تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس خفته

صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین »  
#61 | Posted: 21 Aug 2013 22:22




مامان کجایی که تنهائیم را پر کنی و با دستان مهربان و پر مهرت فانوس خاموش و سوت و کور زندگیم را روشن کنی ؟ مامان سودابه دلم بدجوری هواتو کرده ولی نمیدانم کجا باید ببینمت و سینه پر دردم را خالی کنم ؟! باور زندگی بی تو دیگه برایم مفهمومی نداره و معنی واقعی خودش را از دست داده میدونم اگر الان پیشم بودی بهم میگفتی که نباد ناشکری کنم و با بد و خوب دنیا بسازم ولی مامان دیگه بریدم . دیگه نمیتونم به هر جایی که نگاه میکنم جای خالیت رو احساس کنم و هیچی نگویم . مامان شما که همیشه دل رحم بودی پس چرا ایندفعه رحمی به حالم نکردی و یکدفعه من رو با این همه تنهایی ، تنها گذاشتی ؟ پیش خود نگفتی که این دختر بیچاره چطوری با این کوه غم کنار بیاد و تحمل کنه ؟!
مامان ، سعید عزیز کرده ات داره داماد میشه ولی نیستی که ببینی و آرزو از دلت بیرون کنی ، نیستی که ببینی دختر بینوایت مه هیچ کاری جز خوردن و خوابیدن و درس خواندن بلد نبود چطوری آستین برای برادرش بالا زده و بر خلاف همیشه که دشمنش بود حالا غمخوار و دلسوزش شده و جای خالی مادر را پر کرده ؟! مامان با رفتنت خیلی چیزها عوض شده ...
- مهسا خانم ، بهتره دیگه توی این سرما ، خودتون رو زیاد اذیت نکنید !
متعجب شدم !
سرم را از روی سنگ قبر برداشتم و با چشمهای خیس و پف کرده از اشک دکتر علایی را بالای سرم دیدم . فکر نمیکردم در این صبح جمعه زمستانی کسی از آشنایان سر خاک مامان بیاید و تنهائیم را بر هم بزند . نگاهی به اطراف انداختم ، تقریبا قبرستان خالی بود و بجز تک و توکی کسی در این سرما به قبرستان نیامده بود .
- بهتره بلند شید ، ممکنه سرما بخورید .
با دستمال اشکهایم را پاک کردم و درحالیکه نای بلند شدن نداشتم پرسیدم شما از کجا میدونستید که من اینجا هستم ؟
کنارم بالای سر قبر مامان نشست و گفت : خودتون گفتید که قراره جمعه صبح جایی برید ، من هم با روحیه ای که از شما سراغ داشتم حدس زدم که از غیبت سعید استفاده کنید و به اینجا می آیید .
از اینکه خلوتم را بر هم زده بود ناراضی گفتم : چرا اومدید ؟
انگار سوالم توی ذوقش خورد بجای اینکه جواب بدهد پرسید : نباید می اومدم ؟
سرم را پایین انداختم و به سنگ قبر مامان خیره شدم و سکوت کردم . نمی دانستم در جوابش چه باید میگفتم ، میگفتم نه ؟! ولی حوصله سر و کله زدن و سوال و جواب پرسیدنش را نداشتم . نمیدانم چه قسمتی در زندگی من بود که در هر دوره از زندگی یک نفر را داشتم تا باهاش یکی به دو کنم ؟! یک زمانی سعید بود که با رفتارهای طلبکارانه اش سوهان روحم شده بود و حالا که با او صلح و آشتی در پیش گرفته بودم ، دکتر علایی جانشینش شده بود !
و چقدر هم بهتر از سعید وظیفه کنجکاوی و اعصاب خورد کنی اش را انجام میداد ؟!
- هوا خیلی سوز داره بهتره بلند شید .
نگاهش کردم و با صدای خش داری از گریه گفتم : شما برید من خودم می آیم .
جوابم نداد و مشغول خواندن فاتحه شد .
از اینکه تازگیها عمدا یکدفعه بی اعتنایی میکرد لجم گرفت و با حرص سرم را پائین انداختم و دندانهایم را از خشم بهم فشار دادم . توی این گیر و دار ناراحتی ، دیگر اون روی سگم را بالا آورده بود . بی دعوت و از روی کنجکاوی سر خاک مامان آمده بود و برایم آقا بالا سری میکرد ؟!
- امروز بعد از ظهر دو قلو ها را بیاورم ؟!
از اینکه هر وقت دلش میخواست حرف میزد و هر موقع صلاح نمیدید سکوت میکرد و بی توجه میشد عصبانی شدم و منهم به تبعیت از او بی اعتنا سکوت کردم .
فهمید منهم روش او را در پیش گرفته ام و با لبخندی گفت : باشه جواب ندید ولی من عصری بچه ها را می آورم .
از اینهمه پررویی داغ کردم و نتوانستم سکوت کنم و گفتم : نه خیر امروز من حوصله شون رو ندارم .
با اینکه برای دوباره دیدنشان دلم پر می کشید اما برای اینکه با حرفش مخالفت کرده باشم چنین گفتم .
دوباره لبخندی زد و یقه پالتویش را بالا کشید : باشه هر طور میل شماست . پس حداقل برای دیدن دائیتون بعد از ظهر به آسایشگاه یک سری بزنید .
واقعا شورش را درآورده بود ! پشت سر هم برایم برنامه ردیف میکرد و تکلیف زندگی ام را روشن مینمود .
با لجبازی گفتم : اصلا به شما چه که من امروز بعد از ظهر میخوام چکار کنم ؟
حرفم کاملا اهانت آمیز بود ولی او دست بردار نبود و با کمی اخم گفت : ببینید مهمسا خانم من سعید نیستم که بخواهید با من اینجوری حرف بزنید . مفهوم حرفش را نفهمیدم و با حرص گفتم : مثلا چه جوری باید باهاتون حرف بزنم ؟
ادامه صحبت را بی فایده دید و سرش را پایین انداخت . منهم جسورانه گفتم :
وقتی شما بدون هیچ دلیلی در کارهایم سرک میکشید انتظار دارید جور دیگه ای باهاتون صحبت کنم ؟
دستی به سنگ قبر کشید و از جایش بلند شد و به اطراف نگاهی کرد و بدون آنکه مخاطبش باشم آهی کشید و گفت :
چه سرزمین سوت و کوری ؟! اینهمه آدم اینجا خوابیده ولی از هیچکدامشان صدایی در نمیاد ! و دوباره بدون خداحافظی قدمهایش را برداشت و آهسته دور شد .
منهم به اطراف نگاهی انداختم و با دیدن قبرستان خالی وهم برم داشت و بی اختیار از جایم برخاستم و با خیره شدن به نقطه سفیدی که هر لحظه نزدیکتر میشد با دقت به آن نگاه کردم .
سگ سفید و بزرگی در حال نزدیک شدن بود که با مطمئن شدن از وجودش بند بند بدنم شروع به لرزیدن کرد و با یک تصمیم ناگهانی کیفم را برداشتم و بی اداده بطرف دکتر شروع به دویدن کردم و فریاد کشیدم : دکتر تو رو خدا وایسا .
دکتر که زیادی دور نشده بود بی درنگ بطرفم برگشت و با دیدن ظاهر سراسیمه ام بطرفم دوید و با صدای بلندی هراسان پرسید : چی شده ؟!
درحالیکه بطرفش میدویدم با دست به پشت سرم اشاره کردم و بریده بریده جواب دادم :
یک سگ ، یک سگ سفید داره میاد .
دکتر که کاملا نزدیکم شده بود با دقت به پشت سرم نگاه کرد و پس از کمی مکث پرسید : کو ؟ کجاست ؟!
از نفس افتادم و کنارش ایستادم و با ترس به پشت سرم نگاه کردم و با ندیدنش با تعجب و دلهره گفتم : پس کو ؟! همین پشت سرم بود ؟!
دکتر خنده اش را پنهان کرد و به آرامی گفت : پس تا دوباره پیدایش نشده بهتره راه بفتیم بریم طرف ماشین .
فهمیدم که حرفم را باور نکرده ولی از ترس اینکه دوباره تنهایم بگذارد دنبالش به راه افتادم و گفتم : ولی باور کنید پشت سرم بود ؟!
بدون آنکه رویش را برگرداند و نگاهم کند با پوزخندی جواب داد : منهم نگفتم دروغ گفتید ، گفتم ؟!
از لحنش و از اینکه به راحتی مسخره ام کرده بود لجم گرفت و سر جایم ایستادم و با غیظ گفتم :
ولی طرز صحبت کردنتون جور دیگه اییه ؟!
او هم ایستاد و به عقب برگشت و با نگاهی گفت : چرا اینطور فکر میکنید ؟
جوابی نداشتم ولی برای اینکه حرفی زده باشم گفتم : ماشینتون رو خیلی دور پارک کردید ؟
از اینکه مسیر حرفم یکدفعه عوض شده بود خودم هم تعجب کردم و با دیدن چشمان شگفت زده دکتر مطمئن شدم که او هم بشدت تعجب کرده ، لابد تا بحال کسی به هیجان انگیزی و شاید هم دیوانگی من ندیده بود که اینطور سر یک ثانیه مسیر صحبت را تغییر میداد ؟!
خنده اش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد و بطرف جلو حرکت کرد و در حالیکه به آرامی راه میرفت جواب داد : همین اطرافه .
بی اختیار و با دلهره پرسیدم : کی ؟!
دوباره با حیرت به طرفم برگشت و با دقت ، خیره نگاهم کرد .
با تلنگری به مغزم تازه متوجه شدم که منظور دکتر ماشینه ، واقعا نمی دانستم چه ام شده بود و چه میگفتم ؟! از شدت ترس و هول شدن از دیدن سگ بود که اینطور پرت و پلا حرف میزدم با از رفتارها و واکنشهای سریع دکتر ؟! بهر حال هر چه بود با این پرکنده گوئیها علائم بارز دیوانگی ام برای دکتر دوباره نمایان شده بود و این را از نگاه بهت زده اش میخواندم .
در حالیکه دقیق نگاهم میکرد پرسید : شما حالتون خوبه ؟!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#62 | Posted: 21 Aug 2013 22:23




بلافاصله جواب دادم : بهتر از این نمیشه ؟! مگه میشه آدم توی قبرستون به این بزرگی حالش بد باشه ؟
از حاضر جوابی ام فهمید که عقلم سر جایش آمده و دوباره به راهش ادامه داد .
در حالیکه بی اراده و به دلیل ترس از تنهایی دنبالش راه افتاده بودم با غر و لندی آهسته گفتم :
ماشینتون رو اونور شهر پارک کردید ؟
آرام در جوابم گفت : آنقدر غر نزنید الان میرسیم ، راستی شما با چه وسیله ای اومدید ؟
جواب دادم با آژانس .
دوباره پرسید : با چه وسیله ای میخواستید برگردید ؟
با پرسشش به خود آمدم و چیزی در جواب نداشتم که بگویم . واقعا از صبح عقلم زایل شده بود و خودم هم خبر نداشتم . انقدر مشتاق دیدار مزار مامان سودابه در تنهایی و خلوت بودم که یک لحظه هم به فکرم نرسید که به آژانس بگویم بایستد تا برگردم . و اگر خدا دکتر علایی را برایم نرسانده بود معلوم نبود چکار میکردم و با چه وسیله ای میخواستم برگردم !
هر چند که تا قسمت نگهبانی قبرستان را باید پیاده راه میرفتم تا از آنجا ماشینی خبر کنم ولی اینهمه راه را پیاده گز کردن و تنهایی با ترس و دلهره دست و پنجه نرم کردن خودش حکایت جداگانه ای داشت که با فکر کردنش مو بر تنم سیخ میشد .
در جلوی ماشین را برایم باز کرد و گفت : سوار شوید .
با حالت بچه مظلومی که چاره ای جز اطاعت ندارد سوار شدم و کیفم را روی پایم گذاشتم . در حالیکه با نرمی رانندگی میکرد پرسید : برنامه بعد از ظهرتون چیه ؟
با اینکه در این شرایط نسبت به او احساس دین میکردم ولی باز هم از سوال بی جایش ناخشنود شدم و جواب دادم : هنوز تصمیم بخصوصی ندارم .
با نزدیک شدن به پیچ ، دنده را عوض کرد و گفت : از نظر من بهتره با این روحیه ای که سر خاک پیدا کردید بعد از ظهر به دیدن دائیتون نیایید چون ممکنه کسالت روحیه تون رو به او هم انتقال بدید . برای تنوع روحیه دوقلوها رو براتون میارم .
از اینکه به راحتی آب خودن برایم تصمیم میگرفت و من را بر سر انتخاب اوامرش آزاد میگذاشت و به زبان بی زبانی میگفت یا این یا آن ، خون خونم را میخورد و چاره ای نداشتم .
در سکوت سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و بی اختیار چشمانم را روی هم گذاشتم .
انگار متوجه ام شد که رادیوی ماشین را روشن کرد و با زیاد کردن صدایش وادارم نمود که چشمانم را باز کنم . از کارش تعجب کردم نمی فهمیدم با این سر و صدا چه منظوری داشت ؟! به خواب نروم یا اینکه با صدای زیاد رادیو اعصابم خورد شود ؟!
- شنوندگان عزیز صبح جمعه تون بخیر ، امیدوارم در هر کجای کشور که هستید خوب و خوش سلامت باشید و تا اینجای روز بهتون خوش گذشته باشه ؟
در دلم جواب دادم : آره خیلی ؟!
- به دیدن قوم خویشتون رفته اید ؟! دوباره در دلم جواب دادم : اگر قوم و خویشی داشته باشیم ؟!
- از زیبائیهای طبیعت لذت بردید ؟ جواب دادم : آره تا بخواهی ؟!
- سعی کرده اید کینه ها رو کنار بگذارید و به جایش خوبیها رو جایگزین کنید ؟!
صدایی کنار گوشم جواب داد : بله ما سعی کردیم ولی بقیه سعی نمیکنند . بطرف دکتر نگاهی انداختم و دیدم که او هم با لبخند یک آن به سویم نگاه کرد . منظورش را از این کارها نمیفهمیدم .
موزیک ملایمی بعد از حرفهای گوینده پخش شد که من را به غصه هایم فرو برد .نبودن مامان سودابه ، رفتن سعید به سفر و نداشتن پدر ، یک آن احساس دختر بی پناهی را پیدا کردم که هیچ کس را در این دنیا ندارد . با رفتن سعید به مسافرت واقعا تنها شده بودم و از اینکه وقتی کنارم بود به خوبی قدرش را نمیدانستم بی اختیار اشک به چشمانم راه یافت . بقول شیلا خدا همیشه جای شکرش را برایمان باقی میگذارد ، اگر به راستی سعید را هم از دست میدادم با این همه تنهایی چه خاکی بسرم میریختم ؟! حالا که بود باید بیشتر قدرش را میدانستم تا هیچ وقت حسرت ... با خاموش شدن رادیو از افکار پریشانم خارج شدم و نیم نگاهی به دکتر انداختم .
- چی شده تا کمی به حال خودتون وامیذارمتون اشکتون سرازیر میشه ؟!
اشکهایم را پاک کردم و در جوابش سکوت کردم .
- اگر همیشه خدا رو یاد کنید هیچ وقت در زندگی دچار نا امیدی نمیشید . خانواده برای انسان فقط یک ودیعه ست که از طرف خدا گذاشته میشه . ممکنه مصلحت خدا بر این قرار بگیره که قبل از خانواده اش ، شاید هم تا اخر عمر خودش رو عذاب بده که هیچ کس را نداره و تنهای تنهاست ؟!
آدم تا خدا رو داره نباید هیچ وقت احساس تنهایی کنه ، شما هم باید کم کم از این حالت بیرون بیایید .
نمیدانم چگونه احساسم را خواند که به این راحتی نسخه دردم را پیچید و کف دستم گذاشت ؟!
اما برای اینکه فکر نکند انسان ناشکری هستم گفتم : حرفهای شما درسته ولی تا آدم خودش به این درد بی کسی دچار نشه نمیفهمه بقیه چی نی گن ! واقعا سخته و تا مغز استخوان آدم میسوزه اما چاره ای جز تحمیل نداره .
پشت چراغ قرمز نگه داشت و سرش را تکان داد و رو به من گفت : می دونم چی میگید ولی کمی صبر چاره هر دردیه و به راحتی میتونید همه مشکلات رو پشت سر بگذارید . زندگی همیشه یکجور و یکنواخت نیست گاهی بازیهایی داره که بفکر هیچ بنی بشری هم نمیرسه ولی صبر و گذشت زمان بهترین درمان این بازیهاست . نمیدونم با این عقیده موافقید یا نه که بعضی از خوشیها و بدیهای روزگار یکباره اتفاق می افتند که حتی قدرت کوچکترین تامل و تعقل رو از انسان میگیرند ولی گذر زمان چنان این اتفاقات رو عادی جلوه میدهد که انگار از روز اول چنین موضوعی برقرار بوده ...
و با روشن شدن چراغ سبز دنده را عوض کرد و به راه افتاد .

با حرفهایش کمی آرامش پیدا کردم و به فکر فرو رفتم . واقعا راست میگفت ...
- اگر اجازه بدید امروز نهار بریم خونه من ؟!
از افکار متلاطمم بیرون اومدم و بلافاصله جواب دادم : نه متشکرم ، اگر زحمتی نیست من رو دم خونه امون پیاده کنید .
نمیدانستم چگونه آدمی است ؟! و از سعید هم فقط درمورد اینکه دوست صمیمی اش است و دکتر شایسته ای میباشد شنیده بودم و دیگر نمیدانستم که مجرد است یا متاهل ؟! و آیا همسرش با دیدن من فکرهای ناخوش آیندی خواهد کرد یا نه ؟! و واقعا خودش آدم با شخصیت و مبادی آداب و اخلاقی هست و این ظاهر نجیب و البته کنجکاوش هم با باطنش یکی است ؟! و از همه مهمتر چرا در این روز تعطیل در کنار خانواده اش نمانده و به دنبال من در آن قبرستان وهم انگیز راه افتاده ؟!
جلوی در نگه داشت و رو به من گفت : خوب دیگه رسیدیم .
درحالیکه دستگیره در را باز میکردم رو بهش کردم و صادقانه گفتم خیلی بهتون زحمت دادم نمیدونم اگر شما امروز نم یاومدید چکار میکردم ؟! لبخندی زد و جواب داد : خواهش میکنم کار بخصوصی نکردم .
از ماشین پیاده شدم و قبل از اینکه در را ببیندم گفتم : بهرحال از محبتتون سپاسگزارم .
دوباره لبخندی زد و گفت : خواهش میکنم . و پس از کمی مکث ادامه داد : پس عصر دوقلوها را میارم .
بناچار جواب دادم : باشه منتظر هستم و خداحافظی کردم و در ماشین را بستم .
جواب خداحافظی ام را بگرمی داد و پایش را روی پدال گاز گذاشت و با سرعت از جلوی در دور شد .
***
- تویی سعید ؟ سلام . چطوری ؟
- سلام خوبم ، تو چطوری ؟
- منم خوبم ، سعید صدات خیلی با تاخیر میاد ؟!
- آره صدای تو هم همین جوره . خوب چه خبر ؟ حال و احوال چطوره ؟
- بد نیستم . صبح رفته بودم سر خاک مامان خیلی دلم گرفته بود .
- تنهایی ؟ مگه نگفتم هیچوقت تنها اونجا نرو ؟! مگه روز پمجشنبه با خاله ات اینا نرفته بودی ؟
- چرا رفتم ولی دلم میخواست تنهایی با مامان خلوت کنم . اما دکتر علایی وسط کار اومد .
- مهران ؟
- آره ، برگشتن با اون اومدم .
- اون از کجا فهمیده بود تو اونجایی ؟
- نمیدونم ، میگفت حدس زده ، اما خوب شد اومد چون یک سگ سفید دنبالم کرده بود .
- چیزیت که نشد ؟
- نه ، موقعی که به طرف دکتر میدویدم رفته بود ولی از ترس نزدیک بود سکته کنم .
- خوب دیگه چه خبر ؟ همه چی مرتبه ؟
فهمیدم که منتظر خبر اصلیه که برایش تعریف کنم ، برای همین در انتظارش نگذاشتم و گفتم : دیشب با مادر شیلا تلفنی صحبت کردم .
کمی مکث کرد و گفت : خوب ؟
- هیچی دیگه همون حرفهایی که خواسته بودی بگم رو براش گفتم . اونهم چیزهایی در مورد تو پرسید که جواب دادم .
- چه چیزهایی ؟
- همین حرفهای معمولی که چند سالته و شغلت چیه و میزان تحصیلاتت چقدره و از این حرفها دیگه .
- خوب بعد از اینکه گفتی چی گفت ؟
- هیچی ، چیز خاصی نگفت ولی بهش گفتم که تو در مسافرتی و تا دو ماه دیگه نمیتونی برگردی و هر وقت برگشتی رسما اقدام میکنی . اما وقتی این رو گفتم کمی تامل کرد و پرسید برادرتون همیشه به این مسافرتهای کای میره یا اینکه این دفعه استثنائه ؟ فهمیدم از اینکه تو بعدها به این مسافرتهای طولانی بری ناخشنوده برای همین در جوابش گفتم که خودت بعدا در این مورد بیشتر توضیح میدی .
- خوب کردی خودم بعدا براشون میگم . خوب نتیجه چی شد ؟
- همین دیگه قرار شد که هر وقت تو اومدی ، رسما خونه شون بریم خواستگاری .
- قبول کردند ؟
- سعید تو چقدر هولی ؟ چی چی رو قبول کردند ؟ وقتی تو رو هنوز ندیدند چی چی رو قبول کنند ؟ فقط قرار بر این شد که حرفهای اساسی رو بذاریم برای وقتی که اومدی .
- خوب باز تا اینجای کار هم خوب پیش رفته ، مهسا دستت درد نکنه انشاء الله یک روزی جبران میکنم .
- خواهش میکنم قابل نداشت .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#63 | Posted: 21 Aug 2013 22:27




- خوب مهسا دیگه چه خبر همه چیز روبراهه ؟
- آره خدا رو شکر ، تو چی ؟ اونجا راحتی ؟
- آره بد نیست مجبورم بسازم ، ولی اینجا توی کشور غریب آدم خیلی حوصله اش سر میره ، هر چند که بار اولم نیست اما خوب چه میشه کرد ؟
- ناقلا حوصله ات سر رفته یا دلت تنگ شده ؟
خندید و گفت : هر دوش ، چطور مگه ؟
برای اینکه سر به سرش بگذارم گفتم : میدونم دلت برای لغزهای من تنگ نشده ؟
نکنه شیلا بدجوری عقل و هوشت رو برده که هنوز هیچی نشده دلت واسش تنگ شده ؟!
دوباره خنید و گفت : تو که میدونی پس چرا سوال میکنی ؟
- سوال میکنم برای اینکه میخوام از زبون خودت بشنوم . راستی سعید همین الان سر و کله زلزله ها پیدا میشه .
با تعجب پرسید : زلزله ها ؟!
- آره دو قلوها رو می گم ، دکتر علایی گفت عصری میاردشون اینجا تا باصطلاح من نقاشی یادشون بدم .
پوزخندی زد و گفت : بیچاره ها از همین الان دلم براشون میسوزه . مهسا یادت نره یکدفه روز اول براشون قوری بکشی ها . و با گفتن این منایه بلند خودش خندید .
- نه قیافه تو رو براشون میکشم و مطمئنا جوری طراحیت میکنم که با بشکه دویست و بیست لیتری اشتباهت بگیرند .
با خنده گفت : تویی که این کار رو میکنی . راستی آقا تیمور و بانو خانم چطورند ؟ خوبند ؟ کم و کسری ندارند ؟
- نه فکر نمیکنم . همه چیز روبراهه . بنده خدا آقا تیمور کمی سرما خورده .
- بهش بگو بره دکتر ، چون خس خس سینه اش کمی اذیتش میکنه ، هر چند که خودم بعدا بهش زنگ میزنم و حالش رو میپرسم ولی تو هم بگو ، خوب مهسا دیگه کاری نداری ؟!
- نه ممنونم ، مواظب خودت باش .
- تو هم همینطور به همه سلام برسون مخصوصا به دوست عزیزت .
فهمیدم که شیلا را میگوید و با لبخندی گفتم : باشه بهش میگم .
- خوب پس تا بعد خداحافظ .
- خدا نگهدار و با قطع تلفن ، گوشی اتاقم را گذاشتم .
هنوز از اتاقم بیرون نیامدم که صدای زنگ خانه و متعاقب آن پرسیدن کیه بانو خانم را شنیدم .
به سالن رسیدم که بانو خانم قبل از آنکه در ورودی سالن را باز کند با لبخندی رو به من گفت : دوقلوها هستند .
انگار بانو خانم هم از آمدنشان خوشحال شده بود که اینطور با ذوق گفت دوقلو ها هستند .
بعد از اینکه بچه ها با سر و صدا وارد شدند دکتر پشت سرشان دم در سالن ایستاد و پس از احوالپرسی با بانو خانم رو به من گفت : خوب استراحت کردید ؟!
سلامش کردم و جواب دادم : بله ممنونم .
به جای من بانو خانم تعارفش کرد ولی او با تشکر از داخل شدن خودداری کرد و به سوی من گفت : پس با اجازه من دیگه رفع زحمت میکنم خواستم بچه ها رو صحیح و سالم تحویل دهم و با گفتن خداحافظ از پاشنه در بیرون رفت .
دو قلوها با شلوغی خاص خودشان کاپشن و کلاه و چکمه شان را دم در درآوردند و با آشنایی قبلی با بانو خانم با هیجان پرسیدند : شام چی دارین ؟
بانو خانم که نشان میداد تا عمرش دوقلوهایی به این بامزگی و تپلی و البته شکموئی ندیده با خنده جوابشان را داد : آخه قند و عسلها اول بذارید وارد بشید بعد ، تازه هنوز بعد از ظهره ؟! مگه گرسنه تونه ؟ دوتایی کنارش جمع شدند و با سر و صدا گفتند : آره .
بانو خانم خندید و گفت : پس تا با مهسا خانم میرید من میرم براتون کیک و شکلات میارم .
دوتایی با هم پریدند بالا و با شوق و ذوق گفتند : آخ جون و بانو خانم را آزاد گذاشتند تا برای تدارک سور و ساتشان برود . با کمی جدیت بهشان گفتم : یادتون باشه بعد از تموم شدن کلاس میتونید از کیک و شکلات بانو خانم بخورید و با این حرفم بانو خانم که در حال رفتن به آشپزخانه بود فهمید که قبل از تمام شدن کلاس چیزی برایشان نیاورد .
با دلخوری به طرفم آمدند و فرناز با شیرین زبانی پرسید : کلاس دیگه چیه ؟
همراه خودم به اتاقم بردمشان و با نشاندنشان روی لبه تخت رو به فرناز جواب دادم : کلاس یعنی اینکه من بهتون نقاشی یاد میدم . شما هم یاد میگیرید . به این میگند کلاس نقاشی ، فهمیدید ؟
فرزاد بجای فرناز جواب داد : آره ، من فهمیدم .
لپش را کشیدم و با مهربانی گفتم : آره نه ، بگو بله خوب ؟
سرش را تکان داد و گفت : باشه .
دکتر راست میگفت ، انگار موقع چیز یاد گرفتن شیطنت را کنار میگذاشتند و آرام و سر به راه میشدند .
فرناز کوله پشتی کوچکش را جلویش گذاشت و با خم شدن روی آن مشغول باز کردنش شد و با بیرون آوردن دقتر نقاشی و مداد رنگی رو به من گفت : من خودم نقاشی بلدم نگاه کن ؟! و دفتر را بطرفم گرفت . دفتر را از دستش گرفتم و با ورق زدن اولین صفحه فهمیدم که به راستی نقاشیش از من بهتر است . با آن ذهن کودکانه ، کوه و خورشید و چند هفت که در حالت پرواز پرنده ها را نشان میداد کشیده بود و با سعی فراوان تلاشش را کرده بود که موقع رنگ آمیزی از روی خط بیرون نزده باشد . دستش را روی موهای تابدارش کشیدم و با تحسین گفتم : آفرین ، بارک الله چقدر قشنگ کشیدی ؟! و در دلم گفتم : ای کاش به منم یاد میدادی ؟؟؟؟!
فرزاد برای اینکه از خواهرش کم نییاورد دفتر نقاشی اش را از کوله پشتی آبی رنگش بیرون آورد و بطرفم کشید و با هیجان گفت : مال منم قشنگه نگاه کن .
دفتر فرناز را کنار گذاشتم و دفتر نقاشی فرزاد را باز کردم و با دیدن صفحه اولش دانستم که استعداد نقاشی او دست کمی از من ندارد . همانند فرناز ، کوه و خورشید و پرنده های هفت مانند کشیده بود که در حالت کوه و خورشیدش به همه چی شباهت داشت الا شکل اصلی اش .
و جالب اینکه رنگ خورشید را به رنگ سب کم رنگ کشیده بود . و طرز رنگ آمیزی اش بی دقت و کمی از من بدتر بود . برای اینکه جلوی فرناز او را تشویق کنم تا دفعه بعد بهتر نقاشی بکشد با علاقه دستی روی موهای او هم کشیدم و گفتم : آفرین ، نقاشی تو هم خیلی قشنگه . بچه ها این نقاشیهای زیبا رو از کی یاد گرفتید ؟
دوتایی با هم جواب دادند : از بابا دکتر .
فهمیدم که فامیل دکتر علایی هم مثل خودش دکتر است و بچه ها را برای یاد گرفتن بهتر نقاشی دست استاد کارکشته ای چون من سپرده است .
ژست خانم معلمها را گرفتم و برای اینکه بچه ها به ضعفم پی نبرند با اعتماد به نفس پرسیدم : خوب بچه ها دوست دارید برای شروع کار ، اول چی یاد بگیرید ؟
فرناز با آن روحیه ی رمانتیکش جواب داد : اسب ولی فرزاد با کمی فکر پاسخ داد ک دوچرخه و چقدر هم من برای کشیدن اسب و دوچرخه استاد بودم !
برای اینکه از خیر این دو چیز سخت بگذرند گفتم : نه نشد ، دوتائیتون باید یک چیز رو انتخاب کنید .
فرناز چیزی به ذهنش نرسید ولی فرزاد با مکث کوتاهی جواب داد : درخت .
خوشحال از اینکه تا حدی در کشیدن درخت تبحر داشتم با شادمانی پرسیدم : درخت چی ؟
اینبار فرناز جوابم را با ذوق داد : درخت گیلاس .
از اینکه رحمی به حال من بیچاره کرده بودند و طرح ساده ای را درخواست نموده بودند میخواستم دوتائیشان را در آغوش بگیرم و بوسه باران کنم .
کاغذ و قلمی که از قبل آماده کرده بودم را برداشتم و کنارشان پائین تخت نشستم و شروع به کشیدن درخت گیلاس کردم . از لبه تخت پائین آمدند و دو طرفم روی فرش نشستند و با دقت به دستم چشم دوختند .
تا حد قابل قبولی کارم را آبرومند تمام کردم و دو دستم را دور گردنشان انداختم و پرسیدم : یاد گرفتید ؟!
سرشان را تکان دادند و با هم گفتند : آره .
با لبخندی گفتم : آره نه ، بله .
و دوباره یکصدا جواب دادند : بله .
خندیدم و گفتم : خوب حالا دوتائیتون شروع کنید ببینم چقدر یاد گرفتید ؟!
هر دویشان بی درنگ دفترشان را برداشتند و دراز به دراز روی فرش دمر خوابیدند و مداد را به دست گرفتند .
با دیدنشان در این حالت لبخندی زدم و با اشتیاق نگاهشان کردم .
واقعا در این حالت شبیه دو فرشته کوچک و معصومی شده بودند که آدم از دیدنشان سیر نمیشد . از اینکه هر دو دقیقه یکبار هردویشان به نقاشی هم سرک میکشیدند و از روی دست همدیگر سعی در بهتر کشیدن داشتند خنده ام گرفت و با حوصله گفتم : اِ قرار نشد از روی دست هم نگاه کنید هر کسی باید نقاشی خودش رو تموم کنه .
بدون آنکه سرشان را از روی دفتر بلند کنند حرفم را گوش کردند و تا آخر کار از روی دست هم نگاه نکردند .
با صدای زنگ تلفن گوشی را بلافاصله برداشتم و گفتم : الو . بفرمائید ؟
- الو مهسا خانم .
منتظر سلامم بود . سلام کردم و پس از جواب گفت : بچه ها چطورند ؟ اذیت نمیکنند ؟
نگاهشان کردم که همچنان خوابیده در حال رنگ آمیزی بودند و جواب دادم ک نه خیلی خوبند . فکر نمیکردم اینطوری باشند .
- خدا رو شکر که ما رو پیش شما رو سفید کردند . الان دارند چیکار میکنند که صداشون در نمیاد ؟!
- دارند درخت گیلاسی که کشیده اند رو رنگ آمیزی میکنند .
- فرناز استعداد بیشتری توی نقاشی داره ولی فرزاد موسیقی اش بهتره .
با کنجکاوی پرسیدم : مگه کلاس موسیقی هم میرن ؟
جواب داد : بله کلاس پیانو میرن .
بی اختیار گفتم : چقدر جالب !
خندید و گفت : راستش با این سر و صدا و شیطنتی که دارند لازم بود که این همه انرژی را یکجوری بهینه مصرف کنند و با این آموزشهای هنری کمی تحت کنترل در بیان . تازگیها کلاس بدن سازی هم ثبت نام کرده اند .
با تعجب پرسیدم : جدی ؟!
- بله با این اضافه وزنی که در اثر خوردن زیاد پیدا کرده اند باید سوخت و ساز کنند و بحالت طبیعی در بیان .
- از اول هم همینقدر تپل بودند ؟
- بله استعداد چاقی رو از همون اول داشتند . موقع بدنیا اومدن به اندازه یک نوزاد طبیعی هر دویشان وزن داشتند .
- پس بیچاره مادرشون ؟!
حرفم را نشنیده گرفت و گفت : راستی به این علت مزاحم شدم که خدمتتون عرض کنم من الان آسایشگاه هستم و ممکنه کارم کمی طول بکشه گفتم اگر برای بردن بچه ها کمی دیر شد عذرخواهی ...
نگذاشتم ادامه دهد و با تعارف گفتم : نه خواهش میکنم ، خوشحال میشم با بچه ها باشم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#64 | Posted: 21 Aug 2013 22:27




- حقیقتش یک بیمار بد حال آوردند و به این راحتی ها نمیتوانم از اینجا بیرون بیایم .
یاد دایی سروش افتادم و بی درنگ پرسیدم : دائیم چطوره ؟؟! ای کاش امروز وقت میکردم و می اومدم میدیدمش .
جوابم داد : حالش خوبه نگران نباشید .
- فردا بعد از دانشگاه حتما یک سر به دیدنش می آیم . خیلی دلم برایش تنگ شده .
در حالیکه به نقاشی دوقلوها نگاه میکردم که در حال تمام شدن بود گفتم : راستی دکتر ، اگر میخواهید زحمتتون کمتر بشه آدرس خونه بچه ها رو بدید بعد از شام ، خودم با آژانس میرسونمشون ، شاید پدر و مادرشون نگران بشن . شمام بهتره به کارتون برسید .
در حقیقت از این طریق میخواستم دین صبحم رو بهش ادا کنم .
با کمی سکوت جوابم داد : نه راضی به زحمت شما نیستم ، خودم میام میبرمشون .
با سماجت گفتم : چرا تعارف میکنید ؟
- راستش نمیخوام شما بزحمت بیفتید .
- نه خواهش میکنم . لطفا آدرس رو بدید .
دوباره کمی سکوت کرد و گفت : خیلی خوب پس یادداشت کنید ، مثل اینکه زحمت زیادی رو دوست دارید ؟!
برگه ای که درخت گیلاس را رویش کشیده بودم برداشتم و مداد رنگی قرمزی به دست گرفتم و گفتم : بفرمائید بگید تا بنویسم .

پس از نوشتن آدرس نگاهی به آن کردم وگفتم:چه خوب؟!تقریبا نزدیکمونه میشه راحت پیداش کرد.
ـ ولی با این حال اگر از رسوندنش منصرف شدید زنگ بزنید خودم میام می برمش.
ـ نه لازم نیست دیگه نگران نباشید خودم ساعت هشت ونیم می رسونمشون سعی می کنم زود شامشون رو بدم.
صدای خنده اش امد وگفت:پس بی زحمت مراقب باشید پرخوری نکنند چون اگر کنترل نشن زیاد می خورند.
ـ باشه حتما مواظب هستم.
ـ من نقاشی ام رو تموم کردم.
با صدای فرزاد به سویش نگاه کردم وآرام گفتم باشه الان میام.
ـ مثل اینکه نقاشیشون تموم شده وکم کم سروصداشون بلند شده درسته؟
ـ آره فرزاد نقاشیشو تموم کرده.
فرزاد با حاضر جوایی بلافاصله گفت:آره نه بله.
خنده ام گرفت اما صدای خنده دکتر علایی بلندتر از من آمد وگفت:امان از دست این وروجک ها؟!خوب تا صداشون در نیومده من ازتون خداحافظی می کنم.خوب کاری ندارید؟
ـ نه متشکر.
ـ پس تا فردا که در آسایشگاه می بینمتون خداحافظ.
ـ خدانگهدار.
از احساسی که در قبرستان از صبح نسبت به دکتر پیدا کرده بودم از خودم تعجب می کردم.
اوایل آشنایی برایم بی تفاوت بود ویا شاید هم رودربایستی داشتم که من را با آن کارهای عجیب وغریبم دیوانه نپندارد ولی بعد کم کم احساس تنفر وانزجار بهش پیدا کردم وپس از شنیدن بدترین خبر زندگیم از دهان او وآن مراقبتها وکنجکاوی های زیرکانه اش بیشتر این حس تنفر در من تقویت شد.
حتی تا همین امروز صبح هم نسبت به بی اعتنائیها وبی خداحافظی رفتن هایش احساس بدی داشتم وحس می کردم با وجود بی خاصیتی مثل اون وقتهای سعید طرف هستم که با دخالتهای بی جایش سعی در خرد کردن اعصاب خسته ام دارد ولی با آن آمدن به موقعش به قبرستان وحمایت کردن در برابر ترس وتنهایی کم کم احساس دین وسپاسگذاری در من ایجاد شد که با آوردن دوقلوها این احساس بیشتر در وجودم قوت گرفت.شاید به خاطر نداشتن حامی ونبودن سعید این حس در من به وجود آمد که می توانم روی حمایت دکتر علایی هم حساب کنم؟!
ـ آهای خانم حواست کجاست؟می گم نقاشی من قشنگ تر شده یا مال فرناز؟
با صدای فرزاد از کنار میز تلفن بلند شدم وکنارشان نشستم وبا بدست گرفتن دفتر هردویشان با کمی دقت با اصطلاح مقایسه شان کردم وگفتم:آفرین هردویتان خوب کشیدید.
ـ فرزاد چرا بعضی از گیلاسها رو آبی کردی؟
با قاطعیت بدون آنکه کم بیاورد جواب داد:برای اینکه اینطوری قشنگتره.
از لحن کودکانه اش خنده ام گرفت ولپهای آویزانش را بوسیدم وگفتم:نه عزیزم هر میوه ای رنگ مخصوص به خودش رو داره تا حالا گیلاس آبی دیدی؟
فرناز به جای او جواب داد:نه.
با پشیمانی نگاهم کرد وپرسید:حالا چیکار کنم؟
پاک کن را برداشتم وگفتم:من کمکت می کنم اون گیلاسهایی که آبی رنگ کردی رو پاک کنی وبا مداد قرمز قرمز رنگ بکشی باشه؟
سرش را تکان داد وگفت:باشه ولی کمی گشنمه.
نگاهی به ساعت انداختم وبا دیدن ساعت هفت ونیم با لبخندی گفتم:بعد از اینکه گیلاسها رو قرمز کردیم می ریم آشپزخونه شام می خوریم.چطوره؟!
گل از گلش شکفت وبا صدای بلندی گفت:آخ جون.
وبه این طریق موافقتشان را اعلام کردند.

کیفم را روی تخت انداختم وروسری وپالتویم را در آوردم وداخل کمد دیواری آویزان کردن ودر حالیکه به موضوعی که ذهنم را مشغول کرده بود فکر می کردم روی لبه تخت نشستم.واقعا برایم جای بسی تعجب داشت که هیچ کس به استقبالشان نیامد وفقط پیرزنی روی ویلچر بالای پله ها جلوی درگاه ورودی آپارتمان انتظارشان را می کشید!
یعنی حقیقتا پدر ومادر دوقلوها چشم به راه بچه هایشان نبودند وبی خیال در روز تعطیل به تفریح یا مهمانی رفته بودند؟!یعنی انقدر بی خیال؟!پس عجب پدر ومادر نوبری بودند؟!
یک آن دلم به حال دوقلوها سوخت که با داشتن چنین والدینی...ولی نه شاید مسافرت بودند وبچه ها را پیش ن پیرزن گذاشته بودند.ولی آخر آن پیرزن با آن شرایط ناتوان قدرت نگهداری از این دوقلو های پر شر وشور را نداشت؟!
چگونه می توانست غذایشان را آماده کند وازپس شیطنت های کودکانه شان بر آید؟!
ای کاش از دکتر علایی می پرسیدم وبرای کمک به حال آن پیرزن تا زمانی که والدینشان از سفر برمی گشتند آنها را پیش خودم نگه می داشتم.
مطمئنا آن پیرزن با دوقلوها رابطه فامیلی داشت که مامان جون صدایش می کردند وبا اشتیاق پله ها را دو تا یکی می کردند وبه طرفش می رفتند.
بنده خدا چه نگاه مهربانی داشت وبا چه خوشرویی ازم دعوت کرد که داخل شوم.اما من نمی توانستم چون آژانس پایین در منتظر برگشتنم بود...صدای رنگ تلفن از افکارم بیرونم آورد ودر حالیکه هنوز به بی توجهی پدر ومادر دو قلوها می اندیشیدم گوشی را برداشتم.
ـ به به سلام خواهر شوهر عزیزم.
با صدای سرخوش شیلا افکارم را کنار زدم وبا لبخندی جواب دادم:سلام به روی ماهت عروس خانم بعد از این هنوز نه به باره نه به داره چه الکی الکی خودتو به ما چسبوندی؟
فهمیدم حرصش را حسابی در آورده ام که با غیظ گفت:من خودم رو چسبوندم یا سرکار خانم که دو ساعت برای رضای کردن مامانم داشتی خودتو خفه می کردی؟!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#65 | Posted: 21 Aug 2013 22:28




خندیدم وبرای به دست آوردن دلش گفتم:باشه هرچی تو بگی قبول خوب چه حال؟چه خبر؟چطوری؟
با خنده جوابم داد:بد نیستم تو چه خبر؟خبرها فعلا پیش توئه؟
فهمیدم منظورش خبری از سعیده که با شوق وذوق می خواست بداند.
برای اینکه دوباره حالش را بگیرم گفتم:خبر دست اول اینکه سعید همین بعد از ظهر زنگ زد...
با اشتیاق گفت:خوب؟
با حاضرجوابی گفتم:خوب به جمال بی قواره ات.
ـ اِ مهسا لوس نشو درست حرف بزن ببینم آدم رو نصفه جون می کنی تا یک حرف رو درست وحسابی تا آخرش بگی.(منم موافقم.)
ـ آخه برای این حرفی که می خوام بزنم باید آمادگی کامل داشته باشی.
با تعجب پرسید:چه حرفی؟
بی درنگ گفتم:سعید منصرف شده رفته اونجا فکراشو کرده دیده اونجوریهام که فکر می کرده شیلا دختر مالی نیست.نمی دونم شاید دختری بهتر از تو اونجا چشمش رو گرفته بهرحال پیغام داد به شیلا بگو شتر دیدی ندیدی.
ـ اِ به همین سادگی شتر دیدی ندیدی؟!چنان شتری نشونی بدم که صدتا شتر دنبالش راه بیفتن.مگه من مسخره برادر جنابعالی هستم؟مهسا دیدی گفتم نباید قبل از اومدن سعید به مامانم اینا قضیه رو میگفتی؟حالا من جلوی اونها چه خاکی تو سرم بریزم؟!چقدر از صبح تا حالا تعریف تو برادرت رو کردم همه ش باد هوا بود...
نگذاشتم بیشتر از این بغض کند وبا خنده گفتم:که باد هوا بود هان؟فکر نمی کردم به این سادگی جلوی فامیل شوهرت در بیایی؟!
ـ فامیل شوهرم؟!
ـ آره دیگه مگه من خواهر سعید نیستم؟پس میشم خواهر شوهر خانم دیگه.در ضمن تا اشکهات در نیومده بهت بگم که سعید خیلی بهت سلام رسوند ودلش هم حسابی برات تنگ شده وداره لحظه شماری می کنه که هرچه زودتر برگرده وخانم رو ببینه.
با غیظ گفت:می مردی این حرفها رو زودتر می گفتی وانقدر من رو نمی سوزوندی؟
ـ اگر زودتر می گفتم که مزه اش می رفت وشاهد آههای سوزناک خانم خانوما نبودم.
ـ مهسا خدا کنه به همین زودیها تو هم به درد من گرفتار بشی اون وقت می دونم چه بلایی سرت بیارم؟!
ـ نه زیاد خوشحالی نکن چون حالا حالاها تصمیم ندارم خودم رو مثل تو اسیر کنم.تلافیت هم بمونه برای روز قیامت.
ـ مهسا خانم خواهیم دید.
ـ باشه می بینیم.
ـ حالا خواهیم دید که مهسا خانمی که همیشه کرکری می خوند وسردماغش رو بالا می گرفت چطوری به دام می افته والتماس می کنه شیلا تو روبه خدا برو بهش اینجوری بگو واونجوری؟
خندیدم وگفتم:امکان نداره.
ـ گردش روزگار چنان امکانی نشونت بده که حظ کنی.چنان کرک وپرت بریزه که حیرت زده بمونی.
برای اینکه بیشتر بترساندم با خنده ای گفت:دعا نمی کنم ولی حقیقتیه که می دونم دیر با زود برات اتفاق می افته یا شایدم اتفاق افتاده وخودت خبر نداری؟!
برای کنجکاوی پرسیدم:منظورت چیه؟
ـ منظورم اینه که روز چهارشنبه بعداز اینکه از دانشگاه رفتی یک پسر خوش تیپ وبا کلاس از مینا درباره روزها وساعتهای کلاسهات پرس وجو کرده مینا همین پنج دقیقه پیش بهم زنگ زد وبرایم تعریف کرد.
ـ مینا چی بهش گفته؟
ـ هیچی مثل اینکه ترسیده راضی نباشی وبعدا ازش بازخواست کنی برای همین به پسره گفته نمی دونم کی میاد وکی میره.
به فکر فرو رفتم وپس از کمی مکث آرام گفتم:یعنی کی بوده؟!
ـ نمی دونم تو خودت باید بهتر بدونی.
دوباره فکر کردم وگفتم:چیزی به ذهم نمی رسه مینا ازش نپرسیده چکارم داشته؟!
ـ یک خرده عقلت رو بکار بنداز فکر کن ببین چکاری می تونه داشته باشه؟!خوب معلومه دیگه یا می خواسته باهات بیشتر آشنا بشه یا اینکه خواستگاری کنه.
ـ به همین سادگی؟!
ـ خوب بیشتر دختر وپسرها همینطوری آشنا میشن دیگه مگه جور دیگه ائیه؟!
ـ چه می دونم والله؟!
ـ فردا که بریم دانشگاه قضیه روشن می شه.راستی مهسا سعید دیگه چیزی نگفت؟
خندیدم وجواب دادم:نه ندید بدید حرف دیگه ای نزد.سعید دونم در اومد از بس ازش سراغ گرفتی!بابا فهمیدم که دل تو هم خیلی براش تنگ شده باشه چشم هر وقت زنگ زد بهش می گم دلت خیلی براش تنگ شده.
ـ من کی گفتم؟
ـ باشه پس بهش چیزی نمی گم.
ـ من کی گفتم بهش نگو؟
ـ شیلا از دستت مخم کم کم داره تاب برمی داره بالاخره بگم یا نگم؟
ـ بهش بگو اصلا هرچی دلت میخواد بهش بگو خوبه؟
ـ آره خوبه بهش می گم شیلا گفت هر وقت اومدی برام سوغاتی بیار.
ـ اِ مهسا دیوونه نشی یک وقت بگی؟
خندیدم وگفتم:خودت گفتی هرچی دلت میخواد بگو؟
ـ مهسا تا سعید برگرده یا من از دستت دیوونه می شم یا سکته می کنم.حالا کی بهت گفتم؟!
ـ اونوقت دیگه ما عروس دیوونه نمی خواهیم.
از لحنم خنده اش گرفت وگفت:امان از دست تو.خوب تا بیشتر دیوونه ام نکردی کاری نداری؟
ـ نه قربونت.
ـ مهسا اگر تنهایی میخواهی بیام پیشت؟من بیشتر برای راحتی خودت واینکه میدونم تنهایی رو بیشتر از این دوست داری مزاحمت نمی شم وگرنه خیلی خوشحال می شم یا تو بیایی خونه ما یا من بیام اونجا.خونه ما خدا رو شکر پسر نداره که معذب باشی.من هستم وشیده ومامان وبابا.بابا که از صبح تا شب این مدرسه واون آموزشگاه تدریس داره.مامان هم که بعد از بازنشستگی رفته مدرسه غیرانتفاعی تا بعدازظهر گرفتاره.فقط من موندم وشیده که شیده هم قربونش برم انقدر تو عالم خودشه که اگر دنیا رو آب ببره اون رو هم خواب می بره.
ـ راستی چی شد؟چند وقت پیشها می گفتی همسر سابقش دوباره برگشته؟
ـ آره وقتی همه دنیا رو گشته تازه فهمیده کسی بهتر وخرتر از شیده نمی تونه پیدا کنه.
ـ خود شیده چی می گه؟!
ـ طفلی شیده به خاطر وضع روحی بدی که بعد از طلاق پیدا کرده حرفی نداره میگه حاضره برای اینکه از این وضعیت در بیاد دوباره رجوع کنه ولی بابا ومامان صددرصد مخالفند.حرفشون هم یک کلام اینه که کسی که یک بار امتحان خودش رو پس داده دیگه دوبره امتحان کردنش دیوونگیه.
ـ اونجور که تو اون دفعه می گفتی مثل این که پسره زیاد هم مشکلی نداره.
ـ آره همه چیش خوبه.نجابتش،وضع مالیش،دست ودلبازیش،حتی اخلاقش با همه ولی تنها خصوصیت بدی که داره شکاک وبدبینه که به قول مامان همه اخلاق مرد یک طرف واین اخلاقش یک طرف.حالا اگر معتاد بود می شد یک جوری ترکش داد وبه حالت اولش برگردوند.ولی بدبینی چیزیه که ریشه زن رو می سوزونه.باور کن شیده تا وقتی خونه سهیل بود یک روز خوش توی زندگیش ندید.اولا که حتی اجازه نداشت تنهایی خونه ما بیاد یا تنهایی سر کوچه شون خرید کنه.وقتی هم خودش از خونه به سرکار یا بیرون می رفت در رو روی شیده قفل می کرد.تلفن خونه رو هم قطع کرده بود وفقط با موبایل خودش به این واون زنگ می زد طفلی شیده اون موقعها شده بود یک پوست واستخون.تمام وسایل زندگیش مرتب بود وبهترین خورد وخوراک رو داشت.ولی اصلا از زندگیش لذت نمی برد.یکبار که دیگه بدجوری به شیده پیله کرده بود وبهش تهمت زده بود که با مامور آب سروسری داره که اون مامور دوبار برای دیدن کنتور اومده شیده طاقت نیاورد واومد خونه مون وپاشو توی یک کفش کرد که میخواد طلاق بگیره.تازه اون موقع بود که ما فهمیدیم شیده تو چه جهنمی زندگی می کنه وما خبر نداشتیم.حالا هم شیده از اینکه هم هبه چشم یک زن بیوه به اون نگاه می کنند وتمام آزادیهاش رو محدود می بینه خسته شده ومیگه دوست نداره به خاطر حرف مردم زن یک مرد سه چهار تا بچه دار یا زن یک مرد زن دار بی بچه بشه.هرچی باشه شوهر خودش با تمام عیبی که داره از همه اونها ارجعیتش بیشتره.
ـ خوب حالا تصمیمش رو گرفته؟!
ـ آره تقریبا حاضره که آشتی کنه ولی مامان وبابا نمی ذارن.
ـ خوب شاید مشکل آقا سهیل با رفتن پیش یک روانپزشک حل بشه وشیده بعدها زندگی راحتی داشته باشه.
ـ نمی دونم چی بگم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#66 | Posted: 21 Aug 2013 22:28




بدبینی تا اونجایی که من می دونم یک نوع بیماری روانیه واگر درمان نشه ممکنخ خود فرد رو هم نابود کنه.شیده بهتر بود به جای اینکه همون اول قهر کنه وطلاق بگیره مشکل شوهرش رو با رفتن پیش یک دکتر درمان کنه.
ـ فکر می کنی به عقل خودش نرسیده بود که اینکار رو بکنه؟حتی برای مشاوره پیش یک روانپزشک هم رفته بود وبرای سهیل وقت گرفته بود ولی سعیل با شنیدن اسم روانپزشک چنان قشقرقی به پا کرد که اون سرش ناپیدا.اصلا ا چند وقت بحثشون سر این بود که شیده به اجازه کی تنهایی پاشده رفته دکتر براش وقت گرفته می گفت نکنه با دکتر هم سر وسری داره که یواشکی پاشده رفته پیشش درد ودل کرده.حالا تو ببین شیده بیچاره توی اون خونه چی می کشیده که بعد از مدتها یکی حرفهاشو رو کرده!
در حالیکه برای شیده متاثر شده بودم گفتم:با تمام این حرفها بازم تصمیم گرفته برگرده؟
جوابم داد:آره می خواد برگرده.میگه اون سختیها در برابر وضعیت الانش وحالت نگاه مردم هیچه.
کمی فکر کردم وگفتم:سهیل چی؟بعد از طلاق نخواسته رفتارش رو عوض کنه؟
ـ والله اون پیش از طلاق هم رفتار خودش رو عیب نمی دونست وبا قاطعیت می گفت حق طبیعیه یک مرده که نسبت به زنش تعصب داشته باشه.حالا دیگه مطمئنا چشمش ترسیده وسختگیرتر هم شده.
یک فکر آنی به ذهنم رسید وگفتم:بهتر نیست به جای اینکه سهیل رو پیش دکتر ببرید دکتر رو پیش سهیل بیارید وبه طریقی که متوجه نشه درمانش کنید.
متعجب پرسیدـمهسا حالت خوبه؟چه جوری؟همینطوری یک روانپزشک براش ببریم بگیم باهاش سلام علیک کن؟

نمی دونم شیده روال شوهر سابقش رو بهتر دستش داره از طریق یک دوستی یک آشنایی باب گفتگو رو باز کنه وکم کم باهاش دوستی راه بندازه.
در حالیکه به حرفهایم فکر می کرد بعد از کمی سکوت گفت:آخه کدوم ورانپزشک بیکاری کارو زندگیش رو چند وقت ول می کنه میاد برای خل وچلی مثل سهیل وقت بذاره؟تازه هزینه درمان این مدلیش بماند؟!
یک لحظه بیاد دکتر علایی افتادم وبا هیجان گفتم:اگر من روانپزشک به قول تو بیکار رو برات بیارم چی؟
با تعجب پرسید:داری جدی می گی؟!
ـ آره شوخیم چیه؟!
ـ حالا واقعا بیکاره؟
ـ نه دیوونه هم مطب داره هم توی یک آسایشگاه مشغول به کاره کلی هم بیمار داره میگن کارش هم بی نظیره.
البته نگفتم که یک زمانی خودم از مخالفان سرسختش بودم وعقیده داشتم که حال بیمارانش را بدتر می کند.از جمله دایی من ولی بعد از بهبودی نسبی دایی سروش تا حدی به طبابتش ایمان آوردم.
از اینکه برای مشکل خواهرش راه حلی پیدا کرده بودم خوشحال شد وبه شوخی گفت:حالا تو اونو از کجا می شناسی؟نکنه مشتری پروپا قرصش هستی وما خبر نداریم؟!
با خنده جوابش دادم:نه ولی یکی از همین روزها تو رو برای درمان پیشش میبرم.
خندید وگفت:راست می گی خودم می دونم که تا پیش از اومدن برادرت از دستت دیونه می شم وکارم به اونجا می کشه ولی جدی آشناتونه؟
ـ آره دوست صمیمی سعیده.
تا اسم سعید به میان امد با هیجان پرسید:جدی؟!
بادی به لحن صدایم انداختم وگفتم:آره پس چی؟!سعید رو دست کم گرفتی؟سعید خیلی از این دوستها در انواع واقسام حرفه ها داره که بعدا برات رو می کنه.از اینکه لحظه به لحظه از سعید برایش بتی می ساختم تا بیشتر قدرش را بداند خودم خنده ام کی گرفت.
ـ خوب حالا؟من رو کشی با این برادرت؟!
ـ حالا کو تا بفهمی چه گوهر نایابی رو دستی دستی تقدیمت کردیم وبعدها خودمون به این نادونیمون اعتراف نکنیم؟!
در آن لحظه آرزو کردم ای کاش مامان سودابه بود وحرفهایم را می شنید ومی فهمید که به مفهوم واقعی برادر داشتن پی برده ام واینک برای داشتنش در برابر دوستم به خود می بالم ولی افسوس که دیر فهمیدم ومامان سودابه ای هم در بین نبود.
ـ حالا هم دیر نشده می تونید این گوهر نایاب رو ازم بگیرید.
ـ شیلا اگر راست می گی این حرفها رو یکبار دیگه تکرار کن؟!
با خنده اش فهمیدم که از محالات است این حرف را بار دیگر بزند وعشق سعید را کتمان کند وبرای اینکه حرف را عوض کند پرسید:حالا جدی جدی می تونی این روانپزشک رو برای سهیل بیاری؟
در جوابش گفتم:آره سعی می کنم.فردا شب جواب قطعی رو بهت می دم.راستی شیلا سعید از جریان شیده وشوهرش چیزی می دونه؟قبلا بهش گفتی؟!آخه ممکنه دوست سعید...
نگذاشت حرفم را ادامه دهم وبی درنگ جواب داد:آره همون جلسه اول در مورد شیده وازدواج ناموفقش بهش گفتم البته دلیل طلاقش رو نمی دونه با این حال اگر دکتر چیزی بهش گفت مهم نیست بهرحال خودش بعدا می فهمه وبا خنده ادامه داد:نا سلامتی پس فردا با هم با جناق می شن.
از اشتیاقش خنده ام گرفت وبه شوخی گفتم:حالا کو تا پس فردا؟!
بلند خندید وگفت:پس فردا رو هم خواهیم دید.ولی بی شوخی مهسا هیچ وقت محببت رو فراموش نمی کنم.به خصوص این دکتره که دیگه واقعا من وخانواده ام رو شرمنده می کنی.
ـ دوست ندارم انقدر تعارف کنی به قول خودت ناسلامتی پس فردا فامیل می شیم پس فامیل به چه دردی می خوره؟تازه هنوز هم معلوم نیست که دوست سعید قبول کنه که برای درمان شوهر شیده پیشقدم بشه یا نه.
ـ به هر حال چه بیاد چه نیاد همین که داری خودت رو به زحمت می اندازی تا باهاش حرف بزنی کلی ممنونت هستم.نمی دونم اگر دوست گلی مثل تو نداشتم چیکار می کردم.خوب مهسا جون خیلی وقتت رو گرفتم کاری نداری؟بازم میگم اگر تنهایی بیا اینجا تعارف نکن.
ـ نه قربونت اهل تعارف نیستم.باید کمی به درسهام برسم خیلی عقب موندم.
خندید وبه شوخی گفت:اینو که خودمم می دونم که خیلی عقب مونده ای.
به شوخی اش خندیدم وجواب دادم:یادت باشه چی گفتی؟این دفعه وقتی سعید زنگ زد می دونم چطوری تلافی کنم.
با خنده گفت:خیلی خوب ببخشید.خالا راضی شدی؟
ـ بذار فکرهامو بکنم بعدا بهت خبر میدم.
ـ اوه چه طاقچه بالایی هم میذاره؟!
ـ پس چی فکر کردی شیلا خانم؟
ـ بهتره تا کار بالا نگرفته ازت خداحافظی کنم.خداحافظ تا فردا توی دانشگاه.
ـ قربانت خدانگهدار وبه مامان اینا سلام برسون.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#67 | Posted: 21 Aug 2013 22:30




فصل سیزده

نمی توانستم درست فکر کنم برای جای شگفتی داشت که نریمان را داخل محوطه دانشگاه ببینم.تا به حال رودر رو هم صحبتش نشده بودم هرچی پیغام وپسغام برای خواستگاری داست از طریق مادرش یا خاله یا مامان سودابه داده بود.ولی اینبار؟!هنوز کلامش در ذهنم مانده بود بعد از اینکه از دوسه قدمی متوجه حضورش شدم با تعجب فقط نگاهش کردم ولی او زود جلو آمد وبا لبخندی گفت:سلام خانم کیمیایی حتما از دیدنم خیلی تعجب کردید.
نتوانستم جا خوردنم را پنهان کنم ودر جوابش سکوت کردم.شیلا که در کنارم ایستاده بود با نگاهی به هردویمان روبه من کرد وگفت:مهسا جون من باید به کتابخونه دانشگاه یه سری بزنم بعدا می بینمت وبدون انتظار جواب دور شد.میدانستم که می خواست به بهانه ای تنهایمان بگذارد ولی برای چی؟!من که با نریمان حرفی نداشتم؟!
ـ خانم کیمیایی می دونم که درست نبود در دانشگاه مزاحم وقتتون بشم ولی باید شما رو حتما می دیدم راستش...راستش باید حرفهایی رو خدمتتون عرض می کردم.
بی اختیار یاد مامان سودابه افتادم.اگر الان بود ومی فهمید که خواستگار گلچین کرده اش داخل دانشگاه آمده وباهام حرف دارد چه لذتی می برد چقدر ذوق می کرد ولی افسوس بیا اراده چشمهایم در فراقش سوخت واشک در درونش جمع شد.
مامان می بینی باز هم نبودنت در همه لحظات زندگیم احساس می شه؟!
ـ خانم کیمیایی می بخشید چی شد؟ناراحتتون کردم؟
ناراحتی وغصه از این بالاتر که مامان سودابه نبود تا...
ـ واقعا می بخشید می دونم که برای این عرض مهمی که خدمتتون دارم خیلی زود اومدم ولی حقیقتش می ترسیدم که...چطور بگم دیگه نتونم شما رو...
با دستمال اشکهای سرازیرم را پاک کردم.وکمی به خود مسلط شدم وگفتم:شما ببخشید که من نتونستم خودم رو کنترل کنم.وبا اینکه می دانستم کارش چیست ولی با این حال پرسیدم:چکار مهمی با من داشتید؟
کمی مکث کرد وبا تردید جواب داد:خانم کیمیایی احتمالا در جریان هستید که من قبلا از طریق مادر وخاله تون خواستگاری کرده ام می خواستم اگر اجازه بدید مجددا در این باره سحبتی داشته باشم ودر مورد خودم مطالبی رو عرض کنم.
بدون آنکه دچار احساس شوم صراحتا گفتم:ولی اگر به خاطر داشته باشید من هم قبلا جوابم رو گفته ام.من فعلا قصد ازدواج ندارم.مخصوصا حالا که با نبودن مامان شرایط روحی ام طوریه که اصلا نمی تونم به این مسئله فکر کنم.
مصرانه گفت:بله می دونم که کمی عجله کردم ودر موقعیت نا مناسبی خدمتتون رسیدم...
می خواستم فوری بگویم:اگر می دونستی پس چرا اومدی ولی ملاحظه همسایگی اش ب خاله سرور را کردم وحرفی نزدم.
ـ ولی حقیقتش فکر کردم که با این احساس تنهایی که در این مدت داشتید شاید نظرتون...
وبقیه حرفش را ادامه نداد وپس از مکثی گفت:شما حتی توی این مدت منزل خاله تون هم تشریف نیاوردید تا حداقل اونجا مزاحمتون بشم ودیگه اینجا نیام.با این حال از اینکه وقتتون رو بهم دادید ازتون متشکرم اما اینهم به خاطر بسپارید که من باز هم منتظر جواب شما هستم.با اجازه تون خداحافظ.
وبدون آنکه معطل کند به طرف در دانشگاه حرکت کرد.
به دور شدنش خیره ماندم وبا خودم فکر کردم:چطوری تونست از قسمت نگهبانی دانشگاه بگذره ووارد محوطه دانشگاه بشه؟!
ـ خوب دختر مبارک باشه به سلامتی؟
نگاهی به صورت خندان وپر از هیجان شیلا انداختم ودر جوابش گفتم:تو مگه کتابخونه نرفتی؟
ـ اِ هالو گیر آوردی برم اونجا بگم چند منه؟!بذارم اینجا تو هر کاری خواستی واسه خودت انجام بدی؟!ناسلامتی برادر گرنبهات قبل از رفتن تو رو دست من سپرده.
به شوخی پرسیدم:اونوقت تو رو دست کی سپرده؟
خندید وجواب داد:دست خودش.خوب نگفتی طرف چیکارت داشت؟از پشت پنجره راهرو داشتم نگاهت می کردم نه به اون گریه وزاری اولت نه به اون زل زدنهای اخرت.
ـ کی به اون زل زد؟!
با طلبکاری جواب داد:من.لابد من بودم که وقتی داشت می رفت به پشت سرش خیره شده بودم خوب حالا چیکار داشت؟!
ـ هیچی اومده بود ببینه باز هم جوابم منفیه یا نه.
ـ مگه قبلا ازت خواستگاری کرده بود؟!
ـ آره همسایه خاله مه.بنده خدا مامان خیلی دلش می خواست قبول کنم.
ـ خوب اگر می شناسیش ومامان خدا بیمارزت هم راضی بوده دیگه معطل چی هستی؟
ـ به همین راحتی؟!اون موقع که مامان بود ومرتب از محاسنش برایم تعریف می کرد هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم حالا که دیگه با این دل داغدارم چطوری می تونم احساسی بهش داشته باشم؟خدا رو خوش نمی آد جوون مردم رو مسخره خودم کنم.
« حالا کی گفته همین حالا عروسی را بنداز؟!اول بذاز کمی با خونواده اش بیان وبرن تو هم با خصوصیات اخلاقیش آشنا شو بعدا جواب منفی بده.شاید کم کم ازش خوشت اومد.لابد پسر خوبی بوده که مامانت موافقت کرده.
ـ آره در اینکه پسر خوبیه شکی نیست چون چند ساله که همسایه خاله ایناست ولی من نمی خوامش.یعنی راستش فعلا قصد ازدواج ندارم.انقدر روحیه ام بهم ریخته اش که حوصله این رفت وآمدها واینجور حرف شنیدنها رو ندارم.باور کن همین که دارم میان دانشگاه وروحیه خسته ام رو به درست وجزوه سرگرم می کردم باید بگم شکر وبیشتر از تو ممنون باشم.وگرنه خودت که حال وروزم رو می دیدی بعد از رفتن مامان ضربه سختی خوردم...
وبا ریزش اشکهای روانم نتوانستم ادامه دهم.
دستم را در دستش گرفت وبا دلسوزی گفت:می دونم می دونم نمی خواد خودت رو ناراحت کنی مهسا باور کن اینجور که تو داری خودت رو عذاب می دی روح مامانت هم ناراحته. درست نیست که این چشمهای قشنگت مرتب اشک آلود باشه.بهتره بریم سر کلاس که الان استاد می رسه.مهسا دیگه نبیتم تایه چیزی میشه اشکهات سرازیر بشه ها.دختر تو باید مقاومتر از این حرفها باشی.
وبرای اینکه روحیه ام را عوض کند ادامه داد:به به آقای کاوه دهقان هم از در دانشگاه تشریف آوردند حیف کمی دیر رسید وگرنه می تونست رقیب خوش تیپش رو ببینه وکیف کنه.خوش به حال مردم که انقدر هواخواه دارن.ای روزگار ما یک خواستگار معلوم نیست آخرش چی بشه داریم که آقا اون سر دنیا سر متر گرفته داره مثلا ساختمان سازی کنه اصلا هم عین خیالش نیست ببینه چطوری دختر مردم رو هوایی کرده ورفته.
از لحن سوزناکش خنده ام گرفت وصورتم را پاک کردم وبا صدای خش داری از گریه گفتم:خیلی خوب حالا نمی خواد تو هم از آب گل آلود ماهی بگیری.بیا بریم سر کلاس که داره دیر می شه.
ـ راستی مهسا این پسره برای مراسم ختم مامانت اومده بود؟!چون قیافه اش خیلی به نظرم آشنا اومد.
ـ آره نریمان توی همه مراسمهای مامان با خونواده اش شرکت کرده بود.
ـ بنده خدا.
ـ شیلا جدی جدی داره کلاس دیر می شه.بیا بریم.
ـ بزن بریم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#68 | Posted: 21 Aug 2013 22:33




پالتویم را به چوب لباسی آویزان کردم و آن را درون کمد لباسهایم گذاشتم . هنوز در کمد را نبسته بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد با شتاب بطرفش رفتم و آن را برداشتم :
- الو بفرمایید ؟
با کمی تاخیر صدای سعید به گوشم رسید : الو ، الو مهسا ؟
- سعید سلام چطوری ؟ چه به موقع زنگ زدی !
- سلام ، چطور کگه ؟
- راستش همین الان دارم از آسایشگاه میام . سعید نمیدونم چجور هیجانم رو کنترل کنم . اگر بدونی چی دیدم ؟!
- چی دیدی ؟ زود بگو چی شده ؟
- سعید دایی سروش داشت راه میرفت . باورت میشه . راه میرفت .
با خوشحالی پرسید : جدی میگی ؟!
- آره به جون خودم . امروز عصر وقتی بعد از دانشگاه رفتم اونجا توی راهروی آسایشگاه دیدم دایی داره راه میره . نمیدونی وقتی این صحنه رو دیدم چه حالی شدم ! از خوشحالی گریه ام گرفته بود دایی و اون پرستار پشتشون بهم بود و من رو نمیدیدن .
با هیجان گفت : خدا رو شکر ، خدا رو شکر .
بی اختیار بغض کردم و گفتم : سعید اگر مامان بود و دایی رو توی این وضعیت میدید چیکار میکرد ؟!
حتما خیلی ... و ناخودآگاه بغضم ترکید و اشکها روی گونه ام جاری شد و متوجه حالم شد و برای اینکه حالم را عوض کند گفت : خوب بعدش چی شد ؟! راحت میتونست قدم برداره ؟!
با صدای گرفته ای جواب دادم : آره تقریبا راحت راه میرفت ولی خیلی آهسته . دستشو به دیوار گرفته بود و طرف دیگه اش رو اون پرستار مرد هواشو داشت .
- خوب پس خدا رو شکر به راه افتاد .
- آره هنوز هم وقتی فکرشو میکنم توی دلم میلرزه . از بس ذوق زده شده بودم دیگه جلو نرفتم تا باهاش حرف بزنم . مستقیم رفتم دفتر دکتر علایی . ولی در دفترش بسته بود . وقتی سراغش رو گرفتم گفتند که از صبح نیومده .
- باهاش تماس میگیرم . خوب دیگه ؟
متوجه شدم که میخواست از شیلا خبری بفهمد برای همین سر اصل مطلب رفتم و گفتم :
شیلا هم حالش خوبه و بهت سلام میرسونه و با به یاد آوردن قولی که به شیلا داده بودم گفتم : راستی سعید ، امروز عصر وقتی که به آسایشگاه رفتم میخواستم هم دایی سروش را ببینم هم اینکه با دکتر علایی در مورد موضوعی صحبت کنم .
دلواپسم شد و بلافاصله پرسید : چیزی شده ؟
در جوابش گفتم : نه نگران نشو ، چیزی نشده راستش میخواستم در مورد یکی از آشناها باهاش حرف بزنم ...
یک لحظه فکر کردم که بقول شیلا دیر یا زود شوهر شیده میفهمد پس بنابراین ادامه دادم : در مورد شوهر خواهر شیلا میخواستم با دکتر علایی صحبت کنم .
با تعجب گفت : شوهر خواهر شیلا ؟! ولی شیلا که میگفت اونها از هم جدا شدند ، پس چطور ...
مگذاشتم اشتباه فکر کند و بی درنگ گفتم : آره شیده و شوهرش از هم طلاق گرفتند ولی مثل اینکه شوهرش دوباره برگشته و از شیده خواسته سر خونه و زندگیش برگرده اما این وسط یه مشکلی هست که همین یه مشکل باعث جداییشون شده ، حقیقتش شوهر شیده کمی بدبینه . اینجور که شیلا میگفت شیده خیلی سعی کرده به هر طریقی این مسئله رو حل کنه ولی نتونسته برای همین من پیشنهاد کردم که به یک روانپزشک مراجعه کنه . البته رفتنش به دکتر هم به این سادگی که میگم نیست بهرحال من گفتم با توجه به بهتر شدن دایی سروش زیر نظر دکتر علایی خواهش کنم که شوهر شیده را از نزدیک ببینه شاید بتونه کاری براش انجام بده برای همین امروز که رفتم آسایشگاه وقتی نبود تصمیم گرفتم از تو شماره خونه اش یا شماره موبایلش رو هر کدوم رو که صلاح دونستی بگیرم تا باهاش مشورت کنم . آخه به شیلا قول دادم که امشب جواب قطعی رو بهش بدم .
کمی فکر کرد و گفت : باشه پس این دو شماره رو یادداشت کن هم خونه اشه و هم موبایلشه .
- سعید یه وقت به خونه اش زنگ میزنم خانمش ناراحت نشه ؟
خندید و گفت : مهران زنش کجا بود که ناراحت بشه یا نشه . نه بابا خیالت راحت .
فقط خدا کنه بتونه براش کاری انجام بده .
از اینکه اینقدر دلش صاف بود خشنود شدم و گفتم : خدا کنه .
با نوشتن دو شماره گفتم : پس من همین الان به خونه اش زنگ میزنم .
- از قول من هم بهش سلام برسون هر چند که خودم بعدا در مورد وضع حال سروش باهاش تماس میگیرم . راستی مهسا اوضاع و احوال روبراهه چیزی نمیخوای برات بفرستم ؟
- نه ممنون ، فقط سلامتی . مواظب خودت باش .
- تو هم همین طور . کاری نداری ؟
- نه قربانت .
- به آقا تیمور و با نو خانم سلام بسون .
- باشه حتما .
- خداحافظ .
- خدا نگهدار .
گوشی را گذاشتم و با توجه به اینکه تازه از بیرون اومده بودم و احساس خستگی میکردم و هنوز دست و صورتم را آبی نزده بودم ولی برای اینکه هر چه زودتر در مورد مشکل شوهر شیده با دکتر علایی صحبت کنم و خبرش را به شیلا برسونم گوشی را برداشتم و با نگاهی به ساعت دیواری روبرویم و دیدن ساعت هفت و نیم زیر لب گفتم : خدا کنه خونه باشه و شروع به گرفتن شماره خونه اش کردم .
بعد از چهار بوق گوشی را برداشت و با صدای گرفته ای جواب داد : بله ؟
یک آن احساس پشیمانی کردم و خواستم تلفن را قطع کنم ولی یاد قولم به شیلا افتادم و در حال کشمکش با خودم وقفه ای ایجاد شد و با سکوتم مصمم شدم که گوشی را بگذارم . اما هنوز گوشی را پایین نگذاشته بودم که صدایش را شنیدم : خانم کیمیایی کاری داشتید ؟
نفسم بند آمد . از کجا من را شناخت ؟! یکدفعه مغزم بکار افتاد : دیوانه جان شماره ات افتاده بود !
وای عجب احمقی بودم ؟! چرا چند ثانیه زودتر به این قضیه فکر نکرده بودم . هنوز تاب مغزم سر جایش برنگشته بود که دوباره صدای بمش را شنیدم : مهسا خانم حالتون خوبه ؟!
بدترین حال دنیا را داشتم . با این کارم چه فکری پیش خودش میکرد ؟! اگر مثل مزاحمهای تلفنی دو تا فوت میکردم و گوشی را میگذاشتم شاید کارم بهتر جلوه میکرد و حالم بهتر بود ؟!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#69 | Posted: 21 Aug 2013 22:35




وای خدا جون عجب حماقتی کردم ! دوباره شده بودم همان مهسای خل و دیوانه روز اول که توی آسایشگاه به در و دیوار میخورد . نمیدانم واقعا چه حکمتی بود که در مقابلش این چنین دیوانه میشدم ؟! البته حالا به غیر از دیوانگی انگ مزاحم تلفنی را هم داشتم ، شاید پیش خودش فکر میکرد : کم کم داره راه می افته و از اون مزاحمت تلفنی که برایش پیش اومده بود یاد گرفته .
شیلا بگم خدا چیکارت نکنه ولی شیلای بیچاره این وسط چیکاره بود ، خودم خوش خدمتی کردم و گفتم که یک روانپزشک خوب سراغ دارم .
- مهسا خانم نمیخواید حرف بزنید ؟
میخواستم بگویم : یه آدم دیوانه که حرف زدن نداره ؟!
ولی دندون روی جیگر گذاشتم و با دلی خون و کمرویی برای ماست مالی کردن افتضاحم بناچار آهسته گفتم : دکتر علایی ، خیلی میبخشید ، منظور خاصی نداشتم .
خندید و با هیجان گفت : چه عجب بالاخره ما صدای شما را شنیدیم ! کم کم داشتم نا امید میشدم که شما حرف بزنید .
جوابی نداشتم بدهم بناچار سکوت کردم .
- خوب سلام عرض کردم . حال شما ؟ احوال شما ؟ چه عجب این ورها ؟ راه گم کردید یا شماره رو عوضی گرفتید ؟!
لحنش جوری بود که انگار من از سر تفنن شماره اش را گرفته ام ، یکدفعه لجم گرفت و با عصبانیت گفتم : بله مثل اینکه شماره رو اشتباهی گرفتم و گوشی را تقی قطع کردم .
همین ! نه عذر خواهی و نه حرف دیگری . پس کارم چی بود ؟! مشکل شوهر شیده چی بود ؟! یکدفعه تمام تنم یخ کرد . عجب کاری کرده بودم ؟! خبر مرگم اون سکوت اول تلفنم چی بود و این گوشی قطع کردن آخرم چی ؟! انگار طلبکار هم بودم . مثل اینکه من زنگ زده بودم و با کار نپخته ام او را سر کار گذاشته بودم ؟! حالا دیگر دردم چی بود که اینطور از دستش عصبانی بودم ؟! ولی لحنش ، لحنش طوری بود انگار که من شغلم این بود که کنار تلفن بنشینم و گوشی را به دست بگیرم و برای سرگرمی مزاحم مردم بشوم ولی حرف بدی نزد که اینگونه بهم ریختم و خواستم سر به تنش نباشد . اما کلامش بوی این را میداد که دختر سبکسری هستم ...
صدای زنگ تلفن افکارم را بهم ریخت و با اولین زنگ گوشی را برداشتم .
- الو بفرمایید ؟
- مهسا خانم چرا قطع کردید ؟
حالا این دکتر علایی بود که ول کن نیود ؟! ولی من چقدر بیکار تر و مشتاق تر از او با اولین زنگ گوشی را برداشتم ؟! حتما پیش خودش میگه : با دست پس میزنی و با پا پیش میکشی . و با این کارهای نسنجیده ام واقعا مصداق این ضرب المثل بودم .
حرفی نداشتم که بزنم . در حقیقت حالت یک مجرمی را داشتم که مچش باز شده بود و دیگر حرفی نداشت که بگوید . صورت یخ کرده ام یکدفعه عرق کرد .
- میدونم که برای امر مهمی بهم زنگ زدید ، پس چرا نمیگید کارتون چی بود ؟
با آرامش صدایش کمی آرام تر شدم و آب دهانم را قورت دادم ، کمی برایم سخت بود که حرف بزنم اما بناچار گفتم : بله برای گفتن مطلبی زنگ زدم .
با کنجکاوی پرسید : چه مطلبی ؟
اندکی جرات پیدا کردم و جواب دادم : حقیقتش امروز عصر به اسایشگاه اومدم ولی شما نبودید .
- بله امروز کمی مشغله داشتم و نتونستم به اونجا برم ، خوب ؟
کمی مکث کردم و با تصور راه رفتن دایی گفتم : راستی امروز دایی سروش رو دیدم که داشت توی راهروی آسایشگاه راه میرفت . باورش کمی برام سخت بود .
سرحال خندید و گفت : انشاء الله به زودی پیشرفتهای دیگه ای هم ازش خواهیم دید . فقط باید کمی صبر کرد . نمیدانستم موضوع شوهر خواهر شیلا را چه جوری مطرح کنم که صدایش را شنیدم :
خوب من منتظر شنیدن حرف اصلیتون هستم ؟!
از اینکه فکر نکرده به شیلا قول داده بودم که با دکتر تماس میگیرم از خودم لجم گرفت نباید بیخودی ...
- خوب مهسا خانم موضوع مهمیه که انقدر فکرتون رو مشغول کرده ؟
نمیدانم چرا آن لحظه رو در وایستی کردم که حرفم را بزنم ، کمی سکوت کردم و پس از چند ثانیه گفتم : راستش ... راستش مشکلی برای خواهر دوستم پیش اومده که فکر کردم شاید شما بتونید کمکی بهش بکنید .
با سکوت دوباره ام پرسید : چه مشکلی ؟
مختصر راجع به شوهر شیده گفتم و ادامه دادم : شوهر خواهر شیلا ، همون دوستم که اونشب مهمونمون بود .
خندید و گفت : بهتره بگید همسر آینده برادرتون ، خوب اینطور که از حرفهاتون استنباط کردم این آقا به هیچ صورتی به روانپزشک مراجعه نمیکنه درسته ؟
بلافاصله جواب دادم : بله درسته و حتی حاضر نیست که در این مورد حرفی بشنود . اگر شما لطف کنید یه جوری تشریف ببرید پیشش و اونو از نزدیک ببینید و باهاش حرف بزنید و غیر مستقیم درمانش کنید لطف بزرگی در حق من و خانواده دوستم کردید .
کمی فکر کرد و با خنده شمرده شمرده گفت : ولی با این تفاسیری که شما گفتید به این سادگیها هم نمیشه اعتمادش رو جلب کرد نیاز به یک همدست دارم .
منظورش را نفهمیدم و پرسیدم : منظورتون چیه ؟
با صدای سر خوشی جواب داد : منظورم اینه که یک خانم به غیر از خانومهایی که اون آقا میشناسه باید همراه من باشه .
با تعجب گفتم : خانم ؟ برای چی ؟
خندید و به آرامی جواب داد : برای اینکه به عنوان همسرم به اون معرفی اش کنم .
بی اختیار گفتم : به عنوان همسرتون ؟
فهمید که متوجه حرفهایش نمیشوم و بلند خندید و گفت : مگه شما نگفتید که فروشگاه لوازم خانگی داره ؟
جواب دادم : بله از دوستم شنیدم که شغلش اینه ولی این چه ربطی به موضوع داره ؟
دوباره خندید و گفت : ربطش اینه که اکثر مواقع یک آقا همراه با خانمش برای انتخاب لوازم خانگی وارد فروشگاه میشه نه تنها و برای جلب اطمینان این آقا هم حتما لازمه که من همراه با یک خانم به فروشگاهش برم .
با سر درگمی پرسیدم : خوب حالا میگید چیکار کنیم ؟! و برای اینکه خودم را به اون راه بزنم که من از سعید نشنیدم که زن دارد یا نه با لحن پر خواهشی ادامه دادم : پس میشه شما لطف کنید و خانمتون رو همراه ببرید . میدونم که براتون زحمت میشه ولی خواهش میکنم ...
نگذاشت ادامه بدهم و با زیرکی گفت : یعنی واقعا شما نمیدونید که من همسر دارم یا نه ؟!
در جوابش ماندم ولی زود به خودم مسلط شدم و با بی تفاوتی جواب دادم : از کجا باید بدانم ؟
بلافاصله جوابم داد : از اینکه با خیال راحت به خونه ام زنگ میزنید و خیال حرف زدن هم ندارید .
برق 220 ولت به بدنم وصل کردند . حرفش را نمیدانستم به حساب گستاخی اش بگذارم یا حاضر جوابی اش ولی هر دویش یک معنی میداد اینکه من به قصد و غرضی به خونه اش زنگ زده ام . تمام بدنم از شدت داغی در حاب ذوب شدن بود . بخار تنم را حس کردم .
حال درستی نداشتم هم احساس شرم میکردم و هم احساس عصبانیت و نمیدانستم چه جواب دندانشکنی بهش بدهم . در حقیقت جوابی نداشتم که بدهم . بناچار سکوت کردم . او هم سکوت کرد و تا چند ثانیه صدای نفس هایش را می شنیدم .
- خوب پس با این حساب خودتون باید زحمتش رو بکشید .
بی اختیار بلافاصله پرسیدم : چه زحمتی ؟
با هیجان جواب داد : همین خانم همراه من ، در حقیقت نقش همسر من .
یک آن احساس کردم که از شدت خجالت خون رگهایم کمرنگ شد . بدن بخار کرده ام یکدفعه منجمد شد . شیلا خدا بگم چیکارت نکنه . دیگه فکر اینجایش رو نکرده بودم .
همسر دکتر علایی ؟! نمیدانم چرا یکدفعه پوزخند زدم که صدای پوزخندم شبیه بق خند شد .
از این صدا ، خودم هم جا خوردم چه برسد به دکتر علایی ؟! از این غلطی که ناخواسته کرده بودم مغزم سوت کشید ، حتما دکتر میگفت : بیچاره چقدر آرزوی همسری من رو داره ؟! ببین چطور قند توی دلش آب شده ؟! از این فکر اشک توی چشمانم جمع شد . خدایا این چه غلطی بود کردم . از شرم و حرص عملم ، لبم را به دندان گزیدم . چشمهایم از سوزش اشک گرم شد .
- پس موافقید ؟
نتوانستم جلوی خودم رو بگیرم و بی درنگ پرسیدم : با چی ؟
صدای خنده اش به گوشم رسید : اینکه همسر من بشید .
بدن یخ کرده ام دوباره گر گرفت . نمیدانم این تغییرات ناگهانی دمای بدنم را چطور میتوانستم تحمل کنم هر کسی جای من بود با این اوصاف در حال سکته بود . اشکهایم بی اختیار سرازیر شد و با بغض و صدای گرفته ای نالیدم : نه نمیخوام همسر شما بشم .
یکدفعه بلند زد زیر خنده و گفت : حالا چرا دارید گریه مکنید ؟ کی گفت که راستی راستی ...
امان از دست شما ؟! مگه نمیخواهید مشکل خواهر دوستتون حل بشه ؟ خوب برای کمک به حل این موضوع لازمه که نقش ...
من هم منظورم همین نقش همسر بود ، نمیدانم حالات روحی ام را چطوری ارزیابی کرده بود که فکر کرده بود من باورم شده براستی ... صدای سرخوشش سوهان اعصابم شده بود از اینکه براحتی دستم انداخته بود و خندید لجم گرفت و برای اینکه نطقش را کور کنم با غیظ گفتم : کسی فکر نکرد که بقول شما راستی راستی ... و مثل خودش مکث کردم و ادامه دادم : حتی همین نقش همسر شما رو بازی کردن هم حالم رو بد میکنه دیگه چه برسه به اینکه ...
و بی اختیار گوشی را محکم روی دستگاه کوبیدم .
خودم هم نفهمیدم چطوری با این شدت گوشی را روی دستگاه کوبیدم فقط حس کرم تمام حرصم را خالی کرده ام . حالا سر کی ؟! دکتر یا دستگاه تلفن ؟!
نمیدانم واقعا چه احساسی داشتم فقط میدانستم دوباره ازش متنفر شده ام و با این احساس تنفر از جایم بلند شدم . بی انگیزه و سر در گم به دور تا دور اتاقم نگاه کردم . تازه یادم افتاد وقتی از بیرون آمده ام یک بند پای تلفن نشسته ام و دست و صورتم را نشسته ام . خسته و کلافه و عصبی در اتاقم را باز کردم و بطرف دستشویی رفتم .
- مهسا خانم اول شام میخورید یا چایی ؟
در جواب بانو خانم سرم را بلند کردم و گفتم : ممنونم ، فعلا هیچی میل ندارم ، میرم اتاقم استراحت کنم ، کمی سرم درد میکنه .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#70 | Posted: 21 Aug 2013 22:35




با دلواپسی نگاهم کرد و گفت : شاید از گرسنگی باشه اجازه بدید براتون یه چیزی بیارم . دخترم اینجوری گرسنه سرت بدتر میشه . روی غذا هم مسکنی بخورید و استراحت کنید .
در حالیکه حوله را سر جایش آویزان میکردم جواب دادم : متشکرم که به فکر سلامتیم هستید ولی من اشتها ندارم . یه ساعتی میخوابم بعد میام شام میخورم اینطوری بهتره .
سرش را تکان داد و گفت : هر طور میل شماست .
و با بدن کوفته و مغزی سنگین از افکار گوناگون بطرف اتاقم رفتم و بی معطلی روی تخت دراز کشیدم . حرفها و خنده های سر خوش دکتر علایی در مغزم جولان میداد و از شدت درد مغزم در حال انفجار بود . کم کم درد معده ام هم به درد سرم اضافه شد . چند وقتی میشد که از درد معده ام خبری نبود ولی امشب به ناگاه سر و کله اش پیدا شد و امانم را برید . دیگر چاره ای جز نشستن نداشتم . درحالیکه زانوهایم را در بغل گرفته بودم روی تخت نشستم . بد جوری معده ام درد میکرد . بناچار برای درست کردن شربت قند از روی تخت بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم .
بانو خانم در آشپزخانه هنوز سرگرم کار بود . با اینکه کسی به جز من در خانه ای به آن بزرگی حضور نداشت ولی چنان مشغول شستن سبزی و گل کلم بود که هر کسی نمیدانست انگار بیست نفر مهمان داشت . با دیدنم در درگاه آشپزخانه با خوشرویی و تعجب بطرفم آمد و پرسید : دخترم فرمایشی داشتید ؟
از فرط معده درد و سر درد با صدایی شبیه ناله جواب دادم : اومدم شربت قند درست کنم با یه مسکن بخورم .
با نگرانی پرسید : شربت قند برای چی ؟! مگه هنوز سر دردتون خوب نشده ؟!
بنده خدا فکر میکرد هنوز سر درد دارم دیگه خبر نداشت که معده درد هم به آن اضاف شده . با بی حالی جواب دادم : معده ام هم درد گرفته .
با دلواپسی دستم را گرفت و روی صندلی پشت میز نشاند و با چابکی لیوانی برداشت و شربت عرق نعناع درست کرد و به دستم داد و گفت : کمی از این بخورید تا شامتون رو بیارم .
در حالیکه شربت نعناع را سر میکشیدم گفتم : نه زحمت نکشید میل ندارم .
بدون آنکه به حرفم توجه کند بطرف قابلمه روی اجاق گاز رفت و با نگرانی جوابم داد :
نه دخترم این معده دردتون بخاطر نخوردن غذاست اگر یکی دو لقمه بخورید درست میشه . اونوقت میتونید روش یه قرص مسکن هم بخورید .
هنوز حرفش تمام نشده بود که آقا تیمور سرش را از در پشتی آشپزخانه داخل آورد و بدون آنکه بطرفمان نگاه کند پرسید : خانم چیزی شده ؟! اگر احساس کسالت میکنید بهتره بریم دکتر . از اینکه این پیرمرد و پیرزن انقدر به فکر سلامتی ام بودند اشک درون چشمانم جمع شد . اگر اینها را نداشتم واقعا چه کسی را داشتم که در این لحظه تنهایی و درد غمخوارم باشند ؟!
با قدردانی بطرف آقا تیمور نگاه کردم و جواب دادم : از لطفتون ممنونم . نه چیزی نیست به قول بانو خانم شاید از گرسنگی باشد .
درحالیکه سرش را از لای در عقب میکشید گفت : بهرحال هر وقت خدای نکرده احساس ناخوشی کردید من و بانو هستیم .
دوباره تشکر کردم و برای بهبود معده درد لعنتی ام بشقاب غذا را از دست بانو خانم گرفتم . بانو خانم مثل یک مادر دلسوز روبرویم نشست و تا مطمئن نشدن از سیر غذا خوردنم از جایش تکان نخورد . انگار حق با بانو خانم بود با خوردن غذا درد شدید معده ام کمی بهتر شد و درحالیکه قرص مسکنی دستم میداد گفت : حالا اگر این رو هم روی غذا بخورید بهتر میشید .
مسکن را خوردم و گفتم : دستتون درد نکنه . معده ام کمی آروم شد .
با دقت نگاهم کرد و گفت : دخترم شما باید خیلی مواظب سلامتی تون باشید .
لبخندی زدم و جواب دادم : از اینکه اینهمه به فکر سلامتی ام هستید ممنونم ، نمیدانم چطوری از زحماتتون تشکر کنم .
از پشت میز بلند شد و بطرف ظرفشویی برای شستن بقیه سبزیها رفت و گفت : خواهش میکنم . ما کاری نمیکنیم فقط وظیفه مون رو انجام میدیم . نگاهی به سبزیها و گل کلمها انداختم و پرسیدم : اینهمه سبزی و گل کلم را میخواهید چیکار کنید ؟
خندید و جواب داد : برای ترشی . آقا ترشی گل کلم خیلی دوست دارند .
بی درنگ گفتم : معلومه سعید رو خیلی دوست دارید که اینطور به فکرش هستید ؟!
دوباره خندید و جوابم داد : آقا سعید مثل اولادمون میمونند ، خیلی به گردنمون حق دارند .
پیشترها وقتی سالی یکبار که چه عرض کنم دو سال یکبار آنهم به اصرار مامان سودابه به خانه سعید می آمدم زیاد با بانو خانم حرف نمیزدم شاید هم دو کلمه سلام و خداحافظ حرفی برای گفتن نداشتم و بیشتر این مامان سودابه بود که هر وقت از راه میرسید به آشپزخانه میرفت و سرش را با بانو خانم گرم میکرد و من حداکثر وقتم را به نگاه کردن به در و دیوار و حرص خوردن از خانه آنچنانی سعید و اینکه چرا سعید در چنین خانه ای زندگی میکند و ثروت پدر را یکجا بالا میکشد میگذراندم و ...
- دخترم ، توی این هوای سرد خیلی مراقب باشید سرما نخورید ، اول بهمن همیشه سوز داره ...
با صدای تلفن حرفش را نیمه تمام گذاشت .
درحالیکه از جایم بلند میشدم تشکر کردم و برای جواب دادن به تلفن به سالن رفتم . تلفن سالن بر خلاف تلفن اتاقم شماره گیر داشت و شماره شیلا را شناختم . دوباره یاد دکتر علایی افتادم و بند دلم پاره شد . حالا باید جواب شیلا را چه میدادم ؟!
برای اینکه راحت تر صحبت کنم به سرعت بطرف اتاقم رفتم و با بستن در ، گوشی را برداشتم .
- الو سلام .
- سلام به روی ماه نشسته مهسا خانم ، چه حال ؟ چه خبر ؟
- خوبم تو چطوری ؟
- منم خوبم ، خوب چه خبرها ؟! تونستی با اون روانپزشک تماس بگیری ؟ گفتی شب نتیجه رو میگی ولی از بس منتظر شدم دیگه طاقت نیاوردم . راستش عصری موضوع دکتر رو به شیده گفتم اون هم کلی ذوق کرد که راه حلی برای سهیل پیدا شده طفلی از سر شب تا حالا منتظر تلفنته .
نگاهم به طرف ساعت دیواری روبرویم رفت . ساعت نه و نیم بود و من دو ساعت وقتم را به سر و کله زدن با دکتر علایی و به نتیجه نرسیدن و با اعاصب خرد سردرد و معده درد گرفتن گذرانده بودم و الحق هم با این مشغله فکری متوجه گذر زمان نشده بودم .
از اینکه شیلا و شیده را معطل خود کرده بودم از خودم شرمنده شدم و با عذرخواهی گفتم :
شیلا جون واقعا میبخشید خیلی سعی کردم ولی ...
به میان حرفم پرید و پرسید : چی شد پیدایش نکردی ؟
چه داشتم در جوابش بگویم ؟ بگویم چرا خیلی هم خوب ، سر و مر و گنده در خانه اش پیدایش کردم ولی حاضر نشدم برای جلب اعتماد شوهر شیده همدستش بشوم ؟ آنهم چه همدستی بعنوان یک همسر ؟!
واقعا چه داشتم در جوابش بگویم ؟
- مهسا بالاخره چی شد ؟ پیدایش کردی یا نه ؟
بناچار و برای اینکه ذوق و شوق او و شیده را کور نکنم جواب دادم : نه فعلا نتونستم پیدایش کنم ولی به محض اینکه موفق بشم بهت خبر میدم .
- الهی قربون دوست خوب و خواهر شوهر مهربونم بشم که انقدر فداکاره .
با این لحنش بیشتر شرمنده شدم و با لبخند تلخی گفتم : خیلی خوب نمیخواد انقدر زبون بریزی .
متوجه بیحالیم شد و با نگرانی گفت : مهسا چیزی شده ؟! خسته ای یا اینکه ...
نگذاشتم نگران شود و بلافاصله جواب دادم : نه چیزیم نیست کمی سرم درد میکنه .
خندید و گفت : بابا بسه دیگه انقدر برای امتحانها خودتو نکش ، بالاخره یه کار دستمون میدیها ؟! ای کاش واقعا در این دو ساعت درس خونده بودم و فکرم را اسیر واکنشهای دکتر علایی نکرده بودم .
- خوب مهسا ، میدونم خیلی خسته ای ، دیگه وقتتو نمیگیرم . در ضمن میدونم از صبح تا حالا بعد از اینکه توی دانشگاه همدیگه رو دیدیم از سعید خبر نداشتی وگرنه بهم میگفتی .
از اینکه لا به لای حرفهایش حرف سعید را پیش میکشید و میخواست خبری ازش داشته باشد خنده ام گرفت و جواب دادم : چرا اتفاقا حدود دو سه ساعت پیش زنگ زد و حالت رو هم پرسید .
با خنده گفت : به خسته نباشی ، خوب شد یادت انداختم حافظه آکبندت رو یکجوری کار بندازی ؟ خوب دیگه چی ؟ دیگه چی میگفت ؟
- هیچی سلامتی . خیلی بهت سلام رسوند .
- سلامت باشند . دیگه ؟
با بیحالی جواب دادم دیگه نه قابلمه ؟!
خندید و گفت : خوبه سرت هم درد میکرد وگرنه چه جوابی داشتی بگی ؟ و با مکثی که انگار با شخص دیگری حرف میزد گفت ک آره مهسائه ، نه هنوز نتونسته دکتر رو پیداش کنه . باشه بهش میگم .
- مهسا ، شیده اینجاست . خیلی بهت سلام میرسونه و پیشاپیش از محبتت سپاسگزاره .
با شرمندگی جواب دادم : خواهش میکنم . من که هنوز کاری نکرده ام . تو هم خیلی بهش سلام برسون .
- خوب مهسا کاری نداری ؟
- نه قربانت . به مامان و شیده سلام برسون .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس خفته بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites