تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Jane Eyre | جین ایر

صفحه  صفحه 9 از 15:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  14  15  پسین »  
#81 | Posted: 6 Sep 2013 20:02 | Edited By: andishmand




فصل بیست و دوم

آقای راچستر فقط یک هفته به من مرخصی داده بود، و حالا یک ماه از زمانی که ثورنفیلد را ترک گفته بودم می گذشت. می خواستم بلافاصله پس از پایان مراسم تدفین عازم ثورنفیلد شوم اما جورجیانا از من خواهش کرد آنجا بمانم تا او بتواند خود را برای سفر به لندن آماده کند چون دائیش، آقای گیبسن، که برای مراسم تدفین خواهر خود به آنجا آمده و به امور خانه سر و صورتی داده بود، سرانجام، از او دعوت کرده بود به آن شهر برود. جیورجیانا گفت از این که تنها با الیزا بماند وحشت دارد چون از جانب او نه برای برطرف شدن افسردگی خود همدردیئی حس می کند، نه برای ترسهای خود حمایتی مکی بیند و نه برای آماده کردن وسایل سفرش کمکی به او می شود. بنابراین، تا آنجا که می توانستم، گریز زبونانه ی او از کار و شکوه های خودخواهانه اش را متحمل شدم؛ حداکثر سعی خود را به کار بستم تا کارهای خیاطی او را انجام دهم و لباسهایش را بسته بندی کنم. در واقع، در اثنائی که من کار می کردم او بیکار می گشت. او را در دل خود مخاطب ساختم و گفتم: «دختر دایی، اگر قرار می شد من و تو با هم زندگی کنیم کارهای مشترکمان را طور دیگری قسمت می کردیم. من قطعاً شریکی نمی شدم که مثل یک بره ی مطیع همه چیز را تحمل کنم؛ کارهایی را که سهم تو و می شد مشخص می کردم و تو را وا می داشتم آنها را انجام بدهی و اگر انجام نمی دادی می گذاشتم همانطور انجام نشده بمانند. علاوه بر این، مصراً از تو می خواستم بعضی شکوه های طولانیت را، که چندان صادقانه هم نیستند، به زبان نیاوری. اما حالا جای خوشبختی است که این مصاحبت ما تصادفاً زود گذرست و به مناسبت این سوگواری مخصوص پیش آمده و به همین علت است که آن را به سهم خود اینطور با شکیبایی و رضایت خاطر می پذیرم.
سرانجام، جیورجیانا را راه انداختم، اما حالا نوبت الیزا بود که از من بخواهد یک هفته ی دیگر آنجا بمانم. گفت تنظیم برنامه ی کارهایش به وقت و دقت خیلی زیادی نیاز دارد چون تصمیم گرفته به محلی برود که برایش ناشناخته است. تمام روز را در اطاقش می ماند، در را از داخل قفل می کرد و به پر کردن جامه دانها، خالی کردن کشوها و سوزاندن کاغذها می پرداخت؛ و در تمام این مدت با هیچکس ارتباطی نداشت، بنابراین از من خواست از خانه مراقبت کنم، و به نامه های تسلیت جواب بدهم.
یک روز صبح به من گفت: «تو دیگر آزادی» و افزود: «از کمکهای با ارزش و رفتار عاقلانه ات ممنونم! زندگی کردن با اشخاصی مثل تو خیلی فرق می کند تا با آدمهایی مثل جیورجیانا. تو در زندگی کار خودت را انجام می دهی و خودت را بر کسی تحمیل نمی کنی.» بعد ادامه داد: «فردا عازم قاره * می شوم. در یک خانه ی مذهبی، یا به اصطلاح صومعه، در نزدیکی لیل[Lisle] اقامت خواهم کرد. در آنجا آرامش خواهم داشت و کسی مزاحم زندگیم نخواهد بود. تا مدتی برای امتحان اصول مذهبی کلیسای کاتولیک و یادگیری دقیق روشهای آن وقتم را صرف خواهم کرد؛ در نهایت اگر به خوبی از عهده برآمدم و از مناسب بودن وضع آنجا مطمئن شدم مذهب کاتولیک اختیار می کنم و در سلک زنانِ تارک دنیا در می آیم.»
در برابر این تصمیم او نه تعجبی از خود نشان دادم و نه کوشیدم که او را از آن کار منصرف کنم. در دل گفتم: «این شغل دقیقاً با وضع تو مناسب است، و ممکن است خیلی هم برایت مفید باشد!»
در موقع خداحافظی گفت: «خداحافظ عمه زاده جین ایر. امیدوارم خوشبخت باشی؛ تا اندازه ای باهوش هستی.»
و من جواب دادم: «تو هم از هوش بی بهره نیستی، دائی زاده الیزا، اما آنچه داری، تصور می کنم، تا یک سال دیگر در یک صومعه ی فرانسوی محصور خواهد شد. با این حال، این کار مربوط به خود توست و به من ارتباطی ندارد.»
گفت: «حق با توست.» و با این کلمات از یکدیگر جدا شدیم و هر کدام به راه خود رفتیم. چون دیگر برایم مجالی نخواهد بود که دوباره به او یا خواهرش اشاره ای داشته باشم در اینجا مناسب می دانم خواننده را مطلع سازم که جیورجیانا با یک مرد ثروتمند عیاش زهواردررفته ازدواج کرد، و الیزا راهبه شد، و امروز ریاست صومعه ای را که دوره ی نوآموزی خود را در آن گذرانیده بر عهده دارد. ثروت خود را در همان دوره به صومعه بخشیده.
این را نمی دانم که اشخاص بعد از مدتی غیبت از خانه، اعم از غیبت طولانی یا کوتاه، وقتی به خانه برمی گردند چه احساسی دارند. در گذشته هرگز برایم اتفاق نیفتاده بود که چنین احساسی را تجربه کرده باشم. آنچه من تجربه کرده بودم از این قبیل بود که کودکی بعد از یک پیاده روی طولانی به گیتس هد برمی گردد _ تا او را به علت قیافه ی گرفته و افسرده اش سرزنش کنند؛ و بعدها، همان کودک از کلیسا به لوو ود برمی گردد _ تا غذای کافی و جای گرم آرزو کند و نتواند هیچکدام را به دست بیاورد. هیچیک از این بازگشتها برایم دلپذیر یا مطلوب نبود. مغناطیسی نبود که مرا به نقطه ای بکشاند و هرچه به آن نقطه نزدیکتر شوم نیروی جاذبه ی آن بیشتر شود.
بازگشت به ثورنفیلد را هنوز نیازموده بودم که چه احساسی در من پدید می آورد. حس می کردم سفر خسته کننده ای داشته _ خیلی خسته کننده: پیمودن پنجاه مایل در یک روز، گذراندن یک شب در مهمانسرایی در کنار جاده و پیمودن پنجاه مایل دیگر در روز بعد. در طول مدت دوازده ساعت اول به آخرین لحظات زندگی خانم رید می اندیشیدم: چهره ی تغییر شکل یافته و بیرنگ او را در نظر مجسم می کردم و صدایش را که به نحو عجیبی عوض شده بود می شنیدم. راجع به تشریفات بعد از مرگش تأمل می کردم: مراسم روز مرگ، تدفین، حمل جنازه، صف سیاهپوش مستأجران و خدمتکاران _ عده ی خویشاوندان اندک بود _، سردابه ی گشوده دهان، کلیسای ساکت و تشریفات رسمی کلیسا. بعد به الیزا و جیورجیانا اندیشیدم: یکی را مرکز توجه یک سالن رقص و دیگری را ساکن همیشگی حجره ی یک صومعه در نظر مجسم می کردم؛ بعد درباره ی ویژگیهای شخصیت و رفتار جداگانه ی هر کدام اندیشیدم و به تحلیل آنها پرداختم. فرا رسیدن شب و ورود به شهر بزرگ... افکارم را پراکند. شب به افکارم صورت کاملاً متفاوتی داد: همچنان که در رختخواب سفری خود دراز کشیده بودم یادآوری خاطرات گذشته را رها کردم تا بعداً به آن بپردازم.
خوب، حالا داشتم به ثورنفیلد برمی گشتم، اما قرار بود چه مدت در آنجا بمانم؟ مدت کوتاهی؛ از این بابت مطمئن بودم. طی مدت غیبت خود از ثورنفیلد از خانم فرفاکس به وسیله ی نامه اطلاع یافته بودم که مهمانان هر کدام به خانه ی خود رفته اند، و سه هفته از عزیمت آقای راچستر به لندن می گذرد اما قرار است تا دو هفته ی دیگر برگردد. خانم فرفاکس حدس می زد که برای مقدمات کار و تهیه ی وسایل عروسی به آنجا رفته چون پیش از رفتن راجع به خرید یک کالسکه ی جدید حرف میزده. خانم نوشته بود که فکر ازدواج با دوشیزه اینگرام هنوز به نظرش عجیب می آید؛ اما بنابر آنچه همه می گویند، و با توجه به آنچه خود او مشاهده کرده دیگر در مورد برگزاری عروسی نمی توان هیچ تردیدی داشت. در تفسیر ذهنی خود راجع به این قضیه با خود گفتم: «آدم باید خیلی دیر باور باشد که در این باره شک کند؛ من هیچ تردیدی ندارم.»
سؤال بعدی این بود: «کجا باید بروم؟» تمام شب دوشیزه اینگرام در رؤیاهایم ظاهر می شد؛ خواب دیدم صبح زودست و هوا روشن شده. او دروازه ی ثورنفیلد را به روی من بسته و جاده ای را به من نشان می دهد تا از آن جاده بروم؛ آقای راچستر دستهای خود را زیر بغل زده و مثل این است که دارد به هر دوی ما، او و من، لبخند می زند.
روز دقیق بازگشت خود را به خانم فرفاکس اطلاع نداده بودم چون نمی خواستم هیچ گاری یا کالسکه ای در میلکوت در انتظارم باشد. این بود که راه افتادم تا به آرامی آن فاصله را پیاده طی کنم. بعد از آن که جامه دان خود را به میرآخور مهمانسرای جرج سپردم، تقریباً در ساعت شش بعد از ظهر یک روز ماه ژوئن خیلی بی سر و صدا از آنجا بیرون آمدم، و راه آشنای ثورنفیلد را در پیش گرفتم. این جاده عمدتاً از میان مزارع می گذشت و در این موقع روز عبور و مرور زیادی در آن انجام نمی گرفت.
آن روز عصر هر چند هوا خوب و صاف بود با این حال یک عصر ملایم و روشن تابستانی به حساب نمی آمد؛ در سرتاسر جاده کارگران علف خشک کن مشغول کار بودند و آسمان، با آن که چندان هم بدون ابر نبود، با این حال با قاطعیت نمی شد گفت که در ساعات بعد همینطور بی ابر بماند؛ رنگ آبی آن _ در آن جاهایی که آبی مشاهده می شد _ کمرنگ و صاف بود، و لایه های ابر، بلند و رقیق به نظر می آمدند. غرب هم گرم بود: هیچ پرتو ضعیف باران زایی آن را خنک نمی ساخت _ به نظر می رسید در آنجا آتشی روشن است، در پس پرده ی مرمرین بخار آتشدانی می سوزد، و فروغ سرخ زرینی از روزنه های آن می تابد.
همچنان که از طول جاده کاسته می شد بیشتر خوشحال می شدم؛ چنان خوشحال بودم که یک بار ایستادم و از خود پرسیدم مفهوم این همه خوشحالی چیست و برای خود استدلال کردم جایی که دارم به آنجا باز می گردم نه خانه ی من است، نه اقامتگاه دائمی من و نه مکانی است که چند دوست صمیمی چشم به راه من و در انتظار دیدارم باشند. با خود گفتم: «خانم فرفاکس حتماً با لبخندی به تو خوشامد خواهد گفت. آدل از شوق شروع به کف زدن خواهد کرد و برای دیدن تو به جلویت خواهد جست؛ اما خودت خیلی خوب می دانی که تو علاوه بر اینها در فکر شخص دیگری هستی، و در عین حال می دانی که او در فکر تو نیست.»
اما به راستی، جوانی چه خودسری و لجاجتی در خود دارد؟ خامی و بی تجربگی چطور دیده ی بینای آدمی را می بندد؟ همه اینها مؤید آن بودند که نعمت دیدار آقای راچستر به حد کافی لذت بخش هست خواه به من نگاه کند خواه نکند؛ و همینها به من می گفتند: «بشتاب! بشتاب! تا آنجا که می توانی و فرصت باقی است نزد او باش؛ اما فقط چند روز یا حداکثر چند هفته ی دیگر و نه بیشتر؛ بعد هم برای همیشه از او جدا می شوی!» بعد دردی را که تازه در من سرباز کرده بود در فرو نشاندم _ چیز تغییر شکل یافته ای بود که نمی توانستم خود را در مورد داشتن یا حفظ آن متقاعد کنم. بر سرعت گامهایم افزودم.
در علفزارهای ثورنفیلد هم مشغول علف چینی هستند، یا درستتر بگویم، کارگران اکنون کار خود را تعطیل کرده، داسهای خود را به دوش گرفته دارند به خانه برمی گردند. خوب به موقع رسیدم. حالا باید از یکی دو قطعه زمین زراعی عبور کنم، بعد از جاده رد بشوم و به جلوی دروازه برسم. چقدر گل روی پرچینها را پوشانده! اما فرصت ندارم از آنها بچینم؛ می خواهم در خانه باشم. از یک بته ی گل، که شاخه های پر گل و برگش را روی جاده گسترده، می گذرم. پلکان باریک را با پله های سنگینش مشاهده می کنم؛ آقای راچستر را می بینم آنجا نشسته و کتاب و مدادی در دست دارد؛ مشغول نوشتن است.
او شبح نیست اما سراپای وجودم می لرزد. یک لحظه حس می کنم نمی توانم بر خود مسلط باشم. مفهوم این حالت چیست؟ تصور نمی کردم وقتی او را می بینم اینطور بلرزم _ یا در حضور او صدا و قدرت حرکت خود را از دست بدهم. می توانم هرچه زودتر از همین راهی که آمده ام برگردم چون مطلقاً نمی خواهم کار احمقانه ای از من سر بزند. برای ورود به خانه راه دیگری سراغ دارم؛ اما اگر هزار راه دیگر هم بلد باشم فایده ای ندارد چون مرا دیده.
با صدای بلند می گوید: «سلام!» و کتاب و مدادش را کنار می گذارد. «بالاخره آمدی. بیا اینجا، اگر میل داری.»
فکر می کنم دارم به طرف او می روم؛ حالا با چه وضعی، خدا می داند: خیلی کم به حرکات خود آگاهی دارم، شدیداً مایلم آرام به نظر برسم و، عضلات چهره ام از فرمان اراده ام گستاخانه سرمی پیچیند و تقلا می کنند آنچه را مصمم به نهفتنش هستم برملا کنند. اما یک روسری دارم؛ آن را پایین می کشم. با این حال، سعی دارم با وقاری که شایسته است رفتار کنم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#82 | Posted: 6 Sep 2013 20:04 | Edited By: andishmand




_ «این جین ایرست؟ از میلکوت می آیی و آن هم پیاده؟ بله، یکی از همان ترفندهایت که به دنبال کالسکه نفرستی و در خیابان و جاده مثل یک آدم معمولی با ترق و ترق کفشهایت راه بیفتی بایی اما در هوای تاریک و روشن غروب، مثل یک رؤیا یا سایه، پاورچین پاورچین به خانه ات نزدیک بشوی. خوب حالا بگو ببینم این ماه گذشته را کجا بوده ای؟»
_ «پیش زن داییم بودم که فوت کرد، آقا.»
_ «یک جواب واقعی جینی {جوابی که فقط جین می تواند بدهد}! آه، ای فرشتگان خوب، مرا در برابر او محافظت کنید! او از دنیای دیگری می آید، از آرامگاه مردگان؛ و این را به هنگام تاریک و روشن شامگاه که می بیند در اینجا تنهایم به من می گوید! ای پریزاد، اگر جرأت داشتم به بدنت دست می زدم تا ببینم جسم هستی یا سایه!، اما من پیشنهاد می کنم هرچه زودتر در یکی از مردابها فانوس آبی شیطان دستت بگیر.» بعد از یک لحظه مکث، به دنبال سخنان خود افزود: «بچه ی مکتب گریز! بچه ی مکتب گریز! بچه ی مکتب گریز! تو یک ماه تمام از نظر من غایب می شوی؛ قسم می خورم که مرا کاملاً به دست فراموشی سپرده بودی!»
می دانستم دیدار با کارفرمایم برایم لذت بخش خواهد بود هرچند بیم آن را داشتم که به زودی دیگر کارفرمای من نخواهد بود، و هرچند می دانستم در نظرش موجود حقیری هستم اما همیشه سعادت مصاحبت با آقای راچستر (حداقل به نظر من) بسیار مهم بود؛ خرده نانهای ته سفره ی احسانش را که برای پرندگان سرگردان و غریبه ای مثل من می ریخت آنقدر با ارزش بودند که حس می کردم به یک ضیافت با شکوه و دلپذیر دعوت شده ام. آخرین کلماتش آرامش بخش بودند و ظاهراً مفهوم آنها این بود که اگر من او را به یاد داشته باشم یا فراموش کنم برایش اهمیت دارد. علاوه بر این، در ضمنِ حرفهایش ثورتفیلد را خانه ی من دانسته بود _ طوری حرف زده بود که گفتی آنجا خانه ی من است!
از روی پله برنخاست تا من رد شوم، و من هم چندان مایل نبودم از او اجازه ی رفتن بگیرم. بنابراین فوراً از او پرسیدم که آیا به لندن رفته بوده.
_ «بله؛ شاید این را ندای باطنت به تو گفته؟»
_ «خانم فرفاکس در نامه اش برایم نوشته بود.»
_ «آیا به تو اطلاع نداد برای چه به لندن رفتم؟»
_ «اوه، بله، آقا! همه از کارهای شما در آنجا اطلاع داشتند.»
«تو باید کالسکه را ببینی، جین، و به من بگویی که آیا دقیقاً مناسب خانم راچستر هست یا نه، و آیا او، وقتی به آن نازبالشهای ارغوانی تکیه می زند، مثل ملکه ی بودیچیا * به نظر نخواهد رسید. جین، ای کاش می شد کمی وضع ظاهر خودم را بهتر کنم تا مرا بپسندد! حالا چون تو آدم خوبی هستی به من بگو که آیا می توانی به من طلسم یا مهردار و یا چیز دیگری از این قبیل بدهی تا زیبا بشوم؟»
_ «جادو در این مورد نمی تواند اثری داشته باشد، آقا.» بعد در دل خودم به دنبال این جمله افزودم: «تنها طلسم لازم، چشمان یک عاشق است؛ در چنان چشمهایی شما به حد کافی زیبا هستید؛ یا بهتر بگویم، خشونت ظاهر شما قدرتش بیشتر از زیبایی است.»
آقای راچستر گاهی با فراستی که برای من درنیافتنی بود افکار بر زبان نیامده ی مرا می خواند: در این گفت و گو که با هم داشتیم به پاسخی که فوراً و با صراحت بر زبان آوردم توجهی نکرد بلکه با یکی از آن لبخندهای خاص خود که به ندرت بر لبانش نقش می بست به کلمات بر زبان نیامده ام پاسخ داد. ظاهراً این گونه پاسخها را برای منظورهای مشترک خیلی مناسب می دانست. این لبخند، آفتاب واقعی احساس او بود که اکنون سخاوتمندانه آن را بر من می تاباند.
در کنار خود جایی برای عبور من از پلکان باز کرد و گفت: «بیا رد شو، جَنِت *. برو داخل عمارت؛ با پاهای کوچک خسته ات از آستانه ی خانه ی یک دوست که در انتظار توست وارد شو.»
تنها کاری که در این موقع بایست می کردم این بود که بی هیچ سخنی از او اطاعت کنم؛ احتیاجی نبود با او به گفت و گو بپردازم. بدون یک کلمه حرف از پله رد شدم، و قصدم این بود که او را همچنان آرام به حال خود بگذارم اما نیرویی در درونم مرا برانگیخت، و سرم را به طرف او برگرداند. گفتم _ یا چیزی در من به جای من و علی رغم خواست من، گفت _ : «از این همه محبت شما ممنونم؛ آقای راچستر. بسیار خوشحالم از این که دوباره پیش شما برگشته ام؛ و هر جا شما باشید خانه ی من، تنها خانه ی من، همانجاست.»
این را گفتم و چنان به سرعت حرکت کردم که او، حتی اگر می خواست و سعی می کرد به من برسد، نمی توانست. آدل کوچولو با دیدن من می خواست از خوشحالی پر دربیاورد. خانم فرفاکس با همان مهربانی ساده ی همیشگیش به من خوشامد گفت. لی لبخند زد، و حتی سوفی با خوشحالی گفت: «عصر بخیر» خیلی دلپذیر بود؛ هیچ سعادتی به این نمی رسد که همنوعانِ شخص او را دوست داشته باشند و حس کنند که حضور او برای آنها مایه ی آسایش بیشتری است.
من آن شب، مصممانه، چشمان خود را بر آینه بستم، و کوشیدم تا ندایی را که پیوسته مرا از جدایی قریب الوقوع و اندوه آینده با خبر می ساخت دیگر نشنوم. پس از صرف چای، خانم فرفاکس بافتنی خود را دست گرفت؛ من روی صندلی کوتاهی نزدیک او نشستم. آدل، که کنار من روی فرش زانو زده بود، خود را تقریباً در آغوش من جا داد؛ مثل این بود که احساس محبت دو سویه ای ما را با حلقه ی طلایی آرامش احاطه کرده. در قلب خود از خداوند خواستم که از یکدیگر جدا نکند، نه در آینده ی نزدیک و نه در آینده ی دور. همچنان که با آن وضع نشسته بودیم آقای راچستر سرزده وارد شد. نگاهی به ما انداخت که به نظر می رسید از دیدن منظره ی چند نفر که آنطور صمیمانه نزد هم نشسته اند خوشحال است. وقتی گفت تصور می کند بانوی پیر حالا حق دارد بگوید دختر خوانده اش را باز یافته، و بعد هم گفت می بیند که آدل "prete a croquer sa petite maman anglaise" * است تقریباً تواستم به خودم این امیدواری را بدهم این که ممکن است حتی بعد از ازدواجش ما را در جایی تحت حمایت خود نگهدارد، و ما را از آفتاب وجود خود کاملاً محروم نکند.
اکنون دو هفته با آرامشی غیرقابل اطمینان از بازگشت من به خانه ی ثورنفیلد می گذشت. هیچ حرفی از ازدواج ارباب خانه در میان نبود. هیچ تدارکی برای چنان واقعه های مشاهده نمی کردم. تقریباً هر روز از خانم فرفاکس می پرسیدم که آیا نشنیده که هیچ تصمیمی در این باره گرفته شده باشد. پاسخش همیشه منفی بود. یکبار گفت در واقع از آقای راچستر پرسیده که چه موقع خیال دارد عروس خود را به خانه بیاورد اما او فقط با شوخی و یکی از آن نگاههای عجیب خود به او پاسخ داده بود، و خانم فرفاکس نمی توانست بگوید که منظور او چه بوده.
چیزی که به خصوص موجب تعجب من شده بود این بود که او دیگر به این طرف و آن طرف سفر نمی کرد و هیچوقت هم به اینگرام پارک نمی رفت. قطعاً می دانستم که اینگرام پارک در فاصله ی بیست مایلی آنجا و در مرز بخش دیگری از حومه است؛ اما این فاصله برای یک عاشق پرشور چه اهمیتی داشت؟ برای سوارکار ورزیده و خستگی ناپذیری مثل آقای راچستر فقط نصف روز وقت لازم بود تا به آنجا برسد. کم کم امیدی در من پیدا شد _ که البته حق نداشتم چنان امیدی داشته باشم _ و آن این بود که قرار ازدواج به هم خورده، که شایعات بی اساس بوده، که یکی از دو طرف یا هر دوی آنها از تصمیم خود منصرف شده اند. به چهره ی کارفرمای خود نگاه می کردم تا ببینم آیا گرفته یا غمگین نیست؛ هیچ زمانی را نمی توانستم به یاد بیاورم که آن چهره به طور یکنواختی خالی از حالت گرفتگی یا احساسات منفی باشد. حتی در لحظاتی که من و شاگردم با او می گذراندیم و من خسته و کسل می شدم و افسردگی اجتناب ناپذیری بر من چیره می شد، ظاهر او نشان می داد که خوشحال است. اگر او هرگز مکرراً مرا نزد خود نخواسته بود و وقتی نزد او بودم آنقدر به من محبت نشان نداده بود من هرگز عشق او را با چنین شدتی به قلب خود راه نمی دادم، اما افسوس!

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#83 | Posted: 6 Sep 2013 20:06




فصل بیست و سوم

آفتاب انگلستان در چله ی تابستان آن سال درخشش پرشکوهی داشت: آسمانهایی به آن صافی و خورشیدهایی با آن درخشندگی طولانیِ متوالی کمتر دیده بودم که به آن صورت، محیط کشور محصور در دریامان را مطلوب و دلپذیر ساخته باشد. گفتی که چند روز از روزهای ایتالیا از جنوب، مثل یک دسته پرنده ی زیبای مهاجر، کوچ کرده و روی صخره های آلپیون آرمیده باشند. یونجه چینی تمام شده بود؛ مزارع اطراف ثورنفیلد سبز و کوتاه بودند؛ جاده ها سفید و سوخته به نظر می رسیدند؛ درختان، سرسبزی روشن بهار را نداشتند اما پرچین و درختستان از انبوه برگهای سبز تیره پوشیده شده بودند، و این بار با رنگ روشن علفزارهای صاف و شفاف زمینه ی آنها فرق نمایانی داشتند.
در آن عصر نیمه ی تابستان، آدل، که نصف روز را در جاده ی «هی» صرف چیدن توت فرنگی وحشی کرده بود، در نتیجه ی خستگی زیاد با آن که خورشید هنوز در آسمان می درخشید، خوابید. به او نگاه می کردم تا کاملاً به خواب رفت. از نزد او برخاستم تا بروم و در باغ گشتی بزنم.
در ثورنفیلد از میان بیست و چهار ساعت شبانه روز اوایل غروب بهترین اوقات بود _ «گرمای سوزان روز رو به پایان نهاده»، خنکای غروب بر دشت تشنه و قله ی گُر گرفته ی کوه سایه افکنده بود. در آنجا که خورشید با سادگی تمام _ عاری از تجمل ابرها _ غروب می کرد فرش ارغوانی زیبایی گسترده بود. آفتاب در یک نقطه ی بالای تپه به روشنی یک قطعه گوهر سرخ یا شعله ی آتشی در آتشدان می سوخت، و فروغ ملایم آن، با لطافتی بیش از پیش بر کران تا کران نیمی از آسمان تابیده بود. نیمه ی شرقی آسمان نیز زیبایی خاص خود را داشت: زیبایی پر فسون یک زمینه ی آبی تیره و گوهری را داشت که بر پهنه ی آن می درخشید؛ این گوهر، ستاره ی کوچک تنهایی بود که اندکی بعد بر ماه فخر می فروخت، و ماه هنوز در پایین افق بود.
چند لحظه ای روی سنگفرش قدم زدم؛ در این موقع یک بوی لطیف آشنا _ عطر سیگار _ از یکی از پنجره ها به مشامم رسید. دیدم پنجره ی کتابخانه به اندازه ی یک کف دست باز شد. می دانستم که از آنجا ممکن است مرا ببیند بنابراین از آنجا دور شدم و به طرف باغ میوه رفتم. در باغ هیچ جایی امن تر و بهشت وارتر از آن قسمت نبود. درخت زیادی داشت و سراسر آن را گل پوشانده بود. از یک سو، دیوار بسیار بلندی آن را از حیاط جدا ساخته و از دیده ها پنهان داشته بود، و از سوی دیگر، خیابانی، که در دو طرف آن درختان آلش روییده بود، آن را از چمن جدا می کرد. در انتهای آن یک حصار روی گودال، تنها حائل میان آن قسمت و مزارع خلوت اطراف بود. ضلع دیگر آن، خیایان مارپیچی بود که دو طرف آن را درختان غار کاشته بودند و به یک درخت تنومند شاه بلوط منتهی می شد. در پای این درخت نیمکت دایره شکلی ساخته بودند. در طرف دیگر هم یک پرچین کشیده شده بود. در اینجا آدم می توانست گردش کند بی آن که کسی او را ببیند. در چنین زمانی که شبنم انگبینی فرو می چکید و سکوت حکمفرما بود و در این هوای تاریک و روشن شامگاه حس می کردم که می توانم تا ابد در این پناهگاه بمانم. اما همچنان که از میان باغچه های گل و میوه در قسمت بالای این محوطه پیش می رفتم. یک مرتبه متوجه شدم در زیر نور ماه که اکنون طلوع کرده بود و بر این فضای نسبتاً وسیعتر می تابید به دام افتاده ام. گامهایم دیگر نمی خواهند پیش بروند نه در اثر شنیدن صدا یا دیدن چیزی غیرمنتظر بلکه در اثر آن عطر هشدار دهنده ی پیشین که به مشامم می رسید.
اکنون مدتی است که گلهای رز سفید و سرخ، قیصوم، یاسمن و میخک عطر دلپذیر شامگاهیشان را در فضا پراکنده اند. این عطر جدید، اما، نه از بوته های گیاه و نه از گلهاست؛ آن را خوب می شناسم: عطر سیگار آقای راچسترست. به اطراف نگاه می کنم و گوش فرا می دهم. درختانِ سرشار از میوه ی رسیده را می بینم. آواز بلبلی را که در درختستانی در نیم مایلی اینجا نغمه می سراید می شنوم. هیچ نوع حرکتی را مشاهده نمی کنم و هیچ گامی را نمی بینم که به سوی من بیاید اما آن عطر هر لحظه بیشتر می شود. باید بگریزم. راه دریچه را که به بوته زار منتهی می شود در پیش می گیرم، و می بینم آقای راچستر وارد آن قسمت می شود. خود را کنار می کشم و به داخل تورفتگی دیوار که از گلهای پیچک پوشیده شده می روم. او زیاد آنجا نخواهد ماند: زود به همان جایی که از پیش بوده برمی گردد، و اگر من بیحرکت و ساکت بمانم به هیچ وجه مرا نخواهد دید.
اما نه _ شامگاه برای او هم مثل من دلپذیرست، و این باغچه ی قدیمی او را هم به سوی خود می کشد. همچنان می خرامد. گاهی شاخه های یک بوته ی خارتوت را بالا می گیرد تا به میوه هایش که به اندازه ی آلو هستند و تمام شاخه را پر کرده اند نگاهی بیندازد، گاهی گیلاس رسیده ای را از روی دیوار برمی دارد، و گاهی روی یک بوته ی گل خم می شود تا آن را ببوید یا قطرات شبنم روی گلبرگها را با تحسین نگاه کند. پروانه ی بزرگی از کنارم می گذرد و روی گیاهی در جلوی پای آقای راچستر می نشیند. او آن را می بیند، و خم می شود تا خوب نگاهش کند.
با خود گفتم: «آهان، حالا پشتش به من است، سرش هم گرم است؛ شاید اگر آهسته حرکت کنم بتوانم بدون جلب توجه او خود را از اینجا دور کنم.
از روی خاکهای نرم حاشیه ی چمن حرکت کردم تا صدای پایم توجهش را جلب نکند. در این موقع میان باغچه هایی ایستاده بود که یگی دو یارد با محلی که ناگزیر بودم از آنجا بگذرم، فاصله داشتند. ظاهراً پروانه او را سرگرم کرده بود. در دلِ خود گفتم: «خیلی خوب رد خواهم شد.» ماه که هنوز کامل بالا نیامده بود باعث درازتر شدن سایه اش شده بود. در حالی که از روی سایه اش می گذشتم بی آن که برگردد آهسته و به آرامی گفت: «جین، بیا به این موجود نگاه کن.»
من هیچ سروصدایی نکرده بودم، و او هم در پشت سر خود چشم نداشت؛ آیا ممکن است سایه اش دارای حس باشد؟ اول یکه خوردم، بعد به او نزدیک شدم. گفت: « به بالهایش نگاه کن؛ مرا به یاد یکی از حشرات هند غربی می اندازد. در انگلستان آدم غالباً نمی تواند شب پره ای به این بزرگی و زیبایی ببیند. اِه، پرید!»
پروانه دور شد. من هم شرمگینانه از آقای راچستر فاصله گرفتم اما او به دنبالم می آمد. وقتی به دریچه رسیدیم گفت: «برگرد؛ در شبی به این قشنگی حیف است آدم در خانه بنشیند؛ در چنین موقعی که غروب خورشید با مهتاب مقارن شده اصلاً نباید به فکر خوابیدن افتاد.»
یکی از عیبهای من این است که، اگرچه گاهی در برابر هر گفته ای جواب آماده ای دارم اما مواردی پیش می آید که وقتی می خواهم بهانه ای بتراشم متأسفانه زبانم اصلاً حرکت نمی کند؛ و معمولاً در مواقع بحران روحی که برای رهایی از مخمصه ای رنج آور مخصوصاً کلام ساده یا عذرِ به ظاهر موجهی لازم می شود، به هیچ وجه نمی توانم حرف بزنم. دوست نداشتم در این ساعت با آقای راچستر تنها در آن باغ میوه ی نیمه تاریک قدم بزنم اما نمی توانستم برای این که او را ترک بگویم بهانه ای پیدا کنم. با گامهایی آهسته و افکاری که سخت مشغول یافتن. بهانه ای برای رهایی از آن مخمصه بود به دنبال او روان بودم اما او آنقدر آرام و آنقدر موقر به نظر می رسید که من از احساس درون خود شرمنده شدم؛ ظاهراً فکر بد _ اگر در آنجا موجود بد یا پیامد بدی اصولاً قابل تصور می بود _ فقط در خود من وجود داشت وگرنه روح او آرام و کاملاً بیخبر از چنین چیزی بود.
به خیابانی که در دو طرف آن درختان غار کاشته بودند وارد شدیم. همچنان که به آهستگی به طرف حصار روی گودال و درخت شاه بلوط پیش می رفتیم گفت: «جین، ثورنفیلد در تابستان خیلی دلپذیرست، اینطور نیست؟»
_ «بله، آقا.»
_ «تو، که به تماشای زیباییهای طبیعت علاقه داری و احساس درک زبان طبیعت در تو نیرومندست باید از این خانه خیلی خوشت آمده باشد؟»
_ «من، در واقع، خودم را از طبیعت جدا نمی دانم.»
_ «و هرچند نمی توانم سردربیاورم اما می دانم که به آن بچه ی کوچک احمق، آدل، و حتی به آن پیرزن ساده لوح علاقه ی زیادی پیدا کرده ای؟»
_ «بله، آقا؛ هر دوی آنها را، هر کدام از جهتی، دوست دارم.»
_ «و اگر از آنها جدا بشوی تأسف خواهی خورد؟»
_ «بله.»
گفت: «افسوس!» آهی کشید و اندکی مکث کرد. کمی بعد ادامه داد: «روال زندگی همیشه بر این است که تا آدم می آید چند صباحی در یک محل دلخواه با خیال راحت مستقر بشود ناگهان به او می گویند برخیز برو؛ زمان استراحت تمام شده.»
پرسیدم: «آیا باید بروم، آقا؟ باید ثورنفیلد را ترک کنم؟»
_ «فکر می کنم، بله، جین. متأسفم، جنت، چون در واقع نظر من این است که از اینجا بروی.»
این برایم یک ضربه بود اما نگذاشتم مرا از پا بیندازد.
_ «بسیار خوب، آقا. وقتی دستور رفتن داده شود آماده خواهم شد.»
_ «این دستور حالا داده می شود؛ لازم بود همین امشب دستور بدهم.»
_ «پس خیال دارید ازدواج کنید، آقا؟»
_ «د _ قی _ قاً، قط _ عاً؛ تو با تیزهوشی همیشگیت حقیقت را گفتی.»
_ «به زودی، آقا؟»
_ «خیلی زود، عزی...، یعنی دوشیزه ایر، و تو یادت می آید، جین، اولین بار من، یا شایعه، به وضوح این را گفتم که قصد دارم از این حالت تجرد چند ساله خارج بشوم و طوق مقدس ازدواج را به گردن بیندازم یا به عبارت دیگر، به اقلیم مقدس ازدواج قدم بگذارم _ خلاصه، قلب خودم را به دوشیزه اینگرام بدهم (او خیلی به سر من زیادست اما این مهم نیست _ آدم نمی تواند از موجود بسیار زیبایی مثل بلانش قشنگ من خیلی متوقع باشد) : خوب، همانطور که داشتم می گفتم، به من گوش کن، جین! تو که حالا در جست و جوی پروانه های دیگری نیستی، مگر نه؟ آن که دیدی فقط یک کفشدوزک بود، جانم، و «پروازکنان راه خانه را در پیش داشت». می خواهم چیزی را به یادت بیاورم: با بصیرت قابل احترامی که در تو می بینم، با آن دوراندیشی، محافظه کاری و تواضعی که شایسته ی شخص موظف و وابسته ای مثل توست می خواهم بگویم اولین بار تو مرا متوجه کردی که در صورت ازدواجم با دوشیزه اینگرام هم تو و هم آدل کوچک بهترست فوراً از این خانه بروید. من جنبه ی اهانت آمیز این پیشنهاد را که در واقع نوعی تهمت به شخصیت همسر محبوبم است نادیده می گیرم؛ در واقع، وقتی تو خیلی دور باشی، جنت، من سعی خواهم کرد آن را فراموش کنم؛ فقط به راه حل تو توجه خواهم داشت؛ راه حل مهمی که باید بر طبق آن عمل شود یعنی آدلم به مدرسه برود و تو؛ دوشیزه ایر، باید به محل دیگری برای تدریس بروی.»
_ «بله، آقا، من بلافاصله به روزنامه آگهی خواهم داد و ضمناً تصور می کنم» _ می خواستم بگویم «تصور می کنم بتوانم اینجا بمانم تا جایی برای خودم پیدا کنم» اما این را نگفتم چون حس کردم با گفتن یک جمله ی طولانی خود را به مخاطره ی اظهار ضعف خواهم انداخت برای این که دیگر لحن کلامم کاملاً در اختیارم نبود.
آقای راچستر ادامه داد: «امیدوارم تا تقریباً یک ماه دیگر عروس را بیاورم، و در طول این مدت خودم برایت کار و محل زندگی پیدا خواهم کرد.»
_ «متشکرم، آقا. متأسفم که به شما زحمت...»
_ «احتیاجی به عذرخواهی نیست! من به این موضوع توجه دارم که وقتی یک نفر مزدبگیر مثل تو وظیفه اش را به خوبی انجام داد حق دارد از کارفرمای خود متوقع باشد که هر کمکی از دستش برمی آید برای او انجام بدهد. در واقع، من قبلاً ترتیب این کار را داده ام: مادر همسر آینده ام به من اطلاع داده جایی را سراغ دارد که من گمان می کنم مناسب باشد. این کار بر عهده گرفتن تعلیم پنج دختر خانم دایونی سی یس اوگال مالک خانه ی بی ترنات واقع در کن آوت * ایرلندست. فکر می کنم از ایرلند خوشت بیاید. می گویند اهالی آنجا خیلی خونگرم اند

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#84 | Posted: 6 Sep 2013 20:09 | Edited By: andishmand




خیلی دورست، آقا.»
_ «مهم نیست؛ دختری با عقل و هوش تو از رفتن به سفر یا دوری راه نباید باکی به خود راه بدهد.»
_ «مشکل من سفر نیست، دوری راه است. از این گذشته دریا هم مانع است و...»
_ «مانع از دیدن انگلستان، ثورنفیلد و...»
_ «بله؟»
_ «شما، آقا.»
این را تقریباً بی اراده گفتم؛ چنان اختیار از دستم به در رفته بود که اشکم سرازیر شد. با این حال، با صدای بلند گریه نکردم تا متوجه شود؛ از هق هق خودداری کردم. فکر خانم اوگال و خانه ی بی ترنات، فکر امواج آب شور و کف آلود که ظاهراً دست تقدیر میان من و اربابم که اکنون در کنارش قدم می زدم حائل می ساخت و فکر اقیانوسی به مراتب رام نشدنی تر _ ثروت، طبقه و آداب و رسوم _ که میان من و آنچه طبعاً و اجتناب ناپذیرانه دوست می داشتم وجود داشت، قلبم را پر از اندوه کرد.
دوباره گفتم: «راه دوری است.»
_ «بله، قطعاً؛ اما وقتی به خانه ی بی ترنات در کن آوتِ ایرلند رسیدی دیگر هرگز تو را نخواهم دید، جین. این، در واقع، مسلم است؛ من هیچوقت به ایرلند نمی آیم چون خودم زیاد علاقه ای به دیدن آن کشور ندارم. ما در این مدت دوستان خوبی بودیم، جین، مگر نه؟»
_ «بله، آقا.»
_ «وقتی قرار شد دو دوست از یکدیگر جدا بشوند میل دارند کمی کنار هم بنشینند. بیا تا همزمان با وقتی که ستاره ها در آسمان بالای سرمان زندگی درخشان خود را شروع کنند نیم ساعتی بنشینیم و با آرامش راجع به سفر و جدایی با هم حرف بزنیم. آهان، این درخت بلوط و این هم نیمکتی که زیر آن گذاشته اند. بیا، امشب در اینجا با آرامش بنشینیم هرچند تقدیر چنین خواسته که دیگر هرگز در چنین جایی کنار هم نباشیم.» خودش نشست و جایی هم برای من باز کرد تا کنارش بنشینم.
_ «ایرلند خیلی به اینجا دورست، جین. و من متأسفم که دوست کوچکم را به چنین سفر خسته کننده ای می فرستم. اما حالا که نمی توانم کار بهتری برای تو انجام بدهم آیا چاره ی دیگری هست؟ آیا فکر می کنی از اقوام من هستی، جین؟»
در این موقع اصلاً نمی توانستم جوابی بدهم چون بغض گلویم را گرفته بود.
گفت: «این را از این جهت می گویم که گاهی درباره ی تو احساس عجیبی به من دست می دهد _ مخصوصاً وقتی که نزدیک من هستی، مثل حالا. مثل این است که رشته ای از یک نقطه ی زیر دنده های چپم با رشته ی مشابهی در همان نقطه از بدن تو به طور ناگشودنی و محکمی به هم گره خورده. اگر آن کانال متلاطم و راه خشکی که بیشتر از دویست مایل است میان ما جدایی بیندازد می ترسم که آن رشته پاره شود و این احساس به من دست بدهد که قلبم مجروح شده. و اما تو، مرا فراموش خواهی کرد.»
_ «هرگز فراموش نخواهم کرد، آقا. خودتان خوب می دانید که...» دیگر نتوانستم ادامه دهم.
_ «جین، صدای آواز بلبل را در آن درختستان می شنوی؟ گوش کن!»
همچنان که گوش می کردم با حالتی متشنج می گریستم چون دیگر نمی توانستم برای خودداری از گریه خود را در فشار بیشتری بگذارم. ناچار تسلیم شدم. از فرط پریشانی می لرزیدم. وقتی توانستم حرف بزنم فقط گفتم ای کاش هرگز متولد نمی شدم، و ای کاش هرگز به ثورنفیلد نیامده بودم.
_ «برای این که از ترک آن متأسفی؟»
حرارت هیجان، که در اثر اندوه و عشق درونم شدت یافته بود، در تب و تاب تسلط بر من بود، و تقلا می کرد تا کاملاً مرا تحت اختیار بگیرد چون برای خود حق تسلط قائل بود: حق غلبه، زیستن، شوریدن و در نهایت، زمام کار را به دست گرفتن؛ بله، حق سخن گفتن. بنابراین گفتم:
_ «برای جدا شدن از ثورنفیلد غمگینم؛ ثورنفیلد را دوست دارم چون زندگی کامل و پرنشاطی _ ولو به طور موقت _ در آن داشته ام. در اینجا کسی مرا زیر پای خود له نکرده، متحجر نشده ام و کسی مرا تحقیر نکرده. از همصحبتی با آنچه در نظرم درخشان، پر توان و عالی است محروم نبوده ام. با آنچه مورد احترامم بوده، و با آنچه برایم نشاط انگیز بوده _ با یک روح مبتکر، نیرومند و رها از قیود، گفت و گو کرده ام. با شما آشنا شده ام، آقای راچستر، و احساس اجبار به جدایی مطلق و دائمی از شما برایم وحشتناک و ملال انگیزست. ضرورت این جدایی را درک می کنم؛ مثل ضرورت مرگ است.»
ناگهان پرسید: «از کجا متوجه این ضرورت شده ای؟»
_ «از کجا؟ شما، آقا، آن را در برابر من مطرح کردید.»
_ «به چه صورتی؟»
_ «به صورت دوشیزه اینگرام؛ یک زن اصیلزاده و زیبا، همسر آینده تان.»
_ «همسر آینده ام! چه همسر آینده ای؟ من همسر آینده ندارم!»
_ «اما خواهید داشت.»
در حالی که دندانهای خود را به هم می فشرد گفت: «بله، خواهم داشت! خواهم داشت!»
_ «در این صورت من باید بروم شما خودتان گفتید.»
_ «نه، باید بمانید! قسم می خورم، و این قسم را زیر پا نخواهم گذاشت.»
در حالی که حالتی شبیه خشم به من دست داده بود جواب دادم: «به شما می گویم که باید بروم! آیا فکر می کنید می توانم بمانم تا در نظر شما تبدیل به هیچ شوم؟ آیا فکر می کنید من یک آدم بی اراده و مثل یک آلت فعل بدون احساسم؟ و می توانم تحمل کنم که لقمه ی نانم را از دهانم بقاپند و جرعه ی آبم را از لیوانم خالی کنند؟ آیا تصور می کنید چون فقیر، گمنام، ساده و کوچکم روح و قلب هم ندارم؟ اشتباه می کنید! من هم روحم به اندازه ی شماست، و قلبم مثل شما کامل است! و اگر خداوند به من بهره ای از زیبایی و ثروت زیاد عطا کرده بود مثل حالا به آسانی از شما جدا نمی شدم؛ جدایی را به همین اندازه که حالا برای من سخت است برای شما هم سخت می کردم. من حالا با شما با مراعات آداب و سنن و رسوم قراردادی، و یا حتی با جسم فناپذیر حرف نمی زنم؛ این روح من است که روح شما را مخاطب ساخته؛ درست مثل آن است که هر دومان سر از قبر درآورده و در موضعی برابر _ همچنان که هستیم! _ در پیشگاه خداوند ایستاده ایم.»
آقای راچستر تکرار کرد: «همچنان که هستیم! همینطورست.» و همچنان که مرا میان بازوانش گرفته به سینه اش چسبانیده بود لبهایش را به لبهایم فشرد و گفت: «همینطورست، جین!»
تکرار کردم: «بله، همینطورست، آقا. و در عین حال اینطور نیست چون شما دارای همسر هستید، یا وضع یک مرد متأهل را دارید، و با کسی که از شما پایین ترست عروسی می کنید _ با کسی عروسی می کنید که با هم توافقی ندارید _ با کسی که به عقیده ی من واقعاً عاشق او نیستید چون دیده ام و شنیده ام که با او رفتارتان جدی نیست و مسخره اش می کنید. من چنین پیوندی را حقیر می دانم، بنابراین از شما بهترم؛ بگذارید بروم!»
_ «کجا، جین؟ به ایرلند؟»
_ «بله، به ایرلند. عقده ی دلم را خالی کردم، و حالا می توانم به هر جا بروم.»
_ «جین، آرام باش! مثل یک پرنده ی وحشی دیوانه که پر و بال خودش را می کند اینقدر تقلا نکن.»
_ «من پرنده نیستم، و هیچ دامی برای من پهن نشده. یک انسان آزادم که اراده ی مستقلی دارم، اراده ای که برای جدا شدن از شما آن را به کار می گیرم.»
با تقلای دیگری خود را {از میان بازوانش} آزاد کردم، و با سر برافراشته در برابرش ایستادم.
گفت: «و اراده ات سرنوشتت را معین خواهد کرد. من دستم، قلبم و سهمی از تمام ثروتم را به تو می دهم.»
_ «به این نمایش مضحک شما فقط می خندم.»
_ «از تو می خواهم زندگی را در کنار من بگذرانی؛ نیمه ی دوم من و بهترین دوست من در این عالم باشی.»
_ «برای چنین سرنوشتی شما قبلاً انتخاب خودتان را انجام داده اید، و باید بر سر قولتان باشید.»
_ «جین، چند لحظه آرام باش؛ تو بیش از اندازه به هیجان آمده ای. من هم باید آرام باشم.»
نسیمی از بالای خیابانِ درختان غار وزید، شاخه های درخت بلوط را لرزاند، بعد دور شد؛ به نقطه ی نامعلومی رفت. دیگر نبود. تنها صدایی که در آن لحظه شنیده می شد نغمه ی بلبل بود. با شنیدن نغمه سرایی آن دوباره به گریه افتادم. آقای راچستر آرام نشسته بود؛ و با قیافه ای مهربان و جدی به من نگاه می کرد. کمی طول کشید تا دوباره به حرف آمد؛ سرانجام گفت: «بیا کنار من، جین، تا درباره ی حرفهامان توضیح بدهیم و یکدیگر را بهتر بشناسیم.»
_ «هرگز کنار شما نخواهم آمد؛ من حالا از اینجا برکنده شده ام، و دیگر نمی توانم برگردم.»
_ «اما، جین، من می خواهم که تو همسر من باشی؛ آن کسی که می خواهم با او ازدواج کنم فقط تو هستی.»
ساکت بودم. تصور می کردم مرا مسخره می کند.
_ «بیا، جین. بیا اینجا.»
_ «همسر آینده تان میان ماست.»
برخاست، و با یک گام خود را به من رساند.
گفت: «همسر آینده ام اینجاست.» دوباره مرا به طرف خود کشید و گفت: «برای این که شبیه من و برابر من اینجاست. آیا با من ازدواج می کنی، جین؟»
باز هم پاسخی ندادم، و باز هم خود را جمع کردم و از او کنار کشیدم چون هنوز حرفهایش را باور نداشتم.
_ «به حرفهای من شک داری، جین؟»
_ «کاملاً.»
_ «به من ایمان ندای؟»
_ «حتی یک سر سوزن.»
با خشم پرسید: «آیا به نظر تو من دروغگو هستم؟ شکاک کوچولو، متقاعد خواهی شد. من چه عشقی می توانم به دوشیزه اینگرام داشته باشم؟ هیچ، و این را تو خودت می دانی. او چه عشقی می تواند به من داشته باشد؟ هیچ، چون یک روز برای اثبات آن خود را به زحمت انداختم: شایعه ای ساختم و ترتیبی دادم که به گوشش برسد. آن شایعه این بود که ثروت من به اندازه ی یک سوم آنچه تصور می شود هم نیست. بعد از پخش این شایعه ظاهراً به طور اتفاقی او را ملاقات کردم تا ببینم نتیجه چه شده. خود و مادرش هر دو با سردی با من رو برو شدند. من نمی خواستم _ و نمی توانستم _ با دوشیزه اینگرام ازدواج کنم. تو را، تو موجود عجیب و کمابیش غیرطبیعی! را، مثل وجود خودم دوست دارم. از تو _ که به قول خودت فقیر، گمنام، و کوچک و ساده هستی _ تقاضا می کنم مرا به همسری بپذیری.»
من، که از جدی بودن و مخصوصاً خودمانی شدن او، کم کم به صداقت او پی می بردم با تعجب پرسیدم: «چی، از من! منی که در این دنیا هیچ دوستی جز شما ندارم _ آن هم اگر دوست من باشید _ و حتی دارای یک شیلینگ بیشتر از آن پولی که به من داده اید، نیستم؟»
_ «از تو، جین. من باید تو را برای خودم بخواهم، کاملاً برای خودم. آیا از آنِ من خواهی شد؟ بگو بله، زود.»
_ «آقای راچستر بگذارید صورتتان را ببینم؛ به طرف نور ماه بگردید.»
_ «چرا؟»
_ «چون می خواهم افکارتان را از چهره تان بخوانم. بگردید!»
_ «بیا، جین، این هم صورتم؛ جز یک صفحه ی مچاله شده و خط خطی چیز دیگری نیست که بتوانی بخوانی. یالا. بخوان. فقط عجله کن چون دارم رنج می برم.»
چهره اش خیلی آشفته و خیلی سرخ شده بود؛ خطوط آن برجستگی خاصی داشتند، و در چشمانش فروغ عجیبی می درخشید.
با هیجان گفت: «اوه، جین، مرا شکنجه می دهی! با آن نگاه جست و جوگر و در عین حال صادقانه و محبت آمیزت مرا شکنجه می دهی!»
_ «چطور می توانم شکنجه بدهم؟ اگر شما صادق باشید و پیشنهادتان حقیقت داشته باشد تنها احساس من نسبت به شما باید حقشناسی و اخلاص باشد؛ این چشمها نمی توانند شکنجه بدهند.»
ناگهان گفت: «حقشناسی!» بعد با حالتی آشفته افزود: «زود درخواستم را بپذیر، جین. مرا با اسم کوچکم صدا کن و بگو ادوارد با تو ازدواج خواهم کرد.»
_ «آیا جدی هستید؟ (حقیقتاً مرا دوست دارید؟) آیا صادقانه از من می خواهید که همسر شما بشوم؟»
_ «بله، بله. اگر برای قانع شدنت قسم لازم باشد قسم می خورم.»
_ «در این صورت با شما ازدواج خواهم کرد، آقا.»
_ «ادوارد، همسر کوچولوی من، بگو ادوارد.»
_ «ادوارد عزیز!»
گفت: «بیا پیش من. حالا کاملاً بیا پیش من.» و بعد، در حالی که گونه ی خود را بر گونه ام گذاشته بود در گوشم گفت: «مرا خوشبخت کن، من هم تو را خوشبخت خواهم کرد.»
لحظه ای بعد گفت: «گوش شیطان کر!» و فوراً افزود: «و هیچ بشری دخالت نکند. جین متعلق به من است، و من از او نگهداری خواهم کرد.»
_ «کسی نیست که دخالت کند، آقا. من خویشاوندی ندارم که خودش را جلو بیندازد.»
گفت: «حالا که نداری چه بهتر.» اگر او را کمتر دوست می داشتم ممکن بود طرز حرف زدن و نگاه کردن شاد و پر شور او را دور از نزاکت بدانم؛ اما در حالی که کنارش نشسته و از آن کابوس جدایی بیدار شده _ و به بهشتِ پیوند فراخوانده شده _ بودم فقط به سرچشمه ی لطفی می اندیشیدم که آب فراوانی از آن می جوشید، و به من عطا شده بود تا از آن بنوشم و سیراب شوم. پیاپی از من می پرسید: «آیا احساس خوشبختی می کنی، جین؟» و من هم پیاپی پاسخ می دادم: «بله.» بعد زیر لب گفت: «این کفاره خواهد بود. مگر نه این است که او را بی دوست، ناامید و دلتنگ دیده ام؟ آیا از او محافظت نخواهم کرد، او را عزیز نخواهم داشت و مایه ی تسلی او نخواهم بود؟ آیا قلبم خالی از عشق است، و آیا به قولم وفادار نخواهم بود؟ این در محکمه ی عدل الهی کفاره خواهد بود. می دانم که آفریدگار من آنچه را انجام می دهم به عنوان کفاره خواهد پذیرفت. در برابر قضاوت مردم، خودم را بیگناه می دانم؛ برای نظر مردم اهمیتی قائل نیستم.»
اما آن شب آسمان را چه شده بود؟ ماه هنوز غروب نکرده بود اما هر دومان در سایه بودیم. با آن که نزدیک اربابم نشسته بودم چهره اش را به وضوح نمی توانستم ببینم. و درخت بلوط را چه می شد؟ همچنان که باد در خیابانِ درختان غار صدا می کرد و ما را به جنب و جوش انداخته بود آن درخت تنومند پیچ و تاب می خورد و ناله می کرد.
آقای راچستر گفت: «باید برویم داخل خانه؛ هوا تغییر کرده و گرنه تا صبح می توانستم اینجا پیش تو بنشینم، جین.»
در دل خود جواب دادم: «من هم می توانستم پیش تو بمانم.» شاید می خواستم این جمله را بر زبان هم بیاورم اما ناگهان از ابری که داشتم به آن نگاه می کردم جرقه ی سربی رنگ و بسیار پر نوری بیرون زد. صدای ترق ترق چنان شدید بود که آن را در نزدیکی خود می شنیدم. تنها کاری که به فکرم رسید این بود که چشمان حیرتزده ام را پشت شانه ی آقای راچستر پنهان کنم.
باران به شدت شروع به باریدن کرد. او به سرعت مرا به بالای خیابان برد، از میان باغچه ها عبور داد و به خانه رساند. اما وقتی سرانجام از آستانه پا به درون گذاشتیم از سرتا پا خیس شده بودیم. داشت لباس رویم را بیرون می آورد و آب موهای به هم پیچیده ام را می چلاند که در این موقع ناگهان خانم فرفاکس از یکی از اطاقها بیرون آمد. من اول متوجه نشدم و آقای راچستر هم او را ندیده بود. چراغ روشن بود، و ساعت دیواری نزدیک دوازده را نشان می داد.
آقای راچستر گفت: «زود برو بقیه ی لباسهای خیست را عوض کن. و قبل از این که بروی، شب بخیر، شب بخیر، عزیزم!»
چند بار مرا بوسید. وقتی سرم را بالا آوردم و می خواستم از میان بازوانش بیرون بیایم دیدم آن بیوه زن، رنگ پریده، عبوس و حیرتزده آنجا ایستاده. فقط لبخندی به او زدم، و به طبقه ی بالا دویدم. با خودم گفتم: «توضیح را می گذارم برای بعد.» با این حال، وقتی به اطاقم رسیدم فکر آزارنده ای به ذهنم رسید که راجع به آنچه آن پیرزن امشب دیده تا وقتی به او توضیح ندهم درباره ی من فکر بد خواهد کرد. اما اندکی بعد احساس شادی هر احساس دیگرم را تحت الشعاع قرار داد؛ صدای وزش باد هر قدر شدید بود، تندر هم هر قدر از نزدیک و با شدت می غرید؛ آذرخش هر چند تند و پیاپی بود و باران، طی طوفان دو ساعته اش، هر قدر سیل آسا فرو می ریخت اما من کمترین ترس و واهمه ای نداشتم. در طول این مدت آقای راچستر سه بار جلوی در اطاقم آمد تا از آرامش و سلامتم اطمینان حاصل کند، و همین مایه ی آسودگی خاطر من و نیرویی بود که می توانستم در برابر هر چیزی بایستم.
صبح فردای آن روز پیش از آن که بسترم را ترک بگویم آدل کوچولو شتابان وارد اطاقم شد تا به من بگوید که شب قبل صاعقه درخت تنومندِ شاه بلوط پایین باغ میوه را شکسته و نصف آن را سوزانده و از بین برده.[/b]

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#85 | Posted: 6 Sep 2013 20:41 | Edited By: andishmand




فصل بیست و چهارم

همچنان که از خواب برخاسته لباس می پوشیدم به آنچه اتفاق افتاده بود فکر می کردم، و از خود می پرسیدم که آیا آنچه دیده ام رؤیا نیست بعد از آن که آقای راچستر را دوباره دیدم و شنیدم که سخنان خود راجع به عشق و قول ازدواج را تکرار کرد توانستم از واقعی بودن مشاهداتم مطمئن شوم.
ضمن مرتب ساختن موهایم چهره ام را در آیینه نگاه می کردم؛ دیدم که دیگر ساده و زشت نیست: در طرح آن، امید و در رنگش زندگی خوانده می شد؛ چشمانم طوری به نظر می رسید که گفتی سرچشمه ی وصال را دیده اند و فروغی از آن آب صاف پرتلألؤ در خود دارند. پیش از ماجرای شب گذشته، اغلب علاقه ای نداشتم به صورت اربابم نگاه کنم چون بیم داشتم که از نگاه من خوشش نیاید اما حالا اطمینان داشتم که می توانم سر خود را در مقابل او بالا بگیرم، و نگاه محبت آمیز او را بی پاسخ نگذارم. از جالباسی خود یک دست لباس ساده اما پاکیزه برداشتم و پوشیدم...ظاهراً هیچ لباسی تا آن زمان آنقدر خوب به من نمی برازید چون هیچ لباسی را با چنان حالت شادی نپوشیده بودم.
وقتی به طبقه ی پایین شتافتم تعجبی نکردم از این که می دیدم آن طوفان شب قبل جایش را به یک صبح درخشان ماه ژوئن داده؛ از میان در شیشه ای که آن را باز گذاشته بودند نفس نسیم تازه و معطری حس می کردم. وقتی من آنقدر شاد بودم طبیعت هم باید شاد باشد. یک زن گدا و پسر کوچکش _ هر دو با لباسهای مندرس _ از خیابان جلوی در خانه عبور می کردند به سرعت پایین رفتم و تمام پولی را که اتفاقاً در کیسه ی پولم داشتم و به اندازه ی سه چهار شیلینگ بود به آنها دادم؛ بالاخره آنها هم بایست در جشن شادمانی من شرکت می کردند. صدای قارقار کلاغهای سیاه به گوش می رسید. پرندگان خوشخوان آواز سر داده بودند اما هیچیک از آنها شادتر و خوش آهنگ تر از قلب پرنشاط من نبود.
از برخورد خانم فرفاکس متعجب شدم: سر خود را از پنجره بیرون آورد و با قیافه ی گرفته ای گفت: «دوشیزه ایر، نمی آیید صبحانه بخورید؟» در طول مدت صرف صبحانه بی اعتنا و ساکت بود. در آن موقع نمی توانستم او را از اشتباه بیرون بیاورم. بایست صبر می کردم تا کافرمایم به او توضیح بدهد؛ او هم بایست صبر می کرد. آنقدر که می توانستم غذا خوردم، و به سرعت به طبقه ی بالا رفتم. به آدل برخوردم که داشت از کلاس درس بیرون می آمد.
_ «کجا داری می روی؟ الان موقع درس است.»
_ «آقای راچستر مرا به دایه خانه فرستاد.»
_ «حالا او کجاست؟»
به اطاقی که از آنجا بیرون آمده بود اشاره کرده گفت: «آنجا.» وارد اطاق شدم؛ آنجا بود.
گفت: «بیا به من صبح بخیر بگو.» با خوشحالی جلو رفتم. حالا دیگر از حرفهای خشک و رسمی و حداکثر دست دادن خبری نبود بلکه در آغوش گرفتن و بوسه بود.
گفت: «جین، تو شکفته و خندان و زیبا به نظر می رسی. امروز صبح واقعاً قشنگ شده ای. آیا این همان پریزاد کوچک رنگ پریده ی من است؟ این دانه ی خردل من است؟ این دخترک بشاش با گونه های فرورفته و لبهای گلی، موی نرم ابریشمین فندقی و چشمهای میشی درخشان همان است که قبلاً بوده؟» (برای اطلاع خواننده می گویم که چشمان من سبز بود. خطای او را ببخشید؛ تصور می کنم از نظر او چشمانم رنگ جدیدی به خود گرفته بودند.)
_ «من جین ایر هستم، آقا.»
افزود: «به زودی جین راچستر خواهی شد؛ تا یک ماه دیگر، جنت، حتی یک روز هم بیشتر نخواهد شد. می شنوی؟»
می شنیدم؛ اما کاملاً نمی توانستم سردربیاورم. گیج شده بودم. احساس من، آنچه در قلب خود حس می کردم نیرومندتر از شادی بود، چیزی کوبنده و بیحس کننده بود. به گمانم چیزی مثل ترس بود.
_ «اول رنگت سرخ شد و حالا سفید، جین؛ علتش چیست؟»
_ «علتش این است که شما اسم جدید جین راچستر را به من دادید، و این عجیب به نظر می رسد.»
گفت: «بله، خانم راچستر، خانم جوان راچستر _ عروس جوان فرفاکس راچستر.»
_ «اصلاً نمی تواند اینطور باشد، آقا. برای من مناسب به نظر نمی رسد. انسان هیچوقت در این دنیا در این دنیا از سعادت کامل برخوردار نمی شود. من هم به دنیا نیامده ام تا سرنوشتی متفاوت با سرنوشت بقیه ی افراد همه طبقه ام داشته باشم. داشتن چنین سرنوشت سعادتمندانه ای برای من مثل قصه ی پریان، مثل رؤیای بیداری است.»
_ «رؤیایی که من می توانم به آن تحقق ببخشم و این کار را خواهم کرد؛ همین امروز شروع می کنم. امروز صبح نامه ای به بانکدارم در لندن نوشتم و از او خواستم آن مقدار جواهری که پیش خود دارد _ یعنی ما ترک منقول متعلق به بانوان ثورنفیلد _ را برایم بفرستد. امیدوارم تا یکی دو روز دیگر همه ی آنها را دامنت بریزم چون تمام این نوع امتیازها ودارائیها متعلق به تو خواهد بود. در واقع آنها را به هر دختر دیگری هم که همسر من می شدهدیه می کردم.»
_ «اوه، جواهر اصلاً مهم نیست، آقا! دوست ندارم حرفی راجع به آنها زده بشود. جواهر برای جین ایر غیرطبیعی و عجیب به نظر می رسد. من ترجیح می دهم جواهر نداشته باشم.»
_ «من خودم زنجیر الماس را به گردنت خواهم انداخت و نیمتاج طلایی را بالای پیشانیت خواهم زد، که خیلی خوب به تو می برازد، چون طبیعت هیچ کاری هم که برای تو نکرده باشد، دست کم، نشانه ی نجابت را روی این پیشانی نقش زده، جین. بعد، دستبندها را به این مچهای زیبای تو خواهم بست، و این انگشتهای لطیف را پر از انگشتر خواهم کرد.»
«نه، نه، آقا؛ به موضوعات دیگر فکر کنید، و از چیزهای دیگری با روش دیگری حرف بزنید. طوری مرا مخاطب قرار ندهید که گویا من زیبایم؛ من همان معلمه ی ساده ی راهبه منش شما هستم.»
_ «در چشم من تو زیبا هستی، زیبا هستی چون قلب من این را می خواهد _ ظریف و لطیف!»
_ «منظورتان ضعیف و حقیرست. شما دارید خواب می بینید، آقا _ یا مرا ریشخند می کنید. شما را به خدا اینقدر مرا دست نیندازید.»
در حالی که من از رفتار و حرفهایش واقعاً رنج می بردم گفت: «دنیا را هم وا می دارم به زیبایی تو اعتراف کند.» فکر می کردم یا دارد خودش را می فریبد یا می کوشد مرا گول بزند. به سخنان خود ادامه داد: «لباسهای اطلس و توری به جین خودم می پوشانم، او به موهای خودش گل می زند، و من سری را که بیشتر از هر سر دیگری دوست دارم با روسری گران قیمتی می پوشانم.»
_ «پس شما هنوز مرا نمی شناسید؛ آقا؛ در چنان صورتی من دیگر جین ایر نخواهم شما نخواهم بود بلکه بوزینه ای خواهم شد که نیمتنه ی رنگارنگ به آن پوشانده باشند مثل زاغ کبودی خواهم بود که پرهای عاریتی به آن چسبانده اند. وقتی که با این صورت لباس خانمهای اعیان ملبس بشوم شما آقای راچستر خیلی زود از این لباس تجملیِ بازیگری زده خواهید شد. اما من به شما نمی گویم که زیبایید، هرچند شما را با تمام وجودم دوست دارم؛ شما را آنقدر دوست دارم که به شما تملق نمی گویم. شما هم به من تملق نگویید.»
او، با این حال، بدون توجه به این که من چنان امتیازهایی را ناچیز می دانم همچنان در این باره حرف می زد: «همین امروز با کالسکه تو را به میلکوت خواهم برد، و تو باید برای خودت لباس انتخاب کنی. همانطور که به تو گفتم چهار هفته ی دیگر ازدواج خواهیم کرد. ازدواج، بدون سروصدا، در کلیسایی در همان حوالی انجام خواهد گفت. و من از آنجا فوراً تو را به شهر می برم. بعد از یک توقف مختصر در آنجا گنج خودم را به اقصی نقاط جهان خواهم برد: تاکستانهای فرانسه و جلگه های ایتالیا، تمام چیزهای معروفِ داستانهای قدیم و تاریخ جدید را خواهد دید، با زندگی در شهرهای مختلف هم آشنا خواهد شد و در نتیجه ی مقایسه با دیگران خود را ارزیابی خواهد کرد.»
_ «مسافرت خواهم کرد؟ و با شما، آقا؟»
_ «در پاریس،رم، ناپل، فلورانس، ونیز و وین اقامت خواهی داشت. به تمام سرزمینهایی که من سیاحت کرده ام تو هم قدم خواهی گذاشت. پاهای لطیف تو روی رد پاهای بیقواره ی من حرکت خواهد کرد. ده سال قبل وقتی از اروپا برمی گشتم مثل همراهان خود نیمه دیوانه، پر از انزجار، نفرت و خشم بودم؛ اما حالا بار دیگر، شفا یافته و تطهیر شده، با فرشته ای که تسلی بخش من است از آنجا دیدن خواهم کرد.»
از این نسبتی که به من می داد به خنده افتادم. گفتم: «من فرشته نیستم، و تا دم مرگ هم فرشته نخواهم بود؛ خودم خواهم بود. آقای راچستر، شما نباید هیچ جنبه ی ملکوتیئی در وجود من انتظار داشته باشید یا چنان صورتی از من برای خودتان بسازید _ چون چنین چیزهایی در من نخواهید یافت و من هم چیزی را که به هیچ وجه انتظارش را ندارم در شما پیدا نخواهیم کرد.»
_ «از من چه انتظاری داری؟»
_ «شما مدت کوتاهی همینطور که الان هستید خواهید بود، بله، فقط مدت کوتاهی. بعد سرد خواهید شد. پس از آن، دمدمی مزاج خواهید بود و بعد هم بدخلق و عبوس خواهید شد. من مجبور خواهم بود خیلی تلاش کنم تا از من خوشنود باشید. اما وقتی خوب با من انس گرفتید شاید دوباره از من خوشتان بیاید (می گویم خوشتان بیاید و نمی گویم مرا دوست داشته باشید). تصور من این است که عشق شما به مدت شش ماه یا کمتر این شدت را خواهد داشت. در کتابهایی که نویسندگان آنها مرد بوده اند این زمان را حداکثر مدتی می دانند که عشق شوهر به همسر خود در اوج است. بله، من امیدوارم که بعد از گذشت این مدت به عنوان یک دوست و همصحبت هیچگاه در چشم ارباب عزیزم کاملاً خسته کننده نباشم.»
_ «خسته کننده! با همه ی اینها از تو خوشم می آید! فکر می کنم باز هم از تو خوشم بیاید. تو را وادار به اعتراف خواهم کرد که نه تنها از تو خوشم می آید بلکه عاشق تو هستم _ حقیقتاً، مشتاقانه و با کمال وفاداری.»
_ «با این حال، آیا شما دمدمی مزاج نیستید، آقا؟»
_ «در برابر زنهایی که فقط صورتشان برایم خوشایندست وقتی متوجه بشوم که فاقد روح و قلب اند، وقتی تصویرشان که حاکی از سطحی بودن، حقارت، و شاید سبک مغزی، خشونت و تندخویی آنهاست جلوی چشمهایم گشوده شد در مقابل آنها درست مثل شیطان خواهم بود اما در مقابل چشمهای پاک و روشن و بیان شیوا، در برابر روح آتشین و شخصیتی که خم می شود اما نمی شکند _ در عین نرمش، استوار، پایدار و سازگارست _ هیشه مهربان و صمیمی هستم.»
_ «آیا تا به حالا به چنین شخصیتی برخورده اید، آقا؟ آیا تاکنون عاشق چنین شخصیتی بوده اید؟»
_ «الان عاشق چنین شخصیتی هستم.»
_ «منظورم قبل از خودم است، البته اگر اصولاً با ضوابط سخت شما مطابق بوده باشم؟»
_ «هرگز نظیر تو را ندیده ام. تو برای من خوشایند هستی، جین، و بر من تسلط داری در حالی که ظاهراً تسلیم من هستی. من آن حالت انعطافی را که از آن برخورداری دوست دارم؛ و موقعی که با انگشتانم آن کلاف نرم ابریشمین را لمس می کنم نیرویی از آن به دستم و از دستم به قلبم منتقل می شود؛ تحت نفوذ تو قرار می گیرم و مغلوب می شوم. این نفوذ آنقدر دلپذیرست که به زبان نمی آید؛ قدرتی که بر من غالب می شود مثل جادویی است که من نمی توانم بر آن پیروز بشوم. چرا لبخند می زنی، جین؟ این حال بیان نشدنی و عجیب و غریب صورتت چه مفهومی دارد؟»
_ «داشت فکر می کردم، آقا (برای چنین فکری از شما عذر می خواهم، آقا؛ ناخواسته به ذهنم آمد) بله داشتم راجع به هرکول و سامسون و طلسم آنها فکر می کردم...»
_ «تو، تو جنی کوچک...»
_ چیزی نگویید، آقا! الاتن چندان از روی عقل حرف نمی زنید کما این که قبلاً ان دو نفر هم عاقلانه عمل نکردند. با این حال، اگر ازدواج کرده بودند بدون شک بعد از عروسی، نرمش زمانی را که خواستگار بودند با تبدیل شدن به شوهرهایی خشن، جبران می کردند، و من می ترسم شما هم اینطور بشوید. اگر من یک سال دیگر از شما چیزی بخواهم که اجابت خواسته ی من باعث زحمت یا ناخشنودیتان بشود به من چه جوابی خواهید داد؟»
_ «همین حالت از من چیزی بخواه، جنت، ولو بسیار کوچک؛ من فقط دوست دارم که تو از من چیزی بخواهی...»
_ «حتماً می خواهم، آقا، درخواستم را آماده دارم.»
_ «حرف بزن! اما اگر فقط مرا نگاه کنی و با آن قیافه ات لبخند بزنی قسم می خورم به عملی دست بزنم که خودم نمی دانم چیست، و ممکن است کار احمقانه ای باشد.»
_ «خیالتان راحت باشد، آقا. آنچه از شما می خواهم این است که دنبال جواهر نفرستید و تاج گل به سرم نزنید؛ به جای این کار می توانید آن دستمال جیبی خودتان را بدهید گلابتون دوزی کنند.»
_ «بله، می توانم «طلای خالص را مطلّا کنم.» این را می دانم؛ درخواست شما، به موقع، برآورده خواهد شد. دستوری را که برای بانکدارم فرستاده ام لغو خواهم کرد. اما تو هنوز چیزی از من نخواسته ای؛ آنچه خواستی این بود که هدیه ای را از من نپذیری. باز هم فکر کن.»
_ «خوب، آقا، پس در این صورت لطف کنید و به این سؤال کنجکاوانه ی من جواب بدهید؛ البته این سؤال از یک جهت شاید ناراحت کننده باشد.»
به نظر رسید که مضطرب شده. با عجله گفت: «چی؟ چی؟ سؤال کنجکاوانه خطرناک است. اما دلم می خواهد به جای طرح این سؤال که شاید مربوط به یک راز باشد از من بخواهی که نصف ثروتم را به تو بدهم.»
_ «نه خشایار شاه! نصف ثروت شما را می خواهم چکار کنم. آیا گمان می کنید من یک یهودی رباخوارم که می خواهم در خرید و فروش املاک سرمایه گذاری کنم؟ به جای این ترجیح می دهم که مورد اعتماد کامل شما قرار بگیرم. اگر مرا در قلبتان راه داده باشید حتماً به من اعتماد کامل خواهید داشت؟»
_ «من با کمال میل در هر چیزی که ارزشش را داشته باشد به تو اعتماد کامل خواهم داشت. جین، اما به خاطر خدا چیزی نخواه که بار بیفایده ای بر دوش خودت باشد! خواهان زهر نباش؛ بیجهت چیزی آرزو نکن که صرفاً بار سنگین بیهوده ای برای من باشد!»
_ «چرا نباشد، آقا؟ مگر همین چند لحظه ی قبل به من نمی گفتید چقدر دوست دارید مغلوب بشوید، و این که مجبور باشید برخلاف میلتان رفتار کنید چقدر برای شما مطبوع خواهد بود؟ آیا فکر نمی کنید بهتر باشد من از این اعتراف شما استفاده کنم، و شما صرفاً به خاطر امتحان قدرت من دست به کار شوبد، تملق بگویید و خواهش کنید _ و حتی در صورت لزوم بگریید و قهر کنید؟»
_ «برای هر نوع امتحانی حاضرم. از حد پا فراتر بگذار و هرچه می خواهی استنباط کن اما در آن صورت بازی تمام است.»
_ تمام است، آقا؟ شما زود تسلیم می شوید. حالا چقدر عبوس به نظر می رسید! ابروهاتان به کلفتی انگشت من شده و پیشانیتان به «تندریه هم برآمده ی کبود» شباهت پیدا کرده؛ این ترکیب را من در یک قطعه شعر دیدم؛ البته، آن موقع به نظرم عجیب آمد. وقتی با من ازدواج کردید، آقا، تصور می کنم قیافه تان به این شکل خواهد بود؟»
_ «اگر قیافه ی تو هم بعد از ازدواج اینطور به نظر برسد من، که یک مسیحی هستم، به زودی این فکر را کنار خواهم گذاشت که همسرم صرفاً یک جنی یا سمندرست. خوب، حالا چه می خواستی بپرسی، موجود؟ یالا زود باش!»
_ «آهان، حالا کمتر از قبل نرمش نشان می دهید. من خشونت را خیلی بیشتر از تملق دوست دارم. بیشتر ترجیح می دهم یک، به قول شما، موجود باشم تا فرشته. و سؤالی که از شما دارم این است: چرا اینقدر به من رنج دادید تا باور کنم که می خواهید با دوشیزه اینگرام ازدواج کنید؟»
_ «همین!؟ خدا را شکر که چیزی غیر از این نبود!» در این موقع گره ابروان مشکیش باز شد، به من نگاه کرد، لبخند زد و موهایم را نوازش کرد. مثل این بود که از برطرف شدن یک خطر خیلی خوشحال شده. بعد ادامه داده گفت:
«به گمانم باید اعتراف کنم که تو را کمی رنجاندم، جین _ و من دیده ام که وقتی برنجی به صورت چه جَن آتشینی ممکن است دربیایی؛ دیشب را فراموش نمی کنم که بر ضد سرنوشت شوریده بودی و ادعا داشتی که مقام اجتماعیت با من برابرست. در آن مهتاب خنک چه قیافه ی برافروخته ای پیدا کرده بودی! بله، جنت. ضمناً این تو بودی که باعث شدی من پیشنهاد ازدواج بدهم.»
_ «درست است، من بودم. اگر مایل باشید، به موضوع صحبتمان برگردیم، آقا، دوشیزه اینگرام؟»
_ «بله، موضوع ازدواج با دوشیزه اینگرام را عمداً پیش کشیدم چون همانطور که خودم به تو عشق شدیدی دارم می خواستم تو را هم شدیداً عاشق خودم کنم، و می دانستم برای این که به منظورم برسم تحریک حسادت تو بهترین وسیله ای است که می توانم از آن استفاده کنم.»
_ «عالی! حالا شما کوچک شدید؛ حتی ذره ای هم از نوک انگشت من بزرگتر نیستید. عمل کردن با این روش واقعاً شرم آور و اهانت جنجال برانگیزی بود. آیا به احساسات دوشیزه اینگرام هیچ فکر نکردید، آقا؟»
_«احساسات او در یک چیز خلاصه می شود: غرور، و علاج آن خواری است. آیا حسادت کردی، جین؟»
_ «مهم نیست، آقای راچستر. دانستن این موضوع به هیچ وجه برای شما جالب نخواهد بود. یک بار دیگر راستش را به من بگویید. آیا گمان می کنید که دوشیزه اینگرام از خیانتی که به عشق او کرده اید ناراحت نخواهد شد؟ آیا احساس نخواهد کرد که به حال خودش رها شده و او را فراموش کرده اید؟»
_ «غیرممکن است! وقتی به تو گفتم که، برعکس، او مرا رها کرد قضیه به این صورت بود که فکر ثروتمند نبودن من آتش عشقش به مرا در یک لحظه سرد، و یا بهتر بگویم، خاموش کرد.»
_ «شما ذهن عجیب و مبتکری دارید، آقای راچستر، و متأسفانه اصول اخلاقی شما از بعضی جهات غیرعادی هستند.»
_ «اصول اخلاقی من هیچگاه حساب شده نبوده اند، جین، و به همین علتِ دقیق نبودن ممکن است کمی انحراف پیدا کرده باشند.»
_ «یکبار دیگر جداً از شما می خواهم به من بگویید که ایا این لطف بزرگ شما فقط مختص من است، و آیا می توانم خاطر جمع باشم که حالا هیچکس دیگری مثل دیشب من از ازدواج من با شما دچار رنج و محنت نخواهد شد؟»
_ «می توانی خاطر جمع باشی، دختر خوب کوچک من، که در دنیا هیچکس دیگری وجود ندارد که مثل تو چنین عشق پاک و صمیمانه ای نسبت به من داشته باشد. به همین علت است که اعتقادم به محبت تو را به منزله ی مرهم دلپذیری برای زخم روحم می دانم.»
باز هم گفت: «چیز دیگری بخواه؛ از این که از من چیزی بخواهی و به تو بدهم لذت می برم.»
این بار هم درخواست آماده ای داشتم: «قصد خودتان برای ازدواج با من را به یک نحوی به خانم فرفاکس بگویید، آقا؛ دیشب که مرا با شما در تالار دید یکه خورد. پیش از این که او را دوباره ببینم برایش توضیح بدهید؛ من از این که چنین زن خوبی به من بدگمان باشد رنج می برم.»
در جواب گفت: «به اطاقت برو و کلاهت را بگذار سرت. می خواهم که امروز صبح با من به میلکوت بیایی، و تا وقتی که تو خودت را برای آمدن آماده می کنی من موضوع را به پیرزن حالی خواهم کرد. جَنت، آیا او تصور کرده تو زندگی را به عشق خودت فروخته ای، و آن را کاملاً رها کرده ای؟»
_ «به عقیده ی من تصور می کند که جایگاه خودم و شما را فراموش کرده ام، آقا.»



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#86 | Posted: 6 Sep 2013 20:44




همچنان که از خواب برخاسته لباس می پوشیدم به آنچه اتفاق افتاده بود فکر می کردم، و از خود می پرسیدم که آیا آنچه دیده ام رؤیا نیست بعد از آن که آقای راچستر را دوباره دیدم و شنیدم که سخنان خود راجع به عشق و قول ازدواج را تکرار کرد توانستم از واقعی بودن مشاهداتم مطمئن شوم.
ضمن مرتب ساختن موهایم چهره ام را در آیینه نگاه می کردم؛ دیدم که دیگر ساده و زشت نیست: در طرح آن، امید و در رنگش زندگی خوانده می شد؛ چشمانم طوری به نظر می رسید که گفتی سرچشمه ی وصال را دیده اند و فروغی از آن آب صاف پرتلألؤ در خود دارند. پیش از ماجرای شب گذشته، اغلب علاقه ای نداشتم به صورت اربابم نگاه کنم چون بیم داشتم که از نگاه من خوشش نیاید اما حالا اطمینان داشتم که می توانم سر خود را در مقابل او بالا بگیرم، و نگاه محبت آمیز او را بی پاسخ نگذارم. از جالباسی خود یک دست لباس ساده اما پاکیزه برداشتم و پوشیدم...ظاهراً هیچ لباسی تا آن زمان آنقدر خوب به من نمی برازید چون هیچ لباسی را با چنان حالت شادی نپوشیده بودم.
وقتی به طبقه ی پایین شتافتم تعجبی نکردم از این که می دیدم آن طوفان شب قبل جایش را به یک صبح درخشان ماه ژوئن داده؛ از میان در شیشه ای که آن را باز گذاشته بودند نفس نسیم تازه و معطری حس می کردم. وقتی من آنقدر شاد بودم طبیعت هم باید شاد باشد. یک زن گدا و پسر کوچکش _ هر دو با لباسهای مندرس _ از خیابان جلوی در خانه عبور می کردند به سرعت پایین رفتم و تمام پولی را که اتفاقاً در کیسه ی پولم داشتم و به اندازه ی سه چهار شیلینگ بود به آنها دادم؛ بالاخره آنها هم بایست در جشن شادمانی من شرکت می کردند. صدای قارقار کلاغهای سیاه به گوش می رسید. پرندگان خوشخوان آواز سر داده بودند اما هیچیک از آنها شادتر و خوش آهنگ تر از قلب پرنشاط من نبود.
از برخورد خانم فرفاکس متعجب شدم: سر خود را از پنجره بیرون آورد و با قیافه ی گرفته ای گفت: «دوشیزه ایر، نمی آیید صبحانه بخورید؟» در طول مدت صرف صبحانه بی اعتنا و ساکت بود. در آن موقع نمی توانستم او را از اشتباه بیرون بیاورم. بایست صبر می کردم تا کافرمایم به او توضیح بدهد؛ او هم بایست صبر می کرد. آنقدر که می توانستم غذا خوردم، و به سرعت به طبقه ی بالا رفتم. به آدل برخوردم که داشت از کلاس درس بیرون می آمد.
_ «کجا داری می روی؟ الان موقع درس است.»
_ «آقای راچستر مرا به دایه خانه فرستاد.»
_ «حالا او کجاست؟»
به اطاقی که از آنجا بیرون آمده بود اشاره کرده گفت: «آنجا.» وارد اطاق شدم؛ آنجا بود.
گفت: «بیا به من صبح بخیر بگو.» با خوشحالی جلو رفتم. حالا دیگر از حرفهای خشک و رسمی و حداکثر دست دادن خبری نبود بلکه در آغوش گرفتن و بوسه بود.
گفت: «جین، تو شکفته و خندان و زیبا به نظر می رسی. امروز صبح واقعاً قشنگ شده ای. آیا این همان پریزاد کوچک رنگ پریده ی من است؟ این دانه ی خردل من است؟ این دخترک بشاش با گونه های فرورفته و لبهای گلی، موی نرم ابریشمین فندقی و چشمهای میشی درخشان همان است که قبلاً بوده؟» (برای اطلاع خواننده می گویم که چشمان من سبز بود. خطای او را ببخشید؛ تصور می کنم از نظر او چشمانم رنگ جدیدی به خود گرفته بودند.)
_ «من جین ایر هستم، آقا.»
افزود: «به زودی جین راچستر خواهی شد؛ تا یک ماه دیگر، جنت، حتی یک روز هم بیشتر نخواهد شد. می شنوی؟»
می شنیدم؛ اما کاملاً نمی توانستم سردربیاورم. گیج شده بودم. احساس من، آنچه در قلب خود حس می کردم نیرومندتر از شادی بود، چیزی کوبنده و بیحس کننده بود. به گمانم چیزی مثل ترس بود.
_ «اول رنگت سرخ شد و حالا سفید، جین؛ علتش چیست؟»
_ «علتش این است که شما اسم جدید جین راچستر را به من دادید، و این عجیب به نظر می رسد.»
گفت: «بله، خانم راچستر، خانم جوان راچستر _ عروس جوان فرفاکس راچستر.»
_ «اصلاً نمی تواند اینطور باشد، آقا. برای من مناسب به نظر نمی رسد. انسان هیچوقت در این دنیا در این دنیا از سعادت کامل برخوردار نمی شود. من هم به دنیا نیامده ام تا سرنوشتی متفاوت با سرنوشت بقیه ی افراد همه طبقه ام داشته باشم. داشتن چنین سرنوشت سعادتمندانه ای برای من مثل قصه ی پریان، مثل رؤیای بیداری است.»
_ «رؤیایی که من می توانم به آن تحقق ببخشم و این کار را خواهم کرد؛ همین امروز شروع می کنم. امروز صبح نامه ای به بانکدارم در لندن نوشتم و از او خواستم آن مقدار جواهری که پیش خود دارد _ یعنی ما ترک منقول متعلق به بانوان ثورنفیلد _ را برایم بفرستد. امیدوارم تا یکی دو روز دیگر همه ی آنها را دامنت بریزم چون تمام این نوع امتیازها ودارائیها متعلق به تو خواهد بود. در واقع آنها را به هر دختر دیگری هم که همسر من می شدهدیه می کردم.»
_ «اوه، جواهر اصلاً مهم نیست، آقا! دوست ندارم حرفی راجع به آنها زده بشود. جواهر برای جین ایر غیرطبیعی و عجیب به نظر می رسد. من ترجیح می دهم جواهر نداشته باشم.»
_ «من خودم زنجیر الماس را به گردنت خواهم انداخت و نیمتاج طلایی را بالای پیشانیت خواهم زد، که خیلی خوب به تو می برازد، چون طبیعت هیچ کاری هم که برای تو نکرده باشد، دست کم، نشانه ی نجابت را روی این پیشانی نقش زده، جین. بعد، دستبندها را به این مچهای زیبای تو خواهم بست، و این انگشتهای لطیف را پر از انگشتر خواهم کرد.»
«نه، نه، آقا؛ به موضوعات دیگر فکر کنید، و از چیزهای دیگری با روش دیگری حرف بزنید. طوری مرا مخاطب قرار ندهید که گویا من زیبایم؛ من همان معلمه ی ساده ی راهبه منش شما هستم.»
_ «در چشم من تو زیبا هستی، زیبا هستی چون قلب من این را می خواهد _ ظریف و لطیف!»
_ «منظورتان ضعیف و حقیرست. شما دارید خواب می بینید، آقا _ یا مرا ریشخند می کنید. شما را به خدا اینقدر مرا دست نیندازید.»
در حالی که من از رفتار و حرفهایش واقعاً رنج می بردم گفت: «دنیا را هم وا می دارم به زیبایی تو اعتراف کند.» فکر می کردم یا دارد خودش را می فریبد یا می کوشد مرا گول بزند. به سخنان خود ادامه داد: «لباسهای اطلس و توری به جین خودم می پوشانم، او به موهای خودش گل می زند، و من سری را که بیشتر از هر سر دیگری دوست دارم با روسری گران قیمتی می پوشانم.»
_ «پس شما هنوز مرا نمی شناسید؛ آقا؛ در چنان صورتی من دیگر جین ایر نخواهم شما نخواهم بود بلکه بوزینه ای خواهم شد که نیمتنه ی رنگارنگ به آن پوشانده باشند مثل زاغ کبودی خواهم بود که پرهای عاریتی به آن چسبانده اند. وقتی که با این صورت لباس خانمهای اعیان ملبس بشوم شما آقای راچستر خیلی زود از این لباس تجملیِ بازیگری زده خواهید شد. اما من به شما نمی گویم که زیبایید، هرچند شما را با تمام وجودم دوست دارم؛ شما را آنقدر دوست دارم که به شما تملق نمی گویم. شما هم به من تملق نگویید.»
او، با این حال، بدون توجه به این که من چنان امتیازهایی را ناچیز می دانم همچنان در این باره حرف می زد: «همین امروز با کالسکه تو را به میلکوت خواهم برد، و تو باید برای خودت لباس انتخاب کنی. همانطور که به تو گفتم چهار هفته ی دیگر ازدواج خواهیم کرد. ازدواج، بدون سروصدا، در کلیسایی در همان حوالی انجام خواهد گفت. و من از آنجا فوراً تو را به شهر می برم. بعد از یک توقف مختصر در آنجا گنج خودم را به اقصی نقاط جهان خواهم برد: تاکستانهای فرانسه و جلگه های ایتالیا، تمام چیزهای معروفِ داستانهای قدیم و تاریخ جدید را خواهد دید، با زندگی در شهرهای مختلف هم آشنا خواهد شد و در نتیجه ی مقایسه با دیگران خود را ارزیابی خواهد کرد.»
_ «مسافرت خواهم کرد؟ و با شما، آقا؟»
_ «در پاریس،رم، ناپل، فلورانس، ونیز و وین اقامت خواهی داشت. به تمام سرزمینهایی که من سیاحت کرده ام تو هم قدم خواهی گذاشت. پاهای لطیف تو روی رد پاهای بیقواره ی من حرکت خواهد کرد. ده سال قبل وقتی از اروپا برمی گشتم مثل همراهان خود نیمه دیوانه، پر از انزجار، نفرت و خشم بودم؛ اما حالا بار دیگر، شفا یافته و تطهیر شده، با فرشته ای که تسلی بخش من است از آنجا دیدن خواهم کرد.»
از این نسبتی که به من می داد به خنده افتادم. گفتم: «من فرشته نیستم، و تا دم مرگ هم فرشته نخواهم بود؛ خودم خواهم بود. آقای راچستر، شما نباید هیچ جنبه ی ملکوتیئی در وجود من انتظار داشته باشید یا چنان صورتی از من برای خودتان بسازید _ چون چنین چیزهایی در من نخواهید یافت و من هم چیزی را که به هیچ وجه انتظارش را ندارم در شما پیدا نخواهیم کرد.»
_ «از من چه انتظاری داری؟»
_ «شما مدت کوتاهی همینطور که الان هستید خواهید بود، بله، فقط مدت کوتاهی. بعد سرد خواهید شد. پس از آن، دمدمی مزاج خواهید بود و بعد هم بدخلق و عبوس خواهید شد. من مجبور خواهم بود خیلی تلاش کنم تا از من خوشنود باشید. اما وقتی خوب با من انس گرفتید شاید دوباره از من خوشتان بیاید (می گویم خوشتان بیاید و نمی گویم مرا دوست داشته باشید). تصور من این است که عشق شما به مدت شش ماه یا کمتر این شدت را خواهد داشت. در کتابهایی که نویسندگان آنها مرد بوده اند این زمان را حداکثر مدتی می دانند که عشق شوهر به همسر خود در اوج است. بله، من امیدوارم که بعد از گذشت این مدت به عنوان یک دوست و همصحبت هیچگاه در چشم ارباب عزیزم کاملاً خسته کننده نباشم.»
_ «خسته کننده! با همه ی اینها از تو خوشم می آید! فکر می کنم باز هم از تو خوشم بیاید. تو را وادار به اعتراف خواهم کرد که نه تنها از تو خوشم می آید بلکه عاشق تو هستم _ حقیقتاً، مشتاقانه و با کمال وفاداری.»
_ «با این حال، آیا شما دمدمی مزاج نیستید، آقا؟»
_ «در برابر زنهایی که فقط صورتشان برایم خوشایندست وقتی متوجه بشوم که فاقد روح و قلب اند، وقتی تصویرشان که حاکی از سطحی بودن، حقارت، و شاید سبک مغزی، خشونت و تندخویی آنهاست جلوی چشمهایم گشوده شد در مقابل آنها درست مثل شیطان خواهم بود اما در مقابل چشمهای پاک و روشن و بیان شیوا، در برابر روح آتشین و شخصیتی که خم می شود اما نمی شکند _ در عین نرمش، استوار، پایدار و سازگارست _ هیشه مهربان و صمیمی هستم.»
_ «آیا تا به حالا به چنین شخصیتی برخورده اید، آقا؟ آیا تاکنون عاشق چنین شخصیتی بوده اید؟»
_ «الان عاشق چنین شخصیتی هستم.»
_ «منظورم قبل از خودم است، البته اگر اصولاً با ضوابط سخت شما مطابق بوده باشم؟»
_ «هرگز نظیر تو را ندیده ام. تو برای من خوشایند هستی، جین، و بر من تسلط داری در حالی که ظاهراً تسلیم من هستی. من آن حالت انعطافی را که از آن برخورداری دوست دارم؛ و موقعی که با انگشتانم آن کلاف نرم ابریشمین را لمس می کنم نیرویی از آن به دستم و از دستم به قلبم منتقل می شود؛ تحت نفوذ تو قرار می گیرم و مغلوب می شوم. این نفوذ آنقدر دلپذیرست که به زبان نمی آید؛ قدرتی که بر من غالب می شود مثل جادویی است که من نمی توانم بر آن پیروز بشوم. چرا لبخند می زنی، جین؟ این حال بیان نشدنی و عجیب و غریب صورتت چه مفهومی دارد؟»
_ «داشت فکر می کردم، آقا (برای چنین فکری از شما عذر می خواهم، آقا؛ ناخواسته به ذهنم آمد) بله داشتم راجع به هرکول و سامسون و طلسم آنها فکر می کردم...»
_ «تو، تو جنی کوچک...»
_ چیزی نگویید، آقا! الاتن چندان از روی عقل حرف نمی زنید کما این که قبلاً ان دو نفر هم عاقلانه عمل نکردند. با این حال، اگر ازدواج کرده بودند بدون شک بعد از عروسی، نرمش زمانی را که خواستگار بودند با تبدیل شدن به شوهرهایی خشن، جبران می کردند، و من می ترسم شما هم اینطور بشوید. اگر من یک سال دیگر از شما چیزی بخواهم که اجابت خواسته ی من باعث زحمت یا ناخشنودیتان بشود به من چه جوابی خواهید داد؟»
_ «همین حالت از من چیزی بخواه، جنت، ولو بسیار کوچک؛ من فقط دوست دارم که تو از من چیزی بخواهی...»
_ «حتماً می خواهم، آقا، درخواستم را آماده دارم.»
_ «حرف بزن! اما اگر فقط مرا نگاه کنی و با آن قیافه ات لبخند بزنی قسم می خورم به عملی دست بزنم که خودم نمی دانم چیست، و ممکن است کار احمقانه ای باشد.»
_ «خیالتان راحت باشد، آقا. آنچه از شما می خواهم این است که دنبال جواهر نفرستید و تاج گل به سرم نزنید؛ به جای این کار می توانید آن دستمال جیبی خودتان را بدهید گلابتون دوزی کنند.»
_ «بله، می توانم «طلای خالص را مطلّا کنم.» این را می دانم؛ درخواست شما، به موقع، برآورده خواهد شد. دستوری را که برای بانکدارم فرستاده ام لغو خواهم کرد. اما تو هنوز چیزی از من نخواسته ای؛ آنچه خواستی این بود که هدیه ای را از من نپذیری. باز هم فکر کن.»
_ «خوب، آقا، پس در این صورت لطف کنید و به این سؤال کنجکاوانه ی من جواب بدهید؛ البته این سؤال از یک جهت شاید ناراحت کننده باشد.»
به نظر رسید که مضطرب شده. با عجله گفت: «چی؟ چی؟ سؤال کنجکاوانه خطرناک است. اما دلم می خواهد به جای طرح این سؤال که شاید مربوط به یک راز باشد از من بخواهی که نصف ثروتم را به تو بدهم.»
_ «نه خشایار شاه! نصف ثروت شما را می خواهم چکار کنم. آیا گمان می کنید من یک یهودی رباخوارم که می خواهم در خرید و فروش املاک سرمایه گذاری کنم؟ به جای این ترجیح می دهم که مورد اعتماد کامل شما قرار بگیرم. اگر مرا در قلبتان راه داده باشید حتماً به من اعتماد کامل خواهید داشت؟»
_ «من با کمال میل در هر چیزی که ارزشش را داشته باشد به تو اعتماد کامل خواهم داشت. جین، اما به خاطر خدا چیزی نخواه که بار بیفایده ای بر دوش خودت باشد! خواهان زهر نباش؛ بیجهت چیزی آرزو نکن که صرفاً بار سنگین بیهوده ای برای من باشد!»
_ «چرا نباشد، آقا؟ مگر همین چند لحظه ی قبل به من نمی گفتید چقدر دوست دارید مغلوب بشوید، و این که مجبور باشید برخلاف میلتان رفتار کنید چقدر برای شما مطبوع خواهد بود؟ آیا فکر نمی کنید بهتر باشد من از این اعتراف شما استفاده کنم، و شما صرفاً به خاطر امتحان قدرت من دست به کار شوبد، تملق بگویید و خواهش کنید _ و حتی در صورت لزوم بگریید و قهر کنید؟»
_ «برای هر نوع امتحانی حاضرم. از حد پا فراتر بگذار و هرچه می خواهی استنباط کن اما در آن صورت بازی تمام است.»
_ تمام است، آقا؟ شما زود تسلیم می شوید. حالا چقدر عبوس به نظر می رسید! ابروهاتان به کلفتی انگشت من شده و پیشانیتان به «تندریه هم برآمده ی کبود» شباهت پیدا کرده؛ این ترکیب را من در یک قطعه شعر دیدم؛ البته، آن موقع به نظرم عجیب آمد. وقتی با من ازدواج کردید، آقا، تصور می کنم قیافه تان به این شکل خواهد بود؟»
_ «اگر قیافه ی تو هم بعد از ازدواج اینطور به نظر برسد من، که یک مسیحی هستم، به زودی این فکر را کنار خواهم گذاشت که همسرم صرفاً یک جنی یا سمندرست. خوب، حالا چه می خواستی بپرسی، موجود؟ یالا زود باش!»
_ «آهان، حالا کمتر از قبل نرمش نشان می دهید. من خشونت را خیلی بیشتر از تملق دوست دارم. بیشتر ترجیح می دهم یک، به قول شما، موجود باشم تا فرشته. و سؤالی که از شما دارم این است: چرا اینقدر به من رنج دادید تا باور کنم که می خواهید با دوشیزه اینگرام ازدواج کنید؟»
_ «همین!؟ خدا را شکر که چیزی غیر از این نبود!» در این موقع گره ابروان مشکیش باز شد، به من نگاه کرد، لبخند زد و موهایم را نوازش کرد. مثل این بود که از برطرف شدن یک خطر خیلی خوشحال شده. بعد ادامه داده گفت:
«به گمانم باید اعتراف کنم که تو را کمی رنجاندم، جین _ و من دیده ام که وقتی برنجی به صورت چه جَن آتشینی ممکن است دربیایی؛ دیشب را فراموش نمی کنم که بر ضد سرنوشت شوریده بودی و ادعا داشتی که مقام اجتماعیت با من برابرست. در آن مهتاب خنک چه قیافه ی برافروخته ای پیدا کرده بودی! بله، جنت. ضمناً این تو بودی که باعث شدی من پیشنهاد ازدواج بدهم.»
_ «درست است، من بودم. اگر مایل باشید، به موضوع صحبتمان برگردیم، آقا، دوشیزه اینگرام؟»
_ «بله، موضوع ازدواج با دوشیزه اینگرام را عمداً پیش کشیدم چون همانطور که خودم به تو عشق شدیدی دارم می خواستم تو را هم شدیداً عاشق خودم کنم، و می دانستم برای این که به منظورم برسم تحریک حسادت تو بهترین وسیله ای است که می توانم از آن استفاده کنم.»
_ «عالی! حالا شما کوچک شدید؛ حتی ذره ای هم از نوک انگشت من بزرگتر نیستید. عمل کردن با این روش واقعاً شرم آور و اهانت جنجال برانگیزی بود. آیا به احساسات دوشیزه اینگرام هیچ فکر نکردید، آقا؟»
_«احساسات او در یک چیز خلاصه می شود: غرور، و علاج آن خواری است. آیا حسادت کردی، جین؟»
_ «مهم نیست، آقای راچستر. دانستن این موضوع به هیچ وجه برای شما جالب نخواهد بود. یک بار دیگر راستش را به من بگویید. آیا گمان می کنید که دوشیزه اینگرام از خیانتی که به عشق او کرده اید ناراحت نخواهد شد؟ آیا احساس نخواهد کرد که به حال خودش رها شده و او را فراموش کرده اید؟»
_ «غیرممکن است! وقتی به تو گفتم که، برعکس، او مرا رها کرد قضیه به این صورت بود که فکر ثروتمند نبودن من آتش عشقش به مرا در یک لحظه سرد، و یا بهتر بگویم، خاموش کرد.»
_ «شما ذهن عجیب و مبتکری دارید، آقای راچستر، و متأسفانه اصول اخلاقی شما از بعضی جهات غیرعادی هستند.»
_ «اصول اخلاقی من هیچگاه حساب شده نبوده اند، جین، و به همین علتِ دقیق نبودن ممکن است کمی انحراف پیدا کرده باشند.»
_ «یکبار دیگر جداً از شما می خواهم به من بگویید که ایا این لطف بزرگ شما فقط مختص من است، و آیا می توانم خاطر جمع باشم که حالا هیچکس دیگری مثل دیشب من از ازدواج من با شما دچار رنج و محنت نخواهد شد؟»
_ «می توانی خاطر جمع باشی، دختر خوب کوچک من، که در دنیا هیچکس دیگری وجود ندارد که مثل تو چنین عشق پاک و صمیمانه ای نسبت به من داشته باشد. به همین علت است که اعتقادم به محبت تو را به منزله ی مرهم دلپذیری برای زخم روحم می دانم.»
باز هم گفت: «چیز دیگری بخواه؛ از این که از من چیزی بخواهی و به تو بدهم لذت می برم.»
این بار هم درخواست آماده ای داشتم: «قصد خودتان برای ازدواج با من را به یک نحوی به خانم فرفاکس بگویید، آقا؛ دیشب که مرا با شما در تالار دید یکه خورد. پیش از این که او را دوباره ببینم برایش توضیح بدهید؛ من از این که چنین زن خوبی به من بدگمان باشد رنج می برم.»
در جواب گفت: «به اطاقت برو و کلاهت را بگذار سرت. می خواهم که امروز صبح با من به میلکوت بیایی، و تا وقتی که تو خودت را برای آمدن آماده می کنی من موضوع را به پیرزن حالی خواهم کرد. جَنت، آیا او تصور کرده تو زندگی را به عشق خودت فروخته ای، و آن را کاملاً رها کرده ای؟»
_ «به عقیده ی من تصور می کند که جایگاه خودم و شما را فراموش کرده ام، آقا.»
_ «جایگاه! جایگاه! جایگاه تو در قلب من است، و روی گردن کسانی است که به تو اهانت کنند، چه حالا، چه بعد، برو.»
زود لباس پوشیدم و وقتی شنیدم آقای راچستر از اطاق خانم فرفاکس بیرون آمد به سرعت خود را به آنجا رساندم. پیرزن مشغول خواندن بخش تعیین شده ی هر روزه اش از کتاب مقدس بوده که آقای راچستر وارد اطاقش شده بود چون وقتی من وارد اطاق شدم دیدم انجیلش در جلوی او باز و عینکش روی آن است. این وظیفه ی هر روزه اش، که ورود آقای راچستر آن را متوقف کرده بود، حالا به نظر می رسید فراموش شده باشد چون چشمانش به دیوار سفید مقابل خیره مانده بود و حکایت از آن داشت که افکار آرام او در اثر یک خبر غیرعادی پریشان شده باشد. با دیدن من برخاست، به زور تبسمی کرد و با چند کلمه ی قالبی خشک به من تبریک گفت. اما تبسم دوامی نیافت و جمله ی تبریکش ناتمام ماند. عینک خود را بست و کنار گذاشت، انجیل را بست و صندلیش را از میز عقب کشاند.
شروع به سخن کرد و گفت: «من واقعاً متحیر شده ام. اصلاً نمی دانم به شما چه بگویم، دوشیزه ایر. مسلماً خواب نمی بینم، درست است؟ گاهی وقتی تنها نشسته ام در یک حالت نیمه بیداری وقایعی به نظرم می آیند که در عالم واقع هرگز اتفاق نیفتاده اند. وقتی در این حالت بوده ام دو سه بار به نظرم آمده که همسر عزیزم که پانزده سال قبل فوت کرده وارد اطاق شده و کنارم نشسته، و شنیده ام که مرا، مثل همیشه، آلیس صدا کرده. حالا لطفاً به من بگویید این واقعاً صحت دارد که آقای راچستر از شما خواسته با او ازدواج کنید؟ به من نخندید؛ من در حقیقت تصور کردم که پنج دقیقه ی قبل وارد اطاق شد و گفت که تا یک ماه دیگر شما همسر او خواهید شد.»
جواب دادم: «همین را به من گفته.»
_ «به شما هم گفته! حرف او را باور می کنید؟ آیا پیشنهاد او را پذیرفته اید؟»
_ «بله.»
با حیرت مرا نگاه کرد. بعد گفت: «اصلاً نمی توانم تصورش را به ذهنم راه بدهم. او مرد مغروری است. همه ی راچسترها مغرور بودند اما پدرش، دست کم، پول را دوست داشت. این یکی را هم آدم دقیقی می دانند. منظورش این است که با شما ازدواج کند؟»
_ «به من اینطور می گوید.»
سرتا پایم را برانداز کرد. چشمان او در من هیچ چیز جذابی را نمی دید که بتواند معما را حل کند.
بعد گفت: «به نظر من بعید است! اما حتماً صحت دارد چون شما می گویید اینطورست. نتیجه چه خواهد بود، نمی دانم چه بگویم. واقعاً نمی دانم. در چنین مواردی به برابری غالباً به برابری موقعیت و ثروت دو طرف توجه زیادی می شود. از این گذشته شما بیست سال با هم تفاوت سنی دارید. او تقریباً در حکم پدرتان است.»
من، که اندکی آزرده شده بودم، با هیجان گفتم: «نه، اصلاً، خانم فرفاکس! او هیچ شباهتی با پدر من ندارد! هیچ کسی که ما دو نفر را با هم ببیند حتی یک لحظه هم چنین تصوری نخواهد کرد. آقای راچستر مثل مردهای بیست و پنج ساله جوان به نظر می رسد.»
پرسید: «آیا به خاطر عشق است که می خواهد با شما ازدواج کند؟» از رفتار خشک و بدگمانی او آنقدر آزرده شدم که اشک در چشمانم جمع شد.
آن بیوه زن به دنبال سخنان خود افزود: «متأسفم که شما را غمگین کردم اما چون شما خیلی جوان هستید و خیلی کم مردها را می شناسید خواستم به شما هشدار بدهم که مواظب باشید. بنابر یک مثل قدیمی «هر گردی گردو نیست»، در این مورد خاص بیم آن را دارم که بعداً به چیزی برخورد کنید که هم خلاف انتظار خودتان و هم خلاف انتظار من باشد.»
گفتم: «عجب! آیا من آدم بیعاطفه ای هستم؟ آیا آقای راچستر نمی تواند نسبت به من محبت صادقانه ای داشته باشد؟»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#87 | Posted: 6 Sep 2013 20:46 | Edited By: andishmand




همچنان که از خواب برخاسته لباس می پوشیدم به آنچه اتفاق افتاده بود فکر می کردم، و از خود می پرسیدم که آیا آنچه دیده ام رؤیا نیست بعد از آن که آقای راچستر را دوباره دیدم و شنیدم که سخنان خود راجع به عشق و قول ازدواج را تکرار کرد توانستم از واقعی بودن مشاهداتم مطمئن شوم.
ضمن مرتب ساختن موهایم چهره ام را در آیینه نگاه می کردم؛ دیدم که دیگر ساده و زشت نیست: در طرح آن، امید و در رنگش زندگی خوانده می شد؛ چشمانم طوری به نظر می رسید که گفتی سرچشمه ی وصال را دیده اند و فروغی از آن آب صاف پرتلألؤ در خود دارند. پیش از ماجرای شب گذشته، اغلب علاقه ای نداشتم به صورت اربابم نگاه کنم چون بیم داشتم که از نگاه من خوشش نیاید اما حالا اطمینان داشتم که می توانم سر خود را در مقابل او بالا بگیرم، و نگاه محبت آمیز او را بی پاسخ نگذارم. از جالباسی خود یک دست لباس ساده اما پاکیزه برداشتم و پوشیدم...ظاهراً هیچ لباسی تا آن زمان آنقدر خوب به من نمی برازید چون هیچ لباسی را با چنان حالت شادی نپوشیده بودم.
وقتی به طبقه ی پایین شتافتم تعجبی نکردم از این که می دیدم آن طوفان شب قبل جایش را به یک صبح درخشان ماه ژوئن داده؛ از میان در شیشه ای که آن را باز گذاشته بودند نفس نسیم تازه و معطری حس می کردم. وقتی من آنقدر شاد بودم طبیعت هم باید شاد باشد. یک زن گدا و پسر کوچکش _ هر دو با لباسهای مندرس _ از خیابان جلوی در خانه عبور می کردند به سرعت پایین رفتم و تمام پولی را که اتفاقاً در کیسه ی پولم داشتم و به اندازه ی سه چهار شیلینگ بود به آنها دادم؛ بالاخره آنها هم بایست در جشن شادمانی من شرکت می کردند. صدای قارقار کلاغهای سیاه به گوش می رسید. پرندگان خوشخوان آواز سر داده بودند اما هیچیک از آنها شادتر و خوش آهنگ تر از قلب پرنشاط من نبود.
از برخورد خانم فرفاکس متعجب شدم: سر خود را از پنجره بیرون آورد و با قیافه ی گرفته ای گفت: «دوشیزه ایر، نمی آیید صبحانه بخورید؟» در طول مدت صرف صبحانه بی اعتنا و ساکت بود. در آن موقع نمی توانستم او را از اشتباه بیرون بیاورم. بایست صبر می کردم تا کافرمایم به او توضیح بدهد؛ او هم بایست صبر می کرد. آنقدر که می توانستم غذا خوردم، و به سرعت به طبقه ی بالا رفتم. به آدل برخوردم که داشت از کلاس درس بیرون می آمد.
_ «کجا داری می روی؟ الان موقع درس است.»
_ «آقای راچستر مرا به دایه خانه فرستاد.»
_ «حالا او کجاست؟»
به اطاقی که از آنجا بیرون آمده بود اشاره کرده گفت: «آنجا.» وارد اطاق شدم؛ آنجا بود.
گفت: «بیا به من صبح بخیر بگو.» با خوشحالی جلو رفتم. حالا دیگر از حرفهای خشک و رسمی و حداکثر دست دادن خبری نبود بلکه در آغوش گرفتن و بوسه بود.
گفت: «جین، تو شکفته و خندان و زیبا به نظر می رسی. امروز صبح واقعاً قشنگ شده ای. آیا این همان پریزاد کوچک رنگ پریده ی من است؟ این دانه ی خردل من است؟ این دخترک بشاش با گونه های فرورفته و لبهای گلی، موی نرم ابریشمین فندقی و چشمهای میشی درخشان همان است که قبلاً بوده؟» (برای اطلاع خواننده می گویم که چشمان من سبز بود. خطای او را ببخشید؛ تصور می کنم از نظر او چشمانم رنگ جدیدی به خود گرفته بودند.)
_ «من جین ایر هستم، آقا.»
افزود: «به زودی جین راچستر خواهی شد؛ تا یک ماه دیگر، جنت، حتی یک روز هم بیشتر نخواهد شد. می شنوی؟»
می شنیدم؛ اما کاملاً نمی توانستم سردربیاورم. گیج شده بودم. احساس من، آنچه در قلب خود حس می کردم نیرومندتر از شادی بود، چیزی کوبنده و بیحس کننده بود. به گمانم چیزی مثل ترس بود.
_ «اول رنگت سرخ شد و حالا سفید، جین؛ علتش چیست؟»
_ «علتش این است که شما اسم جدید جین راچستر را به من دادید، و این عجیب به نظر می رسد.»
گفت: «بله، خانم راچستر، خانم جوان راچستر _ عروس جوان فرفاکس راچستر.»
_ «اصلاً نمی تواند اینطور باشد، آقا. برای من مناسب به نظر نمی رسد. انسان هیچوقت در این دنیا در این دنیا از سعادت کامل برخوردار نمی شود. من هم به دنیا نیامده ام تا سرنوشتی متفاوت با سرنوشت بقیه ی افراد همه طبقه ام داشته باشم. داشتن چنین سرنوشت سعادتمندانه ای برای من مثل قصه ی پریان، مثل رؤیای بیداری است.»
_ «رؤیایی که من می توانم به آن تحقق ببخشم و این کار را خواهم کرد؛ همین امروز شروع می کنم. امروز صبح نامه ای به بانکدارم در لندن نوشتم و از او خواستم آن مقدار جواهری که پیش خود دارد _ یعنی ما ترک منقول متعلق به بانوان ثورنفیلد _ را برایم بفرستد. امیدوارم تا یکی دو روز دیگر همه ی آنها را دامنت بریزم چون تمام این نوع امتیازها ودارائیها متعلق به تو خواهد بود. در واقع آنها را به هر دختر دیگری هم که همسر من می شدهدیه می کردم.»
_ «اوه، جواهر اصلاً مهم نیست، آقا! دوست ندارم حرفی راجع به آنها زده بشود. جواهر برای جین ایر غیرطبیعی و عجیب به نظر می رسد. من ترجیح می دهم جواهر نداشته باشم.»
_ «من خودم زنجیر الماس را به گردنت خواهم انداخت و نیمتاج طلایی را بالای پیشانیت خواهم زد، که خیلی خوب به تو می برازد، چون طبیعت هیچ کاری هم که برای تو نکرده باشد، دست کم، نشانه ی نجابت را روی این پیشانی نقش زده، جین. بعد، دستبندها را به این مچهای زیبای تو خواهم بست، و این انگشتهای لطیف را پر از انگشتر خواهم کرد.»
«نه، نه، آقا؛ به موضوعات دیگر فکر کنید، و از چیزهای دیگری با روش دیگری حرف بزنید. طوری مرا مخاطب قرار ندهید که گویا من زیبایم؛ من همان معلمه ی ساده ی راهبه منش شما هستم.»
_ «در چشم من تو زیبا هستی، زیبا هستی چون قلب من این را می خواهد _ ظریف و لطیف!»
_ «منظورتان ضعیف و حقیرست. شما دارید خواب می بینید، آقا _ یا مرا ریشخند می کنید. شما را به خدا اینقدر مرا دست نیندازید.»
در حالی که من از رفتار و حرفهایش واقعاً رنج می بردم گفت: «دنیا را هم وا می دارم به زیبایی تو اعتراف کند.» فکر می کردم یا دارد خودش را می فریبد یا می کوشد مرا گول بزند. به سخنان خود ادامه داد: «لباسهای اطلس و توری به جین خودم می پوشانم، او به موهای خودش گل می زند، و من سری را که بیشتر از هر سر دیگری دوست دارم با روسری گران قیمتی می پوشانم.»
_ «پس شما هنوز مرا نمی شناسید؛ آقا؛ در چنان صورتی من دیگر جین ایر نخواهم شما نخواهم بود بلکه بوزینه ای خواهم شد که نیمتنه ی رنگارنگ به آن پوشانده باشند مثل زاغ کبودی خواهم بود که پرهای عاریتی به آن چسبانده اند. وقتی که با این صورت لباس خانمهای اعیان ملبس بشوم شما آقای راچستر خیلی زود از این لباس تجملیِ بازیگری زده خواهید شد. اما من به شما نمی گویم که زیبایید، هرچند شما را با تمام وجودم دوست دارم؛ شما را آنقدر دوست دارم که به شما تملق نمی گویم. شما هم به من تملق نگویید.»
او، با این حال، بدون توجه به این که من چنان امتیازهایی را ناچیز می دانم همچنان در این باره حرف می زد: «همین امروز با کالسکه تو را به میلکوت خواهم برد، و تو باید برای خودت لباس انتخاب کنی. همانطور که به تو گفتم چهار هفته ی دیگر ازدواج خواهیم کرد. ازدواج، بدون سروصدا، در کلیسایی در همان حوالی انجام خواهد گفت. و من از آنجا فوراً تو را به شهر می برم. بعد از یک توقف مختصر در آنجا گنج خودم را به اقصی نقاط جهان خواهم برد: تاکستانهای فرانسه و جلگه های ایتالیا، تمام چیزهای معروفِ داستانهای قدیم و تاریخ جدید را خواهد دید، با زندگی در شهرهای مختلف هم آشنا خواهد شد و در نتیجه ی مقایسه با دیگران خود را ارزیابی خواهد کرد.»
_ «مسافرت خواهم کرد؟ و با شما، آقا؟»
_ «در پاریس،رم، ناپل، فلورانس، ونیز و وین اقامت خواهی داشت. به تمام سرزمینهایی که من سیاحت کرده ام تو هم قدم خواهی گذاشت. پاهای لطیف تو روی رد پاهای بیقواره ی من حرکت خواهد کرد. ده سال قبل وقتی از اروپا برمی گشتم مثل همراهان خود نیمه دیوانه، پر از انزجار، نفرت و خشم بودم؛ اما حالا بار دیگر، شفا یافته و تطهیر شده، با فرشته ای که تسلی بخش من است از آنجا دیدن خواهم کرد.»
از این نسبتی که به من می داد به خنده افتادم. گفتم: «من فرشته نیستم، و تا دم مرگ هم فرشته نخواهم بود؛ خودم خواهم بود. آقای راچستر، شما نباید هیچ جنبه ی ملکوتیئی در وجود من انتظار داشته باشید یا چنان صورتی از من برای خودتان بسازید _ چون چنین چیزهایی در من نخواهید یافت و من هم چیزی را که به هیچ وجه انتظارش را ندارم در شما پیدا نخواهیم کرد.»
_ «از من چه انتظاری داری؟»
_ «شما مدت کوتاهی همینطور که الان هستید خواهید بود، بله، فقط مدت کوتاهی. بعد سرد خواهید شد. پس از آن، دمدمی مزاج خواهید بود و بعد هم بدخلق و عبوس خواهید شد. من مجبور خواهم بود خیلی تلاش کنم تا از من خوشنود باشید. اما وقتی خوب با من انس گرفتید شاید دوباره از من خوشتان بیاید (می گویم خوشتان بیاید و نمی گویم مرا دوست داشته باشید). تصور من این است که عشق شما به مدت شش ماه یا کمتر این شدت را خواهد داشت. در کتابهایی که نویسندگان آنها مرد بوده اند این زمان را حداکثر مدتی می دانند که عشق شوهر به همسر خود در اوج است. بله، من امیدوارم که بعد از گذشت این مدت به عنوان یک دوست و همصحبت هیچگاه در چشم ارباب عزیزم کاملاً خسته کننده نباشم.»
_ «خسته کننده! با همه ی اینها از تو خوشم می آید! فکر می کنم باز هم از تو خوشم بیاید. تو را وادار به اعتراف خواهم کرد که نه تنها از تو خوشم می آید بلکه عاشق تو هستم _ حقیقتاً، مشتاقانه و با کمال وفاداری.»
_ «با این حال، آیا شما دمدمی مزاج نیستید، آقا؟»
_ «در برابر زنهایی که فقط صورتشان برایم خوشایندست وقتی متوجه بشوم که فاقد روح و قلب اند، وقتی تصویرشان که حاکی از سطحی بودن، حقارت، و شاید سبک مغزی، خشونت و تندخویی آنهاست جلوی چشمهایم گشوده شد در مقابل آنها درست مثل شیطان خواهم بود اما در مقابل چشمهای پاک و روشن و بیان شیوا، در برابر روح آتشین و شخصیتی که خم می شود اما نمی شکند _ در عین نرمش، استوار، پایدار و سازگارست _ هیشه مهربان و صمیمی هستم.»
_ «آیا تا به حالا به چنین شخصیتی برخورده اید، آقا؟ آیا تاکنون عاشق چنین شخصیتی بوده اید؟»
_ «الان عاشق چنین شخصیتی هستم.»
_ «منظورم قبل از خودم است، البته اگر اصولاً با ضوابط سخت شما مطابق بوده باشم؟»
_ «هرگز نظیر تو را ندیده ام. تو برای من خوشایند هستی، جین، و بر من تسلط داری در حالی که ظاهراً تسلیم من هستی. من آن حالت انعطافی را که از آن برخورداری دوست دارم؛ و موقعی که با انگشتانم آن کلاف نرم ابریشمین را لمس می کنم نیرویی از آن به دستم و از دستم به قلبم منتقل می شود؛ تحت نفوذ تو قرار می گیرم و مغلوب می شوم. این نفوذ آنقدر دلپذیرست که به زبان نمی آید؛ قدرتی که بر من غالب می شود مثل جادویی است که من نمی توانم بر آن پیروز بشوم. چرا لبخند می زنی، جین؟ این حال بیان نشدنی و عجیب و غریب صورتت چه مفهومی دارد؟»
_ «داشت فکر می کردم، آقا (برای چنین فکری از شما عذر می خواهم، آقا؛ ناخواسته به ذهنم آمد) بله داشتم راجع به هرکول و سامسون و طلسم آنها فکر می کردم...»
_ «تو، تو جنی کوچک...»
_ چیزی نگویید، آقا! الاتن چندان از روی عقل حرف نمی زنید کما این که قبلاً ان دو نفر هم عاقلانه عمل نکردند. با این حال، اگر ازدواج کرده بودند بدون شک بعد از عروسی، نرمش زمانی را که خواستگار بودند با تبدیل شدن به شوهرهایی خشن، جبران می کردند، و من می ترسم شما هم اینطور بشوید. اگر من یک سال دیگر از شما چیزی بخواهم که اجابت خواسته ی من باعث زحمت یا ناخشنودیتان بشود به من چه جوابی خواهید داد؟»
_ «همین حالت از من چیزی بخواه، جنت، ولو بسیار کوچک؛ من فقط دوست دارم که تو از من چیزی بخواهی...»
_ «حتماً می خواهم، آقا، درخواستم را آماده دارم.»
_ «حرف بزن! اما اگر فقط مرا نگاه کنی و با آن قیافه ات لبخند بزنی قسم می خورم به عملی دست بزنم که خودم نمی دانم چیست، و ممکن است کار احمقانه ای باشد.»
_ «خیالتان راحت باشد، آقا. آنچه از شما می خواهم این است که دنبال جواهر نفرستید و تاج گل به سرم نزنید؛ به جای این کار می توانید آن دستمال جیبی خودتان را بدهید گلابتون دوزی کنند.»
_ «بله، می توانم «طلای خالص را مطلّا کنم.» این را می دانم؛ درخواست شما، به موقع، برآورده خواهد شد. دستوری را که برای بانکدارم فرستاده ام لغو خواهم کرد. اما تو هنوز چیزی از من نخواسته ای؛ آنچه خواستی این بود که هدیه ای را از من نپذیری. باز هم فکر کن.»
_ «خوب، آقا، پس در این صورت لطف کنید و به این سؤال کنجکاوانه ی من جواب بدهید؛ البته این سؤال از یک جهت شاید ناراحت کننده باشد.»
به نظر رسید که مضطرب شده. با عجله گفت: «چی؟ چی؟ سؤال کنجکاوانه خطرناک است. اما دلم می خواهد به جای طرح این سؤال که شاید مربوط به یک راز باشد از من بخواهی که نصف ثروتم را به تو بدهم.»
_ «نه خشایار شاه! نصف ثروت شما را می خواهم چکار کنم. آیا گمان می کنید من یک یهودی رباخوارم که می خواهم در خرید و فروش املاک سرمایه گذاری کنم؟ به جای این ترجیح می دهم که مورد اعتماد کامل شما قرار بگیرم. اگر مرا در قلبتان راه داده باشید حتماً به من اعتماد کامل خواهید داشت؟»
_ «من با کمال میل در هر چیزی که ارزشش را داشته باشد به تو اعتماد کامل خواهم داشت. جین، اما به خاطر خدا چیزی نخواه که بار بیفایده ای بر دوش خودت باشد! خواهان زهر نباش؛ بیجهت چیزی آرزو نکن که صرفاً بار سنگین بیهوده ای برای من باشد!»
_ «چرا نباشد، آقا؟ مگر همین چند لحظه ی قبل به من نمی گفتید چقدر دوست دارید مغلوب بشوید، و این که مجبور باشید برخلاف میلتان رفتار کنید چقدر برای شما مطبوع خواهد بود؟ آیا فکر نمی کنید بهتر باشد من از این اعتراف شما استفاده کنم، و شما صرفاً به خاطر امتحان قدرت من دست به کار شوبد، تملق بگویید و خواهش کنید _ و حتی در صورت لزوم بگریید و قهر کنید؟»
_ «برای هر نوع امتحانی حاضرم. از حد پا فراتر بگذار و هرچه می خواهی استنباط کن اما در آن صورت بازی تمام است.»
_ تمام است، آقا؟ شما زود تسلیم می شوید. حالا چقدر عبوس به نظر می رسید! ابروهاتان به کلفتی انگشت من شده و پیشانیتان به «تندریه هم برآمده ی کبود» شباهت پیدا کرده؛ این ترکیب را من در یک قطعه شعر دیدم؛ البته، آن موقع به نظرم عجیب آمد. وقتی با من ازدواج کردید، آقا، تصور می کنم قیافه تان به این شکل خواهد بود؟»
_ «اگر قیافه ی تو هم بعد از ازدواج اینطور به نظر برسد من، که یک مسیحی هستم، به زودی این فکر را کنار خواهم گذاشت که همسرم صرفاً یک جنی یا سمندرست. خوب، حالا چه می خواستی بپرسی، موجود؟ یالا زود باش!»
_ «آهان، حالا کمتر از قبل نرمش نشان می دهید. من خشونت را خیلی بیشتر از تملق دوست دارم. بیشتر ترجیح می دهم یک، به قول شما، موجود باشم تا فرشته. و سؤالی که از شما دارم این است: چرا اینقدر به من رنج دادید تا باور کنم که می خواهید با دوشیزه اینگرام ازدواج کنید؟»
_ «همین!؟ خدا را شکر که چیزی غیر از این نبود!» در این موقع گره ابروان مشکیش باز شد، به من نگاه کرد، لبخند زد و موهایم را نوازش کرد. مثل این بود که از برطرف شدن یک خطر خیلی خوشحال شده. بعد ادامه داده گفت:
«به گمانم باید اعتراف کنم که تو را کمی رنجاندم، جین _ و من دیده ام که وقتی برنجی به صورت چه جَن آتشینی ممکن است دربیایی؛ دیشب را فراموش نمی کنم که بر ضد سرنوشت شوریده بودی و ادعا داشتی که مقام اجتماعیت با من برابرست. در آن مهتاب خنک چه قیافه ی برافروخته ای پیدا کرده بودی! بله، جنت. ضمناً این تو بودی که باعث شدی من پیشنهاد ازدواج بدهم.»
_ «درست است، من بودم. اگر مایل باشید، به موضوع صحبتمان برگردیم، آقا، دوشیزه اینگرام؟»
_ «بله، موضوع ازدواج با دوشیزه اینگرام را عمداً پیش کشیدم چون همانطور که خودم به تو عشق شدیدی دارم می خواستم تو را هم شدیداً عاشق خودم کنم، و می دانستم برای این که به منظورم برسم تحریک حسادت تو بهترین وسیله ای است که می توانم از آن استفاده کنم.»
_ «عالی! حالا شما کوچک شدید؛ حتی ذره ای هم از نوک انگشت من بزرگتر نیستید. عمل کردن با این روش واقعاً شرم آور و اهانت جنجال برانگیزی بود. آیا به احساسات دوشیزه اینگرام هیچ فکر نکردید، آقا؟»
_«احساسات او در یک چیز خلاصه می شود: غرور، و علاج آن خواری است. آیا حسادت کردی، جین؟»
_ «مهم نیست، آقای راچستر. دانستن این موضوع به هیچ وجه برای شما جالب نخواهد بود. یک بار دیگر راستش را به من بگویید. آیا گمان می کنید که دوشیزه اینگرام از خیانتی که به عشق او کرده اید ناراحت نخواهد شد؟ آیا احساس نخواهد کرد که به حال خودش رها شده و او را فراموش کرده اید؟»
_ «غیرممکن است! وقتی به تو گفتم که، برعکس، او مرا رها کرد قضیه به این صورت بود که فکر ثروتمند نبودن من آتش عشقش به مرا در یک لحظه سرد، و یا بهتر بگویم، خاموش کرد.»
_ «شما ذهن عجیب و مبتکری دارید، آقای راچستر، و متأسفانه اصول اخلاقی شما از بعضی جهات غیرعادی هستند.»
_ «اصول اخلاقی من هیچگاه حساب شده نبوده اند، جین، و به همین علتِ دقیق نبودن ممکن است کمی انحراف پیدا کرده باشند.»
_ «یکبار دیگر جداً از شما می خواهم به من بگویید که ایا این لطف بزرگ شما فقط مختص من است، و آیا می توانم خاطر جمع باشم که حالا هیچکس دیگری مثل دیشب من از ازدواج من با شما دچار رنج و محنت نخواهد شد؟»
_ «می توانی خاطر جمع باشی، دختر خوب کوچک من، که در دنیا هیچکس دیگری وجود ندارد که مثل تو چنین عشق پاک و صمیمانه ای نسبت به من داشته باشد. به همین علت است که اعتقادم به محبت تو را به منزله ی مرهم دلپذیری برای زخم روحم می دانم.»
باز هم گفت: «چیز دیگری بخواه؛ از این که از من چیزی بخواهی و به تو بدهم لذت می برم.»
این بار هم درخواست آماده ای داشتم: «قصد خودتان برای ازدواج با من را به یک نحوی به خانم فرفاکس بگویید، آقا؛ دیشب که مرا با شما در تالار دید یکه خورد. پیش از این که او را دوباره ببینم برایش توضیح بدهید؛ من از این که چنین زن خوبی به من بدگمان باشد رنج می برم.»
در جواب گفت: «به اطاقت برو و کلاهت را بگذار سرت. می خواهم که امروز صبح با من به میلکوت بیایی، و تا وقتی که تو خودت را برای آمدن آماده می کنی من موضوع را به پیرزن حالی خواهم کرد. جَنت، آیا او تصور کرده تو زندگی را به عشق خودت فروخته ای، و آن را کاملاً رها کرده ای؟»
_ «به عقیده ی من تصور می کند که جایگاه خودم و شما را فراموش کرده ام، آقا.»
_ «جایگاه! جایگاه! جایگاه تو در قلب من است، و روی گردن کسانی است که به تو اهانت کنند، چه حالا، چه بعد، برو.»
زود لباس پوشیدم و وقتی شنیدم آقای راچستر از اطاق خانم فرفاکس بیرون آمد به سرعت خود را به آنجا رساندم. پیرزن مشغول خواندن بخش تعیین شده ی هر روزه اش از کتاب مقدس بوده که آقای راچستر وارد اطاقش شده بود چون وقتی من وارد اطاق شدم دیدم انجیلش در جلوی او باز و عینکش روی آن است. این وظیفه ی هر روزه اش، که ورود آقای راچستر آن را متوقف کرده بود، حالا به نظر می رسید فراموش شده باشد چون چشمانش به دیوار سفید مقابل خیره مانده بود و حکایت از آن داشت که افکار آرام او در اثر یک خبر غیرعادی پریشان شده باشد. با دیدن من برخاست، به زور تبسمی کرد و با چند کلمه ی قالبی خشک به من تبریک گفت. اما تبسم دوامی نیافت و جمله ی تبریکش ناتمام ماند. عینک خود را بست و کنار گذاشت، انجیل را بست و صندلیش را از میز عقب کشاند.
شروع به سخن کرد و گفت: «من واقعاً متحیر شده ام. اصلاً نمی دانم به شما چه بگویم، دوشیزه ایر. مسلماً خواب نمی بینم، درست است؟ گاهی وقتی تنها نشسته ام در یک حالت نیمه بیداری وقایعی به نظرم می آیند که در عالم واقع هرگز اتفاق نیفتاده اند. وقتی در این حالت بوده ام دو سه بار به نظرم آمده که همسر عزیزم که پانزده سال قبل فوت کرده وارد اطاق شده و کنارم نشسته، و شنیده ام که مرا، مثل همیشه، آلیس صدا کرده. حالا لطفاً به من بگویید این واقعاً صحت دارد که آقای راچستر از شما خواسته با او ازدواج کنید؟ به من نخندید؛ من در حقیقت تصور کردم که پنج دقیقه ی قبل وارد اطاق شد و گفت که تا یک ماه دیگر شما همسر او خواهید شد.»
جواب دادم: «همین را به من گفته.»
_ «به شما هم گفته! حرف او را باور می کنید؟ آیا پیشنهاد او را پذیرفته اید؟»
_ «بله.»
با حیرت مرا نگاه کرد. بعد گفت: «اصلاً نمی توانم تصورش را به ذهنم راه بدهم. او مرد مغروری است. همه ی راچسترها مغرور بودند اما پدرش، دست کم، پول را دوست داشت. این یکی را هم آدم دقیقی می دانند. منظورش این است که با شما ازدواج کند؟»
_ «به من اینطور می گوید.»
سرتا پایم را برانداز کرد. چشمان او در من هیچ چیز جذابی را نمی دید که بتواند معما را حل کند.
بعد گفت: «به نظر من بعید است! اما حتماً صحت دارد چون شما می گویید اینطورست. نتیجه چه خواهد بود، نمی دانم چه بگویم. واقعاً نمی دانم. در چنین مواردی به برابری غالباً به برابری موقعیت و ثروت دو طرف توجه زیادی می شود. از این گذشته شما بیست سال با هم تفاوت سنی دارید. او تقریباً در حکم پدرتان است.»
من، که اندکی آزرده شده بودم، با هیجان گفتم: «نه، اصلاً، خانم فرفاکس! او هیچ شباهتی با پدر من ندارد! هیچ کسی که ما دو نفر را با هم ببیند حتی یک لحظه هم چنین تصوری نخواهد کرد. آقای راچستر مثل مردهای بیست و پنج ساله جوان به نظر می رسد.»
پرسید: «آیا به خاطر عشق است که می خواهد با شما ازدواج کند؟» از رفتار خشک و بدگمانی او آنقدر آزرده شدم که اشک در چشمانم جمع شد.
آن بیوه زن به دنبال سخنان خود افزود: «متأسفم که شما را غمگین کردم اما چون شما خیلی جوان هستید و خیلی کم مردها را می شناسید خواستم به شما هشدار بدهم که مواظب باشید. بنابر یک مثل قدیمی «هر گردی گردو نیست»، در این مورد خاص بیم آن را دارم که بعداً به چیزی برخورد کنید که هم خلاف انتظار خودتان و هم خلاف انتظار من باشد.»
گفتم: «عجب! آیا من آدم بیعاطفه ای هستم؟ آیا آقای راچستر نمی تواند نسبت به من محبت صادقانه ای داشته باشد؟»
_ «نه. شما خیلی خوب هستید، و اخیراً خیلی هم بهتر شده اید؛ و آقای راچستر هم، به جرأت می گویم، که به شما علاقه دارد. همیشه شاهد بوده ام که نسب به شما توجه خاصی داشته. مواقعی هست که من، به خاطر خود شما، از این توجه خاص و علاقه ی او کمی ناراحت می شوم. مایل بودم یک روزی به شما هشدار بدهم اما، البته، میل نداشتم که در این مورد حتی احتمال لغزشی داده باشم می دانستم از پیش کشیدن چنین موضوعی ممکن است یکه بخورید و یا شاید برنجید. شما آنقدر محتاط و آنقدر میانه رو و باهوش بودید که امیدوار شدم می توان از طرف شما خاطر ج

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#88 | Posted: 6 Sep 2013 20:53




با بیصبری سخن او را قطع کرده گفتم: «خوب، حالا دیگر اصلاً فکرش را نکنید؛ می بینید که جای نگرانی نبوده.»
گفت: «امیدوارم که در عاقبت کار هم جای نگرانی نباشد. اما به عقیده ی من شما نمی توانید خیلی مواظب باشید. سعی کنید از آقای راچستر فاصله بگیرید؛ نه به خودتان اطمینان کنید و نه به او. اربابهایی در موقعیت او معمولاً با معلمه هاشان ازدواج نمی کنند.»
داشتم واقعاً عصبانی می شدم که خوشبختانه آدل با عجله وارد اطاق شد. با سر و صدا گفت: «مرا هم ببرید، مرا به میلکوت ببرید! با این که در کالسکه جدید جا زیاد هست آقای راچستر مرا نمی برد. از او خواهش کنید که بگذارد من هم بیایم، مادموازل.»
_ «از او می خواهم که اجازه بدهد.» با او شتابان از اطاق بیرون آمدم، و خوشحال بودم که از دست آن اندرزگوی پیر خلاص شدم. کالسکه آماده بود. داشتند آن را از پشت ساختمان به جلوی دروازه می آوردند. کارفرمایم در طول سنگفرش قدم می زد. پایلت هم به دنبال او جست و خیز می کرد و عقب و جلو می رفت.
_ «آدل هم می تواند با ما بیاید، مگر نه، آقا؟»
_ «به او گفتم نه. من حال و حوصله ی بچه ها را ندارم! فقط تو را با خودم می برم.»
_ «حتماً بگذارید بیاید، آقای راچستر، اگر ممکن است. بهتر خواهد بود.»
_ «او، نه؛ دست و پا گیرست.»
هم حالت نگاه و هم لحن کلامش کاملاً آمرانه بود. یک مرتبه به یاد هشدارهای خانم فرفاکس افتادم؛ عرق سردی به بدنم نشست. نوعی تزلزل و بی اعتمادی بر امیدواریهایم سایه افکند. حس کردم نفوذم بر او را تقریباً از دست داده ام. بدون اعتراض بیشتری می خواستم با حالت تسلیم بلا اراده از او اطاعت کنم اما همچنان که به من کمک می کرد تا سوار کالسکه شوم به صورتم نگاه کرد.
پرسید: «چه ات شده؟ تمام روشنی آفتاب رفته؛ واقعاً مایل هستی این بچه را ببریم؟ اگر در خانه بماند تو ناراحت خواهی شد؟»
_ «خیلی میل دارم که با ما بیاید، آقا.»
با فریاد به آدل گفت: «پس مثل برق برگرد و برو کلاهت را بردار؟»
آدل با تمام سرعتی که می توانست داشته باشد به راه افتاد.
آقای راچستر گفت: «به هر حال، حائل بودن او میان ما برای امروز صبح زیاد مهم نخواهد بود؛ من خواسته ام تا چند روز دیگر همه چیز تو یعنی افکارت، حرفهایت، مصاحبت و اوقاتت متعلق به من باشد.»
وقتی آدل را در کالسکه گذاشتند او برای حقشناسی از میانجیگری من چند بار مرا بوسید. آقای راچستر او را در طرف دیگر خودش در گوشه ای نشانید. اما آن دخترک دزدکی به اطراف نگاه می کرد تا ببیند من کجا نشسته ام. حضور چنان همسایه ی عبوسی او را به شدت محدود می کرد. با بون آن مرد، با آن حالت خشک فعلیش، جرأت نداشت که حتی آهسته حرفی بزند یا چیزی بپرسد.
از او خواهش کردم: «بگذارید او کنار من بنشیند؛ شاید شما را ناراحت کند، آقا. در این طرف من جا زیاد هست.»
او را به طرف من رد کرد درست مثل این که به یک سگ دست آموز دست می زند. گفت: «به هر حال او را به مدرسه خواهم فرستاد.» وقتی این را می گفت لبخندی بر لب داشت.
آدل وقتی این را شنید پرسید که آیا باید [بدون دوشیزه] به مدرسه برود.
و او پاسخ: «بله، کاملاًچون من می خواهم مادموازل را به ماه ببرم، و آنجا در یکی از دره های سفید میان قله های آتش فشان غاری پیدا خواهند کرد و در آنجا مادموازل به تنهایی با من و فقط با من زندگی خواهد کرد.»
آدل اظهار عقیده کرد که: «آنجا چیزی برای خوردن نخواهد داشت و شما او را گرسنه خواهید گذاشت.»
_ «برای خوراک صبح و شام او گزانگبین جمع آوری می کنم؛ جلگه ها و دامنه های ماه پوشیده از این گیاه است، آدل.»
_ «اگر بخواهد خودش را گرم کند آتش از کجا گیر می آورد؟»
_ «از کوههای ماه همیشه آتش بیرون می زند؛ وقتی سردش بشود او را بالای قله ی یکی از کوهها می برم و او را لب دهانه ی آتشفشان می گذارم.»
[آه! آنجا چقدر بد و عذاب آور است!]
_ «وقتی لباسهایش کهنه شد چکار می کند؛ از کجا لباس نو می آورد؟» آقای راچستر اعتراف کرد که نمی تواند جواب دهد. گفت «هوم!» بعد گفت: «اگر تو بودی چکار می کردی، آدل. مغزت را به کار بینداز. آیا فکر می کنی که با یک قطعه ابر سفید یا میخکی بتوان لباس تهیه کرد؟ یا مثلاً می شود برای روسری یک تکه از رنگین کمان را به اندازه ی کافی برید؟»
آدل بعد از این که مدتی به فکر فرو رفت اینطور نتیجه گرفت که: «خیلی بهترست همین جا که هست بماند. علاوه بر این، در آنجا از زندگی کردنِ فقط با شما خسته خواهد شد. من اگر به جای مادموازل بودم هیچوقت راضی نمی شدم با شما به آنجا بروم.»
_ «او راضی شده است، و بر سر قولش هم هست.»
_ «اما شما نمی توانید او را به آنجا ببرید؛ تا ماه جاده ای کشیده نشده، همه اش آسمان است؛ نه شما می توانید پرواز کنید و نه او.»
در این موقع ما از دروازه ی ثورنفیلد خارج شده و روی آن جاده ی صاف به طرف میلکوت می رفتیم. در اثر بارانهای شدید خاک جاده کاملاً نشست کرده بود؛ پرچینهای کوتاه و درختان بلند مخصوص ساختن الوار که باران آنها را شسته و طراوت بخشیده بود در دو طرف آ به رنگ سبز روشن دیده می شدند.
_ «آدل، دو هفته قبل یک روز نزدیکیهای غروب (غروب همان روزی که در علفزار به من کمک کردی تا یونجه ها را جمع کنیم) بعد از مدتی قدم زدن در مزرعه، روی سنگچین نشستم تا کمی استراحت کنم. در آنجا دفترچه و مدادی از جیبم درآوردم و شروع به نوشتن کردم. موضوع نوشته ام واقعه ی ناگواری بود که سالها قبل برایم اتفاق افتاده بود و همینطور شرح آرزویی بود که برای روزهای خوش آینده در سر داشتم. اگرچه نور روز به طور کافی صفحه ی کاغذ را روشن نمی کرد اما من همچنان به سرعت می نوشتم. در این موقع، موجودی پیدا شد و آمد با فاصله ی یک قدمی من ایستاد. آن را نگاه کردم. موجود کوچکی بود که تور بسیار نازکی مثل تار عنکبوت روی سرش انداخته بود. به او اشاره کردم به من نزدیک شود. زود آمد و کنار زانویم ایستاد. من اصلاً حرفی به او نزدم و او هم با کلمات با من حرف نزد. اما من حرفهایش را از چشمانش می خواندم و او هم حرفهای مرا از چشمانم می خواند. گفت و گوی بدون کلامی که میان ما رد و بدل شد به این صورت بود:
«گفت که یک پری و اهل سرزمین پریان است، و مأموریت او این است که مرا خوشبخت کند. من باید به همراه او از این دنیای معمولی خارج شوم و به یک مکان خلوتی، مثلاً ماه، بروم. با شاخش به بالای تپه ی هی اشاره کرد و به من گفت یک غار از مرمر سفید و یک دره ی نقره ای است که می توانیم با هم آنجا زندگی کنیم. به او گفتم دوست دارم که با او بروم اما به خاطرش آوردم که، همانطور که تو به خاطر من آوردی، بال برای پریدن ندارم.
پری جواب داد: «اوه، این مهم نیست!» بعد حلقه ی طلایی قشنگی به من نشان داد و گفت: «این طلسم، همه ی مشکلات را برطرف خواهد کرد. آن را به انگشت حلقه ی دست چپم بکن تا من مال تو باشم و تو متعلق به من باشی.»و در حالی که دوباره به ماه اشاره می کرد گفت: «ما از زمین می رویم و در آن بالای آسمان زندگی می کنیم.» انگشتر در جیب شلوار سواری من است که گفته ام آن را به من هدیه داده اند اما خیال دارم آن را دوباره با یک انگشتر عوض کنم، آدل.»
_ «اما این به چه درد مادموازل می خورد؟ آن پری برای من مهم نیست؛ شما گفتید مادموازل را می خواهید به ماه ببرید...» آهسته و با لحن اسرارآمیزی گفت: «مادموازل یک پری است.» وقتی این را گفت به آدل گفتم که آقای راچستر دارد سر به سرش می گذارد؛ و او هم، به نوبه ی خود، طبیعت واقعاً شکاک فرانسوی خود را آشکار ساخت، و آقای راچستر را [ یک دروغ گوی واقعی ] نام نهاد و به او اطمینان داد که به[ قصه پریان] او هیچگونه اهمیتی نمی دهد و [ بعلاوه، در حقیقت پری ای وجود نداشت، ولی در عین حال هم وجود داشت. ] و یقین دارد که آنها هیچوقت در نظر او ظاهر نمی شوند، هیچوقت هم به او انگشتر نمی دهند، و یا به او پیشنهاد نمی کنند که با او در ماه زندگی کنند.
ساعتی را که در میلکوت صرف کردیم برای من تا اندازه ای ناراحت کنند بود. آقای راچستر مرا مجبور ساخت با او به یک فروشگاه پارچه های ابریشمین بروم. در آنجا به من دستور داد پارچه برای شش دست لباس انتخاب کنم. از ین کار نفرت داشتم. با اصرار از او خواستم این کار را به تعویق بیندازد؛ نه، همین حالا باید کار تمام شود. به زور التماسهای آهسته و در عین حال مؤکد شش دست لباس را به دو دست تقلیل دادم اما او اصرار کرد که آن دو دست را خودش انتخاب کند. با نگرانی مشاهده کردم که نگاهش با دقت روی پارچه های پر زرق و برق حرکت می کند. نظرش روی یک قواره پارچه ی ابریشمی عالی به رنگ یاقوت ارغوانی بسیار پرتلألؤ و یک قواره پارچه ی اطلس میخکی بسیار نفیس ثابت ماند. باز هم آهسته و مصرانه به او پیشنهاد کردم که می تواند خیلی راحت به جای آنها یک دست جامه ی زرّین و یک کلاه سیمین برایم بخرد چون یقین داشتم که هرگز نمی توانم لباس انتخابی او را بپوشم. با آن که مثل یک کوه سرسختی نشان می داد با تلاش بسیار زیاد او را ترغیب کردم که به جای آن دو پارچه ای که نظرش را گرفته یک قواره پارچه ی اطلس مشکی سنگین و یک قواره پارچه ی ابریشمین خاکستری صدفی بخرد. گفت: «عجالتاً پافشاری نمی کنم اما میل دارم ببینم که تو مثل یک دسته گل می درخشی.»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#89 | Posted: 6 Sep 2013 20:54 | Edited By: andishmand




وقتی او را از فروشگاه پارچه های ابریشمی و بعد، از جواهرفروشی بیرون آوردم خوشحال شدم. هرچه بیشتر برایم خرید می کرد گونه هایم از احساس آزار و اهانت بیشتر سرخ می شد. وقتی دوباره سوار کالسکه شدم و تبدار و خسته به صندلی آن تکیه زدم به یاد چیزی افتادم که وقوع سریع رویدادهای تلخ و شیرین چند روز گذشته باعث شده بود آن را کلاً فراموش کنم، و آن نامه ی عمویم، جان ایر، به خانم رید و قصد او مبنی بر قبول سرپرستی من و تعیین من به عنوان تنها وارث خودش بود. با خود گفتم: «در صورتی که چنین امکانی برایم وجود داشته باشد خودش در واقع یک پشتگرمی است. هرگز نمی توانم تحمل کنم که آقای راچستر مثل یک عروسک به من لباس بپوشاند، یا مثل دانائان * دومی بنشینم و هر روز باران طلا بر سرم ببارد. به محض این که به خانه رسیدم به مادیرا نامه خواهم نوشت و به عمویم، جان، خواهم گفت که خیال ازدواج دارم و با چه کسی می خواهم ازدواج کنم. اگر یک روز هم به عروسیمان مانده باشد باید آن مقدار جهیزی که به من داده خواهد شد به این خانه بیاورم تا در آن صورت ازدواج با او برایم قابل قبول تر باشد.» بعد از آن که این فکر مرا تا اندازه ای آسوده خاطر کرد (که البته همان روز توانستم آن را به عمل درآورم) نگاهم بار دیگر با نگاه کارفرما و عاشقم تلاقی کرد؛ با چشمان خود مصرانه چشمان مرا می جست هرچند من از نگاه کردن به صورت و چشمان او احتراز می کردم. لبخند زد؛ به تصور من لبخندش شبیه لبخند یکی از شاهان مشرق زمین بود که با اعطای طلا و جواهر خود به یکی از بردگانش او را ثروتمند ساخته است و حالا احساس خوشحالی و رضایت خاطر می کند. دست او را که مرتباً دست مرا می جست با خشونت فشار دادم و در حالی که از فشار دستم سرخ شده بود آن را به شدت به طرف خودش پرت کردم.
گفتم: «لازم نیست اینطور به من نگاه کنی؛ اگر اینطور نگاه کنی تا آخر مراسم هیچ لباسی بجز لباسهای کهنه ی لوو ود نخواهم پوشید. برای عروسی همین لباس کتانی راه راه را خواهم پوشید، و تو می توانی از پارچه ی ابریشمی خاکستری صدفی برای خودت بدهی لباس بدوزند، و همینطور می توانی از پارچه ی اطلس مشکی چندین جلیقه تهیه کنی.»
با دهان بسته خندید. دستهای خود را به هم مالید و با خوشحالی گفت: «اوه، دیدن او و شنیدن صدایش چقدر عالی است! آیا او خودش است؟ آیا تند و بامزه نیست؟ من این دختر ریزه جثه ی انگلیسی را با تمام بانوان حرم بزرگ سلاطین عثمانی _ با آن زنان چشم آهویی، پریوش و از این این قبیل _ عوض نمی کنم.»
اشاره ی او به شرق بار دیگر مرا برآشفت. «حاضر نیستم حتی سر سوزنی حرف شما را در مورد اهل حرمسرا شدن خودم بپذیرم. بنابراین مرا با آنها برابر ندانید. اگر هوس این نوع زنها را دارید بیدرنگ راهی بازار استانبول بشوید، آقا، و با مقداری پول از پس اندازتان که در اینجا نتوانستید آن را به طور دلخواه خرج کنید، برده بخرید.»
_ «در موقعی که من سرگرم معامله ی دهها تن گوشت و صدها زن سیاه چشم هستم تو چکار خواهی کرد، جنت؟»
_ «من هم خودم را برای این مأموریت آماده می کنم که به میان برده ها (و از جمله زنان حرمسرای شما) بروم و آزادی را تبلیغ کنم. اجازه ی ورود به آنجا را به دست خواهم آورد تا آنها را به شورش وادارم. و شما، آقا، که یک اصیلزداه ی متمول هستید، در یک چشم برهم زدن خود را اسیر دست ما خواهید یافت؛ و من، به سهم خودم، موافق آزاد شدن شما نخواهم بود مگر این که منشوری را امضا کنید، و آن آزادیخواهانه ترین منشوری خواهد بود که استبداد تاکنون با آن رو به رو شده.»
_ «من راضی خواهم بود که اسیر تو باشم، جین.»
_ «اگر با چنین نگاهی از من درخواست ترحم کنید من رحم نخواهم کرد، آقای راچستر. تا وقتی اینطور نگاه می کنید من مطمئن خواهم بود که هر منشوری را که احتمالاً تحت اجبار بپذیرید اولین کار شما پس از آزادی زیر پا گذاشتن شرایط آن خواهد بود.»
_ «راستی، چه خیالی به سر داری، جین؟ می ترسم مرا مجبور کنی که بعد از مراسم کلیسا فقط به برگزاری مراسم خصوصی عروسی اکتفا کنم. اینطور که می بینم می خواهی شرایط خاصی پیشنهاد کنی، چه شرایطی داری؟»
_ «من فقط یک فکر راحت می خواهم، آقا، و نه فکری که در اثر تراکم وظایف گوناگون پریشان شده باشد. حرفهاتان درباره ی سه لین وارن و الماسها و شالهای کشمیری را که به او دادید یادتان می آید؟ من سه لین وارن انگلیسی شما نخواهم شد. همچنان معلمه ی آدل خواهم بود و به این وسیله خوراک و مسکن و علاوه بر آن سالی سی لیره خواهم داشت. با آن پول، قفسه ی لباسهایم را پر از لباس خواهم کرد، و چیز دیگری از شما نخواهم خواست جز...»
_ «بله، جز چی؟»
_ «احترام شما. و اگر من هم متقابلاً احترام خودم را به شما بدهم دیگر مدیون هم نخواهیم بود.»
گفت: «بسیار خوب، من نمی توانم در این شتابزدگی دور از احتیاط و غرور ذاتی خالص با تو برابری کنم.» در این موقع داشتیم به ثورنفیلد نزدیک می شدیم. وقتی از دروازه به داخل رفتیم پرسید: «میل داری امروز با هم غذا بخوریم؟»
_ «نه، متشکرم، آقا.»
_ «آیا می توانم بپرسم چرا (نه، متشکرم)؟»
_ «تا حالا هیچوقت با شما غذا نخورده ام، آقا، و حالا هم دلیلی برای این کار نمی بینم تا وقتی که...»
_ «تا وقتی که چی؟ مثل این که از جملات ناتمام خوشت می آید؟»
_ «تا وقتی که دیگر نتوانم تنها غذا بخورم.»
_ «آیا تصور می کنی من مثل یک نره دیو یا غول غذا می خورم که تو از همخوراک شدن با من هراس داری؟»
_ «اصلاً چنین چیزی به فکر من نرسیده بود، آقا، اما می خواهم یک ماه دیگر به همین روال معمول گذشته ادامه بدهم.»
_ «فوراً از مواجب معلمیت محروم خواهی شد.»
_ «راستی! خیلی ببخشید، آقا. محروم نخواهم شد. بله، طبق معمول به آن کار ادامه خواهم داد. در طول مدت روز مثل گذشته همچنان از سر راه شما کنار خواهم بود. اگر مایل به دیدنم باشید می توانید غروبها به دنبالم بفرستید آن وقت خواهم آمد، و نه مواقع دیگر.»
_ «الان با این همه، به قول آدل، [ برای آنکه خودم را نشان بدهم.] متأسفانه، نه جعبه سیگارم همراهم هست و نه انفیه دانم. اما گوش کن (آهسته) حالا نوبت توست، جبار کوچولو، اما نوبت من هم خواهد رسید؛ وقتی، بنابر فلسفه ی بگیر و نگهدار، کاملاً در چنگ خودم گرفتمت کافی است که _ مجازاً می گویم _ تو را با زنجیری مثل این (روی زنجیر ساعتش دست کشید) به بند بکشم. بله، کوچولوی قشنگ، آن وقت تو را به سینه ام خواهم چسباند تا مبادا به جواهرم خراش وارد کنم.»
این را موقعی گفت که داشت به من کمک می کرد از کالسکه پیاده شوم. بعد از این که آدل را هم پیاده کرد من وارد عمارت شدم و با خوشحالی راه طبقه ی بالا را در پیش گرفتم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#90 | Posted: 6 Sep 2013 20:57




سر شب، طبق معمول، مرا نزد خود فرا خواند. برای او کاری در نظر گرفته بودم تا نگذارم وقتمان همه اش صرف گفت و گوی خصوصی شود. صدای خوب او را فراموش نکرده بودم؛ می دانستم دوست دارد آواز بخواند _ خوانندگان خوب عموماً اینطورند. خودم خواننده نبودم و بنابر نظر مشکل پسند او موسیقی هم نمی دانستم اما وقتی یک قطعه خوب اجرا می شد دوست داشتم گوش کنم. هنوز هوای تاریک و روشن شامگاه، آن لحظات خیال انگیز، پرچم آبی پرستاره ی خود را بر فراز سر جهانیان برنیفراشته بود که من برخاستم، در پیانو را باز کردم و از او خواستم به نام سعادت جاودانی برایم آوازی بخواند. به من گفت که یک جادوگر بلهوس هستم، و او ترجیح می دهد یک وقت دیگر بخواند اما من گفتم هیچ زمانی مناسبتر از حال نیست.
پرسید: «آیا از صدای من خوشت می آید؟»
گفتم: «خیلی زیاد.» علاقه ای به تحمل خودپسندی او، که همیشه آماده نشان دادن آن بود، نداشتم اما این دفعه بنابر مصلحت آن را هم ارضا کردم و هم برانگیختم.
_ «پس باید با پیانو با من همکاری کنی، جین.»
_ «بسیار خوب آقا. سعی خواهم کرد.»
واقعاً سعی کردم اما فوراً مرا از روی چهار پایه کنار زد و به من «ناشی کوچولو» خطاب کرد. بعد از آن که بدون رعایت نزاکت مرا کنار زد(و من دقیقاً همین را می خواستم) جایم را گرفت و، هماهنگ با آواز خود، به نواختن پیانو پرداخت. می توانست پیانو بزند و همزمان با آن بخواند. خود را به سرعت به کنار صندلی پنجره رساندم. در اثنائی که من در آنجا نشسته به درختان آرام و علفزار تیره نظر دوخته بودم قطعه شعری که با لحنی آرام و دلپذیر خوانده می شد در آن هوای لطیف طنین می افکند:

صادقانه ترین عشقی که قلب، همواره
در ژرفنای برافروخته ی خود حس کرده
هستی را با آهنگی پرشتاب
در رگها جاری می ساخت.

آمدنش امید هر روزه ی من بود،
و جدایی از او رنج هر روزه ام؛
بخت که از شتاب گامهای او می کاست
راه را بر جریان هستی در رگهایم بسته بود.

در خواب دیدم که عاشقی و معشوق بودن
سعادتی ناگفتنی است؛
پس، بی پروا و مشتاق،
آن را مقصد حیات خود گرفتم.
برخاست و به طرفم آمد. دیدم چهره اش یکپارچه برافروخته، چشمان درشت شاهین مانندش می درخشد و تمایل شدید نسبت به من از تمام وجناتش هویداست. یک لحظه خود را عقب کشیدم، بعد بر جای خود ایستادم. قیافه ی آرام و ظاهر بیباک، هیچکدام از اینها را نداشتم، و از این جهت خود را در خطر می دانستم. بایست سلاحی برای دفاع آماده می کردم؛ زبانم را به کار گرفتم؛ وقتی به من نزدیک شد با لحن خشنی از او پرسیدم: «حالا با کی خیال دارید ازدواج کنید؟»
_ «این سؤال عجیبی است که جین عزیزم از من می پرسد.»
_ «راستی! من آن را یک سؤال بسیار عادی و لازم می دانم؛ شما در این قطعه شعر از همسر آینده تان که حاضر خواهد بود با شما بمیرد حرف زدید. منظورتان از این عقیده که مخصوص بت پرستان است، چیست؟ من قصد ندارم که با شما بمیرم.»
_ «اوه، تمام آنچه آرزو دارم و تمام آنچه با دعا طلب می کنم این است که تو با من زندگی کنی! مرگ برای کسی مثل تو نیست.»
_ «در حقیقت هست. من همانقدر حق دارم در زمان مقدر بمیرم که شما حق دارید، اما باید در انتظار بمانم و نه این که مثل یک ساتی [ زن هندی که پس از مرگ شوهرش خود را روی چنازه ی او می سوزاند] برای مردن عجله کنم.»
_ «آیا ممکن است این فکر خودخواهانه ی مرا ببخشی، و بخشش خودت را با یک بوسه ی آشتی ثابت کنی؟»
_ «نه، ترجیح می دهم از من عذرخواهی شود.»
شنیدم که مرا «موجود کوچک سختگیر» خطاب کرد، و گفت: «اگر جز تو هر زن دیگری بود بعد از شنیدن چنین قطعه ای که در تحسین او خوانده ام دلش برای وصل یک ذره می شد.»
با قاطعیت به او گفتم که من طبیعتاً خشن هستم _ خیلی خشن، و غالباً مرا به همین حال خواهد دید و، علاوه بر این، عزم خود را جزم کرده ام که قبل از انقضای چهار هفته ی آینده جنبه های عاری از لطافت شخصیتم را به او نشان دهم، باید کاملاً بداند به چه نوع معامله ای دست زده چون هنوز وقت هست که از تصمیم خود منصرف شود.
_ «آیا ساکت می شوی، و یا عاقلانه حرف می زنی؟»
_ «اگر شما مایل باشید ساکت می شوم؛ و اما عاقلانه حرف زدن، معتقدم که حرفهایم عاقلانه است.»
آزرده شده بود؛ چند بار آه کشید. در دل گفتم: «بسیار خوب، تو اگر دلت می خواهد رنجیده و خشمگین شو و بیقرار باش؛ اما من یقین دارم این بهترین روشی است که باید در برابر تو پیش بگیرم. تو را بیش از آنچه بتوان با کلمات بیان کرد دوست دارم اما خودم را اسیر احساسات مبتذل نخواهم کرد، و با این سوزنِ هشدار دهنده ی پاسخهای آماده، ظریف و هوشمندانه تو را هم از رفتن به لبه ی پرتگاه نجات خواهم داد. علاوه بر اینها، به کمک نوک تیز این سوزن فاصله ی میان تو و خودم را حفظ می کنم و این کاملاً به سود خر دوی ما خواهد بود.»
به هر حال، او را سخت بر سر خشم آوردم؛ آن وقت، بعد از آن که دیدم در گوشه ای کاملاً دور از من در آن سوی اطاق به استراحت پرداخت. همچنان که برمی خاستم گفتم: «شب خوبی برایتان آرزو می کنم، آقا.» و طبق روال عادی همیشگی خود از در فرعی بیرون آمدم و به اطاقم رفتم.

این روش را، که با این ترتیب شروع کرده بودم، تا پایان آن دوره ی آزمایشی ادامه دادم. موفقیتم بسیار خوب بود. البته بیشتر اخم می کرد و خشونت می ورزید اما روی هم رفته متوجه شدم که روش من به نحو بسیار مطلوبی او را سرگرم کرده و فهمیدم که تسلیم بره وار و حساسیت قمری مانند در عین حالی که بر زورگویی او می افزود، از صحت قضاوت او می کاست، عقل سلیم او را کمتر راضی می ساخت، و حتی با سلیقه ی او کمتر جور می آمد.
وقتی اشخاص دیگری نزد او بودند مثل سابق به او احترام می گذاشتم و ساکت بودم؛ چیز دیگری از من نمی خواست. فقط در دیدارهای شبانه بود که به این صورت جلوی بعضی حرکاتش را می گرفتم و او را می آزردم. هر شب درست سر وقت، در همان لحظه ای که ساعت دیواری هفته بعد از ظهر را اعلام می کرد سراغم می فرستاد. با این حالت، در این مدت وقتی در برابرش ظاهر می شدم دیگر عبارات چرب و نرم و شیرین «عشق من» و «عزیزم» بر زبانش نبود؛ بهترین کلماتش خطاب به من از این قبیل بود: «عروسک دلازار»، «بچه جنی بد»، «پری» و «بچه ای که اجنه عوضش کرده اند» و... حالا در مورد نوازشهایش هم سخت می گرفتم. نوازشهایش منحصر شده بود به فشار دست، نیشگان از بازو، بوسیدن گونه ها و نیشگان از گوش. تمام اینها درست بود؛ عجالتاً این برخوردهای خشک را به هر برخورد ملایمتری ترجیح می دادم. می دیدم که خانم فرفاکس این رفتار مرا تأیید می کند.
دیگر نگران وضع من نبود بنابراین مطمئن شدم که رفتارم درست است. در همین حال، آقای راچستر مؤکداً می گفت که من باعث لاغری او شده ام، و مرا تهدید می کرد که در آینده ای نه چندان دور به علت رفتار فعلیم از من انتقام وحشتناکی خواهد گرفت. از تهدیدهای او زیر لب می خندیدم. در دل گفتم: «الان که دائماً می توانم عاقلانه تو را از بعضی حرکات باز دارم دلیلی نمی بینم که بعداً نتوانم از عهده ی این کار برآیم. بعدها هم اگر چنین تدبیری کارآمد نبود تدبیر دیگری خواهم اندیشید.»
البته این کار من آسان نبود؛ غالباً ترجیح می دادم او را خوشحال کنم تا این که بیازارم. همسر آینده ام همه ی دنیایم شده بود، و حتی بیشتر از دنیا؛ تقریباً امید آخرتم شده بود. میان من و هرگونه فکر دینی حائل بود درست همانطور که کسوف میان انسان و آفتاب پردامنه حائل می شود. در آن ایام نمی توانستم خدا را، که از مخلوقش برای خود بتی ساخته بودم، مشاهده کنم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 9 از 15:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Jane Eyre | جین ایر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites