تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Night Lilies | شب نيلوفرى

صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین »  
#1 | Posted: 22 Aug 2013 17:42


شب نیلوفری
نويسنده : رؤيا خسرونجدى
13 فصل


خلاصه داستان :

ماهان عاشق دختری می شه که عشق قدیمی برادرشه
در زمانهای گذشته ماکان عاشق دختری زیبا شده بود ولی به خاطر خودخواهی هر دوشون با هم ازدواج نمی کنند که البته هر کدومشون ، دیگری را مقصر میدونسته
ماکان که الان زن و بچه داره و به خاطر اینکه هنوز عشق اولش را فراموش نکرده با همسرش سرد و بی حس برخورد میکنه ، با شنیدن خبر عشق برادرش و یادآوری گذشته ها با ازدواج اونها به شدت مخالفت می کنه .
ولی ماهان که پسری پر شر و شور هست با لودگی عشق گذشته اونو به مسخره می گیره و ...


كلمات كليدى :

رمان , رمان شب نيلوفرى , اثرى از ‏رويا خسرونجدى , رمان خسرونجدى , شب نيلوفرى , ‏رويا , خسرونجدى

Signature
     
#2 | Posted: 22 Aug 2013 21:12 | Edited By: paridarya461
به تو میرسم از این شب نیلوفري
به تو میرسم از این راه خاکستري
به تو که خاطره هامو به همیشه می بري

شب نیلوفری ۱
ماکان چشمانش را تا اخرین حد گشود و با حالتی عصبی گفت:
تو دیوونه اي
-ولی این نظر شخصی توئه،هر کس اونو دیده خلاف حرف تو رو زده.
-تو میفهمی چی مگی ماهان؟
-معلومه که میفهمم برادر من. این شمایی که داري حرف منو به یه معماي پیچیده تبدیل می کنی. بابا جون من دارم دو کلمه حرف حساب می زنم. می گم...
-نمی خواد تکرار کنی. همون دفعه اول شنیدم چی گفتی.
-خب پس مشکل کجاست؟
-بگو مشکل کجا نیست. کاري که تو می خواي بکنی از سر تا پا اشکاله،مشکله،اصلاً نشدنیه.
-این قسمت قضیه مشکله منه و منم یه جوري حلش می کنم.
-ماهان گوش کن.
-نه ماکان جان، شما گوش کن.
-بفرمائید قربان ،سراپا گوشم.
-ببین عزیزم ،من فکرام رو کردم و تصمیمم رو هم گرفتم،یه تصمیم قطعی و جدي.
-پس اومدي این جا چه کار؟منو باش که فکر کردم تو هیچ کاري نکردي و می خواهی اول با من مشورت کنی.
ماهان براي لحظاتی سر به زیر انداخت و سکوت کرد.اما خیلی زود به خود آمد و با لحنی قاطع گفت:
من به هدفم خواهم رسید،اینو همه می دونن.
ماکان لحظه اي به چشمان پراشتیاق ماهان خیره شد و متفکر گفت:
-پرسیدم چرا اومدي اینجا؟
ماهان مکث کوتاهی کرد و بعد به ناچار گفت:
-مهرناز خیلی سفارش کرد قبل از هر کار دیگه تو رو از تصمیمم مطلع کنم.
ماکان زیر لب زمزمه کرد:
-فقط اونه که منو می فهمه.
-چیزي گفتی؟
-نه،چی باید بگم؟
-خب نظرت رو بگو.
ماکان پوزخندي زد و دستی به موهاي جوگندمی شقیقه اش کشید و گفت:
-نظرم ؟تو که نظر منو میدونی.
-اگه می دونستم که اینجا نمی اومدم.
-داداش کوچولوي خوب من، بهتره منو رنگ نکنی چون خیلی خوب می دونم چه کار داري......ولی در مورد نظرم.....تو باید از این کار صرفنظر کنی.
لحن قاطع ماکان،ماهان را بر آشفت و او با حالتی عصبی گفت:
-شوخی میکنی؟
-نه کاملا هم جدي می گم. اگه فکر می کنی کاري که شروع کردي به این راحتی نتیجه می ده،سخت در اشتباهی و هنوز طرف مقابلت رو نشناختی.
-اتفاقا بر عکس ،طرف مقابلم رو خیلی هم خوب شناختم وگرنه این طوري عاشقش نمی شدم.
تا عمق وجود ماکان لرزید و در ذهنش تکرار شد
"عاشق نمیشدم.....عاشق...عاشق"...
دستش را روي شقیقه هایش فشرد و سعی کرد بر خود مسلط شود. آن گاه با لحن دل سرد کننده اي پاسخ داد:
-احمق جون!توفقط یه طرف قضیه اي...بهم نگو اینقدر احمقی که باور میکنی بتونه عاشق بشه.
برعکس لحن سرد ماکان، ماهان لبخند پرامیدي زد و با شور و حرارت گفت:
-حرفاي تو مال قدیمه داداش جون...حالا خیلی چیزا فرق کرده.
-اگه تمام دنیام متحول بشه اون آدم تغییر نمی کنه .فراموش نکن که من یه روزي...
ناگهان ادامه جمله اش را فرو خورد و در انتظار عکس العملی از ماهان به او خیره ماندم.مرد جوان با لاقیدي شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-میدونم ماکان این چیزهایی رو که داري میگی همه رو میدونم و البته اصلا برام اهمیت نداره.
ماکان با تعجب نگاهش کرد و ادامه داد:
-این جوري نگام نکن این قضیه رو یه شهر میدونن.
ماکان سري تکان داد و نگاهش را هاله اي از غم پر کرد و با لحن تبداري گفت:
-من یه روزي براي رسیدن به هدفم یه شهر رو به هم ریختم.
ماهان لبخند زیبایی زد و گفت:
-خب شاید کافی نبوده... شاید باید یه کشور رو به هم می ریختی یا همه دنیا رو زیر و رو می کردي.
ماکان یکی از ابروهایش را بالا داد و با لحن خاصی پرسید:
-و تو قصد داري دنیا رو زیر و رو کنی؟
-کاملا برادر عزیز..من نمی خوام اشتباه تو رو تکرار کنم و یک عمر افسوس بخورم ...ماکان جان اگه تو یه روزي به عشقت نرسیدي که نباید در عاشقی رو تخته کرد...
-ماهان...
-معذرت می خوام نباید قاطی جزییات میشدم.
ماکان دندانهایش را روي هم فشرد و گفت:
فکر میکنی ارزشش رو داشته باشه؟
ماهان نگاهی عاقل اندر سفیه به برادر کرد و گفت:
شما خودت جواب این سوال رو بهتر میدونی... شایدم حق داري. آخه تو که طلسم اون نگاه جذاب و اون چشماي افسونگر رو نمیشناسی. تو که نمی دونی تو عمق سیاهی اون دو تا چشم غرق شدن و دست و پا زدن چه حالی داره...آخ ماکان حالا میفهمم که چرا تو...
ماکان دیگر صداي ماهان را نمیشنید، فقط می دید که لبهایش را تکان می خورد و با هر تکان لبهاي او تمام وجودش مرتعش می شود.
احساسات خفته، چون اژدهایی خفته از خواب بر می خیزد و تمام وجودش را خاکستر می کند...
جادوي آن دو چشم سیاه، افسون آن نگاه جذاب...
باز کمی این پا و آن پا کرد و باز آرزو کرد همه چیز درست پیش برود. براي صدمین بار به ساعتش نگاه کرد و با نگرانی به انتهاي خیابان فرعی و باریکی که سر آن ایستاده بود خیره شد.ناگهان چشمانش برقی زد و لبهایش بی اختیار به لبخند کمرنگی باز شد. کمی دستپاچه شده بود اما سعی کرد بر خود مسلط شود. پشت به خیابان ایستاد. دوباره تصویري را که دیده بود در ذهنش تجسم کرد . خودش بود، با کلاسوري در دست و خنده اي بر لب ، به همراه دوستان. مطمئن بود که او را ندیده، پس تا رسیدن آنها به خیابان وقت داشت. در ذهن قدمهاي او را میشمرد تا بتواند زمان را حدس بزند.به پهلو ایستاد و سعی کرد بی آن که برگردد از گوشه چشم آنها را ببیند. باران وسط ایستاده بود و دوستانش در طرفین، او صحبت می کرد و آنها میخندیدند. مسلماً هنوز هم متوجه ماکان نشده بود. ناخنهایش را در کف دست فشرد و سعی کرد کاملاً خونسرد باشد. درست در همان لحظه ترنم زیباي آواي او بر دل و جانش نشست:
- سلام ماکان خان!
بلافاصله به جانب صدا بر گشت. چینی به پیشانی انداخت و لبخندي بر لب.
-سلام خانم، احوال شما؟
باران لبخند زد . ماکان کاملاً به سمت او چرخید. دوستانش که ظاهراً هم سن و سال او بودند با سر سلام کردند.ماکان مودبانه پاسخ داد و باران پرسید:
- اینجا چه کار میکنید ؟
ماکان لبخند زد و گفت:
هم دل بودیم ، منم میخواستم همین سوال رو از شما بکنم.
باران سري خم کرد و با همان جذابیت همیشگی گفت:
من اینجا توي این خیابان کلاس کنکور میرم.
ماکان با تمام وجود سعی کرد خود را متعجب نشان دهد، بعد با خنده گفت:
جدي؟ شما و کلاس کنکور!
-خب بله، مگه عیبی داره؟
-نه خانوم عیبی نداره، فقط تعجب کردم چون کلاس کنکور مال تنبلاست، شما که ماشاا...
باران حرفش را با خنده اي دلنشین قطع کرد و گفت:
چه حرفایی میزنید!
بعد کمی جابه جا شد و ادامه داد:
خب با اجازتون.
ماکان بی اختیار شتابزده پرسید:
کجا؟
باران با تعجب نگاهش کرد و پاسخ داد:
خونه.
بعد به ساعتش نگاه کرد و افزود:
ما دوشنبه ها کمی زودتر از روزهاي دیگه تعطیل میشیم. براي همین خونه زودتر منتظرن. مادر منو هم که میشناسید زود نگران میشن.
-پس اجازه بدین برسونمتون .
باران به دوستانش نگاه کرد و آنها با لبخندی اعلام رضایت کردن. با این حال پاسخ داد:
نه ممنون، نمیخوام مزاحم شما بشم .... شما حتماً کار دارید.
ماکان دستی به موهایش کشید و با خنده گفت:
نه خانوم چه مزاحمتی؟ دفتر مرکزي ما کمی پایین تر از همین میدونه، من امروز اومده بودم دفتر مرکزي،بعد بنا بود یکی از همکارامو اینجا سر این خیابون درست مقابل این دارو خانه ببینم که نشد.
-چرا؟
-آخه من کمی دیر رسیدم، فکر میکنم اومده و رفته... پس موندن من این جا کاملاً بی فایده است.
-اما...
-دیگه اما و اگر نداره. من اگه بذارم شما این موقع و تو این سرما پیاده برید اون وقت جواب برادرتونو چی بدم؟
-بهمن اهل این حرفا نیست،خودتون که بهتر میدونید.
-بله میدونم ولی من که اهل این حرفا هستم.
باران باز تشکر کرد و گفت:
ولی دوستام چی؟ من نمیخوام رفیق نیمه راه باشم.
دوستان باران هر دو با هم خندیدند و آن که قد بلندتر به نظر میرسید، گفت:
نه برو باران جان، خودمون میریم، ما که فقط تا نصف راه هم مسیریم.
-باشه خب....
قبل از آنکه دوست باران پاسخی بدهد ماکان گفت:
-نه خانوم اختیار دارید ، اگه اجازه بفرمایید من و باران خانم اول شما رو میرسونیم بعد میریم خونه...
-ولی اینطوري دیگه خیلی زحمتتون میشه آقاي...
-معین هستم... ماکان معین.
باران خنده اي کرد و گفت:
-واي معذرت میخوام ... من باید شما رو به هم معرفی میکردم.. بچه ها ایشون آقاي ماکان معین از اقوام پدري من هستند... ماکان خان دوستم فریبا و آرزو خانم.
-خانوم ها واقعاً خوشبختم...بفرمایید ماشین اون طرف میدونه.
ماکان یک گام جلوتر به راه افتاد و آرزو با شیطنت به پهلوي باران زد و آهسته پرسید:
-از این فامیلا اضافه ندارید؟
باران غرید:
-ساکت دیونه می شنوه!
و ماکان شنید و از لحن قاطع باران که سکوت را برقرار کرد لذت برد. کنار ماشین ماکان مردد ایستاده بود. در عقب را باز کرد و منتظر ماند. ابتدا آرزو و سپس فریبا سوار شدند. باران هم از کنار جدول گذشت و جلوي در ایستاد، اما قبل از آن که حرکتی کند ماکان به چالاکی در را بست و در جلو را باز کرد. باران اما کاملاً بی تفاوت با گام بلندي خود را به جلوي ماشین رساند و روي صندلی نشست. ماکان با سرعت در را بست و خود نیز سوار شد و ماشین را روشن کرد. در همان حال پرسید:
-کجا باید برم باران خانوم؟
باران با نوك انگشتان چانه اش را خاراند و گفت:
-شما مطمئنید که قصد دارید ما رو برسونید؟
-شک نکنید خانوم...فقط شما باید راهنماي من باشین.
بعد در آینه نیم نگاهی به دوستان باران کرد و ادامه داد:
-آخه من بچه شهرستانیم ...تهران رو خوب بلد نیستم.
باران لب پایین اش را گزید، خنده اي دلنشین کرد و گفت:
-ماکان خان..
ماکان لبخندي زد و نگاهش را از نگاه داغ و پر حرارت بارن دزدید و حرکت کرد. در طی راه باران کاملاً به عقب برگشته بود و با دوستانش چنان گرم بحث بود که ماکان اندیشید وجود او کاملاً از یاد رفته است. اما هر بار باران به سوي او سر بر میگرداند و میگفت:
چپ ، راست یا دور میدان
به خود امیدوار میشد.ماکان باز به باران نگاه کرد که با شیطنتی کودکانه کاملاً به عقب سرك میکشید و سر به سر دوستانش می گذاشت. در همان حال آرام گفت:
-باران جان اگه این طوري برات سخته برو عقب بشین.
باران که ظاهراً به خود آمده بود خجالتزده به جاي اولش بازگشت و پاسخ داد:
-نه..نه خیلی هم خوبه... شرمنده ... من اصلاً فراموش کردم که...
-بله متوجه شدم خانوم.
-خیلی خب ناراحت نشید ، بازم معذرت میخوام.
و این جمله را چنان ادا کرد که گویا پسر بچه 4
, 5 ساله اي را گول میزند. ماکان بی اختیار لبخند زد. در همانحال آرزو گفت:
-آقا ماکان لطفاً سر همین خیابون نگه دارید.
ماکان سري خم کرد و گفت:
-رسیدید؟
-نه این جا یه بستنی فروشی عالیه، باران می خواد برامون بستنی بخره.
باران کاملاً به عقب چرخید و گفت:
-من؟!
-آره مگه خودت نگفتی...چیه پول نداري؟ می خواي بهت قرض بدم؟
باران سري تکان داد و با غیظ گفت:
-نه خیر، لطف سرکار مزید!
ماکان با صداي بلند خندید و گفت:
-اصلاً مهمون من، خوبه؟
باران بلافاصله پاسخ داد:
-نه،نه . اصلاً خودم می خرم، شوخی کردم باور کنید.
دوستان باران با صداي بلند خندیدند و فریبا گفت:
-هیچ فرقی نمیکنه هرچی باشه شما باهم فامیلید و یه طوري با هم کنار می آید.

Signature
     
#3 | Posted: 22 Aug 2013 22:34 | Edited By: paridarya461
ماکان لبخندي زد و در همان حال مقابل مغازه بستنی فروشی توقف کرد. باران بلافاصله از ماشین پیاده شد اما ماکان هم به دنبالش روان گردید و قبل از آن که باران سفارشی دهد، کنارش ایستاد و از بستنی فروش خواست تا از بهترین نوع بستنی اش آن هم سفارشی، 4 عدد برایشان آماده کند. مرد بستنی فروش با سرعت کارش را انجام داد و بستنی ها را به دست آنها سپرد. باران با سرعت کیف پولش را از داخل کلاسور بیرون کشید که ماکان با عصبانیت غرید:
-بذار توي کلاسورت.
باران که از لحن قاطع ماکان جا خورده بود بی اختیار کیفش را به جاي اول بازگرداند و ماکان پول بستنی ها را پرداخت کرد و در حین بیرون آمدن از مغازه با همان لحن گفت:
-بهت یاد ندادن وقتی با یه مرد بیرون میاي دست تو کیفت نکنی؟
باران با دلخوري نگاهش کرد و چون به نزدیک ماشین رسیده بودند پاسخی نداد.ماکان بستنی ها را به دوستان باران داد و خودش یکی از بستنی هایی که در دست باران بود از او گرفت. بچه ها ضمن تشکر مشغول خوردن شدند و باران با بی حوصلگی شروع به بازي با بستنی اش کرد. اوایل خیابان بعدي ، آرزو و نزدیک آخر خیابان ، فریبا از ماشین پیاده شدند. حالا در یک فضاي محدود و کوچک فقط او بود و باران.لحظه اي با خود اندیشید :
) این یعنی زندگی زیر یک سقف حتی اگر شده براي دقایقی ... و چه دقایق دلنشینی!(
عطر و حرارت نفس هاي باران را با تمام وجود به داخل ریه هاي خود فرستاد و از زیرچشم نگاهش کرد.باران اما در خود فرو رفته بود. بستنی اش تقریباً دست نخورده آب شده بود. لجبازي اش براي ماکان جذاب و دلنشین بود ولی اخم و ناراحتی اش غیر قابل تحمل. به همین خاطر آهسته پرسید:
-بستنی دوست نداري؟
و قاطع پاسخ شنید:
-نه
و بعد بستنی را دید که از لاي پنجره باز ماشین در فضاي سرد شب خیابان به پرواز در آمد.ماکان دلجویانه پرسید:
-اتفاقی افتاده؟
و باران بی آنکه به او نگاه کند با سر پاسخ منفی داد. اما ماکان دست بردار نبود و دوباره پرسید:
-پس چرا اینطوري اخم کردي؟
باران کاملاً به طرف پنجره برگشت و به بیرون خیره شد. ماکان باز مصرانه پرسید:
-نمیخواي بگی چی شده؟
باران با عصبانیت به جانب او برگشت .برق خشم سیاهی عمیق چشمانش را جذاب تر از همیشه کرده بود و بر افروختگی صورتش حالت بچه گانه چهره اش را کمرنگ تر نموده بود. چنانکه ماکان تصور کرد او در لحظه اي بزرگ می شود.
-دفعه آخرت باشه که با من این طوري حرف میزنی!
ماکان جا خورد و پرسید:
-چطوري؟
و باران به جاي پاسخگویی به سوال او پرسید:
-یادت ندادن وقتی با یه خانم میري بیرون چه طوري حرف بزنی؟
ماکان که تازه علت عصبانیت باران را فهمیده بود ، سري تکان داد و با خنده گفت:
-خب کار شما اصلاً درست نبود خانوم خانوما... داشتی آبروي منو جلوي اون مغازه دار میبردي.
باران پوزخندي زد و پرسید:
-آبروي شما توي کیف پول من بود؟
ماکان باز سر تکان داد و با ملایمت گفت:
-نه خانوم،ولی آخه من یه مردم و شما...
باران اجازه تکمیل جمله اش را به او نداد و با لحنی پر تمسخر پرسید:
-و مرد بودن یه امتیازه؟
ماکان براي لحظه اي در پاسخ به او مردد ماند. این همیشه تصور شخصی اش بود،خب مرد بودن یک امتیاز بود، مگر نبود؟اما نگاه خشمگین باران جرات اظهار نظر را از او گرفت و براي اولین بار از ابراز شجاعانه نظراتش صرف نظر کرد و با حاشیه روي گفت:
-من چنین چیزي گفتم؟
-نه، ولی مسلماً چنین منظوري داشتید.
-ابدا
ماکان باور نمیکرد این کلمه را به کار برده باشد )ابداً( او باید میگفت) دقیقاً( ولی چرا نگفته بود؟
نگاه باران کمی آرامتر شد و ماکان احساس کرد از اینکه به او دروغ گفته کاملاً خرسند است، بنابراین بر خلاف راي خود ، ادامه داد:
-نه خانم کوچولو، منظور من این نبود ولی در هر حال ما یه رسوماتی در جامعه داریم.. مثلاً... مثلاً رسم نیست وقتی یه خانوم و آقا با هم میرن بیرون خانوم کیفش رو باز کنه....
باران لبخندي زد و با بی پروایی خاصی پاسخ داد:
-براي من این رسم و رسومات اصلاً مهم نیست. من فقط به اون چیزي احترام میزارم که خودم فکر میکنم درسته... براي مردم زندگی نمیکنم که غم ناراحت شدنشون رو بخورم. شمام بهتره خیلی سنگ این رسم و رسومات غلط رو به سینه نزنید،باشه؟
-چشم سرکار خانوم.
و به نظرش رسید اولین بار است که اینگونه به کسی چشم می گوید. صداي باران او را به خود آورد:
-از این جا که بلدید برید خونه ما.
-خونه شما رو از همه جاي تهرون بلدم برم.
باران با تعجب نگاهش کرد و گفت:
-جداً؟
و ماکان که تازه فهمیده بود چه گفته،تصحیح کرد:
-نه کاملاً.
باران خنده اي کرد و گفت:
-پس لطفاً بپیچید سمت چپ.
ماکان لبخندي زد و ماشین را به سمت چپ راند. دوباره سکوت بر قرار شد. ماکان بی قرار و تشنه شنیدن کلمات باران و باران ساکت و خیره به سنگفرش خیابان . ماکان به ناچار گفت:
-شما هنوووزم از من دلخورید؟
باران با حالتی بی تفاوت سر تکان داد و ماکان گفت:
-خیلی خب قبول دارم که لحنم یه کم تند بود ولی باور کنید که نمیدونستم شما رو ناراحت میکنه...حالام...حالام..
بی اختیار سکوت کرد . نمی دانست چرا زبانش بر روي کلمه )معذرت می خوام( گیر کرده، شاید علتش آن بود که کمتر در زندگی از کسی عذر خواسته بود.
لحظه اي گذرا به باران نگاه کرد که صورتش به سوي او چرخیده بود. هر دو آرنجش روي کلاسورش قرار داشت و چانه اش میان کف دستهایش و چشمانش چون دو ستاره پر فروغ در میان تاریک و روشن ماشین می درخشید و با حوصله منتظر بود تا او جمله اش را تکمیل کند. تمام توانش را در زبانش جمع کرد و ادامه داد:
-من از شما عذر می خوام، خوبه؟
و بعد نفس محبوس در سینه اش را با فشار بیرون داد. باران لبخند پر معنایی بر لب راند و با لحن خاصی گفت:
-خسته نباشید!
ماکان با تعجب نگاهش کرد. ظاهراً این دختر کوچولو خیلی بیشتر از این حرفها می فهمید. بی اختیار به خنده افتاد. باران نیز او را همراهی کرد و خیال ماکان راحت شد که دیگر دلخور نیست.
ماکان سر کوچه توقف کرد. باران با تعجب نگاهش کرد و گفت:
-مگه داخل تشریف نمیآرید؟
-نه ممنون، باشه براي یه فرصت دیگه.
-چرا؟ حالا بفرمایید یه چاي با هم بخوریم، خستگی تون در میره و تشریف می برید.
-نه لطف دارید خانم ولی من کمی عجله دارم.
-واقعاً شرمنده، شما رو مجبور کردم همه تهرون رو دور بزنید و دیرتون شد.
-این حرفا چیه؟ اصلاً هم این طور نیست. خیالتون راحت باشه، من به موقع میرسم.
-امیدوارم همین طور باشه..خب من دیگه بیشتر از این وقت شما رو نمی گیرم.. برید به سلامت.
-خیلی خوشحال شدم که در خدمت شما بودم.
-از لطفتون ممنونم، منم خوشحال شدم.. خداحافظ.
باران به سرعت پیاده شد و براي ماکان دست تکان داد . ماکان با تمام وجود چشم شد و به باران نگریست.نمیدانست دیگر کی می تواند او را ببیند، بنابراین با تمام وجود نگاهش می کرد. باران لبخند بر لب کنار پنجره ایستاده بود و برایش دست تکان می داد. دیگر بیش از این نمیتوانست بایستد. بوقی زد و به راه افتاد ، در حالی که در آینه،باران را میدید که به داخل کوچه می پیچید.
باران که درپیچ کوچه گم شد، ماشین را به کنار خیابان هدایت کرد و ایستاد. احساس می کرد در دست و پایش رمقی وجود ندارد. بی اختیار دنده عقب گرفت و دوباره به سر کوچه برگشت و با چشم تا انتهاي کوچه را کاوید ولی اثري از او نبود.مشتاقانه چشم به جاي پاهاي روي سنگفرش کوچه دوخت. بعد نگاهش به داخل ماشین برگشت و روي صندلی جلو خیره ماند. بی اختیار دستش را پیش برد و پشتی صندلی را درست در همان قسمتی که لحظاتی پیش ،سر باران قرار داشت نوازش کرد.خود را روي صندلی کناري کشید و در جاي باران جاي گرفت. فضاي ماشین هنوز پر بود از عطر ملایم نفس هاي او و صندلی اش هنوز پر بود از حرارت وجودش . چشمهایش را براي لحظاتی روي هم گذاشت و از نزدیکی بیش از حدش به او لذت برد.
صداي بوق بلند موتوري که از کنار ماشین میگذشت ، او را به خود آورد. هنوز سر کوچه اي بود که باران پیاده شده بود،روي صندلی او و در میان عطر نفس هاي گرم و دلنشین اش.
آرام به سوي صندلی خودش خزید و ماشین را روشن کرد،چشمش به تصویر خودش در آینه افتاد.
--واقعاً خجالت نمیکشی ماکان، اون همه لافی که میزدي کو؟
میخواست از نگاه سرزنش بار داخل اینه بگذرد که صدایی شنیده شد:
من فلانم، من چنانم... حالا دیگه تا کمر خم میشی واسه یه زن در ماشین رو باز میکنی؟ من معذرت میخوام خانم...خجالت نمیکشی؟ پسر اون غرور و مردونگی که همه تو فامیل تعریفشو مکنن چی شد؟ عین دیونه ها راه افتادي اومدي دنبال این دختره، سه ساعت تو سرما انتظار کشیدي ، مثل راننده شخصی ها خانم و دوستانش رو بردي رسوندي،تازه معذرت خواهی هم کردي. خاك بر سرت کنن! ماکان خیلی بدبخت شدي. خره از اسب افتادي از اصل که نیفتادي. هزار تا مثل این دختر و از اون بهترش برات سر و دست میشکنن اون وقت تو نفهم... واقعاً که . اگه یه خرده صبر میکردي، اونم مثل بقیه خودش بهت پیشنهاد می کرد. ولی حالا تو همه چیز رو خراب کردي...
پسره ي دیوونه شلوغش نکن حالام که چیزي نشده. هم اولین بار بود هم.
براي تصویر داخل آینه شکلک در آورد و با اطمینان گفت:
آخرین بار... تا زمانی که اون پا پیش نذاره همه چیز منتفیه
بی اختیار به صندلی خالی باران نگاه کرد و تصویر یک جفت چشم سیاه در ذهنش جان گرفت و دلش لرزید و زیر لب گفت:
اگر اون پا پیش نذاشت چی؟
با احساس سنگینی جسمی روي سینه اش چشمانش را گشود. سامان درست روي سینه اش قرار داشت و با دو چشم معصوم و بی تاب نگاهش می کرد:
-سلام بابایی، خوابیده بودي؟
ماکان به خود آمد و صاف نشست و دو دستش را دور کمر سامان فشرد و گفت:
-سلام بابا جون... نه بیدار بودم.
لادن درست در همان لحظه با چند کیسه پر از خریدهایش مقابل ماکان ایستاد. ماکان لحظه اي به او خیره ماند و لادن با صدایی غیظ سلام کرد. ماکان در همان حالت سر تکان داد و لادن با حالت خاصی گفت:
-مردم از خستگی هیچی تو خونه نداشتیم کلی خرید کردم و دستام افتاد تا اینجا کشوندمشون
ماکان تنها نگاهش کرد و لادن در حالی که به سوي آشپزخانه می رفت غرید:
-خوبه که ماشین تو پارکینگ افتاده و من باید قد یه وانت بار بکشم!
ماکان بی حوصله چند بار با کف دست صورتش را مالید و چیزي نگفت.
لادن از آشپزخانه خارج شد و در حالی که لباس هایش را از تن خارج می کرد نگاهش به روي میز ثابت ماند و با لحن خاصی پرسید:
-مهمون داشتی؟

Signature
     
#4 | Posted: 22 Aug 2013 22:57
ماکان مسیر نگاه او را دنبال کرد و به فنجان هاي روي میز رسید و ناگهان ماهان را به خاطر اورد.اصلا به یاد نمی اورد او کی رفته بود. با به خاطر اوردن ماهان و حرف هایش باز تا عمق وجودش لرزید اما قبل از انکه بار دیگر در خود فرو رود باز صداي لادن را شنید:
-پرسیدم مهمون داشتی؟
به خود امد. سري تکان داد و در حالی که سعی می کرد کاملا خونسرد باشد گفت:
-آره ماهان اینجا بود.
لادن با شک نگاهش کرد و پرسید:
-پس چرا انقد زود رفت؟
-نمی دونم. زنگ بزن از خودش بپرس.به منم اینجوري نگاه نکن... وقتی می گم ماهان بود یعنی ماهان بود.
-مگه من چیزي گفتم؟ فقط پرسیدم چرا براي شام نموند؟
-منم گفتم نمیدونم، تموم شد.
-چرا داد میزنی ؟ چت شد یه دفعه؟ ما که نفهمیدیم دوباره چه خبره، آسه برو آسه بیا، هر چی هست از ما پنهونه،نه؟
-بس کن لادن که هیچ حوصله ات رو ندارم.
لادن شانه بالا انداخت و در حالی که فنجانها را از روي میز جمع میکرد گفت:
-آره میدونم،تو کی حوصله داشتی؟
ماکان دهانش را گشود که با فریاد پاسخ او را بدهد، اما ناگهان نگاهش به چشمان نگران و بی قرار سامان افتاد و ناخود آگاه ساکت شد، موهاي پسرش را نوازش کرد و گفت:
-براي خودت چی خریدي بابا جون؟
-چیز زیادي نخریدم. مامان گفت هر وقت با بابات رفتی بیرون خرید کن... بابا کی منو میبري بیرون؟
-هر وقت که بخواي پسر خوب.
-فردا خوبه؟
-نه من فردا دیر میام. باشه براي پنج شنبه که ظهر میام.قبوله؟
-هر چی شما بگید.
ماکان پسرش را روي کاناپه کنارش نشاند و گفت:
-حالا برو براي خودت بازي کن تا منم برم توي اتاقم و کمی استراحت کنم، چون یه کمی سرم درد میکنه.
سامان با دستان کوچکش پیشانی پدر را لمس کرد و گفت:
-اگه استراحت کنی خوب می شی؟
-آره عزیزم تو نگران نباش.
و بعد در حالی که سعی میکرد با لبخند نگاه نگران پسرش را آرام کند، از جا بر خاست. در همان لحظه ،لادن از آشپزخانه خارج شد و با لحنی که دیگر دلخور به نظر نمیرسید گفت:
-کجا؟
-میروم یه کم بخوابم.
-الان تازه ساعت هفت و نیمه.
-سرم درد میکنه.
-پس بشین تا برات قرص بیارم.
و بعد در حالی که به بشقاب توي دستش اشاره میکرد، گفت:
-برات میوه پوست کندم. تا اینا رو نخوري نمیشه بري.
ماکان سعی کرد لبخند بزنه، اما موفق نشد. با این حال با ملابمت پاسخ داد:
-ممنون ولی گفتم که سرم درد میکنه.
-منم گفتم که الان برات قرص میارم.
ماکان ناچار به سر جایش برگشت.لادن به سرعت به آشپزخانه رفت و با لیوانی آب و قرص در دست برگشت و در حالی که پوست تیره بازوي عضلانی همسرش را نوازش میکرد با حالتی که سعی میکرد دلچسب باشد گفت:
-منو ببخش عزیزم، باور کن منظوري نداشتم،تو که میدونی من چقدر...
ماکان جمله اش را قطع کرد و گفت:
-بله..بله میدونم...
شب نیلوفری ۲
سوز سردي به صورتش خورد و احساس کرد پاهایش به کزکز افتاده است. از دور دختران کلاسور به دست را دید که شاداب و سرحال از آموزشگاه خارج می شدند. سالها بود که دیگر دوشنبه ها سراین کوچه نمی ایستاد و انتظار نمیکشید.سالها بود که میدانست هرگز انتظارش نتیجه نخواهد داد. اما امروز به ناگاه خود را سر همان خیابان فرعی، کمی پایین تر از میدان میدید. سر همان کوچه و باز هم منتظر. اما این بار انتظار کسی را میکشید که می دانست هرگز نخواهد آمد.او سالها بود که از این کوچه و آموزشگاه رفته بود. پس او چرا آنجا ایستاده بود؟
دختران جوان اکنون به سر خیابان رسیده بودند و در حال رد شدن از مقابل او. بی اختیار گامی به جلو برداشت و آهسته گفت:
-عذر میخوام خانمها....
هر چهار دختر جوان به یکباره ایستادند و او که فاصله اش با ماکان کمتر از بقیه بود با لبخندي پرسید:
-بله آقا؟
ماکان بی اختیار گفت:
-بچه هاي علوم انسانی تعطیل شدن؟
-عمومی یا اختصاصی؟
-نمی دونم.
-به هر حال فرقی نمیکنه کلاس ما اخرین کلاس بود فکر میکنم الان دیگه در اموزشگاه را بستن....شما دنبال کسی میگردید؟
-بله...یعنی نه...ولی بله.
نفر دوم پرسید:
شاید ما بتونیم کمکتون کنیم اسمشون چیه؟
-باران.....باران مهرسا.
مسلماً زبان در اختیارش نبود وگرنه هرگز چنین سئوالی را نمی پرسید
نفر اول نگاهی به دوستانش نمود و تکرار کرد:
-باران مهرسا؟بچه ها شما میشناسید؟
بچه ها سر تکان دادن و دختر دوباره گفت:
-شرمنده ما نمیشناسیم ولی اگه امروز کلاس داشته باشن حتما الان دیگه میان گفتم که ما اخرین.....
--بله....بله ممنونم...بازم منتظر میمونم.
دخترها حرکت کردند و ماکان شنید که یکی گفت:
-چه اسم قشنگی باران مهرسا
و دیگري گفت:
دوست پسرش بود؟
و ان یکی با خنده جواب داد:
احمق جون این که پیر بود.
ماکان لحظه اي به خود امد و به تصویرش در شیشه مغازه رو به رو نگریست دستی به موهاي سفید شقیقه اش کشید و سرش را با تاسف چند بار تکان داد پاهاي سرد و بی حسش را به سختی تکان داد و خواست حرکت کند که با صدایی به خود امد:
-سلام اقا!
تمام تنش لرزید، انگار که از خواب پریده بود به جانب صدا برگشت و پسر کوچکی را کنار خود دید:
-فال........فال حافظ.اقا....یه دونه بر دارید.
بی اختیار دست پیش برد و کاغذي را از میان کاغذهاي داخل جعبه بیرون کشید پسرك گفت:
-خیره ایشالله 50 تومان.
ماکان دست در جیب فرو برد و اولین اسکناسی را که به انگشتش خورد بیرون کشید و به دست پسرك داد.
-اقا 500 تومان خرد تر نداشتید؟
ماکان بدون هیچ حرفی به راه افتاد پسرك چند گام به دنبالش امد و گفت:
-بقیه اش چی اقا؟
و ماکان اهسته زمزمه کرد :
مال خودت.
روي صندلی ماشین که نشست پاکت را گشود:
*نفس بر امد و کام از تو بر نمی اید*
*فغان که بخت من از خواب بر نمیاید*
*قد بلند تو را تا به بر نمیگیرم*
*درخت کام و مرادم به بر نمیاید*
*در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز*
*بلاي زلف سیاهت به سر نمیاید*
هاله اي از اشک چشمانش را تار کرد دوباره نگاهش را به انتهاي خیابان دوخت دیگر هیچ دختر جوانی با کلاسوري که روي ان حک شده بود از ان کوچه عبور نمی کرد.با خود عهد کرده بود بار آخر باشد ....بار آخر اما صبح روز دوشنبه با طلوع افتاب بیدار شد.گرچه شاید روي هم رفته یک ساعت هم نخوابیده بود. به ناچار از جا برخاست و براي انکه خود را سرگرم کند کمی ورزش کرد، به موسیقی مورد علاقه اش گوش کرد و براي وقت کشی خواست صبحانه بخورد که نتوانست.
اولین نفري بود که در محل کارش حاضر شد سعی کرد تمام حواسش را به کار معطوف کند. پشت میز نشست و خواست کارش را شروع کند ولی ذهن خسته اش ترجیح میداد به خلسه اي شیرین فرو رود، به خلسه اي پر از قطرات صاف و زلال باران!
احساس میکرد روحش کویري تشنه است و محتاج باران ........باران،از همان اولین شب که او را دیده بود فکر کرده بود تمام انچه را که میخواهد در دو چشم سیاه او خلاصه شده، تمام انچه براي شروع یک زندگی جدید، درشهري جدید و با احساس تازه نیاز داشت.
زخمی که در سینه داشت هنوز التیام نگرفته بود. زخمی که او را وادار به هجرت از شهر و دیار و اغوش گرم خانواده کرده بود.ان روزها در خانه دایی ساکن بود و دنبال جایی میگشت تا بتواند مستقل زندگی کند.جایی که بتواند در میان احساسات شکسته شده اش ،روح سرکشش را ترمیم کند، یک مکان امن.
براي شرکت در مراسم ختم یکی از اقوام دور مادر به ناچار با دایی و خانواده همراه شده بود.سالها بود که اقوام مادري را ندیده بود. انها در تهران بودند و خانواده او در شیراز.... ولی هر چه بود فامیل فامیل بود .این را دایی گفته بود و مجبورش کرده بود همراهیشان کند .با اصرار فامیل بعد از مراسم ختم به خانه امده بودند و حالا در کنار کسانی بود که بعضی را تا به حال ندیده بود. اما دایی همه را به او معرفی می کرد و او بی تفاوت از کنارشان میگذشت و گاهی حتی نمی توانست از حرکت لاقید شانه هایش رو به بالا جلوگیري کند. حوصله این همه ادم دوروبرش را نداشت از همه چیز خسته و بیزار بود ناچار از خانه بیرون زد و شروع به قدم زدن در کوچه کرد.
در تاریک و روشن بن بست کنار خانه متوجه دو نفر شد که با هم حرف میزدند و بعد صداي خنده زنی را شنید لحظه اي کنجکاوانه سر کوچه ایستاد و صداي پاهایی را شنید که به سوي او میامدند چند لحظه بعد او را دید که از درون بن بست به داخل کوچه پیچید.خودش بود باران.....امروز چند باریه " باران را به او معرفی کرده بودند..........دختر استثنایی دختر فوق العاده یه خانم به تمام معنا....بی اختیار پوزخند زد ... خانم به تمام معنا! تو تاریکی کوچه با یه مرد غریبه"
عمدا خود را در معرض دید باران قرار داد تحقیر کردن او که به عنوان یک جنس مخالف برتر مطرح شده بود برایش لذت بخش بود. تحقیر تمام زنان دنیا برایش لذت بخش بود. هر که بود فرقی نمیکرد، بالاخره زن بود.
باران به او رسید و لبخندي مصنوعی زد و نه خود را پنهان کرد و نه به بیراهه زد، خیلی بی تفاوت بی انکه دستپاچه شود.ماکان اما با حالتی خاص سر تکان داد و سرزنش بار نگاهش کرد.
باران با تعجب لحظه اي مکث کرد ولی بی انکه چیزي بگوید دوباره به راه افتاد و صداي ماکان ناچارش کرد باز بایستد.
-واقعا که خانم باران خانم......واقعا که!
باران به سوي او چرخید و برق نگاهش تمام وجود او را لرزاند.
واقعا که چی ماکان خان؟
ماکان سعی کرد کاملا مسلط سخن بگوید:
-خانم این کار آخر و عاقبت نداره....خصوصا براي شما که همه یه جور دیگه روتون فکر میکنن.
باران با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و با لحنی که حسابی لج ماکان را در اورد گفت:
-کدوم کارا جناب؟
و بعد با صداي بلندتري پاسخ داد
-این دیگه چه رویی داری
ماکان در دل غرید
-اصلا هر کاري دلتون میخواد بکنید .به من چه ارتباطی داره؟
و بعد با سرعت وارد حیاط شد.باران لحظه اي در جا ایستاد و با عصبانیت دندانهایش را روي هم سائید و سپس وارد حیاط شد.با نگاهی خشمگین سراپاي ماکان را که کنار گلدانها ایستاده بود برانداز کرد.گامی به سویش برداشت اما با صدایی که او را به نام میخواند به عقب برگشت.ماکان بی انکه بخواهد به او خیره شده بود.
عمه جان رفتی؟
بله..........
خونه بودند؟
اره عمه جان پیغامو رسوندم.
دستت درد نکنه پس همه چیز امادس دیگه.
بله....فکر میکنم.بازم خودت یه سر بزن.
چشم
ماکان بی اختیار لب پائینش را گزید.عجب سوء تفاهم جالبی!منتظر بود باران به سویش بیاید تا برایش توضیح دهد،باران اما بی تفاوت از کنارش گذشت.
بعد از شام از پله ها پایین امد.جوانها داخل حیاط سر و صدایی راه انداخته بودند.همه گرد هم ایستاده و ارام میخندیدند.چشمان ماکان بی اراده باران را جستجو می کرد.او را به راحتی وسط جمع چون نگینی بر انگشتر دید.حس خاصی در وجودش او را به سوي باران می خواند،میلی مهار نشدنی.....نمی دانست چرا دلش نمی خواست باران از او دلگیر باشد.
نگاه زیباي باران به روبه رو خیره بود و لبهایش به تبسم شیرینی باز....
براي لحظه اي اندیشید واقعا این دختر تا این حد تعریفی است؟به اندیشه خود لبخند زد چرا که به عینه می دید که جذابیتی عجیب در وجود نحیف این دختر نهفته است، جذابیتی غیر قابل انکار!
بی اختیار قدم به جلو نهاد و اهسته گفت:
-باران خانم ببخشید.

Signature
     
#5 | Posted: 23 Aug 2013 09:07 | Edited By: paridarya461
باران به سویش برگشت،لحظه اي نگاهش کرد،با لبخندي از جمع جدا شده به طرفش امد و مقابلش ایستاد و جادوي نگاهش را به چشمان سرد و بیفروغ او ریخت.دل ماکان پس از مدتها دوباره می لرزید ولی او نمی خواست باورکند .براي همین با لحنی بی تفاوت گفت:
خانم...ظاهرا من اشتباه کردم و..واقعا متاسفم.
باران طوري لبخند زد که ماکان مجبور شد سر به پایین بیاندازد و دستهایش را به شدت مشت کند.صداي باران گوشش را پر کرد:
-خب؟
ماکان دستپاچه شد:
-خب....خب همین دیگه.
سرش را بالا اورد و نگاهش را به باران دوخت.باران با لوندي خاصی سرش را به سمت چپ خم کرد و با همان لبخند زیبا گفت:
اگر من بگم خیلی هم اشتباه نکردید چی؟بازم دعوام میکنید؟
چیزي در وجود ماکان فروریخت دلش میخواست از باران فاصله بگیرد ولی او با حالتی شیرین منتظر جوابش بود.ماکان به ناچار سري تکان داد و گفت:
-نه خانم چرا باید شما را دعوا کنم؟اصلا من چه کاره ام؟راستش را بخواید من خودم مار گزیده ام براي همین هم همه را از ریسمون سیاه و سفید میترسانم وگرنه.... من....من.....
صداي خنده باران بلند شد گامی به سوي او برداشت و براي انکه کاملا صورتش را ببیند سرش را کمی بالا گرفت و چانه خوش فرمش توجه ماکان را جلب کرد. بعد با همان حالت زیبا پاسخ داد:
-بسیار خب ماکان خان قبول کردم.....
بعد چشمک زیبایی زد و در حالی که از ماکان دور میشد گفت:
-نگران من نباشید،هنوز اون پسري که بخواد منو اسیر خودش کنه به دنیا نیومده.
و بعد باز خندید. خندید اما نفهمید که خنده اش ، نگاهش و جذابیت بی نظیرش چه به روز قلب در هم شکسته و روح پاك ماکان آورد. چهل روز تمام به امید دیدار مجدد باران روز شماري کرد. می دانست که در مراسم چهلمین روز در گذشت مادر حمید خان می تواند بار دیگر باران را ببیند. به همین خاطر با رضایت با دایی همراه شد و دعوت اقوام را براي رفتن به منزل حمید خان پس از مراسم، بی تعارف پذیرفت.از پله ها که پایین امد باز باران داخل حیاط بود.با لیوان چاي در دست و خنده اي سحر انگیز بر لب.لبخند زنان به سویش رفت.باران از جمع همسالان خود گامی عقب کشید.سرش را خم کرد و با خنده گفت:
-سلام اقاي مار گزیده! احوال شما و ریسموناي سیاه و سفید چطوره؟
براي لحظه اي لبخند روي لبهاي ماکان ماسید.او تحقیرش می کرد، اما نگاه پر شور باران سیاهی ذهنش را پاك و صیقلی کرد.
-سلام احوال شما؟
-ممنون
-خوب به خودتون می رسید... هواي آزاد و جمع دوستان و لیوان چاي ، به قول حافظ گل در بر و می در کف و معشوقه به کام...
باران کاملا به سوي او چرخید و با خنده اشاره اي به آسمان کرد و گفت:
-این گل تقدیم شما...
از گوشه چشم جمع کنارش را نشان داد و ادامه داد:
-می در کفتون و اجازه بدید یه لیوان معشوقه هم بیارم خدمتتون، حالا که اینقدر اهل گل و بلبل و دل اي دلید!
ماکان بی اختیار دستش را پیش برد و لیوان نیمه چاي را تقریبا از دست باران قاپید و گفت:
-ممنون
باران با تعجب به او که اولین جرعه چاي را می نوشید نگاه کرد و گفت:
-ولی این دهن زده بود.
-خیلی هم خوشمزه بود.
باران تنها با لبخند سر تکان داد و به سوي ساختمان رفت. بی ان که برگردد و نگاه مشتاق ماکان را در یابد.ان شب هنگام خداحافظی ماکان فهمید که طبقه دوم منزل حمید خان اجاره داده میشود.براي لحظه اي جرقه اي در ذهنش روشن شد. این جا منزل عمه ي باران بود. وقتی نخستین بار بعد از اسباب کشی به منزل حمید خان، باران را دید بی اختیار تمام وجودش از اشتیاقی وصف نا پذیر به جوش و خروش افتاد. باران با تعجب نگاهش کرد و او دانست که باران از نقل مکانش به منزل عمه بی اطلاع است.وقتی جریان سکونتش را در منزل حمید خان براي باران شرح داد، چشمانش ذره بین شده بودند و موشکافانه عکس العمل باران را بررسی می کردند، اما باران مودبانه ورودش را به منزل جدید تبریک گفت...فقط همین، یک تبریک بی روح و صرفا مودبانه.اما احساس ماکان هیچ تغییري نکرد. او به دیدارهاي گاه به گاه باران دلخوش بود... اصلا او که قرار نبود عاشق باران شود اصلا قرار نبود که عاشق شود.بنا بود تنها با وجود گرم باران خود را سرگرم کند تا تحمل غربت،دوري از خانواده و زخم خنجر دوست قابل تحمل تر شود.ان شب باران منزل عمه مهمان بود،ان هم تنها.وقتی حمید خان او را هم براي صرف شام به طبقه ي پایین دعوت کرد، مثل پسر بچه ها ذوق زده شده بود. هنگامی که جلوي اینه ایستاد و موهایش را آراست زیر لب زمزمه کرد
» آخ چه خوب می شد این دختر بی تفاوت و پر ادا و اصول رو عاشق خودم کنم و بعد ولش کنم... آخ مزه میده اشکش رو در بیارم... مطمئنم یه روزي بهم التماس می کنه که تنهاش نذارم... اون وقت میتونم انتقام تمام روز هاي تلخی رو که داشتم از این دختر مغرور بگیرم«
یک لحظه نگاهش در آینه به چشمانش افتاد اما فوراً سرش را به زیر انداخت.نمیخواست به چشمانش نگاه کند.میترسید رازش بر ملا شود توجیهش براي اشتیاق دیدار باران به قدري احمقانه بود که حتی خودش هم باورش نمیشد.اما میخواست به خود بقیولاند که هیچ هدفی جز شکستن غرور این دختر ندارد...او میخواست خود را ثابت کند و میکرد...بی انکه به اینه نگاه کند از مقابل ان گذشت جلوي پنجره چشمش به قفس قناري افتاد و به سویش رفت و اهسته گفت:
-سلام پر طلا...ببخش کوچولو که امشب مجبورم تنهات بزارم...اخه...اخه امشب باران اینجاس...نه بابا باران کیه؟راستش حمید خان منو شام دعوت کرده خونشون.نمیشه که نرم میشه؟
قناري بال و پر باز کرد و از این سو به ان سوي قفس پرید و جیک جیکی کرد.ماکان از لاي میله هاي قفس پرهاي لطیف دم پرنده را نوازش کرد و گفت:
-نه طلایی تو که خودت بهتر میدانی من اهل این حرفها نیستم...چشم من دیگه دنبال هیچ دختري نیستم ان که عشق بچگی بود اونجوري باهام تا کارد واي به حال اینکه یک غریبه است.
قناري با صدایی از خود در اورد و ماکان با لبخند گفت:
-منم نگفتم جذاب نیست نگفتم توجهم را به خود جلب نکرده فقط گفتم من دیگه اهل این کارها نیستم.
قناري چهچه زیبایی زد و با چشمان گردش به ماکان زل زد:
اصلا مگه تو اونو دیدي که سنگش را به سینه میکوبی؟
و بعد از کنار قفس بر خاست و به سوي در رفت که باز صداي قناري بلند شد.در استانه در ایستاد و به سوي قناري چرخید و گفت:
-واسه چی اصرار داري اونو ببینی؟باور کن اونم فقط یه دختره مثل دختراي دیگه!بی معرفت و سنگدل...اخه یه همچین موجودي دیدن داره...؟
صداي چهچه قناري کلامش را نیمه کاره گذاشت.سري تکان داد و با حالت خاصی گفت:
-خیلی خب ببینم چیکار می کنم. اگر شد دعوتش می کنم بیاد بالا... ولی فقط بخاطر تو!
بعد در را بست و به سوي پله ها رفت.روي اخرین پله لحظه اي مکث کرد.احساسی شبیه دلشوره و اضطراب به وجودش چنگ انداخته بود.حسی که از نظر خودش کاملا بی معنا بود.
شب از نیمه گذشته بود و بچه ها و حمید خان درخواب بودند اما بازي شطرنج ماکان و باران همچنان ادامه داشته و عمه گاهی با خنده ماکان و لحظه اي دیگر باران را تشویق میکرد.ماکان نگاهی به ساعتش انداخت.براي دعوت باران به منزلش بهترین فرصت بود.از زیر چشم نگاهی به باران انداخت که متفکر به مهره نگاه میکرد و اهسته گفت:
-بهتر نیست بریم بالا تا حمید خان و بچه ها راحت تر بخوابن؟سر و صدامون میره تو اتاقها و اذیت میشن.
باران نگاه متعجبش را از صفحه شطرنج گرفت و به صورت ماکان دوخت،اما قبل از انکه حرفی بزند عمه با لبخند گفت:
-اتفاقا پیشنهاد خوبیه بالا میتونیم تا صبح بشینیم.
ماکان بلافاصله از جا برخاست و صفحه چوبی شطرنج را هم از روي میز بلند کرد و گفت:
-همینطور دست نخورده میبرمش بالا....باران خانم بفرمایید...شکوه خانم شمام بفرمایید.
-عمه پاسخ داد:
-شما برید من این استکانها را جمع میکنم و یه اب میزنم یه سري هم چایی میریزم و میام.
باران نگاهی به عمه و بعد نگاهی به ماکان انداخت و اهسته زمزمه کرد:
-ولی ما که سر و صدایی نداشتیم.جنگ راست راستی که نبود،قشونمون همه مهره بودند.
ماکان با حالت خاصی نگاهش کرد.باران سر به زیر انداخت و ماکان با لبخند گفت:
-برو خانم خانما ناز نکن.
باران ناچار پشت سر ماکان به راه افتاد.جلوي در که رسیدن ماکان نگاهی به باران کرد و گفت:
-میشه کلید را از توي جیبم بکشی بیرون؟من دستم بنده.
باران براي لحظاتی متعجب به او نگاه کرد.بعد صفحه شطرنج را از روي دستهایش برداشت و گفت:
-بندش را بدید به من و در را خودتون باز کنید.
ماکان لبخند زنان باران را به داخل دعوت کرد و خود پس از او وارد شد و در را نیمه باز گذاشت با ورود انها قناري کوچک داخل قفس به این سو و ان سو پرید و با صداي بلند شروع به خواندن کرد ماکان در حالی که باران را دعوت به نشستن میکرد به سوي قفس قناري رفت و اهسته گفت:
-چه خبره بابا؟ آبرومون را بردي!
اما صداي قناري بلند و بلندتر شد و آوازش پر شورتر ماکان باز اهسته گفت:
-خیلی خوب بابا فهمیدم پسندیدي حالا صداتو ببر.
بعد رو به باران کرد و با خنده گفت:
-نصفه شبی زده به سرش!
باران از جا برخاست و به سوي قفس امد قناري درون قفس پر پر زد و ماکان گفت:
-از غریبه ها میترسه.
نگاه باران روي قناري ثابت ماند ارام انگشتش را از لاي میله هاي قفس داخل کرد و پرهاي نرم قناري را نوازش داد قناري اما هیچ حرکتی نکرد و ارام و ساکت تن به نوازش دستان باران داد.ماکان زیر لب غرید:
-فقط بلدي آبرو ببري پر طلا!
باران با تعجب نگاهش کرد و ماکان با لبخند ادامه داد:
-خوشش میاد آدمو ضایع کنه.حالا وقت تور پهن کردنه.زود باش که الانه که سرو کله شکوه
باران به خنده افتاد ماکان سري تکان داد و در دل گفت:
خانوم پیدا بشه
-این قناري تنها چیزیه که از گذشته برام مونده.
-پس اون ریسموناي سیاه و سفید رو چیکار کردي؟ فروختید؟
ماکان نگاه عمیقش را به چشمان باران دوخت و گفت:
-دعوتش کردم به خونه ام.
براي لحظه اي گونه هاي باران گل انداخت.لبخند روي لبهایش محو شد و در حالی که پشت به ماکان به سر جایش بر میگشت گفت:
-باز جاي شکرش باقیه که من ریسمون سیاه سفیدم نه ماره!
ماکان درست پشت سرش ایستاد و گفت:
-شما مسلماً مار نیستی ... بی تردید یه افعی تمام عیاري .... یعنی همه ي شما زنا اینطورید.

Signature
     
#6 | Posted: 23 Aug 2013 09:30 | Edited By: paridarya461
باران به عقب چرخید. اول از دیدن ماکان کاملاً پشت سرش با آن نگاه خاص جا خورد. ولی فوراً بر خود مسلط شد و یک گام از او فاصله گرفت و گفت:
-خیلی خب موش بی آزار! بیا بشین تا این افعی خاکسترت نکرده بازي رو تموم کنیم.
بعد خودش پشت میز قرار گرفت و گفت:
-حرکت من بود،نه؟
ماکان همان طور که نگاهش می کرد گفت:
-بله ،ولی اجازه بده قبلش وسایل پذیرایی رو فراهم کنم، بعد...
-پذیرایی رو بزن به حساب بستانکار من ،بیا که خیلی خوابم گرفته.
ماکان روبروي باران نشست و در همان حال در جعبه شکلات روي میز را باز کرد و گفت:
پس فعلاً علی الحساب بفرمایید.
ماکان هر چه می کرد نمیتوانست حواسش را به بازي معطوف کند. ذهنش به هزاران سو کشیده میشد و آزادش نمیگذاشت. باران گرچه با دقت بازي می کرد ، اما نگاهش گاه به در بود و گاه به ساعت. و ماکان به راحتی می توانست بفهمد که این خلوت باران را معذب ساخته است.حرکتی به مهره فیلش داد و در همان حال گفت:
-حتماً می دونی چرا در به در شهر شما شدم!
باران بی آنکه نگاهش کند با حالتی صادقانه پاسخ داد:
-یه چیزایی شنیدم.
--مثلاً چی؟
- -فکر میکنم که افعی نیشت زده.
لبهاي ماکان با لبخندي بی اختیار از هم گشوده شد و در همان حال با لحنی که سعی میکرد کاملاً بی تفاوت باشد گفت:
-میدونستی عاشق بودم؟
باران پاسخی نداد ك ماکان لحظه اي مکث کرد و چون سکوت باران را طولانی دید دوباره گفت:
-از وقتی خودم را شناختم عاشقش بودم كه یه عشق ساده و بچه گونه... 15 , 16 ساله بودم که خواهرش عروسمون شد، همسر مسعود. از همون زمان دوسش داشتم ، شایدم اون بهم تلقین کرده بود که عاشقش هستم... عشق و جوونی و یه دنیا شور و هیجان.. اما یه دفعه همه چیز دود شد و رفت هوا... آتیشی که توي خرمنم افتاد همه چیزم رو به باد داد. یه روز به خودم اومدم و دیدم چند کیلومتري تهرانم... میخواستم از خودم.... از اون... از خاطراتم و حتی از شهرم فرار کنم. از همه چیز بیزار بودم...اما زخمش کاري تر از اون چیزي بود که فکر میکردم. دو سه سالی طول کشید تا کمی التیام پیدا کنم، گرچه هنوزم هر چند وقت یکبار سر باز میکنه.
باران آرام سر بلند کرد و به چهره اندوهناك ماکان چشم دوخت و ماکان در عمق چشمانش غمی را دید و احساس عذاب وجدان کرد. راستی اگر باران میفهمید که قصد ماکان از تعریف گذشته اش به تله انداختن اوست چه می کرد؟
ماکان باز گفت:
-شما زنها ظرفیت هیچ چیزو ندارید.
باران نه اعتراضی کرد و نه دفاعی، تنها در انتظار ادامه جمله ماکان، چشم به دهان او دوخت . ماکان کمی خجالت زده شد و این بار با لحن آرامتري گفت:
میخوام درس بخونم «: -همه چیز با قبول شدن اون تو کنکور تموم شد. خیلی راحت روبروم ایستاد، تو چشمام نگاه کرد و گفت بخونم تا زن یه آدم حسابی بشم!دیگه من و تو به درد هم نمخوریم. من فردا پس فردا یه خانوم مهندس میشم و با دکتر کمتر ازدواج نمیکنم . باورت نمیشه باران شوکه شده بودم. اصلاً نمیدونستم چی باید بگم... ».
ماکان سکوت کرد و منتظر عکس العمل باران موند ولی باران هیچ سوالی نکرد فقط در سکوت چشم به صفحه شطرنج دوخت. ماکان در دل حس خودداري باران را تحسین کرد و به ناچار ادامه داد:
-هیچی نگفتم، نمی خواستم سر و صدا راه بندازم و کاري کنم که به ضررش تموم شه...حتی به روي خواهرش که خانم برادرم بود نیاوردم. فقط تو تنهایی خودم سوختم و ساختم.
چشمان ماکان را هاله اي از اشک در خود فرا گرفت. دلش می خواست خودش را از پنجره به بیرون پرت کند. می دانست که اگر باران اشکهایش را ببیند تا آخر عمر تحقیرش میکند. اما نمی توتنست خود را کنترل کند. نگاه باران آرام آرام بالا آمد تا روي صورت ماکان لغزید. نگاه مغموم و اشک آلود باران دل ماکان را به درد آورد. احساس کرد آن میل سرکش انتقام گیري به سرعت از روحش دور میشود و جاي آن را احساسی لطیف پر می کند. لبخند ملایمی روي لبهاي ماکان دوید و بی اختیار گفت:
-ولی حالا از این که اومدم تهرون خیلی راضی و خوشحالم. این غریبه تو شهر شما احساس آرامش بیشتري داره تا شهر خودش.
نگاه باران شفافیت گذشته را پیدا کرد. مهره اي را حرکت داد و با لبخند گفت:
-کیش و مات غریبه!
ماکان به صفحه شطرنج نگریست. بی گمان او مات دو چشم افسونگر شده بود نه فرزین صحنه شطرنج.
-آقاي معین بفرمایید چاي.
ماکان به خود آمد. لیوان را از داخل سینی برداشت و تشکر کرد. آقاي رحیمی با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
-حالتون خوبه آقاي معین؟
ماکان نگاهش کرد و متفکرانه پرسید:
-آقاي رحیمی امروز چند شنبه است؟
پیرمرد سري تکان داد و گفت:
-دوشنبه آقا.
ماکان تکرار کرد:
دوشنبه ... دوشنبه...دوشنبه.امروز باران میاد.
پیرمرد باز سري تکان داد و گفت:
-نه آقا اگرم بیاد برف میاد، آخه خیلی سرده.
ماکان لحظه اي به او خیره شد ولی بعد که مفهوم جمله اش را دریافت با صداي بلند شروع به خندیدن کرد. پیرمرد جووناي این دوره زمونه همه یه جورایی «: لحظه اي متعجب به او نگاه کرد و بعد در حالی که زیر لب زمزمه میکرد اتاق را ترك کرد. ماکان ناگهان از جا برخاست.بشکنی در هوا زد و گفت:
,». ناقصند-مگر این که احمق باشم که فرصت به این خوبی رو از دست بدم...اصلاً امروز بعد از ظهر بازم دفتر مرکزي کار دارم، هم با همکارم قرار! دفتر مرکزي که کارم زود تموم میشه، همکارمم که نمی آد. باز من میمونم و باران... من میمونم و باران.
با شادمانی خندید و اتاقش را ترك کرد.
هزاران بار جلوي آینه رفت، با چنان دقتی اصلاح کرد که در تمام مدت عمرش بی سابقه بود. هفت دست لباس عوض کرد تا به نتیجه مطلوب رسید. خدا را شکر کرد که کسی در اتاقش نیست تا او را ببیند و حسابی بخندد، ولی پر طلا بود و با چهچه ي زیبایش او را تشویق می کرد.
به ساعت نگاه کرد . تقریباً 4 بود باورش نشد و دوباره نگاه کرد. چشمهایش از تعجب گرد شد. آماده شدندش 4 ساعت طول کشیده بود.
روي صندلی ماشین که نشست باز تصویر دو چشم از داخل آینه، سرزنش بار نگاهش کردند. با لاقیدي شانه هایش را بالا انداخت و سوئیچ را چرخاند. اما باز تردید به دلش چنگ زد. واقعاً داشت میرفت. احساس کرد روحش میان کشمکش درونش مچاله می شود ولی وقتی به خود آمد که باز سر همان خیابان، آراسته و منتظر ایستاده بود. و باز باران آمد; و آمدنش طراوت و تازگی خاصی به روح تشنه و سرکش ماکان بخشید. باران این بار هم تنها نبود ولی باز هم تعجب کرده بود ولی این بار درنگاه متعجبش رگه هایی از شک و تردید عیان بود.ولی هر طور بود بار دیگر باران کنارش نشسته بود و به سرماي خیابان زل زده بود.چند دقیقه اي میشد که تنها شده بودند ولی ماکان جرات شکستن سکوت را نداشت. این بار واقعاً میترسید لب باز کند. می دانست صدایش میلرزد،میدانست رنگش پریده و می دانست واژه ها در اختیارش نیستند.باران سرش را با آهنگ ملایم موزیکی که پخش میشد آرام حرکت میداد و گویا هیچ عجله اي براي زبان گشودن نداشت. ماکان بی اختیار دورترین مسیر را براي رساندن باران انتخاب کرد و باعث شد باران به سویش سر برگرداند و با تعجب بپرسد:
-چرا از این طرف اومدید؟
ماکان سعی کرد کاملاً بی تفاوت پاسخ دهد:
-مگه اشکالی داره؟
-خب آره.. از این طرف، راه دور میشه.
-ا... جدي میگید؟ شرمنده... من که گفتم خیابوناي تهرانو خوب بلد نیستم، مقصر شمایید که راهنمایی نکردید.
باران لحظه اي با حالتی خاص به او چشم دوخت و ماکان ناچار نگاهش را دزدید و باز سکوت فضاي نیمه تاریک ماشین را پر کرد. به مقصد رسیدنده بودند و باز ماکان سر کوچه توقف کرد و باران پرسید:
داخل تشریف نمیارید؟
-نه ممنون ، باشه...
-بله میدونم، باشه براي یه فرصت بهتر...
باران براي لحظه اي به چهره او خیره ماند و بعد لبهایش حرکتی آهسته کرد و ماکان در آخرین لحظه صدایش را شنید:
-لطفاً دیگه دنبال من نیاید.
-من که «:
ماکان که هنوز در خلسه شیرین آن نگاه دست و پا میزد، ناگهان به خود آمد. لبهایش لرزید و خواست بگویید ولی باران رفته بود.
,» دنبال شما نیومدم، همش اتفاقی بود
صداي ضرباتی که به شیشه خورد او را به خود آورد. شیشه را پایین کشید و نگاه خواب الودش روي صورت افسر جوانی که کنار ماشین ایستاده بود ثابت ماند. افسر با نگاه کاونده براندازش کرد و پرسید:
-حالتون خوبه آقا؟
دستپاچه پاسخ داد:
-بله...بله خوبم.
افسر لبخندي زد و گفت:
-اینجا دور ممنوعه و شما درست زیر تابلوي توقف مطلاً ممنوع پارك کردید و استراحت میکنید!
با تعجب پرسید:
-من...استراحت؟
افسر باز با همان حالت نگاهش کرد و گفت:
-خب بله. مگه خواب نبودید؟
-آه ..بله...شاید...
و زمزمه وار ادامه داد:
-و چه خواب شیرینی!
صداي افسر باز در گوشش پیچید:
-حالا لطفاً حرکت کنید.
ماشین را روشن کرد و قبل از حرکت ، باز تا انتهاي خیابان فرعی روبرویش را با نگاه کاوید... هیچ کس با مشخصاتی که او به دنبالش میگشت در خیابان نبود... دنده را عوض کرد و خواست حرکت کند که صداي افسر را دوباره شنید:
-اینو یادتون رفت!
به طرف در سر برگرداند و برگه جریمه را در دست افسر دید. برگه را روي صندلی کنارش انداخت و سر تکان داد.
افسر با خنده گفت:
-متاسفم که خوابتون به کابوس تبدیل شد.
ماکان براي لحظاتی چشمان غمناکش را به چشمان آرام افسر دوخت و بعد آهسته گفت:
-من سالهاست که اسیر این کابوسم...کابوسی به نام زندگی!
و آهسته حرکت کرد. افسر جوان همان طور که کنار میدان ایستاده بود آخرین جمله او را زمزمه کرد. بعد سري تکان داد و به سوي ماشینش حرکت کرد

Signature
     
#7 | Posted: 23 Aug 2013 16:27 | Edited By: paridarya461
شب نیلوفری ۳
لادن باز پشت دستش را نوازش کرد و گفت:
-بلند شو حاضر شو دیگه.
-لادن جان چقدر اصرار می کنی،گفتم که سرم درد می کنه.نمی تونم بیام.
-خیلی خوب سرت درد می کنه مسکن بخور. اونام که غریبه نیستن.می تونی بري استراحت کنی.
-اگه بنا باشه استراحت کنم دیگه چرا باید بیام؟
-تو باید باشی نرگس و شوهرش ناراحت می شن.
-می دونم بلدي چی بگی که ناراحت نشن.
-آه ماکان! ما هر وقت هرجا خاستیم بریم تو همین کارها رو کردي.دیگه شورش رو در آوردي!چته دوباره؟باز هواي...
-ساکت شو لادن چرند نگو...بابا جون چرا نمی فهمی من حالم خوب نیست. نمی تونم بیام مهمونی،می فهمی؟
-نه تو مطمن باش که اگه می فهمیدم با تو زندگی نمی کردم.
-نکن عزیزم مثل دفعه ي قبل همه چیز رو جمع کن و برو خونه پدرت.
-تا جنابعالی یه نفس راحت بکشی،نه؟
-دیگه تنگی نفس یا نفس راحت من به شما ارتباطی نداره.
-خیلی هم داره ناسلامتی تو شوهر منی،پدر بچه ام...
و درست در همان لحظه سامان از اتاقش خارج شد و با نگاه نگرانش به آن دو زل زد.ماکان ناچار صدایش را پایین اورد و گفت:
-بابا جون برو آماده شو می خواي بري خونه خاله نرگس.
سامان سعی کرد لبخند بزند و در همان حال پرسید:
-شما نمی یاید؟
-چرا بابا جان،تو و مامان برین،من اگه سردردم خوب شد...
لادن به مان حرفش پرید و گفت:
-چرا به بچه دروغ می گی؟نه مامان جون بابات نمی آد...اصلا مگه تو بابا داري که باهات بیاد جایی؟من و تو...
فریاد ماکان سخن لادن را قطع کرد:
-خفه شو لادن گفتم حوصله ات رو ندارم،کري؟
سامان رنگ پریده پشت مادر پنهان شد.لادن فریاد کشید:
-باشه...خفه می شم...تو هم برو گورت رو گم کن تو اون اتاق مزخرفت و خیالبافی کن...به درك!برو تو اون بی صاحاب مونده و خودت رو شکنجه کن بدبخت!
ماکان با عصبانیت به سوي لادن خیز برداشت.اما در اخرین لحظه سامان مقابلش ایستاد و با حالتی عصبی فریاد کشید:
-نه بابا جون...نه...نه...تورو خدا.
صداي فریادهاي پیاپی سامان اتاق را پر کرد.ماکان فورا زانو زد و او را در اغوش گرفت و زمزمه کرد:
-باشه بابا...باشه پسرم،هرچی تو بگی...اروم باش عزیزم،اروم باش.همه چی تموم شد...دیگه دعوا نمی کنیم عزیزم،گریه نکن... گریه نکن.
سامان اما همچنان در اغوش پدر می گریست.تمام سر شانه پیراهن ماکان از اشکهاي گرم سامان خیس شده بود و تلاش او براي ارام کردنش بی فایده بود. با عصبانیت رو به لادن کرد و گفت:
-چرا وایسادي؟یه لیوان اب براي این بچه بیار.
لادن به خود امد و به سوي اشپزخانه دوید و با لیوانی اب برگشت.گریه سامان آرام گرفته بود ولی هق هقش همچنان ادامه داشت.ماکان پسرش را سخت به سینه فشرد و زمزمه کرد:
-تو همه زندگی بابایی...اشتباه شیرین من...آروم باش تنها دلخوشی ام آروم باش...
حالا چشمان ماکان نیز نمناك بود. سامان در میان هق هق آرامش گفت:
-بابا...بابا...دیگه دعوا نکنید.من...من از...دعوا می ترسم...من از...خون...از خون می ترسم...
-باشه عزیزم،آروم باش.ببین دیگه دعوا نمی کنیم.آروم باش عزیزم.اگه پسر خوبی باشی وقتی مدرسه ها تعطیل شد چند روز میریم خونه مامان بزرگ و عموها و عمه ها...خوبه؟
لبهاي کوچک سامان را لبخندي معصوم زینت داد و در همان حال با سر پاسخ مثبت داد.ماکان که چنین دید باز گفت:
-تازه فردام میریم همون اسباب بازي فروشیه اون ماشین قرمزه رو می خریم قبوله؟
این بار لبخند سامان عمیق تر شد و گفت:
-آره...آره بابایی.
ماکان از گوشه چشم نگاهی به لادن انداخت که روي مبل نشسته بود و دستش را روي پیشانی می فشرد.با لحن آرامی گفت:
-پاشید آماده شید،خودم می رسونمتون.
لادن با غیظ نگاهش کرد و گفت:
-نه،با آژانس میریم. اون طوري راحت تریم...بیا مامان جان...بیا بریم حاضر شیم.
بعد دست سامان را گرفت و به سوي خود کشید.سامان با نارضایتی آغوش پدر را ترك کرد و در حالی که ماکان سعی می کرد با لبخندش به او آرامش بدهد.
خانه که در سکوت فرو رفت،ماکان سلانه سلانه به سوي اتاقش به راه افتاد.قفل در را باز کرد و داخل شد.دستی به پیشانی کشید....باز هم داغ بود داغ .داغ.
از همان لحظه که با ماهان صحبت کرده بود چون کوره می سوخت و دم بر نمی اورد. نگاهش به در کمد خیره ماند. مسخ شده به سوي کمدش رفت و از داخل آن صندوقچه اي بیرون کشید که به چهار طرف آن قفلی آویزون بود. صندوقچه را در آغوش گرفت و به شدت به سینه فشرد. سردي آهن اما تمام اشتیاق و حرارت وجودش را تحت تاثیر قرار داد.این روزها از هیچ چیز به اندازه مرورخاطرات گذشته اش لذت نمیبرد. با اشتیاق و وسواس خاصی، قفلها را باز کرد و در صندوقچه را گشود. بوي عطر همیشگی باران در اتاق پیچید. سالها بود که این عطر را تهیه میکرد و تمام محتویات داخل صندوقچه را به آن آغشته مینمود.
از جا برخاست و پشت پنجره ایستاد. لحظه اي به آسمان ابري نگاه کرد، باران میبارید. لاي پنجره را باز کرد و دستش را از لابلاي میله هاي حصار پنجره بیرون برد و کف دستش را رو به اسمان باز کرد. دستش پر شد از قطرات ریز و درشت باران ... اما نه، این بارانی نبود که وجود تشنه او را سیراب می کرد.این باران تشنه ترش میکرد; تشنه تر...
ریه هایش را از عطر باران و بوي خاك باران خورده پر کرد نگاهی به سطح خاک باغچه انداخت و زیر لب گفت
»کاش منم خاک بودم و می تونستم بارانم رو در وجود خودم حفظ کنم«
لحظه اي در خود فرو رفت.او هم بارانش را در وجود خود هضم کرده بود.سالها بود که در وجودش بارانی نهفته بود که چشم هیچ نا محرمی آن را نمی دید...سالها بود که بارانی روح سرکش و از هم گسیخته اش را مهار کرده بود...دلش را به بند کشیده بود... غرورش را زنجیر نموده بود...زندگی اش را پر کرده بود.
باز بوي باران در مشامش پیچید.بوي کوچه هاي بارانی،روزهاي بارانی،خاطرات بارانی...حالا دیگر خوب فهمیده بود که باران می داند این دیدارها تصادفی نیست.خودش گفته بود که دیگر دنبالش نیاید و این یعنی این که او همه چیز را می دانست. ماکان اما نمی دانست چه چیزي رازش را فاش کرده،چشمان بی قرارش،نگاه منتظرش،دستهاي لرزانش،روح بی سامانش و یا...هرچه بود اکنون رازش براي باران بر ملا شده بود.
دوشنبه بود نزدیک غروب،سر همان کوچه و باز همان دلشوره و اضطراب،همان اشتیاق و همان التهاب. و وجود مغرور مردي که تکه هاي شکسته شده ي غرورش شادمانه می خندید.
باز هم باران آمد.از میان هزاران تکه ابر سرگردان دو چشم پر فروغ به نگاه منتظر و مشتاقش زل زد. سلامی و پس از آن دیگر هیچ.
باران اینبار تنها بود تنهاي تنها و این نهایت آرزوي ماکان بود.اما باران چون غریبه اي تنها با یک واژه اشناي سلام از کنار او گذشت.ماکان دستپاچه شد،بی اختیار چون طفلی به دنبالش دوید.
-باران...باران...
باران ایستاد.در نگاهش سرزنش موج می زد،اما ماکان احساس کرد بین ماندن و رفتن مردد است.به خود آمد و دوباره گفت:
-تنها می ري؟
باران لحظه اي نگاهش کرد و بعد گفت:
-چرا دنبالم اومدي؟
قلب ماکان به شدت به تپش افتاد.این بدترین سوالی بود که می شد در اولین لحظه مطرح گردد.سرش را پایین انداخت و پاسخی نداد.باران باز گفت:
- مگه قرار نبود نیاي،چرا اومدي؟
ماکان مظلومانه نگاهش کرد و دست روي سمت چپ سینه اش گذاشت و گفت من نیومدم این مجبورم کرد.
باران با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
این یعنی کی؟
ماکان این بار با انگشت به قلبش اشاره کرد و گفت:
-این دیگه!
باران با حالتی سر تکان داد و گفت:
-من یادم نمیاد اشنایی خاصی با این داشته باشم.
و ماکان خیلی جدي پاسخ داد:
-اشنا میشید!
-اجباریه؟
ماکان کمی جا خورد ولی با این حال با خونسردي جواب داد:
-نه ...ابدا...
-پس خدا نگه دار!
-فقط یک سوالم رو جواب بده اونوقت برو.
-با کمال میل جناب ماکان خان.
-اگه می خواستی بري چرا تنها اومدي؟
باران لحظه اي مکث کرد و ماکان دید که لبش را گزید.
از فرصت استفاده کرد و گفت:
-ماشینم اون طرف میدونه.یخ کردي بیا زودتر بریم.
باران آرام نگاهش کرد ظاهرن جاي هیچ حرفی باقی نمانده بود بنابراین در سکوت به طرفی که ماکان اشاره می کرد به راه افتاد.
ماکان بی اختیار دست پیش برد و کلاسور باران را از دستش گرفت.باران با تعجب نگاهش کرد.ماکان کلاسور را روي سینه گرفت و گفت:
-بهم میاد دانشجو باشم؟
باران خنده اي کرد و با حالت خاصی گفت:
-سر پیري و معرکه گیري!
ماکان به سرعت پاسخ داد:
-صبر کن ببینم خانم کوچولو! تو خیال کردي من چند سالمه؟
-ببین عصبانی نشو 75 سال اصلا ارزش چونه زدن نداره.حالا باز اگر صد سالت بود یه چیزي.
ماکان هردو ابرویش را بالا برد و گفت:
-پس این طور...دختر خانم من از بهمن شمام کوچیکترم.
-چقدر؟سه روز؟
-نخیر لااقل دو سال.
-خیلی خب بهمن از من 22 سال بزرگتره دو سال کمتر می شه 20 سال...البته خوب موندیدها.بهتون نمیاد از من بیست سال بزرگتر باشید.
-بله من از شما بیست سال بزرگترم با محاسباتی که شما انجام دادید باید الان 55 سال رو داشته باشم.
باران کنار در ماشین ایستاد و گفت:
-پس این طوریه؟
ماکان در را باز کرد و گفت:
-چه طوري خانم؟
باران خود را روي صندلی انداخت و با غیظ گفت:
-کلاسورم رو بده خرابش کردي.
ماکان لبخند زد و کلاسور را با هر دو دست مقابل باران گرفت و گفت:
-بفرمایید...صحیح و سالم.
باران کلاسور را گرفت و روي صندلی عقب انداخت و به بیرون زل زد.
ماکان ماشین را روشن کرد و در دل گفت
پیش به سوی زندگی همه میدانستند که این واژه چقدر برازنده باران بود!
بعد نگاهی به باران کرد و دوباره زمزمه کرد :
مگر نه اینکه "زندگی" یعنی زندگی و حیات؟
از زیر چشم نگاهی به باران کرد و در همان حال گفت:
-اگه اخماتو باز نکنی محکم میزنم پشت این کامیونه!
باران با تعجب نگاهش کرد و گفت:
ببخشید ولی مغزتون سالمه؟
-نه خیلی نه...پس بهتره حواستو خوب جمع کنی، اخما باز...
باران گرچه خیلی سعی کرد جلوي خنده اش را بگیرد ولی نتوانست و با خنده گفت:
-دفعه آخرت باشه که به من دستور میدي ها؟
برقی از شادي ، چشمان ماکان را جلا بخشید:
-خیلی خب فکرامو بکنم ببینم چی میشه.
باران متعجب نگاهش کرد و گفت:
-راجع به چی فکراتون رو بکنید؟
-ادامه ارتباطم با شما.
-اصلاً معلومه چی میگید؟
-آره، وقتی شما میگید دفعه آخرم باشه یعنی این که دفعات بعدي ام در کاره...خب منم باید راجع به پیشنهاد شما...
باران کلام ماکان را نیمه کاره گذارد:
-اِ...بد نگذره؟
-نه خانوم ، با وجود شما که بد نمیگذره... این حرفا رو ولش کن ، حتماً الان هم خسته اي هم گرسنه... چی میخوري؟
-ممنون زیاد اشتها ندارم.
-ولی به هر حال یه چیزي که میتونی بخوري.
-برام فرقی نمیکنه.
-باران چقدر وقت داري؟
-براي چه کاري ؟
-یه دوري بزنیم... تو کی باید خونه باشی؟
-مثل همیشه.
-نمیشه یکم بیشتر بمونی؟
-نه،چطور مگه؟
-میخواستم اگه امکانش باشه...یعنی اگه مشکلی نداشته باشی...
-بالاخره چی؟
-شام با هم بریم بیرون.

Signature
     
#8 | Posted: 23 Aug 2013 22:31 | Edited By: paridarya461
باران پاسخی نداد. نگاهش حالتی پر تردید داشت. ماکان از فرصت استفاده کرد و با لحنی گرم و آهسته دوباره گفت:
-بریم؟
باران به طرفش برگشت و مستقیم نگاهش کرد. چیزي در سینه ماکان فرو ریخت. حتی اگر باران دعوتش را رد میکرد، او تا اوج رسیده بود و همین نگاه براي خوشی تمام هفته آینده اش کافی بود. با خود اندیشید این اولین بار است که دچار چنین حالتی میشود، ولی آخر چرا؟ مگر غیر از این بود که باران عشق اولش نبود؟ پس چرا با تمام تجربه هاي قبلی اش متفاوت بود؟ نگاه باران گرم نبود، داغ بود، سوزنده بود.
چشمان باران معصومیتی عجیب به خود گرفت و لبهایش آرام لرزید:
-نه ماکان،منو ببر خونمون.من...من...
-چیه باران؟ چی شده؟ حرف بزن.
-من نمیخوام با تو ...نه، نه ماکان.. من باید برم خونه، باید درسامو بخونم... باید کنکور قبول بشم.
ماکان لبخند آرامش بخشی به چشمان هراسان باران زد و گفت:
-چیه باران می ترسی ؟ میترسی بلایی که سر من آوردي سرت بیاد؟
-چرند نگو ماکان.
-چرا چرند؟ مگه تو نمیدونی چه بلایی سر من اومده؟
باران با زرنگی خاصی موضوع صحبت را عوض کرد و گفت:
-خب میدونی که من امسال کنکور دارم،باید حسابی درس بخونم تا بتونم برم دانشگاه..
ماکان میان صحبت باران گفت:
-کافیه خواهش میکنم انقدر این کلمات لعنتی رو تکرار نکن که دیگه حالم از هر چی درس و دانشگاهه بهم میخوره..من یه بار زندگیمو به کنکور...
ناگهان سکوت کرد . باران که همچنان منتظر ادامه جمله ماکان بود، متعجب نگاهش کرد ،ولی ظاهراً او قصد ادامه دادن نداشت. باران با خنده گفت:
-ببخشید جملتون نیمه کاره موند!
-نه نیمه کاره نموند . از ادامه دادن پشیمون شدم.
-چرا؟
-نمیدونم..شاید چون فکر کردم اشتباه میکنم.
باران با بی تفاوتی خندید و ماکان زیر لب گفت:
-من که زندگیم رو نباختم. اون اینجا، کنار من روي صندلی نشسته. تازه تازه دارم به دستش میارم.
-شما عادت دارین با خودتون حرف بزنید؟
ماکان به خود آمد . لبخندي زد و گفت:
-این عادت تمام دیونه هاست.
-ببخشید، شما از کدوم دسته دیونه ها هستید؟
-خیالتون راحت باشه ؛ از نوع کاملاً بی آزارش.
باران وانمود کرد نفس راحتی میکشد، بعد گفت:
-خوبه، خیالم راحت شد....گرچه من با دیونه ها میونه خوبی دارم. توي کوچه ما یه دیونه هست که حسابی با من رفیقه.مادرم گاهی اوقات منو دعوا میکنه و میگه این طوري که تو با اون حال و احوال پرسی میکنی هرکی ندونه فکر میکنه فک و فامیلته.
-پس شما یه دوست دیونه داري...چند تا دوستو دیونه کردي؟اینو بگو.
-باور کن من خیلی اهل این حرفا نیستم.
-خب همون کمش چند هزار تا در ساله؟
باران خندید و ماکان گفت:
-میریم یه جاي دنج و خلوت، یه شام مختصري میخوریم. من یه جاي خوب سراغ دارم،بعد میریم تو اتوبانهاي اطراف تهران یه دوري میزنیم...
-شما عادت دارید براي دیگرون برنامه ریزي کنید و تصمیم بگیرید؟
ماکان به حالت جدي چهره باران نگاه کرد و با خنده گفت:
-اگه میخواي مثل اون شب توي بستنی فروشی قهر کنی نه، ولی اگه راستش رو بخواي آره...
باران با نگاهی موشکافانه به ماکان ، او را بر انداز کرد و گفت:
-پس باید خیلی چیزارو یاد بگیري که امیدوارم استعدادشو داشته باشی.
ماکان با لحنی کاملاً جدي پاسخ داد:
-نه خانوم ، من اصلاً استعداد این کارو ندارم، در واقع همینم که هستم!
-پس براتون متاسفم. آدماي تغییر ناپذیر همیشه کلاهشون پس معرکه است.
-هر تغییري هم تو دنیا رخ بده بالاخره مردا مردن زنا زن! غیر از اینه؟
-نه ولی هر کسی هم توقع نداره این تغییرات روي جنسیت آدما تاثیر بذاره.
-پس شما با جنسیت ها کاري ندارید فقط دنبال خلع ید کردن مردا در امور زندگی هستید،نه؟
-ابداً! ما دستاي مردونه رو براي انجام کارهاي سنگین که نیازي نیست خودمون رو باهاشون خسته کنیم نیاز داریم.
-یک مرتبه بگید ما مرداي بیچاره، زنبوراي کارگریم ،نه؟
باران از تشبیه ماکان به خنده افتاد و در همان حال گفت:
-تقریباً.
-میدونی باران خانوم ، من فکر کنم شما تو زبون درازي همتا ندارید!
-و این شما رو ناراحت میکنه؟
ماکان خندید و گفت:
-من چه کاره ام که بخوام ناراحت بشم؟
باران با غیظ نگاهش کرد و گفت :
اگر شما هیچ کاره اید، من تو ماشین شما چه کار میکنم؟ سر کوچه آموزشگاه ما هر دوشنبه چه کار ضروري دارید؟
-خیلی خب ،عصبانی نشید.بده هر وقت مسیرم اون طرف باشه شمارو برسونم؟ مثل اینکه شما اصلاً فراموش کردید که ما با هم فامیلیم!
-پس حالا که این طوره و قراره شما چون مسیرتون اون طرف بوده، من رو برسونید،یه کمی عجله کنید. من باید زودتر برم خونه.
ماکان معترضانه پاسخ داد:
-اِ ...پس شام چی میشه؟
-قرار فامیلی فقط رسوندن بود نه شام.
ماکان پاسخی نداد و از اولین خروجی دور زد. در حالی که تمام حواسش متوجه اخم باران بود که چهره اش را بیش از همیشه جذاب کرده بود.
شب نیلوفری ۴
مهرناز که روي صندلی نشسته بود همان لبخند مهربان همیشگی را بر لب داشت.دخترش را در آغوشش کمی جا به جا کرد و به چهره رنگ پریده و خسته برادر زل زد. ماکان که متوجه نگاهش شده بود لبخندي مصنوعی بر لب راند و گفت:
-اگه این بچه اذیتت میکنه بده بخوابونمش روي صندلی عقب.
-نه داداش جان، لازم نیست. شما حرکت کن.
سکوت ماکان به شدت خواهر را عذاب میداد، اما حالت مغموم نگاهش اجازه هیچ صحبتی را به او نمیداد. سکوت که طولانی شد ماکان به زحمت دهانش را باز کرد و گفت:
-شوهرت چطوره؟
-مردي که زن خوبی مثل من داشته باشه که بد نمیشه.
-بر منکرش لعنت خانوم!
-چه خبرا، بچه ها چطورن؟
-همه خوبن.
مهرناز با تردید پرسید:
-ماهان چطوره؟
ماکان لبخند تلخی زد و پاسخ داد:
-هیچ وقت به این خوبی نبوده.
-می بینیش؟
-آره،گاهی اوقات سري به ما میزنه.
-فکر کردم شاید با هم...
-نه بابا،این حرفا چیه؟ما که بچه نیستیم.
مهرناز لحظه اي سکوت کرد و با دقت چهره ماکان را بررسی نمود و خیلی آهسته پرسید:
-خودت چطوري؟
- حالا که تو اینجایی خوبم... خیلی خوب کردي اومدي.
-بعد از تعارف چی،خوبی؟
لبهاي ماکان لرزشی خفیف کرد اما صدایی شنیده نشد. مهرناز دوباره گفت:
-زیاد سرحال نمیاي.
-نه،مثل همیشه ام...فقط یه کم کارم زیاده...تو خونه هم که خودت میدونی با لادن مشکل دارم.خلاصه دیگه...
نگاه سرزنش بار مهرناز او را وادار به سکوت کرد.
-خیلی تغییر کردي ماکان! اونوقتا من سنگ صبور و محرم رازت بودم، ولی حالا به منم داري دوروغ میگی.
ماکان با حالتی شرمنده سر به زیر انداخت و در همان حال گفت:
-آخه بعضی حرفا گفتنی نیست.
مهرناز بغضش را فرو خورد و گفت:
-میفهمم...میفهمم.
ماکان به روي مهرناز خم شد و گفت:
-این پدر سوخته خوش خواب رو بده به من ببینم.
بعد دخترك را از روي پاي مهرناز برداشت و گفت:
-بفرمایید آبجی خانوم،بفرمایید.
مهرناز با لبخند همراه برادر شد و به سوي ساختمان به راه افتاد. جلوي در ،ماکان با صداي بلند گفت:
-سامان کجایی بابایی؟بیا که عمه اومده.
در اتاق سامان باز شد و او با سرعت به سوي پدر دوید و خود را در آغوش مهرناز انداخت. مهرناز پسرك را به سینه فشرد و گفت:
-سلام عمه جون،حالت چطوره؟
-خوبم..عمه،سارا خوابه؟
-آره عزیزم ولی الان دیگه بیدار میشه و با تو بازي میکنه.
-بیا با هم بریم سارارو بخوابونیم رو تخت تو... راستی مامان کو پسرم؟
-رفته سوپر سر خیابون چیزي بخره،زود برمیگرده.
-تو برو بشین مهرناز خسته اي. منم الان میام.
رو به روي مهرناز که نشست گفت:
-چاي دم کردم الان آماده میشه...خب دیگه چه خبر ؟ مامان بابا و بچه ها خوبن؟
-آره همه خوبن . خیلی سلام رسوندند. راستش رو بخواي من خیلی نگران شماها بودم به امید گفتم هر طور شده باید برم تهران، دلم هواي ماکان و پسرش رو کرده. میدونی بهم چی گفت ؟گفت باز زده به سرت؟
و بعد با صداي بلند خندید، ماکان هم لبخندي زد و گفت:
-پس حسابی به زحمت افتادي.
- تو رو خدا بس کن ماکان ، من و تو که باهم این حرفا رو نداریم.
-اون دیونه کجاست؟
-اون دیونه از ده تا مثل من عاقلتره...سرش این روزا خیلی شلوغه. داره دنبال یه آپارتمان شیک و بزرگتر میگرده.
-اوه چه خبره؟ هنوز نه به داره نه به بار،آقا چه کارا میکنه؟
-خب زیادي ذوق زده است دیگه... یعنی منم جاي اون بودم ذوق زده میشدم.
مهرناز سري تکون داد و به چشمهاي غمگین ماکان خیره شد:
-ماکان بهم میگی میخواي چه کار کنی؟
-نه!
-چرا؟ دیگه قابل اعتماد نیستم؟
-نه اصلا مساله این نیست; مشکل اینجاست که من خودمم نمی دونم باید چکار کنم...این روزها تنها چیزي که آرومم می کنه مرور خاطرات تلخ و شیرین گذشته است...مهرناز یادته اون وقتا که میومدي تهران با باران چقدر خوش می گذروندید؟
-اره...یادته شما دوتا همش با هم لج می کردید؟
-هروقت تو میومدي من باران رو بیشتر میدیدم.براي همین هم اصرار می کردم که تو بیاي تهران درس بخونی.غافل از اینکه عمر این دوران کوتاه تر از این حرفاست...باورت می شه که همه چیز به اون سرعت تموم شه؟
-نه; من هنوزم نمی دونم چرا اون اتفاق افتاد و چرا تو چنین تصمیمی گرفتی.
-هیچ وقت تو زندگیم این طوري بازي نخوردم،از دست دادن باران بزرگ ترین باخت زندگی من بود...من واقعا باختم مهرناز!
-حالا هم که این قضیه ي...
با صداي باز شدن در،مهرناز جمله اش را نیمه کاره گذاشت و براي دیدن لادن از جا برخاست.
نمی دانست چه ساعت از شب است.تاریکی اتاق اجازه نمی داد عقربه هاي ساعت را ببیند.باز صداي سارا را شنید
-مامان...مامان...اب میخوام.
درون رختخواب نشست و کورمال کورمال شیشه ي اب را کنار بالشتش پیدا کرد.کمی اب داخل لیوان ریخت.سارا را نیم خیز کرد و لیوان را به لبهایش نزدیک نمود سارا با ولع چند جرعه اب نوشید و دوباره دراز کشید.دستی روي سر دخترش کشید و اهسته زمزمه کرد:
-بخواب دختر گلم...بخواب مامانی...بخواب.
دوباره دراز کشید و چشمهایش را روي هم گذاشت هنوز پلک هایش گرم نشده بود که احساس کرد از پشت پنجره صداي پایی می شنود هراسان از جا پرید و ارام پشت پنجره رفت شبح قامت بلند و ورزیده ي مردي داخل حیاط این سو و ان سو رفت.صورتش را به شیشه چسباند سردي شیشه تنش را مور مور کرد با دقت تمام به حیاط خیره شد و ماکان را شناخت.شالش را از کنار اتاق برداشت و اهسته در را باز کرد و از اتاق خارج شد.پایین پله ها ارام صدا زد:
-ماکان...ماکان.
ماکان صدایش را شنید و به سرعت به کنارش رفت:
-چیه،چیزي شده مهرناز؟
-نه از پنجره دیدمت اومدم ببینم اتفاقی افتاده؟سرما می خوري پسر،این وقت شب تو حیاط چکار می کنی؟
-خوابم نبرد اومدم کمی قدم بزنم.
-اینجوري؟ یخ نمیکنی؟
ماکان دست مهرناز را روي پیشانی سوزانش گذاشت و گفت:
-فکر نکنم.
-تو تب داري؟
-نه این حرارت همیشگیه... بخاطر سردرد.
-بیا بریم تو باید استراحت کنی. الان اگه لادن بیدار شه نگرانت میشه.
-تو نگران نباش چون اون اصلاً متوجه نمیشه.
مهرناز چند لحظه اي به چهره ماکان خیره شد و بعد پرسید:
-شما هنوزم اتاق خواباتون جداست؟
ماکان لبخند تلخی زد و پاسخی نداد.
-تو دیونه اي ماکان آخه چرا اینکارو میکنی؟
-این طوري هر دومون راحت تریم.
-هیچ هم این طور نیست . تو باید..
-باز شروع نکن مهرناز.این حرفاي تکراري رو چندین ساله دارم از این و اون میشنوم... من یکبار اونم به درخواست باران تن به این اشتباه دادم و حاصلش شد سامان که هر وقت به چشماش نگاه میکنم دچار عذاب وجدان میشم ...دیگه حاضر نیستم. ابداً حاضر نیستم این اشتباه رو تکرار کنم. نمیدونی اگه سامان نبود چقدر راحت تر بودم ولی حالا اون هست و من پابند مهر پدري ام و نمیتونم هر کاري رو که دلم میخواد انجام بدم.
-پس باید خدارو شکر کنیم که سامان هست و گرنه خدا میدونه تو دیونه دست به چه کاراي وحشتناکی میزدي!
ماکان سعی کرد لبخند بزند و در همان حال گفت:
-من چرا فکر کردم لادن میتونه جاي باران و بگیره؟ هیچ وقت در تمام مدت زندگیم این طور اشتباه نکردم.

Signature
     
#9 | Posted: 23 Aug 2013 23:35 | Edited By: paridarya461
مهرناز با تاسف سر تکان داد و گفت:
-شایدم تو نخواستی که این اتفاق بیافته.
-یعنی تو میگی که من اشتباه نکردم؟
مهرناز در سکوت کنار ماکان روي پله ها نشست. ماکان به جانب خواهر برگشت و گفت:
-حالا که دیگه همه چیز تموم شده مهرناز دلم میخواد با من رو راست باشی.
مهرناز آرام لبش را گزید نمیدانست چه باید بگوید میترسید با بازگویی واقعیت ماکان را بیشتر به هم بریزد.
-چیه دو دلی؟
-چی باید بگم؟ هرچی باشه تو خودت هم عاقلی هم بالغ.
-طفره نرو دختر حرفت رو بزن.
مهرناز پس از مکثی کوتاه اهسته گفت:
راستش رو بخواي همون موقع هم ما میدونستیم دختري که تو انتخاب کردي نمیتونه جایگزین مناسبی براي باران باشه...ولی خب تو تصمیمت رو گرفته بودي و ما نمیخواستیم ضربه اي به روح حساس تو بخوره...فکر میکردیم دیگه تحملش رو نداري!
-نمیدونم اونروز اصلا مغزم کار نمیکرد.
-شاید اگر من جاي تو بودم اینقدر به گذشته پیله نمیکردم.
-تو چی خیال کردي مهرناز؟ من به گذشته پیله میکنم چون تنها چیزیه که آرومم میکنه اما شماها فکر میکنید من با مرور خاطراتم بیشتر خودمو عذاب میدم...آخ که یاد اون روزا بخیر.
-واقعا که..
-وقتی براي اولین بار باران رو دیدي یادت میاد؟
-چه روزاي باحالی بود چقدر خوش میگذروندیم...ولی یدفعه همه چیز تمام شد.اینقدر تند و سریع همه چیز تمام شد که انگار داشتم خواب میدیدم و یکدفعه از خواب پریدم و این درست همان زمانی بود که دیدم سر سفره عقد نشستم.و به جاي اینکه حلقه ازدواج رو توي دستاي باران فرو کنم دست یه غریبه تو دستم بود باورت نمیشه مهرناز یکدفعه تمام تنم لرزید باور نمیکردم چنین اشتباه بزرگی مرتکب شده باشم...اما دیگه دیر شده بود ... خیلی دیر!
مهرناز به آرامی سر شانه ماکان را فشرد و گفت:
-قصه نخور قسمت این طوري بود.
-قسمت کدوم بود خواهر من ؟ اصلا قضیه قسمت نبود من زندگیمو به خاله خانباجی ها فروختم و چقدرم ارزون!
- داستان آشنایی شما دو تا قصه خیلی قشنگی بود فقط حیف که پایان خوبی نداشت.
-اصلا پایان نداشت ... گرچه علی الظاهر ازدواج من پایان درد ناك این قصه بود، ولی واقعیت اینه که از نظر من هیچ چیز تمام نشده مگر این که حالا مجبور...
-بهتره اینقدر به این چیزا فکر نکنی ماکان ، اینطوري کم کم دیونه میشی ها.
-فکر میکنی امکان داشته باشه که بهش فکر نکنم؟
-میدونم ماکان...باور کن میدونم، ولی آخه...
-اصلا بیا از این بحث بگذریم..سارا کوچولو خوابه؟
-آره خوابه خواب...
-ماشاا..خیلی بزرگ شده!
مهرناز خندید و گفت:
-وقت شوهرشه.
-حالا بذار دایی ماهانش...
-ماکان چندوقت باران رو ندیدي؟
ماکان دانست که مهرناز نمیخواهد او هیچ حرفی درباره ماهان بزند. لبخندي زد و پاسخ داد:
-خیلی وقته، از همون موقع که برات تعریف کردم.فکر کنم 5 - 6 ماه بعد از ازدواجم.
-این طور که شنیدم حالا دیگه خیلی فرق کرده؛ درسش تموم شده ، کار میکنه ،درامد خوبی هم باید داشته باشه. جالبه که این و اون با یه حالت خاصی ازش تعریف میکنن که انگار میخوان دل مارو بسوزونن...مثل این که فکر میکنن ما دشمن باران هستیم.
-شایدم باید بهشون حق داد ....به منم از این حرفا زیاد میزنن...میدونی من دورادور همیشه در جریان کاراي باران بودم.
-پس عامل نفوذي داشتی،نه؟
ماکان خندید و گفت:
-نه فقط یه دوست مشترك که با اب و تاب خاصی همه چیز رو برام تعریف میکرد.
-اي بدجنس!
-تنها دلخوشی من به همین چیزا بود که اونم به زودي از دست میدم.
-دوباره شروع نکن ماکان...راستش به نظر من رفاقت تو و باران از همون ابتدا جاي حرف داشت. شما هیچ نقطه اشتراکی نداشتید.
-شایدم داشتیم ولی از اون جایی که هر دومون آدماي کله شق و مغروري بودیم نمیخواستیم دست روي نقطه نظرات مشترکمون بذاریم...میدونی بزرگترین اشتباه یه مرد تو زندگی چی میتونه باشه؟
نگاه منتظر مهرناز دوباره ماکان را به حرف اورد:
-اینه که در مقابل کسی که دوسش داره بخواد غرور بی جاش رو با چنگ و دندون حفظ کنه.
-و تو این اشتباه رو کردي.
ماکان بی انکه حرفی بزند دستهایش را روي زانوانش گذاشت و سرش را به دستها تکیه داد.خودش خوب میدانست که اگر این هفته هم به دنبال باران برود یعنی پشت پا زدن به انچه که همیشه در موردش شعار میداد. ولی با این حال حسی مرموز او را به سوي باران میکشید. این بار باز هم سر قرار حاضر شد ولی از ماشین پایین نیامد و همانطور که توي ماشین نشسته بود ،خیابان همیشگی را زیر نظر گرفت. چند دقیقه اي که از ساعت 6 گذشت،تصویر اندام لاغر و کشیده باران مقابل چشمانش جان گرفت. باران سلانه سلانه و خسته به سوي سر خیابان می امد و جالب انکه باز هم تنها بود. حس خاصی در وجودش نهیب زد که تنهایی باران ارتباط ویژه اي با قرارهاي روز دوشنبه او دارد. ولی باران وقتی به سر خیابان رسید،نه توقف کرد و نه حتی حرکتش را اهسته نمود. برعکس انتظار ماکان او حتی نگاه جستجو گري هم به اطراف نکرد. با حالتی کاملا عادي از میدان رد شد و کنار خیابان منتظر ماشین ماند. ماکان ناگهان به خود امد ،سریع ماشین را روشن کرد و به سوي باران حرکت نمود.اما درست ماشین جلویی مقابل پاي باران توقف کرد و او بی توجه به بوقهاي ممتد ماکان سوار ماشین شد.ماکان به دنبال ماشین حرکت کرد و وقتی کنار آن جاي گرفت ،باز چند بوق ممتد زد و داخل ماشین کناري سرك کشید. پسر جوانی که کنار باران نشسته بود چیزي به باران گفت که باعث شد او به طرف ماکان سر خم کند.ماکان با سر سلام نمود.باران نیز با حالتی بی تفاوت سري تکان داد و دوباره به سوي پنجره برگشت.ماکان باز بوق زد و باران به ناچار نگاهش کرد. ماکان با اشاره گفت که منتظرش میماند،بعد با سرعت از ماشین کناري سبقت گرفت و کمی جلوتر کنار خیابان ایستاد،اما ماشین حامل باران بی انکه توقف کند از کنارش گذشت. ماکان باکلافگی دوباره حرکت کرد و با سرعت خود را به باران رساند. وقتی پشت سر انها رسید ،چند بار چراغ زد و بعد در کنار ماشین قرار گرفت.
راننده با اخم نگاهش کرد و عصبانی گفت:
-چه خبرته برادر من؟ چشمم رو درآوردي!
-شرمنده اقا،با اون خانوم کار داشتم.
-بیخود مرد حسابی! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
-شما اشتباه میکنید. ایشون غریبه نیستند.
راننده با حالتی خاص نگاهش کرد و گفت:
-هرکسی باشه اگه میخواست پیاده شه،همون بار اول که با بوقت خیابونو گذاشته بودي رو سرت،پیاده میشد.
و بعد پایش را روي پدال گاز فشرد و از ماکان فاصله گرفت.احساس ناخوشایندي وجود ماکان را پر کرد. احساس لگد مال شدن،له شدن و شکستن. این اولین باري بود که کسی با این لحن و با ان نگاه سرزنش بار با او برخورد کرده بود. میدانست باران براي رسیدن به مقصد باید از دو ماشین استفاده کند. پس حتما قبل از رسیدن به خانه از این ماشین پیاده میشد. بی اختیار باز هم به دنبال ماشین او حرکت کرد ولی این بار با کمی فاصله. قصد داشت بی احترامی و توهین باران را به نحوي تلافی کند. باران دوباره کنار خیابان ایستاد. ماکان به سوي او حرکت کرد، برایش بوق زد. باران با عصبانیت نگاهش کرد. ماکان کمی جلوتر توقف کرد. باران با چند گام بلند خود را به ماشین او رساند، اما قبل از انکه دستش با دستگیره در تماس پیدا کند ماکان پوزخندي زد و حرکت کرد. از داخل آینه به باران نگاه کرد که همانطور متعجب کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن او را نظاره میکرد. ناگهان ماشین از حرکت ایستاد.ماکان لحظه اي فکر کرد بنزین تمام کرده،اما نه ماشین روشن بود،فقط جلو نمیرفت.به سرعت دنده عوض کرد و ماشین با کمال میل عقب رفت و مقابل پاي باران ایستاد. باران اما همانطور بدون هیچ عکس العملی کنار خیابان ایستاده بود. ماکان به سرعت پیاده شد و در حالی که در را براي باران باز میکرد،اهسته گفت:
-زود سوار شو که مردم دارن بدجوري نگاه میکنن...زود باش.
باران نگاهی به اطرافش کرد گرچه متوجه نگاه خاصی نشد ولی با سرعت روي صندلی نشست. ماکان ضمن حرکت گفت:
-سلام حالت خوبه؟
باران با غیظ نگاهش کرد و جواب سلامش را با حرکت سر داد. ماکان با حرص پوزخندي زد و گفت:
-تو اخم میکنی؟این منم که باید عصبانی باشم فریاد بکشم و از غصه دق کنم.میدونی چه بلایی سر من آوردي؟ میدونی چقدر جلوي مردم آبروریزي کردي و بی خیال نشستی و از پنجره بیرون رو تماشا کردي ؟لابد میخواي بگی نشنیدي اون راننده بهم چی گفت. در تمام مدت عمرم هیچ وقت اینطوري تحقیر نشده بودم.
باران نگاه بی تفاوتی به او کرد و پاسخ داد:
-خوب کردم...هرکاري کردم حقت بود...
-چرا،مگه من بیچاره چه کار کردم؟
-چه کار کردي؟آدمی که انقدر مغرور و خودخواهه که حتی حرف دلش رو از خودش پنهون میکنه، حقشه شکسته شه، خرد شه،اصلا له شه...تو انقدر بیچاره اي که حتی نمیدونی از زندگیت چی میخواي. خودت،خودتو گول میزنی،این مسخره نیست؟!
-تو اشتباه میکنی...
-نه،هیچم اشتباه نمیکنم.این تویی که اشتباه میکنی.هر هفته راه میافتی میاي دنبال من که یه مشت اراجیف تحویلم بدي...
بعد با حالتی خاص دهانش را کج کرد و صدایش را بم نمود و گفت:
-اگه بهمن بفهمه چی بگم؟...مثل اینکه ما فامیلیم ها! من میخوام بدونم تو براي چی میاي دنبال من؟و تا واقعیت رو نگی دیگه حتی احترام بزرگتر بودنت رو هم حفظ نمیکنم و جواب سلامت رو هم نمیدم.
ماکان بی اختیار به قاطعیت باران لبخند زد و در سکوت به تماشاي چهره عصبانی او نشست. باران که متوجه نگاه او شده بود سر به زیر انداخت و شروع به بازي با ناخنهایش کرد . ماکان به داخل کوچه باریک و خلوتی پیچید و کنار دیوار توقف کرد. صداي ارام موزیک فضاي نیمه تاریک داخل ماشین را می شکافت و گوشهاي ماکان را پر میکرد. دستهایش را به دو طرف فرمان گرفت صاف نشست و اهسته گفت:
-باران؟
باران سر بلند کرد و به چهره آرام او نگریست و پاسخ داد:
-بله...
اما ماکان باز سکوت کرد و باران را همچنان منتظر گذاشت. لحظات ارام از کنار هم میگذشتند. سکوت داخل ماشین سنگین تر و دلچسب تر میشد، حرارت ملایم بخاري ،صداي ارام موزیک ،فضاي ارام و ساکت کوچه و شعاع باریک نوري که از پنجره خانه روبرو به صورت باران می تابید، همه و همه آن صحنه را به ابدیت خاطرات ماکان پیوند میزد.
کمی به سوي باران خم شد و باران بی اختیار خود را جمع کرد و ماکان را ناچار ساخت به عقب برود . اما باز از همان فاصله نیز احساس کرد حرارت گونه هاي تبدار و رنگ گرفته باران را بیشتر حس میکند. ناگهان دلش لرزید و میلی مهار ناپذیر او را به سوي باران کشید.چقدر این موجود کوچک و معصوم را که روي صندلی کنارش کز کرده بود،دوست داشت!
لبهایش لرزید ولی سعی کرد هرچه میخواهند هرچه بگویند جز حرف دلش که اکنون آشکارا آن را میدانست.

Signature
     
#10 | Posted: 24 Aug 2013 00:13 | Edited By: paridarya461
-باران...
-بله.
-اگه یه غریبه تو شهر شما دنبال یه آشنا ،یه هم زبون و یه همدل بگرده،جرمه؟اگه یه دل شکسته دنبال یه سنگ صبور بره باید له اش کرد؟منو بفهم باران... با تشنه خشکی کردن رسم جونمردي نیست.....
نگاه باران تا قعر چشمان ماکان فرو رفت. شاید میخواست صداقت گفتارش را اندازه بگیرد ولی این نگاه هرچه که بود تا عمق استخوانهاي منجمد شده ي ماکان را گرم کرد....سوزاند و از رخوت همیشگی هوشیار کرد.
آن شب به یکباره رفتار باران تغییر کرد؛ مهربانی نگاه شکاك و مرموزش را پر کرد،ابروان پیوسته اش از هم باز شد و لبهایش را لبخندي ساده و زیبا زینت بخشید.باران از ان شب به بعد دیگر دنبال اغراق ماکان نبود و ظاهرا انچه شنیده بود برایش کافی بود.
هر دوشنبه ماکان مشتاق و بی قرار به انتظار باران می ایستاد و باران غروب هر دوشنبه تنها از در اموزشگاه خارج میشد و به روي ماکان لبخند میزد. ثانیه ها داخل ماشین به لحظه ها و لحظه ها به ساعتها تبدیل میشدند و انها یا از خود میگفتند و یا با بحث و جدلی شیرین بر سر موضوعات کوچک و بزرگ وقت میگذراندند. در این میان اما سخن از همه چیز بود غیر از عشق.
ماکان هربار که میخواست مسیر صحبت را به سمت دلخواهش بکشاند،ترسی عجیب به وجودش رخنه میکرد. نمیدانست چرا ولی شاید میترسید اگر با باران سخن از عشق بگوید او را از دست بدهد. باران هم ظاهرا از این وضعیت راضی بود، شاید او بیشتر دنبال یک دوست تازه بود تا یک عشق ناخواسته!اما انچه مسلم بود هیچ کدام از انها نمیتوانستند جلوي رشد بذر کوچکی را که در دلهایشان کاشته شده بود بگیرند. بذر کوچکی که حالا جوانه زده و سر از خاك سرد و خواب الود بیرون کشیده بود .
ماکان اکنون به خوبی میدانست که باران را دوست دارد ان هم نه از نوع عادي. اما از احساس باران کاملا بی خبر بود فقط مطمئن بود که رابطه اش با او هیچ توجیهی جز علاقه نمیتواند داشته باشد. حال این علاقه از چه نوع بود، اصلا برایش مهم نبود.همین که در کنار باران بود حتی براي هفته اي چند ساعت کافی بود.
---------------------------------* **--------------------------------------
با فشار آرام دستهایی که بازویش را تکان می داد به خود امد. مهرناز هنوز کنارش نشسته بود و با لبخند نگاهش میکرد.
-دیدي گفتم بري تو اتاقت خوابت میبره..پاشو اینجا که نمیشه خوابید پسر جون سرما میخوري.
-تو هنوز اینجایی؟ بلند شو برو تو،یخ زدي. فردا من بیچاره جواب امید رو چی بدم؟
-من جواب زن تو رو چی بدم؟ پاشو که الان هرچی سنگه محکم میخوره تو سر خواهر شوهر بیچاره بخت برگشته! تو میخوابی اونوقت من باید جواب پس بدم.
-من خواب نبودم...داشتم فکر میکردم.
مهرناز با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
-خواب نبودي؟ تو همیشه اینقدر عمیق فکر میکنی؟
ماکان لبخند زد و مهرناز باز گفت
-حالا کجاي فکرت بودي که انقدر غرق شدي؟
ماکان بی مقدمه پرسید:
-مهرناز تا حالا بهت گفتم که کی براي اولین بار به باران گفتم دوستش دارم؟
-نه تو که مارو محرم نمیدونی، اگه قصه عشقت رو با باران اینقدر از همه پنهون نمیکردي،شاید وضع یه جور دیگه اي میشد.
ماکان آهی کشید و گفت:
از همه پنهون کردم اون افتضاح به بار اومد تصورش بکن که اگه...
تو اشتباه کردي ماکان رازت رو از کسانی پنهون کردي که بیاد میدونستن و به اونایی گفتی که نباید میگفتی.
- بله میدونم و سالهاست که دارم چوب همین اشتباه رو میخورم...باران همیشه میگفت که نمیخواد کسی از رابطه ما با باخبر باشه ولی من بعدا فهمیدم با مادر و خواهرش راجع به من صحبت میکنه من احمقم...
- حالا این حرفها رو ول کن بنا بود برام بگی کی براي اولین بار به باران گفتی که دوستش داري.
ماکان لبخند کمرنگی زد و به بوته رز خشک داخل باغچه خیره شد و درهمان حال گفت:
یه دوشنبه که رفته بودم دنبالش موقع برگشت یه چیزي بهش گفتم.برگشت و با حالت خاصی مستقیما توي چشمام نگاه کرد.دست و پام رو گم کردم و بدجوري هل شدم.همون موقع میخواستم بپیچم ولی رفتم تو جدول.یه دفعه عصبانی شد و گفت :
-این چه جور رانندگیه؟بلد نیستی پیاده شو من بشینم.
منم بهش گفتم رانندگی بلدم ولی...خیلی آروم گفتم لعنت به اون چشمات.فکر نمیکردم شنیده باشه.چیزي هم نپرسید.انگار که اتفاقی نیفتاده باشه از قضیه گذشت .هفته بعد که باز رفتم دیدم رو کلاسورش یه جمله انگلیسی نوشته ولی هر چی به مغزم فشار آوردم نتونستم ترجمه اش کنم.هر چی هم که اصرار کردم بی فایده بود و باران معنی نوشته اش را نگفت.ولی وقتی خواست پیاده شه سرش رو از پنجره خم کرد و جمله روي کلاسورش رو خوند و ترجمه کرد و با سرعت رفت میدونی چی نوشته بود؟
مهرناز با لبخند سر تکان و ماکان زیر لب زمزمه کرد:
-لعنت به اون چشمات!
مهرناز نگاه پر غصه اش را به برادر دوخت.ماکان به دیواره سرد پله ها تکیه زد و نگاه ناآرامش روي ستاره اي در اسمان سیاه شب آرام گرفت.لبهایش به سستی تکان خورد و گفت:
اون روز وقتی خبر خواستگاري باران رو از عمه اش شنیدم داشتم دیوونه میشدم.تازه چهارشنبه بود و من باید براي دیدن باران لااقل چهار روز صبر میکردم و ممکن بود توي این چهار روز هر اتفاقی بیفته.دائم توي پله ها سرگردون بودم و نمیدونستم چکار باید بکنم.چند بار شماره خونشون رو گرفتم ولی از شانس من یا بنفشه بر میداشت یا مامانش و من ناچار زود قطع میکردم .به بهانه هاي مختلف پایین رفتم و دائم شکوه خانم رو سوال پیچ میکردم.گرچه من سعی میکردم طوري حرف بزنم که اون متوجه نشه ولی از نگاهش میخوندم که بهم میگه خودتی.اونشب تا نزدیک صبح تو کوچه ها پرسه زدم.ساعت از چهار گذشته بود که برگشتم خونه و بی سر و صدا رفتم بالا.چشمم که به گوشی تلفن خورد پام سست شد.صابون چند تا فحش و لعنت رو به دلم زدم و شماره گرفتم.با اولین صداي بوق گوشی برداشته شد و صداي خواب آلودي گفت:
الو.
مطمئن نبودم صداي باران باشه.فکر کردم ممکنه بهار باشه براي همین سکوت کردم و صدا دوباره گفت:
عرض کردم بفرمایید.
از لحن صدا بنظرم رسید باران پشت خطه و دلم ریخت ولی بازم ترسیدم حرف بزنم.
-کله صبح زنگ زدي که چی؟منو از خواب بیدار کردي خدا ازت نگذره...گفتم لابد یه ظرف حلیم برامون میخواي بیاري.
حالا دیگه مطمئن بودم اون بارانه...با صداي لرزان و دستپاچه گفتم:
باران باید ببینمت...باید ببینمت.
حالت صداش تغییر کرد و گفت:
ماکان تویی؟اتفاقی افتاده؟
از لحن صمیمی و حالت نگرانش خیلی خوشم اومد.اگه در یه وضعیت عادي اینطوري باهام حرف زده بود حتما از خوشحالی بال در می آوردم ولی اونموقع وضع فرق میکرد دوباره گفت:
ماکان.
گفتم:
-نه اتفاقی نیفتاده اصلا مگه باید اتفاقی بیفته تا من تو رو ببینم؟گوش کن باران من باید تو رو همین امروز ببینم.
-تو چت شده ماکان ؟اینوقت صبح تلفن کردي بمن...
-بله میدونم بیدارت کردم میدونم خواب زده شدي اما تو هم اینو بدون که من هنوز نخوابیدم و تا تو رو نبینم نمیخوابم.
-خیلی خب امروز بعدازظهر من ساعت 8 از آموزشگاه میام بیرون .میتونی بیاي سرجاي همیشگی.
- 8 شب نه نه دیره باران دیره.
-ماکان اگه بگی چی شده شاید بیشتر بتونم کمکت کنم.
-بهت میگم همه چیز رو میگم اما به شرط اینکه ساعت 6 بیاي بیرون مثل دوشنبه ها من کلی باهات کار دارم.
-اما آخه من دو ساعت اخر کلاس...
-مهم نیست چه کلاسی داري کاش یک هزارم اون کلاسهاي لعنتی به من بخت برگشته فکر میکردي.

Signature
     
صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Night Lilies | شب نيلوفرى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites