تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس خفته

صفحه  صفحه 6 از 12:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  11  12  پسین »  
#51 | Posted: 21 Aug 2013 21:10 | Edited By: nazi220




برای این که اذیتش کنم جواب دادم:گفتم که فقط با من دوسته.
فهمید دستش می اندازم وبا خنده گفت:اینو که خودم می دونم که فقط با تو دوسته چون این چند وقته به اندازه کافی ثابت کرده منظورم به غیر توئه با شخص دیگه ای دوست نیست؟
برای اینکه لجش را در آورم خونسرد گفتم:چرا با مینا هم تا حدی صمیمیه چطور؟
این بار واقعا لجس در امد وگفت:اِ چرا خودتو به اون راه می زنی منظورم پسره کسی توی زندگیش نیست یعنی کسی رو دوست نداره؟
به ظاهر نشان دادم دو رازی کج وکوله ام افتاده وبا کشیدن نفس عمیقی پرسیدم:برای چی می خواهی بدونی؟
سرش را پایین انداخت وآرام جواب داد:خوب دلیل خاصی دارم.
دوباره شدم مهسای سابق وبا کنجکاوی گفتم:می تونم دلیل خاصت رو بدونم؟
دست از خوردن کشید وبا تردید گفت:متاسفم اینو دیگه نمی تونم بگم.
من هم شانه هایم را بالا انداختم وگفتم:منم متاسفم نمی تونم بگم.
با دیدن بی تفاوتیم به التماس افتاد وگفت:اِ مهسا چرا یکدفعه قاطی می کنی؟!خوب باشه می گم ولی اول تو باید جوابمو بدی.
با طلبکاری گفتم:چرا من اول بگم؟اول تو بگو؟در ثانی من نمی تونم اسرار دوستم را همینطوری روی دایره بریزم شاید اصلا راضی نباشه.
می دانستم شیلا از خداش بود که بشنود من وسعید صبح دل انگیزمان را با صحبت در مورد او شروع کرده ایم واز این نظر کلی ذوق وشوق کند.انگار تا حدی قانع شد وبا کمی من ومن گفت:آخه فکر می کنم...یعنی چطور بگم احساس می کنم...ببین مهسا اول صبحی آدم رو به چه کارهایی وامی داری؟!
با بدجنسی گفتم:خوب اگر دلت نمی خواد نگو خودت در مورد شیلا پرسیدی وشروع کردی. از اینکه باید از اطلاعاتک چشم پوشی می کرد از گفته اش پشیمان شد وبا مکثی گفت:خوب باشه می گم حالا نمی خواد قهر کنی راستش احساس می کنم بهش علاقمند شدم...
از دیدن قیافه اش که حالت مظلومانه پیدا کرده بود ومثلا داشت اعتراف می کرد خنده ام گرفت وبا خنده پرسیدم:جدی جدی از شیلا خوشت اومده؟
سرش را به نشانه حجب وحیا پایین انداخت ودر جوابم سرش را علامت آره تکان داد.
اگر شیلا این صحنه را می دید از خوشی بال در می آورد یا از شدت هیجان جا در جا سکته می کرد؟!
واقعا خنده ام گرفته بود هم از دیدن چهره کرک وپر ریخته سعید وهم از مجسم کردن قیافه خوشحال ومشتاق شیلا.
نمی دانستم در جواب سعید چه بگویم؟!حکایت شایان ودو مورد دیگری که شیلا را حسابی سرکار گذاشته بودند را تعریف کنم یا اینکه...
ـ جواب من رو ندادی؟شیلا به شخص دیگه ای علاقه داره؟
نگاهش کردم وگفتم:راستش سعید من باید با شیلا صحبت کنم شاید اون بخواد خودش در این مورد حرفی بزنه اصلا اون باید در جریان باشه که تو از اون خوشت اومده شاید اون نظر دیگه ای نسیت به تو داشته باشه ونخواد چیزی در موردش بدونی به سوالهای دیشبش نگاه نکن شیلا دختر بی شیله پیله ایه...
نگذاشت حرفم را تمام کنم وبا یادآوری موضوع دیشب گفت:راستی مهسا همین امروز گندی رو که دیشب در مورد شغل وتحصیلاتم زدی یک جوری ماست مالی کن دلم نمی خواد براساس اون دیدگاه تصمیم بگیره.
با به یادآوردن حرفهای دیشبم خنده ام گرفت وبه شوخی گفتم:ولی بد هم نگفتما یک جورایی اون چیزهایی که گفتم بهت می اومد.
از پشت میز بلند شد وگفت:امان از دست تو؟هیچ وقت از اذیتکردن من دست برنمی داری ولی بی شوخی امروز حتما باهاش حرف بزن می خواهی برسونمت؟
من هم از پشت میز بلند شدم وجواب دادم:نه قراره شیلا بیاد دنبالم با هم بریم.
چشمهایش برقی زد وگفت:پس می خواهی دوتائیتون را برسونم؟
خندیدم وگفتم:داماد که آنقدر سبک بازی در نمیاره؟!اول بذار باهاش حرف بزنم.بعد خودتو آفتابی کن.
وبعد از کمی مکث پرسیدم:راستی سعید اون قضیه سیما چی بود؟نکنه تو از یک طرف به شخص دیگه ای قول دادی از طرف دیگه شیلا رو معطل خودت کنی؟!من پیش دوستم آبرو دارم.
لحن جدی به گفته اش داد وگفت:فکر می کنی من انقدر نامردم.نه مطمئن باش هیچکس توی زندگی من نیست.این سیما خانم هم که می بینی بهت زنگ زده یکی از کارمندهای شرکت بود که به خاطر سبکسری ورفتارهای جلفش اخراجش کردم.نمی دونم چه جوری شماره خونه رو گیر آورده ولی مطمئن باش ادبش می کنم تا دیگه اینجوری تلافی نکنه.
ـ پس چرا دیشب این چیزها رو نگفتی وگذاشتی من در موردن فکرهای ناجور بکنم.
لبخندی زد وگفت:با اون ذهنیتی که تو درمورد من داشتی اگر خودم رو می کشتم هم باور نمی کردی باور می کردی؟!
راست مب گفت من همیشه سعید را آدمی لاابالی وبی مسئولیت می دانستم که فقط به فکر خوشی ومنافع خودش بود وواقعا برایم مظهر نخوت وخودخواهی بود که داشتن میراث هنگفت پدر به این توهم بیشتر دامن می زد.
ـ حالا جدی جدی نمی خوای برسونمتون؟!
به دنبالش از آشپزخانه بیرون آمدم وجواب دادم:نه ممنونم خودمون می ریم.
وبا به یاد آوردن موضوعی پرسیدم:راستی سعید قضیه مسافرتت که دیشب گفتی حتمیه؟
کیفش را از کنار میز برداشت وگفت:آره احتمالا تا فردا پس فردا می رم البته بستگی به این داره که کی بلیطم رو اکی کنم.اما امروز جواب قطعیم روبرای رفتن بهشون میدم.چطور؟
کنارش امدم وگفتم:هیچی همین طوری.حالا تا دوماه دیگه نمی آیی؟
به طرف در سالن رفت وجوابم داد:نه نمی تونم بیام ولی طوری برایت برنامه ریزی می کنم که زیاد هم تنها نباشی.
وقبل از اینکه از در سالن بیرون برود به طرفم نگاه کرد وگفت:مهسا امروز نمی خواهی به دایی سروشت یه سری بزنی؟بنده خدا خیلی انتظارت رو می کشه.
با شنیدن نام دایی سروش قلبم پر از درد شدت وبا بغض فرو خورده ای گفتم:نمی دونم شاید امروز به آسایشگاه رفتم ولی از همین حالا میدونم که نمی تونم به چشمهایش نگاه کنم.
سرش را تکان داد وبا ناراحتی گفت:می دون برات خیلی سخته ولی بالاخره تاکی میخواهی خودتو ازش قایم کنی؟!اگر بهش سر نزنی ممکنه دوباره دچار همون افسردگی حاد بشه ودیگه بدون یا نبودن اطرافیانش براش فرقی نکنه.بهتره خودت رو بهش نشون بدی.نذار فکر کنه تو هم...
وبقیه حرفش را ادامه نداد ومکث کرد وکیفش رابه دست دیگری داد وگفت:پس امروز حتما به دیدنش برو در مورد نبودن خاله سودی هم عکس العملی نشون نده بذار آروم آروم خودش بفهمه.مطمئنا دو سه بار که تنها به دیدنش رفتی خودش چیزهایی رو حس می کنه وبا قضیه کنار میاد.خوب مهسا من دیگه رفتم کاری نداری؟
در حالی که هنوز به فکر دایی سرش وچگونه روبرو شدن با او بودم آرام جواب دادم:نه خداحدافظ.
وبا گفتن خداحافظ از در بیرون رفت ومن را با اندوه جای خالی مامان سودابه تنها گذاشت.


ـ مهسا بیا بریم زیراکسی دانشکده از جزوه های امروزم برایت کپی بگیرم.سر کلاس نگاهت می کردم دیدم که یک کلمه هم از حرفهای استاد رو ننوشتی.
در حالی که روی نیمکت روی محوطه دانشگاه می نشستم وخود را با آفتاب زمستانی گرم می کردم جواب دادم:باشه برای بعد همه رو با هم زیراکس می کنم جزوه های پنج شش هفته پیش هم هست باید همه رو یکجا کپی بگیرم.
کنارم نشست وبا دیدن روحیه خسته ورنجورم گفت:نگران جروه های اون هفته ها نباش همه رو برات کپی گرفتم.راستی برای غبیتهایی که داشتی بع دفتر دانشکده نمی ری؟البته من قبلا براشون توضیح دادم.
لبخند محزونی زدم وگفتم:از لطف ممنونم اونجور که از برادرم شنیدم انگار هفته پیش اومده دانشگاه وبرای رئیس دانشکده ورئیس گروه توضیح داده وبهشون گفته که من به خاطر وضع روحی نا به سامانم قادر نبودم به کلاسها بیام.
ـ برای همین اول کلاس وقتی استاد وارد شد وبا دیدنت بهت تسلیت گفت؟!من رو باش که دو ساعت داشتم فکر می کردم کی به دکتر الهیی گفته ولی مهسا عجب برادر دلسوزی داری؟!
با پیش کشیده شدن حرف سعید با آنکه شرایط روحی مناسبی نداشتم ولی به خاطر قولی که به سعید داده بودم گفتم:شیلا تا کلاس بعدیمون شروع نشده ووقتشو داری درباره موضوع مهمی کمی حرف بزنیم؟
می دانستم اگر موضوع مهم را می فهمید از خوشحالی خودش را می کشت؟!با کنجکاوی نگاهم کرد وبا تعجب پرسید:چه موضوع مهمی؟!
برای احتیاط پرسیدم:شیلا هنوز هم با شایان در ارتباطی یا نه؟هنوزم دوستش داری؟
این بار از شدت تعجب ابروهاش را بالا برد وبه جای جواب پرسید:چطور مگه؟نکنه باز بهت زنگ زده؟
برای این که از تردید درش بیارم گفتم:نه اصلا اینار رو همین جوری ازت می پرسم.
با کمی ناراحتی جوابم داد:قبلا هم بهت گفته بودم که دیگه شخصی به نام شایان برایم وجود نداره کاملا از ذهنم بیرونش انداختم راستش از اول هم اشتباه می کردم ولی خوب آدم تا وقتی سرش به سنگ نخوره بهوش نمی آد ومتوجه اشتباهش نمی شه.حالا چطور یکدفعه به موضوع شایان علاقمند شدی؟!
وبه شوخی گفت:نکنه دلت هواشو کرده؟
لبخندی زدم وگفتم:دیوونه شدی؟اخه شایان آدمه که آدم دلش براش تنگ بشه؟!اگر پرسیدم برای این بود که می خواستم خاطر جمع بشم که هنوزم به یادش هستی یا نه؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#52 | Posted: 21 Aug 2013 21:14




به درختهای روبرو خیره شد وگفت:مطمئن باش نه تنها به یادش نیستم بلکه با شنیدن اسمش حالت انزجار بهم دست می ده.راستش اون وقتها هم هر چی فکرش رو می کنم خاطره ای ندارم که دلم بهش خوش باشه یا همش حرفهای تکراری ودروغ های همیشگی می گفت یا وقتی هم دنبالم می اومد وبا هم به پارک می رفتیم بیشتر حواسش به اطراف ودخترهای دور وبر بود تا به من برای همین دیگه دلم نمی خواد ازش اسمی بشنوم.حالا چرا می خواهی ازم خاطر جمع بشی که هنوزم هم به یادش هستم یا نه؟!
کمی نگاهش کردم وبا لبخندی گفتم:به خاطر سعید.
با بهت نگاهم کرد وپرسید:به خاطر سعید؟شوخیت گرفته؟!
دوباره لبخند زدم وگفتم:نه سعید ازم خواسته باهات حرف بزنم راستش بهت علاقمند شده.
ناباورانه با دقت نگاهم کرد وگفت:شوخی می کنی نه؟
سرم را تکان دادم وگفتم:باور کن دارم راست می گم واقعا ازت خوشش اومده دیشب کلی ازت پرس وجو کرد ولی من بهش چیزی نگفتم حقیقتش نمی دونستم چی بگم وای اگر خودت موافق باشی باید همه چی رو بهش بگی.
هنوز هم باورش نمی شد وبا تعجب گفت:مهسا داری دستم می اندازی؟
به ظاهر عصبانی شدم وگفتم:هر جور می خوای فکر کن ولی من راستش رو بهت گفتم.
در حالیکه بلند بلند با خودش حرف می زد گفت:آخه چطور ممکنه؟
از این که زیادی سعید را دست بالا گرفته بود وعلاقه اش را جزء محالات این دنیا به حساب می آورد خنده ام گرفت وگفتم:چیه زیادی خوشحال شدی؟فکرش را نمی کردی؟
شگفت زده جوابم داد:راستش رو بخواهی نه اصلا تصورش رو هم نمی کردم.حالا چه جور شد که از من خوشش اومد؟!
شانه هایم را بالا انداختم وگفتم:اینشو دیگه نمی دونم از خودش بپرس ببین چکار کردی که دلشو بدست آوردی؟!این سعیدی که من شناختم به این راحتی ها دم به تله نمی داد.
کمی فکر کردم ودر حالیکه تازه به هوش امده بود گفت:راستی مهسا اخلاقش چه جوریه؟نکنه طبق گفته دیشبت بدتر از شایان باشه؟اگر اونجوری باشه من طاقت یک شکسته دیگه رو اصلا ندارم.
دستم را روی شانه اش گذاشتم وگفتم:نه دیشب کمی باهات شوخی کردم هم در مورد اینکه مثل شایانه هم در مورد شغل وتحصیلاتش حقیقتش فکر می کردم خودت در جریان عزاداری مامان فهمیدی که سعید مهندس راه وساختمانه ویک شرکت معتبر هم داره.ولی در مورد اخلاق ورفتارش نسیت به خانم ها من تا به حال چیز ناجوری ازش ندیدم اما با این حال در این زمینه خودت حسابی باهاش حرف بزن ودر موردش تحقیق کن.نمی خوام فردا پس فردا بگی که مهسا زیادی درباره ی برادرش غلو کرده.
کمی من من کرد وبا دو دلی پرسید:مهسا منظور برادرت از این که باهام حرف بزنی چی بود؟یعنی برای خواستگاری یا این که...
متوجه منظورش شدم وبا لبخندی گفتم:آخه خنگ خدا اگر منظورش غیر از خواستگاری وبرای دوستی وبچه بازی بود در مورد علاقه اش به تو چیزی به من می گفت؟در ثانی سعید انقدر غرور داره که شخصیتی رددر حد بچه بازیها ودوستی های الکی نمی دونه.
با خوشحالی وخیالی جمع نفس عمیقی کشید وگفت:تا حدی خیالم راحت شد راستش خیلی می ترسیدم از این که کسی دوباره بخواد من رو سر کار بذاره.هر چند که ظاهر برادرت با اونجور آدمها خیلی فرق می کنه.
برای اینکه بهش گوشزد کنم که دوباره فریب ظاهر افراد رو نخورد حالا چه سعید چه شخص دیگر.گفتم:شیلا دوباره که توی عالم هپروت رفتی تا یک کسی ازت خوشش اومد همه چی رو فراموش کردی؟!درسته که سعید برادرمه ولی هیچ دلم نمی خواد که از روی ظاهرش قضاوت کنی وباطنش رو نادیده بگیری اول بهتره خوب باهاش حرف بزنی وازش شناخت پیدا کنی بعد هم تمام آنچه که باید بدونه رو بهش بگی.
خندید وگفت:یکجوری پخته وکار کرده حرف می زنی انگار تا حالا صد تا آدم رو رد وبدل کردی مهسا باور کن بعضی وقتها واقعا بهش حسودیم می شه.
من هم در جوابشم خندیدم وگفتم:آخه از بس ازتو در این مورد شنیدم دیگه حساب کار دستم اومده تو رو خدا شیلا ایندفعه ساده بازی رو بذار کنار وتوی احساساتت زیاده روی نکن.
بلندتر خندید وبا هیجان گفت:من ساده ام یا تو؟!به جای اینکه برام خواهر شوهر بازی در بیاری وازم بخواهی با برادرت راه بیام داری می گی پوست از سرش بکنم؟!
از شادی اش خوشحال شدم وگفتم:برای پوست کشی زیاد عجله نکن چون سعید فردا پس فردا می ره مسافرت به یکی از کشورهای اروپایی واحتمالا تا دو ماه دیگه هم برنمی گرده.
به ظاهر اخهایش را در هم برد وبا دلخوری گفت:اِ قرار نشد هنوز هیچی نشده هی این ور واون ور مسافرت بره من خوشم نمیاد از آدمهایی که یه لنگه پا دم به ساعت دور خودشون می چرخند ناسلامتی مرد باید سر خونه زندگیش باشه چه معنی میده هی مسافرت بره؟!
از خط ونشان کشیدنهایش خنده ام گرفت وگفتم:اگر راست می گی این حرفها رو به خودش بگو بیخودی برای من شاخ وشونه نکش.
واز جایم بلند شدم وبه ساعتم نگاه کردم وادامه دادم:بهتره تا هنوز استاد نرفته بریم سر کلاس.
ـ خانم کیمیایی می بخشید.
با اشراه شیلا سرم را به پشت چرخاندم وبا قیافه ماتم گرفته کاوه دهقان روبرو شدم.
ـ خانم کیمیایی می بخشید که مزاحمتون شدم راستش می خواستم مجددا خدمتتون تسلیت عرض کنم وم نرو در غم از دست دادن مادرتون شریک بدونید.
چند بار در مراسم مامان سودابه شرکت کرده بود وبا حضورش بارها تسلیت گفته بود واینبار به ناچار در جوابش گفتم:خیلی ممنونم لطف کردید.
با این حرفم پرو بالی گرفت وبا رویی باز گفت:خواهش می کنم وظیفه ام بود واز اینکه شما رو دوباره در محیط دانشگاه می بینم خیلی خوشحالم وقبل از اینکه عذرش را بخواهیم زودتر گفت:فعلا با اجاجزه تون.
ومن وشیلا با تکان دادن سر بدرقه اش کردیم.
شیلا در حالیکه هنوز دور شدنش را نگاه میکرد با لبخندی گفت:طفلی خیلی دلم براش می سوزه.
پس خوبیه حیف که بعضی ها قدرش رو نمی دونند؟!
اخم ظاهری کردم وگفتم:لابد منظورت از بعضی ها هم منم دیگه نه؟!
چشمکی زد وجواب داد:آره یکجورایی تو هم هستی وچشمهایش را تنگ کرد وبا به یاد اوردن موضوعی پرسید:راستی اون دو تا دختری که برای مراسم هفتم سر خاک مامانت کنارت ایستاده بودند وبه اطرافشون مخصوصا به قسمتی که برادرت وبقیه ایستاده بودند خیلی نگاه می کردند کیا بودند؟!
فهمیدم منظورش نغمه ونرگش بود والبته بیشتر نغمه که طبق معمول با آن نگاههای تابلو وحریصانه اش به سعید یا نریمان یا هر پسر داخل آدم دیگری جلب توجه می کرد.از اینکه شیلا هنوز هیچی نشده نسبت به سعید حساسیت نشان می داد وچشم دیدن هیچ دختری را نداشت که به سعید نگاه کند خنده ام گرفت وگفتم:چیه چشم نداری ببینی کسی چشمش دنبال سعیده؟!
به شوخی جوابم داد:چشماشو از کاسه در می آرم هر کی بهش نگاه کنه ولی بی شوخی کی بودند؟!مثل اینکه از اقوام نزدیکتون بودند؟
سرم را تکان دادم وگفتم:آره دخترهای خاله ام بودند.
رویش را درهم کشید وبا دلخوری گفت:مهسا بدت نیادها ولی اصلا ازشون خوشم نیومد یکجوری نگاه می کردند مخصوصا یکیشون که به هیچ عنوان به دلم ننشست نا سلامتی برای عزای خاله شون اومده بودند اما...
راست می گفت نغمه با آن حرکات منحصر به فرد وسبک مغزی اش وبا آن لباسهای عجیب وغریبش نه تنها ظاهرش نشان دهنده غم وغصه به خاطر از دست رفتن مامان سودابه نبود بلکه بیشتر حکایت از این داشت که با راحت شدن از دست راهنمایی های مامان به نوعی خوشحال هم هست.
ـ مهسا بدو ایندفعه دیگه جدی جدی استاد سر کلاس رفت.
وبه طرف راهروی دانشکده براه افتاد.من هم با جابه جا کردن کیفم روی شانه از جایم تکانی خوردم وبه دنبالش به راه افتادم.
***
با آنکه تازه از دانشگاه برگشته بودم ولی هیچ میل ورغبتی به خوردن غذا نداشتم وفکرم حول چگونه رفتن به آسایشگاه دور می زد.با بغضی در سینه وآه فرو خورده ای در گلو نگاه آخری به آئینه اتاقم انداختم وبرای سرازیر نشدن اشکهایم به خود نهیب زدم:مهسا یادت باشه داری برای دیدن دایی سروش می ری پس گریه وزاری رو بذار برای بعد ونذار دایی چیزی بفهمه.
دست خودم نبود اشکهایم بی اختیار در چشمهایم حلقه زده بود.ومن راه چاره ای برای جلوگیری از ریزش آنها نداشتم.نمی توانستم بدون مامان سودابه راهی آسایشگاه شوم.همیشه او بود که با ذوق وشوقی وصف ناشدنی برای دیدن دایی ظرف غذای مورد علاقه اش ودیگر خوردنیهایی که برایش تدارک دیده بود را درون ساک بزرگ سورمه ای رنگش می گذاشت وبا ظاهری آراسته وروحیه ای خواب به دیدارش می رفت.ومن را با خود همراه می کرد ولی حالا من چی؟!
نه غذایی برایش درست کرده بودم ونه نقاب خندانی به چهره ام زده بودم وضع روحیه ام که قابل تعریف نبود.تنها سوغاتی که برای دیدن دایی می خواستم ببرم چهره ای رنگ پریده از غصه وچشمهایی قرمز ومتورم وخیس از اشک بود واقعا رفتن اینگونه ام برای دیدن دایی چه معنی میداد؟!درست بود که دایی سروش هنوز هیچ حرفی نمی زد ولی به گفته دکتر علایی وسعید هنوز نگاهش هوشیار بود وموقعیت اطرافش را درک می کرد.پس با این حساب رفتن من بی فایده بود؟!نمی دانستم چکار کنم؟!نروم ودایی سروش را دوباره در انتظار بگذارم ویا اینکه بروم وبا چشمهای پرخون وپف کرده ام آنچه را که نباید بداند بهش حالی کنم.واقعا سر در گم مانده بودم ونمی دانستم چکار کنم؟!
دوباره به آئینه نگاه کردم ودر یک ان با اراده ای قوی به خودم گفتم:میروم نباید بیشتر از این در انتظارش بگذارم وپیش از آنکه در اجرای تصمیم سست شوم سریع آماده شدم وبرای رفتن به آژانس زنگ زدم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#53 | Posted: 21 Aug 2013 21:15




در راهروی آسایشگاه پیش از آنکه وارد اتاق دایی سروش شوم پشت در نفس عمیقی کشیدم وبرای داشتن رفتار عادی روحیه ام را آماده کردم.هنوز ته دلم از اینکه نتوانم به درستی با دایی مواجه شوم هراس داشتم ولی دیگر چاره ای نبود ونمی توانستم راه امده را باز گردم.
با تقه ای به در چشمهایم را برای یک لحظه بستم وباز کردم ودستگیره در را چرخاندم ووارد شدم.
با تردید نگاهی به تخت دایی انداختم وبا دیدن چشمهای بسته وبه خواب رفته دایی سروش کمی جرات پیدا کردم ودر را پشت سرم آهسته بستم وکنار تخت امدم.دایی با ظاهری ارام ونفسهایی شمرده به خواب عمیقی فرو رفته بود.روی صندلی کنار تخت نشستم وبه صورا خفته دایی چشم دوختم.صورت گرد وپیشانی کوتاهش من را به یاد مامان سودابه انداخت.موهایش هم شبیه موهای مامان سودابه فرهای ریز واندازه کوتاهی داشت.بی اختیار اشک در چشمهایم جمع شد ومطمئن ازخ واب بودن دایی اجازه جاری شدن به اشکهایم را دادم.
دلم می خواست مامان هم آنجا بود ومن مطابق معمول که دایی را می دیدم آرام ازش می پرسیدم:مامان به نظرت امروز چطوره؟ومامان سودابه آهسته به طوریکه دایی از خواب بیدار نشود با نگرانی ودلسوزی جوابم می داد:به نظرم کمی لاغرتر شده گونه هایش کمی فرو رفته. فکر کنم غذاشو درست نخورده و من برای بیرون آوردن از نگرانی اش می گفتم : نه فکر میکنی ، اینطورم که میگین نیست کجا لاغر شده ؟! اتفاقا کمی هم صورتش پرتر شده شما هم خیالاتی شدین ...
ولی افسوس که مامان سودابه ای در بین نبود که این حرفها را بزند و من جوابش بدهم و دستمالی از جیب پالتویم بیرون آوردم و چشمهای خیسم را پاک کردم . حالا کو تا من نبودن لحظه به لحظه مامان سودابه را حس کنم و افسوس نخورم ؟! واقعا بدون مامان هیچ بودم و خودم هم میدانستم ولی ... با باز شدن آهسته در اتاق نگاهم به سمت در رفت و با دیدن خانم پرستاری از جایم برخاستم و آرام سلام کردم . خانم پرستار با لبخندی جواب سلامم را به آرامی داد و به کنار تخت آمد و صفحه فلزی که رویش برگه ای چسبیده بود را از قسمت پایین تخت برداشت و چیزهایی را به آن اضافه کرد و آرام صفحه فلزی را سر جایش قرار داد و با مهربانی پرسید :
با من کاری ندارید ؟!
با تشکر جوابش دادم : نه ممنونم از زحماتتون .
با گفتن خواهش میکنم به طرف در رفت و با تکان دادن سر خداحافظی کرد و بیرون رفت و دوباره آهسته در را پشت سرش بست .
به چهره دایی نگاه کردم ، به آسودگی به خواب رفته بود و حالا حالا ها خیال برخاستن نداشت ، با صدای آرام تلفن همراه درون کیفم متوجه زنگ زدنش شدم و برای اینکه دایی را بیدار نکنم بیرون از اتاق رفتم و گوشی را از کیفم بیرون آوردم ، شماره سعید بود . دکمه سبز را زدم و برای آنکه صدایم باعث برهم خوردن آرامش راهروی آسایشگاه نشود آهسته جواب دادم : الو ؟!
صدای سعید از آن سوی خط آمد : الو مهسا ؟
- سلام سعید چطوری ؟
- سلام ، کجایی ؟ چرا انقدر یواش حرف میزنی ؟
- توی راهروی آسایشگاه هستم .
- پس بالاخره رفتی ؟ سروش چطوره ؟ وقتی دیدت عکس العملش چطور بود ؟
- دایی سروش فعلا خوابه ، هنوز من رو ندیده ، بالای سرش نشسته بودم که تو زنگ زدی ، برای اینکه بیدار نشه اومدم توی راهرو .
- وضع روحی خودت چطوره ؟
- تعریفی نداره ، واقعا نمیدونم وقتی دایی چشماشو باز کرد چطوری باهاش برخورد کنم .
- مهران هم اونجاست ؟
- نه از اون وقتی که اومدم هنوز ندیدمش .
- پس نمیدونه که تو اونجایی . الان بهش زنگ میزنم .
با اینکه نمیتوانستم تنهایی با دایی سروش روبرو شوم ولی حوصله دکتر علایی را نداشتم . برای همین گفتم : نه سعید نمیخواد بهش بگی . لزومی نداره اون بدونه که من اومدم .
- چرا ؟! اگر مهران باشه کمکت میکنه راحت تر میتونی از پس قضیه بر بیای .
با سماجت گفتم : نه تنهایی راحت ترم نمیخواد چیزی بهش بگی .
- باشه هر جور راحتی ... و با کمی مکث ادامه داد : راستی مهسا در مورد اون جریان بهش گفتی ؟ مغزم به درستی کار نمیکرد ، منظورش را نفهمیدم و پرسیدم : در مورد کدوم جریان ؟
- همون دوستت دیگه مگه قرار نبود امروز باهاش صحبت کنی ؟
تازه متوجه منظورش شدم و برای اینکه کمی اذیتش کنم گفتم : اوه به همین راحتی ، مگه میشه بدون هیچ پیش زمینه ای همینطوری سر صحبت رو باهاش باز کنم ؟!
- این دختره مگه دوست صمیمی ات نیست ؟! خوب دوست صمیمی که دیگه مقدمه چینی نمیخواد .
- اولا دختره نه و شیلا خانم ، هویج فرنگی هم برای خودش اسم داره دیگه نبینم دوستم رو اینجوری صدا کنی ، ثانیا تو چقدر هولی ؟! هنوز بیست و چهار ساعت هم از حرفامون نگذشته اونوقت انتظار داری سریع السیر همه چی بر وفق مرادت باشه .
با بی تابی گفت : اگر به تو باشه که شب یلدای سال دیگه بالاخره استخاره میکنی باهاش حرف بزنی . من بلیطم رو برای فردا اکی کردم . نمیخوام زیاد این موضوع طول بکشه میخوام پیش از رفتنم تکلیفم رو بدونم .
- چه خبره ؟! مگه قراره دم پایی ابری بخری اینقدر زود میخواهی ضربتی کارها انجام بشه ؟! اصلا تو که اینهمه عجله داشتی چرا زودتر بهم نگفتی ؟
- اولا اینکه من تازه چهل و دو سه روزه این دوست گرامیتون رو دیدم و شناختم ، ثانیا دوست نداشتم تا چهلم خاله سودی حرفی در این مورد زده بشه . ثالثا هم پس فردا عازممم میخوام هر چه زودتر ...
نگذاشتم بیشتر از این در انتظار بماند و گفتم :
خیلی خوب بابا دلم از غصه کباب شد . آره همین امروز صبح بهش گفتم .
با هیجان و اضطراب از نتیجه حرفهایم با کمی مکث پرسید : جدی میگی ؟
- آره دروغم چیه ؟
- خوب چرا زودتر بهم زنگ نزدی ؟ نکنه ... ؟!
برای اینکه زودتر از دلهره بیرونش بیارم گفتم : برای اینکه انقدر درباره اومدن به آسایشگاه و روبرو شدن با دایی سروش فکر میکردم که دیگه مغزم بطور کامل تعطیل شده بود و تنها چیزی که یادم نمونده بود همین جریان شیلا بود .
با صدای مضطربی پرسید : خوب نتیجه چی شد ؟!
میخواستم باز هم اذیتش کنم ولی دلم نیامد و گفتم : باهاش حرف زدم و از علاقه ات بهش گفتم ، قرار شد که دوتایی بنشینید و حرفهاتون رو با هم بزنید اگر به نتیجه ای رسیدید که خوب دیگه به سلامتی مبارکه ...
به هیجان آمد و گفت : جدی باهاش حرف زدی ؟! قبول کرد که باهام حرف بزنه ؟!
از ذهنیتی که سعید از شیلا ساخته بود و خبر نداشت که شیلا با شنیدن این خبر چیزی نمونده بود که از خوشحالی وسط دانشگاه بشکن بزند و برقصد هم دلم برایش سوخت و هم خنده ام گرفت .
به راستی دو تائیشون یک چیزیشون میشد هم شیلا که فکر میکرد از محالات است که سعید به او علاقمند شده و هم سعید که احساس میکرد شیلا چطور راضی شده با او حرف بزند .
بهرحال برای من فرقی نمیکرد که در مورد هم چه فکری میکردند . من کار خودم را انجام داده بودم و بقیه اش را بستگی به عرضه دو طرف میدانستم .
- حالا کی قرار شد با هم حرف بزنیم ؟
- هر وقت که تو بگی ، نا سلامتی داماد توئی !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#54 | Posted: 21 Aug 2013 21:15




با کمی فکر جواب داد : هر چه زودتر بهتر ، امشب چطوره ؟!
اخمهایم را در هم کردم و گفتم : امشب ؟ سعید تو حالت خوبه ؟ فکر کردی اینجا پاریسه مه یک شبه دختر و پسر با هم آشنا بشن و یک شبه ازدواج منن و دو شبه طلاق بگیرن ؟
- مگه تو نمیگی هر چی من بگم ؟
- خوب درست ولی دوست من از خانواده اش اجازه نداره که نصف شبی بیاد با تو گل بگه و گل بشنوه .
- منظورت چیه ؟ من میخوام با حضور تو با دوستت به پارکی برم و حرف بزنم .
- نصف شبی تو این سرما ؟ مگه مغز خر خوردیم که دنبالت راه بیفتیم بریم پارک ؟
- حالا تو هی میگی نصف شبی ؟ منظور من ساعت هشت شبه نه دیر وقت .
- بهرحال چه هفت شب چه هشت شب از غروب آفتاب که بگذره میگن شب . فکر هم نمیکنم خانواده شیلا بدون هیچ دلیلی بهش اجازه بدن اون موقع شب بیاد بیرون .
- خوب بگو که با تو میاد بیرون .
- اِ خانواده اش نمیگن این دوست عزیزت که تا دیروز عزادار بود و از خونه بیرون نمی اومد ، اونوقت چطور نصف شبی هوس پارک به سرش زده ؟! مگه فردا صبح رو خدا ازت گرفته ؟!
بلافاصله جواب داد : مهسا باور کن من فردا صبح تا ده شب بخاطر مسافرتم هزار جور کار دارم و نمیتونم از شرکت بیرون بیام ، فقط همین امشب رو فرصت دارم .
دلم برایش سوخت و با پیدا کردن راه حلی گفتم : باشه به خونشون زنگ میزنم و برای امشب شام دعوتش میکنم . طوری به خانواده اش وانمود میکنم که بخاطر زحمتهایی که این مدت برای عزاداری و مراسمهای مامان سودابه کشیده دعوتش کردم . و در ضمن برای عقب افتادگی این چند وقته در درسهایم . ولی سعید یادت باشه این اولین و آخرین دروغیه که بخاطر تو به خانواده اش میگما ؟!
سعید با خوشحالی جواب داد : دستت درد نکنه مهسا مطمئن باش یک روزی جبران میکنم . پس همین الان بهش زنگ میزنی ؟!
- آره الان بهش زنگ میزنم ، پس تو هم شب زودتر بیا خونه .
- باشه باشه حتما . خوب کاری نداری ؟
- نه ممنونم .
- راستی مهسا خودم الان به بانو خانم زنگ میزنم که برای شام تدارک ببینه .
- باشه .
- پس فعلا تا شب خداحافظ .
- خدانگهدار . و با قطع تماس نگاهی به در اتاق دایی سروش انداختم و قبل از آنکه وارد اتاقش شوم برای اینکه تکلیف سعید را مشخص کنم شماره تلفن خانه شیلا را از حافظه موبایلم پیدا کردم و گرفتم . میدانستم که اگر شیلا موضوع را بفهمد تا خود شب از شت هیجان صد بار میمیرد و زنده میشود . این برای اولسن بار بود که خانه شیلا زنگ میزدم و در گذشته اگر کاری با شیلا داشتم با تلفن همراهش تماس میگرفتم ولی اینبار میخواستم خانواده اش بفهمند که من تماس گرفته ام و آمدنش به خانه مان موجه تر جلوه کند . هر چند که بر خلاف گفته ام به سعید از طرز فکر و فرهنگ خانواده شیلا خبر نداشتم ولی در لا به لای صحبتهای شیلا متوجه شده بودم که پدر و مادرش از اینکه شب در بیرون از خانه باشد نظر خوشایندی ندارند .
با شنیدن صدای دو بوق پی در پی خانمی گوشی را برداشت و گفت : بفرمائید .
با خجالت گفتم : الو منزل آقای نجومی ؟
- بله بفرمائید .
گفتم : میبخشید سلام عرض کردم من مهسا کیمیایی هستم دوست شیلا جون .
با شناختن نامم با مهربانی و آشنایی جواب داد : به به مهسا جون چطوری ؟! شیلا خیلی ازت برام تعریف کرده .. من مادر شیلا هستم . از اینکه صداتو میشنوم خیلی خوشحالم و با به یاد آوردن موضوعی ادامه داد : راستش دخترم ، وقتی از شیلا شنیدم که اون حادثه تلخ برای مادرت اتفاق افتاد خیلی ناراحت شدم ، از صمیم قلب بهت تسلیت میگم . انشاء الله که غم آخرت باشه .
از لحن مهربان و صدای خودمانیش نیرویی گرفتم و گفتم : خیلی ممنونم از محبت شما .
میبخشید خانم نجومی که مزاحمتون شدم شیلا جون هست ؟ چون هر چی به موبایلش زنگ میزنم نمیتونم بگیرم برای همین مزاحم شما شدم .
جمله آخرم را بناچار دروغ گفتم تا حرفم را باور کند .
با خوش زبانی جواب داد : آره مهسا جون هست ولی حمامه .
خوشحال از اینکه اصل موضوع را به خودش بگویم گفتم : پس میشه لطف کنید و از طرف من شیلا جون رو به صرف شام به خونه مون دعوت کنید راستش با محبت هایی که شیلا جون در مراسمهای مامانم کرده جای خالی خواهر نداشته ام را برام پر کرده . دوست دارم امشب شام در خدمتش باشم البته اگر شما هم تشریف بیاورید بیشتر سرافرازم میکنید .
میدانستم که سعید از قسمت آخر دعوتم خوشش نمی آمد ولی چاره ای نداشتم باید یک جوری اعتمادش را جلب میکردم و از اینکه بخاطر سعید مجبور بودم بهانه دعوت کردنم را دروغ بگویم حس خوبی نداشتم ولی با این نکته که نیت خیری در پشت این دعوت هست خودم را قانع کردم .
- دخترم راضی به زخمتت نیستیم ، شیلا هر کاری کرده وظیفه اش بوده ، باشه چشم من حتما به شیلا میگم باهات تماس بگیره ولی از طرف خودم قولی نمیدم ، حقیقتش قراره با دختر بزرگم جایی برم .
میدانستم برای نیامدن بهانه تراشی میکند ولی مودبانه با تعارف گفتم : اما در هر صورت اگر با خواهر شیلا جون تشریف می آوردید بیشتر خوشحالم میکردید .پ
- خیلی متشکر دخترم ، انشاء الله در شادیهات حتما شرکت میکنیم .
- سپاسگزارم ، پس من دیگه مزاحم اوقاتتون نمیشم لطف کنید پیغام من رو به شیلا برسونید ، من منتظرش هستم .
- چشم حتما بهش میگم .
- پس با اجازه تون !
- قربونت برم دخترم . خوشحال شدم صداتو شنیدم .
- من هم همینطور ، به خانواده سلام برسونید . با اجازه تون خداحافظ .
- خدانگهدار دخترم .
صدای گرم و صمیمی اش که مرتب دخترم دخترم خطابم میکرد به دلم نشست و راضی از این مکالمه گوشی را درون کیفم گذاشتم . دوباره نگهی به در اتاق دایی سروش کردم و با عزمی راسخ وارد شدم ، دایی سرش را بطرف پنجره گردانده بود ، معلوم نبود بیدار شده یا هنوز در خواب است . با احتیاط به سوی جهت چرخش سرش رفتم و نگاهش کردم .
چشمهایش باز بود و به پنجره نگاه میکرد ، بند دلم پاره شد حالا دیگر راه گریزی نداشتم !
انگار متوجه صدای پایم شده بود که بطرفم چرخید و با چشمانی بهت زده نگاهم کرد .
با لبی لرزان به آرامی سلام کردم و گفتم : حالت چطوره دایی ؟ خوبی ؟ و بدون آنکه انتظار پاسخی داشته باشم ادامه دادم : دایی میبخشید که این چند وقته نتونستم به دیدنت بیام ... راستش و مکث کردم و نتوانستم ادامه بدهم . چیزی درون دلم فرو ریخت و بغض بزرگی گلویم را بست . راستش چی ؟! باید چه میگفتم که سرگرم مراسم عزاداری مامان سودابه بودم و داغ فراقش را تحمل میکردم یا اینکه به امید رفتن پیش مامان زنده بودنم را انکار میکردم ؟!
واقعا چه باید میگفتم ؟! میگفتم که درد جدایی و هجران را به سختی میکشیدم و روزی هزاران بار به خودم لعنت میفرستادم که چرا آن موقع که ود قدر بودنش را نمیدانستم ؟!
- سلام خانم کیمیایی ، حالتن چطوره ؟! مسافرت خوش گذشت ؟!
با حالتی منگ به طرف صدا برگشتم و با دیدن دکتر علایی خیره نگاهش کردم .
- مثل اینکه مسافرت بهتون حسابی خوش گذشته که یادی از ما نمیکردین .
دکتر علایی به زبان بی زبانی میخواست حالیم کند که رفتار عادی نشان دهم و از این سکوت مرگبارم در بیایم ولی من قادر نبودم که خودم را کنترل کنم و حالت نگاهم را عوض کنم .
دوباره چشمهای بی روحم که قدرت پلک زدن از آنها سلب شده بود را به نگاه دکتر دوختم و بی اختیار سکوت کردم .
دکتر علایی کنار تخت دایی سروش آمد و با رویی گشاده ، رو به دایی گفت : چطوری سروش جان ؟!
میبینم که با دیدن خواهر زاده ات خوشحال شدی درسته ؟ و دوباره بطرف من نگاه کرد و با اشاره به دایی آهسته گفت : مهسا خانم قرارمون رو که یادتون نرفته ؟!
و با این گوشزد یادآوریم کرد که عادی رفتار کنم .
کمی خودم را جمع و جور کردم و با اعتماد به نفسی که در این فرصت کوتاه دکتر بهم داده بود با صدای بی رمقی رو به دایی سروش گفتم : دایی جان با اومدن دکتر حرفم ناتمام ماند . راستی این مدتی که نتونستم به دیدنت بیام رفته بودم مسافرت خونه یکی از دوستام ، نمیدونم شیلا رو میشناسی یا نه ؟ ازم دعوت کرده بود یک مدتی برم خونه شون شهرستان . جایت خالی بد نبود .
ضمیر جمع را بکار نبردم . نمیتوانستم توی این دروغی که برایش سر هم کرده ام مامان سودابه را شریک کنم . نمیدانم چرا ولی دلم نمی آمد جایگاه مامان لا به لای دروغهایم قرار بگیرد و از نبود مامان چیزی بگویم .
دکتر که به همین حرفهای سر هم بندی شده و بی سر و ته ام که در مقایسه با سکوت سنگینم کلی ارزش داشت راضی شده بود و کمکم کرد و پرسید : راستی هوا چطور بود ؟
با بهت نگاهش کردم و از این همه ریلکس بودن تعجب کردم و بناچار جواب دادم : بد نبود .
- میگن هوای اون ورا خیلی سرد بوده درسته ؟
بی اختیار پرسیدم : کدوم ورها ؟!
با لبخند نگاهم کرد و گفت : همون جایی که رفتید ، خونه دوستتون توی شهرستان رو میگم .
گیج و سر در گم نگاهش کردم ، از اینکه باید نقش بازی میکردم و در دروغی که گفته بود او را همراهی میکردم و به بازی کلامم ادامه میدادم ناخشنود گفتم : شما از کجا متوجه شدید که من اینجا هستم ؟؟! با حوصله جوابم داد : خانم صولتی موقع سرکشی به اتاقها به اینجا آمده بود و وقتی برای گزارش وضع و حال بیماران پیشم آمد گفت که در اتاق سروش ، خانم جوانی نشسته ، من هم حدس زدم که باید شما باشید . در ضمن پیش از آنکه بیام سعید هم زنگ زد و اومدنتون رو خبر داد .
- مثل اینکه فقط مونده بود اخبار تلویزیون اومدنم رو خبر بده ؟!
خندید و رو به چشمهای هوشیار دایی سروش گفت : چرا که نه ؟! اون مسافرت طول و درازی که شما رفتید حسابی همه رو چشم به راه خودتون گذاشتید ، باور کنید نه تنها سروش بلکه تمام کادر آسایشگاه انتظار ورودتون رو می کشیدند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#55 | Posted: 21 Aug 2013 21:16




میدانستم به خاطر دایی سروش غلو میکند وگرنه بغیر از یکی دو پرستار اونهم فقط در حد سلام و علیک کسی من را نمیشناخت و فقط مامان سودابه بود که با همه پرسنل آسایشگاه آشنایی داشت .
- راستی سعید دو دقیه پیش میگفت مسافرتی در پیش داره و تا دو ماه دیگه بر نمیگرده !؟
از اینکه سعید جیک و پیک زندگیش را کف دست دوست عزیزش میگذاشت و از کوچکترین ریزه کاری نمیگذشت ناراضی جواب دادم : بله قراره مسافرت بره .
- پس با این حساب سر شما حسابی خلوت میشه . نمیدونم شما دو تا خواهر و برادر چرا به تازگی به سفر علاقمند شده اید ؟!
با اینکه در لفافه حرف میزد و ملاحظه حال دایی سروش را میکرد ولی دوست نداشتم مرتب از سفرم حرف بزند برای همین گفتم : برای سعید که تازگی نداره ، سعید ماشاء الله همیشه در مسافرت و سفره .
ولی او دست بردار نبود و با خونسردی گفت : راستی نگفتین از مسافرت برامون سوغاتی آوردین ؟!
میخواستم خفه اش کنم . مثل اینکه راست راستی خودش هم باورش شده بود که من از مسافرت برگشته ام . و از اینکه شرایطم را درک نمیکرد و حالا یا شوخی یا جدی آزارم میداد ، عصبانی شدم و با خشم نگاهش کردم ولی او بی اعتنا به عصبانیتم رو به دایی کرد و با لحن شوخی گفت : سروش جان نکنه تو سوغاتیتو یواشکی گرفتی و ما نفهمیدیم ؟ بهر حال هر چی بود باید قسمت کنی .
دایی درحالیکه معنی حرفهایش را میفهمید فقط نگاهش کرد . از اینکه براحتی من و دایی سروش را دست انداخته بود لجم گرفت و با حرص گفتم : مثل اینکه جدی جدی از این قضیه خیلی خوشتون اومده ؟
متوجه شدت عصبانیتم شد و با ملایمت به شوخی اش ادامه داد و گفت : نه تنها من بلکه سروش هم خیلی خوشش آمده .
و به این طریق بهم فهماند که حواسم به دایی سروش باشد . ولی من به راستی از این بازی اش دلگیر شده بودم و بناچار سرم را پایین انداختم . فهمید که روحیه ام کسل شده و به آرامی گفت : دوباره که توی خودتون رفتید ؟!
سرم را بلند کردم و نتوانستم چیزی در جوابش بگویم . با بغض نگاهش کردم .
- مهسا خانم چطوره توی این مدت که ... و کلمه تنهایید را بخاطر حضور دایی حذف کرد و ادامه داد : یک سرگرمی برای خودتون پیدا کنید !
پوزخندی زدم و جواب دادم : البته اگر حجم درسهای عقب افتاده ام اجازه بده ؟!
- پس بالاخره تصمیمتون رو گرفتید که ادامه بدید ؟
میدانستم که سعید در مورد دانشگاه رفتنم همه امور را جزء به جزء برایش تعریف کرده و چیزی را از قلم نینداخته ولی برای اینکه به تلافی دستش بیندازم گفتم : هنوز معلوم نیست .
- پس با این حساب قضیه آقا نریمان همچنان به قوت خودش باقیه ؟
نمیفهمیدم که حالا چرا او ملاحظه دایی سروش را نمیکرد و حرفی از نریمان به میان میکشید ؟!
به عمد در جوابش پرسیدم : آقا نریمان دیگه کیه ؟
با حیرت نگاهم کرد و با چشمهای گرد شده گفت : به همین زودی یادتون رفت ؟
به جای پاسخ به سوی دایی سروش لبخند زدم و گفتم : دایی جان از حرفهای کسل کننده مان حوصله ات سر نرفته ؟
فهیمد که باید مراعات دایی را بکند و ادامه ندهد . به دایی سروش نگاهی کردم و دیدم او هم به هردویمان با دقت نگاه میکند .
- راستی به سعید بگویید امشب مزاحمش میشوم . ابته خودم هم بعدا بهش زنگ میزنم .
به یاد مهمانی امشب افتادم که قرار بود سعید با شیلا حرف بزند ، طفلک سعید با وجود مزاحمی چون دکتر علایی چطور میتوانست به راحتی حرفهایش را به شیلا بزند ؟! میخواستم بهانه ای بیاورم و بگویم میشه فردا تشریف بیارید که صدای زنگ تلفن همراهم از داخل کیفم به گوشم رسید . بلافاصله گوشی را از کیفم بیرون آوردم و با دیدن شماره شیلا خوشحال از اینکه جلوی دکتر علایی باید میگفتم دوستم مهمانمان است و دیگر نیازی به مهمان اضافه نداریم دکمه وصل ارتباط را زدم :
- الو شیلا جان سلام .
- سلام . چطوری مهسا جان ؟
- خوبم مرسی .
- مهسا مثل اینکه زنگ زده بودی خونه ، حمام بودم . مامان میگفت برای شام دعوتم کردی ؟!
برای اینکه حرفهایم را دکتر علایی واضح بفهمد ، گفتم : آره زنگ زده بودم خونه تون که برای امشب شام دعوتت کنم .
- ناقلا چه خبره ؟
- راستش به مامانت هم گفتم این چند وقته خیلی بهت زحمت دادم خواستم یکجوری ازت تشکر کنم بخاطر محبت هات . به خاطر حضور دایی سروش در مورد مراسم های ختم مامان سودابه چیزی نگفتم .
- خواهش میکنم خانم چه زحمتی ؟ وظیفه ام بود ولی حقه باز اصل قضیه رو نگفتی ؟
برای اینکه متوجه شلوغ بودن دور و برم بشود پرت و پلا گفتم : بله بله صحیح حالا چطور ؟
حس ششمش خبر دار شد و با تیز بازی پرسید : کسی اونجاست ؟
بلافاصله جواب دادم : آره آره .
با هیجان پرسید : داداش جونته ؟
از خوش خیالی اش خنده ام گرفت . ولی خودم را کنترل کردم و برای اینکه دایی سروش را مطمئن کنم که وقتی مسافرت بودم به خانه شیلا اینا رفته ام گفتم : راستش شیلا جون از وقتی که از شهرستان برگشتم دارم مرتب ذکر خیر خودت و خونواده ات را برای همه می گم .
خنده پنهانی دکتر علایی بهم نشان داد که به قدر کافی نقشم را خوب بازی کرده ام و چیزی هم فراتر از آن رفته ام . از این احساس که سعی در گول زدن دایی را داشته باشم خوشم نیامد و ناخود آگاه اخمهایم را در هم فرو بردم .
- مهسا هیچ معلومه داری چی میگی ؟! این چرت و پرتها چیه که سر هم کردی ؟! پیش کی هستی که داری اینجوری اراجیف میبافی ؟!
نمیدانستم چه جوابی بدهم ؟! واقعا نمیدانستم و مستاصل شده بودم ؟!
از یکطرف دایی سروش کنارم بود که نباید در مورد فوت مامان سودابه کلمه ای حرف میزدم ، از طرفی دیگر دکتر علایی مثل جغد سیاه روبرویم نشسته بود که نباید جلوی رویش درباره سعید چیزی به شیلا میگفتم و اصل قضیه مهمانی که بخواست سعید بوده را عنوان میکردم و از همه مهمتر پشت تلفن شیلا بود که نه از دایی سروش و بیماری اش چیزی میدانست و نه از دکتر معالجش خبری داشت و نباید صحبتی در این باره میکردم و من واقعا مانده بودم کلافه سر در گم که در یک آن سه نقش را چطوری همزمان میتوانستم اجرا کنم ؟!
- شیلا جان حالا بعدا بطور مفصل برایت توضیح میدهم .
- باشه فهمیدم خوب حالا داستان دعوت کردن امشب جدیه ؟! یا اینهم جزئی از برنامه ...
نگذاشتم در این مورد اشتباه فکر کند . بلافاصله گفتم : نه نه حتما امشب شام منتظرت هستم نکنه یک وقت نیایی ؟
- پس موضوع شام امشب حتمیه ؟
- آره آره حتمیه .
خندید و گفت : آخه اونطوری که تو حرف زدی گفتم شاید ، ببیم برادرت هم امشب هست ؟!
از اینکه براحتی اشتیاقش رو برای دیدن سعید نشان میداد خنده ام گرفت و گفتم : آره ، اصلا این برنامه به خواست اون بوده .
با هیجان پرسید : راست می گی ؟!
- آره دروغم چیه ؟
دوباره مشتاقانه گفت : وای خدا . امشب عجب شبی بشه ؟! به راستی از خل بازیهایش خنده ام میگرفت و برای اینکه دکتر علایی از قضیه بویی نبرد گفتم : راستی شیلا وقتی اومدی جزوه بیوشیمی رو هم با خودت بیار میخوام تا وقتی توهستی کمی با هم دوره کنیم .
بلند خندید و گفت : بیو شیمی دیگه کیلویی چند منه ؟! تو برو خود تو با جزوه خفه کن . من دیگه امشب هوش و حواسی برام نمیمونه که بخوام باهات درس بخونم . ببینم مهسا راستی سعیدتون از چه رنگی خوشش میاد که همون رو بپوشم ؟!
برای این که لجش را درآورم جواب دادم :
قهوه ای چهارخونه ، مثل دستمال سفره .
- اِ مهسا لوس نشو ، دارم جدی میگم .
میدانستم اگر جوابش را درست و حسابی ندهم برای بهتر و بیشتر جلوه دادن خودش جلوی سعید لباس اجق وجق میپوشد و سعید را دلزده میکند برای همین با آشنایی به سلیقه سعید گفتم :
هر چی ساده تر بهتر .
با کمی مکث پرسید :

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#56 | Posted: 21 Aug 2013 21:19




داری جدی میگی ؟
- آره همین که گفتم .
و برای اینکه جلوی سوالهای بیشترش را جلوی دکتر علایی بگیرم تا به حرفهایم شک نکند ادامه دادم :
خوب پس شیلا جان امشب میبینمت ، جزوه بیوشیمی یادت نره .
خندید و گفت : تو هم کشتی من رو با این جزوه بیوشیمی ؟! هر چند که میدونم داری الکی میگی ولی باشه چشم کادوپیچ میکنم برات میارم .
- خوب کاری نداری ؟
- نه قربانت به داداشت سلام برسون .
پوزخندی زدم و گفتم : بزرگیتو میرسونم ، پس منتظرت هستم .
- حتما قربانت خداحافظ .
خدا نگهدار و
و گوشی را قطع کردم و دوباره دورن کیفم گذاشتم .
دکتر علایی نگاهم کرد و گفت :
بنظر میاد امشب یک مهمون دیگه هم دارید ؟! از این که خودش را قاطی مهمانها جمع بسته بود و لفظ یک مهمان دیگه را بکار بده بود دلخور جواب دادم :
بله امشب دوستم شام مهمونمونه .
بدون آنکه بگوید « پس من امشب مزاحم نمیشوم » ، لبخند معنی داری زد و گفت : پس با این حساب بد جوری به زحمت می افتید ؟!
با غیظ پوزخندی زدم و با کنایه گفتم :
چاره چیه ؟!
به کنایه ام خندید و گفت :
امان از دست حاضر جوابی شما ؟!
از روی زیادش حسابی لجم گرفته بود و از این که نسبت به گوشه و کنایه هایم بی تفاوت و خونسرد برخورد میکرد و برای هر بحثی دو کیلو حرف در آستین داشت عصبانی شدم و سرم را به سوی دایی سروش چرخاندم و سکوت کردم .
دکتر با دیدن سکوتم از جایش بلند شد و گفت :
خوب مثل اینکه وقت ملاقات تموم شده ، شما هم بهتره سروش جان رو تنها بذارید .
بدون آنکه نگاهش کنم جواب دادم :
اگر اجازه بدید تا پنج دقیقه دیگه بمونم ، میخوام کمی با دایی تنها باشم .
سنگینی نگاهش را حس کردم که گفت :
اگر تنهاتون بذارم که دوباره ...
متوجه منظورش شدم که میخواست بگوید : اگر تنهاتون بذارم که دوباره بند را آب میدهی و بغض و گریه و زاری را شروع میکنی .
بناچار سرم را بسویش بلند کردم و با التماس نگاهش کردم تا تنهایمان بگذارد .
در حالیکه بالای سرمان ایستاده بود مفهوم نگاهم را فهمید و با جدیت گفت :
باشه فقط پنج دقیقه نه بیشتر .
و آهسته ادامه داد :
باید خیلی مراقب باشید .
و بطرف دایی خم شد و با موج مثبتی گفت :
سروش جان با اجازه ات من رفتم کاری نداری ؟! دوباره میبینمت
و بطرف در به راه افتاد و در را باز کرد و بدون در نظر گرفتن وجود من بیرون رفت و در را پشت سرش بست ؟! همین نه حرفی و نه خداحافظی ؟!
چشمم به در ماند و از کارش تعجب کردم نمیدانم شاید بیشتر از کم محلی و بی تفاوت بودنش نسبت به حضورم در اتاق عصبانی شدم و این بی توجهی اش را به حساب توهین آشکارش گذاشتم ! واقعا نمیدانستم اهانتش را چگونه ارزیابی کنم ؟! من که کاری نکرده بودم ؟! و یکدفعه درون مغزم پر از جواب شد :
مگر نه این که تا بحال هر وقت میدیدیش نه سلامی میکردی و نه خدا حافظی ، خوب این رفتارش هم جواب یکی از آن بی احترامی هایت ، مگر توقع دیگری داری ؟!
ولی او همیشه مهربان و مودب بود و با صبر و حوصله رفتارهای نابجایم را که بیشترش از روی تعمد بود تحمل می نمود و در جواب خوشرویی میکرد ؟! چرا ناگهان اینقدر عوض شد و مخصوصا نا دیده ام گرفت ؟ مگر نه این که امشب خودش را با کمال پر رویی مهمانی دعوت کرد و ازم خواست پیامش را به سعید برسانم پس چرا یکدفعه ...
آیا براستی برایم ارزش داشت که در مورد رفتارش فکر کنم یا حتی ناراحت و یا خوشحال شوم ؟!
به نظرم موجود بی خاصیتی بود که قبل از شناختن ماهیت سعید او را مثل سعید میدانستم و مانند او تصور میکردم ولی حالا که سعید از دیدگاهم از هر گناهی مبرا شده بود دکتر علایی جایش را گرفته بود و با سرکشی های مغرضانه و زیر زبون کشیهای کنجکاوانه اش اعصاب و روانم را حسابی بهم ریختخه بود و چه خوب هم در این کار موفق شده بود ؟!
از این که یکی میگفتم دو تا جوابم میداد یا در هر زمانی بعد از فوت مامان با دلیل یا بی دلیل و برهانهای خاص خودش قانعم میکرد که کمتر بی تابی کنم و به بهانه عزاداری برنامه درس و زندگی ام را مختل نکنم و در اصطلاح برایم آقا بالا سری میکرد و روند رفتار سعید را ادامه میداد واقعا ازش متنفر شده بودم و تصمیم داشتم که تلافی ...
- خانم میبخشید وقت ملاقات تموم شده لطفا بیمارتون رو تنها بذارید . با بیرون کشیده شدن از افکارم ، به خانمی که دکتر علایی ، خانم صولتی معرفی اش کرده بود نگاه گیجی انداختم با بلند شدن از جایم عجولانه گفتم :
چشم همین الان .
با بیرون رفتن خانم صولتی ، تازه متوجه شدم که حدود پنج دقیقه به در چشم دوخته ام و در مورد رفتار نابجای دکتر علایی فکر کرده ام بدون آنکه با دایی سروش حلوت کنم و حرفی از دلتنگی های این چند وقته ام بزنم ، به دایی نگاه کردم ، همچنان با اشتیاق نگاهم میکرد بی آنکه حرفی برای گفتن داشته باشد .
شاید واقعا حکمت این بود که با اندیشیدن به دکتر علایی ، داغ نبودن مامان سودابه را برای خودم تازه نکنم و با آه و ناله و سوز و اشک ، فقدان و جای خالی اش را به دایی سروش حالی نکنم . به روی صورتش خم شدم و بوسیدمش و گفتم :
دایی جان با من کاری نداری ؟ دید که پرستار اومد و تذکر داد ، باید هر چه زودتر بروم ولی از این به بعد مطمئن باش مرتب میام و بهت سر میزنم .
و بی اختیار دوباره خم شدم و از جانب مامان سودابه هم بوسیدمش و گفتم :
خداحافظ به زودی منتظرم باش دیگه نمیذارم تنها بمونی .
و به طرف در رفتم ، در حالیکه هنوز نگاهش میکردم سرش را بطرفم چرخاند و با نگاه بدرقه ام کرد . هنوز پایم به راهرو نرسیده بود که قطرات اشک روی گونه هایم روان شد . این بار علت گریه ام را به درستی نمی دانستم ؟! نمیدانستم که برای تنا گذاشتن دایی سروش گریه میکنم یا برای تنها روانه شدن خودم .
***
- اِ سعید یعنی چی که هیچ اشکالی نداره اونم بیاد ؟ مثل اینکه امشب قراره جنابعالی با شیلا حرف بزنی ، پس ذیگه حضور دکتر علایی مزاحم چه معنایی میده ؟! لابد میخواد مثل مترسک سر جالیز بالای سرتون وایسه ؟!
در حالیکه لباس رسمی اش را پوشیده بود و آماده و در انتظار مهمان روی مبل مینشست جوابم داد : چه اشکالی داره اونم باشه ؟
ما که نمیخواهیم حرف های ناشایستی بزنیم فوقش من و شیلا میریم اون ور سالن روی اون مبلها میشینیم و صحبتهامونو میکنیم ، این که دیگه غصه نداره ؟!
از این که همه چی را ساده تصور میکرد و هر چیزی که اراده میکرد طبق دلخواه خودش پیش میبرد و کار دیگری به کسی نداشت لجم گرفت و با حرص گفتم :
پس یکبارگی بفرمایید از اول شب تا اخر شب دکتر علایی باید ور دل بنده بشینه دیگه ؟!
از لحنم خنده اش بیشتر شد و به شوخی جواب داد :
چرا ایرادی داره ؟
از خونسردی اش بیشتر لجم گرفت و گفتم :
پس میشه بگید مهمونی اومدن امشبش برای چیه ؟! میخواد بیاد تو رو ببینه یا چشم غره های منو تماشا کنه ؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#57 | Posted: 21 Aug 2013 21:19




وبا این حرف ناخودآگاه به سعید چشم غره رفتم.
سعید بلند خندید وگفت:خیلی خوب حالا نمی خواد برای من تمرین کنی بیچاره می خواد خوبی کنه مثل اینکه به تو خوبی نیومده؟!بعد ازظهری بهم زنگ زد وعلت اومدنش را توضیح داد.
بدون آنکه بخواهم علت امدنش را بدانم به یاد اهانت وبدون خداحافظی رفتنش افتادم وبا غیظ گفتم:اصلا لازم نکرده بیاد بهش زنگ بزن وبگو بعد از مسافرت بیاد.
سعید لحن جدی به سخنش داد وگفت:اِ مهسا دوباره بچه شدی؟!بنده خدا مهران ازم خواست که بعد از رفتنم برایت یک برنامه سرگرم کننده در نظر بگیرم که زیاد احساس تنهایی نکنی.
با حاضر جوابی گفتم:خوب این که مهمونی اومدن نداره؟!ازش تشکر می کردی ومی گقتی چشم خودم به فکر خواهرم هستم.
نگاهم کرد وگفت:راستش خودم هم هر چی در این مورد فکر کردم عقلم به جایی نرسید.درسته کمه سرگرم درسهات می شی ولی دلم می خواد اوقات فراغتت رو یک طروی پر کنی که به فکر فرو نری ویاد غم وغصه هات نیفتی.حقیقتش مهران پیشنهاد جالبی داد من هم بدم نیومد.حالا امشب میاد این جا که با خودت صحبت کنه.
از اینکه دوباره باید هم کلام دکتر علایی می شدم ناخشنود گفتم:چه پیشنهادی؟نمی تونست همون توی آسایشگاه بگه وبعدش مزاحممون نشه.
سعید اخمهایش را درهم کشید وبا دلخوری گفت:مهسا هیچ دوست ندارم در مورد مهران اینجوری حرف بزنی هرچی باشه دمتر معالج سروشه باید احترامش رو نگه داری در ضمن مهران ملاحظه سروش رو کرده واونجا هیچی در مورد پیشنهادش نگفته می ترسیده سروش از نبودن خاله سودی بویی ببره.
با کمی فکر گفتم:خوب بعدش بعدش چی؟!می تونست هر وقت که از اتاق دایی سروش بیرون اومدن اون موقع بهم بگه.
بلافاصله جوابم داد:اینطور که می گفت اون موقع جلسه داشته حالاتو چه اصراری داری امشب اینجا نیاد؟!من باید ناراحت باشم که نیستم حالا تو دیگه چرا خودت رو ناراحت می کنی؟!
راست می گفت ناسلامتی این سعید بود که باید امشب در مورد آینده اش با شیلا حرف می زد نه من که از وجود لولوی سرخرمنی چون دکتر علایی خون خونم را می خورد.
برای اینکه دلیل امدن دکتر علایی را بدانم پرسیدم:حالا قراره چه پیشنهادی بده؟از همین الان بهت بگم که من حوصله برنامه ریزیهای کسل کننده دکتر علایی برای سرگرمی ام رو ندارم.
کمی در مبل جابه جا شد وجواب داد:راستش اول ازم پرسید نقاشی کردن خواهرت چطوریه؟منم برای این که ازت تعریف کرده باشم گفتم خوبه بعد او پیشنهاد کرد که برای یک مدت کوتاهی معلم خصوصی نقاشی بشی وتازه شاگردهات رو هم حاضر وآماده داره.
در حالیکه از عصبانیت وتعجب هم خشمگین وهم شوکه شده بودم با فریاد گفتم:سعید هیچ معلومه داری چی می گی؟!
توقع این نوع برخوردم را نداشت وبا حیرت در حالیکه می خواست صدایم را پایین بیاورم گفت:چیه؟چه خبرته؟یواشتر مگه چی شده؟
سعی کردم خودم را کنترل کنم وبا کشیدن نفس عمیقی گفتم:سعید وقتی تو چیزی نمی دونی بیخودی چرا از طرف من قول می دی؟
با دقت نگاهم کردوپرسید:چی رو نمی دونم؟
دندانهایم را از عصبانیت بهم فشار دادم ودر جواب گفتم:همین نقاشی کردن من رو اصلا تو می دونی من چه جوری نقاشی می کشم؟!فقط دلت می خواد آبروی من رو ببری؟
به نرمی وبرای ینکه خود را بی جهت ناراحت نکنم با ملایمت گفت:اوه حالا مگه چی شده؟مگه تو نقاشیت بده؟
عصبی جواب دادم:از بد هم بدتره مگه یادت نیست اون وقتها که بچه بودم وقتی می خواستم خیر سرم یک منظره کوه یا خونه ورودخونه بکشم چقدر مکافات داشتم؟نقاشیم به همه چی شبیه بود الا به یک منظره؟!اونوقت حالا تو...
نگذاشت ادامه بدهم وبا خنده گفت:آره یادم اومد وقتی دبستان بودی می خواستی قوری بکشی شبیه آفتابه در می اومد.
وبا این حرف از خنده ریسه رفت.
از اینکه دستم انداخته بود وبه بی هنری ام می خندید عصبانی گفتم:چیه خیلی خوشت اومده؟
فهمید که بیش از اندازه عصبانی ام کرده برای همین با دلجویی گفت:زیادی خودتو ناراحت نکن شاگردهات دو تا بچه چهار پنج ساله هستند که رنگهای مداد رنگی رو درست تشخیص نمیدن.دیگه چه برسه به اینکه بخوان درست وحسابی نقاشی بکشن.
متعجب پرسیدم:دو تا بچه؟
سرش را تکان داد وگفت:آره مهران نظرش اینه که توی این بحران روحی که داری میگذرونی بهترین تفریح وبهترین راه حل سر وکله زدن با بچه هاست تا بتونی روحیه ونشاط اولیه زندگیت رو بدست بیاری.از نظر اون تو اگر به همین روال بخواهی ادامه بدی وبا کمی تنهایی زانوی غم بغل بگیری وبه فکر غصه هات بیفتی تا چند وقت دیگه کاملا افسرده می شی.
می خواستم بگویم حالا هم احساس افسردگی می کنم اما از ترس نگرانی سعید وچاره اندیشی دیگر پیش دکتر علایی چیزی نگفتم وبا کمی فکر پرسیدم:حالا این بچه ها کیا هستند؟
جوابم داد:نمی دونم ولی هر کی هستند از آشناهای مهرانند چون خودش اونها رو میاره اینجا.
با شگفتی تکرار کردم:خودش اونها رو میاره اینجا؟
لبخندی زد وگفت:آره شاید امشب هم بیاردشون.
از اینکه دکتر علایی با دو بچه که در حقیقت شاگردهایم بودند قرا بود بیاید مغزم از حیرت در حال سوت کشیدن بود...
با صدای زنگ تلفن از حالت بهت در امدم وبه سعید چشم دوختم.سعید به آرامی گوشی بی سیم را از روی میز برداشت وسر جایش نشست وجواب داد:الو...
ـ ...
ـ سلام حال شما؟
وبا سلام علیک خشکی که کرد اخمهایش را درهم فرو برد.
ـ ...
ـ بله بله خیلی ممنون شما لطف دارید.
ـ ...
ـ بله حالش خوبه سعی کرده خودش رو با درس ودانشگاه مشغول کنه.
ـ ...
فهمیدم هر که هست در مورد من پرس وجو می کند که سعید اینگونه جوابش می دهد.
ـ باشه چشم هر وقت که فرصت شد.
ـ ...
ـ نه باور کنید اصلا وقت ندارم حقیقتش کمن فردا وپس فردا نیستم وناراضی به طرفم نگاه کرد وابروهایش را بالا برد.
ـ ...
با اشاره پرسیدم:کیه؟وبا اشاره جوابم داد:خاله ات.
ناخشنود نگاهش کردم ودوباره با اشاره گفتم:بگو من نیستم.
از آن روز کذایی که مامان سودابه را جلوی همه سنگ روی یخ کرد وبا خواستگاری مسخره اش برای برادر شوهرش دل مامان را از ناراحتی لرزاند ازش بدم آمده بود.سر ختم مامان هم بی اعتنا از کنارش رد می شدم ونسبت به ابراز علاقه وگریه زاری سوزناکش بی تفاوت نگاه می کردم وبرای مظلومیت مامان اشک می ریختم.از اینکه هر چند روز یکبار تلفنی به اصطلاح حالم را جویا می شد ومی خواست سر درد دل را باز کند ناراضی جوابش را کوتاه می دادم وزود مکالمه را قطع می کردم.دیگر خاله سرور برایم آن ارج وقرب اولیه را نداشت وبعد از آن روز لعنتی از هر غریبه ای غریبه تر شده بود.
ـ بله چشم اگر فرصت شد حتما می آییم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#58 | Posted: 21 Aug 2013 21:20




هر دفعه که زنگ می زد کلی قسم وآیه می داد که حتما با سعید به خانه اش برویم وبه اصطلاح رابطه خاله وخواهرزاده بودن را حفظ کنیم.البه می دانستم که بیشتر تعارفش به خاطر سعید است نه من چون سعید هنوز هم برایش حکم داماد ایده آل را داشت.وبه این راحتی ها نمی توانست از خیرش بگذرد.اما هم من هم سعید بعد از آن روز کذایی دیگر میل ورغبتی به برقراری ارتباط نداشتیم.ودوست داشتیم که هرچه زودتر رابطه یک طرفه هم از بین برود.
ـ باشه من گوشی رو به خودش میدم از طرف من خداحافظ.
با دلخوری اشاره کردم:چرا گفتی خونه هستم؟
در حالیکه دهنی گوشی را گرفته بود آهسته گفت:پس می گفتم نصفه شبی کجا رفتی؟
از این که به عمد نصفه شبی گفتنش را مثل خودم غلیظ گفته بود بی اختیار خنده ام گرفت وبه ناچار گوشی را گرفتم.
ـ الو سلام خاله.
ـ سلام به روی ماهت خاله.چطوری مهسا جون؟
ـ خوبم مرسی.
ـ جای مامانت خالی نباشه؟
بعد از فوت مامان سودابه این تکه کلامش شده بود وچقدر من را آزار می داد خودش خوب می دانست که جای مامان چقدر خالیه ولی باز هم هر بار می گفت.
ـ الو مهسا جون؟صدامو می شنوی؟
بی حوصله جواب داد:بله می شنوم.
ـ خوب چه حال؟چه خبر؟اوضاع خوب پیش میره؟
بیحال در جوابش گفتم:پیش میره حالا چه خوب چه بد؟!
کنجکاو پرسید:چرا بد عزیزم؟خدا نکنه بد پیش بره.ببینم دانشگاه می ری؟
اول حرفهایش سعید بهش گفت که سرگرم درس ودانشگاهم/ولی باز هم سوال کرد.
ـ بله امروز کلاس رفتم.
ـ خوبه خوب کاری کردی.بلکه اینطوری غم مادرت رو فراموش کنی.راستی مهسا زنگ زدم که برای فردا یا پس فردا هر وقت که تو وسعید تونستید برای شام بیائید.اینجا گویا سعید می گه فردا پس فردا نیستش پس هماهنگ کنید آخر هفته بیائید.باشه؟
ـ نه خاله نمی خواد به زحمت بیفتید آخر هفته هم معلوم نیست شاید سعید کار داشته باشه.
ومی خواستم بگویم مسافرته که حوصله پرس وجوهای بعدی را نداشتم.
ـ اِ اینطور که نمی شه سعید که همش کار داره پس حداقل تو بیا شاید سعید به هوای تو هم که شده مجور بشه بیاد.
از اینکه من را طعمه ای برای سعید فرض کرده بود تا به کشاندن من به اینجا سعید را هم به دنبال من بکشاند ناخشنود جواب دادم:راستش خاله این چند وقته بدجوری از درسهای دانشگاهم عقب افتاده ام دیگه چیزی به امتحانات آخر ترم نمونده می خوام کمی درس بخونم.
قانع نشد وگفت:درس که همیشه برای خوندنش وقت هست.قربونش برم نغمه فردا دو تا امتحان داره نمی دونم میان ترمه چیه.ولی باور کن تا همین الان که ساعت هفت ونیم شبه لای هیچ کدوم از کتاب هاشو باز نکرده بیا یک کم نغمه یاد بگیر که تفریحی درس می خونه.
می خواستم بگویم نغمه همه کارهاش تفریحیه ولی به ملاحظه اش چیزی نگفتم ودر عوض جواب دادم:خوب هر کسی یک شیوه ای برای درس خوندن داره.
فهمید که رغبتی برای امدن به خانه اش ندارم وناراضی گفت:پس خاله جون هر موقع فرصت کردی با سعید حتما بیا اینجا ما از دیدنتون خوشحال می شیم.
به ناچار گفتم:باشه چشم.
ـ خوب مهسا جون با من کاری نداری.
ـ نه خاله ممنونم.
ـ پس دیگه سفارش من یادت نره ها؟من منتظرتون هستم.
ـ چشم.
وبا یه یاد اوردن موضوعی پرسید:راستی این هفته برای رفتن سر خاک پنج شنبه بعد از ظهر می رید یا جمعه صبح؟!
بلافاصله جواب دادم:خوب مثل هر دفعه پیج شنبه بعدازظهر.چطور مگه؟!
ـ هیچی همین جوری.اخه با این شلوغی خیابونها گفتم جمعه صبح بهتره.هم هوا گرمتره هم دیگه برای برگشتن زود شب نمی شه.
اگر به من بود که هر دو روز را می رفتم واز دیدار مزار مامان سودابه سیر نمیشدم ولی به خاطر تنهایی ودور بودن مسیر مجبور بودم در هفته یک روز به دیدنش بروم وهمین یک روز هم به علت وجود سعید وخاله وآشنایان دیگر نمی توانستم درست وحسابی حرفهایم را به مامان بزنم ودلم را خالی کنم.
ـ الو مهسا؟!
متوجه صدای خاله شدم وجواب دادم:بله.
ـ خوب مهسا نظرت چیه بهتر نیست جمعه صبح بریم؟
ـ خاله شما هر جوری راحت ترید سر خاک برید ولی ما همون پنج شنبه بعدازظهر می ریم.
دلم نمی خواست موقعی که همه برای فاتحه خوانی سر قبر رفتگانشون در روز پنج شنبه می رفتند سر خاک مامان خالی باشد وکسی برایش فاتحه ای نخواند واحساس تنهایی کند.با اینکه به خاله سرور گفته بودم که ما پنج شنبه می ریم ولی همان لحظه در دلم می دانستم که این هفته علاوه بر پنج شنبه جمعه هم می روم ومطمئنا خاله برای اینکه خودش را به ما نشان دهد همان پنج شنبه می آمد اما ایندفعه من تصمیم گرفته بودم جمعه هم بروم ودر تنهایی ناگفته های دلم را برای مامان بگویم چون در این چهل روز سعید اجازه نمی داد که تنهایی به مزار بروم وبا روحیه ناجور برگردم ولی این بار با مسافرتی که سعید در پیش داشت به راحتی می توانستم آرزویم را عملی سازم.
طبق انتظارم خاله گفت:پس ما همون پنج شنبه می آییم.مهسا جون دیگه خودت رو به زحمت ننداز وحلو وخرما نیار من خودم تدارک می بینم.
می دانستم که تعارف می کند وحوصله حلوا پختن وسایر کارها را ندارد برای همین گفتم:نه خاله من خودم درست می کنم احساس می کنم با پختن حلوا ودرست کردن خرما وگردو با دست پر به مهمونی مامان میرم واینجوری آرامتر می شم.
ـ خدا صبرت بده.باشه هر جوری که تو بخواهی خوب دیگه مهسا جون کاری نداری؟
ـ نه خاله مرسی.
ـ پس تا پنج شنبه خداحافظ.مراقب خودت باش.
ـ چشم خدانگهدار.گوشی را قطع کردم.
سعید به دقت نگاهم کرد وپرسید:چی می گفت؟این هفته جمعه می خوان سر خاک برن؟
گوشی بی سیم را روی میز گذاشتم وجواب دادم:نه وقتی گفتم ما پنج شنبه می ریم اون هم گفت که ما هم همون روز می آییم.
سعید کمی فکر کرد وگفت:این هفته می خواهی چطوری بری؟من که نیستم.
نگاهش کردم وگفتم:مگه قراره چطوری برم؟!خوب آژانس رو برای همین وقتها گذاشتن.
ـ راستی مهسا نظرت راجع به آقا نوید چیه؟توی ختم خاله سودی وقتی دیدیش به نظرت چطوری اومد؟
از سوالش جا خوردم وبا تعجب به جای جوابم گفتم:نظر خودت چیه؟
با کمی مکث در جوابم گفت:راستش...به نظرم آدم بدی نیومد هر وقت توی مراسم ها نگاهش می کردم می دیدم که برای خاله سودی داره گریه می کنه.مثل اینکه راست راستی خاله سودی رو دوست داشته.
با اینکه من هم چنین نظرش داشتم وبا عقیده اش موافق بودم ولی گفتم:اگر واقعا مامان رو دوست داشت پس چرا ولش کرد ورفت؟
در حالیکه برای جوابم کمی فکر می کرد گفت:نمی دونم شاید توی اون شرایط خیلی زود تصمیم گرفته ووقتی که رفته پشیمون شده.
ـ اگر پشیمون شده باید بر می گشت وبا مامان آشتی می کرد نه اینکه...
نگذاشت حرفم را تمام کنم وگفت:خوب شاید چون قبل از رفتن همه پلها رو خراب کرده دیگه رویی برای برگشتن...
وبا صدای زنگ خانه حرفش را قطع کرد وبا هیجان به طرفم نگاه کرد وگفت:مثل اینه اومدند؟!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#59 | Posted: 21 Aug 2013 21:20




به طرف سعید وشیلا که در آن سوی سالن نشسته بودند وحرف می زدند نگاهی انداختم.یک لحظه اشک به چشمانم امد ونبودن مامان سودابه را با تمام وجود احساس کردم اگر بود چقدر برای سعید خوشحال می شد.واین مراسم آشنایی سوت وکور را با ذوق وشوق بی اندازه برگزار می کرد.طفلی سعید هم مثل من هیچ کس را نداشت که در اینگونه لحظه ها همراه وهمقدمش باشد نه پدر ومادری ونه آشنای نزدیکی شاید فقط دلش به من که تنها خواهرش بودم خوش بود که با این روحیه بهم ریخته وعزادارم نبودنم بیشتر از وبدنم کمکش می کرد.
دوباره نگاهش کردم سعید با اشتیاق در حال حرف زدن بود وشیلا با خجالت وکم رویی بی سابقه سرش را پایین انداخته بود وبه صحبتهایش گوش می داد از دیدن قیافه موش مرده شیلا خنده ام گرفت یاد حرفش افتادم که گفت امشب عجب شبی بشه؟!
ـ واقع شب جالبیه؟!
با جواب دکتر علایی تازه متوجه شدم که طبق عادتم قسمت آخر فکرم را بلند گفته ام.
برای اینکه پیگیر قضیه سعید وشیلا نشود بدون آنکه جوابش را بدهم به طرف دو بچه ای که همراه آورده بود نگاه کردم.یک دختر ویک پسر تقریبا چهار ساله وفوق العاده شبیه به هم که شیطنت در چشمهای هردویشان برق می زد.وظاهرشان نشان می داد که به توصیه یا شاید هم به تهدید دکتر آرام نشسته اند ومیوه می خوردند وشاید اگر به اختیار خودشان بود کل خانه را زیر ورو می کردند.
ـ می بخشید که امروز توی آسایشگاه بهتون نگفتم که قراره با خودم دو مهمون کوچولو بیارم.
از نگاه کردن به بچه ها دست کشیدم وآرام گفتم:خواهش می کنم.
قبل از ورودش تصمیم گرفته بودم به تلافی امروزش که بدون خداحافظی اتاق دایی سروش را ترک کرده بود نه سلامش کنم ونه احوالپرسی ولی با ورودش ودیدن همراهان خردسالش یکباره تصمیم عوض شد وبه حساب اینکه باید احترام مهمان را نگه داشت از تصمیم صرف کردم.
ـ راستی فرناز وفرزاد دو قلو هستند.
با شگفتی به طرفشان نگاه کردم که در حال خوردن پرتقال آبداری بودند ودور دهانشان را حسابی پرتقالی کرده بودند وبا تعجب پرسیدم:راست می گید.
سرش را تکانی داد وبا لبخندی جوابم داد:بله مگه از شباهتشان مشخص نیست؟
دوباره با دقت نگاهشان کردم.راست می گفت شباهت فوق العاده ای بهم داشتند که من از همان اول متوجه شده بودم که خواهر وبرادر هستند ولی دوقلو بودنشان را دیگر نمی توانستم حدس بزنم.هردویشان تپل ولپ های آویزانی داشتند که صورت زیبا وبا نمکشان را خواستنی تر می کرد.وهر دو موهای بور وتابداری که برای پسره کوتاه وبرای دختره بلندتر که با گیره عروسکی بسته بودند ولباسهای یکرنگشان که برای پسره بلوز وشلوار وژاکت وبرای دختره بلوز ودامن بامزه پرچین وژاکت وهمچنین کاپشن وکلاه ودستکش وچکمه هردویشان یکرنگ ویکجور بود.
روبه دکتر کردم وبا کنجکاوی پرسیدم:از فامیلاتون هستند؟
سرش را به نشانه تایید تکان داد وگفت:بله.
وپس از کمی مکث ادامه داد:خوب حالا نظرتون چیه؟لطف می کنید مربی نقاشیشون بشید؟
با تردید نگاهشان کردم وجواب دادم:حقیقتش تا به حال تجربه نکرده ام می ترسم یکدفعه...
ومی خواستم بگویم نقاشی خودم از این بچه ها افتضاح تر است ولی برای حفظ آبرویم چیزی نگفتم.
ـ خوب موافقید؟از همین جمعه شروع می کنید؟
انگار چاره ی دیگری نداشتم وباید این وظیفه را به عهده می گرفتم اما از حالا دلم به حال هردویشان سوخت که باید زیر دست من اصول اولیه نقاشی را یاد می گرفتند وچقدر هم در آینده به داشتن چنین استادی افتخار می کردند!
ـ پس من جمعه صبح فرزاد وفرناز رو میارم اینجا؟
ناگهان تلنگری به مغزم خورد ویاد آن افتادم که قراره جمعه صبح سرخاک مامان سودابه بروم.بی درنگ گفتم:نه نه جمعه صبح نه من قراره جایی برم.
بلافاصله پرسید:قراره کجا برید؟
از اینکه بدون ملاحظه می خواست در کارهای خصوصی ام سرک بکشد خوشم نیامد وبی اختیار جواب دادم:اینش دیگه به خودم مربوطه.
متوجه کنجکاوی بی موقعش شد وبا لحن عذرخواهانه ای گفت:می بخشید قصد جسارت نداشتم فقط می خواستم...
ـ اِ فرناز دست نزن سیب خودمه.
با صدای بلند پسره به طفشان نگاه کردم ودیدم که دو خواهر وبرادر در حال کشمکش وزد وخورد برای داشتن سیب قرمزی هستند.دکتر از جایش بلند شد وبه طرفشان رفت وبا گرفتن سیب از دست هر دویشان با خشونت ظاهری گفت:اِ مگه قرار نشد که بچه های خوبی باشید وهمدیگه رو اذیت نکنید؟
دختره در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود با لحن بچه گانه ای گفت:همش تقصیر فرزاده اون سبی من رو گرفت.
دکتر دستمالی از جیبش در اورد وآب بینی فرناز را گرفت وبا دلجویی گفت:خیلی خوب.حالا نمی خواد گریه کنی.
واز روی میز سیبی برداشت وبه دستش داد ودرادامه گفت:بیا این هم سیب.
ورو به هردویشان گفت:دیگه نبینم با هم دعوا کنید.
فرزاد که با بغض کنارخ واهرش نشسته بود با آن لپهای گرد وبا مزه اش گفت:من از همون اول که اومدیم بهش گفتم که این سیب مال منه ولی بازم گوش نکرد واونو برداشت.
بی اختیار زدم زیر خنده واقعا خنده ام گرفته بود چقدر بامزه که از همان اولی که آمده بودند برای میوه ها وخوراکیهای روی میز نقشه کشیده بودند وخدا می دانست که قرار بود تا آخر شب چقدر از تنقلات روی میز را بخورند وبهم غر بزنند؟!
دکتر در حالیکه با جدیت باهاشون حرف می زد پرسید:مگه شما دوتا قرار نیست امشب شام بخورید؟
هر دویشان سرشان را بی درنگ تکان دادند وجواب دادند:آره.
دکتر با لبخندی دوباره پرسید:مگه این شکمتون باز هم جا داره؟
دوباره هر دو سرشان را تکان دادند وبا جدیت گفتند:بله.
دکتر علایی با خنده به طرفم نگاه کرد ودر حالیکه سرش را تکان می داد رو بهشان گفت:با این چیزهایی که شما خوردید اگر شام هم بخورید می ترکید اگر ترکیدید کجا ببرمتون؟
فرناز با درایت جواب داد:نه من نمی ترکم ولی فرزاد می ترکه چون بیشتر از من خورده اگر ترکید.
وبا غیظ کمی مکث کرد وادامه داد:اگر ترکید ببریمش مثل اون آقا گرگه توی شنگو ومنگول شکمشو با سوزن نخ بدوزیم.
فرزاد با این حرف فرناز به موهایش چنگ انداخت وگیره عروسکی اش را بیرون کشید وبا عصبانیت گفت:نه خیر شکم من را نمیدوزن شکم تو رو می دوزن.
ودوباره دعوا وکشمکش بینشان شروع شد.دکتر هر چقدر سعی کرد از هم جدایشان کند موفق نشد.عجب اوضاعی شده بود؟واقعا تماشایی بود؟!بسوی سعید وشیلا نگاهی انداختم توی این گیر ودار وسر وصدا بی اعتنا سرگرم صحبتهایشان بودند واین بار شیلا مشغول سخنرانی بود.
برای اینکه به دکتر کمکی کرده باشم از جایم بلند شدم ودر حالیکه خنده ام را کنرتل می کرد به طرفشان رفتم وتقریبا با صدای بلندی گفتم:اِ اینجا چه خبره؟
فرناز بلوز فرزاد را ول کرد ودر حالیکه نگاهم می کرد با خجالت سرش را پایین انداخت.اما فرزاد با دقت وکنجکاوی به من خیره شد وسر جایش نشست.دکتر راست ایستاد وبا لبخندی گفت:خدا از بزرگی کمتون نکنه واقعا به موقع به دادم رسیدید.
در حالیکه به ظاهر اخمهایم را درهم کرد هبودم با عصبانیت نگاهش کردم وگفتم:اینها همیشه اینجوری می کنند؟!
فرناز لبهایش را ورچید وبا لپهای اویزانش بغض کرده گفت:همش تقصیر فرزاده.
فرزاد هم با آن چشمهای درشت وگردش همچنان نگاهم کرد وبا جرات گفت:نه خیر تقصیر خودشه.
چیزی نمانده بود دوباره درگیری بینشان شروع شود.برای همین با چشم غره ای گفتم:کی به شما اجازه داد حرف بزنید؟
وبا این تحکم هردویشان را ساکت کردم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#60 | Posted: 21 Aug 2013 21:21




دکتر که همچنان ایستاده ونظاره گرد حرفهایمان بود با پوزخندی گفت:عجب جذبه ای؟!
در حالیکه جلوی خنده ام را می گرفتم با خشم ظاهری روبه دکتر گفتم:کی به شما اجازه داد حرف بزنید؟
دکتر برای قانع کردن بچه ها دستش را جلوی دهانش گرفت وبا مظلومیت گفت:چشم دیگه چیزی نمی گم.
نگاهش کردم هنوز ایستاده بود برای اینکه تعارفش کنم بنشیند با قاطعیت گفتم:شما چرا هنوز ایستاده اید؟برید اونجا بنشینید.
وبا دست مبلهای کناری را نشان دادم.
دکتر علایی جلوی بچها فورا دستورم را اجرا کرد وبا گفتن چشم به طرف مبلها رفت وروی یکی از آنها نشست.
من هم برای اینکه زهر چشمی از بچه ها بگیرم نگاهشان کردم وبا اخمی گفتم:از کسی صدا نشنوما نبینم دیگه کسی دست به خوراکیهای روی میز بزنه؟ساکت بشینید تا وقت شام صداتون بزنم.هر دویشان با تکان دادن سر فرمانبرداریشان را نشان دادند.
به طرف دکتر رفتم وروی یکی از مبلها نشستم.
ـ با این جذبه ای که شما نشان دادید فکر نکنم دیگه برای شام هم دست به غذا بزنند.
خندیدم وگفتم:خیلی مطمئن نباشید.سر شام بهتون ثابت می شه که چقدر زم حساب بردند؟!ولی دکتر واقعا می خواهید این دو تا وروجک رو برای من بذارید تا نقاشی یادشون بدم؟!
نگاهم کرد وبا لبخندی جواب داد:چه اشکالی داره؟به شیطنتشون نگاه نکنید موقع چیز یاد گرفتن کاملا مطیع وآروم هستند.
ناباورانه نگاهشان کردم وگفتم:من که چشمم آب نمی خوره؟!

سر میز شام طبق حدسم دو قلوها نه تنها کم رویی نکردند وبا خجالت پشت میز ننشستند بلکه با اشتهایی سیری ناپذیر مشغول خوردن شدند وهنگام خوردن هم توجهی به اطرافشان نداشتند.دکتر علایی در حالیکه نگاهشان می کرد روبه من گفت:مثل اینکه حق با شما بود.
شیلا هم جذب تماشای دوقلوها شد وبا لبخندی گفت:چقدر بامزه غذا می خورند!
سعید که تا آن موقع زیاد بهشان توجه نکرده بود کمی با دقت نگاهشان کرد وبا کنجکاوی پرسید:دوقلواند؟
دکتر علایی سرش را تکان داد ودر جوابش گفت:آره.
سعید دوباره نگاهشان کرد وگفت:چقدر جالب!چند سالشونه؟
دکتر دوباره جواب داد:چهار سال ونیم.
شیلا انگار که تازه موضوع هیجان انگیز دیگری غیر از سعید نظرش را جلب کرده بود پرسید:اسمشون چیه؟
دکتر بلافاصله جواب داد:فرناز وفرزاد.
شیلا کنجکاوانه نگاهشان کرد وبا لبخندی گفت:چقدر بامزه؟!
بعد از صرف شام سعید ودکتر به طرف دیگر سالن رفتند وسرگرم صحبت شدند ومن از تنها شدن با شیلا نهایت استفاده را کردم وبا چشمکی پرسیدم:چی شد؟شیری یا روباه؟
شیلا خنده ای کرد ودر جوابم به شوخی گفت:کرگدن.
وبا لبخندی ادامه داد:واقعا برادر خوبی داریها؟!
خندیدم وگفتم:قابل نداره.تا باشه از این خوبیها خوب حالا چی شد؟!
برا اینکه سربه سرم بگذارد جوابم داد:هیچی مگه چی می واستی بشه؟
ـ شیلا نمی خواد خودتو لوس کنی درست بگو ببینم چی شد؟
خندید وگفت:هیچی حرفامونو با هم زدیم.من رو که می شناسی از سیر تا پیاز زندگیم رو براش گفتم...
حرفش را قطع کردم وپرسیدم:موضوع شایان رو چی؟اونهم براش گفتی؟!
سرش را به نشانه تایید تکان داد وگفت:آره اونم گفتم.همه زندگیمو براش تعریف کردم.
ـ خوب اون چی؟
ـ اون هم حرفاشو صادقانه زد وازم خواست توی تمام مراحل زندگی با هم رو راست باشیم.
لبخندی زدم وگفتم:پس دیگه مبارکه آره؟
با خوشحالی خندید وجوابم داد:آره تا اینجای کار آره ولی سعید گفت که هر وقت از مسافرت برگرده با خونواده ام رسما صحبت می کنه مقدمات کار رو فراهم میکنه.
ابروهایم را بالا بردم وبا شوخی گفتم:پس بگو سعید چرا ر میز شام اشتهاشو از دست داده بود وچیزی نمی خورد؟!نه که بنده خدا کم کم داره قاطی مرغا می ره واضطراب برش داشته؟!
ـ من می رم قاطی مرغا نه اون.برادرت می ره قاطی خروسها؟!
ـ ولی بی شوخی شیلا قسمت رومی بینی؟هیچ فکر شو می کردی که یک روزی بشی زن داداش من؟
ـ هنوز که هیچی معلوم نیست؟شاید دیدی نشدم هنوز که نیومدید خواستگاری شاید جواب منفی دادم؟!
می دانستم که شوخی می کند واز خدایش بود در دلش قند وخاکه قند با هم هم می زد.برای اینکه اذیتش کنم ظاهر ناراحتی گرفتم وگفتم:چه حیف شد؟!پس همین امشب به سعید بگم که جوابت منفیه؟!
حرفم را جدی گرفت وبی درنگ گفت:مهسا یک وقت دیوونگی نکنی بگیها؟نه بابا شوخی کردم جوابم از همین حالا مثبته.
خندیدم وبه شوخی گفتم:عروس به این سبکی تا حالا ندیده بودم؟نا سلامتی عروسی گفتن ناز کردنی گفتن؟!اگر این جور بخوای سبک بازی در بیاری آب مون توی یک جوی نمیره.
خیالش راحت شد وخندید وگفت:نترس بذار این وصلت سر بگیره چنان آبی برات توی جوی بفرستم که خودت حظ کنی.دیگه شیلا بی شیلا چنان زهر چشمی ازت بگیرم که وقتی اسم شیلا رو بشنوی مو به تنت سیخ بشه؟!
از خط ونشان کشیدن هایش خنده ام گرفت وگفتم:خوبه حالا نمی خواد من رو بترسونی؟بهت نمیاد به وقتش خواهیم دید کی از کی می ترسه؟
از خنده قرمز زد وگفت:از این خط ونشونی که ما برای هم میکشیم کم کم دلهره برم داشته.
برای اینکه بیشتر بترسانمش با جدیت ظاهری گفتم:حالا کجا شو دیدی؟تازه اولشه.
ـ اِ مهسا تو رو خدا بس کن دارم از خنده منفجر می شم.
ـ خنده برای چی؟مگه شوخی کردم؟
ـ اما بی شوخی مهسا نمی دونم قضیه امشب رو به مامانم اینا بگم یا نه؟
کمی فکر کردم وگفتم:من اگر جای تو بودم می گفتم بالاخره دیر یا زود خودشون می فهمند کار بدی که نکردی.
ـ ولی به نظرت ناجور نمی شه با این بهونه اومدم اینجا مهمونی اون وقت جریان جور دیگه ای از آب دراومد؟
ـ نه چه اشکالی داره؟بگو اومدی اینجا برادرم هم ازت خواستگاری کرد همین مگه غیر از این بوده؟!
ـ نه راستش از بخت خودم می ترسم می ترسم یک وقت سعید بعد از مسافرتش...
متوجه منظورش شدم وگفتم:بیخودی نگران سعید نباش من سعید رو می شناسم اگر سرش هم بره قولش نمی ره اونم کی؟بد قولی با دوست من؟!مطمئن باش هیچ مورد نگران کننده ای پیش نم یاد ولی اگر روت نمی شه که خودت مستقیم به خوانواده ات چیزی بگی من از سعید اجازه می گیرم تا از طرف اون کمی با مامانت صحبت کنم تا هم قضیه کمی رسمی تر بشه هم این که خیال اون توی مسافت راحتتر باشه به نظرت چطوره؟
با هیجان جواب داد:بهتر از این نمی شه مهسا نمی دونم باید با چه زبونی محبتهاتو جبران کنم؟
ـ نیازی به تشکر نیست راستش من دارم به عنوان یک خواهر وظیفه ام رو انجام می دم.من وسعید که به غیر از هم کسی رو نداریم.
ویکباره بغض گلویم را گرفت وادامه دادم:اگر مامان الان این جا بود با شوقی بی حد این کار رو برای سعید انجام می داد نه من که حتی کوچکترین تجربه ای توی این زمینه ندارم.
او هم بغض کرد وبا ناراحتی گفت:خدا بیامرزدشون.مهسا نمی دونم باور می کنی یا نه ولی با این که مامانت رو تابه حال ندیده بودم ولی احساس می کنم با خوبیهاشون آشنا هستم واز نزدیک دیدمشون.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 6 از 12:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس خفته بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites