تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Jane Eyre | جین ایر

صفحه  صفحه 4 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#31 | Posted: 29 Aug 2013 00:41




فصل دهم

تا اینجای داستان، وقایع زندگی کودکیم را، که موجود بی اهمیتی به حساب می آمدم، به تفصیل شرح دادم. فصول نسبتاً زیادی از این کتاب به شرح رویدادهای اولین ده سال زندگیم اختصاص داده شد. اما این کتاب قرار نیست یک اتوبیوگرافی معمولی باشد؛ فقط خودم را موظف می دانم با استمداد از حافظه ام آن مواردی را شرح دهم که تا اندازه ای جالب است. بنابراین در اینجا یک فاصله ی هشت ساله را تقریباً به سکوت برگزار می کنم؛ فقط لازم می دانم چند سطری راجع به آن هشت سال بنویسم ت رشته ی ارتباط وقایع گسسته نشود:
وقتی تب تیفوس مأموریت خود در لوو ود را به انجام رسانید کم کم از آنجا ناپدید شد اما تا وقتی زهر تلخ آن و شمار قربانیان توجه عامه را به وضع آن مدرسه جلب نکرده بود همچنان در آنجا حضور داشت. درباره ی منشأ آن فاجعه تحقیقاتی به عمل آمد و واقعیتهای گوناگون تا اندازه ای فاش شد به طوری که خشم عمومی را شدیداً برانگیخت. طبیعت ناسالم محل، کمیت و کیفیت غذای کودکان، آب شور و متعفنی که قسمت تدارکات آن مؤسسه تأمین می کرد، پوشاک و وسایل ناکافی و نامناسب زندگی شاگردان، همه ی اینها کشف و برملا شد. این کشف برای آقای براکل هرست نتیجه ای خفت آور داشت و برای مؤسسه ثمره ای مفید به بار آورد.
چندین فرد ثروتمند و خیّر استان برای بنای یک ساختمان راحت تر در یک محل بهتر، اعانه های کلانی دادند؛ مقررات جدیدی وضع شد؛ در وضع خوراک و پوشاک آنجا اصلاحاتی به عمل آمد؛ اعتبارات مالی مؤسسه در اختیار مدیریتی متشکل از یک کمیته قرار گرفت. آقای براکل هرست، که به لحاظ ثروت و روابط خانوادگی نمی شد نادیده گرفته شود، باز هم مقام خزانه داری را حفظ کرد اما به منظور حسن انجام وظایفش چند تن از محترمین که دلسوزتر و دارای افکار بازتری بودند با او همکاری می کردند. آن مرد در سمت بازرسی اش نیز تنها نبود؛ چند تن که راه تؤام ساختن منطق با سختگیری، رفاه با صرفه جویی و ترحم با دستکاری را می داشتند در این سمت با او مشارکت داشتند. مدرسه، که بدین گونه اصلاح شده بود، در آن زمان به صورت یک مؤسسه حقیقتاً سودمند و عالی درآمد. من، بعد از بازسازی آن مدت هشت سال مقیم آن چهار دیواری بودم؛ شش سال از این هشت سال را شاگرد و دو سال بعد را معلم بودم؛ و در هر دو مورد فوق بر ارزش و اهمیت آن گواهی می دهم.
در طول مدت این هشت سال زندگیم یکنواخت اما قرین شادی بود چون راکد و بیحرکت نبود. امکانات یک تعلیم و تربیت عالی در دسترسم قرار داشت. علاقه به مطالعه در بعضی از رشته های تحصیلی خود، و میل به ترقی در تمام زمینه ها، همراه با احساس لذت زیاد از خشنود ساختن آموزگارانم، مخصوصاً در زمینه های مورد علاقه ام مشوق من در پیشرفت بودند. از امتیازهایی که به من داده شده بود کاملاً استفاده می کردم. با ادامه ی پیشرفت، در موقع خود شاگرد اول کلاس اول شدم. بعد، شغل معلمی به من واگذار شد که مدت دو سال با شور و شوق در آن سمت انجام وظیفه می کردم. اما در پایان این مدت، به شرحی که خواهد آمد، وضع خود را تغییر دادم.
دوشیزه تمپل در تمام این تغییرات وضع من تا این موقع همچنان مدیریت مدرسه را بر عهده داشت. من قسمت اعظم پیشرفتهای خود را مرهون او می دانم. دوستی و مصاحبت او با من همواره برایم مایه ی تسلای خاطر بود. برای من حکم مادر، مدیر، و بالاخره یک همدم بود. اما در این موقع ازدواج کرد، با شوهر خود، که کشیش بسیار شریف و تقریباً شایسته ی داشتن چنین همسری بود، به یکی از استانهای دور دست نقل مکان کرد، و در نتیجه او را از دست دادم.
از روزی که آنجا را ترک گفت من دیگر جین سابق نبودم. با رفتن او هرگونه احساس آرامش و هر نوع ارتباطی که لوو ود را برای من تا اندازه ای مثل یک خانه ساخته بود، از بین رفت. اندکی از خصائل و قسمت زیادی از عادات او، و همینطور آن قسمت از افکارش که دارای جنبه ی سازگاری بیشتری بود، همه ی اینها را از او اخذ کردم. آنچه از افکارش حالت نظم بیشتری داشت در روحم جایگزین شد. تسلیم وظیفه شناسی و نظم بودم. در آرامش به سر می بردم. معتقد بودم که دارای رضایت خاطر هستم. در نظر دیگران، و معمولاً حتی در نظر خودم، شخص با انضباط و مطیعی بودم.
اما تقدیر، به صورت عالیجناب نسمیث میان من و آن خانم حائل شد. دوشیزه تمپل را با لباس سفر دیدم که به فاصله ی کوتاهی بعد از آیین عروسی سوار درشکه ی پست شد. درشکه را با نگاه بدرقه کردم تا از تپه بالا رفت و در سراشیب آن از نظر ناپدید شد. بعد به اطاق خودم برگشتم و قسمت بیشتر آن روز را، که به مناسبت عزیمت مدیر نیمه تعطیل اعلام شده بود، در تنهایی گذراندم.
بیشتر وقت را در اطاق به قدم زدن پرداختم. ابتدا تصورم این بود که فقط به علت رفتن آن زن غمگینم و فکر می کردم چطور بر آن غم غلبه کنم. اما وقتی تفکراتم به پایان رسید و به بیرون نگاه کردم و دیدم بعدازظهر گذشته و اکنون مدتی است که آفتاب هم غروب کرده، فکر تازه ای در مغزم پیدا شد به این صورت که در آن فاصله مرحله ای از تحول را پشت سر گذاشته و فکرم از تمام آنچه از دوشیزه تمپل به عاریت گرفته بودم _ یا بهتر بگویم از فضای ساکت و آرام اطراف وجود او که در آن نفس می کشیدم _ آزاد شده بود و حالا با عنصر طبیعی خودم تنها مانده بودم و احساس آشوبنده ی تأثرات گذشته در من سربرداشته بود. ظاهراً تکیه گاه وجود داشت اما گویا انگیزه رفته بود: از قدرت آرامش بخش نبود که محروم شده بودم بلکه علت آرامش دیگر وجود نداشت. چند سالی دنیای من لوو ود بود؛ تجارت من به مقررات و نظام آنجا مربوط می شد، اما حالا به یاد می آوردم که دنیای واقعی وسیع است و فکر می کردم گستره ی پر تنوع بیمها و امیدها، احساسات و هیجانها در انتظار افراد با شهامتی است که در پهنه ی آن پیش می روند و در میان خطرات آن در جست و جوی شناخت واقعی حیات هستند.
به طرف پنجره ی اطاقم رفتم، آن را گشودم و به بیرون، به بالهای ساختمان، باغ، حول و حوش لوو ود و افق کوهستانی آنجا نگاه کردم. نگاهم پس از عبور از سایر مناظر اطراف بر روی آن قلل آبی بسیار دور قرار گرفت. همین قله ها بود که آرزو داشتم آنها را فتح کنم. تمام آنچه در محدوده ی صخره ها و خلنگزارها بود مثل کف حیاط زندان و حصار تبعیدگاه به نظر می آمد. جاده ی سفیدی را با نگاه تعقیب کردم که در اطراف پایه یک کوه می پیچید، و در درّه ی میان دو کوه دیگر از نظر ناپدید می شد. چقدر آرزو داشتم که در آن جاده بیشتر پیش بروم! زمانی را به خاطر آوردم که با دلیجان در همان جاده سفر می کردم؛ یادم آمد که در بین الطلوعین از آن تپه پایین آمدم. به نظرم رسید از روزی که دلیجان مرا برای اولین بار به لوو ود آورد تا امروز یک قرن می گذشت، و از آن زمان تاکنون هیچوقت از آنجا بیرون نرفته بودم. تعطیلاتم را تماماً در مدرسه گذرانده بودم؛ خانم رید هیچگاه دنبالم نفرستاده بود که به گیتس هد بروم. نه او و نه هیچکدام از اعضای خانواده اش برای ملاقات با من به آنجا نیامده بودند. نه با نامه و نه با پیام با دنیای خارج ارتباط نداشته بودم. مقررات مدرسه، وظایف مدرسه، عادات و افکار مربوط به مدرسه، صداها، چهره ها، عبارتها، لباسهای متحدالشکل، اولویتها و ناسازگاریها: اینها بودند آنچه از زندگی می دانستم. و حالا حس می کردم این کافی نیست. در یک بعدازظهر از جریان عادی یک زندگی هشت ساله خسته شدم. آرزو کردم آزاد باشم، شیفته ی آزادی بودم و برای آزاد شدن دعا کردم؛ به نظرم رسید که این آرزو در نسیمی که می وزید پراکنده می شود؛ از آن چشم پوشیدم و درخواست کوچکتری کردم: درخواست یک تغییر، انگیزه ای برای تغییر. این درخواست هم در آن فضای تیره محو شد. نیمه ناامید فریاد کشیدم: «پس، دست کم خدمت در محل جدیدی نصیبم کن!» در اینجا، زنگ مدرسه که ساعت شام را اعلام می کرد مرا به طبقه ی پایین فراخواند

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#32 | Posted: 29 Aug 2013 00:46




تا موقع خوابیدن فرصت پیدا نکردم رشته ی گسسته ی افکارم را از سر بگیرم. حتی آن موقع هم، معلم هم اطاق من مرا از ادامه ی افکاری که مشتاق آنها بودم بازداشت؛ راجع به موضوعات کوچک و بی اهمیت همچنان یک ریز حرف می زد. چقدر آرزو می کردم که خوابش بگیرد و ساکت شود! به نظرم رسید که شاید اگر بتوانم دوباره سر رشته ی افکارم را که آخرین بار در کنار پنجره به ذهنم راه یافته بود پیدا کنم، برای نجاتم یک فکر نو و راهگشا به خاطرم خواهد آمد.
سرانجام صدای خر خر دوشیزه گرایس بلند شد. این خانم سنگین وزن از اهالی ویلز بود، و من تا این موقع همیشه حس می کردم صدای عادی خر خر بینی او آزارم می دهد اما امشب، برعکس، وقتی صدایش بلند شد نفس راحتی کشیدم؛ این وقفه مرا از پریشانی خلاص کرد. اندیشه ی نیمه تاریک قبلی ناگهان با وضوح تمام در ذهنم ظاهر شد. به خودم گفتم (البته در دلم گفتم چون بلند حرف نمی زدم) : «خدمت جدید! در این خدمت جدید چیزی هست. می دانم که هست چون خیلی مطبوع به نظر نمی رسد؛ آیا مثل مفاهیمی از قبیل آزادی، هیجان و شادی نیست؟ اینها درست است که خوش طنین هستند اما برای من چیزی جز طنین نیستند، و آنقدر میان تهی و زودگذرند که گوش دادن به آنها اتلاف وقت است. اما خدمت! این باید یک واقعیت باشد؛ هر کسی می تواند خدمت کند. من هشت سال اینجا خدمت کرده ام، و حالا تمام خواست من این است که در جای دیگری خدمت کنم. آیا نمی توانم اراده ی خود رابه عمل درآورم؟ آیا این کار شدنی است؟ بله. بله. هدف چندان دشوار باب نیست فقط به شرط این که مغز من به اندازه ی کافی فعّال باشد تا بتواند راهها و وسایل رسیدن به آن را پیدا کند.»
به منظور برانگیختن مغز، که در بالا گفتم، روی تختخواب نشستم. شب خنکی بود. شانه هایم را با یک شال پوشاندم، بعد با تمام قدرت خود دوباره به فکر کردن پرداختم:
«چه می خواهم؟ یک محل جدید، در یک خانه ی جدید، در میان قیافه های جدید و با اوضاع جدید. این را می خواهم برای این که چیزی بهتر از این خواستن بی ثمرست. مردم برای پیدا کردن یک محل جدید چگونه عمل می کنند؟ گمان می کنم موضوع را با دوستان خود در میان می گذارند. من دوستی ندارم. خوب، آدمهای زیادی مثل من هستند که دوستی ندارند. این اشخاص باید خودشان به فکر خود باشند و به خودشان کمک کنند. برای این منظور چه مرجعی در اختیار دارند؟»
نمی توانستم جوابی پیدا کنم؛ چیزی به من جواب نمی داد. بنابراین به مغزم دستور دادم جوابی پیدا کند، و سریعاً هم پیدا کند. تلاش کرد و سریعتر تلاش کرد. حس کردم در سر و شقیقه هایم نبضم به شدت می زند. نزدیک به یک ساعت تلاش کرد اما کوششهایش هیچ نتیجه ای نداشت. من، که از تلاشهای بیفایده، بیقرار شده بودم برخاستم و در اطاق به قدم زدن پرداختم. پرده را کنار زدم؛ مشاهده کردم ستاره ها تک و توک در سرمای شب با نور لرزان خود می درخشند. دوباره به تختخواب خزیدم.
در غیاب من شاید یکی از پریان جواب قطعی درخواست مرا روی بالشم انداخته بود چون به محض آن که سرم را روی بالش گذاشتم به طور خیلی خیلی آرام و طبیعی وارد مغزم شد _ : «کسانی که طالب شغل جدید هستند دست به آگهی می زنند؛ تو هم باید در _ نشریه ی شرهرالد آگهی کنی.»
_ «چگونه؟ من ازآگهی چیزی نمی دانم.»
در این موقع جوابها به نرمی و با سرعت از مغزم بیرون می آمد: «تو باید مطلب مورد آگهی و پول و هزینه ی آن را در پاکتی بگذاری و به نشانی سردبیر هرالد بفرستی. باید در اولین فرصتی که به دست می آوری آن را به پست لوتن تحویل دهی و در نامه ات ذکر کنی که جوابها باید به عنوان ج . ا. به نشانی پستخانه ی آنجا فرستاده شود. می توانی حدود یک هفته بعد از ارسال نامه ات به پستخانه بروی، اگر جوابی آمده مطالبه کنی، و بر طبق آن به عمل بپردازی.»
این نقشه را بیشتر از دو سه بار مرور کردم تا این که خوب در ذهنم جا گرفت. برایش صورت عملی واضحی در نظر گرفتم، احساس رضایت کردم و خوابم برد.
صبح زود از خواب برخاستم. پیش از آن که زنگ بیداری مدرسه نواخته شود آگهی تبلیغاتم را نوشته، آن را در پاکت گذاشته و نشانی را هم روی پاکت ذکر کرده بودم. مضمون آگهی به این صورت بود:
« یک خانم جوان مجرب در امر آموزش کودکان (مگر دو سال نبود که آموزگار بودم؟) مایل است در یک خانواده ی دارای کودکان کمتر از چهارده ساله ی آماده برای تحصیل، تدریس کند (فکر می کردم که چون خودم تازه هیجده ساله شده بودم بر عهده گرفتن تعلیم و تربیت کودکان نزدیک به سن خودم نتیجه ی مطلوب را نخواهد داد). این خانم می تواند دروس متداول، یعنی انگلیسی صحیح، همراه با زبان فرانسه، نقاشی و موسیقی تعلیم دهد. (خواننده توجه دارد که این فهرست کوتاه موضوعات درسی در آن عصر فهرست کاملاً جامعی به حساب می آمد.) نشانی: مرکز استان لوتن شر، پستخانه، ج . ا.»
این مدارک را در کشویم گذاشتم و در تمام روز در آن قفل بود. بعد از صرف عصرانه از مدیر جدید اجازه گرفتم برای انجام دادنِ چند کار خصوصی مربوط به خودم و یکی دو نفر از معلمان همکارم به لوتن بروم. رفتم. پیاده دو مایل راه بود. آن روز عصر باران می آمد؛ اما روزها هنوز بلند بودند. به یکی دو مغازه سر زدم، نامه را در صندوق اداره ی پست انداختم، و در میان باران شدید، در حالی که از لباسهایم آب می چکید اما خاطرم آسوده بود، به مدرسه برگشتم.
هفته ی بعد طولانی به نظر می رسید با این حال، مثل تمام امور روزمره ی این دنیا، بالاخره تمام شد. بار دیگر در اواخر یک روز دلپذیر پاییزی پیاده در جاده ی لوتن به راه افتادم. ضمناً جاده ی دیدنی و زیبایی بود چون در طول نهر کوهستانی و در پیچ و خمهای بسیار قشنگ یک دره ادامه می یافت. در بیشتر طول مسیر آن به نامه هایی فکر می کردم که ممکن بود در آن شهر کوچک در انتظارم باشد یا نباشد. در آن موقع علاقه ام به آن شهر کوچک بیشتر از علاقه ام به جاذبه های چمن و آب بود.
این بار هدف ظاهریم از رفتن به شهر، اندازه گیری پایم برای دوختن یک جفت کفش بود، بنابراین اول دنبال این کار رفتم و بعد از این که آن را انجام دادم از مغازه ی کفاشی وارد خیابان کوچک پاکیزه و آرامی شدم که به پستخانه منتهی می شد. مسئول آنجا خانم مسنی بود که عینکی روی بینی و یک جفت دستکش مشکی به دست داشت.
پرسیدم: «آیا برای ج . ا. نامه ای رسیده؟»
از پشت عینکش نگاهی به من انداخت، بعد کشویی را باز کرد. مدتی طولانی به زیر و رو کردن نامه های آن پرداخت. این مدت آنقدر طول کشید که امیدم کم کم داشت مبدل به یأس می شد. بالاخره، پاکتی درآورد و بعد از آن که تقریباً یک پنج دقیقه ای آن را جلوی عینکش گرفت با نگاه کنجکاوانه و دیرباورانه ی دیگری آن را از آن طرف باجه به من داد _ نامه به عنوان ج . ا. بود.
پرسیدم: «فقط همین یکی بود؟»
گفت: «دیگر نیست.» آن را در جیبم گذاشتم و عازم خانه شدم. در آن لحظه نمی توانستم آن را باز کنم. طبق مقررات مدرسه موظف بودم ساعت هشت آنجا باشم؛ در آن موقع ساعت از هفت و نیم گذشته بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#33 | Posted: 29 Aug 2013 00:50




وقتی به آنجا رسیدم بایست چند وظیفه ی مختلف را انجام می دادم: در طول ساعت مطالعه ی دختران بایست نزد آنها می نشستم، بعد نوبت دعا خواندن و فرستادن آنها به رختخواب بود و پس از آن هم بایست با سایر معلمان شام می خوردم. حتی وقتی که سرانجام موقع استراحت شبانه شد باز هم دوشیزه گرایسِ منفک ناشدنی در اطاق خوابم مصاحب من بود. در شمعدان اطاق ما ته شمع کوتاهی بیشتر نمانده بود، و من از این بیم داشتم که مبادا او آنقدر حرف بزند تا تمام شمع بسوزد و خاموش بشود. با این حال، خوشبختانه، شام سنگینی که آن زن خورده بود اثر خوابآور سریعی در او داشت؛ خیلی زود، پیش از آن که من لباسهایم را برای خوابیدن درآورم، صدای خرناسش بلند شد. به اندازه ی یک پنج اینچ از شمع هنوز باقی بود. در این موقع نامه را بیرون آوردم. روی مهر نامه حرف احتصاری ف. دیده می شد. مهر را کندم. نامه مضمون کوتاهی داشت به این شرح:
«در صورتی که ج. ا. که در نشریه ی شر هرالد پنجشنبه ی گذشته آگهی داده واجد شرایط ذکر شده باشد و اگر بتواند مدارک قانع کننده ای دال بر حسن اخلاق و صلاحیت خود ارائه دهد تدریس یک شاگرد، یک دختر کوچک کمتر از ده ساله، به او پیشنهاد می شود. حقوق سالانه سی لیره است. از ج . ا. درخواست می شود مدارک خواسته شده، نام، آدرس و تمام مشخصات دیگر خود را به نشانی زیر بفرستد : (خانم فرفاکس، ثورنفیلد، نرسیده به میلکوت، مرکز ایالت.) »
مدت زیادی به مطالب نامه دقیق شدم؛ به سبک قدیم نوشته شده بود و خطوط آن نشان می داد که با دست لرزانی به رشته ی تحریر درآمده؛ گویا یک خانم سالخورده آن را نوشته بود. شرایط پیشنهاد شده رضایت بخش بود. ترس خاصی به من دست داد؛ به خود گفتم با چنین کاری که به تنهایی انجام می دهم شاید خود را در مخاطره ی گرفتاری دیگری بیندازم. در عین حال، برایم از همه مهمتر این بود که امیدوار بودم نتیجه ی تلاشهایم قابل توجه، شایسته و طبق روالِ منظمی باشد. در این موقع حس می کردم درنقشه های آینده ام که در پیش داشتم یک زن سالمند عامل مؤثری خواهد بود، خانم فرفاکس! در نظرم او را مجسم کردم که لباس مشکی پوشیده و کلاه بیوه زنان به سر گذاشته. زنی است که شاید رفتار خشک و خیلی رسمی دارد اما مؤدب است. در واقع نمونه ی یک زن سالخورده ی اشرافی انگلیسی است. ثورنفیلد! بیشک اسم خانه ی اوست. مطمئن بودم جایی پاکیزه، آراسته و مرتب است، با این حال، هرچه کوشیدم نتوانستم شکل دقیق نقشه ی آن را با تمام جزئیات در نظرم مجسم کنم. میلکوت _ _ شر؛ برای یافتنِ موقعیت آن در نقشه ی انگلستان به حافظه ام خیلی فشار آوردم. بله، دیدمش، هم استان و هم شهر را. _ _ شر تقریباً هفتاد مایل از ایالت دورافتاده ای که در آن موقع در آن اقامت داشتم به لندن نزدیکتر بود، و این خود برای من یک امتیاز بود. خیلی آرزو داشتم به جایی بروم که در آنجا حیات و حرکت باشد. میلکوت یک شهرک صنعتی در ساحل الف بود بیگمان به حد کافی شلوغ بود، و چه بهتر از این. دست کم دگرگونی کاملی در زندگی من پیش می آمد. تصور مزاحم دودکشهای بلند کارخانه ها و انبوه دود را از ذهنم کنار زدم و اینطور استدلال کردم که: «اما ثورنفیلد احتمالاً وسیله ی خوبی برای راه یافتن به زندگی شهری خواهد بود.»
در این موقع شمع به انتها رسیده و در جا شمعی به صورت مایع درآمده بود، خاموش شد.
روز بعد بایست کارهایی انجام می دادم: دیگر نمی توانستم راز نقشه هایم را فقط در محدوده ی صندوقچه ی سینه ام حفظ کنم. برای اجرای موفقیت آمیز آنها باید حرف بزنم. بعد از آن که در فرصت استراحت بعدازظهر مدیر را پیدا کردم و از او اجازه ی ملاقات گرفتم به او گفتم شغلی پیدا کرده ام که دو برابر آنچه حالا در لوو ود دریافت می کنم به من حقوق می دهند (چون در لوو ود سالانه فقط پانزده لیره حقوق می گرفتم)؛ و از او خواهش کردم موضوع را از طرف من با آقای براکلهرست، یا یکی دیگر از اعضای کمیته، در میان بگذارد و اطمینان پیدا کند که آیا به من اجازه می دهند. آن مؤسسه را به عنوان محل کار فعلی خود معرفی کنم یا نه. آن خانم از راه لطف موافقت کرد که به عنوان واسطه ی من در این زمینه موضوع را با اشخاص ذیربط در میان بگذارد. روز بعد درخواست مرا با آقای براکلهرست مطرح ساخته بود. نامبرده گفته بود باید نامه ای به خانم رید بنویسید چون طبعاً قیم جین ایر اوست. بنابراین نامه ی کوتاهی برای آن خانم فرستاده شد. جواب او این بود که جین ایر می تواند به دلخواه خود عمل کند چون اکنون مدتهاست که من او را به حال خودش گذاشته ام و دیگر در کارهای او دخالتی نمی کنم. این پاسخ در کمیته مورد بحث قرار گرفت و، سرانجام ، پس از مدتی که به نظر من یک تأخیر خسته کننده آمد برایم اجازه نامه ی رسمی صادر شد که اگر بخواهم می توانم شغل بهتری برای خود پیدا کنم؛ همچنین گواهی دیگری هم به آن افزوده شد حاکی از این که همیشه رفتار، درس خواندن و معلوماتم در لوو ود، چه در زمان شاگردی و چه وقتی که معلم شدم، رضایت بخش بوده است. این تأییدیه پس از امضای مسؤلان مؤسسه بلافاصله به من داده شد.
بعد، یک نسخه از این رضایتنامه را، که آماده شدن آن، از ابتدا تا آن موقع، کلاً در حدود یک ماه طول کشید برای خانم فرفاکس فرستادم. این خانم در پاسخ نوشته بود که مدارک ارسالی مورد قبول واقع شده و از آن تاریخ تا دو هفته بعد به من فرصت می دهد تا خودم را آماده کنم و به عنوان معلم خصوصی در آن خانه مشغول کار شوم.
حالا سرگرم تدارک وسایل سفر بودم. دو هفته مهلت به سرعت می گذشت. کمد لباسهایم خیلی بزرگ نبود با این حال برای احتیاجات من کفایت می کرد. آخرین روز اقامتم برای بستن چمدانم کافی بود، _ همان چمدانی که هشت سال قبل با خودم از گیتس هد آورده بودم.
بار و بنه ام طناب پیچ شد و کارتی روی آن نصب کردند. تا نیم ساعت دیگر قرار بود باربر پست آن را به لوتن ببرد، و خود من هم صبح زود از همانجا با دلیجان عازم سفر بشوم. لکه ها و گرد و غبار لباس مشکی سفری خود را گرفتم، کلاه، دستکشها و دستپوش خود را آماده کردم و به تمام کشوهایم سر زدم تا ببینم چیزی جا نمانده باشد؛ و حالا چون کار دیگری نداشتم نشسته بودم و سعی داشتم استراحت کنم، اما نمی توانستم، با آن که تمام روز سر پا بودم ولی در این موقع یک لحظه هم نمی توانستم آرام باشم. در واقع، هیجان زده تر از آن بودم که به استراحت بپردازم. امشب یک فصل از کتاب زندگی من به پایان میرسید و فصل دیگری آغاز می شد، و در این فاصله خواب برایم غیر ممکن بود؛ بایست با بیقراری ناظر بر این دگرگونی زندگی خود می شدم.
در حالی که مثل یک روح سرگردان در راهرو پرسه می زدم خدمتکاری آمد و گفت: «شخصی در طبقه ی پایین می خواهد شما را ببیند، دوشیزه.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#34 | Posted: 29 Aug 2013 00:51




همچنان که بدون پرس و جوی بیشتر با شتاب به طبقه ی پایین می رفتم با خودم گفتم: «حتماً باربرست.» از جلوی در اطاق پذیرایی عقب، یا اطاق مخصوص معلمان، که درش نیمه باز بود به طرف آشپزخانه می رفتم که یک نفر به سرعت بیرون آمد. این شخص، که مرا از جلو رفتن بازداشته و دستم را گرفته بود، با صدای بلند گفت: «خودش است، مطمئنم! _ هر جا باشد می توانم او را بشناسم!»
به او نگاه کردم: زنی را دیدم که هر چند جامه ی مستخدمها را به تن داشت اما خوش لباس بود.
بانومنش به نظر می رسید اما هنوز جوان و خوش قیافه بود. موی مشکی، چشمان سیاه و چهره ی با نشاطی داشت. با صدا و لبخندی که تقریباً برای من آشنا بود
پرسید: «خوب، من کیم؟ به گمانم هنوز کاملاً مرا فراموش نکرده باشی، دوشیزه جین؟»
لحظه ای بعد، من او را در آغوش گرفته و با شور و شوق زیادی می بوسیدم: «بسی! بسی! بسی!» این تنها چیزی بود که گفتم و باعث هم خنده و هم گریه او شدم. هر دو به اطاق پذیرایی رفتیم.
دیدم کنار بخاری، یک مرد کوچولوی سه ساله! ایستاده. نیمتنه و شلوار شطرنجی پوشیده بود.
بسی فوراً گفت: «پسر کوچک است.»
_ «پس ازدواج کرده ای، بسی؟»
_ «بله، تقریباً پنج سالی می شود، با رابرت لی ون، راننده ی دلیجان. علاوه بر بابی یک دختر کوچک هم دارم، اسمش را جین گذاشته ام.»
_ «لابد در گیتس هد زندگی نمی کنی؟»
_ «در اطاقی که قبلاً دربان پیر زندگی می کرد، می نشینم.»
_ «خوب، آنها چکار می کنند، هر چه می دانی راجع به آنها برایم بگو، بسی. اما اول، بنشین. بابی بیا روی زانویم بنشین، می آیی؟» اما بابی ترجیح داد یک بری به طرف مادرش برود.
خانم لی ون در دنباله ی حرفهامان گفت: «قدت خیلی بلند نشده، دوشیزه جین، خیلی چاق هم نشده ای. به جرأت می توانم بگویم در مدرسه به تو خوب نرسیده اند. دوشیزه رید یم سر و گردن از تو بلندترست، و پهنای شانه ی دوشیزه جورجیا دو برابر پهنای توست. »
_ «گمان می کنم جورجیانا هم قشنگ باشد، بسی، درست است؟»
_ «خیلی. پارسال زمستان با مامانش به لندن رفت، و در آنجا تحسین همه را جلب کرد. یکی از لردها عاشقش شد، اما روابطشان شایسته ی زندگی زناشویی نبود؛ فکر می کنی بعد چه پیش آمد؟ _ بله، او و دوشیزه جورجیانا تصمیم گرفتند فرار کنند، اما پیدایشان کردند و نگذاشتند فرار کنند.
دوشیزه رید بود که آنها را پیدا کرد: به گمانم حسودیش می شد؛ و حالا او و خواهرش با هم مثل کارد و پنیر شده اند و همیشه با هم دعوا می کنند.»
_ «خوب، از جان رید چه خبر؟»
_ «اوه، برخلاف آنچه مامانش می خواست حال و وضعش خوب نیست. می خواست به کالج برود اما نتوانست... _ چه می گویند؟ _ قبول بشود. بعد دائیهایش خواستند وکیل دعاوی بشود؛ او را گذاشتند حقوق بخواند.
اما او آنقدر جوان ولخرج و عیاشی است که آنجا هم نتوانست کاری بکند. فکر می کنم دیگر هیچ امیدی به او ندارند.»
_ «ظاهرش چطورست؟»
_ «حیلی بلند قدست. بعضی به او می گویند جوان خوش قیافه؛ اما لبهایش خیلی کلفت است.»
_ «و خان رید؟»
_ «خانم جسماً قوی است و قیافه اش هم نسبتاً خوب است اما فکر می کنم از نظر روحی وضع خوبی ندارد؛ از رفتار آقای رید راضی نیست چون خیلی پول خرج می کند.»
_ «خانم تو را به اینجا فرستاد، بسی؟»
_ «نه، در واقع مدتی بود که خودم می خواستم تو را ببینم؛ وقتی شنیدم نامه ای از تو آمده، و خیال داری به قسمت دیگری از این کشور بروی، فکر کردم خوب است راه بیفتم به اینجا بیایم و پیش از این که کاملاً از دسترس من دور بشوی یک بار دیگر تو را ببینم.»
خنده کنان گفتم: «متأسفانه قیافه خوبی در من نمی بینی، بسی.» متوجه شدم که نگاه بسی به من، هرچند حاکی از احترام بود، اما به هیچ وجه تحسین او را نمی رسانید.
_ «نه، دوشیزه جین. نه کاملاً. تو به حد کافی نجیب و تربیت شده هستی؛ مثل یک خانم به نظر می آیی و این چیزی است که من همیشه از تو انتظار داشته ام؛ اما تو در بچگی قشنگ نبودی.»
از این جواب رک و صریح بسی لبخندی زدم؛ می دانستم نظرش صحیح است. اما اعتراف می کنم نسبت به مفهوم کلامش کاملاً بی تفاوت نبودم؛ بیشتر اشخاص در هیجده سالگی آرزو دارند مورد پسند باشند، و اگر ظاهرشان آنطور که می خواهند خوشایند نباشد همیشه خود را ناراضی و ناکام حس می کنند.
بسی با لحن تسلی بخشی به حرفهای خود چنین ادامه داد: «با این حال، به جرأت می گویم که تو شخص باهوشی هستی. خوب، چه کارهایی از تو ساخته است؟ می توانی پیانو بزنی؟»
_ «کمی!»
یک پیانو در اطاق بود. بسی رفت و آن را باز کرد، بعد از من خواست بنشینم و قطعه ای برای او اجرا کنم. یکی دو والس برایش اجرا کردم. خیلی خوشش آمد.
با خوشحالی گفت: «خانم رید خودمان به این خوبی نمی تواند بزند. من همیشه می گفتم تو در درس و تحصیلات از آنها پیش می افتی. راستی، نقاشی بلدی؟»
_ «آن تابلوی بالای پیش بخاری یکی از نقاشیهای من است.» آن تابلو یک دورنمای آب رنگ بود که آن را به پاس وساطت محبت آمیزی که مدیر مدرسه در کمیته برای من انجام داده بود به او هدیه کرده بودم، و او هم آن را قاب گرفته و در آنجا نصب کرده بود.
_ «بله، قشنگ است، دوشیزه جین! به همان قشنگی تمام کارهایی است که معلم نقاشی دوشیزه رید توانسته نقاشی کند حالا از خانمهای جوان بگذریم که نقاشیهاشان اصلاً با این قابل مقایسه نیست. خوب، فرانسه یاد گرفته ای؟»
_ «بله، بسی. می توانم به فرانسه هم بخوانم و هم حرف بزنم.»
_ «لابد روی چلوار و کرباس هم می توانی برودری دوزی کنی؟»
_ «می توانم.»
_ «به به، پس کاملاً یک خانم شده ای، دوشیزه جین! من می دانستم تو اینطور خواهی شد. تو ترقی می کنی خواه آن قوم و خویشهایت به تو توجه کنند خواه نکنند. می خواستم یک چیزی از تو بپرسم؛ آیا تا حالا راجع به اقوام پدریت، ایرها، چیزی شنیده ای و خبری از آنها داری؟»
_ «اصلاً خبری ندارم.»
_ «بله، می دانی که خانم رید همیشه می گفت (آنها از طبقه ی بسیار پست و فقیری هستند)، اما به نظر من آنها هم به اندازه ی خانواده ی رید اصیل اند چون یک روز، تقریباً هفت سال پیش، آقایی به اسم ایر برای دیدن تو به گیتس هد آمد. خانم به او گفت که جین ایر در یک مدرسه در پنجاه مایلی اینجاست. آن مرد بعد از شنیدن این حرف خیلی ناامید شد چون نمی توانست بیشتر بماند برای این که عازم سفر به یک کشور خارجی بود، و کشتی ظرف یکی دو روز بعد از لندن عازم آنجا شد. شخص محترمی به نظر می رسید، و من گمان می کنم برادر پدرت بود.»
_ «عازم کدام کشور خارجی بود، بسی؟»
_ «یک جزیزه در هزار مایلی اینجا که در آنجا شراب می سازند _ شربت دار اسمش را به من گفت» _
گفتم: «شاید مادیرا [Madeira] باشد.»
«بله، درست است _ عیناً همین کلمه را گفت.»
_ «پس، رفت؟»
_ «بله، چند دقیقه ای بیشتر در آن خانه نماند. خانم با او خیلی با بی اعتنایی رفتار کرد؛ بعد از رفتنش گفت که او یک (تاجر شارلاتان) است. به نظر رابرتِ من تاجر شراب بود.»
جواب دادم: «به احتمال قوی؛ یا شاید کارمند یا نماینده ی یک تاجر شراب.»
مدت یک ساعت دیگر من و بسی درباره ی گذشته گفت و گو کردیم؛ و بعد او مجبور شد مرا ترک بگوید. یک بار دیگر او را صبح روز بعد در لوتن که منتظر دلیجا بودم دیدم. بالاخره در جلوی در اسلحه فروشی براکلهرست از یکدیگر جدا شدیم؛ هر کدام راه جداگانه ای در پیش گرفتیم. او برای سوار شدن به وسیله ی نقلیه ای که قرار بود او را به گیتس هد برگرداند عازم دامنه ی کوه لوو ود شد، من هم سوار وسیله ی نقلیه ام شدم که بایست مرا به محل ناشناخته ای در میلکوت می رساند تا به اجرای وظایف جدید بپردازم و زندگی جدیدی را شروع کنم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#35 | Posted: 30 Aug 2013 03:11




فصل یازدهم

فصل جدید در یک داستان چیزی مثل صحنه ی جدید در نمایش است؛ و من وقتی این دفعه پرده ی نمایش را بالا می برم تو، خواننده ی {عزیز}، باید صحنه را به این صورت در نظرت مجسم مجسم کنی: اطاقی در مهمانسرای جرج در میلکوت با همان کاغذ دیواریهای منقوش بزرگ که در هر مهمانسرای دیگری هست؛ این فرش، آن مبلمان، این تزئینات بالای پیش بخاری، چندین تصویر، از جمله پرتره ی جرج سوم، تصویر شاهزاده ی ویلز و صحنه ی مرگ و ولف. تمام اینها را در پرتو یک چراغ نفتی که از سقف آویزان است و همینطور روشنایی بخاری بسیار خوبی که من کنارش نشسته ام می توان در این صحنه مشاهده کرد. در اینجا با شنل و کلاه نشسته ام. دستپوش و چترم روی میز است. دارم دستهای از سرما بیحس و منقبض شده ای را که نتیجه ی شانزده ساعت بیرون بودن در سرمای یکی از روزهای ماه اکتبرست، گرم می کنم؛ ساعت چهار صبح از لوتن بیرون آمده ام و در این موقع ساعت دیواری شهرک میلکوت ساعت هشت را اعلام می کند.
خواننده ی {عزیز}، هرچند من در ظاهر آسوده به نظر می رسم اما درونم چندان آرام نیست. وقتی دلیجان توقف کرد تصورم این بود که در اینجا یک نفر منتظر من است. همچنان که از پله های چوبی، که برای راحت پیاده شدنم جلوی در دلیجان گذاشته بودند، پایین می آمدم به اطراف نگاه می کردم. انتظار داشتم اسمم را از دهان یک نفر بشنوم و ببینم کسی با یک وسیله ی نقلیه آمد و می خواهد مرا به ثورنفیلد برساند. هیچ خبری نبود. وقتی از یکی از پیشخدمتها پرسیدم آیا کسی از دوشیزه ایر سراغ گرفته یا نه، جوابش منفی بود. بنابراین، چیز دیگری نپرسیدم؛ فقط می خواستم اطاق خلوتی در اختیارم بگذارند. حالا در این اطاق خلوت انتظار می کشم و در این حالتِ انتظار، تردیدها و بیمهای زیادی فکرم را مشوش کرده.
این برای یک جوان بی تجربه بسیار عجیب است که حس کند در این دنیا کاملاً تنهاست و از داشتن هرگونه خویشاوندی محروم است؛ اطمینان ندارد که آیا می تواند به ساحل نجات برسد، و آیا می تواند مشکلات بسیاری را که احتمالاً پیش خواهد آمد حل کند. جاذبه ی رفتن به استقبال پیشامدهای ناشناخته چنین احساس ناگواری را دلپذیر می سازد، روشنی غرور به آن گرما می بخشد اما، از طرفی، هجوم وحشت آن را آشفته می کند. در این موقع که نیم ساعت از موعد مقرر گذشته بود و من همچنان تنها بودم، ترس بر من چیره می شد. فکر کردم بهتر است کاری بکنم، بنابراین زنگ احضار را به صدا درآوردم.
از پیشخدمتی که با شنیدن صدای زنگ به آنجا آمده بود پرسیدم: «آیا در این اطراف جایی به اسم ثورنفیلد می شناسی؟»
_ «ثورنفیلد؟ نمی شناسم، خانم. الان از بار می پرسم.»
به سرعت به طرف بار رفت اما خیلی زود دوباره پیدایش شد.
«آیا اسم شما ایر هست، دوشیزه؟»
_ «بله.»
_ «یک نفر اینجا منتظر شماست.»
از جا پریدم، دستپوش و چترم را برداشتم، و با شتاب به طرف راهروی مهمانسرا به راه افتادم. مردی جلوی در ورودی ایستاده بود، و من در روشنایی ضعیف جاده یک وسیله ی نقلیه مشاهده کردم.
آن مرد وقتی مرا دید، ضمن اشاره به چمدانم که در راهروی مهمانسرا بود، با لحن تقریباً تندی گفت: «بار و بنه ی شما این است، گمان می کنم؟»
_ «بله!»
_ آن را بالای وسیله ی نقلیه اش که نوعی کالسکه ی یک اسبه بود انداخت، و بعد من سوار شدم. قبل از آن که در را به رویم ببندد از او پرسیدم: «تا ثورنفیلد چقدر راه است؟»
_ «چیزی در حدود شش مایل.»
_ «چقدر طول می کشد تا به آنجا برسیم؟»
_ «بعضی وقتها یک ساعت و نیم.»
آن مرد در را بست، سوار شد و روی صندلی خود در خارج از اطاقک کالسکه نشست. راه افتادیم. سریع حرکت نمی کردیم، و همین به من فرصت کافی می داد که فکر کنم. از این که بالاخره اینقدر به هدف خود از این مسافرت نزدیک بودم احساس رضایت می کردم. همچنان که در آن وسیله ی نقلیه ی راحت اما نه مجلل تکیه داده بودم با فراغتی که داشتم افکار زیادی از ذهنم می گذشت.
با خود گفتم: «از ظاهر مستخدم و کالسکه چنین برمی آید که خانم فرفاکس شخص خیلی تجمل پرستی نیست، چه بهتر از این! من هیچوقت میان آدمهای تجمل پرست زندگی نکرده بودم بجز یک بار که خیلی خود را بیچاره حس می کردم. نمی دانستم که آن خانم آیا غیر از این دخترک با کس دیگری هم زندگی می کند یا نه. اگر اینطور باشد، و اگر رفتارش با من تا اندازه ی کمی محبت آمیز باشد حتماً خواهم توانست با او کنار بیایم؛ حداکثر سعی خود را به کار خواهم بست. جای تأسف است که حداکثر سعی انسان همیشه با عکس العمل مساعدی رو به رو نمی شود. در واقع، من در لوو ود چنین تصمیمی گرفتم، برای اجرای آن تصمیم پایداری کردم و موفق شدم علاقه ی آنها را به خود جلب کنم. اما یادم می آید که در مورد خانم رید قضیه اینطور نبود، و او به بیشترین مساعیم برای جلب محبتش همیشه پاسخ رد می داد و مرا سرزنش می کرد. از درگاه خداوند تمنا کردم که خانم فرفاکس خانم رید دومی از آب درنیاید. اما اگر اینطور می شد مجبور نبودم پیش او بمانم، هر طور می خواست بشود؛ می توانستم دوباره آگهی بدهم. حالا چقدر از راه طی کرده بودیم؟»
(پنجره را پایین کشیدم و به بیرون نگاه کردم. در این موقع میلکوت را پشت سر گذاشته بودیم. از زیادی چراغهایش فهمیدم که ظاهراً محل بزرگی است، خیلی بزرگتر از لوتن است. تا آنجا که می توانستم ببینم، در این موقع از کنار زمین مرتع مانندی حرکت می کردیم اما در سراسر آن قسمت خانه هایی به طور پراکنده دیده می شدند. متوجه شدم در منطقه ای متفاوت با لوو ود هستیم: منطقه ای پرجمعیت تر، دارای زیبایی کمتر، تحرک بیشتر و مناظر طبیعی بدیع متری از لوو ود.)
جاده ی خسته کننده و شب مه آلود بود. کالسکه ران در تمام طول راه اسب خود را با سرعتی بسیار کم می راند و، کاملاً یقین دارم که، مدت یک ساعت و نیم را به دو ساعت کشاند. بالاخره از روی صندلیش برگشت و خطاب به من گفت: « حالا دیگه چیزی به ثورنفیلد نمونده.»
دوباره به بیرون نگاه کردم. از کنار یک کلیسا رد شدیم. برج کوتاه پهنش سر به آسمان برافراشته بود، و ناقوس آن ربع ساعت را اعلام می کرد. همچنین در دامنه ی تپه ای یک ردیف باریک چراغ دیدم که حاکی از وجود یک دهکده یا ده کوچک بود. تقریباً ده دقیقه بعد، راننده پایین آمد و دو لنگه ی دروازه ای را باز کرد. از میان آن عبور کردیم. دروازه با صدای بلند پشت سرمان بسته شد. در این موقع از یک جاده ی کالسکه رو آهسته بالا می رفتیم. به یک عمارت که وخان درازی داشت رسیدیم. پرتو ضعیف روشنایی شمعی از یک پنجره ی قوسی شکل، که پرده ای جلوی آن آویخته بود، به چشم می خورد؛ جاهای دیگر تاریک بود. کالسکه کنار درِ جلو ایستاد. مستخدمه ای آن را باز کرد. من از کالسکه پایین آمدم و وارد عمارت شدم.
دختر گفت: «لطفاً، از این طرف، خانم.» و من در یک تالار مربع شکل که در تمام اطراف آن درهای بلندی دیده می شد دنبال او به راه افتادم. مرا به داخل اطاقی راهنمایی کرد که روشنایی مضاعف آن که نتیجه نور بخاری و یک شمعدان بود در ابتدا در برابر ظلمتی که مدت دو ساعت به آن عادت کرده بودم چشمانم را آزار می داد. با این حال، وقتی توانستم اطراف را ببینم صحنه ی یک محل گرم و راحت و دلپذیر را در برابر خود مشاهده کردم: یک اطاق کوچک دنج و بی سر و صدا؛ میز گردی در کنار یک بخاری گرم و راحت و یک مبل قدیمی با تکیه گاه بلند که خانم مسن کوچک اندام بسیار نظیفی روی آن نشسته بود. آن خانم کلاه زنهای بیوه به سر داشت. لباس مشکی ابریشمی و پیشبند بسیار سفیدی از جنس چیت پوشیده بود؛ درست شبیه آنچه من از خانم فرفاکس در نظرم مجسم کرده بودم فقط با این تفاوت که ابهت کمتری داشت و مهربانتر به نظر می رسید. مشغول بافتن چیزی بود. گربه ی بزرگی با آرامش و وقار مخصوصی کنار پایش نشسته بود. خلاصه، آنجا از آسایش و راحتی یک خانه ی ایده آل چیزی کم نداشت. برای یک معلمه ی سرخانه معرفی به منظور اطمینان بیشتر چندان لازم به نظر نمی رسید؛ شکوه و عظمتی مشاهده نمی شد که آدم را دستپاچه کند؛ و بنابراین، به محض ورود من آن پیرزن برخاست و با چابکی و مهربانی برای استقبال از من جلو آمد:
_ «حال شما چطورست، عزیزم؟ متأسفم که سفر خسته کننده ای داشته اید؛ جان خیلی آهسته می راند باید سردتان شده باشد، بیایید نزدیک بخاری.»
گفتم: «اگر اشتباه نکنم خانم فرفاکس هستید؟»
_ «بله، درست است. چرا نمی نشینید؟»
مرا به طرف مبل خودش برد، شروع کرد به باز کردن شال و بعد هم بندهای کلاهم. از او خواهش کردم خودش را به زحمت نیندازد.
_ «اوه، زحمتی نیست. می توانم بگویم که دستهاتان از سرما تقریباً بیحس شده. لی، یک مخلوط گرم* کوچک درست کن و یکی دو ساندویچ هم ببُر. بیا کلیدهای انبار را بگیر.» یک دسته کلید که با سلیقه ی بسیار کدبانو منشانه ای درست شده بود از جیب خود بیرون آورد و به خدمتکار داد.
بعد به حرفهای خود با من ادامه داده گفت: «خوب، حالا، بیایید نزدیک تر بخاری. وسایل سفرتان را پایین گذاشته اید، عزیزم، مگر نه؟»
_ «بله، خانم.»
گفت: «الان می گویم آن را به اطاقتان ببرند.» و بیرون رفت.
با خود گفتم: «مثل یک مهمان با من رفتار می کند. من انتظار چنین استقبالی از او نداشتم بلکه برعکس، منتظر یک برخورد سرد و خشک بودم. این طرز برخورد هیچ شباهتی به رفتار با یک معلم سرخانه نداشت؛ اما نمی بایست به این زودی خوشحال بشوم.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#36 | Posted: 30 Aug 2013 03:13




برگشت، با دستهای خودش وسیله ی بافندگی و یکی دو کتاب را از روی میز جمع کرد تا برای سینی که در این موقع لی آن را به داخل اطاق آورد، جا باز کند. بعد، خودش نوشابه ها رابدست من داد. از اینکه بیشتر از همیشه طرف توجه قرار گرفته بودم _ آن هم توجهی که از طرف کارفرما و مافوقم نسبت به من ابراز می شد _ تا اندازه ای گیج شده بودم اما چون به نظر می رسید که او هر کاری که می کند خارج از شأن خود نمی داند فکر کردم بهترست با آرامی شاهد تعارفات و مهربانیهای او باشم تا ببینم بعد چه می شود. وقتی آنچه به من داده بود بخورم از او گرفتم، پرسیدم: «آیا امشب افتخار دیدن دوشیزه فرفاکس را خواهم داشت؟»
آن خانم خوب، در حالی که گوش خود را به دهانم نزدیک کرده بود، پرسید: «چه گفتید، عزیزم؟ گوشم کمی سنگین است.»
سؤالم را واضحتر تکرار کردم.
_ «دوشیزه فرفاکس؟ آهان، منظورتان دوشیزه وارنز است! اسم شاگرد آینده ی شما وارنز است.»
_ «راستی! پس دختر شما نیست؟»
_ «نه، من خانواده ای ندارم.»
دلم می خواست اولین سؤالم را دنبال کنم و مثلاً از او بپرسم «پس چه رابطه ای میان دوشیزه وارنز و شما وجود دارد» و از این قبیل؛ اما فکر کردم زیاد پرسیدن دور از ادب است؛ به علاوه، اطمینان داشتم به موقع خود همه چیز را خواهم فهمید.
در حالی که مقابل من نشسته و گربه اش را روی زانویش گرفته بود به حرفهای خود ادامه داده گفت: «خیلی خوشحالم، از آمدنتان به اینجا خیلی خوشحالم. حالا در اینجا همصحبتی دارم و این خیلی خوشحال کننده است. در واقع، همیشه خوشحال کننده است چون ثورنفیلد خانه ی قدیمی خیلی خوبی است که در این سالهای اخیر شاید چندان به آن نرسیده اند اما جای بسیار بزرگ و آبرومندانه ای است. با این حال، می دانید که در فصل زمستان آدم اگر در بهترین جاها کاملاً تنها باشد احساس غم می کند. این که می گویم تنها کاملاً تنها نیستم: لی دختر خیلی خوبی است، جان و زنش هم آدمهای شایسته ای هستند اما خوب، آنها فقط خدمتکارند و آدم نمی تواند با آنها در یک سطح برابر همصحبت باشد؛ باید فاصله حفظ بشود چون در غیر این صورت آدم ممکن است نفوذ خود بر آنها را نتواند حفظ کند. همین زمستان گذشته... (زمستان خیلی سختی که اگر یادتان باشد برف نیامد و همه اش باران و توفان بود) بله، همین زمستان گذشته از ماه نوامبر تا فوریه جز قصاب و پستچی هیچ موجود انسانی پا به اینجا نگذاشت، و من از تنها نشستن شبهای متوالی دیگر حسابی کلافه شده بودم. گاهی لی را به اطاقم می آوردم تا برایم کتاب بخواند. اما گمان نمی کنم آن دختر بیچاره از این کار چندان خوشش می آمد چون حس می کرد یک کار تحمیلی است. در بهار و تابستان وضع بهتر شد. آفتاب و روزهای طولانی خیلی اوضاع راتغییر داد. درست در اوایل همین پاییز بود که آدلا بارنز کوچولو با دایه اش به اینجا آمدند. حضور یک بچه در خانه به آنجا روح می دهد، و حالا هم که شما آمده اید من کاملاً خوشحالم.»
همچنان که به حرفهای این بانوی ارجمند گوش می دادم حس می کردم واقعاً دلگرم و خوشحال هستم. صندلیم را کمی نزدیکتر او کشاندم و گفتم صمیمانه آرزو می کنم که مصاحبت من همانطور که او انتظار دارد برایش مطبوع باشد.
گفت: «راستی، نباید شما را تا دیروقت شب بیدار نگهدارم. ساعت نزدیک دوازده است و شما تمام روز را در راه بوده اید و حالا قاعدتا خسته هستید. اگر پاهاتن خوب گرم شده بگویید تا شما را به اطاق خوابتان راهنمایی کنم. گفته ام اطاق کنار اطاق خودم را برایتان آماده کنند. البته اطاق کوچکی است اما فکر می کنم آن را از اطاقهای بزرگ جلو بیشتر بپسندید. در واقع، هر چند مبلمان آنها بهتر است اما خیلی ملال آور و متروک اند؛ من خودم هیچوقت در آنها نمی خوابم.»
برای حسن انتخابش از او تشکر کردم، و چون در نتیجه ی آن سفر طولانی واقعاً خسته بودم به او گفتم که می خواهم استراحت کنم. شمعش را برداشت، و من به دنبال او از اطاق بیرون آمدم. اول رفت تا ببیند آیا در ساختمان بسته شده یا نه. بعد کلید را از قفل بیرون آورد و مرا به طبقه ی بالا راهنمایی کرد. پله ها و نرده از چوب بلوط بودند؛ پنجره ی پلکان بلند و مشبک بود. هم این قسمت و هم راهروی درازی که درهای اطاقهای خواب به داخل آن باز می شد طوری به نظر می رسیدند که گفتی بیشتر متعلق به کلیسا هستند تا یک خانه. هوای خیلی خنک و شبیه هوای زیرزمین سراسر پله ها و راهرو را پر کرده بود و شخص حس می کرد وارد یک فضای سرد و ساکت و غمزده شده. وقتی، بالاخره، به داخل اطاقم راهنمایی شدم احساس خوشحالی کردم. اطاقی بود با ابعاد کم که به سبک مدرن معمولی مبله شده بود.
وقتی خانم فرفاکس، پس از یک خداحافظی گرم و صمیمانه، از اطاق بیرون رفت با خیال راحت اطراف اطاق را برانداز کردم. تأثیر توهم زای آن تالار بزرگ، آن پلکان تاریک و وسیع و آن راهروی دراز و سرد در فضای با روح و نشاط انگیز اطاق کوچک خودم تا اندازه ای از بین رفت. یادم می آید که سرانجام بعد از یک روز خستگی جسمی و اضطراب روحی در آن موقع خود را در یک پناهگاه امن حس می کردم. قلبم مملو از احساس حقشناسی شد؛ در کنار تختخوابم زانو زدم و از کسی که تمام شکرگزاریها سزاوار اوست شکرگزاری کردم. پیش از برخاستن فراموش نکردم که از او تمنا کنم در مرحله ی بعدی به من کمک کند و قدرتی به من بدهد تا خود را شایسته ی محبتی کنم که قبل از احراز آن شایستگی در حق من روا داشته بود. آن شب تختخواب من ناراحت کننده نبود و در اطاق خلوتم ترس راه نیافته بود. چون خسته و خوشنود بودم زود و راحت خوابیدم. وقتی بیدار شدم آفتاب همه جا را گرفته بود. در این موقع که آفتاب از میان پرده های پنجره که از جنس چیت آبی روشن بود به داخل اطاق می تابید و دیوارهای کاغذپوش و کف مفروش از قالی را نمایان تر می ساخت. این محل جدید برای من آنقدر با دیوارهای تخته پوش عریان و گچبریهای کثیف لوو ود فرق داشت که از دیدن آن صحنه واقعاً روحیه ی تازه ای پیدا کردم. ظواهر بر جوانان خیلی اثر می گذارند: فکر کردم دوره ی خوشتری از زندگی برایم شروع شده، دوره ای که قاعدتاً گلها و شادیها و همچنین خارها و رنجهای خاص خود را خواهد داشت. در اثر تغییر صحنه، صحنه ی جدید امیدوارکننده، درونم یکپارچه هیجان بود. نمی توانم آنچه را که انتظار داشتم دقیقاً شرح دهم اما می دانم چیز مطبوعی بود: شاید نه در آن روز یا آن ماه بلکه در دوره ی ناشناخته ای از آینده.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#37 | Posted: 30 Aug 2013 03:18




برخاستم. با دقت لباس پوشیدم.اجباراً ساده پوش شده بودم _ هیچ جزئی از لباسهایم نبود که از جنس فوق العاده ساده دوخته نشده باشد _ و هنوز طبیعتاً مقید به تمیزی بودم. عادت نداشتم که به ظاهرم توجهی نکنم یا به اثری که بر دیگران می گذارم بی اعتنا باشم بلکه، برعکس، همیشه میل داشتم دلپذیر به نظر برسم و تا آنجا که مقدور باشد ظاهر خوشایندی داشته باشم. گاهی افسوس می خوردم که چرا زیباتر نیستم. بعضی وقتها دلم می خواست گونه های گلگون، بینی قلمی، دهان کوچک و لبهای قرمز آلبالویی داشته باشم. آرزو داشتم کشیده قامت، موقر و خوش ترکیب باشم. این را یک بدبختی می دانستم که جثه ام اینقدر ریز، صورتم اینقدر رنگ پریده و ترکیب قیافه ام اینقدر ناهماهنگ و شاخص باشد.
راستی، علت این آرزومندیها و افسوس خوردنهای من چه بود؟ جواب دادن به این سؤال آسان نبود؛ بنابراین نمی توانستم آن را به وضوح برای خودم بیان کنم.
در عین حال، برای این امر علتی می شناختم، یک علت منطقی و همینطور طبیعی. با این حال، وقتی موهایم را با برس خیلی صاف کردم و نیمتنه ی مشکیم را، که از فرط سادگی مثل لباس کوئیکرها* بود، پوشیدم دست کم می توانستم نشان دهم که لباس فراخور بدنم رابه تن دارم. وقتی که توکر سفید تمیزم را روی آن مرتب کردم به خود گفتم حالا دیگر ظاهرم به اندازه ی کافی آراسته هست تا با خانم فرفاکس رو به رو شوم و شاگرد جدیدم حداقل با اکراه خودش را از من کنار نکشد.
بعد از آن که پنجره ی اطاقم را باز کردم و دیدم که روی میز آرایش همه چیز تمیز و مرتب در سر جای خودش هست، با جرأت از اطاق قدم بیرون گذاشتم.
پس از عبور از راهروی دراز و بوریاپوش، از پلکان بسیار صاف چوب بلوط پایین رفتم تا به تالار رسیدم. یک دقیقه ای آنجا ایستادم. نگاهم به چند نقطه ی تالار جلب شد: به چند تصویر روی دیوار (یادم می آید یکی از آن تصاویر مرد موقری را نشان می داد که زره سینه پوشیده بود، و دیگری بانویی را نشان می داد که به موهای خود پودر زده بود و گلوبند مرواریدی به گردن داشت)، به یک چراغ برنزی که از سقف آویزان بود، و به ساعت دیواری بزرگ ساخته شده از چوب بلوط و آبنوسی که کنده کاریهای ظریف آن در اثر گذشت زمان و فرسایش سیاه شده بود. همه چیز به نظر من خیلی مجلل و با هیبت می آمد؛ البته در آن موقع من با زندگی شکوهمندانه و مجلل چندان آشنا نبودم. در نیم شیشه ای تالار باز بود. پایم را از آستانه ی در به آن سو گذاشتم. یک صبح خوب پاییزی بود. خورشید بامدادی با آرامش و صفا بر درختستانهای قهوه ای و مزارع هنوز سرسبز می تابید. همچنان که در چمن پیش می رفتم به بالا نگاه کردم و به وارسی قسمت جلوی عمارت پرداختم. سه طبقه ارتفاع داشت. وسعت آن نه چندان زیاد اما قابل توجه بود. یک خانه ی اربابی بود و نه محل سکونت یکی از اشراف. کنگره های اطراف پشت بام آخرین طبقه ظاهر زیبایی به آن داده بودند. قسمت جلوی خاکستری رنگ آن کاملاً از قسمت عقب که کلاغهای سیاه در آنجا تجمع می کردند مجزا بود. ساکنان قارقاروی آن قسمت در آن موقع در حال پرواز بر فراز چمن و باغچه ها بودند تا از آنجا پرواز کنند و در یک چمن بزرگتر فرود بیایند. یک پرچین این چمن را از قسمتهای دیگر جدا می کرد. تازه وارد با اولین نگاه به یک ردیف درخت قدیمی تناور آن، که مثل درخت بلوط ستبر، گره دار و قطور بودند، بلافاصله متوجه می شد که آن خانه یک خانه ی قدیمی سازست. در آن دوردستها تپه هایی دیده می شد که نه مثل تپه های اطراف لوو ود زیاد مرتفع بودند، ن زیاد ناهموار و نه مثل حصارهایی بودند که انسان را از دنیای زندگان جدا کنند؛ اما در عین حال تا حد زیادی ساکت و متروک بودند و به نظرم رسید با چنان سکوت غریبی ثورنفیلد را در بر گرفته اند که انتظار نداشتم در کنار محل پرجوش و خروشی مثل میلکوت با چنین خلوت و آرامشی رو به رو شوم. دهکده ی کوچکی که پشت بامهای آن با درختها درهم آمیخته بود در دامنه ی یکی از این تپه ها به چشم می خورد. کلیسای بخش به ثورنفیلد نزدیکتر بود. نوک برج قدیمی آن بر تپه ی کوچکی که در وسط ساختمان و دروازه ها قرار گرفته بود، اشراف داشت.
همچنان از آن مناظر آرام و هوای تازه ی مطبوع لذت می بردم، همچنان با شادی به قارقار کلاغها گوش می دادم، همچنان جلو خان آن عمارت وسیع و قدیمی را برانداز می کردم و با خود می گفتم بانوی کوچک تنهایی مثل خانم فرفاکس چه جای بزرگی برای سکونت دارد که در این موقع دیدم آن خانم در جلوی در ظاهر شد.
گفت: «به! چه زود بیرون آمدید؟ می بینم که سحرخیز هم هستید.» به طرف او رفتم. از من با یک بوسه ی مهرآمیز و فشردن دست استقبال کرد.
پرسید: «از ثورنفیلد خوشتان می آید؟» به او گفتم که خیلی خوشم می آید.
گفت: «بله، جای قشنگی است اما می ترسم رفته رفته رو به خرابی بگذارد مگر این که آقای راچستر تصمیم بگیرد که بیاید و برای همیشه مقیم اینجا بشود یا دست کم بیشتر به اینجا سر بزند؛ برای خانه های بزرگ و باغچه های قشنگ حضور مالک آنها لازم است.»
با تعجب گفتم: «آقای راچستر! او کیست؟»
با آرامی جواب داد: «صاحب ثورنفیلد. آیا نمی دانستد اسمش راچستر است؟»
البته که نمی دانستم _ قبلاً هیچوقت اسم او را نشنیده بودم؛ اما آن بانوی پیر ظاهراً تصور می کرد وجود آن آقا واقعیتی است که عموم مردم آن را می دانند، و همه باید از روی فراست او را بشناسند.
به گفته ی خودم ادامه دادم: «گمان می کردم ثورنفیلد به شما تعلق دارد.»
_ «به من ؟ خدا خیرت بدهد،جوان؛ چه حرفی عجیبی! متعلق به من؟ من فقط کارگزار _ مدیر _ اینجا هستم. البته، از بستگان مادر دور خانواده ی راچستر هستم؛ یا، بهتر بگویم، شوهرم از بستگان این خانواده بود. شوهرم کشیش بود، متولی کلیسای هی _ آن دهکده ی کوچکِ آن طرف تپه _ و کلیسای او آن کلیسایی است که نزدیک دروازه است. مادر راچستر فعلی یک فرفاکس و نوه ی عموی شوهرم بود. اما من هیچوقت به روابط خانوادگی متکی نیستم _ در واقع، برای من اهمیتی ندارد؛ خودم را یک کارگزار معمولی می دانم و به کار خودم متکی هستم. کارفرمای من همیشه مؤدب است، و من چیزی بیشتر از این انتظار ندارم.»
_ «و آن دختر کوچک، شاگرد من؟»
_ «او بچه ی تحت قیمومت آقای راچسترست؛ آقای راچستر مرا مأمور کرد یک معلم سرخانه برای او پیدا کنم. به گمانم خیال دارد او را در ( _ _ شر) بزرگ کند. دارد اینجا می آید، با بن [Bonne] خودش؛ به دایه اش می گوید بن.» پس معما حل شد. آن بیوه ی کوچک م ظاهراً در ابتدا متوجه من نبود نگاهی انداختم: خیلی بچه بود، شاید هفت یا هشت سال داشت. اندامش ظریف بود. چهره ای رنگ پریده و ریز نقش داشت و انبوه زلف حلقه حلقه ی او تا کمرش می رسید.
خانم فرفاکس گفت: «صبح بخیر، دوشیزه آدلا. بیا و با خانمی که قرارست به تو درس بدهد و روزی از تو یک خانم هوشمند بسازد، حرف بزن.»
آن دختر نزدیکتر آمد. در حالی که به من اشاره می کرد و دایه اش را مخاطب قرار داده بود گفت: c''est la'ma gouvernante [ «آیا او معلمه ی سرخانه ی من است؟»
دایه جواب داد: mais oui, cevlai nement [«آری،مسلماً»
من که از شنیدن زبان فرانسه تعجب کرده بودم، پرسیدم: «خارجی هستند؟»
_ «پرستار خارجی است، و آدلا در قاره[ continent: قاره ی اروپا بدون جزایر بریتانیا] به دنیا آمده، و گمان می کنم تا شش ماه قبل هیچوقت از آنجا بیرون نیامده بوده. وقتی اولین بار به اینجا آمد اصلاً نمی توانست انگلیسی حرف بزند. حالا با تقلای زیاد می تواند کمی صحبت کند. من حرفهایش را نمی فهمم؛ آن را خیلی با فرانسه قاطی می کند. اما شما خیلی خوب می توانید منظور او را بفهمید.»
خوشبختانه، من این امتیاز را داشتم که یک خانم فرانسوی به من فرانسه یاد داده بود؛ و چون تا آنجا که امکان داشت از هر فرصتی برای گفت و گوی با مادام پیه رو استفاده کرده بودم و، علاوه بر این، در طول مدت آن هفت سال اخیراً هر روز زیر نظر او قسمتی از درسهایم را از حفظ می کردم _ چون می دانستم بدی لهجه ام برایم مایه ی دردسر خواهد شد و بنابراین می کوشیدم هر چه دقیق تر از تلفظ معلمم تقلید کنم _ در این زبان به درجه ی قابل توجهی از آمادگی و درستی رسیده بودم و بعید بود در برابر مادموازل آدلا در بمانم. وقتی شنیدم که معلم سرخانه ی او هستم آمد و با من دست داد. چند جمله ای با او به زبان خودش حرف زدم. اول جوابهای مختصر می داد اما بعد از آن که پشت میز غذا نشستم و تقریباً یک ده دقیقه ای با چشمان میشیِ درشتش مرا برانداز کرد ناگهان با لهجه ی شیوایی شروع به وراجی کرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#38 | Posted: 30 Aug 2013 03:21 | Edited By: andishmand




با صدای بلند گفت: «اوه، شما زبان مرا به خوبی آقای راچستر حرف می زنید. با شما مثل او می توانم صحبت کنم، سوفی هم همینطور. او خوشحال خواهد شد؛ اینجا هیچکس زبان او را نمی فهمد. مادام فرفاکس همه ی حرفهایش به انگلیسی است. سوفی دایه ی من است. از آن طرف دریا با کشتی همراه من آمد؛ کشتی بزرگی بود که دودکش آن دود می کرد _ چه دودی! _ و من مریض شدم، سوفی هم مریض شد و همینطور آقای راچستر. آقای راچستر روی یک کاناپه در اطاق قشنگی که به آن سالن می گفتند خوابید. من و سوفی هم تختخوابهای کوچکی در یک جای دیگر داشتیم. من نزدیک بود از تختخواب خودم بیفتم؛ مثل یک طاقچه بود. و، مادموازل _ _ اسمتان چیست؟»
_ «ایر، جین ایر.»
_ «ار؟[Aire] پاه! نمی توانم آن را تلفظ کنم. بله، کشتی ما صبح، پیش از آن که هوا کاملاً روشن بشود در یک شهر بزرگ، یک شهر خیلی بزرگ، متوقف شد. خانه های این شهر خیلی سیاه و دودآلود بود و اصلاً با آن شهر کوچک پاکیزه و قشنگ من هیچ شباهتی نداشتند. آقای راچستر مرا بغل گرفت و از روی یک تخته رد کرد. سوفی هم پشت سر ما آمد. همه سوار یک کالسکه شدیم. آن کالسکه ما را به خانه ی قشنگی برد که بزرگتر و عالیتر از این بود. به آن مهمانخانه می گفتند. تقریباً یک هفته آنجا ماندیم. من و سوفی هر روز برای گردش به یک جای بزرگ پر از درختان سبز می رفتیم که به آن پارک می گفتند. غیر از من بچه های خیلی زیادی آنجا بودند. یک استخر داشت که پر از پرندگان قشنگ بود. من به آن پرندگان خرده نان می دادم.»
خانم فرفاکس پرسید: «وقتی اینطور تند حرف می زند می توانید حرفهایش را بفهمید؟»
حرفهایش را خیلی خوب می فهمیدم چون با زبان فرانسه ی فصیح مادام پیه رو آشنا شده بودم.
آن خانم خوب به دنبال سخنان خود افزود: «دلم می خواست راجع به پدر و مادرش یکی دو سؤال از او می کردید. نمی دانم آنها به یادش مانده یا نه.»
پرسیدم: «وقتی در آن شهر کوچک قشنگ بودی با کی زندگی می کردی، آدل؟»
_ «خیلی وقتها پیش با مامان زندگی می کردم اما او پیش باکره ی مقدس رفته. مامان به من رقص و آواز و شعر خواندن یاد می داد. آقایان و خانمهای زیادی برای دیدن مامان می آمدند و من جلوی آنها می رقصیدم یا روی زانویشان می نشستم و برای آنها آواز می خواندم. از این کار خوشم می آمد. حالا اجازه می دهید برایتان بخوانم؟»
صبحانه اش را تمام کرده بود بنابراین به او اجازه دادم نمونه ای از هنر خود را عرضه کند. از روی صندلیش پایین جست و آمد روی زانوی من نشست. بعد، در حالی که دستهای کوچک خود را با وقار روی سینه اش گذاشته، گیسوان خود را به پشت سر انداخته و چشمهایش را به طرف آسمان بلند کرده بود به خواندن آواز یکی از اپراها پرداخت. آن آواز قطعه ای بود مربوط به بانوی تنها رها شده ای که پس از آه و زاری از بیوفایی عاشق خود، «غرور» را به مدد می طلبید؛ از دایه ی خود می خواهد او را با درخشانترین و زیباترین جواهر بیاراید و عالیترین لباسهایش را به او بپوشاند، و عزم می کند که آن شب در یک مجلس رقص با آن عاشق دروغین رو به رو شود و، با حالت شادی که به خود می گیرد و رفتار پرنشاطی که از خود نشان می دهد، به او ثابت کند که جدائی از آن مرد هیچ اثری بر او نداشته.
انتخاب آن قطعه برای این که یک کودک آن را بخواند عجیب به نظر می رسید و نکته ی قابل تأمل این نمایش شنیدن نواهای عشق و حسادت بود که با لحن بچگانه و نوک زبانی ادا می شد. خیلی چندش آور به نظر می آمد یا دست کم من اینطور حس می کردم. آدل آن سروده ی کوتاه را با آهنگ شیرین و با سادگیئی که مقتضی سنش بود برایم خواند. بعد از تمام کردن آواز از روی زانویم پایین جست و گفت: «و حالا، شعر برایتان بخوانم، مادموازل.»
ژست شعر خوانی به خود گرفت و شروع کرد به خواندن یکی از افسانه های لافونتین به نام «انجمن موشها». بعد، یک قطعه ی ادبی دکلمه کرد که ضمن آن به مواردی از قبیل مکث، سؤال و مانند آن، تأکید روی بعضی کلمات، بالا و پایین آوردن صدا و ژستهای مناسب با عبارات دقت خاصی نشان می داد، و این در واقع با توجه به سن او غیرعادی بود و ثابت می کرد تحت آموزش دقیقی بوده.
پرسیدم: «آیا مامان این قطعه را یادت داده؟»
_ «بله، و او همیشه آن را اینطور می گفت:
" Qu'avez vou Jone? Luidit un de ces rats: parlez! "
[عزیزم، شما را چه می شود؟ یکی از این عزیزکرده ها صحبت کند.]
از من می خواست دستم را بالا ببرم _ اینطور _ که یادم باشد در آخر جمله ی سؤالی صدایم را بالا ببرم. حالا برایتان برقصم؟»
_«نه، کافی است. خوب، بعد از این که مامان، به طوری که می گویی، پیش باکره ی مقدس رفت تو با چه کسی زندگی می کردی؟»
_ «با مادام فردریک و شوهرش. او از من نگهداری می کرد اما قوم و خویش من نیست. گمان می کنم فقیر باشد چون خانه اش به قشنگی خانه ی مامان نبود. مدت زیادی آنجا نبودم. آقای راچستر از من پرسید آیا دوست دارم به انگلستان بیایم و با او زندگی کنم، و من گفتم بله چون پیش از آشنایی با مادام فردریک آقای راچستر را می شناختم؛ او همیشه با من مهربان بود و لباسها و اسباب بازیهای قشنگی به من می داد. اما می بینید که او به قول خودش وفا نکرده چون مرا به انگلستان آورده و حالا دوباره خودش برگشته و اصلاً او را نمی بینم.»
بعد از صرف صبحانه من و آدل به کتابخانه رفتیم. ظاهراً آقای راچستر دستور داده بود که کلاس درسمان در این اطاق تشکیل شود. بیشتر کتابها را در قفسه ی شیشه ای گذاشته و در آنها را قفل کرده بودند. اما در یکی از قفسه ها باز بود این قفسه شامل تمام چیزهایی بود که ما برای آموزش ابتدایی به آنها احتیاج داشتیم، چندین جلد کتاب ساده درباره ی ادبیات، شعر، زندگینامه، سفرنامه، چند داستان و غیره. فهمیدم که او توجه داشته که اینها کلاً موادی است که معلم سرخانه برای مطالعه و تدریس خصوصی خود به آنها نیاز دارد. در واقع برای استفاده ی من در آن موقع کاملاً کافی و رضایتبخش بودند، و در مقایسه با کتابهای انتخاب شده ی ناچیز لوو ود، که گاه گاهی می توانستم مطالبی از آنها برای خواندن انتخاب کنم، یک مجموعه ی غنی سرگرم کننده و آموزنده بود. در آن اطاق یک جعبه ی پیانو هم بود که صدای خیلی خوبی داشت و کاملاً نو بود. یک سه پایه ی نقاشی و یک جفت کره ی جغرافیایی هم دیده می شد.
متوجه شدم شاگردم تا حدی رام است اما در مورد عمل به دستورهایی که به او داده می شود تمایلی نشان نمی دهد، و ظاهراً به هیچ نوع کار منظمی عادت ندارد. حس کردم دور از انصاف خواهد بود که عجالتاً او را تحت فشار بگذارم. بنابراین، چون خیلی با او حرف زده و مطالبی به او یاد داده بودم، و چون نزدیکیهای ظهر شده بود به او اجازه دادم نزد دایه اش برگردد. بعد تصمیم گرفتم تا موقع ناهار خودم را با کشیدن چند طرح کوتاه نقاشی برای تعلیم او مشغول کنم.
موقعی که به طبقه ی بالا می رفتم تا کیف و مدادهایم را بیاورم خانم فرفاکس به دنبالم فرستاد. گفت: «فکر می کنم ساعات درس صبح شما حالا دیگر تمام شده باشد. در اطاقی بود که درهای بسته اش باز شده بود. همچنان که با من حرف می زد داخل شدم. اطاق بزرگ و مجللی بود. صندلیها و پرده های ارغوانی داشت. چیزهای دیگری که در آن اطاق توجهم را جلب کردند عبارت بودند از: یک قطعه قالی ترکی،دیوارهای پوشیده از تخته های چوب گردو، پنجره ی بزرگی که قسمت بیشتر آن از شیشه ی رنگین و یک سقف بلند که شکل بسیار زیبایی داشت. خانم فرفاکس مشغول گردگیری چند گلدانِ روی میز پا دیواری بود. این گلدانها از نوعی سنگ آهکی ارغوانی ساخته شده بودند.
همچنان که به اطراف اطاق نگاه می کردم با شگفتی گفتم: «چه اطاق قشنگی!» چون قبلاً هیچگاه اطاقی ندیده بودم که حتی نصف این زیبایی را داشته باشد.
_ «بله. این اطاق غذاخوری است. همین حالا پنجره راباز کردم تا کمی هوا و آفتاب وارد آن بشود چون اطاقهایی که به ندرت کسی در آنها سکونت می کند تمام اثاث آنها رطوبت می گیرد؛ اطاق پذیرایی آن طرف مثل یک سردابه است. وقتی این را می گفت به اطاق وسیعی اشاره کرد که مقابل پنجره بود و مثل آن پنجره پرده ای با رنگ مخصوص صور [tyrian] داشت که در این موقع آن را به بالا جمع کرده و گره زده بودند. من، که از دو پله ی عریض بالا رفته و داخل آن را از نظر می گذراندم، فکر کردم دارم سرزمین پریان را تماشا می کنم. منظره ی این یکی در مقابل دیدگان ناآشنای من چقدر زیبا و تابناک جلوه می کرد! با این حال صرفاً یک اطاق پذیرایی خیلی قشنگ بود. در داخل آن یک خلوتخانه ی مخصوص خانمها (بودوار) قرار داشت و هر دوی آنها مفروش به فرشهای سفید رنگی بودند که نقش حلقه گلهای بسیار زیبایی داشتند. سقف هر دوی آنها منقوش به تصاویر انگور و برگ تاکهای سفید بود و در زیر سقفها تختها و کاناپه های قرمز سیر جلوه ی خاصی داشتند. از طرفی تزیینات روی پیش بخاری پاروسی سفید رنگ از شیشه ی براق بوهمیائی، قرمز یاقوتی، بودند.
_ من شخصاً دلیلی نمی بینم که از او خوشم نیاید، و گمان می کنم مستأجرهای او هم او را مالک عادل و آزادمنشی بدانند، اما او خودش مدت زیادی میان آنها زندگی نکرده.»
_ «اما آیا سلیقه های خاصی ندارد؟ خلاصه، چه جور شخصیتی دارد؟»
_ «اوه! فکر می کنم شخص غیر قابل ایرادی نباشد. شاید تا اندازه ای باریک بین باشد. خیلی مسافرت کرده و، گمان می کنم، جاهای زیادی از دنیا را دیده باشد. این را می توانم با جرأت بگویم که آدم باهوشی است، اما من هیچوقت خیلی با او گفت و گو نکرده ام.»
_ «راجع به چه چیزهایی باریک بین است؟»
_ «نمی دانم _ گفتنش مشکل است _ باریک بینی او خیلی به چشم نمی خورد؛ اما وقتی با آدم حرف می زند محسوس است. همیشه نمی شود با اطمینان گفت که تظاهر می کند یا جدی است، راضی است یا برعکس. خلاصه، آدم به طور کامل او را درک نمی کند _ یا دست کم من درک نمی کنم. اما این اهمیتی ندارد، ارباب خیلی خوب است.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#39 | Posted: 30 Aug 2013 03:25 | Edited By: andishmand




آیینه های بزرگ میان پنجره ها در مجموع آمیزه ای از تصور برف و آتش را منعکس می کردند.
گفتم: «شما از این اطاقها به چه ترتیبی نگهداری می کنید، خانم فرفاکس؟ نه گرد و غباری، نه روپوش کرباسی! اگر هوای سرد اینجا را نادیده بگیریم آدم فکر می کند هر روز در اینجا کسانی سکونت دارند.»
_ «بله، دوشیزه ایر، اگرچه آقای راچستر خیلی کم به اینجا سرمی زند اما همیشه ناگهانی و به طور غیرمنتظره می آید؛ و چون من متوجه شده ام وقتی وارد بشود و ببیند چیزها روی هم تلنبار شده و خودش مجبور بشود سرسری آنها را سروسامان بدهد از این موضوع ناراحت خواهد شد فکر کردم بهترین راه این است که همیشه اطاقها را مرتب نگهدارم.»
_ «آیا آقای راچستر نوعاً آدم دقیق و مشکل پسندی است؟»
_ «دقیقاً اینطور نیست اما سلیقه ها و عادات یک اصیلزاده را دارد، و متوقه است همه چیز مرتب باشد.»
_ «از او خوشتان می آید؟ آیا اشخاص عموماً او را دوست دارند؟»
_ «اوه، بله. در اینجا افراد ساکن خانه همیشه به او احترام می گذارند. از زمانهای خیلی قدیم که ماها یادمان نمی آید تقریباً همه ی زمینهای اطراف اینجا تا چشم کار می کند به خانواده ی راچستر تعلق داشته.»
_ «خوب، از مسأله ی مالکیت زمینها که بگذریم، شما خودتان از او خوشتان می آید؟ خودش را آدم دوست داشتنئی هست؟»
این تمام اطلاعاتی بود که توانستم از خانم فرفاکس راجع به کارفرمای خودم و او به دست بیاورم. بعضی از اشخاص هستند که ظاهراً نمی توانند از محیط خود _ چه از انسانها و چه از اشیاء _ تصویر خاصی در ذهن داشته باشند یا خصوصیات برجسته ی آنها را مشاهده کنند و شرح دهند؛ آن خانم خوب، از قرار معلوم، به این طبقه از اشخاص تعلق داشت. سؤالهای من گیج کننده بود اما باعث ناراحتی او نشد. در نظر او آقای راچستر بود: اصیلزاده، مالک زمین _ نه چیزی بیشتر از این. از این بیشتر نمی پرسید و پرس و جو نمی کرد، و ظاهراً علاقه ی من به کسب اطلاعات دقیق تری راجع به هویت آن مرد برایش عجیب بود.
وقتی از اطاق غذاخوری بیرون آمدیم پیشنهاد کرد بقیه ی قسمتهای خانه را به من نشان دهد. به طبقه ی بالا و طبقه ی پایین دنبال او رفتم. هرچه را می دیدم تحسین می کردم چون همه چیز کاملاً مرتب و خوشایند بود. متوجه شدم اطاقهای بزرگ جلو مخصوصاً وسیع و مجلل اند. بعضی از اطاقهای طبقه ی سوم، با وجود تاریک و کم ارتفاع بودنشان، به لحاظ قدمتی که داشتند جالب بودند. در اینجا مبلمانی که زمانی مناسب اطاقهای کم ارتفاعتر بود به پیروی از مد آن روزها، هرچند گاه یک بار، عوض می شد. در پرتو روشنایی اندکی که از میان پنجره های باریک آن به داخل می تابید چیزهای جالبی به چشم می خورد: تختخوابهای صد ساله، قفسه های ساخته شده از چوب بلوط یا چوب گردو، با کنده کاریهای عجیبی از شاخه های نخل و سر فرشتگان و نقوشی شبیه نوشته های روی تابوت یهودیان؛ چند ردیف صندلی مجلل که تکیه گاه بلند و باریک داشتند؛ چهار پایه هایی که هنوز بیشتر قدمتشان حفظ شده بود و پارچه ی نرم روی آنها هنوز نیمی از آثار برودری دوزی سالهای گذشته را داشت که در زیر انگشتان دو نسل صاحبانِ در زیر خاک خفته شان ساییده شده بودند. تمام این آثار و بقایا به طبقه ی سوم خانه ی ثورنفیلد حالت خانه ی قدمی، یا معبد یادبودها، را می داد. من سکوت، نور کم و غرابت جالب این خلوتگاهها را در روز دوست داشتم اما هرگز طالب استراحت شبانه در هیچکدام از این تخخوابهای وسیع و سنگین نبودم، و نمی خواستم در هیچیک از این اطاقها خود را محبوس کنم: این اطاقهای سایه گیر درهاشان از چوب بلوط ساخته شده بود. دیوار بعضی از آنها را کاغذ دیواریهای قدیمی انگلیسی زینت می داد و نقوش برجسته ی روی آنها حاوی تصاویر گلهای عجیب، پرندگان عجیب تر، و عجیب ترین موجودات انسانی بود که در پرتو نور پریده رنگ مهتاب واقعاً شگفت انگیز و غریب به نظر می رسیدند.
پرسیدم: «خدمتکاران توی این اطاقها می خوابند؟»
_ «نه، آنها یک ردیف اطاقهایی را در قسمت عقب اشغال کرده اند. تا به حال هیچکس اینجا نخوابیده؛ اگر شبحی در خانه ی ثورنفیلد باشد تقریباً می توان گفت اینجا محل مناسبی برای آن خواهد بود.»
_ «پس از این قرار شما شبحی اینجا ندارید؟»
خانم فرفاکس با لبخند جواب داد: «من که تا حالا چنین چیزی نشنیده ام.»
_ «کسی تعریفی هم نکرده؟ هیچ افسانه ای یا قصه ای راجع به ارواح؟»
_ «گمان نمی کنم؛ و در عین حال، می گویند راچسترها در زمان خودشان ددمانی بوده اند بشتر خشن تا آرام. شاید به همین علت هم باشد که حالا در قبرهاشان آسوده خوابیده اند.»
زیر لب گفتم «بله _ (بعد از هیجان پر آشوب زندگی، خوب می خوابند)، حالا کجا دارید می روید، خانم فرفاکس؟» چون داشت بیرون می رفت.
_ «می روم آب روها را نگاه کنم؛ با من می آیید مناظر اطراف را از آن بالا تماشا کنید؟» باز هم به دنبال او رفتم. از راه یک پلکان خیلی باریک به طرف اطاقهای زیر شیروانی و از آنجا با یک نردبام و از میان یک دریچه گذشتیم و روی پشت بام عمارت رفتیم. حالا من با محل تجمع کلاغها همسطح بودم و می توانستم به داخل آشیانه هاشان نظر بیندازم. در حالی که به کنگره ها تکیه داده بودم به گستره های دور دست پایین نگاه می کردم: باغچه ها مثل نقشه به نظر می رسیدند؛ چمن شفاف و مخملگون قاعده ی خاکستری ساختمان را تنگ در بر گرفته بود؛ مزرعه، که به وسعت یک پاک بود با الوارهای قدیمی اش مثل یک صفحه ی پر نقطه به نظر می رسید؛ درختستان خشک و تیره با جاده ی باریکی به دو قسمت می شد و سبزه های انبوه آن قابل رؤیت بود، البته رنگ سبز آن بیشتر نتیجه ی رنگ جلبک بود تا شاخ و برگ درختان؛ کلیسای جلوی دروازه ها، جاده، تپه های خاموش، همه ی اینها در زیر آفتاب یک روز پاییزی آرمیده بودند؛ آسمان مساعد نیلگون که رگه های سفید مروارید مانندی بر پهنه ی آن شناور بودند، در دوردست به افق می پیوست. در صحنه ی مقابل چشمان من هیچ ویژگی غیرمعمول و ناخوشایندی دیده نمی شد بلکه هم چیز دلپذیر بود. وقتی از آن صحنه رو برگرداندم و دوباره خواستم از دریچه عبور کنم و از نردبام پایین بروم به سختی می توانستم جلوی پایم را ببینم؛ اطاق زیرشیروانی در مقایسه با قوس آبی آسمان که تا آن موقع به آن نگاه کرده بودم، آن صحنه ی آفتابی درختستان، مرتع، تپه ی سرسبزی که خانه در وسط آن قرار داشت و از فراز آن با خوشحالی اطراف را از نظر می گذرانیدم، بله، اطاق زیر شیروانی در مقایسه ی با اینها مثل یک دخمه ی تاریک بود.
خانم فرفاکس یک لحظه پشت سر من توقف کرد تا دریچه را ببندد. من کورمال کورمال در خروجی اطاق زیرشیروانی را پیدا کردم و پیش رفتم تا از پلکان باریک جلوی آن اطاق پایین بروم. در راهروی درازی که این قسمت به آنجا منتهی می شد کمی مکث کردم. این راهروی باریک کم ارتفاع تاریک، که اطاقهای عقب و جلوی طبقه ی سوم را از یکدیگر جدا می کرد و فقط در انتهایش پنجره کوچکی دیده می شد، با دو ردیف اطاقهای تاریک کوچکش که همه بسته بودند به یکی از راهروهای قصر بلوبیرد شباهت داشت. در اثنائی که نرم نرمک پیش می رفتم تنها چیزی که اصلاً انتظار نداشتم اتفاق افتاد؛ در آن محل خلوت و ساکت صدای یک خنده ی بلند موی بر تنم راست کرد؛ خنده ی عجیب، کاملاً واضح، خشک و بی نشاطی بود. ایستادم. صدای خنده هم خاموش شد، البته برای یک لحظه خاموش شد. دوباره شروع شد؛ این بار بلندتر بود چون خنده ی اولی هرچند به وضوح شنیده می شد اما خیلی کوتاه بود. در سراسر آن محل طنین انداخت و مثل این بود که در تمام اطاقهای متروک آنجا انعکاس یافته و حال آن که فقط از یک نقطه شنیده می شد و من می توانستم به پشت در اطاقی که صدا از آنجا شنیده شده بود اشاره کنم. چون در این موقع صدای پای راهنمایم را که از پله های بزرگ پایین می آمد شنیدم، فریاد کشیدم: «خانم فرفاکس! صدای آن خنده ی بلند را شنیدید؟ خنده ی کی بود؟»
جواب داد: «به احتمال زیاد یکی از خدمتکاران. شاید گریس پول بود.»
باز پرسیدم: «آن صدا را شنیدید؟»
_ « بله، مسلم است. غالباً می شنوم؛ در یکی از این اطاقها دوخت و دوز می کند. گاهی لی با اوست. وقتی با هم هستن خیلی سر و صدا راه می اندازند.»
خنده با صدای کوتاه و بریده بریده تکرار شد، و پشت سر آن زمزمه ی عجیبی به گوش رسید.
خانم فرفاکس فریاد کشید: «گریس!»
من در واقع انتظار نداشتم هیچ گریسی به او جواب بدهد چون آن خنده آنقدر غم انگیز و آنقدر غیرطبیعی بود که من هیچوقت نشنیده بودم؛ اما چون آفتاب خیلی بالا آمده بود و چون قرائنی دال بر وجود شبح با آن قهقه ی عجیب مشاهده نکرده بودم و، علاوه بر اینها، وضعیت زمانی و مکانی ترس مرا موجه نمی ساخت پس قاعدتاً آن ترس بایست به علت اعتقاد به خرافات بوده باشد. با این حال، آن واقعه به من فهماند که من در موقع رویارویی با یک رویداد عجیب و غیرمنتظر چقدر احمقانه رفتار می کنم.
دری که از سایر درها به من نزدیکتر بود باز شد و یک خدمتکار بیرون آمد. این خدمتکار زنی سی چهل ساله بود که هیکل درشت و چهار شانه داشت. موی سرش قرمز و صورتش زمخت ساده بود، و کوچکترین نشانه ای بر این که آن زن روح و شبح باشد در قیافه ی او به چشم نمی خورد.
خانم فرفاکس گفت: «خیلی سر و صدا می کنی، گریس. دستورها یادت باشد!» گریس بدون این که حرفی بزند تعظیمی کرد و به داخل اطاق رفت.
آن بیوه زن به حرفهای خود ادامه داده گفت: «این شخص را آورده ایم تا اینجا در دوخت و دوز و کارهای خانه به لی کمک کند. روی هم رفته از بعضی جهات خدمتکار مطلوبی نیست اما کارش خوب است. راستی، امروز صبح وضع شاگردتان چطور بود؟»
گفت و گو، که به این ترتیب به موضوع آدل کشیده شد، ادامه پیدا کرد تا به پایین که روشن و نشاط انگیز بود رسیدیم. آدل دوان دوان به تالار نزد ما آمد و گفت:
" Vous etes servies J'ai bien faim. Moi! Mesdames. "
(«خانمها _، ناهار را کشیده اند... من خیلی گرسنه هستم.»)
ناهار حاضر و در اطاق خانم فرفاکس در انتظارمان بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#40 | Posted: 30 Aug 2013 20:50




فصل دوازدهم
به نظر می رسید قول یک دوره ی آرام و آسوده که اولین برخورد دوستانه ی من در خانه ی ثورنفیلد به من داده بود در اثر آشنایی بیشتر من با آن مکان و ساکنان آن، نقض نشده باشد. معلوم شد خانم فرفاکس در باطن همانطورست که ظاهرش نشان می دهد: زنی خوش خلق، ذاتاً مهربان و برخوردار از یک فرهنگ خوب و هوش متوسط. شاگردم کودکی بود سرزنده و با نشاط، که البته به طور شایسته تربیت نشده بود و او را به حال خود رها کرده بودند؛ و بنابراین، گاهی خودسری می کرد. اما چون کاملاً تحت مراقبت من گذاشته شده بود و هیچ دخالت بیجایی از طرف هیچکس باعث به هم خوردن برنامه های من برای تربیت او نمی شد، دیری نگذشت که هوسهای کودکانه اش را کنار گذاشت و مطیع و تعلیم پذیر شد. از هیچ استعداد سرشار، از هیچ نشانه ای دال بر داشتن یک شخصیت قابل توجه و از هیچ اندیشه، احساس یا سلیقه ای بهتر از سلیقه های یک کودک معمولی برخوردار نبود اما هیچ ضعف اخلاقی یا نقصی که او را در مرتبه ای پایین تر از کودکان معمولی قرار دهد هم در او مشاهده نمی شد. پیشرفت او منطقی و مرتب بود، نسبت به من محبت پرشور هر چند شاید نه خیلی عمیقی ابراز می داشت، و من هم به نوبه ی خود از سادگی، لحن شاد کودکانه و تلاشهایش به منظور جلب رضایت من خوشم می آمد و چنین رابطه ی متقابلی در ما نوعی همبستگی پدید آورده بود که از مصاحبت یکدیگر خوشنود بودیم.
ممکن است بعضی از اشخاص این داوری صریح و به دور از محافظه کاری مرا نپسندید، منظورم اشخاصی است که برای خودشان نظریات ظاهراً موجهی دارند و معتقدند کودکان دارای خصائل فرشتگان اند و وظیفه ی مربیان آنها این است که روح فداکاری و ایثار را در آنها تقویت کنند. اما من این مطالب را برای خوشایند والدین نمی نویسم تا حس خودپسندی آنها را ارضا کنم، یا به لفاظی و لافزنی بپردازم؛ فقط حقیقت را می گویم. من برای سعادت و پیشرفت آدل به حکم وجدان خود عمل می کردم و به آن دختر کوچک علاقه ی زیادی داشتم همچنان که همین علاقه را به خانم فرفاکس داشتم چون مرهون محبتهای او بودم و فراخور احترام آمیخته با متانتی که برایم قائل بود از مصاحبت با او و همچنین از اعتدال فکر و شخصیت او لذت می بردم.
از طرفی، هر چند می دانم با آنچه اکنون می خواهم بگویم ممکن است مورد ملامت عده ای واقع شوم اما می گویم که، گاهگاهی، وقتی به تنهایی در باغچه ها قدم می زدم؛ وقتی کنار دروازه ی آن خانه می رفتم و از آنجا جاده را نگاه می کردم؛ یا وقتی _ در اثنائی که آدل با دایه اش سرگرم بود و خانم فرفاکس در اطاق انباری لرزانک درست می کرد _ از آن سه پلکان بالا می رفتم، دریچه ی اطاق زیرشیروانی را باز می کردم و بعد از آن که به آب روهای بالای پشت بام می رسیدم به دوردستها، به مزرعه و تپه ی تنها و خلوت و به افق تیره نگاه می کردم _ بله، در آن موقع آرزو داشتم دارای قدرت مشاهده ای بشوم که بتواند از آن محدوده فراتر برود، به دنیای پرمشغله، به شهرها و مناطق پر از شور زندگی برسد که راجع به آنها خیلی شنیده اما هیچوقت آنها را ندیده بودم. آرزو داشتم تجارب عملی تری از آنچه در آن موقع داشتم، کسب کنم، حشر و نشر بیشتری با همنوعانم داشته باشم، با شخصیتهای گوناگونی علاوه بر آنها که در اینجا در دسترسم بودند، آشنا شوم. برای آنچه در خانم فرفاکس و آدل می دیدم ارزش قائل بودم اما عقیده داشتم محاسن برجسته تر و پرارزشتری نیز هست، و می خواستم به آنچه معتقد بودم که هست دسترسی پیدا کنم.
چه کسانی مرا سرزنش می کنند؟ بدون شک، خیلی از مردم؛ و مرا یک آدم ناراضی خواهند دانست. من نمی توانستم جز این باشم؛ طبیعتاً آدم بیقراری بودم و این بیقراری گاهی آزارم می داد. در چنین مواقعی تنها تسکین من این بود که در طول راهروی طبقه ی سوم، که برایم جای ساکت امن و نقطه ی خلوتی بود، از بالا به پایین و پایین به بالا قدم بزنم و دیده ی روح خود را بر چشم اندازه های تابناکی که در برابرش ظاهر می شد متوجه سازم _ و، قطعاً این گونه چشم اندازها روشن و پرشمار بودند؛ و همچنین قلب خود را سرشار از جنبش نشاط بخشی کنم که، علی رغم رنجها و غمها، هستیِ آن را بسط می دهد؛ و، مهمتر از همه، گوش دلم را به قصه ی پایان ناپذیری بسپارم که زاییده ی پندارم بود و دائماً آن را برای خود نقل می کردم؛ قصه ای بود که ضمن آن در تمام پیشامدها، زیستنها، سوختنها و احساسها روح تازه دمیده بودم و آرزوی آنها را داشتم اما در زندگی فعلی خود از آنها محروم بودم.
این حرف بیهوده ای است که می گویند سکوت و آسایش موجب رضایت خاطر انسان می شود. من این عقیده را قبول ندارم: افراد انسان باید حرکت داشته باشند؛ و اگر نمی توانند به آن دسترسی پیدا کنند باید آن را بیافرینند. میلیونها نفر محکوم به زندگیهایی هستند که از زندگی من آرامترست، و میلیونها نفر هم در مقابل چنین سرنوشتی سر به طغیان برداشته اند: طغیانی خاموش. هیچکس نمی داند علاوه بر شورشهای سیاسی چه تعداد شورش به دست توده های بشماری از مردم که در دل خاک خفته اند، انجام گرفته. تصور می شود زنان عموماً آرام اند در حالی که احساس زن با مرد فرقی نمی کند؛ زنان هم احتیاج دارند استعدادهای خود را به کار بیندازند، و به اندازه ی برادران خود برای کوششهاشان میدان عمل داشته باشند. آنها هم درست مثل مردان از محدودیتهای شدیدی که در برابر خود می بینند و پیامد آنها رکود مطلق است، رنج می برند؛ و این نشانه ی کوتاه فکری همنوعانِ برخوردار از امتیازات بیشتر آنهاست که می گویند زنان باید کارشان منحصر به پختن غذا و شیرینی خانگی، بافتن جوراب، نواختن پیانو و برودری دوزی روی کیسه باشد. این ناشی از بیفکری این گونه مردان است که زنان را به علت راه جویی آنها برای انجام دادن کار بیشتر با آموختن چیزهایی بیش از آنچه رسم و سنت برای نوع آنها لازم شمرده، محکوم کنند یا به آنها بخندند.
در چنین مواقعی که تنها بودم اینطور نبود که دیگر صدای خنده های گریس پول را نشنوم: باز هم همان سر و صدای مکرر مبتذل و همان قهقهه های چندش آوری که شنیدن آنها برای اولین بار مرا به جای خود خشک کرده بود، شنیده می شد. صدای زمزمه ی غیرمعمول او را هم که عجیب تر از خنده اش بود می شنیدم. بعضی از روزها کاملاً ساکت بود اما در روزهای دیگر نمی توانستم دلیلی برای آن همه سر و صدای او پیدا کنم. گاهی او را می دیدم: با یک لگن یا بشقاب یا سینی از اطاق خود بیرون می آمد، به آشپزخانه ی طبقه ی پایین می رفت و کمی بعد برمی گشت. در موقع مراجعت یک ظرف آبجوی سیاه به اطاق خود می برد (اوه، تو ای خواننده ی اهل ذوق، مرا ببخش از این که با این صراحت حقیقت را بیان می کنم!) ظاهرش همیشه پرده ی استتاری بود که مانع می شد انسان راجع به رفتار سؤال برانگیز او چیزی بپرسد. قیافه اش زشت و بی نشاط بود. چیزی در او مشاهده نمی شد که علاقه ی شخص را جلب کند. چندباری کوشیدم با او سر صحبت را باز کنم اما ظاهراً آدم کم حرفی بود: معمولاً جوابهای کوتاه یک کلمه ای او باعث می شد دنباله ی حرف را قطع کنم.
سایر افراد آن خانه یعنی جان و همسرش، لی خدمتکار و سوفی، دایه ی فرانسوی آدمهای خوبی بودند اما به هیچ وجه جلب توجه نمی کردند. با سوفی فرانسه حرف می زدم و گاهی راجع به سرزمین مادریش از او چیزهایی می پرسیدم اما او به گفت و گوی طولانی و نقل سرگذشت خود علاقه ای نشان نمی داد، و معمولاً چنان جوابهای خشک، بیروح و مغشوشی می داد که معلوم می شد بیشتر برای قطع گفت و گوست تا تشویق شخص به پرسیدن سؤالهای دیگر.
اکتبر، نوامبر و دسامبر گذشت. یک روز بعد از ظهر خانم فرفاکس از من خواهش کرد چون آدل سرماخورده درسش را تعطیل کنم و آدل هم با شور و شوق زیاد خواهش او را تکرار کرد، و این علاقه ی او به تعطیل درس به یاد من آورد که این تعطیلات گاهگاهی در زمان کودکیم چقدر برای من ارزش داشت بنابراین موافقت کردم چون انعطاف پذیری را در این گونه موارد کار درستی می دانستم. روز آرام خوب اما خیلی سردی بود. من از ساکت نشستن نصف روز تمام در کتابخانه خسته شده بودم؛ خانم فرفاکس از نوشتن یک ناه فراغت یافته بود و منتظر بود آن را با پست بفرستد این بود که کلاه و پالتوی خود را پوشیدم و داوطلب شدم آن را به هی ببرم. فاصله ی آنجا تا هی دو مایل می شد و برای من فرصت خوبی بود تا در آن بعدازظهر زمستان به پیاده روی بپردازم. بعد از آن که دیدم آدل روی صندلی کوچک خود در اطاق خانم فرفاکس کنار بخاری نشسته مومی او را (که معمولاً آن را در زرورق نقره ای پیچیده و در یک کشو نگه می داشتم) به او دادم تا با آن بازی کند وهمینطور برای تنوع سرگرمیش یک کتاب داستان در اختیار او گذاشتم، به جمله ی فرانسه ی او با یک بوسه جواب دادم و عازم رفتن شدم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 4 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Jane Eyre | جین ایر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites