تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس خفته

صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#11 | Posted: 21 Aug 2013 20:31




فصل پنجم

گاهی به اطراف اندا ختم و روی نزدیکترین صندلی نشستم. قبل از نشستن، مامان سردابه زیر گوشم أهسته گفت:
‏نمی خوای بری به خاله ات خسته نباشی بگی ببینی چیکار داره؟ همینطوری می خواهی اینجا بنشینی؟
‏در جواب گفتم: اگر کاری هم داشته حتمأ تا حالا انجام داده دیگه این تعارف کردن من چه معنی می ده؟
‏و روی صندلی نشستم. مامان نگاهی بهم اند اخت و وقتی نتوانست من را با خودش همراه کند دوباره آهسته گفت:
‏پس من رفتم پیش خاله، تو هم یکجوری خود تو با این جوونها سرگرم کن نگن دختره آدم ندیده است.
‏می دانستم منظورش از جوانها فقط نریمان هست و بس!؟ خیلی دلش می خواست تا من به نریمان روی خوش نشان بدهم تا به خواسته دیرینه اش برسد و عروس همسایه خاله سرور بشوم. نریمان یکی دوبار از طریق خاله و مامان من را خواستگاری کرده بود و من هم در جواب با عصبانیت جواب منفی داده بودم.
نریمان از هر نظر پسر خوبی بود و در حقیقت از نظر مامان ایده آل بود و می توانست آینده ام را تضمین کند. در رشته مهندسی راه و ساختمان تحصیل کرده بود و کار مناسبی در یکی از شرکت های خصوصی داشت و به قول مادرش مقداری هم پس انداز جمع کرده بود. خاله سرور قبل از اینکه داماد دار بشود آرزویش این بود که نریمان از نسیم خواستگاری کند و از اینکه من جواب رد داده بودم قلبا خوشحال بود. جالب بود نریمان بجای انتخاب دختر خاله خوش سر و زبانم، من را که جواب سلام بقیه را هم بزور می دادم برگزیده بود و از این انتخابش دلم بحالش می سوخت که می خواست دستی دستی یک عمر خودش را بدبخت کند و با من بی احساس سر کند!؟
‏دوباره به اطراف نگاه کردم. بغیر از یکی دو تا از فامیلهای دور عمو نادر بقیه را آشنا ندیدم. حتمأ نغمه و هرکس همراه نسیم به آرایشگاه رفته بودند چون خبری از شان نبود. یاد اصرار مامان سودابه افتا دم که می خواست یا همراه نغمه و نرگس یا جداگانه به آرایشگاه بروم و موهایم را درست کنم ولی من نیازی به این کار نمی دیدم و اگربه خودم بود توی خانه می ماندم ولی چاره ای جز شرکت در مراسم نداشتم.
‏به سفارش مامان و انتخاب خودم دو سه روز قبل از عروسی لباس بلند مشکی که طرح ساده و درخت زیبا یی داشت را خریدم که وقتی تنم کردم مامان با نگاه تحسین بر انگیز و در عین حال ناخشنود از رنگ لباس گفت: نمی دونم جو ونهای امروز چرا به مشکی بند کرده اند؟ پرسیدم: چطور؟ به نظرتون بده؟ سرش را تکان داد و در جوابم گفت:
‏نه دوختش قشنگه ولی رنگش زیادی برای سنت سنگینه بهتر نیست رنگ شادی رو انتخاب کنی؟
‏اما من انتخابم را کرده بودم و لباس را از همه نظر مناسب می دیدم.
‏- چرا اینجا غریبا نه نشستی؟ پاشو بیا اینجا پیش ما.
‏با صدای خاله سرور سرم را بطرفش چرخاندم و در جوا بش ابتدا سلام کردم و بعد گفتم: نه خاله اینجا راحتترم.
‏خاله سرور سه چهار سال از مامان بزرکتی بود ولی شکستگی چهره مامان خلاف این را نشان می داد.
‏خاله سه دختر به نامم ما نسیم ونغمه و نرگس و یک پسر بنام ناصر داشت و هرکس از خاله می پرسید: چند تا دختر داری؟! همیشه می گفت دو سه تا و من از اینکه عارش می شد تعداد دخترانش را واضح بگوید بدم می آمد.

‏حتمأ اگر جای مامان بود و ازش می پرسیدند چند دختر داری؟ می گفت: هیچی و وجود من را انکار می کرد. نسیم دختر بزرگش دو سال از من بزرگتر بود و بعد از دیپلم ادامه تحصیل نداد و در انتظار شوهر نشست که شکر خدا قسمتش شد. نسیم دختر خونگرم و مهربانی بود و تنها دلخوشی ام توی خونه خاله بود. نغمه تقریبأ هم سن و سال من بود و بر خلاف نسیم دختری سبک سر و نچسب و دانشجوی رشته حسابداری بود البته یکسال بعد از من در دانشگاه قبول شده بود. نرگس دو سال از نغمه کوچکتر و دیپلمش را کرفته بود و خودش را برای کنکور آماده می کرد، رویهم رفته دختر بی سرو صدا و کم حرفی بود و بود و نبودش در خانه برای کسی فرق نمی کرد ولی بعضی مواقع راه و روش نغمه را پیش می گرفت و ناصر آخرین فرزند خاله دوسال از نرگس کوچکتر بود و سال سوم دبیرستان در س می خواند و بعد از سه تا دختر بطور کامل برای خودش پادشاهی می کرد اما ذاتأ پسر خوبی بود و هیچگونه اذیت و شیطنتی برای خانواده اش نداشت، درست برعکس پدرش عمو نادر.
‏بچه های خاله هر کدام با اختلاف سنی دو سال از هم فاصله داشتند و من از این نظر همیشه خاله را دست می اندا ختم و می گفتم: خاله خوب شد این آخری پسر شد وگرنه همچنان باید دو سال دوسال پیش می رفتی و خاله در جوابم رو به مامان می کرد و با اخمی ظاهری می گفت: سودابه یک چیزی
‏به این مهسا نمی گی؟
‏دوباره به اطرافم نگاه کردم از نغمه ونرگس خبری نبود. حتمأ خودشان را تا
‏حالا در آرایشگاه خفه کرده بودند!؟
‏با رسیدن نریمان و مادرش سرم را به طرف دیگر چرخاندم تا مجبور نباشم باهاشون سلام وعلیک کنم.
- ‏چطوری خانم موسوی؟! سلام عرض کردم. آقا نریمان شما چطورین؟ صدای مامان سودابه را شنیدم که داشت با نریمان و مادرش احوا لپرسی می کرد. نمی دانستم مامان بطور اتفاقی به سالن آمده یا به محض دید نشان از گوشه آشپزخانه خودش را فوری رسانده!؟
‏حدس دومم با اخلاقی که از مامان سراغ داشتم بیشتر درست بود و نمی دانم چه اصراری داشت که هر چه زود تر شوهر کنم و شوهرم هم الا و بلا باید نریمان باشد. همیشه می گفت تا سر پا هستم دوست دارم عروسیتو ببینم تا خیالم از بابت تو راحت بشه و راحتی خیالش را در ازدواجم با نریمان می دانست.
مامان سودابه هنوز سرگرم حال و احوال با خانم موسوی و نریمان بود، زیر چشمی نگاهی بسویشان اندا ختم، نریمان حسابی به خودش رسیده بود، کت و شلوار شیک و خوش رنگی به تن کرده بود. همراه با کراواتی مناسب با رنگ کت و شلوار، مطمئنأ اگر نغمه اینجا بود وقتی او را می دید کلی قر بان صدقه اش می رفت. می دانستم بعد از عروس شدن نسیم، خاله سرور نریمان را برای نغمه کاندید خواهد کرد و کاری به دلخوشی مامان نخواهد داشت.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#12 | Posted: 21 Aug 2013 20:33




از اینکه دو خواهر برای تصاحب نریمان بعنوان داماد رقابت می کردند خنده ام گرفت.اگر خود نریمان خبر داشت که مامان وخاله چه سوز وبریزی براش دارند حتما طاقچه بالا می گذاشت وشاید هم تا به حال از این که حرکات تابلویشان فهمیده بود وبه روی خودش نمی آورد.طولی نکشید که خاله هم برای عرض ادب خدمت خانم موسوی وپسرش خودش را رساند تا به اصطلاح میدان را از دست مامان بگیرد.
مطمئنا خاله به خاطر همسایگی با خانم موسوی حق آب وگل برای خودش قائل بود ونریمان را شایسته دامادی خودش می دانست.مامان سودابه بعد از آمدن خاله سر خورده از خانم موسوی جدا شد وبسوی من آمد ودر حالیکه روی صندلی کناریم می نشست با دلخوری گفت:این سرور نمیذاره من به کارم برسم.
می دانستم منظورش چیه با دلجوریی گفتم:مامان آخه شما که می دونی من جواب منفی بهشون دادم بازم میری بهشون می چسبی که چی؟بذار حداقل خاله این وسط به یک نوایی برسه.
با دقت به سوی خاله وخانم موسوی نگاه کرد وگفت:آخه دختر تو که حالیت نیست الان سرت به درس گرمه فردا مطمئنا از اینکه چنین پسر گلی را از دست دادی پشیمون می شی.
خندیدم وگفتم:حالا تا فردا وقتی من پشیمون بشم مطمئن باش نریمان سه چهار تا بچه هم داره.
به چشمانم نگاه کرد وگفت:انقدر بی خیال حرف نزن وبعد سرش را دوباره به سوی خاله وخانم موسوی چرخاند وگفت:باور کن دخترهای سرور را مثل تو واندازه تو دوست دارم.اونا دور وبرشون شلوغه وبراحتی می تونند گلیم خودشونو از آب بکشن بیرون وبه زندگیشون سر وسامون بدن اما تو کی روداری؟از این چند تا خواستگاری که برات اومدند نریمان را از هر نظر مناسب می دونم هم خونواده اش رو چند ساله می شناسم هم اینکه خود نریمان پسر خوبیه واز همه مهمتر طالبته ولی تو با جواب ردی که دادی آرزوهامو...
نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد وگفتم:مامان چه انتظاری ازم داری؟می خوای برم زن کسی بشم که هیچ علاقه ای بهش ندارم فقط برای اینکه آرزوهای شما برآورده بشه؟!
صدایش را آرامتر کرد وگفت:دخترم علاقه واحساس هم بعد از ازدواج خود به خود به وجود می یاد.آخه چرا بخت به این خوبی را از خودت می رونی؟
مامان ول کن نریمان نبود وبه هر طریقی می خواست او را به من بند کند با عصبانیت گفتم:اگر اون علاقه بعد از ازدواج به وجود نیامد چی؟تا آخر عمر باید بسوزم وبسازم یا اینکه طلاق بگیرم؟!
وقتی دید که بحث به اینجا کشیده شد سرش را تکان داد وگفت:من که حریف زبون تو یکی نمی شم.
برای اینکه حرف را عوض کنم به دور وبر نگاه کردم وگفتم:کسی زیاد نیومده.پس بقیه مهمونها کوشن؟
او هم به تبعیت از من به اطراف نگاه کرد وگفت:تازه اولشه صبر کن هنوز عروس ودوماد نیومدند که مهمونها جمع بشن بذار عروس ودوماد بیان اونوقت اینجا جای سوزن انداختن هم نخواهد بود.
از اینکه زود آمده بودیم ناراضی گفتم:ای کاش ما هم کمی دیرتر می اومدیم لااقل مثل الان بیکار نبودیم ودرو دیوارو نگاه نمی کردیم.
از حرفم خوشش نیامد وگفت:ناسلامتی من خاله عروسم وتو هم دختر خاله اش هستی چه کسی از ما نزدیکتر؟نکنه خیال داشتی آخر مراسم بیای؟
نگاهی به طرف خانم موسوی کردم وآهسته جواب دادم:بدن نمی اومد.
خاله سرور بالاخره رضایت داد واز کنار خانم موسوی ونریمان بلند شد.با پوزخندی به مامان گفتم:چه عجب بالاخره خاله دلش اومد خانم موسوی را تنها بذاره تا بنده خدا نفس بکشه؟!
مامان به کنایه ام خندید وگفت:حق داره هنوز دختر دار نشدی تا ببینی؟
از دفاع مامان از خاله ناخشنود شدم وگفتم:یعنی هر کسی که دختر داره باید با دیدن یک پیر خوب دست ودلش بلرزه؟پس دخترها چقدر بدبختند؟
بلافاصله در جوابم گفت:حرفمو اینطوری تعبیر نکن که دخترها باید در به در دنبال داماد مناسب بگردند بلکه منظور من این بود که هر مادری آرزو داره دخترش با یه پسر خوب وشایسته ای ازدواج کنه برای همین با دیدن یک چنین موردی دوست داره که قسمت دخترخودش بشه.
از تعبیر مامان سودابه خنده ام گرفت وگفتم:خوب این همین شد که من گفتم.
مامان هم به خنده ام خندید وگفت:امان از دست این زبون تو.خدا به داد اون بخت برگشته ای برسه که قراره با تو زندگی کنه.
ابروهایم را بالا انداختم وبا حالت خاصی گفتم:خیلی هم دلش بخواد.
با آمدن نغمه ونرگس از دور نگاهشان کردم وروبه مامان گفتم:نغمه ونرگس رو نگاه کن اگر یک تاج هم روی سرشون میذاشتند چیزی از عروی کم نداشتند؟!
مامان به طرفی که اشاره کردم نگاه کرد وبا لبخندی در جوابم گفت:خوب جووند دیگه جوونی هست وهزار رنگ وآرزو.
نگاهم را به سویش چرخاندم وگفتم:یک جوری حرف می زنید انگار دارید با یک پیرزن هشتاد ساله درد دل می کنید خوب منم جوونم پس چرا مثل اینها نیستم؟!
از حرفم برداشت دیگری کرد وگفت:من که از اول بهت گفتم بری آرایشگاه خودت نخواستی؟!
خوشبختانه مامان سودابه از آن مادرهای سختگیر نبود که برای لباس وآرایش واینجور چیزها تعصب بی دلیل داشته باشند.همیشه حرفش این بود که تمیز وشیک لباس بپوش ولی حد معمول را رعایت کن ونگذار اسباب مسخره دیگران بشوی.دائم می گفت پوشش مناسب وخوب به دختر وقار و شخصیت می دهد.اما لباس وآرایش نغمه ونرگس امروز چیز دیگری بود!نمی دانستم مامان ایندفعه دیگر از چه چیز اینها داشت دفاع می کرد؟!با تعجب رو بهش کردم وپرسیدم:جدی جدی از نظر شما لباس وآرایش آنچنانی نغمه ونرگس اشکای نداره؟!
به چشمانم نگاه کرد وخندید ودر جوابم پرسید:نظر تو چیه؟
نمی دانستم چی را می خواست ازم بشنود دوباره به سوی نغمه ونرگس که در حال سلام وعلیک با مهمانان بودند نگاه کردم وجواب دادم:صد سال سیاه خودمو این مدلی درست نمی کنم.
خندید ودستانم را گرفت وبوسید.
از کارش حیرت کردم ودستانم را پس کشیدم وگفتم:مامان سودی حالتون خوبه؟!
با نگاه خندانش سرش را به نشانه ی تایید تکان داد وگفت:آره بهتر از این نمی شه.از این به بعد باید خدا را هزاران مرتبه بیشتر شکر کنم.
با تعجب پرسیدم:برای چی؟
بلافاصله در جوابم گفت:می دونی مهسا وقتی خدا تو رو بهم داد از همون اول ازش خواستم با عنایت خودش طوری بارت بیارم که مجبور نباشم مرتب کنترلت کنم.فوت پدرت هم مزید بر علت شد.بزرگ کردن بچه بی پدر اونهم دختر برای یک مادر بی کس وکار خیلی سخته نمی دونم حرفم رو می فهمی یا نه؟!از همون اوایل بلوغت بهت همه مسائل وخطراتی که ممکنه برای یک دختر اتفاق بیفته رو گفتم وبهت حالی کردم که توی یک جامعه احتمال بروز هر نوع حادثه ای وجود داره وراهنمائیت کردم که چطوری خودتو از این جور مسائل حفظ کنی ودر ضمن در طریقخ وضع پوشش ولباست زیاد پاپیچت نشدم ونخواستم از اون جور دخترها بشی که در ظاهر موجه ودر خفا هر نوع لباسی مبتذل وهر کار انجام میدن چون خودم قبل ها شاهد بودم ومی دیدم که وقتی پدر ومادر بیشتر سختگیری می کنند بچه ها هم بیشتر لجبازی می کنند ویواشکی هر غلطی که دلشون بخواد انجام میدن برای همین با مراقبت تو رو تا حدی راحت گذاشتم.خدا را شکر می کنم که تونستم تو رو طوری تربیت کنم که از هر نظررفتارت حساب شده است.
برای تشکر از روی صمیمیت وخلوش نیت دستش را گرفتم ومن هم بوسه ای به آن زدم وگفتم:خوشحالم که می بینم ازم راضی هستید.
دستش را روی دستم گذاشت وبا لبخندی ازسر رضایت گفت:امیدوارم عاقبت به خیر بشی.
من هم لبخندی زدم وبا اشراه ای به اطراف گفتم:اینجور که ما داریم تعارف تیکه پاره می کنیم اطرافیانمون فکر می کنند چند ساله همدیگرو ندیدیم.
او هم خندید و...با خوشحالی گفت:مهسا اونجا رو؟!بالاخره نسیم رو آوردند ودر حالیکه از جایش بلند می شد ادامه داد:الهی قربونش برم ماشاالله چه عروس خوشگلی شده؟!
من هم به سوی عروس نگاه کردم وبا تحسین گفتم:آره قشنگ شده.
دستم را کشید وبا خود همراه کرد ودر حالیکه به سوی نسیم می رفت گفت:بیا بهش خوش آمد بگیم.
وزیر لب گفت:ماشاالله ماشاالله.
عروس وداماد دست در دست هم از زیر دود اسپند ونقل وسکه گذشتند وبا سوت ودست وهلهله بسوی جایگاه مخصوص خود رفتند ونشستند.
صدای موسیقی وشور وحال مهمانان با آمدن عروس وداماد دو برابر شد ومجلس رسمیت پیدا کرد.بعد از تبریک وشادی باش به نسیم وشوهرش آرام آرام به طرف جای قبلی ام برگشتم وروی صندلی نشستم.سالن بزرگ خانه خاله سرور کاملا پر شده بود وتک وتوکی صندلی خالی دیده می شد.تازه بعضی ها وسط مشغول پایکوبی وشادی بودند واگر آنها هم می خواستند بنشینند که دیگر اصلا جایی نبود.
نغمه ونرگس بخوبی از فرصت برای نشان دادن خشنودیشان برای عروسی نسیم استفاده می کردند وبا رویی باز با بیشتر مهمانان خوش وبش می کردند ونغمه دور از چشم عمو نادر هر کاری که دلش می خواست انجام می داد.
سرم به اطراف گرم بود وبا خالی شدن صندلی کناریم بلافاصله مردی کنارم نشست.با حالتی معذب نگاهی به بغلم انداختم تا اگر فرد مناسبی نبود از جایم بلند شوم.سعید بود.از دیدنش جا خورد؟!از یکطرف خوشحال شدم که کنار نامحرم ننشسته ام واز طرفی هم ناراحت چون باید وجودش را تا آخر مجلس تحمل می کردم.
با دلخوری ظاهری بودن اینکه سلامش کنم پرسیدم:تو کی اومدی که ما نفهمیدیم؟
درحالیکه به اطرافش نگاه می کرد جواب داد:مگه قرار بود تو بفهمی؟
هنوز نیامده داشت بارم می کرد دوست نداشتم در عروسی دختر خاه ام دهن به دهنش بگذارم.
رویم را برگرداندم وبا صدای بلند به طوریکه بشنود گفتم:جا قحط بود اینجا نشستی؟مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز می شه؟!
از زیر چشم دیدم با عصبانیت نگاه کرد وگفت:مهسا به خدا قسم اگر یک دفعه دیگه دهنت رو باز کنی همین جا می زنم توی دهنت.هی بهت هیچی نمیگم!ودندانهایش را با غیظ بهم فشار داد وادامه داد:
ـ بیچاره می خواستم جلوی فک وفامیلات تحویلت بگریم بگن این مهسای بدبخت هم برادر داره.نمی دونستم طبق معمول مثل سگ پاچه می گیری؟!
سعید همیشه با سیاست بود راست می گفت می خواست پیش خاله اینها من را حمایت کنه.مردم داری وزیرکی جزئیی از اخلاقش بود.تنها خصلت خوبی که داشت این بود که جلوی مردم وبخصوص فامیلهای مامان سودابه احترامم را نگه می داشت وهمه فکر می کردند میانه من وسعید خیلی خوبه وجزء خواهر وبرادرهای نمونه هستیم.جالب بود؟!فقط خدا می دانست ومامان که من وسعید به خون هم تشنه بودیم دیگر خواهر وبرادری پیشکشمون.
ـ سعید پسرم کی اومدی؟
با صدای مامان سودابه بطرفش نگاه کردم.از کارهایش خنده ام می گرفت همیشه سر بزنگاه می رسید نمی دانم توی آن شلوغ وپلوغی امدن سعید رو چه جوری دیده بود؟سعید به احترام مامان از جایش برخاست وپس از سلام واحوالپرسی وتبریک جواب داد:همین الان اومدم.توی این جمعیت صندلی خالی پیدا نکردم برای همین اومدم اینجا.
از خشم وعصبانیت قرمز شدم یک دقیقه پیش جور دیگه ای حرف می زد وبا منت می گفت که برای تحویل گرفتنم پیشم نشسته ولی حالا جلوی مامان سودابه طوری صحبت می کرد که انگار کنار من توی طویله نشسته؟!
توهینش غیر قابل تحمل بود با غیظ گفتم:کسی مجبورت نکرده اینجا بشینی؟وزیر لب غرغر کردم:انگار کارت دعوت براش فرستاده بودم.
مامان مداخله کرد وروبه من با دلخوری گفت:اِ مهسا چرا بد خلق شدی؟ناسلامتی سعید جان برای عروسی دختر خاله ات زحمت کشیده واومده.از مامان بیشتر ناراحت شدم یکجوری می گغت که انگار عروسی به افتخار من برپا شده وسعید خان قدوم مبارک شون رو روی تخم چشمهایم نهاده بودند.
با وجود مامان در کنار سعید بحث بی فایده بود.شانه هایم را بالا انداختم وسرم را به طرف دیگری چرخاندم.
کنار صندلی سعید خالی شد.مامان سودابه پهلویش نشست وبا تعارف به سعید گفت:بشین پسرم خوشبختانه جا برایم باز شد سعید که به احترام مامان هنوز ایستاده بود با خود شیرینی کاملا نشست.به ظاهر خودم را سرگرم تماشای مهمانها کردم ولی صدایشان را به خوبی می شنیدم:
ـ اگر بدونی سعید جان چقدر دلم می خواست سروش هم در این جشن شرکت می کرد؟
سعید دلجویانه در جواب مامان گفت:توکل به خدا انشاالله حالش خوب می شه.مهران که خیلی امیدواره.
ـ مهران کیه؟
سعید جواب داد:همون دکتر سروش قبلا که بهتون گفتم دوستمه.
مامان با بیاد آوردن موضوعی گفت:آهان یادم اومد بهتر از خودت نباشه جوون مودب وبا محبتیه.
پوزخند زدم سعید اگر مودب وبا محبت بود که دیگه غمی نداشتم.
ـ مگه مهران رو دیده اید؟!
ـ آره پسرم اون دفعه که زنگ زدی وگفتی سروش حالش بد شده رفتم آسایشگاه ودکترشو دیدم خیلی مراقب مریضاشه.خدا برای مادرش حفظش کنه.اگر به موقع به داد سروش نرسیده بود معلوم نبود چه بلایی سر خودش می اورد.
ـ خاله سودی چطوره چند روزی سروش رو بیارین خونه؟فکر کنم برای حالش بهتر باشه.حالا چه خونه من چه خونه خودتون ولی فکر کنم خونه من بخاطر فضا وحیاط بزرگش مناسبتره.
دوباره خونه ام خونه ام رو شروع کرد.چقدر از این لفظ پر بادش بدم می اومد.ندید بدید؟!
مامان ر جوابش گفت:اتفاقا خودم هم توی فکرش بودم.می خواستم بعد از عروسی نسیم اینکارو بکنم.همین نیم ساعت پیش داشتم یواشکی به سرور می گفتم اون هم استقبال کرد وبا خوشحالی گفت یک برنامه ای جور می کنه ومیاد خونه مون تا ببیندش.
از خاله سرور حرصم گرفت.انگار دایی سروش برادر مامان بود نه برادر خودش.
سعید پرسید:هنوز خونواده سرور خانوم نمی دونند که سروش کجاست؟
گویا سعید بهتر از من از جیک وپوک خانواده خبر داشت؟!
مامان در جوابش با حسرت گفت:نه پسرم هنوز سرور به کسی چیزی نگفته راستی سعید جان نریمان رو دیدی؟
جا خوردن هم از اینکه یکدفعه مسیر حرفش را عوض کرد وهم از اینکه جلوی سعید موضوع نریمان را پیش کشید.
سعید با کنجکاوی جواب داد:نه کجاست؟مگه اومده؟
مامان سودابه به گوشه ی کنار بوفه اشاره کرد وبا دقت گفت:آره همون پسره که کت وشلوار سرمه ای پوشیده.دیدی؟!
سعید به طرفی که مامان اشاره کرده بود نگاه کرد وپرسید:کدوماشون؟همون پیراهن طوسیه؟
اعصابم خرد شد سعید حالا یا از روی خنگی یا از روی عمد کسی را نشان داد که سنش به اندازه عمو نادر بود.مامان سودابه به شخص مورد نظر سعید نگاه کرد وخندید وگفت:نه عزیزم اون که سنش خیلی بالاست.
از اینکه اسباب مسخره شان شده بودم بیشتر اعصابم خرد شد.
مامان ادامه داد:اونکه کراوات سرمه ای طرحدار زده فهمیدی کدوم رو می گم؟
سعید بالاخره دو زاری کج وکوله اش افتاد وگفت:آهان همون که موهاشو بالا زده؟
مامان از اینکه عاقبت سعید فهمی کدام را می گوید خوشحال شد وبا هیجان پرسید:نظرت چیه؟خوبه؟
سعید دقیق به نریمان چشم دوخت وبا لحن مضحکی جواب داد:از سر مهسا هم زیاده بیچاره پسر مردم.
از خشم می خواستم خفه اش کنم ولی به کم محلی ام ادامه دادم.
مامان جواب سعید را به حساب شوخی گذاشت وبا خنده گفت:نه بچه ام اونقدر هم بی انصاف نباش.بهم میان نه؟
مامان جوری حرف می زد که انگار از نظر خودش همه چی تموم بود وفردا شب عروسی من بود!
سعید دوباره با دقت به نریمان نگاه کرد وبا جدیت گفت:به نظر پسر با شخصیتی میاد.قبلا گفتید مهندسه؟
می دانستم که مامان تمام جزئیات خانه را بی کم وکاست برای سعید تعریف می کند.
ـ آره مهندس راه وساختمانه.هم رشته خودته.
ـ خوب خاله سودی اگر همه چی اش ردیفه دیگه چرا دست دست می کنید؟قال قضیه رو بکنید.
مامان سودابه از اینکه نریمان مورد توجه سعید قرار گرفته بود قند توی دلش آب شد وبا خوشحالی پرسید:
ـ جان سعید ازش خوشت اومد؟خندیدم انگار سعید می خواست زنش بشود؟!سعید اینبار دقیق تر به نرمیان نگاه کرد وجواب داد:ظاهرش که خوبه اون چیزهایی هم که قبلا در موردش گفتید که دیگه حله.همسایه سرور خانم هم که هست وآشناست.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#13 | Posted: 21 Aug 2013 20:46 | Edited By: nazi220




از اینکه درست ندیده ونشناخته داشت فضایل خوبش را پشت سرهم می کرد غیظم گرفت.
مامان سودابه با تاسف گفت:ولی مهسا راضی نمی شه.
سعید صدایش را بلند کرد طوریکه درست بشنوم:بیخود کرده مگه دست خودشه که ناز می کنه پس بزرگترها بلا نسبت شما برگ چغندرند؟!پسر به این خوبی دیگه چی میخواد؟!نکنه سرش تو دانشگاه گرمه؟!
جمله آخر را یکجوری گفت که چندشم شد.
مامان سرش را تکان داد وبه ملاحظه من صدایش را آرام کرد وجواب داد:نه بچه ام اصلا اهل این حرفها نیست میگه فعلا میخوام درس بخونم.
وجمله ای که قبلا گفته بودم:به نریمان هیچ علاقه ای ندارم را فاکتور گرفت.
سعید کمی فکر کرد ودر حالیکه هنوز قانع نشده بود گفت:داره بهونه در می یاره حتما کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست که ادا...
مامان که دید دارد الکی الکی شر به پا می شود حرفش را قطع کرد وگفت:نه سعید جان من دخترمو خوب می شناسم اصلا خبری نیست راستش حال وحوصله این جور چیزها رو نداره.
ـ پس چرا نریمان رو نمی خواد؟
مامان سعی کرد قضیه را هم بیاورد وبا دلسوزی گفت:خوب گفتم که میخواد درسشو ادامه.نمی خواد اسیر شوهر وزندگی بشه.از این بحث داغ مامان وسعید خودم هم کم کم باورم شد که دوست پسر دارم وخودم خبر ندارم.
سعید کاسه داغ تر از آش شده بود ومی خواست برایم بزرگتری کند وبه اصطلاح خودی نشان بدهد.
از فرط عصبانیت وناراحتی از جایم بلند شدم.صدای مامان سودابه را شنیدم که گفت:کجا؟
در حالیکه سعی داشتم قیافه ام را عادی جلوه بدهم با بی حوصلگی جواب دادم:دارم می رم پیش نغمه ونرگس خسته شدم از بس یکجا نشستم.
سعید که آن شب سعی داشت حداکثر غیرتش را به نمایش بگذارد با لحن بدی گفت:لازم نکرده؟!
حرفش برایم گران تمام شد برای اینکه غیظ تمام شنیده هایم را سرش خالی کنم چشم توی چشمش انداختم وگفتم:کسی از تو نظر نخواست.
مامان از حرفم رنجید ولبش را گزید وگفت:اِ مهسا بده.این چه طرز حرف زدنه؟!
خودم را به نشنیدن زدم وبا بی تفاوتی شانه هایم را بالا انداختم وراهم را به سوی تغمه ونرگس کج کردم وگفتم:من رفتم.بخوبی صدای سعید را ازپشت سر شنیدم که می گفت:دیگه نمی شه جلوشو گرفت خود سر شده.اهمیتی ندادم وخودم را به بچه ها رساندم.
نغمه نگاهی به سرتا پایم انداخت وبا حسرت گفت:چقدر پیراهنت بهت میاد؟!
تشکر کردم وگفتم:تو هم امشب خوب شدی.می دانستم که رزوغ را از قیافه ام خواهد خواند.چون از نظر من قیافه عادی اش بهتر وبرازنده تر از امشب بود.بهرحال دروغگوی خوبی نبودم.
بعلت کمبود صندلی کنار دیوار ورودی سالن تکیه دادم وبه تبعیت از من نغمه ونرگس هم از وسط سالن به طرف دیوار آمدند با تعارف گفتم:بچه ها مزاحمتون که نشدم آخه داشتید...
نغمه نگذاشت حرفم را ادامه بدهم وگفت:نه بابا دیگه کم کم اون وسط از خستگی داشتیم می مردیم یک کمی نفس تازه می کنیم موسیقی که عوض شد دوباره می پریم وسط.
از اینکه چنین مسئولیت بزرگی را به عهده گرفته بود خنده ام گرفت نرگس هم طبق معمول بی حرف کنارمان ایستاده تماشاچی من ونغمه شد.تغمه با شوق وذوق سر صحبت را باز کرد وگفت:راستی خان داداشت امشب حسابی خوش تیپ کرده؟!
از قبل می دانستم نسبت به سعید نظر خاصی پیدا کرده با اینحال خندیدم وگفتم:تا از نظر تو خوش تیپی چی باشه؟نمی دانم از حرفم چه تعبیری کرد وبا چشمکی گفت:
ـ آره نریمان هم خیلی به خودش رسیده.
از اینکه هرجا می رفتم حرف نریمان می شد خوشم نیامد وبا دلخوری سکوت کردم.نغمه دنبال حرفش را گرفت وگفت:ولی سعید شما یم مدل دیگه تیپ زده.
می خواست ازم حرف بکشد وببیند هنوز برای سعید آستین بالا زده ایم یا نه؟!
دلم به حالش می سوخت نم دانست به چه خان زاده خوش اخلاقی گیر داده؟!
سرش را جلو آورد وپرسید:راستی مهسا برادرت نمیخواد ازدواج کنه؟!
خنده ام گرفت نمی دانستم از سر کم موی سعید خوشش آمده یا از هیکل تپلش؟ولی اگر منصفانه قضاوت می کردم صورت سعید جذاب بود مخصوصا تیپش با آن جذبه خاصی که داشت.البته از نظر دیگران جذبه بود ولی از نظر من قیافه گرفتن خشک وخالی برای اینکه نشون بده کسیه وصد البته سعید برای خودش کسی هم بود با اون ثروت بیکران پدرم؟!
ـ راستی مهسا میایی بریم پیش سعید وخاله اینها؟می خواستم برم به سعید خوش امد بگم ولی روم نشد.نغمه دست بردار نبود.نمی دانم چرا امشب یکهو نریمان از چشمش افتاده بود که مرتب سعید سعید می کرد؟!
ومن هم که چقدر خوشم می آمد ور دل سعید بنشینم وبه سخنان گوهر بارش گوش بدهم.
برای اینکه رفتن پیش سعید را فراموش کند حرفو عوض کردم وبه ناچار گفتم:راستی نریمان ومامانش تنها اومدند؟
می دانستم که از بحث نریمان بدش نمی آید.اینبار بچای نغمه نرگس جوابم را داد وگفت:نه بعد از اومدن اونها باباشون هم اومد همون پیراهن طوسیه.
از سعید لجم گرفت بدجنس بابای نریمان را به جای خودش اشتباهی گرفته بود می دانستم از روی عمد وبرای اینکه حرص من را در بیاورد فیلم بازی می کرد.
دوباره نغمه گفت:مهسا حالا بیا بریم پیش سعید اینها بعدا جد وآباد نریمان را ببین.
متوجه کنایه اش شدم وبه روی خودم نیاوردم وبرای تلافی گفتم:بابا کشتی ما رو با این سعید.بیا بریم نشونت بدم تا راحت بشی.
ودستش را کشیدم وبه سوی سعید ومامان رفتم.نرگس هم بی حرف دنبالمان حرکت کرد.
جلوی سعید ایستادم ودست نغمه را ول کردم وبدون اینکه نشان بدهم دو دقیقه پیش باهاش بگومگو داشته ام گفتم:سعید جان نغمه ونرگس اومدن بهت خوش آمد بگن بخاطر اومدنت به عروسی خواهرشون.مگه نه نغمه؟!
واو را وادار به صحبت کردم.
نفمه با ظاهری خجالتی وکمی ناز وادا گفت که بله من ونرگس خیلی خوشحالیم که شما تشریف آوردین.انشاالله توی شادیهاتون جیران کنیم.
می دانستم منظورش از شادیها عروسی خودش وسعیده واز اینکه دلش می خواست با سعید ازدواج کند بی اختیار خنده ام گرفت.چون دو روز نشده سعید با اون اخلاق گندش چنان حالشو جا می آورد وتربیتش می کرد وسر پنج روز هم طلاقنامه اش را زیر بغلش می گذاشت ومی فرستادش خونه خاله.
با صدای سعید به خود آمدم که مغرورانه جواب داد:خواهش می کنم.
همین دو کلمه نه بیشتر ونه کمتر.بدبخت نغمه دلشو به کی خوش کرده بود؟!
نغمه کمی این پا وآن پا کرد وبرای اینکه چیزی بگوید گفت:امیدوارم خوب پذیرایی شده باشید؟
اینبار سعید خودش ار ملزم به پاسخگویی ندانست وسرش روبه نشانه بله متشکرم تکان داد.
از شانس بد نغمه مامان سرگرم صحبت با خانم کناری بود ونمیتوانست بعنوان خالی نبودن عریضه در این سکوت خرفی بزند.نغمه سرش را پایین انداخت وکمی مکث کرد وبا گفتن با اجازه تون با نرگس روان شد.
انگار فقط آمده بود من را پیش سعید ومامان بگذارد وبرگردد.سعید پوزخندی زد وبا مسخره گفت:چه دختر خاله های مهمان نوازی داری؟!
دیگه نمی توانستم به هوای نغمه ونرگس برگردم برای همین بدون اینکه جوابش را بدهم روی صندلی نشستم.
طولی نکشید که عمو نادر ویکی از دوستانش بسویمان آمدند.عمو نادر با خوش خدمتی روبه سعید کرد وگفت:
ـ سعید جان اچرا اینجا نشستی؟پاشو بیا پیش ما توی این شلوغ پلوغی برای خودمون محفل دوستانه ای تشکیل داده ایم وحین صحبت به گوشه ای از سالن اشاره کرد.
گوشه ای که عمو نادر با دست نشان داد قسمت دنج وخلوتی بود به دور از هیاهوی جوانان هقت هشت تا از هم سن وسالان عمو نادر دور هم جمع شده ومشغول گفتگو بودند وتعجبم از این بود که با این صدای بلند موسیقی چگونه صبتهای همدیگر را می شنیدند وجواب می دادند!
سعید که حالا به احترام عمو نادر از جایش بلند شده بود.در جواب تعارفش گفت:از لطفتون ممنونم اینجا راحت ترم.
مسلما حرف زدن با مامان سودابه وخرد کردن اعصاب من برایش دلپذیرتر از همنشینی با چند پیر وپاتال بود؟!
عمو نادر که به چیزی گیر می داد دیگر ول کن نبود.مصرانه دست سعید را گرفت وگفت:نه دیگه قرار نبود تعارف کنی.راستی سعید جان این دوستم هم باهات یک کار خصوصی داره.
می دانستم کار خصوصی عمو نادر ودوستش چیزی جز معامله وساختمان سازی ونقشه کشی نخواهد بود.
عمو نادر توی مراسم عروسی دخترش هم دست بردار نبود ونمی خواست معاملات پر سود وکلاهبرداریش را تعطیل کند.از اینکه هر بار می دیدمش در مورد خانه های کلنگی وساخت وساز با آب وتاب تعریف می کرد وچیزی به غیر از منفعت قراردادها راضیش نمی کرد بدم می امد.البته بیشتر نارضایتیم از او بابت گذشته مامان سودابه بود که عمو نادر را در آن مقصر می دانستم.
سالها قبل مامان عقد کرده برادر نادر بود.بعد از سه چهار ماه برادر عمو نادر که اسمش نوید بود تصمیم به مهاجرت به خارج از کشور می گیرد که با مخالفت مامان سودابه روبرو می شود آقا نوید طی چند ماه به طرق مختلف محبت وتهدید وضرب وشتم سعی به راضی کردن مامان برای همراهیش به یکی از کشورهای اروپایی می کند ولی باز هم مامان راضی نمی شود.سرانجام به پیشنهاد عمو نادر به آخرین حربه که همان تهدید به طلاق بود متوسل می شود وبر خلاف انتظار عم نادر وآقا نوید مامان بلافاصله قبول می کند وآقا نوید که طی چند ماه هویت واقعی اش را به مامان شناسانده بود به خاطر عجله ای که برای رفتن به خارج داشت شتابزده مامان را طلاق می دهد ومی رود.
همیشه مامان به اینجای سرگذشتش که می رسید می گفت:قسمت این بود که من ز نوید جداشم تا بعدها با فائزه خانم وپدرت آشنا بشم.نوید مرد زندگی نبود از همون روزهای اول می دونستم که بالاخره ازش طلاق خواهم گرفت من ونوید درست در اول ماه جوانی قرار داشتیم ونوید با تمام وجود می خواست از جوانی اش استفاده کند وجوانی کردن را در خارج رفتن وخوشگذرانی می دید ومن را که تازه عقد کرده اش بودم نمی دید ونمی خواست به حساب بیاورد.خدا را شکر که خیلی زود توانستم از بندش رها بشوم وگرنه با اون اخلاق رنگارنگی که داشت یک روز خوش توی زندگیم نمی دیدم.ومن از حرف مامان سودابه متعجب می شدم وبه خود می گفتم:نه که حالا داری روزهای خوش را تجربه می کنی؟!
ـ حالا سعید جان دیگه ریش وقیچی دست خودته؟!
صدای سرخوش عمو نادر نشان می داد که بالاخره سعید را برای همکاری با پروژه دوستش هم عقیده ساخته هر چند که موفق نشده بود او را با خودش به آن سوی سالن همراه سازد ولی بهر حال خواسته دوستش را همانجا مطرح کرده بود وبه نتیجه ای هم رسیده بود
ـ صد درصد قول مساعد نمی دم ولی سعی می کنم یکجوری فرصت خالی لابه لای برنامه هایم پیدا کنم.
از اینکه سعید برایشان طاقچه بالا می گذاشت خوشم می آمد از نظر من رو دادن به عمو نادر همانا وسواری دادن به او همان.
سعید با آن جذبه اش خوب توانسته بود عمو نادر را سر انگشتش برقصاند.می دانستم عمو نادر هم مثل نغمه وخاله بغیر از نریمان خواهان سعید بعنوان دامادی هست.مخصوصا عمو نادر چشم طمعش بیشتر دنبال پولهای سعید بود نه خودش.بهرحال سعید لقمه ای نبود که بشود به این سادگی به چنگ اورد ومن از این نظر خوشحال بودم نه از بابت سعید بلکه از این جهت که عمو نادر مثل برده ای مطیع سعید شده بود واین را به حساب انتقام مامان سودابه می گذاشتم.
ـ آدم به این شارلاتانی ندیده بودم؟
منظرو سعید عمو نادر بود که بعد از رفتنش آهسته زیر لب زمزم هکرد می خواستم در جوابش بگویم منهم با تو هم عقیده ام که یاد به اصطلاح قهرم افتادم وسکوت را صلاح دیدم.



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#14 | Posted: 21 Aug 2013 21:00




فصل شش

مامان اگر کمی صبر کنید منم اماده می شم میام.دلم برای دایی سروش تنگ شده.
در حالیکه ساک سنگینی را کنار در ورودی می گذاشت با نگاهی ازم پرسید:مگه امروز کلاس نداری؟!در حالیکه به سوی اتاقم می رفتم تا حاضر شوم جواب دادم:
ـ نه دیروز روی برد دانشگاه زده بودند که امروز کلا تشکیل نمی شه.مامان خوشحال از این موضوع با هیجان گفت:پس بدو تا من زنگ بزنم به آزانس لباستو بپوش.با عجله لباس مناسبی پوشیدم وسریع خودم را به هال رساندم وبا تعجب از مامان سودابه که روی صندلی کنار ساک نشیته بود پرسیدم:پس چی شد؟چرا نشستید؟
نگاهی به سرتا پایم انداخت وبا دیه تحسین جواب داد:قراره تا پنج دقیقه دیگه آزانس برسه.
من هم کنارش نشستم وگفتم:من را بگو که با چه سرعتی آماده شدم.فکر کردم الان آزانس دم دره.


مامان دوباره با دقت به لباسم نگاه کرد و گفت : این بارونی طوسیه خیلی بهت میاد ماشاالله خوشکل بودی ، خوشکل تر شدی .
از تعریف مامان خنده ام گرفت و با حاضر جوابی گفتم : هیچ بقالی نمیگه ماستم ترشه .
از لحنم خندید و گفت : امان از زبونت ؟! هیچکی حریفش نیست .
با قیافه جدی جواب دادم : چطوره یه بارونی طوسی هم تن اون کنیم ، بلکه قشنگ بشه ؟!
خنده اش را خورد و با تعجب پرسید : تن کی ؟!
چشمکی زدم و با دست به دهانم اشاره کردم و جواب دادم : تن زبونم .
مامان تازه متوجه منظورم شد و دوباره خندید . اشاره ای به ساک کردم و پرسیدم : اینا دیگر چیه ؟
به ساک نگاهی انداخت و بسویم برگشت و در جوابم گفت : کمی خوراکیه و غذایی که سروش دوست داره . با کمی خرت و پرت مثل حوله ، دستمال و غیره .
به چشمان غم زده اش نگاه کردم ، دلم گرفت ، می دانستم که چقدر به دایی سروش وابسته است ولی بیماری روانی دایی ...
با صدای زنگ خانه مامان با عجله از جایش برخاست و گفت : پاشو ، پاشو آزانس اومد . شتابزده گیش به من هم سرایت کرد و سریع چکمه ام را پوشیدم و ساک سنگین را بلند کردم و گفتم : وای مامان چقدر سنگینه ؟!
کلید را داخل قفل گذاشت و جواب داد : اگر برات سنگینه بذار خودم میارم .
از در ورودی بیرون رفتم و گفتم : نه مامان برای قلب شما خوب نیست خودم میبرم . در رو ببندید زود بیایید پایین .
نم نم باران بخوبی موزائیک پیاده رو را خیس کرده بود . با نفس بلندی هوای خوش بارانی را بلعیدم و خواستم دستهایم را بالا بیاورم و روی صورت خیس و باران زده ام بکشم ولی هر دو دستم بند بود . یکی به کیف خودم و دیگری به ساک سنگین مامان .
- مهسا چرا وایسادی ؟ زود سوار شو سرما میخوری .
مامان سودابه درحالیکه به کندی از پله ها پایین می آمد در ورودی ساختمان را بست و به سوی ماشین حرکت کرد و من هم به دنبالش روان شدم .
درختان آسایشگاه زیر آب باران ، تنه و شاخه های برهنه از برگهایشان را شستند ، منظره زیبایی را به نمایش گذاردند . بطوریکه زیبایی و طراوت درختان ، جلوه حزن انگیزی به خود گرفت و صدای غار غار کلاغهای سرگردان در باران بیشتر به این مرثیه سرایی دامن زد .
ساک را کنار تخت دایی سروش گذاشتم و به مامان سودابه که دایی را در آغوش گرفته بود و قربان صدقه اش می رفت نگاه کردم . اشک در چشمهایم حلقه زد . دایی سروش در برابر بی تابی مامان هیچ عکس العملی از خود نشان نمیداد و مثل مات زده ها خیره خیره نگاه میکرد . نه حرفی نه حرکتی نه آشنایی هیچ . همین طوری روی تخت نشسته بود و نگاه میکرد . مطمئن بودم همین نشستن هم به کمک مدد کاران آسایشگاه انجام داده بود وگرنه هیچگونه حرکتی از خود نداشت . به اشکهای روانم اجازه دادم بی محابا سرازیر شوند . چون به خوبی میدانستم دایی سروش حتی نیم نگاهی هم به من نمی اندازد چه برسد به اینکه به گریه ام دقیق شود ؟!
دایی سروش را به اندازه یک دنیا دوست داشتم و خوبیها و مهربانیهایش را با هیچ چیز عوض نمیکردم .
قبل از بیماریش بیشتر وقتها با ما بود . با اون اخلاق خوب و بذله گویش من و مامان را حسابی سر حال می اورد و شارژ می کرد . دایی تقریبا هم سن و سال سعید بود و بیشتر برایم حکم برادر داشت تا دایی . ولی بیماری افسردگی ناگهانی اش ...
- سروش جان عزیزم من را ببین ، ببین من را می شناسی ؟ آره ؟ آره سروش ؟
مامان با التماس از برادرش میخواست که او را بشناسد . اما دایی مثل یک تکه سنگ شده بود ، نگاه میکرد و چیزی نمیگفت . دیگر فروغ چشمهایش را هم از دست داده بود و بدون اینکه نگاهش معنای خاصی داشته باشد به نقطه ای خیره می شد .
درست یادم هست اولین بار این حالت حدود یکسال پیش اتفاق افتاد .پ
حدود ساعت نه و نیم شب با صدای زنگ ممتدی در خانه را باز کردیم و دیدیم اوست . بدون هیچ سلامی و حرفی داخل شد و مستقیم روی کاناپه هال نشست . مامان سودابه با نگرانی و دلهره بطرفش رفت و پرسید : سروش جان چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ چرا ناراحتی ؟
بدون اینکه جواب مامان را بدهد سرش را تکان داد و به نقطه ای خیره شد . مامان کنار پایش روی زمین نشست و دستش را در دست گرفت و دلواپس تر از قبل پرسید : عزیزم ، قربونت برم . حرفی بزن ، قلبم داره از حلقم بیرون میزنه ، سروش میشنوی چی دارم می گم ؟ سروش با توام ؟
از نگاه خیره دایی از همان اول فهمیدم که چیزی شده که قادر به گفتنش نیست و اگر مامان تا صبح هم خودش را می کشت جوابی از زبانش نمی شنید . مامان با بیاد آوردن موضوعی نگران زانوی دایی را بغل گرفت و با صدایی شبیه ناله پرسید : سرور ، سرور حالش خوبه ؟ نکنه اتفاقی خدای نکرده افتاده ؟ ... هان سروش به من نگاه کن و بگو چی شده ؟
و بدون آنکه منتظر جوابی از دایی بماند با شتاب از جایش برخاست و بسوی تلفن رفت و شماره ای را گرفت و پس از چند بوق با شنیدن صدای کسی ، نفس راحتی کشید و گفت : آه سرور خودتی ؟
...
نه همین جوری بهت زنگ زدم حالتو بپرسی ، بچه ها خوبن ؟
...
آقا نادر چطوره ؟
...
دیگه چه خبر ؟
...
نه سلامتی ، بچه ها را از قول من ببوس ، قربانت ، خداحافظ .
و دوباره به سوی دایی برگشت و آرامتر از قبل پرسید : سروش به چشمهای من نگاه کن ؟!
سروش جان ، عزیز دلم بگو چی شده ؟ با کسی حرفت شده ؟ دعوا کردی ؟ هان بگو .
و با سکوت دایی به سوی من برگشت و گفت : مهسا برو از آشپزخانه یک شربت قند بیار ، شاید بخوره حالش بهتر شه و دستان دایی را در دست گرفت و ادامه داد : آخ بمیرم دستاش یه تیکه یخ شده . مهسا چرا وایسادی برو دیگه . بعد از آوردن شربت ، مامان لیوان را از دستم گرفت و قاشق را داخلش هم زد و لیوان را آهسته به لبان دایی نزدیک کرد و با ملایمت گفت : عزیزم دهنت رو باز کن . یک قورت بخور ، حالت بهتر میشه .
دایی بی اراده دهانش را باز کرد و کمی شربت خورد . سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و چشمهایش را روی هم گذاشت . مامان نگاه دقیقی به حرکات برادرش انداخت و از جایش بلند شد و درحالیکه لیوان در دستش بود بطرف آشپزخانه ذفت و با چشمکی بهم اشاره کرد که همراهش بروم . بی معطلی از روبروی دایی برخاستم و به سوی آشپزخانه رفتم .
مامان به در کابینت تکیه داد و با نگرانی گفت : مهسا به نظرت سروش چش شده ؟!
سرم را تکان دادم و با ناراحتی جواب دادم ، نمیدونم ولی هر چی هست فعلا نمیخواد حرف بزنه .
مامان چشمهایش پر از اشک شد و گفت : تا حالا سابقه نداشته اینجوری بشه . خودم سروش را بزرگ کردم مثل بچه خودمه ، به روحیه اش آشنام ، حتما یک اتفاق ناگواری افتاده که اینجوری شده و به این حال و روز در اومده . مهسا برو ببین میتونی ازش حرف بکشی ؟! شاید اون با من رودربایستی داشته باشه با تو راحت تره ، شما جوونها حرف همو بهتر می فهمید .
مهسا ، جون مامان اگه چیزی بود بهم بگی ها ، دارم از دلهره می میرم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#15 | Posted: 21 Aug 2013 21:02




قبل از اینکه به هال برگردم یک لیوان شربت قند دیگر درست کردم و اینبار دست مامان دادم و وادارش کردم روی صندلی پشت میز آشپزخونه بنشیند و شربت را بخورد و برای دلداری گفتم : مامان خودتو ناراحت نکن برای قلبت هیچ خوب نیست . شاید موضوع اونقدرها هم که فکر میکنی مهم نباشه ، لابد دایی ضرر و زیان مالی چیزی خورده . تازگیها توی کار خرید و فروش موبایل افتاده شاید بدهی بالا آورده .
بجای اینکه آتش نگرانی مامان را سردتر کنم ناخواسته شعله ور ترش کردم و مامان به گونه اش زد و گفت :
خاک بر سرم ، نکنه چکهاش برگه خورده ؟ الهی بمیرم براش برای همین پیش من حرفی نمیزنه و خود خوری میکنه . مهسا اگه حکم جلبش رو گرفته باشن چی ؟ چه خاکی به سرم بریزم ؟
دستم را روی شانه اش زدم و جواب دادم : حالا که چیزی نشده ؟! دایی که چیزی نگفته که شما دارید پیش پش عزاداری میکنید . فوقش هم اگر چکهاش برگه خورده باشه ، به سعید میگیم بیاد راست و ریستش کنه ، پس پولهای پدر خدابیامرزم به چه دردی میخوره ؟! ما که خیری از سعید ندیدیم بلکه دایی سروش ... و نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و با شنیدن نام سعید قوت قلبی پیدا کرد و گفت :
خوب شد گفتی . خودم که این جور وقتها عقلم درست و حسابی کار نمیکنه . تو برو پیش سروش ، خوب نیست با این حالش تنها باشه . منم برم یک زنگ به سعید بزنم پاشه بیاد اینجا بلکه گره از کار سروش باز کنه .
از اینکه مامان را یاد سعید انداخته بودم از خودم لجم گرفت و رو به مامان گفتم : حالا که چیزی نشده که شما میخواهید سعید رو خبر دار کنید . وایسید ببینید شاید اصلا موضوع چیز دیگه ایه . شاید اصلا دایی ضرر نکرده ، صبر کنید ببینیم خودش چی می گه بعد به سعید بگید .
مامان که تصمیم خودش را گرفته بود از جایش برخاست و گفت : حالا هر چی شده باشه . اگر سعید بیاد بهتر میتونه باهاش حرف بزنه . تو هم پاشو برو پیشش تا من به سعید زنگ بزنم .
می دانستم که بالاخره کار خودش را خواهد کرد . تنهایش گذاشتم و به سوی هال رفتم .
دایی همچنان سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده و چشمهایش را بسته بود . کنارش نشستم و آهسته صدایش کردم : دایی ، دایی سروش ؟
چشمهایش را باز کرد و نگاهم کرد و به آرامی پرسیدم : دایی جون نمی خوای بگی چی شده ؟! بگو شاید بتونم کمکت کنم .
و برای اینکه دلگرمی اش بدهم ادامه دادم : اگر ضرر مالی خوردی فدی سرت ، ارزش نداره انقدر خودت رو ناراحت کنی و به ظاهر خندیدم و در ادامه گفتم : پس خاصیت سعید چیه ؟
بالاخره باید یکجوری خاصیت خودش رو نشون بده . دیگه نبینم اینجوری غصه دار باشی . باور کن از هفته پیش تا حالا دلم برای خودت و جوکهات لک زده ، بخند فکر کنم چیزی نیست . دایی بخند دیگه ؟! ولی بجای خنده اشک در چشمانش حلقه زد و به نقطه ای خیره شد . بند دلم پاره شد دیگر مطمئن شدم که غم و اندوهش فراتر از بدهکاری و چک و اینجور حرفهاست . نیم ساعت بیشتر طول نکشید که سعید هم خودش را رساند و به محض آمدنش دایی سروش را به اتاقم برد . میدانستم سعید هم چیزی دستگیرش نمیشود و در خلوت به اصطلاح مردانه شان نمیتوانست از زبانش حرفی بکشد . بعد از ده دقیقه سعید از اتاقم بیرون امد و سرش را به نشانه تاسف تکان داد و رو به مامان سودابه گفت : فایده ای نداره چیزی نمیگه ، سروش برخلاف ظاهر همیشه خندانش ، درد دلش را به کسی بروز نمیده ولی مثل اینکه این دفعه ، قضیه واقعا فرق میکنه . مامان صدایش را آهسته کرد و پرسید : بدهی چیزی نداره ؟!
سعید روی کاناپه نشست و جواب داد : نه . چیزی که نگفت ولی من بهش اطمینان دادم که از این نظر نگران چیزی نباشه ، حتی برای راحتی خیالش مقداری هم چک پول پیشش گذاشتم اما گمان نکنم قضیه این باشه . ببینم خاله سودی ، سرور خانم چیزی نمیدونه ؟
مامان سرش را پایین انداخت و در جواب گفت : نه اتفاقا پیش پای تو ، تلفن زد میخواست بفهمه چرا یک ساعت پیش یکدفعه براش زنگ زدم و با حال و احوال خشک و خالی گوشی رو قطع کردم . از کنجکاویهای بی مورد همیشگی خاله سرور همیشه حرصم می گرفت . از اینکه همیشه سعی داشت ته و توی قضیه را درآورد خوشم نمی آمد .
مامان سودابه سرش را بلند کرد و ادامه داد : کمی از جریانو بهش گفتم ، راستش بیشتر میخواستم بدونم آیا او دلیل رفتار سروش را میدونه یا نه ؟! بهش گفتم سروش الان اینجاست کمی ناخوش و ناراحته . اما اون هم مثل ما خبری از جایی نداشت ، نگران شد ، خواست با سروش حرف بزنه ، بهش گفتم خسته ست خوابیده .
سعید کمی فکر کرد و گفت : چی میتونه باشه ؟! ببینم خاله سودی ، تازگیها سروش مشکل عاطفی پیدا نکرده بود ؟
بجای مامان گفتم : منظورت چیه ؟ بدون آنکه نگاهم کند رو به مامان گفت : شاید با دختری آشنا شده و از طرف اون دختره سر خورده شده ، بالاخره باید تمام احتمالات را در نظر بگیریم .
مامان که از حوادث آن شب حسابی گیج شده بود با حیرت گفت : سروش ؟! نه فکر نمیکنم . اگر موردی بود حتما به من میگفت . نمیدونم والله جوونهای این دوره زومونه مرموز شدن شاید خبری بوده و به من چیزی نگفته . مهسا تو چیزی نیمدونی ؟
شانه هایم را بالا انداختم و جواب دادم : نه دایی سروش حرفی نزده .
مامان رو به سعید کرد و با چشمانی نگران پرسید : توی این چند دقیقه که توی اتاق بودید چیزی نگفت ؟ حرفی نزد ؟
سعید بلافاصله جواب داد : نه ، هیچی ، حتی یک کلمه هم نگفت . همش من حرف زدم و به راههای گوناگون می خواستم سر صحبت رو باز کنم ولی انگار اون حرفهای من را نمیشنید حواسش جای دیگه ای بود . بدون اینکه نگاهم کند به یک نقطه زل زده بود . مامان دست روی دستش زد و با چشمان اشکبار گفت : دیدید چطور برادر دسته گلم رو چشم زدند ! با اون سر و زبونش بالاخره کار دست خودش داد . حالا چه خاکی به سرم بریزم ؟ نکنه چیز خورش کردند و برامون فرستادند ؟
خدایا حالا چیکار کنیم ؟ و با صدای هق هق گریه کرد .
از سوز گریه مامان من هم به گریه افتادم و دیدم که چشمان سعید هم پر از اشک شد ولی زود به خودش مسلط شد و گفت : خاله سودی یواشتر ممکنه بشنوه و رو به من گفت : مهسا پاشو برو یه لیوان شربت قند برای مامانت بیار ، انگار اون شب من مسئول درست کردن شربت قند شده بودم و راه به راه شربت قند درست میکردم . از ناراحتی و غصه ، دلم یا بهتر بگم معده ام حسابی درد گرفته بود و به جای یک لیوان ، دو لیوان شربت قند درست کردم و خودم هم خوردم . سعید پس از آرام کردن مامان از جایش بلند شد و گفت : مهسا برو یک سر به سروش بزن ببین داره چیکار میکنه .
از اینکه مرتب بهم دستور میداد لجم گرفت ولی به خاطر حال دایی سروش دستورش رو اجرا کردم و به طرف اتاقم رفتم .
پس از برگشتم مامان و سعید با کنجکاوی نگاهم کردند و منتظر خبر شدند ، بیشتر از این منتظرشان نگذاشتم و گفتم : روی تخت دراز کشیده ، چشمهاشو بسته ، فکر کنم خواب باشه .
سعید همانطور که ایستده بود به ساعتش نگاه کرد و گفت : آره حتما خسته بوده و خوابش برده .
مامان که هنوز چشمهاش از اشک خیس بود با دلواپسی گفت : نمیدونم وقتی اینجا اومد شام خورده بود یا نه ؟! الهی بمیرم براش حتما سر گرسنه روی بالش گذاشته و خوابیده .
سعید رو به مامان گفت : خاله سودی یه وقت برای شام صداش نزنید ، بذارید راحت تا صبح بخوابه ، شاید با یک استراحت حالش خوب بشه و صبح همه چی رو تعریف کنه . دوباره به ساعتش نگاه کرد و گفت : دیر وقته منم دیگه باید برم .
مامان از جایش برخاست و گفت : کجا سعید جان ؟! همین جا پیشمون بمون . سعید به طرف در ورودی رفت و در جواب گفت : نه تعارف که ندارم ، باور کنید توی خونه مهمون دارم گذاشتمش و اومدم .
مامان با شرمندگی دست روی شانه سعید گذاشت و گفت : خدا مرگم بده چرا زودتر نگفتی ؟! اگر میدونستم مزاحمت نمیشدم .
سعید دست روی دستگیره در گذاشت و گفت : خاله سودی دیگه از این حرفها نزنید ناراحت میشم . راستی تا صبح مرتب به سروش سر بزنید که خدای نکرده حالش بهم نخوره . اگر صبح پا شد و دوباره سکوت کرد زنگ بزنید بیام ببرمش دکتر . حقیقتش همین که دیدمش با اوصافی که شما پشت تلفن برام گفتید میخواستم ببرمش دکتر ولی با خودم گفتم از نظر ظاهری و جسمانی حالش که خوبه ، سکوتش هم شاید بخاطر مشکلیه که براش پیش اومده ، احتمالا با تنهایی و استراحت برطرف میشه ولی صبح اگر باز وضع همین بود باید حتما ببریمش دکتر و در را باز کرد و ادامه داد : مراقبش باشید تا فردا صبح خداحافظ .
و مامان با گفتن « در پناه خدا ، ببخش که مزاحمت شدیم » بدرقه اش کرد .
از اینکه ادای پدر بزرگها را برایمان در می آورد و برایمان بزرگتری میکرد حرصم گرفت و گفتم : حاضرم قسم بخورم که هیچ مهمونی نداشت . برای اینکه سرمون منت بذاره که این همه راهو اومده ، الکی گفت مهمون داره وگرنه مثل بچه آدم باید همین جا میگرفت میخوابید نباید توی این شرایط دایی ، تنهاش میذاشت . لابد ترسیده قصر رویایی اش را دزد بزنه ؟! مامان بی حوصله جواب داد : باز شروع کردی ؟! من سعید رو بهتر از تو میشناسم هیچوقت دروغ نمیگه . همین که آخر شبی اومده بهمون سر زده ، قوت قلبمون شده ، باید ازش ممنون باشیم . نه اینکه بیخود و بی جهت طلبکار باشیم .
میدانستم اگر یک کلمه دیگر در مورد سعید حرف بزنم مامان سودابه ناراحت میشود برای همین ساکت شدم و به در اتاقم نگاه کردم .
مامان سودابه با نگاهی به ساعت دیواری گفت : بهتره ما هم بریم بخوابیم ، تا صبح ببینیم چی پیش میاد . مهسا من میرم توی اتاقت کنار تختی که سروش رویش خوابیده تشک می اندازم و می خوابم . میخوام مراقب حالش باشم . بلکه خدا خودش کمک کنه صبح سر حال بیاد . تو هم برو توی اتاق من بخواب .
بر خلاف پیش بینی مامان سعید ، صبح حال دایی سروش بهتر که نشد هیچ ، بدتر هم شد و با آمدن سعید بلافاصله به دکترش بردیم و دکتر نظر داد که فوری بستریش کنیم . تا یکسری آزمایشات رویش انجام ...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#16 | Posted: 21 Aug 2013 21:17




شود . بعد از کلی آزمایش ، نتیجه همه این شد که دایی سروش از نظر جسمی سالم است ولی به روحش شوک قوی وارد شده . پس از مدت کوتاهی دایی را به آسایشگاه روانی منتقل کردند و در مقابل خواهشها و التماسهای مامان برای بردنش به خانه ، نظر دکترها این بود که ممکن است دایی سروش غفلتا صدمه ای به خودش یا دیگران وارد کند که این از جهت امنیت جانی خودش و ما خطرناک بود .
نمیدانم دایی چی دید یا چی شنید یا چی شد که این چنین روزه یکساله سکوت گرفت . دایی سروشی که حرفهای با نمکش همه را سر شوق می آورد اینطوری گوشه آسایشگاه افتاد انگار که از اول آدم گنگی به دنیا آمده بود . پس از بستری شدن دایی ، مامان سودابه مجبور شد خانه اجاره ای دایی را که در حقیقت یک اتاق بیشتر نداشت و حدود چهار سالی مستقل از ما زندگی می کرد پس بدهد و اثاثیه اش را به انباری کوچکی که در پارکینگ داشتیم منتقل کند .
- مهسا جان بیا از جلوی در کنار تا آقای دکتر بیان تو ، مهسا حواست کجاست مادر ؟ با توام ؟
تازه فهمیدم مل آدمهای منگ جلوی در اتاق ایستاده ام و به گوشه ای خیره شده ام . به خودم آمدم و کنار رفتم و پهلوی تخت دایی ایستادم که صدای دکتر را شنیدم : روزتون به خیر . می دانستم که با مامان سودابه نیست ، چون قبل از کنار رفتنم از جلوی در با هم سلام و علیک کرده بودند . پس با من بود . دوباره صدایش را شنیدم : خانم سلام عرض کردم .
از اینکه بی ادبانه جواب کلام اولش را نداده بودم از خودم لجم گرفت ، حتما بی توجهی ام را ...
- مهسا جان آقای دکتر با تو هستند ؟!
سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم و خواستم جواب مودبانه ای که در پاسخ به سلامش آماده کرده بودم بگویم که تعجب کردم ، انتظار دیدن دکتر یونسی را داشتم که پیر و مهربان بود و با قامت کوتاهش همیشه در طی این مدت که به آسایشگاه می آمدم لبخند به لب داشت و با لفظ دخترم یا فرزندم من را خطاب میکرد ولی به جای دیدن دکتر یونسی با جوانی مواجه شدم همسن سعید . بلند قامت ، چهارشانه ، هیکلی نه لاغر و نه چاق ، موهای مشکی تابدار به پشت شانه شده درست بر عکس دکتر یونسی که محض رضای خدا یک تار مو هم به سرش نبود و باز درست بر عکس دکتر یونسی بی ریش و سبیل ، با نگاهی نافذ و کمی اخمو که در مقابل چهره خندان دکتر یونسی توی ذوقم خورد .
- خانم شما رسم آداب و معاشرت بلد نیستید ؟!
این حرفش که دیگه حسابی توی ذوقم خورد . منتظر شدم تا مامان سودابه به جای من در جوابش چیزی بگوید که با سنگین شدن سکوت به اطرافم نگاه کردم ولی مامان را ندیدم . دوباره به طرف دکتر نگاه کردم . سرگرم معاینه دایی سروش بود . حتما با دیدن سکوت دوباره ام بی خیالم شده بود و پیش خودش نتیجه گیری کرده بود که منهم به بیماری دایی سروش مبتلا هستم و یا اینکه دختر کاملا بی ادب و بی شخصیتی هستم که ارزش دوباره سرزنش شدن را هم ندارم . از اینکه ممکن بود حدس دومم بیشتر به واقعیت نزدیک باشد از دست خودم حرصم گرفت و بدون مقدمه گفتم : من هم خدمتتان سلام و احوالپرسی عرض میکنم . برای یک لحظه از این لغات پرت و پلا و بی معنی که سر هم کرده بودم جریان خونم ایستاد و نفسم بند آمد . این چه سلامی بود که من در عرض یک ثانیه از خودم ساخته بودم ؟! با دیدن صورت متعجب دکتر ، پلکهایم را بی اختیار روی هم گذاشتم و دندانهایم را عصبی وار رویهم کشیدم . دیگر حتم پیدا کردم که دکتر در عمرش با چنین دیوانه ای روبرو نبوده است . نمیدانستم قیافه ام چه شکلی پیدا کرده بود که دکتر پرسید : خانم ، شما حالتون خوبه ؟
برای اینکه مثل قبل جوابش را با مکث طولانی ندهم بلافاصله درحالیکه هنوز چشمهایم از خجالت بسته بود گفتم : بله خیلی خوبم . شما چطور ؟ این دو کلمه « شما چطور » نمیدانم چه جوری به جوابم اضافه شد که خودم هم متوجه نشدم .
از شدت شرمندگی دیگر مطمئن بودم که گونه هایم قرمز شده چون گرمایش را به خوبی احساس می کردم .
- خانم اگر مشکلی پیش آمده میتونم کمکتون کنم .
بی اراده جواب دادم : نه خواهش میکنم . با این جواب ناخواسته ام دیگر خودم هم اطمینان پیدا کردم که وضع روحی ام وخیمه و خودم خبر ندارم . جالب بود در مقابل یک روانپزشک چقدر راحت روانی شده بودم بودم و با این جوابهای بی سر و ته حسابی او را سر کار گذاشته بودم .
این پلکهای لعنتی هم از فرط خجالت از هم باز نمیشد تا از رخنه چشمم واکنش های دکتر را ببینم .
دوباره صدایش را شنیدم : اگر اجازه بدید میخوام معاینتون کنم .
وای نه ؟! حتما پیش خودش فکر کرده با یک دیوانه زنجیری به ظاهر بی آزار طرفه و از فردا توی اتاق بد حالها ، یک تخت برام رزرو میکنه . چرا فردا ؟ از همین حالا ؟!
و با این توهم ، بعد از چند ثانیه واکنش نشان دادم و با خیزی عجیب و غریب به عقب پریدم و با فریاد گفتم :
نه نه آقای ولم کنید و با برخورد به جایی از پشت به زمین افتادم و با احساس درد ، پلکهای بهم چسبیده ام را از هم باز کردم . دکتر هنوز از نمایش مسخره و شگفت انگیزم متحیر مانده بود خیلی زود به خود آمد و به طرفم آمد و بازویم را گرفت و با احتیاط بلندم کرد و گفت : چیزیتون که نشد ؟ نمیتوانستم نگاهش کنم با شرمزدگی آهسته جواب دادم : نه خوبم .
دوباره پرت و پلا گفتم شروع شد . نه خوبم یعنی چی ؟ باید میگفتم : نه از محبتتون ممنونم .
- مهسا ، مادر چی شده ؟
با صدای مامان سودابه جان تازه ای گرفتم . دکتر که هنوز برای بر هم نخوردن تعادلم بازویم را گرفته بود ، آرام آرام بازویم را ول کرد و گفت : حالا حالتون چطوره ؟ بهترید ؟ نه خیر دکتر جدی جدی فکر میکرد من یک طوریم هست ؟!
مامان سودابه با دلهره از دکتر پرسید : دکتر مگر چیزی شده ؟!
دکتر به اصطلاح برای رعایت حال من سرش را تکان داد و در جواب گفت : نه چیزی نشده ولی اگر صلاح بدونید یک معاینه ای از ایشون بکنم . لطف کنید بعد از ساعت ملاقات تشریف بیارید دفترم .
دیگر علنا دکتر ، بیماری روانی دایی سروش را فراموش کرده بود و با دیدن علائم خطرناک بالینی من ، بیماری ام برایش جالب و مهم شده بود . از اینکه دکتر واقعا فکر میکرد من یک چیزیم هست عصبانی شدم و با قاطعیت گفتم :
جناب دکتر باید خیالتون را راحت کنم که من چیزیم نیست ... هنوز حرفم تمام نشده بود که سعید داخل اتاق شد و با لحن خودمانی سلام کرد و با صمیمیت رو به دکتر گفت : چطوری مهران ؟!
پس جناب دکتر ، دوست صمیمی سعید خان بود و من خبر نداشتم ؟! از اینکه تا چند دقیقه پیش مثل عقب افتاده ها ، گیج و منگ جلوی دکتر دست و پایم را گم کرده بودم و به در و دیوار میخوردم از خودم لجم گرفت و با تنفر به خوش و بش سعید و دوستش نگاه کردم . مامان سودابه از فرصت بهره جست و آهسته زیر گوشم گفت : مهسا دکتر واسه چی میخواست معاینه ات بکنه ؟ از شدت عصبانیت از دست دکتر ، بلند جواب دادم : نمیدونم شاید خودش دیوونه است فکر کرده بقیه هم مثل خودش هستند .
با برگشتن ناگهانی سعید و دکتر به طرفم فهمیدم که جوابم را بیش از اندازه بلند گفته ام . قیافه هر کسی را میتوانستم تحمل کنم الا چشم غره سعید را . برای اینکه جو را عوض کنم رو به مامان کردم و با لحن عادی پرسیدم : راستی مامان چند دقیقه پیش کجا رفته بودید ؟
مامان سودابه در باز کن را نشان داد و در جوابم گفت : میخواستم برای سروش کمپوت باز کنم یادم رفته بود در باز کن بیاورم ، برای همین رفتم از یکی از پرستارها بگیرم .
سعید که هنوز اخمهایش از حرف من باز نشده بود با لبخند تصنعی رو به دکتر کرد و گفت : راستی مهران جان با خانواده ام آشنا شدی ؟ میخواستم جای دکتر جواب بدهم : آره چه جور هم آشنا شدیم . با اون نمایش کمدی من ... صدای دکتر را شنیدم که جواب داد : بله تا حدودی البته مادرت را اون دفعه هم زیارت کرده بودم ولی این خانم رو نمیشناسم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#17 | Posted: 21 Aug 2013 21:17




نمیدانم ذهنیت من بود یا لحن دکتر که حس کردم میخواست بجای اینکه بگوید این خانم رو نمیشناسم بگوید این دیوانه را نمیشناسم .
سعید نگاهی به من کرد و در جواب دکتر گفت : مهران جان ، این مهسا خواهرمه .
اگر سعید خبر داشت که خواهر دست گلش چه آبروریزی درآورده ، صد سال سیاه هم من را بعنوان خواهر معرفی نمیکرد . دکتر وقتی فهمید خواهر سعید هستم با دقت نگاهم کرد و زیر لب گفت : صحیح .
و پس از مکثی پرسید : حالتون چطوره ؟ بهتر شدید ؟
دکتر ول کن نبود . خودم دیگر کم کم داشت دیوانه بازی دو دقیقه پیشم از یادم میرفت ولی به نظر می آمد شیرین کاریم تا قیام قیامت در ذهن دکتر حک شده باشد .
با سکوتم سعید پیش دستی کرد و از دکتر پرسید مگر چیزی شده ؟
دکتر درحالیکه نگاهم میکرد خندید و در جواب سعید گفت : نه چیز مهمی نبود ، گویا مهسا خانم کمی فشارشون پایین افتاده بود ... مامان سودابه کمپوت دایی سروش را روی میز کنار تخت گذاشت و بسویم آمد و با دلواپسی گفت :
آره مهسا ؟ چرا حرفی نزدی ؟ برای همین دکتر میخواست معاینه ات کنه ؟ و بلافاصله دستم را در دست گرفت و گفت : الهی بمیرم ، چرا اینقدر یخی ؟ بشین روی صندلی ، یک کم حالت جا بیاد . از بس توی اتاقت می شینی درس میخونی خودتو مریض کردی . دیگه چیزی نمونده بود کنار تخت دایی یک تخت برایم بگذارند و بستریم کنند .
سعید برای حفظ ظاهر ، جلوی دوستش خودش را نگران نشان داد و گفت : حالا اگر یک لیوان شربت قند بخوره فشارش درست میشه . خوب شد سعید دکتر نشد وگرنه برای هر مرضی شربت قند تجویز میکرد و خلاص . کم کم خودم هم باورم شد که فشارم پایین افتاده و احساس سرگیجه کردم و روی صندلی نشستم .
دکتر کنارم نشست و پرسید : همیشه اینطوری میشید ؟ سابقه هم دارید ؟ بدون آنکه نگاهش کنم جواب دادم : نه بار اولمه .
مامان سودابه درحالیکه سعی میکرد همه چیز را بخاطر آورد گفت : نه مهسا جان چهار سال پیشم موقعی که از سر امتحان اومدی خونه اینجوری شدی یادت رفته ؟
مامان توی این گیر و دار عجب حافظه ای داشت ! راست میگفت سر امتحان ریاضی از بس سرم را پایین گرفته بودم و جمع و تفریق و رادیکال و فرمول نوشته بودم بعد از امتحان توی مدرسه حسابی سرم گیج رفت ولی جریان کاملا بی اهمیت بود . نمیدانم چه جوری یاد مامان مانده بود ؟
- اجازه میدید نبضتون رو بگیرم ؟!
با پرسش دکتر به خودم آمدم و من من کنان جواب دادم : ولی من چیزیم نیست . لزومی نداره خودتون رو به زحمت بیندازید .
اما سعید حرفم را نشنیده گرفت و مثل پدری که بچه اش را به دکتر نشان میدهد گفت : مهران جان این که پرسیدن نداره . هر کاری لازم میدونی انجام بده . میخواستم سعید را خفه کنم . خودسر برای خودش دستور صادر میکرد .
بدون اینکه نگاهش کنم با غیظ گفتم : سعید جان خودم بهتر میدون حالم خوبه یا بد . پس خواهش میکنم به دکتر اصرار نکن .
مامان سودابه با دلسوزی دسن روی شانه ام گذاشت و گفت : حالا دخترم تا اینجا هستیم اجازه بده دکتر معاینه ات کنه . خدای نکرده میترسم وقتی رفتیم خونه دوباره سرت گیج بره .
حالا مامان کوتاه نمی آمد . با نگاهی به سویش گفتم : نه مامان حالم خوبه خوبه ، مثل اینکه موضوع من باعث شده دایی سروش را فراموش کنیم ؟!
مامان دوباره کمپوت را از روی میز برداشت و با نگرانی گفت : من حواسم به سروش هست . دلواپس سلامتی توام . میترسم اگر سهل انگاری کنی کار بده دستت .
دکتر که هنوز کنارم نشسته بود و مثل تماشاچی به مکالمات ما نگاه میکرد بخود آمد و از جایش برخاست و بطرف دایی سروش رفت و پس از نوشتن مطلبی روی برگه ای ، آن را دست سعید داد و گفت : نسخه اش را عوض کردم ، این نسخه جدید آقا سروشه باید این هفته از این نوع داروها مصرف کنه . در ضمن یک بسته قرص تقویتی هم برای خواهرت نوشته ام ، حتما استفاده کنه . اگر دیگه کاری ندارید از حضورتون مرخص بشم ؟
سعید نسخه را گرفت و با صمیمیت دست دوستش را فشرد و گفت : قربانت خیلی لطف کردی به ما سر بزن خوشحال میشیم و دکتر در جواب سعید را بوسید و گفت : من هم خوشحال شدم که امروز دیدمت . البته انشالله از این به بعد دیدارمان در جایی بغیر از اینجا باشه .
مامان سودابه متوجه منظور دکتر شد و گفت : انشالله انشالله حرف شما باشه و قلم پرودگار .
دکتر به سوی در رفت و با نگاهی به همه گفت : خوب دیگه خداحافظ .
سعید و مامان به سوی در رفتند و با بدرقه اش خداحافظی کردند ولی من نه از جایم تکانی خودم و نه خداحافظی اش را جواب دادم .
- پسر با محبتیه ، خدا عوضش بده . از وقتی اومده حال سروش هم بهتر شده .
بی حوصله به تعریف و تمجیر مامان از دکتر گوش دادم و با دلخوری گفتم : کجا دایی سروش بهتر شده ؟! دایی که اصلا فرقی نکرده و برای اینکه لج سعید را در بیاورم مخصوصا گفتم : از نظر من حال دایی بدتر هم شده . سعید نگاه خصمانه ای بهم انداخت و کنار تخت دایی رفت و گفت : حالا اگه از جایی دیگه دلت پر سر طبابت دوستم خالی نکن .
معطل نکردم و با عصبانیت جواب دادم : مثلا از کجا دلم پره که خودم خبر ندارم ؟
مامان طبق معمول مداخله کرد و گفت : مهسا آروم باش ، چرا یکدفعه گر میگیری ؟ ناسلامتی بالای سر مریض وایسادیم .
- مامان شما هم همش از سعید جانبداری کن . یه وقت فکر نکنی که من هم دخترت هستما .
- مامان اخمهایش را در هم کشید و گفت : این چه حرفیه میزنی ؟ مهسا کم کم دارم از دستت ناراحت میشم .
سرم را پایین انداختم و سکوت کردم . مامان با سکوتم ادامه داد : خوبه خودت میبینی که وضعیت سروش بهتر شده ولی نمیخوای قبول کنی و بیخودی بهونه میگیری ... و صدای زنگ تلفن همراه سعید حرفش را قطع کرد .
- سلام چطوری ؟
- ...
- کی ؟ حالا ؟ مگه کجایی ؟
- ...
- باشه من الان یک جایی هستم تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم ، تا تو بری ، منم خودمو رسوندم .
- ...
- باشه گفتم که زود میام .
- ...
- قربانت ، خداحافظ
و به سوی چشمهای کنجکاو ما نگاه کرد و گفت : دیگه وقت ملاقات تمومه ، اگر میخواهید بروید شما را توی مسیرم می رسونم .
مامان سودابه که از مکالمه تلفنی اش فهمیده بود با کسی قرار دارد گفت : نه سعید جان ، تو برو ، ما یک کم دیگه میمونیم و بعد میریم .
سعید دست دایی سروش را در دست گرفت و با خداحافظی از او نگاه دیگری به مامان کرد و گفت : تعارف نکنید میرسونمتون .
مامان همراهش به کنار در آمد و گفت : نه پسرم گفتم که خودمون می ریم تو برو به کارت برس .
و سعید با خداحافظی از در بیرون رفت . با رفتن سعید پوزخندی زدم و گفتم : مامان خیلی با حال گفتی که برو به کارت برس .
مامان سودابه کنار تخت دایی سروش آمد و گفت : منظورت چیه ؟ خوب کار داشت دیگه .
با تمسخر خندیدم و گفتم : شما هم چقدر ساده ای . آخه این موجود کار داشت ؟ نشنیدی چه جوری داشت پشت تلفن موس موس میکرد ؟
مامان حوله و دستمال را از ساکش بیرون آورد و پرسید : موس موس کرد ؟ یعنی چی ! چی رو میخوای بگی ؟
کنارش آمدم و جواب دادم : یعنی شما متوجه نشدین که آقا سعید داشت با یک خانم قرار و مدار میگذاشت ؟
چقدر هم برای دیدنش عجله داشت !
مامان سرش را تکان داد و گفت : بر دل سیاه شیطون لعنت . مهسا چرا بیخودی تهمت می زنی ؟ از کجا معلوم با یک خانم داشت صحبت میکرد ؟! شاید شخص دیگه ای ...
نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم ک خوب مامان جان ، قربون اون شکلت برم تا حالا لحن حرف زدن سعید خان را نشناختی که چجوری با خانومها یا آقایون حرف میزنه . وقتی با یک خانوم حرف میزنه انگار در حال پرواز حرف میزنه چنان قیافه خنده داری به خودش میگیره که نگو ! البته جلوی ما سعی میکنه جذبه اش را حفظ کنه ولی من تا حالا چند بار که با تلفن همراهش داشت حرف میزد مچش را گرفته ام . میدونم سعید چه مارمولکیه .
مامان از حرفم رنجید و گفت : این وصله ها به سعید نمیچسبه .
حرصم گرفت و گفتم : پس به من میچسبه ؟
مامان متوجه عصبانیتم شد و با دلجویی گفت : نه عزیزم چرا زود ناراحت میشی ؟ منظورم این بود که سعید اهل این حرفها نیست . در ضمن بچه هم نیست که بخواد از این بچه بازیها در بیاره . لابد با یه دختری آشنا شده میخواد باهاش ازدواج کنه . ناسلامتی تحصیل کرده ست . میدونه داره چیکار میکنه .
- پس این موش گربه بازیها چیه که درآورده ؟ الان مدتیه که مرموز شده .
مامان فکر کرد و در جوابم گفت : شاید فعلا صلاح ندونسته به ما بگه . وقتش که رسید همه چی رو برامون تعریف میکنه .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#18 | Posted: 21 Aug 2013 21:27




از خوش خیالی مامان خنده ام گرفت وگفتم:لابد وقتی بچه چهارمش هم بدنیا امد وقتش می رسه به ما بگه نه؟!این سعید آب زیرکاهی که من می شناسم به هوای ازدواج تا حالا صد تا دختر ودست به سر کرده.
مامان از لحنم خوشش نیامد وگفت:این چه حرفیه؟سعید مثل پدر خدا بیامرزش ذاتا آدم نجیبیه دیگه نبینم از این حرفها بزنیها؟!
لبخندی زدم وگفتم:آره پدر از دو تا زن گرفتنش معلوم بود که چقدر تجیب بود؟!
مامان از جایش تکان خورد وگفت:لااله الا الله باز شروع کردی؟
فهمیدم که آتش خشم مامان سودابه را روشن کرده ام.صلاح را در سکوت دیدم ودیگر هیچ نگفتم.
مامان راست می گفت سعید با تمام بد خلقی اش همیشه تجابت خاصی در چشمهایش بود که وقتی در جمع ومخصوصا در کنار نسیم ونغمه ونرگس قرار می گرفتیم بیشتر نمودار می شد ولی این تلفنهای مشکوکی که بهش می شد حسابی برایم سوال برانگیز شده بود؟!شاید هم بقول مامان تصمیم داشت ازدواج کند واین مکالمات وقرار ومدارها برای آشنایی بود.بهر حال سعید بچه نبود وصلاح خودش را بهتر می دانست.او چند سال در خارج از کشور زندگی کرده بود وبه راحتی می توانست ازپس این جور موارد بر بیاید.سعید تا وقتی که دیپلمش را گرفت با ما زندگی می کرد.با اینکه آن روزها بچه بودم ولی بخوبی بیاد داشتم که سعید هیچ وقت از سر مهر ومحبت باهام حرف نمی زد وباهام بازی نمی کرد وبیشتر وقتها خودش را سرگرم درس ومدرسه اش نشان می داد.
حدود هشت ساله بودم که سعید از بعد از گرفتن دیپلمش بخاطر نداشتن پدر براحتی از خدمت سربازی معاف شد وبا اینکه آن موقع پسری هیجده ساله بود ولی مثل یک مرد عاقل وبالغ برای خودش تصمیم گرفت که برای رفتن به دانشگاه باید به خارج از کشور برود وخیلی زود کارهای مقدماتی اش را انجام داد وبه کشور انگلیس مهاجرت کرد.دراین چند سالی که سعید خارج مشغول تحصیل بود گاهی از طریق تلفن ونامه جویای احوال می شدیم.ومی دانستیم در یکی از بهترین دانشگاههای انگلستان سرگرم تحصیل در رشته مهندسی راه وساختمان است.
بعد از اتمام درسش وآمدنش به ایران توی آن حال وهوا دلم خوش بود که برادرم بعد از چند سال دوری بالاخره اخلاقش عوض شده ومن بعد از سالها انتظار با برادری خوب ودوست داشتنی مواجه خواهم شد ولی زهی خیال باطل.سعید با آن سعیدی که در عالم بچگی می شناختم ذره ای فرق نکرده بود وشاید هم از دید من بد اخلاقتر وبدجنس تر از قبل شده بود.پس از بازگشتش دیگر با ما هم خانه نشد وپس از تصاحب کامل ثروت پدر خانه زیبایی برای خودش خرید وکار مناسبی دست وپا کرد...
ـ خانومها وقت ملاقات خیلی وقته تموم شده.لطف کتید مریضتون رو تنها بگذارید.
با صدای پرستار آسایشگاه که در آستانه در اتاق ایستاده بود به خودم آمدم وروبه مامان کردم وگفتم:بریم؟!
مامان از جایش بلند شد ودر جوابم گفت:آره پاشیم بریم وروبه پرستار کرد وگفت:خانم از تذکرتون ممنون همین الان می ریم وبعد از رفتن پرستار رو به دایی سروش گفت:سروش جان ما دیگه می ریم تو دیگه کاری نداری؟!مامان یکجوری با دایی حرف می زد انگار که هیچ اتفاقی برایش نیفتاده بودوهر ان دایی سروش جوابش را می داد.
دوباره کلی صورتش را بوسید ودر ادامه گفت:الهی فدات بشم سعی کن زودتر خوب بشی بیاییم ببریمت خونه.نمی دونی چقدر دلم می خواد صدای خنده هاتو بشنوم.سروش می شنوی چی می گم؟
ودایی همچنان به روبرویش خیره شده بود وهیچ جوابی نمی داد.نمی دانم در توهمش روبرویش را چطور می دید که اینطور محو تماشا می شد وحرفی نمی زد؟!
یاد آن روزها افتادم در زمانی که سعید ایران نبود دایی سروش به جبران همه بد اخلاقیها واهم وتخمهای سعید خوش برخورد وهمیشه خندان بود وباهام حسابی گرم میگرفت ودر یادگیری درسها کمکم می کرد بطوریکه وقتی مستقل شد واتاقی اجاره کرد از غصه دوری اش دو شبانه روز خواب وخوراک نداشتم وعزادار بودم ولی حالا؟!
برای خداحافظی کنارش رفتم ودستش را گرفتم وبوسیدم وگفتم:دایی دلم برای حرفهات تنگ شده خواهش میکنم حرف بزن وخودتو از این بار غصه خالی کن.
نگاهی به چشمهای خالی از احساسش کردم وبا بغض ادامه دادم:باشه حرف نزن ولی جوری نگاه کن که بفهمم معنی حرفهامو درک کردی
وبرای گرفتن جوابم کنجکاوانه به چشمهایش خیره شدم ولی هیچی عوض نشد.نگاه همان نگاه قبلی بود.
مامان سودابه کنارم آمد وگفت:مهسا بجنب تا بیرونمون نکرده اند بیا بریم.
سرم را تکان داد وصورت دایی را بوسیدم وگفتم:من آماده ام بریم.
مامان هم با چشمانی اشکبار دایی را بوسید وساک خالی اش را در دست گرفت واز اتاق بیرون رفت.
من هم با تکان دادن دست به سوی دایی همراه مامان شدم.
موقع برگشت داخل ماشین مامان چشمهای خیسش را پاک کرد وگفت:خوبه که سروش توی یک آسایشگاه خصوصی بستریه از این نظر خیالم راحته که حسابی بهش می رسند.خدا سعید رو برامون حفظ کنه همه خرج آسایشگاه را پیش پیش پرداخت کرده تازگیهام که دوستش اومده اونجا هوای سروش رو داره.همه اینها جای شکر داره.
من هم که پس از امدن از آسایشگاه ودیدن چشمهای بی فروغ دایی سروش روحیه ام کسل شده بود در جواب سرم را تکان دادم وگفتم:آره همه اینها جای شکر داره ولی فقط خدا کنه دایی خوب بشه آخه تا کی می تونه به این وضع ادامه بده؟نه حرکتی،نه حرفی؟!
وبا جمع شدن اشک در چشمهایم بغضم را قورت دادم.
مامان هم اشکهایش سرازیر شد وآهسته گفت:خوب می شه.خودم می دونم که بالاخره خوب می شه.دکترش که امیدواره پس ما هم نباید امیدمون رو از دست بدیم.
وپس از کمی مکث ادامه داد:ولی می ترسم با این یکجا نشستنش زخم زختخواب بگیره اما تا کی می تونه دوام بیاره خدا می دونه؟!
وبا دستمال اشکهای سرازیرش را پاک کرد وبه خیابان چشم دوخت.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#19 | Posted: 21 Aug 2013 21:28




فصل هفت

با لرزش تلفن همراهم که آن را روی ویبره گذاشته بودم سرم را از روی جزوه برداشتم وبا نگاهی به شیلا دستم را به سوی گوشی بردم.می دانستم که مامان نیست چون مامان سودابه از ساعتهای کلاسم خبر داشت وهیچ وقت وسط کلاس تماس نمی گرفت.بدون اینکه جلب توجه کنم واستاد متوجه شود گوشی را روی گوشم گذاشتم وآهسته گفتم:الو.
ولی همان لحظه تماس قطع شد.روی حافظه شماره تماس گیرنده زدم شماره به نظرم آشنا نیامد.دوباره نگاهی به شیلا انداختم شیلا با اشراه چشم وابرو پرسید:کی بود؟
شانه هایم را بالا انداختم ومن هم با اشاره جواب دادم:نمی دونم.
به تازگی به اصرار مامان تلفن همراه خریده بودم.عقیده ام براین بود که تلفن همراه به دردم نمی خورد چون بغیر از مامان سودابه کسی را نداشتم که منتظر تلفنش باشم ولی مامان اصرار داشت که با داشتن تلفن همراه نگرانیهایش در رابطه با دیر وزود امدنم کمتر می شود هر موقع که دلواپسم باشد در دسترس هستم.به هر حال به اجبار تلفن همراه خریدم وبه جز مامان وشیلا شماره ام را به کسی ندادم...
دوباره لرزش گوشی حواسم را پرت کرد با کنجکاوی به صفحه اش چشم دوختم همان شماره قبلی بود متعجب گوشی را برداشتم وآهسته الو گفتم ولی باز مثل دفعه قبل تماس قطع شد شیلا که با دقت به حرکاتم نگاه می کرد دوباره با اشراه پرسید:کی بود؟
ومن باز شانه هایم را به نشانه ی نمی دانم بالا انداختم.استاد ته ماژیک وایت برد را چند بار به میز کوبید وبا این علامت به من وشیلا نشان داد که متوجه مان شده است.برای اینکه بیش از این باعث رنجش استاد نشوم یواشکی گوشی را برداشتم ودرون کیفم گذاشتم وبه بقیه درس گوش دادم.با تمام شدن کلاس شیلا سریع جزوه هایش را جمع کرد وزیر گوشم گفت:ای ناقلا بالاخره نگفتی کی بود؟!
از اینکه می خواست با اصطلاح مچم را بگیرد خوشم نیامد ودر جوابش گفتم:منظورت چیه؟
خودش را به من چسباند وبا چشمکی گفت:خودتو به اون راه نزن خوب می دونی کی رو می گم؟!
می دانستم منظورش چیه ولی دوست نداشتم بهش حساب پس بدم.بدون اینکه چیزی در جوابش بگویم وسایلم را جمع وجور کردم وآماده رفتن شدم.
ـ باشه نگو ولی مطمئن باش دیر یا زود خودم می فهمم.
بی حوصله بسویش نگاه کردم وگفتم:چی چی رو می خواهی بفهمی؟شیلا جان محض اطلاعت وبرای اینکه دیگه دست از سرم برداری میگم که آن دو تا زنگی که به موبایلم خورد هیچ شاید اشتباهی گرفته بودند وقتی فهمیدند اشتباه افتاده فوری قطع کردند همین.
متوجه لحن عصبی ام شد وکنارم ایستاد وبا لبخندی گفت:حالا چرا اینقدر زود جوش میاری؟من که چیزی نگفتم خواستم کمی باهات شوخی کنم.
وبرای اینکه جو را عوض کند در ادامه گفت:راستی آن چند تا جوکی که دیشب برات مسیج زدم خوندی؟
یاد جوکهای دیشبش افتادم از یک طرف خنده ام گرفت واز طرفی نمی خواستم ابهت یک دقیقه پیشم را از بین ببرم.جوابش ندادم وبطرف در کلاس حرکت کردم.می دانستم که دنبالم راه می افتاد.اعتنا نکردم واز راهروی دانشکده گذشتم پشت سرم شنیدم که گفت:وایسا نفس تازه کنیم.
ایستادم وبه پشت سرم نگاه کردم وبا دیدن قیافه خسته اش گفتم:شیلا جان کسی مجبورت نکرده دنبال من راه بیفتی.من هر چه زودتر باید برم خونه اگر کاری نداری از همین جا باهات خداحافظی می کنم.از رک گویی ام عصبانی شد وبا غیظ گفت:من نمی دونم تو چی توی خونه تون چال کردی که بعد از کلاس مثل فنر می پری که زود برسی خونه؟آخه دختر خونه که فرار نمی کنه یه خرده دور وبرتو نگاه کن ببین دنیا دست کیه؟
از اینکه حداکثر سعیش رو می کرد که نظرم را به محیط دانشگاه وبرو بچه ها جلب کند تا بلکه مثل خودش کسی را برای خودم دست وپا کنم خنده ام گرفت وگفتم:از نظر تو دنیا دست کیه؟دست شایانه؟!
درست وسط خال زده بودم.با دلخوری نگاهم کرد وگفت:آره از نظر من دنیا دست شایانه.از نظر تو دست کیه؟دست سرایدار کج وکوله ساختمونتونه؟!
خندیدم وگفتم:آخه بنده خدا آپارتمان ما که سرایدار نداره وقتی چیزی نمی دونی الکی فلسفه بافی نکن.
با دیدن خنده ام او هم اخمهایش را باز کرد وپرسید:پس واسه چی اونفدر زودی میری خونه؟
بلافاصله گفتم:آخه اینجا وایسم چیکار کنم؟کلا که تموم شده دیگه موندنم معنی نداره.
ـ د همین دیگه مگه دانشگاه رو فقط برای کلاس اومدن ودرس وجزوه میخوای؟
متوجه منظورش شدم ولی با بی تفاوتی جواب داد:از نظر من دانشگاه یعنی درس وجزوه نه چیز دیگه.
خندید وگفت مهسا نمی دونم تو دیگه از کدوم قماشی که آهسته میای آهسته میری که گربه شاخت نزنه تا جایی که حدس می زنم بعضی از بچه ها دانشگاه رو فقط برای درسن خوندن واز این مسخره بازیها نمی خوان.بلکه بیشتر میان دانشگاه تا با همدیگه آشنا بشن منظورم دختر وپسره بعدش هم ازدواج منظورم رو می فهمی چی می گم؟!
سرم را به نشانه ی نفهمیدن تکان دادم واز راهروی دانشکده بیرون رفتم.دوباره صدایش را شنیدم که غرغر کنان گفت:دوونه تو دیگه کی هستی؟!
بلافاصله به سویش جرخیدم وگفتم:هر دیوونه ای که هستم از تو یکی بهترم.لااقل انقدر غرور دارم که خودمو مضحکه دست پسر مردم نکنم.اونم پسری که صد تا دوست دختر توی آستینش داره.حالا هم مزاحم اوقات گرانبهای سرکار خانم نمی شم می دونم که شایان دم در دانشگاه منتظرته پس فعلا خداحافظ.
واو را تنها گذاشتم واز در دانشگاه بیرون رفتم.مطمئن بودم بعد از شنیدن حرفهایم کمی به فکر فرو می رود وپس از چند ثانیه دوباره روز از نو روزی از نو وبا دیدن شایان همه کنایه هایم را فراموش می کند.از نظر او جاذبه نگاه شایان از جاذبه بزرگترین اهن رباهای جهان هم بیشتر بود ومن هنوز نتوانسته بودم رمز وراز چشمهای قد نخود چی شایان را کشف کنم؟!
هر وقت شایان را دم در دانشگاه می دیدم با آن زنجیری که مرتب دور دستش می چرخاند تا باصطلاح خود را منتظر نشان دهد اما در اصل با دید زدن دخترهای دانشگاه اوقاتش را راحت تر می گذراند ناخودآگاه یاد لاتها وعلافهای سر کوچه وخیابان می افتادم که حرفه ای بجز چشم چرانی ومتلک گفتن نداشتند وشایان هم به نحو احس شغلش را به همان گونه دم در دانشگاه اجرا می کرد.البته به بهانه امدن دنبال شیلا؟!
ومن در تعجب بودم که چرا شیلا این را نمی فهمید یا نمی خواست بفهمد؟با صدای تلفن همراهم ایستادم وآن را از کیفم بیرون اوردم وبا دیدن شماره مشکوک قبلی جواب دادم:الو بفرمایید؟
ودوباره قطع شدن وبوق اشغال را شنیدم.
دیگر حتم پیدا کردم که این تماس تلفنی اتفاقی نیست وهر کسی هست منظور خاصی از اینکارش دارد.جایی که ایستاده بودم دم در دانشگاه وخیلی شلوغ بود ومحل گذر بچه های دانشگاه وبخصوص شایان هم جلوی رویم ایستاده بود.
بلافاصله راه افتادم واز طریق پل عابر پیاده خودم را به آنسوی خیابان رساندم.گوشی ام را در دست گرفتم وشماره قبلی تماس گیرنده را زدم وبا عصبانیت منتظر شدم که ارتباط برقرار شود.تصمیم داشتم به شخصی که الکی مزاحمم می شد تذکر جانانه ای بدهم.پس از یک بوق تماس برقرار شد وکسی گوشی را برداشت ولی جواب نداد و ارتباط را قطع کرد!
از فرط خشم می خواستم سرم را به دیوار بکوبم.یعنی چه؟این چه مسخره بازی بود؟چه کسی می خواست من را دست بیندازد؟بجز مامان وشیلا کسی از موبایلم خبر نداشت به فرض اگر مامان شماره ام را به سعید هم می داد نه این شماره مزاحم شماره سعید بود ونه سعید اهل این شوخی های بی مزه.روز روزش سعید از این شوخی ها یاهام نداشت حالا که دیگه...با صدای زنگ مسیج به گوشی خیره شدم ودکمه باز شدن صفحه مسیج رو زدم.نوشته شده بود:
«سلام.باور کن مزاحم نیستم خودت بعدها می فهمی.قربانت گودبای.»
یعنی چه؟دستم از شدت عصبی شدن شروع به لرزیدن کرد.مغزم از کار افتاده بود.نمی دانستم چکار کنم.برای یک لحظه تصمیم گرفتم گوشی را توی جوب آب پرت کنم.دوباره شماره مسیج را نگاه کردم همان شماره قبلی بود.نمی دانستم چه عکس العملی باید نشان بدهم؟!بی اختیار دلم شور افتاد.دلیل نگرانیم را نمی دانستم ولی این را خوب می دانستم که عصبانیتم جایش را با دلهره ونگرانی عوض کرده.بعد از چند ثانیه کمی به خودم مسلط شدم.وبا نگاهی مات به مسیر عبور ماشینها دهانم را باز کردم وبا صدایی که به سختی از حنجره شنیده می شد مسیرم را به تاکسی که از جلویم عبور می کرد گفتم.با فکری پریشان وعذاب وجدانی بی دلیل هر طوری بود خود را به خانه رساندم وروی تخت ولو شدم.از خوش شانسی ام مامان سودابه خانه نبود چون با دیدن حال وروز گرفته ام پی می برد که حالت عادی ندارم ومن هم چه خوی با قیافه زارم همه چیز را لو می دادم؟!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#20 | Posted: 21 Aug 2013 21:33




کمی روی تخت دراز کشیدم با اینکه هنوز لباسم را عوض نکرده بودم ولی حال وحوصله برخاستن از جایم وعوض کردن لباسم را نداشتم.بیشتر نیاز به این داشتم که فکرم را متمرکز کنم تا بفهمم چه کسی این شوخی بی مزه را با من می کند ومنظورش از این بازیها چیست؟!دوباره تک تک افراد را از ذهنم گذراندم:مامان که غیر ممکنه سعید هم که اهل این برنامه ها نیست وبا هر کسی توی این دنیا شوخی داشته باشه اما با من جزء محالاته شیلا هم که نمی تونه باشه چون دو بار اول که مزاحم زنگ زد شیلا پیش خودم نشسته بود.بچه های کلاس هم که بیشترشون می خواهند سربه تنم نباشد.دیگه شوخی کردن آن هم به این صورت پیشکششون تازه هیچکدام از بچه ها شماره ام را ندارند.نسیم ونغمه ونرگس هم شماره ام را ندارند.کمی دیگر فکر کردم:سیم کارتم هم که صفر بود پس مزاحمت از قبل نمی تونست وجود داشته باشه.دیگه عقلم به جایی قد نمی داد.بابی حالی از روی تخت بلند شدم تا لباسم را عوض کنم اگر مامان سودابه از راه می رسید ومی دید که من با پالتو روی تخت دراز به دراز خوابیده ام خیلی بد می شد به کندی وبی رمقی لباس خانه را پوشیدم وبرای شستن دست وصورت به سوی دستشویی رفتم.
هنوز با حوله دست وصورتم را کاملا خشک نکرده بودم که صدای زنگ تلفن همراهم را شنیدم قلبم بی اختیار فرو ریخت نمی دانم چرا به زنگش حساسیت پیدا کرده بودم؟!با عجله خودم را به اتاقم رساندم وگوشی ار برداشتم وبه صفحه اش نگاه کردم.همان شماره مزاحم بود؟!یک آن تصمیم گرفتم من هم به سبک خودش بودن اینکه جواب بدهم تماس را قطع کنم ودکمه قرمز را زدم.صدای زنگ تمام شد وبا اینکار کمی آرامش یافتم.بازی مسخره ای بود!!
با صدای زنگ مضطرب می شدم وبا قطع صدا آرامش پیدا می کردم.هنوز گوشی رت روی میز کنار تختم نگذاشته بودم که با صدای مسیج نزدیک بود سکته کنم خدایا این چه مصیبتی بود؟!دستم قدرت زدن دکمه باز شدن مسیج را نداشت.با ترس ولرز وجان کندن دکمه را زدم.نوشته شده بود:«وقتی زنگ می زنم جواب بده می خوام صدای قشنگت را بشنوم.قربانت.گودبای.»اگر همان موقع با دستان خودم گورم را میکندم ودرونش می خوابیدم وروی خودم خاک می ریختم وضع حالم بهتر بود؟آب دهانم بدجوری خشک شده بود.اینبار دست وپایم با هم شروع به لرزیدن کرده بود.نای ایستادن نداشتم به سختی روی تخت نشستم.نمی دانستم باید چکار کنم وچه خاکی به سرم بریزم؟ولی مگر من مقصر بودم که اینطور داشتم خودم را توبیخ می کردم واز عذاب وجدان رو به احتضار بودم؟هر کسی که بود الان برای خودش داشت کیف می کرد وقهقهه می زد که خوب سر کارم گذشته.آن وقت من مثل بزدلها که با یک پخی صد کیلومتر فرار می کنند با این شوخی مضحک کم مانده بود سنگکوب کنم.از اینکه براحتی بازیچه دست شخصی قرار گرفته بودم وبا هر تلنگری ویران می شدم از خودم لجم می گرفت.نباید اجازه می دادم که به آسودگی وسیله تفریح وخنده کسی قرار می گرفتم.با این فکر با عصبانیت از جایم بلند شدم وبا توانی که با یک دقیقه پیشم قابل مقایسه نبود گوشی را از روی میز برداشتم وخاموش کردم.وبا اینکار از این نظر خیالم جمع شد که دیگر صدای نحس زنگش را نمی شنوم.اگر هم روی ویبره یا سایلنت می گذاشتم بالاخره متوجه می شدم که زنگ زده ومن نمی خواستم که دیگر شماره لعنتی اش روی صفحه نمایشگر گوشی ام بیفتد.تصمیم گرفتم تا چند روز تلفنم را خاموش نگه دارم تا مزاحم انقدر زنگ بزند ومسیج بفرستد تا جان مبارکش از حلقش بیرون بزند.البته می خواستم از طریق مخابرات از دستش شکایت کنم ولی دلم نمی خواست مامان سودابه را بی جهت وارد ماجرا کنم ونگرانش کنم.مطمئن بودم هر کسی هست آشناست چون نمی خواست صدایش را بشنوم تا مبادا بشناسمش بهرحال دیگر برایم فرقی نمی کرد.
از اینکه برترس بی موردم غلبه کرده بودم احساس خوبی پیدا کردم واز اتاقم بیرون امدم تا برای خوردن غذا به آشپزخانه بروم.هنوز از هال نگذشته بودم که با صدای زنگ تلفن متوقف شدم.بی اراده رنگ پرید.شجاعت یک لحظه پیشم از یادم رفت.برای دلگرمی به خودم نهیب زدم:«دیوونه چه مرگته؟این زنگ تلفن خونه ست چرا هول کردی؟برو مثل همیشه جواب بده.شاید مامان سودابه باشه.صدای غول که نشنیدی؟!برو گوشی را بردار.»وبا دلشوره بسوی میز تلفن رفتم وگوشی را برداتم وبا صدای تحلیل رفته ای گفتم:
ـ الو؟
کسی جواب نداد وپس از مکثی قطع شد.گوشی دردستم ماند.خودش بود همان مزاحم لعنتی.حالا دیگر به غیر از قلبم همه تار وپود بدنم هم می لرزید.دیگر شکی برایم نماند که مزاحم آشناست وشماره خانه را هم می داند.اگر مامان سودابه خانه بود در مورد قطع شدن تلفن چه فکری می کرد؟شاید چیزی به رویم نمی اورد ولی با نگاهش بهم می گفت:«خر خودتی؟!فکر کردی نفهمیدم که چه کسی پشت تلفنه؟!خواستگاری نریمان پسر به این ماهی را رد کردی که این بساط رو راه بندازی؟!»حالا بیا وبه مامان ثابت کن که کسی پشت گوشی حرف نمی زنه وقطع می کنه.آخه ما که تا به حال مزاحم تلفنی نداشتیم.حتی از بس درگیر اینجور مسائل نبودیم گوشی تلفن مان هم نمایشگر شماره نداشت واگر گاهی یکی زنگ می زد واشتباهی می افتاد با عذرخواهی قطع می کرد یا اینکه بلافاصله گوشی را می گذاشت.شاید اینبار هم اینطور شده بود ومن بیخودی موضوع را بزرگ کرده بودم.نه پس مزاحمت تلفن همراهم چی؟!اونکه اتفاقی نبود...
با صدای بوق ممتد وبلند تلفن فهمیدم که گوشی را همین جور در دستم نگه داشته ام ودر حال فکر کردنم.
گوشی را روی دستگاه گذاشتم وبا حالت سردرگمی بطرف آشپزخانه رفتم.اشتهایم را کاملا از دست داده بودم ولی برای اینکه خودم را سرگرم نشان دهم وکمتر به این موضوع فکر کنم ناچار بشقابی را برداشتم ومقدار کمی غذا کشیدم پشت میز آشپزخانه نشستم.هنوز قاشق اول غذا را در دهانم نگذاشته بودم که دوباره زنگ تلفن بلند شد.بی اختیار قاشق از دستم رها شد ودرون بشقاب افتاد وصدای بلندی ایجاد کرد که با صدای زن تلفن قاطی شد واعصابم را حسابی بهم ریخت.با فریادی بلند گفتم:اَه ول کن نیست.
وبا عصبانیت از جایم بلند شدم وبا شتاب به طرف تلفن رفتم.کنترل اعصابم را کاملا از دست داده بودم وبرای اینکه دق دلم را سر یکی خالی کنم با غیظ گوشی را برداشتم وداد زدم:چه مرگته؟
برخلاف انتظارم صدای مردانه بم وملایمی به گوشم رسید که پرسید:منزل کیمیایی؟
ازاینکه طرف مقابلم مامان سودابه ویا سعید یا خاله نبود خدا را صدهزار مرتبه شکر کردم که لحن بی ادبانه ام را نشنیده اند.عجب رفتار نسنجیده ای کردم؟!اما پس این مرد غریبه که صدایش کاملا براین ناآشنا بود کی بود؟پس خود خودش بود.همان مزاحم.حالا می خواست با معرفی خودش باب آشنایی را باز کند.پس کلام بی ادبانه ام حقش بود ونوش جانش...
ـ الو خانم؟!چرا جواب نمی دین منزل کیمیایی؟!
از اینکه مزاحم بالاخره به حرف امده بود ومی خواست سر صحبت را باز کند ار شدت خشم لبم را گزیدم وبا گستاخی گفتم:بله فرمایش.
ومعطل نکردم وادامه دادم:عوضی برای چی مزاحم می شی!آن به موبالیم اینم به تلفن خونه آخه اشغال وقتی مزاحم می شی نباید یه ذره مخ قد فندقت رو بکار بندازی ببینی مزاحم کی داری می شی؟تا حالا صبوری کردم وهیچ اقدامی نکردم ولی اگر یکبار دیگه تکرار می کنم فقط یک بار دیگه به خونه یا موبایلم زنگ بزنی شماره ات رو می دم مخابرات تا پدر صاحبت رو....
نگذاشت حرفم را ادامه بدهم وبه میان حرفم پرید وگفت:خانم فکر می کنم سوءتفاهمی پیش اومده یک لحظه اجازده بدید...
منم به میان حرفش پریدم وبا لحن مسخره ای گفتم:سوءتفاهمی پیش اومده؟تو گفتی ومنم باور کردم.
وباغیظ ادامه داد:آقای به اصطلاح محترم خر خودتی فکر کردی با هالو طرفی؟نمی دونم کی هستی ولی هر آشغالی که هستی اینو توی گوشت فرو کن که نمی تونی با سرکار گذاشتنم هرهر وکرکر راه بندازی چنان به گریه ات بنشونم که بشینی سر قبر عزیزت گریه کنی.با بد شخصی طرفی...
صدایش را شنیدم که با لحن متعجب ونسبتا خندانی گفت:خانم کیمیایی اجازه بدید.امان بدید تا خودمو معرفی کنم بعد به رگبارم ببندید.آخه بدون شنیدن دفاعیات کسی که حکم اعدام براش صادر نمی کنند...
از اینکه خوشحال وسرحال داشت با سر به سر گذاشتنم کیف می کرد بیشتر حرصم گرفت وگفتم:لازم نکرده خودتو معرفی کنی هر دیوونه ای که میخ واهی باش فقط دیگه مزاحم نشو.
وبا نهایت خشم گوشی را روی دستگاه کوبیدم.از اینکه کمی برایش خط ونشان کشیده بودم وتا حدی عصبانیتم را سرش خالی کرده بودم احساس رضایت کردم ومطمئن از اینکه دیگر مزاحم نمی شود.بطرف آشپزخانه رفتم.هنوز دو قدم برنداشته بودم که صدای زنگ تلفن برخاست.
با ناباوری برگشتم وبه تلفن نگاه کردم از این همه سماجت لجم گرفت.با یک مزاحم روانی طرف بودم وخبرن داشتم.شاید هم او نبود ومامان سودابه یا سعید بود اینبار با احتیاط گوشی را برداشتم وبا مکثی منتظر شدم تا ابتدا شخص آنسوی سیم حرف بزند.
ـ الو خانم کیمیایی؟شمائید؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس خفته بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites