تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

قصه های یک دقیقه ای

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 23 Aug 2013 08:52




قصه های یک دقیقه ای

نویسنده : خانم فریبا کلهر

تعدادصفحات:بیش از ۶ صفحه

کلمات کلیدی : قصه های یک دقیقه ای /فریبا کلهر

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#2 | Posted: 23 Aug 2013 12:51 | Edited By: nazi220




بخار صورتی یک عشق

کتری تازه واردبودو از هرچی توی اشپزخانه می دید خوشش می امد.

از فنجان های چینی خیلی خوشش می امد

از باز و بسته شدن شیر اب کیف کرد

از پهن شدن سفره روی میز اشپزخانه شگفت زده میشد

از سوراخ های ابکش خنده اش می گرفت

از دیدن کله طاس ملاقه دلش ضعف می رود

حتی سطل زباله بو گندو راهم دوست داشت

کتری همه ی این ها را می دیدو فیش فیش بخار از دهانش بیرون می داد

روزی کتری با بویی جادویی چشم هایش را باز کرد و نگاهش به گل صورتی افتادکه نشسته بود توی گلدون شیشه ایی .

کجا؟درست وسط میز اشپزخانه .

کتری تا اورا دید و بویش را شنید یک قلنبه بخار ازتوی قلبش بیرون پرید با صدای بلند ونمناکی پرسید او دیگر کیه ؟

استکان خنده اش گرفت گفت تا حالا گل ندیده ای ؟

قاشق چوبی رویش را بر گرداند و گفت ندید بدید

گل صورتی خندهکوچکی کرد و زیر چشمی کتری را نگاه کرد

کتری هوارا بو کشید و به گل صورتی نگاه کرد و هی نگاه کرد ...

چند روز بعد گل صورتی پژمرده شد . خانم خانه اورا برداشت و توی سطل زباله انداخت . کتری داغ ترین بخارش را بیرون

داد و اه کشید .

صبح روز بعد مثل همیشه خانم خانه کتری را از اب پر کرد و روی اجاق گذاشت .کتری کم کم به جوش امد قل قل کرد

و بخار ااز قلبش بلند شد و از لوله اش بیرون رفت و همه اشپزخانه را پر کرد .وسایل اشپزخانه از پشت بخار صورتی

به هم نگاه کردند و پرسیدند اینجا چه خبر شده ؟

خبری نبود جز اینکه کتری به گل صورتی فکر می کرد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#3 | Posted: 23 Aug 2013 13:47




پدر کم زور من

خمیر دندان را به پدرم دادم تا درش را باز کنئ هر کاری کرد نتوانست درش را باز کند هی زیر لب فحش داد و به

خویش فشار اورد اما در خمیر دندان باز نشد . مادرم امد و در خمیر دندان را مثل اب خوردن باز کرد . در ماشین

لباسشویی بسته شده بود و باز نمی شد پدرم هر چی زور زد نتوانست . عصبی شد و با مشت کوبید به در لباسشویی

. مادر امد و تق ! در ماشین لباسشویی را باز کرد .

در شیشه ایی مربا همچین بسته شده بود که پدرم هر چی به خودش فشار اورد و سرخ و سفید شد فایده ایی نداشت

در شیشه مربا باز نشد که نشد .مادرم امد و انگار اجی مجی گفته باشد فوری در شیشه مربا را باز کرد .

روزی پدرم خیلی ناراحت بود من را که دید گفت نظرت در مورد پدر کم زورت چیست ؟

گفتم شما کم زور نیستین .همه درها با شما لج دارن و باز نمی شوند

پدرم گفت راست می گویی ؟ چرا در لباسشویی و خمیر دندان با من لج اند چرا شیشهمربا بایداز من بدش بیاید

گفتم نمی دانم

همان شب خواستم با لوبیا کار دستی درست کنم اما در قوطی لوبیا باز نمی شد. تا امدم مادر را صدا کنم پدرم

خودش را رساندو گفت بگذار من امتحان کنم

قوطی را ارام توی دستش گرفت و کمی لمسش کرد . لبخند زد و چشم هایش را بست و بعد با یک فشار کوچولو

تق !در قوطی باز شد. پدر قوطی را دستم داد و بهم چشمک زد و گفت تو درست می گفتی من انقدر با قوطی

مهربان بودم که او لج نکردو زود باز شد راهش همین بود .مادرم امد و گفت این راز من بود که حالا شما هم از ان خبر

دارید . وهر چه خواست در زودپز را باز کند نتوانست و پدرم را صدا زد


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#4 | Posted: 23 Aug 2013 14:55




می دانی سیبلکوه کجاست

یک سبیل پیر اواره بود که صبح تا شب راه می رفت تا جای برای زندگی کردن پیدا کند .اما تا ان روز جایی پیدا نکرده بود

بک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدبی خودی توی دلش قنداب می کردند. فکر کرد حتما امروز به ارزویم می رسم و سرو

سامان می گیرم . بلند شد و راه افتاد . رسید به درخت خشگل و قد بلند و گفت می خواهی سبیلت بشوم ؟

درخت نگاهی به موهای سفید سبیل انداخت و گفت من جوانم سبیل هایم هم باید جوان باشد . سبیل اواره رفت و

رفت تا رسید به شیر . به شیر گفت سبیل ات بشوم ؟ شیر گفت من قوی ام ترسناکم . سبیل ام هم باید مثل خودم

بزرگ و قوی و ترسناک باشد .

سبیل اواره رفت و رفت تا رسید به کوه . از کوه بالا رفت تا غصه هایش رافراموش کند. همان جا هم خوابش برد

کمی بعد با صدای حرف دو نفر از خواب بیدار شد. عقابی داشت بهکوه می گفت چه سبیل قشنگی داری چقدر بهت

میاد مثل خودت باوقار است . کوه خندید و سبیل تکان خورد و زودی فهمید خانه اش را پیدا کرده است همان جا

بساطش را پهن کرد و شد سبیل کوه . کوه هم برای همیشه شد سبیلکوه .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#5 | Posted: 23 Aug 2013 15:27




سنجاقک سواری یک شاهزاده خانم

شاهزاده خانم لوس وننری پایش را توی یک کفش کرد ه بود و می گفت دلم می خواهدسنجاقک سواری کنم

شاهزاده خانم لوس وننر تا ان روز اسب سواری کرده بود خر سواری کرده بود ماشین سواری کرده بود فیل سواری گاو

سواری بز سواری گوسفند سواری وزیر سواری خدمتکار سواری پدر سواری(شاه سواری)برادر بزرگ تر سواری خواهر

کوچک تر سواری پادشاه کشور همسایه سواری و خلاصه خیلی سواری های دیگر کرده بود و فقط مانده بود سنجاقک

سواری بکند.

با زبان خوش و احترام به او گفتند که سنجاقک حشره ای کوچک و ناتوان است و تحمل وزن اورا ندارد .امااین طوری حرف

زدن فایده نداشت و او که هر لحظه لوس تر می شد گفت تا سنجاقک سواری نکنم غذا نمی خورم .

پادشاه به ناچار گفت به هرکس که کاری کند تا دخترم بتواند سوار سنجاقک شود جایزه بزرگ می دهم .

همه کسانی که دلشان جایزه بزرگ می خواست به فکر افتادند .راه حل های پیشنهاد شده خیلی عجیب بودند .یکی

گفت عکس یک سنجاقک را ته کفش شاهزاده بکشیدو به او بگویید وقتی کفش به پا می کند در واقع سوار سنجاقک

شده است .مردی که این پیشنهد را داداه بود کتک مفصلی خورد دیگری گفت اسبی بیاورید و اسمش را سنجاقک

بگذارید و.....

او هم تمام استخوان هایش خورد شد

دیگری گفت به او بگویید نسل سنجاقک ها از بین رفته است این هم کتک مفصلی خورد و پیشنهاد دادن را کنار

گذاشت

بعد سرو کله پسرکی خشگل و ظریف و مهربان پیدا شد که روی شانه اش یک سنجاقک سرخ نشسته بود . پسرک

گفت شاهزاده خانم را بیاوریدتا سوار سنجاقک شود

شاهزاده خانم را اوردند پسرک سنجاقک را کف دست شاهزاده خانم گذاشت. شاهزاده خانم از لمس کردن بال های

ظریف و توری سنجاقک کمی ارام گرفت .پسرک گفت بفرمایید سوار شویید شاهزاده خانم ! اما بدانید که این

سنجاقک زیر وزن شما له خواهد شد . حالا بفرمایید من به شما قول میدهم از سنجاقک سواری لذت ببرید .

پایان این قصه کاملا معلوم است شاهزاده خانم و پسر با هم ازدواج کردند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#6 | Posted: 23 Aug 2013 15:42 | Edited By: nazi220




گربه ای که تعادلش را چید

در اپارتمان طبقه بیستم گربه ای زندگی می کرد . صاحبخانه مردی جوان بود که سیبل های پر پشت و سیاهی داشت

روزی مرد جلوی ایینه ایستاد پشت لبش را کف مالید و سیبل هایش را تراشید . گربه با چندتا میو میوی ظریف نشان داد

گه از چهر ه ی جدید صاحبش خوشش می اید .

صاحبخانه کیف را برداشت تا به سرکار برود. مثل همیشه گربه روی نرده های بالکن پرید و یا چند میو میوی جانانه

صاحبش را بدرقه کرد . بعد کلی روی نرده ها راه رفت و گفت هم ارتفاع را دوست دارم هم پشت لب بی سیبیل را .

گربه به اتاق پشت کرد و جلوی ایینه ایستاد سبیل هایش سیخ سیخکی دو طرف لبش روییده بود توی ایینه با خودش

گفت هوس کردهام سبیل هایم را بزنم مثل اقای صاحبخونه . از توی اطاقچه قیچی گفت در خدمتگزاری حاضرم

کتاب به گربه گفت نمی خواهی بیشتر فکر کنی ؟ گربه گفت از صورت بی سبیل خوشم می اید .وای... یکی مرا از شر

این سبیل ها خلاص کند !
تخت خواب چوبی گفت صورت بی سبیل با سبیل فرقی نمی کند مهم این است که با کدامیک ادم احساس ارامش

بکند و بتواند بخوابد. تقویم گفت گربه بی سبیل ؟ از اول اول اول پیدایش گربه ها انها سبیل داشته اند .

ناگهان قیچی جلو پرید و با دوبار بازو بسته شدن سبیل های گربه را چید . همه ساکت شدندکسی حرفی نزد کسی

نگفت گربه خوشگل تر شده است یا زشت تر چهار تا موی سیخ تاثیری در قیافه او نداشت . خود گربه هم نظر خاصی

نداشت باان اشتیاق که خواسته بود از شر سبیل ها خلاص شود اما ابا قیچی شدن انها واقعا چیزی تغییر نکرده

بود دنیا همان دنیا بود با همان اسمان افتاب درخت و نرده...

موقع امدن صاحبخانه بود گربه مثل همیشه به پیشواز صاحبخانه رفت روی نرده ها پرید واز طبقه بیستم توی خیابان را

نگاه کرد تا صاحبخانه را ببیند .

تالاپ.. این صدای فتادن یک گربه بی سبیل از طبقه بیستم به روی زمین بود .!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#7 | Posted: 23 Aug 2013 21:01




وقتی که ایینه اب رازها را فاش می کند

خرس به دختر گفت با من ازدواج کن

دختر گفت غیر ممکنه من به این زیبایی بلند بالایی.

خرس گفت که این طور خب اصرار نمی کنم شاید حق داشته باشی !

خرس رفت و دختر به راه افتاد .کمی که جلورفت جوان زیبا و بلندبالایی روبه رویش ظاهر شد. دختر سرتا پای مرد جوان را

نگاه کرد و با خودش گفت چه جوان زیبایی چقدر خوب می شد اگر از من تقاضای ازدواج می کرد . هردو راه افتادند .کمی

که رفتند به نهری رسیدند گلی روی اب شناور بود دختر به مرد جوان گفت لطفا گل را برایم بگیر . مرد جوان گل را از اب

گرفت و به دختر داد دختر گل را به موهایش زد و خودش را در ایینه اب نگاه کرد و پرسید زیبا شده ام ؟ مرد جوان

کنارش ایستاد و در ایینه اب نگاه کرد و گفت زیبا بودی زیباتر شدی . ناگهان چشم دختر به تصویری در اب افتاد خرسی

درکنار او ایستاده بودو لبخند زشتی بر لب داشت دختر برگشت و بهمرد جوان نگاه کرد .مرد نگاهی مهربان و لبخندی

زیبا بر لب داشت. دختر دوباره به تصویر توی اب نگاه کرد . یک خرس کنار او ایستاده بود .

پایان این قصه معلوم نیست چون هیچ کس نمی داند ایا مرد جوان همان خرس بود که برای ازدواج با دختر خودش را به

شکل مردی زیبا در اورده بودیا در چاه وجود مرد جوان خرسی زندگی می کرد که فقط ایینه اب اورا نشان می داد !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#8 | Posted: 25 Aug 2013 15:17




ایا شما کولی هستین

درست در وسط یک شهر بزرگ خانواده ایی در چادر زندگی می کرد که به تازگی صاحبخانه ان ها را بیرون انداخته بود

ان ها یک خانواده پنج نفری بودند.پدر بیمار بود و نمی توانست درست کار کند مادر هم هر چه بدنبال کاری مناسب

وابرومندمی گشت پیدا نمی کرد بچه ها هم انقدر بزرگ نبودند که بتوانند در امدی داشته باشند در نتیجه ان ها

بدبخترین خانواده ان شهر بودند

از روزی که خانه ی چادری این خانواده بر پا شده بود هر روز کسی جلوی افراد خانواده را می گرفت و می پرسید شما ها

کولی هستین ؟

دختر بزرگ جواب می داد نه ما اهل همین شهر هستیم اما ...

دختر کوچک جواب می داد کولی ؟ مگر قیافه ما شبیه کولی هاست ؟پسر کوچکتر جواب می داد کولی خودتی و جد

وابادت !خانواده پنج نفری چیزی برای خوردن نداشتند . پدر بیمارتر شده بود بارندگی شروع شد بدبختی چند برابر شد

ولی حتی درشب هایی که سیل اسا باران می بارید و توی چادر را خیس می کرد بازهم کسی پیدا می شد که از

پشت چادر بپرسد شما کولی هستین؟

دختر بزرگتر روی تکه کاغذ نوشت ما کولی هستیم ونوشته را با سنجاق به چادر زد و امیدوار بود که هم از سوال های

تکراری مردم خلاص شود و هم خدا را چه دیدی شاید کسی به فکر افتاد به این خانواده کولی کمک کند .

روز بعد اولین رهگذر جلو چادر ایستاد .نوشته روی کاغذ را خواند وگفت که این طور شما کولی هستین !

نفربعد گفت می دانستم حدسم درست بود . نفر سوم گفت اگر غیر از این بود تعجب می کردم .

از ان روز به بعد هر وقت مردم یکی از افراد این خانواده را می بینند با طعنه می گویند چطوری کولی !همه چیز رو به

راهه و این در حالی ست که پدر بیمار به دلیل نداشتن دارو از دنیا رفته است . چهار نفر از گرسنگی رنگ به چهره

ندارند. خوب است که از ان ها احوالپرسی کنیم چطورید کولی ها ؟ همه چیز رو به راهه؟!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#9 | Posted: 28 Aug 2013 17:50




سنگی که شکست

پسرکی سنگ کوچکی پرتاب کرد . سنگ با صدایی ضعیف و لرزان رفت و رفت . از پنجره ی باز خانه ای عبور کرد

و به پیشانی ایینه قدی خورد و رو ی زمین افتاد . از همان لحظه صدای ناله ای بلند شد و مرد خانه صدای ناله را شنید

رد صدا را گرفت و به ایینه رسید تر ک بزرگ روی پیشانی اییه دید و دلش برای او سوخت .

دختر بزرگ خانه هم دنبال صدای ناله امد و به اتاق رسید . ترک روی پیشانی ایینه را دید و گفت وای چه تر کی! چه ناله

ای! دختر کوچکتر امد و پرسید چهخبر است ؟ کی ناله می کند ؟ خانم خانه امد و پرسید کی اینطور دلخارش ناله می

کند ؟ مردخانه و دو دختر جواب دادند ایینه ست داره از درد هلاک میشود. همین وقت چشم دختر کوچک تر به سنگ افتاد

.با عصبانیت ان را برداشت و گفت همهاش تقصیر توست سنگ بد جنس .

بعدان رااز پنجره بیرون انداخت سنگ کوچکدر حالی که از درد پیشانی به خودش م یپیچید و ناله می کرد دور شد اما

درخانه دیگر صدای هیچ ناله ای نبود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 28 Aug 2013 18:09




قصه ای که درباره عدالت است

قصه ای که در باره عدالت بود در به در دنبال نویسنده ایی می گشت تااورا بنویسد .وقتی قصه به اولین نویسنده رسید به

او گفت مرا بنویس و به همه بگو که در دنیا فقط یک چیز کم است وان عدالت است . نویسنده گفت می بینی که دارم

قصه ایی درباره شادی می نویسم . قصه ایی که درباره عدالت بود گفت بدون عدالت چطور می توان شاد بود ؟

نویسنده گفت عدالت یک موضوع جدی است . من نمی توانم درباره موضوعات جدی بنویسم . قصه ای که درباره عدالت

بود نویسنده ایی را که درباره ی شادی می نوشت تنها گذاشت . رفتو رفت و به نویسنده ایی رسید که درباره ی عشق

می نوشت . به او گفت چرا درباره عدالت نمینویسی ؟ البته عشق هم موضوع خوبیست اما اگر عدالت نباشد ایا

عشق فرصتی برای به وجود امدن و و رشد پیدا می کند؟

نویسنده ایی که درباره عشق می نوشت گفت عشق است که عدالت را به وجود می اورد

قصه ایی که درباره عدالت بود رفت و رفت و به نویسنده ایی رسید که درباره قتل و جنایت می نوشت .بعد به نویسنده

ایی که درباره بی بندو باری نسل جدید می نوشت . نویسنده بعدی درباره شاعرانی که زنده بودند و شعر نمی گفتند

نویسنده بعدی درباره ی سگ های اشرافی .....

قصه ایی که درباره عدالت بود فریاد کشید این بی عدالتی ست ! چرا هیچ کس مرا نمی نویسد ؟ چرا هیچ کس به من

توجهی نمی کند؟چرا در حالی که همه از بی عدالتی رنج می کشند کسی قصه ی مرا نمی نویسد ؟

ناگهان نویسنده ی اواره ایی صدای اورا شنید و گفت بیابیا من تورا می نویسم . اما باید صبر داشته باشی . چون تا

مدتها تنها خواننده ی تو خود من هستم ایا تحمل داری که مدتها در کوله پشتی من منتظر چشمانی بمانی که تورا

بخوانند ؟



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / قصه های یک دقیقه ای بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites