تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Privacy love | حريم عشق

صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  
#61 | Posted: 22 Aug 2013 11:15 | Edited By: paridarya461
كيانوش رفت ، آن دو نيز بازگشتند، لوازمشان را جمع نموده، خارج شدند افسانه به نيكا اصرار ميكرد كه خواسته فروزان و كيانوش را بپذيرد.كيانوش تا نيكا و مادرش را ديد بطرف آنها آمد لعيا را در آغوش گرفت چند كلامي با افسانه صحبت كرد بعد او را به سمتي كه دكتر ايستاده بود راهنمايي كرد و رو به نيكا گفت:
بريم؟
- بله
- خانم معتمد اگه ما رو گم كرديد، نگران نيكا خانم نباشيد ، خودم ايشون رو مي رسونم
- نه مامان قبول نكنيد اگه همديگر و نديديم بيايد اينجا منتظر بمونيد نميخوام مزاحم آقاي مهرنژاد بشم
- مزاحم چيه خانم؟
- باشه مادر برو خيالت راحت باشه
- خداحافظ
- خانم معتمد با اجازه تون
- خوش بگذره
كيانوش و نيكا راه افتادند، كيومرث و فروزان داخل ماشين عكس مي گرفتند، نيكا كنار ايستاد.كيانوش چيزي به آنها گفت، بعد در را باز كرد و به نيكا اشاره كرد سوار شود .او و لعيا روي صندلي جلو نشستند نيكا رو به عروس و داماد كرد و گفت:
مزاحم نمي خوايد؟
- چه عجب نيكا خانم بالاخره راضي شديد ما رو تحمل كنيد
- كيومرث خان كم لطفي نفرماييد، من فقط ميخواستم مزاحم نشم
كيانوش در حاليكه مي نشست گفت:
باز شروع كرديد؟
فرزوان گفت:
لعيا بيا مامان خاله خسته شد
- نه ، عمو كيانوش و خاله رو ميخوام
- محكم بشينيد ميخوام پرواز كنم
- كيا سر همه مون رو زير آب نكني
- نه بابا، نترس خانم معتمد پيشم امانته، مجبورم هواي همه تون رو داشته باشم
- نيكا جون واقعا خوب كردي اومدي، شايد بخاطر تو هم كه شده جون سالم بدر ببريم
كيانوش حركت كرد و دستش را بر روي بوق فشرد. هنوز دستش را بر نداشته بود كه صداي بوق ماشينهاي ديگر باغ را پر كرد .ماشين عروس و داماد جلو اتومبيلهاي ديگر پشت سرش راه افتادند.كيانوش پايش را بر روي پدال گاز فشرد و فرمان را بطرفين گرداند.ماشين به چپ و راست منحرف شد و لعيا كودكانه خنديد ماشين هاي عقبي به قصد سبقت گرفتن از كيانوش جلو آمدند ولي او با مهارت راه را بر آنها سد ميكرد و با سرعت پيش مي رفت. كيومرث گفت:
شانس آورديم ماشين خودت رو گل زدي وگرنه ماشين من بيچاره رو داغون ميكردي
- نترس طوري نميشه، الان همه شونو جا ميذارم مي ريم گردش تك ماشينه
- تو رو به خدا مراقب باشيد كيانوش خان
- نترسيد مثل اينكه آدم شب عروسي خيلي جونش عزيز ميشه ها
همه خنديدند و كيومرث پاسخ داد:
چه جورم از قديم گفتن تا نيايي نخواهي ديد.
- كيا ، ارسلان هم خوب ميرونه ها
- چطور؟
- ماشين بغلي رو نگاه كن
نيكا نيز همزمان با كيانوش سرش را گرداند و كتايون را داخل ماشين كناري ديد.كيانوش دنده عوض كرد و نيكا شنيد كه آهسته گفت:
عتيقه!
وارد اتوبان كه شدند كيانوش چون پرنده اي از قفس آزاد شده بود ، نيكا به عقب نگريست ، ماشينهاي ديگر با آنها فاصله داشتند كه سرنشينان ديده نمي شدند.نيكا نگاهي به گذر سريع درختان كنار اتوبان انداخت، سرعت كيانوش سر سام آور بود.بعد به فروزان نگاه كرد، ولي او و كيومرث آنچنان غرق گفتگو بودند كه هيچ توجهي به پيرامون خود نداشتند، لعيا هم روي دستش خوابيده بود و كيانوش سكوت نموده سرش را كمي بطرف كيانوش خم كرد. نگاه پرهراسش را به او دوخت و گفت:
كيانوش آهسته تر.
كيانوش باتعجب به نيكا نگريست.لحن كلام او برايش عجيب بود چند لحظه اي به چهره اش خيره شد.نيكا لبخندي دلنشين زد،او هم خنديد.ازهمان خنده هايي كه جذابيتش را صد چندان ميكرد و آهسته گفت:
چشم خانم! چشم!
*****
- كيانوش
- بله مادر
- صدامو مي شنوي؟
- آره
- ميخواستم بهت يه چيزي بگم،البته شايد خودت خبر داشته باشي ولي فروزان و كيومرث نمي دونستند
- بگيد گوش ميكنم
- بيا بيرون تا بگم
- نه كارم طول ميكشه،ميشنوم بفرماييد
- تو مي دونستي ايرج و نيكا از هم جدا شدند؟
- چي گفتي؟!
- گفتم نيكا خانم و ايرج از هم جدا شدند
خانم مهرنژاد كه برگشت از ديدن كيانوش با صورت كف آلود پشت سرش حسابي جا خورد و گفت:
چطوري با اين سرعت از دستشويي تا اينجا اومدي؟ برو صورتت رو بشور، ببين از گونه ات داره خون مياد، بريدي؟
ولي كيانوش گويا چيزي نمي شنيد چون پرسيد:
شما از كجا مي دونيد؟
- شب عروسي مادرش گفت، تو خبر نداشتي؟
- نه
- گفت كه قبل از عيد، پيش از رفتن شادي يه روز دوتايي بي سر و صدا رفتند محضر و از هم جدا شدند، تا يكي دو هفته بعد دكتر و خانمش بي خبر بودند
- بهتر، اگه نيكا در تمام مدت عمرش يه كار درست كرده باشه همين بوده
- دامادشون خوب نبود؟
- خوب نبود؟ افتضاح بود، مگه آدم قحطه؟
- آره مادر، آدم خوب قحطه، آدم نمي دونه با كي بايد وصلت كنه كه صحيح باشه
- من به دكتر مي گم.
- چي ميگي
- ميگم دخترش رو بده به یكي كه خيالش راحت باشه
- خوبه تو جديدا واسطه امور خير شدي، تو كه آنقدر دستت به كار نيك بازه يه فكري هم براي خودت بكن حالا به كي دختر بده؟
- به من
- چي گفتي؟
- بابا به من ، به كيانوش مهرنژاد شماره شناسنامه و سال تولدمم بگم
خانم مهرنژاد با تعجب به كيانوش نگاه كرد،چشمانش مرطوب شد و بغض آلوده گفت:
جون مامان راست ميگي؟
- دروغم چيه؟مگه نگفتي يه فكري به حال خودم بكنم........ حالا سليقه ام رو قبول داري؟
خانم مهرنژاد كه اكنون بوضوح از فرط شادي مي گريست گفت:
چرا كه نه؟كي از نيكا بهتر..... خدا ميدونه چقدر دوستش دارم
لبخند رضايت بر لبان كيانوش نقش بست و بسرعت بطرف اتاق خوابش به راه افتاد مادرش گفت:
كيانوش؟
- بله
- حالا كجا مي ري؟
- مي رم به همسر آينده ام تلفن كنم
خانم مهرنژاد در ميان گريه، لبخند زد و كيانوش دوباره براه افتاد كه بار ديگر مادرش گفت:
كيانوش؟
- ديگه چيه سركارخانم؟ببين قرار نشد از همين اول كار مادرشوهر بازي در بياري ها بذار بريم به كارمون برسيم
خانم مهرنژاد بجاي پاسخ دستي به صورتش كشيد،كيانوش هم همان كار را تكرار كرد، نرمي كف صابون را زير دستش احساس كرد سرش را پايين انداخت و با خنده گفت:
واي آبروم رفت
- اولين باره بعد از اينهمه سال تو رو در حين اصلاح صورت مي بينم
- پس متوجه شديد كه وضع خيلي خرابه، حسابي قاطي كردم
اين كلمات را در حال خروج از اتاق گفت ولي باز هم بجاي دستشويي به اتاق خوابش رفت خانم مهرنژاد همچنان در جاي خود ايستاده بود.آنچنان غافلگير شده بود كه نمي توانست حركت كند .چند لحظه بعد كيانوش بسرعت از اتاق خارج شد و به دستشويي رفت و با صورتي خيس حوله اي در دست بازگشت چشمش كه به مادرش افتاد با تعجب گفت:
شما هنوز اينجا ايستاديد؟
خانم مهرنژاد باهمان چشمان پراشك با سر تائيد كرد.بعد بزحمت بغضش را فرو داد و گفت:
زنگ زدي؟ چي شد؟
- هيچكس خونه نبود،......... مادر يه لطفي در حق من ميكني؟
- البته ، هرچي كه باشه
- بيا زنگ بزن منزل دكتر به يه بهونه اي از نيكا بخواه بياد شركت پيش من، خونه شون روم نميشه برم، قصد دارم باخودش صحبت كنم بعد ، بعد شما مساله رو با خانواده اش مطرح كن، موافق؟
- آره ولي چه بهش بگم؟
- چه مي دونم بگيد برنامه خاصي دارم كه اونم بايد بياد بگيد فروزان و كيومرث هم هستند، اگه نميتونه بياد ماشين بفرستم دنبالش........نه اصلا بگو ماشين ميفرستم دنبالش اينطوري سخته...... نه اصلا بگو...
- اجازه بده.....تو حسابي منو گيج ميكني نميخواد چيزي يادم بدي خودم بلدم، برو خيالت راحت باشه كه فردا نيكا شركته.
- ببين بعدازظهر راس ساعت 4
- باشه
- خوب من ديگه بايد برم
- شب بيا اينجا، شايد كيومرث و فروزان هم بيان
- نه ميرم خونه خودم
- بيا خودت رو لوس نكن، داماد نشده قيافه گرفتي؟ هنوز كه خبري نيست
- باشه مي آم...مادر به بچه ها چيزي نگي ها
- نه بابا نميگم خيالت راحت باشه
- من رفتم اگه دير كردم شام بخوريد
- نه ديگه يا نيا يا بموقع بيا
- باشه سعي ميكنم، به فروزان بگو نذاره لعيا بخوابه وگرنه هر دوشون رو بيرون ميكنم
- آنقدر لعيا لعيا نكن امروز فردا بچه خودت مي آد.
- دخترم
- از كجا آنقدر مطمئني؟
- چون دوست دارم دختر باشه، فقط دختر...........خداحافظ
- بسلامت
خانم مهرنژاد از ته دل خنديد، فقط خدا ميدانست چقدر احساس خرسندي ميكرد
*****
براي كيانوش تحمل اخرين لحظات انتظار بمراتب سخت تر بود، چندين مرتبه گلهاي سرخ داخل گلدان را جابجا كرد و روي ميز گذاشت و به ساعت نگاه كرد.جلوي آينه ايستاد پنجه هايش را در موهايش فرو برد و گفت:
واي بحالت دختر اگه دير كني، واسه چي گفتي خودم مي آم حالا بايد سر وقت بياي هيچ توجيهي هم قبول نمي كنم. مقصر خودت هستي .
از حرفهايش آنچنان خنده اش گرفت كه با صداي بلند خنديد ناگهان صداي در بگوشش خورد با عجله از اتاق خصوصيش خارج شد و بداخل اتاق كارش شد، لحظه اي صبر كرد تا بر اعصابش مسلط شود و آنگاه گفت:
بفرماييد.
در باز شد، چشمانش به در خيره مانده بود، احساس ميكرد نفسش سنگيني ميكند از وقتي كه نيلوفر رفته بود اولين باري بود كه اين حالت شديد هيجان بر وجودش مستولي ميشد.با حالتي عصبي گفت:
گفتم بفرماييد
- چشم آقاي مهرنژاد اجازه بديد
صداي منشي اش بود ، دلش ميخواست از شدت عصبانيت فرياد بكشد، اما برخود مسلط شد و گفت:
بله؟
- آقاي جوهرچي مسئول ترخيص مي گن كارشون خيلي واجبه
- كار من واجبتره، اصلا بگو مهرنژاد نيست، مهرنژاد مرده ، خوبه
منشي با تعجب نگاهي به او انداخت و زير لب آهسته گفت:
وا !
و بعد بلندتر ادامه داد:
منم عرض كردم..........
- بله مي دونم حالا بفرماييد
هنوز در كاملا بسته نشده بود كه دوباره صداي در آمد بي آنكه برگردد گفت:
ديگه چيه؟ بابا گفتم بيرون
- چشم
صداي هيچكدام از منشي ها نبود، پس كه بود؟با سرعت برگشت نيكا را ديد كه دست بر روي دستگيره در گذاشته و ايستاده بود با تعجب گفت:
خانم معتمد
- سلام داشتم مي رفتم......... مثل اينكه اشتباه اومدم
- نه، بفرماييد منتظرتون بودم
- پس چرا فرياد كشيديد برو
- معذرت ميخوام يه سوء تفاهم كوچيك بود، حالا خواهش ميكنم بفرماييد
نيكا جلو آمد و خواست بنشيند كه كيانوش گفت:
نه اينجا نه، خواهش ميكنم بفرماييد توي اتاق اونطرفي
هر دو داخل اتاق خصوصي كيانوش شدند، نيكا در حاليكه به گلها خيره شده بود، روي صندلي نشست و گفت:
مثل اينكه من از بقيه زرنگتر بودم
- بله ولي شما 7, 8 دقيقه تاخير داريد.
- حق با شماست مي دونيد بخاطر ترافيك و وضعيت خيابونهاست به هر حال منو.......
- ادامه نديد منكه اعتراضي نكردم فقط گفتم كه بدونيد
- خوب منتظرشون مي مونيم؟

Signature
     
#62 | Posted: 22 Aug 2013 11:39 | Edited By: paridarya461
حریم عشق-فصل چهاردهم :
- منتظر كساني كه قرار نيست بيان؟
- واقعا؟ برنامه شون عوض شده......كاش به منم اطلاع مي داديد مزاحمتون نشم
- اختيار داريد خانم شما و مزاحمت؟ اصلا بنا نبود بيان
نيكا با تعجب به كيانوش نگاه كرد و پاسخي نداد كيانوش از جا برخاست و روبروي نيكا قرار گرفت. چند لحظه اي مستقيما به چشمانش خيره شد ولي او با شرم سرش را بزير انداخت كيانوش آهسته گفت:
مي دونستي خيلي بي معرفتي؟ باورم نمي شد آنقدر بي معرفت باشي؟
نيكا نگاهي پر تعجب و گذار به او انداخت و پرسيد:
من؟
- بله شما
- چرا؟
- حالا ديگه از منم پنهون مي كني؟
- چي رو؟
- سر تو بلند كن تا بگم
نيكا سرش را بلند كرد و حيرت زده پرسيد:
شما چتون شده آقاي مهرنژاد؟ حالتون خوبه؟
- سالهاست كه به اندازه امروز حالم خوب نبوده
- اگر اينطوره ، يه كم بيشتر توضيح بديد تا منم منظورتون رو بفهمم
كيانوش با حركت آهسته لبش نجوا كرد:
كي از ايرج جدا شدي؟
نيكا با حالتي عصبي سرش را پس كشيد و گفت:
پس مي دوني؟ .. از كجا فهميدي؟
- مادرت شب عروسي گفته بود
- مي دونستم نميتونه زبونشو نگه داره
- خيلي هم كار خوبي كرده، تو چرا زودتر به من نگفتي دختر خوب؟
- مگه به شما ارتباطي داشت؟
- بله كه داشت
- شما امروز حسابي قاطي كرديد، البته ببخشيد كه اينطور رك صحبت ميكنم ولي واقعيته
- اشكالي نداره
- اگه حرفي براي گفتن نداريد، من مي خوام برم
- اولا كه شما به اين زودي نمي ريد، چون تازه يه ساعت ديگه ميخوام با هم بريم هوا خوري، يه عصرونه مفصل بخوريم، بعد شما رو مي رسونم خونه....... راستي امروز چند شنبه است؟
- چهارشنبه
- خوبه تا جمعه خيلي نمونده جمعه مي آيم خونه شما، جايي كه برنامه نداريد، اگه هم داريد لطفا بهم بزنيد، چون من آدم بي طاقتي هستم تصور نكنم بتونم تا هفته ديگه صبركنم......... وقتي هم اومديم محض رضاي خدا زياد طولش نده زود كارو تموم كن باشه
- چه كاري رو آقاي مهرنژاد؟
- آنقدر به من نگيد آقاي مهرنژاد، بابا من اسم دارم
- خوب چرا عصباني مي شيد؟
- من دوست ندارم همسر آينده ام باهام رسمي صحبت كنه
نيكا احساس كرد اشتباه شنيده ، دوباره به كيانوش نگاه كرد، ولي او با لبخندي دلنشين و در كمال خونسردي سخنش را با تاكيد بر روي كلمه همسر تكرار كرد.نيكا آنچنان غافلگير شده بود كه زبانش بند آمده بود .با لكنت بسختي گفت:
من منظورتون رو نمي فهمم.
- نيكا خوب گوش كن تو از اولم نبايد با پسر عمه ات ازدواج ميكردي، ببين عزيزم نمي خوام ازش بدگويي كنم نه ، ولي مهمترين مساله اين بود كه شما با هم هيچ نوع تفاهمي نداشتيد درسته؟
نيكا با سر تائيد كرد و كيانوش ادامه داد:
خوب حالا انتخاب ناموفقي انجام شده بود كه تصحيح شد، انتخاب تو به همون اندازه اشتباه بود كه روزي انتخاب من .حالا اين درست نيست كه من و تو تا آخر عمر تاوان اشتباهات كوچيك رو پس بديم ، من نيكا........ من............ ميخواستم ، اّه بازم قاطي كردم....... يك جمله خيلي هم رك و پوست كنده ميخواستم پيشنهاد ازدواج با منو قبول كني....... يعني دارم خواستگاري ميكنم....... يه همچين حرفايي....... فعلا شما يه بله همينطوري بما بده، تا مهندس و بقيه روز جمعه رسما به خونتون بيان ............ اجازه مي دي مزاحمتون بشيم؟
نيكا پاسخي نداد در حاليكه مي ديد كيانوش با آنكه بشدت منتظر پاسخ است سكوت كرده تا او براحتي فكر كند.نگاهي به چشمان طوسي رنگ كيانوش انداخت ، چقدر رنگ چشمان و حالت نگاهش را دوست داشت.خيلي وقتها به رنگ چشمان او فكر ميكرد و چقدر دلش براي سردي اين زيبايي مي سوخت ، هميشه دلش ميخواست درون چشمانش شور و حرارت را ببيند، آهسته گفت:
امروز تو خاكستري چشمات شعله هاي زندگي رو ميشه ديد
- اگه پاسخ رد بهم نديد تو خاكستر وجودم عشق رو هم مي بينيد
- نمي دونم چي بگم؟
- اگه دوست داري فكر كن، هرقدر كه ميخواي من عجله نمي كنم هر چند خيلي بي طاقت شدم فقط بگو ميتونم اميدوار باشم، حتي يك درصد؟
نيكا لبخند زد كيانوش ادامه داد:
هرچند ميگن سكوت هميشه علامت رضايت نيست ولي دلم ميگه كه اين سكوت علامت رضايته.......... مي دوني شما بهتر از هركس ديگه اي منو ميشناسي، پدرت از وضع نابهنجار اعصاب من كاملا اطلاع داره. از اين بابت شما حق داريد در ترديد باشيد هر چي باشه من يه بيمار روانيم كه وضعيت نرمال نداره، ولي قول مي دم نهايت سعي ام رو بكنم تا شما رو خوشبخت كنم حالا اگه قول يه بيمار.........
- خواهش ميكنم بس كن كيانوش. من حتي يه لحظه هم به اين مساله فكر نكردم
- پس به چي فكر ميكني؟......آه فهميدم برگشتن نيلوفر، ميخواي بدوني هنوزم دوستش دارم يا نه؟
- نه ، اين نه، فقط ميخوام بدونم اگه يه روزي نيلوفر برگرده چي ميشه؟
- هيچي، بهت قول مي دم.من نيلوفر رو خيلي وقته كنار گذاشتم ، تو كه خودت مي دوني ، من به اندازه كافي از دستش كشيدم، حالا ديگه از زندگيم بيرونش ميكنم، اونطوري كه تو ميخواي .
نيكا نگاهش را به كيانوش دوخت و او ادامه داد:
خوب تمومه؟
نيكا سرش را با شرم زيباي دخترانه اي بزير انداخت .كيانوش آهسته زانو زد و گفت:
به من اعتماد كن .
كيانوش مقابل پنجره نشسته بود، خورشيد خون رنگ غروب اشعه هايش را بصورت او مي پاشيد و چشمانش را نارنجي ميكرد نيكا خيره خيره به او نگاه ميكرد و از سكوتش رنج ميبرد.دلش ميخواست حرف بزند، از شنيدن حرفهاي او لذت ميبرد.اكنون كه فكر ميكرد مي ديد كه كيانوش همان است كه تصور ميكرد ، برخلاف ايرج كه هرگز آنچه او تصور ميكرد نبود اما كيانوش.........باز هم نگاهش كرد او بهترين مردي بود كه درتمام عمرش ديده بود، شايد مثل پدرش و گاهي حتي از او بهتر. اما نگاه پر اندوه و هراس او هميشه عذابش مي داد. نمي توانست سكوت سنگين و گنگ او را تحمل كند نزديكتر رفت و گفت:
چرا آنقدر ساكتي؟
كيانوش نگاهش را به او دوخت و گفت:
داشتم فكر ميكردم
- به چي؟
- به اينكه چرا شما داريد وقت رو بيخود تلف مي كنيد.
- چرا عزيزم؟ مگه كارها مطابق ميل تو پيش نميره ، تو خواسته بودي كه ما هر چه زودتر عقد كنيم و رسما زن و شوهر بشيم كه شديم، حالا ديگه چي ناراحتت ميكنه؟
- ببين نيكا من ميخواستم خيلي با سرعت بساط عقد و عروسي رو راه بندازيم،اين عقد مختصر محضري منظور نظر من نبود
- مي دونم ولي مادرم براي عروسي آمادگي نداره
- آمادگي يعني چي؟ كي از شما جهيزيه خواست، صد مرتبه گفتم من جهيزيه ام تكميله، نيازي نيست شما خودتون رو بزحمت بندازيد تازه هر چي هم كه كم داشتيم ميتونستيم بعد از عروسي تهيه كنيم اين وقت كشي لازم نيست.
- مي دونم،ولي آخه مردم چي؟ اونا چي ميگن؟
- مردم هر چي كه دلشون ميخواد بگن اصلا به اونا چه ربطي داره كه بخوان چيزي بگن
- ولي جلوي دهن مردم رو نميشه گرفت، قبول داري؟
- قبول دارم، ولي برام هيچ اهميتي نداره
- بسيار خوب.......... ولي ميخوام يه سوالي بكنم قول بده راستش رو بگي
- قول مي دم
نيكا دستان كيانوش را در دست خود گرفت .سرد و يخ زده بود آهسته گفت:
بگو جون نيكا
- ميگم جون كيانوش .دلم نمياد به اين سادگي جون تو رو قسم بخورم، ولي قول مي دم راست بگم حالا بپرس.......
- چرا....... چرا انقدر عجله ميكني؟ چي ناراحتت ميكنه؟
- شد دوتا سوال عروسكم ، ولي چون جواب درست و حسابي ندارم هر دو رو جواب مي دم، شايد به اندازه يكي بحساب بياد........ مي دوني نيكا خودمم نمي دونم چرا دلم ميخواد زودتر همه چيز تموم بشه، دلم دائم شور مي زنه، اضطراب عجيبي دارم، احساس ميكنم يه سايه سياه دنبالمه، سايه اي كه روي زندگيم افتاده و نمي ذاره خوشبخت باشم، حتي شبا نمي تونم راحت بخوابم ، دائم كابوس مي بينم ، ميترسم نيكا......... ميترسم كسي تو رو يعني خوشبختي و زندگيمو ازم بگيره، ميترسم يكبار ديگه عشقم رو از دست بدم
كيانوش دستان نيكا را بشدت فشرد، او احساس درد مطبوع كرد و با لحني دلجويانه گفت:
نترس عزيزم، هيچ اتفاقي نمي افته، هيچكس و هيچ چيز نميتونه ما رو از هم جدا كنه...........
صداي در صحبتهاي نيكا را قطع كرد.كيانوش يكباره از جا جهيد رنگش بشدت پريده بود، حتي لبانش نيز سفيد شده بود، دستان لرزانش را به دسته صندلي فشرد و گفت:
بيا تو
جمالي در را باز كرد و عصر بخير گفت بعد اضافه كرد كيومرث آمده است. كيانوش نيز از او خواست تا كيومرث را به اتاق راهنمايي كند .چند لحظه بعد او وارد اتاق شد، اما حال كيانوش همچنان منقلب بود كيومرث احوالپرسي گرمي كرد كيانوش گفت:
چرا لعيا رو نياوردي؟
- از خونه نيومدم بيرون بودم گفتم بيام ببينمت زنگ زدم شركت گفتند خونه اي اومدم اينجا
- اين روزها زودتر مي آم خونه، يه منشي فعال گرفتم كه خيلي كمكم ميكنه و كارام زودتر تموم ميشه
نيكا خنديد و كيومرث هم با خنده گفت:
خوش بحالت تو خيلي خوش شانسي
- بله غير از اين نميتونه باشه
جمالي با سيني قهوه و شيريني وارد شد و آنها را روي ميز چيد .سكوت كيومرث براي نيكا خيلي عجيب بود كمتر پيش مي آمد كه او اينطور آرام بنشيند كيانوش در حاليكه قهوه اش را هم ميزد گفت:
بخودت فشار نيار كيومرث، قهوه ات رو بخور و با خيال راحت حرفت رو بزن
كيومرث و نيكا با تعجب به او نگاه كردند .كيومرث با اندوه گفت:
مي دوني چي ميخوام بگم؟
- نه ولي آنقدر مي دونم كه از خبري كه ميخواي بدي چندان راضي نيستي
نيكا احساس كرد قلبش بشدت مي تپد، براي آنكه برخود مسلط شود دسته صندليش را در مشت فشرد .كيومرث جرعه اي از قهوه اش را نوشيد .نيكا از اين انتظار كشنده خسته شده بود. دلش ميخواست كنار كیانوش بنشيند و به او تكيه كند ، اما كيانوش رو به رويش بود و حتي نگاهش هم نميكرد و به قهوه داخل فنجانش كه هنوز به آن لب نزده بود خيره شده بود .كيومرث بالاخره زبان باز كرد و گفت:
مي دوني كيانوش......... شهريار برگشته
قلب نيكا در سينه فرو ريخت و با سرعت به چهره كيانوش نگريست، اما او همچنان سردرگم نشسته بود، نيكا احساس بغض ميكرد، چيزي راه نفسش را بسته بود.
كيانوش لحظه اي سكوت كرد و بعد با صدايي خفه پرسيد:
تنها؟
كيومرث پاسخي نداد كيانوش با حالتي عصبي دوباره سوال كرد:
نيلوفرم باهاش اومده؟

Signature
     
#63 | Posted: 22 Aug 2013 12:23 | Edited By: paridarya461
- نمي دونم، ديروز اومد پيش من گفت كه خيلي دلش ميخواد تو رو ببينه، ولي نتونسته بياد، از نيلوفر پرسيدم جواب درست وحسابي نداد، فقط گفت مادرش تو يه تصادف مرده ، كيانوش ، شهريار خيلي پير شده بود، تمام موهاش ريخته بود، اصلا نشناختمش.
با سكوت كيومرث ، كيانوش از جا برخاست و مقابل پنجره ايستاد، نيكا به كيومرث نگاه كرد. دلش ميخواست سرش فرياد بكشد كه چرا حالا؟ چرا حالا بايد اين خبر رو بدي چرا اومدي همه چيز رو خراب كني.اما دهانش باز نشد، كيومرث معناي نگاه ملامت بارش را دانست ، سرش را پيش آورد و آهسته گفت:
مي دونم از دست من ناراحتيد، ولي باور كنيد اينطوري بهتره، بذار هر اتفاقي كه ميخواد بيفته، همين حالا بيفته، قبل از اينكه مشكلي در زندگي شما پيش بياره كيانوش بايد از وجود نيلوفر خبر داشته باشه وگرنه اين موضوع هميشه براي زندگي شما يه خطر محسوب ميشه
نيكا چشمان پر از اشكش را به ميز دوخت و با سر تائيد كرد شايد حق با كيومرث بود ، نيكا هرچه زودتر نقشش را در زندگي كيانوش مي يافت بهتر بود.دلش ميخواست خودش باشد، دوست نداشت كيانوش او را نيلوفر ببيند، بياد او صحبت كند، وحتي بياد او با نيكا ازدواج كند و او در اين ميان عروسكي باشد كه نقش زيبارويي خواستني را براي كيانوش بازي ميكند در همين لحظه كيانوش برگشت، نيكا به چهره كيانوش نگاه كرد كه همچنان در هاله اي از ابهام ، گنگ و يخ زده بنظر مي رسيد.آهسته لبانش تكان خورد، حركات دستهايش عصبي ، ولي صدايش بسيار آرام بود:
كيومرث لطفا نيكا رو بمنزل برسون، من ميرم كمي استراحت كنم.
گويا خشك شده بود عضلاتش هيچ تكاني نميخورد، تنها پاهايش بود كه تا استوار بدن خسته اش را بخارج از اتاق مي كشيد. با خروج او نيكا هم از پشت ميز بلند شد و كيومرث را مجبور به برخاستن كرد. در سكوت بطرف در حركت كرد و با خود انديشيد از هرچه مي ترسيد بالاخره سرش آمد اين بار ديگر چه جوابي مي داد. براي دومين بار شكست در ازدواج نه ديگر هرگز ازدواج نخواهم كرد. نمي دانست آخرين كلمات را تصور كرده يا با صداي بلند بر زبان رانده ولي آرزو ميكرد چيزي نگفته باشد.
*****
در سكوت سنگين اتاق روي تخت دراز كشيده بود و به صداي گنجشكان كه درلا به لاي شاخه هاي درختان اين سو و آن سو مي پريدند گوش ميكرد، افكارش در هم ريخته و متزلزل بود.از همه چيز سخت تر تظاهرش بود، او مجبور بود در سكوت تحمل كند ، چون نمي خواست مادر و پدرش چيزي بدانند.سه روز بود كه كيانوش را نديده از طرف ديگر نگرانش بود مي ترسيد اتفاقي برايش افتاده باشد.وقتي به علاقه اش به او فكر ميكرد، فقط به اين نتيجه مي رسيد كه ميخواهد او سلامت و خوشبخت زندگي كند،چه با او و چه با نيلوفر و يا هر كس ديگر،ولي تصور جدايي از او برايش دشوار بود.اشكهاي گرم چشمانش را سوزاند و قطره قطره بر روي بالشش چكيد و در آن فرو رفت. صداي در مجبورش كرد از جا برخيزد اول جلوي آينه ايستاد و چشمان مرطوبش را خوب پاك كرد.افسانه كه پشت در بي حوصله شده بود گفت:
خوابی نيكا؟
- نه مادر، بيا تو
مادرش وارد شد با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
چكار ميكردي؟
- هيچي داشتم دستي به سرو صورتم مي كشيدم .
- رنگت پريده
- فكر نكنم
- تازه سه روز نديديش.اونم كه بقول خودت 10 مرتبه اون زنگ زده، صد مرتبه تو. بابا بذار اين پسره بكار و زندگيش برسه، صبركن مهموناي خارجيش برن.مطمئن باش اول از همه مياد سراغ تو
نيكا به زحمت لبخند زد و پاسخي نداد مادرش ادامه داد:
زود آماده شو، بريم بيرون، بايد يه سري خرت و پرت ديگه برات بخرم.
- نه مامان تو رو خدا ولمون كن حوصله داري؟
- يعني چي؟ نه خيلي اون نامزدت با طاقته، كارو به تاخير مي اندازي.
- ولي مامان من نمي تونم بيام
- چرا؟ بايد بياي من كه تنها نميتونم برم
- آخه.................
- آخه چي؟ نكنه كيانوش ميخواد بياد
نيكا پاسخي نداد و مادرش گفت:
وا از كي آنقدر خجالتي شدي؟ خوب از اول بگو.........جايي مي ريد؟
نيكا دستپاچه پاسخ داد:
آره ميخوايم چند جا بريم اسباب عقد ببينم
- بسلامتي ...خوب پس منم مي مونم وقتي شما رفتيد با پدرت مي رم
- نه شما بريد
- خوب نيست كيانوش بياد ما نباشيم
- اونكه نمياد تازه ممكنه دير برسه، بايد تاجراي خارج برن اونوقت بياد، نمي دونم ساعت چند مي آد
- باشه عيبي نداره، نهايتا مي مونه فردا با هم مي ريم.
نيكا آهي از سر نا اميدي كشيد و چون ديد اصرار فايده اي ندارد سكوت كرد، مادرش در حين خروج لبخندي پر شيطنت زد و گفت:
گفتم نشستي جلوي آينه بي حكمت نيست
نيكا تظاهر به خنده كرد و مادر در را بست ، او سرش را در ميان دستهايش گرفت مقابل ميز آرايش نشست و زير لب ناليد:
خداي من! حالا چکار كنم؟
مادر باز صدا كرد : نيكا بيا ديگه
نيكا چشمانش را باز كرد سرش را از روي دستش برداشت و گفت:
بله؟
- دختر مگه نمي شنوي؟ بدو مادر، كيانوش بيچاره علف زير پاش سبز شد.
نيكا متعجب و هيجان زده پرسيد:
كي؟
- باباي من! دختر كيانوش ديگه، چند بار بايد صدات كنم
نيكا با خود زمزمه كرد :
كي اومد؟ چرا من صداي ماشينش رو نشنيدم ، شايد خوابم برده بود......... ولي من كه حاضر نيستم حالا چكار كنم؟اصلا براي چي اومده، شايد اومده تا آخرين حرفاش رو بزنه
با اين افكار با سرعت لباس پوشيد و تا دم در دويد مادر و پدرش را که جلوي در ديد سعي كرد بر خود مسلط شود، چند لحظه اي صبر كرد و بعد پيش رفت و به چهره كيانوش خيره شده و سلام كرد.كيانوش با روي گشاده پاسخ داد.نيكا دلش ميخواست هر چه زودتر با او تنها شود، براي همين هم بسرعت با پدر و مادرش خداحافظي كرد و همراه كيانوش به راه افتاد.كيانوش در را باز كرد، او سوار شد.بعد روي گرداند يكبار ديگر براي دكتر و همسرش دست تكان داد و خداحافظي كرد كيانوش حركت كرد، قلب نيكا كم مانده بود سينه اش را سوراخ كند اما با اينحال سكوت كرده بود .دلش ميخواست او شروع كند كيانوش دستش را عقب برد و از روي صندلي عقب دسته گل سرخي را برداشت و بدست نيكا داد و گفت:
براي گل هميشه بهار زندگيم
نيكا با اخم گل را گرفت كيانوش گفت:
چيه خانم بي معرفت قهر كردي؟
- نه
- پس اخمات رو باز كن تا باورم بشه
نيكا پاسخي نداد و كيانوش دوباره پرسيد:
چيه از دستم عصباني هستي؟ خوب منم از دست تو عصباني هستم، ولي اخم نمي كنم؟
نيكا فرياد زد:
از دست من عصباني هستي چرا؟ مگه من چه كارت كردم .

كيانوش با خونسردي و بدون توجه به فرياد نيكا پاسخ داد:
ببينم عروس خانوم اگر تا يه هفته ديگه هم از ما خبري نمي شد نبايد حالي ازمون بپرسي؟ نگفتي ببينم اين پسره مرده، زنده اس.
نيكا آهسته پاسخ داد:
تو منو از خونه ات بيرون كردي بازم انتظار داري سراغت رو بگيرم
- من؟ من غلط كردم، اصلا مگه اونجا خونه منه كه بخوام تو رو بيرون كنم، يادت رفته خودت صاحبخونه اي؟
- اين سه روز كجا بودي؟
- توب تختخواب
- تمام سه روز؟
- بله
- چرا؟
- از سر درد، بدون پرستار از صبح تا شب، از شب تا صبح ناله زديم و هي اسم قشنگ سركار خانم رو تو خواب و بيداري برديم، بلكه پيدات بشه ولي نشد.
نيكا در حاليكه با ربان گلها بازي ميكرد، سرش را بزير انداخت، چشمانش مرطوب و بغضي آشكار در صدايش بود :
ببين كيانوش من.......... من اصلا ناراحت نمي شم، براي من فقط خوشبختي و رضايت تو مهمه مي دوني من..........من
كيانوش با تعجب به نيكا نگاه كرد. كنار جاده پارك كرد، چانه نيكا را در دست گرفت سرش را بالا آورد و در حاليكه به اشكهايش خيره شده بود گفت:
منظورت رو نمي فهمم.
- اگه.......اگه منو نميخواي..........اگه پشيمون شدي هيچ اشكالي نداره من خيلي راحت پامو از زندگيت بيرون ميكشم .
كيانوش چانه نيكا را فشرد ، شعله هاي خشم در چشمانش زبانه كشيد و در همان حال گفت :
خوب گوش كن نيكا خانم، تو زن من هستي زن شرعي و رسمي. اگه بخواي شايد با همين دستام خفه ات كنم،ولي طلاقت نمي دم تو محكومي كه عمرت رو با من سر كني ، چون ميخوامت، چون دوستت دارم و حاضر نيستم تو رو از دست بدم ، مي فهمي ، تو مال مني، سهم مني، عشق مني، و بايد بموني
كيانوش سكوت كرد و دستش را عقب كشيد نيكا در ميان گلها يكي را كه از بقيه زيباتر بود جدا كرد و بدست كيانوش داد.او لبخند زد و گل را بوييد .نيكا سرش را بر شانه كيانوش گذاشت و گفت:
حالا كجا مي ريم؟
- خونه خودمون عزيزم بايد يه چيزي رو بهت نشون بدم
- بريم، هرجا كه تو دوست داري بريم
وقتي بخانه رسيدند با آنكه كلمات شيرين و زيباي كيانوش راه هر ترديدي را بر دل نيكا بسته بود، او هنوز مضطرب بود بعد از صرف عصرانه كيانوش چند لحظه اي نيكا را تنها گذاشت و به طبقه بالا رفت . بعد پايين آمد و از نيكا خواست كه همراه او به طبقه بالا برود.نيكا احساس كرد گامهايش سست ميشوند و ناي بالا رفتن از پله ها را ندارد وقتي به طبقه دوم رسيدند كيانوش در مخفي تالار مرمر را گشود و از نيكا خواست كه داخل شود خودش نيز پشت سر او قرار گرفت .نيكا با گامهاي سست و شمرده پيش رفت در مقابل چشمان حيرت زده او كسي كنار حوض كوچك مرمر نشسته بود و آب بازي ميكرد نيكا صورتش را نمي ديد ولي موهاي نرم و خوشرنگش را كه تا زير كمرش مي رسيد، بخوبي مي ديد .آهسته آهسته جلو رفت صداي پا توجه دختر مو بلند را بخود جلب كرد ، چند لحظه اي دست از آب بازي كشيد، ولي بي آنكه بجانب صدا برگردد دوباره مشغول شد. نيكا باز هم جلوتر رفت دختر را دور زد و روبه رويش ايستاد او آهسته سر بلند كرد نيكا از آنچه مي ديد خشكش زده او نيلوفر بود ولي چرا به اين شكل؟ نيمي از صورتش متورم و كبود بود، طوريكه چشمش به زحمت باز مي شد.كنار لبش زخمي به چشم ميخورد كه خون روي آن لخته شده بود. آشفته و ژوليده بود و بشدت رنگ پريده و خسته بنظر مي رسد .او هم چند لحظه اي به نيكا نگاه كرد و سپس لبخند زد.دندانهاي شكسته جلوي دهانش چهره اش را هولناكتر نشان مي داد.نيكا ديگر نتوانست تحمل كند بطرف كيانوش دويد و روبه رويش ايستاد و گفت:
اون اينجا چكار ميكنه؟ تو چه بلايي سرش آوردي؟

Signature
     
#64 | Posted: 22 Aug 2013 13:27 | Edited By: paridarya461
كيانوش با خونسردي لبخندي زد و گفت:
اون فقط داره تاوان كارهاش رو پس مي ده
نيكا برآشفت ، سيلي محكمي بصورت كيانوش نواخت و فرياد زد :
تو يه حيووني كيانوش
كيانوش بي هيچ عكس العملي دستش را روي گونه اش گذاشت نيكا به گريه افتاد و بيرون دويد و كيانوش هم دنبالش دويد و گفت:
كجا نيكا؟ صبركن
- ديگه نميخوام ببينمت تنهام بذار...........بذار برم
- صبركن نيكا بذار توضيح بدم
- لازم نيست، هرچي لازم بود فهميدم
كيانوش ايستاد و نيكا را كه گريه كنان مي رفت نگاه كرد
*****
تمام روز گذشته را بي آنكه به كسي توضيح بدهد گريه كرده بود دكتر صبورانه به اين سكوت پر درد مي نگريست اما افسانه بي طاقت و خسته پيوسته بر بخت بد خود و دخترش لعنت ميفرستاد چندين مرتبه بر آن شده بود تا مساله را از كيانوش پي جويي نمايد، ولي دكتر بشدت مخالفت كرده بود و از او خواسته بود تا اجازه دهد نيكا خود به حرف آيد روز بعد نزديك غروب زنگ در خانه به صدا در آمد و دكتر ، جمالي را ديد كه براي نيكا پيامي از طرف كيانوش آورده نيكا نامه را گرفت و بسرعت به اتاقش رفت و آنرا گشود
نيكاي خوب من سلام
اميدوارم كه حالت خوب باشه ، صبركن نامه رو دور ننداز مي دونم داري ميگي چرا خودت جرئت نكردي نامه رو بياري و جمالي رو فرستادي الان توضيح مي دم ، مي دوني راستش ترسيدم مثل اون روز فرصت حرف زدن بهم ندي يا حتي نخواي منو ببيني براي همين هم اينكار رو كردم .مي دونم كه از دست من ناراحتي ، مي دونم پيش خودت تصور كردي من نيلوفر رو توي خونه ام حبس كردم تا اونو بابت زجرهايي كه كشيدم شكنجه كنم ولي نه اصلا اينطور نيست تو درباره من چطور فكر ميكني؟ شايد تصور كردي من انسان نيستم يا حس انتقام گيري آنچنان ديوونه ام كرده كه با وحشيگري دختر بي پناهي رو به اون روز بيندازم ، ولي عزيزم اشتباه ميكني الان همه چيز رو برات ميگم .اون روز بعد از رفتن تو شهريار با من تماس گرفت و گفت : كه با نيلوفر برگشته گفت كه ميخواد نيلوفر رو تو يه كلينيك روانپزشكي بستري كنه و براي اينكار به كمك من احتياج داره، چون آه در بساط نداره و بعد از افتضاحي كه با نيلوفر پيش آورده ديگه حتي روي مراجعه به خانواده و دوستانش رو هم نداره از من كمك خواست تا او و نيلوفر رو ببخشم و به ديدنشون برم منم همين كارو كردم اونا رو در يه مسافرخونه كثيف و ارزان قيمت پيدا كردم وضعيت نيلوفر رو كه خودت ديدي باوركن وقتي تو اون حالت ديدمش نه احساس رضايت بلكه احساس اندوه و ترحم كردم و بي اختيار تصميم گرفتم بهش كمك كنم چون فهميدم كه شهريار قصد داره اين مريض وبال گردنش رو بنوعي از خود سرباز كنه و خودش برگرده، چرا كه مسلما جايي براي اونا توي ايران وجود نداره . بعد نيلوفر رو بخونه آوردم و براش پرستار گرفتم و بردمش دكتر، اون حتي منو هم نمي شناسه ، مي دوني شهريار و نيلوفر و مادر دائم الخمرش تو يكي از شهرهاي اروپايي تصادف كردن، مادرش همون لحظه بر اثر ضربه مغزي مرده و نيلوفر هم بر اثر ضربه اي كه بر سرش وارد شده دچار اختلال حواس شده بهر حال هر چه هست نيلوفر الان دختري بي پناه و بيماره كه محتاج كمك من و توئه اين كه ميگم تو تعجب نكن چون همه چيز به ميل و رضايت تو بستگي داره. من با تمام رنجهايي كه از دست اين دختر كشيدم حاضرم با كمال ميل بهش كمك كنم هرچند دكتر معتقده اون زياد زنده نمي مونه، ولي من دلم ميخواد در اين مدت خوب و راحت زندگي كنه اما باز همه چيز بستگي به خواست تو داره، بدون رضايت تو هيچ كاري نمي كنم اگه تو بخواي اونو به يه كلينيك مي سپارم و هرگز سراغش رو نميگيرم تا در گمنامي و غربت بمیره
نيكاي عزيزم گوش كن
ميخوام باور كني كه من به نيلوفر كمك ميكنم، اما نه به اين خاطر كه روزي عشق و زندگي تنها محبوبم بوده و روزي بنا بود عروس روياهام بشه، بلكه فقط و فقط به اين دليل كه يه انسانه و درمونده به همون علتي كه روزي به پدرش كمك كردم حالا همه چيز به دست توست فاتح زندگي پردردسر من. به جمالي گفتم يه ساعت بعد از رسوندن نامه براي گرفتن جواب برگرده اگه خواستي فقط يه كلمه آره يا نه، فقط همين اگر هم فكر ميكني براي فكر كردن روي اين موضوع به زمان بيشتري احتياج داري اصلا مانعي نداره به جمالي بگو كي بياد .من هيچ توصيه اي نمي كنم ، تو كاملا آزادي..............اما نه يه توصيه داره، دفعه ديگه تو گوش كسي نزن، آخه دستاي ظريف و قشنگ تو براي اين كارهاي سنگين آفريده نشده دستاي نازت درد ميگيره
خداحافظ محبوب من، كيانوش چشم انتظار تو
نيكا احساس كرد حرارت اشك چشمانش را به سوزش وا ميدارد روح بزرگ و دل پاك اين جوان او را هم شديدا تحت تاثير قرار داده بود.از جا برخاست ، كاغذ و قلمي آماده كرد و مهياي نوشتن شد ، اما نمي دانست چگونه آغاز كند ؟ چطور بنويسد كه هم كار او را تمجيد كرده باشد و هم رضايت خود را اعلام نمايد چند لحظه اي فكر كرد، بعد از جا برخاست كاغذ را مچاله كرد و در سطل زباله انداخت لباس پوشيد و پايين رفت مادرش با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
چه عجب پايين اومدي!
- مادر چاي حاضره؟
- آره بشين تا برات بيارم.......... جايي ميخواي بري؟
- آره الان آقاي جمالي مياد دنبالم ، راستي ممكنه شام نيام ، منتظرم نباشيد
نيكا پشت ميز آشپزخانه نشست و مادر در حاليكه چاي را روي ميز مي گذاشت گفت:
بفرماييد اينم چاي...... قهر و ناز تموم شد .
- مي دوني مادر من هنوز هم كيانوش رو نمي شناسم اون بهترين انسان روي زمينه
مادر با تعجب به نيكا نگاه كرد صداي زنگ كه برخاست او با شتاب استكان چاي نيمه كاره را روي ميز گذاشت و در حاليكه بطرف حياط مي دويد گفت:
بعدا براتون همه چيز رو ميگم ، فعلا خدانگهدار .
جمالي با آنكه از ديدن نيكا تعجب كرده بود، چيزي نپرسيد و در سكوت او را به خانه كيانوش رساند بمحض ورود به حياط نيكا كه براي ديدن كيانوش بي تاب شده بود با سرعت پياده شد و به داخل ساختمان دويد اول به اتاق خواب سرك كشيد و چون آنجا را خالي ديد بطرف اتاق كار كيانوش رفت، از لاي در نور قرمز كمرنگي بيرون مي تابيد ، اتاق نيمه تاريك بود و صداي آرام موزيك بگوش مي رسيد در تاريك و روشن اتاق كيانوش را ديد كه پشت ميز كارش نشسته ، سرش را در ميان هر دو دست مخفي كرده بود و نور سرخ رنگ سيگار در جا سيگاري كنارش جلب توجه ميكرد آهسته داخل شد و بطرف او رفت ، ولي او آنچنان در خود غرق بود كه صداي پاي نيكا را نشنيد نزديك و نزديكتر رفت. وقتي كاملا پشت سرش ايستاد دستهايش را برشانه هاي او گذاشت ، صورتش را پايين برد و آهسته گفت:
سلام.
كيانوش با تعجب رو گرداند . چشمانش كه از فرط تعجب گرد شده بود در نورسرخ رنگ اتاق برق ميزد لبانش بسختي تكان خورد و گفت:
تو هستي نيكا؟
- بله، منتظرم نبودي؟
- من هميشه منتظر تو هستم....... نامه ام رو خوندي؟
- بله
- هنوز از دستم عصباني هستي؟
- نه برعكس اومدم عذر خواهي
- نيازي به اينكار نيست عزيزم فقط نظرت رو بگو .
- معلومه كه براي گرفتن جواب خيلي عجله داري
- نه اگه حالا نميخواي جواب بدي هيچ اشكالي نداره
- نه ميگم
كيانوش سكوت كرد و نيكا ديد كه چشمانش پر اضطراب و هراسان است بعد به آرامي زمزمه كرد:
هركاري كه مي دوني درسته ، انجام بده كيانوش ، من هيچ مخالفتي ندارم نيلوفر ميتونه اينجا بمونه حتي اگر چندين سال هم طول بكشه
كيانوش خنديد و دستهايش را بالا آورد و بر شانه خود روي دستهاي نيكا گذاشت و گفت:
مي دونستم ........ مطمئن بودم كه دل شيشه اي و نازكتر از گل تو بجز اين چيزي نميگه ، ازت متشكرم نيكاي من، ولي........ ولي من فكر ميكنم حق نداشتم چيزي رو از تو بخوام ، ظاهرا نگه داشتن يه بيمار رواني توي خونه كار آسوني نيست امروز سه ساعت تموم نعره كشيد اگه تو بودي حتما ناراحت ميشدي و من طاقت ديدن ناراحتي تو رو ندارم دائما خودش رو به در و ديوار ميكوبه و هرچي دستش مي آد به حياط پرت ميكنه و شيشه ها رو ميشكنه تحمل كردنش خيلي مشكله !
- پس ميخواي چكار كني؟
- خودمم نمي دونم
- ببين كيانوش فعلا بذار اينجا باشه، شايد تونستيم از پدر براي درمونش كمك بگيريم يا لااقل آرومش كنيم من تحمل ميكنم چون دوست دارم تو اون كاري رو بكني كه دلت به انجامش راضيه
كيانوش آهسته گفت:
تو خيلي خوبي ، خيلي
*****
باران بشدت ميباريد و با آنكه برف پاك كن ماشين پيوسته در حال حركت بود حتي لحظه اي شيشه از باران پاك نمي شد غروبي بهاري ولي به دلتنگی پائيز بود. باد بشدت مي وزيد و درختان را بحركت وا مي داشت صداي رعد و برق در شهر مي پيچيد و هراسي در دل ايجاد ميكرد . نيكا بي صدا در كنار كيانوش نشسته بود چهره كيانوش آنچنان درهم و مضطرب بنظر مي آمد كه نيكا را دچار دلهره ميكرد، دلش ميخواست بخندد و از خريد كارتهاي دعوت عروسيشان صحبت كند ولي كيانوش به هيچ عنوان خوشحال بنظر نمي رسيد نيكا ميخواست سكوت را بشكند و در وجود سرد و يخ زده كيانوش شور و اشتياقي بر انگيزد اما نگاه پر اندوه او اجازه هيچ كاري را نمي داد بالاخره بزحمت سكوت را شكست و گفت:
ابتكارت خيلي جالب بود نوشتن متن كارتها روي آينه ........... خيلي با سليقه اي كيانوش!
كيانوش با بي حوصلگي پاسخ داد:
ابتكار من نبود ، انتخابم بود حالا ازشون راضي هستي؟
- آره خيلي
كيانوش باز هم در آن سكوت گنگ فرو رفت و نيكا را نيز وادار به سكوت كرد چند لحظه اي به همين حال گذشت نيكا كه از سكوت كلافه شده بود بالاخره معترض و عصبي گفت:
تو چت شده كيانوش؟ ناسلامتي پس فردا عروسي ماست رفتيم كارت دعوتهامون رو گرفتيم ، ولي تو انگار به مجلس ختم مي ري ، همچين اخم كردي كه آدم ميترسه نگاهت كنه.
كيانوش به زحمت لبخند زد نيكا احساس كرد لبخندش حتي بمراتب دردناكتر از سكوتش است بالاخره لب باز كرد و پاسخ داد:
معذرت ميخوام نيكا خودمم نمي دونم چم شده ، ولي دلم شور ميزنه ، يه اضطراب عجيب تو دلم افتاده شايد علتش اينه كه چشمم ترسيده حالا كه ميبينم با خوشبختي فقط يك قدم فاصله دارم دلم شور ميزنه كه نكنه همه چيز خراب بشه ........
بازم اين قدم آخر نيكا با ترديد به او نگاه كرد و گفت:
فقط همين؟
- بله همين
- مطمئني؟
- چطور؟ تو چيز ديگه اي فكر ميكني؟
- آره بنظرم رسيد تو چيزي رو از من پنهون ميكني
- نه اينطور نيست
كيانوش چند لحظه اي مكث كرد و سپس با ترديد گفت:
نيكا ، ميتونم خواهشي بكنم؟
- البته.
- اشكالي نداره اول سري به خونه بزنيم ،اونوقت بريم؟
- الان؟ ما نصف بيشتر راه رو اومديم بايد دوباره برگرديم
- اشكالي نداره ، زود مي ريم و برميگرديم
نيكا با نارضايتي سرش را بعلامت موافقت تكان داد. كيانوش به همين موافقت ضمني بسنده كرد و با سرعت دور زد . او كه تاكنون بي حال و خسته رانندگي ميكرد اكنون چنان با سرعتي پيش مي راند كه نيكا احساس ترس كرد،اما ترس برايش مهم نبود فكر اينكه كيانوش به او دروغ گفته باشد ، چون خوره به جانش افتاده بود، كيانوش نگران نيلوفر بود.اگر غير از اين بود چرا به خانه باز مي گشت مسلما بخاطر نيلوفر بود با اين فكر احساس گنگي از تنفر و حسادت وجودش را پر كرد .به كيانوش پشت كرد و دستش را ستون چانه اش كرد و به در تكيه داد و به خيابان خيره شد .كيانوش نيم نگاهي به او كرد و متوجه ناراحتيش شد ولي هرچه كرد نتوانست كلمات تسلي بخشي بيابد او اصلا نمي توانست حرف بزند، فقط ميخواست زودتر بخانه برسد و از اين دلشوره خلاصي يابد .

Signature
     
#65 | Posted: 22 Aug 2013 13:54
وقتي به داخل خيابان پيچيدند از همان فاصله درهاي گشوده باغ را ديدند كيانوش دست نيكا را در دست گرفت و بشدت فشرد نيكا احساس كرد تكه اي يخ روي دستانش قرار گرفته است نگاه پر ترحمش را به چهره رنگ پريده كيانوش دوخت از ميان لبهاي بيرنگ شده او به زحمت اين كلمات را شنيد:
حتما اتفاقي افتاده
ماشين كه وارد حياط شد .نيكا دو ماشين سياه رنگ آژيردار و يك آمبولانش را مقابل در ورودي ديد. كيانوش احساس كرد گلويش از خشكي به سوزش افتاد نزديك ماشين ها توقف كرد و بسرعت از ماشين خارج شد و نيكا نيز به دنبالش دويد چشمش به پرستار نيلوفر افتاد كه در كنار پله ها مي گريست از لا به لاي جمعيتي كه در حياط جمع شده بودند جسته وگريخته شنيد:
مي گن از بالا افتاده
- اون خانم كه اونجاست پرستارشه مي گفت خودش رو پرت كرده
- مريض بوده، اختلال حواس داشته
- حالا مرده؟
- آره بابا من ديدمش كله اش رو سنگها خورده و تركيده
نيكا با ناباوري جلو رفت، يك نفر بايد به او مي گفت چه شده؟ ولي در همان حال بياد كيانوش افتاد، به او نگاه كرد، همچنان سرجايش ايستاده بود و مي لرزيد.صورتش چنان بي رنگ شده بود كه گويي تمام خون رگهايش را كشيده بودند. نيكا تصور كرد او در حال احتضار است، چهره اش به جسدي شبيه بود كه به نقطه اي خيره باشد .هنوز اولين گام را بسوي كيانوش برنداشته بود كه ديد دو نفر برانكاري را از پشت ساختمان مي آورند . به روي برانكار ملحفه اي سفيد بود، زير ملحفه برآمدگي به چشم ميخورد و در قسمت بالاي آن ملحفه سرخرنگ شده بود . نيكا احساس تهوع كرد با ترس و دلهره پيش رفت و كنار برانكار ايستاد دستي روكش سفيد را كنار زد، در مقابل چشمان متحير او چهره نيلوفر عيان گرديد . صورتش را خون پوشانده بود استخوانهاي جمجمه اش شكافي بزرگ برداشته بود ، از بيني خوش تراشش هيچ نمانده بود، چشمانش كاملا از حدقه بيرون زده بود ولي لبانش........ گويا ميخنديد. به دستي كه روكش را كنار زده بود نگاه كرد. دست كيانوش بود.او كنار برانكار ايستاده بود ، ولي كم كم توانش را از دست داد و بشدت بر روي زانو افتاد، دست نيلوفر را در دست گرفت، سرش را به جسد بي صدا او تكيه داد و با صداي بلند شروع به گريستن كرد ،نيكا شانه هايش را مي ديد كه بشدت تكان ميخورد و صداي پر سوزش را كه دل سنگ را به درد مي آورد مي شنيد .باران بشدت ميباريد و بر سر و روي كيانوش تازيانه ميزد، كم كم قطرات باران ملحفه را خيس خيس كرد و خون روي چهره نيلوفر را بحركت وا مي داشت و آن لبخند وحشتناك و پر تمسخر لحظه به لحظه آشكارتر مي شد . نيكا بي اختيار عقب عقب رفت ، براي آخرين بار نگاهي به حياط كرد همه چيز در ماتم فرو رفته بود صداي گريه كيانوش را مي شنيد كه چون طفلي مادر از دست داده ضجه ميزد .بطرف در باغ دويد و بسرعت خارج شد وارد خيابان شد و سراسيمه شروع به دويدن كرد . نيلوفر همچنان مي خنديد، كيانوش عاجزانه مي گريست ، نيكا هراسان مي دويد و باران همچنان می بارید.
پایان

Signature
     
صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Privacy love | حريم عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites