه خواهش ميكنم صحبت كنيد
- خانم معتمد چرا نمي خوايد به من بگيد چي شده؟ شما از اون روز كه اومديد شركت از يه چيزي ناراحتيد، نميخواد توجيه كنيد كه اشتباه مي كنم.من مطمئنم حتي اون روز چند لحظه اي تصميم گرفتيد براي من صحبت كنيد ولي بعد منصرف شديد، غير از اينه؟
نيكا سكوت كرد چشمان پر اشكش را به چشمان كيانوش دوخت ، اما تنها لحظه اي به او نگاه كرد و بعد باز سرش را پايين انداخت كيانوش با لحني دلنشين و آرام گفت:
حرف بزنيد، خواهش ميكنم به من اعتماد كنيد.... بگيد چه چيزي شما رو رنج مي ده شايد كاري از دست من بر بياد.
نيكا با بغض پاسخ داد:
بله......... شايد
- خوب پس چرا سكوت كرديد خواهش ميكنم حرف بزنيد
- نه......... الان نه آقاي مهرنژاد باشه براي يه وقت ديگه باشه؟
وقتي نيكا بار ديگر سر بلند كرد و كيانوش در نگاه او درخشش قطرات اشك را بر گونه هايش ديد با دستپاچگي گفت:
معذرت ميخوام نيكا، منو ببخش.......... باور كن نمي خواستم ناراحتت كنم.
- ميفهمم .......... اشكالي نداره
نيكا با سرعت اشكهايش را پاك كرد و لبخند زد، بعد در حاليكه سعي ميكرد بخندد گفت:
خيلي بدجنسيد آقاي مهرنژاد، خونه خودتون خيلي قشنگتر از خونه پدرتونه
كيانوش هم به خنده پاسخ داد:
اولا آقاي مهرنژاد نخير و كيانوش،بعد هم بايد اينطور باشه
- چرا؟
- خوب چون من خودمم بهترم
- راستي كي چنين نظري داده؟
- همه، مثلا خود شما،مگه نه؟
نيكا خنديد و.گفت:
از خود راضي
كيانوش هم خنديد ، نگاهي به آسمان كرد و گفت:
چقدر هوا سرد شده، اگه آسمان ابري بود مطمئنا برف مي اومد. اگه سردتون شده بريم تو.
- نه زياد سردم نيست يه كم ديگه قدم بزنيم، كمي برام سخته پيش پدر و مادرتون بشينم
- براي همين هم ميخواستيد بريد؟
- تقريبا
كيانوش در حاليكه كاپشنش را در مي آورد گفت:
خيلي بموقع رسيدم وگرنه خانم بي معرفت بي خداحافظي رفته بوديد
- بي معرفت نيستم ، دلم هم مي خواست با شما خداحافظي كنم، ولي چون مي دونستم اگه بيايد نمي ذاريد برم، مي خواستم از غيبتتون سوء استفاده كنم.
كيانوش كاپشن خود را بر روي دوش نيكا انداخت ، او معترضانه گفت:
چكار مي كنيد؟
- هيچ دلم نميخواد يه شب كه مهمان ما هستيد سرما بخوريد
- نترسيد سرما نميخورم...........ولي شما خودتون چي؟ سردتون نيست؟
- نه بابا ما جوون هستيم مثل شما كه پير نشديم
نيكا خنديد و گفت:
امشب خيلي سرحاليد، به گمونم خيلي خوشحاليد كه عموتون سر وسامون مي گيره.
- از اون بابت كه خوشحالم ، چون هم كيومرث به نوايي رسيد، هم خانم رئوف به يه زندگي تازه دست پيدا كرد، ولي از همه مهمتر لعياست خيلي خوشحالم كه اون دختر كوچولوي خوشگل و دوست داشتني خانواده دار مي شه، گذشته از همه اينا وجود مهمان عزيزي مثل شما آدم رو سرحال مي آره
كيانوش ناگهان ايستاد و گفت:
خوب حاضريد با هم خيلي خصوصي صحبت كنيم؟
نيكا با تعجب به او نگاه كرد و با ترديد گفت:
خوب،بله
- پس شروع كنيم
كيانوش در سكوت كامل بحركت در آمد.نيكا هم با او همگام گرديد حالا منظوركيانوش را از صحبت خصوصي دانسته بود چقدر به اين گفتگو با سكوت نياز داشت آهسته آهسته گام بر روي برگهاي خشك مي گذاشت و ريه هايش را از هواي سرد و تازه و شميم ملايمي كه از كاپشن كيانوش منتشر مي شد پر ميكرد و احساس سرخوشي نمود
*****
ده دقيقه اي مي شد كه در ميان خيابانهاي خلوت شهر پيش مي رفتند. سكوت زيبايي بر خيابانها مستولي بود.شايد سرماي هوا باعث شده بود كه شهر زودتر از حد معمول بخواب برود و آرامش يابد.آسمان صاف و مهتابي بود و نور زيباي مهتاب لابه لاي شاخه هاي خشكيده درختان بر سر و روي شهر مي ريخت سكوت شهر گويا به داخل اتومبيل نيز سرايت كرده بود.كيانوش در سكوت مي راند بين او و نيكا تنها چند جمله اي رد و بدل شده بود و بعد تنها سكوت.......
كيانوش گاهگاهي به نيكا نگاهي ميكرد ولي گويا هيچكدام قصد نداشتند اين آرامش زيبا را برهم بزنند و شايد صحبتهايشان آنقدر زياد بود كه نمي توانستند كلماتي بين خود رد و بدل كنند بالاخره كبانوش سكوت را شكست و گفت:
نيكا خانم خسته بنظر مي رسيد ، صندليتون رو كمي بخوابونيد و استراحت كنيد.
- نه همين طوري خوبه
- خواهش ميكنم تعارف نكنيد
نيكا به گفته كيانوش عمل كرد ، او ادامه داد:
از چشمهاتون خستگي مي باره، استراحت كنيد ، حتي مي تونيد بخوايد.من به تنهايي رانندگي كردن عادت دارم
نيكا چشمانش را بر هم نهاد كيانوش كاپشنش را روي او كشيد او لحظه اي چشمانش را باز كرد و با نگاه تشكر كرد و لبخند زد.اكنون احساس آرامش ميكرد.حالتي شبيه خواب داشت، ولي خواب نبود ، چون تقريبا تكانهاي ماشين را احساس ميكرد و كلماتي از شعري كه پخش مي شد ميشنيد، حتي زمزمه كيانوش را با آن احساس ميكرد، ولي بيدار هم نبود صداي موزيك نا آشنايي كه به گوشش خورد باعث شد چشمانش را باز كند.دست كيانوش را ديد كه فندكي را جلوي داشبورت ماشين قرار مي دهد .ظاهرا صداي فندك بود، بوي سيگار هم در ماشين پيچيد.او كمي پنجره را باز كرده بود تا دود سيگار از آن خارج شود و نيكا سردي هواي تازه را بر پوست صورتش احساس ميكرد.چشمانش را كاملا گشود.كيانوش به او نگاه كرد و گفت:
بيدار شديد؟
- بله
- فكر ميكنم صداي فندك بيدارتون كرد، نه؟
- خيلي هم خواب نبودم
كيانوش پنجره را بيشتر را باز كرد تا سيگارش را بيرون بيندازد، ولي نيكا مانعش شد و گفت:
راحت باشيد من به دود و بوي سيگار حساس نيستم
كيانوش لبخند زد و شيشه را كمي بالاتر كشيد.نيكا نگاهي به او كرد و گفت:
شما هم خسته بنظر مي رسید
- نه زياد خسته نيستم فقط كمي سرم درد ميكنه.
در هر حال روز پرتلاشي بود اگر هم خسته شده باشيم هيچ تعجبي نداره
- بله فكر ميكنم يكي از روزهاي بياد موندني بود
- هيچ متوجه شديد اكثر مغازه دارها فكر ميكردند عروس و داماد ما هستيم؟
نيكا با صداي بلند خنديد و كيانوش ادامه داد :
جدي ميگم ، اكثر فروشنده ها اول نظر من و شما رو مي پرسيدند، بنظر شما اينطور نبود؟
- فكر ميكنم حق با شماست، منم تا حدودي متوجه شدم
- مقصر ما نيستيم ، مقصر اونا هستن كه سرپيري معركه گيري يادشون افتاده
- بهر حال چاله ايه كه شما براشون كنديد
- خيلي هم دلشون بخواد خصوصا عموي من
- اميدوارم بزودي نوبت خودتون بشه.
- دست برداريد خانم معتمد. بازم شروع كرديد، شما و كيومرث نمي تونيد يه نفر رو خوشبخت ببينيد، حتما ما رو هم بايد بيچاره كنيد
نيكا اخمي كرد و گفت:
يعني معتقديد زن آدم رو بيچاره مي كنه؟
- نه بابا شوخي كردم ناراحت نشيد
- يه چيزي رو ميدونيد آقاي مهرنژاد.....من هر وقت با شما تنها هستم دلم ميخواد...... دلم ميخواد........
- چي ؟ خوب بگيد؟
- نه صرفنظر كردم.ميترسم شما رو ناراحت كنم.خصوصا الان كه سرتون درد ميكنه
- خوب اگه خودتون نمي گيد.اجازه بديد من حدس بزنم.ولي اگه درست گفتم نگيد نه
نيكا با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
چطوري مي خوايد حرف دل منو بزنيد شما غيب گوييد؟
- نه غيبگو نيستم ولي حدس ميزنم كه مي خواستيد بگيد دلتون ميخواد از نيلوفر براتون حرف بزنم
نيكا از فرط تعجب خشكش زده بود كيانوش ادامه داد:
چرا انقدر تعجب كرديد؟.......حالا درست گفتم يا نه؟
- بله.... كاملا، ولي آخه چطور اين حدس رو زديد؟فكر نمي كنم از روي شناختتون نسبت به من باشه
- من شايد شما رو خوب نشناسم ولي نيلوفر رو خوب مي شناسم .هركس اونو مي ديد دائم ازش حرف ميزد باورتون نميشه اوايل هيچكس اون فرشته رو محكوم نمي كرد.همه شيطوني به اسم كيانوش رو متهم ميكردند......... راستي عكسا رو چكار كرديد؟
- گذاشتم توي اتاقم
- روح خبيثش توي اتاقتون نفوذ نكنه؟
- دست برداريد، امشب تا صبح از ترس خوابم نمي بره ها
كيانوش خنديد وگفت:
شما كه دختر شجاعي هستيد .اينطور نيست؟
- نه چندان
- فكر ميكنم شما چند روزي بايد خوب استراحت كنيد ، چون دلم ميخواد در مراسم جشن سرحال و شاداب باشيد، نه مثل الان افسرده و ناراخت
- حتما اينكارو ميكنم، شايد تا اون موقع بتونم بدون عصا راه برم
- حتما مي تونيد فقط بايد بيشتر تمرين كنيد.......اِ خانم معتمد خيابونتون اين بود؟
- بله يادتون رفته
- نه آنقدر زود رسيديم كه باورم نشد سر خيابونتون باشيم
- بهر حال ببخشيد، خيلي مزاحمتون شدم ، بازم از خانم و آقاي مهرنژاد تشكر كنيد
- خواهش ميكنم وجود شما ما رو خوشحال كرد
كيانوش در همان حال بسته اي از روي صندلي عقب برداشت و گفت:
اينم كيومرث داد.گمون كنم پارچه است. گفت هديه خريد عروسي شونه بفرماييد......... من ديگه تو نمي آم شايد خانواده خواب باشند.
نيكا دستش را پيش برد و بسته را گرفت و گفت:
اين ديگه از اون كارهاست شماها چرا انقدر منو خجالت مي ديد؟ ........ حالا بفرماييد تو، بيدارند.
- قابل شما رو نداره منم مزاحم نشم بهتره
نيكا پياده شد و باز تشكر كرد.كيانوش هم بسرعت دوباره سوار شد و رفت و نيكا به تنهايي وارد خانه شد
آغازسال نو بود. براي نيكا هيچ شور و اشتياقي بهمراه نياورد. او با همان چهره غمزده بر سر سفره هفت سين نشست و لحظه وقوع سال نو با چشماني اشكبار و در سكوت آرزو كرد زندگيش سامان يابد و اين در حالي بود كه خود نيز با لبخندي تمسخر آميز به خواسته اش مي انديشيد .اولين روز سال جديد مطابق هر سال بايد به ديدار عمه مي رفتند ، با آنكه پس از جدايي نيكا و ايرج دو خانواده ديگر هيچ ارتباطي جز تماسهاي گاه گاه شادي نداشتند، بخواست دكتر اين ديدار انجام مي گرفت. او معتقد بود در سال جديد بايد كينه ها و دشمني ها را دور ريخت و از نيكا خواست تصور كند هيچ اتفاقي از ابتدا نيفتاده است . با آنكه او با روي گشاده و طيب خاطر از اين پيشنهاد استقبال كرد اما اصرار پدر و مادرش جهت رفتن او بمنزل عمه بيهوده بود . و سرانجام آنها به تنهايي به مهماني رفتند .نيكا به انتظار شنيدن خبري از ايرج مشتاقانه منتظر برگشت آنها بود . سرانجام زمانيكه آنها بازگشتند خبردار گرديد كه ايرج بالاخره كار خود را كرده و رفته و اكنون عمه مانده و بي تابي و تنهايي.عمه گفته بود در اين مدت خيلي مايل بود بمنزل برادرش برود، ولي روي اينكار را نداشته و نيكا در حاليكه به حرفهاي آنها گوش ميكرد با خود انديشيد، حالا ديگر همه چيز تمام شد.ايرج رفت و مطمئنا بزودي براي تسريع در حل مساله اقامت با يك دختر بيگانه ازدواج خواهد كرد و به اين ترتيب خاطره نيكا در ذهن او هر روز كمرنگ و كمرنگتر خواهد شد. ولي در اين ميان تكليف او چه ميشود؟ اين سوال چون هميشه ذهنش را آشفته ساخت.

Signature
     
#59 | Posted: 21 Aug 2013 21:31 | Edited By: paridarya461
*****
وقتي داخل حياط شد ، احساس بسيار خوشايندي داشت، ساعتهايي را كه با دوستان و همكلاسهاي قديميش گذرانده بود، حسابي سر حالش آورده بود بمحض ورود بلند و كشيده سلام كرد.افسانه كه از لحن شوخ نيكا تعجب كرده بود كفگير بدست از آشپزخانه بيرون آمد و در حاليكه با تعجب به او مي نگريست گفت:
عليك سلام دختر گلم .
- مادر جون شام چي داريم؟
- صبر كن مادر اول كفشت رو درآر
- كفشهامو در آوردم دمپايي هام رو پوشيدم،ببين
مادر لبخندي زد و دكتر كه با سر وصداي نيكا از اتاق كارش خارج شده بود گفت:
چه خبره خانم خانما كبكت خروس ميخونه؟
- سلام آقاي دكتر پس آجيل و ميوه ات كو؟ نيكا خانم اومده عيد ديدني
- خوش اومديد بفرماييد تو پذيرايي
- چشم، لطفا بريد كنار، تيمور لنگ وارد ميشود
دكتر به راه رفتن دخترش كه بتازگي عصاهايش را كنار گذارده بود، خيره شد نيكا به خنده گفت:
خيلي خوب راه مي رم مگه نه؟
- آره عزيزم پات اذيتت نمي كنه؟
- نه ، فقط زيادي شل مي زنم موافقي؟
مادر گفت:
اونم خوب ميشه عجله نكن
نيكا برگشت و مادر را پشت سر خود ديد و گفت:
اِ شما كه هنوز كفگير بدست اونجا ايستادي ميخواي اون كفگير رو تو سر ما بزني؟ بابا زود باش پذيرايي كن
مادر نگاهي به كفگيرش انداخت و ناگهان گفت:
خاك بر سرم، برنجم وا رفت. نيكا همش تقصير توئه.
آخرين كلمات را در حالي گفت كه بسوي آشپزخانه مي دويد .نيكا صدايش را بلندتر كرد و گفت:
اشكالي نداره يه كم شكر توش بريز شام شير برنج مي خوريم
دكتر و همسرش با صداي بلند خنديدند . نيكا روي مبل نشست. دكتر هم روبه رويش قرار گرفت و خواست حرفي بزند كه چشم نيكا به دو پاكت سفيد روي ميز افتاد دستش را بطرف پاكتها دراز كرد و درهمانحال گفت:
نامه؟
- نه كارت دعوت
نيكا خط كيانوش را پشت پاكتها شناخت و با خوشحالي فرياد زد:
عروسي....... عروسي فروزان...........كيه؟
- شب جمعه
- به به! خيلي عالي شد!
نيكا در حاليكه به كارتها نگاه ميكرد گفت:
كي آوردشون؟
- خيلي بد شد نيكا، مهندس وخانمش ، كيومرث خان و فروزان خانم كيانوش همه اومدند اينجا
- ديگه چرا بد شد؟
- مثل اينكه مهندس بزرگتره ها ، وظيفه ما بود اول بريم
- چرا بي خبر اومدند؟ حتما كار اين كيانوشه اون دوست داره بي خبر بره اينورو اونور
- اتفاقا خيلي سراغت رو گرفتند .كيانوش گفت بهت بگم بقول خودش خانم معتمد طاقت مهمون نداشتي؟
- ميخواستي بگي مهمون بي خبر، نبايد توقع داشته باشه ميزبان خونه باشه
مادر وارد شد و گفت:
مسعود خان از دولتي سر خودت و دخترت غذاخراب شد شام بي شام
نيكا به مادرش نگاه كرد و سبد گل سرخي را در دستش ديد و فورا گفت:
مادرجون نكنه خيال كردي من كه با دو تا عصاهام چهار پا بحساب ميام گل وگياه ميخورم.شام برام سبد گل آوردي؟
- نه خانم ، خانم مهرنژاد اين گلها رو براي شما آوردند
- جدي؟
نيكا به سبد گل خيره شد . اين مسلما سليقه كيانوش بود نه خانم مهرنژاد.
دكتر گفت:
خانم اگه غذا خراب شده هيچ غصه نخور، بابا تو هم نترس لازم نيست گل و گياه بخوري، الان خودم براتون نيمرويي درست ميكنم كه عروسيتونم نخورده باشيد.
- اي بابا همچين گفتي فكر كردم شام مي ريم بيرون
- اولا شام خراب نشده، ثانيا چرا خوردم، يادت نيست شب عروسيمون برام نيمرو درست كردي؟
نيكا هيجان زده پرسيد:
راست ميگي؟
- آره بابا جون چون از هتل تا خونه دوباره گرسنه اش شده بود
- دروغ نگو من اصلا تو اون شلوغي و ازدحام شام نخوردم
- ولي افسانه عجب شبي بودها!
- يادش بخير
- خوب بابا وقايع عهد قاجاريه رو مرور نكنيد
- بله؟عهد قاجاريه؟ مگه ما بيچاره ها چندساله عروسي كرديم؟
- صد و پنجاه سال كمتره؟
دكتر و همسرش با صداي بلند خنديدند.تغيير روحيه نيكا براي هر دو آنها خوشايند بود و دكتر در همان حال گفت:
بلند شو خانم دخترم هوس شام بيرون كرده پاشو حاضر شو شام مي ريم بيرون.
- آخه من غذا درست كردم
- بذار براي فردا ظهر
مادر نگاهي به نيكا كرد و با نارضايتي گفت:
خوب ، باشه
نيكا شانه هايش را بالا انداخت و با لبخندي گفت:
چه ميشه كرد؟ هم خوشگلم و هم خوب تار ميزنم مادر شما فكر مي كنيد من لاغر شده ام؟
- خوب معلومه
- چطور مگه دخترم؟
- آخه پدر هر كدوم از لباسامو تنم ميكنم تو تنم گريه ميكنه
- نه اينطور هم كه تو فكر ميكني نيست
- مامان باور كن از صبح تا حالا چند دفعه هر كدوم رو امتحان كردم
- دخترم الان يادت افتاده به لباس فكر كني؟
- چه مي دونم فكر ميكردم لباس مناسب داشته باشم
- امان از دست اين خانمها بجز لباس به هيچي فكر نمي كنند .نكنه بعد از ظهر مجبور باشيم بريم خريد نيكا خانم؟
- نه يه فكر ميكنم، ولي بعد ازظهر بايد منو ببري آرايشگاه
- بله، چشم!
- مسعود يه زنگ ديگه به خواهرت بزن بازم بگو شايد بياد
- نه افسانه جون نمي آد، ميگه حوصله ندارم
- من مي رم تو اتاقم يه فكري براي لباسم بكنم
- برو ، ولي ببينيد از حالا دارم ميگم طوري برنامه ريزي كنيد كه ساعت 4 از خونه بريم بيرون. كه با ترافيك شب جمعه همون 6 و 7 برسيم
- باشه مسعود چند بار ميگي فهميدم ديگه
- خوب حالا ببينيم و تعريف كنيم
نيكا لبخندي زد و از اتاق خارج شد ،ولي صداي زنگ نگذاشت از پله ها بالا رود آيفون را برداشت و پرسيد:
بله
- سلام عرض شد منزل آقاي دكتر معتمد؟
- بله
- شما خانم معتمد هستيد؟
- بله بفرماييد
- لطفا چند لحظه تشريف بياريد دم در
- بله اومدم اجازه بفرماييد
نيكا فورا بطرف در رفت و آنرا گشود، پشت در مرد غريبه اي ايستاده بود و سلام كرد. نيكا پاسخش را داد. او گفت:
ببخشيد چند لحظه اجازه بديد. بعد بطرف ماشين رفت .بنظر نيكا آشنا آمد كمي فكر كرد و بخاطر آورد كه اين همان ماشيني است كه روز مهماني كيانوش بدنبال آنها فرستاده بود و مسلما اين مرد همان راننده بود جاي تعجب داشت كه او را نشناخته بود .مرد با يكدسته گل سرخ و يك جعبه بزرگ كادو پيچ شده بازگشت .نيكا گفت:
شما راننده آقاي مهرنژاد هستيد؟
- بله خانم
- ببخشيد من قبلا شما رو ديده بودم ولي خاطرم نبود...... حالا بفرماييد تو چرا دم در وايسادين؟
- خواهش ميكنم اشكالي نداره، مزاحمتون نمي شم اينها رو آقاي مهرنژاد دادند، البته با اين نامه
- آقاي مهرنژاد؟
- كيانوش خان
- آه بله خيلي ممنون از جانب من از ايشون تشكر كنيد
نيكا گلها و بسته ها را گرفت .مرد يك پاكت نامه نيز به او داد او بار ديگر به راننده تعارف كرد، ولي او باز هم تشكر كرد و رفت، نيكا بداخل بازگشت همينكه درهال را باز كرد دكتر و همسرش كه ازغيبت طولاني او كنجكاو شده بودند به استقبالش آمدند.افسانه با ديدن بسته و گلها در دست نيكا باتعجب پرسيد:
كي بود؟ اينها چيه؟
- راننده كيانوش بود ، ولي نمي دونم اينا چيه.
افسانه بسته را گرفت و دكتر گلها را ، نيكا هم پاكت نامه را گشود مادر در حين باز كردن بسته گفت:
اگه خصوصي نيست بلند بخون
- چشم صبر كنيد
كاغذ نامه را كه باز كرد بوي خوش عطر كيانوش در مشامش پيچيد آهسته شروع به خواندن كرد
سركار خانم معتمد سلام
اميدوارم كه حالتون خوب باشه و بتونيد بخوبي راه بريد، خانم معتمد چند روز قبل براي عرض ادب خدمتتون رسيديم، تشريف نداشتيد.قصد داشتم امانت شما رو تقديم كنم، ولي چون خودتون نبوديد نتونستم اداي دين كنم، اگر به خاطر داشته باشيد بنا بود از يه فروشگاه پوشاك در سوئيس براتون تحفه اي با سليقه خودم تهيه كنم، هر چند مي دونم موافق سليقه شما نيست ولي بهر حال تقديمتون ميكنم، شايد امشب به كارتون بياد، از جانب من به همه خانواده سلام برسونيد.
ارادتمند شما كيانوش مهرنژاد
نيكا سرش را بالا آورد. افسانه در جعبه را گشود و هيجان زده گفت:
واي نيكا اينجا رو ببين
نيكا بطرف جعبه رفت .داخل آن پيراهني برنگ صورتي مايل به بنفش بود.مادر سر شانه هاي لباس را گرفت و آنرا بلند كرد .گل سر لباس از روي دامن آن داخل جعبه افتاد. نيكا زير آن يك جفت كفش به همان رنگ ديد مادر با تعجب گفت:
نيكا اين چيه؟
نيكا بجاي پاسخ نامه را به او داد و او مشغول خواندن شد كه دكتر با گلدان پر از گل بازگشت و گفت:
اينجا چه خبره؟
- حقيقتش خودمون هم نمي دونيم
- چه لباس قشنگي نيكا برو بپوش ببينم اندازه ات هست يا نه؟
- فكر ميكنم بهش بخوره......... مسعود اين نامه را بخون ، كيانوش فرستاده
نيكا لباس را برداشت و به اتاق خواب رفت تا پرو كند .وقتي لباس را پوشيد جلوي آينه ايستاد در دل حسن سليقه كيانوش را تحسين كرد و آهسته گفت:
خيلي با سليقه اي پسر تو هر موردي انتخابت تكه ولي بي معرفت اين چه نامه اي بود نوشتي مگه من منشيت هستم كه برام اينطور رسمي نامه مي نويسي.
بعد جلوي آينه دهن كجي كرد و گفت:
سركار خانم معتمد بي مزه.
به عكسش در آينه خنديد و در همان حال صداي پدرش را شنيد كه مي گفت:
چي شد دختر نپوشيدي دلمون آب شد
- اومدم اجازه بديد گل سرش رو هم بزنم
- كفشهاتم بپوش
- چشم
نيكا بطور موقت گل سر را هم بسرش زد و كفشهارا پوشيد و بار ديگر جلوي آينه ايستاد و گفت:
به به چي شدي دختر!
بعد لبخندي زد و به راه افتاد، پاشنه كفشها كمي پايش را آزار مي داد و مجبورش ميكرد آهسته حركت كند .وقتي از اتاق بيرون آمد افسانه هيجانزده گفت:
چقدرخوشگل شدي! نمي دوني چقدر بهت مياد راست راستي كه دستش درد نكنه
دكتر در حاليكه به دخترش خيره شده بود گفت:
نه لازم نيست اينو بپوشي
نيكا با تعجب گفت:
چرا پدر؟
- بخاطر اينكه چشمت مي زنن
- بس كن پدر
هر سه خنديدند، دگتر گفت:
واقعا كه من خيلي به كيانوش مديونم وگرنه مطمئنم كه تو امروز ما رو براي خريد به كوچه پس كوچه ها مي كشيدي.
- من كه گفتم خودم يه فكري مي كنم
- با اون قيافه گرفته ات من مجبور مي شدم فكر تهيه لباس باشم
- پس بايد بگم حسابي شانس آورديد.
- بله همين طوره....... خوب حالا كه خيالتون از بابت لباس راحت شد، يادتون باشه كه......
- ادامه نده مسعود وگرنه اين گلدون رو پرت ميكنم تو سرت
نيكا با صداي بلند خنديد و گفت:
خواهش ميكنم عروسي رو خراب نكنيد.

Signature
     
#60 | Posted: 21 Aug 2013 23:10 | Edited By: paridarya461
*****
- پدر جون سعي كن نزديك در پارك كني من با اين كفش نمي تونم راه برم
- باشه دخترم ولي ما آنقدر دير رسيديم كه فكر نمي كنم جا باشه
- اوناها مسعود كنار اون كاديلاك قهوه اي خاليه، اونجا پارك كن
دكتر در حاليكه بجاي خالي مي پيچيد گفت:
راست ميگه نيكا. كنار اين ماشين مدل بالاها پارك ميكنيم شايد مدل ماشين ماهم بالا بره
- راستي كه، ماشيناشون رو ببين.............
ماشين كه متوقف شد ، دكتر و نيكا بسرعت پياده شدند، ولي افسانه همچنان نشسته بود.دكتر سرش را بداخل ماشين خم كرد و گفت:
پس چرا نمي آيي پايين افسانه خانم؟
- در رو باز كن آقاي دكتر ، جلوي خونه مهرنژاد بايد به سبك خانواده مهرنژاد رفتار كني ، زودتر
- چشم بفرماييد سركار خانم
نيكا خنديد، دكتر سبد گل را برداشت و چشمكي به نيكا زد و هر سه براه افتادند. دربان به آنها خوشامد گفت و راهنماييشان كرد.باغ بزرگ خانه كيومرث با چراغهاي الوان تزئين شده بود و سرتاسر باغ ميز وصندلي چيده شده بود و مهمانها حياط را پر كرده بودند.هنوز چند گامي نرفته بودند كه نيكا از دور كيانوش را ديد كه با سرعت بسمت آنها مي آمد . او كت و شلواري به رنگ زيتوني و پيراهني كمي روشنتر بر تن داشت. اين اولين بار بود كه او را با لباس رسمي مي ديد و بي ترديد اين لباس خيلي به او مي آمد .كيانوش از همان دور سلام كرد .آنها پاسخش را دادند .او بمحض آنكه نزديك شد گفت:
خيلي خيلي خوش اومديد.
- متشكرم
- حال شما چطوره آقاي دكتر، خانم معتمد، نيكا خانم؟
- ممنون مبارك باشه كيانوش خان، عروسي خودتون انشاءا.....
- متشكرم خانم معتمد....... نيكا خانم باز ايرج خان غايبند
نيكا منتظر اين سوال بود.بنابراين خود را از قبل آماده كرده بود و با خونسردي گفت:
مسافرت هستن آقاي مهرنژاد خيلي دلشون ميخواست خدمت برسن
- هرچند ما ناراحت شديم ولي اميدوارم بهشون خوش بگذره
- راستي كيانوش جان بابت بسته صبح ممنون، پسر چرا خودت رو بزحمت انداختي؟
- اون امانتي نيكا خانم بود. من گذاشته بودم تو يه فرصت مناسب تقديم كنم اميدوارم پسنديده باشيد
- خيلي قشنگ بود، متشكرم
- خوب خواهش ميكنم بفرماييد
همگي به راه افتادند . كيانوش لبخند زيبايي زد و گفت:
خانم معتمد مي بينم كه خيلي خوب راه مي ريد.
- بله به لطف شما
- خوب خانمها بفرماييد داخل ساختمان، آقاي دكتر شما هم همراه من تشريف بياريد خانمها اگه چيزي احتياج داشتيد منو صدا كنيد
- خيلي ممنون
نيكا و مادرش هر دو داخل ساختمان شدند.بمحض ورود آن دو خانم مهرنژاد پيش آمد و بگرمي از آنها استقبال كرد.نيكا گفت:
مادر زودتر بشين ما رو با اين پاي لنگ اينطرف و اونطرف نكشون
-چشم خانم ، سر همين ميز بشين خوبه
نيكا نشست به جايگاه عروس نگاهي كرد و گفت:
مامان مي بيني فروزان چه خوشگل شده؟!
افسانه به پشت سرش نگاه كرد و گفت:
آره خيلي
فروزان از دور نيكا را ديد و با سر سلام كرد.نيكا هم از همان فاصله پاسخش را داد .فروزان نيكا را به لعيا نشان داد و او هم بطرفش دويد . نيكا لعيا را در آغوش كشيد كه بار ديگر خانم مهرنژاد آمد و سرميز آنها نشست و گفت:
بازم خوش اومديد. عروسي نيكا خانم انشاءا..... ببين نيكا جون اون خانم مادر كيوانه، مادربزرگ كيانوش،اونم خواهر منه.اون كنارش عمه كيانوشه.اون دخترهام كه دارند شلوغ مي كنند خواهر زاده و برادرزاده هاي كيوان و من هستند.....پاشو دخترم تو هم برو قاطي جوونا من پيش مادرت هستم،پاشو عزيزم
نيكا دست لعيا را گرفت با اكراه برخاست .خانم مهرنژاد هم با او همراه شد و در حاليكه بقول او بسمت ميز جوونا ميرفتند خانم مهرنژاد گفت:
خيلي خوشگل شدي چقدر اين لباس بهت مياد
- ممنونم
خانم مهرنژاد بلندتر صدا كرد:
غزل
دختر جواني روي گرداند خانم مهرنژاد گفت:
خاله بيا اينجا يه عضو جديد براي جمعتون آوردم
غزل دختري با نمك با صورتي مليح و اندامي باريك بطرف آنها آمد و گفت:
سلام اسم من غزله
- سلام منم نيكا هستم
- دختر دكتر معتمده خاله جان.
- آهان تعريف شما رو زياد شنيدم صبر كنيد تا شما رو با بقيه آشنا كنم شما برو خاله نيكا خانم پيش ما هستند
- خيالم راحت باشه
- البته خاله.........بفرماييد نيكا خانم.......بهار، نوشين بيايد اينجا با نيكا خانم آشنا بشيد
دو دختر جوان ديگر جلو آمدند و با نيكا دست دادند و بهم معرفي شدند غزل آهسته در گوش نيكا گفت:
دلم نميخواد با اين عروس خاله كذايي، كتايون خانم آشنات كنم ،ولي داره چپ چپ نگامون ميكنه آنقدر قيافه ميگيره، كه انگار از آسمون افتاده
- كتايون؟ عروس خاله تون
- آره فكر ميكنم بالاخره سرهنگ عبدي كار خودش رو بكنه و اين دختر عتيقه اش رو وبال گردن كيانوش بيچاره كنه
نيكا با كنجكاوي پرسيد:
كو؟ كجاست؟
- داره مياد انتظار داره الان بهش تعظيم كنيم
نيكا به دختري كه پيش مي آمد نگاه كرد، سپيد رو بود با چشماني روشن و قدي كوتاه و كمي فربه .از همان دور لبخند پر غروري زد ، پيش آمد غزل گفت :
خوب اينم كتايون خانم،كتايون جون اين خانم نيكا جون دختر دكتر معتمد هستن مي بيني چقدر نازه ؟
كتايون سري تكان داد و گفت:
از آشناييتون خوشوقتم سابقا تعريف شما رو از خانم مهرنژاد شنيده بودم
- لطف داريد ممنونم
بهار در حاليكه رد مي شد گفت:
نيكا خانم عروس آينده است ها....... عروس خاله ما رو ديدي؟
كتايون تنها لبخند زد و نيكا گفت:
بسلامتي
بعد با غزل نزد فروزان رفتند.چند لحظه اي كنارش نشستند لعيا از نيكا جدا نمي شد و با آنها به سر ميزشان بازگشت.كتايون هم نزد آنها آمد و كنارشان نشست.بعد آدرس خياط نيكا را خواست ولي او گفت كه لباسش هديه است غزل دختر كوچكش غزاله را از مادرش گرفت و به نيكا نشان داد .غزل دختري شلوغ و خوشرو بود كه دائما كسي صدايش ميكرد و كاري داشت يكي از خدمتكاران سر ميز آنها آمد و گفت:
غزل خانم كيانوش خان با شما كار دارند
غزل رفت و برگشت و با كنايه به كتايون گفت:
اين كيانوش ما رو كشت هي چپ مي ره راست مياد ميگه غزل هواي نيكا خانم رو داشته باش ، چقدر اين كيانوش خانواده شما رو دوست داره........ آهان راستي گفت اگه براتون مشكل نيست لعيا رو ببريد بديد به كيانوش دم در منتظره
كتايون به هردوي آنها چشم غره رفت.نيكا با نارضايتي برخاست و گفت:
معذرت ميخوام كتايون خانم الان بر ميگردم
اما او بي هيچ پاسخي از سر ميز آنها بلند شد و رفت.نيكا دست لعيا را در دست گرفت غزل به شيطنت گفت:
كيف كردم بهش بر خورد.
نيكا لبخندي زد و گفت:
حالا جدي گفتيد؟
- بله كيانوش منتظرتونه
- پس اجازه بديد لباسامو از مادرم بگيرم
- لازم نيست من مي رم مي آرم
- نه متشكرم
غزل با سرعت رفت و با لباسهاي نيكا بازگشت.بعد بطرف در رفتند.كيانوش پشت در منتظر ايستاده بود .لعيا را در آغوش كشيد و گفت:
شرمنده خانم معتمد...... آخه غزل گفت لعيا از شما جدا نمي شه ترسيدم مزاحمتون باشه، گفتم من بگيرمش ........ راستي چيزي لازم نداريد؟
- متشكرم خيلي ممنون
نيكا متوجه شد كه كيانوش موقع صحبت با او اصلا به صورتش نگاه نمي كند و خود را به بازي با موهاي لعيا مشغول مي كند. از مراعات او خنده اش گرفت و گفت:
سر به زير و پركار شديد
- چه ميشه كرد؟عمومون داماد شده.شما كار كردن منو از كجا مي بينيد ؟
- از پنجره
- اي واي مواظب كارهام باشم، دخترها از بالا نگام مي كنن، شايد بخوان بپسندند بيان خواستگاري
- شما پسنديده شده هستيد
- پس خدا رو شكر كه بالاخره بختم باز ميشه
- بس كنيد آقاي مهرنژاد
- خوبه، امشب ترفيع مقام گرفتيم، شديم آقاي مهرنژاد
- بله اين ترفيع رو از وقتي گرفتيد كه ما زير دستتون شديم و نامه رسمي ازتون مي گيريم
- شما سرور ما هستيد اين حرفا رو نزنيد......اون نامه....باور كنيد هرچي فكر كردم چي بنويسم نفهميدم، 20 مرتبه نوشتم و پاره كردم تا بالاخره اون در اومد
نيكا آهسته گفت:
هنر كردي
- چي فرموديد؟
- هيچي، خوب من مي رم، كاري نداريد؟
- چرا ميخواستم بپرسم شما با ما مي آييد بعد از شام يه گشتي تو شهر بزنيم؟
- نمي دونم،شايد
- بياييد،خوش ميگذره
- اگه اصرار داريد باشه
- راننده ماشين عروس منم.لعيا هم همرامون ميآد.حالا كه ما دوتا هستيم شما هم بياييد تو ماشين عروس
نيكا با تعجب پرسيد:
چكاركنم؟
- بياييد تو ماشين عروس، شما كه تنها هستيد ايرج خان نيستند
- آخه درست نيست
- چرا؟ گفتم كه اونا دوتا مزاحم دارن، بشن دوتا مزاحم و يه مراحم چطوره؟
- براي شما اشكالي نداره؟
- نه چه اشكالي ؟
- باشه اگه عروس خانم هم دعوتم كرد مي آم
- اصل كار منم كه دعوت كردم ، من تنهايي حوصله ام سر مي ره
نيكا خنديد و گفت:
باز از خود راضي شدي؟
بعد به داخل ساختمان برگشت كيانوش هم لعيا را بغل كرد و به باغ رفت.نيكا پشت پنجره نشسته بود و به حياط نگاه ميكرد، كيانوش با سرعت اينطرف و آنطرف مي رفت، ظاهرا در تدارك شام بود.غزل گاه گاهي با او چند كلمه اي حرف ميزد و دخترش را به شوخي به رخ او مي كشيد و اسباب خنده اش مي شد.غزل خيلي به دل نيكا نشسته بود و از مصاحبتش لذت ميبرد خيلي زود بساط شام مهيا گرديد و مهمانها به صرف شام دعوت شدند لحظات با سرعت سپري گرديدند و ساعتي بعد مهمانان آماده رفتن شدند نيكا و مادرش نيز آماده شدند فروزان اصرار كرد كه با آنها به گردش بيايد از نيكا مي خواست با آنها همراه شود مهمانان در حاليكه براي عروس و داماد آرزوي خوشبختي و سلامتي ميكردند مي رفتند.ولي نيكا و مادرش همچنان ايستاده بودند كيانوش جلوي در آمد و نيكا را صدا كرد.نيكا كنار كيانوش ايستاد مهمانان در حين خروج با نگاههاي پر معنا به آنها مي نگريستند و نيكا را معذب مي نمودند اما كيانوش بي تفاوت لعيا را به نيكا سپرد و گفت:
آماده ايد؟
- ولي ما ميخواستيم بريم
- كجا؟
- خونه
- مگه نمي آيي؟
- آخه.......................
كيانوش كمي عصبي شد و گفت:
آخه بي آخه.الان راه مي افتيم. به دكتر گفتم شما توي ماشين عروس سوار مي شيد.پس همراه مادرتون نريد لعيا رو هم بياريد .
نيكا با نارضايتي گفت:
باشه
كيانوش اين بار آرامتر گفت:
چيه ناراحتيد؟ اگه دوست نداريد برنامه رو منتفي كنم
- نه
- باور كنيد فروزان هم خوشحال مي شه
- مي دونم خودش هم گفت
- پس كار تمومه؟
- بله
غزل در حين رد شدن دستش را به پشت نيكا زد و به خنده گفت:
بلند بگو ما هم بشنويم
كيانوش بجاي نيكا پاسخ داد:
مادر عروس آينده، خودموني بود.
- باشه هر طور ميل شماست داماد آينده
كيانوش به زحمت لبخندي زد و گفت:
زبونت رو گاز بگير
- اگه زبونم رو گاز بگيرم كه بيچاره مي شم، ديگه حريف فرزاد نيستم
- خدا به دادش برسه
- تو نگران اون نباش شما مردا از پس همه بر ميايد. دروغ مي گم نيكا جون؟
نيكا لبخندي زد و غزل ادامه داد:
تو رو به خدا، من دختر بدي هستم؟
- معلومه كه نه
- نمي دونم چرا اين كيانوش اينقدر با من لجه
- علاقه است دخترخاله عزيز... خوب خانم معتمد بريد لوازمتون رو برداريد، من تو باغ منتظرم
- باشه الان
- غزل تو هم برو به جوجه ات برس
- چشم آقا

Signature
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Privacy love | حريم عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites