تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Giso | گیسو

صفحه  صفحه 9 از 15:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  14  15  پسین »  
#81 | Posted: 2 Sep 2013 21:08
-مادر !
-من خوبی خودتو می خوام وگرنه بمن چه مربوطه . دنده ات نرم حمالی کن.
-من راضیم . شما مشکلی دارین ؟
-یه نیگا به خودت بنداز . داري مثل شمع آب میشی . آخه این دختره چی داره که تو اینطوري می خواهیش... کاشکی پدرت هم مثل تو خل بود و یه کم به حرف من گوش می داد . هر چی بهش می گم این خونه کلنگی رو ول کن یه خونه دیگه برامون بساز حرف گوش نمی کنه . فرنگیس باید تو خونه نو بشینه من تو خرابه . خدا شانس بده .
گل خانم در حالیکه این کلمات را بزبان می آورد از در بیرون رفت و آن را محکم به هم کوبید . سعید با عصبانیت بخودش جواب داد :
-اتفاقا بابام خیلی هم خله ... وگرنه تو رو تو خونه اش نگه نمی داشت !
بعد غر غر کنان ادامه داد :
-خیر سرش ... مثلا بعد از ده روز اومده عیادت این حرفها رو به من بزنه !
برگشتم و دوباره توي تختم دراز کشیدم . لحاف را تا روي سرم بالا کشیدم و بفکر فرو رفتم .
مادر سعید حق داشت . من تا کی اینطوري باشم و سعید از من پرستاري کند . بشدت بیحال بودم و اصلا توان حرف زدن نداشتم ولی باید خودم را در می یافتم .
سعید به آشپزخانه رفته بود که لحاف را بکناري زدم و در جایم نشستم . روسریم را روي پایم پهن کردم و آرام به شانه کردن موهاي بلندم پرداختم . سعید وارد اتاق شد و لحظه اي با تعجب به من نگریست . بعد بسرعت کاسه اي آب داخل یک سینی گذاشت و پیش من قرار داد . با لبخند نگاهش کردم و همانطور به کارم ادامه دادم .
سعید همانجا در انتهاي تخت نشست و بمن خیره شد . کمی بعد برخاست و با فاصله ي بیشتري روي زمین نشست ولی باز هم به من نگاه می کرد .
یک طرف موهایم شانه شده بود . سرم را برگرداندم و شروع به شانه کردن طرف دیگر کردم . دوباره نگاهم با نگاه خیره سعید تلاقی کرد .
بدون اینکه عجله اي بخرج دهم آرام آرام به موهایم که با سرعت شگفت انگیزي رشد می کردند و حالا به نیمه هاي کمرم می رسیدند شانه کشیدم که ناگهان سعید بلند شد و از اتاق خارج شد . با چشمانم او را بدرقه کردم و از این حرکتش لبخندي به لب آوردم .
حدود دو ساعت بعد وقتی به اتاق برگشت بوي غذا همه جا را پر کرده بود . رختخوابم را جمع کرده و براي ناهار ته چین تدارك دیده بودم .
در این مدت اصلا خانه را ترك نکرده بود . از پنجره اتاق او را دیده بودم که بدون توجه به سرما و کم بودن لباسش در حال قدم زدن بود و متفکر با چوب نازکی که در دست داشت بی جهت به بوته ها و درختان سر راهش ضربه می زد .
توي آشپزخانه بودم که با سر و صدا بشقاب و قاشق ها را از جایشان بر می داشتم و آنرا براي بردن بر سر سفره آماده می کردم .
سعید با خوشحالی وارد آشپزخانه شد . رویم را برگرداندم و نگاهش کردم . لبخندي زدم و باز به کار خود ادامه دادم .
به طرفم آمد و لحظه اي پشت سرم ایستاد و آرام موهایم را بلند کرد و دوباره جاي خود رها کرد . بدون توجه به او سفره را هم برداشتم و روي بشقابها قرار دادم و بعد به طرف اجاق گاز رفتم تا به دیگ غذا سر بزنم .
با این حرکت من کمی فاصله گرفت و باز هم همانطور پشت سرم ایستاد . سنگینی نگاهش را از پشت سرم احساس می کردم . نمی دانم چه بر سرش می گذشت . دلم می خواست صورتش را ببینم . نیم قدم به راست متمایل شدم تا کفگیر را از گیره روي دیوار بردارم . سعید در میدان دیدم قرار گرفته بود .
همانطور ایستاده بود و حالا نیمرخ مرا از نظر می گذرانید . با آرامش کفگیر را برداشتم و در همان حال سرم را بیشتر به طرف او متمایل کردم و باز به او لبخند زدم . بعد در دیگ را برداشتم و برنج را وارسی کردم .
متوجه بودم که سعید دستانش را براي لحظه اي تا حدود شانه هایم بالا آورد ولی لحظه اي بعد از آشپزخانه خارج شد .
لبخندم پر رنگ تر شد . شانه هایم را بالا انداختم و زیر دیگ را خاموش کردم . در همین موقع صداي در خانه بلند شد .
حاجی بالاخان و بابا بزرگ که تازه از جبهه برگشته بود به دیدنمان آمده بودند . وقتی مرا دیدند حسابی جا خوردند . بابا بزرگ با تعجب گفت :
-چرا اینقدر لاغر شدي ؟
حاجی بالاخان نگاهی به سعید انداخت و به جاي من جواب داد :
-این چند وقت یک کم مریض بود .
بابا بزرگ بدون فوت وقت از من خواست تا روي تخت دراز بکشم و شروع به معاینه من نمود . بعد دستورات لازم را به سعید داد .
من متوجه بودم که دائما حاجی بالا خان و سعید همدیگر را می نگریستند . با خود فکر کردم حتما می خواهند موضوعی را از بابا بزرگ پنهان کنند ولی متوجه نمی شدم آن مطلب چه چیزي می تانست باشد ...
بابا بزرگ همانجا روي لبه تخت من نشست و از اتفاقات خنده داري که در جبهه افتاده بود برایمان تعریف می کرد .

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#82 | Posted: 2 Sep 2013 21:08
اینطور بنظر می آمد که بابا بزرگ در جبهه بیشتر خنده و تفریح می کرده تا رسیدگی به مجروحان ولی واقعیت این بود که او هر چه در چنته داشت براي سر حال کردن من بکار می برد . من هم براي اینکه دلش را خوش کنم به حرفهایش می خندیدم .
چون هنگام ظهر بود زیاد ننشستند و زود خداحافظی کرده و به همرا سعید که طبق معمول براي بدرقه تا جلوي در می رفت از اتاق خارج شدند .
با رفتن آنها بغضم ترکید و حسابی با گریه خودم را تسکین دادم . صحبت سعید با آنها کمی طول کشید . بدین جهت سفره را چیدم و منتظر آمدنش شدم . بالاخره آمد و در سکوت به خوردن ناهار مشغول شدیم
مدتی بعد با توجهات سعید و تلقینهاي خودم حالم رو به بهبودي گذارد . سعید قدغن کرده بود که کسی پیش من از حبیب صحبت کند . این را وقتی از مادرم در مورد اتفاقات آنروز سوال می کردم دریافتم . با دلخوري گفتم :
-حالا دیگه خوب شدم . خواهش می کنم . می خوام بدونم چه اتفاقی افتاد ؟ کجا دفنش کردن ؟
مادر سري به علامت افسوس تکان داد . بالاخره راضی شد و تعریف کرد :
-وقتی از جریان باخبر شدیم . بلافاصله بره افتادیم و تو رو که بیهوش با پاهاي غرق خون کنار رودخونه پیدا کردیم . به بیمارستان بردیمت و منتظر خبري از جانب اونها شدیم . وقتی بهوش اومدي ...
-ولی من اصلا به خاطر ندارم ؟
-بهرحال ... دکتر به تو سرم وصل کرد و توي اون داروي خواب آور و مسکن تزریق کرد تا تو حسابی بخوابی و بعد گفت تو رو بخونه ببریم . همین موقع سعید رو دیدیم که از اتاقی بیرون می اومد در حالیکه یه پنبه رو روي دستش فشار می داد . اول گمون کردیم که بدنبال تو به بیمارستان اومده ولی بعد فهمیدیم که اصلا از حال تو بی خبره .
...مثل اینکه وقتی براي کمک رفته بوده یه کم زخمی میشه و چون دیده همه زیر آوار موندن و کاري از دستش برنمیاد یکی از ماشینها رو برداشته و خودشو به بیمارستان رسونده تا دست کم اونا رو براي کمک خبر کنه ...
...بهش آمپول کزاز زده بودن و بعد اومد تو ر که نمیدونم بیهوشیا خواب بودي دید . ما فکر کردیم که همراهمون میاد ولی گفت یک کم اینجا کار داره ... این بود که خودمون یه ماشین گرفتیم و اومدیم .
...بعد که اومدیم متوجه شدیم همه فکر می کنن که سعید هم زیر آوار مونده گل خانوم یه جیغ و دادي راه انداخته بود که نگو . وقتی ما جریانو فهمیدیم گفتیم سعید که تو بیمارستان بود ... همه تعجب کردن که سعید چطوري سر از بیمارستان در آورده . آخه تو به اونا گفته بودي که سعید رو زودتر از همه براي کمک خبر کرده بودي ... بعد که ماجریانو تعریف کردیم خیالشون راحت شد .
-مادر ... از حبیب بگو ؟ جنازه اش رو درآوردن ؟
-سه روز داشتن سنگها رو جابجا می کردن . چه فایده همه له شده بودن . هیچکس زنده نموند . یه نفر با بی سیمی که همونجا بود به مسئولین خبر داد . اونام اومدن و کمک کردن . عجیب اینکه اون ماده اي که نمی دونم اسمش چی بود رو کشف کردن و حالا بازم یه عده اومدن و دارن اونو استخراج می کنن .
...چند نفر هم اومدن به خانواده حبیب و حاجی بالاخان تسلیت گفتن و مقداري پول بهشون دادن . اول گلی خانوم پول رو نگرفت ولی حاجی بالاخان و فرهاد خان بهش حالی بهش حالی کردن که زمین لرزه علت وقوع حادثه بوده نه کار تو معدن تا بالاخره پولو گرفت و داد به حاجی بالاخان که هر طور صلاح می دونه براي حبیب خرج کنه .
-بیچاره گلی زن عمو . خیلی بی قراري میکنه ؟
-آره بنده خدا . اولش که مدام بیهوش می شد ... چی بگم وا... جوونش بود مگه میشه بی خیال بشه . خدا براي هیچ مسلمونی نیاره .
دلم می خواست زار بزنم و گریه کنم ولی براي اینکه مادر هر چه در این مورد می داند به من منتقل کند جلوي خودم را می گرفتم . پرسیدم :
-لطفا بگذارید و بروید . دیگه چی شد ؟
-هیچی دیگه . خونواده فرهادخان هم که خودشونو رسوندن و حبیب بیچاره رو دفن کردن . راستی حکمت هم اومده بود . مدام چشمش دنبال تو میگشت ... یکی از خواهرش می گفت بالاخره به زود یه دختري رو براش عقد کردن . یکی دیگه بهم گفت یواشکی از تو هم خبر گرفته و اون گفته که تو مریضی و نمی تونی بیاي.
البته به جز تو حاجی بالاخان هم نیومد چون اصلا حالش خوب نبود . اجازه نداد سوم و هفتم مفصلی بگیرن . می گفت
تازه براي فرخ مراسم گرفتیم ... اینهمه جوون تو جبهه داریم ، شگون نداره از مرگ و میر استقبال کنیم ... ا ... آدم اینطور راحت میمیره ، حیف شد چه جوون رعنایی بود .
بالاخره اشک کادر جاري شد . با دلی ریش ریش نگاهش کردم . همانطور که صورتش را پاك می کرد گفت :
-بیچاره گلی خانوم . من درکش می کنم . هر چی بود حبیب براي من حکم پسر بزرگم رو داشت ... تو رو خدا به سعید نگو که من اینها رو برات تعریف کردم . ازم دلخور میشه .
-باشه مطمئن باش .
-فرنگیسیه چیزي ازت بپرسم راستشو بهم میگی ؟
-در چه مورد ؟
-در مورد حبیب .
-اگه جوابشو بدونم ... خوب ... حتما میگم.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#83 | Posted: 2 Sep 2013 21:23
-تو حبیب و دوست داشتی ؟
با اعتراض گفتم :
-مادر ...
با محبت دوباره پرسید :
-شما همدیگه رو دوست داشتین ، مگه نه ؟ ... می دونستی حبیب به خاطر تو مریض شده بود ؟ وقتی تو روبندون شدي مریض شد . خیلی دوست داشت . به خودت هم گفته بود ؟
مادر دست روي نقطه حساسی گذاشته بود . اشک از چشمانم مانند سیل سرازیر شده بود . چنان بغضی راه گلویم را گرفته بود که نه می توانستم حرف بزنم و نه نفس بکشم .
مادر مرا در آغوش گرفت و نوازش کرد . هر دو با هم گریستیم .
صداي زنگ تلفن بلند شد . فرنگیس که تازه وارد خانه شده بود گوشی را برداشت :
-بله بفرمائین ... هایده جان شمایین . بچه ها حاضرن ، مزاحم نباشن ؟ مسئله اي نیست ... استدعا می کنم . خدانگهدار .
گوشی را لحظه اي در دست نگاه داشت و سپس آنرا پاییم گذاشت .
گیسو صداي زنگ تلفن و مادرش را شنید . لحظه اي مردد خاطرات مادرش را در دست نگاه داشت . مزاحمین آمده بودند و وقت او هم تمام شده بود چون می دانست نمی تواند آنرا به همراهش ببرد . باید آنرا در جایش قرار می داد .از طرفی فکر کرد که نیاز دارد در مورد مطالبی که تاکنون خوانده فکر کند . دوست نداشت براحتی از کنار آن عبور کند . نیاز به حلاجی کردن قضایا داشت . پس آنرا دوباره پنهان کرد تا در موقعیت مطلوب در جاي خود قرار دهد . بعد بلافاصله به طبقه پایین رفت . فرنگیس با دیدن قیافه او با تعجب پرسید :
-چی شده ؟ !
قیافع گیسو بحدي ناراحت و درهم بود که سیمین هم با تعجب همین سوال را تکرار کرد . گیسو که دید نمی تواند از زیر جواب این سوال شانه خالی کنه گفت :
-چیزیم نیست ... سرم درد می کنه .
فرنگیس مشکوکانه پرسید :
-و بخاطر یه سر درد ، این همه گریه کردي ؟
گیسو دیگر چیزي نگفت و از آنجایی که احساس کرد ممکن است دوباره اشکش سرازیر شود به آشپزخانه رفت و به کاري مشغول شد.
فرنگیس و سیمین همانطور ایستاده و با نگاهی پرسشگرانه به یکدیگر نگریستند . وقتی همه حضار دور میز نشستند .
فرنگیس آهی از ته دل کشید و گفت :
-نمی دونین چقدر لذت داره خسته و کوفته به خونه بیاي و غذا حاضر و آماده روي میز چیده باشه . حیف که باز شماها می رین و این رویاي طلایی تموم می شه !
ماهان گفت :
-آره واقعا . من مامانو درك می کنم .
گلفام گفت :
-آره جون خودت .
گیسو نگاه تشکر آمیزش را به چهره مادرش دوخت . و ناگهان هنوز نرفته ، احساس دلتنگی کرد . اولین بار بود که موقع رفتن احساساتی شده بود .
فرنگیس گفت :
-چرا منو نگاه می کنین ؟ غذاتونو بخورین . یه ساعت دیگه آقا محبوب میاد دنبالتون...
و همانطور که چند قاشق ماست به دهان می برد ، تعمداً بدون اینکه به کسی نگاه کند ، ادامه داد :
-ظاهراً رزا خانوم و آقا رضا کاري براشون پیش اومده و صبح زود رفتن و شماها باید با آقا محبوب برین .
گونه هاي سیمین گلگون شد و گیسو هم چشمانش را به دیس برنج دوخت . در طول صرف غذا حتی ماهان هم ساکت بود . وتقریبا صدایی بجز صداي عاشق و چنگال و نیز تیک تاك ساعت دیواري به گوش نمی رسید .
گیسو سعی می کرد قیافه اي طبیعی به خود بگیرد ولی ناخودآگاه به فکر فرو می رفت و وقتی به خود می آمد متوجه می شد که یک لقمه را بیش از حد معمول جویده است و یا براي دقایقی فراموش می کرد قاشق پر از غذا را به دهان ببرد و بعد با عجله چند قاشق غذا می خورد . بالاخره غذایش را نیمه رها کرد و به اتاق بالا رفت . فرنگیس که بیشتر از همه متوجه حالات او بود با نگاه تا قسمتی از پله ها که قابل رویت بود او را تماشا کرد و سپس به غذا خوردن ادامه داد .

تقریبا در تمام طول راه گیسو به جادهآشناي روبرویش و درختانی که به سرعت می رسیدند خیره شده بود . فکش محکم بود و ذهنش با شتاب کار می کرد . صداي دلچسب موزیکی که از بلندگوي اتومبیل برمی خواست او را به حالتی رویایی فرو برده بود . در عین حال بدون آنکه به محبوب بنگرد تمام حالات او را زیر نظر داشت .

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#84 | Posted: 2 Sep 2013 21:35
سیمین که در صندلی پشت محبوب جاي داشت گاه گاهی از آینه جلو یه محبوب که ساکت و متفکر بظاهر فقط در فکر رانندگی بود و گاه به گیسو که متفکر به جاده خیره شده بود ، نگاهی می انداخت . از این به آن و بالعکس .
محبوب بر عکس ظاهر آرامش به شدت در تلاطم بود . علاوه بر آن احساس نه چنان دلچسبی از معذب بودن داشت .
خیلی زود عینک آفتابیش را برداشت و به بهانه آفتاب را از دید پنهان کرد . خورشید خانم هم بازي اش گرفته بود .
دائما از پشت ابرهاي پراکنده بیرون می لغزید و باز پنهان می شد .
با اینکه حواسش به رانندگی بود متوجه قیافه مکدر گیسو شده بود اما علت آنرا درك نمی کرد . غم عمیقی بر چهره گیسو چنگ می انداخت . بالاخره فهمیده بود که بر سر حبیب بیچاره آمده بود و این سرگذشت دریاي وجودش را متلاطم ساخته بود .
کاش بقیه داستان را نخونده و متوجه این مطلب نشده بود . چه پایان غم انگیزي . چه مرگ دردناکی ... آرزو داشت حبیب زنده بود و می توانست او را ببیند و با او سخن بگوید ولی صد حیف ... خیلی میل داشت می توانست قیافه او را تجسم کند . دلش می خواست این جسارت را داشت که با مادرش در مورد او صحبت کند . شاید عکسی از او داشته باشد.
در ذهنش تصویر تاریکی از قیافه حبیب بوجود آمده بود ولی مطمئن نبود هیچ تطابقی با قیافه واقعیش داشته باشد .
گیسو با خود اعتراف کرد بنوعی مبهوت شخصیت حبیب شده است . اگر او چنین آدمی را می یافت به این سهولت او را از دست نمی داد . هر چه فکر می کرد نمی توانست دلایل مادرش را درك کند ...
با این تفاصیل فرصت هرگونه گفتگوي لذت بخشی را از دست دادند . گیسو به ماشین هایی که با سرعت از کنارشان می گذشتند می نگریست . دیگر به مقصد نزدیک شده بودند . چقدر زود رسیده بودند . نگاهش به یکی از ماشین هایی که از سمت راست سبقت می گرفت افتاد . دختر کوچکی با کلاه خرگوشی و صورت گریم شده از شیشه عقب ماشین چشمانش را به او دوخته بود . صحنه زیبایی بود .
گیسو صورتش را برگرداند تا به سیمین اشاره کند ولی او را غرق در خواب دید . سپس نگاهش متوجه دخترك شد چون حالا دخترك در دیدش قرار گرفته بود .
لبخندي زد و سرعت ماشین را بیشتر کرد . در حال سبقت از سمت راست ماشین شیشه اتوماتیک را پایین کشید . باد سرد با سرعت بدرون ماشین هجوم آورد و موهایش را به طرز خوش آیندي بهم می ریخت .
به دخترك اشاره کرد که شیشه ماشین را پایین بکشد . او هم به والدینش چیزي گفت و شیشه را پایین کشید . محبوب غنچه گل سرخی را که جلوي فرمان ، روي داشبورد قرار داشت و گیسو تابحال متوجه آن نشده بود برداشت و از پنجره به طرف دخترك گرفت .
دخترك دستان کوچکش را دراز کرد و ب زحمت آنرا گرفت و فریاد کشید :
-متشکرم .
صدایی که در باد گم شد .
والدینش هم با سر تشکر کردند . آنگاه محبوب در حالیکه بسرعت از آنان سبقت می گرفت براي دخترك دست تکان داد . ناگاه متوجه سرد شدن فضا شد و شیشه را بالا کشید و گفت :
-عذر می خوام ، سردتون شد ؟ بخاري ماشین روشنه ... زود گرم میشه . گیسو مودبانه گفت :
مهم نیست ... ارزش این حرکت قشنگ شما رو داشت .
-حرکت قشنگ یا مغایر قانون ؟
-هر چی می خواین اسمش و بذارین .
نگاهش را اینبار نه با کینه بلکه با محبت از آینه به او دوخت . محبوب هم نیم نگاهش را به صورت او ریخت و لبخندي زد .
لبخند محبوب به او فهماند که تسلط بر اوضاع را بدست آورده است . بالاخره فهمیده ود چگونه جوابش را بدهد . اگرچه آخر راه بود ولی این هم بدك نبود . خیلی چیزها در مورد او نمی دانست که میل داشت کشف کند . همه امیدش به روز انتخاب واحد بود . اتوماتیک وار در ذهنش بدنبال بچه هاي ترم بالایی رشته معماري می گشت . باید بی سر صدا اطلاعاتی در موردش کسب می کرد . با اطلاعات ناقصی که از او داشت پوآرو هم نمی توانست پیشرفتی داشته باشد محبوب پرسید :
-لطفاً آدرس خوابگاهتون رو بدین . دیگه نمی دونم باید کدوم طرف بزم .
گیسو آدرس را داد و باز سکوت برقرار شد . گیسو سیمین را از خواب بیدار کرد و آهسته گفت :
-سلطان بانو کسر خواب دارن ؟ ... تا خود ظهر خواب بودي ، آخه چقدر می خوابی ؟ حوصله ام سر رفت.
محبوب لبخند به لب آورد و نگاهی به پشت سرش انداخت . سیمین گفت :
-نمی دونم چرا اینقدر خوابم میاد ...
به شوخی اضافه کرد:
-نکنه شما تو غذاتون قرص خواب می ریزین ؟
-نه عزیزم . این به خاطر آب و هواي شماله . کسی که عادت نداشته باشه شل و ول و خواب آلود میشه.


زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#85 | Posted: 2 Sep 2013 21:43
هنوز داخل سوئیتشان نشده بودند که شیدا و فرانک آنها را با خبرهاي داغ خود بمباران کردند . فرانک گفت :
-بچه ها جاتون خالی . اگه بدونین چی شده ؟
شیدا گفت :
-فرانک بذار من تعریف کنم ... پریشب یکهو خانوم ناظري و خانوم فراهانی ، در نزده یکراست اومدن تو اتاق ما .
گیسو و سیمین کیفهاي سفرشان را همانجا انداختند . گیسو که کنجکاو شده بود ، مسئول اداره امور خوابگاه ها و مسئول کیمیته انضباطی خانمها چه ربطی به هم و به سوئیت آنها دارند ، پرسید :
-واسه چی ؟
-نمی دونم . ما هم یکه خوردیم . اون وقت شب چرا اومدن ؟ بقیه شو گوش کن .
...من و فرانک بودیم با یاس و مونا و سحر ... از جا پریدیم و ته مونده آداب معاشرت اجتماعی مونو به کار انداختیم و گفتیم تمنا داریم بفرمائین ... استدعا می کنیم ... قدم رنجه فرمودین و مشتاق دیدار و از این حرفها ... خلاصه کلی نغز بافتیم و تقدیمشون کردیم که اگه صد تا شکایت هم ازمون شده بود از یادشون رفت.
...یاس هم عین مجسمه خوارزمی دم در دانشکده ریاضی امیرکبیر با یکی از اون کتابهاي کت و کلفتش همینطوري با دهن باز ایستاده بود اینجا ... ( با دستش قسمتی از اتاق را نشان داد ) ... اونام کم نیاوردن و کلی احوال پرسی و کجایین و لابد تو درساتون غرق شدین و دانشمنداي آینده و از این چیزها ... و کم ساعدت بودیم و فداتون بشیم و قربونتون بریم از ما ... که خیالمون راحت شد خبري نیست و نفس راحتی کشیدیم .
فرانک گفت :
-خانوم فراهانی رو بگو ... از همون اول چشاش میخ در و دیوار بود . یه نگاهی به این عکسها می انداخت که نگو . فکر کنم هر چی فکر می کرد نمی تونست بین عکس برادپیت و تام کروز و کلارك گیبل و نوزاد پاي کامپوتر و مایک اوون و بن لادن و بکهام و میکی رورك و ... یه ارتباط منطقی پیدا کنه . خلاصه حسابی مخش هنگ کرده بود . فکر کنم فردا باید بده سرویسش کنن .
در حالیکه از خنده ریسه می رفتند . گیسو گفت :
-احتمالا فکر کرده دور از چشم اونا یه نمایشگاه عکس اختصاصی ترتیب دادیم . بعد چی شد ؟
شیدا گفت :
هیچی . جونم براتون بگه ... نسشتن . سحر هم دوید و یکی از اون چایی هاي معروفش رو دم کرد با چند تا دونه بسکویت آورد و گفت ، ببخشید دانشجوییه دیگه . قابل شما رو نداره ... فقط همین برامون مونده و ... خلاصه اینقدر زار زد که فکر کنم اونا احساس کردن دارن مال یتیم رو میخورن . بالاخره رفتن سر اصل مطلب ، خانوم ناظري پرسید مشکلتون چیه ؟! هر چی کم و کسر دارین مطرح کنین و ...
-شما چی گفتین ؟
-گفتیم ما و مشکل ؟! تصدق سر حضرات ما مشکلی نداریم که قابل گفتن باشه فقط چند تا مسئله جزئیه ... اونام گفتن
. هر چی هست بگین .
سیمین گفت :
-کاشکی منم بودم .
فرانک گفت :
-من محتاطانه گفتم ، مسئله ما بیشتر اینه که بچه ها خیلی خر خونی می کنن . البته چیزي که مهمه اینه که خر خونی همراه با ضبط دارن . وقتی هم که ضبط روشنه بقیه واحدها هم مستفیض می شن ... برادراي تاسیسات هم ماشاءا... دم به دقیقه ... یاا... شون راه میافته و ما هی باید چادرامون رو سرمون کنیم . یعنی که دیگه بعله ... ما کارمون درسته ... ته بچه مثبتیم .
سیمین نالید :
-خدا خفه ات نکنه . از فردا دیگه ضبط بی ضبط .
نگو تو رو خدا . با این ضبط و سی دي دو باند خفن که اینجا افتاده جونمونو خریدم .
گیسو گفت :
-آره جون خودت . لابد اونام فکر کردن با این ضبط نوار مکالمه و گرامر انگلیسی گوش می دیم .
باز صداي خنده ها بلند شد . فرانک ادامه داد :
-بعد گفتم آقاي رضایی هم بفهمی نفهمی یک کم بد اخلاقه . خانوم ناظري پرسید این آقاي رضایی کی هست ؟ ما هی آدرس دادیم متوجه نشد . مونا هم اومد یه کمکی بکنه ، سوتی داد و گفت همون نگهبانه که شبیه تاجرهاي فرش میمونه و هیچ پیغامی رو بدون بسمه تعالی نمیگه . بعد معلوم شد از آشنایان خانوم فراهانی یه . اینه که حرفمو عوض کردم و گفتم که البته ایشون ویژگی هاي خوب دیگه اي هم دارن ... فوق العاده مقرراتی هستن و بموقعش به داد بچه ها میرسن و...
گیسو گفت:
-اون که اتفاقاً خیلی زود با همه صمیمی میشه . اونم با کسایی که شاید هیچ وقت موفق به دیدارشون نشه ... منظورم پدر و دایی و عموي بچه هاست ... اونهم پشت خط تلفن .
باز هم همه خندیدند . شیدا گفت :

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#86 | Posted: 2 Sep 2013 21:44
-بقیه شو گوش کنین ... بعدش یکهو صداي چهچه سیما از تو حموم بلند شد . داشت کنسرت آریان رو تنهایی اجرا می کرد . اصلا حواسمون به اون نبود . براي اولین بار مجسمه خوارزمی یه کار مثبت انجام داد . تند رفت ، صداشو خفه کرد و اومد باز همونجا ایستاد و یه لبخندي به ما زد که یعنی درستش کردم . باري به هر جهت این قضایا به خیر و خوشی تموم شد و موند مسئله آشپزي و آشپزخونه .
...اونا کفتن اگه اجازه بدین یه سر به آشپزخونه بزنیم ؟ گفتیم خواهش می کنیم . اجازه ما دست شماست . پاشدیم رفتیم تو آشپزخونه . چشمتون روز بد نبینه . مردیم از خجالت ... تو جا ظرفی یه دونه ظرف تمیز نبود . در عوض همه جا پر بود از ظرف کثیف و نَشُسته ... روي اجاق غذا هم چند تا ماهیتابه بود . تو یکیش تخم مرغ با گوجه ، تو یکی دیگه تخم مرغ با سیب زمینی سرخ کرده ، تو یکی دیگه تخم مرغ با تن ماهی و ... چهار پنج نفر آدم و چند نوع غذا ؟ ...!!!
سرمایه داریه دیگه ... خلاصه آثار جرم کشتار هفت جد و آباد مرغ بجا مونده بود . مستاصل گفتیم ، از بابت ظرفها باید ببخشید دیگه ، موقع امتحانات بود وقت ظرف شستن نداشتیم و از این حرفها ... خانوم ناظري هم اومد آستیناشو بالا بزنه ، گفت یه همتی بکنیم ظرفها رو بشوریم که من نذاشتم و گفتم گیسو سیمین میان اونا رو مثل ماشین ظرفشویی میشورن .
گیسو گفت :
-آره تو نمیري ... تخم مرغاشو شما خوردین ، ما ظرفاشوبشوریم ؟ با اینهمه ظرف کثیف تو چی غذا می خوردین ؟
-از سفارت آذربایجان قرض می گرفتیم ( منظورش واحد پهلویی بود که بچه هایشان اکثرا آذربایجانی بودند ) گفتی تخم مرغ ؟ من یه پیشنهاد حسابی هم دادم . گفتم حالا که دانشگاه خشکشویی و رستوران و نونوایی داره ... یه مرغداري هم بزنه نور علی نوره !... چون هم مرغ و تخم مرغ تازه دم دسته ، هم یه بازار کار براي بچه هاي رشته کشاورزي درست میشه .
سیمین با خنده گفت :
-عجب عقلی داري دختر ؟! این کشف رو به ثبت برسون تا دانشگاههاي دیگه ندزدیدنش . این همه حرفها رو تو زدي ؟
بقیه چی گفتن ؟
-اونام یه حرفهایی زدن از غذاي سلف ... فیلم هاي آرشیو متعلق به عهد درشکه ... از فنر تختهامون که باعث میشه هر دفعه دیسک کمرمون از تو چشامون بزنه بیرون و ... اجحافی که به خانمها میشه و ما خانمها باید هواي همدیگه رو داشته باشیم و از این معضلات همیشگی...
فرانک گفت :
-البته یه ساعتی هم در مورد سوسک و مورچه ... این موجودات موذي که بعد از قضیه القاعده مهم ترین معضه بشریته ... کنفرانس دادیم .
-عجب ! خوب دیگه ؟
-خلاصه اونام مونده بودن که خوبه ما مشکلی نداشتیم وگرنه تا صبح باید می نشستن گوش می کردن و هی یادداشت بر می داشتن . آخر کار به زاري و التماس رسید که تو رو خدا یه فکري بحال ما بکنین . یه گریه اي کردیم که نگو . اول یه اتو گرفتیم بعد یه جاروبرقی ... یه ساعتی تئاتر بازي کردیم . درآمدمونم ... هی بد نبود . خلاصه حسابی گریه کردیم و قول گرفتیم . آخر سر هم خانم سیاحتی که دیده بود حضرات تو تاق ما بدجوري لنگر انداختن اومد داخل و ختم جلسه و ... که اگه این جلسه فوق سري همینطور ادامه پیدا می کرد یه ( پنتیوم ) هم گرفته بودیم .
شیدا گفت :
-از من می پرسین ما حتما تو اتاقمون یه نفوذي ... سوگلی ... قدیسه اي ... چیزي ... داریم وگرنه جاي تعجبه توي اینهمه خوابگاه و دانشجو یکراست اومدن تو اتاق ما و اینهمه مراعات حالمونو کردن و تازه هر چی که خواستیم موافقت کردن . من که چشمم آب نمی خوره همینطوري اومده باشن ...
گیسو گفت :
-این حرفها رو ول کنین . بی معرفتها چرا یک زنگ بما نزدین ؟
فرانک گفت :
-به جون داماد پسرعموي نوه خالمه مامانم تو کامپیوترمون ویروس افتاد نتونستیم باهاتون چت کنیم . حالا تعطیلات چطور بود ؟ خوش گذشت ؟
سیمین گفت :
-به شما مربوط نیست . شما کامپیوتر تونو ببرین دارالشفاء .
-اي بابا ناراحت شدین ؟ به جون همون پسرعموي نوه خاله مامانم وقت نشد . از دیروز هم که اینهمه کار داشتیم . تازه دست تنها هم بودیم . باید قضیه رو واسه یه سیصد نفري تو خوابگاه تعریف می کردیم . اما حالا دیگه خیالمون راحت شد . شما اومدین کمک حالمون میشین .
-مگه ما مثل شما بیکاریم ؟
-بیا اینم دستت درد نکنه از حضرات . ما رو بگو که اینهمه...
گیسو به شوخی گفت:
-بس کن . کمتر آتیش بسوزون ... حالا بگو بقیه کجان ؟
-دسته جمعی رفتن تئاتر
نازلین گفت :

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#87 | Posted: 2 Sep 2013 21:44
-من چهار واحد با این استاد جدید گرفتم . خدا کنه کلاسش پر نشده باشه .
گیسو همانطور که در صف عریض و طویل انتخاب واحد قدمی به جلو برمی داشت ، جواب داد :
-کدوم استاد ؟
-دکتر آریان ... ترم قبل از خارج اومده . فریبا اتفاقی باهاش کلاس گرفته بود . خیلی تزش تعریف می کرد . می گفت تو چهار جلسه اول کتابو تموم می کنه . تدریسش هم عالیه . بعد یه عالمه کتاب معرفی می کنه و براي بچه ها نوبت کنفرانس می ذاره ... به هر دانشجویی ده دقیقه وقت میده بیاد جلو کنفرانس بده ... یا یکی از کتابها رو تو این ده دقیقه ارائه کنه یا مهمترین و جالب ترین مطلبی که بین کتابها گیر آورده بگه !
-واي این که خیلی مشکله . تو ده دقیقه چطور میشه یه کتابو تعریف کرد ؟ !
-اصلا هم سخت نیست . کافیه اسم کتاب و نویسنده رو بگی و بعد مطلب کلی کتاب رو ارائه کنی ، یعنی بگی که این کتاب در مورد چه چیزي صحبت می کنه ، یه سري سرفصل و مطالب مهم کتابو میگی و خلاص . اینطوري تا آخر ترم هر چی کتاب تو این واحد درسی هست زیر و رو می شه ... جالب ابنه که همونجا نمره امتحانتو میده . از اون استاداي عقده اي هم نیست . کمتر از هفده به کسی نمیده ولی فقط به چند نفر که واقعا مطالب جالبی رو ارائه کنن بیست میده .
امتحان پایان ترم هم فرمالیته است . اینه که خیال آدم راحته ...
-فریبا اینقدر ازش تعریف کرد که من یه جلسه رفتم تو کلاسشون نشستم . ولی اینقدر خوشم اومد که باز دو جلسه بعدي رو هم که مونده بود باهاش رفتم . خیلی خوش صحبت و خوش تیپه . از اون استاداي باکلاسه ... باید ببینیش .
گیسو در حالیکه صداي وز وز زنبوري که آنرا نمی دید کلافه اش کرده بود ، گفت :
-اتفاقاً منهم باهاش واحد گرفتم ... واي چقدر ویز ویز می کنه . نمیدونم زنبور اینجا چیکار می کنه ؟ !
-احتمالا هاج زنبور عسله ... دنبال مامانش می گرده .
این صداي پسري بود که با فاصله کمی از آنها با دوستانش ایستاده بود و با نیم نگاهی به او این جواب را داده بود .
معدود حاضرینی که متوجه شده بودند ، چشم به آن دو داشتند ولی حتی لبخند هم نزدند . گیسو نگاه خشکی به او انداخت و جوابش را نشنیده گرفت .
اگرچه هم رشته اي نبودند ولی او را می شناخت . خیلی وقتها او را تنها یا با دوستانش دیده بود که با لبخند محبت آمیزي آکنده از متانت ، سرش را تکان می دهد و سلام می کند ولی گیسو خود را بی توجه نشان می داد و سلامش را بی جواب می گذارد . حالا براي نخستین بار جهت آشنایی بیشتر از راه آزردن او وارد شده بود .
گیسو شنید که پسري از آن جمع گفت :
-مازیار ... این چه حرفیه که زدي ؟ اون که اصلا حرف نمی زد . چرا ناراحتش کردي ؟ !
-اشکالی نداره . یک کم هم اون ناراحت بشه . من که نمی خوام بخورمش ، فقط بهش سلام می کنم . جواب سلام هم توي دین ما واجبه ولی مثل اینکه ایشون مسلمون نیستن .
و موبایلش را که زنگ می زد بیرون کشید و به آن جواب داد :
-بله ... لی لی جون تویی ... نه هنوزم ته صفم ...
از کنار گیسو گذشت و از صف خارج شد تا به صحبتش ادامه بدهد . یکی از پسرها که در جمعشان غریبه بود پرسید :
-لی لی دیگه گیه ؟
-هیچی بابا . خواهرشه .


پایان قسمت ۷

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#88 | Posted: 3 Sep 2013 19:19
قسمت ۸

همچنان نگاههاي سنگینشان را به گیسو دوخته بودند که نازلین گفت :
-چرا جوابشو ندادي ؟ى اگه من بودم می زدم توي دهنش ...
گیسو در حالیکه انگار با دست شیء مزاحمی را به کناري می زند جواب داد :
-مهم نیست . سخت نگیر .
مازیار بدون آنکه نگاهی به گیسو بیاندازد از کنار آنها به جاي خود برگشت و باز به آنها پشت کرد . گیسو هم با نگاه محجوبانه اي او را که در جاي خود قرار می گرفت دنبال کد و در همین حین متوجه سنگینی نگاه دیگري شد که از فاصله اي دورتر به روي او مانده بود .
رنگ از رویش پرید محبوب بود که با آن چهره جذابش با حالتی اخم آلود اورا می نگریست . شرمگینانه لبخندي زد و با سر سلام کرد .
محبوب بدون اینکه جواب سلامش را بدهد تکیه اش را ازدیوار جدا کرد و برخلاف انتظار به طرفش آمد . گیسو همانطور که او را می نگریست صلابت یک مرد مغرور را در سراپاي او احساس کرد . با آن کاپشن چرم مشکی تنگ و شلوار دودي رنگ ، بیگمان توجه برانگیزترین جوان آنجا بود . برخلاف میلش در دل جذابیتش را تحسین کرد و وقتی با فاصله اي اندك روبرویش قرار گرفت نفسش بند آمد .
نازلین با چشمانی گشاد و قیافه اي مبهوت سلام کرد و محبوب بدون اینکه نگاهی به او بیاندازد جوابش را داد . بیدرنگ از گیسو پرسید :
-حالتون چطوره ؟
-متشکرم . عمو جان ...
محبوب قاطعانه با محبتی مبهم کلامش را قطع کرد و پرسید :
-برگه هاتونو پر کردین ؟
به نزد گیسو نیامده بود که در مورد عموجان و آب و هوا و ... صحبت کند . گیسو اتوماتیک وار جواب داد :
-بله .
-بدین به من . بقیه سو من انجام می دم .
نگاه مازیار و دوستانش با تعجب و دلخوري به سوي او چرخید بود و گیسو احساس می کرد هر لحظه که می گذرد سلولهاي بدنش را بیشتر احساس می کند . جواب داد :
-نه متشکرم .
می خواست اضافه کند که به اندازه کافی فرصت دارد که محبوب بدون توجه به او برگه ها را به آرامی از میان دستانش ربود . هنوز نگاهی به آنها نیانداخته بود که بناگاه مازیار را در کنارش دید .
محبوب مستقیم و با نفوذ در چشمان مازیار که تحقیر شده و عصبانی آماده دعوا می نمود ، نگریست و پرسید :
-امري بود ؟
-مثل اینکه مزاحم خانومها شدین ...
محبوب چشمانش را تنگ کرد و به گیسو نگریست و همانطور پرسید :
-من مزاحمم ؟
گیسو تمام نقسه هایی را که قبلا براي آزردن او کشیده بود ، از خاطر برد و دستپاچه جواب داد :
-نه ، نه ... خواهش می کنم این چه حرفیه .
رو به مازیار ادامه داد :
...ازتون ممنونم . اما ایشون قصد کمک به منو دارن .
دوستان مازیار آماده کمک ، همگی نزدیکتر آمده بودند . یکی از آنها که گوشه کاپشن سورمه اي رنگ مازیار را چسبیده بود ، بالاخره او را عقب کشید . مازیار با نگاهی دردناك به چشمان گیسو که در آن سوالات بیشماري موج می زد عقب عقب رفت .
محبوب نگاه تحقیر آمیزش را که براي لحظاتی به مازیار دوخته بوددوباره متوجه گیسو نمود و سپس گفت:
-بیا بریم .
گیسو مطیعانه از صف خارج شد . نگاهی به عنوان خداحافظی به نازلین انداخت و زیر رگبار نگاههاي مازیار و اطرافیانش بدنبال او براه افتاد .
نازلین همانطو که با نگاه او را بدرقه می کرد شیرین را که یکی از هم اتاقی هایش بود ، کنار خود دید . و خیلی خودمانی گفت :
-چه خبر ؟
-هیچی . حس فضولیم تحریک شده . اینجا چه خبر بود ؟
-منظورت گیسو و اون پسره است ؟
-آره . اون دانشجوي نمونه کلاسمونه . بیشتر ترم ها بالاترین نمره رو میاره ... آدم عجیبیه . خیلی هم خوش تیپه مگه نه ؟

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#89 | Posted: 3 Sep 2013 19:21
-آره ؟
-بچه ها بهش میگن " آیس برگ "
نازلین پرسشگرانه تکرار کرد :
-آیس برگ ؟ !
-آره . میدونی که ... یعنی کوه یخ . با استادها بگو و بخند زیاد داره ولی میون بچه ها خیلی سیاستمداره و بین دخترها کوه عظیمی از یخه . با گیسو چیکار داشت ؟
-برگه انتخاب واحدشو گرفت ببره کارهاشو ردیف کنه .
شیرین با تعجب گفت :
-از دستش خیلی کارها برمیاد ولی اون واسه کسی از این کارها نمیکنه ! گیسو رو از کجا کیشناخت ؟ !
-نمیدونم . تو این چند ترم که ازش خبري نبود .
-یعنی تازه آشنا شدن ؟
-الله اعلم . چطور مگه ؟
-آخه محبوب معیري و از این کارها ؟! اون واسه کسی تره خرد نمیکنه !
نازلین هم شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
-حالا که کرده . کاش منهم برگه هامو می دادم ، اینقدر تو این صف لعنتی نمی ایستادم . بعد مانند اینکه متوجه چیزي شده باش پرسید :
-گفتی فامیلیش چی بود ؟
-معیري ... محبوب معیري .
-خب ، فامیلی گیسو هم معیریه . شاید نسبتی با هم دارن آخه گیسو از اون آدمها نیست که راه بیافته با پسري اینور و اونور بره . اونم تو دانشگاه که هزار تا چشم نیگاش می کنن . حتما حکمتی داره . وقتی دیدمش ازش میپرسم .
-خبرش رو به منهم بده .
-خیلی مهمه ؟
-آره محبوب معیري عاشق سینه چاك زیاد داره ... امشب تو خوابگاه کنسرت اشک و آه داریم . کارمون دراومد.
در تمام طول راه گیسو گرفتار حس عجیبی بود . روي صندلی جلوي ماشین محبوب نشسته بود و سعی می کرد فکرش را متمرکز بکند . وقتی محبوب تنها و اینقدر نزدیکش بود خیلی سخت می توانست به چیزي جز او بیاندیشد .
هر دو ساکت بودند . این سکوت در خود چیز بخصوصی داشت . دلش می خواست از وراء ذهن او می گذشت و افکارش را درمی یافت . ناگهان موبایل محبوب زنگ زد و او به سرعت آنرا خاموش کرد و همچون شی مزاحمی آنرا بالاي داشبورد ماشین انداخت .
خوابگاه نزدیک دانشگاه بود و خیلی زود جلوي در ورودي آن قرار گرفتند . گیسو تمایل عجیبش را براي بودن در کنار محبوب نادیده گرفت و بدون اینکه نگاهی به او بیاندازد ، گفت :
-متشکرم . امروز خیلی زحمت کشیدین .
محبوب با صورتی که هیچ چیز از آن نمایان نبود بدون آنکه جواب تشکر او را بدهد ، کارت ویزیتی بطرف او گرفت و کمی خودمانی گفت :
-این آدرس و شماره تلفن شرکت و موبایل منه ... هر وقت باهام کار داشتی ، زنگ بزن .
-حتما ... اگه لازمه من هم شماره خوابگاهمون رو به شما بدم که ...
محبوب مودبانه حرفش را قطع کرد و گفت :
-لزومی نداره . احتیاجی نیست ، هر وقت بخوام پیداتون می کنم .
-خداحافظ .
وقتی پیاده شد بلافاصله ماشین از جاکنده و بسرعت از او دور شد . گیسو نگاهی به گرد و خاکی که از حرکت سریع ماشین در هوا بوجود آمده بود ، انداخت و احساس خلا کرد . سپس به کارت ویزیت خیره شد.
دوگانگی هواي گرم داخل اتومبیل و سوز و سرماي بیرون او را به لرزش واداشت به سرعت خود را به سرعت خود را به سوئیتش رساند . نفس عمیقی کشید و لباسهاي اضافی اش را ازتن خارج کرد . هواي اتاق چقدر گرم و مطبوع بود . مونا و یاس که آنروز انتخاب واحد نداشتند هنوز غرق خواب بودند . از این سکوت مطلق احساس آرامش کرد .
نزدیک تلفن نشست و جورابهایش را لوله کرد و از پایش بیرون کشید . چند دقیقه به همان حالت ماند که ناگهان تلفن زنگ زد . بلافاصله گوشی را برداشت :
-بله بفرمایین .
کسی از آن طرف جواب داد :

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#90 | Posted: 3 Sep 2013 19:39
-سلام خانوم . بخشید با خانم گیسو معیري کار دارم .
گیسو با تعجب پرسید :
-ببخشین شما ؟ !
-من برادرشون هستم .
این شخص هر که بود برادرش نبود بنابراین گیسو با تعجب مضاعفی پرسید :
-گفتین برادرش ؟ ...
-بله خانوم لطفا صداشون کنین .
-من گیسو هستم ، بفرمایید .
-گیسو خودتی ؟ من ... من مازیارم . لطفا تلفنو قطع نکن ... بخدا اینقدر زار زدم تا گوشی رو وصل کردن ...
چون صدایی از گیسو به گوشش نرسید ، پرسید :
-هنوز گوشی دستته ؟
-بله امرتونو بفرمایین .
-خواهش می کنم به من بگو اونکی بود ؟
گیسو مردد بود که پاسخ سوالش را بدهد یا نه ، که مازیار ملتمسانه ادامه داد :
-خواهش می کنم جواب بده . تلفن خوابگاهتون زود قطع می شه .
-ببخشید متوجه نمی شم . منظورتون کیه ؟
مازیار که معلوم بود از این که بالاخره گیسو تصمیم گرفته جوابش را بدهد کمی آرامتر شده بود ، گفت:
-همون که برگه ها رو از دستت گرفت ...
گیسو لحظه اي که مازیار جلو آمده بود تا بخیال خود از او دفاع کندرا بخاطر آورد . بی اختیار محبتی حاکی از قدرشناسی در قلبش جاي گرفت .
-الو ... صدامو می شنوي ؟
گیسو در حالیکه کلمات را با دقت انتخاب می نمود از حالت تدافعی اش خارج شد و بآرامی جواب داد :
-بله ، صداتونو میشنوم ... نمیدونم چرا این مسئله براتون مهمه ولی اگه دونستنش راضیتون میکنه ، باید بگم که اون پسرعموي منه . لطفاً تلفن رو قطع کنین و دیگه تماس نگیرین .
مازیار بدون توجه به باقی جملات گیسو پرسشگرانه تکرار کرد :
-پسرعموت ؟! اون کسی که من دیدم خیلی بیشتر از یه پسرعمو بود ... گیسو براي رضاي خدا راستش رو بهم بگو .
آخه چطور امکان داره پسرعموت ترم آخر معماري دانشگاهمون باشه و این چهار ترم سراغی از تو نگرفته باشه .
خواهش می کنم زودتر جوابمو بده . صداي بوق رو تو تلفن میشنوي ؟ داره قطع میشه ، اگه تماس بگیرم دیگه تلفن رو وصل نمیکنن ...
گیسو علیرغم اینکه قلباً از او بخاطر جریان صبح سپاسگذار بود از اینکه اینقدر خودمانی او را گیسو صدا می کرد ، رنجید . بنابراین گفت :
-فامیلی من معیریه ... خواهش می کنم منو با نام فامیل صدا کنین .
-فامیلیت رو خودم می دونم ... همینطور خیلی چیزاي دیگه رو ... خواهش می کنم جوابمو بده . می خوام ببینمت .
همین الان ... تا پنج دقیقه دیگه اونجام . ماشینم پراید سورمه اي نمره تهرانه ... حتما تا حالا دیدیش ... نزدیک سوپر مارکت دم خابگاهتون پارك می کنم . خواهش می کنم بیا ، منتظرم نذار .
-نمیتونم بیام . نمیخوام بیام . خواهش می کنم قطع کنید و ...
ولی تلفن قطع شده بود و صدایی بگوش نمی رسید . لحظه اي گوشی را در دستش نگاه داشت آنگاه آنرا در جاي خود قرار داد . یاس خواب آلود از اتاق خارج شد و خمیازه کشان پرسید :
-چه خبرته ! کی بود ؟
وقتی جوابی از گیسو دریافت نکرد همانطور شل و ول براي شستن دست و صورتش براه افتاد .
گیسو هم برخاست و روي تختش دراز کشید . اعصابش بهم ریخته بود . دائماٌ قیافه مازیار وقتی جلو آمد تا از او حمایت کند و نیز هنگامیکه توسط دوستش عقب کشیده میشد از جلوي چشمانش می گذشت . نمی توانشت از خاطر ببیرد که او گفته بود منتظرش است . مطمئن نبود که او جملات آخرش را شنیده است . اگر او همانطور منتظر بود چه ؟ همین او را عذاب می داد .
با خود گفت :
-اصلا نباید تسلیم می شدم و جوابش را می دادم .

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
صفحه  صفحه 9 از 15:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Giso | گیسو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites