تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Jane Eyre | جین ایر

صفحه  صفحه 12 از 15:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#111 | Posted: 8 Sep 2013 22:14





در این موقع چای خود را سر کشیده بودم. بعد از صرف این نوشابه مثل یکی از غولان افسانه ای که شراب مخصوص نوشیده باشد نیروی جدیدی در خود حس می کردم. آن نوشابه اعصاب متشنج مرا آرام ساخت، و به من قدرت داد تا با نگاهی ثابت، این قاضی جوان با آن چشمان نافذش را مخاطب قرار دهم.
صورت خود را به طرف او برگرداندم و در حالی که به او نگاه می کردم و او هم با خونسردی به من زل زده بود گفتم: «آقای ری ورز، شما و خواهرانتان لطف بسیار بزرگی به من کرده اید یعنی در واقع بزرگترین لطفی را که انسان می تواند به همنوعش داشته باشد در حق من انجام داده اید، با مراقبت و پذیرایی بزرگوارانه تان مرا از مرگ نجات داده اید، و من هیچگاه این محبت شما را فراموش نخواهم کرد و تا ابد مدیون شما خواهم بود. حالا تا آنجا که بتوانم سرگذشت انسان آواره ای را که نجاتش داده اید برای شما می گویم. و آن را طوری شرح می دهم که باعث برهم خوردن آرامش روحی _ ایمنی روحی و جسمی _ و خلاصه به مخاطره افتادن خودم و دیگران نشود:
« من یتیم هستم. دختر یک کشیشم. والدینم پیش از آن که بتوانم آنها را بشناسم فوت شدند. تا مدتی تحت کفالت دیگران بودم. بعد در یک مؤسسه خیریه مشغول تحصیل شدم. در آنجا شش سال شاگرد و دو سال معلم بودم. حتی می توانم اسم آن مؤسسه را به شما بگویم: پرورشگاه یتیمان لوو ود، استان ... شر. حتماً اسم آنجا را شنیده اید، آقای ری ورز؟ خزانه دار آن، پدر روحانی، رابرت براکل هرست است.»
_ «اسم آقای براکل هرست را شنیده ام، و مدرسه را هم دیده ام.»
_ «تقریباً یک سال قبل تصمیم گرفتم معلم خصوصی بشوم و به همین جهت از لوو وود بیرون آمدم. در خانه ای که مشغول کار شدم وضع خوبی داشتم. و خوشحال بودم. در همین محل بود که چهار روز قبل مجبور شدم کارم را رها کنم و به اینجا بیایم. علت بیرون آمدنم از آنجا را نمی توانم و نباید توضیح بدهم: بیفایده و حتی خطرناک است، و تازه کسی هم آن را باور نخواهد کرد. برای کاری که کرده ام هیچکس نمی تواند مرا سرزنش کند. من هم مثل هر کدام از شما سه نفر خطایی مرتکب نشده ام و از هر گونه اتهامی مبرا هستم. بیچاره و درمانده ام و تا مدتی باید اینطور باشم چون فاجعه ای که مرا از خانه ای که برایم در حکم بهشت بود آواره کرد باور نکردنی و شوم است. من برای اجرای نقشه ی بیرون آمدنم از آن خانه دو چیز را در نظر گرفتم: سرعت و پنهانکاری. برای این منظور مجبور شدم هرچه داشتم بگذارم بجز یک بسته ی کوچک که در آن حالت شتابزدگی و آشفتگی آن هم در کالسکه ای که مرا به ویت کراس آورد جا گذاشتم. بعد، بیچاره و درمانده به این حوالی آمدم. دو شب را در هوای آزاد خوابیدم و تقریباً دو روز سرگردان بودم بی آن که از آستانه ی هیچ خانه ای پا به داخل بگذارم. در طول این مدت فقط دو بار غذا به لبم رسید. بعد، زمانی رسید که از شدت گرسنگی، خستگی، درماندگی و یأس در شرف مرگ بودم؛ در این موقع بود که شما، آقای ری ورز، مانع شدید که از گرسنگی و بینوایی در جلوی در خانه تان بمیرم، و مرا در زیر سقف محل سکونتتان پناه دادید. از تمام محبتهای خواهرانتان به من از ابتدای ورودم به اینجا تا الان خوب اطلاع دارم _ چون در طول مدت آن حالت سستی خواب مانندم بیهوش نبودم _ و همانطور که خودم را خیلی مدیون کار ثواب خداپسندانه ی شما می دانم از محبتهای قلبی، واقعی و صمیمانه ی آنها هم بسیار ممنونم.»
در ضمن این که من از ادای کلمات فوق مکث کرده بودم دیانا گفت: «دیگر بیشتر از این نگذار حرف بزند، سینت جان، معلوم است که هنوز نمی تواند به هیجان بیاید. حالا بیایید روی این کاناپه بنشینید، دوشیزه الیوت.»
از شنیدن این اسم مستعار تقریباً یکه خوردم؛ اسم جدید خود را فراموش کرده بودم. آقای ری ورز، که ظاهراً چیزی از نظرش دور نمی ماند متوجه این موضوع شد:
گفت: «شما گفتید اسمتان جین الیوت است؟»
_ «بله، گفتم. فکر می کنم به صلاح باشد عجالتاً مرا به این اسم صدا کنند، اما این اسم حقیقی من نیست؛ وقتی آن را می شنوم به نظرم عجیب می آید.»
_ «آیا اسم واقعیتان را به ما نمی گویید؟»
_ «نه، چون چیزی که خیلی از آن وحشت دارم این است که مرا پیدا کنند و من از هر چیزی که منجر به پیدا کردنم بشود اجتناب می کنم.»
دیانا گفت: «بدون شک، کاملاً حق با شماست. و حالا، چند لحظه ای او را راحت بگذار، برادر.»
اما سینت جان چند دقیقه ای به فکر فرو رفت و بعد، مثل قبل یا خونسردی و زیرکی اینطور اظهار نظر کرد: «شما میل ندارید برای مدت زیادی متکی به مهمان نوازی ما باشید. گمان می کنم می خواهید هرچه زودتر خودتان را از قبول ابراز محبت خواهرانم و از آن مهمتر، کار ثواب خداپسندانه ی من معاف کنید ( به تفاوتی که میان من و خواهرهایم قائل شده اید کاملاً توجه دارم، و از این بابت نرنجیده ام _ عادلانه است)؛ شما میل دارید از ما جدا زندگی کنید؟»
_ «بله، اینطورست؛ این را قبلاً گفته ام. به من راهنمایی کنید چطور کار کنم یا از چه طریقی به دنبال کار بگردم؛ این تنها چیزی است که الان احتیاج دارم. بنابراین بگذارید بروم حتی اگر به یک کلبه ی بسیار محقر باشد؛ اما تا آن موقع اجازه بدهید اینجا بمانم چون بیشتر از این طاقت ترس و لرزهای بیخانمانی و آوارگی را ندارم.».
دیانا، در حالی که دست سفید خود را روی سرم می گذاشت، گفت: «در واقع، باید اینجا بمانید.» مری هم با لحن صمیمانه ی دور از تظاهری که در او طبیعی بود تکرار کرد «باید بمانید.»
آقای سینت جان گفت: «خواهرانم، همانطور که می بینید، از نگهداشتن شما در اینجا خوشحال اند، مثل این است که یک تندباد زمستانی پرنده ی نیمه منجمدی را از پنجره به داخل اطاقشان رانده باشد، و آنها از نگهداری و پرورش آن لذت ببرند. من احساس می کنم بیشتر میل دارم وسیله ای فراهم کنم که شما روی پای خودتان بایستید، و خواهم کوشید چنین کاری برای شما انجام بدهم. اما توجه داشته باشید که امکانات من محدودست. تنها قلمرو نفوذ من کلیسای بخش یک حومه ی فقیر نشین است. کمک من طبعاً ناچیزست. و اگر شما مایل به احتراز از کارهای کوچک و بی اهمیت هستید از شخص یا محل دیگری که کارآیی بیشتری دارد می توانید کمک بگیرید.»
دیانا به جای من جواب داد: «او قبلاً گفته که مایل است هر کار شرافتمندانه ای را که بتواند انجام دهد، بپذیرد. و تو می دانی، سینت جان، که اونمی تواند نوع کمک کنندگان را انتخاب کند. مجبورست با هر آدم تندخویی مثل خود تو سازگاری کند.»
جواب دادم: «اگر نتوانم کار مناسبتری پیدا کنم حداقل می توانم خیاطی، گلدوزی، کلفتی کنم یا دایه بشوم.»
آقای سینت جان با لحن خشکی گفت: « بسیار خوب، اگر خواسته هاتان در این حدست قول می دهم به شما کمک کنم البته با روش خودم و در موقعی که خودم مناسب بدانم.»
در این موقع مطالعه ی کتابی را که قبل از عصرانه به خواندن آن مشغول بود از سر گرفت. کمی بعد من هم برخاستم و بیرون رفتم چون تا آنجا که نیرویم اجازه می داد هم زیاد حرف زده و هم زیاد نشسته بودم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#112 | Posted: 8 Sep 2013 22:15




فصل سی ام

هر چه بیشتر با ساکنان مور هاوس آشنا می شدم از آنها بیشتر خوشم می آمد. در ظرف چند روز به اندازه ای حالم خوب شد که می توانستم تمام روز را بنشینم، و گاهی از رختخواب بیرون بیایم و راه بروم. می توانستم وقتی دیانا و مری کار می کنند در کنارشان باشم، تا هر قدر مایل بودند با آنها گفت و گو کنم، و هر زمان و در هر مورد که اجازه می دادند به آنها در بحث یاری دهم. این مصاحبت با آنها برایم لذت حیات بخشی داشت؛ از آن گونه لذتها بود که حالا برای اولین بار مزه ی آن را می چشیدم _ لذتی بود که از هماهنگی کامل سلیقه ها، تمایلات و اصول نشأت می گرفت.
دوست داشتم آنچه را آنها دوست داشتند، بخوانم. آنچه برای آنها لذت بخش بود مرا شاد می کرد و آنچه قبول داشتند، مورد احترام من بود. خانه ی دور افتاده و خلوت خود را دوست داشتند من هم در آن ساختمان خاکستری کوچک قدیمی با سقف کوتاه، پنجره های مشبک، دیوارهای گچری شده و خیابان کاجهای کهن سال آن جاذبه ای حس می کردم که هم پر قدرت و هم دیرپا بود؛ درختهای کاج همه در اثر فشار بادهای کوهستانی کج روییده بودند؛ آن خانه از زیادی درختان سرخدار و راج، تیره به نظر می رسید و در آن هیچ گلی جز گلهای بسیار مقاوم نمی رویید. دلبستگی آن دو خواهر به آنچه در آنجا می دیدند شدید بود: به خلنگزارهای ارغوانی پشت محل سکونت خود و اطراف آن، به آن دره ی خالی که یک راه باریک شنی از دروازه ی خانه شان شروع و به آن منتهی می شد، به این جاده که اول از میان دو حاشیه ی پوشیده از گیاه سرخس می پیچید و بعد، از چند مرتع کوچک کاملاً متروکی عبور می کرد که همیشه محصور در میان خلنگها و محل مناسبی برای چرای یک گله گوسفند خاکستری خلنگزارها با بره های خزه گرفته ی شان بود، بله، می توانم بگویم، با تمام وجود خود به همه ی این مناظر علاقه داشتند. می توانستم این احساس آنها را درک کنم، و از قدرت و حقیقت آن بهره مند باشم. آن محل برایم پر جاذبه بود. غربت و تنهایی آن را حس می کردم. چشمانم از دیدن، پست و بلندیهای اطراف خود، از تماشای رنگ آمیزی وحشی پشته و ماهورها و دره های کوچک پوشیده از خزه، گل سنگ، چمنهای پر گل، سَرَخِستان پر تلألؤ و آن سنگ خارا دل انگیز محفوظ می شد. تمام اینها که به تفصیل ذکر کردم برای من همان جاذبه ای را داشتند که برای آنها _ سرچشمه های ناب و دلپذیر لذت بود. تندباد و نسیم ملایم، روز طوفانی و روز آرام، لحظات طلوع و غروب خورشید، شب مهتابی و شب ابریِ این حوالی برای من به همان اندازه گیرا بود که برای آنها _ مرا با همان کمند جادویی گرفتار می کرد که آنها را به دام انداخته بود.
در داخل خانه هم به خوبی توافق داشتیم. هر دوی آنها هنرهای بیشتری از من داشتند و با سوادتر بودند، اما من راه کسب دانشی را که آنها قبل از من هموار ساخته بودند با اشتیاق طی می کردم و به دنبال آنها میرفتم. کتابهایی را که به من امانت می دادند به طور کامل و دقیق می خواندم، بعد، شبها درباره ی آنچه در طول مدت روز خوانده بودم با آنها گفت و گو می کردم و خیلی راضی و خوشحال می شدم؛ فکر بر فکر منطبق بود، عقیده در مقابل عقیده قرار می گرفت و، خلاصه، کاملاً با هم توافق داشتیم.
اگر بنا بود در جمع سه نفری ما یک بزرگتر و راهنما باشد آن یک نفر دیانا بود. به لحاظ جسمی خیلی بر من برتری داشت: زیبا و قوی بود، قوای عصبی او از موهبت حیات و قطعاً موهبت سرزندگی و نشاط چنان سرشار بودند که مرا هم شگفت زده و هم گیج می کرد. در آغاز شب من می توانستم راجع به موضوعی که خوانده بودم چند کلمه ای حرف بزنم، اما بعد از آن که دیگر حرف بدیع و جالبی نداشتم با رضایت خاطر روی چهار پایه ی کنار پای دیانا می نشستم و تا سرم را به زانوی او تکیه بدهم و متناوباً حرفهای او و مری را بشنوم و مشاهده کنم که مطلبِ عنوان شده ی مرا چگونه ببرسی می کنند و با دقت کامل راجع به آن به بحث می پردازند. دیانا پیشنهاد کرد به من آلمانی یاد بدهد. دوست داشتم از او چیزی یاد بگیرم. معلمی را بسیار خوشایند و برازنده ی او می دانستم و من هم در نظر او شاگرد خوشایند و مناسبی بودم؛ شایستگی من به عنوان یک شاگرد، از شایستگی او به عنوان معلم، کمتر نبود. طبایع ما مثل کام و زبانه با هم سازگار و مکمل یکدیگر بودند، در نتیجه، محبت دو سویه ای _ از شدیدترین انواع محبت _ میان ما پدید آمد. وقتی به هنرز نقاشی من پی بردند بلافاصله مدادها و جعبه رنگهای خود را در اختیارم گذاشتند. مهارت من، که در این یک مورد خاص بیشتر از آنها بود، آنها را شگفت زده و مجذوب ساخت. مری در تمام مدتی که من نقاشی می کردم کنارم می نشست و به کارم چشم می دوخت، بعد نزد من به یاد گرفتن نقاشی پرداخت. شاگرد مطیع، باهوش و پشتکار داری بود. بدین گونه، همچنان که ما مشغول بودیم و از مصاحبت یکدیگر لذت می بردیم، روزها چون ساعتها و هفته ها چون روزها یکی پس از دیگری می گذشتند.
و اما آقای سینت جان، صمیمیتی که چنین طبیعی و با این سرعت میان من و خواهرانش پدید آمد میان من و او برقرا رنشد. یکی از دلایل فاصله ی همچنان موجود میان ما این بود که او، در مقایسه ی با خواهرانش، به ندرت در خانه بود. ظاهراً قسمت اعظم وقت او صرف سر زدن به بیماران و فقیران در میان جمعیت پراکنده ی حوزه ی کشیشی اش می شد.
به نظر می رسید که هیچ هوایی، هر قدر هم نامناسب بود، او را از این گشت و گذارهای تبلیغی و خیرخواهانه باز نمی دارد؛ چه در هوای بارانی و چه در هوای خوب، به محض آن که ساعات مطالعه ی نیمروزیش تمام می شد کلاه خود را برمی داشت و در حالی که سگ پیر پدرش، کارلو، به دنبالش راه می افتاد برای مأموریت ابراز محبت یا انجام دادن وظیفه ی کشیشی (دقیقاً نمی دانستم کدامیک) از خانه بیرون میرفت. گاهی، که هوا خیلی خراب بود، خواهرانش ناخشنودی خود را از بیرون رفتن او نشان می دادند؛ او با لبخند خاصی، که بیشتر موقرانه بود تا نشاط انگیز، می گفت: «اگر بگذارم شدت وزش باد یا ریزش باران مرا از انجام دادن این کارهای آسان باز دارد تنبل می شوم و در آن صورت چطور می توانم خودم را برای اجرای برنامه های آینده ام آماده کنم؟»
پاسخ دیانا و مری به این سؤال معمولاً یک «آه» و، تا چند دقیقه ی بعد، ظاهراً حالت تفکر توأم با اندوه بود.
اما علاوه بر غیبتهای مکرر و او از خانه، مانع دیگری نیز در راه دوستی من و او وجود داشت: به نظر می رسید که دارای شخصیتی محتاط، خوددار، گوشه گیر و دائم الفکرست. با آن کهدر فعالیتهای کلیسایی خود پر شور و غیور و در زندگی و عاداتش غیرقابل سرزنش بود با این حال به نظر نمی رسید که از آن آرامش فکری و خرسندی خاطر که پاداش هر مسیحی مؤمن و هر فرد فعال و انساندوست است برخوردار باشد.
چه بسا شبها که می دیدم کنار پنجره، پشت میز خود که یادداشتهایی روی آن دیده می شد، نشسته بود اما ناگهان خواندن یا نوشتن را قطع می کرد، چانه ی خود را به دستش تکیه می داد و غرق افکاری می شد که نمی توانستم به آنها پی ببرم اما می توانستم مغشوش شدن آن افکار و به هیجان آمدن او را در درخشش مکرر و اتساع متغیر چشمانش مشاهده کنم.
با این حال، به گمان من، طبیعت بدانگونه که خواهران او را از سرچشمه ی نشاط خود برخوردار می ساخت برادرشان را برخوردار نساخته بود. آن مرد یک بار، یا شاید نزد من یک بار، اظهار داشت که: «جاذبه ی پست و بلندیهای آن تپه اثر نیرومندی بر من دارد، و من سقف تیره و دیوارهای بوی نا گرفته ی جایی که به آن خانه می گویند را طبیعتاً دوست دارم»، اما در لحن او و در کلماتی که با آنها این احساس خود را بیان می کرد بیشتر دلتنگی مشهود بود تا لذت؛ و به نظر نمی رسید که او هیچگاه به خاطر سکوت امن خلنگزارها در میان آن قدم زده باشد _ یا خوشیهای آرامش بخش آنها را یافته و از آنها برخوردار شده باشد.
چون اهل معاشرت نبود مدتی طول کشید تا امکان بررسی روحی او برایم پیش آمد: وقتی برای اولین بار موعظه ی او را در کلیسایش واقع در مورتن شنیدم اولین چیزی که توجهم را جلب کرد اهمیت زیاد آن موعظه بود. ای کاش می توانستم آن را نقل کنم؛ این کار از قدرت من خارج است. صادقانه بگویم که حتی نمی توانم اثری را که بر من گذاشت عیناً شرح دهم:
به آرامی شروع شد _ و در حقیقت، تا آنجا که به طرز بیان و بالا رفتن صدا مربوط می شد تا به آخر آرام بود. طولی نکشید که حس کردم شور و شوقی حاکی از سوز درون که در عین حال شدیداً از بروز آن جلوگیری می شود از خلال عبارات موعظه اش مشهودست، و گفتار از شوریدگی گوینده حکایت می کند. کلمات را با قدرت ادا می کرد _ فشرده، مختصر و نافذ. از قدرت بیان گوینده قلب به تپش درمی آمد و روح در شگفت می شد اما هیچکدام آرامش نمی یافت. در سراسر آن نطق، تندی عجیبی احساس می شد؛ اشارات سختگیرانه به اصول آیین کالوین * _ انتخاب برای نجات، محرومیت از فیض الهی، تقدیر ازلی _ و فقدان ملایمت تسلی بخش در کلام او فراوان بود؛ و هر یک از اشارات او به او به این اصول مثل اعلام محکومیت به کیفر به نظر می رسید. من، بعد از پایان موعظه اش به جای آن که حس کنم از سخنان او بهتر، آرامتر، آزادتر و روشنتر شده ام دچار اندوه توصیف ناپذیری شدم چون به نظر من (نمی دانم نظر دیگران هم اینطور بود یا نه) آن سخنان شیوایی که به آنها گوش سپرده بودم از عمق لای و لجن بدبینی و نومیدی برآمده و موجب برانگیختن خواسته های نابرآورده ی آزارنده و آرزوهای پریشان و آشفته شده بود. اطمینان داشتم سینت جان ری ورز _ که پاک زیسته، با وجدان و پرشور و غیور بود _ هنوز از آرامش الهی (که فراتر از هر اندیشه ای است) برخوردار نیست؛ فکر کردم او هم مثل من به آن دسترسی نیافته. من، که غمهای نهفته و آزارنده ی خود از دوری بت شکسته و بهشت گمشده ام را در قلب خود حس می کردم، در این اواخر از اندیشیدن درباره ی آنها اجتناب کرده بودم هرچند آنها بیرحمانه مرا در چنگال خود گرفته بر من تسلط داشتند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#113 | Posted: 8 Sep 2013 22:16




به این ترتیب یک ماه گذشت. قرار بود دیانا و مری به زودی مورهاوس را ترک بگویند و برای یک زندگی کاملاً متفاوت و محلی که در انتظار آنها بود بروند. بنا بود به عنوان معلم به یکی از شهرهای بزرگ و مدرن جنوب انگلستان عزیمت کنند. در آن شهر هر کدام از آنها به میان خانواده های پولداری راه می یافتند که افراد ثروتمند و متکبر آنها آن دو دختر را صرفاً نانخورهای وابسته ی حقیری به حساب می آوردند و با هیچیک از فضایل ذاتی و هنرهای آنها نه آشنا بودند و نه در صدد کسب آنها برمی آمدند؛ همانطور که مهارت آشپز یا سلیقه ی ندیمه های خود را تحسین میکردند معلومات آنها را می ستودند. آقای سینت جان راجع به شغلی که قول داده بود برایم پیدا کند چیزی به من نگفته بود با این حال بسیار ضرورت داشت که شغلی برای خود داشته باشم. یک روز صبح که چند دقیقه ای در اطاق نشیمن با او تنها شده بودم به خود جرأت دادم و به شاه نشین اطاق، که میز {غذاخوری}، صندلی و میز تحریرش در آنجا کنار هم چیده شده و به منزله ی اطاق کارش بود، نزدیک شدم. می خواستم با او حرف بزنم هرچند خیلی خوب نمی دانستم سؤال خود را در قالب چه کلماتی و چگونه شروع کنم (چون همیشه شکستن سکوت و شروع کردن سخن با اشخاص تودار و خونسردی مثل او مشکل است) که خوشبختانه خود او مرا از آن مخمصه نجات داد برای این کار اول خودش باب گفت و گو را گشود.
همچنان که به او نزدیک می شدم سر خود را بالا آورد، به من نگاه کرد و گفت: «مثل این که می خواهید چیزی از من بپرسید؟»
_ «بله، می خواستم بپرسم که آیا اطلاع ندارید محلی برای کار کردن من پیدا شده باشد؟»
_ «سه هفته قبل کاری برایتان پیدا کردم یا، بهتر بگویم، در نظر گرفتم؛ اما چون به نظر می رسید شما در اینجا هم مفید و هم خوشحال هستید (چون خواهرانم ظاهراً به شما دلبسته شده بودند و مصاحبت شما برای آنها فوق العاده لذت بخش بود) مصلحت ندانستم آسایش دو جانبه ی شما را به هم بزنم چون تا عزیمت قریب الوقوع آنها از مارش اند بودنتان در اینجا ضرورت داشت.»
گفتم: «تا سه روز دیگر خواهند رفت.»
_ «بله، و وقتی بروند، من به خانه ی کشیشی ام در مورتن خواهم رفت، هنا با من خواهد آمد، و این خانه ی قدیمی درش بسته خواهد شد.»
چند دقیقه ای صبر کردم به این امید که به مطلب مورد نظر خود بپردازد اما ظاهراً فکرش جای دیگری بود. نگاهش حاکی از این بود که دیگر به من و شغل من فکر نمی کند. ناگزیر بودم که افکار او را دوباره متوجه موضوعی کنم که برای من ضرورت حیاتی داشت.
_ «چه شغلی برای من در نظر گرفته اید، آقای ری ورز؟ امیدوارم که این تأخیر به مشکلات تأمین آن شغل اضافه نشود.»
_ «اوه، نه؛ آن شغل به من مربوط می شود که شما را به آن بگمارم، و همینطور به شما مربوط می شود که آن را بپذیرد.»
باز هم مکث کرد. به نظر می رسید که از ادامه ی سخن اکراه دارد. من بیطاقت شدم؛ یکی دو حرکت از روی بیتابی، یک نگاه مشتاق و منتظر که به صورتش انداخته بودم احساس درونم را به او فهماند؛ این هم می توانست تأثیر کلمات را داشته باشد و هم زحمت او کمتر بود.
گفت: «احتیاجی نیست برای شنیدن آن زیاد عجله کنید. بگذارید صراحتاً به شما بگویم چیز قابل قبول و سودمندی برای پیشنهاد ندارم. قبل از این که به توضیح مطلب بپردازم لطفاً در نظر داشته باشید که اظهار نظر صریح من، با فرض این که بخواهم به شما کمک کنم، مثل این است که یک آدم کور بخواهد به یک شخص گنگ کمک کند. من آدم فقیری هستم چون می دانم، پس از پرداخت قروض پدرم، تمام ارثی که برایم می ماند عبارت خواهد بود از این خانه ی کوچک ییلاقی، یک ردیف کاج خشک و آفت زده ی پشت آن، یک قطعه ی زمین در خاک خلنگزار که در جلویش درختهای سرخدار و بوته های راج روییده. من آدم گمنامی هستم؛ البته ری ورز یک اسم قدیمی اما پدران ما از سه نسل به این طرف، دو نسل زندگیشان را از وابستگی به غریبه ها تأمین می کردند، و نسل سوم نسبت به کشور بومیش، نه فقط برای زندگی بلکه برای مردن در آن هم، خودش را بیگانه می داند. بله، حکم سرنوشت را می پذیرد، ناگزیرست بپذیرد و فقط به روزی امیدوار باشد که صلیب گسستن از پیوندهای مادی بر شانه هایش گذاشته شود و رئیس قاطبه ی مسیحیان جهان، که او یکی از کوچکترین افراد آن است به او دستور بدهد: (برخیز و به دنبال من بیا!)* »

*[اشاره به عیسی مسیح و یکی از گفته های معروف او در کتاب مقدس: عهد جدید. _م.]

سینت جان این کلمات را طوری ادا می کرد که گفتی، با صدای آرام و بم، با گونه ای بدون برافروختگی و نگاهی روشن و درخشان، دارد موعظه می کند.
سخن خود را دوباره از سر گرفت: «و چون من خودم فقیر و گمنامم فقط می توانم یک شغل توأم با فقر و گمنامی پیشنهاد کنم. شما حتی ممکن است آن را شغل پستی بدانید برای این که حالا می بینم عاداتی دارید که مردم نوعاً به آنها عادات شایسته می گویند، سلیقه هاتان به ذوقهای کمال مطلوب نزدیک است و حشر و نشر شما حداقل با آدمهای تحصیل کرده بوده؛ اما من معتقدم هر شغلی که بتواند برای اصلاح جامعه ی بشری مفید باشد نمی توان آن را حقیر دانست. به عقیده ی من در آنجا که برای یک زحمتکش مسیحی کار کشاورزی معین شده هر چه زمین خشک تر و خاک احیاء نشده تر باشد _ هر قدر در برابر زحمت خود پاداش کمتری دریافت کند _ شرافت او بیشتر خواهد بود. سر نوشت او، تحت چنان شرایطی، سرنوشت یک پیشگام است؛ و نخستین پیشگامان انجیل، رسولان بودند _ فرمانده آنها خود عیسی مسیح نجات دهنده بود.»
وقتی دوباره مکث کرد گفتم: «خوب؟ ادامه بدهید.»
قبل از ادامه ی سخنانش به من نگاه کرد. در واقع، به نظر می رسید که او خواندن قیافه ی من احساس رضایت بخشی به او دست می دهد مثل این بود که خطوط و ویژگیهای چهره ی من برای او در حکم خطوط یک صفحه ی کتاب است. قسمتی از نتیجه گیریهای خود از این دقیق شدن در چهره ی مرا در ادامه ی سخنان خود شرح داد.
گفت: «یقین دارم شغلی که به شما پیشنهاد می کنم خواهید پذیرفت و تا مدتی به آن مشغول خواهید شد اما نه به طور دائم. با این حال می دانم شما هم مثل من که یک کشیش گمنام هستم و محدودیتهای شغل بیسر و صدای تصدی یک کلیسای کوچک انگلیسی حومه ی شهر را تحمل می کنم، به کار خود اهمیت می دهید و سختیها را تحمل می کنید؛ در طبیعت شما عنصری است به همان اندازه آرامش ستیز که در طبیعت من اما نوع آنها متفاوت است.»
چون دوباره مکث کرد او را ترغیب به ادامه ی سخن کردم: «لطفاً توضیح بدهید.»
_ «توضیح خواهم داد، و شما خواهید دید که این پیشنهاد چقدر کوچک، چقدر کم اهمیت، و چقدر محدود کننده است. در این موقع که پدرم مرده و من اختیاردار خودم شده ام مدت زیادی در مورتن نخواهم ماند. احتمالاً تا دوازده ماه دیگر از آن محل می روم؛ اما در طول مدتی که در آنجا هستم حداکثر تلاش خود را برای اصلاح و آبادی آن انجام خواهم داد. مورتن، وقتی دو سال قبل به آنجا رفتم، هیچ مدرسه ای نداشت و هیچ امیدی به پیشرفت بچه های طبقه فقیر نبود. یک درسه برای پسرها دایر کردم؛ حالا می خواهم مدرسه ی دوم را برای دخترها دایر کنم. ساختمانی برای این منظور اجاره کرده ام که یک خانه ی کوچک دو اطاقه متصل به آن است و معلم مدرسه می تواند در آن سکونت کند. حقوق سالانه ی او سالی سی لیره است. دوشیزه الیور، یگانه دختر تنها مرد ثروتمند قلمرو کشیش من، قبلاً آن دو اطاق را با اثاثی ساده اما کافی مبله کرده. پدر این دختر، آقای صاحب یک کارخانه ی سوزن سازی و یک آهن ریزی در دره ی مورتن است. همین خانم هزینه ی تحصیل و لباس یکی از دخترهای یتیم کارخانه را می پردازد و مشروط به این که آن دختر مثل یک مستخدم کارهای مربوط به آن دو اطاق و امور نظافت مدرسه را انجام بدهد چون کار تدریس معلم مدرسه وقتی برای او باقی نمی گذارد که شخصاً به این قبیل کارها بپردازد. آیا شما قبول می کنید که معلم این مدرسه باشید؟»
سؤالش تقریباً عجولانه بود؛ ظاهراً تا حدی انتظار رنجیدگی من یا دست کم انتظار جوا رد اهانت آمیز احتمالی من به پیشنهاد خود را داشت چون به تمام افکار و تمایلات من واقف نبود و با این که چیزهایی حدس می زد نمی توانست بفهمد عکس العمل من در برابر آن پیشنهاد چه خواهد بود. در حقیقت جای محقری بود اما به هر حال می شد به آنجا پناه برد، و من هم یک پناهگاه امن می خواستم. کارش سخت و طاقت فرسا بود اما در مقایسه با معلم خصوصی بودن در خانه ی یکی از ثروتمندان، در اینجا آدم استقلال داشت. ترس از بردگی بیگانگان با صلابت تمام در روحم رخنه کرد؛ این کار، هرچه بود، پست و بی ارزش نبود و باعث احساس خفت روحی نمی شد. تصمیم خود را گرفتم:
_ «برای این پیشنهادتان از شما متشکرم، آقای ری ورز، آن را با کمال میل می پذیرم.»
گفت: «اما حتماً متوجه منظورم شدید؟ آنجا یک مدرسه ی روستایی است. شاگردانتان روستائیان فقیر _ بچه های کلبه نشین _ و حداکثر دخترهای کشاورزان هستند. تنها موضوعی را که شما باید یاد بدهید بافندگی، دوزندگی، قرائت، املاء و حساب است. با این ترتیب قسمت اعظم هنرها و قابلیتهای شما بلا استفاده می ماند، با آن چه خواهید کرد؟ با قسمت اعظم افکار، تمایلات و سلیقه هاتان چه خواهید کرد؟»
_ «آنها را ذخیره می کنم تا یک روزی به آنها احتیاج پیدا شود. محفوظ خواهند ماند.»
_ «پس به مسئولیتهاتان واقف هستید؟»
_ «بله، کاملاً.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#114 | Posted: 8 Sep 2013 22:17 | Edited By: andishmand




بله، کاملاً.»
در این موقع لبخندی زد که نه خشک و نه غم انگیز بود بلکه لبخندی بود حاکی از خوشحالی و امتنان زیاد.
_ «چه موقع کارتان را شروع خواهید کرد؟»
_ «فردا به خانه ام خواهم رفت، و اگر شما موافق باشید هفته ی آینده مدرسه را باز می کنم.»
_ «بسیار خوب، اینطور باشد.»
برخاست و در اطاق به قدم زدن پرداخت. بعد ایستاد و دوباره به من نگاه کرد. سر خود را تکان داد.
پرسیدم: «از چه چیزی در مورد من ناراضی هستید، آقای ری ورز؟»
_ «شما مدت زیادی در مورتن نخواهید ماند، نه، نه.»
_ «چطور مگر! دلیل شما برای این حرفتان چیست؟»
_ «این را در چشمانتان می خوانم؛ حالت آنها نشان نمی دهد که صاحبشان قول بدهد که پابند زندگی یکنواخت در یک محل معین باشد.»
_ «من جاه طلب نیستم.»
از شنیدن کلمه «جاه طلب» یکه خورد. چند بار تکرار کرد: «نه.» بعد پرسید: «چه چیزی باعث شد مفهوم جاه طلبی به ذهن شما بیاید؟ کی جاه طلب است؟ می دانم که من هستم اما شما چطور چنین چیزی را کشف کردید؟»
_ « من راجع به خودم حرف می زدم.»
_ «خوب، اگر جاه طلب نیستید پس...» مکث کرد.
_ «پس چه؟»
_ «می خواستم بگویم پر هیجان اما این کلمه شاید موجب سوءتفاهم شما بشود، و از من برنجید. منظورم این است که محبتها و همدردیهای انسانی اثر بسیار نیرومندی بر شما دارد. من اطمینان دارم شما از گذراندن اوقات فراغتتان در تنهایی برای مدت طولانی و همینطور از این که کارتان یک زحمت یکنواخت و کلاً خالی از انگیزه باشد راضی نخواهید بود.» بعد با تأکید افزود: «همچنان که من هم راضی نیستم در اینجا به صورت مدفون در مردابها و محصور در میان کوهها زندگی کنم چون روحیات من با چنین چیزی سازگار نیست و قوای فکری خدادادیم ضعیف و نابود خواهد شد، در نتیجه، وجودم عاطل و باطل و بیفایده خواهد ماند. حالا خوب متوجه تضادهای شخصیت من می شوید. من، که تن در دادن به سرنوشت فقیرانه را موعظه می کردم و حتی صاحبان مشاغلی از قبیل چوب بری و آب کشی را خادمان خداوند می دانستم؛ من، کشیش گماشته ی او، حالا از فرط ناشکیبایی تقریباً به یاوه گویی افتاده ام. خوب، تمایلات و اصول را بالاخره از یک طریقی باید با هم سازگار کرد.»
از اطاق بیرون رفت. آنچه در این چند دقیقه توانستم از روحیات او کشف کنم بیشتر از تمام چیزهایی بود که در طول یک ماه قبل درباره ی او دانسته بودم. با این حال هنوز برایم ناشناخته بود.
دیانا و مری ری ورز هرچه روز عزیمتشان نزدیک تر می شد از این که می خواستند برادر و خانه شان را ترک بگویند غمگین تر و ساکت تر می شدند. هر دو می کوشیدند ظاهر عادی خود را حفظ کنند اما اندوهی که آنها با آن در کلنجار بودند و سعی می کردند در خود خفه اش کنند اندوهی بود که نمی شد کاملاً بر آن چیره شد یا آن را مخفی کرد. از حرفهای دیانا اینطور استنباط می شد که این جدایی با جدائیهایی که تا آن موقع داشته اند تفاوت دارد. این موضوع، تا آنجایی که به سینت جان مربوط می شد، جدایی برای چند سال، و شاید جدایی ابدی، بود.
دیانا گفت: «سینت جان همه چیز را فدای تصمیمات از پیش گرفته شده اش خواهد کرد با این حال محبت و احساسات قلبی در او قدرت بیشتری دارند. او آرام به نظر می رسد، جین، با این حال در بعضی امور مثل فولاد انعطاف ناپذیر و سخت است؛ و بدتر از همه این است که وجدانم به آسانی به من اجازه نمی دهد که او را از اجرای تصمیمات سختش باز بدارم. البته یک لحظه هم نمی توانم او را برای چنین چیزی سرزنش کنم؛ تصمیم او درست، شرافتمندانه و منطبق بر اصول مسیحیت است با این حال مرا غصه دار می کند.» و چشمان زیبایش از اشک پر شد. مری سر خود را روی بافتنی اش بیشتر خم کرد. زیر لب گفت: «تا حالا پدر نداشتیم؛ از این به بعد بی خانه و بی برادر هم خواهیم شد.»
در همان لحظه واقعه ی کوچکی پیش آمد که ظاهراً دست سرنوشت رقم زده بود تا صحت این ضرب المثل معروف را بار دیگر به اثبات رساند که: «چون بد آمد هر چه آید بد شود، یک بلا ده گردد و ده صد شود.*» و غم دیگری به غمهاشان بیفزاید:

*[ضرب المثل فارسی؛ و یا این ضرب المثل: «سه پلشک آید و زن زاید و مهمان برسد.» _م.]

سینت جان در حالی که نامه ای را می خواند از در فرعی وارد اطاق شد. گفت: «دائی مان، جان، مرده.»
ظاهراً ضربه ی سختی خورده بودند: نه این که یکه خورده یا وحشت زده شده باشند؛ ضربه خورده بودند. معلوم بود که آن خبر از نظر آنها بیشتر خطرناک بود تا مصیبت آمیز.
دیانا تکرار کرد: «مرده؟»
_ «بله.»
نگاه کنجکاوانه ای به برادر خود انداخت، و با صدای آهسته ای پرسید: «بعد چی؟»
آن مرد با چهره ی آرام و مثل سنگ سخت و بیحرکت خود جواب داد. «بعد چی ندارد، دیگر، مرده! نامه را بگیر بخوان.» و نامه را در دامن خواهرش انداخت. دیانا به سرعت مطالعه اش کرد، بعد به مری داد بخواند. مری بیصدا آن را خواند، و به برادرش برگرداند. هر سه به یکدیگر نگاه کردند و لبخند زدند _ لبخندی آشکارا غم انگیز و متفکرانه.
بالاخره دیانا سکوت را شکست و گفت: «خدا را شکر! هنوز می توانیم زندگی کنیم.»
مری اظهار داشت: «این واقعه، به هر حال، وضع ما را از آنچه بود بدتر نمی کند.»
آقای ری ورز گفت: «اما میان آنچه می توانست باشد و آنچه حالا هست تفاوت فاحشی است.»
بعد نامه را تاه کرد، در کشوی میزش گذاشت، در آن را قفل کرد، و دوباره از اطاق بیرون رفت.
تا چند دقیقه کسی صحبت نکرد. بعد، دیانا روی خود را به من کرده گفت: «حرفها و رفتار ظاهراً مرموز ما موجب تعجب تو شده، جین، و تو تصور می کنی ما چه موجودات سنگدلی هستیم که از مرگ خویشاوند نزدیکی مثل دایی خود غصه دار نشده ایم، اما باید بدانی که ما هیچوقت او را ندیده ایم، نمی شناسیمش. دائی من بود. مدتها قبل میان او و پدرم نزاع شد. علت نزاع این بود که پدرم به توصیه ی او قسمت عمده ی ثروتش را در یک معامله ی قماری گذاشت که در نتیجه، آن را از دست داد و بدبخت شد. کارشان به فحش و ناسزاگویی به یکدیگر کشید؛ با حالت خشم از هم جدا شدند و دیگر هیچوقت آشتی نکردند. دائیم بعدها به دنبال مشاغلی رفت که برایش خیلی منفعت داشت. ظاهراً ثروتی برابر با بیست هزار لیره به هم زد. هیچوقت ازدواج نکرد، و هیچ خویشاوند نزدیکی نداشت جز ما و یک نفر دیگر که از ما به او نزدیکتر نبود. پدرم همیشه دلش را به این خوش کرده بود که او با به ارث گذاشتن دارائیش برای ما کفاره ی خطایش را خواهد پرداخت، و حالا در این نامه نوشته شده که او تمام ثروتش را برای آن خویشاوند دیگرش، که اشاره کردم، به ارث گذاشته و فقط سی سکه ی طلا از ثروتش را جدا کرده که میان سینت جان، دیانا و مری ری ورز قسمت کنند تا هر کدام برای خود یک حلقه ی سوگواری بخرد. البته او حق داشته که طبق دلخواهش عمل کند؛ با این حال، شنیدن چنین خبری عجالتاً ما را افسرده و رنجیده کرده. اگر این ارث به ما می رسید من و مری هر کدام با داشتن یک هزار لیره ثروتمند می شدیم، و چنین مبلغی برای سینت جان هم ارزشمند بود چون به این وسیله می توانست کار خیر خود را انجام بدهد.»
بعد از آن که این توضیح داده شد موضوع از سر زبانشان افتاد و هیچکدام از آنها، نه آقای ری ورز و نه خواهرانش، دیگر اشاره ای به آن نکردند. روز بعد من مارش اند را به قصد مورتن ترک گفتم. یک روز بعد از آن، دیانا و مری عازم شهر دور دست ب... شدند. آقای ری ورز و هنا هم ظرف یک هفته ی بعد به محل اقامت کشیش رفتند، و به این ترتیب آن خانه ی کوچک قدیمی ازسکنه خالی شد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#115 | Posted: 9 Sep 2013 22:48




فصل سی و یکم

خانه ی من، حالا که سرانجام خانه ای پیدا کرده ام، یک کلبه است: اطاق کوچکی دارد که دیوارهایش با دوغاب گچ سفید شده و کف آن شن پوش است. اثاث این اطاق عبارت اند از چهار صندلی و یک میز رنگ شده، ساعت دیواری، قفسه ی ظروف شامل دو سه بشقاب و کاسه و یک دست وسایل چایخوری از جنس سفال لعابدار. علاوه بر این اطاق، اطاق دیگری است به همین اندازه که به منزله ی آشپزخانه است و این تجهیزات در آن به چشم می خورد: میزی از چوب کاج و یک گنجه ی کشودار؛ هر چند گنجه ی کوچکی است با این حال آنقدر گنجایش دارد که لباسهای اندک خود را در آن بگذارم. ضمناً، به لطف دوستان بخشنده و بزرگوار چند وسیله ی مورد نیاز دیگر هم در آن چیده شده بود.
نزدیک غروب است. دخترک یتیم مستخدمه ی خود را بعد از دادن یک پرتقال به او، به عنوان انعام، مرخص کرده ام. تنها کنار خانه نشسته ام. امروز صبح مدرسه ی ده باز شد. بیست شاگرد دارم. فقط سه نفر از آنها می توانند بخوانند؛ هیچکدام نه نوشتن می دانند نه حساب. چند نفر از آنها بافندگی و چند نفری هم دوزندگی می دانند. با لهجه ی بسیار بی لطافت و خشن آن حوالی حرف می زنند. بعضی از آنها علاوه بر جاهل و بیسواد بودن بی تربیت، ستیزه جو و سرکش اند اما بقیه رام و سر به راه اند و به درس علاقه دارند. این علاقه ی آنها به یادگیری مایه ی خوشحالی من است. نباشد فراموش کنم که این روستازادگان ژنده پوش دارای همان گوشت و خونی هستند که نوباوگان اصیلزاده ترین دودمانها. مایه های فضیلت ذاتی، تهذیب اخلاقی، هوش و عواطف انسانیِ موجود در جسم و روحشان مانند همانهایی است که در خانواده های اشراف پیدا می شود. وظیفه ی من پرورش این مایه هاست، و اطمینان دارم که انجام دادن چنین وظیفه ای مرا خوشحال خواهد ساخت. البته از این زندگی که فرا روی خود می بینم انتظار ندارم که خیلی برایم خوشحال کننده باشد، با این حال، بدون شک، این کار برای گذراندن زندگی روزمره ام کافی خواهد بود مشروط بر این که به افکارم نظم بدهم و نیروهای خود را بدانگونه که لازم است به کار گیرم. آیا در طول ساعات امروز صبح و بعد از ظهر در آن کلاس عریان و محقر خود را خیلی شاد، آرام و راضی حس می کردم؟ باید جواب بدهم «نه» چون نمی خواهم خود را گول بزنم. نه، تا اندازه ای احساس تنهایی می کردم. حس می کردم _ چون آدم جاهلی هستم _ بله، حس می کردم خوار شده ام. شک داشتم که آن شغل موقعیت اجتماعی مرا بالا برده باشد. از جهل، فقر و خشونتی که در اطراف خود می دیدم و می شنیدم تا حدی وحشت داشتم؛ اما نباید برای داشتن این احساسات از خودم خیلی بدم بیاید و منزجر باشم؛ با خطاها و نقایص آنها آشنا شده ام و این خود گام بزرگی است که برداشته ام. تلاش خواهم کرد که آنها را تسلیم کنم. فردا، یقیناً، تا اندازه ای و شاید ظرف چند هفته کاملاً مطیع گردند، و امکان دارد تا چند ماه دیگر سعادت مشاهده ی پیشرفت آنها نصیبم شود، و تغییر وضع شاگردانم در جهت بهبود آنها ممکن است انزجار مرا تبدیل به رضایت خاطر کند.
با این حال، باید از خودم سؤالی کنم: کدام بهتر است؟ _ اگر تسلیم وسوسه می شدم، به ندای هوس گوش می دادم، هیچ تلاش رنج آور و هیچ تقلایی نمی کردم بلکه به جای اینها روی گلهایی که زیرشان دام ظاهراً زیبا اما خطرناکی گسترده بود خواب مرا در می ربود و بعد در یک ویلای بسیار مجلل در جنوب فرانسه بیدار می شدم و می دیدم معشوقه ی آقای راچستر و غرق یک زندگی پرتجمل شده ام؛ نیمی از اوقات خود را از عشق او سرمست بودم چون او، آه، بله، او تا مدتها با من عشق می ورزید _ آخر او خیلی دوستم داشت؛ دیگر هیچکس مثل او مرا دوست نخواهد داشت، دیگر هرگز با ستایشی چنان دلپذیر از جوانی و لطف و زیبایی آشنا نخواهم شد چون تصور نمی کنم دیگر هرگز کسی چنان جاذبه هایی را در من مشاهده کند. آن مرد به من علاقه داشت و افتخار می کرد. هیچ مرد دیگری چنان علاقه ای تاکنون به من نداشته _ اما راستی دارم کجا می روم، چه می گویم و مهمتر از همه، چه احساس می کنم؟ _ بله، داشتم این را از خود می پرسیدم که کدام بهترست: برده ای با احساس خوشبختی دروغین و بی اساس در مارسی (که لحظاتی از سعادتی فریبنده و موهوم سرخوش باشم و لحظات دیگری اشک پشیمانی بریزم و احساس شرمساری کنم) آری، این بهترست یا این که در یک نقطه ی مصفای کوهستانی در مرکز سلامت بخش انگلستان با آزادی و شرافت به معلمی یک مدرسه ی روستایی اشتغال داشته باشم؟
بله، اکنون حس می کنم در آن موقع که به اصول اخلاقی و قانونی تمسک می جستم و اشارات غیر معقولِ دعوت به عمل جنون آمیزی برای یک لحظه را نادیده انگاشته محکوم می کردم کاملاً حق با من بود. خداوند مرا هدایت کرد تا راه صحیح را انتخاب کنم. برای چنین هدایتی به درگاه او شکرگزار هستم!
وقتی تأملات شامگاهیم به اینجا رسید برخاستم، جلوی در اطاقم رفتم و به تماشای غروب یکی از روزهای برداشت محصول و مزارع آرام رو به روی کلبه ام، که نیم مایل با دهکده فاصله داشتند، پرداختم. پرندگان سرگرم سراییدن واپسین نغمه های خود بودند.
«هوا لطیف، و شبنم مرهم بود.»
همچنان که تماشا می کردم خود را خوشبخت می دانستم و در شگفت بودم که چرا قبل از این می گریستم _ و شرمنده بودم؟ به دلیل سرنوشتی که مرا از اربابم (که دیگر قرار نبود او را ببینم) به زور جدا کرد، به دلیل اندوه ناامیدانه و خشم مهلک (:پیامدهای آن جدایی) که حالا می تواند احتمالاً او را از راه راست منحرف کند، آری به این دلایل هیچگونه امیدی نداشتم که عاقبت نزد او باز گردم. وقتی سیر افکارم به اینجا رسید از آسمان زیبای شامگاهی و دره ی خلوت مورتن رو برگردانیدم _ می گویم «خلوت» چون در آن قسمت از دره که در چشم انداز من بود هیچ ساختمانی دیده نمی شد جز کلیسا و خانه ی کشیش که نصف سقف ویل هال، محل سکونت آقای الیور ثروتمند و دخترش، دیده می شد. چشمانم را پوشاندم و سر خود را به سنگ درگاهی اطاقم تکیه دادم، اما کمی بعد صدای خفیفی نزدیک در فرعی که باغ کوچک خانه را از چمنِ مقابل آن جدا می کرد باعث شد به آنجا نگاه کنم. در همان لحظه یک سگ، کارلوی پیر، سگ آقای ری ورز، را دیدم که داشت با پوزه اش در را کنار می زد، و خود سینت جان دستهایش را زیر بغل زده با ابروان گره خورده و نگاهی سرد و تقریباً ناخوشایند به من خیره شده بود. از او خواستم به داخل بیاید.
_ «نه، نمی توانم بمانم؛ فقط آمده ام بسته ی کوچکی را که خواهرهایم برایتان گذاشته اند به شما بدهم. فکر می کنم یک جعبه رنگ، چند تا مداد و چند برگ کاغذ توی آن است.»
جلو رفتم که آن را بگیرم؛ یک هدیه بود. به گمانم وقتی نزدیک می شدم آن مرد با نگاه سرد و بیروح خود صورتم را برانداز می کرد. آثار اشک، بدون شک، خیلی به وضوح روی صورتم باقی مانده بود. پرسید: «آیا در اولین روز تدریس بیشتر از حد انتظارتان به شما سخت گذشته؟»
_ «اوه، نه، برعکس. فکر می کنم به موقعش خیلی خوب با شاگردانم به سازگاری برسیم.»
_ «یا شاید امکانات زندگی خانه ی کوچکتان و اثاث خانه بر خلاف انتظارتان بوده؟ در واقع خیلی ناچیزند اما...»
حرف او را قطع کرده گفتم: «خانه ی کوچکم تمیز و در مقابل هوا محفوظ است، اثاث خانه کافی است، و خانه ی راحتی است. برای هرچه در اینجا می بینم سپاسگزارم؛ و چیزی در اینجا مرا دلسرد و ناامید نمی کند. من مطلقاً آنقدر احمق و مادی نیستم که از نبودن قالی، کاناپه و بشقاب نقره تأسف بخورم. از اینها گذشته، پنج هفته ی قبل، هیچ چیز نداشتم _ آدم درمانده، گدا و خانه به دوشی بودم _ اما حالا برای خودم آشنایانی دارم؛ صاحب یک خانه و شغل هستم. از لطف خداوند، بزرگواری آشنایان و دوستان و از اقبالی که نصیبم شده بسیار خوشحالم. هیچ شکوه ای ندارم.»
_ «اما این تنهایی را نوعی ظلم می دانید که در حقتان روا داشته اند؟ خانه ی کوچکی که پشت سرتان است تاریک و خالی است.»
_ «تا الان هیچ فرصتی نداشته ام تا از حالت آرامش خانه لذت ببرم چه رسد به این که از تنهائیم در اینجا بیطاقت بشوم.»
_ «بسیار خوب، امیدوارم همانطور که اظهار می کنید راضی بوده باشید. به هر حال، به دلیل همین خوشبختی تان به این زودیها نباید مثل زن لوط تسلیم ترسهای تردید آمیز بشوید. این را که قبل از آشنایی با من از چه چیزی دل کنده اید نمی دانم اما به شما توصیه می کنم در برابر هر وسوسه ای که شما را ترغیب می کند که به پشت سرتان نگاه کنید* با قدرت مقاومت کنید؛ دست کم تا چند ماه به شغل فعلیتان با پشتکار ادامه بدهید.»
جواب دادم: «این همان چیزی است که می خواهم انجام بدهم.»
سینت جان ادامه داد: «جلوگیری از پیامدهای امیال و تغییر انحراف طبیعت آدمی کار دشوار اما امکان پذیری است؛ این را از روی تجربه فهمیده ام. خداوند به ما، به هر کسی در حد استعدادش، قدرتی داده تا سرنوشت خود را تعیین کند، و وقتی به نظر می رسد قوایمان به غذایی احتیاج دارند که نمی توانند تأمین کنند (و این در صورتی است که اراده ی ما از پیمودن یک راه دشوار عاجز مانده باشد) در این گونه مواقع نه لزوماً از بی غذایی خواهیم مرد و نه لازم است با ناامیدی سر جایمان بیحرکت بمانیم بلکه باید در صدد جست و جوی غذای گرم دیگری برای روحمان برآییم که به همان اندازه ی غذای ممنوعی که آرزوی چشیدن آن را دارد، نیرو بخش باشد: و یا شاید اطمینان بخش تر از آن _ و همین طور با گامهایی مخاطره جو راهی را در پیش بگیریم درست مانند راهی که تقدیر بر رویمان بسته سر راست و پهناور اگرچه ممکن است ناهموارتر باشد.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#116 | Posted: 9 Sep 2013 22:51




یک سال قبل من خودم خیلی بیچاره و درمانده بودم چون تصور می کردم وارد شدنم به سلک کشیشها خطا بوده؛ وظایف یکنواخت آن مرا خسته و کوفته می کرد. برای زندگی پرتلاش تری در این دنیا _ برای زحمات هیجان انگیزتر یک حرفه واقعی _ برای داشتن شغل یک هنرمند، نویسنده، خطیب، خلاصه برای شغلی غیر از کشیشی دلم پر می زد؛ بله، قلب من هواخواه قدرت در زیر ردای کشیشی ام (معاون کشیش بخش دوم) می تپید. به این نتیجه رسیده بودم که زندگیم به چنان حدی از بدبختی رسیده که باید تغییر کند وگرنه می مردم. پس از مدتی بی بصیرتی و تقلا فروغی در شب تیره ام تابید و نجات فرا رسید: وجود درهم فشرده ام به صورت دشت بیحد و مرزی درآمد؛ در قلبم یک ندای ملکوتی شنیدم که می گفت: (برخیز، قوای درونی خود را متحد ساز، بالهاشان را آماده ی پرواز کن و تا آنجا که چشم کار می کند بالا برو). بله، خداوند به من فرمانی داده بود که برای به انجام رسانیدن و حسن اجرای آن، مهارت و قدرت، جرأت و فصاحت، بهترین صفات سرباز، دولتمرد و خطیب همه ی اینها لازم بود و همه ی اینها در مأموریت شایسته ی تبلیغ کلام خداوند (میسیون) جمع بود.»
«تصمیم گرفتم میسیونر بشوم. از آن لحظه به بعد وضع روحیم تغییر کرد: غل و زنجیرهایی که قوای روحیم را به بند کشیده بودند پاره شدند و افتادند، و از آن اسارت چیزی باقی نمانده جز زخم جای آنها که البته گذشت زمان می تواند آنها را التیام ببخشد. پدرم در واقع با تصمیم من مخالف بود اما از وقتی فوت کرده به هیچ مانع قانونی برای اجرای تصمیمم برنخورده ام؛ بعضی از مقدمات کار فراهم شده، جانشین برای مورتن را در نظر گرفته ام؛ چند گرفتاری عاطفی دیگر بوده که یا آنها را از بین برده و یا به نحوی حل کرده ام _ آخرین مبارزه، مبارزه با ضعف انسانی است که می دانم بر آن هم پیروز خواهم شد چون به خودم قول داده ام که باید پیروز بشوم _ بله، از اروپا راه مشرق زمین را در پیش خواهم گرفت.»
سخنانش را با لحن مخصوص، آرام و در عین حال مؤکد خود بیان می کرد. از حرف زدن باز ایستاد و شروع کرد به نگاه کردن نه به من بلکه به غروب خورشید که من هم همان را نگاه می کردم. هم او و هم من پشتمان به جاده ی منتهی به مزرعه بود که در انتهای آن در کوچکی قرار داشت. صدای آرامبخش آبی را که در آن دره ی کوچک جریان داشت می شنیدم بنابراین وقتی صدای ناگهانی شاد، دل انگیز و خوش طنینی را شنیدم کاملاً حق داشتیم یکه بخوریم:
«عصر بخیر، آقای ری ورز، سلام کارلوی پیر. سگتان زودتر از شما متوجه حضور دوستان می شود، آقا؛ وقتی من در ته مزرعه بودم و شما پشتتان به من بود او که متوجه ورود من شده بود گوشهایش را سیخ کرد و دمش را تکان داد.»
این واقعیت داشت. اگرچه آقای ری ورز با شنیدن اولین کلمات آن صدای موسیقی مانند، مثل این که در بالای سرش تندر به یک قطعه ابر برخورده باشد یکه خورد، با این حال به همان وضعی بود که صدای آن گوینده ی ناخوانده او را متعجب ساخته بود یعنی همانطور دست خود را به دروازه ی تکیه داده و صورتش به طرف مغرب بود: بالاخره، با تأنی حساب شده ای برگشت. به نظرم رسید که یک موجود رؤیایی در کنار او ظاهر شده؛ در فاصله ی سه قدمی او هیکل انسانی دیدم سراپا غرق لباس سفید، خوش ترکیب و زیبا وقتی، پس از آن که برای نوازش کارلو خم شده بود، سر خود را بالا آورد و روسری بلند خود را عقب زد چهره یک زیبای کامل در برابر چشمان آن مرد ظاهر شد. زیبای کامل ترکیب پر معنایی است که می توان راجع به آن توضیح و توصیف مفصل پرداخت اما من چنین قصدی ندارم فقط می گویم لطف چهره هایی که پرورده ی همیشگی اقلیم انگلستان اند و خلوص رنگهای گل سرخ و سوسن که حاصل همیشگی تندبادهای باران زا و هوای مه آلود این سرزمین اند تعریف گویایی برای چنین نمونه ای است. آن دختر جوان از عناصر جذابیت چیزی کم نداشت، و هیچ نقصی در او مشهود نبود. و از آن نوع صورتهایی بود که در تصاویر زیبا مشاهده می کنیم: درشت، سیاه و کامل؛ مژه های بلند و سایه دار که با جذابیت بسیار لطیف آن چشمها را در بر گرفته؛ ابروی مداد کشیده ی بسیار شفاف؛ پیشانی صاف سفید و روشن؛ لبها با طراوت، گلگون، سالم و خوش ترکیب؛ دندانهای جفت و براق و بدون لکه؛ چانه ی کوچکِ کمی تو رفته؛ آرایه ای از گیسوان فراوان و پرپشت _ کوتاه سخن، تمام این محسنات، بر روی هم، زیبایی کمال مطلوبی را جلوه گر می ساختند که کاملاً به او تعلق داشت. همچنان که به آن موجود زیبا نگاه می کردم در شگفت بودم. او را با تمام وجودم تحسین می کردم. طبیعت مسلماً در خلقت او عدالت را مراعات نکرده و از یاد برده بود که چون یک نامادری تنگ نظرست بایست به او سهم معمولیش از مواهب را بخشیده باشد اما برعکس مثل مادربزرگ بهترین هدایای خود را به این نور چشمی اش داده بود.
سینت جان ری ورز درباره ی این فرشته ی زمینی چه فکر می کرد؟ این را طبعاً وقتی از خود پرسیدم که دیدم برگشت و به او نگاه کرد، و طبعاً جواب این سؤال را هم سعی داشتم در چهره ی سینت جان پیدا کنم. در این موقع آن مرد چشمان خود را از چهره ی آن پری برداشته بود و داشت به یک دسته ی گل داودی خودروی کنار در فرعی نگاه می کرد.
همچنان که با پای خود برفها را از روی آن کلها کنار می زد گفت: «غروب خوبی است اما برای شما دیروقت است که در این موقع تنها بیرون از منزل باشید.»
_ «اوه، همین امروز بعد از ظهر از س...(اسم شهر بزرگی در بیست مایلی آنجا را ذکر کرد) به خانه برگشتم. پاپا به من گفت شما مدرسه تان را باز کرده اید، و معلم جدید هم آمده، و بنابراین بعد از عصرانه کلاهم را سرم گذاشتم و به سرعت از دره بالا آمدم تا او را ببینم»، بعد در حالی که به من اشاره می کرد پرسید: «این همان معلم است؟»
سینت جان گفت: «همان است.»
با نوعی سادگی صریح و طبیعی در لحن کلام و طرز بیان، هرچند کودکانه اما خوشایند، از من پرسید: «فکر می کنید از مورتن خوشتان بیاید؟»
_ «امیدوارم. برای این امیدواری موجبات زیادی هست.»
_ «آیا آنطور که انتظار داشتید شاگردانتان به درس گوش می دادند؟»
_ «کاملاً»
_ «خانه تان را دوست دارید.»
_ «خیلی زیاد.»
_ «آیا وسایل آن را خوب مرتب کرده ام؟»
_ «در واقع، خیلی خوب.»
_ «و آیا در مورد مستخدمتان الیس وود انتخابم مناسب بوده؟»
_ «بله، انتخابتان واقعاً مناسب بوده. او تعلیم پذیر و زرنگ است.»
با خود گفتم: «پس این دوشیزه الیور وارث ثروت آقای الیورست؛ ظاهراً هم از موهبت مال برخوردارست و هم از موهبت جمال! معلوم نیست چه تقارن سعدی در طالع او بوده و در چه ساعت خجسته ای به دنیا آمده؟»
ادامه داد: «بعضی وقتها به اینجا خواهم آمد تا در تدریس به شما کمک کنم. ملاقات با شما هرچند وقت یکبار برای من تنوعی خواهد بود. از تنوع خوشم می آید. آقای ری ورز، در مدتی که در شهر س... بودم خیلی به من خوش گذشت. دیشب، یا بهتر بگویم امروز صبح، تا ساعت دو رقصیدم. هنگ ...م از زمان شورش تا الان در آنجا مستقر شده. افسران، دوست داشتنی ترین مردان دنیا هستند؛ دست همه دون ژوانها را از پشت بسته اند.»
یک لحظه به نظرم رسید که لب زیرین آقای سینت جان جلو آمد و لب بالائیش جمع شد. مسلماً وقتی آن دختر خبرهای خود را به اطلاع او می رسانید دهان آن مرد حالت همیشگی اش را نداشت، و او لبهای خود را سخت به هم می فشرد. نگاهش را از گلهای داودی برداشت و به صورت او متوجه ساخت. نگاهی بود عاری از لبخند، کنجکاوی و معنی. آن دختر پاسخ نگاه او را با خنده ی دیگری داد، و خنده به سیمای جوان او، به آرایش موی سر، فرورفتگی چانه و چشمان درخشان او چه خوب می آمد!
در حالی که سینت جان ساکت و عبوس ایستاده بود آن دختر دوباره خم شد و به نوازش کارلو پرداخت. گفت: «طفلک کارلو مرا دوست دارد. او به دوستانش اخم نمی کند و ازآنها کناره نمی گیرد؛ اگر زبان داشت و می توانست حرف بزند، سکوت نمی کرد.»
همچنان که سر سگ را نوازش می کرد و با حالتی طبیعی اما با لطافت در جلوی ارباب جوان و عبوس آن سگ خم شده بود، متوجه شدم صورت ارباب برافروخته شد. دیدم ناگهان چشمان غمگینش حالت خاصی به خود گرفت و برق هیجان غیرقابل مقاومتی در آنها ظاهر شد. با آن چهره ی برافروخته و چشمان شفاف تقریباً به همان اندازه به عنوان یک مرد، زیبا به نظر می رسید که آن دختر به عنوان یک زن، زیبا بود. قفسه ی سینه اش یک بار بالا آمد؛ گفتی قلب بزرگش، خسته از فشار مستبدانه آن مرد، برخلاف اراده اش، از هم باز شده و برای نیل به آزادی جهش شدیدی کرده بود. اما به گمانم او به همانگونه که یک سوار با اراده اسب سرکش خود را مهار می کند جلوی آن را گرفت؛ به پیشرویهایی که در جهت نزدیکی به او می شد نه با کلام جواب می داد و نه با حرکت.
دوشیزه الیور در حالی که به او نگاه می کرد گفت: «پاپا می گوید شما هیچوقت برای دیدن ما نمی آیید. در ویل های کسی شما را نمی شناسد و در آنجا کاملاً یک بیگانه هستید. امشب پاپا تنهاست و حالش هم خیلی خوب نیست. آیا برای دیدن او با من برمی گردید؟»
سینت جان جواب داد: «برای وارد شدن به منزلِ آقای الیور الان موقع مناسبی نیست.»
_ «موقع مناسبی نیست! اما من صریحاً می گویم که هست. الان که کارها تعطیل شده و پاپا مشغله ی دیگری ندارد خیلی بجاست که یک هم صحبت داشته باشد. پس حتماً بیایید، آقای ری ورز. چرا اینقدر خجول، و اینقدر افسرده اید؟» چون آن مرد باز هم سکوت کرد دختر برای رفع آن سکوت، خودش به سؤال خود جواب داد.
در حالی که سر مزین به گیسوان زیبای خود را تکان می داد، مثل این که با خودش دارد حرف می زند، با هیجان گفت: «اوه، راستی فراموش کرده بودم! من چقدر گیج و بیفکر هستم! خواهش می کنم مرا ببخشید؛ یادم رفته که شما برای عدم تمایل خود به حرف زدن با من دلایل قانع کننده ای دارید: دیانا و مری از پیش شما رفته اند، مورهاوس درش بسته شده و شما خیلی تنها هستید. واقعاً برای شما متأسفم. حتماً بیایید و پاپا را ببینید.»
_ «امشب نه، دوشیزه رزاموند، امشب نه.»
آقای سینت جان تقریباً مثل یک آدمک کوکی حرف می زد. فقط خودش می دانست که این امتناع برای او با چه بهای گزافی تمام شده.
_ «خوب، حالا که شما اینقدر سرسختی نشان می دهید از پیشتان می روم چون جرأت ندارم بیشتر از این بیرون بمانم؛ شبنم زدن شروع شده. خداحافظ!»
دست خود را دراز کرد، و سینت جان فقط نوک دست او را لمس کرد، و با صدایی آهسته و مثل پژواک، خشک و بیروح، تکرار کرد: «خداحافظ!» رزاموند راه افتاد که برود اما یک لحظه بعد برگشت.
پرسید: «حالتان خوب است؟» سؤال بجایی بود چون صورت سینت جان مثل لباس آن دختر سفید شده بود.
با لحنی صریح گفت: «کاملاً خوبم.» و، پس از یک تعظیم کوتاه، آنجا را ترک گفت. آن دختر از یک راه، و او هم از راه دیگر رفت. رزاموند، در حالی که مثل یک پری با گامهای سبک به طرف پایین مزرعه می رفت، دوباره برگشت و او را نگاه کرد، و او، که گامهای محکم و بلندی برمی داشت، اصلاً به پشت سر خود نگاه نکرد.
مشاهده ی این صحنه ی تحمل عذاب و فداکاری یک انسان دیگر باعث شد که من رنجهای خود را از یاد ببرم. دیانا ری ورز گفته بود که برادرش «مثل فولاد انعطاف ناپذیر و سخت» است. اغراق نگفته بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#117 | Posted: 9 Sep 2013 22:55




فصل سی و دوم

تا آنجا که در توان داشتم با فعالیت و صمیمیت بیشتر به انجام دادن وظایف پر زحمت مدرسه ی دهکده ادامه می دادم. در ابتدا واقعاً کارم سخت بود. با همه ی تلاشی که به خرج می دادم مدتها طول کشید تا توانستم با شاگردان خود و اخلاق آنها بهتر آشنا شوم. چون کاملاً تعلیم نیافته بودند و استعدادهای خود را مطلقاً به کار نمی گرفتند. در ابتدا، به نظر می رسید که هیچگونه امیدی به پیشرفتشان نمی توان داشت و همه مثل هم کودن بودند اما طولی نکشید که به خطای خودم پی بردم. مثل اشخاص تحصیلکرده میان آنها هم تفاوتهایی به چشم می خورد. و وقتی کم کم با آنها آشنا شدم و آنها هم مرا بیشتر شناختند این تفاوتها خود را بیشتر نشان دادند. در اوایل کار، حیرت آنها از من، از زبان، مقررات و روشهایم به هیچ وجه برایم محسوس نبود اما بعد متوجه شدم که آن روستائیان با نگاههای خیره و دهانهای از حیرت بازمانده شان از آن حالت سستی خواب مانند بیدار شده اند و نشان می دهند که دختران باهوشی هستند. معلوم شد بسیاری از آنها آماده ی خدمت و صمیمی هستند، و متوجه شدم شاگردانِ طبیعتاً باادب، ذاتاً دارای مناعت طبع و دارندگان استعدادهای عالی در میان آنها کم نیستند، و همین امر باعث شد بر تلاشهای خود بیفزایم و آنها را بیشتر تشویق کنم. طولی نکشید که این عوامل باعث شد که از حسن اجرای تکالیف، حفظ نظافت، فراگیری همیشگی آداب شاگردی خود و آشنایی با طرز رفتار آرام و منظم من لذت ببرند. حتی سرعت پیشرفت آنها در بعضی از موارد بسیار شگفت انگیز بود، و من از این امر احساس غرور صمیمانه و شادی داشتم. علاوه بر این، حس می کردم به بعضی از بهترین آنها علاقه مند شده ام؛ آنها هم مرا دوست داشتند. در میان شاگردانم چند دختر رعیت بودند که می شد گفت زنهای جوانی هستند. اینها حالا می توانستند بخوانند؛ بنویسند و خیاطی کنند؛ و به هم اینها بود که مقدمات دستور زبان، جغرافیا، تاریخ و انواع ظریفتر کارهای سوزن دوزی را یاد دادم. در میان آنها به شاگردانی برمی خوردم که منشهای قابل احترامی داشتند. اینها دخترانی بودند که دوست داشتند بر اطلاعات خود بیفزایند و تمایل داشتند اصلاح شوند. ساعات بسیاری از عصرها را با این شاگردان در خانه هاشان می گذراندم. در نتیجه، والدین آنها (یعنی دهقانان و همسرانشان) خیلی با من مهربان شدند. از پذیرفتن محبتهای ساده ی آنها و از تلافی آن محبتها با احترام گذاشتن بیشتر به احساساتشان لذت می بردم. به این احترامی که همیشه به آنها ابراز می داشتم عادت نداشتند. احترام گذاشتن من به آنها هم آنها را به طرفم جذب می کرد و هم به سود خودشان بود چون ضمن این که احساس بزرگی شخصیت می کردند این امر موجب می شد با یکدیگر به رقابت برخیزند تا احترام بیشتری را به خود جلب کنند.
حس می کردم میان همسایگان محبوبیت یافته ام؛ وقتی از مدرسه یا خانه بیرون می رفتم از همه طرف صمیمانه به من سلام می دادند، و با لبخندهای دوستانه به من خوشامد می گفتند. زندگی کردن در میان توجه و احترام عمومی، هرچند این توجه و احترام از طرف طبقه ی زحمتکش باشد، مثل «آرام و دلشاد نشستن در آفتاب»، و مثل غنچه ها و شکوفه هایی است که در پرتو نور آفتاب، روشنی و صفا یافته اند. در این مرحله از زندگیم، اغلب اوقات قلبم بیشتر، به جای آن که از افسردگی شکسته باشد با احساس امتنان می تپید. با این حال باید تمام حقیقت را به تو، خواننده ی عزیز، بگویم: در عین این آرامش و این زندگی ثمربخش _ پس از یک روز کار و تلاش شرافتمندانه در میان شاگردانم و گذراندن ساعات عصر و اوایل شب با نقاشی یا مطالعه که آن را با رضایت و به تنهایی انجام می دادم _ به محض این که به خواب می رفتم رؤیاهای عجیب و غریب به سراغم می آمدند. رؤیاهایی با رنگهای گوناگون، آشفته، مشحون از تصورات موهوم، هیجان زا و تشنج آور _ رؤیاهایی که ضمن آنها، در میان صحنه های غیرعادی، پرحادثه، پرمخاطره، برآشوبنده و رویدادهای خیال انگیز هنوز مکرراً با آقای راچستر، همیشه در نوعی حالت بحرانی، ملاقات می کردم؛ و بعد صحنه های در آغوش او بودن، شنیدن صدای او، نگاه کردن به چشمهایش، دست زدن به دستها و صورتش، به او عشق ورزیدن، عشق ورزیدن او به من _ در تمام این صحنه ها امیدم به گذراندن زندگی خود در کنار او، با همان نیرو و شدت پیشین، از نو در من زنده می شد. بعد بیدار می شدم. بعد موقعیت خود و چگونگی ساکن شدن در آنجا را به خاطر می آوردم. بعد در حالی که می لرزیدم و تکان می خوردم روی تختخواب بی پرده ی خود می ایستادم، و بدینگونه آن شب آرام و تاریک شاهد تشنجات و اضطرابات می شد، و صدای ظهور ناگهانی میل شدید منع شده را می شنید. در ساعت نه صبح روز بعد، در حالی که آرام، مرتب و آماده برای اجرای وظایف ساده ی روزانه شده بودم، مدرسه را درست سر وقت باز می کردم.
رزاموند به قول خود در مورد دیدار گاهگاهی از من وفا کرد. سرکشی او به مدرسه معمولاً در ساعات سوارکاری بامدادیش انجام می گرفت. در حالی که سوار اسب کوچک خود بود و مستخدمی ملبس به لباس مخصوص صنف خود سواره به دنبال او حرکت می کرد آرام آرام وارد مدرسه می شد، ظاهر دلپذیری داشت: لباس ارغوانی و کلاه آمازونی از جنس مخمل مشکی که با شکوه تمام روی گیسوان بلندش قرار داشت؛ گیسوانش از گونه های او گذشته به صورت لغزان و متموجی روی شانه هایش ریخته بود. در آن لحظه هیچ چیز به زیبایی او متصور نبود. به این صورت وارد آن خانه ی روستایی می شد و از میان صفوف روستازادگان که به او خیره شده بودند سلانه سلانه حرکت می کرد. معمولاً در ساعتی می آمد که آقای ری ورز مشغول تدریس روزانه شرعیات خود بود. باید بگویم چشمان این خانم دیدارکننده سخت به درون قلب کشیش جوان نفوذ می کرد. هرچند کشیش همیشه ورود او را به مدرسه نمی دید اما ظاهراً یک احساس درونی او را از ورود آن دختر باخبر می ساخت؛ وقتی نگاهش متوجه نقطه ای کاملاً دور از مدرسه بود به محض ظاهر شدن او رنگش سرخ می شد و خطوط چهره ی چون سنگش، که یک لحظه در حال سکون نبودند، به نحو غیرقابل توصیفی تغییر می یافتند و در عین سکون، از شور و شوق منع شده ای حکایت می کردند بسیار نیرومندتر از آن که عضلات پرتوان یا نگاه نافذ بتوانند نشان دهند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#118 | Posted: 9 Sep 2013 22:56




البته آن دختر از قدرت خود خبر داشت؛ در حقیقت سینت جان قضیه را از او پنهان نمی کرد، چون نمی توانست پنهان کند. با آن که مرد پرهیزگاری بود وقتی آن دختر نزد او می آمد و او را طرف خطاب قرار می داد و با شادی تحریک آمیزی به او و حتی مشتاقانه به چهره اش لبخند می زد، دستهای او می لرزید و چشمانش برافروخته می شد. مثل این که می خواست _ اگر نه با لبها _ با نگاه غمگین و در عین حال راسخ خود به او بگوید: «تو را دوست دارم، و می دانم تو هم مرا ترجیح می دهی. این یأس از موفقیت نیست که مرا ساکت نگه می دارد، اگر قلب خود را به تو تسلیم می کردم یقین دارم آن را می پذیرفتی. اما آن قلب قبلاً به مذبح مقدسی تسلیم شده که گرد آن را آتشی فرا گرفته. دیری نخواهد گذشت که دیگر چیزی از آن جز خاکستری مقدس باقی نمانده باشد.»
در آن صورت آن دختر مثل بچه ای که چیزی از او مضایقه شده باشد لبهایش آویزان می شد؛ بر چهره ی پرنشاطش ابر کدورت سایه می افکند؛ دست خود را با شتاب از دست او بیرون می آورد، با رنجش گذرایی صورت خود را از صورت او که در آن موقع خیلی شبیه یک قهرمان یا شهید بود، برمی گرفت. وقتی آن دختر به این صورت سینت جان را ترک می گفت سینت جان حاضر بود تمام دنیا را بدهد تا بتواند به دنبال او برود، او را دوباره صدا بزند و نزد خود نگهدارد. اما حاضر نبود این تنها اقبالی را که از ملکوت آسمانها به او داده شده بود از دست بدهد و به خاطر بهشت افسانه ای عشق آن دختر امید به بهشت حقیقی و جاودان چشم بپوشد. علاوه بر این، نمی توانست تمام آنچه که در وجود خود داشت _ پیشتاز والا مرتبه، جوینده، شاعر و کشیش _ را در حصار یک هوس محدود سازد. نمی توانست _ و نمی خواست _ در ازای آرامش و تالارهای مجلل ویل هال از سفر ناشناخته ی قلمرو جهاد تبلیغی خود چشم بپوشد. یک بار، با این که می دانستم آدم توداری است، با یک جمله ی ناگهانی به او توانستم اعتمادش را به خود جلب کنم، و خیلی از چیزها را از زبانش بفهمم.
دوشیزه الیور حالا دیگر با سرزدنهای مکرر خود به کلبه ام به من افتخار می داد. با کلّ شخصیت او، که بدون راز یا نقاب بود، آشنا شده بود. عشوه گر بود اما نه بیعاطفه، سختگیر بود اما نه خودپرست بی ارزش. از ابتدای کودکی به حال خود رها شده و آزاد بود اما مطلقاً تباه نشده بود. شتابزده اما خوش خلق بود. به زیبایی خود می بالید(نمی توانست نبالد چون هر بار نگاهش به آینه او را از واقعیت دوست داشتنی بودنش مطمئن می ساخت) اما کلاً مغرور نبود. نظربلند، عاری از غرور ثروت، ساده و بی حیله، برخوردار از هوش کافی، بانشاط، سرزنده و بیفکر بود. خلاصه ی کلام آن که، حتی از نظر تماشاگر خونسرد و بی اعتنایی از جنس خودش مثل من، جذاب بود اما جذابیتش کاملاً سطحی بود یا بهتر بگوییم در بیننده اثر عمیقی برجای نمی گذاشت؛ مثلاً سطح فکرش با فکر خواهران سینت جان خیلی تفاوت داشت. با این حال تقریباً همانطور که از شاگردم آدل خوشم می آمد از او هم خوشم می آمد با این تفاوت که محبت ما نسبت به کودکی که از او مراقبت کرده و به او درس یاد داده ایم صمیمانه تر از محبت ما نسبت به دوست بزرگسالی است که برایمان جذابیت دارد.
رابطه اش با من دوستانه اما از روی هوس و تلون مزاج بود. می گفت: «شما مثل آقای ری ورز هستید (اما یک دهم او هم زیبا نیستید هرچند شما شخص ریزه جثه ی پاکیزه ی مقبولی هستید اما او فرشته است.) با این حال، شما مثل او خوب، باهوش، خوددار و متین هستید.» مؤکداً می گفت: «شما به عنوان معلمه ی مدرسه ی دهکده ذاتاً یک قهرمان [Lusus naturac] هستید؛ یقین دارم اگر سرگذشتتان را بنویسید یک رمان قشنگ خواهد شد.»
با آن کارهای ساده ی کودکانه، بیفکری، کنجکاوی و فضولی بیضررش، یک روز عصر همچنان که محتویات قفسه ی ظروف و کشوی میز آشپزخانه ی کوچکم را زیر و رو می کرد اول دو کتاب فرانسه، یک جلد از آثار شیللر، یک جلد کتاب دستور زبان و یک واژه نامه ی آلمانی و بعد وسایل نقاشی و چندتا از طرحهایم را پیدا کرد. این طرحها عبارت بودند از: کار مدادی سر یک دختر کوچک قشنگ که یکی از شاگردانم بود، چند منظره ی طبیعی که از دوره ی مورتن و خلنگزارهای اطراف آن نقاشی کرده بودم. اول از تعجب خشکش زد و بعد، از خوشحالی به هیجان آمد:
_ «آیا شما این تصویرها را کشیده اید؟ زبان فرانسه و آلمانی می دانید؟ شما واقعاً یک... معجزه گرید! از معلم نقاشی اولین مدرسه ام در س... بهتر نقاشی می کنید. آیا عکس مرا می کشید تا به پاپا نشان بدهم؟»
جواب دادم: «با کمال میل.» از فکر کشیدن تصویر چنان مدل کامل و زیبایی، احساس هیجان آمیز یک هنرمند به من دست داد. در آن موقع لباس ابریشمی آبی تیره ای پوشیده بود و بازوان و گردنش برهنه بودند. تنها زینت او گیسوان خرمایی رنگش بود که با نوعی حالت زیبایی وحشی روی شانه هایش ریخته بود. یک ورقه مقوای نازک صاف برداشتم، و طرح دقیقی از او کشیدم. به خودم نوید دادم که از رنگ کردن آن لذت خواهم برد. چون هوا رو به تاریکی می رفت به او گفتم که باید یک روز دیگر بیاید و مدل بنشیند تا کار تصویرش تمام شود.
آنقدر نزد پدرش از من تعریف کرده بود که عصر روز بعد خود آقای الیور به اتفاق او نزد من آمد. مردی بود بلند قامت، تنومند و میانه سال که موی سرش خاکستری شده بود. دختر دوست داشتنی اش در کنار او مثل گل خوش رنگ زیبایی بود که کنار مناره ی خاکستری رنگی قرار گرفته باشد. به نظر می رسید آدم کم حرف و شاید مغروری باشد اما با من خیلی مهربان بود. از طرحی که از رزاموند کشیده بودم خیلی خوشش آمده بود. گفت که باید از آن یک تصویر کامل درآورم. ضمناً با اصرار از من خواست که عصر روز بعد را به ویل هال بروم.
رفتم. اقامتگاه بزرگ و زیبایی بود که کاملاً از ثروت کلان صاحبش حکایت می کرد در تمام مدتی که در آنجا بودم رزاموند خیلی خوشحال و با نشاط بود. پدرش برخورد خوبی داشت. وقتی بعد از صرف عصرانه، با من شروع به گفت و گو کرد با عباراتی صریح و محکم رضایت و تأیید خود را از فعالیتهای من در مدرسه ی مورتن ابراز داشت و گفت بنابر آنچه دیده و شنیده بیم آن دارد که من برای آن محل خیلی زیاد باشم و به زودی کار مناسبتری پیدا کنم و از آنجا بروم.
رزاموند با صدای بلند گفت: «واقعاً اینطورست! او کاملاً هوش و قابلیت لازم برای تدریس در یک خانواده ی بزرگ را دارد.»
در دل گفتم بودن در همین جایی که هستم را بر تدریس در هرگونه خانواده ی «بزرگ»، در هر جا که باشد، کاملاً ترجیح می دهم. آقای الیور راجع به آقای ری ورز _ و خانواده ی ری ورز _ با احترام زیاد حرف می زد. گفت: «اسم ری ورز در این حوالی بسیار قدیمی و مشهورست، صاحبان اولیه ی آن خانه ثروتمند بودند، زمانی تمام مورتن به آنها تعلق داشت، و حتی همین الان هم نماینده ی آن خانواده، در صورت تمایل، می تواند با بهترین خانواده های اینجا وصلت کند.» بعد گفت: «خیلی افسوس می خورم که جوانی به آن خوبی و استعداد تصمیم گرفته میسیونر بشود و به خارج از کشور برود؛ کاملاً مشخص است که دارد زندگی باارزشی را به هدر می دهد.» پس معلوم بود که پدر آن دختر با وصلت رزاموند با سینت جان به هیچ وجه مخالفتی نخواهد کرد. آقای الیور ظاهراً اصل و نسب اشرافی، اسم قدیمی و حرفه ی مقدس آن کشیش جوان را برای جبران کمبود ثروت کافی می دانست.
پنجم نوامبر و یک روز تعطیل بود. مستخدمه ی کوچکم پس از کمک به من در نظافت خانه با رضایت کامل از این که یک پنی انعام به او داده ام، رفته بود.
تمام آنچه در اطراف خود می دیدم بدون لکه و براق بود: کف پاکیزه ی اطاق، بخاری صیقل یافته و صندلیهای خوب پاک شده. خودم را هم نظیف کرده بودم. حالا یک بعد از ظهر در پیش رو داشتم تا هر طور که می خواهم آن را بگذرانم.
یک ساعت از وقتم صرف ترجمه ی چند صفحه ی متن آلمانی شد. بعد، تخته شستی و مدادهایم را برداشتم و به کار آرامش بخش تری پرداختم؛ تکمیل تصویر کوچک رزاموند الیور کار آسان تری بود. سر را قبلاً تمام کرده بودم فقط زمینه مانده بود که رنگ بزنم، رنگ لباس را تیره کنم، سرخی لبهای پر آب را هم بیشتر کنم. موی سر را در بعضی جاها کمی چین بدهم، و سایه ی مژه ها را در زیر پلکهای لاجوردی تیره تر کنم. سخت سرگرم تکمیل این جزئیات بودم که شنیدم ضربه ی تندی به در خورد، در باز شد و سینت جان ری ورز به داخل اطاق آمد. گفت: «آمدم ببینم که ساعات فراغتتان را چطور می گذرانید. نه، آنطور که تصور می کردم با فکر کردن نمی گذرانید. خوب است؛ وقتی به نقاشی می پردازید تنهایی را حس نمی کنید. می بینید که هنوز به شما اعتماد ندارم هرچند تا حالا کارتان بسیار عالی بوده. برای سرگرمی آرامش بخش شبانه تان کتابی آورده ام.» و یک جلد کتاب تازه از چاپ درآمده روی میز گذاشت. مجموعه ی شعر بود. یکی از آثار اصیلی بود که خوشبختانه در دسترس مردم ثروتمند آن روزگار _ عصر طلایی ادبیات مدرن _ قرار داشت. افسوس، که کتابخوانهای عصر ما به اندازه ی آنها خوشبخت نیستند! اما به جرأت می گویم که در اینجا در متهم کردن یا اظهار عدم رضایت خود لحظه ای تردید نخواهم کرد! می دانم که نه شعر، مرده، نه نبوغ، از بین رفته و نه ممونا* بر هیچیک از آنها تسلط یافته تا آنها را محدود کند یا از میان بردارد؛ اینها روزی وجود خود، حضور خود، آزادی خود و قدرت خود را نشان خواهند داد. فرشتگان توانمند، که در آسمان مأمن گزیده اند، وقتی می بینند اشخاص پست و شرور پیروز می شوند و ضعیفان بر نابودی خود می گریند، لبخند می زنند. آیا شعر از بین می رود؟ آیا نبوغ طرد می شود؟ نه! حد وسط ندارد و نتیجه، قطعی خواهد بود. نگذارید غبطه خوردن، شما را به طرف چنین فکری سوق دهد. نه؛ نه تنها زنده خواهند ماند بلکه سلطه خواهند یافت و مایه ی نجات خواهند شد؛ اگر تأثیر ملکوتی آنها در همه جا گسترده نباشد انسان در دوزخ خواهد بود _ دوزخ فرومایگی و پستی خود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#119 | Posted: 9 Sep 2013 22:57




در اثنائی که مشتاقانه به صفحه های پر محتوای مارمیون (عنوان کتاب، این بود) نظر می انداختم سینت جان خم شده بود و نقاشی مرا با دقت نگاه می کرد. یک مرتبه قامت بلند خود را راست کرد؛ چیزی نگفت. به او نگاه کردم. از نگاه به چشمان من پرهیز کرد. با افکارش خوب آشنا بودم و به آسانی می توانستم ضمیرش را بخوانم. در آن لحظه حس می کردم از او آرامتر و خونسردترم. و در آن لحظه عجالتاً بر او برتری داشتم، و در خود تمایلی یافتم که در صورت امکان برایش کاری انجام دهم.
با خود گفتم: «او با تمام قدرت و ضبط نفس، خود را در فشار قرار داده سعی می کند هرگونه احساس یا هیجان را در درون خود خفه کند _ نه توضیح می دهد، نه اعتراف می کند و نه چیزی بر زبان می آورد. اطمینان دارم به نفع او خواهد بود اگر کمی راجع به رزاموند زیبا، که فکر می کند نباید با او ازدواج کند، حرف بزنم؛ این او را به حرف زدن وادار خواهد کرد.»
اول گفتم: «بنشینید، آقای ری ورز.» اما او مثل همیشه جواب داد که نمی تواند بماند. در دل گفتم: «بسیار خوب، اگر دوست داری بایست اما به این زودی نخواهی رفت چون من اینطور تصمیم گرفته ام. تنهایی دست کم به همان اندازه برای تو بد است که برای من. اگر نتوانم به چشمه ی پنهانت راه یابم سعی خواهم کرد روزنه ای به آن چشمه ی نهفته ی در زیر سنگ، به درون قلبت، باز کنم تا از آن طریق بتوانم قطره ای از مرهم همدردی خود را در آن بچکانم.»
با لحنی رک و بیملاحظه پرسیدم: «این تصویر، شبیه خودش است؟»
_ «شبیه خودش! شبیه کی! من با دقت نگاهش نکردم.»
_ «نگاه کردید، آقای ری ورز.»
از حاضر جوابی ناگهانی و عجیب من تقریباً یکه خورد. با حیرت به من نگاه کرد. در دل گفتم: «آهان، تازه اولش است؛ هنوز چیزی نگفته ام. نمی خواهم با سرسختی ناچیزی که نشان می دهی از پشروی باز بمانم؛ خود را آماده کرده ام که خیلی بیشتر از اینها پیش بروم.» ادامه دادم که: «آن را با دقت و با وضوح نگاه کردید، اما از این که دوباره آن را ببینید مانع شما نمی شوم.» وقتی این را می گفتم برخاستم و تصویر را به دستش دادم.
گفت: «روی این تصویر خیلی کار شده. رنگ آمیزیش خیلی صاف و روشن است. نقاشی بسیار زیبا و دقیقی است.»
_ «بله، بله، همه ی اینها را می دانم، اما شما راجع به شباهت چه می گویید؟ شبیه کیست؟»
بعد از غلبه بر تردید خود جواب داد: «حدس می زنم دوشیزه الیور باشد.»
_ «البته، و حال، آقا، به عنوان پاداش حدس صحیحتان به شما قول می دهم نسخه ی دقیق و کاملاً مطابق با اصلی از همین تصویر به شما بدهم به شرط این که قول بدهید که آن را خواهید پذیرفت؛ من نمی خواهم دقت و توان خودم را روی هدیه ای به هدر بدهم که احتمالاً شما آن را بی ارزش بدانید.»
همچنان به تصویر خیره مانده بود؛ هرچه آن را بیشتر نگاه می کرد محکمتر نگاهش می داشت، و ظاهراً بیشتر هوس داشتنش را می کرد. زیر لب گفت: «شبیه است! چشمها خوب کشیده شده، رنگ، نور، بیان، همه کامل اند. لبخند می زند!»
_ «آیا اگر المثنای این تصویر را داشته باشید احساس آرامش خواهید کرد یا احساس غم و اضطراب؟ این را به من بگویید. وقتی در ماداگاسکار، یا دماغه ی امید نیک یا در هند هستید داشتن این یادبود برای شما مایه ی آرامش خاطر خواهد بود یا رؤیت آن خاطراتی را در شما زنده می کند که موجب ضعف و غصه ی شماست؟»
در این موقع دزدانه سر خود را بلند کرد، نگاهی حاکی از بی تصمیمی و اضطراب به صورت من انداخت، و دوباره به برانداز کردن تصویر پرداخت:
_ «در این که میل دارم آن را داشته باشم شکی نیست؛ این که آیا این کار، محتاطانه یا عاقلانه است، مسأله ی دیگری است.»
چون اطمینان پیدا کرده بودم که رزاموند واقعاً او را ترجیح می دهد و بعیدست که پدرش با ازدواج آنها مخالفت کند قلباً سخت مایل بودم که از وصلت آنها جانبداری کنم. به نظرم رسید که اگر او مالک ثروت کلان آقای الیور بشود با آن می تواند کارهای خیلی بیشتر و بهتری انجام دهد تا این که استعداد و توان خود را در زیر آفتاب سوزان مناطق حاره به هدر دهد و نابود کند. بنابراین با داشتن چنین نیتی جواب دادم:
«تا آنجا که می توانم بفهمم عاقلانه تر و محتاطانه تر خواهد بود که فوراً نسخه ی اصلی را بردارید.»
حالا دیگر نشسته بود؛ تصویر را مقابل خود روی میز گذاشته و در حالی که پیشانی خود را به دو دستش تکیه داده بود با علاقه به آن نگاه می کرد. استنباطم این بود که در این موقع از گستاخی من نه عصبانی نه حیرنزده است. حتی متوجه شدم که بدین گونه با صراحت مخاطب قرار دادن او راجع به موضوعی که آن را غیرقابل طرح می دانسته _ شنیدن این که چنین آزادنه درباره ی آن حرف زده می شود _ آغاز مرحله ای خواهد بود که او کم کم لذتی جدید، یعنی نجاتی که اصلاً امیدی به آن نداشته است، را تجربه کند. اشخاص خوددار و کم حرف اغلب واقعاً نیاز دارند که راجع به احساسات و غمهاشان خیلی زیاد با صراحت گفت و گو شود؛ سختگیرترین زاهدها هرچه باشد بالاخره انسان هستند و «ایجاد تلاطم» با گستاخی و در عین حال خیرخواهی در «اقیانوس آرام» ارواحشان غالباً به منزله ی برداشتن اولین گام در رهین منت خود ساختن آنهاست.
همچنان که پشت صندلیش ایستاده بودم گفتم: «از شما خوشش می آید، مطمئن هستم، و پدرش به شما احترام می گذارد. علاوه بر این، دختر قشنگی است _ تا اندازه ای بیفکرست اما شما برای خودتان و او به حد کافی فکر دارید. باید با او ازدواج کنید.»
پرسید: «آیا واقعاً از من خوشش می آید؟»
_ «مسلماً؛ بیشتر از هر کس دیگر. دائماً راجع به شما حرف می زند؛ هیچ موضوعی نیست که اینقدر از آن لذت ببرد، و یا اینقدر از آن دم بزند.»
گفت: «شنیدن این موضوع بسیار جالب است، بسیار. یک ربع ساعت دیگر ادامه بدهید.» وقتی این را می گفت، ساعت خود را درآورد و روی میز گذاشت تا حساب وقت را داشته باشد.
گفتم: «اما ادامه دادن من چه فایده ای دارد در صورتی که شما احتمالاً دارید برای وارد آوردن ضربه ی آهنین مخالفت، یا افزودن زنجیر تازه ای بر رشته زنجیرهایی که قلبتان را اسیر کرده، خودتان را آماده می کنید؟»
_ «در این باره اینقدر سخت نگیرید. تصور کنید که من دارم تسلیم می شوم و به تحلیل می روم، همچنان که همینطور هم هست. عشق انسانی مثل آب چشمه ی تازه جوشانی در روح من فوران می کند، و سیل آسا بر سراسر مزرع دلم جاری می شود، این مزرغ را چقدر دقیق و با چه تقلایی آماده کرده بودم _ با چه پشتکاری بذرهای حسن نیت و تصمیم به ترک لذت نفس را در آن پاشیده بودم و مجسم کنید که سیل شهدآمیزی این مزرع را پوشانده، جوانه در باتلاق فرو رفته و زهر لذیذی آنها را خورده و فاسد کرده: خودم را مجسم می کنم که در یکی از اطاقهای نشیمن ویل هال کنار پای نو عروس خود، رزاموند الیور، روی قالیچه ای دراز کشیده ام. او دارد با صدای شیرین خودش با من حرف می زند _ با همان چشمانی به من نگاه می کند که دست ماهر شما آنها را نقاشی شده _ و با همین لبهای سرخ یاقوتی به من لبخند می زند. او متعلق به من است _ من از او هستم _ این زندگی کنونی و جهان گذران برایم کافی است. هیس! چیزی نگویید _ قلبم سرشار از نشاط است؛ شیفته و مدهوش شده ام _ بگذار زمانی که معین کردم با آرامش بگذرد.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#120 | Posted: 9 Sep 2013 22:58




گذاشتم تا هر چه می خواست حرف بزند. ساعت به تیک تاک خود ادامه می داد. آن مرد تند و کوتاه نفس می کشید، و من ساکت بودم. یک ربع ساعتی را که معین کرده بود در این سکوت به سرعت می گذشت. ساعت را به جای خودش برگرداند، تصویر را روی میز گذاشت، برخاست و رفت کنار بخاری ایستاد.
گفت: «می بینید، وقت کوتاهی که معین کردم به پرت گویی و پندار بافی گذشت. من صورت خود را روی سینه ی وسوسه تکیه دادم، و داوطلبانه گردنم را زیر یوغ گل آذین آن دختر گذاشتم و از جام او نوشیدم. ناز بالش سوخت. دیدم که در آن حلقه ی گل یک افعی است، مزه ی شراب تلخ است، وعده های او توخالی اند و آنچه پیشنهاد می کند دروغ است. من همه ی اینها را می بینم و می دانم.
با تعجب به او خیره شدم.
به حرفهای خود ادامه داد: «عجیب است، در حالی که رزاموند الیور را اینقدر با شدت _ در واقع با تمام شدت عشق نخستین، آن عشق بسیار زیبا، باشکوه و پرجاذبه _ دوست دارم اما در همین حال صدای آرام و استوار وجدان را می شنوم که به من می گوید آن زن برای تو همسر خوبی نخواهد شد و زوج مناسب تو نیست. من طی یک سال اول ازدواجم به این مطلب پی خواهم برد و خواهم فهمید که بعد از دوازده ماه شور و لذت، یک عمر پشیمانی و غم خواهد بود.
ناخواسته این کلمات از دهانم خارج شد: «واقعاً عجیب است!»
به سخنان خود ادامه داد: «در همان حالی که چیزی در درون من به شدت تحت تأثیر دلربائیهای اوست چیز دیگری توجه زیادی به نقایص او دارد. این کشمکش درونی من طوری است که او برای همکاری با من در اجرای اموری که بر عهده گرفته ام هیچگونه هماهنگی و توانی در خود نمی بیند. رزاموند و تحمل زحمت و مشقت، و زندگی کردن به عنوان یک مبشر زن؟ رزاموند و همسر یک میسیونر بودن؟ نه!»
_ «اما لازم نیست که دیگر شما میسیونرباشید. می توانید از آن برنامه صرف نظر کنید.»
_ «صرف نظر کنم! چی! از حرفه ام؟ از کار بزرگم؟ از شالوده ای که بر روی زمین برای قصر آسمانی ریخته ام؟ از امیدهایم برای ورود به سلک کسانی که تمام جاه طلبیهای خود را تبدیل کرده اند به جاه طلبی اصلاح نوع بشر، رساندن معرفت به قلمروهایی که جهل حاکم است، صلح را جایگزین جنگ، آزادی را جایگزین اسارت، دین را جایگزین موهومات و امید به بهشت را جایگزین ترس از دوزخ کردن، آیا باید از اینها صرف نظر کنم؟ این از خونی که در رگهایم جاری است برایم عزیزترست. چیزی است که باید به آن نظر داشته باشم، و برای آن زندگی کنم.»
بعد از یک سکوت نسبتاً طولانی گفتم: «دوشیزه الیور چی؟ یأس و غم و رنج او برای شما اهمیتی ندارد؟»
_ «دوشیزه الیور همیشه از خواستگاران و چاپلوسان احاطه شده؛ هنوز یک ماه نشده یاد من از خاطرش محو خواهد شد، مرا فراموش خواهد کرد، و احتمالاً همسر شخصی خواهد شد که بیشتر از من او را سعادتمند خواهد کرد.»
_ «خیلی با خونسردی راجع به او حرف می زنید اما درونتان گرفتار کشمکش هستید؛ لاغر شده اید.»
_ «نه. اگر هم لاغر شده باشم به علت نگرانیم برای آرزوهای آینده ام است که هنوز برآورده نشده اند. سفرم دائماً به تعویق می افتد. همین امروز صبح به من خبر رسید که جانشینم، که این همه مدت منتظر آمدنش بوده ام، تا سه ماه دیگر نمی تواند بیاید جای مرا بگیرد، و شاید این سه ماه تا شش ماه تمدید بشود.»
_ «هر وقت دوشیزه الیور وارد مدرسه می شود شما می لرزید و رنگتان زرد می شود.»
بار دیگر حالت تعجب در چهره اش ظاهر شد. تصور نمی کرد که یک زن جرأت کند با مرد اینطور حرف بزند. من خودم از این گونه گفت و گوها ناراحت نمی شدم. وقتی با اشخاص قوی، محتاط و مهذب، اعمم از مرد یا زن، حرف می زدم تا موقعی که از حصار محکم خودداریهای قراردادی به درون آنها راه نمی یافتم و از آستانه ی اعتمادشان عبور نمی کردم و جایی در قلب سنگشان به خود اختصاص نمی دادم هرگز نمی توانستم آرام بگیرم.
گفت: «شما یک آدم اصولی هستید و نمی ترسید. روح شجاعی دارید و چشمهاتان هم نافذست. اما بگذارید به شما اطمینان بدهم که در تفسیر احساسات من تا اندازه ای به خطا رفته اید. آنها را بیش از آن که واقعاً هستند عمیق و پرقدرت می دانید. مرا دارای رقت قلبی خیلی بیشتر از آن می دانید که خودم منصفانه به آن اعتراف دارم. وقتی در مقابل دوشیزه الیور رنگ صورتم تغییر می کند، یا می لرزم، دلم به حال خودم نمی سوزد بلکه از ضعفی که در خودم دارم عارم می آید و احساس شرم می کنم. می دانم که دور از نزاکت است اما بگذارید با قاطعیت بگویم که این فقط تب شهوت است و نه هیجان روح؛ روح مثل صخره ای در اعماق یک دریای بی آرام محکم و استوار ایستاده. مرا آنطور که هستم بشناسید: یک مرد خونسرد و سرسخت.»
از روی ناباوری تبسمی کردم.
به سخنان خود ادامه داد: «به هر حال، شما با یک جمله اعتماد مرا به خوتان جلب کرده اید و من الان کاملاً در وضع عادیم هستم _ آن ردای سرخ رنگ را که مسیحیت با آن نقایص انسانی را پنهان می کند، نپوشیده ام _ مردی هستم خونسرد،سرسخت و جاه طلب. از میان تمام عواطف فقط محبت بی آلایش بر من اثر دائمی دارد. عقل، و نه احساس، راهنمای من است. جاه طلبی من حدی ندارد. میل من به بلندپروازی و به کار کردن بیش از دیگران سیری ناپذیرست. برای شکیبایی، پشتکار، جدیت و استعداد خیلی ارزش قائلم چون به وسیله ی اینهاست که انسان به هدفهای بزرگ خود می رسد، و به مقامهای عالی ارتقاء پیدا می کند. من، با علاقه، شاهد تلاشهای شما هستم به این علت که شما را نمونه ی یک زن هوشمند، منظم و پرتوان می دانم نه به این علت که با شما به خاطر گذشته تان یا رنجهایی که هنوز متحمل می شوید با شما همدردی زیادی دارم.»
گفتم: «مثل یک فیلسوف خداناپرست حرف می زنید.»
_ «نه. من حتی فیلسوف خداپرست هم نمی توانم باشم. فرق میان من و فیلسوف خداپرست این است که من مؤمن هستم و به انجیل ایمان دارم. شما صفت را غلط به کار بردید؛ من فیلسوف خداناپرست نیستم بلکه یک فیلسوف مسیحی ام، پیرو مذهب عیسی. چون پیرو و شاگرد او هستم اصول مقدس، فیض بخش و محبت آمیز او را انتخاب کرده ام. از آن اصول طرفداری می کنم؛ قسم خورده ام و عهد بسته ام که آنها را رواج بدهم. چون از زمان نوجوانی از نعمت مذهب برخوردار شدهام مذهب با خونم عجین شده و صفات نهادی مرا به نحو مطلوب پرورش داده. این محبت بی آلایش از نطفه ی بسیار کوچکی درخت پر سایه ی انساندوستی را رویانده؛ از ریشه ی خودرو و ضعیف صداقت انسانی، احساس مطلوب اعتقاد به عدل الهی را پرورش داد هر از جاه طلبیِ کسب قدرت و شهرتِ نفس پست و ضعیف، جاه طلبی گسترش ملکوت خداوند من و پیروزهای برافراشتن صلیب را تحقق بخشیده. بله، مذهب برای من خیلی کارها انجام داده؛ مواد اولیه را به بهترین صورت با هم ترکیب کرده و طبیعت را پرورش داده و پیراسته است اما نتوانسته آن را ریشه کن کند، و ریشه کن هم نخواهد شد مگر آن که این جسم فانی خود را بهسرمنزل بقاع برساند.»
وقتی این را گفت کلاه خود را، که روی میز در کنار تخته شستی من بود، برداشت. یک بار دیگر به آن تصویر نگاه کرد.
زیر لب گفت: «واقعاً زیباست! راستی که خوب اسمی را به او داده اند: گل سرخ دنیا { : رزاموند}!»
_ «نمی خواهید یکی مثل این برایتان بکشم؟»
_ «چه فایده ای دارد؟* نه.»
ورقه ی کاغذ سفید نازکی را که من عادتاً در موقع نقاشی زیر دستم می گذاشتم روی تصویر کشید تا کاغذ مقوایی کثیف نشود. این که ناگهان چه چیزی روی آن کاغذ سفید دیده بود نتوانستم بفهمم فقط متوجه شدم چیزی توجهش را جلب کرده. آن را به سرعت بالا گرفت، به حاشیه اش نگاه کرد، بعد نگاهی به من انداخت که به نحو غیرقابل توصیفی عجیب و کاملاً نامفهوم بود. مثل این بود که با این نگاه خود می خواهد هر نقطه ای از اندام، چهره و لباسم را به خاطر بسپارد چون تمام ظاهر مرا خیلی با سرعت و دقت از نظر گذراند. لبهایش باز شد، مثل این که می خواست چیزی بگوید اما کلماتی را که می خواست بگوید، هرچه بود، نگذاشت از دهانش بیرون بیاید.
پرسیدم: «موضوع چیست؟»
جواب داد: «اصلاً چیزی نیست.» متوجه شدم همانطور که کاغذ را سر جایش می گذاشت با تردستی و چابکی تکه ی باریک کوچکی از حاشیه ی آن را برید، و آن تکه ی بریده در یک لحظه در دستکش آن مرد از نظرم ناپدید شد. بعد، پس از تعظیمی کوتاه و گفتن یک «خداحافظ» شتابزده به سرعت آنجا را ترک گفت.
من هم، به نوبه ی خود، کاغذ را با دقت نگاه کردم اما چیزی روی آن ندیدم فقط در قسمتی از آن که همیشه سعی می کردن رنگها را آنجا امتحان کنم چند لکه رنگ تیره دیده می شد. یکی دو دقیقه راجع به این راز فکر کردم اما چون چیزی به عقلم نرسید و مطمئن بودم که نمی تواند چیز زیاد مهمی باشد دیگر به آن فکر نکردم، و طولی نکشید که فراموش شد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 12 از 15:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Jane Eyre | جین ایر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites