تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

معشوقه آخر

صفحه  صفحه 1 از 13:  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#1 | Posted: 20 Aug 2013 21:20
درود
درخواست ایجاد تاپیکی داشتم به نام معشوقه اخر درتالار داستان ادبیات

نویسنده:مهناز سید جواد جواهری

تعداد :۱۲ قسمت

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#2 | Posted: 21 Aug 2013 20:53
قسمت ۱

روزی دلم گرفت ز اندوه هجر یار
‏آمد به یادم آن رخ و آن لعل آبدار
آن چشم همچو آهو و آن قد همچو سرو
‏آن ابروی کمان و دو زلفین تابدار
مکتوم در دو زلفش صد قلب غرق خون
‏در لعل آبدارش سی دُرِ شاهوار
در زیر ابروانش صد تیر از مژه
‏آراسته به قصد دل عاشقان زار
چو کردم این خیال ز جا جستمی به شوق
‏لیکن نکرده وصفش یک دو از هزار
از شوق بوسه ای که زنم بر لبش شده
‏گویی دهان من شکرستان این دیار
دل در برم قرار نمی یافت هیچ دم
‏تا آنکه در رسیدم در صحن کوی یار
در درگهش ندیدم آ ثار خرمی
‏کاخش همه شکستند و برگشته از غبار
بر جای سار و بلبل نشسته فوج زاغ
‏بر جای سنبل و گل ووییده تل خار
آن مسکنی که بودی روشن ز روی ماه
بر ديده ام بیامد چون شهر زنگبار
‏بر جای ناله من از هر طرف رسید
‏بر گوشم از درونش آواز الفرار
‏خمها شكسته دیدم ، سأغر ز می تهی
عودش شکسته دیدم بر جای ان نگار
‏ازگردش سپهر چون آن حال شد عیان
‏کردم هزار شکوه از این دور روزگار
‏چون آمدم برون ز در، این بیت را به صحن
ديدم نوشته اند به خطهای زرنگار
رفتیم از این جهان و نداریم با خود هیچ
‏الا دل ربوده عشق جهان، بار بار
ناصر الدين شــاه قاجار
با انکه چند ساعت بیشتر از غروب نگذشته بود، اما سکوت هم مثل باران ‏که نم نم می باريد محله نیاوران را فرا گرفته بود. جز صدای زوزه ‏خسته کننده سگهای ولگردکه از شدت سرما وگرسنگی در تکاپو بودند و ‏گه گاه هم صدای پای یک یا چند نفراز اهالی که از روی اجبار و اضطرار در آن وقت شب از خانه هایشان بیرون آمده بودند صدایی به گوش نمی رسید.
‏در تاریکی سایه مردی میانسال از سر جاده پیدا شد که از سر و وضعش پیدا بود باید از ساکنان محلی جوستان باشد، مردی که از طرز راه رفتنش مشخص بود مشکل دارد. هر قدمی که می رفت می ایستاد و کبریتی روشن می کرد. در پرتو نور ضعیف آن که خيلی زود با قطره های باران خاموش می شد سعی می کرد پایش درگل و شل وگودالهای آب گرفته فرو نرود تا باز ماجرای سال گذشته که منجر به شکستن پایش شد تکرار نشود. این شخص کسی نبود جز محمدعلی باغبان باشی که در باغ شازده اسعد المعالی خدمت می کرد. از آنجا یی که محمدعلی علاوه بر باغبانی از نجاری نیز سررشته ای داشت و آدم گرفتاری بود برای تامین مخارج ‏زندگی خود و خانواده اش که گداری به مرمت و تخته کوبی شیروانی خانه های آن دور و اطراف می پرداخت و از این بابت نیز دستمزد اندکی می گرفت که کمک خرجش بود.
‏محمدعلی همیشه عادت داشت دم غروب کار را تعطیل کرده تا چند ساعتی راکه پیش از خواب مجال داشت با همسر و دخترانش بگذراند. از وقتی همسرش، ربابه خانم، بیمار شده بود محمدعلی همین که کار را تعطیل می کرد مستقیم به خانه می رفت. این کار طوری عادت شده بودکه همیشه همسر و دخترانش، جیران و مریم و فرشته، دم غروب منتظر آمدنش بودند اما آت روز وضع فرق می کرد. از صبح زود حال ربابه خانم رو به وخامت گذاشته بود و لحظه به لحظ حالش بد و بدتر می شد. برای همین محمدعلی پیش از ظهر به پیشنهاد جیران مریم و فرشته را به بهانه مهمانی به شهر برده بود تا در خانه یکی از اتوام دورشان در شهر بگذارد تا طفلکیها در خانه نباشند.
‏در آن وقت شب جیران همانطورکه کنار بستر مادرش نشسته بود و او را پاشویه می کرد تا بلکه تبش فروکش کند، در فکر خواهرانش بود و در غیبت آن دو حوصله اش سر رفته بود. دلش برای داد و فریادها و دعوا کردنشان تنگ شده بود.
‏مریم و فرشته با آنکه بی نهایت یکدیگر را دوست داشتند، اما هروقت پای او وسط می أمد، حتی سر شانه زدن موهایش، با هم دعوایشان می شد. برای همین جیران از آن دو خواسته بود به نوبت موهای او را شانه بکشند. در آز لحظه ها جیران احساس می کرد بی حضور آن ووکلبه شان چقدر سوت وکور است وزمان چه سنگین می گذرد. جیران می دانست اگر بیشتر به آن دو فکرکند تا چند لحظه دیگر اشکش سرازير می شود و چون دلش ‏نمی خواست گریه کند سعی کرد درهمان حالی که هست با خدای خود راز و نیاز کند و از او بخواهد مادرش را شفا دهد. ‏جیران مشغول گفتگو با خدای خود بودکه صدای در بلند شد. با آنکه متوجه شد صدای در زدن پدرش نیست، اما از واهمه آنکه مادرش از خواب بپرد سراسیمه خود را به در رساند وکلون را بازکرد. هماذطورکه حدس می زد پدرش نبود. ننه قندهاری، پیرزن همسایه شان بودکه از همان کودکی جیران او را ننه جان صدا می زد. او در چند باغ آن طرف تر، در همسایگی آنان زندگی می کرد. آن شب آش شوربا درست کرده بود و کماجدان کوچکی نیز برای آنان تعارف آورده بود.
‏ننه جان درحالی که در پرتو فانوس کوچکی که زیر طاقی آویزان بود به چهره زیبای جیران می نگریست کماجدان را به دست او داد و پرسید: "آقاجانت دخترها را برد؟"
‏جیران درحالی که قطره اشکی ناخواسته چشمان درشت و مخمورش را برق انداخته بود با لحن گرفته ای گفت: "بله، اما هنوز برنگشت."
‏ننه جان همانطورکه با تاثر نگاهش می کرد با لحن مغمومی گفت: "به دلت بد راه نده ‏دخترم... لابد توی این باراه درشکه گیرش نیامده.... شاید هم رفته باشد دنبال همان حکیمی که قرار بود از دربند بیاورد. حال مادرت چطور است؟"
صدای جیران از فرط غصه لرز ید. "همان طور است که بوده. ‏پیشانی اش داغ داغ است."
‏ننه جان که دید جیران دستخوش غم و ناامیدی شده برای آنکه دلداری اش بدهد گفت:"مقداری از آن جوشانده ای راکه دیروز برایش آورده بودم به او بده، انشادا لله بهتر می شود"
‏جیران میان گریه ای که چشمان درشت و مخمورش را تر کرده بود گفت: "چشم... حالا چرا آنجا ایستاده اید، بفرمایید تو. "
‏ننه جان نگاهی به آسمان اند اخت. "آسمان را که می بینی.کوچه هاگل و شل است. توی این تاریکی چشمهایم درست نمی بیند. هرچه زود تر بروم بهتر است."
‏جیران که این را شنید دیگر اصرار نکرد. ننه جان صورت ظرف و زیبای او را بوسید و راه افتاد.
‏با رفتن ننه جان دنیا یی از غصه به دل جیران هجوم آورد. چند دقیقه ای با افکار مغشوش و درهم ایستاد، آنقدرکه ننه جان خم کوچه را بگذراند، آنگاه آهسته در را بست و به کلبه خودشان برگشت وگوشه ای نشست.
‏نیم ساعت دیگرگذشت، اما هنوز از محمدعلی خبری نبود. جیران برای آنکه سر خودش را به کاری گرم کند

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#3 | Posted: 21 Aug 2013 20:54
از جا برخاست و روی کرسی که مادرش کنار آن خوابیده بود سفره ای گستراند. یک تکه نان محلی، مقداری پنیر آب زده و کماجدان مسی آش شوربایی که ننه جان آورده بود را روی آن گذاشت. در پرتو ضعيف لامپایی که سر طاقچه می سوخت به چهره رنگ پریده و به خواب رفته مادرش چشم دوخت. از اینکه هیچ کس نمی تو انست برای مادرش کاری کند باز چند قطره اشک در عسل نگاهش حل شد. احساس می کرد بغضی به وسعت تاریکی آن شب بر قلبش سنگينی می کند. جیران برای آنکه حال و هوای خودش را عوض کند از جا برخاست و پرده آویخته به پنجره را کنار زد و در پرتو فانوس که زیرسقف ایوان روشن بود به باغ چشم دوخت که در تاریکی فرو رفته بود. جیران فقط توانست تا جايی را ببیند که شاع نور فانوس آز را روشن کرده بود. در مقابل کلبه برف سنگينی که چند روز پیش باریده بود هنوز ‏روی شاخه های درخت گردو به چشم می خورد. جیران همانطورکه به شاخه درخت گردو که از فرط سنگينی برف سرش را خم کرده بود خیره شده بود از صدای ناله مادرش به خود آمد.
‏مادرش از دردی که در سینه داشت در خواب هم ناله می کرد. جیران آهسته مادرش را بیدار کرد و به سختی چند تاشق شوربا در دهاش ‏ریخت.
‏در آن لحظه های سخت جیران نگران این بودکه مادرش سراغ مریم و فرشته را از او بگیرد، اما ربابه خانم بدحال تر از آز بودکه متوجه دور و اطراف خود باشد. او س از خوردن چند تاشق شوربا و استکانی جوشانده که ننه جان سفارش آن راکرده بود دوباره خوا بید.
‏نیم ساعت دیگر گذشت. در این مدت تا محمدعلی جادهای راکه به سمت قسمت جنوبی باغ اسعدالمعالی منتهی می شد طي کند و به خانه برسد، جیران مثل آنکه منتظر معجزه ای باشد طول و عرض کلبه شان وراکه از نه متر هم تجاوز نمی کرد قدم زد. او به قالیچه رنگ و رو رفته ای که زیر پایش بود، همین طور رختخوابهای مندرس، سماور زغالی و یک جلد قرآن مجید و یک جلد دیوان خطی حافظ چشم دوخت. هر وقت پدرش سرحال بود آن حافظ را باز می کرد و می خواند.
‏محمدعلی دیگر از فرط خستگی نای ایستادن نداشت. به در باغ که مخصوص رفت وآمد خدمه بود رسید و چکش برنجی آن را در دست گرفت و دوبارکوبید. از صدای در جیران مطمن شدکه این بار پدرش پشت در است. برای همین با عجله خودش را به در رساند وکلون را باز کرد. تا چشمش به پدر افتاد مثل همیشه در سلام پیش دستی کرد وگفت: ."خسته نباشید آقاجان"
محمد علی اندوه نگفکاهش را به نگاه جیران پاشید."ممنونم دخترم، ‏مادرت چطور است؟"
‏جیران که خيلی خوب فشار روحی و خستگی پدرش را حس می کرد، ‏همپای او به طرف کلبه شان رفت. حرفی از بد احوالی مادرش نزد وگفت:"‏شامش را دادم... خوابيده است "
‏محمدعلی که از لحن بغض آلود جیران می توانست حدس بزند ربابه خانم در چه وضعیتی است با لبخندی مهر آمیز پرسید:"خودت چی بابا، شامت را خورده ای؟"
"نه آقاجان، منتظر شما بودم"
" ‏دستت درد نکند بابا، از بس بامحبتی ."
‏محمدعلی در را بازکرد و چشمش به سفره ای افتا دکه جیران روی كرسی گسترده بود. همان طور که گیوه هایش را از پا درمی آوردگفت: "به به، می بینم که سفره را هم پهن کرده ای. زود باشی دخترم، غذا را بکش که از
گرسنگی ضعف کردم."
" ‏چشم آقاجان . "
‏جیران این راگفت و سر سفره نشست و با دقت مشغول کشیدن غذا شد.
‏پدرش کوزه آبی راکه کنار درکلبه بود برداشت و میان چهارچوب در مشغول شستن دست و صورتش شد. محمدعلی هنوز سر سفره ننشسته
‏بودکه بار دیگر صدای ناله ربابه خانم دل جیران را لرزاند. مثل انکه ‏هم چنان درد داشته باشد در خواب صدایی کردکه شبیه هیچ صدایی نبود.
‏محمدعلی همانی طور که با تاثر به او می نگریست لحظه ای نگاهش را از او ‏برگرفت و به چهره غمزده جیران دوخت. برای آنکه بداند در دل او چه می گذرد همان طور که دستهایش را خشک می کرد سر حرف رابا جیران باز ‏کرد تا او را از آز حال و هوا بیرون بیاورد. با صدایی که بغض آن را پهان می کرد پرسید: "راستی دخترم، از مکتب چه خبر؟".
‏جیرام هماذطورکه سرش پایین بود مختصر پاسخ داد: ."امروز فرفتم."
محمدعلی مثل آنکه فراموش کرده باشد چند ماه است ماهیانه مكتب دار را نداده با تعجب پرسید: "برای چه؟"
‏جیر ان که سعی داشت ناراحتی خود را بروز ندهد زل زد به گلهای رنگی دامنش و سکوت کرد. محمدعلی همانطورکه منتظر پاسخ به او می نگریست تازه حواسش جا آمد. "ببینم، نکند به خاطر غرولندهای مکتب دار است که نرفتی؟!"
‏جیران با بغض و لحن معصوما نه ای گفت: «فکرش را نکنید آقاجان... بر فرض هم که مکتب دار مرا راه بدهد، من کتاب ناسخ التواریخ راکه از روی آن درس می دهد نمدارم. از اول سال هم از روی کتاب دوستم ستاره می خواندم، اما ستاره از وقتی عروس شده به مکتب نمی آد."
‏محمدعلی که به خوبی بغض را در پیچ و تاب گلوی جیران احساس می کرد واز آنچه می شنید قلبش مثل آنکه در آتشی افتاده باشد شعله ورشده بود، سعی کرد با مهارت موضوع صحبت را عوض کند.
"که این طور... پس ستاره خانم هم عروس شد! توکی عروس می شوی بابا؟"
‏جیران از آنچه می شنید رنگ به رنگ شد وگفت: "من... هیچ وقت. دلم می خواهد تا عمر دارم همین جا کنار شما و مادر باشم و خدمتتان را بکنم"
محمدعلی با لبخندی معنی دار دست تکان داد وگفت: "این ها همه اش حرف است، هر دختری آخرش باید برود خانه بخت، به خمصوص توکه گل سرسبد همه دخترهای این آبادی هستی.."
جیران نگاهی غم انگیز به پدرش انداخت و هیچ نگفت . محمد علی پیش از آنکه سر سفره بنشیند نگاهی به کماجدان مسی انداخت که بخار مطبوعی از آن بر می خاست . مثل آنکه از دیدن آن متوجه نکته ای شده باشد پرسید :
-دستپخت ننه قندهاری خودمان است ، نه بابا ؟
جیران لبخند زد و گفت :
-بله ، پیش پای شما اینجا بود . هر چه تعارف کردم بماند قبول نکرد .
محمد علی سر سفره نشست و در حالی که تکه ای از نان محلی را می کَند تا در دهانش بگذارد گفت :
-لابد از تاریکی هوا ترسیده ... پیری است و هزار درد .
محمد علی پس از گفتن این حرف بسم الله گفت و مشغول خوردن شد . جیران هم همان طور که با طمانینه شام خود را می خورد زیر چشمی به پدرش نگاه می کرد که چهره اش در هم بود . جیران مترصد فرصتی بود تا راجع به آمدن دکتر سوال کند .. عاقبت دل به دریا زد و پرسید :
-آقاجان دکتری را که قرار بود از دربند بیاورید چه شد ؟ توانستید پیدایش کنید ؟
محمد علی با ناراحتی پاسخ داد :

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#4 | Posted: 21 Aug 2013 20:54
-پیدا کردنش که پیدا کردم ، اما دستمزدی که می خواهد خیلی بالاست ف با کمتر از یک تومان راضی نمی شود بیاید .
-آخرش که چی ؟ چاره ای نیست ....
بغضی که راه گلوی جیران را بسته بود دیگر به او اجازه نداد حرف بزند ، به ناچار حرف خود را قطع کرد .
محمدعلی که حال خودش دست کمی از او نداشت برای آنکه دخترش را آرام کند زیر لب زمزمه کرد :
-خدا خودش بزرگ است . ان شاالله تا فردا یک فکری می کنم بابا .
محمدعلی پس از گفتن این حرف با عجله شامش را خورد اما جیران دست از خوردن کشید و در حال و هوای خودش غرق شد .
پدرش برای آنکه او را از آن حالت خارج کند باز هم دلداری اش داد .
-من که هنوز نمرده ام دخترم ، خدا بخواهد تا فردا یک کاری می کنم . حالا شامت را بخور . دیگر خیلی دیر است . من باید بخوابم .
محمدعلی این را کفت و از سر سفره بلند شد . جیران که دیگر میلی به خوردن نداشت پیش از آنکه پدرش متوجه شود سفره را برچید و فیتیله را پایین کشید .
چند لحه بعد هرکس به آن اتاق وارد می شد چنین تصور می کرد که محمد علی و دخترش به خواب عمیقی فرو رفته اند، ولی حقیقت این نبود . بیدار بودند و به بدبختی که پیش آمده بود می اندیشیدند .
حال ربابه خانم بدتر شده بود . غیر از آب و کمی شیر که به اصرار به گلوی او می ریختند چیز دیگری نمی خورد . محمدعلی خیلی دلش می خواست برای بهبود او کاری کند اما دیگر هیچ کاری از دستش برنمی آمد . در این مدت دو بار همان دکتری را که در دربند طبابت می کرد با کلی قرض از این و آن به بالینش آورده بودند اما بی فایده بود . انگار که داروهایی که او تجویز می کرد به عوض آنکه در بهبود حال ربابه خانم اثر مثبت بگذارد حال او را از آن هم که بود بدتر می کرد .
ننه جان مدام آنجا بود و سعی داشت ذهن جیران را مهیای تحمل این مصیبت کند که در راه بود .
تا آن روز ... چه روز شوم و غریبی بود .
از دم غروب حال ربابه خانم به قدری وخیم شد که حتی جیران هم که در این موارد تجربه ای نداشت به خوبی احساس کرد آخرین لحظه های زندگی مادرش فرا رسیده است . تا عصر ربابه خانم تا اندازه ای هوش و حواسش بجا بود حتی چندبار چشمانش را گشود و نگاهی به جیران انداخت که لحظه ای از او دور نمی شد و مدام کنار بستر مادرش نشسته بود ، حتی تبسم کرد ، اما از عصر به این طرف دیگر چشمانش را بسته بود و هر چه جیران و ننه جان صدایش می زدند پاسخ نمی داد . وخامت حال ربابه خانم به قدری بود که دیگر قدرت تکان دادن اعضای بدنش را نداشت .
از آنجا که ننه جان زن باتجربه ای بود به عمد مانده بود تا آن دو تنها نباشند . در آن لحظه ها محمدعلی ننه جان و جیران ساکت کنار بستر ربابه خانم نشسته بودند اما هیچ کدام جرات آنکه کلمه ای بر زبان بیاورد نداشت ، به خصوص جیران که می ترسید دهان باز کند و صدای گریه اش بلند شود .
دقیقه ها به این ترتیب می گذشت تا اینکه ربابه خانم همان طور که در بستر تمیز ، اما مندرس خود دراز کشیده بود و به زحمت نفس می کشید ناگهان مثل آنکه بخواهد حرف بزند حرکت خفیفی به لبهای خود داد و ننه جان را صدا زد .
ننه جان تکانی به خود داد و جلوتر رفت . برای آنکه صدای ربابه خانم را بشنود که به زحمت از حنجره اش خارج می شد ، گوش خود را نزدیک دهان او برد . صدای ننه جان در اتاق پیچید .
-چه می خواهی ... بگو مادر .
ربابه خانم با صدای بسیار آهسته ای که بیشتر به نجوا می مانست گفت :
-من رفتنی هستم ... بعد از من جان تو و دخترانم ... در حقشان مادری کن .
ننه جان در همان حالی که گوش می داد با نگاهی به جیران که چشمانش پر از اشک شده بود پاسخ داد :
-این چه حرفیست مادر ... زبانت را گاز بگیر . ان شاالله خودت سلامت می شوی و دخترانت را عروس می کنی .
ربابه خانم با صدایی آهسته تر از پیش ، لخت و سنگین گفت :
-اینها همه اش تعارف است .
پیش از آنکه ننه جان حرفی در پاسخ بگوید ربابه خانم با آخرین رمقی که در بدن داشت انگار که بخواهد دست جیران را بگیرد تکانی به خود داد و دستش را به طرف او دراز کرد ولی ضعف و ناتوانی مانع شد که در این کار موفق شود و دستش افتاد . کمی بعد در حالی که نفس هایش به شماره افتاده بود مثل وفتهایی که تشنج به او دست می داد شروع به لرزیدن کرد . جیران که از دیدن حال مادرش قلبش تیر می کشید با دلواپسی نگاهی به ننه جان انداخت که سرش را پایین انداخته بود و گریه می کرد . جیران وحشت زده دست مادرش را که سرد بود در دست گرفت و صدایش زد .
ربابه خانم که دیگر نای حرف زدن نداشت به زحمت لای پلک هایش را باز کرد ، اما خیلی زود آنها را بست .
جیران در حالی که از پشت پرده ی اشک این صحنه را می نگریست ننه جان را دید . او با عجله روی مادرش را که رو به قبله دراز کشیده بود انداخت . این آخرین و بدترین صحنه ای بود که از آن روز تلخ برای همیشه در خاطر جیران ماند .
آخرهای شب بود ، خیلی دیروقت . جیران زیر کرسی نشسته بود و پیراهن پدرش که بوی چوب می داد را رفو می کرد . چند روزی بود که محمد علی شیروانی کوبی خانه یکی از اعیان قلهک را دست گرفته بود که قرار بود پنج روزه کار آنجا را تمام کند و آن روز آخرین روز بود .

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#5 | Posted: 21 Aug 2013 20:55
محمدعلی از صبح زود رفته لود قلهک . قرار بود آفتاب زردی نشده برگردد اما با آنکه چند ساعتی از غروب می گذشت هنوز پیدایش نشده بود و جیران دلش شور می زد . با خودش فکر کرد شاید پدرش رفته شهر تا پس از چهل روز که از مرگ مادرش می گذشت مریم و فرشته که هنوز از ماجرا خبر نداشتند را به خانه برگرداند . جیران در همین افکار بود که از صدای تلنگری که به در باغ خورد از جا پرید . چادر سرش انداخت و با عجله خود را به در باغ رساند و کلون را برداشت و در را گشود . کسی پشت در نبود . جیران سر خود را بیرون آورد و مبهوت به سمت راست نگریست که به جاده نیاوران منتهی می شد . همان طور که مبهوت نگاه می کرد از دور چشمش به گاری زوار در رفته ای افتاد که مرد غریبه ای با هیکلی قلچماق کنار آن ایستاده بود.
جیران همان طور که به او خیره شده بود یک آن پدرش را دید که دست دراز کرد تا از گاری پیاده شود ولی هرچه سعی کرد نتوانست از جا بلند شود. جیران از دیدن این صحنه دیگر حال خودش را نفهمید و سراسیمه جلو دوید. در حالی که نفس نفس می زد پرسید:«چه اتفاقی افتاده آقا جان؟»
محمد علی که دید جیران هول شده است گفت:«نترس بابا جان موقع شیروانی کوبی نردبان زیر پایم در رفت افتادم و پایم شکست.»
پیش از آنکه جیران چیزی بگوید گاریچی که تا آن لحظه ساکت و بی حرکت ایستاده بود با آن هیکل تنومندش دستی زیر زانوها و دست دیگر زیر سر باغبان باشی گذاشت و او را از جا بلند کرد. پیش از آنکه راه بیفتد به جیران که غمزده ایستاده بود گفت:«لوازمی را که تو گاری است بیاور.»
جیران دوید و جعبه نجاری و وسایل پدرش را از توی گاری برداشت و پیشاپیش آنان راه افتاد. پیش از آنکه مرد گاریچی به کلبه خرابه آنان برسد جیران تشک پدرش را میان اتاق پهن کرد و ملحفه سفید تمیزی روی آن گسترد. پیرمرد گاریچی خیلی آهسته باغبان باشی را روی تشک گذاشت. محمد علی صورتش از درد سرخ شده و قطره های عرق بر پیشانیش نشسته بود. پایش را با چوب بسته بودند.
گاریچی پس از گرفتن سکه ای سیاه و خداحافظی از آنجا رفت.
جیران همان طور که با ناراحتی به چهره پدرش می نگریست که از درد رنج می کشید با صدایی بغض آلود پرسید:«آخر چطور این اتفاق افتاد؟»
محمد علی دستهای لرزانش را به علامت ندانستن تکان داد و گفت:«نفهمیدم پدر...داشتم کار می کردم که یکهو نردبان از زیر پایم در رفت.»
پیش از آنکه جیران حرفی بزند بار دیگر صدای در بلند شد. ننه جان بود که برای دیدن آنان آمده بود. ننه جان تا چشمش به محمد علی افتاد بی اراده توی صورتش کوبید و گفت:«چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟»
بار دیگر محمد علی همان داستانی را که برای دخترش تعریف کرده بود را برای ننه جان شرح داد.
ننه جان آن شب را آنجا ماند.
آن شب گذشت همین طور روزها و هفته های بعد. کم کم عید در راه بود. با آنکه درد پای محمد علی در ظاهر فروکش کرده بود اما هنوز هم درست و حسابی نمی توانست راه برود. یکی از اهالی را با مقداری از اندوخته ای که داشت به شهر و منزل فامیلش فرستاد و پیغام داد تا یک ماه دیگر مریم و فرشته را نزد خود نگه دارد.
این وضعیت محمد علی را که عادت به یکجا نشستن ناشت خسته و کلافه کرده بود. در آن شرایط حتی از عهده انجام کارهای معمولی هم برنمی آمد چه برسد که سرکار برود. ازهمه بدتر این بود که اندوخته اندکی که محض روز مبادا کنار گذاشته بود رو به اتمام بود و این همان چیزی بود که محمد علی را نگران می کرد.
جیران که خیلی خوب وضع و حال و روحیه پدرش را درک می کرد با آنکه خیلی دلتنگ خواهرانش بود اما از آنجایی که نمی خواست پدرش بیشتر غصه بخورد سعی می کرد تا جایی که می تواند خودش را راضی نشان دهد تا دست کم پدرش با این گرفتاری دیگر فکر و خیال او را نداشته باشد. به همین جهت گاهی اوقات همین که می دید پدرش غرق در فکر نشسته و اوقاتش تلخ است برای آنکه او را از آن حال و هوا بیرون بیاورد کتاب حافظ را از سر طاقچه برمی داشت و به پدرش می گفت:«آقا جان می خواهید برایتان حافظ بخوانم؟»
محمد علی که خوب متوجه بود دخترش از این کار چه نیتی دارد با مهربانی و با لحنی غمگین لبخند می زد و می گفت:«بخوان دخترم.»
آن وقت جیران می خواند:
«مژده ای دل که ایام غم نخواهد ماند
چنین نماند و چنین نخواهد ماند»
هر اندازه که از فصل بهار می گذشت به همان درجه به سختی و مشقت زندگی محمد علی و دخترانش اضافه می شد. با آنکه محمد علی در ظاهر رو به راه شده بود و به کمک چوبدستی می توانست راه برود اما به واسطه نداشتن غذای مناسب و مداوای اصولی وضع جسمانیش به گونه ای بود که دیگر از پس کار باغبانی برنمی آمد چه برسد به نجاری. محمد علی از اینکه می دید از پس تهیه معاش خود و دخترانش برنمی آید مدام در خودش بود و کمتر از خانه بیرون می آمد. در این مدت جز ننه جان هیچ کس حتی شازده اسعدالعمالی که ممحمد علی عمری به او خدمت کرده بود به آنان کمکی نکرده بود. تنهای کسی که سراغی از آنان می گرفت ننه جان بود که هر از چند گاهی وجهی ناقابل از درآمد خودش را که از طریق نخ ریسی عایدش می شد در اختیار او می گذاشت تا با آن اموراتش را بگذراند اما این کافی نبود. از سویی سازذه اسعدالمعالی وضع پیش آمده را بهانه کرده بود و مدام پیشکارش را سراغ محمد علی می فرستاد تا به او تذکر دهد هرچه زودتر کلبه مخروبه ای را که در آن سکنا داشت تخلیه نماید تا باغبان جدیدی که قرار بود به جای او استخدام شود به آنجا نقل مکان کند.
روزها می گذشت و مریم و فرشته همچنان در شهر به سر می بردند تا آن روز که باز صدای در کلبه بلند شد.محمد علی به گمان آنکه باز هم شازده پیشکارش را سراغ او فرستاده رنگ از چهره اش پرید جیران نیز همین طور. در حالی که با نگاهی نگارن به در چشم دوخته بودند صدای زمخت و خشن همسر قاپوچی را شنیدند که محد علی را از پشت در صدا می زد. محمد علی با سختی و با تکیه بر چوبدستی اش از جا برخاست و در را گشود.
«سلام خانم کاری داشتید؟»
همسر قاپوچی با آن هیکل تنومندش که به کوهی از چربی می مانست در حالی که دست به کمر زده بود بدون آنکه جواب یلام او را بدهد گفت:
«جناب شازده فردا میهمان دارند. فرمودند باید شیشه های تالار را نظافت کنی.»
محمد علی که عمری همه جور نوکری کرده بود از آنچه می شنید چهره اش درهم رفت و از ترس آنکه جیران صدای گفتگوی آنان را بشنود و او بیش از این خجالتزده و شرمسار شود در حالی که به پای شکسته خود اشاره می کرد با صدای بسیار آهسته ای گفت:«خودتان که می بینید...با این پا نمیتوانم از نردبان بالا بروم.»
همسر قاپوچی مثل آنکه توقع شنیدن چنین پاسخی را نداشته باشد با قیافه ای جدی و نگاهی غضب آلود خواست حرفی بزند که صدای نرم و لطیف جیران بلند شد.
«آقا جان اگر اجازه بدهید من بروم.»
محمد علی با شنیدن صدا سر برگرداند. جیران را دید که پشت سرش ایستاده است. محمد علی درحالی که با قیافه ای محزون و گرفته شرمنده به او می نگریست خواست دهان باز کند و چیزی بگوید که جیران پیشدستی کرد.
«خاطرتان آسوده باشد آقا جان من آنقدر شیشه ها را می سایم که مثل آینه برق بزند. تا شما کمی استراحت کنید من برگشته ام.»
جیران طوری این جمله را با ساده دلی ادا کرد که محمد علی دلش مالش رفت و زبانش بسته شد. جیران که سکوت پدرش را دید لبخند رضایتمندانه ای بر لبانش نقش بست. خوشحال از اینکه می تواند در این وضعیت کمک حال پدرش باشد با قلبی مالامال از کینه و کدورتی که از اربابان به خصوص شخص شازده اسعدالمعالی در سینه داشت دنبال زن قاپوچی راه افتاد.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#6 | Posted: 21 Aug 2013 20:56
عمارت اربابی شازده اسعدالمعالی میان باغ بود. عمارتی با اتاقهای بزرگ تالاری عریض و طویل زیرزمینهای بزرگ مطبخ و انباری قدیمی زیر اتاقها. این نخستین بار بود که جیران پا به آنجا می گذاشت. به محض ورود به عمارت زن قاپوچی رو به جیران کرد و در حالی که به نقطه ای در انتهای تالار اشاره می کرد گفت:«وسایلی را که برای گردگیری و نظافت شیشه ها می خواهی آنجاست. هرچه لازم داری بردار و دست به کار شو.»
زن قاپوچی این را گفت و در همان مدخل تالار از جیران جدا شد.. جیران همان طور که آهسته قدم به تالار می گذاشت نگاهی حیران و تحسین آمیز به اطراف افکند. همه چیز در مقایسه با وضعیت کلبه خودشان در مظر او جلوه ای اعجاب انگیز داشت. پرده های زربفت پولک دورزی شدهه که با ریشه های پهن ملیله دار به دو طرف پنجره های بلند هلالی ارسی کشیده شده بود. چراغهای بارفتن پایه بلند روسی با حبابهای فیروزه ای رنگ که روی طاقچه های گچبری شده بر روی ترمه های خوش نقش و نگار انتظار شب را می کشید همین طور مبلها و صندلیهایی با روکشهای مخملی که تا آن روز نظیرش را ندیده بود. جیران در حالی که روی فرش عریض و طویل ابریشمی زمینه لاکی که سرتاسر تالار را فرش کرده بود آهسته پیش می رفت و خیره به دور و برش نگاه میکرد چشمش به تابلوی بزرگی افتاد که روی دیوار رو به رو نصبش شده بود. تصویر مردی با تاج مرصع و سبیلهای چخماقی در لباس پر زرق و برق با حمایل و شمشیر روی تابلو نقش بسته بود.
جیران همان طور که به این تصویر خیره شده بود باز هم پیش رفت تا اینکه نزدیک آن رسید. آن وقت بود که توانست از همان فاصله توضیحاتی که راجع به صاحب آن تصویر با خط شکسته پای تابلو نوشته شده بود را بخواند. سلطان جم جاه اعلیحضرت اقدس ظلل اللهی ناصرالدین شاه قاجار.
جیران پس از خواندن این جمله بار دیگر با دقت نگاهی به تصویر انداخت. نقاش به قدری چهره شاه را طبیعی و با ابهت کشیده بود که جیران احساس کرد با خود او روبه روست. پس از قدری تماشا وسایلی را که زن قاپوچی در اختیارش گذاشته بود از گوشه تالار برداشت و دست به کار نظافت شد.
از آنجایی که جیران از کودکی به کارهای سخت منزل عادت داشت خیلی تر و فرز کار گردگیری و تمیز کردن شیشه ها را تمام کرد. حالا شیشه ها از تمیزی مثل آینه برق می زد. در منظر جیران هنوز چیزی در تالار کم بود تا به زیبایی و نظافت آن جلوه بدهد. همان طور که در اندیشه خوب به دنبال آن چیز می گشت چشمش به گلهای رز مخملی افتاد که در گلدانهای سفالین ایوان از دور به او خودنمایی می کرد. به طور حتم دست پرورده پدرش بود. از آنجایی که جیران دختر باغبان باشی بود از همان کودکی با عالم گل و گیاه سر و کار داشت در آن لحظه به نظرش آمد که از چند شاخه گل زیبا برای تزیین میز بزرگی استفاده کند که در میان تالار واقع دشه بود و بر روی آن گلدان خالی نقره ای خودنمایی می کرد. با این فکر به طرف در هلالی و بزرگی رفت که از پشت شیشه های رنگین آن آفتاب بهاری سرک می کشید. آن را گشود. پی از چیدن چند شاخه بلند گل سرخ به تالار برگشت و گلها را داخل گلدان نقره ای قرار داد. حالا زیبایی تالار در نظرش تکمیل شده بود. در حالی که در آینه قدی روی دیوار به تالار نظر می انداخت یک آن چشمش به خودش افتاد که چون فرشته ای زیبا در میان تالار ایستاده است. در آن لحظه ها جیران مثل آنکه فراموش کرده باشد کجاست چند قدم به طرف آینه رفت. گویا نخستین بار است خودش را می بیند محو جمال خود شد.
با آنکه صورت گرد و چشمان گربه وشش را چارقد سفیدی قالب گرفته و لباس مندرس پرچین روستایی به تن داشت در منظر خودش چون یک پری زیبا جلوه می نمود. آن قدر زیبا که بی ارتده سنجاق قفلی ریزی را که با آن چارقدش را محکم کرده بود آهسته باز کرد و موهایش را چون آبشاری رها نمود. با خیال فارغ به خودش خیره شد. راتسی که زیبا بود. چشمانی داشت درشت و سیاه و مخمور. چشمانی که برق عیجبی داشت و زیر سایه بلند مژگان تاب خورده اش می درخشید. ابروان سیاهه و بلندش بر زیبایی چشمانش می افزود.صورت فرشته ای زیبا بای بینی ککوچک و خوش فرم و با لبهای گوشت آلود که با اجزای چهره اش در هماهنگی بود. جیران به قدری محو تماشای خودش بود که متوجه امیر بانو همسر شازده اسعدالمعالی نشد که بی سرو صدا وارد تالار شده و غافلگیرش کرده بود. ناگهان از صدای امیر بانو به خود آمد.
«تو اینجا چه می کنی دختر؟»
جیران مثل کسی که ناگهان از خواب سنگین پریده باش گیج و منگ نگاهی به اطراف انداخت. از دیدن چهره برافروخته امیر بانو که غضبناک به او می نگریست مو بر تنش راست شد. پیش از آنکه چیزی بگوید بار دیگر صدای خشک و دورگه امیر بانو در تالار طنین انداخت.
«پرسید اینجا چه می کنی دختر؟»
جیران درحالی که از شرم سرخ شده بود و خود را باخته بود با صدایی لرزان پاسخ داد:«شیشه ها را نظافت کردم زن قاپوچی گفت بیایم.»
امیر بانو با همان نگاه غضبناک دست بر کمر غرید:«زن قاپوچی برای خودش کرده... باید اول از من اجازه می گرفتی.»
جیران که بغض راه گلویش را بسته بود و از لحن تفاخرآمیز امیر بانو بدنش مثل بید می لرزید.خواست چیزی بگوید که صدای شازده خسرو میرزا پسر یکی یکدانه امیر بانو در تالار طنین انداخت. او چند روز می شد از فرنگ برگشته بود. مثل آنکه متوجه جیران نبود. پرسید:«باز چه شده داد و بیداد راه انداخته اید؟»
امیر بانو مثل آنکه از حضور سر زده خسرو میرزا متعجب شده بود بی آنکه به پرسش او پاسخ دهد با خوشحالی پرسید:«کجا بودی عزیزم؟ دلم هزار راه رفت. زبانم لال گفتم برایت اتفاقی افتاده.»
خسرو میرزا لبخند زد.«این خیالات چیست مادر جان شکر خدا که می بینید خوب و سرحالم. تا مهمانی تمام شود کمی طول کشید. نمی دانید باغ جناب معیر چه خبر بود. داشتند سر در باغش را آذین بندی می کردند.جناب معیر گفت پس فردا اردوی شاهی از اینجا خواهد گذشت. ما نیز باید آمادگی داشته باشیم و...»
صحبتهای خسرو میرزا به اینجا که رسید ناگهان سکوت کرد. از سکوت او چنین برمی آمد که تازه متوجه حضور جیران شده است. خسرو میرزا همان طور که به جیران چشم دوخته بود برای لحظه ای صورتش را برگرداند و با دیده استفهام در چمان مادرش خیره شد. امیر بانو پرسش او را نشنیده توضیح داد:«جیران است... دختر محمد علی باغبان باشی. یادت می آید؟»
خسرو میرزا مثل آنکه در یک آن حواسش به جا آمده باشد صدای خنده اش بلند شد.«راست میگویید. وقتی به فرنگستان می رفتم خیلی کوچک بود.»
امیر بانو در حالی که به نظر می آمد عصبانیتش برگشته بی آنکه هیچ رغبتی به ادامه توضیح داشته باشد برای آنکه موضوع صحبت را عوض کند در حالی که به جیران در آن لباس رنگ و رو رفته آبی با موهای افشانی که تا کمرش ریخته بود اشاره می کرد گفت:«می بینی پسرم بی کسب اجازه من به دنبال زن قاپوچی همین طور سرش را انداخته آمده اینجا را نظافت کند.»
جیران از آنچه می شنید خون خونش را می خورد. خودش را آماده کرده بود تا در پاسخ امیر بانو حرفی بزند که باز صدای خسرو میرزا بلند شد. مثل انکه آنچه می شنود چندان اهمیتی برایش نداشت. درحالی که به گلهای سرخ و مخملین داخل گلدان خیره شده بود خندان گفت:«دیدم امروز چقدر تالار زیبا شده!»
امیر بانو که تا آن زمان به خاطر نداشت کسی این گونه او را جلوی خدمه سکه یک پول کرده باشد با بالا بردن ابرو به خسرو میرزا فهماند که پیشتر ادامه ندهد اما دق دلش را سر جیران خالی کرد. با نفرت سر و گردنی تکان داد و با غضب خطاب به جیران گفت:«باز هم که اینجا ایستاده ای. مگر
کارت را تمام نکردی،برو دیگر.
جیران که تا آن روز از گل بالاتر نشنیده بود از لحن توهین آمیز امیر بانو قلبش آزرده شد.با بغضی در گلو سرش را پایین انداخت و
و آنجا را ترک کرد.هنوز در تالار را پشت سرش نبسته بود که صدای خسرو میرزا بلند شد:از شما بعید است مادر جان.
امیر بانو که پسر یکی یکدانه اش را رودرروی خو می دید برای توجیه رفتارش با لحن حق به جانبی گفت:عزیزم،شما تازه از فرنگ برگشته ی و از خیلی چیزها بی خبری... امثال این آدمها را من می شناسم.اگر رو ببینند دیگر خدا را بنده نیستند.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#7 | Posted: 21 Aug 2013 20:56
جیران دیگر نتوانست تاب بیاورد. در حالی که بی اختیار اشکش جاری شده بود سرش را پایین انداخت و راهی کلبه خرابه خودشان در انتهای باغ شد.
جیران وقتی به نزدیکی کلبه خرابه خودشان رسید اشک چشمهایش را پاک کرد و آهسته وارد شد. پدرش نماز می خواند. همین که نمازش را سلام داد و چشمش به جیران افتاد پرسید:خسته نباشید دخترم،به همین زودی کارت تمام شد؟
جیران در حالی که سعی می کرد بر خود مسلط باشد پاسخ داد:بله آقا جان،شما توانستید بخوابید؟
آره بابا،تا تو بیایی چرتی زدم.
جیران با لبخند نگاهی به سماور حلبی انداخت که کنار اتاق قل قل می کرد و بخار مطبوعی از آن بر می خاست گفت:چای هم که دم کرده اید!آره بابا اگر زحمت نیست یک پیاله بریزی بدم نمی آید.
باغبان باشی این را گفت و جانمازش را جمع کرد و سر طاقچه گذاشت.بعد کنج اتاق رو به روی پنجره نشست و به دور دست خیره شد. جیران هنوز هم فکرش مشغول بود.به طرف سماور رفت و دست به کار شد.همانطور که چای می ریخت از زیر چشم متوجه پدرش بود. از حالت چهره ی او متوجه شد که پدرش اوقاتش تلخ است.اما چیزی نپرسید.یک استکان چای عقیقی برای پدرش ریخت و آهسته کنارش نشست.
باغبان باشی نگاهی به دخترش انداخت و لبخند زد.دستت درد نکند بابا. راستی همین یک ساعت پیش که هوشم برد خواب عجیبی دیدم. جیران با محبت به پدرش لبجند زد پرسید:برای من؟
باغبان باشی همانطور که چایش را جرعه جرعه سر می کشید به تصدیق سر تکان داد.
آره بابا خواب عجیبی بود. دیدم در باغی بزرگ بر تختی نشسته ی.عده ی خانمهای اعیان و اشراف هم دو رو برت را گرفته اند و تو در میان آنها مثل نگین انگشتری می درخشیدی.تاج الماس نشان هم سرت بود که نظیر نداشت.لباسهایی که بر تن کرده بودی دیدنی بود،همه زری دوزی شده و گران قیمت.
یکهو دیدم همگی برخاستند. خانمهای که در خواب با تو بودند تو را سوار کالسکه ی مجلل کردند. همین که کالسکه خواست حرکت کند از خواب پریدم .
مطمئنم که خوابم تعبیر خوبی دارد.
همین طور است آقا جان،اگر خاطتان باشد چند سال پیش هم یک کولی فال مرا گرفت به من گفت در طالعت می بینم که روزی به همسری شاه در می آیی.
باغبان باشی خندید:آره بابا خوب یادم است.
چند لحظه سکوت اتاق را فرا گرفت که باز جیران آن را شکست.آقا جان سوالی بکنم ناراحت نمی شوید؟
نه بابا جان بپرس.«به خاطر این خوابی که دیده اید این همه تو فکرید؟»
نه دخترم،من هم تنها آرزویم این است که تو هم مثل همه دختران هم سن و سال خودت ازدواج کنی و به خانه بخت بروی.
پس چرا اوقاتتان تلخ است؟
حقیقتش را بخواهی شما که نبودی شازده باز پیشکارش را فرستاده بود اینجا. مردک برایم خط و نشان کشید.گفت تا آخر همین هفته بیشتر فرصت ندارم اینجا را تخلیه کنم. پدرنیامرزیده یک ذره رحم و مروت سرش نمی شود.
حالا می خواهید چه کنید؟
خودت که روزگارم را میبینی.الان بیشتر از چند ماه است که افتادم.والله خودم هم به کار خودم مانده ام.با دست خالی که نمی شود کاری کرد.
جیران همانطور که گوش میداد غرق در فکر شد.مدتی در سکوت گذشت.ناگهان فکری در خاطر جیران درخشید.در حالی که با دست قالیچه ی که رویش نشسته بود و یادگار مادرش بود را نوازش می کرد خطاب به پدرش گفت:آقا جان، چاره ی نیست...باید این قالیچه را بفروشید.
باغبان باشی با لبخندی تلخ پاسخ داد:بفروشم؟آن وقت چی زیر پایمان پهن کنیم؟
جیران با ساده دلی گفت:به جای این گلیمی را هن می کنیم که در صندوقخانه داریم. و چون دید پدرش با تردید به او می نگرد برای آنکه در تصمیم گیری به او کمک کند افزود:خدا بزرگ است،انشاالله اگر بتوانید قالیچه را به قیمت خوبی بفروشید مشکلمان حل می شود.آن وقت می رویم دنبال مریم و فرشته.
جیران این را گفت و پیش از انکه پدرش حرفی بزند از جا برخاست و مشغول جمع آوری وسایلی شد که روی قالیچه بود.
باغبان باشی نیز مثل آنکه در همان چند دقیقه به این نتیجه رسیده باشد که چاره ی جز این پیش رو ندارد از جا برخاست و به جیران کمک کرد. با کمک یکدیگر گلیم کهنه ی را که در صندوقخانه داشتند آوردند و کف اتاق پهن کردند و دوباره وسایل را سر جای خود گذاشتند.
طرفهای ظهر بود. محمد علی صبح آن روز همراه مشدی خداداد کالسکه چی برای فروش قالیچه به تجریش رفته و هنوز برنگشته بود.جیران همانطور که در انتظار پدرش کنار پنجره نشسته بود از صدای ننه جان به خود آمد.
سلام دخترم. جیران برگشت و متوجه او شد.سلام ننه جان کی آمدید که من نفهمیدم؟
ننه جان با همان صورت نرم . لطیفش که بیشتر به بچه ها می مانست در حالی که سبد سیبی در دستش بود لبخند زد.
من بی صدا وارد نشدم دخترم،پیش از انکه وارد شوم صدایت زدم،اما تو انقدر در عالم خودت بودی که متوجه نشدی. ببینم حالت خوب نیست؟
چرا ننه جان حالم خوب است.فقط نگران آقا جانم هستم.هنوز نیامده است.
ننه جان ابروی خود را با تعجب بالا برد و پرسید:آقا جانت؟مگر کجاست؟
صبح زود با مشدی خداداد کالسکه چی برای کاری رفته تجریش،اما هنوز برنگشته.
ننه جان که به یاد نکته ی افتاده بود انگشت به دهان گزید و گفت:اا چرا گذاشتی برود؟و چون دید جیران با حالت استفهام آمیزی به او می نگرد توضیح داد:امروز جاده قرق است. قرار است اردوی شاهی از اینجا بگذرد. یار علی می گفت از ظهر به این طرف کسی حق رفت و آمد در جاده را ندارد.لابد آقا جانت به همین خاطر دیر کرده،مگر ندیدی سر در باغ را چراغانی کرده اند؟
ننه جان این را گفت و پس از مکث کوتاهی فکری به سرش زد.«دلت می خواهد برویم تماشا؟»
جیران با آنکه بدش نمی آمد با ننه جان برای تماشا برود ،اما از دلشوره ی که برای پدرش داشت گفت:نه،ننه جان می ترسم آقا جانم بیایند ...ببینند نیستم نگران می شوند.
ننه جان به تصدیق سر تکان داد.
درست می گویی دخترم. من هم بهتر است بروم. یار محمد قرار است برایم پشم بیاورد.
ننه جان این را گفت و سبد سیبی را که با خودش آورده بود به دست جیران داد.
بگیر مادر سیب قندک است. آقا جانت خیلی دوست دارد.
دست شما درد نکند ننه جان،خیلی زحمت کشیدید.
قابل شما را ندارد. آقا جانت هر وقت آمد بهش سلام برسان.ننه جان این را گفت و صورت جیران را بوسد و با عجله رفت تا پیش از رسیدن یار محمد به خانه اش برسد.
طرفهای عصر بود،اما هنوز هم از باغبان باشی خبری نبود. جیران که انتظار او را می کشید به گمان آنکه پدرش برگشته می دوید دم در،اما کس دیگری بود. سرانجام جیران تصمیم گرفت سراغ مشدی خداداد کالسکه چی برود و از او پرس و جو کند.با این فکر از جا برخاست. چارقدی سرش انداخت و به طرف اتاق مشدی خداداد رفت که در ضلع شرقی باغ واقع شده بود. او همیشه با ریش بلند حنایی و شکم برجسته و پاهای کوتاهش در اتاقش می پلکید،اما آن روز در اتاقش بسته بود. جیران با دیدن قفل بسته ی که به چفت در آویزان بود متوجه شد که مشدی خداداد نیز هنوز از تجریش برنگشته است.جیران در این فکر بود که باید چه کند.ناگهان از دور صدای مادرش همراه با صدای فریاد دور شو ، دور شو عده ی را شنید. بعد هم صدای کالسکه و سم اسب شنید.پیش خودش حدس زد می بایست اردوی شاهی در حال گذر از آنجا باشد.با آنکه

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#8 | Posted: 21 Aug 2013 20:57
جیران تصمیم داشت پس از دیدن مشدی خداداد به کلبه خرابه ی خودشان برگردد.اما با شنیدن این سر و صداها بی اختیار حس کنجکاوی اش تحریک شد و بدش نیامد از داخل باغ،جایی که دید خوبی به جاده خاکی نیاوران داشت نگاهی به بیرون بیندازد تا ببیند چه خبر است.این بود که آهسته به طرف دیوار رو به روی اتاق مشدی خداداد رفت که قسمتی از پرچین آن ریخته بود و می شد جاده را از آن نقطه تماشا کرد. هر چه می گذشت سر و صداها به گوش می رسد نزدیک تر می شد.ناگهان سواری پیشاپیش گرد و غباری که جاده را فراگرفته بود ظاهر شد.سوار لباس نظامی به تن داشت و همانطور که به تاخت پیش می آمد خبر عبور اردوی سلطنتی را به صاحبان باغهای اطراف می رساند که برای عرض احترام و ارادت در دو طرف جاده سر به زیر ایستاده بودند.هنوز مرد سوار دیده می شد که یک خوجه سرباز با بلاسهای فوق العاده مرتب ظاهر شدند. سربازان جماعتی را که در دو طرف جاده برای تماشا ازدحام کرده بودند با خشونت کنار می زدند.در پی این عده گروهی دیگر از مردان سرخ پوش در حالی که پیاده می دویدند ظاهر شدند.کمی بعد در همان مسیر نخستین اسب سفید ظاهر شد.سپس دومی و سومی و بعد دوازده اسب دیده شد. سرهای برافراشته ی اسبها با پرهای ارغوانی با شکوهی تزیین شده بود. اسبها در حالی که با آرایش نظامی حرکت می کردند کالسکه ی مجللی را می کشیدند که اطراف آن با پرده هایی بسیار زیبا با نقشهای زر دوزی شده تزیین شده بود. این کالسکه در مقایسه با کالسکه های دیگری که به دنبال او قطار شده بود معظم تر و با شکوه تر به نظر می آمد. کالسکه محصول کارخانه ی پترو گراد بود و نقش دو سر عقاب طلایی رنگ در پشت آن به چشم می خورد.چرخهای لاستیکی کالسکه دوازده اسبه روی جاده ناهموار و پر از دست انداز و خاکی نیاورن به نرمی می چرخیدند. به نظر می آمد سرنشینان آن هیچ تکانی احساس نمی کنند. از افراد سوار و پیاده ی که لباسهای نظامی یک شکل در اطراف آن در حرکت بودند می شد حدس زد که باید مهم ترین شخص کاروان،یعنی شاه در ان نشسته باشد.زمانی که کالسکه مذکور نزدیک باغ اسدالمعالی رسید متوقف شد.به طبع آن کالسکه های دیگری که به دنبال آن در حرکت بودند ایستادند. شازده اسدالمعالی و عده ی دیگر از مالکان و صاحبان باغهای مجاور در حالی که پیدا بود از توقف اردو در آنجا سخت غافلگیر شده اند با عجله و دستپاچگی به تکاپو افتادند.
جیران که سخت محو این صحنه شده بود از همان فاصله شازده اسدالمعالی را دید که با لباس رسمی رکاب کالسکه را بوسید. پیش از آنکه در گشوده شود به دو نفر از رعیتها که منتظر خدمت کنار جاده ایستاده بودند اشاره کرد تا گوساله ی فربهی را که به درخت بسته بودند زمین زده و ذبح کنند.
تا آن دو دست به کار شوند در کالسکه گشوده شد و مردی با لباسهای فاخر که یراقهای نقره ی رنگ و نوارهای طلایی و براق آن از دور دست چشم را نوازش می داد پا در رکاب کالسکه گذاشت.
جیران به او نگریست.از کمربند مرد که یاقوت درشتی روی آن برق می زد،همین طور کلاه زیبایی که جقه ی الماس نشان بر آن می درخشید حدس زد باید شخص شاه باشد.
شاه پیش از آنکه پا از رکای کالسکه پایین بگذارد به آن سو خیره شد. جیران همانطور که به او می نگریست از بیم آنکه حضورش در آنجا جلب نظر کند فوری سرش را دزدید و در حالی که از ترس و هیجان قلبش در سینه می تپید از آنجا فاصله گرفت،اما از آنجایی که هنوز حس کنجکاوی اش ارضا نشده بود و دلش نمی آمد که برگردد تصمیم گرفت برای تماشا نقطه ی دیگری از دیوار باغ را انتخاب کند که تلی از خاک پای آن تلمبار شده بود. به واسطه ی انبوهی درختان توت کمتر جلب توجه می کرد. می خواست با خیال راحت همه چیز را تماشا کند.این بود که با ترس و لرز خودش را به آنجا رساند و از تلی از سنگ و کلوخهایی که پای دیوار بود بالا رفت و به جاده سرک کشید. اردو هنوز کامل توقف نکرده بود.فراشان حکومتی که قباهای بلند سرخ رنگ ملیله دوزی بر تن و جوراب ساقه بلند بر پاها و کلاههایی از جنس ماهوت و قرمز بر سر داشتند در اطراف اردو در رفت و امد بودند.جیران همانطور که غرق تماشای این صحنه بود از صدای مردانه ی که از پشت سر شنید قلبش ایستاد.
سلام دختر جان.
جیران وحشتزده به اطراف نگریست.جیران به قدری ترسیده بود گویی چشمهایش درست نمی دید. سایه ی مردی را دید که در فاصله ی کمی پشت سرش ایستاده بود.جیران به تصور آنکه غریبه ی قصد دارد از تنهایی او سو استفاده کند آماده دفاع شد.پیش از آنکه واکنشی از خود بروز دهد باز همان صدا به گوشش خورد که گفت:نترس عزیزم،من مزاحمت نخواهم شد.
جیران با بهت برگشت و نگاه کرد.مردی بلند قد و جهار شانه دید که پشت سرش ایستاده بود.مرد سرداری کهربایی مزین به سنگهای قیمتی بر تن داشت و روی آن کمربندی پهن از جنس طلا مزین به نگین درشت یاقوت بسته بود.بر روی سرش کلاهی گذاشته بود که جقه الماس نشان درشتی روی آن نصب شده بود که بر اثر نور خورشید می درخشید.
جیران برای لحظه ی به تصور آنکه آنچه را می بیند رویاست به او خیره شد.دقیقه ی در سکوت گذشت و بعد ناگهان جیران با تداعی خاطره لحظه های پیش و همین طور تصویری از عکس شاه که آن را در تالار عمارت کلاه فرنگی شازده اسدالمعالی دیده بود شاه را شناخت.با آنکه او را می دید نمی توانست باور کند آن شخص خود شاه باشد شاه نیز با وجود آنکه جیران را می دید نمی توانست تصور کند این پری رویی که پیش رویش ایستاده وجود خارجی داشته باشد.بیشتر به نظرش می آمد آنچه می بیند رویاست،رویایی که باعث شده بود شوری ناشناخته در وجودش
برپا شود شوری که در قلب منجمدش احساس لذت وگرمی مطبوعی ایجاد کرده بود.
شاه با آنکه رفته رفته ایام جوانی را پشت سر می گذاشت وازدواجهای متعددی کرده بود اما مثل نوجوانان از دیدن پری رویی چون جیران سراپای وجودش یکپارچه هیجان شده بود.همان طور که محو او بود احساس عجیبی بر قلبش مستولی شد احساسی جز احساسهایی که می شناخت.حسی که تا آن روز با دیدن آن همه زیبارویی که دیده بود هرگز نظیرش را ندیده وتجربه نکرده بود.احساسی مثل تشنه مخدری قوی که او را از خود بی خود کرده بود.در آن لحظه شاه بهتر از هرکس می دانست این یک احساس عادی نیست.احساسی است از جنس محبت ویا شاید عشق.همان عشقی که سالها در پی آن بوده است یک عشق واقعی.
از آنجایی که شاه از همان اوان نوجوانی به سرنوشت وتقدیر اعتقاد تام داشت تصور دیدار با جیران را کار تقدیر دانست ودر آنی تصمیم گرفت که به هر نحو ممکن این پریزاد رابه چنگ اورد وبه همسری خود در آورد.تنها مسئله ای که در آن لحظه داشت این بود که نمی دانست چگونه با او سخن بگوید.این بود که نگاه مشتاقش را به او دوخت وترجیح داد به جای سخن گفتن فقط لبخند بزند لبخندی که بر قلب جیران اثر بخشید وچشمان سیاهش را برای لحظه ای در برابر نگاه او ثابت نگه داشت.جیران خیلی زود خودش را جمع وجور کرد وچارقدش را که کمی کنار رفته بود جلو کشید.شاه که احساس کرد او قصد رفتن دارد برای آنکه چند دقیقه ای برای هم کلامی او را نگه دارد گفت:«در حال گذر از اینجا بودیم.گفتیم چند دقیقه ای اینجا توقف نماییم وتفریحی کنیم.برای همین هم محافظان را مرخص کردیم تا کمی تنها باشیم.»
چون دید جیران سربه زیر ایستاده پس از مکثی کوتاه پرسید:«ببینم خانه ات همین جاست؟»
جیران که سخت تحت تاثیر شخصیت شاه ولحن رسمی وپرطمطراق او واقع شده بود در حالی که قلبش بی اختیار به تلاطم افتاده بود سرش را بلند کرد تا حرفی بزند اما انگار که زبانش بند امده باشد نتوانست چیزی بگوید وفقط نگاه کرد.
پیش از آنکه شاه سخنی بگوید سایه چند مرد دیده شد که از جایی نزدیک به پرچین سرک کشیده وتماشا می کردند.به نظر می آمد شاه از دور حرکات اطرافیان را زیر نظر دارد.همانطور که ایستاده بود با تحکم فریاد زد:«برگردید.»
جیران همان طور که به این صحنه می نگریست دیگر اطمینان پیدا کرد که این شخص باید خودشاه باشد.به فکر فرو رفت.پیش از آنکه جیران حرفی بزند شاه خودش توضیح داد.
«صدراعظم وپیشخدمتهای مخصوص هستند.از بیم آنکه آسیبی به ما برسد آمده اند ببینند چه خبر است.راستی نگفتی اسمت چیست؟»
جیران همان طور که سرش را پایین انداخته بود با کرشمه ای ناپیدا وغمزه ای کودکانه خیلی آهسته پاسخ

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#9 | Posted: 21 Aug 2013 20:58
داد:«اسم مرا پشت قران خدیجه نوشته اند اما پدرم جیران صدایم می زند.دختر محمد علی باغبان باشی هستم.»
شاه همان طور که هب چهره جیران که به سرخی گراییده بود می نگریست زیر لب زمزمه کرد:«جیران...جیران...چه نام زیبایی.نامت هم مثل خودت زیباست.»
جیران که تا آن روز هرگز با مرد غریبه ای هم کلام مشده بود از آنچه می شنید دست وپایش را گم کرد.گفت:«اجازه مرخصی می فرمایید.»
شاه که از لحن رسمی ومودبانه جیران که ازد ختری روستایی بعید می نمود تعجب کرد دستپاچه گفت:«انگار برای رفتن خیلی عجله داری؟»
جیران که رفته رفته برخود مسلط شده بود قرص ومحکم پاسخ داد:«بله اگر پدرم بفهمد با شما حرف زده ام ناراحت می شود.م
شاه که تا آن زمان اتفاق نیفتاده بود چنین پاسخی بشنود از پاسخ جیران یکه خورد.برای انکه مصاحبت جیران را از دست ندهد ترجیح داد خودش رابه او معرفی کند.این بود که گفت:«ولی من که غریبه نیستم...از نگاهت پیداست که باید مرا شناخته باشی.»
جیران با همان اعتماد به نفس خاص خود پاسخ داد:«بله شما را شناخته ام.شما ناصرالدین شاه قاجار اول شخص مملکت هستید.»وچون دید شاه شگفت زده به وا خیره شده فروی افزود:«می دانید...اینجا محیط کوچک است ومردم خیلی فضول هستند.اگر یک نفر ازا هالی مرا در حال صحبت با شما ببیند ممکن اسن هزارجورحرف پشت سرم دربیاید.»
شاه همان طور که با دقت گوش می داد وشیوایی وفصاحت کلام جیران را در دل می ستود به تصدیق سر تکان داد.
«درست می گویی ولی من قصد بدی ندارم.اگر بگویم من شخص اول مملکت قصد خواستگاری تو از پدرت را دارم تو تعجب نمی کنی؟»
جیران از آنچه می شنید یکه خورد.مبهوت سرش را بلند کرد وبرای لحظه ای نگاهش در نگاه شاه گره خورد.از انجایی که جیران احساس می کرد شاه او را سند کرده است با اعتماد به نفسی که برای خودش نیز غیر قابل تصور بود پاسخ داد:«خیر.»
شاه یک ابرویش را بالا برد ومتعجب پرسید:«چطور؟»
جیران که به تدریج غریزه وذکاوت پنهانش به کر افتاده بود با اعتماد به نفس بی نظیری پاسخ داد:«برای آنکه چند سال پیش از این یک زن کولی فالگیر وقتی خطوط دستم را دید به من گفت که اقبال بلندی دارم وروزی همسر شاه می شوم.»
سادگی وصداقت کلام جیران به دل شاه نشست.او که تا آن روز ازدواجهای زیادی را تجربه کرده وگمان نمی کرد هیچ چیز تازه ای بتواند حس یک عشق حقیقی را در او برانگیزد آنچه شنید به فال نیک گرفت وگفت:«پیشگویی آن کولی درست در امده زیرا من قصد ازدواج با تور را دارمخوب نظر خودت چیست؟»
جیران از آنچه می شنید برای لحظه ای به فکر فرو رفت.جیران احساس عجیبی داشت.از یک طرف می دید که شاه با یم نظر او را پسند کرده واز سوی دیگر فقر وناتوانی پدرش رابه یاد می اورد.ازدواج با شاه نه تنها سرنوشت او را تغییر می داد بلکه به احتمال قوی پدرش نیز از اقبال او صاحب مقام وعنوانی می شد ومی توانست روزگار پیری واز کار افتادگی رابا خیال راحت بگذراند.با این همه جیران ترجیح داد که مستقیم به این پرسش پاسخ ندهد وکار رابه پدرش واگذارد.برای همین هم در آنی تردید را کنار گذاشت وبا لحنی جدی گفت:ناگر بر اظهارات خود صادق هستید باید با پدرم صحبت کنید.»
شاه که ازج دیت توام با عزت نفس جیران بسیار خوشش امده بود پرسید:«پدرت کجاست؟»
جیران بی تامل پاسخ داد:«برای انجام کاری به تجریش رفته است اما تا عصر برمی گردد...اجازه دارم سوالی از شما بپرسم؟»
شاه که سخت مجذوب سیمای گیرا وشیوه حرف زدن جیران شده بود مثل افسون شده ها بدون آنکه کوچکترین واکنشی از خود نشان دهد گفت:«هرچه می خواهی بپرس.»
جیران با آنکه دچار هیجان شده بود سعی کرد دست وپایش را گم نکند وبا لحنی قاطع گفت:«شما شاه واول شخص این مملکت هستید.شاهان با دختران شاهان وبا دختران اعیان واشراف ازدواج می کنند.برای من خیلی عجیب است که شخصی با مقام شما بخواهد با دختر باغبان باشبی فقیری چون من ازدواج کند.»
شاه نگاهی به چشمان زیبای جیران انداخت وبا لحنی خریدارانه گفت:«سوال به جایی است اینکه گفتی درست است اما ما این طور فکر نمیک نیم.دلیلش هم ان است که از همان ابتدا که خودمان را شناختیم آرزوی ازدواج با پریزاده ای چون تو را داشتیم.ما با آنکه همسران متعددی اختیار کرده ایم اما هیچ کدام از آنان آن کس که در نظرمان بودند نیستند.حال از خداوند سپاسگذاریم که آرزویمان رابر اورده ساخته وپریزاده ای چون تو را در مسیر مان قرار داده.اگر تو حاضر به همسری ما شوی همه چیز برایت رنگ دیرگی خواهد گرفت.ما خوشبختی ات را تضمین میک نیم.هرچه بخواهی وهرچه انتخاب کنی در اختیارت قرار خواهد گرفت.همه ثروتمندان رابه پایت خواهیم ریخت.»
جیران از آنچه می شنید خنده محوی برکنج لبش نشست.شاه که خیلی خوب موتجه حال وهوای او بود پس از لختی تامل باز گفت:«تا غروب کسانی رابه اینجا خواهم فرستاد تا از جانب ما با پدرت صحبت کنند.»شاه این را گفت وبه راه افتاد.اما گویی شتابی برای رفتن نداشت.انگار که نیروی عجیبی مثل نیروی یک آهن ربای قوی او را به سمت پریزاده ای می کشید که در کنج باغ ایستاده بود وبا نگاهش او را تعقیب می کرد.
شاه هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که بازایستاد.دستی به جیب برد ومشتی سکه امپریال طلا از آن بیرون آورد وسکه ها را به سوی جیران گرفت وگفت:«این سکه ها برای توست بگیر.»
جیران در حالی که به نقشهای برجسته روی سکه ها خیره شده بود لحظه ای چشم از آن سکه ها برداشت وبه چشمان شاه نگریست.گفت:«اگر جسارت نباشد نمی توانم قبول کنم.»
شاه به تصور آنکه سکه های پیشکشی به نظر جیران نیامده بار دیگر دستی در جیب کرد ومقدار قابل ملاحظه ای به تعداد آن سکه ها افزود.با حرکتی حاکی از مهربانی وبا حالتی شایسته که نوعی سخاوتمندی در آن نهفته بود باز دستش را جلو برد.
«بردار همه اش برای خودت است.»
جیران در حالی که با نگاهی معنی داری به این صحنه می نگریست بار دیگر به سخن درآمد.«منظورم این نبود.منظورم آن است که من بی دلیل نمی توانم نه این سکه ها ونه هیچ چیز دیگری را از شما قبول کنم.»
شاه که تا آن روز نظیر چنین رفتاری را از هیچ کس ندیده بود در حالی که با نگاه تحسین آمیزی به جیران خیره شده بود به تصدیق سر تکان داد وگفت:«متوجه هستم.ما دیگر باید برویم.تو هم برو وخبر ملاقات با ما را به پدرت بده.بگو منتظر باشد تا از طرف ما کسانی برای خواستگاریت به اینجا بیایند.»
شاه این را گفت وپس از خداحافظی با جیران راه افتاد.جیران در حالی که مثل خواب زده ها به صحنه دور شدن شاه می نگریست هنوز هم نمی توانست تصور کند آنچه دیده است در بیداری بوده است.
در زندگی لحظه هایی هست که به معجزه می ماند.لحظه آشنایی شاه وجیران برای هر دوی آنان چنین بود.
کم کم داشت همه جا رنگ غروب به خود می گرفت که محمد علی برگشت.با وجود آنکه می کوشید با دیدن دخترش که به پیشواز او آمده بود لبخند بزند اما در چهره اش حالتی بود که نشان می داد پکر است.جیران با دیدن قالیچه که هنوز سر شانه پدرش بود متوجه شد نتوانسته است آن را با قیمتی که مورد نظرش بود بفروشد.پیش از آنکه محمد علی پا در کلبه بگذارد جیران باران سوالات رابرسرش بارید.
«آقا جان کجا بودید؟چرا دیر کردید؟»
محمدعلی که از فرط خستگی دیگر نای ایستادن نداشت در حالی که روی پله شکسته ایوان جلوی کلبه می نسیت پاسخ داد:«باید ببخشی دخترم.خواستم زودتر برگردم اما راه بسته بود.اگر خبر داشتم امروز اردوی شاه از اینجا می گذرد نمی رفتم.»
محمدعلی این را گفت وپس از مکثی کوتاه چون دید جیران با حالت عجیبی به او خیره شده افزود:«خبر نداری...نمی دانی توی جاده چه خبر بود...ای کاش می دیدی.»
جیران که برای مطرح کردن ماجرای خواستگاری دل توی دلش نبود واز آنجایی که دیگر فرصت زیادی تا غروب باقی نبود فرصت پیش امده را مغتنم دانست وگفت:«من هم دیدم.»
«راست می گویی؟خوب تعریف کن ببینم چه دیدی؟»
جیران که نمی دانست چطور قضیه را مطرح کند ابتدا برای آنکه مقدمه چینی کرده باشد گفت:«آقا جان خاطرتان هست دیروز راجع به من چه خوابی دیدید؟»
محمدعلی که از سوال بی ربط دخترش تعجب کرده بود گفت:«آره بابا خاطرم هست..چطور؟»
شرم مانع از آن می شد تا جیران مستقیم به چشمهای پدرش نگاه کند.سربه زیر گفت:«حوب امروز خوابتان تعبیر شد.»
محمدعلی از آنچه می شنید سر در نمی اورد.یک ابرویش را از سر تعجب بالا برد وپرسید:نیعنی چه؟من که نمی فهمم چه می گویی بابا.حرف بزن ببینم قضیه چیست؟»
جیران که تا آن لحظه سعی داشت با حرفهایش مقدمه چینی کند تا بتواند پیغام شاه را به پدرش برساند چون فرصت را مناسب وپدرش را مشتاق دید در حالی که از شرم گونه هایش گل انداخته بود جریان آن روز وحرفهایی که بین او وشاه ردوبدل سده بود را آهسته برای پدرش شرح داد.
محمعلی با آنکه به صداقت کلام دخترش اعتماد داشت اما گویی به راحتی نمی توانست آنچه را می شنود باور کند.این بود که پرسید:«حالا مطمئنی بابا؟»
«بله آقا جان اگر مطمئن نبودم که به شما نمی گفتم!»
محمدعلی همان طور که به گوشه ای از باغ خیره شده بود برای دقیقه ای به فکر فرو رفت.پس از لختی سکوت باز صدایش بلند شد.مثل آنکه با خودش نجوا می کند زیر لب زمزمه کرد:نهرچه فکر می کنم به عقل جور درنمی اید.ببینم نکند شاه تو را دختر شازده اسعدالمعالی فرض کرده؟

پایان قسمت ۱

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#10 | Posted: 21 Aug 2013 21:24
تاپیکت جدیدت مبارک داداشی

موفق باشی

Signature
     
صفحه  صفحه 1 از 13:  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / معشوقه آخر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites