تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Jane Eyre | جین ایر

صفحه  صفحه 13 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین »  
#121 | Posted: 9 Sep 2013 23:02




فصل سی و سوم

وقتی آقای سینت جان رفت برف شروع شده بود. باد و بوران در تمام طول شب ادامه داشت. روز بعد باد شدیدی برخاست و باعثِ به حرکت درآمدن توده های برف شد. تا تاریک شدن هوا درّه پر از توده های برف شده بود و تقریباً غیرقابل عبور به نظر می رسید. من «پشت پنجره ای» را بسته و یک پادری جلوی در گذاشته بودم تا مانع نفوذ برف به داخل اطاق شود. آتش را به هم زدم و مرتب کردم، نزدیک به یک ساعت کنابر بخاری نشستم و به غرش خفه ی طوفان گوش دادم. شمعی روشن کردم، مارمیون را برداشتم و شروع کردم یه مطالعه:

«روز بر فراز پرتگاه و قلعه ی نور ثم دامن می گسترد،
و رود صاف و روشن توئید، پهناور و ژرف،
و کوههای چی ویات، تنها؛
و برجهای عظیم، باروی بزرگ حفاظت شده،
و دیوارهایی که آنها را در بر گرفته اند،
در آن روشنایی زرین می درخشیدند.»

چیزی نگذشت که باد و بوران را در موسیقی شعر از یاد بردم. صدایی شنیدم؛ به فکرم رسید که باد در را باز کرده. اما، نه، سینت جان ری ورز بود که چفت خوفناک وارد خانه شد و در برابرم ایستاد. با ردایی که قامت بلندش را می پوشاند مثل یک توده ی برف غلتان شده بود. سخت حیرت کردم؛ هیچ انتظار نداشتم که آن شب در آن دره ی دورافتاده مهمان برایم برسد.
پرسیدم: «خبر بدی دارید؟ آیا اتفاقی افتاده؟»
همچنان که ردای خود را در می آورد و آن را مقابل درمی آویخت جواب داد: «نه. چقدر زود وحشت می کنید!» بعد با خونسردی و آرامش پادری را که ورودش باعث شده بود کنار برود دوباره سرجایش کشاند و در را محکم بست. برفِ چکمه های خود را تکاند.
گفت: «کف اطاقتان را که با زحمت تمیز کرده بودید کثیف کردم؛ این دفعه عذرم را بپذیرید.» بعد به بخاری نزدیک شد. در حالی که دستهای خود را روی شعله های آتش گرم می کردم گفت: «مطمئن باشید برای کار مهمی اینجا آمده ام. در بعضی جاها برف تا کمرم می رسید، خوشبختانه الان خیلی سبک شده.»
نتوانستم خود را نگهدارم؛ پرسیدم: «خوب، چرا اینجا آمده اید؟»
_ «چنین سؤالی از کسی که به خانه ی شما وارد شده دور از مهمان نوازی است اما چون می پرسید با صراحت جواب می دهم که آمده ام با شما کمی حرف بزنم. از کتابهای بیزبان و اطاقهای خالی خانه خسته شدم. علاوه بر این، از دیروز تا به حال وضع کسی را دارم که از شنیدن نصف یک داستان به هیجان آمده و حالا برای شنیدن دنباله ی ماجرا بیقرارست.»
نشست. یاد حرکت دیروزش در موقع رفتن افتادم و یک مرتبه نگران شدم که مبادا واقعاً تعادل عصبی خود را از دست داده باشد. به خود گفتم با این حال اگر دیوانه باشد دیوانه ی خیلی آرام و خونسردی است. موهای خیس از برف خود را از روی پیشانیش کنار زد. توانستم پیشانی و گونه های پریده رنگش را در پرتو نور آتش بخاری بهتر ببینم. هیچگاه حالت نگاهش را مثل این دفعه واضح ندیده بودم. با تأسف متوجه شدم که لاغریِ ناشی از کار سخت یا اندوه بر آن چهره ی سنگ مانند چقدر به وضوح نقش بسته. چهره اش مثل یک قطعه ی سنگ مرمر بود که نقوشی با اسکنه روی آن حکاکی شده باشد. منتظر ماندم به این امید که چیزی بگوید تا دست کم بتوانم تا حدی به علت آمدنش در آن موقع شب به خانه ام پی ببرم اما او چانه ی خود را به دستش تکیه داده و انگشتش را روی لبش گذاشته بود؛ داشت فکر می کرد. برایم خیلی عجیب بود که دیدم دستهایش هم مثل صورتش لاغرست. اندوهِ شاید ناخواسته ای بر قلبم چنگ زد. طوری دلم به حالش سوخت که گفتم:
_ «ای کاش دیانا یا مری یکیشان می آمد و با شما زندگی می کرد! خیلی بدست که اینقدر تنها هستید؛ شما به سلامت خودتان هیچ توجهی ندارید.»
گفت: «اصلاً اینطور نیست. وقتی ضرورت داشته باشد از خودم مراقبت می کنم. الان هم حالم خوب است. چه عیبی در من می بینید که شما را نگران سلامتی من کرده؟»
این کلمات را با چنان حالت لاقیدی و بی توجهی بر زبان آورد که دیدم نگرانی من، دست کم به عقیده ی او، کاملاً بی اساس است. سکوت کردم.
همچنان به آهستگی انگشت خود را روی لب زیرین خود می کشید، و همچنان چشمان خود را مثل کسی که در حال رؤیا باشد به بخاری مشتعل دوخته بود. چون لازم می دانستم چیزی بگویم پرسیدم که آیا حالا از طرف در اطاق که پشت سرش است احساس سرما می کند یا نه.
به اختصار و تا حدی با بدخلقی جواب داد: «نه، نه.»
گفتم: «بسیار خوب، حالا که حرفی برای زدن ندارید حرف نزنید. شما را با خودتان تنها می گذارم، و من هم می روم سر کتاب خواندن خودم.»
بنابراین، نوک فتیله ی شمع را چیدم و مطالعه مارمیون را از سر گرفتم. طولی نکشید که به جنب و جوش افتاد. فوراً نگاه خود را متوجه حرکاتش کردم. یک دفترچه ی بغلی جلد تیماجی از جیبش بیرون آورد و نامه ای از توی آن برداشت. آهسته به خواندن نامه پرداخت، آن را تاه کرد، سر جایش گذاشت و دوباره به فکر فرو رفت. سعی من در ادامه ی مطالعه در حالی که آن موجود مرموز را در برابر خود می دیدم بیفایده بود. از طرفی چون بیصبر و بیقرار بودم نمی توانستم از ساکت بودن خود راضی باشم. اگر دلش می خواست می توانست جوابم را ندهد اما من بایست حرف می زدم:
_ «تازگیها از دیانا و مری خبری دارید؟»
_ «نه، بعد از آخرین نامه شان که هفته ی گذشته به شما نشان دادم خبری ندارم.»
_ «آیا در ترتیب برنامه هاتان برای سفر تغییری پیش نیامده؟ برای رفتن از انگلستان زودتر از موعد مقرر که شما را احضار نخواهند کرد؟»
_ «در حقیقت، می ترسم احضارم نکنند؛ اگر احضارم نکنند خیلی بد خواهد شد.» چون هنوز از سعی خود نتیجه نگرفته بودم موضوع گفت و گو را تغییر دادم؛ بهتر دانستم راجع به مدرسه و شاگردان حرف بزنم:
_ «حال مادر مری گرت بهترست؛ مری امروز صبح به مدرسه آمد. هفته ی آینده چهار شاگرد جدید از ریخته گرخانه برایم می فرستند. اگر برف نمی بارید امروز بایست آمده باشند.»
_ «راستی؟»
_ «آقای الیور خرج دو نفر آنها را می پردازد.»
_ «که اینطور؟»
_ «می خواهد در جشن کریسمس تمام مدرسه را دعوت کند.»
_ «می دانم.»
_ «شما این پیشنهاد را داده بودید؟»
_ «نه.»
_ «پس پیشنهاد کی بوده؟»
_ «گمان می کنم پیشنهاد دخترش.»
_ «بله، احتمال دارد؛ او خیلی خوش قلب است.»
_ «بله.»
دوباره آن سکوت نامطبوع حکمفرما شد. ساعت هشت ضربه نواخت. مثل این که از خواب بیدار شده باشد پاهای خود را جمع کرد، صاف نشست و رو به من کرده گفت: «چند دقیقه کتابتان را کنار بگذارید و کمی نزدیک تر بخاری بیایید.»
در حالی که متحیر بودم و گمان می کردم تحیرم پایانی نداشته باشد، آنچه از من خواسته بود، انجام دادم.
ادامه داد: «نیم ساعت قبل گفتم که برای شنیدنِ بقیه ی ماجرایی بیقرارم اما وقتی خوب فکر کردم دیدم بهترست خودم جای گوینده ی داستان را بگیرم و شما هم مستمح من باشید. قبل از شروع، لازم می دانم شما را متوجه کنم که داستان تا اندازه ای کهنه و پیش پا افتاده به نظرتان خواهد آمد اما به یاد داشته باشید که جزئیات کهنه ی یک ماجرا وقتی از زبانهای مختلف شنیده شود ممکن است تا حدی تازگی پیدا کند. به هر حال، خواه کهنه باشد و خواه نو، داستان کوتاهی است:
«

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#122 | Posted: 9 Sep 2013 23:03




بیست سال قبل یک معاون فقیر کشیش بخش _ عجالتاً اسمش مهم نیست _ عاشق دختر مرد ثروتمندی شد. آن دختر، هم عاشق او شد و با وجود مخالفت تمام بستگان خود با او ازدواج کرد. در نتیجه، بستگان آن دختر پس از عروسی، او را از خود طرد کردند. هنوز دو سال از این ازدواج نگذشته بود که آن زوج سنت شکن هر دو مردند، و به آرامی کنار هم در زیر یک تخته سنگ به خاک سپرده شدند (من قبرشان را دیده ام؛ جزئی از سنگفرش محوطه ی بزرگی شده بود که دیوارهای کلیسای جماع غم انگیز و دودآلود قدیمی یک شهر صنعتی پر جمعیت در استان... آن را احاطه کرده بود.) از آن ازدواج دختری باقیماند که از همان ابتدای تولدش وابسته ی کمکهای خیریه بود _ چون مثل برف بادآورده یخ کرده بودم امشب نتوانستم جای دیگری برای سرکشی بروم _ خلاصه، احتیاج به کمکهای خیریه عاقبت آن موجود بیکس را به خانه ی یکی از قوم و خویشهای ثروتمند مادریش کشاند. در آنجا زن دائیش به نامِ (حالا می توانم اسمها را بگویم) خانم رید صاحب گیتس هد کشاند _ چه شد یک دفعه تکان خوردید؟ صدایی شنیدید؟ یقیناً فقط یک موش است که در لای تیرهای سقف کلاس مجاور این طرف و آن طرف می رود. آن کلاس، پیش از این که تعمیرش کنم و تغییرش بدهم، انبار بود، و انبارها معمولاً پر از موش اند _ خوب، برگردیم سر اصلِ مطلب، خانم رید ده سال از آن بچه ی یتیم نگهداری کرد. آیا در مدت ده سالی مه آن کودک با این خانم زندگی می کرد به او خوش گذشته یا نه این را نمی توانم بگویم چون تا حالا هیچکس به من نگفته. اما بعد از این مدت خانم رید کودک را به جایی روانه کرد که شما با آن آشنا هستید _ و آنجا جای دیگری جز مدرسه ی لوو ود نبود _ و شما خودتان چند سالی را آنجا گذرانیده اید. ظاهراً در آنجا وضع آبرومندانه ای داشته. او هم مثل خود شما از شاگردی به معلمی رسیده _ واقعاً برایم عجیب است که سرگذشت شما چه نقاط مشترک زیادی با سرنوشت آن بچه دارد _ این قهرمان داستان من از لوو ود بیرون آمد تا معلم خصوصی بشود. در اینجا سرنوشتهای شما دو نفر دوباره با هم شباهت پیدا می کنند. او تعلیم و تربیت بچه ی تحت سرپرستی شخصی به اسم آقای راچستر را به عهده می گیرد.»
حرفش را قطع کردم: «آقای ری ورز!»
گفت: «می توانم حدس بزنم چه احساسی دارید اما چند لحظه ای خودتان را نگهدارید؛ داستان من دارد تمام می شود، پس ماجرا را تا آخر گوش کنید. من چیزی راجع به شخصیت آقای راچستر نمی دانم جز این که به آن دختر جوان پیشنهاد یک ازدواج شرافتمندانه داد، و دختر جوان درست در جایگاه مراسم عقد در کلیسا متوجه شد که آن آقا زنی دارد که هنوز هم حیات دارد هرچند دیوانه است. رفتار بعدی آن مرد چه بود و چه پیشنهادهایی داد این را فقط می توان حدس زد. اما وقتی کاری پیش آمد و لازم بود به سراغ آن معلمه ی جوان بروند متوجه شدند که رفته _ هیچکس نفهمید چه موقع، کجا و چطور رفته. شبانه از خانه ثورنفیلد بیرون آمده بود. تمام جست و جوها برای پیدا کردنش بیفایده بود. تمام اطراف را زیر پا گذاشتند اما هیچ نشانی نتوانستند از او پیدا کنند. با این حال، پیدا کردن او خیلی لازم و مهم بود. به تمام روزنامه ها آگهی دادند. نامه ای از آقای بریگز، مشاور حقوقی، به دست خود من رسید که تمام آنچه برایتان گفتم در این نامه نوشته شده بود. آیا این ماجرا عجیب نیست؟»
گفتم: «فقط این را به من بگویید _ و چون شما اطلاعات زیادی دارید مسلماً می توانید به من بگویید _ که از آقای راچستر چه می دانید؟ چه وضعی دارد و کجاست؟ مشغول چه کاری است؟ آیا حالش خوب است؟»
_ «من راجع به آقای راچستر هیچگونه اطلاعی ندارم. در نامه هیچ اشاره ای به او نشده جز یک جا و آن هم شرح شیادی و کار غیرقانونی اوست که به آن اشاره کردم. شما به جای این سؤال بایست اسم آن معلمه را می پرسیدید _ و سؤال می کردید چرا وجود او اینقدر ضرورت پیدا کرده.»
_ «پس هیچکس به خانه ی ثورنفیلد نرفت؟ کسی آقای راچستر را ندید؟»
_ «گمان نمی کنم.»
_ «اما به او نامه نوشتند؟»
_ «البته.»
_ «در آن نامه چه چیزهایی نوشته شده؟ نامه پیش کیست؟»
_ «آقای بریگز می گوید جواب نامه اش را آقای راچستر ننوشته بود بلکه خانمی با امضای الیس فرفاکس جواب نامه را داده بود.»
عرق سردی بر بدنم نشست. پس احتمالاً آنچه از آن خیلی وحشت داشتم اتفاق افتاده بود: او، به احتمال زیاد، انگلستان را ترک گفته و از فرط ناامیدی در قاره ی اروپا به جاهای نامناسبی رو آورده بود. راستی در آنجا برای رنجهای شدید خود در جست و جوی کدام داروی مخدر بود، و برای ارضای امیال تند و سرکش خود به چه چیزی پناه می برد؟ جرأت نداشتم به این سؤال خود جواب بدهم. آه، ارباب بیچاره ی من _ اربابی که زمانی نزدیک بود شوهرم بشوی و غالباً به تو می گفتم: «ادوارد عزیزم!»
آقای ری ورز اظهار داشت: «قاعدتاً بایست آدم بدی بوده باشد.»
با اوقات تلخی گفتم: «شما او را نمی شناسید، بنابراین راجع به او قضاوت نکنید.»
با آرامی جواب داد: «بسیار خوب، اصلاً واقعیت این است که فکرم بیشتر به جای دیگری مشغول است تا به او. باید داستانم را تمام کنم. چون خیال ندارید اسم آن معلمه را بپرسید باید خودم آن را بگویم _ صبر کنید _ اینجاست. همیشه روی کاغذ آوردن مطالب مهم بیشتر مایه ی رضایت خاطرست مخصوصاً که کاملاً به وضوح نگاشته شده باشد.»
و دفترچه ی بغلی دوباره با ظرافت بیرون آمد، باز شد، انگشتان آن مرد در آن به جست و جو پرداختند، و بالاخره از یکی از بخشهای آن، باریکه ی کثیف کاغذی که با عجله کنده شده بود بیرون آمد. آن را از روی جنس کاغذ و لکه های لاجوردی، لاکی و شنگرفی شناختم؛ همان باریکه ی دزدیده شده از حاشیه ی پوشش تصویر بود. آن مرد برخاست، آن را نزدیک چشمانم نگهداشت. کلمات «جین ایر» را که به خط خودم با مرکب چین نوشته بودم و روی آن منعکس شده بود خواندم _ بدون شک آن را در زمانی امضا کرده بودم که به علت پریشانی حواس از وضع فعلی خود غافل شده بودم.
گفت: «بریگز راجع به جین ایر برایم نوشته بود، در آگهیهای روزنامه ها هم اسم جین ایر دیده می شد، و من هم جین الیوت نامی را می شناختم. باید اعتراف کنم که از ابتدا به شما شک داشتم اما فقط دیروز بعد از ظهر بود که شک من مبدل به یقین شد. صاحب اسم جین ایر خود شما هستید و جین الیوت اسم مستعار شماست؟»
_ «بله، بله. اما آقای بریگز کجاست؟ شاید اطلاعات او راجع به آقای راچستر بیشتر از شما باشد.»
_ «بریگز در لندن است، و من گمان نمی کنم که اصلاً چیزی درباره ی آقای راچستر بداند؛ به آقای راچستر علاقه ای ندارد. در عین حال، شما با سؤالهای پی در پی درباره ی این جزئیات امور اصلی را فراموش می کنید مثلاً نمی پرسید به چه علت آقای بریگز سعی داشته شما را پیدا کند _ با شما چکار دارد؟»
_ «خوب، با من چکار دارد؟»
_ «تنها کاری که با شما دارد این است که بگوید عمویتان آقای ایر اهل مدی را فوت کرده، ثروتش را برای شما به ارث گذاشته، و حالا شما ثروتمند هستید. فقط همین؛ کار دیگری با شما ندارد.»
_ «من! ثروتمند؟»
_ «بله شما ثروتمند شده اید. شما وارث منحصر به فرد هستید.»
چند لحظه ای هر دو ساکت بودیم.
بعد سینت جان حرفهای خود را دنبال کرد: «البته باید هویتتان را ثابت کنید و برای این منظور هم هیچ مشکلی سر راهتان نیست، و می توانید بلافاصله آن ثروت را در اختیار بگیرید. پولتان به بانگ انگلستان سپرده شده. وصیتنامه و مدارک لازم پیش بریگز است.»
این صحنه ی دیگری از زندگی من بود! خواننده حتماً توجه دارد که تغییر وضع زندگی شخص از فقر به ثروت چیز خوبی است، چیز بسیار خوبی است، اما امری نیست که آدم بتواند افکار خود را به آن معطوف بدارد و در نتیجه از آن لذت ببرد. از این گذشته، در زندگی روی آوردهای دیگری نیز وجود دارند که هیجان انگیزتر و لذت بخش تر از ناگهان ثروتمند شدن هستند. این امر به ذوقیات ارتباطی ندارد، امری است مربوط به دنیای خشک و بیروح واقعیات؛ هیچ کمال مطلوبی در آن نیست. تمام آدمهایش بی انعطاف و حسابگرند. مظاهر چنین دنیایی همه مثل هم اند. آدم از خبر ثروتمند شدن خود بالا نمی پرد، جست و خیز نمی کند و هورا نمی کشد. کم کم شروع می کند به بررسی مسئولیتها و فکر کردن راجع به مشاغل. برای تحقق رضایت مداوممان دلواپسیهای خطیری پدید می آیند _ و ما خود را در تنگنا می گذاریم و با قیافه ای جدی درباره ی سعادتمان به فکر فرو می رویم .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#123 | Posted: 9 Sep 2013 23:04 | Edited By: andishmand




علاوه بر این، کلمات ارث و وارث و مرگ و مراسم تشییع با هم در نامه آمده بود. عمویم که راجع به او فقط چیزهایی شنیده بودم، مرده بود. او تنها خویشاوند من بود. از وقتی که از بودنش اطلاع پیدا کرده بودم این امید را در سر می پروراندم که روزی او را ببینم، و حالا می دانستم که او را هرگز نخواهم دید. موضوع دیگر آن که این پول فقط به من می رسید و نه به من و یک خانواده ی شاد بلکه به خود من تنها. بدون شک این یک لطف و بخشش بزرگ بود. ناوابستگی چیز باشکوهی بود اما با این حال حس می کردم که از فرط هجوم افکار گوناگون به مغزم گیج شده ام.
آقای ری ورز گفت: «بالاخره، سرتان را بلند کردید. تصور کردم مدوسا* به شما نگاه کرده و شما به صورت سنگ در آمده اید _ شاید حالا از من بپرسید که چقدر می ارزید؟»
_ «چقدر می ارزیدم؟»
_ «آهان، یک مبلغ جزئی! البته چیز قابل ذکری نیست! به گمانم می گویند بیست هزار لیره.»
این خبر جدید مرا از تعجب بر جای خود خشک کرد. پیش خود حساب کرده بودم که چهار پنج هزار لیره است اما وقتی فهمیدم مقدار آن چند برابرست واقعاً گیج شدم. آقای سینت جان، که قبلاً هیچوقت خنده اش را ندیده بودم، حالا می خندید.
گفت: «بله، اگر شما مرتکب جنایتی شده بودید و من به شما اطلاع می دادم که جنایت شما کشف شده حیرتتان بیشتر از حالا نبود.»
_ «مبلغ زیادی است؛ فکر نمی کنید اشتباهی شده باشد؟»
_ «به هیچ وجه اشتباهی نشده.»
_ «شاید عدد را اشتباه خوانده باشید؛ ممکن است 2000 بوده باشد!»
_ «به حروف نوشته شده نه به اعداد؛ بیست هزار.»
این دفعه حس کردم تقریباً مثل آدمی هستم که اشتهای یک نفر را دارد و فقط می تواند به اندازه ی شکم خودش غذا بخورد آن وقت این شخص را پشت میزی بنشانند که روی آن برای صد نفر غذا چیده اند و از او توقع داشته باشند که تمام آن غذاها را بخورد. در این موقع آقای ری ورز برخاست. ردای خود را پوشید.
گفت: «اگر امشب هوا اینقدر طوفانی نبود هنا را می فرستادم ت پیش شما بماند. به نظر می رسد تنهایی خیلی شما را ناراحت می کند. اما هنا، این زن بیچاره، نمی تواند مثل من از میان توده های برف با قدمهای بلند حرکت کند؛ پاهایش به بلندی پاهای من نیست. پس باید شما را با غمهاتان تنها بگذارم. شب بخیر.»
داشت چفت در را باز می کرد؛ ناگهان فکری به خاطرم رسید. فریاد کشیدم: «یک دقیقه بایستید!»
_ «خوب؟»
_ «از یک چیز سردرنمی آورم و آن این است که آقای بریگز راجع به من به شما نامه نوشت. شما را از کجا می شناخته یا از کجا توانسته حدس بزند که شما، ساکن چنین محل دورافتاده ای، قدرت این را دارید که به پیدا کردن من کمک کنید.»
گفت: «آهان! من یک کشیشم، و در چنین موارد فوق العاده ای همیشه به کشیش مراجعه می کنند.» بار دیگر چفت در صدا کرد.
با صدای بلند گفتم: «نه، توضیح شما مرا قانع نمی کند!» در واقع، در آن جواب شتابزده و بدون توضیح چیزی بود که به جای آن که کنجکاوی مرا از بین ببرد آن را بیشتر از قبل برانگیخت.
به گفته ی خود افزودم: «این خیلی عجیب به نظر می رسد. باید راجع به آن بیشتر بدانم.»
_ «یک وقت دیگر.»
_ «نه، امشب! امشب!» صورتش را از طرف در برگرداند. من خود را میان او و در حائل کردم. تا اندازه ای ناراحت به نظر می رسید.
گفتم: «شما مسلماً تا همه چیز را به من نگویید نخواهید رفت.»
_ «ترجیح میدهم نگویم، البته الان.»
_ «خواهید گفت! باید بگویید!»
_ «بهترست که دیانا یا مری موضوع را به شما بگوید.»
البته این خودداری او از حرف زدن اشتیاق مرا خیلی بیشتر می کرد؛ من بایست مطلع می شدم، و آن هم بدون تأخیر. همین را به او گفتم.
گفت: «اما من قبلاً به شما گفته ام که مرد سرسختی هستم و واداشتن من به کاری که نمی خواهم بکنم آسان نیست.»
_ «و من هم زن سرسختی هستم؛ از سر خود رفع کردن من غیرممکن است.»
گفت: «از طرف دیگر طبیعت خشک و سردی دارم؛ هیچ حرارت و شور و شوقی در من اثر ندارد.»
_ «اما من گرمم، و آتش یخ را آب می کند. شعله ی آتشی که آنجاست تمام برف روی ردای شما را آب کرده؛ به همین جهت در کف اتاق من آب راه انداخته و آن را به صورت یک خیابان پر رفت و آمد درآورده و شما، آقای ری ورز، چون امیدوارید به خاطر خلاف و جرم کثیف کردن که شنی آشپزخانه ام شما را ببخشم، آنچه را که می خواهم بدانم باید به من بگویید.»
گفت: «پی، بسیار خوب، من تسلیم هستم البته نه تسلیم به اشتیاق شما بلکه به سماجت شما همانطور که چکیدن مدوام قطرات آب روی سنگ آن را می ساید و گود می کند. از این گذشته، شما بالاخره یک روزی باید این را بدانید پس چرا حالا به شما نگویم. اسمتان جین ایر است، بله؟»
_ «البته، این اسم قبلاً روی من گذاشته شده.»
_ «شاید اطلاع نداشته باشید که من با شما همنام هستم؛ آیا می دانید اسمی که روی من گذاشته اند سینت جان ایر ری ورز است؟»
_ «نه، در واقع! اما حالا یادم آمد میان حروف اختصاری اسمتان، که روی کتابهایی که در مواقع مختلف به من امانت می دادید حرف ای را هم دیده ام اما هیچوقت نپرسیدم که حرف اختصاری چه کلمه ای است. خوب، بعد؟ مطمئناً...»
ساکت شدم. نمی توانستم به خودم اعتماد کنم و فکری را که به مغزم هجوم آورده بود و خودنمایی می کرد به مغزم راه ندهم. آن فکری که در یک لحظه به خاطرم خطور کرد یک احتمال قوی و قریب به یقین بود. مطالب جزئی در کنار هم قرار گرفتند، تناسب یافتند و منظم شدند. حلقه های زنجیری که تا به حال امتداد پیدا کرده رشته های بی شکلی را تشکیل می دادند حالا مستقیماً در کنار هم قرار داشتند به طوری که هر حلقه و هر رشته ی ارتباطی ضمن این که خود کامل بود زنجیر را کامل می کرد. پیش از آن که سینت جان یک کلمه ی دیگر بگوید از روی فراست دریافتم که قضیه از چه قرارست؛ اما نمی توانم از خواننده انتظار داشته باشم که همین احساس باطنی مرا داشته باشد بنابراین باید توضیحات او را تکرار کنم:
_ «اسم خانوادگی مادرم ایر بود. دو برادر داشت. یکی از آنها کشیش بود که با دوشیزه جین رید ساکن گیتس هد ازدواج کرد و دیگری جناب ایر تاجر فقید صاحب فانکل واقع در مدی را بود. ماه اوت گذشته آقای بریگز مشاور حقوقی آقای ایر به ما نامه ای نوشت و مرگ دائیمان را به اطلاعمان رساند. در آن نامه همچنین به ما اطلاع داده بود که او ثروتش را برای برادرزاده اش، یعنی دختر یتیم آن کشیش به ارث گذاشته است. دائیم به علت مشاجره اش با پدرم، که هیچوقت به صلح نیانجامید، ما را نادیده گرفته بود. آقای بریگز چند هفته ی قبل دوباره ضمن نامه ای به ما اطلاع داد که وارث گم شده؛ از ما می پرسید که آیا از او اطلاعی داریم یا نه. اسمی که در حاشیه ی کاغذ نازک مخصوص پوشیدن نقاشیهای شما نقش بسته بود و من تصادفاً آن را دیدم به من کمک کرد او را پیدا کنم. بقیه را شما خودتان می دانید.» باز می خواست برود. اما من پشت خود را به در تکیه دادم.
گفتم: «خواهش می کنم با من حرف بزنید. بگذارید یک لحظه نفس تازه کنم و ببینم چکار باید کرد. مکث کردم. در حالی که کلاهش دستش بود و خیلی به آرامی مرا نگاه می کرد در مقابلم ایستاده بود. دوباره شروع به حرف زدن کردم:
_ «مادر شما خواهر پدر من بود. در نتیجه می شود عمه ی من؟» با اشاره ی سر تصدیق کرد.
_ «عموی من، جان، می شود دائی شما؟ شما، دیانا و مری بچه های خواهر او هستید همانطور که من بچه ی بردار او هستم؟»
_ «بدون شک.»
_ «پس شما سه نفر عمه زاده های من اید. نیمی از خون هر کدام از دو طرف که در بدن طرف دیگر جریان دارد از یک منشأ است؟»
_ «بله، ما عمه زاده _ دائی زاده هستیم.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#124 | Posted: 9 Sep 2013 23:05




او را برانداز کردم. ظاهراً یک برادر پیدا کرده بودم برادری که می توانستم به او افتخار کنم _ می توانستم او را دوست بدارم، و همینطور دو خواهر او را که وقتی با آنها که دو غریبه بودند آشنا شدم با محبت و تحسین واقعیشان مرا به زندگی امیدوار کردند، دو دختری که وقتی روی زمین مرطوب زانو زده و از پنجره ی کوتاه و مشبک آشپزخانه ی مورهاوس به بیرون نگاه می کردم و با حالتی غم انگیز، مشتاق و در عین حال مأیوس بارها به آنها خیره شده بودم، خویشان نزدیک من بودند و آن آقای محترم جوان و موقر که مرا در حال مرگ در آستانه ی در خانه اش یافته بود خویشاوند نسبی من بود. کشف باشکوه یک بیچاره ی تنها! ثروت واقعی این بود! _ ثروت روح و قلب! _ سرچشمه ی محبتهای خالص و واقعی. این نعمتی بود عظیم، روشن و گویا و نشاط بخش نه مثل یک هدیه گرانبهای طلا؛ به لحاظ خاص خودش غنی و به حد کافی دلپذیر و در عین حال گران سنگ. در این موقع از فرط شادی ناگهانیئی که به من دست داده بود شروع به کف زدن کردم _ قلبم می تپید، و سخت به هیجان آمده بودم.
با شور و شعف گفتم: «آه، من خوشحالم! خوشحالم!»
سینت جان لبخند زد. پرسید: « نگفتم شما چیزهای اصلی را نادیده گرفته اید و به دنبال نکات جزئی هستید؟ وقتی به شما گفتم که ثروتمند شده اید هیچ هیجانی نشان ندادید و حالا برای یک موضوع بی اهمیت اینقدر به هیجان آمده اید.»
_ «منظورتان چیست؟ برای شما ممکن است اهمیت نداشته باشد؛ شما دو خواهر دارید و بنابراین به دختردایی چندان اهمیتی نمی دهید، اما من هیچکس را نداشته ام و حالا دو خویشاوند بالغ و رشید (در صورتی که شما نخواهید خویش من به حساب بیایید) دارم که به دنیای من وارد شده اند. باز هم می گویم خوشحالم!»
به سرعت شروع کردم به راه رفتن در اطاق. افکاری که سریعتر از احساس، درک و حضور ذهن من بودند به سرعت به مغزم هجوم می آوردند مرا متوقف کردند. افکارم در این باره بود که به زودی چه چیزی ممکن است و می تواند پیش بیاید، پیش خواهد آمد و باید پیش بیاید. به دیوار سفید نگاه کردم؛ به نظرم رسید که آسمانی است پر از ستاره که ستارگان آن هر لحظه بالاتر می روند، و هر کدام از آنها راه رسیدن مرا به هدف یا سر منزل شادمانی روشن می سازد. کسانی که زندگی مرا نجات داده بودند و تا این لحظه با محبتی که برای آنها حاصلی نداشت دوست داشته بودم حال می توانستم آنها را آزاد کنم، پراکنده بودند می توانستم دور هم جمعشان کنم؛ عدم وابستگی مالی و فراوانی نعمتی که حالا مال من بود می توانست مال آنها هم باشد. مگر ما چهار نفر نبودیم؟ اگر بیست هزار لیره میان ما به طور برابر قسمت می شد سهم هر کدام پنج هزار لیره بود. این مبلغ کافی بود، و پس انداز هم می کردیم. عدالت تحقق می یافت _ سعادت هر دو طرف هم تأمین می شد. در چنان صورتی دیگر ثروت بر دوش من سنگینی نمی کرد، ارثیه صرفاً پول نبود، زندگی، امید و لذت بود.
این را که وقتی این افکار با شدت به مغزم هجوم آورده بودند چه قیافه ای داشتم نمی توانم بگویم اما زود متوجه شدم آقای ری ورز یک صندلی پشت سرم گذاشته بود و با ملایمت می کوشید مرا روی آن بنشاند. همچنین به من توصیه می کرد آرام باشم. از نفوذ احساس تنهایی و آشفتگی در خود احساس شرمندگی کردم، دست او را کنار زدم و دوباره به قدم زدن پرداختم.
گفتم: «فردا نامه ای به دیانا و مری بنویسید و به آنها بگویید فوراً به خانه برگردند. دیانا یک روز می گفت اگر هزار لیره داشتند خودشان را سعادتمند می دانستند بنابراین با پنج هزار لیره به طریق اولی سعادتمندتر خواهند شد.»
سینت جان گفت: «به من بگویید که از کجا می توانم یک لیوان آب برایتان بیاورم؛ شما واقعاً باید سعی کنید بر این هیجان زدگیتان غالب بشوید.»
_ «این حرف بیمعنی است! خوب حالا بگویید ببینم این ارثیه چه اثری ممکن است بر شما داشته باشد؟ آیا باعث خواهد شد در انگلستان بمانید، شما را ترغیب خواهد کرد با دوشیزه الیور ازدواج کنید، و مثل بقیه ی مردم در یک جای ثابت زندگی کنید؟»
_ «حرفهای نامربوط می زنید؛ کاملاً آشفته شده اید؛ مثل ایم که من در دادن خبر به شما خیلی شتابزده و بیملاحظه بودم چون این خبر شما را بیش از حد توانائیتان به هیجان آورده.»
_ «آقای ری ورز! شما دارید واقعاً حوصله ی مرا سر می برید. عقل من کاملاً سرجایش است این شما هستید که حرفهای مرا درست نمی فهمید یا بهتر بگویم دچار سوءتفاهم شده اید.»
_ «شاید اگر توضیح بیشتری راجع به حرفهاتان بدهید بهتر بتوانم آنها را بفهمم.»
_ «توضیح بدهم! چه چیزی را باید توضیح بدهم؟ آیا درک این موضوع برای شما مشکل است که وقتی بیست هزار لیره، یعنی همان مبلغ مورد نظر، را میان دائی زاده و سه عمه زاده به طور برابر قسمت کنیم به هر کدام پنج هزار لیره خواهد رسید؟ چیزی که می خواهم این است که نامه ای به خواهرانتان بنویسید و به آنها اطلاع بدهید که چه مقدار ثروت عاید هر کدام از آنها شده.»
_ «منظورتان این است که عاید خود شما شده.»
_ «به هر حال، من نظرم را درباره ی این ارثیه گفتم و نمی توانم نظر دیگری جز این داشته باشم. من آنقدر وحشی نیستم که خودخواه باشم، بی انصافی جلوی چشم عقلم را نگرفته و آنقدر شرور نیستم که حق ناشناسی کنم. علاوه بر این، تصمیم گرفته ام که برای خودم خانه و بستگانی داشته باشم. مورهاوس را دوست دارم و در آنجا زندگی خواهم کرد. دیانا و مری را دوست دارم و تا آخر عمرم خودم را وابسته ی آنها می دانم. داشتن پنج هزار لیره برای من کاملاً رضایت بخش و مفیدست. تملک بیست هزار لیره مایه ی آزار و فشار روحی من خواهد بود. از این گذشته، این مبلغ انصافاً متعلق به من نیست هرچند قانوناً می تواند مال من باشد. بنابراین، از این مبلغ آنچه مطلقاً اضافه بر احتیاج من است به شماها واگذار می کنم. بگذارید با این پیشنهاد مخالفتی نشود، بحثی راجع به آن نکنیم، میان خودمان توافق کنیم، و فوراً راجع به آن تصمیم بگیریم.»
_ «این شتابزدگی است. چندین روز برای انسان وقت لازم است تا چنین تصمیمی بگیرد و حرفش بتواند از اعتبار لازم برخوردار باشد.»
_ «آهان! پس تردید شما از این جهت است که من در اظهاراتم صادق نیستم؛ می توانید امتحان کنید. می بینید که من تا چه حد جوانب عدالت را مراعات می کنم؟»
_ «بله، می بینم که کاملاً عادلانه است؛ اما آنچه شما می گویید با عرف و سنت مغایرت دارد. علاوه بر این، تمام این ثروت حق شماست، دائیم با تلاشهای خودش آن را به دست آورده بود؛ آزاد بود که آن را به هر کس که می خواست، واگذار کند، و آن را به شما واگذار کرده. از این گذشته، عدالت به شما این اجازه را می دهد که آن را برای خودتان نگهدارید؛ می توانید با وجدان آسوده آن را کاملاً متعلق به خودتان بدانید.»
گفتم: «این قضیه برای من به همان اندازه که جنبه ی وجدانی دارد جنبه ی عاطفی هم دارد. باید جلوی عواطف و احساسات خودم را نگیرم. خیلی به ندرت این امکان برایم پیش آمده تا چنین کاری کنم. اگر شما یک سال هم با من بحث کنید، مخالف باشید و موجب آزار من بشوید نمی توانم از لذت مطبوعی که فقط ذره ای از آن نصیبم شده صرف نظر کنم _ و آن لذت هم این است که جزئی از یک وظیفه ی بزرگ را با پول انجام بدهم تا از این طریق برای خودم چند دوست همیشگی داشته باشم.»
سینت جان جواب داد: «شما الان اینطور فکر می کنید چون نمی دانید مالک چه چیزی شده اید و نتیجتاً نمی دانید چطور از ثروتی که عایدتان شده بهره ببرید؛ نمی توانید از اهمیتی که بیست هزار لیره برای شما کسب می کند یا موقعیتی که به وسیله ی آن می توانید در جامعه به دست بیاورید، و آینده ای که این مبلغ برای شما خواهد ساخت تصور درستی داشته باشید. نمی توانید...»
حرف او را قطع کرده گفتم: «و شما به هیچ وجه نمی توانید از اشتیاق من به برخورداری از محبت برادرانه و خواهرانه تصور درستی داشته باشید. من هیچوقت خانه ای نداشته ام و هرگز برادر یا خواهری به خودم ندیده ام، اما حالا باید اینها را داشته باشم و خواهم داشت. شما از این که مرا به عنوان خویشاوند بپذیرید و از خود بدانید اکراهی که ندارید؟»
_ «جین، من برادر تو خواهم بود و خواهرانم خواهران تو. دیگر احتیاجی به این فداکاری نیست که از حقی که عادلانه به تو تعلق گرفته صرف نظر کنی.»
_ «برادر؟ بله، در فاصله ی صدها فرسنگ؟ خواهران من؟ بله، در حالی که برده ی آدمهای غریبه شده اند! آن وقت، ثروتمند، غرق در طلاهایی که هرگز با زحمت به دست نیاورده ام و شایستگی تملک آنها را ندارم! شما، بدون پول! برابری و برادری معروف! اتحاد صمیمانه! همبستگی نزدیک!»
_ «اما، جین، این آرزوهای تو برای داشتن روابط خانوادگی و سعادت تملک یک خانه را از راه دیگری جز راهی که تو در نظر داری می توان برآورده کرد، مثلاً تو میتوانی ازدواج کنی.»
_ «باز هم حرف بیمعنی! ازدواج! من نمی خواهم ازدواج کنم، و هرگز ازدواج نخواهم کرد.»
_ «این حرف خیلی گفته می شود؛ چنین اظهارات ظاهراً ناسنجیده ای دلیل بر هیجانی است که انسان رنجشهایش را زیر آن پنهان کرده.»
_ «این حرف اتفاقاً زیاد گفته نمی شود. من خودم می دانم که چه احساسی دارم و چقدر از فکر ازدواج به خاطر ثروت متنفرم؛ کسی عاشق من نخواهد شد؛ نباید تصور کرد که من کسی هستم که با پولم دست به یک معامله ی قماری بزنم، و من یک نفر بیگانه _ ناآشنای بیدردی که مثل خودم نباشد _ را نمی خواهم. خویشان خودم را می خواهم؛ کسانی را می خواهم که با آنها کاملاً علائق مشترک دارم. یک بار دیگر بگو که برادر من خواهی بود؛ وقتی این کلمات را بر زبان آوردی راضی و خوشحال شدم. اگر می توانی آنها را تکرار کن، صمیمانه تکرار کن.»
_ «فکر می کنم بتوانم تکرار کنم. می دانم که همیشه خواهران خودم را دوست داشته ام و می دانم که محبت من به آنها بر چه پایه ای استوارست: بر پایه ی احترام به ارزش و تحسین استعدادها و قوای ذهنی آنها. تو هم برای خودت اصول و افکاری داری. سلیقه ها و عاداتت مثل دیانا و مری است. حضور تو در خانه ی ما همیشه برایم مطبوع بوده. تا به حال در گفت و گوی با تو گاهی آرامش رضایت بخشی در خودم حس کرده ام. فکر می کنم به آسانی و به طور طبیعی می توانم درقلبم جایی برای تو به عنوان سومین و کوچکترین خواهرم باز کنم.»
_ «متشکرم، این امشب مرا راضی می کند. حالا بهترست بروید چون اگر بیشتر بمانید شاید با اندک اظهار نظر حاکی از عدم اعتماد دوباره اوقات مرا تلخ کنید.»
_ «و مدرسه، دوشیزه ایر؟ گمان می کنم حالا دیگر باید تعطیل بشود؟»
_ «نه، من به کار خودم ادامه خواهم داد تا این که جانشینی برای من پیدا کنید.»
با لبخندی رضایت خود را نشان داد. با هم دست دادیم و او رفت. نیازی نمی بینم به تفصیل شرح دهم که با چه تقلاها و بحثهایی توانستم در مورد ارثیه به نحو دلخواه خودم حرفم را به کرسی بنشانم. این کار برایم خیلی سخت بود اما چون کاملاً مصمم بودم _ چون عمه زاده هایم عاقبت متوجه شدند که نظر من واقعاً و به طور تغییر ناپذیری دائر بر این است که آن ثروت باید عادلانه قسمت شود _ همچنان که آنها هم در دلشان لابد جنبه ی منصفانه بودن خواست مرا حس کرده بودند و لابد طبیعتاً این احساس را داشتند که اگر آنها هم به جای من بودند دقیقاً همین کاری را انجام می دادند که من می خواستم انجام دهم، سرانجام تسلیم شدند اما رضایت آنها مشروط بر این بود که قضیه به حکمیت واگذار شود. داورهایی که انتخاب شدند عبارت بودند از آقای الیور و یک حقوقدان صلاحیتدار. داوران هر دو متفقاً با نظر من موافقت کردند؛ من حرف خود را از پیش بردم. اسناد انتقال ارثیه آماده شد. من، سینت جان، دیانا و مری هر کدام سهم خود را از آن ثروت را دریافت داشتیم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#125 | Posted: 10 Sep 2013 22:42




فصل سی و چهارم
همچنان که کارها را رو به راه می کردیم کریسمس نزدیک می شد. روزهای تعطیل عمومی فرا رسید. در این موقع مدرسه ی مورتن را بستم. دقت داشتم که در موقع خداحافظی، شاگردان را از محبت خود بی بهره نگذارم. خوشبختی هم قلب و هم دستهای ما را به طور شگفت انگیزی سخاوتمند می کند؛ و بخشش سهم اندکی از چیزهای زیادی که دریافت داشته ام مثل گشودن روزنی بر احساسات پر جوش و خروش ماست. مدتها بود که خوشحال بودم از این که می دیدم عده ی زیادی از شاگردان روستائیم مرا دوست دارند، و وقتی خداحافظی می کردیم متوجه شدم ابراز احساسات آنها آن احساس قلبی مرا تأیید می کند؛ آنها محبت خود را آشکارا و شدیداً نشان می دادند. از این که می دیدم در قلبهای پاک و ساده ی آنها واقعاً جایی برای خود باز کرده ام سخت خوشحال و سپاسگزار بودم. به آنها قول دادم در آینده هرگز هیچ هفته ای نخواهد گذشت که من به آنها سری نزنم و در مدرسه ی شان یک ساعتی درس ندیهم.
این موقع عده شان به شصت نفر می رسید و جلوی من به صف شده بودند در را قفل کردم و در حالی که کلید دستم بود مقابل آنها ایستادم و با ده دوازده نفر از بهترین شاگردان خود به طور جداگانه و با ابراز صمیمیت بیشتری خداحافظی کردم. اینها از جمله ی شایسته ترین، قابل احترام ترین، نجیب ترین و مطلع ترین زنان جوانی بودند که در میان طبقه ی دهقانان بریتانیا می توان یافت. البته این حرف زیاد گفته می شود که دهقانان بریتانیا از دهقانان سایر کشورهای اروپایی باسوادتر، مؤدب تر و منیع الطبع ترند. از آن ایام به بعد من زنان و دختران دهاتی زیادی در بریتانیا دیده ام اما به نظر من بهترین آنها را مقایسه با دختران مورتن جاهل، خشن و خرف هستند.
وقتی شاگردان رفتند آقای ری ورز پرسید: «آیا فکر می کنی پاداش زحمات این دوره ی تحصیلی را گرفته ای؟ آیا درک این که در مدت تدریست در اینجا و برای این دوره واقعاً خوب کار کرده ای برایت لذت بخش نیست؟»
_ «بدون شک.»
_ «تازه فقط چند ماه تلاش کرده ای! آیا فکر نمی کنی اگر تمام عمرت وقف خدمت به همنوعانت بشود زندگیت پرثمرتر نخواهد بود؟»
گفتم: «بله، اما نمی توانم همیشه به این کار ادامه بدهم. می خواهم همانطور که به سایر مردم کمک می کنم خودم هم از توانائیهایم بهرمند بشوم. همین حالا باید بهرمند بشوم؛ جسم و فکرم را دوباره به مدرسه برنگردان. عجالتاً از آن جدا شده ام و می خواهم تمام تعطیلاتم را در آرامش به سر ببرم.»
قیافه اش درهم رفت: «حالا چی؟ الان ناگهان شوق چه کاری به سرت زده؟ خیال داری چکار کنی؟»
_ «می خواهم تا آنجا که می توانم فعال باشم. اول از همه این که از تو خواهش کنم هنا را آزاد بگذاری، و از یک نفر دیگر بخواهی کارهایت را انجام بدهد.»
_ «به او احتیاج داری؟»
_ «بله، می خواهم با من به مورهاوس بیاید. دیانا و مری تا یک هفته ی دیگر به خانه برمی گردند، و من می خواهم تا آمدن آنها همه کارها را رو به راه کنم.»
_ «می فهمم. گمان می کردم بعد از تمام شدن کار مدرسه بلافاصله برای استراحت و تفریح از اینجا بروی. چه بهتر که نمی روی. هنا با تو خواهد آمد.»
_ «پس به او بگو برای فردا آماده باشد. این هم کلید مدرسه؛ کلید کلبه را فردا می دهم.»
آن را گرفت. گفت: «خیلی با خوشحالی کلید را به من برمی گردانی. از این خوشحالیت درست سردرنمی آورم چون نمی توانم بفهمم به جای این شغلی که می خواهی از آن صرف نظر کنی چه شغلی برای خودت در نظر گرفته ای. حالا چه هدف و چه مقصودی داری؟ چه فکری در سر می پرورانی؟»
_ «اولین هدف من خانه تکانی (روی این عبارت مخصوصاً تأکید می کنم) بله، خانه تکانی مورهاوس، از اطاقها گرفته تا زیر زمین، خواهد بود. کار بعدیم صیقل دادن آن با موم، روغن و پارچه های مختلف است و به این کار آنقدر ادامه خواهم داد تا همان درخشندگی اولیه را پیدا کند. کار سوم، مرتب کردن وضع تمام صندلیها، میزها، تختخوابها و فرشها با دقت زیاد (مثل دقت ریاضی) خواهد بود. بعد از این کارها برای بخاری هر یک از اتاقها زغال سنگ نارس و زغال سنگ معمولی تهیه می کنم و آنها را به طور شایسته ای آماده نگه می دارم و بالاخره، دو روز مانده به روز ورود خواهرانت به اتفاق هنا کارهای دیگری انجام می دهیم مثل زدن تخم مرغ، یاک کردن مویز، ساییدن ادویه، درست کردن کیکهای کریسمس، خرد کردن مواد لازم برای کلوچه ی قیمه دار و ترتیب سایر امور مربوط به پخت و پز که مفصلاً می توان شرح داد اما شرح آنها برای شخصی مثل تو با این نوع کارها آشنا نیستی ضرورتی ندارد. خلاصه، هدف من این است که تا پیش از پنجشنبه ی آینده کهدیانا و مری می آیند همه چیز کاملاً آماده و مرتب باشد.»
لبخند خفیفی بر لبهای سینت جان ظاهر شد، با این حال هنوز راضی نشده بود.
گفت: «عجالتاً همه ی اینها خیلی خوب است اما، جداً می گویم، امیدوارم که بعد از آمدن آنها و تمام شدن مراسم جشن کریسمس کمی از سطح دلبستگهای خانوادگی و دلخوشیهای خانه داری بالاتر فکر کنی.»
حرفش را قطع کرده گفتم: «اینها که تو گفتی {دلبستگیهای خانوادگی و خوشیهای خانه داری} بهترین چیزهای زندگی است!»
_ «نه، جین، نه؛ این دنیا جای تمتع و کامرانی نیست، سعی نکن آن را به چنین صحنه ای تبدیل کنی؛ جای آسایش هم نیست، بنابراین کاهلی نکن.»
_ «برعکس، منظورم مشغول بدون است.»
_ «جین، فعلاً معذوری. برای شادمانی کامل و برخورداری از لذت این خویشاوندی بازیافته دو ماه فراغتِ پیش از شغل جدیدت را مجاز می دانم؛ اما امیدوارم، بعد از این مدت، افکارت از مورهاوس و مورتن، روابط خواهرانه، آرامش خودخواهانه، آسایش جسمی و مواهب زندگی دسته جمعی فراتر برود. امیدوارم آن وقت قوای تو با شدتی که دارند بار دیگر تو را گرفتار رنج و زحمت کنند.»
با تعجب به او نگاه کردم؛ گفتم: «سینت جان، تو کار خوبی نمی کنی که اینطور حرف می زنی. تمایل من به این است که مثل یک ملکه راضی و خوشنود باشم و تو سعی می کنی مرا به رنج و زحمت سوق بدهی! منظورت از این کار چیست؟»_ «منظور این است که تو را وادارم از استعدادهایی که خداوند در تو به ودیعه گذاشته استفاده کنی، و او درباره ی آنها مسلماً یک روزی دقیقاً از تو بازخواست خواهد کرد و خواهد پرسید که آنها را در چه راهی به کار برده ای. جین، من از نزدیک و با نگرانی مراقب تو خواهم بود و در این باره به تو هشدار می دهم. سعی کن از شور و شوق نامناسبی که تو را وا می دارد خودت را تسلیم دلخوشیهای مبتذل خانه و خانواده کنی، دور باشی. اینقدر با سرسختی به امور مادی زندگی نچسب؛ پایداری و شور و شوق خودت را برای یک امر لازم ذخیره کن، از اتلاف آن برای چیزهای بی اهمیت و گذرا بپرهیز. می شنوی، جین؟»
_ «بله، طوری می شنوم که تو داری با زبان یونانی حرف می زنی. احساس من این است که برای خوشبخت بودن شرایط لازم را دارم، و خوشبخت خواهم شد. خداحافظ!»


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#126 | Posted: 10 Sep 2013 22:44 | Edited By: andishmand




در مورهاوس به من خوش می گذشت، و سخت کار می کردم؛ هنا هم همینطور. وقتی می دید چطور با شادمانی می توانم در میان وضع نا به سامان یک خانه ی درهم ریخته زندگی کنم _ چطور می توانم به گردگیری، رفت و روب، شست و شو و آشپزی بپردازم _ سخت مجذوب من شده بود. در واقع، بعد از یکی دو روز درهم ریختگی وضع خانه، که دیگر بدتر از آن ممکن نبود، بسیار خوشحال شدیم که در میان اثاث و اشیایی که خودمان زیر و رو کرده بودیم توانستیم تا اندازه ای به کارها سر و صورت بدهیم. قبلاً برای خرید اثاث نو سفری به شهر س... کرده بودم. عمه زاده هایم به من اختیار تام داده بودند تا هر تغییری را که دوست دارم در وضع خانه بدهم، و برای این منظور مبلغی پول کنار گذاشته شده بود. قسمت عمده ی اطاقهای نشیمن و خواب را همچنان دست نخورده باقی گذاشتم چون می دانستم دیناو مری از دیدن دوباره ی میزها، صندلیها و تختخوابهای قدیمی آشنا بیشتر خوششان خواهد آمد تا مشاهده ی اثاث جدید بسیار لوکس. با این حال، بعضی تزیینات جدید لازم بود تا وقتی به خانه برمی گردند خوشحال شوند؛ فرشها و پرده های تیره رنگ زیبای جدید، بعضی ظروف آلات چینی و برنزی تزیینی که نوع عتیقه ی آنها را با دقت انتخاب کرده بودم، رواندازها، آینه ها و جعبه های لوازم آرایش برای میزهای توالت پاسخگوی این منظور بودند. این وسایل بی آن که توی ذوق بزنند نو به نظر می رسیدند. با استفاده از مبلمان و پرده های قدیمی که رنگ قهوه ای مایل به قرمز و سرخ تیره داشتند یک اطاق مخصوص و اطاق خواب اضافی هم به طور کامل آماده ساختم. راروها را با کتان و پله ها را با فرش پوشاندم. وقتی همه ی این کارها را تمام شد فکر کردم مورهاوس نمونه ی کامل یک محل بسیار دنج، راحت و دلگشادست که در این فصل، در میان ویرانه های سرد و بیابان ملال انگیز بیرون، در آن زندگی می کنیم.
سرانجام، آن پنجشنبه ی مهم فرا رسید. قرار بود وقت تاریک شدن هوا وارد شوند. موقع غروب، بخاریهای طبقه ی بالا و طبقه ی پایین روشن شده بود و آشپزخانه کاملاً مرتب به نظر می رسید. من و هنا لباس پوشیده بودیم، و همه چیز آماده بود.
اول سینت جان وارد شد. از او خواهش کرده بودم تا وقتی خانه کاملاً مرتب نشده به هیچ وجه نیاید. در واقع، حتی تصور آن شلوغی و نا به سامانی، خرده ریزها و گرد و خاکهای درون آن خانه کافی بود که او را فراری دهد. مرا در آشپزخانه پیدا کرد؛ به آنجا رفته بودم تا مراقب آماده شدن کیک عصرانه و همینطور پختن نان باشم. همچنان که به اجاق نزدیک می شد پرسید: «بالاخره از کارهای خانه راضی شدی؟» جوابم این بود که از او بخواهم همراه من بیاید به همه جای خانه سر بزند و نتیجه ی زحماتم را ببیند. وقتی در اطاقها را باز می کردم فقط نگاهی به داخل آنها می انداخت. وقتی طبقه های بالا و پایین را به طور سطحی مشاهده کرد گفت: «از این که در فرصتی به این کوتاهی این تغییرات قابل توجه را در وضع خانه داده ای حتماً خیلی متحمل زحمت شده ای و خودت را خسته کرده ای.» اما حتی یک کلمه که حاکی از رضایت خاطر او از پاکیزه و مرتب شدن خانه اش باشد بر زبان نیاورد.
این سکوت او مرا دلسرد کرد. تصور کردم شاید تغییرات من ترتیب سابق را که مورد علاقه اش بوده به هم زده باشد. همین را، البته با لحن تا اندازه ای شرمگین و محزون، از او پرسیدم.
پاسخ داد: «نه، به هیچ وجه، برعکس، توجه دارم که تو تغییرات را با کمال دقت انجام داده ای. در واقع نگرانی من از این است که مبادا برای این کارها اهمیتی بیشتر از آنچه دارند قائل شده باشی. مثلاً، برای ترتیب و تنظیم همین اطاق چند وقیقه وقت صرف کرده ای؟ راستی، می توانی بگویی جای کتابِ ... (کتابی را اسم برد) کجاست؟»
جای کتاب را در قفسه به او نشان دادم. آن را پایین آورد، به جای مخصوص خود در کنار پنجره رفت و شروع به خواندن کتاب کرد. باید به خواننده بگویم که من چنین چیزهایی را نمی پسندم. سینت جان مرد خوبی بود اما من کم کم به ابن نتیجه رسیدم که او وقتی درباره ی خود گفت آدم سرسخت و خونسردی است حقیقت را گفته بود. کارهای مفید و سازنده ی زندگی روزانه برای او جالب نبود. لذتهای آرامش بخش آن برای او هیچ جاذبه ای نداشت. در واقع، فقط به امیدها و آرزوهای بلندپروازانه ی خود زنده بود _ امید به آنچه بدون شک، خوب و بزرگ بود. اما با این حال هرگز نمی آسود و دوست هم نداشت که اطرافیانش بیاسایند. همچنان که به پیشانی بلند او، که مثل یک قطعه سنگ سپید آرام و پریده رنگ بود و به خطوط زیبای چهره اش، که در حین مطالعه بیحرکت بودند، می نگریستم ناگهان به فکرم رسید که خیلی بعیدست او بتواند شوهر خوبی باشد و همسرش نیز باید خیلی تقلا کند تا بتواند به زندگی زناشویی با او ادامه دهد. ماهیت عشق او به دوشیزه الیور را مثل این که به من الهام شده باشد، فهمیدم؛ عقیده ی آن مرد را پذیرفتم که چنین عشقی یک هوس تند جسمی خواهد بود. متوجه شدم که او چطور در برابر تأثیر شدید آن عشق بر خود احساس خواری می کند، چطور می خواهد آن را در خود خفه کند و از بین ببرد و چگونه اصولاً به تأثیر مداوم آن زن بر سعادت خود خوشبین نیست. فهمیدم او دارای همان عنصری است که طبیعت، قهرمانان خود، اعم از مسیحی و کافر، قانونگذاران، دولتمردان و فاتحان خود را با آن می سازد: پناهگاهی است که به خاطر علائق مهم می توان به آن دلگرم بود، اما محیط خانه و کنار بخاری غالباً برای او جایگاهی سرد، تیره و متزلزل است.
در دل گفتم: «این اطاق جای او نیست؛ سلسله جبال هیمالیا یا بیشه ی کافر حتی باتلاقهای آفت زای سواحل گینه برای او مناسبتر خواهد بود. به راحتی می تواند از آرامش زندگی خانوادگی بپرهیزد چون برای این منظور آفریده نشده. در اینجا استعدادهایش راکد می مانند _ نمی توانند بارور شوند و برای دیگران مفید باشند. در صحنه ی تلاش و رویارویی با خطرات _ در آنجا که شجاعت به اثبات می رسد، نیرو به کار می رود و قدرت اعمال می شود _ آری در چنان مواردی است که می تواند چون یک راهنما و مرد برتر حرف بزند و حرکت کند. در کنار این بخاری یک کودک شاد بر او مزیت دارد و کار آمدترست. حق با اوست که میسیونر شده _ این را حالا می فهمم.»
هنا در اطاق را ناگهان باز کرد و فریاد کشید: «دارند می آیند! دارند می آیند!» در همان لحظه کارلوی پیر با شادی شروع بهعوعو کرد. بیرون دویدم. در این موقع هوا تاریک بود اما سر و صدای چرخهای یک وسیله ی نقلیه شنیده می شد. هنا زود یک فانوس روشن کرد. کالسکه جلوی در کوچک ایستاد. راننده در را باز کرد. دو قامت آشنا، یکی پس از دیگری، پیاده شدند. یک دقیقه بعد صورتم زیر لبه ی کلاههای آنها بود؛ صورتم اول با گونه ی نرم و لطیف مری و بعد با گیسوان مواج دیانا تماس پیدا کرد. خندیدند. اول مرا و بعد هنا را بوسیدند. کارلو را که از خوشحالی حرکات دیوانه واری می کرد نوازش کردند. با اشتیاق از حال همگی جویا شدند و یعد از آن که جواب مثبت ما آنها را مطمئن ساخت به داخل خانه شتافتند.
در نتیجه ی نشستن در آن کالسکه ی پر تکان و سفر طولانی او ویت کراس به اینجا بدنشان خشک و کوفته شدهبود و از هوای بسیار سرد شامگاهی احساس سرما می کردند، اما چهره های دلپذیرشان در پرتو نور بخاری با نشاط به نظر می رسید. در اثنائی که راننده و هنا چمدانها را به داخل خانه می آوردند، آنها سراغ سینت جان را گرفتند. در همین لحظه آن مرد از اطاق بیرون آمد. هر دوی آنها با هم دست به گردنش انداختند. از هر کدام بوسه ی کوتاهی گرفت، با لحن آهسته ای چند کلمه به آنها خوشامد گفت، چند لحظه ای توقف کرد تا با او حرف بزنند، و بعد از آن که اظهار داشت فکر می کند در اطاق نشیمن به او ملحق خواهند شد دوباره به آنجا رفت؛ مثل این بود که به پناهگاه می رود.
شمعهای آنها را روشن کرده بودم تا به طبقه ی بالا بروند اما دیانا اول رفت تا به هنا دستور بدهد که از راننده پذیرایی کند. بعد از انجام شدن این کار هر دوی آنها پشت سر من به طبقه ی بالا آمدند. وقتی پرده ها و فرشهای نو، ابتکارات و تزیینات جدید و ظروف چینی خوشرنگ اطاقهای خود را دیدند خوشحال شدند و صمیمانه از من تشکر کردند. از این که دیدم تغییراتی که داده بودم با سلیقه هاشان دقیقاً مطابق است لذت بردم. آنچه انجام داده بودم به جلوه ی روحنواز شادیشان از بازگشت به خانه افزود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#127 | Posted: 10 Sep 2013 22:45 | Edited By: andishmand





شب خوشی بود. عمه زاده هایم، که سخت خوشحال بودند، ماجراها را آنقدر با شیوایی نقل و تفسیر می کردند که شیوایی بیان آنها سرانجام بر کم حرفی سینت جان غلبه کرد و او را به حرف زدن وا داشت اما او نمی توانست از فروغ شور و نشاط آنها بهره ای داشته باشد و با آنها هماهنگی کند. رویداد آن روز، یعنی بازگشت دیانا و مری مایه ی خوشحالی او بود اما آنچه به آن رویداد مربوط می شد، یعنی خوشحالی و همهمه ی شاد توأم با پرحرفی آنها حوصله ی او را سر می برد. متوجه شدم که می خواست فردا که آرام ترست زودتر برسد. درست در گرما گرم شادی و سرور آن شب، تقریباً یک ساعت بعد از صرف چای، شنیدیم در می زنند. هنا وارد اطاق شد و گفت: «در این موقع دیروقت شب، پسر بچه ی فقیری آمده تا آقای ری ورز را به بالین مادر محتضرش ببرد.»
_ «این زن کجا زندگی می کند، هنا؟»
_ «در آن بالای شیب ویت کراس که تقریباً چهار مایل با اینجا فاصله دارد، و سراسر راه هم خلنگزار و باتلاق است.»
_ « به او بگو می آیم.»
_ «جداً می گویم، آقا، بهترست نروید. بعد از تاریک شدن هوا هیچ جاده ای بدتر از آن جاده نیست. در تمام طول باتلاق راه قابل عبوری به چشم نمی خورد. از این گذشته، امشب خیلی هوا ناجورست؛ چنان بادی می آید که در عمرتان ندیده اید. بهترست پیغام بدهید که فردا صبح به آنجا می روید، آقا.»
اما او قبلاً ردای خود را پوشیده و راه افتاده بود. بدون هیچ اعتراضی و بی آن که غرولندی کند راه افتاد. در این موقع که خانه را ترک می گفت ساعت نه بود و وقتی برگشت نصف شب شده بود. کاملاً گرسنه و خسته بود اما خوشحال تر از زمانی به نظر می رسید که از خانه بیرون رفته بود. کاری را که انجام داده بود یک وظیفه می دانست؛ زحمتی کشیده بود؛ احساس قدرت می کرد و از خودش راضی تر شده بود.
متأسفانه هفته ی بعد کاملاً حوصله اش را سر برد. هفته ی کریسمس بود. ما به هیچ کار جدی نپرداختیم بلکه آن مدت رابا شادی خانوادگی گذراندیم. هوای خلنگزار، آزادیهای محیط خانه و آغاز زندگی سعادتمندانه برای روحیه ی دیانا و مری در حکم اکسیر حیات بود. آنها از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب یکسره شادی می کردند. همیشه می توانستند با یکدیگر حرف بزنند. گفت و گوی پر از طنز، پرمعنی و بدیع آنها آنقدر برای من جاذبه داشت که ترجیح می دادم به جای هر کار دیگر بنشینم و به حرفهایشان گوش بدهم یا در گفت و گو شرکت کنم. سینت جان ما را به خاطر آن نشاط و سرزندگی سرزنش نمی کرد اما خودش از آن می گریخت. کمتر در خانه می ماند. منطقه ی فعالیتهایش وسیع بود و جمعیت در نقاط دور از هم پراکنده بودند. کار روزانه ی او عبارت بود از سرکشی به بیماران و فقیران نقاط مختلف آن منطقه.
یک روز صبح دیانا در موقع صرف صبحانه بعد از آن که چند دقیقه ای به فکر فرو رفته بود از او پرسید: «آیا هنوز در تصمیم خودت پابرجا هستی؟»
برادرش جواب داد: «تصمیم من تغییر نکرده و تغییر ناپذیرست.» بعد به ما اطلاع داد که عزیمتش از انگلستان به طور قطع از آن تاریخ تا یک سال بعد به تعویق افتاده.
مری پرسید: «و رزاموند الیور؟» ظاهراً این کلمات، ناخواسته از دهانش خارج شد چون به محض ادای آن کلمات حالتی به خود گرفت که گفتی می خواست آنچه را که گفته پس بگیرد. سینت جان کتابی در دستش بود (عادت دور از نزاکتی که داشت این بود که موقع صرف غذا کتاب می خواند)، کتاب را بست و سر خود را بالا آورد.
گفت: «رزاموند قرارست با آقای گرانبی ازدواج کند. این شخص یکی از دارندگان بهترین ارتباط با خانواده های اشراف، از محترم ترین ساکنان س... نوه و وارث سر فردریک گرانبی است. این خبر را دیروز پدر رزاموند به من داد.
خواهرانش به یکدیگر و به من نگاه کردند. هر سه مان به او نگاه کردیم. کاملاً آرام بود.
دیانا گفت: «نامزدی باید با عجله انجام گرفته باشد. قاعدتاً مدت زیادی از آشنائیمان نباید گذشته باشد.»
_ «دو ماه بوده که یکدیگر را می شناخته اند. ماه اکتبر در مجلس رقص استان در س... با هم آشنا شدند. اما در جایی که مانع بر سر راه پیوند زناشویی نباشد، مثل همین مورد، و در جایی که پیوند از هر جهت برای طرفین مطلوب باشد دیگر تأخیر لزومی ندارد. به محض آماده شدن اقامتگاه س... برای پذیرائیشان، که هدیه ی سر فردریک به آنهاست، ازدواج خواهند کرد.
بعد از این گفت و گو در اولین فرصتی که سینت جان را تنها یافتم وسوسه شدم که از او بپرسم آیا آن رویداد او را غصه دار نکرده، اما به نظرم رسید که او چنان بی نیاز از ابراز همدردی دیگران است و چنان در قبال ابراز همدردی اشخاص بیگانگی نشان می دهد که من از به یادآوردن آنچه قبلاً با صراحت با او در میان گذاشته بودم احساس شرم کردم. علاوه بر این، برای گفت و گو با او دیگر آن جرأت سابق را در خود نمی دیدم؛ دوباره همان حالت خشک قبل را به خود گرفته بود، و تهور و جسارت من در برابر آن حالت، اثری نداشت. به قولی که به من داده بود که مرا خواهر خود بداند پایبندی نشان نمی داد. همیشه میان من و خواهران خود فرق می گذاشت و با من سردتر بود. این رفتار او به هیچ وجه به ایجاد و افزایش صمیمیت فیمابین کمک نمی کرد. خلاصه، حالا که من به عنوان خویشاوند او پذیرفته شده بودم و با او در یک خانه به سر می بردم حس می کردم که فاصله ی میان ما از زمانی که مرا فقط معلمه ی مدرسه ی روستایی می شناخت بیشتر شده. وقتی به یاد آوردم که زمانی در جلب اعتماد او تا چه حد پیش رفته بودم از رفتار خشک و سرد او با خودم نمی توانستم زیاد سر در بیاورم.
با توجه به این موضوع، کم تعجب نکردم وقتی ناگهان سر خود را که روی میز خم کرده بود برداشت و گفت: «می بینی، جین، که چطور جنگ تمام شد و پیروزی به دست آمد.»
من، که از این شروع ناگهانی صحبت خطاب به خودم یکه خورده بودم. بلافاصله جواب ندادم. جوابم بعد از کمی تردید این بود: «اما آیا تو مطمئنی که از زمره ی فاتحانی نیستی که پیروزیشان برای آنها خیلی گران تمام شده؟ آیا چنین چیزی تو را به نابودی نمی کشاند؟»
_ «گمان نمی کنم؛ و اگر هم بکشاند زیاد اهمیتی ندارد. هرگز از من خواسته نخواهد شد که برای چنان چیزی مجادله کنم. پیامد چنین مجادله ای قطعی است. حالا راه من روشن است؛ خداوند را به خاطر آن شکر می کنم!» این را گفت دوباره ساکت شد و به مطالعه اوراق خود پرداخت.
وقتی زندگی سعادتمندانه ی دو جانبه ی ما (یعنی من، دیانا و مری) به وضع آرام قبلی خود برگشت، و ما کارهای عادی و مطالعات منظم خود را از سر گرفتیم سینت جان بیشتر در خانه می ماند. در همان اطاقی که ما بودیم او هم، گاهی ساعتها، می نشست. در اثنایی که مری نقاشی می کرد، دیانا به کار مطالعه ی الزامی دائرة المعارف خود (در برابر چشمان حیرتزده ی من) مشغول می شد و من با زحمت زیاد آلمانی یاد می گرفتم، او هم نزد خود به فراگیری علم مرموزی می پرداخت؛ این علم مرموز در واقع چیزی نبود جز یک زبان شرقی که او دانستن آن را برای اجرای نقشه های خود لازم می دانست.
ظاهراً در گوشه ی دنج خود آرام و کاملاً مجذوب کار خود بود اما گاهی چشمان آبی خود را از روی نوشته های آن دستور زبان بیگانه برمی داشت، نظر خود را بیهدف به اطراف می انداخت و گاهی هم خیلی کنجکاوانه به ما همشاگردیهایش متوجه می ساخت؛ هرگاه یکی از ما سه نفر سر خود را برمی داشت و او را غافلگیر می کرد بلافاصله نگاه خود را متوجه جهت دیگری می ساخت. با این حال، چشمان جست و جوگر او، هرچند گاه یک بار، روی میز ما به کاوش می پرداخت. نمی دانستم منظور او از این کار چیست. از یک کار دیگر او هم سر در نمی آوردم و آن هم توجهش به دیدار هفتگی من از مدرسه ی مورتن بود؛ به این کار که در نظر من چندان مهم نبود توجه مخصوصی نشان می داد. و باز چیز دیگری که تعجب مرا بیشتر برمی انگیخت این بود که هرگاه برف یا باران می بارید یا باد شدیدی می وزید و خواهرانش با اصرار از من می خواستند که آن روز به مدرسه نروم او همواره نگرانی آنها را بی اهمیت جلوه می داد و مرا ترغیب می کرد که بدون توجه به عوامل نامساعد طبیعی وظیفه ام را انجام دهم.
به خواهرانش می گفت: «جین، آنطور که شما نصور می کنید، ضعیف نیست؛ مثل هر کدام از ما می تواند صدای انفجار کوه، بارش رگبار یا مقداری برف را تحمل کند. هم بنیه اش سالم است و هم می تواند خودش را خوب وفق بدهد _ برای تحمل اوضاع مختلف جین از بسیاری از آدمهای نیرومند مستعدترست.»
وقتی برمی گشتم گاهی خیلی خسته بودم و هوای نامساعد هم خیلی آزارم داده بود. با این حال هرگز به خود جرأت نمی دادم شکایت کنم چون میدیدم نق زدنم او را خشمگین می کند. قوی بودن در تمام موارد در نظر او خوشایند بود و خلاف این او را مخصوصاً آزار می داد.
با این حال، یک روز بعد از ظهر اطلاع دادم که در خانه خواهم ماند. برای این که واقعاً سرما خورده بودم. خواهرانش به جای من به مورتن رفته بودند. نشسته بودم شیللر می خواندم، و او هم سرگرم کشف رمز طومارهای شرقی خود بود. همچنان که یکی از تمرینها را ترجمه می کردم تصادفاً نگاهم با نگاهش تلاقی کرد و متوجه شدم که چشمان آبی همیشه مراقب او به من خیره شده. نفهمیدم از چه مدتی به من چشم دوخته بوده. چه نگاه تیز و در عین حال خشک و سردی داشت! در آن لحظه احساس توهمی به من دست داد؛ مثل این بود که در آن اطاق با یک موجود موهوم نشسته باشم.
_ «داری چکار می کنی، جین؟»
_ «آلمانی یاد می گیرم.»
_ «از تو می خواهم آلمانی را کنار بگذاری و هندوستانی یاد بگیری.»
_ «حتماً جدی نمی گویی.»
_ «کاملاً جدی هستم و علتش را هم به تو می گویم.»
بعد برایم توضیح داد زبانی که خودش دارد یاد می گیرد هندوستانی است اما چون هر چه پیش می رود آنچه را خوانده فراموش می کند اگر شاگردی داشته باشد که با او بتواند خوانده ها را مکرراً تمرین کند و آنها را به طور کامل به حافظه اش بسپارد برای او کمک بزرگی خواهد بود. و اما این که چرا به من زیاد نگاه می کرده علتش آن است که می دیده من می توانم از آن دو نفر دیگر برای مدت طولانی تری در یک نقطه بنشینم و کارم را پیگیرانه ادامه دهم. آیا ممکن است چنین لطفی در حق او کنم؟ احتمالاً زیاد مجبور نخواهم بود به این فداکاری ادامه دهم چون او فقط تا سه ماه مانده به عزیمتش به این کمک احتیاج دارد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#128 | Posted: 10 Sep 2013 22:54




سینت جان مردی نبود که به آسانی بتوان خواسته اش را نپذیرفت. آدم حس می کرد هر اثری که بر او بگذارد، خواه نامطبوع و خواه مطبوع، در عمیق روح او نقش می بندد و دیر پای خواهد بود. راضی شدم. وقتی خواهرانش برگشتند دیانا متوجه شد که شاگردش استاد خود را عوض کرده و شاگرد برادرش شده. خندید. هم او و هم مری عقیده داشتند که سینت جان هرگز آنها را ترغیب به چنان کاری نمی کرد. آن مرد در پاسخ اظهارنظر آنها به آرامی می گفت: «این را می دانم.»
دیدم معلم بسیار صبور، بسیار باحوصله و در عین حال بسیار دقیقی است. از من انتظار کار زیادی داشت و وقتی انتظارش را برآورده می ساختم با روش خاص خود نشان می داد که کاملاً راضی است. نفوذش بر من به گونه ای بود که اختیار آزادی فکر را از من گرفته بود. نسبت به من از توجه و تحسین، بیشتر خودداری می کرد تا اظهار بی تفاوتی. وقتی در کنارم بود دیگر نمی توانستم آزادانه حرف بزنم یا بخندم چون زیرکانه با اصرار خسته کننده ای به من می فهماند که شادی و سرزندگی اشخاص (یا دست کم من) برای او خوشایند نیست. به اندازه ای به حالات و اشتغالات جدی و انعطاف ناپذیر مورد علاقه ی او اهمیت می دادم که در حضور او از هرگونه حالت یا مشغله ی دیگری احتراز می کردم؛ اسیر طلسمی شده بودم که او خود اختیار هیچ حرکتی نداشتم: وقتی می گفت «برو» می رفتم، «بیا» می آمدم، «این کار را انجام بده» انجام می دادم. اما این بردگی خود را دوست نداشتم؛ بسا وقتها آرزو می کردم که ای کاش مثل گذشته همچنان به من بی توجه بود.
یک شب موقع خوابیدن وقتی من و خواهرانش اطراف او بودیم و می خواستیم به او «شب بخیر» بگوییم او به عادت مألوف خود با هر کدام از آنها با بوسه ای خداحافظی کرد و همینطور طبق عادت همیشگی با من دست داد. دیانا، که سر حال بود و میلش به شوخی می کشید (سینت جان رنج می برد از این که نمی توانست این دختر جوان را، آنطور که خودش می خواست، تحت سلطه ی اراده ی خود درآورد چون اراده ی او هم، از جهتی دیگر، مثل اراده ی خود او قوی بود) با تعجب گفت: «سینت جان! تو همیشه می گویی جین خواهر سوم توست اما با او مثل یک برادر رفتار نمی کنی؛ او را هم باید ببوسی.»
مرا به زور به طرف او جلو داد. فکر کردم دیانا دارد فتنه انگیزی می کند؛ خیلی آزرده شدم. همانطور که این فکر در ذهنم می گذشت سینت جان سر خود را پایین آورد. صورت یونانی مانندش را تا سطح صورت من رساند _ چشمان نافذش از چشمان من سؤال می کرد _ مرا بوسید. اگر می توانستم بوسه های سرد و مجسمه وار را هم بوسه بدانیم می گفتم بوسه ی عمه زاده ی روحانی من از آن جمله بود. شاید بوسه ی آزمایشی هم وجود داشته باشد؛ بوسه ای او یک بوسه ی آزمایشی بود. بعد از بوسیدن به من نگاه کرد تا نتیجه را بداند: قیافه ام زیاد قابل توجه نبود اما اطمینان دارم که از شرم سرخ نشده بودم. شاید رنگم کمی پریده بود برای این که حس کردم آن بوسه مثل قفل محکمتری بود که بر زنجیر اسارتم زده می شد. بعدها هیچوقت این امر تشریفاتی را حذف نکرد؛ آن حالت متانت و وقاری که من در آن حالت این بوسه ها را تحمل می کردم ظاهراً برای او جاذبه ی خاصی داشت.
من که هر روز بیش از پیش میل داشتم او را خوشحال کنم، هر روز هم بیش از پیش حس می کردم که باید نیمی از خصائل خود را از دست بدهم، نیمی از استعدادهایم را در خود خفه کنم، سلیقه های خود را از روند اصلیشان منحرف سازم و خود را به اتخاذ روشهایی که برای آنها هیچگونه آمادگی طبیعی نداشتم، وادار سازم. می خواست مرا تا سطحی از تربیت مورد نظر خود ارتقاء دهد که هرگز نمی توانستم به آن سطح برسم. برافراشته نگهداشتن پرچمی که او برافراشته بود دائماً آزارم می داد. این امر به همان اندازه غیرممکن بود که بخواهم قیافه ی نامتناسب خود را مثل چهره ی متناسب یونانی وار او بسازم و چشمان سبز بی ثبات خود را به رنگ آبی دریایی و درخشش موقرانه چشمان او درآورم.
با این حال، فقط این سلطه و نفوذ او نبود که در آن موقع مرا در بند او گرفتار کرده بود. مدتی بود که خیلی به آسانی می شد از ظاهر من پی برد که خیلی غمگین هستم. خوره ای در قلبم لانه کرده بود و داشت نهال خوشبختیم را از ریشه می خشکاند _ خوره ی بلاتکلیفی.
شاید خواننده تصور کند که من در گیرودار سکونت در خانه ی جدید و ثروتمند شدن، آقای راچستر را فراموش کرده بودم؛ حتی یک لحظه او را از یاد نبرده بودم. هنوز به او می اندیشیدم چون فکر او بخار آب نبود که نور خورشید آن را پراکنده کند، نقشی بر روی شنهای ساحلی نبود که طوفانهای دریایی بتوانند بشویند و از بین ببرند: نقش نامی بود که بر سنگ حک شده باشد؛ تا وقتی آن سنگ موجود بود نقش هم وجود داشت. اشتیاق به دانستن این که چه بر سرش آمده هر جا که می رفتم با من بود. وقتی در مورتن بودم هر شب وارد کلبه ام می شدم تا به او فکر کنم، و حالا در مورهاوس شبها در بسترم می نشینم و در عالم خیال به جست و جوی او می پردازم.
در مدتی که مجبور بودم با آقای بریگز راجع به. وصیتنامه مکاتبه کنم از او پرسیده بودم که آیا از محل اقامت فعلی یا وضع سلامت او اطلاعی دارد یا نه. اما همانطور که سینت جان حدس زده بود او از آقای راچستر هیچگونه اطلاعی نداشت. بعد نامه ای به خانم فرفاکس نوشتم و از او خواهش کردم اگر راجع به او اطلاعی دارد برایم بنویسد. با اطمینان انتظار داشتم که قطعاً با پاسخ او به منظور خود خواهم رسید. مطمئن بودم که خیلی زود جواب خواهم گرفت. تعجب کردم که دو هفته گذشت و هیچ پاسخی به دستم نرسید. بعد، دو ماه گذشت. هر روز که نامه رسان می آمد چیزی برای من نداشت. شدیداً نگران شدم.
دوباره نامه نوشتم؛ احتمال داشت اولین نامه ام گم شده باشد. در پیِ امید دوباره تلاش دوباره آغاز شد. نور این امید چند هفته ای درخشید بعد مثل امید قبلی ضعیف شد و به خاموشی گرایید. یک سطر و حتی یک کلمه خبر نرسید. وقتی شش ماه با انتظار بیهوده سپری شد امید خود را از دست دادم و بعد، به راستی، کاملاً مأیوس شدم.
بهار زیبایی در پیرامون من می درخشید اما نمی توانستم از آن لذت ببرم. تابستان نزدیک می شد. دیانا می کوشید مرا خوشحال کند؛ گفت: «مریض به نظر می رسی، از تو می خواهم همراه من کنار دریا بیایی.» سینت جان با این حرف او مخالفت کرده گفت: «جین طالب خوشگذرانی نیست؛ می خواهد کار کند. زندگی فعلیش خیلی بیهدف است، و او به هدف احتیاج دارد.» فکر می کنم که او، به جای رفع نقایص و حل مشکلات، درسهای هندی را باز هم بیشتر طول می داد و با سماجتی بیش از پیش از من می خواست آنها را یاد بگیرم؛ و من، مثل یک آدم احمق، اصلاً فکر مقاومت در برابر او به ذهنم خطور نمی کرد؛ نمی توانستم در برابرش مقاومت کنم.
یک روز با روحیه ای ضعیف تر از معمول شروع به مطالعه کرده بودم؛ از احساس باطنی یأس آمیزی دلم شور می زد: آن روز صبح هنا گفته بود نامه ای برایم رسیده. وقتی پایین می رفتم آن را بگیرم تقریباً مطمئن بودم بخت با من یاری کرده و سرانجام خبری که ان همه مدت در انتظارش بودم رسیده. دیدم نامه ی کوتاه کم اهمیتی از آقای بریگز درباره ی امور جاری مربوط به ارثیه است. از فرط ناامیدی اشک در چشمانم جمع شد؛ و حالا همچنان که نشسته بودم و آن خطوط پیچیده را نگاه می کردم و در استخراج معانی مجازی یک قطعه از آن نوشته های هندی پیش می رفتم چشمانم دوباره پر از اشک شد.
سینت جان از من خواست نزدش بروم تا درس را بخوانم. همینطور که سعی داشتم درس را بخوانم صدایم ضعیف شد و هق هق گریه باعث شد نتوانم کلمات را ادا کنم. در آن اطاق فقط من بودم و او؛ دیانا در اطاق پذیرایی موسیقی تمرین می کرد و مری مشغول باغبانی بود _ آن روز یکی از روزهای خیلی خوب ماه مه بود. آسمان صاف و آفتابی بود و نسیم خنکی هم می وزید. همدم من در مقابل آن حالت من نه تعجبی از خود نشان داد و نه علت آن را پرسید فقط گفت: «جین، چند دقیقه ای صبر می کنم تا آرامتر بشوی.» و در اثنایی که من با عجله ی بسیار آثار آن ناراحتی را از بین می بردم او با شکیبایی و آرامش پشت میز خود به صندلی تکیه داده و مثل پزشکی که با نگاهی عالمانه منتظر پیشرفت بحران بیماری در مریض خودست و می خواهد خیلی خوب از آن سر در بیاورد به من نگاه می کرد. بعد از آن که هق هق گریه را در خود فرو نشاندم، چشمانم را پاک کردم و زیر لبی گفتم که امروز صبح حالم زیاد خوب نیست کار خود را از سر گرفتم و موفق شدم آن را به پایان برسانم. سینت جان کتابهای من و خودش را کنار گذاشت، کشوی میزش را بست و گفت:
_ «حالا، کمی پیاده روی خواهی کرد، جین، البته با من.»
_ «دیانا و مری را صدا کنم؟»
_ «نه، امروز صبح فقط یک رفیق راه می خواهم و آن هم باید تو باشی. لباسهایت را بپوش و از در آشپزخانه بیرون برو. راه مارش گلن را پیش بگیر؛ من چند لحظه ی دیگر به تو می رسم.»
من آدم معتدلی نیستم. در زندگیم موقع برخورد با شخصیتهای مثبت و سختگیر و متفاوت و مخالف با شخصیت خودم هیچگاه میان تسلیم محض و طغیان سرسختانه راه میانه ای انتخاب نکرده ام. همیشه درست در لحظه ی عمل ناگهانی، یک احساس توفنده ی شدید درونی مرا بر آن داشته تا یکی از این دو حالت را بر دیگری ترجیح دهم؛ و چون در آن موقع نه اطمینانی به پایدار ماندن آن وضع داشتم و نه حالت فعلیم به طغیان گرایش داشت اطاعت دقیق از دستورهای سینت جان را لازم می دانستم. ده دقیقه ی بعد، در کنار او راه مارش گلن را در پیش گرفته بودم.
نسیمی از طرف غرب می وزید، از فراز تپه ها می آمد و بوی خوش خلنگزارها و نیزارها را با خود می آورد. در آن آسمان آبی هیچ لکه ی ابری دیده نمی شد. نهری از دربند به طرف پایین جریان داشت. این نهر که از آب بارانهای بهاری در چند روز گذشته انباشته شده بود با آب فراوان و صاف، درخشش طلایی خورشید و رنگ یاقوت کبود آسمان را به خود گرفته پیش می رفت. وقتی پیشتر رفتیم و جاده را پشت سر گذاشتیم به چمن صاف پر خزه ی سبز زمردین زیبایی رسیدیم که با ظرافت تمام از نوعی گل سفید ریز که غنچه های ستاره مانندی داشت تزیین یافته بود. در این موقع در میان تپه ها محصور شده بودیم. و دره در جهت بالا درست به طرف مرکز آنها می پیچید.
به اولین گیاهان خودرویی رسیدیم که در میان یک ردیف تخته سنگ روییده و گذرگاهی را در پناه گرفته بودند. در آن سوی این گذرگاه نهری به طرف پایین یک آبشار جریان داشت. سینت جان گفت: «همین جا استراحت کنیم.» کوه، در این قسمت، از چمن و گل کمی بیشتر فاصله گرفته بود. به جای جامه ی گلی پوششی از خلنگ در بر داشت و به جای رنگهای ظریف و زیبا تخته سنگهای پرتگاه دیده می شد. طبیعت، ظاهری کاملاً وحشی داشت، و جای طراوت گلها با جبهه ی تیره ی سنگها عوض شده بود. حفاظی برای امید واهی لذت بردن از عزلت و آخرین پناهگاه برای سکوت بود.
جایی پیدا کردم و نشستم. سینت جان نزدیک من ایستاد. به بالای گذرگاه و به پایین دره نگاه کرد. نگاه متحیرش با مسیر جریان آب همسو شد. دوباره برگشت و متوجه آسمان بی ابر همرنگ نهر شد. آن مرد کلاه خود را برداشت و گذاشت تا نسیم موهایش را پریشان کند و بر پیشانیش بوسه زند. به نظر می رسید که با طبیعت آن مکان دنج هماهنگ است. با چشمان خود از چیزی خداحافظی کرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#129 | Posted: 10 Sep 2013 22:55 | Edited By: andishmand




با صدای بلندی گفت: «و آن را وقتی در ساحل گنگ خوابیده ام دوباره در رؤیا خواهم دید، و باز هم در زمانی دیرتر، در ساحل یک نهر تیره تر، وقتی که خواب بر من غلبه کند، آن را خواهم دید.»
کلماتی عجیب درباره ی عشقی عجیب! عشق میهن پرستی عبوس و زاهد منشی به سرزمین مادری خود! نشست. یک نیم ساعتی اصلاً حرف نزدیم، نه او با من و نه من با او. بعد از نیم ساعت دوباره شروع کرد:
_ «تا شش هفته ی دیگر راهی می شوم، جین. برای کشتیِ ایست ایندیامن که بیستم ژوئن حرکت می کند بلیط گرفته ام.»
جواب دادم: « خدا به همراهت چون ابلاغ پیام او را بر عهده گرفته ای.»
گفت: «بله، در این کار احساس شادی و افتخار می کنم. من خدمتگزار یک ارباب مصون از خطا هستم. تحت راهنمایی انسان به سفر نمی روم و بنابراین مطیع قوانین ناقص و تحت نظارت کرمهای ضعیفی مثل خودم نیستم؛ شهریار من، قانونگذار من و ناخدای من خداوند قادر مطلق است. این به نظرم عجیب می آید که چرا تمام کسانی که در اطراف من اند اشتیاق سوزانی ندارند که زیر این پرچم جمع بشوند و در این تلاشها به من بپیوندند.»
_ «علتش این است که همه قدرت تو را ندارند، و این احمقانه است که ضعفا بخواهند با اقویا همراهی کنند.»
_ «با ضعفا حرف نمی زنم یا راجع به آنها فکر نمی کنم. مخاطب من فقط کسانی هستند که ارزشِ پرداختن به این کار را دارند و شایسته ی به انجام رساندن آن هستند.»
_ «عده ی این گونه اشخاص کم است و به سختی می توانی آنها را پیدا کنی.»
_ «درست می گویی، اما وقتی پیدا شدند لازم است آنها را برانگیزم، آنها را به این کار راهنمایی و ترغیب کنم، به آنها نشان بدهم از چه موهبتهایی برخوردارند و چرا چنین موهبتهایی به آنها داده شده، پیام خداوند را بر آنها بخوانم و، با هدایت خداوند، جای آنها را در صف برگزیدگان او به ایشان نشان بدهم.»
_ «اگر آنها واقعاً شایستگی داشته باشند آیا ابتدا قلبهاشان آنها را از چنین امری باخبر نخواهد کرد؟»
حس کردم مثل این که جادوی پرقدرت و مهابتی بر من تسلط یافته و دارد مرا به طرف خود می کشد؛ وقتی لحظه ای بعد سخنان شوم او را نسبت به خودم شنیدم و وجود چنین جادویی و کشش آن را بیشتر حس کردم، بر خود لرزیدم.
سینت جان پرسید: «قلب خود تو چه می گوید؟»
ضربه خورده و لرزان جواب دادم: «قلب من ساکت است. قلب من ساکت است.»
با صدای بم بیرحمانه اش ادامه داد: «پس باید با آن حرف بزنم. با من به هندوستان بیا، جین؛ به عنوان همسر و همکار بیا.»
حس کردم دره و آسمان دور سرم می چرخند و تپه ها بر قلبم سنگینی می کنند! مثل این بود که از سوی خداوند فرا خوانده شده باشم _ گفتی یک رسول مثل رسولی که از مقدونیه آمده بود اعلام می دارد: «بیا اینجا و به ما کمک کن!»* اما من رسول نبودم؛ نمی توانستم مژده را بشنوم _ نمی توانستم دعوت را بپذیرم.
با صدای بلند گفتم: «اوه، سینت جان، کمی رحم داشته باش!»
از کسی این درخواست را می کردم که، برای اجرای آنچه به اعتقاد او وظیفه اش بود، نه رحمی می شناخت نه احساس پشیمانی می کرد. ادامه داد:
_ «خداوند و طبیعت تو را برای همسری یک میسیونر آفریده اند. آنچه به تو داده اند موهبتهای جسمی نیست بلکه روحی است. تو برای کار و تلاش آفریده شده ای نه عشق. باید همسر یک میسیونر بشوی، و خواهی شد. تو به من تعلق خواهی داشت. من تو را از خودم می دانم، نه برای لذت بلکه برای خدمت به شهریارم.»
گفتم: «من برای این کار مناسب نیستم؛ آمادگی این کار را ندارم.» معلوم بود خود را برای این مخالفتهای اولیه ی من آماده کرده؛ از این مخالفتها خشمگین نمی شد. در واقع همچنان که به صخره ی بزرگ پشت سر خود تکیه داده، دستهایش را زیر بغل زده و سر و صورت خود را بیحرکت نگهداشته بود متوجه شدم که برای شنیدن سخنان مفصل مخالفت آمیز من آماده است، و آنقدر صبر دارد که تا پایان گفت و گو بتواند دوام بیاورد _ و در عین حال، مصمم است که آن پایان به پیروزی او تمام شود.
گفت: «جین، فروتنی، فروتنی زمینه ی اصلی تمام فضائل مسیحیت است؛ تو درست می گویی که برای این کار مناسب نیستی پس چه کسی خودش را شایسته ی این گونه دعوتها بداند؟ من، مثلاً، به اندازه ی ذره ای هم به حساب نمی آیم؛ همکلام با قدیس پولس اعتراف می کنم که بزرگترین گناهکاران هستم*؛ اما تحمل ندارم این احساس شرارت جسمی مرا بترساند. من راهنمای خودم را می شناسم. می دانم که او هم عادل و هم قادرست، و وقتی که وسیله ی ضعیفی برای به انجام رساندن یک وظیفه ی بزرگ انتخاب کند ضعف و نقایص آن وسیله را تا آخر از خزائن لایزال الوهیت خود تبدیل به قوت می کند. مثل من فکر کن، جین؛ مثل من اعتماد کن. چیزی که از تو می خواهم به آن تکیه کنی صخره ی قرون** است. شکی نداشته باش که آن صخره ضعفهای انسانی تو را تحمل خواهد کرد.»
_ «من با زندگی میسیونری آشنا نیستم؛ هیچوقت درباره ی کارهای میسیونرها مطالعه ای نداشته ام.»
_ «عیبی ندارد؛ من، با کمال فروتنی، می توانم کمکی که احتیاج داری برایت انجام بدهم. می توانم وظیفه ی تو را در هر ساعت معین کنم؛ همیشه در کنارت بایستم و لحظه به لحظه به تو کمک کنم. البته این کمکی است در شروع کار باشد؛ طولی نخواهد کشید (چون با قدرتهای تو آشنایم) بله، طولی نخواهد کشید که به اندازه ی خود من قوی و کارآمد خواهی شد و به کمک من احتیاجی نخواهی داشت.»
_ «گفتی «قدرتهای تو» این قدرتها برای تقبل چنین کاری کجا هستند؟ من چنین قدرتهایی در خودم حس نمی کنم. وقتی تو حرف می زنی هیچ ندای درونیئی با من حرف نمی زند یا مرا به کاری برنمی انگیزد. حس نمی کنم در درونم هیچ نوری بتابد، اوه، ای کاش می توانستم به تو بفهمانم که در این لحظه روحم چقدر شبیه سیاهچال تاریکی است که وجودم در اعماق آن اسیرست و ترس مشمئز کننده ای بر آن چیره شده _ یعنی ترس از این که تو مرا به کاری واداری که از انجام دادن آن عاجزم!»
_ «برای تو جوابی دارم، پس گوش کن: من از همان ابتدایی که یکدیگر را دیدم توجهم به تو جلب شد و تو را زیر نظر گرفتم. ده ماه است که دارم راجع به تو مطالعه می کنم. از آن زمان تا حالا تو را به صورتهای مختلف آزموده ام، و الان نتیجه ی مشاهدات و آزمایشهایم را برایت می گویم: در مدرسه ی دهکده متوجه شدم که تو وظایفی را که با عادات و تمایلاتت سازگار نیستند می توانی به خوبی، به موقع و با صداقت انجام بدهی؛ مشاهده کردم که می توانی با قابلیت و مهارت لازم از عهده ی کارهای محول شده برآیی و با قدرت ضبط نفسی که داری می توانی پیروز بشوی؛ در پشت آن آرامش، بعد از اطلاع پیدا کردنت از این که ناگهان ثروتمند شده ای، توانستم روحی را مشاهده کنم که از هرگونه عمل زشت، مثل عمل دیماس*، به دورست، و مال دنیا هیچگونه سلطه ای بر تو ندارد؛ در آن آمادگی قاطع و مصممانه ی تو در مورد تقسیم ثروتت به چهار سهم مساوی، اختصاص دادنِ فقط یک سهم به خودت، و صرف نظر کردن از سه سهم دیگر صرفاً به منظور اجرای عدالت، روحی را شناختم که از شور و هیجان فداکاری لذت می برد؛ یا آن انعطاف پذیری تو که، طبق خواسته ی من، از مطالعه ای که خودت به آن علاقه داشتی دست کشیدی و مطالعه ی دیگری را که مورد علاقه ی من بود قبول کردی؛ در پشتکار خستگی ناپذیری که با آن با مشکلات رو به رو می شوی _ با توجه به همه ی اینها اعتراف می کنم آن صفاتی که در طلبش بوده ام در تو می بینم. جین، تو مطیع، فعال، بیغرض، وفادار، با پشتکار، شجاع، بسیار نرمخو و بسیار قهرمان صفت هستی؛ پس دیگر به خودت بی اعتماد نباش _ من می توانم بدون قید و شرط به تو اعتماد کنم. کمک تو به عنوان راهنمای زنِ مدارس هندوستان و مددکار زنان هندی برای من بسیار پرارزش خواهد بود.»
پوشش آهنین من اطرافم را می پوشاند؛ ترغیب من با گامهای آهسته اما مطمئن پیش می رفت. همچنان که چشمان خود را می بستم این آخرین کلمات را توانستند راهی را که مسدود به نظر می رسید نسبتاً روشن و هموار سازند. کار من آنقدر مبهم به طور ناامید کننده ای پراکنده و آشفته به نظرم می رسید همچنان که او در سخنان خود پیش می رفت حالت منظم و منسجم می یافت و در زیر دستهای شکل دهنده ی او شکل مشخصی به خود می گرفت. آن مرد منتظر جواب بود. من، پیش از آن که با دادن جوابی کار خود را مشکل تر سازم از او خواستم به من یک ربع ساعت فرصت بدهد تا فکر کنم.
جواب داد: «با کمال میل.» برخاست، با گامهای بلند در جهتِ بالای گذرگاه کمی از من فاصله گرفت، خود را روی پشته ای در میان خلنگها انداخت و همانجا آرام ماند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#130 | Posted: 10 Sep 2013 22:57 | Edited By: andishmand




به خود گفتم: «آنچه را از من می خواهد می توانم انجام بدهم؛ ناگزیرم آن را بفهمم و بپذیرم، این البته در صورتی است که عمرم وفا کند اما حس می کنم عمر من طوری نیست که در زیر آفتاب هندوستان زیاد دوام بیاورم. پس تکلیف چیست؟ او به این امر اهمیتی نمی دهد. وقتی زمان مرگ من فرا برسد او، با کمال آرامش و مقدس مآبی، مرا که خداوند به او داده تسلیم او خواهد کرد. مسأله برای من خیلی واضح است. در موقع عزیمت از انگلستان سرزمینی را ترک خواهم گفت که برایم عزیز اما خالی است: آقای راچستر در اینجا نیست، و تازه اگر هم باشد به من چه ارتباطی دارد، چه فایده ای برایم خواهد داشت؟ حالا کار من این است که بدون او زندگی کنم. چیزی پوچتر و بی اهمیت تر از این نیست که روزهای پیاپی به سختی سپری شود و من در انتظار تغییر غیرممکنی در اوضاع باشم تا پیوند زناشویی ما را امکان پذیر سازد. البته (همانطور که سینت جان یک روز گفت) من بایست در زندگی دلبستگی دیگری را جست و جو می کردم تا به جای آن بگذارم. آیااین کاری را که اکنون به من پیشنهاد می کند به راستی پرافتخارترین کاری نیست که انسان می تواند برگزیند یا خداوند ممکن است برای انسان در نظر گرفته باشد؟ آیا این، با مراقبتهای شرافتمندانه و نتایج عالیش، همان کاری نیست که مقدر شده تا خلأ محبتهای بیهدف و امیدهای بربادرفته را پر کند؟ به گمانم بگویم بله، اما در عین حال می لرزم. افسوس! اگر با سینت جان وصلت کنم نصف وجود خود را از دست خواهم داد، و اگر به هندوستان بروم مثل آن است که به سوی یک مرگ پیش رس رفته باشم. فاصله ی میان ترک انگلستان به قصد هند، و ترک هند به مقصد گورستان چگونه پر خواهد شد: تلاش خواهم کرد برای رضایت سینت جان از سلامت خود چشم بپوشم _ تا این که بیشترین انتظارات او را با حداکثر توان بشری خود برآورده سازم. اگر به طور قطع با او بروم، اگر فداکاریئی را که به آن ترغیب می شوم انجام دهم، آن را به طور کامل و مطلق انجام خواهم داد: همه چیز را در طبق اخلاص خواهم کرد. او البته هرگز دوستم نخواهد داشت اما مرا تأیید خواهد کرد. توانمندیهایی را به او نشان خواهم داد که هیچگاه ندیده و ذخائری را به او عرضه خواهم کرد که هرگز انتظارش را نداشته. بله، می توانم با همان شدت او کار کنم بی آن که اندکی اکراه نشان دهم.»
«بنابراین تسلیم شدن در برابر خواسته های او امکان پذیرست جز در یک مورد، در یک مورد بسیار ناخوشایند، و آن این است که از من بخواهد همسرش بشوم در حالی که قلب او به عنوان شوهر چیزی بیش از آن صخره ی زشت غول آسا که در آن پایین دره قرار دارد و آب کف آلود بر روی آن فرو می ریزد، نیست. تحسین او از من مثل تحسین سرباز از یک سلاح خوب است، همین و بس. اگر با او ازدواج نکنم هرگز پشیمان و اندوهگین نخواهم شد؛ مگر می توانم بگذارم پیش بینیهای خود را کاملاً تحقق بخشد، با خونسردی نقشه هایش را به عمل درآورد و به مراسم ازدواج به طور کامل تن در دهد؟ آیا می توانم حلقه ی ازدواج از او بپذیرم و همه ی امور خصوصی مربوط به زناشویی را (که بدون شک آنها را با دقت مراعات خواهد کرد) و می دانم همه ی آنها را به طور سطحی انجام می دهد، تحمل کنم؟ آیا می توانم درک این موضوع را تحمل کنم که هرگونه اظهار محبتش به من به منظور فداکاری او برای اصولی است که به آنها اعتقاد دارد؟ نه، به این صورت، قربانی شدن بیرحمانه خواهد بود. هرگز زیر بار آن نخواهم رفت. می توانم مثل یک خواهر همراه او بروم و نه به عنوان همسرش. همین را به او خواهم گفت.» به طرف پشته ای که در آنجا مثل یک ستون فرو افتاده به آن تکیه کرده بود، نگاه کردم. صورت خود را به طرف من گرداند. چشمان کنجکاو و دقیقش می درخشیدند. روی پای خود برخاست و نزدیک من آمد.
_ «در صورتی که هزینه ای برایم نداشته باشد آماده ام به هندوستان بیایم.»
گفت: «جوابت احتیاج به توضیح دارد؛ واضح نیست.»
_ «تو تا حالا برادر خوانده ی من بوده ای و من خواهر خوانده ی تو. همین را ادامه بدهیم؛ من ترجیح می دهم ازدواج نکنیم.»
با اشاره ی سر حرفم را رد کرد: «در این مورد برادرخواندگی و خواهرخواندگی به درد نمی خورد. اگر خواهر واقعی من بودی وضع فرق می کرد؛ تو را می بردم و طالب همسر نبودم. اما با این وضعی که داریم پیوند ما باید با ازدواج تأیید و تقدیس بشود در غیر این صورت نمی تواند برقرار شود؛ هر کاری بخواهیم انجام بدهیم با موانع جدی رو به رو خواهیم شد. آیا این موانع را درک نمی کنی، جین؟ اگر یک لحظه فکر کنی احساس نیرومندت تو را راهنمایی خواهد کرد.»
فکر کردم. با این حال، احساسم، به همان صورتی که بود، مرا تنها به این حقیقت متوجه می ساخت که ما یکدیگر را مثل زن و شوهر دوست نداریم و بنابراین دال بر این بود که نبایست با هم ازدواج می کردیم. همین را به او گفتم؛ جواب دادم: «سینت جان، من تو را برادر خود می دانم و تو هم مرا خواهر خود بدان؛ به این صورت ادامه بدهیم.»
با جملاتی کوتاه، تند و قاطع جواب داد: «این فایده ای نخواهد داشت. تو به من گفته ای با من به هند خواهی آمد. یادت باشد _ این را گفته ای.»
_ «به طور مشروط.»
_ «بسیار خوب، بسیار خوب. تو با اصل قضیه یعنی با عزیمت از انگلستان با من همکاری خواهی کرد، با من در فعالیتهای آینده ام مخالفتی، نخواهی داشت. تو حالا دست همکاری به من داده ای، و سازگاری و پایداریت بیشتر از آن است که دستت را عقب بکشی. فقط یک هدف در مدّ نظرت باشد و آن این است که چطور کاری را که بر عهده گرفته ای بتوانی به بهترین وجه انجام بدهی. علایق، احساسات، افکار، خواسته ها و هدفهایت را ساده و مختصر کن، تمام توجهاتت را با هم ترکیب کن و به صورت یک هدف درآور و آن هدفت هم این باشد که رسالت پروردگار بزرگت را به طور مؤثر، یعنی با قدرت، به انجام برسانی. برای این منظور باید یک یار همکار داشته باشی و نه یک برادر؛ چنین پیوندی سست خواهد بود. من هم خواهر نمی خواهم؛ خواهر هر روز امکان دارد از من جدا شود. من همسر می خواهم، یعنی یک همکار محض که بتواند به طورشایسته ای بر زندگی من اثر بگذارد و تا دم مرگ مطلقاً با من باشد.»
همچنان که حرف می زد من می لرزیدم _ حرفهایش تا اعماق وجودم نفوذ می کرد؛ تمام اعضا و جوارحم را در اختیار خود گرفته بود.
_ «کس دیگری غیر از مرا جست و جو کن، سینت جان. سراغ کسی برو که از من شایسته تر باشد.»
_ «منظورت شخص شایسته برای کار مورد نظر من است. باز هم به تو می گویم چنین کسی شخص گوشه گیر کم اهمیت ، یک انسان معمولی خودخواه نیست. می خواهم وصلت کنم؛ این به رسالت مذهبی من مربوط می شود.»
_ «من تمام توانمندیهایم را در اختیار میسیونر خواهم گذاشت (او فقط همین را می خواهد) اما خودم را نه؛ این کار صرفاً به منزله ی افزودن پوست و هسته به مغز هسته است؛ مغز هسته را به او می دهم. پوست و هسته به کار او نمی آید؛ آنها را برای خودم نگاه می دارم.»
_ «تو نمی توانی، و نباید این کار را بکنی. آیا گمان می کنی خداوند از ادای نصف نذر به جای تمام آن نذر راضی خواهد بود؟ آیا یک قربانی ناقص را قبول خواهد کرد؟ چیزی که من از آن جانبداری می کنم امر خداوندست. تحت پرچم اوست که اسم تو را می نویسم. نمی توانم از طرف او تبعیت مشروطی را بپذیرم.»
گفتم: «اوه! اما من قلب خودم را به خداوند خواهم داد. تو آن را نمی خواهی.»
خواننده توجه داشته باشد که من البته قسم نمی خورم که وقتی جمله ی فوق را می گفتم در لحن کلام و در احساس توأم با لحن کلامم هیچ کنایه ای نهفته نبود. چون سینت جان را تا آن زمان درست نمی شناختم هراس خفیفی از او در دل داشتم؛ او مرا در یک حالت خوف احترام آمیزی نسبت به خود نگهداشته بود برای این که شناختم از او دقیق و قطعی نبود. قبلاً نمی توانستم تشخیص دهم وجود او تا چه حد یک مرد مقدس مذهبی و تا چه اندازه یک انسان مادی است اما در این گفت و گو به چیزهای زیادی پی بردم. شخصیت او به وضوح در برابر دیدگانم ظاهر شد. به ضعفهای او پی بردم و آنها را علناً مشاهده کردم. همچنان که در آنجا، در کنار خلنگزار، نشسته بودم و آن پیکر زیبا را می دیدم فهمیدم در کنار مردی نشسته ام که مثل من خطا کارست و از روی سرسختی و خودکامگی او پرده برداشته شده. وقتی متوجه وجود چنین صفاتی در او شدم و به نقصهایش پی بردم، جرأت پیدا کردم. خود را با شخصی مثل خود رو به رو دیدم که می توانستم با او به بحث بپردازم و اگر لازم بدانم، مقاومت کنم.
پس از شنیدن آخرین جمله ی من ساکت شد، و من بلافاصله به خود جرأت دادم با احساس تفوق به چهره اش نظر کنم. چشمانش که تا آن موقع مرا خیره نگاه می کرد ناگهان حالت تعجب عبوسانه و دقیقاً استفهام آمیزی به خود گرفت؛ مثل این که می خواست بپرسد که آیا این دختر حرفهایش را با کنایه می گوید، و آیا به من طعنه می زند.
_ «این چه مفهومی دارد؟»
کمی بعد گفت: «فراموش نکنیم که این امر جدی است. یکی از آن اموری است که اگر آنها را سبک بشماریم نمی توانیم خود را گناهکار ندانیم. من باور دارم، جین، که وقتی می گویی می خواهی قلبت را به خداوند تسلیم کنی جدی هستی، و این تنها چیزی است که من می خواهم. وقتی از انسان دل کندی و آن را به آفریدگارت متوجه کردی پیشبرد ملکوت روحانی خداوند بر روی زمین موجب نشاط و تلاش اصلی تو خواهد بود؛ فوراً آماده خواهی شد هر کاری که باعث نزدیک شدن تو به آن هدف است انجام بدهی. ما اگر از طریق ازدواج با هم پیوند جسمی و روحی برقرار کنیم خواهی دید که کوششهای من و تو چقدر مؤثر و ثمربخش خواهد بود. این صرفاً پیوندی خواهد بود که به سرنوشتها و مقاصد افراد انسان خصلت هماهنگی دائمی می دهد و سبب می شود انسان از تمام هوسهای حقیر، تمام مسائل کوچک و لذایذ مادی، تمام نگرانیهای راجع به مرتبه، نوع، قدرت و ظرافتهای تمایل جسمی محض چشم بپوشد. بله، اگر به اینها توجه کنی فوراً در چنین پیوندی وارد می شوی.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 13 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Jane Eyre | جین ایر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites