تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس خفته

صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#101 | Posted: 21 Aug 2013 22:08




بدون آنکه کم بیاورد جواب سلامم را داد و رو به دایی گفت : میبینی سروش ؟ این خواهر زاده ات بد جوری بهت علاقه داره مرتب جویای احوالت میشه و بعد رو به من اشاره کرد . دایی کاملا بطرفم برگشت . طاقت نگاه کردن به چشمهای دایی سروش را نداشتم و در حالیکه با خودم کلنجار میرفتم با دلهره و تشویش خاطر و با لبخندی که روی لبم ماسیده بود سلام کردم و نگاهش نمودم .
با چشمهای غمگین نگاهم کرد و به آرامی جواب داد : سلام .
سلام ؟! خدایا یعنی این خود دایی سروش بود که میگفت سلام ؟! خواب میدیدم ؟ حرکت لبهایش و شنیدن صدایش را باور نداشتم ؟! خدایا یعنی خودش بود دایی سروش شوخ طبع خودم ؟
دکتر علایی گفته بود که حرف میزند ولی حالا باور نداشتم ؟! یعنی به چشمهایم اطمینان نداشتم ! پس چرا اینقدر دیر ؟ چرا پس از یکسال و نیم ؟ چرا پس از رفتن مامان سودابه ؟ مامان سودابه کجایی که حرف زدن برادر عزیزت را ببینی ؟ ببینی و غصه دلت را خالی کنی ؟ ببینی و از خوشحالی زار بزنی که چی شد برادر نازنینم به این حال و روز درآمد ؟ وقتی برای اندکی بهبودی دایی آنقدر ذوق کردی اگر حرف زدنش را میدیدی چه میکردی ؟!
مامان ای کاش بودی ؟! و بی اختیار درحالیکه به دایی زل زده بودم قطرات اشکم روان شد . خدایا دیگر از حال و روز خودم درمانده ام ؟!
نمیدانم برای شادی سلامتی دایی سروش ذوق کنم و اشک بریزم یا برای نبودن و ندیدن مامان سودابه از اینهمه خوشحالی که اگر بود مطمئنا انقدر ذوق میکرد که کار قلبش به بیمارستان میکشید .
چشمان دایی هم اشک آلود بود و غصه دار نگاهم میکرد . بی اختیار بطرفش کشیده شدم و در حالیکه صورتش را بوسه باران میکردم اشک میریختم . اشک شادی و غم ! خدایا تا حالا انسانی شبیه به شرایط من خلق کردی که اینطور از خوشحالی و اندوه زار بزند و با داشتن هر دو حس از انتهای دل حسرت بخورد که چرا دو ماه زودتر این اتفاق نیفتاد ؟! بطور حتم اگر مامان سودابه بود ... و کسی در مغزم نهیب زد با هم بگو خدا را شکر ، اگر اصلا این اتفاق نمی افتاد چی ؟
باز هم خدا را بخاطر این لطف بزرگش هزاران مرتبه شکر کن و انقدر نا سپاس نباش .
- خوب من فعلا تنهاتون میذارم فقط برای یک ربع ، خانم کیمیایی شما هم مراقب حال سروش باشید که کمی احساس خستگی میکنه .
با صدای دکتر علایی ، دایی سروش را رها کردم و خودم را کمی عقب کشیدم . دایی بدون آنکه زیا واکنش علنی و آشکار داشته باشد همان طور هوشیارانه نگاهم میکرد و لبخند کم رنگی میزد .
دکتر علایی از در بیرون رفت و در را پشت سرش بست ولی من همچنان خیره به دایی نگاه میکردم .
- حالت چطوره ؟
صدای دایی بود . به چشمهایم اطمینان نداشتم ؟! چقدر دلم برای صدایش تنگ شده بود ! یکسال و نیم فقط سکوت بود و سکوت که شنیده بودم ! که شنیده بودیم ! من و مامان سودابه ! ولی حالا تنها من صدایش را می شنیدم . نه مامان سودابه ! بدون آنکه از ریزش اشکهایم خودداری کنم جواب دادم : ممنونم ، خوبم و بی اختیار با نفس بلندی ادامه دادم : خدا رو شکر و نگاهش کردم . نمیدانم چرا از نگاه کردنش با شرایط جدیدش سیر نمیشدم . هر چند که در یکی دو ماه اخیر چشمهایش و طرز نگاه کردنش کاملا هوشیار شده بود ولی امروز با حرف زدن یکی دو کلمه ایش فکر میکردم دایی سروش همیشگی ام جلوی رویم نشسته است . نمیدانستم برای شکستن سکوت چه بگویم و چگونه شروع کنم که اینطور مثل حسرت زده ها به چشمهایش نگاه نکنم ؟! و اگر سکوت را بشکنم از چه بگویم و از کجا شروع کنم که حسرت این مدت را به دلمان نگذارم ؟! واقعا کار سختی بود ، ای کاش حداقل دکتر علایی مانده بود و در این زمینه کمکم میکرد ، دکتر علایی ؟! که حاضر بودم بخاطر این محبت و درمانش که نه از روی عشق و علاقه ای که به تازگی اسیرش شده بودم که بخاطر طبابت شفا بخشش خاک پایش را بوسه بزنم . مطمئنا اگر مامان سودابه بود اینکار را میکرد و قدر دان محبتهایش میشد . چیزی که برای من قدر مسلم شده بود این بود که بعد از لطف خدا ، بازگشت سلامتی دایی سروش را از دلسوزیهای دکتر علایی داشتم ...
- سعید کجاست ؟
با صدای آشنا ولی ناباور دایی سروش به خود آمدم و با هیجان جواب دادم : مسافرته ، خارج از کشور . یکی دو ماه دیگه میاد ، ولی امشب میگم تلفنی باهات حرف بزنه و بی اختیار پرسیدم : دلت برای خونه تنگ نشده ؟ و زبان را گاز گرفتم . کدام خانه ؟ خانه خودش که به صاحبخانه پس داده بودیم یا خانه مامان سودابه که دیگر مامان سودابه ای نبود تامیزبانی کند ؟
اگر از نبودن مامان سودابه سوال میکرد چه چیزی میخواستم جوابش بدهم ؟
- گلهای قشنگی آوردی .
از اینکه جواب سوالم را نداده بود و حرف را عوض کرده بود سپاسگزار نگاهش کردم و بطرف دسته گل روی میز نگریستم و جواب دادم : قابل تو رو نداره . و با خودم گفتم : در حقیقت دست دکتر درد نکنه . و بی اختیار به دست گل دکتر نگاه کردم . داخل ماشین از بس سرگرم افکار خودم بودم دقت نکردم که نوع گلها و طرز تزئین وبسته بندی آنها با هم فرق دارد و هر دو دسته گل با اینکه با هم تفاوت داشتند ولی واقعا زیبا و جالب تزئین شده بودند ...
با ضربه ای به در و باز شدن آن بطرف در نگاه کردم .
- خانم کیمیایی به توصیه دکتر علایی برای امروز ملاقات کافیه . لطفا اتاق رو ترک کنید .
خانم خالقی بعد از گفتن دستور دکتر بطرف دو دسته گل روی میز رفت و آنها را برداشت و رو به ما گفت :
میبرم توی گلدون میذارم و میارم و با لبخندی از در اتاق بیرون رفت .
از اینکه دکتر علایی انقدر آگاهانه حالم را درک کرده بود که ترس از پرسیدن دایی سروش از حال مامان سودابه داشتم ممنون لطفش شدم به راستی پزشک حاذقی بود .
دوباره دایی سروش را بوسیدم و با بغض پنهانی گفتم : دایی شنیدی که پرستار چی گفت ؟
تا بیرونم نکردن دیگه زحمتو کم میکنم ولی امیدوارم فر دا که میام دیدنت آنقدر سر حال باشی که با خودت از در این اتاق بیرون برم و از ته دل برای زودتر مرخص شدنش دعا کردم .
در حالیکه با نگاه بدرقه ام میکرد فقط در جوابم گفت : خداحافظ و همین یک کلمه جواب در مقایسه با سکوت همیشگی اش غنیمت بود و اندازه هزاران جواب برایم ارزش داشت .
بطرف دفتر دکتر علایی رفتم و با زدن ضربه ای به در وارد شدم . دکتر درحالیکه با تلفن حرف میزد با دست اشاره کرد که بنشینم :
- نه مجموعا که نمیتونم برآورد کنم ولی خودتون که بیشتر به نیازهای آسایشگاه آگاهید .
- ...
- حالا اگر ضروری بود چشم .
- ...
- باز خوبه اینجا یه آسایشگاه خصوصیه و تقریبا به بیشتر وسایل توانبخشی مجهزه .
- ...
- نه من خودم با جناب دکتر صادقی در این زمینه صحبت میکنم .
- ...
- خودتون بهتر میدونید که آسایشگاه گلریز ظرفیت محدودی داره ، حالا چشم من خودم باهاشون صحبت میکنم ولی قول صد در صد نمیدم ولی سعی ام را میکنم .
- ...
- چشم ، امری نیست ؟
- ...
- متشکرم قربان شما .
- ...
- خداحافظ
- ...
و گوشی را گذاشت و نگاهم کرد و دوباره قلب آتش گرفته ام را به تلاطم واداشت . برای اینکه خودم را سرگرم نشان بدهم به در و دیوار اتاق نگاه کردم و با دیدن دو تابلوی بسیار زیبا بی اختیار پرسیدم : کار خودتونه ؟
نگاهی به تابلوها کرد و جواب داد : بله . لابد پیش خودش میگفت بعد از آن همه هیجان و آه و سوز اشک پیش سروش چه سوال پر معنا و با ربطی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#102 | Posted: 21 Aug 2013 22:09




ـ با سروش حرف زدید؟
باز شدم شما!
سرم را از دیدن تابلو ها به طرف گرداندم وجواب دادم:بله.
ـ خوب نتیجه؟
سرم را پایین انداختم وجواب دادم:زیاد حرفی نزدیم.حالم را پرسید همچنین حال سعید رو.
کمی مکث کرد وگفت:از حال مادرتون چی؟
سرم را بلند کردم وبا تاثر نگاهش نمودم ودر جواب گفتم:نه هیچی اشاره ای هم نکرد.
ـ پس خودش کم کم یه چیزهایی حس کرده ولی تا زمانی که ازتون نپرسیده شما هم چیزی نگید...
با ضربه ای به در اتاق حرفش را قطع کرد وبه طرف در نگاه کرد وگفت:بله؟
دستگیره در پایین آمد ودر باز شد وخانم خالقی در آستانه در نمایان شد وگفت:می بخشید دکتر بیمار اتاق 302 کمی بی تابی می کنه.
دکتر علایی بلافاصله پرسید:تزریق انجام شده؟
خانم خالقی جواب داد:بله داخل سرمش ریختم ولی با این حال پرخاشگری داره.
دکتر از جایش بلند شد وگفت:شما برید مراقبش باشید من خودم همین الان میام.
وبا رفتن خانم خالقی دکتر علایی رو به من کرد وگفت:متاسفانه من کارم اینجا کمی طول می کشه.زنگ می زنم به آژانس براتون بیاد تا شما هم از درس خوندنتون عقب نمونید.
ودر حالیکه ایستاده بود کشوی میزش را بیرون کشید ودفتری را بیرون آورد وزیر لب زمزمه کرد:روزهای جمعه که منشی ندارم کمی کارها...
وبا پیدا کردن شماره ای گوشی را برداشت وبه آژانس زنگ زد.گوشی را سر جایش گذاشت وبا لبخندی نگاهم کرد وگفت:کمی منتظر بشید الان میاد.
ودر حالیکه به طرغ در می رفت ادامه داد:من دیگه باید برم کاری ندارید؟
او با لحن ونگاهش بدن گر گرفته ام یکباره منجمد شد واحساس سرما کردم.
خدایا چه رازی در نگاهش بود که این طور دگرگون می شدم وبند بند تنم شروع به لرزیدن می کرد؟!حالا نگاهش به کنار کلامش چرا این گونه شده بود که من از تک تک کلماتش واژه های پرمعنا برای خودم می ساختم؟!دیگر حساب کار از دستم در رفته بود که چطور لابه لای حرفهایش من را تو یا شما صدا می کرد!
ـ اجازه مرخص شدن دارم؟!
با سوالش به خودم آمدم ودوباره فهمیدم ناخودآگاه نگاه بی پروایم در نگاه پر رمز ورازش قفل شده است!عجب آبرو ریزی!مطمئنا دیگر به آبرو ریزیهایم عادت کرده بود!با دیدن صورت خندانش سرم را به زیر انداختم وبرای خداحافظی از جایم بلند شدم وسنگینی نگاهش را حس کردم.صدای سر خوشش را شنیدم که گفت:پس فعلا خداحافظ.
واز در بیرون رفت.
با رفتنش بی اختیار روی صندلی ولو شدم.خدایا دیگر نفسی برای دوباره دیدنش ودوباره پرپر زدنم باقی خواهد ماند؟!
***
ـ حال دائیت چطور بود؟
پروی مبلی روبروی ویلچرش نشستم وجواب دادم:الحمدالله خوب بود.باورم نمی شد که در عرض دو سه روز انقدر روحیه اش پیشرفت کرده باشه!
با مهربانی خندید وگفت:آدمیزاد همینه دیگه دخترم روحیه پیچیده اش داره.حالا بازهم خدارو شاکر باش که داره سلامتیش بهش برمی گرده.راستی مهران نگفت چه ساعتی برمی گرده؟
با حرف از دکتر کمی مکث کردم وجواب دادم:نه چیزی نگفتن فقط گفتن کمی کارشون طول می کشه.
سرش را تکان داد وبا دلسوزی گفت:بچه رو تعطیل نداره همه اش کار کار نمی دونم کی می خواد به خودش بیاد وکمی به فکر آسایش وزندگی خودش باشه؟!
بی اختیار احساس کسانی را پیدا کردم که مچشان گرفته شده بود وکمی ضربان قلبم تند شد.
ـ این خصلت کارو فعالیتش به پدر خدا بیامرزش رفته اونهم این جوری بود ومدام سرگرم کار بود یه مغازه کوچم فرش فروشی داشت که با همت وتوانش اون رو به یه فروشگاه بزرگ تبدیل کرد وکم کم کارش به تجارت خارج از کشور هم رسید اگر اون تصادف لعنتی اتفاق نیفتاده بود الان برای خودش تاجر بزرگی بود.خدا جایش رو بهشتی کنه خیلی از دستش راضی بودم با اینکه همه اش در حال معامله وخرید وفروش فرش بود ولی چیزی از زندگیش کم نمی ذاشت ومرتب به من وبچه هاش می رسید ومحبت می کرد.تازگیها دلم خیلی هواشو کرده این شب جمعه که بیاد حتما می رم سر خاکش چند وقته تصمیم دارم برم ولی به خاطر سردی هوا وترس از اینکه دوقلوها سرما بخورن هی می گم هفته دیگه تا هوا گرمتر بشه.
با نبودن سروصدای دوقلوها بلافاصله پرسیدم:راستی بچه ها کجان؟صداشون نیست؟
به اتاقشان اشاره کرد وجواب داد:خوابیدند اگر بدونی با چه مکافاتی خوابیدند؟!فرناز رفته بود سر اسباب بازیهای فرزاد وفرزاد هم کلی عصبانی شد وموهای دختره رو کشید ودعوا وکتک کاری راه افتاد.خلاصه جونم در اومد تا راضیشون کردم.حالا هم از خستگی دعوا خوابشون برده.
وچرخ ویلچرش را حرکت داد.به طرف آشپزخانه وگفت:چایی تازه دم کردم تا نخوری سرما بیرون از تانت در نمیره.
بی درنگ ازجایم بلند شدم وزودتر از اوبه آشپزخانه رفتم وگفت:شما چرا؟خودم می ریزم.
وبه طرف کتری وقوری رفتم وپرسیدم:برای شما کم رنگ بریزم یا پررنگ؟
با لبخندی جوابم داد:پیر شی دخترم کم رنگ بریز در ضمن تا این شیطونها بیدار نشدند وسروصدا راه نینداختند وقت رو غنیمت بدون وبه درسهات برس.

در اتاق را بستم ولیوان چایی را روی میز کنار تخت گذاشتم وگوشی تلفن همراهم را از داخل کیفم بیرون آوردم وشماره شیلا را گرفتم:
ـ الو شیلا سلام.
ـ سلام ودرد.گشت وگذار خوش گذشت؟ما که بخیل نیستیم ولی می گفتی کجا تشریف می برید انقدر دلشوره بیچاره مون نمی کرد.نمی گی دل این زن داداش بی قرارت هزار راه می ره؟حالا از این که توی خونه اون آقا بیتوته کردی هیچی نمی گیم وچشممون رو می بندیم ومی گیم چشممون کور برادر داره خودش بهش اجازه داده ولی دیگه انقدر هم هالو نیستیم که نفهمیم به هوای بیرون رفتن کجاها می رید و...
با خنده حرفش را که مثل پیرزنها پشت سر هم ردیف کرده بود قطع کردم وگفتم:شیلا خودتو به موش مردگی نزن که دلم از دستت خونه.
ـ بیا طلب کار(فکر کنم منظورش بدهکار باشه)هم شدیم؟حالا بی شوخی خوش گذشت؟چقدر طول کشید؟!دوساعته گوش به زنگ تلفنتم.چند بار دستم رفت بهت زنگ بزنم.گفتم:دوباره صدام مثل بلندگو می رسه می گی چرا دکتر متوجه حرفهات شد؟
از لحنش خنده ام گرفت وگفتم:الهی قربون دل نازک زن برادرم برم که انقدر زود بهش برمی خوره.
ـ خوبه خوبه نمی خواد بچه خر کنی حالا چطور شد؟دکتر حرفی زد؟
خندیدم وجواب دادم:نه بابا چه حرفی؟راز دارتر از این حرفهائه ولی نگاهش کمی برام معمائه.
ـ به خسته نباشی بعد از این همه تحقیق وجستجو این دستگیرت شده؟اینو که خودمم همون اول بهت گفتم.
ـ چکار کنم شیلا نمی تونم ازش حرف بکشم؟!اگر خودمم اشاره ای بکنم سبک ترین دختر روی کره زمینم.
خندید وبه شوخی گفت:نه نترس تو حرف بزن مطمئن باش سبک تر از تو هم وجود داره.
ـ دیوونه...حالا سوال درسی ات چی بود که زمین وزمان رو بهم دوخته بودی؟
ـ چیه بدجوری دلت خونه؟!بد موقعی مزاحم شدم؟
ـ ای دیوونه.بی شوخی سوالت چی بود؟
ـ باشه حالا نمی خواهی حرف کش بیاد ما هم هیچی نمی گیم!راستی مهسا همه جزوه هاتو اونجا اوردی؟
به ساکم نگاه کردم وبا خنده ای گفتم:آره اگر بیایی ساکم رو ببینی خنده ات می گیره همه کتابامو بار کردم.حالا چی میخواهی؟
ـ مبحث ایزوتپها رو می خوام جزوه دکتر سبحانی دم دستته؟
ـ آره اتفاقا دیشب داشتم می خوندم.کجاش رو مشکل داری؟
بعد از تلفن شیلا چای نیمه گرمم را سر کشیدم وبه قول مادر دکتر از فرصت خوابیدن بچه ها استفاده کردم ومشغول درسهایم شدم.
ـ می رم بچه ها رو بیدار کنم اگر زیادی بخوابند یگه شب خوابشون نمی بره.
با صدای بم دکتر علایی بی اختیار قلبم فرو ریخت وسرم ار از روی کتاب بلند کردم وبه ساعت دیواری نگاه کردم ساعت یک ربع به هفت بود.کی آمده بود که متوجه آمدنش نشده بودم؟از اینکه در خانه اش بودم وصدایش را می شنیدم یک باره حس خاصی در دلم راه یافت!اگر چند روز دیگر از این خانه می رفتم ودیگر صدای گرم ودلنشینش را نمی شنیدم؟!وای خدایا آن وقت چه می کردم؟نمی دانم چه حکمتی بود که به محض اینکه احساس کردم دوستش دارم ناخواسته به خانه اش راه پیدا کردم واز نزدیک همپای وجودش...با صدای ضربه ای به در یکدفعه از جا پریدم وشمارش نفسهایم تند شد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#103 | Posted: 21 Aug 2013 22:09




خانم کیمیایی؟
صدا بم وآرامش بخش وتسکین دهنده اش را شنیدم ونفس بریده جواب دادک:بله.
دستگیره در را چرخاند ودر آستانه در نگاهم کرد وگفت:مزاحم که نشدم؟
به احترامش از جایم برخاستم وسلام کردم وگفتم:نه خواهش م کنم اتاق خودتونه.
جای شیلا خالی کم کم دم در آورده بودم!اتاق خودتونه یعنی چی؟اگر اتاق خودش بود پس من آنجا چه کار می کردم؟
با لبخندی یک قدم جبوتر آمد وبعد از جواب سلامم با لحن شوخی گفت:اولا که اتاق خودتونه اتاق من اتاق بغلیه ثانیا با سعید تماس گرفتم ودر مورد وضعیت جدید سروش براش توضیح دادم.اون هم خیلی خوشحال شد وبه اتاق سروش زنگ زد.گویا خیلی مختصر ودر حد سوال وجواب کوتاه باهاش حرف زده بود چون بلافاصله با من تماس گرفت ودر مورد انعکاس تلفنش سحبت کرد.
در حالیکه هنوز سر پا ایستاده بودم با کنجکاوی پرسیدم:دکتر علایی دایی سروش در مورد اینکه چرا اینطوری شده به ما حرفی نزد؟
با خنده ای گوشه لبش جواب داد:نه خیر خانم کیمیایی.
و روی خانم کیمیایی گفتنش تاکید کرد وادامه داد:سروش فعلا در این باره حرفی نزده ولی هیچ عجله ای هم نیست مطمئنا خودش توی این چند روزه قفل سکوتش رو می شکنه.فراموش کردید که همین امروز شروع به حرف زدن کرده؟!پس نباید انتظار داشت که در این یک روزه هم همه حرفهاشو بزنه.
وبه کتابهام اشاره ای کرد وپرسید:اوضاع واحوال درس خوندن در چه حاله؟تونستید با وجود دوقلوها چیزی بخونید؟
به جزوه ها وکتابها نگاهی کردم وگفتم:وقتی از آسایشگاه اومدم خواب بودند منم تا الان مشغول خواندن بودم.
وبه طرف در برگشت وگفت:پس فعلا می رم بیدارشون کنم.کاری نداری؟!
این دو کلمه «کاری نداری» گفتنش شده بود برایم علامت سوال همه حرفهایش با ضمیر جمع گفتن یه طرف واین دو کلمه کاری نداری با ضمیر مفرد یک طرف؟!مخصوصا این طوری می گفت یا غیر عمد تکه کلامش شده بود؟!
با شیطنت برای اینکه لجش را در آورم جواب دادم:نه خیلی ممنون کاری نداریم!
ونداریم را با غلظت گفتم وبی اختیار به طرفم برگشت ولبخندی زد وسرش را تکان داد واز در بیرون رفت.
تمام بدنم یکباره گر گرفت.خدایا این چه کاری بود که کردم؟به قول شیلا واقعا تنم می خارید؟حاضر جوابیم دوباره گل کرده بود؟پس آن...وبا صدای زنگ مسیج تلفن همراه حواسم به گوشی ام رفت که کنار لیوان چای خالی گذاشته بودم.آن را برداشتم ودکمه باز شدن مسیج را زدم.
اس ام اس شیلا بود:مهسا خانم علایی سلام.دکتر جونت اونجاست؟اگر هست این اس ام اس رو براش بخون تا جگرش حال بیاد:عسلم،گلم، نازم، عمر، جونم، قشنگم، نفسم، قربونت بشم، دورت بگردم...اینا رو تمرین می کنی که من را دیدی بهم بگی!
واقعا وجود شیلا برایم نعمت بود.با اس ام اس شیلا حالم سر جایش امد وخندیدم وبلافاصله برایش نوشتم:اگر راست می گی اینا رو برای سعید بخون تا اون جگرش حال بیاد؟
طولی نکشید که در جوابم نوشت:حیف که اینجا نیست وگرنه برایش می خوندم!بی معرفت نمی کنه یه زنگ به خودم بزنه نمی گه دلم براش تنگ می شه؟
برایش نوشتم:می ترسه اگر بهت زنگ بزنه خونواده ات ناراحت بشن.
فوری نوشت:به حق چیزهای ندیده ونشنیده!این داداشت از پشت کوه اومده یا من زیادی سطح بالام؟
با خنده نوشتم:اگه بهش نگفتم یه آشی برات نپختم!
چند ثانیه بعد اس ام اس اش امد:تو لازم نکرده برای من آش بپزی فعلا برو آش دکتر جونت رو هم بزن!
خندیدم ونوشتم:اول آش تو رو می پزم بعدا می رم سر آش اون.
برایم نوشت:ببینیم وتعریف کنیم؟!راستی مهسا این دوتا جوکی که الان برات فرستادم را با دقت بخون خیلی بامزه است اگه خواستی برای دکتر جونت هم بفرست حتما خوشش می آد.
وچند ثانیه نکشید که اس ام اس اش امد:توی تیمارستان روانپزشکه آهنگ میذاره وبه دیوونه ها می گه:فرض کنید اینجا عروسیه همه دست بزنید.همه دست می زنند غیر از یک نفر روانپزشکه خوشحال می شه فکر می کنه یارو خوب شده میره میگه:چرا دست نمیزنی؟دیوونه میگه؟آخه من عروسم.
وجودک دومش بلافاصله بعدش امد:یه روزی یه مردی میره روانپزشک میگه:آقای دکتر به دادم برسید هیچی یادم نمیاد نمی دونم کی هستم نمی دونم دیروز چی خوردم.روانپزشکه میگه:از کی این موضوع اتفاق افتاد:مرد میگه:کدوم موضوع؟
اگر در شرایط عادی بودم وهمین یکی دو ساعت پیش از آسایشگاه نیامده بودم مطمئنا تا خود صبح به این لطیفه ها می خندیدم ولی افسوس که شرایط روحی دایی ودیگر بیماران آسایشگاه را دیده بودم وراحت نمی توانستم به این جور مطالب بخندم.برای تشکر از جوکهاش نوشتم:ممنون بامزه بود راستی شیلا چقدر درس خوندی؟
در جوابم نوشتکانقدر خوندم که نمره قبولی رو بیارم.می تونی سرامتحان روی من حساب کنی.راستی تا یادم نرفته پس فردا که اومدی دانشگاه جروه های دست نویس خودت رو هم بیار کارش دارم.
در جوابش نوشتم:باشه حتما.حالا چرا ما مثل دیوونه ها داریم بهم اس ام اس می دیم مثل آدم حرف بزنیم که بهتره!
فروی در جوابم نوشت:مزه اس ام اس یه چیز دیگه اییه هیجانش هم بیشتره همه اش که نباید مثل آدمها رفتار کرد خوب دیگه کار نداری؟
یاد کاری نداری دکتر علایی وشیرین کاری خودم افتادم وبی اختیار قلبم فرو ریخت.
وبا تاخیر نوشتم:نه قربونت به مامان وشیده سلام برسون خاحافظ.
ودر جوابم نوشت:تو هم به دکتر جونت سلام برسون.خداحافظ.
از این اس ام اس بازیمان واقعا خنده ام گرفته.پیشرفت علم چه کارها که نمی کند حالا ایمیل واینترنت وکامپیوتر وباقی قضایا بماند.یاد کامپیوتر درب وداغون خودم افتادم.دو سه ماه پیش که کیسش خراب شده بود داده بودم تعمیر وبعدش دیگه یادم رفته بود بگیرم.البته انقدر اتفاقات مختلف در این مدت افتاده بود که تنها چیزی که یادم نمانده بود کامپیوتر بود!حتی سعید موقع انتقال اسباب واثاثیه ام به خانه اش مانیتور واسپیکر وبقیه لوازم کامپیوتر را هم نیاورده بود نمی دانم چکارشان کرده بود؟!لابد با دیدن اینکه قدیمی اند دورشان ریخته بود.جالب اینجا بود که توی این مدت حتی کمبود کامپیوتر را در زنگدی ام احساس نکرده بودم.چه برسد به اینکه به فکرش بیفتم!
درست بر خلاف بعضی بچه های کلاس که نفسشان به نفس کامپیوتر بسته بود واگر یک روز چت نمی کردند اون روز شب نمی شد؟واقعا چرا من با بقیه فرق داشتم وجذابیت وسرگرمیهایی که برای خیلیها ملاک بود در نظرم نمی آمد؟!شاید اگر مثل بقیه بودم الان تجربه داشتم ومی دانستم در برخورد با دکتر علایی چگونه رفتار کنم که مثل عقب مانده ها در نظرش نیایم واینطور مثل برق گرفته ها به چشمانش زل نزنم؟!بنده خدا دکتر علایی هم از این نظر شانس نیاورده بود که یک دختر دست وپا چلفتی ودیوانه به پستش خورده بود که اینطور با احساسش دست به گریبان بود!با ضربه ای به در وبا باز شدن ناگهانی آن از افکارم بیرون کشیده شدم وبه در نگاه کردم.فرناز بود که با صورت گرد وقلنبه وچشمهای پف کرده اش در چهار چوب در ایستاده بود به طرفم امد وگفت:تو اینجایی؟کی اومدی؟
لپش را کشیدم وبوسیدم وکنارم نشاندمش وگفتم:وقتی اومدم تو وفرزاد خواب بودید.
انگارتازه یاد موضعی افتاده بود وبا لبهای برچیده گفت:من با فرزاد قهرم دیگه اونو دوست ندارم. اون موهای من را کشید.
موهایش را جمع کردم وبا دلجویی گفتم:چرا عزیزم؟یک دختر خوب که با برادرش قهر نمی کنه.منم یک برادر دارم ولی هیچ وقت باهاش قهر نمی کنم.
وبی اختیار به خودم جواب دادم:آره جون خودم یادم رفته چه بلاهایی سر سعید نمی اوردم وچه جنگ وستیزهایی که باهاش نمی کردم؟!هر که ندیده بود لااقل مامان سودابه معصوم دیده بود که چه کینه دیرینه ای نسبت به سعید داشتم وچطور می چزاندمش!
ـ ولی فرزاد اسباب بازیهاشو به من نمی ده.
نوازشش کردم وگفتم:اسباب بازیهای فرزاد پسرونه است.تو مگه پسری؟تو فقط باید با اسباب بازیهای خودت بازی کنی...
با ورود فرزاد به خود آمدیم ودر حالیکه گوشی تلفن بی سیم دستش بود گوشی را به طرفم گرفت وگفت:بابا دکتر میگه تلفن باهات کار داره بیا حرف بزن.
با تعجی گوشی را از دستش گرفتم وبا کمی تردید گفتم:الو بفرمایید؟
کمی با تاخیر صدای سعید را شنیدم که گفت:الو مهسا چطوری؟
با خوشحالی جواب دادم:سلام خوبم تو چطوری؟
ـ منم خوبم.خبرهای خوب خوب شنیدم؟
ـ آره دایی سروش حرف می زنه اگر با چشهای خودت نبینی باور نمی کنی؟
صدای شادمانش را شنیدم که گفت:خدا رو شکر خدا رو شکر باهاش حرف زدم البته نه آن چنان ولی با این حال وقتی صداشو شنیدم خوشحال شدم.خوب دیگه چه خبر؟اوضاع واحوال روبراهه؟
ـ آره بد نیست فعلا که اینجام ومشغول درس خوندن.با شیلا هم تلفنی حرف زدم.
ـ صبح گفتی می خواهی بری خونه شیلا اینا رفتی؟
ـ نه تو که اوقاتت تلخ شد گفتی نرو.
ـ درستش هم همینه نباید بیخودی مزاحمشون بشی.راستی جریان اون شوهر خواهرش چی شد؟!
با سوال سعید خاطرات قبل از فروشگاه برایم تداعی شد وبا لبخندی گفتم:جریانش مفصله ولی همین قدر بگم که با دکتر علایی به فروشگاهش رفتیم وقرار شد به طور غیرمستقیم درمانش کنه.
به دوقلوها نگاه کردم با کنجکاوی گوشی موبایلم را برداشته بودند وبا دکمه هایش بازی می کردند.از ترس اینکه خرابش کنند بهشان گفتم:بچه ها یه دقیقه صبر کنید.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#104 | Posted: 21 Aug 2013 22:11




الان صدای سعید با تاخیر امد:دوقلوها اونجان؟حالشون چطوره؟
خندیدم وجواب دادم:خوبند طبق معمول شیطون.الانم دارند دخل موبایلمو در می ارند.
ـ خوب پس برو به کارت برس کاری نداری؟
ـ نه ممنون متشکرم.
ـ به مادر دکتر سلام برسون.خداحافظ.
ـ خدانگهدار.
وگوشی بی سیم را قطع کردم وموبایلم را با هزار بدبختی از زیر دست دوقلوها گرفتم.برای اینکه گوشی بی سیم را به دکتر بدهم بچه ها را به سالن بردم وبه طرف مادر دکتر که روبروی تلویزیون نشسته بود رفتم وگوشی را روی میز کنارش گذاشتم وبا ندیدن دکتر علایی پرسیدم:تنهایید؟
ـ اره دخترم مهران الان رفت بیرون.هنوز نیومده مجبور شد دوباره بره.
ورو به دوقلوها که روی کاناپه سرگرم دفتر نقاشی شون شده بودند کرد وبه آرامی گفت:عروس سابقم باهاش تماس گرفته بود که همدیگرو ببینند.
نمی دانم چرا احساس حسادت در کنج دلم نفوذ کرد وبا بی حالی کنارش روی مبل نشستم وخودم را مشغول تماشای تلویزیون نشان دادم.
ـ دلم برای بچه ها شور می زنه می ترسم این دفعه یه کاری کنه که بچه ها رو بگیره.
نگاهش کردم وگفتم:مگه حضانت روقلوها با دکتر نیست؟
جوابم داد:چرا با مهرانه ولی حالا که ایران اومده می ترسم شکایت کنه واین حضانت رو گیره.
ـ خود دکتر علایی گفتن که اون بچه ها رو برای همیشه نمی خواد.
ـ آره دخترم می دونم ولی از یک طرف هم می دونم که اون یه مادره شاید این دفعه دلش طاقت نیاره وبچه ها رو ببره.هی با خودم می گم نکنه بچه ها رو ببره ونتونه از پس تربیتشون بر بیاد؟هر چند که من پیرزن هم اینجا کاری دستم نیست ولی هر چی باشه نمی ذارم با رفت وآمدهای بیخودی به هر کجا رفتارشون زیر سوال بره.منظورم رو که می فهمی؟!انشاءالله خودت یه روز مادر می شی وحرفهای امروز من رو تمام وکمال می فهمی.یه مادر قبل از خورد وخوراک وبرنامه روزمرگی بچه هاش باید فکر تربیت وآداب اجتماعی شون باشه.بچه وقتی از این سن وسال هر جایی رفت وهر چی رو که دید دیگه نمی شه جلوی رفتارش رو گرفت.پس فردا که بزرگتر شد دیگه نمی شه حریفش شد.
نگاه حسرت بازی به دوقلوها کرد وادامه داد:از اول هم ازدواج مژده با پسرم کار اشتباهی بود ولی خوب چه می شد کرد؟!چیزی بود که خواسته دل پسرم بود وبدجوری هم تاوانش را داد.
از قدیم گفتند زن ومرد باید بهم بیان ووقتی توازن وجود نداشته باشه همه چی بهم می خوره.
مژده وپسرم دو قطب مخالف هم بودند ولی نمی دونم چه حکمتی بود که تصمیم به ازدواج با همدیگه گرفتند.مثل روز برام روشن بود که آخرش به جدایی می کشه ولی نه اینجور جدایی که پسرم بمیره.هر چی اون خدا بیامرز نجیب وربه راه بود اون خدانشناس چشم دریده وسربه هوا.حالا هم نمی دونم چه خوابی دیده که دوباره سروکله اش پیدا شده.از دیشب تا حالا که شنیدم اومده هی می شینم با خودم دو دو تا چهار تا می کنم میگم اومده بچه ها رو ببینه وبره ولی دوباره می گم نکنه یه وقت...لااله الا الله بر دل سیاه شیطون لعنت برای اینکه یه جوری خودم رو قانع کنم به مهران هم می گم برای دیدن دوقلوها اومده ولی باز ته دلم یه طوری بالا وپایین می ره.حالا هم با این حرفها سرت رو درد آوردم که کمی خودم رو سبک کنم.ببخش مادر نمی تونم خودم رو نگه دارم وتوی خودم بریزم از قبلها عادتم این بوده...
ـ مامان جون من گشنمه.
با صدای فرزاد سرش را بلند کرد ونگاهش کرد وروبه من گفت:می بینی تو رو خدا؟!یه ساعته میوه وآجیل آماده کردم گذاشتم روی میز آشپزخونه اینجا نشستم دارم قصه می گم مگه دیگه برام حواس می مونه؟!
قبل از آنکه چرخ ویلچرش را حرکت دهد از جا برخاستم وگفتم:شما زحمت نکشید من میارم.
وبه طرف آشپزخانه رفت.صدایش را شنیدم که با تشکر گفت:دستت درد نکنه دخترم کارد وپیش دستی اینجا هست.
میوه وآجیل را آوردم وروی میز سالن گذاشتم ولی تمام حواسم پیش دکتر علایی ومژده بود؟!نمی دانم چرا یک شبه حسود شده بودم؟!وقتی زنی بتواند به راحتی مردی را فریب دهد برایش فرقی ندارد که دکتر علایی باشد یا شخص دیگر؟!مهم فقط به دست آوردن خواسته اش است؟!
حالا نمی دانستم قیافه اش خوب است یا بد که این طور از دلشوره وحسادت خون خونم را می خورد.
ـ دخترم برای خودت هم میوه بذار؟!
با صدای مادر دکتر به خودم امدم وتازه فهمیدم پیش دستی خالی روی پایم گذاشته ام در حالیکه سیبی برمی داشتم بی اختیار پرسیدم:قیافه اش چطوره؟
بلافاصله در جوابم پرسیدم:قیافه کی؟
جواب دادم:همین مژده خانم.
لبخند تلخی زد وگفت:والله نمی دونم چی بگم از نظر من نه چندان دلچسب ولی شاید از نظر پسرم حوری بهشی.از اون دسته خانم هائیه که خیلی به خودش می رسه که در نظر همه جالب بیاد اما عقیده من اینه که یه زن خوب فقط باید برای شوهرش به خودش برسه وتوی جمع طوری جلوه کنه که تمیز ومرتب به نظر بیاد نه اونطور...
ـ مامان جون نارنگی برام پوست بکن.
بادرخواست فرناز حرفش را قطع کرد ونارنگی را از دست فرناز گرفت وشروع به پوست کندن کرد ولی با ذهنیتی که در مورد تیپ وقیافه مژده برایم درست کرد ته دلم پریشان شد پس از آن نوع زنهایی بود که تنها هدف از خلقتشان را در ناز وعشوه وخروار خروار آرایش می دیدند؟درست نقطه مقابل من که تنها کاری که بلد این نوع کارها بود واگر خیلی هنر می کردم جواب سلام طرف را با هزار من اوقات تلخی وعصبانیت می دادم؟!حالا اگر طرفی وجود داشت؟!یک کاوه دهقان ونریمان ویکی دو تای دیگر بودند که از بس عصا قورت داده رفتار کرده بودم دمشان را روی کولشان گذاشته بودند ودو تا داشتند ودوپا دیگر قرض کردند ودیگر پیدایشان نشده بود.البته پیدایشان شده بود ولی فهمیدند که من آن آدم حسابی دلخواهشان نیستم شاید هم هنوز نفهمیدند؟!دیگر چه فرقی می کند وقتی به دکتر علایی هم همین موضوع ثابت شده بود؟!دکتر علایی؟!مهران علایی؟!وای الان با مژده خانم چه قرار ومداری دارد؟!.وقتی به گفته مادر دکتر به راحتی آب خوردن پسرش را شیفته خود کرده بود خوب شیفته کردن این یکی که دیگر کاری نداشت؟!بچه هایش هم که زیر دستش هستند؟!دیگر چه بهتر از این؟!ولی مگر مهرنا علایی بچه است که با دو تا ناز وادا گول بخورد؟!مگر ان یکی بچه بود که گول خورد؟خوب این هم مثل آن برادر؟!شاید سادگی ارثی باشد؟!
ولی الان وضعیت فرق می کند آن موقع دختر بود وجوانتر که نصیب برادرش شد ولی حالا با گذراندن دو ازدواج ودو بچه از ازدواج اول که دیگر خریدار ندارد تازه آن موقع هم خود دکتر مخالف سرسخت ازدواج برادرش بود حالا بیاید اشتباه او را تکرار کند؟!مگر مغز خر خورده است؟!
آن هم کی؟دکتر علایی با آن موذیگری وآب زیر کاهی اش؟!ولی اگر مژده این دفعه هم پیروز شود چه؟!دیگر نایی برای برخاستنم می ماند؟!حالا مگر دکتر علایی عنوان کرده که من را می خواهد که این طور در حال سرودست شکستن هستم؟ولی آن نگاه عمیق وشفافش چه؟!اگر واقعا...
ـ برای منم سیب پوست می کنی؟
با صدای فرزاد از افکارم جدا شدم وبا نگاهی به مادر دکتر فهمیدم که او هم غرق در فکر کردن است فکرهای مادر دکتر کجا وفکرهای کج ومعوج من کجا؟
مادر دکتر از دید مادرانه ودلسوزی خاص خودش فکر می کرد که مبادا این یکی پسرش هم در دام بیفتد ولی من چی؟!افکارم بدون هیچ خط ومسیر مشخصی عقب وجلو می رفت وگاهی دکتر علایی را خام شده ودر بند مژده می دیدم وگاهی عقل کا ودر بند...؟!در بند کی؟در بند من!از کجا معلوم؟این دکتر علایی که من می بینم صدتا دختر نم کرده در آستینش دارد که اگر برای خالی نبودن عریضه یکی شان را رو کند من که هیچ جد وآبادم هم دیگر به کسی مثل دکتر علایی فکر نمی کند...
ـ چرا پوست نمی کنی؟
با صدای دوباره فرزاد تازه فهمیدم که سیب وچاقو در دست در حال فکر کردنم!مادر دکتر هم خود به خود آمد ورو به فرزاد گفت:فرزاد جان مهسا خانم رو اذیت نکن بیار خودم پوست می کنم.
با لبخندی روبه مادر دکتر گفتم:نه خواهش می کنم خودم براش پوست می کنم...
با صدای تلفن بلافاصله مادر دکتر گوشی بی سیم روی میز کنار دستش را برداشت ومضطرب گفت:الو؟
من هم برای شنیدن مذارکه دکتر علایی با مژده به دلهره افتادم وپریشان خاطر گوشهایم را تیز کردم.
ـ الو خانم خالقی شما هستین؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#105 | Posted: 21 Aug 2013 22:11




سلام خانم نه دکتر در منزل تشریف نداره.
ـ ...
ـ اگر کار مهمیه به موبایلش زنگ بزنید.
ـ ...
ـ عجب/!نه من نمی دونم چه ساعتی میاد.
ـ ...
ـ دقیقا نمی دونم مسئله ای پیش اومده؟
ـ ...
ـ باشه من بهش می گم گفتین دکر صادقی؟
ـ ...
ـ باشه حتما وقتی اومد بهش می گم.
ـ ...
ـ نه خواهش می کنم سلام برسونید خداحافظ.
ـ ...
وبا نگرانی برای حال دایی سروش به لبهایش چشم دوختم فهمید که دلواپس حال دایی هستم و.با لبخندی برای آرامشم گفت:نگران نشو دخترم می خواست پیغام دکتر صادقی رو به مهران برسونه.
وبا نگاهی به ساعت چرخ ویلچرش را حرکت داد وگفت:بی خیال نشستم اگر غذا نسوخته باشه خیلیه.
وبا بو کشیدن خندید وادامه داد:نه خدا رو شکر بوی سوختنی نمیاد.
از جایم بلند شدم وگفتم:اگر کاری هست به من بگید؟
با ویلچرش به طرف آشپزخانه رفت وگفت:نه عزیزم کار به خصوصی نکردم برای شام عدس پلو گذاشتم.
به دنبالش کشیده شدم وگفتم:خودتون رو به زحمت نمی انداختید یه چیز حاضری می خوردیم.
خندید وجوابم داد:اون وقت جواب شکم اون دو تا وروجک رو که تا حالا ته میوه ها وآجیلها رو در آوردند چی می دادم؟دخترم تا امدن مهران وآماده شدن شام کمی وقت هست برو به درسهایت برس که اگر پای حرفهای من بشینی کلی وقت تلف کرده ای.
برخلاف انتظار مادر دکتر دکتر علایی برای شام نیامد وما به دلهره وعذاب البته از نگاه من شام را صرف کردیم.تا دیر وقت منتظر آمدن دکتر نشستیم وبا نیامدنش هر کدام به اتاق هایمان رفتیم.
مادر دکتر برای خواباندن دو قلوها به اتاقشان رفت ومن هم دل مرده وعصبی به اتاقم رفتم.واقعا از فکر وخیال داشتم دیوانه می شدم؟!یعنی چی که دکتر علایی از سر شب تا حالا موبایلش را خاموش کرده بود وبعد از چند ساعت برای رد گم کردن تلفن زده بود که آسایشگاهم؟!هیچ آدم عاقلی این حرف تابلویش را باور می کرد؟!
مادر دکتر که بعد از تلفن پسرش کمی به فکر فرو رفت وبا حالتی نگران دوقلوها را به هوای خواباندن به اتاقشان برد که چیزی نگوید ولی پس من چه؟تکلیف دل بی قرار من چه بود که با ثانیه ثانیه دیر امدن دکتر از جایش کنده می شد واز حلقم بیرون می امد؟!یعنی کجا رفته بود والبته با کی؟!
مطمئنا انقدر با مژده جانش بهش خوش گذشته بود که حاضر به دل کندن نبود!واقعا جواب محبتهایم این بود؟!چه محبتی؟!از کی تا حالا حاضر جوابی وکم محلی وچشم غره رفتن جز محبت محسوب می شد که من به حساب می اوردم؟!
دیگر مغز خسته ام کفاف این همه فکر ونگرانی را نمی داد.کدام نگرانی؟!نگرنی برای بودن دکتر علایی با مژده؟!برای اینکه از این افکار عذاب دهنده خلاص شوم از جایم بلند شدم وپشت پنجره رفتم وکمی پرده را کنار زدم.
دانه دانه های برف در حال چرخیدن وپایین آمدن بود.بی اختیار با دیدن بارش برف اخمهایم از هم باز شد وسرگرم تماشا شدم.مطمئنا اگر دوقلوها بیدار بودند با دیدن دانه های برف خوشحال می شدند.چند هفته بود که هوا سوز وسردی خاصی داشت ولی از بارش برف خبری نبود وحالا با آمدم ناگهانی همه را ذوق زده وحوشحال می کرد.
بی اراده ذهنم به سوی دکتر علایی رفت.واقعا الان داشت چکار می کرد؟لابد سرمست وشادمان قدم زنان در کنار مژده خانم بارش برف را جشن می گرفت وحرفهای ناگفته را زیر دانه های رقصان برف به زبان می آورد از تجسم قیافه هیجان زده دکتر علایی حالت بدی بهم دست داد واز جلوی پنجره کنار رفتم وبیح وصله روی تخت نشستم.با فکر وذهنم داشتم چکار می کردم؟!(من تو عمرم فکر نکن اندازه این مهسا فکر کرده باشم)تا کی باید عذاب می کشیدم وبه انتظار می نشستم تا دکتر تشریف بیاورد؟!
خوب مثلا تشریف می آورد چه کار خاصی می خواستم انجام دهم که این طور از درون می سوختم؟به فرض هم با مژده جانش خوش گذرانده بود وآمده بود خوب این چه ربطی به من داشت که عین ارواح سرگردان از این سر اتاق به آن سر اتاق می رفتم؟!عزیز دلش بودم یا نامزد محترمش که این طور مثل مرغ سرکنده بال بال می زدم؟!
شیلا که به طور رمسی سعید ازش خواستگاری کرده بود این طور مثل من در فراق یارش نمی سوخت که من این گونه از دیر کردن چند ساعته دکتر حالت مردن داشتم؟!حالا خوبه یک کلمه از دوست داشتن وخواستگاری واینجور برنامه ها حرف نزده بود که این طور عذاب می کشیدم اگر چیزی از عشق گفته بود که حتما دراز به دراز روبه قبله می خوابیدم؟!
کم کم درد در ناحیه معده را احساس کردم وبی اختیار روی تخت دراز کشیدم.چند روز بود که این معده درد لعنتی کمتر به سراغم می امد ولی حالا با پیدا شدن سروکله اش امانم را بریده بود!
یک پهلو روی تخت خوابیدم وبه کتاب وجزوه های تلنبار شده در کنار ساکم نگاه کردم.چه حال وروزی داشتم؟!به طور حتم بیشتر بچه های کلاس الان در حال خواندن جزوه ها وکتابها بودند واز بس خوانده بودند آنها را جویده بودند آن وقت من در این نیمه شب تنها فکر وذکرم نیامدن دکتر علایی وعلت نیامدنش بود؟!واقعا چه حال وروزی داشتم!این معده درد بی موقع هم قوز بالا قوز شده بود!به سختی وبا درد شدید از جایم بلند شدم وبرای تسکین دردم به فکر چاره افتادم.قرص مسکن را از کیفم برداشتم وبرای خوردن شربت قند از اتاق خارج شدم.
دیگر عادت کرده بودم که قرص مسکن را با شربت قند بخورم واز این نظر جای همه پزشکان خالی که کار نادرستم را گوشزد کنند که:تاثیر قرص با آب خالی بهتر است . با ناراحتی و درد بطرف آشپزخانه رفتم و لیوانی را برداشتم و پر از آب کردم و چند حبه قند از قندان برداشتم و داخلش ریختم و با قاشق چایخوری آن را هم زدم . قرص را با عجله درون دهانم گذاشتم و با حالتی زار شربت را سر کشیدم .
- چی شده ؟ چرا قرص میخوری ؟
دو متر از جا پریدم ، با صدای دکتر علایی شوکه شدم و سعی کردم جلوی سرفه جمع شده داخل گلویم را بگیرم . در آستانه در آشپزخانه ایستاده بود و نگاهم میکرد . با سنگینی نگاهش شدت درد معده یادم رفت و قلب بی قرارم شروع به تپیدن کرد . برای اینکه خود را بی اعتنا نشان دهم لیوان را در ظرفشویی و قندان را سر جایش گذاشتم و خواستم از آشپزخانه بیرون بروم که پرسید :
چیزی شده ؟
خواستم جوابی ندهم و سکوت کنم ولی نتوانستم و با غیظ و عصبانی گفتم : خوش گذشت ؟
سرخوش پرسید : کجا ؟
با حرص جواب دادم : خونه آقا شجاع .
سرش را تکان داد و خندید و من را بیشتر عصبانی کرد . شورش را در آورده بود و با وقاحت خوشحالی اش را به رخم میکشید ! دیگر نتوانستم تحمل کنم و با خشم از در آشپزخانه کنارش زدم و بیرون رفتم .
در اتاقم را قفل کردم و روی تخت نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم و نگاه ماتم زده ام را به فرش دوختم . کی آمده بود ؟! چطوری آمده بود که متوجه آمدنش نشده بودم و پرا آنقدر خوشحال بود ؟! نکند با مژده به توافق رسیده بود ؟ حالا چرا با آمدن ناگهانی اش آنطور مرا ترساند ؟ نگاهش خیلی خندان بود نکند زیادی بهش خوش گذشته بود که اثراتش در چشمهایش نمایان بود ؟!
حالا چرا من عصبانی شدم و اینطوری کردم ؟! چطوری ؟ مثل زنهایی که شوهرهایشان دیر به خانه بر میگردند ؟! مگر واقعا نسبت خاصی با او داشتم که آنطور پرسیدم خوش گذشت و بعد طلبکارانه بهش طعنه زدم و کنارش انداختم و از در آشپزخانه بیرون آمدم ؟! خدایا عجب کاری کردم ؟! این دیوانه بازی چه بود که دوباره در آوردم ؟!
لابد پیش خودش میگوید چه مهمان پر رویی که حساب کار صاحبخانه را دارد و برایش کارت ورود و خروج میزند ! اصلا به من چه کجا میرود و البته با چه کسی ؟! شاید واقعا برای دیدن نامزدش یا کسی که دوستش دارد رفته بود و این روز جمعه را نمیخواست با نشستن در خانه و دیدن مهمان بی مزه ای چون من خراب کند ؟!
اصلا به من چه مربوط که با کژده خانم شام خورده یا شخص دیگر ؟! با حرص طره موهایم را پشت گوشم زدم و لبه تخت نشستم ، طره موهایم ؟! وای خدایا یعنی روسری سرم نبود ؟! یعنی دوباره موهای جن زده ام را دیده بود ؟ وای خدای من ! پس بیخود نبود که آن طور خندان نگاهم میکرد ! خدایا عجب غلطی کردم ؟! این آشپزخانه نصفه شبیم دیگر چه کاری بود ؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#106 | Posted: 21 Aug 2013 22:12




سلام خانم نه دکتر در منزل تشریف نداره.
ـ ...
ـ اگر کار مهمیه به موبایلش زنگ بزنید.
ـ ...
ـ عجب/!نه من نمی دونم چه ساعتی میاد.
ـ ...
ـ دقیقا نمی دونم مسئله ای پیش اومده؟
ـ ...
ـ باشه من بهش می گم گفتین دکر صادقی؟
ـ ...
ـ باشه حتما وقتی اومد بهش می گم.
ـ ...
ـ نه خواهش می کنم سلام برسونید خداحافظ.
ـ ...
وبا نگرانی برای حال دایی سروش به لبهایش چشم دوختم فهمید که دلواپس حال دایی هستم و.با لبخندی برای آرامشم گفت:نگران نشو دخترم می خواست پیغام دکتر صادقی رو به مهران برسونه.
وبا نگاهی به ساعت چرخ ویلچرش را حرکت داد وگفت:بی خیال نشستم اگر غذا نسوخته باشه خیلیه.
وبا بو کشیدن خندید وادامه داد:نه خدا رو شکر بوی سوختنی نمیاد.
از جایم بلند شدم وگفتم:اگر کاری هست به من بگید؟
با ویلچرش به طرف آشپزخانه رفت وگفت:نه عزیزم کار به خصوصی نکردم برای شام عدس پلو گذاشتم.
به دنبالش کشیده شدم وگفتم:خودتون رو به زحمت نمی انداختید یه چیز حاضری می خوردیم.
خندید وجوابم داد:اون وقت جواب شکم اون دو تا وروجک رو که تا حالا ته میوه ها وآجیلها رو در آوردند چی می دادم؟دخترم تا امدن مهران وآماده شدن شام کمی وقت هست برو به درسهایت برس که اگر پای حرفهای من بشینی کلی وقت تلف کرده ای.
برخلاف انتظار مادر دکتر دکتر علایی برای شام نیامد وما به دلهره وعذاب البته از نگاه من شام را صرف کردیم.تا دیر وقت منتظر آمدن دکتر نشستیم وبا نیامدنش هر کدام به اتاق هایمان رفتیم.
مادر دکتر برای خواباندن دو قلوها به اتاقشان رفت ومن هم دل مرده وعصبی به اتاقم رفتم.واقعا از فکر وخیال داشتم دیوانه می شدم؟!یعنی چی که دکتر علایی از سر شب تا حالا موبایلش را خاموش کرده بود وبعد از چند ساعت برای رد گم کردن تلفن زده بود که آسایشگاهم؟!هیچ آدم عاقلی این حرف تابلویش را باور می کرد؟!
مادر دکتر که بعد از تلفن پسرش کمی به فکر فرو رفت وبا حالتی نگران دوقلوها را به هوای خواباندن به اتاقشان برد که چیزی نگوید ولی پس من چه؟تکلیف دل بی قرار من چه بود که با ثانیه ثانیه دیر امدن دکتر از جایش کنده می شد واز حلقم بیرون می امد؟!یعنی کجا رفته بود والبته با کی؟!
مطمئنا انقدر با مژده جانش بهش خوش گذشته بود که حاضر به دل کندن نبود!واقعا جواب محبتهایم این بود؟!چه محبتی؟!از کی تا حالا حاضر جوابی وکم محلی وچشم غره رفتن جز محبت محسوب می شد که من به حساب می اوردم؟!
دیگر مغز خسته ام کفاف این همه فکر ونگرانی را نمی داد.کدام نگرانی؟!نگرنی برای بودن دکتر علایی با مژده؟!برای اینکه از این افکار عذاب دهنده خلاص شوم از جایم بلند شدم وپشت پنجره رفتم وکمی پرده را کنار زدم.
دانه دانه های برف در حال چرخیدن وپایین آمدن بود.بی اختیار با دیدن بارش برف اخمهایم از هم باز شد وسرگرم تماشا شدم.مطمئنا اگر دوقلوها بیدار بودند با دیدن دانه های برف خوشحال می شدند.چند هفته بود که هوا سوز وسردی خاصی داشت ولی از بارش برف خبری نبود وحالا با آمدم ناگهانی همه را ذوق زده وحوشحال می کرد.
بی اراده ذهنم به سوی دکتر علایی رفت.واقعا الان داشت چکار می کرد؟لابد سرمست وشادمان قدم زنان در کنار مژده خانم بارش برف را جشن می گرفت وحرفهای ناگفته را زیر دانه های رقصان برف به زبان می آورد از تجسم قیافه هیجان زده دکتر علایی حالت بدی بهم دست داد واز جلوی پنجره کنار رفتم وبیح وصله روی تخت نشستم.با فکر وذهنم داشتم چکار می کردم؟!(من تو عمرم فکر نکن اندازه این مهسا فکر کرده باشم)تا کی باید عذاب می کشیدم وبه انتظار می نشستم تا دکتر تشریف بیاورد؟!
خوب مثلا تشریف می آورد چه کار خاصی می خواستم انجام دهم که این طور از درون می سوختم؟به فرض هم با مژده جانش خوش گذرانده بود وآمده بود خوب این چه ربطی به من داشت که عین ارواح سرگردان از این سر اتاق به آن سر اتاق می رفتم؟!عزیز دلش بودم یا نامزد محترمش که این طور مثل مرغ سرکنده بال بال می زدم؟!
شیلا که به طور رمسی سعید ازش خواستگاری کرده بود این طور مثل من در فراق یارش نمی سوخت که من این گونه از دیر کردن چند ساعته دکتر حالت مردن داشتم؟!حالا خوبه یک کلمه از دوست داشتن وخواستگاری واینجور برنامه ها حرف نزده بود که این طور عذاب می کشیدم اگر چیزی از عشق گفته بود که حتما دراز به دراز روبه قبله می خوابیدم؟!
کم کم درد در ناحیه معده را احساس کردم وبی اختیار روی تخت دراز کشیدم.چند روز بود که این معده درد لعنتی کمتر به سراغم می امد ولی حالا با پیدا شدن سروکله اش امانم را بریده بود!
یک پهلو روی تخت خوابیدم وبه کتاب وجزوه های تلنبار شده در کنار ساکم نگاه کردم.چه حال وروزی داشتم؟!به طور حتم بیشتر بچه های کلاس الان در حال خواندن جزوه ها وکتابها بودند واز بس خوانده بودند آنها را جویده بودند آن وقت من در این نیمه شب تنها فکر وذکرم نیامدن دکتر علایی وعلت نیامدنش بود؟!واقعا چه حال وروزی داشتم!این معده درد بی موقع هم قوز بالا قوز شده بود!به سختی وبا درد شدید از جایم بلند شدم وبرای تسکین دردم به فکر چاره افتادم.قرص مسکن را از کیفم برداشتم وبرای خوردن شربت قند از اتاق خارج شدم.
دیگر عادت کرده بودم که قرص مسکن را با شربت قند بخورم واز این نظر جای همه پزشکان خالی که کار نادرستم را گوشزد کنند که:تاثیر قرص با آب خالی بهتر است . با ناراحتی و درد بطرف آشپزخانه رفتم و لیوانی را برداشتم و پر از آب کردم و چند حبه قند از قندان برداشتم و داخلش ریختم و با قاشق چایخوری آن را هم زدم . قرص را با عجله درون دهانم گذاشتم و با حالتی زار شربت را سر کشیدم .
- چی شده ؟ چرا قرص میخوری ؟
دو متر از جا پریدم ، با صدای دکتر علایی شوکه شدم و سعی کردم جلوی سرفه جمع شده داخل گلویم را بگیرم . در آستانه در آشپزخانه ایستاده بود و نگاهم میکرد . با سنگینی نگاهش شدت درد معده یادم رفت و قلب بی قرارم شروع به تپیدن کرد . برای اینکه خود را بی اعتنا نشان دهم لیوان را در ظرفشویی و قندان را سر جایش گذاشتم و خواستم از آشپزخانه بیرون بروم که پرسید :
چیزی شده ؟
خواستم جوابی ندهم و سکوت کنم ولی نتوانستم و با غیظ و عصبانی گفتم : خوش گذشت ؟
سرخوش پرسید : کجا ؟
با حرص جواب دادم : خونه آقا شجاع .
سرش را تکان داد و خندید و من را بیشتر عصبانی کرد . شورش را در آورده بود و با وقاحت خوشحالی اش را به رخم میکشید ! دیگر نتوانستم تحمل کنم و با خشم از در آشپزخانه کنارش زدم و بیرون رفتم .
در اتاقم را قفل کردم و روی تخت نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم و نگاه ماتم زده ام را به فرش دوختم . کی آمده بود ؟! چطوری آمده بود که متوجه آمدنش نشده بودم و پرا آنقدر خوشحال بود ؟! نکند با مژده به توافق رسیده بود ؟ حالا چرا با آمدن ناگهانی اش آنطور مرا ترساند ؟ نگاهش خیلی خندان بود نکند زیادی بهش خوش گذشته بود که اثراتش در چشمهایش نمایان بود ؟!
حالا چرا من عصبانی شدم و اینطوری کردم ؟! چطوری ؟ مثل زنهایی که شوهرهایشان دیر به خانه بر میگردند ؟! مگر واقعا نسبت خاصی با او داشتم که آنطور پرسیدم خوش گذشت و بعد طلبکارانه بهش طعنه زدم و کنارش انداختم و از در آشپزخانه بیرون آمدم ؟! خدایا عجب کاری کردم ؟! این دیوانه بازی چه بود که دوباره در آوردم ؟!
لابد پیش خودش میگوید چه مهمان پر رویی که حساب کار صاحبخانه را دارد و برایش کارت ورود و خروج میزند ! اصلا به من چه کجا میرود و البته با چه کسی ؟! شاید واقعا برای دیدن نامزدش یا کسی که دوستش دارد رفته بود و این روز جمعه را نمیخواست با نشستن در خانه و دیدن مهمان بی مزه ای چون من خراب کند ؟!
اصلا به من چه مربوط که با کژده خانم شام خورده یا شخص دیگر ؟! با حرص طره موهایم را پشت گوشم زدم و لبه تخت نشستم ، طره موهایم ؟! وای خدایا یعنی روسری سرم نبود ؟! یعنی دوباره موهای جن زده ام را دیده بود ؟ وای خدای من ! پس بیخود نبود که آن طور خندان نگاهم میکرد ! خدایا عجب غلطی کردم ؟! این آشپزخانه نصفه شبیم دیگر چه کاری بود ؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#107 | Posted: 21 Aug 2013 22:13




خبر مرگم مینشستم همین جا قرصم را میخوردم . با کدام آب یا شربت قند ؟! اگر روی قرص آب و یا شربت قند نمیخوردم که تا صبح معده درد میمردم . کدام معده درد ؟! واقعا کدام معده درد ؟! انگار معده دردم محو شده بود و دیگر آثاری از دردش نبود . پس این احساس درد ، حالت عصبی داشت و وقتی مضطرب و ناراحت میشدم اینطور عود میکرد .
بنده خدا مامان سودابه چقدر این اواخر اصرار داشت که برای درمان معده ام به دکتر مراجعه کنم ...
یا صدای زنگ مسیج تلفن همراهم بی اختیار دلم تکان خورد و شوکه شدم . یعنی در آن موقع شب کی بود ؟! شیلا بود ... ؟! یا کی ؟! یا دوباره مثل قبل ... ؟! خدایا عجب حکایتی ؟!
با دستانی لرزان که به وضوح لرزششان را میدیدم گوشی ام را برداشتم و با نفسی حبس شده دکمه باز شدن اس ام اس را زدم . شماره خودش بود ! دکتر علایی ! چشمهایم اول از هیجان تار میدید ولی کمی نفس عمیق کشیدم و به خودم مسلط شدم و نوشته اش را خواندم .
- مهسا خانم میبخشی که مزاحم شدم ولی با دیدن قرص خوردنت نگران شدم . اگر کسالتی داری بگو که یا معاینه شوی یا به دکتر مراجعه کنیم . مهران علایی .
دست و پایم و دل و اندرونم با هم شروع به لرزیدن کرد ! دوباره اس ام اس اش را خواندم . معاینه اش چه بود ؟! یعنی واقعا نگران حالم شده بود ؟! پس برایش مهم بودم ! واقعا ؟ خدای من ! کی گفته بود ؟
شاید به خاطر دوستی با سعید و ترس از امانتداریش نگران حالم شده بود ؟ پس این اس ام اس خودمانی اش چه ؟ مگر چه چیز خودمانی نوشته بود ؟ نوشته بود که اگر مریضی بیا معاینه ات کنم یا ببرمت دکتر ، این که حرف خودمانی یا صمیمی نیست ؟! پس چرا با ضمیر مفرد نوشته بود ؟ دیوانه شدم ؟ خوب اون عادتش هست که بعضی وقتها تو و بعضی وقتها شما خطابم کند . مگر مسخره اش هستم ؟ اصلا چرا او معاینه ام کند ؟ مگر من دیوانه هستم ؟ دیوانه جان مگر یادت نیست که میگفت توی بلژیک هم وقتی دوقلوها مریض بودند و سرما خورده بودند مداوایشان کرده ؟ خوب شاید فکر کرده تو هم سرما خورده ای ، درسته که روانپزشکه ولی بهرحال هر چی باشه دکتره . چه استدلال محکمی ! اگر خودش بشنود از خنده غش میکند !
همین حرفهای پرت و پلا را زدم که فکر میکند ...
دوباره صدای زنگ مسیج شگفت زده ام کرد . یعنی چی ؟ واقعا خودش بود ؟! ایندفعه دیگر چه میخواست بگوید ؟ دوباره با دستهای لرزان و قلبی مالامال از هیجان گوشی را برداشتم .
اگر هزاران بار هم برایم اس ام اس میفرستاد برای تک تک آمدنشان و بازکردنشان اینگونه میشدم و این یعنی ... ؟ یعنی عشق ؟!
بلافاصله برای کنار زدن افکار پریشانم دکمه باز شدن پیام را زدم . نفس بالا آمده ام را فرو دادم و نوشته اش را خواندم .
مهسا خانم خواهش میکنم جواب بده ، حالت واقعا خوب است ؟ چه قرصی میخوری ؟
نصفه شبی چه گیری به حال من داده بود ! اگر در جوابش مینوشتم : قرص نعناع ، حقش بود ؟! واقعا وصف حالات روحی ام در آن موقع شب حکایتی داشت ! از یک طرف شیفته و پر پر زده نگرانی اش برای فهمیدن میزان دوست داشتنش بودم و از طرفی هم دلواپس اینکه شاید این نگرانی به رسم مهمان نوازی اش بود که حدس دومی بیشتر به حقیقت نزدیک بود ! که اگر واقعا نگران حالم بود و برایش مهم بودم تا این موقع شب دنبال خوشی اش نبود که مایه عذابم شود ! یک لحظه از این احساس خودم خنده ام گرفت . شده بودم مثل یک زن شوهر دار عاشق پیشه که هر حرکتی که شوهرش میکند یک رنگی تویش در می آورد .
اصلا شماره تلفن همراهم را از کجا گیر آورده بود که راه به راه برایم اس ام اس میفرستاد ؟ راه به راه ! اصلا کل اس ام اس هایش از سه تا بیشتر میشد که من با این غلظت و شدت میگفتم راه به راه ! شاید شماره ام را قبلا از سعید گرفته ، شاید نه مطمئنا .
- بهت گفتم که ... پس دیگه چه حرفی ؟
با صدای دکتر علایی از اتاق کناری ، افکارم را پس زدم و گوشهایم را تیز کردم . این موقع شب با کی داشت حرف میزد ؟ با مادرش ؟ نه مادرش که خواب بود ؟ پس کی ؟ شاید هم بیدار شده بود و بخاطر دیر آمدنش ازش بازخواست میکرد یا شاید هم میخواست نتیجه حرفهای مژده را بداند . بی اختیار از روی کنجکاوی به طرف در اتاق کشیده شدم و گوشهایم را تیز کردم . ولی صدای حرف زدن دکتر علایی مبهم شد و چیزی به گوشم نرسید کلافه و سر درگم به طرف تختم برگشتم و تمرکزم را بیشتر کردم صدا از پنجره می آمد .
- نه نه چه حرفی ... مگه جای تردید هم میذاری ؟
صدای دکتر واضح تر می آمد . پس کنار پنجره بود . بی اختیار گوشه پنجره اتاقم را باز کردم و با وجود برف و سردی هوا تمام حواسم را جمع کردم .
- ببین من عادت ندارم یه حرف را دوبار بزنم همین امشب هم برات گفتم پس دیگه ...
با قطع شدن صدای دکتر علایی و جواب ندادن از طرف مقابل مطمئن شدم که با تلفن حرف میزند ولی با کی این موقع شب ؟
- مگه همین امشب بهت نگفتم ؟ آره یا نه ؟!
همین امشب ؟ پس با مژده بود ؟ این موقع شب ؟ آنقدر خودمانی ؟ قلبم بی اختیار شروع به زدن کرد و نفس بند آمده ام از حلقم بیرون زد ! یعنی چی ؟ داشت چه اتفاقی می افتاد ؟
چشمهایم سیاهی رفت و مزه دهانم تلخ شد . نمیدانم این حس آزار دهنده حسادت بود ، بدبینی به دکتر علایی بود یا حس سرخوردگی و شکست احساساتم ؟! ولی هر چه بود من را داشت از پا می انداخت پاهایم سست شده بود و قدرت ایستادن ازم سلب شده بود . ولی بناچار برای گوش کردن بقیه حرفهای دکتر علایی خودم را سرپا نگه داشتم .
سوز سرما از گوشه پنجره اتاق را یخچال کرده بود ولی باز هم با تحمل آن سرمای کشنده ایستادم .
- خوب ، خوب ، تو گفتی . ولی اجازه بده من هم حرفی بزنم .
- ...
- حالا اجازه بده ؟
- ...
- گفتم که قبول ، من حرفی ندارم .
- ...
- تو از کی شنیدی ؟ باز همون قضاوتهای ...
- ...
- ببین آینده رو کسی نمیتونه پیش بینی کنه ولی آینده نگریمون میتونه به صلاح باشه .
- ...
- باشه اگر منظورت اینه من حرفی ندارم .
- ...
- گفتم که حرفی ندارم .
- ...
- حالا باز هم راجع بهش فکر میکنم تا ببینم بعدش چی میشه .
- ...
- نه ممنون خداحافظ .
- ...
با تمام شدن مکالماتش توان ایستادن من هم تمام شد و ناتوان و ضعف کرده پاهایم خم شد و زیر پنجره نشستم . سرم سنگین شده بود و قدرت نگه داشتنشروی بدنم را نداشتم . پس بالاخره کار خودش را کرد ! چند بار از زبان مامان سودابه شنیده بودم که حیله بعضی از زنها از حیله شیطان هم کار ساز تر است و حالا داشتم به عینه میدیدم ؟! ولی چرا دکتر علایی ؟ پس کی ؟ چه کسی بهتر از او ؟ اما حالا که من داشتم پر پر میزدم و برایش جان میدادم ، حالا که داشتم بخاطر دل بینوایم جشن میگرفتم که بالاخره به دردی گرفتار شده و از این تنهایی ، یکنواختی و عزاداری در آمده ؟! حالا ؟!
اگر یک کم زودتر مژده سر راه دکتر قرار میگرفت حرفی نبود و من هم از خدام بود که از شر مزاحمتهای دکتر علایی راحت میشدم ولی حالا ؟ حالا که من شمارش نفسایم به دیدن دکتر بند بود و نبودنش غذاب الهی برایم محسوب میشد ؟
خدایا از من بدشانس تر هم خلق کرده ای که اینطور مزه عشق را نچشیده تلخی خیانت را حس کنم ؟!
او که هنوز به من ابراز علاقه نکرده بود که حالا جوابگوی دو روی اش باشد ؟! مسلم است که عشق یکطرفه عاقبتش همین است ، هی نشستم و در این چند روز برای خودم خیالبافی کردم و برای دل آتش گرفته ام گفتم و خندیدم . خوب بیا این هم عاقبتش ؟!
ولی نه ، نگاه خیره و پر معنای دکتر علایی جلوی نظرم آمد . دستهای یخ زده ام را جلوی صورت تب دارم گرفتم تا تصور چشمهای دکتر علایی را از نظرم پاک کنم ولی چشکهای خیره اش همچنان نگاهم میکرد ؟! خدایا از شر این عذاب به تو پناه میبرم . دیگر طاقت این شکنجه را ندارم . دست و پاهایم در این سرمای اتاق سست شده بود و با گیج رفتن مغزم ، یارای بلند شدن و بستن پنجره را نداشتم .
خدایا چه ام شده ؟! حالت فلج شده ها را پیدا کردم . نمیتوانستم از جایم تکان بخورم . مغز درمانده ام و قلب عزادارم دیگر یاری نمیداد چشمهایم تار میدید و پلکهایم بی اختیار روی هم افتاده بود . ته مانده توانم را جمع کردم تا فریاد بزنم و کمک بخواهم ولی زبانم هم قفل شده بود . در فیلم ها دیده بودم که کسی زیر کوه برف و بهمن به این حالت در می آید ولی من حالا در این اتاق سرد ، زیر سنگینی تنهایی و کوه یخ بی اعتمادی به دکتر علایی به این درد دچار شده بودم . نمیدانم تلقین بود یا به راستی ولی عجیب خوابم گرفته بود . اما در لا به لای خواب و بیداری صدای ضربه ای به در را حس کردم ولی قادر به جواب دادن نبودم . بین گیجی و هوشیاری حس کردم کسی وارد اتاق شد و با صدای مبهمی بسویم آمد و تکانم داد . کمی هوشیار تر شدم ولی پلکهایم هنوز روی هم افتاده بود .
صدای بسته شدن پنجره اتاق را شنیدم و پس از آن احساس از جا کنده شدن و روی دستهای کسی بلند شدن را ، احساس سبکی میکردم . یاد دوران کودکی ام افتادم که خودم را شبها به خواب میزدم و روی دستهای مامان سودابه به تختخواب میرفتم . واقعا چه لذتی داشت ؟! و حالا همان لذت ...
همان لذت چی ؟! ولی مامان سودابه که مرده بود ، پس کی بود ؟! از ترس به خود میلرزیدم . با تمام بیحالی گوشه چشمم را باز کردم و با ترس و بیحالی نگاه کردم . دکتر علایی بود ؟! مهران علایی ؟!
وای نه . در آغوش دکتر علایی بودم ؟! قبل از آنکه کای بکنم یا حرفی بزنم روی تخت قرار گرفتم و هوشیار تر از قبل خودم را جمع کردم و چشمهایم را کاملا باز کردم . دکتر علایی بالای سرم ایستاده بود و نگاهم میکرد . حالا دیگر حالت مردگان از گور در آمده را داشتم که از ترس و اضطراب قدرت پلک زدن را نداشتند .
کنارم روی تخت نشست و نبضم را در دست گرفت و به ساعتش نگاه کرد . کمی بعد دستش را روی پیشانی ام گذاشت و من خنکای دستش را روی پیشانی داغم احساس کردم .
در تمام این حالات با چشمهای باز و از حدقه در آمده کارهایش را نگاه میکردم . دستش را از روی پیشانی ام برداشت و پلکهای چشمهایم را پایین کشید و پرسید :
حالت چطوره ؟ بهتر شدی ؟
زبانم بند آمده بود و همچنان شرمگین نگاهش میکردم . متوجه حالم شد و گفت : خیلی خوب نمیخواد چیزی بگی .
و از جایش بلند شد و درحالیکه بطرف در میرفت گفت :
الان بر میگردم .
و بعد از چند ثانیه با گوشی معاینه قلب از در وارد شد و بطرفم آمد . در آن یکی دو دقیقه ای که قلبم را معاینه میکرد انگار هزاران سال بر عمرم گذشت و از تماس دستش حالت مردن داشتم . کارش که تمام شد گوشی را کنار گذاشت و پرسید :
جائیت که درد نمیکنه ؟
و با سکوتم به چشمهایم نگاه کرد و بعد از کمی پرسید :
چرا کنار پنجره ضعف کرده بودی ؟ چرا پنجره رو باز گذاشته بودی ؟ گرمت بود ؟
جوابی نداشتم که بدهم و فقط نگاهش میکردم . دوباره پرسید :
توی آشپزخانه چه قرصی داشتی میخوردی ؟
باز هم سکوت کردم و اینبار نگاهم را بسوی دیوار چرخاندم . صدایش را شنیدم که به آرامی گفت :
خدایی بود که برای سرکشی حالت به اتاقت آمدم وگرنه معلوم نبود با این اوضاع و احوالت تا صبح چه بلایی به سرت می اومد . حالا چه قرصی میخوردی ؟
با سکوتم ، صدای بم و دلنشینش را شنیدم :
- مهسا با توام ، چرا جواب نمیدی ؟ مهسا ؟!
خدایا چرا اینقدر صمیمی ؟! اگر حرفهای تلفنی اش با مژده را نمیشنیدم برای این کلمه مهسا تا خود صبح از ذوق و هیجان می مردم و زنده میشدم .
- مهسا با توام نگاهم کن .
خدایا لحن کلامش چرا اینجوری شده بود یا من اینجوری حس میکردم ؟ خدایا ای کاش حرفهایش با مژده را نمی شنیدم که حالا برای اینجور حرف زدنش دوباره ضعف میکردم . حالا مگر چی گفته بود ؟! شاید واقعا چیزی بینشان نبود که من اینطور بزرگش کرده بودم ، شاید یک حرف صلاح و مشورتی ساده برای حضانت دو قلوها ... ولی انقدر خودمانی ؟!
خوب هر چی باشد یک زمانی زن برادرش بوده حق دارد خودمانی و حالت فامیلی با او حرف بزند . پس این آینده نگری و مصلحت اندیشی و این حرفها چه بود که به هم میگفتند و دکتر علایی میگفت قبول ؟! نمی دانم ؟! خدایا دیگر خسته شده ام .
- از چی خسته شدی ؟!
فهمیدم طبق عادت همیشگی جمله آخر فکرهایم را بلند گفته ام و دکتر علایی را کنجکاو کرده ام .
- مهسا میشه یه لحظه به من نگاه کنی ؟ مهسا خواهش میکنم ؟
با این لحن دکتر علایی و درخواستش میخواستم آب بشوم یا نه زیر پایش زانو بزنم و ازش محبت گدایی کنم .
- مهسا نگاهم کن .
بی اختیار با خواهشش چشمهایم بسویش کشیده شد و نگاهش کردم . خودم هم نفهمیدم که چی شد که در چشمهایم اشک جمع شد و با نگاه تار شده از اشک به او خیره شدم !
- مهسا راستش رو بگو چرا اینجوری شدی و ضعف کردی ؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#108 | Posted: 21 Aug 2013 22:14




دستم که حالا توان اولیه را به دست آورده بود بلند کردم و اشکهایم را پاک کردم ولی اشکهای جاری ام خیال بند آمدن نداشت . چه داشتم که در جوابش بگویم ؟ بگویم که از بس بار خیانتش برایم سنگین بوده توان مقاومت را نداشتم یا اینکه از علاقه یکطرفه ام بگویم که حالا به بن بست رسیده ؟ واقعا چه داشتم که بگویم ؟!
- باشه نگو ولی بعضی وقتها حرف زدن از سکوت کردن خیلی بهتره .
و با نگاهی به اطراف تختم ادامه داد :
ظاهرا بدجوری سرگرم درس خواندن بودی ولی توصیه میکنم برای امشب کافیه .
و قرصی را از جیبش بیرون آورد و به طرفم گرفت و گفت :
همین الان این رو میخوری و تا خود صبح تخت میخوابی . البته مسلما با این پنجره باز گذاشتنت کمی احساس سرماخوردگی می کنی میرم برات شیر داغ میکنم و میارم اگر یک لیوان بخوری از سرماخوردگی ات پیشگیری میشه . چطوره ؟
و نگاهم کرد . همان نگاه عمیق و خانمان سوز که رگ و ریشه دلم را سوزانده بود و خاکستر کرده بود ؟!
سکوت کردم و فقط نگاهش را با نگاه جواب دادم . چه داشتم که بگویم ؟! بعد از چند ثانیه سرش را پایین انداخت و قرص را کنارم گذاشت و از در بیرون رفت .
جای شیلا خالی که با دیدن حال و روزم بگوید : به به چشمم روشن ! بی حیا بودی بی حیا تر هم شدی ؟!
از ترس اینکه دوباره برگردد و من مثل زن زائوها روی تخت دراز خوابیده باشم سعی کردم خودم را تکانی بدهم و سر جایم بنشینم . واقعا احساس ضعف میکردم و کم جان شده بودم . با هزار بدبختی توانستم دو طرف تخت را بگیرم بنشینم . بقول دکتر علایی خدایی بود که بهم سر زده بود و من را از این وضع نجات داده بود . حالا ضعف کردن و بی حالیم به کنار از سرمای زمهریر اتاق یخ میزدم . دستی به موهای آشفته ام کشیدم و آنها را مرتب کردم . لابد دیگر دیدن موهای جن زده ام برای دکتر علایی عادی شده بود وقتی رفتارهای جن زده خودم را میدید ! روسری ام را از کنار تخت برداشتم و آن را سرم کردم . نگاهی به سر و وضع ظاهرم انداختم . خدا رو شکر بلوز و شلوار تنم بود اگر لباس خواب پوشیده بودم که دیگر از خجالت تا روز قیامت به چشمهای دکتر علایی نگاه هم نمیکردم . نه که حالا خیلی خجالت کشیدم روی دستهایش به تخت خواب برگشتم ؟! و یک لحظه از این فکر احساس خاص سرخوشی بهم دست داد . جای شیلا خالی ؟! اگر برایش این صحنه را تعریف میکردم از هیجان سکته میکرد ؟! مطمئنا از شرمساری برای خودم هم دیگر تعریف نمیکردم چه برسد به شیلا ! قرصی را که کنار تختم گذاشته بود برداشتم و آن را از پوشش درآوردم و در درون دهانم گذاشتم و فرو دادم آنقدر مشغول افکار خودم بودم که نفهمیدم چه قرصی بود .
طولی نکشید که دکتر علایی با سینی محتوی لیوان شیر که از رویش بخار برمیخواست وارد شد . درحالیکه بطرفم می آمد نگاهم کرد و لبخندی زد و با آن صدای آرامش بخشش گفت : از ظاهرت معلومه که بهتر شدی . سینی را تعارفم کرد و پرسید : قرص رو خوردی ؟
با کم رویی لیوان شیر را برداشتم و به آرامی جواب دادم : بله و برای آوردن شیر آهسته تشکر کردم .
روی صندلی کنار تختم نشست و گفت : تا حالا اینجوری شده بودی ؟
بی اختیار لبخند زدم . میخواستم در جوابش بگویم که تا حالا صد دفعه عاشق نشده بودم که اینجوری بشوم . ولی در جوابش با همان ته مانده لبخند گفتم : نه دفعه اولم بود . حالا این لبخندم چه معنی میداد ؟! و بی اختیار لبخندم را فرو خوردم . لابد پیش خودش میگفت : اینم از شانس منه که غش و ضعف کردنهاشو برای من آورده .
- تا سرد نشده بخور که گرماش اثر خودش رو بکنه و به لیوان شیر در دستم اشاره کرد .
با تعارفش کمی از شیر را سر کشیدم و نگاهم را به ملحفه تخت دوختم . قلب از کار افتاده ام دوباره شروع به تپیدن کرد .
- اولین امتحانت چه روزیه ؟
سرم را بلند کردم و جواب دادم : پس فردا . شیر ، دهان و گلویم را گرم کرده بود .
به آرامی پرسید : چیزی خوندی ؟
سرم را پایین انداختم و گفتم : یه چیزهایی خوندم و کمی سکوت کردم و به روش خانم شریفی همسایه سابقمان که در زیر زبان کشی استاد بود پرسیدم : مادر دوقلوها میخواد حضانت بچه ها رو بگیره ؟!
لبخندی زد و در جوابم گفت : چطور ؟!
لجم گرفت ، عادتش بود که جواب سوالهایم را با سوال بدهد . خودم را زدم به پررویی و گفتم : آخه امشب نیومدنتون طولانی شد گفتم شاید باهاش به توافق رسیده باشین .
خندید و گفت : برات مهمه که بدونی ؟
از حرفش خوشم نیامد . یعنی محترمانه ، فضولی موقوف ؟! و من هم چقدر از فضولی داشتم میمردم !
دوباره خودم را به پررویی زدم ( نه که تا حالا کم رو بودم ) و گفتم : آخه نگران وضعیت دوقلوها بودم . خیلی دلم میخواد بدونم تکلیفشون چی میشه . اگر در جوابم میگفت تو نگران خودت باش که تا دو دقیقه پیش رو به قبله بودی حقم بود ولی در جوابم کمی تعلل کرد و گفت : خوشبختانه دوقلوها پیش ما میمونند .
پیش ما ؟ منظورش کی بود ؟ خودش یا مادرش یا خودش و مژده ؟ از حدس آخرم قلبم از جا کنده شد و با اضطراب و دلهره به چشمهایش چشم دوختم و با وسواس پرسیدم :
پس توی همین خونه میمونند پیش شما و ... نگذاشت حرفم را ادامه دهم و با لبخندی جواب داد : بله مگر قرار بود کجا بروند ؟
بلافاصله جواب دادم : نه یعنی منظورم این بود که و بقیه حرفم را خوردم یعنی حرفی نداشتم که ادامه دهم .
از جایش بلند شد و با نگاهی به ساعت دیواری گفت : دیر وقته بهتره تو هم استراحت کنی و بطرف در رفت و گفت : بهتره برای اطمینان خاطر این در باز باشه با این ضعفی که تو کردی هنوز هم نگران حالت هستم .
بی فکر تند گفتم : نه اگر در باز باشه من خوابم نمیبره .
خندید و با آن لحن تسخیر کننده اش گفت : نترس توی این خونه تبهکار نداریم و درحالیکه از در بیرون میرفت دوباره خندید و گفت : شب بخیر ، خوب بخوابی و چراغ اتاق را خاموش کرد و رفت .
لال میشدم اگر جلوی زبانم را میگرفتم ؟ این چه طرز حرف زدن بود ؟ اگر در باز باشه خوابم نمیبره ؟!
حالا پیش خودش نمیگوید بهم شک داری ؟ باز خوبه نیم ساعت پیش دل و قلوه دادنشهایش را با مژده جانش را شنیده بودم دیگر این ناز و اداهایم چه معنی میداد ؟! اگر آش دهان سوزی بودم که من را ول نمیکرد برود دنبال خانم سابق برادرش ؟! خدا را شکر انقدر هم عرضه نداشتم که زیر زبانش را بکشم ببینم نتیجه ملاقاتش با مژده خانمش چه شد حالا باقی قضایا پیشکشم !
از خستگی و بیحالی کم کم پاهایم را دراز کردم و روسری ام را در آوردم و روی تخت دراز کشیدم . با نور کم چراغ راهرو نگاهی به ساعت انداختم ده دقیقه به دو بود . انقدر از نفس افتاده بودم که حال اینکه چراغ خواب کنار تخت را روشن کنم نداشتم ، نمیدانم شاید اثر قرص مشکوکی بود که دکتر علایی به خوردم داده بود .
دوباره فکر و خیالات به مغزم هجوم آورده بود : نکند قرص خواب بهم داده بود تا به اینطریق بیهوشم کند و با خیال راحت ... با خیال راحت چی ؟ دیوانه شده ام یا اینکه خودم را به دیوانگی زده ام ؟ این چرندیات چیست که به ذهنم راه میدهم ؟ بنده خدا اگر نبود که من همان زیر پنجره جان داده بودم حالا عوض تشکرم این است ؟! از صبح تا حالا استراحت نکرده بودم که حالا انتظار سر حالی و قبراقی داشته باشم ، تازه دیشب هم بخاطر درس خواندن تا دیر وقت بیدار بودم . با صدای خش خش و نفس بلند کشیدن کسی گوشهایم را تیز کردم و سرم را کمی از روی بالش بلند کردم . حالا دیگر صدای ورق زدن کتاب یا دفتری هم می آمد . پس دکتر علایی هم در اتاقش را باز گذاشته بود ؟! بی اختیار قلب وامانده ام شروع به تند کوبیدن کرد و احساس خوشحالی و هیجان تمام وجودم را فرا گرفت . پس برایش مهم بودم و میخواست به این طریق مراقب حالم باشد . سرم را روی بالش گذاشتم و از ته دل دعا کردم ، دعا کردم که اگر خدا مصلحت میداند تقدیرمان را یکی کند و ما را بهم برساند . بی اختیار دوباره اشک درون چشمهایم جمع شد و در تاریکی اتاق اجازه جاری شدن به اشکهایم را دادم .
نمیدانم در آن وقت شب یا در حقیقت روز چه ام شده بود که از ته دل میخواستم زار بزنم و خدا خدا کنم . بر خلاف تصورم که اول احساس خواب آلودگی داشتم حالا با نیرویی مضاعف روی تخت نشستم و اشکهایم را پاک کردم . واقعا نمیدانم چه ام شده بود و برای چه بی خواب شده بودم ؟ فقط میخواستم به حال خودم گریه کنم . گریه ای که سرچشمه اش را نمیدانستم فقط میدانستم که میخواهم برای همیشه برای او باشم . برای او که محبت کردن ، دوست داشتن و عشق ورزیدن را بهم آموخته بود . حتی اگر او مرا نخواهد .
بی اراده از روی تخت بلند شدم و بطرف پنجره رفتم . دانه های ریز برف حالا تبدیل به دانه های درشت شده بود و من به یاد دوران کودکی زیر لب زمزمه میکردم : حتما فردا صبح دو متر برف خواهد نشست . یادش بخیر چه دورانی بود ! بی غصه ، بی مسئولیت ، تنها غصه ای که داشتم این بود که سر کلاس نمره بیست بگیرم و مامان سودابه کتابهایم را با کاغد کادوی صورتی جلد کند واقعا چه غصه بزرگی ! کمی که بزرگتر شدم و خوب و بد را از هم تشخیص دادم بزرگترین غصه زندگیم کنجکاوی در زندگی پدر مامان سودابه و فائزه خانم بود که روزی هزار بار از سیر تا پیاز جریان آشنایی آنها را از مامان سودابه میپرسیدم و هر بار هم به این نتیجه میرسیدم که چرا مامان سودابه وارد زندگی آنها شد ؟ و در آخر که زورم به جایی نمیرسید به این نکته بسنده میکردم که سعید برادر بزرگ خوبی نیست . واقعا که چه غصه های با ربط و بزرگی !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#109 | Posted: 21 Aug 2013 22:14




- چرا دوباره کنار پنجره ایستادی ؟
با صدای دکتر علایی از افکارم بیرون کشیده شدم و به پست سرم نگاه کردم . در چهار چوب در ایستاده بود و نگاهم میکرد . با نور ضعیفی که از چراغ راهرو میتابید درست نمیتوانستم خطوط چهره اش را ببینم فقط میدیدم که همچنان نگاهم میکند . دستی به صورتم کشیدم و اشکهایی که دوباره صورتم را خیس کرده بود را پاک کردم . پراغ اتاق را روشن کرد و جلوتر آمد و با دقت نگاهم کرد و پرسید : چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟
با بغض سرم را بطرف پنجره چرخاندم و آهسته جواب دادم : چیزی نیست .
کنارم ایستاد و با سماجت پرسید : اگر چیزی نیست پس چرا داری گریه میکنی ؟
بغضم ترکید و دوباره اشکهایم جاری شد . واقعا نمیدانستم برای چه دارم گریه میکنم . فقط میخواستم گریه کنم . با چشمهایی بارانی به پنجره چشم دوختم و دیدم زیر نور چراغ برق دانه های درشت برف شبیه گلوله های پنبه و پایین می آید . بی اختیار گفتم : یادش بخیر بچه بودم همیشه میگفتم از آسمان پنبه میاد .
صدایش را از پشت سرم شنیدم که گفت: دلتنگ مادرت شده ای ؟
بدون آنکه نگاهش کنم در جابش آرام سرم را تکان دادم . در حقیقت بنوعی دلتنگ او هم شده بودم که اگر بود من اینهمه در تنهایی خفت نمیکشیدم و همه حرفهای ناگفته دلم را برای او بازگو میکردم .
از نزدیک شدن نفسهایش از پشت سرم مضطرب و آشفته نگاه از پنجره گرفتم و بطرف تخت رفتم و روی آن نشستم تا صدای طبل وار ضربان قلبم را نشنود . با نشستن و تکان خورده موهای بلندم تازه فهمیدم که روسری روی سر ندارم و با گیجی و آشفتگی روسری ام را از کنار تخت برداشتم و سرم کردم . جالب بود جلوی دکتر علایی هر کاری دلم میخواست میکردم !
- میخواهی کمی حرف بزنی ؟
بلافاصله پرسیدم : چه حرفی ؟
از تندی سوالم خنده اش گرفت و گفت : نمیدانم ، هر چی که دوست داری ، اوایل شک داشتم ولی حالا مطمئن بودم تا عمرش دیوانه ای به این آکبندی ندیده بود که اینطور نصفه شبی هیجان زده اش کرده بود ؟!
برای اینکه کم کم از زیر زبانم حرف نکشد و خودم را لو ندهم کمی خودم را خسته نشان دادم و گفتم : مثل اینکه این موقع شب شما رو هم از خواب و استراحت انداختم . ببخشید میدانم که مزاحم وقتتان شده ام ...
نگذاشت ادامه دهم و گفت : نه اصلا اینطوری فکر نکن و بعد از کمی مکث روی صندلی نشست و گفت : حالا از خودت بگو ؟
بی اختیار پرسیدم : چی بگم ؟
لبخندی زد و گفت : هر چی دل تنگت میخواد بگو ؟
از شوخی اش خنده ام گرفت و سرم را به زیر انداختم و جواب دادم : ولی من حرفی ندارم که بزنم .
سنگینی نگاهش را حس کردم که نگاهم میکرد و بعد از کمی سکوت گفت : مطمئن باشم ؟
خدایا لحن کلامش چرا اینطوری بود که با هر کلمه اش به آتش کشیده میشدم ؟! قلب هیجان زده ام اگر از شدت ضربان از قفسه سینه ام بیرون می افتاد کار خاصی نکرده بود ؟! واقعا صدای بلند نفس نفس زدنم آشکار شده بود . که دلش به حالم سوخت و از جایش بلند شد و گفت : بهرحال اگر حرفی داشتی آماده شنیدنم . خوب کاری نداری ؟ من اتاق بغلیم اگر کاری داشتی حتما بهم بگو . فعلا شب بخیر یا نه بهتره بگم صبح بخیر .
بدون آنکه قدرت بلند کردن سرم را داشته باشم زیر لب جواب دادم : شب به خیر .
دوباره چراغ را خاموش کرد و از در اتاق بیرون رفت . به راستی امشب چه ام شده بود ؟! بدبخت او را هم از کار و زندگی انداخته بودم ! بی اختیار تن خسته ام را وادادم و روی تخت دراز کشیدم . اینبار دیگر روسری ام را هم در نیاوردم . چون کارهای عجیب و غریب من حساب و کتاب نداشت ! شاید تا صبح دوباره او را می دیدم . حالا دیگر به قدری خسته شده بودم و خواب بسراغم آمده بود که پلکهای سنگینم اجازه مقاومت نداشت و بی اختیار رویهم افتاد . صبح با سر و صدای دوقلوها که کنار تختم نشستند از خواب بیدار شدم و با لبخندی به رویشان نگاه کردم . روی تختم نشستند و فرزاد با سر و زبان داری گفت : پاشو صبحانه بخور و بهمون کلاس نقاشی بده .
از جمله اشتباهش خنده ام گرفت و در حالیکه هنوز دراز کشیده بودم گفتم : بهمون کلاس نقاشی بده نه ، بهمون درس نقاشی بده .
فرناز از اینکه من را خندان میدید خوشحال شد و پتو را از رویم کشید و با لحن کودکانه ای گفت : پاشو دیگه چقدر میخوابی ؟! پاشو باهامون بازی کن .
با اینکه از وقتی چشم باز کردم با یادآوری بساط دیشب هیجان زده بودم ولی افکارم را نگه داشتم و بلند شدم و سر جایم نشستم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم ، ساعت نه و نیم بود . با تسلط به هیجانم از جایم برخاستم و پتو را تا کردم و تخت را مرتب کردم و همراه دوقلوها به سالن رفتم . بعد از شستن دست و صورت به آشپزخانه رفتم و مادر دکتر را درحالیکه روی ویلچرش نشسته بود در حال پوست کندن بادمجان دیدم . با خوشرویی سلام کردم و کنارش ایستادم و گفتم : بدهید به من تا من هم کمکی کرده باشم . صبح بخیر گفت و با لبخندی جوابم داد : نه دخترم ممنون ، برو اول صبحونه بخور ، چایی رو تازه دم کردم شیر هم توی یخچاله .
یاد لیوان شیر داغ دیشب افتادم که پسرش برایم آورده بود با نشاط پنهانی درون قلبم دو فنجان چای ریختم و پشت میز آشپزخانه نشستم و رو به دوقلوها که دو صندلی کناریم را اشغال کرده بودند کردم و گفتم : برای شما هم چای بریزم ؟
فرزاد حاضر جوابتر گفت : نه ما شیر کاکائو میخوریم .
با جوابش نگاهی به مادر دکتر کردم و لبخندی زدم و برای آوردن شیر کاکائو برایان کسب تکلیف نمودم .
مادر دکتر با خنده سری تکان داد و به شوخی ازشان پرسید : پس کی بود یک ساعت پیش یک لیوان شیر کاکائو خورد ؟ و رو به من ادامه داد : از ترس اینکه یواشکی سر یخچال بروند شیر کاکائو بخورند هیچ وقت شیر کاکائوی آماده نمیگیرم . شیر میگیرم پودر کاکائو اضاف میکنم . نمیدانم چرا اینقدر به شیر کاکائو علاقه دارند ؟ درصورتیکه اصلا براشون خوب نیست . تازه آنقدر هم شکر کم میریزم که بلکه ازش زده بشن ولی هیچ فایده ای نداره .
خندیدم و هنجان چای را نزدیک دستش گذاشتم و گفتم : بچه اند دیگر و اشاره به بادمجانها کردم و ادامه دادم : اگر اجازه بدید سرخشون کنم ؟
تشکر کرد و گفت : نه عزیزم راضی به زحمتت نیستم . تو بهتره به درسهات برسی . اینجوری خودم هم سرگرم میشم و از این فکر و خیال در میام و رو به دوقلوها نگاه حسرت باری انداخت و ادامه داد : مادرشون نمیدونم ایندفعه چه فکری توی کله اشه ؟ اینجوری که صبح مهران میگفت مثل اینکه قراره دوباره بره برای حضانت بچه ها شکایت کنه .
متعجب پرسیدم : شکایت کنه ؟ ولی مگر قبلا قانونی این مسئله حل نشده بود ؟
سرش را تکان داد و ظرف بادمجون پوست کنده را روی میز گذاشت و جواب داد : چه میدونم ؟! قبلا همه چی رو واگذار کرده بود چون هول ازدواج داشت و حواسش به بچه ها نبود ولی حالا بعد از طلاقش به صرافت افتاده که بچه ای هم داره نه یکی بلکه دوتا .
بلافاصله گفتم : مگه میشه ؟
با ناراحتی و خود خوری جواب داد : فعلا که شده اینطوری که مهران میگفت بوی پول به دماغش خورده و میخواد به این بهونه یه پولی به جیب بزنه .
به حرفهایی که تلفنی دکتر علایی به مژده زده بود فکر کردم . نمیدانستم چی به چیه که با صدای فرناز به خودم آمدم : میایی باهامون بازی کنی ؟ به جای من مادر دکتر جوابش داد : نه عزیزم ، مهسا خانم درس داره باید بره به درسهاش برسه .
لبخندی به مادر دکتر زدم و گفتم : نه کمی باهاشون بازی میکنم خوب نیست دلشون رو بشکنم .
خندید و گفت : ولی تا شب ول کنت نیستنها .
از جایم بلند شدم و ظرف و ظروف صبحانه را جمع کردم و شستم که مادر دکتر پرسید : دخترم قیمه بادمجون دوست داری ؟ برای نهار قیمه بادمجون گذاشتم .
قدر دان در جوابش گفتم : بله خیلی ممنون به زحمت افتادید .
ظرف بادمجانها را کنار اجاق گذاشت و گفت : دیگه قرار نشد تعارف کنی ها ؟ حالا زود برو سر این وروجکها را گرم کن و به درسهایت برس برو عزیزم .
از صمیمیتی که مادر دکتر نسبت بهم نشان میداد بی اختیار در آغوشش گرفتم و بوسیدمش و به سراغ بچه ها رفتم . کمی با آنها گل یا پوچ بازی ...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#110 | Posted: 21 Aug 2013 22:36




کردم وبرایم جالب بود که آنها تا به حال این بازی را نکرده بودند وبلد نبودند.لابد دکتر علایی بازی گرگم به هوا را بیشتر ترجیح می داد؟!
کمی که خوب به این بازی مسلط شدند ازشان خواستم که دونفری بازی کنند وخودم هم برای خواندن درسهایم به اتاقم(!)رفتم.تقریبا بیشتر مطالب درسی امتحان فردایم را خوانده بودم وفقط مقدار کمی مانده بود که مشغول خواندن شدم.باز هم خدا را شکر با این حال وروز استثنایی ام(!)در خانه دکتر علایی چیزی خوانده بودم.جزوه وکتابها را روی تخت گذاشتم ومشغول شدم.
با صدای زنگ تلفن همراه سرم را از روی کتاب برداشتم وقبل از جواب دادن تلفن به ساعت دیواری نگاه کردم.ساعت دوازده وده دقیقه بود ومن دو سه ساعت سخت مشغول خواندن بودم بدون آنکه به نمایشگر شماره گوشی ام نگاه کنم دکمه وصل ارتباط را زدم:
ـ الو بفرمایید؟
ـ مهسا؟حالت چطوره؟
بر خلاف انتظارم که منتظر شنیدن صدای شیلا بودم از شنیدن صدای دکتر علایی میخکوب شدم وشمارش نفسهایم تند شد.
ـ الو؟الو؟
به ناچار سلام کردم ودر جواب احوالپرسی اش گفتم:خوبم ممنون.
ـ دوباره که ضعف نکردی؟
از اینکه نگران حالم شده بود از خواشحالی وهیجان داشتم پرپر می زدم وبا ذوق جواب دادم:نه حالم خوبه.
ـ راستی مهسا می تونی بعد از ناهار آژانس بگیری بیایی آسایشگاه؟
با کنجکاوی وتعجب وکمی هم اضطراب پرسیدم:برای چی؟
ـ برای دیدن سروش.
با نگرانی آب دهانم را قورت دادم وگفتم:اتفاقی افتاده؟
ـ نه نگران نشو مسئله مهمی نیست فقط کمی دلش برایت تنگ شده وسراغت رو می گیره ولی قبل از اینکه مستقیم به دیدنش بری اول بیا دفتر من.قبل از ملاقات کمی باهات حرف دارم.
بلافاصله پرسیدم:چه حرفی؟
ـ در مورد سروش آخه در این یکی دو روز که کاملا سکوتش رو کنار گذاشته وضعیت جدید روحی اش کمی فرق کرده باید برات تشریح کنم.
از حرفهایش چیزی سر در نیاوردم وگفتم:چشم حتما میام.
ـ شماره آژانس رو از مادرم بگیر.
ـ چشم.
ـ خوب پس منتظرت هستم.کاری نداری؟
ـ نه ممنون.
ـ پس فعلا حداحافظ.
ـ خدانگهدار.
وتماس را قطع کرد.همانطور که گوشی در دستم بود به فکر فرو رفتم:یعنی چکارم داشت؟
چه چیزی را در مورد دایی سروش می خواست بگوید؟!نکند دایی سروش دوباره حالش بد شده؟وای نه خدا نکند.
اگر دایی در مورد علت بیماریش چیزی گفته باشد؟!شاید مسئله خاصی بوده که دکتر زنگ زده!من ساده را بگو که فکر کردم نگران حالم شده؟!...با صدای زنگ مسیج تلفن همراه در دستم یکباره از جا پریدم ومضطرب دکمه باز شدن مسیج را زدم.شماره شیلا بود:به به خانم دکتر علایی.از صبح تا حالا از بس درس خوندی صدا نیست یا اینکه سرگرم سور وسات عروسی هستی؟
از اس ام اس با مزه اش خنده ام گرفت واقعا که در این گیر ویر که من از اضطراب حال دایی سروش داشتم پس می افتادم این اس ام اس تاریخی اش غنیمتی بود!
برای اینکه هم خودم را از فکر وخیال بیهوده در آورم وهم حالش را بپرسم بلافاصله در جوابش شماره اش را گرفتم ومنتظر برقراری ارتباط شدم:
ـ الو شیلا سلام چطوری؟
ـ سلام به روی ماه نشسته ات چه خبر؟صدات نیست؟تصویرت نیست؟!اونجا چه خبره؟
ـ هیچ سلامتی خبر خاصی نیست.
ـ درس مرس چیزی خوندی؟
ـ آره کمی تو چطور؟
ـ منم کم وبیش.راستی مهسا از موقعیت سوق الجیشی چه خبر؟طرف اونجاست؟صدام بلند نمی یاد؟
از اینکه می ترسید تجربه قبل دوباره تکرار شود خنده ام گرفت وگفتم:نه خیالت راحت باشه خونه نیست.
ـ خوب پس چه خبرا؟
ـ فعلا هیچی تا بعد ببینم چی می شه؟
برای اینکه دل نگران نشود به ناچار جواب دادم:نه شیلا جان کمی خسته ام ولی در حقیقت از دلواپسی حال دایی سروش در عذابم.
ـ انقدر خودت رو برای امتحان خفته نکن کمی استراحت کن سر حال میشی.راستی مهسا صبحی مینا زنگ زد سراغت رو می گرفت.
ـ چیکارم داشت؟
ـ هیچی می خواست جزوه دست نویست رو فردا براش ببری می خواست بهت زنگ بزنه ولی من بهش گفتم که خودمم قبلا بهت گفتم که فردا بیاری.
ـ این جزوه دست نویسم عجب بازاری پیدا کرده وخودمم نمی دونم؟!
ـ همینو بگو یکی نیست به مای احمق بگه خودتون چلاغید که مهسا رو فیلسوف فرض کردید؟!
خندیدم وبا باز شدن در اتاق نگاهم به سوی در رفت وفرناز را در آستانه در دیدم که می گفت:مهسا مامان جون می گه ناهار حاضره بیا ناهار بخور.در جوابش سرم را تکان دادم وگفتم:باشه از مامان جونت تشکر کن وبگو الان میام.
ـ کی بود؟
در جواب شیلا گفتم:فرناز یکی از دوقلوها.
ـ بهتره بگی تپلوها از قول من لپشون رو محکم بکش خیلی نمکی اند.خوب مهسا جون دیگه مزاحمت نمی شم.راستی از سعید چه خبر؟
ـ می ذاشتی دو ساعت دیگه می پرسیدی؟
ـ خیلی خوب نمی خواد شلوغش کنی خواستم خودت بگی که نگفتی.حالا چه خبر؟
ـ هیچی بی خبر نیستم تلفن می زنه دیروزم زنگ زد وحالت رو پرسید.
ـ جدی؟
ـ پس چی؟فکر کردی داداشم مثل تو بی معرفته؟
ـ از قول منم خیلی خیلی سلام عاشقونه برسون وبگو از اون حرفها.دیگه خودش می فهمه!
ـ شیلا خیلی پررویی!خوب دیگه کاری نداری باید برم منتظرم هستند؟
ـ نه قربونت به همه مخصوصا دکتر جونت سلام برسون واز طرف خودت بگو ازا ون حرفها.دیگه خودش می فهمه!
ـ دیوونه جدی جدی بهش می گما؟
ـ خوب بگو به نفع خودته.حالا جدی جدی از اون حرفها می زنید؟
ـ شیلام یه چیزی بهت می گما؟
ـ خوب بگو که چی مثلا؟بترسم یا پشت مامانم قایم بشم؟
ـ حالا به هم می رسیم؟!خوب کاری نداری؟زشت می شه باید زود برم.
ـ نه قربونت سلام برسون.خداحافظ.
ـ خدانگهدار.
وگوشی را قطع کردم وآن را کنار تخت گذاشتم وبا عجله به طرف آشپزخانه رفتم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس خفته بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites