تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Giso | گیسو

صفحه  صفحه 4 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#31 | Posted: 25 Aug 2013 13:02
زندگی باز جالب و پر هیجان خواهد شد...
براي انجام کاري از اتاق خارج میشدم که مادرم پرسید:
-امروز چته؟ تو عرش سیر میکنی؟
بدون اینکه منتظر جوابی باشد ادامه داد:
-برو ببین عموت اگه مرکز شهر میره لباساتو بپوش یه سري خرت و پرت که میگم بگیر و بیا.
براي اینکه شادي ام کامل شود خرید کردن را کم داشتم که مادرم این فرصت را مهیا کرده بود. برگشتم و به طرفش یورش بردم. او را محکم بغل کردم. در حالیکه مرا از خود دور میکرد گفت:
-دختره رو ببین...وقت شوهر کردنش شده تازه یادش افتاده لوس بازي در بیاره .
خندیدم و پرواز کنان از اتاق خارج شدم.طولی نکشید که با جواب مثبت عمویم که حتی اگر کاري هم نداشت بخاطر همراهی با من و حرفهایمان که هیچ وقت تمامی نداشت حاضر بود هر کار واجبی را رها کند و مرا تا آن سر دنیا همراهی کند به اتاق برگشتم و حاضر شدم .
همانطور که جورابهایم را به پا میکردم به سفارشات مادر گوش دادم و دستورات او را در مورد خرید به ذهنم سپردم.
مادر در آخرین لحظه شناسنامه را به دستم داد و گفت:
-بگیر یه وقت دیدي جلوتونو گرفت...لازم شد.
عمو زود حاضر شده بود ماشین را گرم کرد و در جلو را برایم باز کرد. نشستم و به او که شیشه جلو را تمیز میکرد نگاه کردم. لحظه اي بعد در راه بودیم .
در طول مسیر پرسید:
-چه خبر؟
با فراغ بال از سیر تا پیاز انچه را که فرصت نکرده بودم برایش تعریف کنم شرح دادم. از افاده هاي صغري خانم تا رحزخوانی هاي کبري خانم...اوهم گاه اظهار نظر میکرد. بعد آنچه را که خودش شنیده بود میگفت. سرانجام حرف را به دوستش بهروز که مدتها بود او را واسطه کرده بود تا نظرش را در ارتباط با امتناع من از ازدواج با خودش تغییر دهد کشاند. عمو رحیم با دقت خاصی به بهانه هاي مختلف از او تعریف میکرد ولی چیزي که مرا آزار دهد به زبان نمی آورد در نهایت دوست داشت من خودم تصمیم بگیرم .
هر وفت از او حرف میزد من فقط ساکت میشدم. آنروز گفت:
-راستی فرنگیس...چه خوب بود منم دختر میشدم .
با تعجب گفتم:
-چرا؟
واقعاً حیرت کرده بودم. پسر زاییده شدن در قوم ما نعمتی بود اولین بار بود کسی چنین آرزویی میکرد.گفت:
-دلم میخواست لذت اینکه آدمهاي مختلف بیان خواستگاریم رو حس میکردم. باید خیلی لذت داشته باشه .... تو چه حسی داري وقتی یکی میگه تو رو میخواد؟
با دهانی باز مانده نگاهش کردم. جواب دادم:
-لذت؟! من که احساس تنفر میکنم .
-براي چی تنفر؟ حالا از کی؟
-آره تنفر...از خودم...
-آخه چرا؟باید خیلی جالب باشه...اینهمه طرفدار داشتن جالب نیست؟
با خنده اضافه کرد:
-میتونی مسابقه برگزار کنی مثل قدیما...هر کی مسابقه رو برد زنش بشو
-من میگم نره تو میگی بدوش؟..من میگم از خودم متنفر میشم...حالم از کلمه ازدواج بهم میخوره...تو میگی مسابقه برگزار کنم؟ جالب میشه!
قهقهه اي زد و گفت:
-این حرفو نزن...برو خدا رو شکر کن جماعتی پشت در صف کشیدن و برات غش میکنن.یه کن به اون دخترایی فکر کن که چشمشون به دره تا یکی بیاد تو....
کمی با تمسخر گفتم:
-راستی عمو بهتر نیست یه آمبولانس اختصاصی واسه محل سفارش بدیم.
عمو در حالیکه میدان را دور میزد پرسید:
-آمبولانس....؟! ما توي درمانگاهمون دکتر نداریم آمبولانس پیشکشمون... حالا آمبولانس میخوایم چیکار؟
-تا شما بشین راننده س...چون بالاخره یکی باید اون خواستگارایی که میگن غش میکنن برسونه به مریض خونه...
عمو ماشین را پارك کرد و گفت:

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#32 | Posted: 25 Aug 2013 13:03
-هر چی دلت میخواد بگو..ولی من باز حرف خودمو میزنم.
هنگام بازگشت، سرو صداي اتومبیل در آمد. عمو مرا سرگذر پیاده کرد تا آنرا به اولین تعمیرگاه برساند.
راه زیاد نبود. تقریباً محله ما دیگر جزء شهر محسوب میشد ولی هنوز آسفالت نبود. به ندرت اتفاق می افتاد که من پیاده این مسر را طی کنم. سلانه سلانه به راه افتادم. همانطور که به اطراف نگاه میکردم هیچ عجله اي براي رسیدن به خانه نداشتم. چون بوي بهار مشامم را نوازش میکرد و احساس شادي آفرینی به من تزریق مینمود. دلم میخواست براي خودم آواز بخوانم و از زیبایی طبیعت و بوي معطر فضا، خلوت و تنهایی و ... محظوظ شوم .
چه حسی هست این حس جوانی؟! چه قدر زیباست احساس جوان بودن؟ کاش زمان تا به این حد براي پیر کردن انسانها شتاب نداشت. نگاهم به درخت سرو افتاد. فکر کردم کاش زندگی آدمها مثل درخت بود. اگر سر آن را آفت میزد یا زیاد رشد میکرد میشد آنرا حرس کرد یا قد آنرا تا حد دلخواه نگه داشت و شاخه هاي اضافی اش را چید. یا دست کم میشد زندگی هر آدمی دوباره با آمدن بهار سبز شود.جوان شود. همیشه جوان بماند تا به پایان برسد. کاش چنین مقدر بود....
زمان با عجله میگذشت. اگر راهم را گرفته و رفته بودم حتماً سه برابر این مسیر را تا خانه طی کرده بودم.ولی هنوز اول راه بودم. افکار فیلسوفانه ام در اوج بود که صداي سوت آهنگینی مرا متوجه شخصی که از پشت سر می آمد نمود .
معلوم بود سوت زننده هم مانند من بر سر شوق آمده که اینگونه با ظرافت و احساس با لبانش احساساتش را نشان میدهد. کاش من هم میتوانستم سوت بزنم...حیف که نمیشد .
صدا نزدیک و نزدیکتر میشد. دلم میخواست برگردم و نگاهی به آن شخص که حتماً با قدمهاي بلند گام برمیداشت بیاندازم. خودم را در برابر این خواسته کنترل کردم. هر چه بود با سرعتی که صدا نزدیک میشد تا چند لحظه دیگر میشد او در در حالیکه از من جلو میزد دید. با خودم فکر کردم فرق من و او در این است که من برخلاف او هیچ عجله اي براي جدا شدن از این محیط ندارم .
بالاخره به من رسید. مانند بادکنکی که بادش را خالی کرده باشند، درونم تهی شد. حبیب بود .
-سلام
بدون اینکه منتظر دیدن حیرت او از شنیدن صداي خودم بشوم ادامه دادم:
-باز که تو سر و کله ات پیدا شد.دیدي گفتم بادمجون بم آفت نداره؟
البته بیشتر قصد مزاح داشتم. یکه اي خورد و برگشت. لحظه اي مرا نگریست و بدون اینکه جواب سلامم را بدهد با دلخوري گفت:
-به کوري چشم بعضیا...
تا به حال همدیگر را آزار میدادیم ولی به هم توهین نمیکردیم. ولی این بار، درست وقتی که من این همه منتظرش بودم و حالا او را میدم به من توهین میکرد .
در حالیکه به راهم ادامه میدادم و در واقه او را وادار به همراهی خودم میکردم که البته از نظر آداب محله همراهی با یک پسر کار بی ادبانه اي تلقی میشد، گفتم:
-فکر میکردم، رفتی سربازي آدم شدي!
-تو چی؟! آدم شدي؟
دلم گرفت. دیگر از این همه مسخره بازي خسته شده بودم. حرفش را نشنیده گرفتم و بی مقدمه پرسیدم:
-میتونم یه سوال ازت بپرسم؟
-به قول خان جان، دوتا بپرس.
کمی این پا و آن پا کردم و بالاخره پرسیدم:
-اون روز کنار چاه داشتی چی میگفتی؟
-کدوم روز؟...کدوم چاه؟...من چیزي نمیگفتم.....
-روز قبل از رفتنت،...داشتی میگفتی که آخه من چیکار باید بکنم که تو...که تو چی؟
-یادم نمیآد.من همچین چیزي گفتم؟
مطمئن بودم که خوب میدانست چه میگویم ولی نمیخواست جواب درستی به من بدهد، متفکرانه گفتم:
-میشه یه سوال دیگه بپرسم؟
-میتونی بپرسی ولی به شرطی که آخریش باشه. قرارمون این بود که دوتا سوال بپرسی.
بعد بلندتر گفتم: «... نه که تو خیلی جواب اولی رو دادي »: توي دلم به او گفتم
-خیلی خب، پس حالا بگو، چرا اون شب اونقدر ناراحت بودي؟
-کدوم شب؟
-همون شب که برات شام آوردم؟
-تو براي من شام آوردي؟مگه تو خیرت هم به کسی میرسه؟
-دست شما درد نکنه! متشکرم. جوابمو گرفتم.
-نه، حالا بگو...جون من، کدوم شب، شما قدم رنجه کردین برام شام آوردین؟

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#33 | Posted: 25 Aug 2013 13:03
-همون شب که شما فرداش، کله ي سحر مثل دزدها فرار کردین
-آهان، حالا به خاطر آوردم. خب اون شب تکلیفهامو انجام نداده بودم تنبیه شدم .
-چه تکلیفی؟! تو که درستو تموم کرده بودي...
-معلم گفته بود، دو خطر ریز، دو خط درشت کار کنم، تنبلی کردم.
باز شوخی اش گرفته بود.
-عجب!
-خب معلومه دیگه، فرداش میخواستم برم سربازي، ناراحت بودم .
-باز حالت جدي اش را از دست داد و با مسخرگی گفت:
- -آخه من خیلی بچه ننه بودم، اینه که طاقت دوري بابا،ننه ام رو نداشتم...
-واقعاً که ...طاقت دوري شونو نداشت، یکدفعه رفتی و نه ماه بعد اومدي، اگه چشم دیدنشون رو نداشتی، لابد میرفتی همونجا زن میگرفتی و بعد از سالها وقتی زمین گیر میشدي، یاد استخوناشون می افتادي...توي این نه ماه، که مامانت بیخیالت شد، یه بچه دیگه جات زایید .
-چی، چی گفتی؟ نکنه مامانم باز دسته گل به آب داده، من بی خبرم؟
-حبیب، خجالت بکش.
اولین بار بود که اورا بدون لفظ آقا، حبیب صدا میکردم و به جز این در حقیقت هیچ وقت به غیر از چند کلمه، صحبت زیادي با هم نکرده بودیم. راه تمام شده بود و صحبت کردن با او هم، براي کَر ساز زدن و براي کور رقصیدن بود، یعنی هیچ فایده اي نداشت و نمیشد چیزي از او بیرون کشید. از ادامه صحبت در این زمینه منصرف شدم. گفتم:
-بی زحمت جلوتر برین، دوست ندارم با شما دیده بشم .
-چرا؟ هنوز نفهمیدي هر وقت من هر جایی هستم، چقدر به من و اطرافیانم احترام میذارن...دروغ میگم؟ صبر کن،
همراهم بیا، ببین چطوري زیر پامون گوسفند قربونی میکنن. قول میدم خیلی تحولیمون بگیرن.
همینطوري که او صحبت میکرد، ناگهان متوجه چیزي شدم. برگشتم و به سرش دقیقاً به موهایش نگاه کردم. متوجه شد.
ایستاد و با یک حرکت کلاهش را از سرش برداشت و گفت:
-چطوره؟
خنده ام گرفته بودم. پس این مدت صبر کرده بود تا موهایش بلند شود و آن طوري با موهاي کوتاه دیده نشود. چون موهایش تقریباً به اندازه مدل موهاي کوتاه مردانه بلند شده بود و معلوم بود آن را اصلاح هم کرده است .
آنقدر از دیدنش خوشحال بودم که چیز دیگري برایم اهمیت نداشت. بی اختیار گفتم:
-عالیه
خوشحال شد. کلاه را بر سر گذاشت، کیف روي دوشش را جابجا کرد و در حالیکه دوباره حرکت میکردیم، گفت:
-پس معلومه آدم شدي..
-هیس...دارن نگامون میکنن، مودب باش.
سرش را کمی جلو آورد و با حالتی شیطنت آمیز گفت:
-دلم میخواد..ولی نمیتونم. وقتی تو رو میبینم ادب از یادم میره.
-منم همینطور.
-خوبه دست کم توي یه چیز تفاهم داریم.بریم محضر؟
نگاهش کردم. تمام پهناي صورتش خندهبود. نیمه خنده ونیمه عصبانی گفتم:
-دیوونه.
و همزمان متوجه رشید و سعید که گوشه اي ایستاده بودند، شدم که با خوشحالی به طرفمان می آمدند. سعید نگاهی به من انداخت و آنگاه حبیب را در بغل گرفت .
بدون آنکه سلامی بکنم، ببخشیدي گفتم و آنها را که آنجا ایستاده بودند و مشغول صحبت بودند، تنها گذاشتم ولی حرفهاشان را میشنیدم. سعید گفت:
-اي ناقلا، تا حالا کجا بودي؟ نکنه زن گرفتی، به ما پلو ندادي؟!
-نه بابا...
-آره جون خودت.
ادامه داد:
-ما تورو میشناسیم...

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#34 | Posted: 25 Aug 2013 13:03
همه جا تعریف از منه..همه جلوم تعظیم « پتل پورت » -باید هم منو بشناسین. من شخصیت معروفی هستم، تا خود میکنن...
-حالا بچه درسخون، این پتل پورت کجا هست؟
رشید گفت:
-بیخیال پتل پورت...زن؟داداش ما...؟ این وصله ها به داداش ما نمی چسبه...
-هر چی به هیچی نمی چسبه به داداش شما می چسبه....چی شد؟ حالا که به زن گرفتن رسید..چسبپش تموم شد؟
رشید جواب داد:
-تو هم میتونی ترور شخصیت کن. اتفاقاً توي فیزیک اصل ربایش خیلی مهمه...ما دوتا برادر کم نمیاریم...مگه نه
داداش؟
سعید با مسخره بازي گفت:
-بله اتفاقاً چسب کفشم باز شده...
حبیب با خنده جلوي ادامه صحبت اورا گرفت و گفت:
-دست از سر من بردارین.
ولی سعید دست بردار نبود. در حالیکه آرامتر صحبت میکرد ظاهراً به متلک هاي شوخی وارش ادامه میداد چون حبیب با خنده بلندتر گفت:
-من فقط در حضور وکیلم به اتهاماتم جواب میدم .
سعید با تعجب گفت:
-وکیل!
رشید گفت:
-آره رفیق...وکیل..تلویزیون نگاه نمیکنی ؟! تو خارج همه واسه خودشون وکیل دارن...
همینطور صحبت میکرند و من دیگر صدایشان را نمیشنیدم. به خانه که رسیدم به هیچکس نگفتم که حبیب آمده است.
حال به خصوصی داشتم که خودم هم نمیتوانستم درست تشریحش کنم. چون تا به حال احساس نکرده بودم .
یکجور رخوت توام با شادي داشتم انگار به عوض اینکه قلبم شدیدتر بزند، کلاً ناپدید شده بود. از خودم پرسیدم:
-من اصلاً قلبی دارم؟
و دستم را روي سینه ام آنجا که میباید قلبی می باشد،فشردم.
گیسو که از فرط خواب کلافه شده بود، براي لحظه اي تصمیم گرفت از خواندن صرفنظر نماید اما دلش نمی آمد آن را ناتمام رها کند .
چقدر دلش میخواست میتوانست چهره ي حقیقی حبیب را ببیند.نه تنها او بلکه، سالار،فرخ،سلیم و بقیه پسر ها را. ولی در عکس هاي عروسی والدینش کمتر کسی به چشم میخورد که از نظر سن و سال با افراد یاد شده همخوانی داشته باشند. پس حتماً در جشن عروسی شرکت نکرده بودند .
خیلی عجیب بود! این سوالی بود که تنها با خواندن ادامه داستان میتوانست به پاسخ آن برسد. دلش میخواست گریز بزند و تکه هایی از اواخر آن را بخواند ولی منصرف شد .
ناگهان احساس مبهی از ترس در دلش رخته کرد. زود دفتر را زیر متکایش قرار داد و خود را به خواب زد
در به آرامی گشوده شد. کسی داخل شد. لحظه اي مکث کرد و به آرامی به طرف او آمد. لامپ چراغ مطالعه را خاموش کردو بعد پاورچین پاورچین از اتاق خارج شد.
گیسو از روي غریضه و بوي لطیفی که استشمام کرد، دریافت که آن شخص خاص مادرش بود.
صبح که از خواب برخاست به خاطر آورد که آن روز جمعه است. به کندي از رختخواب خارج شد. باز هم دیرتر از همه بر سر میز رسیده بود .
سمین که دیگر خودمانی شده بود، با کمک فرنگیس میز را چیده بودند. سیمین سینی حاوي نسکافه را که فرنگیس آن را در آشپزخانه مهیا کرده بود، آورد و روي میز قرار داد و کنار گیسو نشست. وقتی فرنگیس هم نشست، گیسو نگاهی عمیق به مادرش انداخت که از دید او هم پنهان نماند. گویی براي اولین بار بود که مادرش را نظاره میکرد .
فرنگیس طبق معمول موهاي مشکی اش را باز گذاشته بود. بلوز ارغوانی رنگی به تن داشت، روشنی چهره اش را بیشتر نمایان مینمود. براستی زیبا بود. ناگهان پدرش گفت:
-فروشی نیست.
گیسو یکه اي خورد و تازه متوجه شد که مدتی طولانی است که نگاه خریدارانه اش روي چهره مادر ثابت مانده. خندید و گفت:

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#35 | Posted: 25 Aug 2013 13:04
-مبارك صاحبش باشه.راستی بابا، تو مامانو از کجا تور زدي؟ هیچوقت در مورد آشنایی تون چیزي نگفتی. حتماً مامان خواستگاران زیادي داشته؟
قیافه مادر کمی مکدر شد و گفت:
-صبحونه تو بخور، الان موقع این حرفها نیست .
پدر بدون توجه گفت:
-آره جونم. اگه بدونی مامانت چه شهر خراب کنی بود، زلزله هشت ریشتري، بمب ساعتی...
همه خندیدند. اولین بار بود که پس از چند روز اقامتشان، قیافه پدر را کمی سحر حالتر میدید. گیسو منتظر ادامه ي صحبت پدرش بود ولی گویی او قصد این کار را نداشت .
دکتر لقمه اي به دهان گذارد و همزمان عاشقانه به فرنگیس نگریست. گیسو به مادرش نگاه کرد . فرنگیس هم با همان محبت با چشمانش جواب او را داد.
چیزي در درونش شکست. با خود خطاب به مادرش گفت:
-مادر، پس حبیب چی؟!
ناخودآگاه در زوایاي پنهاي وجودش، خود را طرفدار حبیب میدید و در مقام دفاع از او بر آمده بود. این حبیب نگون بخت کجا بود در حالیکه این دو اینجا نشسته و با نگاه عاشقانه حرف میزدند؟ اصلاً چطور شد که عاقبت این دو با هم ازدواج کردند؟
حالا به پدرش نگریست. دکتر در حال نوشیدن چاي بود و طره هایی از موهاي جوگندمی اش به زیبایی پیشانی اش را نوازش میداد. پوستی نسبتاً روشن و چشمانی میشی داشت.رنگی که گیسو هم آن را به ارث برده بود .
چقدر خوب میشد، اگر حبیب هم اینجا بود و میتوانست آن دو را با هم مقایسه کند. از نظر گیسو، پدرش مردي باوقار، مهربان و دوست داشتنی بود. ولی این دلیل نمیشد که حبیب از او بهتر نباشد .
اگر شخص دیگري اندیشه اي ذهن او را در می یافت چه اتفاقی می افتاد؟
او دختر این مرد بود. مردي که سالهاي جوانی اش را به پاي او گذاشته بود. و حالا او نشسته بود و در ذهنش پدرش را حذف میکرد و شخص دیگري را – به جاي او تصور مینمود.
فراموشی کرده بود که این جریان، مربوط به حدود بیست سال پیش است. به اندازه ي طول زندگی خودش، حالا این جا به جایی چه چیزي را تغییر میداد؟
سوالات بیشماري در ذهنش رژه میرفتند. اگر قرار بود تمام روز را همانطور در فکر ادامه داستان بگذراند، عصبی میشد.
ولی چاره اي نداش. نگاهی به کتابخانه انداخت. هنوز نتوانسته بود آن را سر جاي خود قرار دهد.
دوباره به مادرش نگریست. سعی کرد او را در نوجوانی همانطور که در خاطراتش نوشته بود تصور نماید .
فرنگیس همانطور که آرنج هایش را بر روي میز قرار داده بود، با دو دست فنجان نسکافه را به دهان برد و به او نگریست و در سکوت سرش را، به گونه اي به طرفین تکان داد که یعنی:
-چیه؟
گیسو شانه هایش را بالا انداحت که یعنی:
-هیچی
او هم فنجان نسکافه اش را به دهان برد. به خاطر آورد که عکسهاي قبل از ازدواج مادرش مابین عکس هاي آلبوم نبودند. در ذهنش کمی مقدمه چینی کرد و سپس گفت:
-مادر شما از قبل از ازدواجتون عکس ندارین؟
-چطور مگه عزیزم؟
-همینطوري، تو آلبوم ها همچین عکس هایی ندیدم. آخه هر چی فکر میکنم نمیتونم تصور کنم، شما قبل از ازدواجتون چه شکلی بودین؟
پدر خندید و در حالیکه فنجان را از لبش دور میکرد گفت:
-این چیزي که تو میخواي ببینی کمتر کسی افتخارش رو داشته .
همه این سخن را حمل بر شوخی کردند. فرنگیس در حالیکه لبخندي بر لب داشت از گوشه ي چشم نگاهی به همسرش
انداخت و سپس در حالیکه فنجانهاي خالی شده را جمع آوري مینمود گفت:
-نه عزیزم. فقط عکس هاي زمان مدرسه هست که اونم پرت و پلا شده.
و به آشپزخانه رفت. گیسو که تیرش به سنگ خورده بود چاره اي جز سکوت ندید. پس از صبحانه پدر گفت:
-خب بچه ها، امروز چه برنامه اي بریزیم؟ دریا چطوره؟ هوام که عالیه؟
همه موافقت خود را اعلام کردند و به چشم بر هم زدنی آماده شدند .
گیسو گیتارش را برداشت و گفت:
-خیلی وقته بهش دست نزدم بهتره اینم ببرم یه تمرینی هم بکنم .
ماهان گفت:

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#36 | Posted: 25 Aug 2013 13:04 | Edited By: boy_seven
-من که توپ و فوتبال دستیم رو هم میارم .
گلفام گفت:
-منم راکت تنیس و...
فرنگیس هم با خنده حرف او را برید و گفت:
-منم هرچی شما بریدن تو ماشین، برمیگردم خونه...
صداي اعتراض و خنده بلند شد. دکتر در میان خنده هایش گفت:
-مامانتون شوخی میکنه. هر کی هر چی میخواد بیاره...فقط اسباب کشی نکنین.
مرسی از بهناز جون که زحمت تایپ عکسا رو کشید!
تفریح کنار دریا با قایق سواري شروع شد گیسو وقتی قایقران سرعت را کم کرد با گیتارش آهنگی راکه بیشتر برآن تسلط داشت نواخت.
وقتی همه تشویقش کردند. گفت:
فکر نمی کردم یادم مونده باشه...
بعد از قایق سواري دخترها تنیش بازي کردند و ماهان و دکتر هم فوتبال دستی را ترجیح دادند...
غروب هوا کمی سردتر شد و باد شروع به وزیدن کرد. موجهاي بزرگ در دریا به راه افتاده بود. تصمیم گرفتند مراجعت کنند . ماهان نق زد:
آخریه شنا نکردیم. دریا رفتن مزه اش به شنا کردنشه...
دکتر با طعنه شوخی کنان گفت:
به خصوص که تو زمستون باشه که بعدش یه سینه پهلوي حسابی بکنی!
بساطشان را جمع کردند و براه افتادند. در بین راه تصمیم گرفتند شام را در رستورانی بخورند و لذت تفریحشان را با در آشپزخانه ایستادن و درست کردن غذا و خستگی ناشی از آن خراب نکنند.
وقتی که گیسو و سیمین ، درون رختخواب هایشان قرار گرفتند ، گیسو طاقت نیاورد و شروع به خواندن کرد. سیمین هم که حسابی خسته شده بود، شب به خیري گفت و چشمانش را بست و با این کارش خیال گیسو را راحت کرد.
خاطرات مادرش اینگونه ادامه یافت:
نیم ساعتی طول کشید تا حبیب به خانه برسد و در این فاصله ، خبر به اهالی خانه رسیده بود و همه خود را آماده میکردند و چند گوسفند هم جلوي در آماده سربریدن شده بود. مادر به من که دراز کشیده بودم ، گفت:
خبر داري کی اومده ؟
من توي دلم خندیم و بی خیال گفتم:
هر کی می خواد باشه...
حبیب آمده...
خب بیاد ، چشم بابا ننه اش روشن. به من چه ؟ برم جلو تعظیم کنم ؟
مادر با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
فکر می کردم آدمی ! تو دیگه چه جور جونوري هستی من نمی دونم ؟
من جونور نیستم ولی خوشم نمیاد به این پرمدعاي از خود راضی رو بدم.
مادر شانه هایش را بالا انداخت و رفت. چشمانم را بستم و از همان جا از روي سر و صداها ، صحنه ورود او و قربانی کردن گوسفندها و دود اسپند و روبوسی ها و ... را تجسم کردم.
آن روز و روزهاي دیگر گذشت. عید آمد و رفت و به جز تکان دادن سر به جاي سلام ، هیچ صحبتی بین ما رد و بدل نشد و در واقع فقط چند مرتبه که آنهم اتفاقی به هنگام عبور از درها ، از کنار هم رد شده بودیم ، هیچ برخوردي با هم نداشتیم. حتی به من نگاه هم نمی کرد. از هر برخوردي اجتناب می کرد. به جز این ، دیگر براي کشیدن آب از چاه هم کمک نمی کرد و من با تعجب ، رفتارهاي عجیب او را بررسی می کردم. آنقدر مغرور بودم که حاضر نبودم قدمی پیش بگذارم و علت رفتارش را جویا شوم. علاوه بر آن غرق در احساسات متفاوت بودم. در آن واحد دو احساس متضاد نسبت به او داشتم که تمام افکار مرا تحت الشعاع قرار داده بود... این جریان ادامه داشت تا بالاخره آن اتفاق افتاد...
همه به شالیزار رفته بودیم . مادر ، خانم جان و گلی خانم طبق معمول در کلبه کنار زمین که کمی بالاتر از سطح شالیزار و در سمت چپ آن قرار داشت ، مشغول آشپزي بودند.
من و فرحناز هم ، چون مدارس تعطیل بود، براي اولین بار در آنجا حضور داشتیم و کارهاي جزئی مثل جمع کردن هیزم و آوردن آب و ... را انجام می دادیم . بچه هاي کوچکتر ، در محوطه جلوي کلبه که تقریبا صاف و هموار بود به بازي مشغول بودند.سمت راست کلبه هم، خزانه محصول قرار داشت.
از صبح همه چیز به خوبی پیش رفته بود. همه افراد فامیل ، حتی آشنایان و همسایه ها براي کمک آمده بودند. زمین پدر بزرگ و سعت زیادي داشت و طبق سرشماري براي پختن غذا ، حدود هفتاد زن و مرد، در آن کار میکردند. البته بعدا افراد ما هم براي کمک به آنها می رفتند.
تا آن هنگام ، هرگز آنقدر از این صحنه لذت نبرده بودم. زمین را تقسیم کرده و براي نشاکردن مسابقه گذاشته بودند.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#37 | Posted: 25 Aug 2013 13:04
هرکس ردیف خود را بهتر و با سرعت بیشتر ، نشا میکرد ، برنده جایزه پدربزرگ که یک کیسه برنج بود ، می شد.
این جایزه شاید خیلی گرانبها نبود ، ولی عملا شهرتی براي برنده به ارمغان داشت. براي خالی نبودن عریضه ، پدربزرگ سالار را همانند مترسک ناطقی گوشه اي منصوب کرده بود و دستور داده بود تا هر چقدر دلش می خواهد آواز بخواند. اوایل سالار آوازهاي زیبا و محجوبانه اي می خواند. ولی بعد که آنچه در دیگ داشت به ملاقه آورد، هر چه چرت و پرت بود، درست و نادرست ، خنده دار و تکراري به زبان می آورد که باعث خنده همه شده بود. یک ظرف آب با لیوان هم در دسترس داشت که هرازگاهی آن را بر میداشت و جرعه اي می نوشید ولی فایده اي نداشت. اول کار صدایش تا زمینهاي اطراف می رفت . ولی کمی بعد ، ما هم به زور آن را میشنیدیم .
حاجی بالا خان هم دائما در حرکت بود و به زبان محلی دستور میداد:
... ریکا انبس نکار... مشتی سه دیم دکار... برار خله تنک دکاشتی ... و ... و چه دو بیر،[پسر کنار هم نکار... مشتی مثلثی بکار ... برادر خیلی با فاصله کاشتی ... بچه بدو[
چند تایی از بچه هاي هم ، براي سالار و نشاکاران ، که از جلوي کلبه کار را شروع کرده و پشت به ما کار می کردند ، دست می زدند. شور عجیبی آنجا را احاطه کرده بود.
زمین پدر سعید که کنار زمین پدربزرگ قرار داشت . در واقع ، در چند قدمی کلبه ما ، کلبه آنها در زمین خودشان دیده میشد. در کوچک و خرابی درحصار بین این دو زمین تعبیه شده بود که راه ورودي دو زمین محسوب می شد و البته جز در مواقع ضروري استفاده نمیشد که آنهم ، هنگام نشاکاري و یا برداشت محصول بود ، که آشپزها به هم احتیاج پیدا می کردند و رفت و آمدي برقرار می شد.
چند سالی بود که حاجی بالا خان از کنار آن در ، تا قسمتی از جلوي زمین شمشادهایی کاشته بود، که آن را کوتاه نمیکرد و در آن موقع به اندازه قد انسان رسیده بود. بقیه این مسیر را پرچین کرده بود و هر سال فقط نشانه هایی از شمشادها را انتخاب می نمود. براي اضافه کردن این را شمشادي ، آن را در زمین فرو می کرد تا کم کم جایگزین پرچینا شود. از آن طرف در تا پشت کلبه ، یعنی تا در کوچک چوبی ورودي اصلی هم از این شمشادها کاشته بود.
مادر سعید از این راه دائما در رفت و آمد بود. سعید هم که جزء نشاکاران زمین ما بود ، پس از مدتی ، کارش را رها کرد و به نزد مادرش رفت و فرد دیگري کار او را به عهده گرفت. ناهار را خورده بودیم . موقع عصرانه شده بود. پدربزرگ به همه دستور داده بود که زمین را ترك کنند و براي خوردن عصرانه به جلوي کلبه بروند.
همه دست از کار کشیدند ولی همانجا ایستاده و پشت به ما در حال ادامه صحبتشان بودند. از آنجایی که در کلبه ، براي همه ، جا نبود ، در همان قسمت جلوي کلبه ، از صبح پارچه اي برزنتی پهن کرده بودیم و وسایل پذیرایی عصرانه را مهیا می کردیم.
حبیب و فرخ ، زودتر دست از کار کشیدند و با پاهاي گل آلود به طرف ما آمدند. بچه هایی که کمی بزرگتر بودند، از چاهی که در جلوي زمین نشاکاري شده و دقیقا ابتداي شمشادها قرار داشت ، آب می کشیدند و منتظر بودند تا نشاکاران از راه برسند و براي شستن گلها به آنها کمک کنند.
اول حبیب کارش را انجام داد، فرخ در حال شستن پاهایش بود که من براي برداشتن ظرفی آب به طرف چاه رفتم . از آنجایی که وقتی بقیه نشاکاران از راه می رسیدند ، خیلی شلوغ می شد، زودتر دست به کار شدم و با سرعت قدم بر میداشتم . درست وقتی که به نزدیک گودالی که آبهاي ریخته شده از سطل در آن تجمع کرده بودند، رسیدم، سطل از دست یکی از پسربچه ها که بر پاي فرخ آب میریخت ، رها شد و همراه ته مانده آب محتوي داخلش درست وسط گودال فرود آمد و لباس مرا تا بالا گل آلود کرد.
شوکه شده بودم به خصوص که فرخ بدطینت با خوشحالی چنان قهقهه سر داد که نزدیک بود با سر توي چاه بیفتد. از صداي سطل آب و خنده فرخ ، از یکطرف حبیب و کمی جلوتر از آن سعید که دم درکلبه خودشان به همران مادرش ایستاده بود و از طرف دیگر آشپزها متوجه من شدند.به اطراف نگریستم.
زنها هاج و واج مرا می نگریستند. حبیب هم که دیگر موهایش مانند قبل بلند شده بود با آن کلاه حصیري که از پشت به گردنش آویزان بود لبخندي زد. عصبانی شده بودم. به فرخ گفتم:
زهر مار ، کجاش خنده داره ؟
و به دنبال آن بر سر توحید که سطل آب از دستش رها شده بود، فریادکشیدم. ناگهان فرحناز و پدر سر رسیدند.
پدرم عصبانی شده بود و از بچه ها سوالاتی کرد. بچه ها، هر کدام چیزي می گفتند. آن قدر عصبانی و تحقیر شده بودم که درست حرفهایشان را متوجه نمی شد. ناگهان پدرم ، به طور جداگانه اي از حبیب نظر خواست. ملتمسانه از زیر نقاب منتظر بودم که دست کم ، او از من طرفداري کند، ولی این کار را نکرد. نمی دانم چرا فکر کرده بودم او از من جانبداري خواهد کرد؟ مگر نه این بود که در تمام اوقات با هم لجبازي می کردیم. او باز هم موقعیتی دیده بود تا غرور مرا جریحه دار کند.
با تایید حرف دیگران توسط حبیب ، پدر نگاهی خشمگین به من و سپس به سعید و مادرش که همانطور روي پله کلبه شان ایستاده و ما را می نگریستند، انداخت و به من گفت:
فرنگیس از مادرت سینی چاي را بگیر و به آقا سعید و مادرشون تعارف کن! روبندت رو هم بردار.
اما پدر...
هر چی گفتم گوش کن.
لحظه اي ایستادم . یعنی چه؟ چطور پدر حاضر شده بود، اینجا و به این صورت براي تنبیه من، مراسم روبندان را انجام دهد؟ آنهم براي چه کسی ؟ سعید!! کسی که شاید به همان اندازه فرخ ، از او تنفر داشتم.
اما آنچه بیشتر مرا می سوزاند حبیب بود، که با این کارش مرا نیست و نابود کرده بود. اگر او می خواست به این بازي ادامه دهد ، من خسته شده بودم. مثل بازیکن شطرنجی که می تواندچندین حرکت انجام دهد ولی میداند با یک حرکت به خصوص حتما مات می شود، می خواستم کار را تمام کنم.
دقایق بعد از آن برایم مانند فیلمی با دور آهسته گذشت. از کنار پدرم رد شدم و به طرف مادرم که پهلوي سماور با زن عمو و مادربزرگ و ... نشسته بود، رفتم. سینی چاي را از دست او که با نگاهی مبهوت، آن را به طرف من گرفته بود، ستاندم و سپس آن مسیر را دوباره برگشتم و به طرف شمشادها قدم برداشتم . پس از

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#38 | Posted: 25 Aug 2013 13:05
اولین شمشاد، درست جایی که فقط زنها و پدرم از پشت و حبیب و سعید و مادرش از جلو و فرحناز و توحید از سمت چپ مرا می نگریستند و فرخ هم از دید من خارج شده بود، روبندم را با دست چپ و با یک حرکت از سر برداشتم و به طرفی انداختم. آنگاه در حالیکه از عصبانیت حتی به حبیب نگاه هم نمی کردم و نیز موهاي صاف و بلندم که هیچ گیره اي آن رامحبوس نمی کرد ، با هر حرکتی به طرفی می رفت، از کنار او که مبهوت ، با دهانی نیم باز مرا می نگریست ، گذشتم.
متوجه شدم که حرکتی کرد که مچ دست چپم را که حالا پائین ، کنار بدنم افتاده بود، بگیرد ولی در نیمه راه متوقف ماند.
صدایش آرام ، در حالیکه فقط من آن را می شنیدم ، ملتمسانه به گوشم رسید:
نه.
این کلمه نفی یک سیلابی به جاي آنکه مرا متوقف سازد. مصمم تر کرد. مگر نه اینکه می خواستم دلش را به آتش بکشم.
با این حال قدمهاي بعدي را با آرزوي اینکه او یک جوري مرا متوقف کند، بر میداشتم . زهی خیال باطل! چشمانم از شدت اشکی ناریخته ، درحال سوختن بود. هر چه جلوتر می رفتم، انگار شمشیرهایی نامرئی ، همراه با دردي طاقت فرسا ، بیشتر و بیشتر در بدنم فرو می رفتند. بالاخره سینی را جلوي مادر سعید گرفتم. او که با لبخندي حاکی از پیروزي مر می نگریست ، نمی دانم چطور شد که خود سینی را هم از دستم گرفت و مرا از عذاب تعارف کردن به سعید راحت کرد.
بی توجه به آنها لحظه اي ایستادم ، نه براي اینکه ببینم آیا آن دو چاي خود را می نوشند یا خیر ، بلکه به خاطر اینکه تصمیم بگیرم آیا به پشت سرم نگاهی بیاندازم ، یا همینطور راه کنار کلبه را بگیرم و آن را دور بزنم و از مهلکه فرار کنم.
گوش فرا دادم. برخلاف رسوم صدایی از کسی خارج نشد. نه مبارك بادي ، نه غریو شادیی و...
بدون اینکه به سعید بنگرم متوجه بودم که با دهانی باز و مات و مبهوت ، شیفته و با محبت به من خیره شده است.
اوهم مانند من یکه خورده بود. مطمئن بودم چنین لحظه اي را درخواب هم نمی دید.
بالاخره راه دوم را انتخاب کردم. بازي پایان یافته بود و من حالا حکم بازیکنی را داشتم که به دروازه بان خودي گل زده و روي ماندن در زمین و ادامه کار را نداشت. با همه اینها، آنچه بیش از همه طاقتش را نداشتم ، دیدن قیافه حبیب بود. دلم می خواشت راهی بی پایان بیابم و همینطور تا آخر دنیا بروم ولی توان آن را نداشتم . وقتی به پشت کلبه رسیدم، همانجا نشستم و دگیر چیزي نفهمیدم.
خدا مرگم بده ؛ آخه چرا اینطوري شد؟
حق داره والله. یکی نیست به این مرد بگه ، این چه طرز دختر شوهر دادنه؟
حالا چایی شونو خوردن یا نه؟
همچین خوردن که آشغال هاش هم تهش نمونده بود.
هزار ماشاء... نگاش کنین مثل پنجه آفتاب می مونه.
چه فایده ... مرغ پخته نصیب شغال شد.
خیر نبینی ، این چه حرفیه می زنی ؟ اونهام خانواده خوبی هستن.
ولی هر چی بگین لیاقت این دختره ، این نبود.
قسمت بود خواهر ، چیکار میشه کرد و گرنه تنبیه از این مسخره تر پیدا می شه؟
خانوم هایادتون باشه ، این دفعه خواستین دختراتونو تنبیه کنین ، اینطوري شوهرشون بدین ، بعد بندازین گردن قسمت و حکمت و...
حکمت کیه ؟ پسر فرهادخان رومیگین؟
نه بابا! تو هم گیجی ها.
هیس ، تو رو خدا زبون به دهن بگیرین ، ببینم چطور میشه؟
نمی تونیم خواهر ، دلمون پرخونه.
چه حرفهایی می زنین ؟ دختره خودش خواسته وگرنه کسی مجبورش نکرده بود حالا هم لابد از...
لابد از خوشحالیه که بیهوش شده؟ گوشهامون رو ببین ، خر نیستیم ها.
حالا نکنه دختره یکی دیگه رو دوست داره؟
اوا ، خاك بر سرم ، حرف دیگه نمونده واسه دختر مردم در بیارین؟
آخه نیگاش کنین ، طفلک...
چیزیش نیس. ضعف کرده.
چی چی رو چیزیش نیس ؟ باید دق می کرد تا...
خدا مرگم بده ، نکنه سکته کرده باشد؟
صداي آرام جیرجیر در بلند شد. یکی وارد شده بود.
چی شده؟

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#39 | Posted: 25 Aug 2013 13:06
صداي پچ پچ می آمد.
واي چطور این کار رو کرد؟ جلوي این همه مرد؟ اون که خیلی غیرتی بود.
نه بابا. شمشادها جلوي دید بقیه رو گرفته بودن. از مردها ، فقط خودش اونجا بود.
پس حبیب و فرخ بوق بودن؟
فرخ که اونور چاه بود. اونم نمی تونست ببینه.
دنیا رو ببین ، اونوقت که همه بی روسري بودن ، این یکی روبند داشت. حالا که همه محجبه شدن ، این باید پیش این همه مرد بی حجاب بشه.
بابا یکی بیاد به این حالی کنه که مردها صدمتر جلوتر بودن...
این بار تقه اي به در خورد صداي مردانه اي گفت:
چطور شد؟ به هوش اومده ؟
نه.
بیاین ... اینو بگیرین جلوي دماغش.
خدا عمرت بده. من به هوش بودم و همه صداها را می شنیدم ولی توان این که لاي چشمانم را باز کنم و یا حرکتی از خود نشان بدهم ، نداشتم . متوجه بودم که مرا به خانه آورده و لباس هاي گلی ام را از تنم خارج کرده بودند و زنها همه دورم جمع شده بودند دائما نقطه نظرات عالمانه خود را ابراز می کردند. یکی مرتب دست و پا و شانه ام را ماساژ می داد. چیزي را جلوي بینی ام گرفتند. ناگهان گریستم.
گریه کن ... گریه کن، سبک میشی.
آخی طفلک بمیرم الهی براش.
منم وقتی روبندونم کردن ، همین حال رو داشتم.
چه حرفها! تو که بعدش رفتی بیرون ، توي حیاط با بچه ها لی لی بازي کردي.
خجالت بکشین!
باز تقه اي به در خورد.
یاا...
بفرمائین حاج آقا.
حاجی بالاخان بود. همه به جز من که با چشمان بسته و همانطور دراز کشیده می گریستم ، ساکت شدند.
لحظه اي بعد دستی زمخت و مردانه روي پیشانی ام قرار گرفته و به آرامی گونه ام را نوازش داد و اشک را از چشمانم پاك کرد.
صدا از کسی در نمی آمد. کم کم آرام شدم. بوسه اي را پیشانی ام گذارد و بعد گفت:
یه لیوان آب بیارین.
لحظه اي بعد یک نفر مرا بلند کرد و کمی آب به من خوراند . براي اولین بار، سنگینی وجود قلبم را احساس میکردم.
چقدر بدبخت بودم.
وقتی فقط کمی بهتر شدم ، همانجا نشستم . حاجی بالاخان همه را از اتاق بیرون فرستاد وگفت:
دیدي دختر چکار کردي ؟ بخاطر تو نشاکاري زمین نیمه کاره موند! همه جوونا به یه بهونه رفتن ، مادرهاشونم قهر کردن...
طوري حرف می زد که نفهمیدم از من تعریف میکند یا مرا گناهکار می داند. فقط با چشمانی پف کرده و پر اشک نگاهش می کردم . ادامه داد:
همه اش تقصیر من شد... راستش من یه نف دیگه رو برات در نظر گرفته بودم... ولی هی این پا و اون پا کردم. آخه فکر نمی کردم اینطوري بشه ... دوسش داري ؟ مگه نه؟
خیلی خجالت کشیدم ولی به سختی با صدایی که نمی دانم چطور از گلویم خارج شد گفتم:
منظورتون کیه؟
خودت می دونی... حبیب رو میگم.
با شنیدن این اسم قلبم فشرده تر شد. چشمانم را بستم . اشکی که در چشمانم جمع شده بود، بر روي گونه ام سرازیر شده بود. گفتم:
نه.
منظورت چیه ؟ با من روراست نیستی؟ خجالت نکش دختر...
نه پدربزرگ..
به من دروغ نگو، چون...
دائما حرفهاي همدیگر را قطع می کردیم . بااصرار گفتم:
دوستش ندارم ، فکر نمی کنم اون هم به من علاقه اي داشته باشه و اصلا نمی دونم چرا شما...
مستقیم و با نفوذ در چشمانم نگریست و گفت:
تو اشتباه می کنی.

پایان قسمت ۳

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#40 | Posted: 26 Aug 2013 13:21
قسمت ۴

نمی خواستم این حرف را قبول کنم. دانسته و ندانسته پدر بزرگ با حرفهایش جگرم را می خراشید . شنیدن این کلمات درست موقعی که احتیاج داشتم آن را فراموش کنم ، مرا زجرکش می کرد. نمی دانم چطور جرات کردم و جواب دادم:
من اصلا هیچکس را دوست ندارم. هیچکس هم منو دوست نداره ، نه پدر ، نه شما و نه هیچکس دیگه. آخه چطور آدمها می تونین کسی رو که نمی بینن دوست داشته باشن؟
و توي دلم گفتم : توي اون لحظات لعنتی شما کجا بودین؟
اگه من اشتباه می کنم ، پس چرا این طوري شدي؟
به من حق بدین. توي اون موقعیت وحشتناك ، اونم براي کسی که هیچ علاقه اي بهش ندارم ، روبندونم کردین ، اونوقت باید...
دستانش را بالا آورد و مرا وادار به سکوت کرد. از این استفاده کرده بودم ، یعنی او « روبندونم کردین » که من از جمله را در این امر دخیل دیده بودم ، گذشت و برخاست که برود.
پدر بزرگ...
احساس گناهکارانه به سراغم آمده بود. باید چیزي میگفتم. مگر نه اینکه او هم از این قضیه ناراضی بود. زمزمه کردم:
متشکرم که به فکر من هستین.
تشکرم را نادیده گرفت. متفکر بود. جلوي درکه رسید برگشت و گفت:
از پدرت دلخور نباش. اونم دلایل خودشو داره.
آنقدر از دست پدر عصبانی بودم که نمیتوانستم تحمل کنم کسی از او دفاع کند. بدون اینکه متوجه باشم با چه کسی صحبت می کنم پرخاشگرانه گفتم:
چه دلیلی می تونه داشته باشه ؟ این چه دلیلی یه که منو این همه از دیگران جدا می کنه؟ چرا من همش باید زجر بکشم؟ چرا من همش...
سخنم را قطع کرد و گفت:
تو هیچی نمی فهمی ... من فکر میکردم عاقل تر از این باشی.
با دهانی باز او را نگریستم چشمانم به اشک نشست با دلی شکسته گفتم:
من هیچی نمی فهمم؟ نباید هم بفهمم.آخه من که آدم نیستم. اگه آدم بودم که این قدر...
حرفم را قورت دادم و ناگهان پرسیدم:
... چرا وقتی همه این قدر راحت میگردن من باید روبند بذارم؟! چرا فقط من ...؟ اگه شما آدم متجددي نبودین دلم نمی سوخت. از این تعجب می کنم که چرا شما جلوي پدرم رو نگرفتین؟ تازه ... خودتون هم عمه رعنا رومجبور به این کار کردین... میدونم که عمه رعنا هم به آتیش من سوخت. نگید نه...
پدر بزرگ که دهانش را باز کرده بود که بگوید نه... دهانش را براي لحظه اي بست. فکر نمی کنم هرگز کسی جرأت کرده بود که با او اینگونه صحبت کند. درحالیکه معلوم بود جلوي عصبانیتش را گرفته با طمأنینه جواب داد:
آخه من به تو چی بگم دختر... یه نیگا به دور و برت بکن... این همه پسر هم سن و سالت توي این خونه هست. وقتی روبند داشتی این همه قال درست کردي واي به روزي که نداشتی. اگه من و پدرت حساسیت نشون دادیم بخاطر خودت بود براي این که محفوظ باشی بخاطر اینکه راحت باشی ... راحت بشینی ... راحت بري ... راحت بیا. عمه رعنات هم همینطور ... یکی یک دونه بود و مایه گرفتاري . موهام سفید شد تا فرستادمش خونه بخت. اگه میبینی خواهرت یا دختراي دیگه که بعدا اضافه شدن، بقول خودت راحتتر از شما بودن بخاطر این بود که موقعیت شما رو نداشتن. و گرنه روبند گذاشتن یا نذاشتنت چه توفیري به حال من و بابات داشت خودتون از شر مزاحم در امان بودین... خودتون ...
استغفرالله... تازه مگه فقط تو توي آبادي روبند داشتی ؟ خیلی ها مثل تو بودن... قبلا هم همینطور بود زنهاي قدیم دل نداشتن؟ فکر کن بیست سال قبل دنیا اومدي...
ولی من مال این نسلم ... نه بیست سال پیش. شما دیگه چرا این حرفو میزنین؟ سرش را با ناراحتی تکان داد.
من هم باهات موافقم . این حرفو زدم که دلداریت داده باشم وگرنه خودت که منو میشناسی. موضوع اصلی همون بود که گفتم بخاطر حفظ خودت بود... سعی کن اینو بفهمی.
... اگه میگم از پدرت دلخور نباش براي این میگم که نمی تونست تو رو به کسی تو خانواده بده، تو رو به هر کدوم از پسر عموهات می داد، این میون جنگ می شد. این تنها راه حل بود.
این را گفت و از در خارج شد. با رفتن او دو مرتبه صحنه هاي واقعه به مغزم هجوم آوردند. بی اختیار دراز کشیدم و رواندازي را که قبلا رویم کشیده شده بود تا بالاي سرم کشیدم.
مثل پتک دائما بر مغزم فرود می آمد. چرا او تصور کرده بود که حبیب مرا دوست دارد؟ جمله تصور اینکه حبیب مطلبی به او گفته باشد بعید بود. چون تنها خصلتی که در او برجسته بود، همان درون گرایی اش بود.
« تو اشتباه می کنی » کمتر اظهار عقیده می کرد ولی با این همه سخت مورد توجه جمع بود. تا آنجا که به خاطر داشتم دوستان فراوانی داشت که به او تکیه می کردند و همیشه دوستیش را گرامی می داشتند و در ضمن هرگز موافقتش را در مورد مطلبی که من آن را صحیح می خواندم ، نشنیده بودم فقط و فقط تمسخر و آزار. چطور چنین کسی می توانست به من علاقه مند باشد؟
هیچ وقت کوچکترین ابراز علاقه اي از او ندیده بودم. از چشمانش هم که چیزي نشات گرفته از قلبش بدیده نمی شد.
چشمانش کتاب سفیدي بود که هر چه بیشتر آن را ورق می زدم. بیشتر به بینایی و شعور خود شک میکردم.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
صفحه  صفحه 4 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Giso | گیسو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites