تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

معشوقه آخر

صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#31 | Posted: 22 Aug 2013 20:03
کند,آن هم از چهره جیران که در منظر نگاهش زیباتر از همه جلوه های طبیعت بود.شاه بی اندازه از سایه زیبای درختان که چون گنبدی در طول مسر خیابانهای مشجر کاخ سرخه حصار به چشم می آمد لذت می برد.برای همین دستور داده بود سه پایه نقاشی اش را در آنجا بگذراند و برای آسودگی خاطرش اطراف را خلوت کنن.
آن روز هم همین که شاه بساط نقاشی اش را مرتب کرد جیران با سر وضع مرتب و صورتی آراسته پیدا شد.با وقار,چون طاوسی زیبا پیش آمد.به اشاره شاه روی صندلی نشست که مقابل سه پایه نقاشی قرار داشت.
احظه ای بعد شاه قلم مو را به دست گرفته و طرحهای اولیه را روی بوم
نقش زد.سرش را به طرف شانه خم کرده بود و با صدای آهسته ای که تنها جیران می توانست بشنود برای او زمزمه می کرد و مشغول نقاشی بود.کمی بعد چشم از روی بوم برداشت و به صورت جیران دقیق شد که خیره به دور دست شده بود.
شاه همان طور که با مهربانی به او می نگریست مثل آنکه متوجه نکته ای شده باشد با نگرانی پرسید:«عزیزم ,حالت خوش نیست؟»
جیران خیلی کوتاه پاسخ داد:
«خیر»
شاه که پیدا بود بیشتر نگران شده قلم مو را روی سه پایه قرار داد و با دلواپسی پرسد:
«از دست کسی که چیزی نگرفته ای؟»
جیران بی آنکه متوجه مقصود شاه شده باشد به علامت نفی سر تکان داد چون دید شاه خیلی دلواپس است برای آنکه او را از نگرانی بیرون بیاورد گفت:
«چیزی نیست ,فقط کمی حالم منقلب است.»
شاه که گمان دیگری داشت و از آنجایی که تصور می کرد جیران به خاطر او تظاهر به سلامت می کند دست و پایش را گم کرد.گفت:
«چطور چیزی نیست...هیچ رنگ و رویت را دیده ای؟ باید فوری دکتر احیاءالملک تو را ببیند.»
شاه این را گفت و به اطراف نگریست تا یکی از خدمه خلوت را صدا بزند.جیران که دید شاه سخت نگران شده,در حالی که لبخندی به لب داشت نفس عمیقی کشید و گفت:
«دکتر لازم نیست...ویار مریضی نیست.چند روز دیگر تمام می شود.»
شاه خندید و پرسید:
«مطمئنی؟»
چیران با اطمینان سر تکان داد.
شاه با خوشحالی پیش رفت و دو دست او را با گرمی و محبت گرفت.
«از اینکه می شنوم فرزندی از بطن تو پیدا خواهم کرد مسرورم.امیدوارم که این فرزند پسر باشد.آن وقت می شود جانشین ما.»
شاه این را گفت و در همان حال که دستان جیران را در دست داشت بوسه ای بر گونه او نشانند و بازگفت:
«باید مراقب خودت باشی.بهتر است عصر برگردیم.»
جیران که تا آن روز شاه را تا آن حد خوشحال و هیجان زده ندیده بود با ناز خندید.
«چشم سرورم.»
شاه که هنوز نگرانی پیران را داشت پرسید:
«فکر نمی کنی دکتر احیاءالملک تو را ببیند بهتر باشد؟»
«هر طور رأی مبارک است,اما اگر به خودم باشد فکر نمی کنم لازم باشد.»
شاه که دیگر فکر نقاشی از سرش افتاده بود به همان حال که دست جیران را در دست داشت همراه او به طرف نیمکتی رفت که در وسط محوطه میان باغچه های چمن کاری و پر گل محمدی و نسترن بود.جیران نشست.لحظه ای در سکوت گذشت و باز شاه شروع کرد.مثل آنکه با دوست صمیمی خود صحبت می کند با لحنی خودمانی گفت
:«می دانی فروغ السلطنه, با عشق و علاقه ای که به تو دارم دلم می خواهد هر کاری از دستمان بر می آید برایت انجام دهیم.فقط یادت باشد جز نواب علیه هیچ کس نباید از این قضیه با خبر شود»
شاه این را گفت و با دیدن سایه اعتمادالحرم زیر درختهای اقاقیا صدایش را بلند کرد.
«آی...اعتمادالحرم.»
اعتماد الحرم که پیدا بود قصد رفتن جایی را دار با شنیدن صدای شاه ایستاد.
شاه در حالی که به او می نگریست,پیش از آنکه اعتماد الحرم به آن سو بیاید از همان فاصله پر تحکم فرمان داد:
«تا عصر بر می گردیم. در ضمن به تمام خانمها, حتی ندیمه ها و کنیزها,از طرف ما پیغام بده و بگو امشب بعد از نماز مغرب و عشا در تالار برلیان حاضر باشند.»

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#32 | Posted: 22 Aug 2013 20:05
اعتمادالحرم از همان جا که ایستاده بود به علامت اطاعت سر فرود آورد و از آنجا دور شد.لحظه ای سکوت حکمفرما شد.صدای جیک جیک و چهچهه پرنده ها که در لابه لای دیوارها و لاخه های پیچ و گلهای یاس و نسترن در پرواز بودند آن سکوت را می شکست.
پیش از آنکه جیران راجع به برنامه آن شب از شاه چیزی بپرسد خودش گفت:
«از شنیدن چنین خبری خیلی مشعوف شدیم.به همین جهت قصد داریم بی اعلام علت جشن کوچکی بگیریم.فقط سفارش می کنم با توجه به شرایطی که داری به شدت مراقب خودت باشی و در تمام طول جشن کنار خودمان بشینی و تکان نخوری.»
جیران که پیدا بود راجع به آنچه می شنود کنجکاو شده متعجب پرسید:
«می شود سوال کنم سرورم امشب چه قصدی دارند؟»
شاه که پیدا بود نقشه ای در سر دارد خندید.
«الان شرح و تفضیلش را نمی دهم تا مزه اش از بین نرود.امشب خودت می بینی چه برنامه ای دارم.»
جیران پی حرفش را گرفت.
«حدس می زنم چه نقشه ای کشیده اید.»
شاه با اطمینان پاسخ داد:
«گمان نمی کنم بتوانی حدس بزنی.اگر توانستی یک سینه ریز امپریال جایزه می گیری.»
جیران خیره به شمشادهای باغچه روبرو که نور آفتاب آنها را جلا می داد گفت:
«لابد مثل آن شب که امر فرمودید خواجه ها آن ماسکهای ترسناکی را که سفیر مختار فرانسه هدیه داده بود به صورت زده تا خانمها را بترسند,امشب هم...»
شاه با دستپاچگی کودکانه ای وسط حرف جیران پرید و گفت:
«خیر,حدست درست نیست,اما جایزه ای را که تعهد کرده ام به تو می دهم به شرط آنکه قول بدهی مراقب خودت باشی و هر اتفاقی که افتاد هول نکنی.»
جیران بی آنکه بداند شاه چه منظوری دارد لبخندی زد.
«باشد.قبول دارم.»
هوا دیگر تاریک شده بود.خانمها با لباسهای رنگارنگ و سرو صورتهای آراسته در تالار برلیان حاضر شده بودن.یک هفته ای می شد که عمارت برلیان و چند عمارت دیگر,از جمله عمارت اختصاصی را برق کشیده بودن.پدیده جدیدی که در نظر همه بیشتر به معجزه می مانست تا ساخته دست بشر.خانمها در حالی که کنار یکدیگر نشسته بودند و راجع به این پدیده بدیع حرف می زدند شاه همراه جیران وارد تالار شد.خانمها به رسم متداول جلیقه و شلیته در بر داشتند و جورابهای ابریشمی ساقه کوتاهی به پا کرده بودند و موهای خود را به سبک قجری پیچیده و از گل و گیله برای تزیین آن استفاده کرده بودند.جیران برخلاف دیگران پیراهن زرشکی رنگی با طرح ساده در برداشت که قالب تنش بود.لباس یقه گرد بازی داشت,به طوری که گردن سپید و کشیده اش را که سینه ریز الماس بر آن می درخشید به نمایش می گذاشت. جیران حتی موهایش را خیلی ساده آراسته بود و و در دو طرف پیشانی اش با دو سنجاق الماس نشان آنها را محکم کرده بود.روسری حریر شری رنگی که جنبه زیبایی داشت و نه پوشش,بر سرش انداخته بود.شکوه السلطنه,مادر مظفرالدین میرزا,که از طرف پدر نسبتش به فتحعلی شاه قاجار می رسید آن روز به محض دیدن جیران که همراه شاه وارد مجلس شده بود نتوانست خود داری کند.با آنکه می دانست آنچه می گوید ممکن است توسط مادرشوهرش به گوش شاه برسد به عمد به نواب علیه گله کرد.
«می بینید نواب علیه ,علی حضرت این همه همسر اصلمن زاده دارن, آن وقت هنگام حضور در چنین مجلسی در معیت دختر باغبان باش وارد می شوند.»
نواب علیه گوش داد.با آنکه خود چشم دیدن هیچ زنی را کنار شاه نداشت, اما مثل آنکه از بر انگیخته شدن چنین حسی در دل شکوه السلطنه خرسند باشد,برای آنکه وی را بیشتر تحریک کند با کنایه هایی که او را بر آشفته تر می ساخت گفت:
«فقط اصل و نصب نیست که جانم, لابد با طنازی و ظرافت خوب می داند چه کند...تازه اگر نمی دانی بدان که هوویت حامله است.اگر بزند و پسر بیاورد که عزیز تر هم می شود.»
شکوه السلطنه از آنچه شنید اعصاب و نظم فکری اش حسابی به هم ریخت.مثل آنکه بخواهد خود را دلداری بدهد گفت:
«حتی اگر این طور بشود محال است بتواند مادر ولیعهد باشد.»
نواب علیه با لبخندی حاکی از تمسخر پرسید:
«چرا نمی تواند؟»
شکوه السلطنه با حاضر جوابی پاسخ داد:
«برای آنکه فروغ السلطنه از طایفه قاجار نیست.طبق قواعد دربار مادر ولیعهد باید از قاجارها باشد.»
نواب علیه با آنکه خود به خوبی به این مسئله واقف بود به عمد خودش را به آن راه زد و گفت:
«من این را نمی دانستم...اما می دانم اگر اعلیحضرت رأی شان بر انجام امری قرار گیرد فرمانشان بر قانون ارجح است.»
پیش از آنکه شکوه السلطنه حرفی بزند صدای شاه در تالار طنین انداخت.او خیلی خوب متوجه بود همراهی جیران با او از بدو ورودش به تالار باعث شده باز حرف و سخن خانمها اوج بگیرد .با احتیاط وانمود کرد که

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#33 | Posted: 22 Aug 2013 20:06
متوجه نشده چه مسئله ای در جمع خانمها چنین شور و بلوایی راه انداخته. با صدایی پر طنینی که در آن نیش طنز نیز هویدا بود به جمع خانمهای حاضر در تالار اشاره کرد و گفت:
«راستش را بگویید..کدام یک از شما چشم دیدن همدیگر را ندارید؟»
چون دید خانمها سکوت کرده اند و با تعجب به یکدیگر می نگرند ادامه داد:
«چرا حرف نمی زنید؟ حقیقتش را بگویید...کدام یک از شما به یکدیگر علاقمند هستید...یا از هم بدتان می آید.»
باز جمع حاضر در تالار در سکوت گوش دادت.شاه که دید هیچ یک از خانمها جسارت حرف زدن و پرسش ندارند خودش گفت:
«لابد در دلتان از خود می پرسید این فرمایشات چیست که ما می کنیم؟اگر کمی حوصله کنید برایتان توضح خواهم داد.امشب به این منظور شما را دور هم جمع کرده ام تا هر کدام کدورتهایتان را از دلتان بیرون بریزید یا محبتهایتان را به همدیگر ابراز کنید.به همین جهت پیش از آنکه بیشتر توضیح دهم از همگی می خواهم نگاهی به اطراف بیندازید و ببینید کی جا نشسته؟»
ناگهان همهمه جای سکوت را گرفت.هر کس با دقت به بغل دستی اش نگاه می کرد و حرفی می زد.ناگهان صدای نواب علیه که کنار دخترش, عزت الدوله همسر مرحوم امیر کبیر, نشسته بود بقیه صداها را تحت تأثیر قرار داد.
«هیچ معلوم است اعلیحضرت چه نیتی دارند؟»
شاه بی حوصله پاسخ داد:
«تا یک لحظه دیگر معلوم خواهد شد.»
شاه پس از این پاسخ مختصر و کوتاه دوباره گفت:
«امشب ترتیبی داده تا چند دقیقه چراغهای تالار خاموش شود.در این فرصت هر کدامتان فرصت دارید تا مکنونات قلبی خویش را آشکار سازید.به این معنا که هر کدامتان می توانید کس را که دوست دارید ببوسید یا اگر از کسی خصومتی در دل دارید بیرون بریزید...خلاصه در این چند دقیقه خاموشی مجازید آنچه دلتان می خواهد انجام دهید.»
شاه پس از این توضیح نگاه دقیقی به چهره خانمها انداخت تا تأثیر حرفهایش را در چهره آنان که با تعجب به یکدیگر می نگریستند و لبخند می زدند را ببیند.شاه همان طور که نشسته بود با فشار دکمه ای که در کنار صندلی اش بود چراغهای تالار را خاموش کرد. در پی آن هرج و مرج غریبی برپا شد.در تاریکی از هر گوشه تالار صدای فریاد و ناله و نفرین و دشنام و نا سزایی بود که شنیده می شد.شاه همان طور که کنار جیران نشسته بو د به عمد دست خود را دور شانه او انداخته بود و مراقب بود کسی به او آسیب نرساند. با آنکه در تاریکی چشم چشم را نمی دید, اما از هیاهویی که برپا شده بود مشخص بود که کسانی یکدیگر را زیر مشت و لگد گرفته اند یا مشغول کشیدن گیسوان هم هستند.این برنامه قریب ربع ساعتی طول کشید و ناگهان چراغها دوباره روشن شد.
با روشن شدن تالار قیافه خانما دیدنی بود.اغلب پیرانها پاره شده و گونه ها و صورتها از شدت کتک خوردن سرخ و خون آلود بود. جیران در حالی که با تعجب و تحیر به این صحنه می نگریست گوشه ای از تالار چشمش به شکوه السلطنه افتاد که با عفت السلطنه زیر میز بزرگ کنار تالار پناه گرفته بودند تا از آسیب دیگران در امان بمانند. جز این دو نفر نواب علیه و عزت الدوله نیز به دلیل همجواری با قبله عالم از ضربه مشت و لگد در امان مانده بودند. سکوت با بلند شدن صدای خنده شاه که از سر کیف می خندید شکست.
خانمها که از دیدن سر و وضع یکدیگر به خنده افتاده بودند و همدیگر را به هم نشان می دادند و غش و ریسه می رفتند.
شاه همانطور که می خندید گفت :« خوب بازی چراغ خاموش کنی چطور بود؟ خوشتان آمد؟ »
پیش از آنکه کسی چیزی بگوید عزت الدوله با صدایی آهسته که جیران و شاید شاه آن را شنیدند زیرلب به نجوا گفت :« راستی که شرم آور است که شاه یک مملکت به عوض آنکه فکر و غمش عمران و آبادی ملک و مردم باشد ، اوقاتش را صرف این نوع سرگرمیهای چندش آور کند. »
عزت الدوله بی آنکه ملاحظه شاه را داشته باشد که حرفهایش را می شنید این را گفت و از جا برخاست و با حالتی ناراضی مجلس را ترک گفت.
با بلند شدن عزت الدوله ، نواب علیه که دید سکوتی سرد مجلس را فرا گرفته برای انکه یخ سکوت را بشکند به صدا درآمد. « سرگرمی بامزه ای بود ... »
متعاقب نواب علیه دیگران نیز برای آنکه در خودشیرینی کم نیاورند حرفی زدند.
« پس از مدتها حسابی خندیدیم ... اگر چنین تفریحاتی نباشد که دلمان می پوسد. »
شاه که پیدا بود هم حرفهای خواهرش عزت الدوله را شنیده و هم متوجه واکنش دیگران شده سعی کرد مثل همیشه بر رفتار خود تسلط داشته باشد. به حرف آمد و خطاب به خانمها گفت :« بله ، بازی قشنگی بود ، اما برای شخص ما یک ضرر داشت. »
پیش از آنکه کسی چیزی بپرسد ، شکوه السلطنه خودش را لوس کرد و پرسید :« چه ضرری شاه جون؟ »
شاه کف دستهای خود را به هم مالید و با اشاره به سر و وضع خانمهای حاضر در مجلس با خنده توضیح داد :« با این وضعیت که برای خانمها درست شده می بایست مجروحان مورد تفقد قرار گیرند ... همین طور اشخاصی که لباسهایشان پاره و بی مصرف گردیده لازم است به اعطای خاصه ما سرافراز گردند ، این طور نیست؟ »
بار دیگر صدای خنده شاه و خانمها تالار را پر کرد.
برگهای انار جلوی عمارت اختصاصی رو به زردی داشتند. این شاید تنها اتفاقی بود که گذشت زمان را به نمایش می گذاشت والا در اوقاتی که شاه نبود گویی زمان نمی گذشت ، به خصوص از صبح تا ظهر در چنبره آداب این قصر که صبح تا شب هزار چشم مراقب جیران بود.
آن روزها شاه به خانم شمس الدوله سفارش کرده بود گاه گداری به او سر بزند تا جیران احساس تنهایی نکند. با این حال اغلب جیران تنها بود برای آنکه به نحوی سر خود را گرم کند با نخهای رنگی روی لباسهای نوزادی که خودش با دست دوخته بود گلدوزی می کرد. برای نوزادی که تمام هیجان هستی جیران شده بود ، به انتظار تولد او. نه او بلکه بقیه خانمهای اندرون نیز همه در انتظار بودند ، در انتظار اینکه ببینند این نوزاد پسر است یا نه؟ سوالی که کم کم ناخودآگاه ذهن جیران را نیز به خود مشغول کرده بود.
آن روز جیران داشت روی پیش سینه لباس زیبایی که خود دوخته بود دسته گل کوچکی را ساقه دوزی می کرد که خانم شمس الدوله با یک جقلی پر از آلبالو خشکه به دیدنش آمد. آن را پیش روی جیران گذاشت و با چشمان سیاه و درشتش به شکم برآمده جیران نگریست و با حسرت پرسید :« مادر شدن احساس خوبی دارد ،

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#34 | Posted: 22 Aug 2013 20:08
نه؟ » این را گفت و چون دید جیران از سر استفهام ابروی خود را بالا برده و با تعجب به او نگاه می کند خودش توضیح داد :« آخر من تا به حال این حس را تجربه نکرده ام. » بعد انگار که به زحمت تفس می کشد سرش را به سوی آسمان گرداند.
جیران که می دانست در دل خانم چه می گذرد برای آنکه کمی از درد او بکاهد گفت :« خودتان را اذیت نکنید. نشنیده اید که می گویند کسی که اولاد ندارد یک غصه دارد و آن کس که دارد هزار غصه. »
خانم شمس الدوله دردآلود لبخند زد. « این درست است ، اما گاهی همان یک غصه وسعتش به قدری قلب آدم را تیر و تار می کند که با هزار غصه که چه عرض کنم ، ده هزار غصه هم برابر نیست. به خصوص وقتی پای خیلی چیزهای دیگر هم در میان باشد. »
جیران با آنکه به خوبی متوجه بود از آنچه می گوید چه مقصودی دارد ، به عمد حرفی نزد و فقط در سکوت لبخند زد. سکوت بر فضا حکمفرما بود که صدای خشک و عبوس اعتمادالحرم آن را شکست.
« خانم فروغ السلطنه مهمان دارید. »
پیش از آنکه جیران چیزی بپرسد اعتمادالحرم دوباره گفت :« ملک زاده خانم تشریف آورده اند. »
با آمدن نام ملک زاده خانم ، تنها خواهر تنی شاه ، جیران و خانم شمس الدوله از جا برخاستند تا خود را برای استقبال از ملک زاده خانم آماده کنند. لحظه ای بعد خانم در آستانه در تالار ظاهر شد. جیران درحالی که با خوشرویی به استقبال او می شتافت در سلام پیش دستی کرد.
« سلام ملک زاده خانم ، خیلی خوش آمدید. »
« سلام علیکم ... » و پس از لختی سکوت مثل آنکه تازه متوجه حضور شمس الدوله شده باشد گفت :« شما هم که اینجا هستید! »
خانم مؤدبانه لبخند زد. « بله ، گفتم بیایم از فروغ السلطنه سراغی بگیرم. شنیده ام به سلامتی عازم عتبات عالیات هستید. »
ملک زاده درحالی که چارقد قالبی اش را روی سر مرتب می کرد پاسخ داد :« بله ، با اجازه شما فردا عازم هستیم. قصدم این بود بعد از اینجا به شما هم سری بزنم و حلالیت بطلبم. »
خانم لبخند زد و گفت :« شما لطف دارید ، من یکی که جز خوبی از شما ندیده ام. ان شاءالله همین که چشمتان به حرم آقا افتاد از ما هم یاد کنید. »
ملک زاده خانم با فروتنی لبخند زد. « روی چشم ، اگر زنده ماندم از طرف همگی نایب الزیاره هستم. »
جیران که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود به صدا در آمد. « ملک زاده خانم ، چرا ایستاده اید ، بفرمایید بنشینید. »
« ممنونم فروغ السلطنه ، وقت تنگ است. باید به تک تک خانمهای اندرون سر بزنم. »
« آخر این طوری که خیلی بد می شود. »
« ان شاءالله در فرصتهای بعدی ... امیدوارم بار دیگر که شما را می بینم در صحت و سلامت کنار رفته باشید. »
ملک زاده خانم این را گفت و آغوش خود را گشود و برای خداحافظی جیران را در بغل گرفت.
پس از رفتن او خانم نیز به بهانه همراهی با او جیران را تنها گذاشت. حالا جیران بود و خود. درحالی که کنار پنجره هلالی شکل عمارتش نشسته بود به فواره ها خیره شد که بالا آمده و عطر گس و رخوت آور گلها را به اطراف می پاشید. در اندیشه ملک زاده بود. چیزی در وجود او می دید که انگار در وجود هیچ یک از خانمهای اندرون سراغ نداشت.
جیران به او و واکنشش در شب جشن چراغ خاموش کنی فکر می کرد و اینکه با نارضایتی مجلس را ترک گفت. همان موقع از صدای عبدالله خان خواجه به خود آمد. مثل همیشه شاه او را فرستاده بود تا از او سراغ بگیرد.
« قبله عالم خدمتتان سلام رسانند ، فرمودند سوال کنم امری ندارید؟ »
جیران متفکرانه لبخند زد. « خیر عبدالله خان ، از قول من به اعلیحضرت سلام برسان و بگو نگران من نباشند ... خوبم. »
عبدالله خان خواجه سر تکان داد.
« چشم خانم جان ... پس حقیر می توانم بروم. »
جیران سر تکان داد. هنوزعبدالله خان خواجه از در خارج نشده بود که صدای جیران در تالار طنین انداخت. مثل آنکه به یاد چیزی افتاده باشد او را صدا زد.
« یک لحظه صبر کن. »
پیرمرد درجا میخکوب شد.
« امری داشتید علیامخدره؟ »
از آنجایی که جیران حس کرده بود همیشه چشمها و گوشهایی از دور مراقبش هستند بی هیچ مقدمه ای یکراست رفت سر اصل مطلب.
« تا جایی که شنیده ام تو سالها در خدمت ملک زاده خانم ، همسر مرحوم امیرکبیر بوده ای. دلم می خواهد قدری درباره آن خدا بیامرز برایم حرف بزنی. »
عبدالله خان از آنچه می شنید ، رنگش به سفیدی برف شد. با وحشت نگاهی به اطراف انداخت ، بعد چند قدمی جلو آمد و آهسته پرسید :
«علیامخدره چه چیز می خواهند راجع به مرحوم امیر نظام بدانند؟ »
جیران که مدتها بود در پی چنین فرصتی می گشت توضیح داد :« همه چیز ... مثلاً اینکه از نظر شخصیتی چه جور آدمی بود ، چرا تبعید شد ، چرا او را کشتند؟ »
عبدالله خان از ترس آنچه می شنید به سکسکه و لکنت زبان افتاد. به دشواری گفت :« جسارت نباشد علیامخدره ، اما چرا این چیزها را از حقیر سوال می فرمایید؟ »
جیران که به وضوح ترس نهفته در نگاه عبدالله خان را می دید برای آنکه به او جسارت حرف زدن ببخشد گفت :« برای آنکه تو تنها فرد امینی هستی که می توانم از او چنین پرسشی بپرسم. »
عبدالله خان توی رودربایستی نمی دانست چه بگوید ، برای همین هم سعی کرد به نحوی از دادن پاسخ طفره برود.
« این نظر لطف شماست علیامخدره ، اما حکایتش مفصل است و باید در وقت دیگری برایتان بگویم. »
جیران که متوجه بود عبدالله خان از پاسخ دادن واهمه دارد برای آنکه به او اطمینان بدهد گفت :« واهمه چیزی را نداشته باش ، اطمینان داشته باش من به کسی حرف نمی زنم. »
عبدالله خان که دید چاره ای جز حرف زدن ندارد به اجبار لب به سخن گشود. « والله چه بگویم. آقای امیرنظام به مراتب وصفش از آنچه گفته اند بهتر بود. درمجموع آدم درستی بود ، خیلی درست. تنها فکر و ذکرش آبادانی و عمران کشور بود. تا زمانی که به عنوان سرجهازیه ملک زاده خانم به خانه اش نرفته بودم درست نمی شناختمش. همین درستی اش بود که آخر کار دستش داد ... اگر می گذاشتند می توانست با تدبیرش ایران را آباد کند ... اما افسوس که نگذاشتند. »
جیران همانطور که می شنید غرق در فکر پرسید :« کی؟ »
پیرمرد دستپاچه شد. « از من نخواهید از کسی نام ببرم. همین قدر سربسته بگویم خیلیها در آنچه بر امیر گذشت مقصر بودند ... خیلیها که به ظاهر وابسته بودند و تظاهر به دوستیش می کردند. همان کسانی که در باطن با دشمن او همدست شدند و کاری کردند که قبله عالم اول او را از صدارت عزل و به منطقه دورافتاده تبعید کنند و بعد هم که ... »
عبدالله خان درحالی که چشمانش به اشک نشسته بود دیگر بیش از این نتوانست توضیح بدهد ، اما همین اشاره غیرمستقیم کافی بود تا جیران به فراست دریابد که منظورش از خیلیها مادرشوهرش ، نواب علیه می باشد.
عبدالله خان درحالی که با دستمال یزدی که از جیبش بیرون آورده بود اشکهای نشسته بر صورتش را پاک می کرد پرسید :« حالا اجازه می فرمایید؟ »
جیران با آنکه دلش نمی آمد چنین مصاحبی را از دست بدهد به نشانه موافقت سر تکان داد و گفت :« می توانی بروی. »

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#35 | Posted: 22 Aug 2013 20:09
عبدالله خان مثل آنکه روی ابرها راه می رود سرش را پایین انداخت و به همان نرمی که وارد تالار شده بود از آنجا خارج شد و جیران را در دنیایی از ابهام و سوال در خلوت و تنهایی اش باقی گذاشت.
پرده آویخته به جلوی سرسرا کنار رفت و اعتمادالحرم در چهارچوب در ظاهر شد.
« علیامخدره نواب علیه شما را احضار کرده اند. »
جیران با دلواپسی که در صدایش مشهود بود پرسید :« نواب علیه نفرمودند چه عرضی دارند؟ »
اعتمادالحرم مثل همیشه که می خواست راجع به شاه حرف بزند صدایش خشک و جدی شد. « خیر. » این را گفت و ناپدید شد.
جیران درحالی که مات و مبهوت ایستاده بود در یک آن فکرهای مختلفی از خاطرش گذشت. یعنی نواب علیه برای چه او را احضار کرده بود؟ آن هم در این وقت از روز که اندرون به خواب رخوت انگیز بعدازظهر فرو رفته بود. چاره ای جز رفتن نبود. با این فکر درحالی که نمی دانست چه چیزی در انتظارش است و این احضار نا به هنگام سرآغاز چه موضوعی است به سرعت آماده شد. شلیته ای از ساتن گل بهی همراه پیراهنی از همان رنگ تن کرد. نیم ساعت بعد جیران در عمارت اختصاصی نواب علیه حضور داشت و در تالار عمارتش انتظار او را می کشید.
این نخستین ملاقات خصوصی جیران با مادرشوهرش بود. تا آن روز جز در چند برخورد رسمی با نواب علیه رو به رو نشده بود. یک بار در مراسم عقدکنان و چند برخورد در مهمانیهای اندرون ، اما چیزهای زیادی از زبان این و آن راجع به او شنیده بود. آن طور که شنیده بود نواب علیه خط و ربط خوبی داشت ، همین طور هم دم و دستگاهی سوای دیگران. خجسته خانم یک بار برای جیران شرح داده بود که گرمابه ای دارد دیدنی ، گرمابه ای با حوضچه های سرد و گرم. عمارتی که حالا جیران به چشم خود می دید ، عمارت معظم و باشکوهی بود که نقاشیهای زیبای دیواری آن ترس و وهم او را تشدید می کرد. این عمارت سراسر آینه کاری شده بود صندلیهایی برای نشستن قرار داشت که در نوع خود بی نظیر بود ،صندلیهای که شکل پرندگان روی دسته و پایه و تاج آن به نحو ماهرانه ای خراطی شده بود.
جیران همان طور که در انتظار نواب علیه به سر می برد با کنجکاوی به اطرافش می نگریست. ناگهان عطری آشنا و قدیمی جانش را انباشت. این عطر آشنای بوته ای گل سرخ آتشین بود که روی میز خودنمایی می کرد و با هویت خانوادگی او عجین بود. از همان گلهای محمدی سرخ که پدرش به عمل می آورد ... عطر آنها را داشت. آخ که چقدر دلش برای او و خواهرانش تنگ شده بود.
جیران همان طور که به تنها عنصر آشنای تالار چشم دوخته بود از حضور مادرشوهرش که یکباره در آستانه ظاهر شد با خود آمد. پیش از آنکه نواب علیه داخل شود جیران به احترام او از جا برخاست و سلام کرد.
نواب علیه درحالی که پیرزنی با قیافه ای عجیب و غریب او را همراهی می کرد با نخوت جواب سلامش را داد و وارد شد. پیش از آنکه بنشیند نزدیک در را با اشاره انگشت نشان داد و با تحکم فرمان داد :« اینجا بنشین. »
نواب علیه هنوز ننشسته نگاه سنگینش را نثار جیران کرد. نگاهش آن قدر سنگین بود که جیران بی اختیار خودش را جمع کرد و نگران شد. باز به بوته گل سرخی که پیش رویش بود چشم دوخت. نواب علیه که متوجه کلنجار درونی جیران بود با نحوه نگاهی که جیران را بیشتر مضطرب می کرد بار دیگر صدایش را بلند کرد.
« محبوبه! »
هنوز دهان نواب بسته نشده بود که خدمتکار جوان بسیار زیبایی کوزه قلیان به دست از در وارد شد. قلیان را به دست نواب علیه داد. مثل آنکه خیال پذیرایی از جیران را داشت ، چون کمی این پا و آن پا شد تا از تنقلات مختلفی که روی میز چیده شده بود به جیران تعارف کند.
جیران همان طور که به او می نگریست از گوشه چشم دید که نواب با ابرو به او اشاره کرد. خدمتکار متوجه شد باید از پذیرایی صرف نظر کند. پس از در خارج شد. جیران با آنچه دید به فراست دریافت که مادرشوهرش باید به علتی از دست او عصبانی باشد ، با این حال تا او دهان نمی گشود جیران نمی دانست دلیل چیست.
چند دقیقه ای سکوت بر تالار حکمفرما شد و فقط قل قل قلیان آن را می شکست. سکوت اتاق باعث شد جیران سرش را بلند کند و به او بنگرد. قلیانی که نواب علیه در دست داشت نظر جیران را به خود جلب کرد. قلیان چنان مجلل بود که از زیبایی به قلیان شاه پهلو می زد. فیروزه هایی که با سلیقه بسیار در کوزه آن کار گذاشته شده بود نظیر نداشت. این نخستین بار بود که جیران با دقت مادر شوهرش را از نزدیک برانداز می کرد.با آنکه سن و سالی از او می گذشت،اما از ظاهرش پیدا بود به سر و وضعش اهمیت بسیاری می دهد.
آن روز نواب علیه پیراهن مجللی به تن داشت،پیراهنی زربفت که لبه های جلیقه و شلیته آن با یک ردیف مروارید مزین و بر روی آن با گلابتون تزیین شده بود.زیر این جلیقه یک تن پوش نازک از اطلس آبی به تن داشت که لبه های آن مروارید دوزی شده بود و تا زیر کمر بالای شلیته ادامه داشت.لبه پایین ان اشرفیهای طلا دوخته شده بود و رنگ آن هماهنگ با چارقد حریر زیبایی بود که بر سرش انداخته و با سنجاق الماس نشانی آن را زیر گلویش محکم کرده بود.
چند دقیقه ای این چنین در سکوت گذشت.نواب علیه در حالی که به قلیانش پک می زد به پیرزنی که منتظر خدمت جایی نزدیک به او روی زمین نشسته بود فرمان داد.((می توانی شروع کنی.))
پیرزن مطیعانه سر تکان داد.از داخل سبدی که همراه داشت تعدادی ادوات و وسایل عجیب و غریب بیرون کشید و دست به کار شد.
جیران همانطور که با تعجب به او می نگریست،از وسایل و اورادی که پیرزن زیر لب با خودش زمزمه می کرد به فراست دریافت که او می بایست همان طوبای پیر باشد که در اندرون همه حرفش را می زنند،همان کسی که خیلی از خانم ها اعتقاد داشتند می توانند اتفاقات غیر محتمل را پیش بینی کند،برای همین هم دست به دامنش می شدند.
همه از او سرنوشت واحد و انتظاری یکنواخت داشتند،اینکه به کمک اوراد و طلسم های پوستی طوبا خانم را با نشانه هایی حک شده بر رویشان همیشه در زیر پیراهن همراه داشتند.پیرزن پس از کمی جا به جا کردنوسایل عجیب و غریبی که پیش رویش بود بار دیگر دستی در سبد برد و مشتی از استخوان از کیسه ای بیرون کشید که در آن را نخ قیطان بسته بود.با حالتی مرموز به جیران نگریست و استخوانها را به هوا ریخت.با انگشت های کج و معوجش آنها را پس و پیش کرد،بعد لبخندی بر لبانش نقش بست.پیش از آنکه لب به سخن بگشاید نواب علیه که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود بی طاقت پرسید:
))خوب نتیجه چه شد؟))
صدای پیرزن در تالار پیچیید:
((سرکار علیه.....همان طور که پیش از این هم پیش بینی کرده بودم پسر است.))
لبخند بر لبان نواب علیه نشست.ناگهان سرش را به طرف جیران برگرداند و در حالی که با ابهت به چهره اش می نگریست خطاب به او گفت:
((شنیدی طوبا چه گفت.بچه ات پسر است.خاطرت باشد اگر پیش بینی اش درست از آب درآمد،باید به او مشتلق بدهی.))
جیران از آنچه شنید ناخودآگاه در دلش خوشحالی ناشناخته ای حس کرد که در نظر خودش عجیب آمد.مؤدبانه لبخند زد.
((پسر یا دختر فرقی نمی کند،هر دو هدیه خداوند هستند.با این حال روی چشمم.))
پیدا بود نواب علیه از پاسخ جیران خوشش نیامد.با قیافه ای درهم کشیده به پیرزن اشاره کرد:
((می توانی بروی.))
پیرزن مطیعانه بندوبساطش را جمع کرد و پس از بوسیدن دست نواب علیه از تالار خارج شد.حال جیران و نواب والا آنجا تنها بودند.
چند دقیقه در سکوت گذشت،آنگاه نواب شیشه سرد سکوت را شکست.در حالی که با سرانگشتان حنا بسته اش

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#36 | Posted: 22 Aug 2013 20:09
با مدال طلای بزرگی که از گردنش آویخته بود و عکس شاه درونش بود بازی می کرد با لحنی گستاخ و حاکمانه گفت:
((فروغ السلطنه،تو سوگلی زنان قبله عالم هستی و جایگاهت در قلب علیحضرت منحصر به فرد است.اگر می خواهی جایگاهت همچنان محفوظ بماند مِن بعد باید بیشتر مراقب رفتارت باشی و با هر بی سرپایی هم کلام نشوی....متوجه که هستی؟))
نواب علیه همان قدر که می توانست جمله هایش را با صلابت ادا کند،می دانست چگونه با کلمه ها موقعیت مخاطبش را به گوشزد نماید.از همین اشاره کوتاه،جیران به فراست دریافت ماجرای گفتگوی کوتاهش با عبدالله خان خواجه و کنجکاوی او راجع به مرحوم امیر کبیر به گوش نواب علیه رسیده.برق او را گرفت.جیران خواست در دفاع از خودش حرفی بزند،اما به دلایلی از این فکر منصرف شد.سرش را به نشانه علامت اطاعت به طرف شانه اش خم کرد و گفت:
((بله،متوجه هستم.))
نواب علیه بار دیگر نگاه پر ابهتش را به چشمان گیرا و معصوم جیران پاشید.در یک آن اندیشه تازه ای برای آنکه جیران را به طریقی از چشم شاه بیندازد از خاطرش گذشت.اندیشه ای که همان دم آن را بر زبان آورد.در حالی که از دهانش بوی تلخ تنباکو متصاعد می شد گفت:
((اگر توصیه های امروز مرا جدی بگیری با توجه به عشق و علاقه ای که اعلیحضرت به تو دارند شک ندارم اگر فرزند پسری به دنیا بیاوری او را به عنوان ولیعهد تعیین کنند.....به شرط آنکه خودت از ایشان بخواهی.))
نواب علیه این را گفت و منتظر شد ببیند او چه می گوید.جیران پیش آنکه حرفی بزند لحظه ای به فکر فرو رفت.تا جایی که نواب را شناخته بود او کسی نبود که دلسوزی کسی را بکند،حتی جایی که به گوشش رسیده بود او فردی بود که به کسی که منفعتش را به خطر می انداخت رحم نمی کرد،چه برسد به او،دختر باغبان باشی که از همان ابتدا از حالت نگاهش می فهمید چشم دیدن او را ندارد.جران با توجه به هوش و ذکاوت ذاتی اش و از آنجایی که می دانست آنچه می گوید ممکن است دستاویز لازم را به دست نواب و امثال او بدهد برای آنکه به دست خود چنین امکانی را فراهم نیاورد خودش را به آن راه زد و با تعجب پرسید:
((یعنی من باید از اعلیحضرت بخواهم فرزندم را ولیعهد کنند؟!))
نواب علیه به خیال آنکه نقشه ای که طرح کرده موفقیتی کسب نموده،پر تحکم لبخند زد.
((بله،یک زن حق دارد هر چیزی را از شوهرش بخواهد.طبیعی است اگر مرد به او علافه مند باشد خواسته اش را رد نمی کند.تو هم که ارج و قربی در قلب اعلیحضرت یافته ای که تا این زمان هیچ کدام از خانم های اندرون نداشته اند.))
از این پاسخ نواب جیران دستگیرش شد که حدسش درست بوده.برای همین با اطمینان پاسخ داد:
((از راهنمایی شما متشکرم،اما جسارت این کار را ندارم.قبله عالم به صلاح دید خودشان هریک از فرزندانشان را که لایق مقام ولایتعهدی بدانند انتخاب می کنند.))
نواب از آنچه شنید حس ناخوشایندی در دلش ایجاد شد.همان دم دریافت چه خصوصیتی در جیران هست که او را منحصر به فرد ساخته.بی هیچ خشم یا ابراز واکنشی در برابر پاسخ جسورانه جیران با خونسردی لبخند زد.
((این را دیگر خود دانی.قط مایل نیستم اعلیحضرت بفهمند امروز در چه موردی با هم حرف زده ایم.))
جیران با ملاحت لبخند زد.((خاطر جمع باشید.))
پیش از آنکه نواب علیه دوباره شروع کند بار دیگر محبوبه در آستانه در
ظاهر شد و خبر داد که مادام حاج عباس گل ساز برای دست بوسی خدمت رسیده. کمی بعد با ورود مادام حال و هوای نواب علیه یکباره عوض شد. مثل آن که موقعیت خود را به فراموشی سپرده باشد از جا برخاست و با مادام روبوسی سفت و سختی کرد و او را کنار خود نشاند. این نخستین بار بود که جیران مادام را می دید. او پوستی سفید شبیه چینی داشت با چشمانی به رنگ آبی شفاف و موهای طلایی که از زیر چارقدش بیرون زده بود. تا جایی که جیران شنیده بود مادام یکی از دوستان جان جانی مادر شوهرش بود که به خاطر مهارتش در هنر گل سازی و قلاب دوزی و خیاطی و همین طور خوانندگی و رقص در اندرون محبوبیتی عجیب داشت. همیشه لباس های نواب علیه را او طراحی می کرد و می دوخت. آن طور که شاه برای جیران شرح داده بود مادام پس از ازدواج با عباس شیرازی در پاریس به ایران آمده بود و سال ها بود به دربار رفت و آمد داشت. مادام در حالی که با نگاه هایی مملو از کنجکاوی جیران را برانداز می کرد با فارسی دست و پا شکسته، در حالی که هر کلمه را جدا و با لحنی غریب ادا می کرد خطاب به جیران پرسید:« خانم فروغ السلطنه؟ »
جیران در حالی که لبخند می زد مودبانه پاسخ داد:« بله. »
بار دیگر صدای مادام در تالاز طنین انداخت. « هزار ماشاالله، شنیده بودم خیلی زیبا هستند، اما راستش تا ندیده بودم باورم نمی شد. راستی از اتاق حجله خوشتان آمد. »
جیران دستپاچه سر تکان داد. « دست شما درد نکند. راستی که سلیقه تان حرف ندارد. »
مادام با لبخند پاسخ داد:« خواهش می کنم، باز هم اگر امری داشتید خبرم کنید. »
مادام این را گفت و کیف چرمی اش را باز کرد و شیشه ای عطر حسن یوسف که دست ساخته خودش بود بیرون آورد و به جیران تعارف کرد.
« قابل شما را ندارد. »
جیران در حالی که شیشه عطر را از دست مادام می گرفت با لبخند زیبایی که به چشمانش فروغ می بخشید از او تشکر کرد.
« دست شما درد نکند. تعریف عطرهای شما را شنیده بودم. من هم به هنر عطرسازی علاقه مند هستم. امسال اردیبهشت از گلهای محمدی که اعلیحضرت از باغ برایم فرستادند چندین ابریق عطر بسیار خوشبو درست کردم که روز عید فطر به خانم ها هدیه دادم. »
جیران پس از گفتن این حرف رو به نواب علیه کرد که با خالت عجیبی به او می نگریست. پرسید:« اجازه مرخصی می فرمایید؟ »
نواب که پیدا بود از برخورد و گفتگوی چند لحظه پیش خوشش نیامده سر سنگین سر تکان داد.
جیران مثل آن که در انتظار چنین لحظه ای باشد مثل قرقی از جا برخاست.
آن روز جیران هنوز پا از در تالار بیرون نگذاشته بود که صدای نواب بلند شد. خطاب به مادام گفت:« مادام، بیخود از این دختره بی اصل و نسب تجریشی تعریف کردی. »
جیران از آن چه شنید دلش به درد آمد. دیگر نمی خواست بشنود. برای همین سرش را پایین انداخت و مثل آن که از زندان می گریزد شتابان به عمارت خودش رفت.
نسیمی که می وزید بوی خوش باران را با خود می آورد. آفتاب بی رمقی که هر لحظه در پس ابری محو می شد از دور دست ها به گل های شمعدانی پرتو می افکند.
جیران قلمه این گل های شمعدانی را از پدرش گرفته بود و هر بار که محو تماشای این گل ها می شد به یاد زادگاهش می افتاد، به یاد پدرش و به یاد خواهرانش مریم و فرشته که حالا هر کدام برای خودشان خانمی شده بودند.
جیران همان طور محو تماشای گل های شمعدانی غرق خاطرات خودش بود که از صدای شاه به خود آمد.
« از این طرف می گذشتم گفتم از محبوبه ام سراغی بگیرم. »
جیران با شنیدن صدای شاه برگشت و لبخند زد. « لطف داری سرورم، چه خوب شد آمدید، خیلی احساس دلتنگی می کردم. »
شاه در حالی که مهربانانه به صورت جیران می نگریست لبخند زد. « من هم دلم گرفته، پیشنهادم این است که با هم قدم بزنیم ببینم، دلت می خواهد تالار موزه را ببینی؟ »
« البته که دلم می خواهد. »
« پس امروز با هم به آن جا می رویم. » شاه این را گفت و پس از لختی سکوت به جیران اشاره کرد. « پس زود آماده شو. »
« چشم سرورم. »
یک ربع بعد شاه و جیران در تالار موزه بودند که در قسمتی از ارگ واقع شده بود. این نخستین باری بود که جیران از تالار موزه بازدید می کرد. این تالار به شکل گنبدی بود بسیار بزرگ با سقفی رفیع که از آن چلچراغ های فرنگی سنگین و مجللی به رنگ صورتی آویزان شده بود. دیوارهای این تالار با گچ بری های زیبایی که اشکال گوناگونی از گل و پرنده داشت تزیین شده بود. بین این گچبری ها به فاصله های منظم طاقچه هایی به چشم می خورد که جارها و شمعدانی های از جنس نقره و طلا در آن چیده شده بودند. شمع های روشن آن اشیای موجود در تالار را جلوه ای غریب می بخشید. در این تالار جا به جا صندلی های چوبی منبت کاری شده مجللی از جنس گردوی اعلا قرار داشت که رگه های طلایی رنگی آن ها را زینت می بخشید. جیران مات و مبهوت آن همه زیبایی اطرافش شده بود. به نظرش می آمد کنار شاه در برابر چنین فضای وسیعی چون یکی از مجشمه های چینی قدی می باشد که برای تزیین آن جا قرار داده شده بود. جیران از صدای شاه به خود آمد

پایان قسمت ۶

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#37 | Posted: 23 Aug 2013 20:58 | Edited By: boy_seven
قسمت ۵

« عزیزم، بیا تا برایت توضیح دهم. »
شاه این را گفت و مثل پسربچه ای که شوق زده قصد دارد اسباب بازی های گرانقیمتش را به دوستش نشان دهد، دست جیران را گرفت و او را به طرف مجموعه اشیای بسیار گرانقیمتی برد که در یکی از قفسه های زرکوبی شده تالار قرار داشت. به تاج پادشاهی اشاره کرد که در آن مرواریدها و الماس های چند رنگ کار گذاشته شده بود. اشعه مورب خورشید که از پنجره سرک کشیده بود در آن نگین ها منعکس شده و همچون هزاران آتشگردان مواج به نظر می آمد. گفت:« می بینی عزیزم، این تاج جد ما فتحعلی شاه است. اغراق نباشد شاید این تاج از زیباترین و ارزشمندترین و اسرارآمیزترین تاج های موجود در عالم می باشد. من جز این، تاج ها و نیم تاج های دیگری دارم که یکی از دیگری خیره کننده تر است و هر کدام داستان خود را دارد. همین دریای نور که اینجا می بینی ... » و چون دید جیران با کنجکاوی اشیای موجود در گنجه را می نگرد الماس بزرگ و صیقل خورده ای را که بر روی جام بلوری قرار داشت با اشاره انگشت به جیران نشان داد و پرسید:« دوست داری آن را لمس کنی؟ »
جیران با لبخندی معصومانه سر تکان داد.
شاه همان طور که به او می نگریست در گنجه را گشود و الماس را از روی جام برداشت و آن را به دست جیران داد و محو تماشای او شد.
جیران همانطور که الماس دریای نور را گرفته بود، با دقت به آن نگریست. جز یک طرف آن که نام فتحعلی شاه با ظرافت حک شده بود خود الماس رنگ خاصی نداشت و شفاف بود، ولی انعکاس نور چراغ های موجود در تالار در آن هزاران رنگ ایجار کرده بود که چشم را نوازش می داد.
جیران در حالی که مفتون رنگ های قرمز و بنفش آن شده بود صدای شاه را شنید که پرسید:« برایم بگو بدانم چه احساسی داری؟ »
جیران همان گونه که به الماس دریای نور می نگریست لحظه ای از آن چشم برداشت و به چشم های شاه خیره شد.
« می دانید سرورم، احساسم به این سنگ مثل احساسم به شماست. همان گونه که شما در نوع خود بی نظیرید این سنگ هم در نوع خود بی نظیر است. »
جیران این را گفت و باز الماس دریای نور را به شاه داد که لبهایش به لبخندی سرخوشانه مزین شده بود.
الماس را بر جای خود قرار داد و در گنجه را بست. کمی بعد گفت:« و اما این کره ... »
شاه این را گفت و دست جیران را گرفت و به کره زمینی که از جنس طلا بود و بر پایه ای الماس کاری شده قرار داشت نزدیک شد و با دست آن را لمس کرد. با تماس دست شاه نگین های الماسی که در سطح طلای آن کار گذاشته شده بود برق زدند.
جیران به تقسیمات جغرافیایی کره که با سنگ های یاقوت، فیروزه و زمرد مشخص شده بود نگاه می کرد که صدای شاه را شنید. « می بینی عزیزم، هر یک از این جواهرات که در این گوی طلایی قرار داده شده نشانگر کشوری است. مثلاً این قسمت که به یاقوت مزین شده است نشانگر بریتانیا است. اینجا که با فیروزه مشخص شده نشانگر فرانسه است. شاه این را گفت و با انگشت گوی را چرخاند. آن گاه باز به قسمت دیگری که در آن نگین های زمرد می درخشید اشاره کرد و گفت:« اینجا هم کشور خودمان است. مملکتی که ما بر آن فرمان می رانیم. در این قسمت بسیار نقاطی وجود دارد که هنوز قدوم ما بخ آن جا نرسیده. »
جیران برای آن که مزاحی کرده باشد پرسید:« من کجا هستم سرورم؟ »
شاه دستش را که با دستکش جیر پوشانده بود روی قلبش گذاشت و با لبخند گفت:« جای شما اینجاست. » این را گفت و بازوی جیران را گرفت که به او لبخند می زد. هر دو به حوضچه آبی که میان تالار واقع شده و فواره باز آن خودنمایی می کرد نزدیک شدند. شاه چند دقیقه روی لبه مرمرین حوض نشست و با اشاره از جیران نیز خواست که بنشیند. بستر حوض از مرواریدهای ظریف و رنگارنگ پوشیده شده بود و چند ماهی عجیب و غریب در آن شنا می کردند. یکی از ماهی ها بزرگ تر از بقیه بود و در بناگوشش حلقه های طلایی به شکل گوشواره داشت که با حرکتش در آب به شکل زیبایی تکان می خورد. جیران همان طور که به ماهی های زیبای آب چشم دوخته بود بار دیگر صدای شاه را شنید. در حالی که به ماهی بزرگی که در میان ماهی های دیگر جلب نظر جیران را کرده بود اشاره می کرد توضیح داد:« ما اسم این ماهی را گذاشته ایم شاه ماهی ... »
« آغا بهرام، آن جا چه خبر است؟ این سر و صداها برای چیست؟ »
هنوز دهان شاه بسته نشده بود که آغا بهرام نفس زنان در چهارچوب در ظاهر شد. بی آن که منتظر پرسش شاه شود شروع کرد به توضیح دادن.
« قبله عالم به سلامت باشند، دو تا از خانم ها با هم مشاجره شان شد. من یکی که از پس هیچکدامشان بر نمی آیم. مثل پلنگ زخمی به جان هم افتاده اند. »
شاه در حالی که با گره ای در ابرو به او خیره شده بود پرسید:« مشاجره بر سر چیست؟ »
« من درست در جریان نیستم. اگر رخصت بفرمایید اعتمادالحرم خدمت برسند. »
« اعتمادالحرم را صدا بزن ببینم. »
« چشم سرورم. »
پیش از آن که آغا بهرام دهان بگشاید، اعتمادالحرم که پیدا بود در انتظار ات در چهارچوب در ظاهر شد. در مقابل شاه تعظیم کرد و ایستاد. شاه با جذبه به او نگریست. پرسید:« قضیه چیست؟ »
اعتمادالحرم سر به زیر ایستاده بود. با لحنی شرمنده توضیح داد:« جسارت است قربان ... دعوا سر این است که شب تولد اعلیحضرت، حضرتعالی شب را در عمارت کدام یک از همسران محبوبتان خواهید گذراند. آیا قبله عالم مایلند خود برای ختم این غائله تشریف فرما شوند؟ »
شاه پوزخندی زد. « خیر، این جر و بحض ارزش گوش دادن ندارد، چه برسد به قضاوت. »
شاه این را گفت و با اشاره دست آغا بهرام و اعتمادالحرم را مرخص کرد. با رفتن آن دو چند لحظه حریر سکوت تالار را فرا گرفت.
صدای قل قل آب فواره آب نما بر بستر آن سکوت تلنگر می زد. چند لحظه ای در سکوت گدشت، آنگاه شاه به حرف آمد. « می بینی فروغالسلطنه، وقتی می گویم بی حضور تو آدم تنهایی هستم باور نمی کنی. ببین چه آدم های کوته فکری دور و برم را احاطه کرده اند. »
پیش از آن که جیران حرفی بزند بار دیگر صدای آغا بهرام در تالار زنین انداخت.
« قبله عالم به سلامت باشند، جناب نقاش باشی، کمال الملک، خدمت رسیده اند. »
شاه بی حوصله پاسخ داد:« بگو در تالار تشریفات منتظر باشند. » این را گفت و از جا برخاست. جیران هم از جا بلند شد. شاه در حالی که با ملاطفت به شانه اش می زد گفت:« می بینی عزیزم، مشغله نمی گذارد ساعتی با هم راحت باشیم. شما به عمارتت برو، من هم برای ساعتی می روم پیش نقاش باشی. قرار است راجع به چند پرتره با هم صحبت کنیم. شاید کمال الملک بتواند با شوخ طبعی و لطیفه هایش روحیه مان را تغییر دهد. انشاءالله امشب را با هم خواهیم بود. »
شاه این را گفت و در حالی که با ملاطفت دستش را دور شانه جیران حلقه کرده بود او را تا دم در تالار موزه همراهی کرد.
آن روز تا خود غروب و وقت آمدن شاه جیران در فکر ماجرای آن روز و واکنش شاه در برابر مشاجره خانم ها بود.
خانم های اندرون سر هیچ و پوچ یکدیگر را آزار می دادند، اما شاه هیچ واکنشی از خود نشان نمی داد. آیا مسبب این حسادت ها و ماجراهای به ظاهر احمقانه، او نبود؟
طوطی ها و کلاغ ها بالای شاخه های درختان چناری که عمارت خورشید را در احاطه داشتند سر و صدا می کردند. استخر بزرگ با کاشی های فیروزه ای رنگ سایه درختان را در آب منعکس می کرد. استخر مالامال از آب تمیز و فواره ها همه باز بود.
آن روز همان روزی بود که از مدت ها پیش تدارک جشن آن دیده شده بود. حشن میلاد شاه.
به رسم هرساله جشن در عمارت خورشید برگزار می شد و منیرالسلطنه، مادر کامران میرزا، میزبانی آن را

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#38 | Posted: 23 Aug 2013 20:59
بر عهده داشت. منیرالسلطنه، تاجی از الماس بر سر داشت که از دور جلوه آن چشم ها را خیره می کرد. به نظر می آمد روی سرش پودری از نگین های دخشان پاشیده اند. او کیف چرمی طلایی زنگی مملو از سکه های امپریال در دست داشت. با ورود هر مهمان برای استقبال تا نزدیک در مجلل عمارت خورشید پیش می رفت و به خانم ها سلام و خوش آمد می گفت.
آن روز جیران همین که پا به عمارت گذاشت و وارد سرسرا شد با
جمعیت زیادی از خانمها مواجه شد . شاید ششصد نفر و یا حتی بیشتر . خانمها غرق در جواهر در حالی که لباسهای پرچین و رنگارنگی در بر داشتند تالار را پر کرده بودند. اغلب آنان موهای خود را به شکل قاجاری آراسته بودند و چارقدهای حریر زیبایی بر سر داشتند که بوسیله سنجاقهای الماس نشان زیر غبغبهایشان محکم شده بود.
چیران مثل سایر خانمها پس از سلام و احوالپرسی با منیر السلطنه نگاهی گذرا به دور و برش انداخت و بی آنکه منتظر تعارف کسی شود گوشه ای از تالار را برای نشستن انتخاب کرد. نواب علیه که بالای تالار در محل سکو مانندی کنار شکوه السلطنه نشسته بود همه جا را زیر نظر داشت. بادیدن جیران که به خانمهای حاضر در مجلس سلام می کرد سگرمه هایش را درهم کشید با بی اعتنایی آشکاری بدون آنکه جواب سلام اورا بدهد خودش را به گفتگو با شکوه السلطنه سرگرم کرد که رفتارش دست کمی از او نداشت.
جیران که خیلی خوب متوجه رفتار غرض ورزانه آن دو شده بود و در عین حال از برخورد کودکانه شان خنده اش گرفته بود بی آنکه اهمیتی به آنچه می بیند بدهد نشست و به اطرافش چشم دوخت. منیر السلطنه هنر میزبانی اش را به بهترین وجه ممکن نشان داده بود. خدمه مرتب در تکاپو بودند و از آبدارخانه عمارت انواع تنقلات و دیسهای شیرینی و سینیهای چای و قهوه را به داخل می آوردند و دور می گرداندند. در گوشه ای از تالار عده ای مطرب زنانه که ربع ساعتی پیش از آمدن جیران کار خود را شروع کرده بودند مشغول زدن و خواندن بودند. سردسته این گروه طاوس از مطربان مخصوص اندرونی بود که دخترهای کم سن و سال زیادی در گروهش کار می کردند.
جیران با نگاه مخمور و تابناکش آنان را می نگریست که از صدای آغا بهرام که در تالار طنین انداز شد به خود آمد.
سلطان جم جاه اعلیحضرت اقدس ظلل اللهی ارواح العالمین له الفدا وارد می شوند.
با بلند شدن صدای آغا بهرام جمعیت خانمها به تکاپو افتادند جز جیران که با خونسردی به احترام شاه ایستاده بود و به اطرافش می نگریست.
این وضع تا آمدن شاه ادامه داشت. با ورود شاه مجلس رسمیت و حالت دیگری به خود گرفت.
شاه با لباس رسمی و تاج جواهر نشانی که بر سر گذاشته بود و حمایلی مزین به جواهر و نشانهایی بر سینه از در وارد شد . همان طور که به طرف جایگاهی می رفت که در صدر مجلس برای او در نظر گرفته شده بود با خانمها که به احترامش ایستاده بودند سلام و احوالپرسی کرد. ناگهان چشمش به جیران افتاد. با دیدن او لحظه ای ایستاد و با نگاهی استفهام آمیز و پرجذبه و با معنا به منیر السلطنه نگریست که از بدو ورود او را همراهی می کرد . منیر السلطنه از حالت نگاه شاه متوجه نکته ای شد . مثل آنکه خطایی از او سرزده باشد به تکاپو افتاد و فوری خودش را به جیران رساند. با صدای بلندی که شاه بشنود به جایگاه اشاره کرد وخطاب به او گفت: فروغ السلطنه چرا اینجا نشسته اید بفرمایید آنجا.
جیران که به خوبی احساس می کرد نگاه حاضران بیشتر از شاه معطوف به اوست با لحنی معصومانه و با فروتنی خاص خودش پاسخ داد: اینجا و آنجا فرقی نمی کند...
اما منیر السلطنه که نگرانی چیز دیگری را داشت دست بردار نبود.
عاقبت با اصرار جیران را از آنجا بلند کرد. نواب علیه که مثل سارین این صحنه را می نگریست وقتی دید شاه با اصرار جیران را روی صندلی کنار خودش نشاند نتوانست حفظ ظاهر کند و ناخواسته خشمی که در دلش بود را بر چهره اش نشاند.
کمی پس از نشستن شاه و جیران جشن آغاز شد . طبق برنامه از پیش تعیین شده نخستین برنامه توسط ملکه مادر اجرا شد از آنجایی که ملکه مادر طبع شعری روان داشت به مناسبت جشن میلاد پسر تاجدارش اشعاری سروده بود که همنوا با صدای سنتوری که سرورالملک می نواخت آن را دکلمه کرد. به همین مناسبت از شاه گردنبندی الماس نشان انعام گرفت. پس از او نوبت مادام بود او پس از کسب اجازه از اعلیحضرت با وقار تمام پشت پیانوی بزرگی نشست که بالای تالار گذاشته بودند . قطعه بسیار زیبایی را با مهارت نواخت. مادام هم به خاطر این هنرنمایی از شاه انگشتر الماس زیبایی هدیه گرفت که نگین آن ره درشتی یک بادام بود.
با تمام شدن هنرنمایی مادام دسته مطربها که تا آن زمان برای گرمی مهمانی می نواختند برنامه خود را شروع کردند. با بلند شدن دسته ای از خانمهای رقاص که سرپرستی آنان را خانمی به نام کوکب سیبلوی جهود بر عهده داشت مجلس حالت دیگری پیدا کرد. این گروه که تعدادشان بالغ بر شانزده نفر می شدهمگی جلیقه و شلوارهای پف دار یک شکلی در بر داشتند . شلیته هایشان که بلندی آن دو وجب بیشتر نمی شد و دورتادور آنهارا سکه نقره دوخته بودند موقع رقص خیلی جلوه داشت. همگی در حال پایکوبی به این سو و آن سو می رفتند و چون به مقابل شاه می رسیدند دور خود می چرخیدند و با طنازی از او انعام می گرفتند . حرکات آنان در حین اجرای برنامه به قدری شاد و سبک و ظریف بود گویی وزن ندارند و درست مثل پرندگانی که خود را به دست باد بسپارند با سبکبالی مجلس را دور می زدند. حرکات آنان به قدری ظریف و سبک بود که حتی نوای موسیقی در مقایسه با آن سنگین به نظر می آمد . درمیان این گروه دختری جوان با موهای شرابی و چشمانی آبی می رقصید که گه گاه اشعاری می خواند و متعاقب آن دیگران با او همنوایی می کردند. برنامه این گروه قریب دوساعتی ادامه داشت . با تمام شدن برنامه شاه که سرگرم گفتگو با یکی از عمه هایش بود متوجه جیران شد که به گوشه ای از تالار خیره شده و در عالم خودش است . با نگاهی که انگار پیدا بود آنچه در فکر او می گذرد خوانده با ملاطفت به زانوی او زد و با چشمکی پرسید: عزیزم چه شده ؟
جیران که دیدن صحنه های چند دقیقه پیش اورا به فکر فرو برده بود از آنجایی که نمی توانست آنچه در دلش می گذرد را بر زبان بیاورد دستی به خود گذاشت و به زور لبخند زد.
سرورم یک آن احساس کردم بچه تکان خفیفی خورد.
شاه همان طور که می شنید چهره اش به لبخندی شکفته شد . پیش از آنکه حرفی بزند باردیگر صدای آغا بهرام از پشت در بلند شد .
اعلیحضرت اقدس شهریاری ارواحنا فداه دسته کریم خان آماده شرفیابی هستند.
شاه با صدای بلند گفت: بگو دقیقه ای تامی کنند تا خانمها چارقد سر کنند.
دسته کریم شیره ای وارد شدند. سرپرستی گروه را فردی به نام کریم بر عهده داشت . آن روز برای آنکه شاه را دچار مسرت سازد گروهش را به لباسهای دخترانه و زنانه ملبس کرده بود و خود لباسهای زنانه عجیب و غریبی برتن داشت. همگی جلوی قبله عالم شدند. پس از تعظیم و کسب اجازه از شاه برنامه خود را آغاز کردند. کریم شیره ای چند لطیفه با لهجه های مختلف تعریف کرد آنگاه پس از خواندن چندین تصنیف خنده دار صدای چند تن از رجال دربار منجمله صدر اعظم را تقلید کرد. پس از او جعفر سیاه مشغول هنرنمایی شد که علاوه بر پهلوانی مردی خوشمزه و بذله گو بود و از راه لودگی و نمایش ارتزاق می کرد. او صحنه های کمیک و تماشایی را که اسباب سرگرمی و خنده خانمهای اندرون را فراهم آورد اجرا کرد و از شاه که پیدا بود از مسخرگی آنان لذت بده برای گروهش سکه هایی انعام گرفت.
تا پایان مراسم جیران با آنکه در ظاهر سعی داشت رفتارش طبیعی باشد اما ناخودآگاه در فکر بود . با گذشت زمان پرده های پر زرق و برقی که واقعیت تلخ زندگیش در دربار را می پوشاند از مقابل چشمان واقعیت بینش کنار رفته بود. او می توانست حقیقت را ببیند. اکنون آنچه شاه در خلوت و در گوشش نجوا می کرد در نظرش بیشتر کامجویانه می آمد تا عاشقانه با این حال هیچ چاره ای جز سکوت و تسلیم نبود.
نور ملایم و چند رنگی که در آن وقت شب از پشت شیشه های رنگارنگ و مشبک عمارت برلیان در بغ پرتو افشانی می کرد نشانگر آن بود که آنجا واقعه ای در جریان است . از غروب آن روز رفت و آمدها و رسیدن

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#39 | Posted: 23 Aug 2013 20:59
ماما پلور و حکیم و بعد هم خبر کردن دکتر احیاالملک همه گواه آن بود که شاه سخت نگران سوگلی محبوبش است. این همان چیزی بود که اکثر خانمهای اندرون را در آن وقت از شب بی خواب کرده بود . تا جایی که خبر رسیده بود جیران از غروب درد داشت اما بچه هنوز نچر خیده بود و می خواست با پا بیاید. به گفته ماما پلور این زایمان منجر به مرگ مادر یا نوزاد می شد. برای همین هم دکتر پولک فرنگی را خبر کرده بودند اما هنوز نرسیده بود.
اکثر خانمهایی که این خبر را توسط خواجه های چشم و گوش خود دریافت کرده بودند به جای اینکه ناراحت با شند به هم لبخندهای معنی دار می زدند. در عمارتهای یکدیگر به شب نشینی و شکستن تخمه یا کشیدن قلیان مشغول بودند و در این باره حرفهایی رد و بدل می کردند که همه از حسادتشان نسبت به جیران سرچشمه می گرفت. تنها کسی که در جمع آنان حضور نداشت خانم شمس الدوله بود . اونیز مانند شاه در عمارت برلیان حضور داشت و بر جریان کارها و احوال شاه نظارت داشت و هر بار با بلند شدن صدای فریاد جیران که با ناله پی در پی او را صدا می زد شاه انگار که قادر به نفس کشیدن نبود خودش را به پنجره نیمه باز ارسی می رساند دو کف دستش را روی مجری پنجره قرار می داد و نگاهش را به آسمان می دوخت. در این لحظه ها خانم شمس الدوله بود که اورا دلداری می داد. احساس می کرد شاه به کسی مورد اطمینان احتیاج دارد تا با او سخنی بگوید و قلبش را آرام کند. از آنجایی که واله و شیدای شوهرش بود هربار که شاه را در این حالت می دید جلو می رفت و سخنی می گفت.
سرورم آرام باشید این همه تشویش برای قلب مبارکتان خوب نیست...سرورم به خدا توکل کنید. من برای سلامتی هردوشان نذر کرده ام... سرورم من به دلم برات شده مادر و فرزند هردو به خیر و سلامت کنار می روند.
پاسخ شاه در مقابل همه این سخنان امید بخش تنها یک حرف بود .
خانم شمس الدوله باور کن نمی توانم آرام باشم.
خانم باز هم تلاش خود را می کرد برای آرام کردن شاه از شربت بهارنارج که در تنگ بلورین روی میز قرار داشت می ریخت و به اصرار به دستش می داد و هر بار شاه دستش را پس می زد.
پاسی از نیمه شب گذشته بود که دکتر پولک از راه رسید و با صدای گرفته ای اجازه ورود خواست دکتر به محض ورود به تالاری که جیران در آن به سر می برد همراه خانم فرنگی قابله ای که همراهش بود با زبردستی دست به کار شد. هنوز ربع ساعتی از ورود آن دو نگذشته بود که صدای شیون و گریه نوزاد عمارت برلیان را پر کرد. با بلند شدن این صدا شاه که تا آن لحظه در اضطراب و وحشت به سر می برد و با گوش واقعه ای را که در حال جریان بود از پشت در بسته تالار دنبال می کرد از خوشحالی چشمانش پر از اشک شد. همان دم با صدایی بغض آلود گفت: می شنوی؟
خانم در همان حال که سراپا گوش بود و بغض سخت گلویش را می فشرد به زحمت لبخند زد بله سرورم انشاالله قدمش مبارک است.
پیش از آنکه شاه حرفی بزند ماما پلور دررا گشود به محض اینکه جلوی شاه رسید تعظیم کرد و گفت: خدمت اقدس اعلیحضرت شهریاری تبریک عرض می کنم فرزند علیامخدره پسر است . یک پسر درشت و سالم و زیبا و دوست داشتنی تا دوربع ساعت دیگر می توانید به تالار تشریف فرما شوید.
شاه در حالی که از شعف لبخند می زد دست در جیب کرد و چند سکه امپریال بیرون آورد و به عنوان مشتلق در دست ماما پلو گذاشت . نیم ساعت بعد تالار را خلوت کردند . شاه همراه خانم شمس الدوله وارد شد . همین که چشمش به جیران افتاد که در بستر تروتمیزی کنار پسرش دراز کشیده بود لبخند زد.
عزیزم چشمت روشن
جیران سعی داشت به احترام شاه در جای خود نیم خیز شود اما او با اشاره مانعش شد.
لازم نیست از جا بلند شوی راحت باش عزیزم. این را گفت و شتابزده خود را به جیران رساند و کنار او نشست بی آنکه ملاحظه حضور خانم را بنماید صورتش را به گونه رنگ پریده جیران نزدیک کرد و بوسه گرمی بر آن نشاند. بوسه ای که منشا آن از ته قلب و با محبتی خالصانه بود.
شمس الدوله از مشاهده چنین صحنه ای غبطه خورد زیرا هرگز شاه اورا تا این درجه از روی محبت و صفا نبوسیده بود. از سر مصلحت و برای آنکه جایگاه خود را در قلب شاه حفظ کند و از آنجایی که خوب به میزان محبت قلبی شاه نسبت به جیران خبر داشت و برای تظاهر وجلب محبت او جیران را بوسید وبه او تبریک گفت.
چشمت روشن خدارا شکر که صحیح و سلامت کنار رفتی
این را گفت و رو به شاه کرد.
اگر اجازه بفرمایید امروز شتری را که برای سلامتی مادر و فرزند نذر کرده بودم نهر کنند تا هردو از چشم زخم در امان باشند.
شاه با این حرف خانم شمس الدوله تازه متوجه حضور او شد. در حالی که هنوز هم تمام توجهش به جیران و پسر ملوس و زیبایش بود به تصدیق سرتکان داد.
این بی اعتنایی آشکار شاه ناخواسته بر قلب شمس الدوله اثر کرد و چون زخمی خطرناک و رنج آور اورا آزرد . با این حالی بی آنکه خودش را از تک و تا بیندازد به این امید که شاه نظر لطفی نسبت به او پیدا کند باز هم تلاش خود را کرد. آهسته جلو آمد و با احتیاط پسر کوچک هوویش را که ماما پلور اورا شسته و قنداق کرده بود برداشت و پس از بوسه ای بر پیشانی اش برای حفظ سلامتی اش دعایی خواند و به او فوت کرد بعد بچه را در آغوش شاه گذاشت.
عمر همایونی مستدام باد ان شاالله که قدمش برای حضرت عالی فرخنده و مبارک باشد ان شاالله خودتان دامادش کنید.
شاه بچه را از شمس الدوله گرفت.
ممنونم عزیزم می دانم از دیشب تا حالا خسته شده ای اما خودت مراقب باش که هرچه زودتر وسایل اعاده سلامت فروغ السلطنه فراهم گردد.
خانم شمس الدوله همان طور که می شنید پروبالی پیدا کرد . به تصدیق سرتکان داد و گفت: روی چشمم قبله عالم ان شاالله تا فروغ السلطنه از جا بلند شود خودم پرستاری اش را می کنم.
شمس الدوله این را گفت و از آنجایی که زن باهوش و موقع شناسی بود برای تقرب و خوشخدمتی به شاه همان دم صدایش را بلند و آغا بهرام را صدا زد که لحظه ای بعد در چهار چوب در ظاهر شد. تا چشمش به او افتاد گفت: آغا بهرام برو به عمارت من روی طاقچه پشت آینه یک نظر قربانی است آن را بردار و برای پسرمان بیاور
این بار پیش از آنکه شاه حرفی بزند جیران که تا آن لحظه ساکت به او می نگریست از او تشکر کرد.
دست شما درد نکند خیلی به زحمت افتادید.
خانم شمس الدوله با فروتنی لبخند زد کاری نکرده ام خواهر جان خیلی از خانمهای اندرون مثل من اجاقشان کور است ممکن است خدای ناکرده بچه مورد توجهشان قرار گرفته و ناخواسته به او چشم زخم بزنند.
طوری این حرف را ادا کرد که هم جیران و هم شخص شاه هردو تا تحت تاثیر واقع شدند شاه با آنکه نمی توانست هیچ تعبیری از صحبتهای او داشته باشد برای دومین بار از او تشکر کرد.
ممنونم عزیزم اگر زحمتت نیست به اعتماد الحرم بگو صدراعظم همین طور منشی باشی و محرر را خبر کنند . امروز روز فرخنده و مبارکی است می خواهیم دستخط ولیعهدی نور چشممان ملکشاه را به همه ابلاغ کنیم.
خانم شمس الدوله از آنجه شنید شگفتزده شد اما ترجیح داد ساکت بماند چرا که مصلحت در سکوت بود او که دیگر تحمل ماندن نداشت از همین فرصت به دست آمده استفاده کرد و به بهانه پیدا کردن اعتماد الحرم عمارت برلیان را ترک کرد. هنوز پا از عمارت بیرون نگذاشته بود که بغضی که تا آن لحظه داشت خفه اش می کرد ترکید. همان جا پای پله ها سرش را در آغوش مجسمه فرشته مرمرینی گذاشت که با بالهای گشوده پایین پله ها نصب شده بود. آن روز خانم شمس الدوله یک دل سیر گریه کرد.
ظرفهای عصر بود آنروز مادام به دیدن نواب علیه آمده بود. نواب همان طور که جرعه جرعه قهوه ای را می نوشید که مادام برایش درست کرده بود برایش درددل می کرد.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#40 | Posted: 23 Aug 2013 21:00
وقتی شنیدم اعلیحضرت دستخط ولایتعهدی ملکشاه را صادر کرده اند باورم نشد بیچاره خجسته خانم از دیروز که خبر را شنیده از غصه دارد دق می کند .
مادام چینی به ابرو انداخت و گفت: در تعجبم...تا جایی که من می دانم
این غیر ممکن است.فروغ السلطنه از تبار قاجار نیست.او نمیتواند مادر شاه باشد.
"حالا می بینی شده...تا جایی که خبر دارم اعلیحضرت با مساعی صدراعظم شجره نامه ای تهیه کرده که گواه اصل و نصب فروغ و السلطنه باشد.ان را به رویت مقامات سفارتخانه نیز رسانده .مشکل غیر عقدی بودن مادر شاه هم حل شده.ستاره خانم را میخواهد طلاق بدهد و دوباره صیغه کنند تا فروغ السلطنه را به عقد دائم خود دراورند."
حضور سرزده و ناگهانی شاه که طبق معمول هر روز به دیدار مادرش می امد باعث شد صحبتشان نیمه کاره بماند.
مادام مثل انکه متوجه باشد حضورش مزاحم خلوت شاه و مادرش است فوری اجازه مرخصی خاست.
هنوز پای مادام به بیرون از تالار نرسیده بود که نواب علیه بی هیچ مقدمه ای شروع کرد ."ایا این خبر صحت دارد که شما دستخط ولایتعهدی ملک شاه را صادر کرده اید؟"
شاه همانطور که کنار پنجره ارسی ایستاده بود و با نگاهش مادام را دمبال میکرد که از پله های عمارت پایین میرفت ,به علامت مثبت سر تکان داد.
نواب علیه یکه خورد. به شاه نگریست و گفت:"باور نمیکنم...اگر معین الدین میرزا قرار است ولی عهد نباشد مظفرالدین میرزا که بیشتر مستحق این مقام است."
شاه بی حوصله نگاهی به مادرش انداخت."چرا؟"
نواب علیه که از قبل خودش را برای دادن چنین پاسخی اماده کرده بود حاضرجواب گفت:"برای اینکه هرچه باشد مظفرالدین میرزا یک شاهزاده واقعی است .پدر شکوه السلطنه شاهزاده شعاع السلطنه,فرزند مرحوم فتحعلی شاه است."
شاه مختصر و کوتاه پاسخ داد:"خوب باشد,مظفرالدین میرزا لیاقت جانشینی ما را ندارد.هم از نظر عقلانی و هم جسمانی...
در ضمن شماهم بهتر است دراین امور دخالت نکنید."
نواب علیه این پاسخ شاه را توهینی نصبت به خود دانست.بالحنی که اهنگی پربغض داشت گله مندانه گفت:"پس میفرمایید خفه شوم."
"من چنین جسارتی نکردم."
"اما معنایش همین میشود."
شاه خیره به چشمهای مادرش نگریست."ببینید خانوم...ما به اینجا امدیم تا استخوانی سبک کنیم,اما گویا شما دله پری دارید."این را گفت و دیگر ایستادن را جایز ندانست.
هنوز پا از عمارت نگذاشته بود که نواب با صدای خشمگین و عصبانی اعتمادالحرم را صدا زد.لحظه ای مرد در چارچوب در ظاهر شد.
"علیا مخدره امری داشتید؟"
نواب علیه با کنجکاوی او را نگریست."اعلیحضرت نفرمودند چه وقت خبر ولایتعهدی ملکشاه اعلام میشود."
اعتمادالحرم با انکه از همه چیز خبر داشت,اما از انجایی که نمی خواست حرف بزند سربسته پاسخ داد:"صریح نفرمودند,اما تا جایی که حقیر اطلاع دارم قبله عالم مایلند هرچه زودتر این حکم اعلام شود."
نواب علیه که دید اعتمادالحرم قصد حرف زدن ندارد با اشاره دست او را مرخص کرد.
"میتوانی بروی."
با رفتن اعتمادالحرم نواب علیه روی مبل ولو شد و در حالی که به مجسمه کاترین کبیر چشم دوخته بود در زاویه ای از تالار قرار داشت در عالم خود غرق شد.
صدای اغا بهرام از پشت در بلند شد.
"علیا مخدره,میهمان داری."
جیران همانطور که پسرش را در اغوش گرفته و شیر می داد گفت:"تعارف کن بیایند داخل."
همان دم پرده زربفت اویخته به در سرسرا کنار رفت و نواب علیه در معیت عفت السلطنه وارد شد.عفت السلطنه همینکه چشمش به جیران و پسرش افتاد خطاب به او گفت:"می بینم که پسرت حسابی گرد و قلمبه شده."
زعفران باجی,دایه شاه که مراقبت از جیران را برعهده داشت و خیلی خوب متوجه حسادت نهفته در کلام عفت السلطنه بود از ترس نظر خوردن ملکشاه انگشت خود را به چوب پنجره زد و گفت:"کجایش گرد و قلمبه شده ...ماشاالله پسرمان از اول هم جزو بچه های درشت بود."
عفت السلطنه همچنان که چشمان سیاهش را به صورت گرد و تپل ملکشاه دوخته بود قری به سر و گردنش داد و گفت:"نترس زعفران باجی,چشمم شور نیست."
سکوتی بر تالار حکمفرمان شد که نواب علیه ان را شکست.خطاب به زعفران باجی پرسید:"دایه خانم امروز از معین الدین میرزا خبر داری؟"
جیران که از ماجرای بیماری ولیعهد بی خبر بود خواست چیزی بپرسد که زعفران باجی با تاسف سر تکان داد و گفت:"بله خانم جان,پیش از امدن شما به عیادتش رفتم.طفلکی حال و روز خوبی ندارد.گفتند حکیم تشخیص وبا داده."
نواب علیه مثل انکه از امدن اسم وبا ترس برشداشته باشد وحشتزده گفت:"اگر وبا باشد که خیلی خطرناک است..."
نواب علیه هنوز حرف خود را تمام نکرده بود که بار دیگر صدای اغا بهرام از پشت در بلند شد.
"علیا مخدره,اعلیحضرت خدمتتان پیغام فرستاده اند که هرچه زودتر به عمارت خجسته خانم تشریف فرما شوند."
نواب علیه همان دم به فراست دریافت چه اتفاقی برای ولیعهد افتاده.
زیر لب زمزمه کرد:"خدا خودش رحم کند."این را گفت و از جا برخاست.
همه برای برگزاری مراسم چهلم معین الدین میرزا در عمارت خجسته خانم بودن.همه جز جیران که انروز را در عمارت خودش مانده بود و انتظار دکتر پولک را میکشید.
از صبح انروز ملکشاه درست و حصابی شیر نخورده بود برای همین شیر در سینه های جیران مانده بود و ناراحتش میکرد.هرچه با او کلنجار میرفت تا او را وادار به خوردن شیر کند بی فایده بود.جیران در حالی که با هراسی وصف ناپذیر در تالار بالا و پایین میرفت و گریه میکرد ازینکه شاه و دکتر دیر کرده بودند دلخور و عصبی بود.جیران کنار گهواره بچه ایستاده بود و اشک میریخت.
شاه در معیت دکتر پولک از در وارد شد.جیران همینکه چشمش ان دو افتاد بدون انکه در فکر سلام و احوالپرسی باشد به تضرع صدایش بلند شد.قطره اشکی از گوشه چشمانش جاری شد و با صدایی لرزان گفت:"از صبح تاحالا درست و حساب شیر نمیخورد..."
دکتر بی انکه چیزی بگوید سرتکان داد و مشغول معاینه شد.
جیران از پشت پرده ای از اشک به این صحنه مینگریست.باعجز و لابه پرسید:"چه شده؟چه بلایی سر پسرم امده؟"
دکتر نگاهش را از جیران دزدید و با صدای گرفته گفت:"متاسفانه باید بگویم تشخیص بنده مسمومیت است."
جیران از سر تعجب یک ابروی خود را بالابرد و گفت:"غیر ممکن است ,این طفلک فقط شیر مرا خورده ."
دکتر پولک بی انکه حرفی بزند لحظه ای غرق در فکر به چهره رنگ پریده بچه چشم دوخت.پرسید:"از صبح تاحالا متوجه رفت و امد مشکوکی نشدید."
جیران با صورتی خیش از اشک سر تکان داد."خیر"این را گفت و در حالی که پاهایش میلرزید روی زمین

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / معشوقه آخر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites