تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Night Lilies | شب نيلوفرى

صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#21 | Posted: 25 Aug 2013 16:17 | Edited By: paridarya461
نگاه باران در سکوت به گلهاي فرش روي تخت خیره ماند. ماکان کمی خود را نزدیکتر کرد.سرش را پیش برد و آهسته گفت:
-می شه یه خواهشی بکنم؟
باران لحظه اي سرش را بالا آورد. در آن فاصله به راحتی صداي نفسهاي تند و گرم ماکان را می شنید. با حرکت پلکها پاسخ مثبت داد و منتظر به ماکان نگریست:
-می شه... می شه خواهش کنم زنگ بزنی خونه و بگی براي شام نمیاي؟
لبهاي باران حرکتی کرد ولی قبل از آن که چیزي بگوید ماکان دوباره گفت:
-خواهش می کنم.
-باشه، ولی اگه ماهان به خونه زنگ بزنه چی؟
-مگه ماهان یکسره اونجا زنگ می زنه؟
باران سر به زیر انداخت و ماکان دانست که پاسخش مثبت است. لبهاي خشکش را با زبان تر کرد و آهسته گفت:
-خوش به حال ماهان!
باران بی آنکه سربلند کند به سرعت گوشی تلفنش را از کیفش بیرون آورد و شروع به شماره گیري کرد
-الو
- ...
- سلام بهار
-....
-قربانت جات خالی
-.....
-باشه بابا
-...
- جات اصلا هم خالی نبود
-.....
-نه رفت
-...
- بهار به مامان بگو من یه سر رفتم خونه سپیده، حالام داریم شام با هم می ریم بیرون. من بعد شام میام
- ......
-نه قبل از این که تو بري میام گر چه اگر هم بري چیز مهمی رو از دست ندادم چون فردا دوباره میاي
- ......
-اولا اون دیگه زنگ نمی زنه، ثانیا بگو خیالی نیست، ثالثا به شوهر محترم خودتون بفرمائید زنتون رو جمع کنن.
باران با صداي بلند خندید و خداحافظی کرد و گوشی را روي فرش انداخت.
-خب از حالا تا دو ساعت دیگه شایدم بیشتر بنده در خدمت شما هستم.
-شما بسیار بسیار لطف کردید سرکار محترم... الان چی میل داري، شام یا کمی مخلفات؟
-براي شام که زوده، با مخلفات موافق ترم ... در ضمن هر چی دلت می خواد سفارش بده، مهمون منی.
ماکان با اخم به او چشم غره رفت و باران با خنده گفت:
-آه معذرت می خوام ... اصلا حواسم به آبروي شما نبود!
و بعد با صداي بلند خندید. ماکان همانطور که خیره نگاهش می کرد گفت:
-مثلا می خواي به من طعنه بزنی، نه؟ غافل از اینکه من ته دلم قند آب می شه وقتی می بینم برعکس اونچه تصور میکردم تو هنوز منو عقایدم رو و شاید حتی عشقم رو به خاطر داري.
خنده از روي لبهاي باران محو شد و صورتش حالتی کاملا جدي به خود گرفت. لبخند تلخی زد و گفت:
-می شه درباره گذشته حرف نزنیم؟
ماکان سکوت کرد تا پسر جوانی که با یک سینی چاي و مخلفات روي تختشان خم شد بود، برود. بعد پاسخ داد:
-آره میشه، امشب هر چی که تو بخواي می شه...
لحظه اي سکوت برقرار شد، بعد ماکان با حالت خاصی گفت:
-میشه برام چاي بریزي؟
باران لبخند زیبایی زد و زیر تیغ نگاه سوزان ماکان با وسواس خاصی برایش چاي ریخت. ماکان در سکوت چایش را نوشید، باران به شدت منتظر بود تا او صحبت هایش را شروع کند ولی ظاهرا ماکان هیچ عجله اي نداشت.
-خب؟
-خب چی؟
-شروع کن دیگه.
-عجله اي نیست. چاي به این خوش طمعی می خوریم و...
نگاهش روي صورت باران خیره ماند و ادامه جمله اش را فرو خورد.به جلو خم شد. باران کمی خود را جمع کرد، اما ماکان تنها لیوان چاي اش را از دستش کشید و دوباره به جاي اول خود بازگشت و در حالی که به نگاه متعجب باران می خندید جرعه اي از چاي را نوشید و گفت:
-یاد لیوان چاي خونه عمه ات بخیر!
باران چینی به پیشانی انداخت و خواست دهان باز کند که ماکان دوباره گفت:
-بله، بله می دونم قرار شد.
ماکان لیوان خالی چاي را روي تخت گذاشت و گفت:
-مدتها بود که چنین چاي خوش طعمی نخورده بودم.
باران سر تکان داد و لبخند زد.
-از این و اون شنیدم که خانم بسیار بسیارموفقی شدي!
-نه انقدر که می گن.
-کمتر یا بیشتر؟
-خودمم نمیدونم.
ماکان باز کمی به جلو متمایل شد و با لحنی صمیمانه پرسید:
-باران تو خوشبختی؟
باران لحظه اي مکث کرد و بعد در حالی که سعی می کردي به چشمهاي ماکان نگاه نکند، گفت:
-گفتم که نمی دونم.
-ولی ظاهرا که خوشبختی؛ تحصیلات عالی؛ شغل مناسب و پر درآمد، وجه اجتماعی بسیار مقبول...
-چرند نگو ماکان ... این فاکتورهایی که تو می گی شاید شرط لازم براي خوشبختی باشه ولی مسلما کافی نیستند.
ماکان به دور دستها خیره شد و آهسته گفت:
-گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که عبور من از زندگی تو، مثل گذر یه ابر از تو آسمون بود، ولی گذر تو از زندگی من درست مثل گذر یه طوفان ویرانگر بود، طوفانی که حتی گذر زمان نتونست جاي پاش رو پاك کنه... می دونی چیه باران، راستش باور نمی کنم، نه باور نمی کنم بارانی که یه روزگاري دست رد به سینه من زد، امروز به خاطر یه ورق پاره به اسم لیسانس و دوتا چشم رنگی جواب مثبت به ماهان بده ... قبول دارم که ماهان مثل خودت تحصیلکرده است، قبول دارم خوشگله و به قول معروف دختر خفه کن! ولی نمیتونم قبول کنم که اون دختر تو باشی... تو... باران....
ماکان در انتظار پاسخ باران سکوت کرد، ولی باران نمی خواست در این مورد حرفی بزند براي همین بی مقدمه گفت:
-یه کم سرده، نه؟ من سردمه.
ماکان چهره در هم کشید و گفت:
-حرارت رنگی دو تا چشم سبز حتما گرمت می کنه، نه؟... می خواي زنگ بزنم ماهان با سر بیاد اینجا؟
باران با عصبانیت غرید:
-ساکت شو! ماکان، ساکت شو! چیه ،چه خبره، چرا این جوري طعنه می زنی؟ چرا راحت و روراست حرف نمی زنی؟ تو از چی ناراحتی؟ از این که من می خواهم ازدواج کنم؟ فراموش کردي که خودت هشت سال پیش این کار رو کردي؟ فراموش کردي که تو الان یه بچه هشت ساله داري در حالی که من هنوز مجردم؟ باید از خودت خجالت بکشی!
ماکان در سکوت سر به زیر انداخت. مسلما حق با باران بود. او باید به دنبال سرنوشتش می رفت، باید زندگی مستقلی ترتیب می داد و صاحب بچه می شد و ماکان حق نداشت او را از این کار منع کند. اما نمی توانست، نه نمی توانست بپذیرد که باران او به کس دیگري تعلق داشته باشد. حتی فکرش را هم نمی توانست بکند.مگرجز این بود که هر کس در زندگی سهم اون کسی بود که از همه بیشتر دوستش دارد؟ چه کسی بیشتر از ماکان می توانست باران را دوست داشته باشد؟
بغضی تلخ راه نفسش را سد کرد. تمام غصه هایش یکجا انباشته شدند و به صورت آهی سوزان بر لبهایش نشستند. باران که حالا کمی آرامتر شده بود با همدردي نگاهش کرد و زیر لب گفت:
-معذرت می خوام ماکان، ولی تو حسابی اعصاب آدمو به هم می ریزي. من این روز ها به اندازه کافی مشکلات عصبی دارم.
ماکان چشمان نمناکش را به باران دوخت و گفت:
-نیازي به عذرخواهی نیست... همه اش تقصیر من بود... منم این روزا داغونم باران، خیلی داغون! در تمام این سالها خیلی راحت بهت فکر می کردم، می دونستم که تو هیچ تعلقی به هیچ کس نداري و من می تونم هرقدر که بخوام بهت فکر کنم. توي رویاهام همیشه تو باران من بودي. می فهمی باران من، گرچه کابوس از دست دادنت حتی یک شبم راحتم نمی ذاشت. حالا اون کابوس داره به حقیقت پیوند می خوره...اونم چه طوري؟ تو داري همسر برادر من می شی. من باید از این به بعد به تو به چشم عروس خانواده... یا اصلا خواهر خودم نگاه کنم... تو بگو باران آخه این امکان داره؟!...نه، نه دختر، من نمی تونم، نمی تونم. این روزها یه سره با خودم کلنجار می رم؛ یه بار می گم این طوري که بهتره، لااقل می تونم هر چند وقت یه بار ببینمش، بعد دوباره می گم نه، آخه چه طور باید ببینمش و دستم نلرزه؟ دوباره به خودم دلداري می دم و می گم بالاخره که چی؟ باران باید ازدواج کنه یا نه ؟ تو اگه دوسش داري باید براش آرزوي خوشیختی کنی، خوب بدبخت زن برادرت باشه که بهتره. اگه با یه غریبه ازدواج کنه براي همیشه از دستش می دي، اما آخه...
ماکان از گفتن ادامه جمله اش منصرف شد و به جاي آن گفت:
-نه، نه باران من تحمل این یکی رو ندارم.
باران لبهایش را گزید و آهسته پرسید:
-حالا من باید چه کار کنم؟
-نمی دونم ... باورکن نمی دونم.
-اگه راستش رو بخواي منم بدجوري لاي منگنه موندم. اصرار خونواده ام براي ازدواج واقعا کلافه ام کرده، خوب با این کار هم اونا راضی می شن هم برادر عاشق پیشه شما!
-یعنی داري می گی برات فرقی نمی کنه به کی جواب مثبت بدي؟
-نه باورکن برام فرقی نمی کنه. من باید ازدواج کنم، خب ازدواج می کنم،فقط همین!
ماکان یکی از ابروهایش را بالا برد و لبخند موذیانه اي زد و گفت:
-خب حالا که اینطوره، چرا من اون آدم خوش شانس نباشم؟
-چرند نگو ماکان! تو ز...
-می دونم ولی این که کار سختی نیست. خب طلاق رو براي این روزا گذاشتن دیگه!
با تعجب به صورت ماکان نگاه نافذش که اکنون رگه هایی از شادي در آن موج می زد نگاه کرد. هرگز دلش نمی خواست کاخ آرزوهایش را بر ویرانه آشیانه دیگران بنا کند... دلش نمی خواست ماکان به خاطر او از همسرش جدا شود و فرزندش قربانی هوس هاي او شود. قاطعانه پاسخ داد:
-تو؟ فراموش نکن که حتی در اون صورتم یه بیوه مردي و من دختر مجرد!
-اینو فراموش نمی کنم، ولی می شه بفرمایید تکلیف بیوه مردا چیه؟
-می تونن با یه خانم بیوه مثل خودشون ازدواج کنن!
صداي خنده باران گوشهایش را پر کرد. او کاملا جدي حرف می زند ولی باران همه چیز را به شوخی گرفته بود. خواست برایش بیشتر توضیح بدهد و بگوید که قصدش براي جدایی از همسرش کاملا جدي است، بگوید که آن دو در این سالها فقط یکدیگر را تحمل کرده اند،همین و بس، اما جمله باران باعث شد سکوت کند.
-می دونی ماکان، من نمی تونم دست رد به سینه ماهان بزنم. تو می دونی اون نسبت به من چه احساسی داره!
چهره ماکان حالتی متفکر و محزون به خود گرفته بود و از آن شادي زود گذر دقایقی پیش هیچ اثري در نگاه مات و خسته اش وجود نداشت.
آهسته پاسخ داد:
-نمی دونم. هیچ کس مثل من ماهان رو درك نمی کنه، فراموش کردي که منم یه روزي عاشق تو بودم؟
لحظاتی سکوت برقرار شد. استفاده ماکان از فعل ماضی، ذهن باران را به خود مشغول کرد:
"عاشق تو بودم"
و این به آن معنا بود که در نظر ماکان همه چیز تمام شده بود و حق هم داشت؛ از داستان دلدادگی آن دو سالها می گذشت، پس باید هم فراموش می شد. ولی اگر او فراموش شده بود اکنون آنجا در کنار ماکان چه می کرد؟!
صداي پسر جوان رشته افکار هر دو را از هم گسیخت:
-آقا اجازه هست استکانها رو جمع کنم؟
ماکان با سر پاسخ مثبت داد و جوان در حال جمع کردن استکانها دوباره گفت:
-چیزي احتیاج ندارید؟
-چرا یه قوري دیگه برامون چاي بیار ...منوي غذا رو هم بیار.
-چشم آقا ... همین الان.

Signature
     
#22 | Posted: 25 Aug 2013 16:39 | Edited By: paridarya461
ماکان همچنان خیره به دور دستها در سکوت سیگار می کشید که زنگ موبایل باران او را به خود آورد:
-بله
.....-
-سلام، خوبی؟
....-
-آره
.....-
-خارج از تهرانم
.....-
-نه نمی شه
...-
- آخه وضعیتم طوري نیست که بشه تو بیاي
.....-
-متشکرم خودم ماشین دارم
....-
-آخه دوستام همه خانومن، شما بیاي کمی معذب می شن
.....-
-باشه حتما
.....-
-متشکرم
.....-
-نمی شه، الان که وقت این حرفا نیست
.....-
-بس کن بچه جون، خداحافظ
...-
- خداحافظ.
ارتباط که قطع شد، صورت ماکان کاملا به سوي باران چرخید. لبخند تلخی روي لبهاش نشست و آهسته پرسید:
-ماهان بود؟
باران سکوت کرد و ماکان دوباره گفت:
-می خواست بیاد اینجا؟
باران به علامت تایید سر تکان داد و ماکان در حالی که از او روبرو می گرداند ادامه داد:
-می گفت دوستت داره، نه؟... می خواست که تو هم بهش بگی دوستش داري، درسته؟
باران با تعجب نگاهش کرد، بعد آهسته پاسخ داد:
-گاهی اوقات فکر می کنم نباید چنین ظلمی رو به ماهان بکنم. لیاقت ماهان خیلی بیشتر از اینه که زنی بی هیچ احساسی همسرش بشه ... این یه بازیه ماکان و من گاهی اوقات از این که ماهان رو بازي می دم دچار عذاب وجدان می شم.
ماکان آرام دستهاي سرد و یخ زده باران را در میان دستهایش گرفت. بر عکس آن روزها،باران عصبانی نشد، تمام تن ماکان شروع به لرزیدن کرد، یعنی دستهاي باران اینقدر سرد بود؟ به خود جرات داد به چشمان بارانی باران نگریست.دو قطره اشک بر روي گونه هاي آراسته اش شیاري براق ترسیم نمود. دستهاي باران را در میان انگشتان خود فشرد و آهسته زمزمه کرد:
-این فکرا رو نکن. ماهان به همین هم راضیه! منم بودم راضی بودم، ولی حیف که باید حسرت این بازي تا ابد به دل غمدار من بمونه "زن داداش"
شب نیلوفری ۸
خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود.هیچ کس حرفی نمی زد و مهرناز با تمام وجود سعی می کرد عکس العمل لادن را ارزیابی کند بالاخره لادن لب باز کرد و با سنگینی خاصی گفت:
-حالا مگه تو این دنیا دختر قحط بود که ماهان انگشت گذاشته رو باران؟
-خدا می دونه که ما چقدر باهاش حرف زدیم ولی مرغ ماهان همیشه یه پا داره یا باران یا مرگ می گه اگه باران را برام خواستگاري نکنید خودم رو میکشم.
لادن سري تکان داد و گفت:
-یعنی ماهان از قضیه ماکان و باران بی اطلاعه؟
-نه عزیزم مگه میشه؟همه این موضوع رو میدونن.چطور ماهان نمی دونه؟
-پس چطور حاضره با دختري ازدواج کنه که روزي....
صداي خشن ماکان سخنش را نیمه کاره گذاشت.
-تو گذشته باران چیزي وجود نداره که ماهان بخواد به خاطر اون از عشقش بگذره.
لادن پوزخندي زد و گفت:
-واقعا؟پس نکنه اون باران خانومی که شما به خاطرش هشت سال خواب و خوراك و زندگی نداري با عشق برادر عزیزتون فرق میکنه هان؟
ماکان چهره در هم کشید و در حالیکه سعی میکرد خونسرد باشد گفت:
-من دور باران را همون موقع که با تو ازدواج کردم خط کشیدم.
لادن با صداي بلند خندید و با لحن تمسخر امیزي گفت:
-بله حتما همینطوره تو خیال کردي من احمقم؟اولا اون دور تو رو خط کشید که واقعا هم چه کار عاقلانه اي کرد بعدشم تو هنوز تو حسرت اونی فکر میکنم تمام آدماي عاقل اینو بدونن شما هر کدوم یه جور دیوانه اید اصلا خانوادگی دیوانه اید عشق مشترك دو برادر!
و باز صداي خنده اش به هوا برخاست ماکان با عصبانیت فریاد کشید:
-خفه شو خفه شو...
صداي فریاد ماکان لادن را ساکت کرد ماکان با همان عصبانیت ادامه داد
-احمق این ها اگر با تو صحبت میکنند بهت احترام می گذارند وگرنه هیچ دلیلی ندارد ماهان براي ازدواج و انتخاب دختر مورد نظرش از تو اجازه بگیرد
-منم نگفتم از من اجازه بگیرد اقا ماکان خیالت راحت باشه به قول خودت موافقت یا مخالفت من هیچ تاثیري در اصل ماجرا نداره خوش باش اقا ماکان بالاخره اون که تمام این سالها منتظرش بودي میاد...
بغض پنهان در صداي لادن بالاخره شکست و صداي هق هقش اتاق را پر کرد مهرناز درحالیکه به ماکان چشم غره می رفت از جا برخاست و کنار لادن نشست ارام موهایش را نوازش کرد و در همان حال گفت:
-لادن جان تو رو خدا اینجوري گریه نکن به جان بابا قسم هیچ کدوم ما راضی به این کار نبودیم حتی ماکان قسم می خورم.
ماکان با لحن ارامتري گفت:
-اگر این وصلت صورت بگیره باران براي من فقط زن برادرمه می فهمی؟درست مثل سهیلا زن مسعود یا حتی مثل مهرناز...تو راجع به من چی فکر کردي لادن؟من هر چی نداشته باشم یه جو غیرت و معرفت دارم و انقدر هست که چشمم دنبال زن برادرم نباشه.
لادن چشم هاي سرخ شده از اشکش را به ماکان دوخت و خطاب به مهرناز گفت:
-دروغ میگه مهرناز دروغ میگه...اون نمی تونه عشق باران رو از دلش بیرون کنه اون حتی براي راه دادن زنش به اتاق خوابش باید از باران اجازه بگیره اینو باور میکنی مهرناز؟به جان سامان قسم می خورم.
-خجالت بکش خانوم این حرفا چیه که میزنی؟
-مگه دروغ میگم؟ماکان دهنم رو باز نکن بگم...
-بس کن دیگه بس کن....
-اینا همه خودشون تو رو میشناسن من چه بگم چه نگم...
-خیلی خوب حق با توئه حالا بگو من چی کار کنم تو رضایت بدي و دست از این آبروریزي بر داري؟دو روز دیگه چهار نفر از فک و فامیل میان اینجا من نمی خوام این بحث ها جلوي اونها مطرح بشه و به خاطر هیچی ماهان داغون بشه.
-ا...پس به خاطر ماهانه نه من...
-نه اصلا به خاطر شماست خانم تا حالا اشتباه کردم از این به بعد می خوام جبران کنم خوبه؟
-ببینیم و تعریف کنیم.
-حالا دیگه این بحث رو براي همیشه تموم کن می شه؟
-چرا نمی شه؟به شرط اینکه تو سر حرفت بمونی اصلا من چه کار با ماهان دارم؟اگر تو شوهر خوبی باشی چه اهمیتی داره ماهان با کی ازدواج کنه؟
-خیلی خوب حالا که خانوم شدي بلند شو برو یه سینی چاي بیار که گلومون مثل چوب شد.
لادن لبخندي زد و عین برخاستن گفت:
-چشم اقا.
لادن که داخل اشپزخانه شد ماکان اهسته گفت:
-باران در حق من خیلی مردي کرده خیلی معرفت نشون داده فکر می کنم حالا نوبت منه که تلافی کنم.
مهرناز لبخند تلخی زد و در سکوت چشم به ماکان دوخت.
اخرین برنامه تلویزیون هم تمام شد ماکان خمیازه اي کشید و از زیر چشم به لادن نگاه کرد که همچنان روي مبل لمیده بود و با چشمان خواب الود به او نگاه میکرد دو ساعتی میشد که منتظر بود به اتاق خوابش برود ولی ظاهرا او قصد خوابیدن نداشت سیگاري روشن کرد و یک پک محکمی به ان زد در همان حال پرسید:
-چرا نمی ري بخوابی؟قیافت خیلی خسته اس.
لادن لبخندي زد و گفت:
-منتظر توام
قلب ماکان در سینه لرزید دلش نمی خواست خلوت اتاقش را که بوي باران را می داد با کسی قسمت کند.
-می دونی که من شبا دیر می خوابم تو...
-مسئله اي نیست امشب قصد دارم با تو بیدار بمانم
-سامان خوابیده؟
-اره
-سارا و مهرناز چی؟
-اونام خوابن فکر میکنم فردا پس فردا مامانت اینا بیان تهران ظاهرا اونام بدشون نمیاد بعد از سالها به آرزوشون برسن و باران عروسشون بشه امروز وقتی تلفنی باهاشون صحبت کردم همین طوري گفتم مامان اگه بخواین من و مهرناز یه سري میریم خونه باران ببینیم نظرشون چیه که اگه نظرشون منفی بود شما این همه راه بی خودي نیاین میدونی چی گفت؟
ماکان با بالا انداختن ابروهایش ابراز بی اطلاعی کرد لادن دوباره ادامه داد:
همچین هول شد و دستپاچه گفت:
-نه نمی خوام دوباره باران را از دست بدم.
-خب دیگه به هر حال ماهان پسرشه و براش کلی آرزو داره.
-ولی اون بیشتر از پسرش دلش شور عروس آینده اش رو میزد. آخ بزنه جواب منفی بدن چه عالی میشه ها.
ماکان چینی به پیشانی انداخت و گفت:
-بنا شد تو به زندگی دیگرون کاري نداشته باشی به این زودي یادت رفت؟
لادن لبخندي زد و پاسخ داد:
-بنا شد تو هم پسر خوبی باشی به این زودي یادت رفت؟
ماکان با سر پاسخ منفی داد لادن خنده اي کرد و گفت:
-اصلا حق باتوئه ما چه کار به کار مردم داریم؟ بلند شو بلند شو بریم بخوابیم که الان صبح میشه.
بعد از جا برخاست و روبروي ماکان ایستاد دستش را به سوي او دراز کرد ماکان با غیظ سیگارش را در جا سیگاري خاموش کرد و بی انکه دست لادن را بگیرد از جا برخاست. لادن در حالیکه اولین دکمه پیراهنش را باز میکرد به سوي اتاق ماکان رفت اما صداي ماکان در جا متوقفش کرد:
-نه نه اتاق من نه میریم اتاق تو.
لادن برگشت و با خشم به چهره ماکان خیره شد ماکان به ناچار لبخندي زد و گفت:
-مگه بنا نبود من مهمون تو باشم؟
لادن سري تکان داد و گفت:
-باشه هر جور تو بخواي.
و در اتاق خود را گشود و ماکان به زحمت نفسش را از سینه بیرون داد.
صداي قطرات باران که به شیشه میخورد مانند سوهان روحش را اشفته می کرد روي تخت طاقباز دراز کشیده بود و خیره خیره به سقف سرد و دیوارهاي بی روح اتاق نگاه می کرد چقدر دلتنگ بود چه کسی جز بارانی که خود را به دیوار شیشه اي و سرد پنجره میکوفت وسعت تنهایی او را درك میکرد؟همیشه بین خودش و باران دیواري حایل بود دیواري سرد و بی رحم!
برهنگی سرد تنش را با ملحفه اي پوشاند و پلک هایش را روي هم فشرد و سعی کرد بخوابد اما بی فایده بود چشمش به جاي لبهاي سرخ لادن روي بازویش افتاد به شدت حالت تهوع داشت اه که چقدر از خودش متنفر بود. تمام تلاشش براي تبدیل شدن به مردي که لادن میخواست بی فایده بود او نمی توانست در قالبی که لادن از شوهرش ساخته بود فرو رود و شاید هم نمی خواست اما هرچه بود تنگنایی که در او قرار گرفته بود روحش را مچاله میکرد.
هفته اینده بنا بود خانواده اش براي خواستگاري از باران به تهران بیایند و این کاري بود که قرار بود هشت سال پیش براي او انجام دهد حالا مطمئن بود که باران جواب مثبت خواهد داد می دانست که او دیگر ان دختر نوجوان نیست که خانواده اش برایش تصمیم بگیرند او حالا خود حرف میزد و خود عمل میکرد و این مسلما شانس بزرگی براي ماهان بود.
به خانه که رسید کیفش را کنار جالباسی زمین گذاشت و صدا زد
-سامان بابایی.
لادن ارام از اشپزخانه خارج شد و گفت:
-سلام سامان خونه نیست.
-سلام کجاست؟

Signature
     
#23 | Posted: 25 Aug 2013 17:07 | Edited By: paridarya461
-با مهرناز و ماهان رفتن بیرون.
-ا...کجا رفتن؟
-رفتن سراغ زن عمو باران با هم شام برن یه جاي با صفا.
ماکان کاملا به سوي لادن چرخید نام باران باز دریاي خودش را متلاطم ساخته بود لادن پوزخند پرمعنایی زد و گفت:
-از من و تو هم دعوت کردند همراهشون برویم ولی من به جاي تو گفتم چون خسته اي نمی رویم
ماکان لبش را گزید و با لحن خاصی گفت:
-شما لطف فرمودید.
-چیه؟چرا اینجوري حرف میزنی؟
-دنبال بهانه نگرد لادن بده ازت تشکر میکنم؟
-اون تشکر کردن به درد خودت می خورد
-باشه مال خودم حالا لطفا بس کن.
لادن به اشپزخانه برگشت و گفت:
-مادرت زنگ زد.
ماکان به دنبال همسرش وارد اشپزخانه شد و گفت:
-خب؟
لادن چینی به پیشانی انداخت و گفت:
-بدجوري دست و پاشون رو گم کردن.
-چطور مگه؟
- اخه قرار بود هفته بعد بیایند
-خوب حالا مگه چی شده؟
-هیچی مامانت گفت خودش با پدر باران صحبت کرده بناست همین چهارشنبه برن خواستگاري گفت چهارشنبه راه می افتیم تا شب تهران باشیم.
تپش هاي نامنظم قلب ماکان تندتر شد وگفت:
-یعنی پس فردا؟
-اره دیگه می ترسن دختر 17 ساله رو یکی قبل از اینا به تاراج ببره.
ماکان با اخم به لادن نگاه کرد و او با بی تفاوتی ادامه داد:
-مگه دروغ میگم این خانم بیست و شش ساله خونه باباش مونده حالا یه دفعه می خواد قحطی دختر بیاد؟
-تو به کار مردم کار نداشته باش اخه این به تو چه ربطی داره که اونا سه شنبه برن خواستگاري یا پنج شنبه؟
لادن شانه هایش را انداخت بالا و گفت:
-من که از اول گفتم هیچ ربطی به من ندارد بنده اینجا فقط کنیز شما و خانواده محترم هستم بپزم و بشورم و اماده کنم...
-مادر من الان نزدیک سه ساله که پاشو تو این خونه نگذاشته این تویی که سالی چند بار میري خونه اشون و ازت به بهترین نحو پزیرایی میکنن.
صداي زنگ تلفن کلام ماکان را قطع کرد قبل از انکه ماکان حرکتی کند لادن با چابکی گوشی را از روي میز اشپزخانه برداشت و ماکان با تعجب نگاهش کرد
-سلام
............-
-مرسی اره اومده
............-
-نه گفتم که ماکان خسته است
............-
-اخه صبح باید بره سر کار ، عروس خانم تشریف اوردن؟
.........-
-به سلامتی مواظب سامان باشید
...............-
-نه دستش بنده داره دست و صورتش رو میشوره
...........-
-باشه ممنون شما هم سلام برسانید خداحافظ.
ارتباط که قطع شد لادن بی انکه حتی نگاهی به ماکان بیاندازد به طرف گاز رفت و در قابلمه را گشود و شروع به هم زدن محتویات ان کرد ماکان به ناچار پرسید:
-کی بود؟
-ماهان و مهرناز.
-چی گفتن؟
-می خواستن ادرس بدن ما هم برویم پیششان.
-خب؟
-خب که خب شنیدي که من گفتم تو نمی توانی بیایی.
-می خواست با من صحبت کنه؟
-اره گفتم دستت بنده.
-چرا؟
-مگه دستت بند نبود؟
-من جلوي چشم تو ایستاده بودم.
-خب ایستاده باشی
-زده به سرت لادن نه؟
-چته هوایی شدي اقا ماکان؟دلت پر میکشه که بري بعد از هشت سال باران خانوم رو ببینی درسته؟
-چرند نگو من کی گفتم می خواستم برم؟فقط گفتم چرا گوشی را به من ندادي؟
-لزومی نداشت.
ماکان در حال خارج شدن از اشپزخانه گفت:
-حتما همینطوره که تو میگی.
لادن راه را بر او سد کرد و گفت:
-کجا؟می خواهیم شام بخوریم.
-میرم دست و صورتم رو بشورم اجازه هست؟
-نري توي اتاقت ها....!
-چشم تموم شد؟
-میرم میز رو بچینم زود برگرد.
ماکان با خستگی برگشت و روي صندلی نشست لادن دیس غذا را مقابلش گرفت و گفت:
-بکش.
ماکان مقدار کمی از غذا را توي بشقابش کشید و لادن دوباره گفت:
-رژیم داري؟می خواهی براي عروسی برادرت خوش تیپ کنی؟
ماکان تنها سر تکان داد هیچ حوصله جر و بحث را نداشت لادن که از سکوت ماکان خسته شده بود باز به حرف امد
-تو فکر میکنی خانواده باران با ازدواج اون با ماهان موافقت میکنند؟
ماکان به جاي پاسخ شانه هایش را بالا انداخت
-چرا اینطوري جواب میدي اره یا نه؟
-اخه من چه میدونم مگه من پدر دخترم؟
-به هر حال تو اونها را بهتر میشناسی مگه تو و ماهان چقدر با هم فرق دارید که تو رو رد کردن و اونو قبول؟
-هر چی باشه ماهان تحصیل کرده اس.
-خوب چرا تو نرفتی درس بخونی؟
-بازجویی میکنی لادن؟بذار شاممون روبخوریم.
-ا.....خوب میخوام بدونم بالاخره این سیندرلا جاري ما میشه یا نه؟
ماکان به لادن چشم غره رفت و لی او بی تفاوت ادامه داد:
-مامانت اینا که دیگه اگه این دفعه تیرشون به سنگ بخوره دق میکنن.
-بس کن لادن.
-بعد از چند وقت یه خلوت بی مزاحم پیدا کردم خب می خواهم باهات حرف بزنم.
-منظورت از مزاحم مهرنازه؟
-حالا دیگه...
-امشب خیلی بد دهن شدي هر چی دلت میخواد میگی.
-اینم از عوارضه زن تو بودنه.
ماکان با عصبانیت از جا برخاست و لادن پرسید:
-کجا چرا شامت را تموم نمیکنی؟
-بهتره تا دوباره دعوامون نشده برم اتاقم.
-خیلی خوب قهر نکن بشین دیگه حرف نمی زنم خوبه؟
ماکان به ناچار و با بی میلی نشست لحظاتی در سکوت گذشت اما باز لادن سکوت را شکست
-چرا غذات رو نمی خوري بد شده؟
-نه اتفاقا خیلی هم خوشمزه است.
-پس بخور دیگه.
-دارم میخورم عجله داري؟
-نه راحت باش، ماکان یه چیزي بپرسم دوباره قهر نمی کنی؟
-اگه درست حرف بزنی نه.
-تو..تو..
لادن که مکث کرد ماکان سرش را بلند کرد و به چهره او خیره ماند
-من چی؟
-تو منو بیشتر دوست داري یا..نه نه تو سامان را بیشتر دوست داري یا...
-هیس دیگه هیچ وقت این حرفا رو پیش کسی نزن الان دیگه همه چیز فرق کرده باران خانم برادره منه و من اصلا حق ندارم اونو دوست داشته باشم من باید فقط و فقط تو و سامان رو بخوام همینو بس
لادن از ته دل خندید و گفت:
-ممنون ماکان تو خیلی خوبی.
ماکان سرش را به زیر انداخت و لبش را گزید بعد با سنگینی از جا برخاست و گفت:
-من میرم تلویزیون تماشا کنم غذات که تموم شد برام یه لیوان چاي بیار
-باشه برو من که میز را جمع کردم میام.
ماکان سلانه سلانه به سوي پذیرایی رفت و روي کاناپه دراز کشید و بی اختیار تمام ذهنش از مهمانی شام ان شب پر شد. یعنی باران با انها به خانه ماکان می امد از این تصور لبخند شفافی بر لبهایش نشست و دلش از شور و هیجانی خاص پر شده بود تلویزیون را روشن کرد صداي موسیقی ارامی که پخش میکرد حالت ارامش خاصی به او میداد پلک هایش را روي هم گذاشت و دل به طنین موسیقی داد و به چیزهایی که دوستشان داشت فکر کرد.
روزهاي بی باران کند و سخت گذشت ماههاي اول هر دوشنبه غروب وجود ملتهب ماکان دچار هیجانی سخت و کشنده می شد و قلب بی قرارش دیوانه وار وجود سکر اور دو چشم افسونگر را طلب میکرد تا ارامش خود را بازیابد اما رفته رفته به دوشنبه هاي سرد و متروك بدون باران عادت کرد ولی چه عادت دردناکی دیگر سر ان خیابان فرعی به انتظار محال امدن باران نمی ایستاد و تنها با حسرت روزهاي بارانی بی هیچ شادي و نشاطی لحظه هاي ملال اور عمر طی میکرد گرچه هر بار خبري از باران می شنید باز وجودش به اشوب کشیده میشد.
با کمک سوسن خانه اي جدید پیدا کردند و علی رقم مخالفتهاي شکوه خانم و حمید خان به انجا نقل مکان نمود اما خانه جدید نه تنها از دلتنگی هایش کم نکرد بلکه غصه هایش را بیشتر هم کرد در خانه حمید خان همیشه منتظر بود که روزي باران درهاي بسته اتاقش را باز کند و عطش وجودش را با لطافت خود برطرف نماید اما این جا...باران دیگر حتی نشانه منزل او را نداشت
با بی حوصلگی کلید را در قفل چرخاند می دانست که جز سردي سکوت و تنهایی چیز دیگري در میان ان چهار دیواري انتظارش را نمی کشد حتی پر طلا هم دیگر در استقبالش اواز سر نمیداد.با سر انگشتان دیوار سرد را لمس کرد و کلید برق را فشرد کیفش را گوشه اي گذاشت و لباسهایش را روي مبل ریخت به اشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و شیشه اي اب سرد برداشت هنوز لیوانش را بالا نبرده بود که نگاهش به قفس خالی پر طلا افتاد با سرعت به سوي قفس امد و پر طلا را کف قفس دید در قفس را باز کرد جسم بی جان پرنده را میان انگشتان خود گرفت باورش نمی شد پر طلا هیچ حرکتی نکرد لبهایش لرزید و اهسته گفت:
-چته پسر خوابیدي یا قهر کردي؟چرا...چرا تکون نمی خوري؟
سکوت سنگین اتاق نفسش را سنگین کرد و چون کودکی که خود را گول میزند دوباره گفت:
-می دونم چته، قهر کردي ! اما چراش رو نمی دونم چرا شایدم میدونم اره اره میدونم.
بغضش را به زحمت فرو داد و گفت:
-مدتهاست که میدانم به شدت دلتنگ بارانی از وقتی پام رو تو این خونه لعنتی گذاشتم فهمیدم اینجا رو دوست نداري ولی....ولی باور کن که کاري از دستم بر نمی اید مدتهاست که میدونم منتظري تا این در بسته را دست مهربون باران باز کنه و باز دوباره انگشت پر مهرش بالاي ظریفت رو نوازش کنه اخه سنگ صبور کوچولوي من خودت بگو اره تو بگو اگه تو نباشی من با کی درد و دل کنم با کی از باران حرف بزنم؟براي کی خاطراتم را تعریف کنم.

Signature
     
#24 | Posted: 25 Aug 2013 17:53 | Edited By: paridarya461
باز سکوت تنها پاسخ گلایه اش بود دیگر سعی نکرد بغضش را مهار کند پرهاي نرم پر طلا را میان انگشتانش فشرد کم کم قطرات اشک هایش پرهاي زرد پرنده کوچک را خیس و تر کرد روي زمین با درماندگی نشست و گفت:
-تو بهترین دوستم و صمیمی ترین دوستم بودي اما من در حق تو خیلی بد کردم خیلی شاید اگه یه کم منصف تر بودم همون موقع که فهمیدم تو این خراب مونده رو دوست نداري آزادت می کردم تا بري زیر بارون تو اسمان خدا آزاد آزاد پر بزنی ولی باور کن که ترسیدم از اینکه تو را هم از دست بدهم ترسیدم ولی حالا دیگه هیچی ندارم حتی تو رو دوست خوبم.
از این به بعد می بایست تنها گریه میکرد تنها خاطراتش را مرور میکرد و تنها انتظار میکشید انتظاري که خود بهتر میدانست پایانی ندارد او همیشه تا جایی که می توانست انتظار کشیده بود. سهم او از روزهاي ابري تنها و تنها انتظار باران بود انتظاري سخت و کشنده.
با صداي زنگ از جا پرید لیوان چایش کنار میز سرد شده بود به طرف ایفون رفت و بی انکه سوالی بپرسد شاسی در باز کن را فشرد بعد با سرعت پشت پنجره قرار گرفت و پرده را کنار زد سارا و سامانم با شادمانی به داخل ساختمان دویدند و بعد از ان دو مهرناز وارد شد و در اخر هم ماهان اما برعکس تصور ماکان تنها باران نیامده بود درست مثل همیشه با ناامیدی به عقب برگشت از دیدن لادن یکه خورد ولی به روي خودش نیاورد و به طرف کاناپه رفت لادن با عصبانیت پرسید:
-چیه حالت گرفته شد نیومد نه؟
ماکان پاسخی نداد از داخل حیاط صداي دویدن و بازي بچه ها می امد لادن دوباره گفت:
-از سر شب تا حالا منتظر بودي نه؟
ماکان باز هم پاسخی نداد و لادن این بار با بغض گفت:
-تو نه پدري نه شوهر نگاه تو هیچ وقت متوجه ما نبوده همیشه چشم به راه بود و دلت منتظر یک معجزه فکر میکنی نمی دانم تمام عمر منتظر بودي که..منتظر بودي که اون...
ماکان با عصبانیت غرید:
-خفه شو
-چرا چون حرف حساب میزنم باید خفه شم؟
-لادن خجالت بکش ما مهمون داریم
-به درك به جهنم بذار همه بفهمن تو چه ادم پستی هستی بذار داداش جونت بفهمه که چشم تو..........
ماکان کلام لادن را با سیلی محکمی قطع کرد و درحالیکه از شدت عصبانیت دندانهایش را روي هم می سایید گفت:
-اگه فقط یه کلمه دیگه حرف بزنی خفت میکنم.
اشک از چشمان لادن سرازیر شد و در حالیکه به سوي اتاق خواب میدوید گفت:
-این دفعه دیگه میدونم باهات چی کار کنم مرتیکه عوضی
صداي بسته شدن در اتاق خواب با صداي باز شدن در ساختمان در هم امیخت مهرناز خود را با عجله به ماکان رساند و گفت:
-داداش چی شده؟
-هیچی چیز مهمی نیست این دیوونه زده به سرش.
در همان لحظه سامان به اتاق دوید و گفت:
-مامان مامان مامانم کو؟
ماکان روي زانو نشست و دستهایش را از هم گشود و سامان خود را در اغوش پدر انداخت و گریان پرسید:
-چی شده بابا مامانم چرا جیغ میکشید؟
-چیزي نیست عزیز بابا نگران نباش چیزي نیست.
سامان صورتش را توي سینه ماکان پنهان کرد و پرسید:
-باز دعوا کردید بابایی؟مگه نگفتی دیگه هیچ وقت دعوا نمی کنی.مگه به من قول مردونه نداده بودي؟
ماکان سر پسرش را نوازش کرد و گفت:
-چرا بابا جون اما......
سامان به گریه افتاد و ماکان به زور صورت او را از سینه اش جدا کرد و گفت:
-ا..گریه میکنی؟پس معلومه هنوز خیلی مرد نشده اي اخه مرد که گریه نمی کند عزیز بابا
سامان با پشت دست اشک هایش را پاك کرد و در میان گریه لبخند زد ماکان دوباره گفت:
-خوش گذشت بابا جان؟
سامان هیجان زده پاسخ داد:
-اره بابا خیلی خوش گذشت زن عمو رو هم دیدم اونقدر خوشگله من اگه قد عمو ماهان بزرگ بودم با باران جون عروسی میکردم خیلی مهربونه.
چشم ماکان از تعجب گرد شد و اهسته به مهرناز گفت:
-مثل اینکه بعضی چیزا تو خانواده ما ارثیه.
مهرناز به خنده افتاد
-ماهان کو؟
-تو حیاط داره با سارا بازي میکنه
-لابد داره با دمش گردو میشکنه نه؟
مهرناز لبخند تلخی زد و نشست ماکان هم سامان را در اغوش کشید و کنار مهرناز نشست سامان بلافاصله گفت:
-بابا عمو ماهان به من و سارا یاد داده بود به باران بگیم زن عمو و زن دایی ولی باران جون به من گفت من هنوز زن عموت نشدم به من بگو باران اما عمه مهرناز گفت چون باران جون از ما بزرگتره باید بهش بگیم باران خانوم یا باران جون منم چون خیلی ازش خوشم اومده بود بهش میگم باران جون.
ماکان با صداي بلند خندید مهرناز دست سامان را کشید و به سو ي خود و گفت:
-پاشو عمه جون برو تو حیاط با سارا بازي کن پاشو عزیزم که باید کم کم براي خواب اماده بشید
سامان به طرف در دوید و وقتی می خواست خارج شود گفت:
-راستی بابا جاي شما و مامان خیلی خالی بود باران جونم گفت به هر دو تون سلام برسونم.
ماکان لبخندي زد وقتی سامان در را بست مهرناز اهسته پرسید
-باز چی شده؟
-چه می دونم از سر شب تا حالا هزار بار گیر داده هیچی نگفتم هی بدتر کرد منم اون روي سگم بالا اومد و قاطی کردم
مهرناز با اخم گفت:
-یادم نمیاد هیچ وقت دیده باشی بابات روي مامانت دست بلند کرده باشه که تو یاد گرفتی.
ماکان با شرمندگی سر به زیر انداخت و سکوت کرد
-حالا کجاست؟
-تو اتاق خواب.
-پاشو برو از دلش در بیاور خودت که بهتر میدانی الان وقت این کارها نیست
-میگی چی کار کنم؟اون همه اش بند میکنه به همه چیز
-باشه تو کوتاه بیا منم امشب با ماهان میرم اپارتمانش
-نه بابا تو کجا می خواي بري؟خودت که خوب میدونی دعواي ما هیچ ربطی به شما نداره
-می دونم اما ما بهتره بریم اصلا سامان رو هم با خودمون میبریم که شما راحت تر باشید
-اونو دیگه چرا؟
-ماکان!
-باشه بابا باشه پس سوییچ منو بده به ماهان.
-لازم نیست ماشین باران دست ماهانه.
ماکان با تعجب به سوي مهرناز برگشت و گفت:
-واسه چی ماشین اونو گرفته؟مگه من ماشین نداشتم؟
-ماهان اصرار کرد باران باید بیاد اینجا یه نیم ساعت بشینه بعد بره اما اون قبول نکرد می خواست خودش ما رو برسونه ماهان نذاشت گفت دیر وقته دم در خونه اشون به زور سوییچ رو داد به ماهان که ما راحت باشیم
-چه حرف گوش کن شده.
-ماکان تو که گفتی...
-خیلی خوب خیلی خوب...تو دیگه شروع نکن اره من گفتم همه گذشته رو فراموش کردم اصلا این خانوم عوض خانوم شما همسر ماهان رو نمیشناسم حالام پاش وایسادم راضی شدي؟مهرناز نگاه اشک بارش را از ماکان دزدید و در حالیکه به سوي در میرفت گفت:
-نمی دونم چرا فکر میکنم براي دومین بار داري اشتباه میکنی ماکان
لحظاتی بعد خانه در سکوتی سنگین فرو رفت ماکان سیگاري اتش زد و شروع به قدم زدن کرد بعد پشت در اتاق خواب ایستاد و چند ضربه به در زد اما پاسخی نشنید دوباره در زد چون صدایی نیامد اهسته در را گشود لادن روي تخت دراز کشیده بود و چشمهایش بسته بود اهسته وارد اتاق شد ملافه را روي لادن کشید و به سوي در برگشت اما قبل از ان صداي لادن متوقفش کرد:
-سامان کو؟
-با مهرناز رفتن خونه ماهان.
ماکان که روي صندلی کنار تخت نشست لادن پشت به او کرد و دوباره پلک هایش را روي هم فشرد ماکان به ناچار اهسته گفت:
-خوابیدي ؟
-اره
-می خواستم باهات حرف بزنم
-ولی من با تو حرفی ندارم
-پس تکلیف حرف هاي من چی میشه؟
- می ره پیش حرفهایی که تو این7-8 سال توي دلت تلنبار شده
-تو از چی ناراحتی؟
-از هیچی.
-من شوهر متوقعی بودم و از تو.....
-نه نه مسئله این نیست اینجاست که تو اصلا شوهر من نبودي هم خونه ام بودي.
ماکان سرش را پایین انداخت و لادن دوباره گفت:
-من هیچ وقت نفهمیدم تو از من چی میخواي
ماکان لبخندي زد و گفت:
- چشم... فقط همین؟
لادن توي تخت نشست و به چشمان ماکان خیره شد و با عصبانیت گفت:
-نه به خداوندي خدا نه چرا که اگه این کلمه تو رو ارضا میکرد زندگی من بهشت بود چون هشت ساله دارم میگم چشم پس چرا به هیچ نتیجه اي نرسیدم...
هق هق گریه سخنانش را نیمه کاره گذاشت ماکان لحظه اي به او نگاه کرد و بعد گفت:
-میخوام قبول کنی که من خیلی سعی کردم نشد باور کن هیچ وقت نخواستم تو رو اذیت کنم
-میدونی ماکان من خیلی به زندگیمون فکر کردم و به یه نتایجی هم رسیدم تو هم اگه می خواي حسن نیتت رو نشون بدي باید باهام همکاري کنی.
-هر کاري از دستم بر بیاد برات انجام میدم.
-ما باید از هم جدا بشیم اینجوري هر دومون خوشبخت تریم.
ماکان لحظه اي متفکر به چهره متفکر لادن نگاه کرد سالها بود که انتظار چنین حرفی را میکشید. لبخند تلخی زد وگفت:
-می خواي منو تنها بذاري؟
-خودت بهتر میدانی تو هیچ احتیاجی به من نداري
ماکان سکوت کرد به شدت احساس دلتنگی میکرد وقتی لادن را منتظر دید اهسته گفت:
-شاید بتونیم بعد از این....
-نه ماکان نه به خودت دروغ بگو نه به من می خواي شرایطم رو براي طلاق بدونی؟
ماکان با مظلومیت نگاهش کرد و با سر پاسخ مثبت داد نگاهش چنان دردمند بود که براي لحظاتی لادن را از گفتن حرفش منصرف کرد ولی پس از مکث کوتاهی دوباره گفت:
-من یه ماشین می خوام و یه خونه....
ماکان ارام از او رو گرداند و گفت:
-میدونی که همچین پولی ندارم
-خب از پدرت بگیر
-بهش چی بگم؟به من پول بده زنم را طلاق بدهم؟مطمئن باش قبول نمی کنه.
-شایدم قبول کرد خودت هم خوب میدونی هیچ کدوم از خانواده ات کشته مرده من نیستند.
-تو اشتباه میکنی..اونا.......
-نمی خوام در این مورد بحث کنیم خیلی خوب یک اپارتمان کوچیک که میتونی برام بگیري می دونی که دلم نمی خواد برگردم خونه پدرم می خوام مستقل باشم.
-حالا فرض کن پول اپارتمان و ماشین را جوري جور کردم سامان چه؟
-سامان رو هم با خودم میبرم
ماکان براشفته گفت:
-نه نه به هیچ وجه.
لادن در سکوت نگاهش کرد و ماکان این بار با لحن ملایمتري گفت:
-تو خودت بهتر میدانی که من جز سامان هیچ کس و هیچ چیز ندارم اهل ازدواج مجدد هم نیستم ولی تو میتوانی دوباره ازدواج کنی و بچه دار بشی سامان رو از من نگیر لادن تو که میدونی من چقدر تنهام اپارتمان و ماشین را برایت تهیه میکنم تا زمانی که بتونی یه کار خوب براي خودت پیدا کنی یه مقداري ماهانه برایت تعیین میکنم حتی اگر هیچ وقت نخواهی بري سر کار مخارجت را میدهم اما سامان رو نه اگه اونم نباشه که من باید سرم رو بذارم زمین و بمیرم.
چشمان ماکان پر از اشک شد و به سختی بغضش را فرو داد لادن احساس کرد بیشتر از همیشه او را دوست دارد چقدر دلش می خواست این مرد مغرور را در اغوش خود ارام کند ماکان را دوست داشت اما دیگر نمی توانست زندگی با او را ادامه دهد لبهایش را با زبانش تر کرد و گفت:
-باشه حضانت سامان حق قانونیه توئه ولی فراموش نکن که منم مادرشم
-من دنبال حقم نیستم یعنی هیچ وقت دنبال حقم نبودم ازت می خوام که سامان رو با میل و رغبت به من بدهی و اگر نخواهی هم بالاخره یک فکري به حال خودم میکنم شاید هم از این شهر براي همیشه رفتم و خودم را توي کوه و بیابون گم و گور کردم تو خودت بهتر میدانی سامان تنها لنگر من براي توقف در زندگیه و اگر تو این لنگر را بکشی دیگه همه چیز تمومه خودم خوب میدانم که توي این سالها خیلی در حق تو ظلم کردم نمی خواهم ترك سامان یک ظلم بزرگتر باشه بازم میگم اگه بخواي تو میتونی همین جا زندگی کنی ولی بدبختانه من نمی تونم قول بدم که شوهر خوبی برایت باشم ولی میتونیم دوست و هم خونه هاي خوبی براي هم باشیم.
لادن لبخند تلخی زد و گفت:
-نه ترجیح میدم برم دنبال سرنوشتم سامان مال تو
-ازت ممنونم و قول میدم هر هفته چهارشنبه بعد از ظهر بیاورمش پیشت تا تعطیلات اخر هفته با هم باشید هر وقت هم به مشکلی برخورد کردي روي من حساب کن. امیدوارم این بار دیگه شانس بیاري و یه شوهر درست و حسابی نصیبت شود
بی خیال...
ماکان زمانی که صحبت از ازدواج مجدد لادن و یک مرد دیگر در زندگی اش میکرد به لادن ثابت کرد که در تمام این نه سال نتوانسته حتی یک روزنه کوچک در قلب او به نام خود باز کند لبهایش لرزید و گفت:
-میدونی ماکان گاهی اوقات واقعا به باران حسودیم میشه ادمی رو که من ظرف 9 سال نتونستم در قلبش نفوذ کنم اون در عرض یک سال ان چنان به بند کشید که رهایی برایش امکان پذیر نیست.
ماکان ارام سرش را به طرفین تکان داد و به تلخی لبخند زد لادن اهسته پرسید:
-هنوزم دوستش داري؟
ماکان پلک هایش را روي هم گذاشت و دو قطره اشک روي گونه هایش سر خورد.

Signature
     
#25 | Posted: 28 Aug 2013 23:19 | Edited By: paridarya461
شب نیلوفری۹
روز خواستگاري همه شور و حال عجیبی داشتند حتی لادن که با ماکان توافق کرده بود تا پایان مراسم عروسی در خانه او بماند و در مورد تصمیمشان با هیچ کس حرف نزند.
ساعت از 10:30 گذشته بود ولی ماکان همچنان روي تختش دراز کشیده بود و سر و صدا نتوانسته بود او را از اتاق خوابش خارج کند.با ضربه اي که به در خورد فورا پلکهایش را روي هم فشرد و وانمود کرد خواب است اما کسی داخل نشد دومین ضربه صداي مادرش را به همراه داشت:
-ماکان مادرخوابی؟
فوري روي تخت نشست و پاسخ داد:
-نه نه بفرمایید.
مادر با لبخند زیبایی وارد شد و کنار تخت نزدیک او نشست و گفت:
-آقا تنبل نمیخواي پاشی؟
-بیدار بودم بودم مادرجون. داشتم بلند میشدم...
-بگو اینهمه سر و صدا میزاره کسی بخوابه؟
-اینا براي خواستگاري انقدر شلوغ میکنن براي عروسی میخوان چیکار کنن؟
مادر خنده اي کرد و پاسخ داد:
-ذوق دارن مادر...کی فکر میکرد بعد از اینهمه سال ما بالاخره بریم خواستگاري باران؟
نگاه ماکان حالت خاصی بخود گرفت.مادر صدایش را پایین آورد و در حالیکه موهاي ماکان را نوازش میداد پرسید:
-تو که غصه نمیخوري؟
ماکان با تمام قدرت سعی کرد بی تفاوت جلوه کند و بعد گفت:
-چه حرفا میزني مادر معلومه که غصه نمیخورم.
-آره مادر خدا رو شکر که تو سر خونه و زندگیت هستی و زن و بچه ات سرجاشه...راستی مثل اینکه روابط خیلی حسنه شده!
ماکان زهرخندي زد و پاسخی نداد و مادر دوباره گفت:
-وقتی میبینم تو و لادن انقدر با هم خوب شدین خدا را شکر میکنم. راستش من فکر میکنم همه اینا از قدم خوب این عروس خوشگله اس.
ماکان لبش را گزید و مادر ادامه داد:
-نمیدونی چقدر دوست داشتم براي یکی از پسرام از فامیل خودم دختر بگیرم...نمیدونی بابات چه ذوقی کرده هی راه میرفت هی میگفت عروس گلم عروس گلم.
ماکان بشدت احساس خفگی میکرد مادر دستهایش را در میان دستهاي چروکیده و خسته خود فشرد و گفت:
-چرا انقدر ساکتی ماکان جان؟
-دارم خدا رو شکر میکنم که شما رو انقدر راضی میبینم.
-دیدي مادر بالاخره این دختر قسمت خونواده ما بود...یادته چقدر بهت میگفتم قضیه رو بسپار دست بزرگترا اما تو انقدر یه دنده بودي که فقط حرف حرف خودت بود.دوبار منو تا تهرون کشوندي ولی نذاشتی در خونه محسن رو بزنم اگه همون موقع...
ماکان کلام مادر را با بی تابی قطع کرد و گفت:
-مادرجون گذشته ها گذشته شما نباید با این حرفا ذهن خودتونو و ماهان را خراب کنید.دیگرون هر چی کمتر قاطی این ماجرا بشن بهتره.نمیخوام خداي نکرده فردا دچار مشکل بشیم.
-راست میگی ماکان جان اینه که میگن عقل به کوچیکتري و بزرگتري نیست ها.کله تو بهتر از من کار میکنه.
ماکان لبخندي زد و پاسخ داد:
-این چه حرفیه مادر؟ما هر چی داریم از دولتی سر شماست.
-پس پاشو...پاشو برادر داماد که خیلی کار داریم!
-چشم بنده دربست درخدمت شما و آقا داماد و...عروس خانم هستم.
و در حال بلند شدن ادامه داد:
-با خانواده عروس خانم براي چه ساعتی قرار گذاشتین؟
-والله ما گفتیم 6 ماهان به اونا گفته 4 میدونستی داداشت زده به سرش؟
-نزده به سرش مادرجون خاطرخواه شده. اونم خاطر خواه چه دسته گلی!
ماکان براي لحظه اي بسوي مادر برگشت و حالت خاص نگاهش او را از گفته پشیمان کرد.دستپاچه از جا برخاست و گفت:
-پس زود بیا بیرون باشه؟
ماکان بزحمت چشمی گفت و با نگاهش مادر را تا بیرون در مشایعت کرد.لحظه اي همانطور گنگ و ساکت وسط اتاق ایستاد و دستهایش را روي شقیقه هاي دردناك و تبدارش فشرد سپس بسوي بسته سیگار کنار تخت رفت و قبل از آنکه آنرا بردارد در با سر و صدا باز شد و 5-6 بچه قد و نیم قد بداخل اتاق هجوم آوردند و فریاد کشیدند:
-گل پونه... نعنا پونه... عروسی باران جونه، باران جون و ماهان جونه.
و کف دستهایشان را بهم کوبیدند.دو قطره اشک چشمان ماکان را به سوزش انداخت و سامان را که بطرفش میدوید در آغوش گرفت و بغض آلود پرسید:
-کی این شعراي قشنگو یادتون داده؟
سارا و محیا خواهرزاده هایش با هم پاسخ دادند:
-دایی ماهان.
و بعد با حالت کودکانه اي خندیدند.فرشید پسر مسعود پرسید:
-عمو شما رو هم مثل ما میفرستن پارك یا میرید عروسی؟
ماکان موهاي فرشید را نوازش کرد و گفت:
-اولا عروسی نه و خواستگاري ثانیا نمیدونم هنوز تصمیم نگرفتم شایدم با شما اومدم پارك!
فرشید خنده اي کرد و گفت:
-اگه بخواید برید عروسی کارتون خیلی سخته باید حمام کنید تمیز باشید لباساي خوب بپوشید اونجا که میرید مودب باشید خلاصه کلی شرط داره.
-کی این چیزارو گفته؟
بجاي فرشید سامان پاسخ داد:
-عمو ماهان.
همان لبخند تلخ دوباره روي لبهاي ماکان تکرار شد و گفت:
-امان از دست این عمو ماهان مگه نه؟
بچه ها خندیدند و همراه ماکان با سر و صدا از اتاق خارج شدند.با ورود ماکان به پذیرایی لحظه اي همه دست از کارها کشیدند و به او نگاه کردند جز ماهان که با وسواس کفشهاي نو اَش را وارسی میکرد.
ماکان سلام بلندي کرد و بسوي دستشویی حرکت نمود اما قبل از آنکه در را باز کند ماهان راهش را گرفت و گفت:
-ماکان جان من ببین نوك این کفش زیاد دراز نیست؟هر چی به این ملیحه و مریم میگم همه اش بهم میخندن.
ماکان با لبخند مهربانی به کفشهاي ماکان نگاه کرد و گفت:
-پات کن ببینم.
ماهان با سرعت کفشها را روي زمین انداخت و پوشید و گفت:
-جان من اگه ضایع است بگی ها خودت که باران را بهتر میشناسی خیلی به این چیزا حساسه!
همه سرها بسوي ماهان چرخید ولی او کاملا بی تفاوت در مقابل نگاه ناآرام ماکان چند قدم به عقب و جلو برداشت مهرناز آهسته زیر گوش خواهر بزرگش گفت:
-ملیحه جان مگه این ماهان دیوونه است؟ببین چه حرفایی به ماکان میزنه!
ملیحه سري تکان داد و براي آنکه ماهان را متوجه خود کند گفت:
-ماهان بذار اون بیچاره یه آبی به صورتش بزنه چشمش باز بشه بعد شروع کن.از صبح تا حالا که همه ما رو دیوونه کردي حالا دیگه نوبت این طفلکیه آره؟
ماهان خنده اي کرد و به ماکان گفت:
-به حرفاي این خواهرشوهر گوش کن ! از اون خواهر شوهر بدجنس هاس تو فقط به من فکر کن و سلیقه باران و ببین با هم جور هستیم یا نه!
ماکان نگاه پرمعنایش را به مهرناز دوخت و سعی کرد لبخند بزند.چقدر دلش میخواست میتوانست مثل ماهان براحتی نام زیباي باران را بر زبان بیاورد!
صداي ماهان رشته افکارش را از هم گسیخت:
-بالاخره چی شد داداش جان؟
ماکان دستش را روي پشت ماهان فشرد و گفت:
-خیالت راحت باشه عزیزم تو حتما مطابق سلیقه عروس خانم بودي که پسندیده شدي دیگه!
ماهان لبخند رضایتمندي زد و گفت:
-اونکه بله ولی آخه خودت که باران رو...
صداي مهرناز سخن ماهان را نیمه کاره گذاشت:
-ماهان بیا این جعبه ها و آشغالات رو از روي زمین جمع کن...دیوونه بیا اینجا که پیرهنت چروك شد.
ماهان بسمتی که مهرناز اشاره میکرد دوید و گفت:
-واي...واي کی اینو انداخت روي زمین؟
ماکان که از دستشویی خارج شد چشمانش هنوز پف دار و سرخ رنگ بود و رنگ پریده اش بشدت جلب توجه میکرد.
مادر نگاهی نافذ به چهره اش انداخت و گفت:
-حالت خوبه ماکان؟
ماکان با سر پاسخ مثبت داد لادن با لبخند جلو آمد و پرسید:
-اینجا صبحانه میخوري یا میاي آشپزخانه؟
-همین جا خوبه.
-پس میرم برات آماده کنم.
بعد رو به مادرشوهرش ادامه داد:
صبحانه بخوره حالش جا میاد.
ماکان لبخندي زد و تشکر کرد.ماهان از جا برخاست و کنار برادر نشست.مهرناز با حالتی عصبی گفت:
-دوباره چه خبره رفتی چسبیدي به اون؟
ماهان دستش را دور گردن ماکان حلقه کرد و با لحن بامزه اي گفت:
-چکار داري!داداش خودمه.
همه خندیدند و ماکان پرسید:
-چی میخواي بگی؟
-هیچی داداش فقط میخواستم ببینم ماشینت روبراهه؟
-آره شاه داماد نگران نباش.
-لباساتم حاضره یا بعدازظهر باید 4 ساعت معطل آماده شدن تو بشیم؟
ماکان لحظه اي سکوت کرد و بعد گفت:
-مگه قراره منم بیام.
لحظه اي سکوت برقرار شد اما مادر خیلی زود سکوت را شکست و گفت:
-خب معلومه که باید بیاي.
-واسه چی؟
-چون برادر دامادي.
-بابا زشته!
-چیش زشته؟
-هزار نفري که نمیرن خواستگاري...خواستگاري کار 4 تا بزرگتره نه یه ایل قد و نیم قد!
ملیحه با لبخند پاسخ داد:
-بچه ها رو که نمیبریم اونارو میفرستیم پارکی جایی.
و مادر ادامه داد:
-تازه هم ببریم اونا که غریبه نیستن ما با هم فامیلیم.
-باشه مادر بازم زیادیه ملیحه و مریم و مهرناز سهیلا و مسعود...راستی سهیلا و مسعود کوشن؟
مریم پاسخ داد:
-سهیلا خرید داشت رفتن بیرون.
ماکان هر دو ابرویش را با هم بالا داد و گفت:
-اه از حالا شروع کرده خدا به داد مسعود برسه...خب چی میگفتم؟آره...شماها 5 نفر مامان و ماهان...لابد من و لادن خب مهرناز چند نفر شدیم؟
مادر اخمهایش را در هم کشید و گفت:
-فقط تو یکی زیادي هستی؟در هر حال اگه تو نیاي نمیشه.
-چرا؟
-خب نمیشه دیگه تو میزبان ما هستی و باید همراهمون بیاي.
-آخه ملیحه جون...
-آخه نداره مثل بچه خوب پاشو کارات رو بکن و وقتی خواهرت یه چیزي میگه رو حرفش حرف نزن.
ماکان تنها لبخند زد و حرف دیگري نزد.فقط نگاهش براي لحظاتی روي صورت مهرناز ثابت ماند.مریم در حالیکه دکمه لباسش را میدوخت گفت:
-ماهان گل سفارش دادي؟
-بله چه گلایی هم کلی گل خارجی سفارش دادم.
ماکان که در حال شیرین کردن لیوان چایش بود آهسته سر بلند کرد و بی اختیار گفت:
-ولی اونکه گل خارجی دوست نداره اون گل سرخ دوست داره گلهاي سرخ پایه بلند.
باز همه نگاهش کردند حتی لادن ولی اینبار نگاهش اصلا سرزنش بار نبود بلکه لبخندي آرام و شفاف روي لبهایش خودنمایی میکرد.
جلوي در که ایستادند تمام وجودش میلرزید و براي نفس کشیدن ناچار بود دهانش را باز کرده و هواي داخل ریه هایش را با فشار بیرون دهد .با حالتی کلافه چندبار دستش را روي پیشانی کشید.
مهرناز در کنارش قرار گرفت و آهسته پرسید:
-چیه ماکان؟
ماکان آهسته زمزمه کرد:
-نمیتونم مهرناز...نمیتونم.
مهرناز لحظه اي سر انگشتان سرد و یخزده ماکان را در دستان گرم خود فشرد و گفت:
-آروم باش داداش خوبم آروم باش!
در همان لحظه ماهان با عجله از مقابل آنها گذشت و خندان گفت:
-زنگ رو بزنم آماده اید؟
مادر جواب داد:
-بزن دیگه نصف عمرمون کردي.
ماهان زنگ را فشرد.
-بله؟
-سلام ماهانم.
-بله بله بفرمایید آقا داماد دستپاچه!
در باز شد و ماهان خنده بلندي کرد.نگاه پر حسرت ماکان روي چهره ماهان ثابت ماند و او با همان سرخوشی گفت:
-خواهر خانم جان بود...بهار خانم.
مسعود در حالیکه پشت سر خواهرانش وارد حیاط میشد گفت:
-هی اقا ماهان آبرو داریم ها...سنگین باش!
ماهان چشمی کشیده گفت و دستش را پشت ماکان فشرد:
-بفرمایید داداش جان.
ماکان عاجزانه به چشمهاي ماهان نگاه کرد و گفت:
-یعنی واقعا لازمه منم باشم؟
-برو...برو داداش جان که دیگه وقت این حرفا نیست.

Signature
     
#26 | Posted: 28 Aug 2013 23:48 | Edited By: paridarya461
و ماکان قدمهاي سنگیش را روي سنگفرش حیاط گذاشت.
خانواده باران از آنها پذیرایی گرمی به عمل آوردند خصوصا با ماکان چنان رفتار میکردند که گویا هیچ اتفاقی پیش از این نیفتاده است.لحظات به صحبتها و احوال پرسیهاي عادي میگذشت و هنوز حرفی از اصل ماجرا به میان نیامده بود.
بهمن از جا برخاست و کنار ماکان که کاملا ساکت بود نشست و با لبخند گفت:
-چطوري ماکان جان؟
ماکان با تمام وجود سعی کرد لرزش صدایش را مهار کند بعد پاسخ داد:
-اي...هستیم زیر سایه تون.
بهمن صدایش را پایین آورد و گفت:
-بالاخره براي خواستگاري اومدي خونه ما ولی با 9 سال تاخیر!
نگاه بیروح ماکان رنگ غم گرفت و به چهره بهمن دوخته شد ولی قبل از آنکه حرفی بزند صداي مادر تمام تارهاي وجودش را به ارتعاش واداشت:
-زري جون نمیخواي بگی عروس خانم گل ما تشریف بیارن؟ما به اندازه کافی انتظار ایشون رو کشیدیم حالا دیگه جایز نیست ما رو بیشتر از این منتظر بذارید.
مادر باران لبخندي زد و گفت:
-چشم چشم...بهار مامان پاشو بگو باران جان بیاد.
بهار هنگام بلند شدن نگاه خاصی به ماکان کرد سرش را آهسته تکان داد.صداي صحبت مادر دوباره سکوت را شکست و همه مشغول گفتگو شدند بجز ماکان که آرام و در خود فرورفته در گوشه صندلی اش کز کرده بود و لحظاتی سخت و کشدار را میگذراند.
در که باز شد ماکان بشدت یکه خورد اول سینی چای و بعد....اما نه بهار بود که سینی چاي بدست وارد پذیرایی میشد بهار وقتی همه نگاهها را متوجه خود دید با لبخند گفت:
-نه اشتباه نکنید. من عروس 8-7 سال پیشم. عروس خانم امروز خیلی ناز داره میگه که از این لوس بازیها خوشش نمیاد و چاي نمیاره.
همه خندیدند و میلحه گفت:
-عروس گل ما چه چاي بیاره چه نیاره پسندیده شده است.
لبخند رضایت لبهاي ماهان را پوشاند.لحظاتی بعد در باز شد و این بار...باران به درون اتاق خرامید و سلام کرد.همه از جا برخاستند و در همهمه اي پاسخ سلامش را دادند.
ماکان سربزیر انداخت و زیر لب پاسخ سردي داد و سعی کرد اصلا به باران نگاه نکند.
مادر چندبار باران را بوسید و گفت:
-الهی قربون عروس خوشگلم برم ماشالله تو این چند سال که ندیدمش کلی قشنگ تر و خانم تر شده.
ماکان از زیر چشم به ماهان نگریست که محو تماشاي باران بود که روي صندلی روبرویش مینشست.
بهار سینی چاي بدست شروع به تعارف کرد وقتی جلوي ماکان رسید آهسته پرسید:
-خوبی؟
ماکان با حرکت سر پاسخ داد و لبخند زد.
بهار بلندتر گفت:
-بفرمایید.
-ممنون میل ندارم.
صداي باران ماکان را بخود آورد:
-چرا؟تا جایی که من یادمه شما حسابی چاي خور بودید.
ماکان باز بی آنکه سر بلند کند لبخند زد و پاسخی نداد.باران نگاهی به سینی چاي کرد و گفت:
-آهان فهمیدم...آقا ماکان عادت به چاي لیوانی دارن اینطور نیست؟
ماکان بناچار پاسخ داد:
-بله...تقریبا.
باران همان لحظه از جا برخاست و گفت:
-الان براتون میارم.
و به سرعت سالن را ترك کرد.بهمن نیز براي چیدن بشقابها از کنار ماکان برخاست و برویش لبخند زد.وقتی باران در مقابلش خم شد بوي خوش و دل انگیز عطرش که با بوي لوازم آرایش مخلوط گردیده بود بر جانش نشست و سرمستش کرد.آرام نگاهش را از زمین گرفت و به باران دوخت.لباس سپید بلند و شال حریر سپیدش چهره ملیحش را چون فرشتگان دوست داشتنی و زیبا کرده بود.
ماکان دستهاي لرزانش را بالا آورد دلش میخواست زمان در همان حال متوقف میشد و او میتوانست براي زمان طولانی باران این چنین در کنار خود داشته باشد.لیوان چاي را که برداشت باران از او فاصله گرفت و ماکان بشدت احساس سرما و ضعف کرد.
صداي مادر باز روي احساسش خط کشید:
-مثل اینکه حرفهاي حاشیه اي زیاد زدیم تا دیر نشده بریم سر اصل مطلب.
پدر باران خنده اي کرد و گفت:
-نترس منصوره جون دیر نمیشه .جاي غریبه که نیومدید حالا حالا ها فرصت داریم.
-نه حاجی جون ما یه بار کم کاري کردیم بد دیدیم حالا دیگه نمیخوایم اشتباهمون تکرار بشه.
نگاه گرفته ماکان روي صورت باران لغزید و دلش لرزید.چقدر از خودش بدش می آمد!با دلخوري سرگرداند و طوري نشست که بر باران مشرف نباشد.مادر دوباره گفت:
-ما رو که خوب میشناسید هر چی نباشیم فامیلیم.ماهانم که اي بفهمی نفهمی پسر خوبیه گرچه اگر افتخار نصیبش بشه و داماد این خونواده بشه باید بهتر از اینام بشه ولی خب ظاهر و باطن!این پسره ماست که البته خودمون همه جوره حمایتش میکنیم خصوصا که معین خاطر این عروس ته تغاري رو بدجوري میخواد.
گونه هاي باران سرخ شد و سر بزیر انداخت.نمیدانست چرا تا این حد از ماکان خجالت میکشد.
منصوره خانم نگاه عمیقی به باران کرد و ادامه داد:
-هر چی شما بفرمایید و هر شرطی که داشته باشین به دیده منت داریم...این از ما حالا عروس خانم و آقا داماد اگر حرف خصوص دارین و شما اجازه میفرمایین یه چند دقیقه اي با هم صحبت کنن.
لبخندي لبهاي ماهان را از هم باز کرد.باران سرش را بالا آورد و نگاه گذرایش تمام اطرافیان را کاوید پدر پاسخ داد:
-اختیار داري خانم...این عروس خانم و اینم شما!
ملیحه لبخند مهربانی زد و از زري خانم پرسید بچه ها کجا صحبت کنن؟
زري خانم نگاهی به باران کرد و پرسید:
-اتاق شما خوبه؟
باران با بی تفاوتی سر تکان داد و شانه بالا انداخت.مادرش لبخندي زد و دوباره گفت:
-آقا ماهان بفرمایید اتاق باران جون.
باران از جا برخاست و در یک لحظه طوري به ماکان نگاه کرد که گویا منتظر بود او از جا برخیزد.قلب ماکان بشدت فشرده شد و حتی با نهایت تلاشش نتوانست نگاهش را از صورت کاملا خونسرد باران بردارد.لبخند محوي لبهاي باران را به حرکت در آورد ولی جسم ماهان راه نگاه را بر چشمان مشتاق ماکان سد کرد و او ناچار سر بزیر انداخت.
باران که سالن را ترك کرد براي لحظه اي ماکان احساس سرما کرد و برودتی عجیب بند بند عضلاتش را به لرزه در آورد.نهایت توانش را به کار گرفت تا خونسردي اش را باز یابد ولی کاملا بی فایده بود گویا در عمیقترین نقطه وجودش چاهی حفر میشد و او در قلب خود احساس خلاء میکرد.خلائی که خوب میدانست دیگر هرگز پر نخواهد شد.
صداي اطرافیانش را محو و گنگ میشنید اما توان نشان دادن هیچ عکس العملی را نداشت.به ناچار از جاي برخاست همه نگاهها با او به بالا حرکت کرد و سخن پدر باران که میگفت قسمت هر چی باشه همون میشه.نیمه کاره ماند.
دستپاچه گفت:
-ماشین رو جلوي در خونه همسایه پارك کردم یه سري میزنم یه وقت مزاحمت ایجاد نشه.
همه با سر حرفش را تایید کردند و او آهسته و سنگین جسم خسته اش را با زانوانی لرزان بسوي در کشید. مقابل اتاق باران گامهایش بی اختیار سست شد و لبهايش لرزید.ترنم صداي باران اکنون در گوشهاي ماهان طنین زندگی را می سرود و او آرام آرام رسوب میکرد بی آنکه کسی متوجه مرگ آرام یاخته هاي خسته اش شود.
با صداي باز شدن در آن چنان یکه اي خورد که گویا از قعر خوابی عمیق برمیخواست .به خود آمد و در اولین لحظه تصویر سیاهی عمیق یک جفت چشم جادویی دلش را لرزاند.
لبخند زیباي باران مرحم تمام تشویشهایش شد و صدایش آرامشی عمیق را به ارمغان آورد:
کجا میروید؟
لبهایش را گزید و سر بزیر انداخت و پاسخ داد:
-ماشینم...ماشینم جلوي در...
- باشه بابا میدونم ماشین دارید.
صداي خنده باران در گوش جانش پیچید و بی مقدمه گفت:
-چقدر زود حرفاتون تموم شد.
باران آهسته پاسخ داد:
-رنگت پریده ماکان ...یه دقیقه بیا تو...
دستپاچه پاسخ داد:
-نه...نه خوب نیست...نه باران...اصلا امکان نداره!
صداي ماهان که از پشت باران سر میکشید تردیدش را از بین برد.
-بیا تو داداش.تو که میدونی ما از قبل حرفامون رو زدیم.یعنی باران میگه حوصله این لوس بازي ها رو نداره.
باران گفت:
-بیا تو دیگه...تو که رفتی تو کوچه...نترس منو ماهان دهنامون قرص قرصه مگه نه؟
ماهان با صداي بلند خندید و با فاصله اي بسیار اندك کنار باران ایستاد.عاشقانه نگاهش کرد و سرش را به علامت تایید تکان داد.احساس بدي به ماکان دست داد.با حالتی عصبی لحظه اي به باران و دمی به ماهان نگریست.حس حقارتی که به وجودش چنگ انداخته بود تمام سلولهایش را میگداخت.با دو گام بلند خود را از جلوي اتاق باران کنار کشید و بسوي حیاط رفت. لبه باغچه که نشست سرما تا عمق وجودش رخنه کرد اما بی تفاوت به عقربه هاي ساعتش خیره شد.لحظات کش دار و نفس گیر طی میشد که صداي هلهله تمام خانه را انباشته ساخت .ماکان لبهايش را به شدت گزید ناخنها را به کف دست فرو برد و پلکهایش را روي هم فشرد.سعی کرد بر خود مسلط شود اما کار بسیار دشواري بود .هر چه بود باید زودتر به داخل ساختمان باز می گشت اما نه با بار سنگینی که شانه هایش را خم کرده بود.
پلکهایش را به ارامی از هم گشود ولی باز هم تصویر باران مقابل دیدگانش نقش بست.زیر لب بخود ناسزا گفت و از لبه باغچه برخاست اما تصویر باران از جاي تکان نخورد و همانطور آرام نگاهش کرد.لبهاي تصویر به ارامی لرزید و ماکان بسختی یکه خورد. باران متعجب پرسید:
-ترسیدي؟
ماکان دستپاچه پاسخ داد:
-نه...نه.
-فکر کردم منو دیدي.
-بله...یعنی نه...یعنی...
-خیلی خب فهمیدم. نمیخواي بیاي تو؟
-چرا داشتم می اومدم.
- به ماشین سر زدي ؟
-نه.
باران یکی از ابروهایش را بالا انداخت و نگاهش به چشمان ماکان خندید و ماکان بناچار گفت:
-چرا سر زدم...جاش خوبه.
باران گلی را از بوته جدا کرد و آرام آنرا به گونه ماکان زد و گفت:
-به منم دروغ میگی؟
-چاره دیگه اي ندارم.
لبهاي باران را لبخندي شفاف جلوه داد.ماکان دوباره گفت:
-چرا اومدي اینجا؟
-میخواستم ببینم چرا دیر کردي.
ماکان پشت به باران ایستاد و به آسمان ابري غروب خیره شد بعد زمزمه کنان پرسید:
-تموم شد؟
باران لبش را گزید و پاسخی نداد و ماکان دوباره گفت:
-امشب بارون میاد نه؟
باران نگاهی به ابرهاي سرگردان در تیرگی دل آسمان انداخت و آهسته گفت:
-نمیدونم...شاید.
ماکان زیر لب زمزمه کرد:
-باران...امشب باران خواهد بارید امشب باران تند خواهد بارید آن مرد در باران میرود آن مرد براي همیشه از باران میگریزد ...امشب آخرین باران زندگی آن مرد خواهد بارید...امشب باران...باران خواهد بارید!
صداي بغض آلود ماکان قلب باران را بدرد آورد.با چند گام بلند ماکان را دور زد و درست مقابلش ایستاد.
ماکان از او رو برگرداند و التماسانه گفت:
-برو باران...برو.
باران بسختی بغضش را فرو خورد و با گامهایی سنگین به سوي ساختمان رفت.در را که باز کرد نگاه باران که خیره به در بود روي صورتش سر خورد آرام و سنگین سرجاي خود بازگشت و در سکوت نشست.سکوت سنگین او در هیاهوي اتاق گم شد.گویا هیچکس جز باران متوجه ورود او نشده بود.نگاهش روي پایکوبی خواهرانش ثابت ماند.اما صداي مهیب رعد و برق نگاهش را متوجه چشمان منتظر پنجره کرد.بسوي پنجره چرخید.قطرات درشت باران ریتم خوشایندي را روي شیشه ها مینواخت.سنگینی نگاه باران را که حس کرد بسوي او سر برگرداند و آهسته گفت:
-داره بارون میاد!

Signature
     
#27 | Posted: 29 Aug 2013 00:18 | Edited By: paridarya461
شب نیلوفری ۱۰
در را که باز کرد به یکباره سکوت برقرار شد. وارد شد و بی انکه سرش را بلند کند زیر لب سلام کرد و جسته گریخته پاسخ شنید و زیر بار سنگین نگاههاي سرزنش بار، سلانه سلانه به سوي اتاق خوابش به راه افتاد. در را که بست خود را روي تخت انداخت و پلکهایش را روي هم گذارد. صداي مهرناز از پشت در، در گوشش پیچید:
-نه مامان، خواهش می کنم، اون خودش به اندازه کافی مشکل دارد، شما دیگه بدترش نکنید.
-برو کنار مهرناز، برو کنار و براي من قصه نگو، من باید با این پسره بی عقل صحبت کنم. اون حق نداره....
-مامان ... مامان، تو رو خدا آروم باشید، براي قلبتون خوب نیست!
-به درك! به جهنم! بذار بمیرم و از دست شما راحت بشم.
-مادرجون مگه ماکان بچه اس؟ اون صلاح زندگی خودش رو بهتر از دیگرون می دونه... خودتون بگید اخه اون زندگی بود که ماکان داشت؟
-هر چی که بود لادن زنش بود؛ مادر بچه اش... برو کنار لااقل بذار ببینم چه غلطی کردن... برو اونور دیگه.
دستگیره در به پایین کشیده شد اما در باز نشد. فقط براي بار دیگر صداي مهرناز به داخل اتاق سرك کشید:
-خیلی خب، باشه. یه چند ساعتی صبر کنید حالش جا بیاد ، بعد هر کاري دوست دارید بکنید.
منتظر پاسخ مامان نماند. به سختی از روي تخت برخاست و در را باز کرد. مادر و مهرناز هر دو پشت در ایستاده بودند. به آرامی از اتاق خارج شد و روي مبل روبروي تلویزیون نشست و شروع به بازي با کانالهاي تلویزیون کرد.منصوره خانم کنارش نشست، با حالتی عصبی کنترل را از دستش کشید و تلویزیون را خاموش کرد و با صدایی که از شدت عصبانیت می لرزید گفت:
-به من نگاه کن ماکان!
ماکان به آرامی سربرگرداند و مادر دوباره گفت:
-گفتم به من نگاه کن!
نگاه غمدار ماکان روي چشمان نمدار مادر ثابت ماند و گفت:
-بفرمایید، خوبه؟
منصوره خانم بغض آلود پرسید:
-لادن کجاست؟
و ماکان به سردي پاسخ داد:
-رفت خونه پدرش.
-براي چی؟
-همین طوري... مگه این که یه دختره بره خونه پدرش، علت موجه می خواد؟
-پس تکلیف ما چی می شه؟ مگه ما اینجا مهمونش نبودیم؟
-شما خونه پسرتون تشریف آوردید، قدمتون روي چشم بنده، کاملاً هم در خدمتم.
-مگه لادن عروس ما نیست؟
ماکان لحظه اي مکث کرد و بعد پاسخ داد:
-نه... دیگه نیست.
-چرا ماکان؟ چرا؟
-باور کنید مادر به جان سامان خودش خواست... گفت می خواد بره دنبال سرنوشتش.
-ولی تو... شوهرش بودي!
-اون اینطور فکر نمی کرد! راستش رو بخواي از من خسته شده بود.
مادر برآشفته فریاد زد:
-غلط کرده. مگه زندگی بازیه که آدم به این راحتی خسته شه و بکشه کنار؟ امشب می ریم در خونه ش و برش می داریم میاریم. تو هم سرت را می اندازي پایین و مثل ادم زندگیت رو می کنی، فهمیدي؟
ماکان سر به زیر انداخت و آهسته گفت:
-دیگه نمی شه!
-چرا؟ زمین به اسمون رسیده یا آسمون به زمین؟
ماکان لبخند تلخی زد و گفت:
-ما از هم جدا شدیم.
مادر پوزخندي زد و پاسخ داد:
-خیال کردي با بچه طرفی؟! به همین سادگی که کسی رو طلاق نمی دن. کلی رفت و امد داره.
-ما هم دو هفته اس میریم و میایم و چون قرار طلاقمون توافقی بود بالاخره امروز تموم شد.
مادر از جا جهید و فریاد زد:
-پس این چند روز هی بریم خرید، هی بریم خرید خبرایی بود، نه؟
و بعد با خشم به مریم و مهرناز نگریست و ادامه داد:
-شماها می دونستید نه؟
مریم بلافاصله جواب داد:
-نه به جان بابا، من روحمم خبر نداشت.
ولی مهرناز سر به زیر انداخت. مادر با عصبانیت دوباره گفت:
-خدا ازت نگذره مهرناز. چرا زودتر به من گردن شکسته نگفتی تا یه خاکی تو سرم بریزم؟
مهرناز اشکهایش را پاك کرد و در حالی که به ماکان می نگریست گفت:
-به خدا ماکان قسمم داده بود.
منصوره خانم محکم پشت دست خود کوبید و گفت:
-اي خاك بر سر من مادر که نفهمیدم شماها چه غلطی دارید می کنید! چقدر ذوق کردم گفتم با هم خوب شدید، نگو دارید ما رو رنگ می کنید...
-مادرجون محض رضاي خدا دست بردارید. این حرفا کدومه عزیز من، مادر من وقتی دو نفر نمی تونن با هم زندگی کنن تکلیف چیه؟ باید یه عمر به پاي هم بسوزن و بسازن؟ اون دختر بیچاره حق زندگی داره، حق خوشبختی داره، چرا باید به پاي لنگ من بشینه و بسوزه و بسازه؟ خدا رو خوش نمیاد.
منصوره خانم به گریه افتاد و گفت:
-این چه سونوشت شومی بود تو داشتی ماکان؟
ماکان به زحمت بغضش را فرو داد و گفت:
-من راضی ام مادر، باور کنید که راضی ام....
صداي هق هق گریه مهرناز اتاق را پر کرد.منصوره خانم با عصبانیت گفت:
-تو چته دختر؟ مادرت مرده این جوري زار می زنی؟
مهرناز به جاي پاسخ، سخت تر گریست. ماکان از جا برخاست و در کار مهرناز زانو زد، سر خواهر را روي سینه گرفت و در حالی که موهاي روشنش را نوازش می کرد آهسته گفت:
-آروم باش آبجی کوچولوي گلم... جون داداش آروم باش. از همه تون خواهش می کنم اجازه ندید این شادي به کاممون زهر بشه. ما کاري را کردیم که باید سالهاي قبل می کردیم... خواهش می کنم بیخودي شلوغش نکنید، خصوصاً دلم نمی خواهد ماهان رو ناراحت کنید.
بعد چانه مهرناز را با سر انگشتان بالا گرفت و با لبخندي ساختگی گفت:
-ا... راستی آقا داماد کجاست؟
مهرناز به سختی بغضش را فرو داد و گفت:
-با ملیحه و بنفشه رفتن آزمایش خون.
ماکان آرام از جا برخاست و زمزمه کرد:
-به سلامتی!
و کنار پنجره ایستاد و به خشکی باغچه زل زد. با رفتن لادن احساس سبکی می کرد؛گویی بار سنگینی از روي دوشهایش برداشته بود. دیگر می توانست بدون عذاب وجدان و آن طور که دلش می خواست زندگی کند.
مهرناز ضربه اي به بازویش زد و از کنارش گذشت . با نگاه او را دنبال کرد که گوشی آیفون را برداشت و گفت:
-کیه؟
اصلا صداي زنگ را نشنیده بود.....
-ماهان اینان.
ماکان لحظه اي پلکهایش را برهم فشرد . باید هر طور بود به وجود باران عادت می کرد، چرا که از این به بعد مطمناً نام ماهان با وجود باران قرین میشد. پلکهایش را که گشود فقط ملیحه و ماهان را داخل حیاط دید، باز هم باران نیامده بود. گویا سوگند خورده بود هرگز پاي در خانه ماکان نگذارد.ماهان همراه خود یک جعبه شیرینی و یک دنیا شور و نشاط و سر و صدا وارد خانه کرد. جعبه شیرینی را که مقابل ماکان گرفت، گفت:
-تو رو خدا دعا کن مشکلی پیش نیاد.
ماکان با تعجب پرسید:
-چه مشکلی؟
-چه می دونم از این حرفا که می گن نمیشه با هم ازدواج کنید. آخه ما با هم نسبت فامیلی داریم و احتمالش خیلی زیاده که...
خنده ماکان صحبت ماهان را نیمه تمام گذاشت:
-دیوونه اي؟ کدوم نسبت فامیلی؟ اوه گربه اونا از روي پشت بوم ما رد شد با سگمون دعواش شده، ما قوم و خویش شدیم.
ماهان شادمانه خندید و گفت:
-جان من؟ یعنی بی خیال دیگه؟
و ماکان با حرکت سر حرفش را تایید کرد و در ادامه پرسید:
-عروس خانم قابل ندونستند؟
-نه بابا، طفلی کار داره. خیلی سرش شلوغه!
-پس شوهر به چه دردي می خوره؟ کمکش کن دیگه!
-اون که آره، سرم رو هم می ذارم جاي پام و کمک می کنم، اما اگه کاري از دستم بربیاد.
ملیحه با خنده گفت:
-تو کاراي خودت را انجام بده، کمک کردن به باران پیش کشت!
-آخ ...آخ... راست میگه؛ نمی دونی خودم چقدر کار دارم داداش.
-نگران نباش، ما کمکت می کنیم. اگه بخواي من چند روزي سر کار نمی رم و با هم کارها رو سامون می دیم.
-نمی خوام اسباب زحمت شما بشم.
-این حرفا رو از خانمت یاد گرفتی؟
ماهان با صداي بلند خندید و در همان حال گفت:
-خب طبیعیه، زن و شوهر از هم تاثیرپذیري دارن دیگه. مگه این طور نیست؟
ماکان به جاي هر پاسخی فقط خندید. مهرناز گفت:
-ماهان سرمون درد گرفت اینقدر روضه خوندي، بالاخره می گی باید چه کار کنیم یا نه؟
به جاي ماهان، ماکان جواب داد:
-از کی تا حالا حساب زندگی افتاده دست پسر بچه ها؟!
همه خندیند و ماهان معترضانه گفت:
-دست شما درد نکنه داداش جان، هیچ می دونی اگه این حرفت به گوش...
-بله، بله می دونم. هرچی باشه من بهتر از تو...
ماکان ناگهان سکوت کرد و سنگینی نگاه دیگران نتوانست قفل لبهایش را باز کند. مادر به زحمت لبخند زد و گفت:
-خب پدربزرگ، حالا که نباید پسر بچه ها کار داشته باشند، تو بگو باید چی کار کنیم؟
ماکان آن چنان تلخ لبخند زد که مادر احساس سرما کرد ولی به روي خود نیاورد و دوباره گفت:
-چی شد مامان؟ زود باش دیگه هزار جور کار داریم ها
ماکان دوباره به پشت پنجره بازگشت. برهنگی باغچه روي برهنگی هاي روحش ناخن می کشید. لبهایش لرزید و آهسته گفت:
-همه چیز باید... باید به جا و به موقع و از بهترین نوع باشه... همه مراسم باید در شان ... باران... عروس خانم باشه...هیچی نباید کم باشه... هیچی!
هیچ کس حرفی نزد فقط آواي تلخ تنهایی کلاغی پیر از روي بلنداي درخت کاج وسط حیاط سکوت خانه را به لرزه انداخت.
مهرناز باز پاکتها را روي هم چید و گفت:
-تو واقعا حتی یه کارتم نمی خواي؟
-نه.
-ماهان برات چند تا کارت گذاشته، گفت شاید بخواي دوستی، همکاري، کسی رو دعوت کنی.
-تو که بهتر می دونی مهرناز جان من سالهاست که دور دوست و رفیق رو خط کشیدم.
-یعنی هیچ کس؟
-گفتم که من با هیچ کس انقدر صمیمی نیستم.
-برعکس ماهان که صدتا دوست و رفیق دعوت کرده.
-نگران نباش، زن که بگیره خوب می شه.
-من که فکر نمی کنم.
-ولی من مطمئنم... باران جاي همه را براش پر می کنه. با وجود اون دیگه به هیچ کس نیازي نداره.
مهرناز براي ان که مسیر صحبت را تغییر دهد یکی از کارتها را از داخل پاکت بیرون کشید و گفت:
-کارتشون قشنگه، نه؟
-آره خیلی ولی مطمئن باش که سلیقه بارانه.
مهرناز خنده اي کرد و پاسخ داد:
-داداش بیچاره ما رو دست کم گرفتی آقا ماکان!
ماکان لبخند زد و کارت را از دست مهرناز گرفت و گشود و براي صدمین بار زیر لب خواند:
*)با طلوع مهتاب،
زیر چتر نقره فام اختران،
در سکوت تیره شبان،
در گذرگاه زمان،
در کنار سفره یاس سفید،
دو کبوتر آرام شعر پرشور بهاران را خواهند سرود. اي همه پاکدلان تا به اوج باران همراه ما باشید.(*
نگاهش روي نام باران و ماهان خیره ماند و زیر لب زمزمه کرد:
-تا اوج باران...
مهرناز ارام گفت:
-متنش رو خود باران نوشته. خیلی خوب نوشته نه؟
ماکان به جاي هر پاسخی دوباره گفت:
- تا به اوج باران
و باز وقتی نگاهش روي نامها سر خورد آسمان چشمانش ابري شد و رد نمناکی نگاهش روي تن سفید کارت خط کشید.
-لادن، ماکان پیوندتان مبارك!
لبخندي تلخ زد و سر تکان داد. لادن باز هیجان زده گفت:
-حالا حتما باید بري؟
-آره هنوز کارتام رو پخش نکردم.
-خب بده داداشات ببرن.
-نمی شه که من اینجا بشینم و همه کارام رو بندازم گردن دیگرون!
-آه ماکان، تو که خیلی کم میایی اینجا، وقتی که میایی هم باید بري.
-بالاخره می خواي چهار نفر مهمون بیان عروسی ما یا نه؟
-بستگی داره مهمون کی باشه!
-مهمون من هر کی باشه باید براي تو عزیز باشه!
-هست، شک نکن ولی....
-ولی چی؟

Signature
     
#28 | Posted: 29 Aug 2013 00:41 | Edited By: paridarya461
-ماکان کدوم کارتا رو خودت باید بدي؟
-یه سري رو باید خودم ببرم دیگه، لیست که نگرفتم دختر...
-چرا؟
-چرا چی؟
-چرا باید بعضی کارتها رو خودت ببري؟
-خب دلایلش مختلفه؛ مثلا بعضی ها رو بقیه آدرسشون و بلد نیستن؛ بعضی ها رو حتی نمی شناسن، مثل بعضی همکارام، بعضی هام...
-مثلا کارت خانواده باران رو چرا باید خودت ببري؟
ماکان براي لحظه اي با حالتی خاص به لادن نگاه کرد و بعد با بی حوصلگی پاسخ داد:
-خودت که بهتر می دونی، اونا کمی از من دلخورن. باید خودم برم تا به قول معروف از دلشون دربیارم و گرنه فکر نکنم بیان.
لادن با مِن و مِن گفت:
-نیومدنشون برات خیلی مهمه؟
و ماکان عصبی پاسخ داد:
-خب معلومه، اونا اقوام مادري من هستند و اگه نیان مادر خیلی ناراحت می شه.
-تو چی؟
ماکان با حالتی کلافه از جا برخاست و پاسخ داد:
-براي من حتی اگه یه نفرم نیاد عروسی هیچ اهمیتی نداره فهمیدي؟
لادن خود را کنار کشید و دستپاچه گفت:
-آره... آره... معذرت می خوام باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم.
ماکان بی توجه به او از در خارج شد ولی صداي لادن را شنید که گفت:
-براي شام برمی گردي؟
پاسخی نداد. لادن با سماجت دنبالش دوید و گفت:
-براي شام منتظریم. حتما بیا.
ماکان سري تکان داد و اهسته گفت:
-ببینم چی میشه، دیر کردم شامتون رو بخورید.
-من منتظر می مونم.
بی توجه به لادن سوار ماشین شد و خیلی زود حرکت کرد. به مقابل مغازه بهمن که رسید خدا را شکر کرد که محسن خان آنجا نبود. ماشین را درست زیر تابلو توقف مطلقا ممنوع پارك کرد. کارت ها را از روي صندلی برداشت و از ماشین پیاده شد. داخل مغازه که شد بهمن مشغول صحبت با مشتریانش بود. به ارامی گوشه اي ایستاد و منتظر شد. نگاه بهمن از بالاي سر مردي که روبرویش ایستاده بود به او افتاد. حرفش را نیمه کاره گذاشت و به سوي ماکان آمد و گفت:
-سلام آقا ماکان... خبر می دادي گوسفند بکشیم!
-سلام از بنده اس آقا، شما گوسفند نکشته هم عزیزید!
بهمن با دست راست با او دست داد و با دست چپ ، بازویش را صمیمانه فشرد و گفت:
-خیلی خیلی خوش امدید واقعا خوشحال شدم. می دونی چند وقته سري به ما نزدي؟
-شرمنده ام بهمن جان.
-بی خیال آقا... بفرما، بفرما.
کنار میز بهمن روي صندلی نشست و باز سکوت کرد. شاگرد بهمن برایش چاي آورد و او با حرکت سر و چشم تشکر کرد . لحظاتی در سکوت گذشت تا این که بهمن گفت:
-خب چه خبر؟ چرا اینقدر ساکتی؟
ماکان پاکتها را روي میز گذاشت و گفت:
-قصد نداشتم خصوصا توي محل کارت مزاحمت بشم، فقط خواستم اینا رو بیارم خدمتتون.
بهمن پاکت ها را برداشت و با بی تفاوتی کامل گفت:
-به به مبارکه ایشاا... عروسی افتادیم دیگه؟
-بله در خدمتتون هستیم.
-چشم، چشم، حتما خدمت می رسیم!
-لطف می کنید.
بهمن یکی از کارتها را بیرون کشید و در حالی که نوشته هاي ان را مرور می کرد، باز گفت:
-به سلامتی!
و ماکان باز سکوت کرد. بهمن خنده اي کرد و گفت:
-چته ماکان؟ زبونت ایراد پیدا کرده؟
و ماکان فقط لبخند زد.
-تو چیزي می خواي بگی؟
-آره اما نمی دونم چطور بگم؟
-هر طور که دوست داري. ما که با هم این حرف ها رو نداري. درسته یه سالی هست که سایه شما سنگین شده، ولی ما رفقاي قدیمیم.
-لطف داري بهمن جان.
-تعارف بسه دیگه، حرفت رو بزن.
-می خواستم... می خواستم خواهش کنم حاج آقا رو هر طور شده مجبور کنی بیاد.. می خوام حتما شما تو مراسمم باشید.
-خب مگه براشون کارت ندادي؟
-چرا، چرا براي همه کارت گذاشتم.
-خب پس میان دیگه!
-آخه...
-آخه چی؟
-فکر می کنم خانواده کمی از من دلخورن.
-راستش من خیلی در جریان نیستم، یه چیزایی شنیدم؛ مثل این که باران خانم باخانم مرحوم برادرتون... سوسن خانم دیگه نه؟.. شنیدم که با اون حرفش شده. ولی فکر نمی کنم باران به این چیزا اهمیت بده. می دونی که وقتی باران بخواد بیاد، حاجی رو حرفش حرف نمی زنه.
-و اگر باران خانم نخواد بیاد؟
-نه بابا، باران از این اخلاقاي خاله زنکی نداره.
-به هر حال بهمن جان زحمت بکش بهشون بگو من خودم شخصاً اومدم اینجا تا به خاطر همه مسائل پیش اومده عذرخواهی کنم و خواهش کنم حتما تشریف بیارید. باور کنید که اگر شما نیاید حالم خیلی گرفته می شه.
بهمن با تعجب به ماکان نگاه کرد وگفت:
-من که اصلا از حرف هاي شما سر درنمیارم، ولی چشم حتما می گم و قول می دم همه رو بیارم عروسی.
-اگه این کارو بکنی که دیگه خیلی شرمنده....
-بابا دست بردار.
ماکان از جا برخاست و بهمن کارتها را از روي میز برداشت و در حال بلند شدن گفت:
-مثل اینکه یکی اش اضافه اس.
-نه گمون نکنم. پشتشون اسم نوشته.
-خب ببین خانواده حاجی، ما، بنفشه، بهار،... اِ براي بارانم کارت مجزا دادي؟
-شرمنده. اسم شوهرشون رو نمی دونستم.
بهمن خنده بلندي کرد و گفت:
-اسم شوهرش؟ مگه باران شوهر کرده؟
-عروسی نکرده، عقد که کرده!
-عقد کرده؟ دیوانه اي ماکان؟ چه طور ممکنه باران عقد کنه و من خبر نداشته باشم؟
زانوهاي ماکان لرزید و بی اختیار دوباره روي صندلی افتاد . بهمن با تعجب روبرویش ایستاد. دستهایش را در دست گرفت و گفت:
-اتفاقی افتاده؟
ماکان چشمهایش را بست. تصویر معصوم باران پشت پلکهایش نشست و چشمانش را به سوزش انداخت. صداي بهمن روي آشفتگی روحش ناخن کشید:
-چته ماکان؟ حرف بزن.
از ترس ریزش اشک هایش، چشمانش را باز نکرد. به زحمت لبهایش را با نوك زبان تر کرد. گلویش از خشکی میسوخت. لمس لیوان اب را در میان انگشتانش عطشش را بیشتر کرد. همان چشم بسته جرعه اي آب نوشید و و نالید:
-بهمن... بهمن...من....من....
اما نتوانست ادامه دهد و باز سکوت کرد. بهمن کنارش نشست و دستش را پشت او انداخت و در حالی که بازویش را می فشرد گفت:
-حرف بزن ماکان... چی شده؟
آهسته چشمانش را گشود و سعی نکرد اشکهاي سرکشش را مهار کند. نگاه مهربان و دلسوازنه بهمن، لب گشودنش را آسانتر کرد:
-به من گفته بودند که باران.... باران ازدواج کرده، با یکی از پسراي همکلاسیش.
-کی یه همچین حرفی زده؟
ماکان چند بار سرش را به طرفین تکان داد و زیر لب نالید:
-دیگه _________چه فرقی می کنه؟
بهمن کنجکاوانه گفت:
-پازلی که تو واسه من ساختی چند تا تیکه اصلی اش کمه... اول بگو ببینم چرا باید ازدواج کردن یا نکردن باران، تو رو به این حال بندازه؟
باز دو قطره اشک روي گونه ماکان دوید و بهمن به شاگردش که براي بردن استکانهاي چاي آمده بود، با عصبانیت گفت:
-بعداً بیا.
و او هم پیش نیامده پس رفت. ماکان سر پایین انداخت و آرام گفت:
-من می خواستمش بهمن... می خواستمش!
-باران رو؟
ماکان با حالتی شرمنده سر تکان داد. بهمن لحظه اي متفکرانه به او نگاه کرد و گفت:
-قبل از اینکه برم سنگاپور یه چیز هایی حدس زده بودم ولی به روي باران نیاوردم. تو چند ماهی که اونجا بودم همه چیز رو فراموش کردم. بعدشم که برگشتم دیگه اصلا تو رو ندیدم و فکر کردم شاید اشتباه کرده بودم.
ماکان اهسته گفت:
-من اشتباه کردم نه تو و چه اشتباه بزرگ و غیر قابل برگشتی!
بهمن دستش را روي دست سرد او گذاشت و با مهربانی گفت:
-چرا زدوتر به من نگفتی مرد حسابی؟
ماکان لب گزید و شرمگین گفت:
-اولش می ترسیدم. می گفتم نکنه ناراحت بشی و بگی سر سفره مون می شینه، نمکمون رو می خوره ولی چشمش دنبال ناموس ماست. اما بعد وقتی کارم گیر کرد و مادرت اینا سخت گرفتن دلم رو زدم به دریا و اومدم اما تو رفته بودي...
بهمن سر تکان داد و گفت:
-متاسفم.... واقعاً متاسفم!
-من اگه... من اگه می دونستم باران... باران...
-حالا دیگه همه چیز تموم شده. آخر هفته مراسم عروسی توئه که باید حتما برگزار بشه. دختر مردم به تو اعتماد کرده و نامردي در حقش روا نیست... شاید به قول قدیمیا قسمت شمام این بوده و ایشاا... که خیره!
لبهاي ماکان لرزید و آهسته گفت:
-حق با توئه بهمن، حالا دیگه براي انجام هر کاري خیلی دیره و من باید تا پایان عمر تاوان حماقتم رو پس بدم.
ناگهان در جاي صاف نشست و رو به بهمن گفت:
-بهمن من اگه به موقع می اومدم اینجا، تو کمکم می کردي؟
لبهاي بهمن را لبخند تلخی از هم باز کرد و گفت:
-معلومه که کمکت می کردم. کی بهتر از تو براي باران؟ من همه رو راضی می کردم... اما حیف که حالا دیگه...
سخن بهمن نیمه کاره ماند. ماکان آرام از جا برخاست و غمگینانه گفت:
-بهش می گی که من....
-آره! همه چیز رو براش می گم و ازش می خوام که عروسی بیاد.
-اون تنها کسیه که من منتظرشم!
-می فهمم.. مطمئن باش که اونم می فهمه.
ماکان زیر بار سنگین نگاه ترحم بار بهمن از مغازه خارج شد و به طرف اتومبیلش رفت. برگه جریمه را از زیر برف پاكکن بیرون کشید و بی آنکه حتی نگاهش کند با بیخیالی ریز ریز کرد و به آسمان پاشید. بعد خود را روي صندلی انداخت و به سوسو چراغهاي ماشین هاي روبرو خیره ماند.مطمئن بود که اگر دستش را از روي سینه بردارد قلبش بیرون خواهد زد. با تعجب به سوسن نگاه کرد و گفت:
-یه بار دیگه تکرار کن!
-تو حالت خوبه؟
-آره حالم خوبه. گفتم جمله ات رو یه بار دیگه تکرار کن!
-خیلی خب. چرا داد می زنی؟ یه نگاه به قیافه خودت تو آینه بنداز تا بفهمی چرا حالت رو می پرسم، چه ات شده پسرجون، مگه برق گرفت؟
-سوسن گفتم...
-بله، بله منم شنیدم. آقاي ماکان عزیز، خانم باران خانم ازدواج فرمودند، فقط همین البته اگر بخواي صدبار دیگه هم برات تکرار می کنم!
ماکان تمام توانش را به کار گرفت و با درماندگی و با صدایی که گویا از قعر گوري سرد و تاریک بیرون می آمد پاسخ داد:
-این... این امکان نداره.
-چرا عزیزم امکان داره... مگه یه ازدواج ساده چیه که تو اینقدر تعجب کردي؟
-نه؛ باران این کار رو نمی کنه...لااقل نه الان.
سوسن پوزخندي زد و گفت:
-تو چقدر دیر باور شدي پسر. اگه به من شک داري زنگ بزن به زن عمو خانمش که پنج شنبه تو مراسم بله برون شرکت داشته، یا نه زنگ بزن به عمه جانش که...
-خواهش می کنم سوسن...
-خیلی خب معذرت می خوام، معذرت می خوام ماکان، ولی آخه تو... اصلا این حرفا رو ول کن. تو یه دفعه چت شد؟مگه قرار نبود خودت را آماده شنیدن چنین خبرایی بکنی؟
ماکان بی توجه به سوال سوسن پاسخ داد:
-با کی؟ تو می شناسیش؟
-چه سوالایی می کنی ها؟ من چطور بشناسمش؟ فقط این طور که شنیدم ظاهراً از همکلاسهاي شوهر بنفشه است. میگن تحصیل کرده است، دانشجوي فوق لیسانس. البته شاید تو بشناسیش.
چشمان ماکان کاملا گرد شد و با تعجب گفت:
من؟! بنفشه سایه من رو با تیر می زنه، اون وقت تو می گی شاید دوستاي شوهرش رو بشناسم؟
- از این جهت نگفتم. آخه مادر باران به سودابه خانم گفته پسره رو می شناسیم، گفته زمانی که باران براي کنکور درس می خونده کمکش می کرده. ظاهراً مثل اینکه گاهی اوقات باران براي رفع اشکالات درسش.... حالا اینا می گن اشکالات درسی، ما هم میگیم اشکالات درسی اش... می رفته خونه اشون!

Signature
     
#29 | Posted: 29 Aug 2013 10:09 | Edited By: paridarya461
ماکان کاملا به سوي سوسن چرخید و حالت چهره و پریدگی رنگش او را ترساند.
-تو منظورت چیه سوسن؟
-باور کن منظور خاصی ندارم.
-با من بازي نکن دختر، حرفت رو بزن.
-راستش... راستش....
-سوسن!
-خیلی خوب الان میگم. من وقتی این چیزا رو شنیدم به ذهنم رسید که باران در زمان رفاقت شما دو تا هم با این آقا آشنا بوده و به قول مامانش ازش کمک درسی می گرفته!
هر دو شقیقه ماکان به شدت تیر کشید و چنان شدید که چشمانش ناخواسته پر از اشک شد. سعی می کرد کلمات سوسن را در ذهنش حلاجی کند اما ظاهراً مغزش از کار ایستاده بود. به زجمت دهان گشود و پاسخ داد:
-حرف بیخود نزن این... این امکان نداره.همه این حرفا مزخرفه، می فهمی؟ مزخرف!
سوسن لبخند چندش آوري زد و با حالتی خاص پاسخ داد:
-بله... بله مسلماً حق با شماست. تو حتی حرف خود اونا رو هم راجع به باران قبول نداري واي به حال حرف من!
و با غیظ سکوت کرد. ماکان چشمانش را بست و تصویر معصوم باران باز پشت پلکهایش خانه کرد و با سادگی به او چشم دوخت.
نه این امکان نداشت. یعنی در تمام این مدت باران او و احساساتش را به بازي گرفته بود؟ آخر چه طور؟چه طور تونسته بود با مردي که کاملا صادقانه دوستش داشت چنین کند؟
چشمهایش را باز کرد و با لحن سردي گفت:
-تو مطمئنی همه حرفایی که زدي صحت داره?
سوسن با عصبانیت ساختگی از جا برخاست، گوشی تلفن را به دست ماکان داد و گفت:
-منو که قبول نداري، زنگ بزن از بقیه برس. از هر کی دوست داري.
-شاید ... شاید اونا می خوان باران رو خراب کنن.
-آخه چرا؟ چرا باید همه با باران دشمن باشند در صورتی که تو همیشه می گفتی باران بهترینه و همه دوستش دارن؟
ماکان با اندوه سر به زیر انداخت و گفت:
-نه به خدا می خوام ولی نمی تونم باور کنم که باران منو فریب داده باشه. اون چشماي معصوم و اون نگاه زلال محاله که به من دروغ گفته باشن.
سوسن با بی خیالی جواب داد:
-راستی ماکان تو این همه می رفتی دنبال باران هیچ وقت...
ماکان با عصبانیت جمله اش را قطع کرد و گفت:
-نه هیچ وقت. من هیچ وقت از باران کوچکترین مساله اي رو ندیدم. اون مثل گل پاکه، وجود باران مثل شبنم زلال و مثل مرحم آرامش بخشه.
خنده سوسن اعصابش را به هم ریخت.
-تو چی می خواي بگی سوسن؟
-هیچی بابا. تو اینقدر روي برنامه می رفتی دنبال باران که معلومه هیچ وقت کسی رو نمی دیدي. راستی چرا باران فقط دوشنبه ها تو رو می دید؟
-نه، نه. این طور نبود. گاهی اوقات با هم هماهنگ می کردیم و روزهاي دیگه هم می رفتم دنبالش.
-آره می رفتی ولی به قول خودت با هماهنگی قبلی... خیلی خوشم اومد این باران خیلی زبله! دوشنبه ها با تو و لابد سه شنبه ها با آقا داماد...
ماکان چنان ناگهان از جا پرید که سوسن یکه خورد و بی اختیار خود را جمع کرد. صداي فریاد ماکان گوشهایش را انباشته ساخت.
-ساکت شو! ساکت شو سوسن و الا هم تو رو خفه می کنم هم باران رو، هم اون پسره عوضی که نمی دونم کیه.
و بعد با عصبانیت شروع به قدم زدن در سالن کرد. سوسن بلافاصله از جا برخاست و به اشپزخانه رفت تا لیوانی اب قند براي ماکان تهیه کند. ماکان سرش را میان دستها فشرد و زمزمه کرد:
-نه باران، نه... می دونم دروغ میگن... مطمئنم که همه اش دروغه. چه طور ممکنه اون لحظاتی که من با عطر نفسهاي تو سرشار بودم تو... تو به کس دیگه اي... نه اخه مگه می شه یه آدم وقتی دروغ می گه چشماش هم دروغ بگه، نگاهش هم دروغ بگه، لبخند قشنگش هم دروغ بگه؟ من مطمئنم، مطمئنم که تو اون چشماي تو یه ذره ناخالصی نبود. باران تو هستی من بودي و فقط مال من بودي، مگه نه؟
سوسن که لیوان را به دستش داد با درماندگی نگاهش کرد و غصه دار گفت:
-سوسن... سوسن قسم بخور، به ارواح خاك محمد که می دونم چه قدر برات عزیزه قسم بخور، حرفایی که زدي حقیقت داره؟ بگو باران اون وقتی که با من با تمام وجود می خواستمش، اون روزایی که به من اجازه داد دوستش داشته باشم و طوري وانمود کرد که دوستم داره با کس دیگه اي ارتباط داشت!
سوسن تنها نگاهش کرد و چیزي نگفت. سکوت او روحش را متلاشی می کرد. با التماس دوباره گفت:
-حرف بزن سوسن. به خاطر خدا حرف بزن.
سوسن رو برگرداند و گفت:
-وقتی حرفامو قبول نداري چی بگم؟ حالا فرض کن قسم بخورم، به نظر تو که فقط حرف باران خانم سنده و بقیه هم کشکه. پس براي چی باید....
-نه به خدا، اگه بهم ثابت بشه که...
-بهت ثابت شده ولی نمی خواي باور کنی... یادت می یاد وقتی بهش پیشنهاد فرار دادي به قول خودت من که نبودم ولی چه حالی شد؟
-خب آره ولی اون که دلیل نمی شه. باران دختر خانواده داریه، نمی خواست با اعتبار و حیثیت خوانوده اش بازي کنه!
-تو چقدر ساده اي ماکان، متاسفم برادر شوهر عزیز تو زیادي بچه اي! این حرفها بهانه بود ماکان جان، اون اگه واقعا تورو دوست داشت، اگه دلش جاي دیگه اي بند نبود، قید همه این حرفا رو می زد و با تو می اومد. تو هم که به گفته خودت بهش قول داده بودي حتی انگشتت هم بهش نخوره تا زمانی که خونواده اش با ازدواجتون موافقت کنن و برگردین عروسی کنین. دیگه از این بیشتر چی می خواسته ها؟
ماکان سر به زیر انداخت و پاسخی نداد.سوسن با عصبانیت دوباره گفت:
-جواب بده ماکان، چرا ساکتی؟
ماکان نگاه داغ و اشک آلودش را به سوسن دوخت و نالید.
-آخه تو که نمی دونی باران چه قدر پاك و معصوم بود! تو که باورت نمی شه اگه من بهت بگم در تمام دوران رفاقتمون معصومیت عجیب این دختر به من اجازه نداد حتی یک بار، فقط یک بار بهش نزدیک بشم و حسش کنم. حریم باران من انقدر مقدس بود که من ترجیح می دادم از تشنگی بمیرم ولی این حریم را نشکنم. حتی وقتی زمینه براي هر عملی مساعد بود و باران در سکوت فقط نگاهم می کرد انگار یه دست نامرئی منو کنار می زد. ولی سوسن... سوسن نمی تونم باور کنم، چه کنم؟
سوسن با حالت خاصی به ماکان خیره ماند و در همان حال گفت:
-اگه قسم خوردن من گره اي از کار تو باز می کنه باشه قبول. به ارواح خاك محمد قسم هر چی گفتم فقط و فقط واقعیت بوده.
تمام وجود ماکان در یک لحظه لرزید. هرگز حتی فکرش را هم نمی کرد که روزي بفهمد باران به او و عشق پاك و بی آلایشش خیانت می کرده است. ازدواج باران را شاید به نحوي می توانست تحمل کند اما خیانتش را نه، هرگز نمیتوانست بپذیرد.
لیوان آب قند را همان طور دست نخورده روي میز گذارد و به سوي اتاقش رفت. سوسن با نگرانی پرسید:
-کجا می ري؟/ می خواي چی کار کنی؟
ماکان اما هیچ پاسخی نداد و همچنان نامتعادل به راهش ادامه داد. سوسن با دو گام بلند روبرویش قرار گرفت و بازگفت:
-کجا؟ تا نگی می خواي چی کار کنی نمی ذارم بري.
ماکان که حالا چهره اش سرد و سخت شده بود لبخند تلخی زد و گفت
-چیز مهمی نیست. فقط می خوام یه کمی اتیش بازي راه بندازم.
سوسن هراسان فریاد کشید:
-چی؟ می خواي خودت رو بسوزونی؟ به خدا نمی ذارم. آخه پسر جون مگه دیوانه شده اي؟! تو واقعا فکر می کنی اون دختره نمک نشناس ارزش این کارا رو داشته باشه؟ اون اصلا ادم نیست که تو بخواي خودت رو به خاطرش بکشی.
چیزي روي احساس ماکان خط کشید ولی به روي خودش نیاورد. دیگر هرگز حاضر نبود به خاطر یا به نفع باران حتی کلمه اي بگوید.
-نترس خانم، قصد ندارم خودم رو بسوزونم. یعنی اگه شهامتش رو داشتم همون موقع که از دستش دادم این کار رو میکردم تا الان این حرفا رو نشنوم.
سوسن با حیرت نگاهش کرد و پرسید:
-پس می خواي چی رو بسوزونی؟
-بتم رو خانم... بتم رو. بتی رو که فکر می کردم مظهر پاکی و نجابته!
سوسن لبخندي از سر رضایت زد و از سر راه ماکان کنار رفت و در همان حال گفت:
-تا کارت تموم بشه منم یه نهار خوشمزه برات درست می کنم.
ظرف مدت یک ساعتی که در اتاقش بود،هر چه را که نامی از باران و بویی از باران داشت جمع آوري کرد و روي هم انباشت و چون جسد عزیزي در آغوش کشید و برایش اشک ریخت، اما مصمم بود که هیچ نشانی از باران به جاينگذراد. شاید به این ترتیب راحت تر می توانست او، عشقش و تمام خاطرات بارانی اش را از یاد ببرد.
از اتاق که خارج شد سوسن با تحسین نگاهش کرد و گفت:
-ناهارت رو آماده کردم. کارت که تموم شد حتما بخور... با من کاري نداري؟
ماکان به سوي در ساختمان رفت و پاسخ داد:
-نه ممنون.
سوسن با سرعت لباس پوشید و پشت سر ماکان از ساختمان خارج شد. ماکان تمام آنچه را که در اغوش داشت داخل حلب روغن کنار حیاط ریخته بود و با حسرت به انها نگاه می کرد و سیگار می کشید.سوسن را که دید باز یه لبخند تلخی زد و او گفت:
-خب بت شکن امیدوارم که موفق بشی!
ماکان با اندوه سر تکان داد و سوسن چند گامی به جلو برداشت . بعد دوباره به سوي ماکان چرخید و با لبخند خاصی گفت:
-راستی ماکان تا حالا کسی بهت گفته که تو فوق العاده اي؟!
تمجید سوسن هیچ حسی را در وجود خسته و ملتهب ماکان تحریک نکرد و پاسخ او تنها سکوت بود و سکوت.
درساختمان که بسته شد چشم به آسمان ابري دوخت و کنار حلب کهنه زانو زد و عاجزانه گریست. اما گویا آن بغض سرکش به هیچ صورت مهار نمی شد، نه با گریه و نه با سکوت.ساعتها بود که به حلب خیره مانده بود اما نمی توانست از یادگارهاي باران دل بکند. گویا تک تک انها به تک تک اعضاي بدنش پیوند خورده است. آرام از جا برخاست و تمام انچه را که داخل حلب ریخته بود با اشتیاق و به گرمی درآغوش کشید. حس کرد سالهاست که از آنها دور شده نه ساعتها. چندین بار با دقت به اطراف خود نگاه کرد. می ترسید چیزي را جا گذاشته باشد. وقتی مطمئن شد بسته را به سختی به روي سینه فشرد و چندین بار بوسید. بعد آهسته آهسته به سوي ساختمان به راه افتاد. اولین قطره باران که به صورتش خورد سرش را به اسمان گرفت و با شادي لبخند زد.شاید اگر به حال خودش رهایش می کردند ان قدر باران را دوست داشت که بتواند حتی خیانتش را به عشق پاکش ببخشد. اما نشد. کم کم زمزمه ها و وسوسه هاي دیگران دلش را تیره و تیره تر کرد.

Signature
     
#30 | Posted: 29 Aug 2013 15:54 | Edited By: paridarya461
هر بار که خبري از باران می شنید تمام وجودش دگرگون می شد و حس انتقام جویی در وجودش شعله ور می گردید اما با تمام این حرفها هنوز هم نمیتوانست به کس دیگري جز باران فکرکند. او هنوز هم علی رغم میل باطنی به باران تعلق خاطر عمیق و فراموش نشدنی داشت و تنها چیزي که این میل سرکش را سرد و رام می کرد تصور تعلق باران به کس دیگر بود. فکري که او را به جنون می کشید و دیوانه می کرد. تصوري که وجودش را به اتش می کشید و آرامش خاکستري زندگی اش را به طوفانی سخت و خانمان سوز بدل می کرد.
تنها کینه اي که از باران به دل داشت ازدواجش بود و شاید همین کینه بود که ماکان را ناخواسته مشتاق تلافی کرد در حالی که در تمام وجودش ذره اي تمایل به این امر نداشت.
*****
-تو باید زودتر از باران ازدواج کنی؛ فکر می کنی باران واس چی به این سرعت ازدواج کرد؟ حتی جشنم نگرفتن و گفتن عقد و عروسی با هم.... اون فقط می خواست زودتر از تو ازدواج کنه که به هر کسی رسید بگه من زن ماکان نشدم.ولی اگه تو زودتر عروسی کنی با افتخار به همه می گی من باران رو نگرفتم. این جوري دیگه بیش از این غرور و مردونگی ات لگد مال نمی شه.
-آخه شما فقط یه حرفی می زنید... خانم من چه طور با این سرعت ازدواج کنم؟ اصلا با کی ازدواج کنم؟ من جز باران به هیچ زن دیگه اي فکر نکردم، حالا چطور می تونم به این سرعت به کس دیگه اي دل ببندم؟
-نگران اون نباش پسرم به قول قدیمیا مهر باید بعد از بله به دل آدم بیفته.
سوسن مقابلش نشست و گفت:
-ماکان جان اگه چشمت رو باز کنی و فقط باران رو نبینی، کلی دختر دور و برت می بینی و آدمهایی که واقعا تو رو دوست دارن.
سودابه خانم گفت:
-تو بله رو بده، بقیه اش با من!
و از اتاق خارج شد تا مثلا ماکان فرصت فکر کردن داشته باشد. سوسن کنار ماکان جاي گرفت و گفت:
-با دختر سودابه خانم موافقی؟ دو دستی تقدیم می کنن ها! دختر عموي بارانم هست، بفهمه آتیش می گیره.
بی اختیار و با حالتی عصبی گفت:
-سوسن!
-معذرت می خوام ماکان جان، من که قصد بدي ندارم. اگه باهاش دشمنی می کنم فقط به خاطر توئه. من می خوام اون کسی که تو رو عذاب می ده سر به تنش نباشه... خب چی شد، موافقی؟
-نه.. نه، اصلا حرفشم نزن. من اگه بخوام براي کم کردن روي باران زن بگیرم باید زنی بگیرم که از اونها از هر جهت سرتر باشه نه این دختره دیونه رو که می دونم از روز اول زندگیش، خودش و مادرش به باران حسودي می کردند....
-خیلی خب قبول کردم. ظاهراً تیر سودابه خانم براي علاقه مند کردن تو به راحله به سنگ خورده.
بعد لبخند مرموزي زد و با شادی خاصی گفت:
-نمی خواي خودت یه نگاهی به دور و برت بندازي؟ باور کن خیلی راحت میتونی زنهایی رو پیدا کنی که به خاطر تو حاضرن بمیرن.
ماکان آرام سر بلند کرد و براي اولین بار برق عشق و اشتیاق را در نگاه برنده سوسن دید و از درك گفته هاي او پشتش لرزید و چشمانش تیره شد.
سوسن کیفش را از روي کاناپه برداشت و به سرعت از در خارج شد. ماکان عاجزانه سرش را میان دستان گرفت و نالید:
تو چقدر بدبختی پسر که هر کی به نفع خودش سرت رو می بره و تو انقدر مرد نبودي که پا رو غرورت بذاري و بري دنبال اون که دلت پیشش بود.اونقدر نشستی پاي حرف این خاله خانباجی ها تا اونو براي همیشه از دست دادي! آه ماکان.... ماکان بدبخت!
اکنون که باران را از دست داده بود می خواست خودش انتخاب کند. اما دخالتهاي دیگران کلافه اش کرده بود. هرروز یک برنامه خواستگاري، اما هر بار بی نتیجه! هر کدام از ان دخترها حتی در اولین نگاه از زمین تا اسمان با باران فرق داشتند. او بی انکه حرفی بزند عملا به دنبال یک باران دیگر می گشت اما جستجویش بی نتیجه بود.وقتی براي نخستین بار لادن را دید برعکس آن چه سودابه خانم و سوسن میگفتند، به نظرش ابدا شبیه باران نیامد.اما آنها آن قدر بر روي شباهت باران و او تاکید کردند که ماکان هم باور کرد. شاید هم چون باور کرده بود نمی تواند بارانی دیگر بیابد پذیرفت که لادن شباهت بسیاري به باران دارد و در حالیکه امیدوار بود او بتواند جاي خالی باران را در زندگی اش پر کند پاسخ مثبت داد.
همه چیز خیلی سریعتر از ان چه که او تصور می کرد اتفاق افتاد. قبل از ان که خانواده اش به تهران بیایند به قول مادرش بریدند و دوختند و انها زمانی رسیدند که کار تمام شده بود. ماکان نارضایتی را در عمق نگاه تک تک شان میدید ولی اهمیتی نمی داد. سکوت آنها نیز راه او را به بیراهه هموار کرد. وقتی آنها براي اولین بار لادن را دیدند ماکان با اشتیاق از مهرناز پرسید:
-شبیه بارانه، مگه نه؟
مهرناز لحظاتی به او خیره ماند و بعد تنها لبخند زد. و لبخندش چنان سرد و ناامید بود که تا عمق وجودش را لرزاند و براي اولین بار به ذهن خفته و روح خواب آلودش تلنگر زد.
شب نیلوفری ۱۱
صداي ضرباتی که به شیشه خورد او را از جا پراند. با تعجب به جانب صدا برگشت و چهره بهمن را پشت شیشه دید .دستپاچه پنجره را باز کرد و گفت:
-جونم... جونم بهمن جان.
بهمن لبخند معنا داري زد و گفت:
-کاري نداشتم؛ مغازه رو تعطیل کردم، داشتم می رفتم خونه، دیدم تو هنوز اینجایی،خواستم بگم اگه وقت داري بیا شام در خدمت باشیم.
ماکان با تعجب به ساعتش نگاه کرد. از ده گذشته بود. بهمن دوباره گفت:
-خوابت برده بود؟
ماکان به زحمت لبخندي زد و گفت:
-آره... آره فکر کنم خوابم برده بود.
-پس روشن کنیم بریم خونه ما.
-نه قربونت، یه دنیا کار دارم.
-دیگه الان نمی شه کاري انجام داد. یه لقمه نون و پنیر رو با هم می خوریم و شما تشریف می بري.
-نه جان بهمن، می دونی که باهات تعارف ندارم. باشه براي یه فرصت بهتر.
-هر طور صلاح می دونی ولی اگه بیاي خوشحال می شم.
-بازم ممنون.. خب کاري نداري؟
-نه، فقط مواظب خودت باش.
-نترس، بادمجون بم آفت نداره!
بهمن لبخندي زد و گفت:
-ولی این که من می بینم خودش آفت زده اس!
ماکان سري تکان داد و ماشین را روشن کرد و و گفت:
-پنج شنبه همگی تون رو می بینم.
-به امید خدا.
-خداحافظ... سلام برسون.
-به سلامت، باشه حتماً.
در آینه که نگاه کرد تا وقتی به انتها خیابان رسید هنوز بهمن سر جایش ایستاده بود و به او نگاه می کرد. چقدر دلش می خواست بداند در آن لحظات بهمن به چه چیزي فکر می کند!همان شب به منزل پدري سوسن رفت.باید تکلیف خیلی چیزها را روشن می کرد ولی سوسن نزد برادرش برگشته بود؛
انگلستان!
مسلماً با ازدواج ماکان او دیگر هیچ کاري در تهران نداشت. او امد بود تا تمام هستی ماکان را به غارت برد که برده بود، آمده بود حسرت و غم را تا پایان عمر مهمان دل شکسته ماکان کند که کرده بود. پس دیگر لزومی...............نداشت بماند و به چراهاي ماکان پاسخ دهد.
*****
باز روي تخت غلتی زد و بی تاب و بی قرار بود.
فردا شب... آه فردا شب... نه نمی خواست به شب بعد فکر کند. میخواست در ان لحظه باشد، در همان لحظه اي که باد رسوب کند و بماند و هرگز ازان پا فراتر نگذارد، اما شتاب بی معناي ثانیه ها او را نیز با خود می برد بی ان که به رضایت و تمایلش فکر کند. او ناچار بود با زمان همراه شود.
بی اختیار باز رو به تلفن چرخید و ان شماره لعنتی را در ذهنش تکرار شد؛ یکبار، دوبار، صدبار، و... نفسش در سینه حبس شده بود و احساس خفگی داشت. دستش را دراز کرد و گوشی را برداشت و یکی یکی شماره ها را گرفت اما قبل از گرفتن اخرین رقم، تماس را قطع کرد و گوشی را زیر پتویش پنهان کرد و پلکهایش را بر هم فشرد.
لحظه ها در سکون وسکوت با همان عجله می گذشتند و او را به سپیده صبح فردا نزدیک و نزدیک تر می کردند. باز دستش بی اختیار روي کلیدهاي گوشی سر خورد ولی این بار شماره ها را پیاپی و بی وقفه گرفت. قبل از ان که اولین بوق شنیده شود،قطرات ریز باران به شیشه اتاقش خورد و اتاق را پر از عطر باران کرد. با عجله از داخل تخت بیرون جست و پنجره را گشود و گفت:
من هیچ وقت در رو به روي باران نمی بندم.
دستش را از قطرات باران خیس کرد و دوباره به داخل تخت بازگشت. حالا تلفن براي پنجمین بار زنگ می زد ولی ظاهراً هیچ کس جوابگو نبود. اهسته زمزمه کرد:
این همه با خودم کلنجار رفتم براي این که کسی گوشی را برنداره،واقعا که خیلی بد شانسی ماکان!
گویا حتی از شنیدن صداي بوق تلفن خانه باران هم لذت می برد، زیرا با وجود اینکه می دانست کسی به تماسش پاسخ نخواهد داد ارتباط را قطع نمی کرد و با سرخوشی به صداي بوقهاي پیاپی تلفن گوش می داد و ناگهان صدایی او را ازخلسه شیرین به بیرون پرتاب کرد.
-بله...
سکوت کرد و خوب گوش داد؛ بهار بود.
-بفرمایید... سمج جان!
نه بهار نبود، خودش بود! باران! به سختی اب دهانش را فرو داد:
-بیست مرتبه تلفن زنگ خورد نه من جواب دادم نه تو قطع کردي، واسه چی؟فقط براي این که سکوت کنی؟ واقعاً که ادم احمقی هستی!
بی اختیار لب گشود و گفت:
-آره دقیقاً ... احمق ترین آدمی که در تمام زندگیت دیدي!
لحظه اي سکوت برقرار شد و بعد صداي مرتعش باران تا اعماق وجودش نفوذ کرد:
-ماکان تویی؟
-آره عزیز دلم، منم ماکان، ماکان احمق و دیوونه تو! من ماکانم، همون مرد مغروري که یه روزي اسیر جادوي یک جفت چشم سیاه شد و طلسم اون جادو تا اخر عمر رهاش نمی کنه... همون عاشقی که یه روز برات می مرد و هنوزم میمیره... منم باران... بارانم منم ماکان، باهمون عشق و تا همون حد دیوونه... باران من... باران عزیزم، منم، باران زندگی من!

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Night Lilies | شب نيلوفرى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites