تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

قصه های یک دقیقه ای

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 9 Sep 2013 22:16




هدیه ای که مخصوص ماما جیم جیم بود

ماما جیم جیم رختشوی شهر بود .او زنی زحمت کش بود واز این که چرک و کثیفی راازلباس ها پاک می کرد لذت

می کرد لذت می برد. روزی ماما جیم جیم یک سبد رخت نشسته پشت درخانه اش دید . ان را برداشت تا بشوید

اولین رخت چرک را که توی تشت انداخت یک دستبند طلا از لای ان افتاد . ماما جیم جیم دستبند را جای امنی پنهان کرد

تا به صاحبش پس بدهد .

یک روز گذشت لباس هاشسته و بعد خشک شد . ماما جیم جیم منتظر بود سر وکله ی صاحب رخت ها و دستبند

پیدا بشود. اما چند روز گذشت و صاحب سبد نیامد . ماما جیم جیم از این کوچه به ان کوچه رفت و در همه ی خانه ها

رازد اما سبد رخت ها مال هیچ کس نبود .

غروب شد .ماما جیم جیم خواست به خانه بر گردد که در روشنایی کم غروب روی تپه نزدیک شهر خانه ای دید .

قبلا خانه ای روی تپه نبود .ماما جیم جیم از تپه بالا رفت اما قبل از ان که در را بزند صدای زنی از توی خانه گفت

بیا تو ماما جیم جیم !

او زنی سفیدپوش و بسیار تمیز و براق بود . ماما جیم جیم از او پرسید این سبد مال شماست ؟

زن سفید پوش جواب داد بله .

ماما جیمجیم گفت یک هفته است دنبال شما می گردم . من لباس ها راشسته ام . این هم دستبند !

زن سفید پوش گفت لباس ها را به من بده ! اما این دستبند مال توست .میدانی من کی هستم ؟ نمی دانی ؟

من روح تمیزی رخت های کثیف هستم . تو با ان دست های پیر و ناتوانت چرک و کثیفی را از لباس ها دور می کنی .

خدا می داندتا امروز چقدر تمیزی به لباس ها هدیه کرده ای . حالا من بهعنوان روح رخت ها و لباس های تمیز این

دستبند را به تو هدیه می کنم .

بگیر تو لایق ان هستی . چون هم زحمتکشی هم درستکار .

زن سفیدپوش بلند شد و دستبند را به دست ماما جیم جیم بست و لحظه ای بعدناپدید شد . ماما جیم جیم بالای تپه

ایستاد ه بود و قدرت حرکت کردن نداشت .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#52 | Posted: 10 Sep 2013 17:16




ایا می توانی خودت را به تعجب بیندازی

مرتاض هندی سعی می کرد کارها ی عجیب و غریبی انجام دهد تاتماشاگران راشگفت زده کند : به پلک چشمش

وزنه ای اویزان کرد اتش بلعید .چاقویی راتوی زبانش فرو کرد و... وبابت همه این کارهای خارق العاده سکه های کمی

نصیبش شد . مرتاض در راه رفتن به دهکده ای دیگربه پیر مردی بر خورد کرد . پیرمرد به مرتاض گفتکه اورا می شناسد

وکارهایش رادیده است . مرتاض گفت ایاتوانستم شمارا شگفت زده کنم ؟ پیرمرد جواب داد البته امافایده این کارهای

عجیب و غریب چیست؟ بگذار نصیحتی به تو بکنم . بهتر است بعد از این خودت را شگفت زده کنی .

مرتاض گفت اما من به کارهای خارق العاده ای که می کنم عادت کرده ام. این کارها خود مرا شگفت زده نمی کنند!

چطور بگویم در دنیا چیزی نیست که مرا به تعجب بیندازد. همه چیز برایم عادی ست .

پیرمرد گفت پس باید زندگی کسل کننده ای داشته باشی ! مرتاض گفت دقیقا همینطور است . از بس کارهای شگفت

انگیز انجام داده ام خودم از هیچ چیز شگفت زده نمی شوم .

پیرمردکمی فکر کرد. سپس گفت چطور است تصمیم بگیری دست از کارهای شگفت انگیز برداری . در این صورت شاید

از این تصمیمت شگفت زده شوی!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#53 | Posted: 12 Sep 2013 13:47




وقتی سر خر گوش خان کلاه رفت

تولد خر گوش خان بود . دوستان او همگی جمع شده بودندتا درباره ی هدیه ای که باید به او بدهند مشورت کنند

خارپشت گفت یک سبد هویج به او بدهیم ! بقیه قبول نکردند و گفتند خرگوش هویج ها را می خورد و بعد فکرمی کند

هیچ هدیه ای نگرفته . یک هدیه ماندنی به او بدهیم . کلاغ گفت یک جفت بال به او بدهیم. اما خودش فهمید پیشنهادش

غیر ممکن است . جغد دانا گفت بهترین هدیه برای خر گوش خان کلاه است . یک عمر است که او از داشتن گوش های

بزرگش خجالت می کشد و دنبال راهی می گردد که از دست ان ها خلاص شود . همه می دانستندخر گوش خان از

داشتن گوش های بی ریخت و درازش چه زجری می کشد این بود که همه موافق بودند . قرار شد از نی های مرداب

یک کلاه حصیری ببافند . طرح کلاه را هم عنکبوت داد .کلاه به راحتی بافته شد روز تولد خر گوش خان رسید . موقع

گرفتن هدیه خر گوش خان با خوش رویی تشکر کرد و کلاه را به سر گذاشت اما هیچ جوری ری سرش بند نمی

شد گوش ها ی بلند ودرازش نمی گذاشتند کلاه روی سرش بایستد . خار پشت گفت باید دستت همیشه روی

کلاه باشد تانیفتد . خرگوش خان خیلی زود از این کار خسته شد . کلاغ گفت بایک طناب می توانی کلاه را روی

سرت ببندی . اما در این صورت چه کلاه زشتی به سرت گذاشته ای !

جغد دانا گفت این کارها بی فایده هست . باید ته کلاه را سوراخ کنیم . دوتا سوراخ اندازه گوش های خر گوش خان.

بعد گوش ها را از توس سوراخ رد می کنیم تا کلاه سفت و محکم روی سر بایستد .

اقا موشه تند و سریع حصیر ها را جوید و دوتا سوراخ ته کلاه به وجود اورد . خر گوش خان کلا رابه سر گذاشت

و گوش های درازش را از سوراخ گذراند . همه چیز درست شد ! حالا هم کلاه از سر خرگوش خان نمی افتدو هم اینکه

هنوز گوش های دراز و بی ریخت خرگوش خان پیداست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#54 | Posted: 12 Sep 2013 14:39




بز خوش شانسی که یک جاروی پرنده را خورد

جادوگر جاروی پرنده اش را به یک درخت تکیه داد و رفت توالت . توالت وسط درختچه ها بود . بز خوش شانس از انجارد

می شد جارو را دید و فوری روی ان پرید. جارو پرواز کرد . جادوگر از لای درختچه ها بیرون امد و جارویش رادید که کم کم در

اسمان دور می شد فریاد زد برگرد جاروی احمق !

اما جاروی احمق از کسی فرمان م یبرد که رویش نشسته بود . بز خوش شانس و احمق تمام روز سوار جارو از این طرف

به ان طرف پرواز کرد و لذت برد . وقتی شب بهجنگل برگشت فکر کرد جادوگر دیر یا زود اورا پیدا می کند و نه تنها جارو

را پس می گیرد بلکه برای انتقام بلایی هم به سرش می اورد . بزِ خوش شانس فکر کرد چه کار کند که نه جارو

را از ست بدهد و نه گیر جادو گر بیفتد . ناگهان فکری به خارش رسید و بی معطلی شروع به خوردن جارو کرد .

جارو سفت و بد مزه بود اما بزِ خوش شانسِ احمق برای هدف بزرگتری حاضر بود هر چیزی را تحمل کند

بزِ خوش شانس ِ احمق بههر سختی بود جارو را خورد و شد بزِ خوش شانسِ احمقِ پرنده ! حالا ااومی توانست

پرواز کند اما همین که خواست پرواز کند یک طناب سفت ومحکم دور گردنش افتاد بعد جادوگر از بالای

درخت پایین پرید و در حالی که سر طناب را به دست داشت گفت حالا به جای جارو سوار تو می شوم بز -جاروی

احمق! می گویند سال های سال است که بز- جاروی ِ خوش شانسِ احمقِ پرنده به جادوگر سواری می دهد ونه

تنها وزن سنگین اورا تحمل می کند بلکههر پنج دقیقه یک بار سیخونکی هم از جادوگر نوش جان می کند !


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#55 | Posted: 12 Sep 2013 16:39




فریاد زدن یک گنج است

پسرکی یتیم پیش اربابی بد جنس زندگی میکرد . ارباب تا م یتوانست از او کارمی کشید و در عوض غذای کمی به او

می داد. غیر از این ها ارباب بد زبان و بد اخلاق بود تا فرصتی به دست می اورد به پدر و مادر پسرک فحش می داد که

چرا اورا گیر پسرکی تنبل و پر خورانداخته اند .پسرک به حرفهای اربابش گوش می داد و خیلی دلش می خواست

جواب اورا بدهد . دلش می خواست فریاد بزند از پدر ومادرش دفاع بکند و بگوید که ان ها هیچ وقت تنبل و یا احمق نبود

ه اند اما از ارباب می ترسید . شب ها که دراصطبل میخوابید از پنجره به اسمان خیره می شد و ارزومی کرد گنجی

پیدا کند و ثروتمند شود .

پوادار که شدم حساب ارباب را می رسم .

کم کم تمام فکر و خیال پسرک شد پیدا کردن گنج . مدتی که گذشت یک روز مزرعه را شخم میزد بیلش به یک چیز

سفت ومحکمی خورد. پسرک گفت وای خدا ! این که یک صندوق است گنج پیدا کرد گنج .

پسرک با دست های خاک الود و لرزان در صندوق راباز کرد و ناگهان فریادی گوش خراش در مزرعه پیچید

پسرک خیلی ترسید . اول فکر کرد صدای ارباب را شنیده است اما فریادی دیگر بلند شد . صدا از جایی نزدیک

می امد نزدیک صندوق نه توی صندوق! پسرک تعجب کرد . همین موقع ارباب از راه رسید و پرسید ان جا چه

کار میکنی پسرک تنبل ونادان ! چرا به جای کار فریاد میزنی ؟

پسرک صندوق را رها کرد و روبه روی ارباب ایستاد . احساس می کرد دل و جرئت فریاد زدن پیدا کرده است . این بود

که با صدای بلند گفت فریادمی زنم چون جانم به لبم رسیده و از تو بیزارم ! فریادمی زنم چون نمی توانم زور گویی

توراتحمل کنم فریادمی زنم چون .... فریاد می زنم ... فریادمی زنم ...

پسرک یکریز فریادمی زد و از ارباب دورمی شد. ارباب که از رفتار پسرک تعجب کرده بود به صندوق خالی نزدیک شد و

گفت اه که اینطور ! پسرک گنج پیدا کرده !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#56 | Posted: 12 Sep 2013 17:09




اژ دها کمی تحمل داشته باش

ازدهایی جلوی هواپیمای را که در اسمان می رفت گرفت وگفت توکی هستی ؟ نمی تونی کمتر سرو صدا کنی ؟

هواپیما گفت من اژ دهای پرنده هستم ونمی توانم بی سرو صدا باشم . اژدها گفت چه طور ؟ من که از تو اژ دهاتر

هستم هیچ سرو صدایی ندارم اما تو گوش ها رو کرمی کنی .

هواپیما گفت چه طور می توانم بی سرو صدا باشم در حالی که سیصد نفر تو شکمم وول می خورند و حرف می زنند

؟ اژدها گفت بهانه نیاور اگر توی شکم من سیصد نفر باشند هیچ سرو صدایی ایجادنمی کنم . باور نمی کنی ؟ بیا

امتحان کنیم . اژدها همرا هوا پیما پایین امد . اولین مسافر که پیاده شداژدها اورا بلعید . یه سر مسافر بعدی هم

همین بلا امد . سیصد مسافر یکی یکی بلعیده شدند . اژدها رو به هواپیما کرد و گفت خب حالا چه می گویی

هنوز هم هنوز هم ... و ناگهان با صدای مهیبی ترکید و هزار تکه شد . اخرین کلمات اژدها این بود تو دیگر

چه اژدهایی هستی ؟ هواپیما جواب داد گفتم که من اژدهای پرنده هستم و قدرت بلعیدن سیصد نفر

را دارم منتها کمی پر سرو صدا هستم . لطفا کمی تحملم کنید .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#57 | Posted: 12 Sep 2013 17:54




کرمی که نمی خواست رازش فاش شود

شبی در شهر حیوانات بادتندی وزرید و گرد و غبار زیادی به پاکرد . روز بعد وقتی شاه پنجره اتاقش راباز کرد دید توی

بالکن قصر یک شلوار افتاده است . یک شلوار کوچولو ! شاه گفت گی جرئت کرده شلوارش را توی بالکن قصر بیندازد

بگردید و صاحب و صاحب شلوار را پیدا کنید تا ادبش کنم صبر کنید ! همه جا اعلام کنید به صاحب شلوار جایزه ویژه

ای می دهم . این طوری زودتر به نتیجه می رسیم .

جارچی ها در شهر جار زدند و خیلی زود صفی طولانی جلو قصر تشکیل شد . اولین نفر خرس بود که ادعا می کرد

شلوار مال اوست . شاه گفت ای دروغگوی احمق به شلوار نگاه کن حتی یک انگشتت هم توی ان نمی رود

نفر بعدمورچه بود . شاه گفت این شلوار برایت خیلی بزرگ است . برو مورچه دروغگو !

بعد میمون امد و ادعا کرد که چون به لباس های تنگ علاقه دارد شلوار مال اوست . کلاغ گفت همه می دانند شلوار

مال منه درست اندازمه !

بعد خرگوش شانه به سر و فیل امدند و بعد نوبت گوزن و اهو بزمجه رسید .

شاه از نگهبان پرسید دیگر کسی نمانده ؟ همه امدند ؟

نگهبان گفت همه امده اند به جز کرم خاکی !

شاه گفت اورا بیاورید !

کرم خاکی پتویی به دور خودش پیچید و لنگ لنگان به قصر رفت .شاه پرسید این شلوار مال توست ؟

کرم خاکی جواب داد نه قربان .

شاه که مشکوک شده بود گفت پتورا کنار بزن و ان را بپوش

کرم خاکی تمنا و خواهش کرد که دست از سرش بردارند . اما شاه دست بردار نبود . به ناچار کرم خاکی پتو را کنار

زد و ...وای کرم خاکی فقط یک پاداشت ! شاه گفت چی تو فقط یک پا داری ؟

کرم خاکی گفت یک عمراست که این راز را با پوشیدن شلواری که دو پاچه دارد پنهان کردم در واقع در یک پاچه من

هیچ وقت پایی وجود ندارد ! حالا که رازم فاش شده لاقل جایزه ام را بدهید !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#58 | Posted: 12 Sep 2013 19:26




ایا مزه کثافت و لجن مثل مزه ماکارونی است ؟

باد یک صفحه روزنامه را برد و برد برد تا به جنگل رسید و ان را جلوی پای یک فیل باسواد روی زمین گذاشت . فیل

باسواد روزنامه را خواند . یک اگهی توی روز نامه بود : طعم ماکارونی لذیذ را هرگز فراموش نخواهید کرد ماکارونی

لذیذ با طعمی فراموش نشدنی !

فیل فکر کرد هرگز چیزی به اسم ماکارونی نخورده است .

خرس به تازگی از سیرک فرار کرده بود و چون مدت ها با ادم ها کار کرده بود ادعا م یکرد که خیلی چیز ها م یداند . فیل

پیش او رفت و پرسید ماکارونی چیه ؟ طعمش چه جوریه ؟

خرس گفت فکرش را هم نکن اصلا خوشمزه نیست !

فیل گفت چطور؟ اینجا نوشته ماارونی خیلی خوشمزه است .

خرس گفت باور نکن چیز مزخرفیه ! مزه اش چیزی بین کثافت کلاغ و لجن مردای است . البته اگر چیزهایی را که گفتم

خورده باشی ! فیل گفت ولی اینجا نوشته فکر می کنی روزنامه ا چیز های الکی می نویسند؟

خرس گفت پس چی ؟ روزنامه ها پر از حرف های مزخرف است . چطور نمی دانستی ؟ روزنامه را بده ببینم . اهان

نوشته ماکارونی لذیذ با طعمی فراموش نشدنی ! چه مزخرفاتی . خوشمزه . دروغه . باور نکن برو پی زندگیت .

لذیذطعم ... خودت را معطل این چیزها نکن !

فیل حرف خرس را قبول کرد اما کنجکاو بود بداند واقعا ماکارونی چه طعمی دارد . این بود که بین راه یک تکه فضله

کلاغ پیدا کرد و رفت لب مرداب فضله را لجن مال کرد و با خرطوم بالا کشید اما چنان لقمه اش رابا نفرت تف کرد

که صد متر ان طرف تر روی سر خرس افتاد . خرس داشت می رفت شهر تا دوباره بین ادم ها زندگی کند . شاید

این طوری می فهمید ماکارونی چیه و چه طعمی داره !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#59 | Posted: 12 Sep 2013 20:57 | Edited By: nazi220




شاگرد هایی که به حرف معلم خود گوش دادند

غول کوهستان بزرگترین ترسناک ترین و بی رحم ترین غولی است که تا به امروز وجود داشته است . این غول سر

تا سر بدنش ژشمالو و سفید است خوشبختانهخیلی خواب الود است و بیشتر عمرش راتوی غار در دل کوهستان

می خوابد . اما خدا نکند از خواب بیدار بشود ! هر چه سر راهش باشد ویران می کند و هرکی جلوی راهش باشد طعمه

ی لذیذش می شود . روزی غول سفید کوهستان از خواب بیدار شد و از غار بیرون رفت . رفت و رفت تابه شهری رسید

ناگهان کسی جیغ کشان روی دوشش پرید و محکم گردنش را چسبید و گفت هی تند برو خر خوبم .

اوپسر بچه ای بود که عادت داشت از همه سواری بگیرد . غول کوهستان هنوز از دست پسرک راحت نشده بود که کسی

پایش را گاز گرفت . یک دختر بچه بود. کسی دیگر درِ یک قوطی پر از زنبور را جلوی صورت او باز کرد . زنبورها پدر غول

را در اوردند. دختر بچه ای جلوی پای غول پوست موز انداخت و باعث شد غول با ته به زمین بیفتد. پسر بچه ای

از بالای درخت قیر داغ روی سر غول ریخت . دختر بچه ای یک مشت سوزن جلوی پای غول پاشید . پسر بچه ای با

تیر و کمان یک سنگ نوک تیز به چشم غول زد. دختر بچه ای یک بطری موادمنفجره جلوی پای غول منفجر کرد

پسر بچه ای پشم های سفید غول را اتش زد و بوی کز راه انداخت . دختری با کمند غول را اسیر کرد . پسر بچه ای

یک سطل فلفل توی صورت غول پاشید و غول را به عطسه کردن انداخت دختر بچه ای...

انجا کجا بود ؟ کدام شهر ؟ کدام کشور ؟ غول بیچاره از کجا سر در اورده بود ؟

ساده است انجا شهرکی بود که معلم دوست داشتنی و دانایی داشت معلمی که به شاگرد هایش گفته بود

از هیچ قدرتی نترسید ! و اینجمله معجزه کرده بود . اما بیچاره غول سفید کوهستان هنوز دارد عطسه می کند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#60 | Posted: 12 Sep 2013 21:52




اخرش که چی ؟

در افسانهها امده است که گوهر شب چراغ جواهری گرانبها به اندازه ی تخم مرغ است و در تاریکی مثل چراغ می

درخشد این گوهر در بینی گاوی است که در دریا زندگی می کند. گاو شب ها برای چرا از دریا بیرون می اید .گوهر را

از بینی خود روی زمین می گذارد و در روشنایی ان می چرخد . صبح دوباره گوهر شب چراغ را در بینی اش جا می

دهد و به دریا برمی گردد. همین چند شب پیش گاو مثل همیشه از دریا بیرون امد گوهر شب چراغ را روی زمین گذاشت

و مشغول چرا شد و با خودش گفت اخرش که چی بشود؟

همه می دانند که این سوال می تواند خطر ناک ترین سوال زندگی هر کسی باشد . چرا ؟ حالا معلوم می شود ؟

ان شب گاو افسانه ای وقتی گوهر شب چراغ را روی زمین گذاشت به فکرش رسید که ان را همان جا رها کند

ومثل همهی گاوها برودتو ی علف زار بچرد و تفریح کند .

همین کا را کرد . گوهر شب چراغ را لب دریا گذاشت و رفت .گوهر شب چراغ نصیب ماهیگیر فقیر شدو کلی اورا

خوشبخت و پولدار کرد .

اما خود گاو افسانه ای ...

او رفت و رفت تا این که تعدادی پسر بچه او رادیدند .پشتش پریدند و از او سواری گرفتند . گاو که به سواری دادن و

جنجال وسرو صدا عا دت نداشت خیلی زود خسته شد . پسرها یکی یکی دوتادوتا سه تا سه تا و خلاصه دسته


جمعی پشت گاو می نشستند و سواری می گرفتند . بدتر از همه سیخونکی بودکه گاو هر چنددقیقه یک بار

نوش جان می کرد .

بالاخره مردی از راه رسید کشاورز بود ادعا می کرد که گاو مال اوست . به این ترتیب گاو افسانه ای رااز چنگ

پسرها در اورد و به مزرع اش برد . کلی از او کار کشید. اول مزرعه راشخم زد بعد بار کشی کرد .بعد بازهم بار کشی

کرد .باز بار کشی ....

گاو افسانه ای که تحمل کارهای سخت نداشت لاغر ومردنی و بعدمریض شد و بعد سروکله قصاب پیدا شد

حالا فهمیدید چرا سوال اخرش که چی بشود ؟می تواند خطرناک ترین سوال زندگی هر کسی باشد ؟!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / قصه های یک دقیقه ای بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites