تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

فرشته من

صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#21 | Posted: 26 Aug 2013 12:50
نسرین خانم یه دست مانتو و شلوار بهم داده بود که واقعا خوش دوخت بودن و رنگ جالبی هم داشتن...

وقتی تنم کردم درست اندازه ام بود...می گفت که اینا هم مال خانم کوچیکه ولی هیچ وقت تنش نکرده بود...

دیگه واقعا کنجکاو شده بودم بدونم این خانم کوچیکی که میگن کیه؟...

هومن ماشین رو درست جلوی یه خونه باغ نگه داشت...پرهام و هومن از ماشین پیاده شدن که منم پشت سرشون

پیاده شدم و درو بستم..

هومن دستاشو زده بود به کمرشو به اون خونه نگاه می کرد...پرهام هم به ماشین تکیه داده بود و اون هم محو

تماشای اونجا بود..انگار نه انگار که منم اونجا حضور دارم..

چند دقیقه گذشته بود که هومن برگشت سمتمو بعد رو به پرهام گفت:پرهام تو بگو...

پرهام تکیه اشو از ماشین برداشت و گفت:خب تو هم می تونی بگی...به هر حال تو بیشتر اینجا میای..تو بگو...

هومن به صورتش دست کشید وباز به خونه باغ نگاه کرد وگفت:باشه...من میگم...

برگشت و رو به من ایستاد و گفت:اینجا خونه ی مادربزرگه ماست..ما بهش میگیم خانم بزرگ...اون یه پیرزن

تنهاست که پرستارش خانم مستوفی ازش مراقبت میکنه و تا دلت هم بخواد خدم و حشم داره...درضمن...یه چیزی

که خیلی مهمه اینه که...

با لبخند برگشت و به پرهام نگاه کرد..منم بهش نگاه کردم ...پرهام خنده ی کوتاهی کرد و روشو برگردوند...

هومن با همون لبخند رو به من گفت:این خانم بزرگه عزیزه ما از یه چیزی توی دنیا خیلی خیلی بدش میاد و اون

موجوده دو پا هم هیچ حقی نداره وارده این خونه بشه...به هیچ وجه...و اون بنده های خدا هم کسانی نیستند

جز...اقایونه فلک زده...

خندید وادامه داد:خانم بزرگ کلا به مرد جماعت حساسیت داره...همین که یه مردو توی دوقدمی خونهش ببینه

تیربارونش می کنه...

با دهانی باز از تعجب و بهت زده داشتم نگاهش می کردم...اصلا حرفایی که می زدو نمی تونستم باور کنم...مگه

طرف دیوونه ست؟

لبامو جمع کردمو وگفت:واااااا اخه چرا؟؟؟؟؟ببخشیدا البته..جسارت نباشه..مادربزرگتون مشکل دارن؟...

اروم به سرم اشاره کردم که هومن زد زیره خنده و پرهام هم خنده ی کوتاهی کرد...

هومن گفت:نه...مشکلش اونقدرا هم حاد نیست...فقط از یه مرده خوشگله خوش تیپ رودست خورده اینجوری

شده...تو که دختری پس نگران نباش..با تو کاری نداره...

ناخداگاه از دهنم پرید وگفتم:با شماها چی؟...

پرهام نگاهم کرد ...

هنوز لبخند می زد گفت:توی نوه هاش فقط با من و هومن کاری نداره و فقط ما دوتا اجازه ی ورود به اینجا رو

داریم...

با تعجب گفتم:چطور؟...

هومن گفت:خانم بزرگ دقیقا 25 تا نوه داره که من و پرهام هم جزوشون هستیم...ولی پدر ومادره ما دوتا فوت

کردن و پسرش هم حاج اقا پدره ما بوده بعد از مرگش یه دفعه نمی دونم چی شد که خانم بزرگ گفت:پرهام و

هومن تنها مردایی هستن که حق ورود به این خونه رو دارن..بقیه ی پسرا چنین حقی ندارن...

هیچ کس هم نفهمید چرا اینجوری شد..من هم هر کاری کردم یه جوری از زبونش بکشم یا از خدمه ها بپرسم و

خلاصه ته و توشو در بیارم نشد که نشد...هنوزم خدایش تو کفش موندم که چرا خانم بزرگ این کارو کرد؟...

از حرفایی که می شنیدم همونطور هاج و واج مونده بودم...همه جورشو شنیده بودیم ودیده بودیم الا این

یکی...حتما دلیلی واسه این کارش داشته دیگه...

هومن رفت سمته در و زنگ رو زد..

صدای یه زن اومد که گفت:کیه؟

هومن جواب داد:منم خانم مستوفی...هومن...البته پرهام و مهمونمون هم هستند.

اون زن که فهمیدم همون خانم مستوفی پرستاره خانم بزرگه با لحنه سرد و خشکی گفت:بله..بفرمایید.

در با صدای تیکی باز شد ولی همین که قدمه اولو برداشتم تا بریم تو پرهام گفت:وایسا...

سرجام خشکم زد...با تعجب برگشتمو و نگاهش کردم..

اومد کنارم ایستاد وگفت:یادم رفت که بگم...خانم بزرگ یه سگ هم داره ...

هومن ادامه داد:اوه اوه اصله کاری یادم رفت بهت معرفیش کنم..گرگی سگه خانم بزرگه و دویدنشو تیز بودنش در حده همون گرگه ولی قد وهیکلش....

لبخنده شیطونی زد وبه پرهام نگاه کرد...

پرهام شونهشو انداخت بالا و گفت:به هر حال اون یه زنه تنهاست و برای محکم کاری بهش نیاز داره...

گفتم :محکم کاریه چی؟...

هومن گفت:ورود اقایان ممنوع دیگه...

خندیدمو نگاهش کردم ولی هومن بلافاصله نگاهشو ازم گرفت و گفت:بهتره بریم تو..

اول خودش رفت و بعد هم من و پشته من هم پرهام بود..

تا نگام افتاد به حیاطه باغ چشمام گرد شد...

روی دیوارا دورتا دورش حصار کشیده شده بود و لبه ی دیوارا هم حصارهایی به صورته سرنیزه کار شده

بود...

بالای دیوارو نگاه کردم..بله...دوربینه مدار بسته هم داشتن...تجهیزاتی که این خونه داشت بانکه مرکزی

نداشت...به نظرم دیگه زیادی محکم کاری کرده بود...

هومن داشت جلوجلومی رفت منم قدمامو با پرهام هماهنگ کردم و کنارش قدم برداشتم..اروم بهش گفتم:اینجا چرا

اینجوریه؟...

جدی نگاهم کرد وگفت:چه جوریه؟...

به اطرافم اشاره کردم وگفتم:این همه حصارو قفل و دوربین اخه واسه چیه؟...

پرهام سرشو تکون داد وگفت:اهان..پس واسه همین تعجب کردی؟...اینا همه اش کاره خانم بزرگه...اون خیلی

محتاط عمل می کنه و در همه حال جانبه احتیاط رو داره...به قوله خودش کار از محکم کاری عیب

نمی کنه..میگه من تنهام و اینکارا هم لازمه...

سرجاش وایساد که منم ایستادم...نگاهم کرد وگفت:وقتی خودت ببینیش بیشتر باهاش اشنا میشی...

به اطرافم نگاه کردم وگفتم: من باید اینجا زندگی کنم درسته؟

سرشو تکون داد وگفت:درسته...

ادامه داد:مگه خودت نمی خواستی بیارمت یه جایی که هیچ اثری از مرد اونجا نباشه؟خب اینجا به نظرم بهترین

جاست...اینطور نیست؟

نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم می گفت داره مسخره ام می کنه...به همین خاطر اخم کردم که گفت:چرا اخم

می کنی؟...اینجا با این همه تجهیزاته ایمنی از دسته هر چی مرده در امانی...دیگه نمی خواد نگران باشی..ولی

خب...من و هومن زیاد به اینجا سر می زنیم...

حالته نگاهش یه جوره خاصی بود...بهش نمی خورد شیطون باشه ولی چشماش دقیقا اینو نمی گفت...

با صدای هومن اونورو نگاه کردیم..

هومن داشت داد میزد:پس چرا اونجا وایسادید؟بیاید دیگه؟

پرهام بدونه اینکه نگاهم بکنه افتاد جلو منم پشت سرش بودم...

چند قدم ازم دور شده بود...

داشتم به قد و هیکلش نگاه می کردم...من تا شونه هاش بودم...

همینطور که داشتم از پشت ارزیابیش می کردم یه دفعه صدای پارس یه سگو از پشت سرم شنیدم...

سریع برگشتم و پشتمو نگاه کردم..
     
#22 | Posted: 26 Aug 2013 12:51
فصل پنجم

با دیدنش از ترس یه جیغ بنفش کشیدم و عقب عقب رفتم از ته باغ درست می اومد به طرفه من...

پرهام و هومن داد زدن:ندو..ندو...فرشته ندو...

ولی اون موقع این چیزا حالیم نبود از ترس داشتم میمردم...دقیقا احساس کردم یه لحظه روح کاملا از بدنم جدا شد

و باز برگشت به جسمم..

یه سگ سیاهه خیلی وحشتناک و بزرگ که به سرعته باد داشت می اومد سمتم...

دوتا پا که داشتم شکر خدا یه چندتایی هم قرض کردم و فرار کردم سمته بالای باغ...اون سگه هم انگار سرعتش

بیشتر شده بود...

همین طور می دویدم و جیغ می کشیدم خیلی ترسیده بودم..از بچگی از سگ می ترسیدم...مخصوصا این سگه که

سگ هم نبود هیولا بود...قلبم داشت از جاش کنده میشد و اون سگه هم پارس می کرد ودنبالم می دوید...

تا اینکه خودمو تو یه جای گرم و نرم حس کردم...تقلا می کردم بیام بیرون و فرار کنم ولی اونی که منو محکم تو

بغلش گرفته بود هیچ جوری ولم نمی کرد...

صداشوشنیدم:هیسس اروم باش...نترس...ای بابا...

تند تند نفس نفس می زدم ...صدای هومن بود..درسته خودش بود...

برگشتم تا ببینم سگه کجاست که دیدم کناره پرهامه و داره میاد سمته ما...یه جیغه خفیف کشیدم و رفتم پشته هومن

قایم شدم...

اخه سگ نبود که یه چیزی تو مایه های هیولا بود..خیلی گنده بود پاهای دراز و لاغر ولی جثه ی بزرگ و

قوی...مثله چی هم میدوید...خدایش هم سرعته گرگ رو داشت هم هیبته هیولا...اسمش بهش

می اومدااااااا...گرگی...

بی اختیار بلوز هومن رو توی مشتم گرفتم و هر طرفی که هومن می رفت منم می رفتم..

سگه که نزدیکه ما رسید منم سرمو دزدیدم.. اخه خیلی بد نگام می کرد...

هومن از اولش داشت می خندید وانقدر خندیده بود که اشکش در اومده بود...

با انگشتش اشکشو پاک کرد وگفت:دختر چرا در میری؟د اخه چرا دویدی؟تو نمیدونی اگر یه سگ بیافته دنبالت

تو هم بدوی اون بیشتر تحریک میشه؟...

با ترس ولرز گفتم:خ..خب من توی اون..موقعیت.. باید چکار می کردم؟سیخ وایمیسادم بیاد.. منو بخوره؟نکنه

هاری داره؟..اره از قیافه اش هم معلومه...وای خدا..تو..توروخدا بهش بگو به من نگاه نکنه...

پرهام هم همراهه هومن می خندید...

هومن بلوزشو از توی دستام در اورد و گفت:خب ترسیدی این زبون بسته هم نگاهت می کنه دیگه..اروم باش تا

دوباره نیافتاده دنبالت...اینبار اگه تحریک بشه دیگه نمیشه جلوشو گرفتا..

پرهام گفت:چندتا نفسه عمیق بکش تا حالت بیاد سرجاش...رنگت هم حسابی پریده...

راست می گفت حالم اصلا خوب نبود..با دیدن این سگه هم بدتر شده بودم..ای خدا...این دیگه چه سرنوشتیه من

دارم؟...چرا من با داشتنه خونه و پدر و سرپناه باید سر از اینجور جاها دربیارم؟...بابا هیچ وقت

نمی بخشمت..تو باعث و بانیه همه ی این مصیبتایی که داره به سرم میاد...

پرهام رو به اون سگه گفت:گرگی برو ته باغ...برو....افرین پسر..

سگ با اون صدای نکرش چندتا پارس بلند کرد و به طرفه ته باغ دوید..ای که بری دیگه برنگردی...این دیگه چه

جور سگی بود؟یعنی من با وجوده این سگ می تونستم به راحتی اینجا بمونم؟..این که از هفتاد تا مرده هیز و

اوباش خطرناکتره ...همین اول کاری داشت منو میخورد...

هومن برگشت و بهم نگاه کرد و گفت:بهتری؟...

لحنش مهربون بود...

فقط سرمو تکون دادم که گفت:خوبه..بریم دیگه خیلی وقته خانم بزرگ منتظره..تا بیشتر از این معطلش نکردیم

بریم تو...

حالا که از شر سگه راحت شده بودم نمیدونم چرا یه جور حس پشیمونی وشرم داشتم..

.اصلا چی شد؟

هومن منو گرفت تو بغلش؟بعد من لباسشو گرفتم و پشتش قایم شدم؟...

ای وای دیگه چی؟..اخ اخ ابروم رفت..حالا اونو پرهام در موردم چی فکر میکنن؟...

بی اختیار و بی مقدمه بهش گفتم:ببخشید...

داشتیم می رفتیم سمته درخونه که با تعجب نگام کرد وگفت:چی؟چرا معذرت میخوای؟...

با شرم سرمو انداختم پایین..روم نمیشد بهش بگم ولی با تته پته گفتم:من..من ازتون معذرت میخوام..بابت کولی

بازی که راه انداختم..ولی باور کنید من از بچگی از دو چیز تا سرحد مرگ می ترسم..یکیش سگ و اون یکی هم

مار...بدبختانه با هردوتاش هم روبه رو شدم اینه که خیلی می ترسم..کوچیک و بزرگ هم نداره کلا وحشت

دارم..باز هم ببخشید...

پرهام سمته راستم بود و هومن هم سمته چپم..منم وسط راه می رفتم..رسیدیم جلوی در...

هومن ساکت بود نگاهش کردم که اونم همزمان نگام کرد...

لبخنده کمرنگی زد وبا لحن خاصی گفت:من اگر جلوتو نگرفته بودم اون سگ معلوم نبود چه بلایی سرت بیاره...تو

داشتی تحریکش می کردی..منم باید معذرت بخوام.تو دختره خوبی هستی...به خاطره یه کاره غیره ارادی داری

اینجوری ازم عذرمیخوای اونوقت...

منتظر بودم حرفشو ادامه بده ولی دیگه چیزی نگفت وسریع حالته صورتش عوض شد و یه لبخنده بزرگ زد و در

خونه رو باز کرد.

از همونجا داد زد:صاحبخونه...مهمون نمیخوای؟...کجایی خانم بزرگ؟بیا که نوه ی عزیزت اومده...همون که

عاشقشیااااا...

نمیدونم چرا ولی حس کردم توی لحنش یه غمی نهفته...ولی خب..دلیلشو نمی دونستم شاید هم من اینطور فکر

می کردم و در حقیقت اینجوری هم نبوده...

هر سه رفتیم توی خونه...پرهام درو بست.

با کنجکاوی از همون جلوی در داشتم به اطرافه خونه نگاه می کردم..یه خونه ی خیلی بزرگ ولی ساده با لوازمی

ساده تر...تعجب کرده بودم...این خونه به این بزرگی چرا اثاثیه اش انقدر ساده چیده شده بود؟

یه خانمه مسن همراهه یه خانمه تقریبا 35 36 ساله که زیر بغل اون خانم مسنه رو گرفته بود اومدن سمته ما...

پرهام و هومن رفتن سمتش..

خانم بزرگ لبخند زد وگفت:سلام به روی ماهت پسرم..خوش اومدید...

پرهام هم سلام کرد وصورته خانم بزرگ رو بوسید خانم بزرگ هم پیشونیه هر دوتاشونو بوسید و لبخند زد...

نگاهش به من افتاد و لبخند از روی لباش محو شد...

رو به پرهام گفت:این دختر دیگه کیه؟...

هومن سریع به جای پرهام جواب داد:بهتون میگم خانم بزرگ...بفرمایید...

هومن زیر بغل خانم بزرگ رو گرفت و به پرهام اشاره کرد ...پرهام هم اومد سمته من و گفت:بریم توی سالن..اونا

هم الان میان...

هومن همونطور که خانم بزرگ رو به طرفه یکی از اتاقا می برد گفت:خانم بزرگ چرا روی ویلچرتون

ننشستید؟...اخه شما که میدونی راه رفتن براتون خوب نیست؟..

خانم بزرگ هم گفت:ای مادر...اگه همین دو قدم راه رو هم برندارم که پاهام خشک میشه...

بعد هم رفتن تو یکی از اتاقا و هومن در رو بست...

توی سالن روی مبل با فاصله از پرهام نشستم وبه تابلوهایی که به دیوارا زده شده بود نگاه می کردم...

واقعا زیبا بودن و از ظاهرشون معلوم بود خیلی قدیمی هستن...

پرهام گفت:اینا رو پدربزرگم کشیده...نظرت چیه؟...

بهش نگاه کردم...

-واقعا؟..خیلی خوشگلن..پس پدربزرگتون نقاش بودن؟...

سرشو تکون داد وپا روی پا انداخت و گفت:اره...حرفه اش همین بود...ولی خب تو سن جوونی فوت کرد..

با تاسف گفتم:متاسفم..خدابیامرزدشون. ..

-ممنونم...

یکی از خدمه ها که لباسه خدمتکارا هم تنش بود با ظرفه میوه اومد توی سالن و بعد از پذیرایی از سالن بیرون

رفت...

استرس داشتم و نگران بودم...یعنی هومن الان داره به خانم بزرگ چی میگه؟..خدایا اخر وعاقبته من چی میشه؟...

ادامه دارد...
     
#23 | Posted: 26 Aug 2013 12:52
خانم بزرگ روی صندلی همیشگیش نشست وبه هومن نگاه کرد...

-خب..بگو ببینم این دختره کیه؟..اینجا چکار می کنه؟...

هومن صندلی اش را روبه روی خانم بزرگ گذاشت و روی ان نشست ...

انگشتانش را در هم گره کرد و گفت:باشه خانم بزرگ من همه چیزو براتون تعریف می کنم..ولی تا اخرش به

حرفام گوش کنید باشه؟..

خانم بزرگ دستش را توی هوا تکان داد وگفت:د اخه پسر چرا انقدر پیچ و تابش میدی؟بگو و راحتم کن دیگه...

هومن از اول ماجرای اشناییشان با فرشته را برای خانم بزرگ تعریف کرد...

وقتی حرفهایش تمام شد خانم بزرگ که سخت در فکر بود از جایش بلند شد و عصایش را از کنار دیوار برداشت و

لنگان لنگان به طرف تختش رفت و روی ان نشست...اخمهایش در هم بود ...

عصایش را کناری گذاشت و گفت:اخه پسر من چطور می تونم به اون دختر اطمینان کنم و اینجا نگهش دارم؟اون

کس و کار نداره؟...مگه میشه یه دخترو از تو خیابون برداشت و اورد تو خونه؟این دیگه چه کاریه اخه؟..

هومن از جایش بلند شد و کناره پای خانم بزرگ زانو زد و دستان چروکیده ی او را در دست گرفت و گفت:خانم

بزرگ من که همه چیزو براتون تعریف کردم..اون دختر بی دفاع بود و من وپرهام کمکش کردیم..و وقتی فهمیدیم

سرپناهی نداره خواستیم کمکش کنیم..اون مدت زیادی اینجا نمیمونه بعد از مدتی از اینجا میره...

خانم بزرگ با اخم گفت:نمی تونم اینجا نگهش دارم هومن..اون دختره مردمه این کار درست نیست...هزار بار هم

بگی اون خوب وپاک و معصومه و بی سرپناهه باز هم غریبه هست و جایز نیست اونو اینجا نگه دارم...

هومن کلافه از جایش بلند شد وگفت:خانم بزرگ چرا ایراده بنی اسرائیلی می گیرید؟اون بنده خدا به ما پناه اورده تا

مدتی از دسته نامادریش و اون پیرمرد در امان باشه ...شما که همیشه ادمه خیری بودید و به این و اون کمک

می کردید خب اینبار هم دسته خیرتونو بکشید روی سر این دختر...

خانم بزرگ مشکوک نگاهش کرد وگفت:ببینم هومن..تو چرا انقدر سنگه این دختره رو به سینه میزنی؟هان؟...

هومن کمی هول شد ولی خودش را کنترل کرد وگفت:من کی سنگشو به سینه زدم خانم بزرگ؟...من به خاطره

بی پناهیش میگم..اون شب زخمی شده بود و پرهام نجاتش داد وگرنه ممکن بود هر بلایی سرش بیاد...

-هومن تو میدونی من روی این چیزا خیلی سخت گیرم ولی با این حال این دخترو اوردی اینجا بمونه...نمیدونم

پیشه خودت چی فکرکردی...من غریبه ها رو به راحتی اینجا راه نمیدم..تو که اخلاقه منو میدونی؟...

هومن غمگین نگاهش کرد وگفت:پس..پس چرا سیمین رو به راحتی اینجا راه دادید؟...

خانم بزرگ نگاهش را از هومن گرفت و گفت:چون در موردش اشتباه فکر می کردم..نمیدونستم اون زنه مهربون

و پاک عاقبت یه مار خوش خط وخال از اب در میاد...

هومن به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد:اره اون یه مار خوش خط و خال بود ولی اگر شما نمی ذاشتید اون

پاش به این خونه باز بشه..الان..الان انقدر...

اه عمیقی کشید و سکوت کرد...

خانم بزرگ نگاهی پر محبت به قد وبالای هومن انداخت و گفت:هومن جان..مادر تو که هزار ماشاالله الان دیگه

28 سالته..مردی شدی واسه خودت..وقتشه که تشکیل خانواده بدی..دو روز دیگه میخوای مسئولیت قبول

کنی..باید روحیه ات رو قوی کنی..اخه اینجوری که نمی تونی به زندگیت برسی مادر...

هومن پوزخند زد و پرده را انداخت:هه...زندگی؟کدوم زندگی خانم بزرگ؟زندگیه من در روزش خلاصه میشه به

اون شرکت و کار و کار و کار... شبا هم کابوسای لعنتی دست از سرم بر نمیدارن...خودمو شاد نشون میدم تا مردم

پی به درده درونیم نبرن..فکر نکنن من اون هومنه سابقم که به خاطره اعتیادش گوشه ی خونه افتاده بود و امیدشو

از دست داده بود...من الان هم همه ی سعیمو می کنم روحیمو به دست بیارم..دیگه نمیخوام اینجوری باشم...به خدا

میخوام..از ته دلم میخوام حال وروزم درست بشه ولی حال جسمیم خوبه و از نظره روحی داغونم...چکار کنم

خانم بزرگ؟...

به طرف خانم بزرگ رفت و سرش را روی پای او گذاشت...

خانم بزرگ با مهربانی پشتش زد وگفت:گریه کن پسرم..تو خودت نریز..کی میگه مرد نباید گریه کنه؟...مردا هم

گاهی باید گریه کنن و خودشونو خالی کنن..گریه کن مادر...خودتو سبک کن...

با زدن این حرف هومن به گریه افتاد و صدای هق هق مردانه اش را روی زانوان خانم بزرگ خفه کرد..لبش را

گاز گرفت و چشمانش را به هم فشرد...

بعد از دقایقی سرش را بلند کرد وبدون انکه به خانم بزرگ نگاه کند سریع از جایش بلند شد واز اتاق بیرون رفت

و بی توجه به پرهام و فرشته به طرف در خانه دوید و از خانه خارج شد...

دلش پر بود...از این دنیا از نامردیایی که در حقش شده بود...دوران نوجوانی وجوانیش را به یاد اورد که بیخود و

بی جهت تباه شده بود..

لبه حوض نشست و با حرص چند مشت اب به صورتش پاشید..دستانش را لبه ی حوض گذاشت و به

تصویرخودش در اب خیره شد..

پوزخندی زد و از ته دل داده بلندی کشید و دستش را در اب فرو برد و مقداری اب به هوا پاشیده شد...

با خشم و عصبانیت مشت به درونه اب میزد و مرتب داد می زد...

با احساس دستی که روی شانه اش نشست سرش را بلند کرد..با چشمان به اشک نشسته اش برگشت و به پرهام

نگاه کرد...

پرهام شانه هایش را گرفت و بلندش کرد..

هومن خودش را در اغوش برادرش انداخت و گفت:پرهام به خدا دارم دیوونه میشم...ازاین زندگی خسته شدم..

پرهام او را به خود فشرد وگفت:هومن تو قوی تر از این حرفایی...من میدونم این کار سخته ولی اینو هم میدونم که

تو تواناییشو داری که باهاش مقابله کنی...سعی کن..من هم کمکت می کنم..

هومن خودش را از او جدا کرد وگفت:میدونم..تو هیچ وقت تنهام نذاشتی و همیشه باهام بودی..اینی که جلوت

وایساده رو تو خودت از نو ساختیش ...همیشه مدیونتم داداشی...

پرهام به بازوش زد و با چشمک گفت:چاکرتیم به مولا...

هومن خندید وگفت:خاکه زیره فرشتیم داداش...

بعد دستش را پر از اب کرد و به صورت پرهام پاشید..پرهام هم در حالی که با صدای بلند می خندید هر دو دستش

را از اب پر کرد و به طرف هومن پاشید ...

خانم بزرگ و فرشته هاج و واج روی ایوان ایستاده بودن و به کارهای بچگانه ی ان دو نگاه می کردن...

خانم بزرگ لبخند زد وگفت:می بینی؟بچه شدن...از قد و هیکلشون خجالت نمیکشن دارن اب بازی می کنند...

اهی کشید وگفت:هیییییی ادم توی این دوره و زمونه هیچ جوری از کاره این جوونا سر در نمیاره.یه دقیقه داغونند

و شکست خورده ...ولی به ثانیه نمیکشه که شاد و شنگول میشن...

به ان دو اشاره کرد وگفت:درست مثل اینا...

بعد هم عصا زنان رفت داخل.. ولی فرشته همانجا ایستاده بود و از طرفی به حرفهای خانم بزرگ فکر می کرد و

از طرفی دیگر به پرهام و هومن خیره شده بود که با سر و صدا دنبال هم می کردند...

*******

پرهام دستش را دور گردن هومن انداخت و هردو با خنده رفتن توی خونه...

فرشته و خانم بزرگ توی سالن نشسته بودند و هر دو مشغول حرف زدن بودند...

یکی از خدمه ها با دو حوله جلوی پرهام و هومن ایستاد و هر کدام یکی از حوله ها را برداشتند و انداختند روی

سرشان و مشغول خشک کردن موهایشان شدند...

ادامه دارد...
     
#24 | Posted: 26 Aug 2013 12:52
بهشون نگاه کردم..سرتاپاشون حسابی خیس شده بود..

هومن کنار خانم بزرگ نشست و پرهام هم روی صندلی کنار من نشست.

خانم بزرگ با لبخند به من نگاه کرد وبعد رو به هومن گفت:پسرم امروز عصر با فرشته برو خرید و واسش چند

دست لباس و وسایل مورد نیازشو بخر و بیار اینجا...

هومن بهت زده یه نگاه به من کرد و یه نگاه به خانم بزرگ وگفت:چی؟...یعنی...

خانم بزرگ سرشو تکون داد وگفت:اره پسر...فهمیدی که چی گفتم؟..یادت نره...

هومن از روی صندلی نیم خیز شد و گونه ی خانم بزرگ رو بوسید.

-الهی من قربونتون بشم خانم بزرگ...خیلی با مرامی ...دمت گرم...

خانم بزرگ صورتشو جمع کرد وگفت:پسر با مرام چیه؟دمت گرم یعنی چی؟...ناسلامتی مهندس این مملکتی...

پرهام خندید وگفت:از مهندسی فقط اسمشو یدک می کشه وگرنه این کجاش به مهندسا شبیهه خانم بزرگ؟

هومن گفت:پری جون تو هم؟...داداش بیا شرکت ببین کارمندام چطوری ازم حساب می برن...اینجوری به من نگاه

نکنا...به موقعش از سگ بهتر پاچه می گیرم.

به من نگاه کرد وبا لبخند گفت:حتی بهتر از گرگی سگ با وفای خانم بزرگ ...

از حرفاش خنده ام گرفته بود...

با یاداوری اون سگ و کولی بازی که توی حیاط راه انداخته بودم با شرم سرمو انداختم پایین که خانم بزرگ هم

خندید وگفت:تمومشو از پشت پنجره دیدم....

بهش نگاه کردم...

رو به من گفت:دخترم گرگی با غریبه ها اینجوری می کنه .. من جوری تعلیمش دادم که به مردا و ادمای

غریبه حمله کنه و امانشون نده ولی با پرهام و هومن کاری نداره چون خودم اینطور خواستم...

پس حرفایی که هومن و پرهام در مورده خانم بزرگ میزدند راست بود؟اخه چرا از مردا بدش میاد و اینجا

راهشون نمیده؟یعنی حتی با نوه هاش هم اینطوریه؟

پرهام گفت:خانم بزرگ چی شد که قبول کردی فرشته خانم اینجا بمونه؟

خانم بزرگ لبخند مهربونی زد وبه من نگاه کرد وگفت:من خودم حرفامو باهاش زدم...باور دارم که فرشته دختر

خوب ومهربونیه..دوست دارم تا هر وقت که میخواد اینجا پیشه من بمونه ولی ....

نگاهش کردم که ادامه داد:فرشته جان...دخترم هر چی فکر می کنم می بینم نه کارنامادریت درست بوده و نه کار

تو که از خونه فرار کردی...به هیچ جوابی هم نمیرسم.دخترم اگر اون شب یه بلایی سرت می اومد تو

می خواستی چکار کنی؟..

یه نگاهه کلی به هر 3تاشون انداختم و رو به خانم بزرگ گفتم:خانم بزرگ من همه ی حرفاتونو قبول دارم ولی

اون زن داشت با اینده ی من بازی می کرد...من این ازدواجه زوری رو نمی خواستم.من نمی تونستم ایندهمو به

پول بفروشم...میدونم اینکه فرار کردم هم درست نبوده ولی خب اگر تا 5 دقیقه ی دیگه اونجا می موندم همه چیز

تموم میشد و من به عقد اون پیرمرد در می اومدم..من حتی حاضر بودم بمیرم ولی زنه اون نشم.

همه سکوت کرده بودن ...پرهام و هومن با دقت به حرفام گوش می دادن..

خانم بزرگ اه کشید وگفت:هییییییی مادر هر چی خدا بخواد همون میشه...لابد تقدیرت اینجوریه...

هیچ کاره خدا بی حکمت نیست..حتما حکمتی توش هست...امیدت به خدا باشه...

سرمو به نشونه ی تاییده حرفاش تکون دادم و لبخند کمرنگی زدم.

*******

پرهام رفته بود مطبش وهومن هم قبول کرده بود که منو ببره خرید تا چیزهایی که نیاز دارمو بخرم..خودم به

اندازه ی کافی پول داشتم و نمی خواستم زیر دینشون باشم..

هومن جلوی یکی از پاساژا نگه داشت و هر دو پیاده شدیم. هومن جلو می رفت و منم اروم پشت سرش حرکت

می کردم..

یه بلوزجذبه مردونه ی سفید تنش بود که چهارشونه تر نشونش می داد و یه شلوار جین مشکی هم پاش بود...

واقعا خوش تیپ و جذاب بود و چهره اش هم خیلی شبیه پرهام بود فقط رنگ چشماشون و رنگ پوستشون کمی با

هم فرق می کرد.

هومن جلوی یه مانتو فروشی ایستاد ورو به من گفت:بریم تو.. هر کدومو انتخاب کردی رو برمیداریم.

قبول کردم...رفتیم توی مغازه...دور تا دورش پر بود از مانتو های زیبا و با طرحای زیباتر و صدالبته قیمتای

خوشگلتر...

دو تا انتخاب کردم یکیش مشکی بود که به نظرم رنگش وطرحش خیلی سنگین و زیبا بود ودومی هم به رنگ

سفید بود که از حالتش خیلی خوشم اومد بیشتر از همه از کمربنده بزرگی که دوره کمرش می خورد خوشم اومده

بود...

وقتی پروشون کردم دیدم واقعا بهم میاد...مخصوصا مانتو سفیده که خیلی جیگر بود..

از اتاق پرو اومدم بیرون که دیدم هومن درحالی که چند دست مانتو و شلوار دستشه پشت در وایساده با تعجب بهش

زل زدم که خندید ومانتو شلوارا رو ریخت توی بغلمو گفت:برو اینارم پرو کن...

وقتی دید هیچ حرکتی نمی کنم و همین طور دارم نگاهش می کنم...هولم داد توی اتاق و گفت:د زود باش

دیگه...پرو کردن همه ی اینا تا شب وقت می بره...من بیرون منتظرم..

در رو بست ...

رو به اینه ایستادم و به زور از پشته لباسا به خودم نگاه کردم... از قیافه ام خنده ام گرفته بود..انگار هر چی مانتو

و شلوار تو این مغازه بود رو جمع کرده بود وریخته بود توی بغل من...

ولی من که پول اینا رو ندارم بدم؟...ولی پوشیدنشون هم خالی از لطف نبود...میپوشم بعد میگم نپسندیدم..اره

اینجوری بهتر بود...

یکی یکی همشونو تنم کردم و واسه خودم جلوی اینه ژسته مانکنا رو می گرفت...خدایش سلیقه اش حرف

نداشت..یکی از یکی خوشگل تر بود...دروغ چرا؟از همشون خوشم اومده بود ولی پولشونو نداشتم که همه رو

بخرم...بالاخره کارم تموم شد و از اتاق اومدم بیرون...ولی هومن تو مغازه نبود..

رو به خانمی که مسئول فروش بود گفتم:فقط همین دوتا رو می برم..چقدر باید بدم؟...

اون خانم که دختر جوونی بود با لبخند گفت:اون اقایی که همراهتون بودن پول همهشونو حساب کردند..

بعد یکی یکی مانتوهایی که پرو کرده بودمو برام بست و داد دستم...

منم همونطورهاج و واج مونده بودم...

از این کارش هیچ خوشم نیومد..من که صدقه بگیر نبودم...

با اخم از مغازه رفتم بیرون که دیدم کمی اونطرف تر وایساده و داره با یه دختره جوون که تیپ امروزی هم داشت

میگه و می خنده..

همونجا وایسادم تا حرف زدنش با اون دختر تموم بشه ....

ولی یه لحظه برگشت و منو دید...بعد نمیدونم به اون دختر چی گفت که اونم با ناز خندید و با هومن دست داد و

رفت.

هومن به طرفم اومد و پلاستیکا رو از دستم گرفت...

بهش توپیدم:اقا هومن شما درمورد من چی فکر کردید؟...مگه من صدقه بگیرم؟

با تعجب سرجاش وایساد و نگاهم کرد:این حرفا چیه میزنی؟حالت خوبه؟...

-من خودم به اندازه ی کافی پول داشتم و می تونستم واسه خودم خرید کنم...چرا شما پول لباسا رو دادید؟اینکارتون

میشه گفت یه جور توهین به من بود.

لبخند زد وبا شیطنت گفت:میدونم پول داری ولی مگه به تو یاد ندادن که وقتی یه خانم با شخصیت با یه اقای

باشخصیت تر از خودش میاد بیرون حق نداره دست تو کیفش کنه و پول بده؟...خیره سرم منم مردم دیگه..غیرتم

بر نمی داره زن که باهامه دست تو کیفش بکنه ...

بعد از زدن این حرف افتاد جلو و منم سرجام وایساده بودم وهمونطور داشتم نگاهش می کردم...بابا خوش غیرت...

ایستاد و به طرفم برگشت و با التماس گفت:بیا دیگه...اونجا وایسادی حاجت بگیری؟...دختر داره شب میشه منم

کلی کار وبدبختی ریخته سرم...

سرشو بالا گرفت وبا ناله گفت:ای خدا...ما اگه نخوایم کار خیر بکنیم باید کی رو ببینیم؟...چه دردسری واسه خودم

درست کردما...

باز به من نگاه کرد و وقتی لبخند رو روی لبام دید گفت: د بیا دیگه....چیه خدا حاجتت رو داد یا معجزه شده که

داری می خندی؟...

رفتم طرفش وگفتم:هیچ کدوم دارم به شما می خندم...

بامزه نگام کرد وگفت:دست شما واقعا درد نکنه...تا امروز همه یه جورایی بهم میگفتن واسه خودم دلقکی هستما

ولی من باورم نمی شد ولی الان بهم ثابت شد...

جلوی ماشین ایستادم و گفتم:چطور اونوقت؟...

در ماشینو باز کرد وپلاستیکا رو گذاشت صندلی عقب و بدون اینکه نگام بکنه گفت:چون این دفعه یه فرشته اینو

بهم گفت...برای همین باورم شد.

بعد هم یه نگاه سریعی بهم انداخت و نشست پشت فرمون...

از حرفاش چیزی سر در نمیاردم ..یعنی منظورش ازاین حرف چی بود؟

با صدای بوق ماشینش از ترس پریدم هوا...

هومن با این حرکتم زد زیر خنده و اشاره کرد سوار بشم..

بهش چشم غره رفتم و نشستم توی ماشین...

اون روز چند جای دیگه هم رفتیم و وسایل مورده نیازمو خریدیم...

هومن نذاشت پول هیچ کدومو من بدم...یه جورایی از این کارش خوشم اومده بود ولی خب خیلی خیلی هم معذب بودم.من که با

اون نسبتی نداشتم که اونم بخواد واسم پول خرج کنه...

ولی چیزی هم نمی تونستم بگم..در هر صورت ..با این حساب من خیلی بهشون مدیون بودم.

ادامه دارد...
     
#25 | Posted: 26 Aug 2013 12:53
2 روز از اومدنم به این باغ می گذشت...

توی حیاط زیر درختا نشسته بودم و به روبه روم زل زده بودم...

خانم بزرگ وقتی فهمیده بود از سگ می ترسم به سرایدار گفته بود اونو ببنده ته باغ...چه جالب..سرایداره اینجا

مرد بود اونوقت به جز پرهام و هومن مرد دیگه ای نمی تونست وارده این باغ بشه...ادم چه چیزایی که نمی شنوه

ها...

خدایش خیلی کنجکاو بودم دلیل این کار خانم بزرگ رو بدونم ولی خب نه روم می شد بپرسم و هم اینکه به من

ربطی نداشت..

به خودم تشر زدم: د اخه به تو چه دختر؟...خودت کم بدبختی و گرفتاری داری؟..

خانم بزرگ یکی از بهترین اتاقاشو در اختیارم گذاشته بود..به گفته ی خودش اون اتاق... براش پر از خاطره از

پسرش بود...پسرش مهرداد یا همون پدر پرهام و هومن...

یه لحظه فکرم رفت سمت پدرم و شراره...

یعنی الان دارن چکار می کنند؟لابد همه جا رو زیرپا گذاشتن...دلم برای بابام تنگ شده بود ولی وقتی یاد کتکاش و

حرفاش و بی مهریاش می افتادم قلبم تیر می کشید و اشک توی چشمام جمع می شد و تنها کلمه ای که می اومد

توی ذهنم چرا بود...واقعا چرا؟...

همونطور که توی فکر و خیالاته خودم غرق شده بودم صدای بوق ماشین شنیدم و بعد هم دیدم ماشین پرهام وارد

باغ شد و گوشه ی باغ ترمز کرد...از ماشینش پیاده شد...

با دیدنش از جام بلند شدم و به طرفش رفتم...

یه روزنامه ی لوله شده هم دستش بود...

با دیدن من عینک افتابیشو برداشت و به طرفم اومد...سلام کردم...

-سلام...خوبی؟..

سرمو تکون دادم و با بی حوصلگی گفتم:نه زیاد...حوصله ام حسابی سر رفته...

یه لبخند کج نشست روی لباشو گفت:جدا؟..خب میخوای ببرمت خونه ی خودتون ؟اونجا دیگه فکر نکنم حوصله

ات سر بره...

باز داشت می رفت رو اعصابما...

خواستم جوابشو ندم ولی دیدم اینجوری پررو تر میشه برای همین چشم توی چشمش دوختم و گفتم:اولا شما منو

اوردید اینجا که اینو هم باید بگم من اصلا از اینجا ناراضی نیستم و ازاینکه پیش خانم بزرگ هستم

خوشحالم...دوما ...

مشکوک نگاهش کردم و ادامه دادم:مثل اینکه شما خیلی دلتون میخواد من برگردم خونه ی پدرم...درسته؟

سرشو برگردوند و با بی خیالی شونهشو انداخت بالا و گفت:این که بخوای بمونی یا بری به من ربطی

نداره...خودت میدونی...

با حرص گفتم:پس میشه ازتون خواهش کنم توی مسائلی که بهتون ربطی نداره دخالت نکنید؟

نگاه بدی بهم کرد وبا اخم گفت:نیازی به خواهش نیست..من اصولا به چیزهایی که برام کوچکترین ارزشی ندارن

فکر هم نمی کنم و ساده از کنارشون می گذرم...

با تمسخر نگام کرد وادامه داد:که صدالبته این مسئله هم یکی از همون چیزاست که برام به هیچ وجه مهم نیست...

همچین اتیشی شده بودم که دوست داشتم دستامو محکم دور گردنش قفل کنم و تا می تونم فشاااااااار بدم تا جونش

دراد...

ولی از اونجایی که فکرام همه اش فقط یه مشت فکر بود و نمی تونستم انجامشون بدم فقط یه دستمو مشت کردم و

انگشت اشاره ی اون یکی دستمو هم گرفتم جلوی صورتشو با تهدید گفتم:لطفا حد خودتونو بدونید ... اگر هم

چیزی نمیگم به این خاطره که احساس می کنم بهتون مدیونم چون تا همین جاش هم خیلی کمکم کردید...ولی...

جفت پا پرید وسط نطقمو با صدای نسبتا بلندی گفت:ولی چی؟..اصلا مگه تو کی هستی که حد و حدود هم

داری؟..غیر از یه دختر فراری مگه ارزشه دیگه ای هم داری؟...

پوزخند بدی زد وبا نگاه خاصی که به سر تا پام انداخت گفت:لابد خودت بهتر میدونی که با دختر فراریا چکار

میکنند؟...

سرتاپام می لرزید از زور خشم و عصبانیت تمام وجودم اتیش گرفته بود...داغ کرده بودم حسابی...این عوضی به

چه حقی این حرفا رو به من می زد؟..خیلی بی شعور بود..خیلی...

درست سینه به سینه اش ایستادم و در حالی که چشمام پر از اشک شده بود فقط با خشم بی حد و اندازه ای زل زدم

توی چشماش...سعی کردم صدام کوچکترین لرزشی نداشته باشه ولی مگه می شد که ادم بغض بکنه وصداش

نلرزه؟...

خفه شده بود و فقط با اون چشمای عسلیش و اون اخم غلیظه روی پیشونیش داشت نگام می کرد...

- فقط...فقط اینو بدونید که نفهم تر و بی شعورتر از شما تا به حال توی عمرم ندیدم...من یه دختر فراری

نیستم...من از بیچارگیم فرار کردم..از زور بی پناهی...ای کاش ذره ای فهم و درکتون می رسید تا اینا رو

بفهمید..ولی حیف..براتون متاسفم و از اینجا به بعدش دیگه ساکت نمیشینم تا هر حرفی که برازنده ی خودتونه رو

به من نسبت بدید...

اخماش اروم اروم باز شد ...نگاه نمدارمو ازش گرفتم و به طرف خونه دویدم...وقتی وارد سالن شدم خانم بزرگ

رو دیدم که روی صندلی نشسته و داره با پرستارش حرف میزنه...نگاهش روی من ثابت موند ولی من واینستادم

و یه راست رفتم توی اتاقم...

درو محکم بستم و روسریمو از سرم کشیدم...هر وقت زیادی عصبانی می شدم یا کلافه بودم انگشتامو می کردم

لابه لای موهامو و سرمو می گرفتم توی دستام...اینبار هم با حرص نشستم روی تخت و سرمو گرفتم توی دستمو

و تا می تونستم فشار دادم...

ای خداااااا چرا من انقدر بدبختم؟..چرا باید زندگیه من اینجوری بشه که امثال پرهام همچین دیده بدی روی من

داشته باشن؟...

سرمو گرفتم بالا و با صدای نسبتا بلندی گفت:د اخه مگه من چیز زیادی ازت میخوام خدا؟...چرا هیچ کجا ازاین

دنیای بزرگ نمی تونم اسایشو پیدا کنم؟...چرا؟...چرا من؟...

یه دفعه در اتاق به شدت باز شد و پرهام اومد تو و محکم درو بست...

با این حرکتش شکه شدم و 3 متر که نه 10 متر توی جام پریدم هوا...

با چشمای گرد شده و در حالی که صورتم خیس از اشک بود بهش زل زده بودم...

اخماش حسابی توی هم بود و چشماش و حالت صورتش داد میزد که اومده ریز ریزم کنه...

انقدر ترسیده بودم و شکه شده بودم که اصلا حواسم نبود روسری روی سرم نیست...

روزنامه ای که توی دستش بودو پرت کرد اونور و با دوتا قدم بلند اومد سمتم..تا خواستم از جام بلندشم و یه طرفی

فرار کنم خودشو بهم رسوند و دوطرف بازومو محکم گرفت...

وای خدا این چه مرگشه؟..

با ترس بی حد و اندازه ای فقط زل زده بودم توی صورتش که با این اخمو عصبانیتی که توی صورتش بود به

نظرم خیلی جذاب تر شده بود...

یه تکون اساسی بهم داد که همه ی وجودم لرزید...

تقریبا داد زد:مگه نمیگی دختر فراری نیستی؟..مگه نمیگی پاکی؟..مگه نمیگی بدبخت تر از تو روی زمین وجود

نداره؟..هان؟..مگه نمیگی بی پناهی و اواره؟...مگه اینا حرفای خودت نیست؟..د جواب بده دیگه...

با تکون شدیدی که بهم داد و داد بلندی که سرم زد تند تند سرمو تکون دادم و با لکنت

گفتم:چ..چر..چرا...در..درسته...

بلندتر داد زد:پس چرا نمی جنگی؟.پس چرا میخوای فقط و فقط یه بازنده باشی؟..چرا از میدون رفتی بیرون

وداری توی گودو نگاه می کنی؟..تا کی میخوای فراری باشی؟اصلا از چی داری فرار می کنی؟از نامادریت؟از

این زندگی؟..از چی؟..

پرتم کرد روی تخت و کلافه توی موهاش دست کشید...

منم هاج و واج روی تخت نشسته بودم و نگاهش می کردم..کلا خفه شده بودم..

با حرص برگشت طرفم و بلند گفت:اگر میخوای اینقدر بدبخت نباشی که یکی مثل من بهت بگه فراری و بقیه هم

تورو به چشم یه دختره بدبخت و بیچاره نگاه نکنند..پس یه جا نشین و هی از خدا گله کن...خدا بهت عقل

داده..خدا این مسیرو توی زندگیت گذاشته تا تو بتونی توش امتحان پس بدی...می فهمی؟...

کلافه یه دور دوره خودش چرخید و بعد هم بدون اینکه نگام کنه به طرف در رفت...

ای وای این دیگه چرا این وسط جوش اورده؟...

دستش روی دستگیره ی در بود که برگشت و نگام کرد..

اینبار ارومتر از قبل گفت:اگر میخوای همیشه یه برنده باشی...ساکن نمون..مبارزه کن..برای رسیدن به

خوشبختیت مبارزه کن..با همه ی دنیا بجنگ...نذار زمونه بازیت بده تو باهاش بازی کن...تا...

نگاهش پر از غم شد و گفت:تا مثل الانه من پشیمونی نیاد سراغت...

بعد هم از اتاق بیرون رفت و درو پشت سرش بست...

گیج و منگ به در بسته نگاه می کردم...تمومه حرفاش توی سرم صدا می کردن و من لحظه به لحظه بیشتر پی به

حقایق و واقعیتهایی که درشون نهفته بود می بردم...تمومه حرفاش درست بود...چرا من همیشه از خدای خودم گله

داشتم...چرا خودم همیشه ساکت و ساکن بودمو هیچ حرکتی نمی کردم؟..یعنی الان هر چی که داره به سرم میاد

باعث و بانیش خودم بودم؟

دوباره به در خیره شدم...پرهام شخصیت عجیبی داشت...همه ی حرفاش به یک طرف اون جمله ی اخرش هم یه

طرف...یعنی اون چه غمی توی زندگیش داره؟..

چشمم افتاد به روزنامه ای که پرهام انداخته بودش زمین..

از جام بلند شدم و روزنامه رو برداشتم..صفحه ی اول ودومو ورق زدم و چیزی ندیدم ولی نگام به گوشه ی سمت

راست صفحه ی سوم خیره موند..

با ترس بدون اینکه حتی پلک بزنم زل زده بودم بهش..

وای خدا...اطلاعیه زده بودن..بابام عکسمو داده بود توی روزنامه ها و برای پیدا کردنم جایزه هم گذاشته

بود...

پاهام سست شد وکف اتاق نشستم...

یعنی دیگه اینجا زندونی شدم؟..دیگه جرات ندارم برم بیرون...؟

یه دفعه یاد حرفای پرهام افتادم...(تا کی میخوای یه فراری باشی؟اصلا از چی داری فرار می کنی؟از نامادریت؟از

این زندگی؟..از چی؟..)درست می گفت..تا کی می خواستم خودمو مخفی کنم؟..اخرش چی؟...

باز با کلافگی دستمو کردم لای موهامو نالیدم:پس چکار کنم؟...یعنی راهی هم مونده؟...
     
#26 | Posted: 26 Aug 2013 12:54
فصل ششم

با صدای باز شدن در سرمو بلند کردم..خانم بزرگ بود... روی عصاش تکیه کرده بود و با اون چشمای مهربونش نگام می کرد... اشکامو پاک کردم و به زور لبخند زدم ولی اگه نمی زدم سنگین تر بودم چون اصلا شبیه به لبخند نبود و بیشتر انگار داشتم پوزخند می زدم... خانم بزرگ درو بست و به طرفم اومد. از جام بلند شدم و کمکش کردم تا بشینه روی صندلی... خودم هم روی تخت نشستم و سرمو انداختم پایین... صدای مهربونش توی گوشم پیچید:دخترم...تمومه حرفاتونو شنیدم..سرتو بلند کن مادر.. اروم سرمو بلند کردم و نگاهش کردم...با همون لبخند مهربون روی صورتش گفت:من هم به تو حق میدم هم به پرهام...اون دلش از یه جای دیگه پر بود..وقتی وضعیته تورو می بینه یاده اون میافته و نمی تونه خودشو کنترل کنه...تو ناراحت نباش دخترم... اه کشید و ادامه داد:پرهام هم توی زندگیش یه مشکلاتی داشته...کلا غم و درد مخصوصه ما ادماست دخترم..ولی اینو بدون..ادمی با همین درد و غمهاست که پخته میشه..این نیز بگذرد به اینده ات فکر کن که میخوای چطور بسازیش؟...نذار زندگی بازیت بده و اخرش هم بازنده باشی و حسرته الان رو بخوری که چرا نتونستی کاری بکنی؟... با صدای اروم و گرفته ای گفتم:میدونم خانم بزرگ..همه ی حرفاتونو قبول دارم..ولی من بدجوری این وسط گیر افتادم...نمی دونم باید چکار کنم؟نیاز به راهنمایی دارم... خانم بزرگ خنده ی ارومی کرد وگفت:درسته عزیزم..تو الان نیاز به راهنمایی داری ولی باید خودت هم بخوای تا بتونی..این اصله کاره توالان درست مثل کسی هستی که بین یه دوراهی ایستادی..یه راهه راست و باریک برای رسیدن به خوشبختی و یه راه پر از شیب و پستی بلندی باز هم برای رسیدن به خوشبختی...در هر دو مقصد یکیه ولی راهها و مسیرها با هم فرق می کنه...اگر از اون مسیری بری که راحت تره زودتر به خوشبختی می رسی ولی اون یکی راه سخت تره و دیرتر بهش می رسی...ولی یه چیزی این وسط هست که تو باید اونو در نظر بگیری که اون اصل کاره...اگر از اون راهی بری که راحت تره اون خوشبختی بعد از مدتی برات هیچ میشه و جلوی چشمت بی ارزه..ولی اگر از پستی وبلندی هاش بگذری وبهش برسی برات جذاب تره و مطمئنا اون خوشبختی ماندگارتره...عزیزم برای رسیدن به اسایش و خوشبختیت توی زندگی تلاش کن..ساکن نمون دخترم...با فکر برو جلو...اینو هم بدون که اگر صبور باشی به همه چیز می رسی... از جاش بلند شد و گفت:درضمن روی کمک من هم حساب کن...حرفای پرهام رو هم به دل نگیر عزیزم...اون درد و مشکل خودشو داره..حتما یه روزی می فهمی..فقط کمی صبر کن..فقط صبر... بعد هم اروم از اتاق بیرون رفت و در رو بست... حرفای خانم بزرگ منو حسابی برده بود توی فکر...از طرفی دوست داشتم بدونم پرهام چه مشکلی تو زندگیش داشته؟ و از طرفی هم به حرفای خانم بزرگ ایمان داشتم و دوست داشتم اون راهنمام باشه تا بتونم مسیر درست رو انتخاب بکنم.... ******* روی تخت دراز کشیده بودمو دستمو گذاشته بودم زیر سرم و به کمد روبه روم زل زده بودم... حسابی توی فکر بودم...از طرفی هم حوصله ام سر رفته بود... از جام بلند شدم تا برم ببینم یه کتابی چیزی می تونم از تو کتابخونه پیدا کنم بخونم؟...از بیکاری و مگس پروندن که بهتر بود... کلی کتاب توی قفسه بود و حوصله ی مطالب علمی رو که اصلا نداشتم دنبال رمان می گشتم که یکی پیدا کردم...جلدش که قدیمیه خب مال پسر خانم بزرگه دیگه انتظار نداشتم که مال امسال باشه... صفحه ی اول رو باز کردم ...ولی ... واااااااااا این که برگه هاش برگه های یه دفتره...اینور و اونورش کردم..نه اصلا شبیه کتاب نبود فقط جلدش..جلده یه کتاب بود... صفحه ی اول رو اوردم..با خط خیلی زیبا و درشتی نوشته شده بود..(مهرداد)... این اسم پسر خانم بزرگ بود..پدر پرهام و هومن... یه نگاه سرسری به کلش انداختم...ظاهرا خاطراتشو این تو نوشته بوده...چندجا چشمم به اسم هومن و پرهام افتاد...دوست داشتم بخونمش ولی نمی دونستم کارم درسته یا نه...؟ مطمئنا درست نبود...ولی خب ازاونجایی که اصلا دختر فضولی نبودم...رفتم روی تخت نشستم و کتاب یا همون دفتر خاطرات رو گذاشتم جلوم.. همچین بهش زل زده بودم که انگار قرار بود یه روحی چیزی از توش جلوم ظاهر بشه و منم داشتم با هیجان بهش نگاه می کردم که ببینم کی این اتفاق میافته... دستمو بردم سمتش که برش دارم ولی باز کشیدم عقب.. دو دل بودم که بخونمش یا نه؟...خب اون بنده خدا که فوت شده دیگه...نیست که برم ازش اجازه بگیرم... سرمو بلند کردم و گفتم:اقا مهرداد روحت شاد...من این دفترتو می خونم خب؟...قول میدم هرچی از توش خوندم و پیش خودم نگه دارم و به کسی هم نگم...فقط شما اون دنیایی یه وقت از دستم ناراحت نشیا؟...واقعا ازتون سپاسگذارم... یه لبخند بزرگ زدم و با هیجان دفتر رو برداشتم... خب صاحب دفتر هم که اجازه رو صادر کرد پس بذار بخونمش ببینم چی توش نوشته؟...اصلا فضول نبودما؟..همه اش محض کنجکاوی بود... صفحه ی دوم رو اوردم..با شعری از حافظ شروع شده بود...خیلی زیبا بود... (دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم اینکه می گویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم یاد باد آن کوبه قصد خون ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم دوستان در پرده می گویم سخن گفته خواهد شد به دستان نیز هم چو سر آمد دولت شبهای وصل بگذرد ایام هجران نیزهم هر دو عالم یک فروغ روی اوست گفتمت پیدا و پنهان نیز هم اعتمادی نیست بر کار جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم عاشق از قاضی نترسد می بیار بلکه از یرغوی دیوان نیز هم) ...
ادامه دارد...
     
#27 | Posted: 26 Aug 2013 12:55
دیگه نمی تونم طاقت بیارم ..دوست دارم همه چیزو روی این کاغذا بنویسم تا شاید اینجوری کمی از دردم تسکین
پیدا کنه...نمی تونم با کسی درد ودل کنم چون غمم یکی دوتا نیست ولی اینجوری شاید اروم بشم..همه چیز از اون شبه سرد وبرفی شروع شد...جوون بودم و پرشور..بی خیال از درد وغم وغصه..با بچه ها رفتهبودیم بیرون تا با ماشین جدیدم یه دوری بزنیم...وقتی جلوی خونه ترمز کردم دیدم یه دختر جوون که صورتشو با شال پوشونده بود پشت دیوار خونه نشسته و دارهاز سرما می لرزه...نمیدونم چرا ولی با دیدنش یه حالی بهم دست داد...حالا نمی دونم از روی دلسوزی بود یا چیزه دیگه ولی...نمی دونم..برام ناشناخته بود..با این حال نگاهمو ازش گرفتم و رفتم توی باغ...سرایدار درو بست ولی نگاه من هنوز از توی اینه ی جلویماشین به پشت سرم و توی کوچه بود...رفتم تو... مامان مهری روی صندلی پشت پنجره نشسته بود وبافتنی می بافت...بدو رفتم جلوشو گفتم:سلااام به مادر عزیزتر از جانم...خوبی؟...مثل همیشه لبخند مهربونی مهمون لباش شد و گفت:سلام پسرم...تو خوب باشی منم خوبم..خوش گذشت؟..کاپشنمو در اوردمو گفتم:عالی بود...اقاجون کجاست؟...اه کشید وگفت:کجا می خواستی باشه مادر؟...مثل همیشه سرش با تابلوهاش گرمه...خندیدموچیزی نگفتم...یه دفعه یاده اون دختر افتادم..رومو کردم سمت مامان مهری و تا خواستم حرف بزنم سرایدار سراسیمه اومد تووگفت:اقا یه خانمی دمه دره و میگه با صاحب این خونه کار داره..چکار کنم؟...با تعجب به مامان نگاه کردم...به سرایدار گفتم:کی هست؟..چکار داره؟سرایدار سرشو تکون داد وگفت:نمی دونم اقا..هرچی هم بهش میگم میگه فقط میخواد صاحب این خونه رو ببینه...کمی فکر کردم و گفتم:بگو بیاد تو...-بله اقا...وقتی دیدمش قلبم لرزید..این که خودش بود...خیلی زیبا بود چشمان سبز و زیبا ولی مغرور و سرد...مامان بهش گفت:تو کی هستی دخترجون؟..با ما چکار داری؟...دختر سرشو انداخت پایین وحرفی نزد...احساس کردم معذبه واسه همین رو به مامان گفتم:مادر من میرم تو اتاقم..یه چند تا کاره ناتموم دارم باید انجامشونبدم..تا بعد...مامان گفت:باشه پسرم...برو...بهش نگاه کردم..هنوز سرش پایین بود..دوست داشتم سرشو بلند کنه و باز صورتشو ببینم..تا لحظه ی اخر کهداشتم از سالن بیرون می رفتم نگاهش کردم ولی سرشو بلند نکرد..رفتم توی اتاقم و تنها کاری که ازم بر می اومد طی کردم طول وعرض اتاقم بود...نیم ساعتی گذشته بود..دیگه طاقت نداشتم..از اتاق رفتم بیرون که دیدم مامان مهری اون دخترو بغل کرده و هردوتاشون دارن گریه می کنند...تعجب کرده بودم..زمزمه وار و متعجب گفتم:چی شده مامان؟..چرا گریه می کنید؟..مامان اشکاشو پاک کرد واون دختر هم از توی بغلش اومد بیرون...مامان گفت:چیزی نیست پسرم..بعد برات میگم..فقط زیبا جان از این به بعد با ما زندگی می کنه...اینبار بیشتر تعجب کردم...گفتم:چی؟...مامان بدون اینکه جوابمو بده پری خانم خدمتکارمونو صدا زد...پری خانم اومد توی سالن...مامان بهش گفت:پری خانم اتاق بالا همونی که انتهای راهروست سمته چپی رو برای زیبا جان اماده کن..زیبا ازاین به بعد با ما زندگی می کنه...درضمن توی کارهای خونه هم بهتون کمک می کنه...پری خانم اطاعت کرد و رفت تا اوامر مامان رو اجرا کنه..نمی دونم چرا...ولی وقتی فهمیدم می خواد اینجا بمونه اخمام رفت تو هم..حس خوبی نداشتم..دلیلش رو هم نمی دونستم...اون دختر که فهمیدم اسمش زیبا ست همراه پری خانم رفت بالا...رو به مامان با اخم گفتم: د اخه مامان چرا قبولش کردی؟مگه می شناسیش؟...مامان گفت:نه پسرم..اون بنده خدا هیچ کسو توی این دنیای بزرگ نداره...پدر ومادرش هر دو فوت شدن و صاحبخونه هم انداختتش بیرون..این بنده خدا هم هیچ سرپناهی نداره...به ما پناه اورده پسرم...حرصم گرفته بود..اخه چرا مامان مهری انقدر ساده فکر میکرد؟گفتم: اخه مادره من مگه میشه هر کی رو که از راه رسید رو دستشو گرفتو اوردش توی این خونه؟..شاید دارهدروغ میگه..شاید نقشه ای چیزی داره...شما چطور به همین راحتی حرفاشو قبول کردید؟...مامان اخم کمرنگی کرد وگفت:اینا رو نگو پسرم..خدارو خوش نمیاد..اون طفلک میخواد اینجا کار کنه...جای کسیرو که تنگ نمی کنه...هم کار می کنه و هم یه سرپناهی داره...تو چرا انقدر حرص می خوری اخه؟...با عصبانیت گفتم:چرا نباید بخورم؟..اخه چرا انقدر به قضیه ساده نگاه می کنید؟اصلا چرا نظر اقاجونو نمی پرسید؟مامان نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:اقا جونت که اصلا به این چیزا توجه نمی کنه...اون تموم زندگیش خلاصه شدهتوی اون اتاق ونقاشی ها و تابلوهاش..کاری به این کارا نداره...درضمن من قبول کردم این دختر اینجا بمونه دیگههم نمی خوام حرفی بشنوم...کلافه بودم..نمی دونم چرا ولی نمی تونستم قبول کنم اون دختر اینجا بمونه...دیگه حرفی نزدم و رفتم توی حیاط..سرایدار داشت برفا رو پارو می کرد.نگام روی پاروش ثابت موند..چیز خوبی بود تا تمومه حرصمو باهاش خالی کنم..پارو رو از دستش گرفتم و شروع کردم به پارو کردن برفا..محکم میزدم زیر برفا و پرتشون می کردماونور..تمومه حرص وعصبانیتمو سره اونا خالی می کردم...انقدر این کارو تکرارکردم تا به نفس نفس افتادم وپارو رو انداختم کنار...رفتم تو که اون دختر یا همون زیبا ... با یه لیوان شیر کاکائوی داغ جلوم وایساد.فقط زل زدم بهش..اخمام حسابی تو هم بود.وقتی دید حرکتی نمی کنم نگام کرد و با صدای ریز وظریفی گفت:بفرمایید..اینو بخورید تا یه وقت خدایی نکردهسرما نخورید..بدون اینکه تشکرکنم لیوانو ازش گرفتمو تا ته سر کشیدم..داغ بود ولی من حسش نکردم..بدون اینکه نگاهش کنم لیوانو دادم دستشو رفتم توی اتاقم..*******1 هفته از ورودش به این خونه می گذشت ...من مرتب ازش دوری می کردم ولی حس می کردم اون دوست دارهیه جوری بهم نزدیک بشه...یک بار.. حالا نمیدونم خواسته یا ناخواسته داشت ظرف میوه رو میاورد بذاره جلوم کسی هم توی سالن نبود..ظرفوگذاشت روی میز و برام تو بشقاب میوه گذاشت.. سیب از دستش افتاد روی زمین کج شد تا سیب رو برداره کهروسریش سر خورد و افتاد روی شونه اش...نگاهم ناخداگاه روی موهای مشکی و زیبا و بلندش خیره موند...بدون اینکه تلاشی برای سر کردن روسریش بکنهزل زد توی چشمامو لبخند زد..بعد هم اومد سمتم و سیب رو گذاشت توی بشقابم و از سالن رفت بیرون...ولی من..من...من مثل مجسمه ها سرجام خشکم زده بود و فقط به مسیری که رفته بود نگاه می کردم...روی پیشونی وکمرم عرقسردی نشسته بود و دستام هم لرزش نامحسوسی داشت...چشمامو بستم تا اون لحظه رو فراموش کنم ولی وضع بدتر شد..چون با چشم بسته اون لحظه بهتر جلوی چشمام بهتصویر کشیده شد...خدایا این دختر داره با من چکار می کنه؟...قصدش از این کارا چیه؟..به خاطر این کاراش ازش دوری می کردم ولی بی فایده بود..چون اون باز خودشو می کشید جلو و جلب توجهمی کرد...شده بود دستیار پری خانم ولی همیشه اماده بود ببینه من به چی نیاز دارم تا برام فراهم کنه...از این کاراش حرصم می گرفت..درسته خیلی زیبا بود و چشماش افسونگر بود ولی یه چیزی توی وجودش بود که سرگردونم می کرد...یه حس مبهمی بهش داشتم..*******کم کم فهمیدم عاشقش شدم..یعنی اگر نمیشدم جای تعجب داشت..با دلبری هایی که زیبا می کرد و توجه های بیشاز حدش به این روز افتادم و وقتی به خودم اومدم دیدم دوستش دارم..ولی هیچ وقت این علاقه رو بروز نمی دادم...رفتارم باهاش فرق کرده بود و دیگه بهش گیرای بیخود نمی دادم واون هم انگار یه بوهایی برده بود چون بیش از پیش بهم توجه می کرد...تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل برم المان...البته این پیشنهاده یکی از دوستام بود و من هم با کمی فکر کردنقبولش کردم چون اینجوری می تونستم به هدفی که داشتم برسم...اون هم پیشرفت توی درس و کارم بود...خانواده ام از این پیشنهاد استقبال کردن ولی تنها کسی که می شد به راحتی از چهره اش نارضایتی رو خوند کسینبود جز... زیبا...دوست داشتم قبل از رفتنم بهش بگم دوستش دارم ولی هیچ وقت نه موقعیتش جور شد و نه توانایی بیانش رو در خودم دیدم...تا لحظه ی اخر که می خواستم برم نگاه زیبا غمگین بود..ولی باز هم سکوت کردم وحرفی نزدم....
ادامه دارد...
     
#28 | Posted: 26 Aug 2013 12:56
4 سال مثل برق و باد گذشت...حالا مدرک مهندسیم توی دستم بود وداشتم بر می گشتم به کشورم...هنوز هم به یاد زیبا بودم و خیلی دوست داشتم بدونم در چه حاله..توی این مدت هر دفعه توی نامه هام یه جوراییاز احوالش باخبر می شدم ولی الان دیگه 2 سالی بود نه بابا تو نامه هایی که می فرستاد چیزی ازش می گفت نهمامان...یه حسی بهم می گفت اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم.2 روزی از اومدنم می گذشت . توی این 2 روز زیبا رو ندیده بودم..کم کم داشتم نگران می شدم..تا اینکه دیگه طاقت نیاوردم...مامان توی اتاقش بود..در زدم با شنیدن صداش در رو باز کردم..-بیا تو پسرم...با لبخند در رو بستم و گفتم:از کجا می دونستید من پشت درم مامان مهری؟...لبخند زد و کتابی که دستش بود رو بست و در حالی که عینکش رو از روی چشماش بر می داشت گفت:چون کهیه مادرم...اگر من تو رو نشناسم پس کی باید بشناسه؟فقط لبخند کمرنگی زدم و چیزی نگفتم...-مهرداد..پسرم می خواستی چیزی بپرسی؟...با تعجب نگاهش کردم...وقتی نگاهمو دید گفت:بپرس پسرم...هر چی دلت میخواد بپرس...کمی خجالت کشیدم واسه همین سرمو انداختم پایین و شروع کردم با انگشتای دستم بازی کردن...با صدای ارومی گفتم:مامان...راستش...می خواستم...می خواستم در مورد زیبا ازتون بپرسم..الان 2 روزی هستمن اومدم ولی خبری ازش نیست..اروم سرمو بلند کردم و درحالی که صورتم کمی سرخ شده بود گفتم:ا..اتفاقی که براش نیافته؟..مامان نگاه خاصی بهم کرد...نمیدونم چرا ولی رنگ نگاهش غمگین شد .اه عمیقی کشید و با صدای ارومی گفت:بیرونش کردیم...از اینجا رفته..اول درست متوجه حرفش نشدم..یعنی چی که بیرونش کردن؟...بعد که پی بردم چی گفته با تعجبه زیادی و صدای بلندی گفتم:چی؟..اخه چرا؟..مگه چکار کرده بود؟..مامان ساکت فقط نگام کرد...با التماس گفتم:مامان خواهش می کنم همه چیزو برام بگید..خواهش می کنم..لبخند غمگینی زد وگفت:پس تورو هم به دامش انداخته؟...عاشقش شدی پسرم؟...چیزی نداشتم که بگم..نگاهمو ازش دزدیدم و حرفی نزدم..مامان گفت:باشه برات همه چیزو میگم..همه چیزو..پس خوب گوش کن...سرمو بلند کردم و زل زدم بهش..قلبم بدجور توی سینه ام بی قراری می کرد..یعنی مامان چی می خواستبگه؟..هزار جور فکر و خیال از ذهنم گذشت ولی با حرفایی که مامان زد انگار دنیا روی سرم خراب شد...خدایا چی میشنوم؟...مامان گفت:2 سال زیبا به خوبی توی این خونه کار کرد ولی بعد یه کارایی ازش سر زد که بهش مشکوک شدم..بامردای این خونه زیادی صمیمی شده بود حتی با پدرت...لباسای باز و کوتاه می پوشید و کمتر به کارهاشمی رسید...تا اینکه یکی از خدمتکارا دیده بود که زیبا پشت دیوار خونه داره با یه مرده جوون میگه و می خنده وبدجور هم خودشو به نمایش گذاشته بوده..پری خانم هم ازاینکه می دید زیبا زیادی دور و بر شوهرش می چرخه هر روز بهم گله می کرد و ازم می خواستیه کاری بکنم..تا اینکه خوب زیر نظرش گرفتم..ای کاش دلم راضی می شد راحت مینداختمش بیرون ولی باز هممی گفتم شاید من دارم اشتباه می کنم...تا اینکه...اه کشید و از پنجره بیرونو نگاه کرد و گفت:زیبا باردار شد..ولی از کی؟...از همون پسری که باهاش دیدهبودنش...وقتی حالش بد شد دکتر سلیمانی رو اوردم بالا سرش اون هم تایید کرد که زیبا 3 ماه هست بارداره...ازش که پرسیدم گفت نه این حرفا همه اش دروغه انقدر تحت فشار گذاشتمش تا اینکه به حرف اومد و گفت بچه از اون مرد جوونه و مدتی هست باهاش رابطه داره..با این کارش به کل از چشمم افتاد بهش گفتم تا وقتی بچه ات به دنیا نیومده می تونی اینجا بمونی بعد باید جل وپلاستو جمع کنی و از این باغ بری..کلی التماسم کرد و به دست و پام افتاد ولی من حرفم همونی بود کهبهش زدم..بچه اش پسر بود ولی حروم بود و من حاضر نبودم نگهش دارم..اون مردی که بچه مال اون بود اومد و دست زیبا رو گرفت و برد ولی خیلی بد دهن بود و کلی حرف باره من و پدرت کرد..خود زیبا هم که انگار یه چیزی ازمون طلب داره هر چی از دهنش در اومد گفت و از این باغرفت...نبودی ببینی چه ابروریزی راه افتاده بود همه ی همسایه ها یه جوری نگامون می کردن..از کرده ام پشیمون شدهبودم..ازاینکه به این راحتی قبول کرده بودم اون دختر بیاد اینجا زندگی بکنه نادم و پشیمون بودم ..بهم نگاه کرد وگفت:دیدی پسرم؟دیدی این دختر لیاقته عشق پاکت رو نداره؟..منو ببخش...قلبم درد گرفته بود.. چشمام می سوخت..دست و پام از زور خشم و عصبانیت می لرزید..بدون هیچ حرفی از اتاق زدم بیرون و رفتم توی هال.. هر چی دم دستم می اومد می زدم و می شکستم..داد می زدم و هوار می کشیدم وخورد می کردم..ازاینکه اینطور خام شده بودم..از اینکه از یه دختره هرزه رو دست خورده بودم..ازاینکه با احساسم بازی شدهبود..داشتم داغون می شدم..داشتم منفجر می شدم..وقتی به خودم اومدم دیدم دستم خونی شده و تمومه اثاثیه درب وداغون شده و مجسمه ها و اینه ی روی دیوار روزدم خورد کردم...هیچی حالیم نبود..مامان روی پله نشسته بود وبا چشمای به اشک نشسته اش نگام می کرد...قلبم اتیش گرفت..رفتم و جلوش زانو زدم..سرمو گذاشتم روی دامنشو با گریه گفتم:منو ببخش مادر..ببخش اشکتو در اوردم..جبرانمی کنم ..گریه نکن...دستشو با مهربونی کشید روی سرمو در حالی که اشک می ریخت گفت:قربونت بشم مادر..خودتو عذاب نده...اون لیاقته تو و عشقت رو نداشت..منو ببخش..من باعث تمومه این مشکلاتم..من نباید اونو توی این خونه راهمی دادم..من..سرمو بلند کردم وگفتم:این چه حرفیه مادر؟...اون یه مار خوش خط وخال بود و همه رو با نگاهش افسون می کرد..شما هم مثل من گرفتاره همون نگاه شدید ..من از چشم هیچ کس جز خودم نمی بینم..من نباید خامیمی کردم..با پشت دست اشکامو پاک کردم..مامان دستمو گرفت و گفت:پسرم با خودت چکار کردی؟...چرا دستات خونیه؟...پری خانم رو صدا زد وگفت باند وچسبو بیاره تا دستمو پانسمان کنم...بهش نگاه کردم و لبخند کمرنگی زدم..مامان هم با مهربونی پیشونیمو بوسید و گفت:به خدا توکل کن پسرم...
ادامه دارد...
     
#29 | Posted: 26 Aug 2013 12:58
عمه و دختر عمه ام برای دیدنم اومدن خونمون..عطیه خیلی بزرگ شده بود..اون موقع که من ازایران رفتم 15 سالش بود ولی الان یه دختر زیبا و خانم شدهبود..نگاهش پر از شرم بود و حرکاتش متین و زیبا...واقعا به دل می نشست..از شرم نگاهش خوشم می اومد..شب بعدش ما شام خونه ی عمه دعوت داشتیم..باز هم عطیه رو دیدم و بیش از پیش ازش خوشم اومد..احساس میکردم عطیه همون دختریه که برای تموم زندگیم میخوام...کم کم این حس در من بیشتر شد به طوری که واقعا از ته قلبم بهش علاقه مند شدم...1 سال هم به این صورت گذشت و من این موضوع رو با مادر و پدرم درمیون گذاشتم..هر دو از این وصلت خوشحال بودن...وقتی یاد اون شب میافتم که چطوری عطیه با شرم بهم نگاه کرد و سرشوانداخت پایین و جواب بله داد قلبم توی سینه بی تابی می کنه...عطیه تک بود..هم زیبا و هم خانم و با وقار..مجلس عقدمون به زیبایی برگزار شد..بعد از اون هم رفتم دنبال یه جایی برای تاسیس شرکتم..کارها به سرعت انجام می شد..منو عطیه روز به روز بیشتر شیفته ی هم می شدیم.بعد از اینکه کارمو توی شرکت شروع کردم و کمی کارو بارم راه افتاد مجلس عروسیمونو به راه انداختیم...هیچ وقت یادم نمیره که اون شب عطیه چقدر زیبا شده بود..درست مثل یه فرشته ی زمینی..چشمان عسلی و ابروهای کمونی و بلند ولبو دهان کوچک و خواستنی و بینی خوش تراش ...همه چیز در این دختر تک بود...از ظاهرش هم که می گذشتی باطنش هم چیزی از فرشته ها کم نداشت...شب عروسیمون یه شب خاص و در عین حال بسیار زیبا بود..شب یکی شدنمون..شبی که رشته ی محبت من وعطیه محکمتر شد...روزها پشت سر هم می گذشتند..به معنای واقعی کلمه خوشبخت بودیم..خوشبختی رو با تمام وجود حس می کردموبه خاطرش همیشه خد ارو شکر می کردم.1 سال از ازدواجمون گذشته بود که خدا پرهام رو بهمون داد..یه پسر زیبا و خواستنی..اسمش رو عطیه انتخابکرد..دیگه از خدا هیچی نمی خواستم و همیشه برای زن و بچه ام ارزوی سلامتی داشتم..پدر ومادرم هم در کنارمون بودند و اونها هم شاهد خوشبختی تنها پسرشون بودن..2 سال گذشت...تا اینکه متوجه شدیم عطیه دوباره بارداره..خدایا..بعضی اوقات از اینکه این همه خوشبخت بودمواقعا می ترسیدم..می ترسیدم یه طوفان همه چیزو نابود کنه و این خوشختی رو ازمون بگیره...فرزند دومم هم پسر بود..پسری زیبا..پسری که اسمش رو خودم انتخاب کردم..هومن...خدایا همیشه به داده هات شاکر بودم...ولی چرا با این اتفاق زندگیمو ازم گرفتی؟..چرا؟..هومن 1 ساله بود و پرهام 3 ساله که سر وکله ی زیبا توی زندگیم پیدا شد..حضور نحسش توی زندگیم باعث شد خوشبختی و اسایشی که در کنار زن و فرزندانم داشتم به یکباره از هم بپاشه...یه روز که داشتم از شرکت بر می گشتم تا یه سری مدارک رو از خونه بردارم..جلوی خونه دیدمش..اولش کلی تعجب کردم ولی سریع نگاهمو ازش گرفتم و ماشینو جلوی خونه پارک کردم..خواستم پیاده بشم که درکنار راننده باز شد و وقتی برگشتم وکنارمو نگاه کردم دیدم زیباست..با خشم و عصبانیت زل زدم توی چشماش..ازش تا سرحد مرگ متنفر بودم..بیزار بودم..با انزجار به سرتاپاش نگاه کردم و توی دلم بهش پوزخند زدم..لباسش مثل پولدارا بود ولی خیلی زننده و بدن نما بود..نگاهش کردمو سرش داد زدم:تو اینجا چه غلطی می کنی؟..برو گمشو بیرون از ماشین..زودباش...لبخند زد و با عشوه گفت:عزیزم این چه طرز برخورد با یه خانمه؟...تا جایی که یادم میاد تو خیلی سنگین و متینبودی و از این جمله ها استفاده نمی کردی...از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش و در کنار راننده رو باز کردم و بازوشو گرفتم و کشیدمش بیرون..در همون حال با خشم گفتم:اون مال زمانی بود که فکر می کردم ادمی...نمی دونستم یه زن پست و بی شرمی کههرزگی از سر و روت می باره..برو گمشو نمی خوام ببینمت...در رو محکم به هم کوبیدم و یه نگاه از سر تنفر بهش انداختم ...دستاشو به کمرش زده بود و با پوزخند نگام می کرد ..گفت:عشقم چرا با من اینجوری حرف می زنی؟...مگه من چکار کردم؟..وای خداااااا این زن چقدر بی شرم بود..سرش داد زدم:خفه شو هرزه ی اشغال..برو گورتو گم کن...بعد هم بدون اینکه کوچکترین توجهی بهش بکنم رفتم سمت در و با کلیدم در رو باز کردم...*******از بس زل زده بودم به نوشته ها چشمام می سوخت با انگشتام یه کم ماساژشون دادم و باز خواستم بخونم ولی وقتی نگام به ساعت افتاد دیدم از نیمه شب هم گذشته..حسابی هم خوابم می اومد..پیش خودم گفتم این نوشته ها که فرار نمی کنن بقیه شو فردا می خونم..کتابو گذاشتم سرجاش و روی تخت دراز کشیدم..به زندگی مهرداد پدر پرهامو هومن فکر می کردم..یعنی قرار بوده چه اتفاقی توی زندگیش بیافته که گفته با حضور نحس زیبا خوشبختیش نابود شده؟...همین طور که به زندگیش و نوشته هاش فکر می کردم چشمام اروم اروم بسته شد و به خواب رفتم..*******امروز هم یه روز دیگه از روزهای خوب خدا بود ولی برای من که حیرون و سرگردون بودم هیچ لذتینداشت..بعد از خوردن صبحونه رفتم توی سالن و پیش خانم بزرگ نشستم..عینکشو به چشم زده بود و کتاب می خوند..زل زدم بهش..صورتش پر بود از چین و چروک که هر کدوم بیانگرسالهای از دست رفته ی عمر بودند..سالهایی که هم می تونست خوب باشه و هم بد..ولی چهره ی زیبا و مهربونیداشت..کاملا معلوم بود توی جوونیش زن زیبایی بوده..سنگینی نگاهمو حس کرد وسرشو بلند کرد..ناخداگاه لبخند زدم که اون هم سرشو تکون داد و لبخند مهربونی بهم زد..همون موقع صدای زنگ در اومد..بعد از چند دقیقه خدمتکار اومد توی سالن و به خانم بزرگ گفت پرهام و هومناومدن...از جام بلند شدم ...خواستم برم توی اتاقم که خانم بزرگ گفت:کجا فرشته جان؟بشین دخترم...خواستم بهانه بیارم که خانم بزرگ هم زرنگ تر از این حرفا بود ..گفت:نمی خواد بری خودتو قایم کنی..اونا کاری بهت ندارن..بشین عزیزم..با شرمندگی نگاهش کردم و نشستم سرجام..خیلی زرنگ بودا...در خونه باز شد و پرهام و هومن اومدن تو..پرهام به خانم بزرگ نگاه کرد و سلام کرد و لبخند کوچیکی زد..من هم سلام ارومی کردم که نمیدونم شنید یا نه ولی فقط سرشو تکون داد...ولی هومن طبق معمول پر سر وصدا بود..-سلااااام به اهل خونه..خانم بزرگ.. بزرگه بزرگا...یه سیب از روی میز برداشت و روی دسته ی مبل کنار خانم بزرگ نشست ودستشو دور شونه اش حلقه کرد وگفت:احوال شریف...خوب هستید که انشاالله؟..خانم بزرگ با ناله گفت:سلام مادر..ای بد نیستم..ولی مثل همیشه پاهام در می کنه...پیریه دیگه مادر...هومن یه گاز بزرگ به سیبش زد وگفت:خب خداروشکر...خانم بزرگ نگاهش کرد وگفت:دستت درد نکنه..چی چیو خداروشکر؟..میگم پام درد می کنه تو میگیخداروشکر؟...امان از دست تو...هومن ابروشو با شیطنت انداخت بالا و گفت:بله دیگه...باید خدارو هزار بار شکرکرد..میدونی چرا؟خب اگر این پادردتون نبود الان باید من و پرهام شما رو از تو خیابونا جمع می کردیم..اروم از کنار خانم بزرگ بلند شد وگفت:خب خودتون که بهتر می دونین..توی این سن شوهر کم گیر میاد...اگر همگیر بیاد مطمئنا یا فسیلشه که از نسل انسان های اولیه هست یا مومیایی شدشه که مطمئنم باهاش خوشبخت نمیشی چون کیحال داره از صبح تا شب هی باندشو عوض کنه؟...حالا لازم هم نباشه عوض کنی بازم ادم خوشش نمیاد شوورشسرتاپاش باندپیچی شده باشه...خانم بزرگ با اخم کمرنگی نگاهش می کرد منم به زور جلوی خندمو گرفته بودم پرهام هم سرشو انداخته بود پایینو دستشو گذاشته بود جلوی دهنشو از لرزش شونه هاش معلوم بود داره می خنده...هومن رفت کنار پرهام نشست و یه دونه محکم کوبوند پشتشو گفت:ولی تا من و داش پرهامو داری غم مم به دلتراه نده خانم بزرگ...خودم یه ترگل ورگلشو واست پیدا می کنم..یه چشمک خیلی بامزه زد و ادامه داد:هیچی نباشه نوه ی خودتم دیگه سلیقتو می شناسم...مثل خودم خوشگلپسندی...اهل فسیل و مومیایی نیستی...خانم بزرگ عصاشو برداشت و از جاش بلند شد که هومن هم از جاش پرید وپشت پرهام قایم شد..دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سرمو انداختم پایین و دستمو گرفتم جلوی دهنمو زدم زیر خنده...خانم بزرگ خودش هم می خندید ولی همچنان اخم رو روی پیشونیش داشت ..در حالی که عصاشو تو هوا تکون می داد با صدای نسبتا بلندی گفت:د اخه پسر من به تو چی بگم؟شرم و حیا همخوب چیزیه والا..یه کم شرم کن به منه پیرزن هم رحم نمی کنی؟..اینا چیه که میگی؟...هومن دستاشو به حالت تسلیم گرفت بالا وخیلی جدی گفت:باشه باشه من تسلیم..ولی یه نصیحتی میخوام بکنم خانمبزرگ...ولی این تن بمیره ..شده یه کوچولو.. بهش عمل کن باشه؟..خانم بزرگ مشکوک نگاهش کرد ولی من و پرهام هنوز اروم می خندیدیم...صورت هومن جدی بود...خانم بزرگ گفت:بگو ببینم چی میخوای بگی؟...هومن گفت:شما بگو بهش عمل می کنی تا من بگم...خانم بزرگ یه نگاه به من و پرهام انداخت و گفت:خیلی خب بگو..گوش می کنم...هومن عقب عقب رفت و در همون حال گفت:جون من.. مرگ پرهام ... این تن بمیره.. یه کوچولو اخلاقتو درستکن ..ورود اقایون رو مجاز کن..گناه دارن بنده های خدا..اینجوری شوور گیرت نمیاداااااااا...از من گفتن بود..خانم بزرگ با یه خیز خواست بره سمتش که هومن هم با خنده ی بلندی از در خونه زد بیرون..منو پرهام دیگه داشتیم از خنده منفجر می شدیم..هیچ جوری نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم..وای خدا...دلمدرد گرفته بود..خانم بزرگ عصاشو تکون داد وداد زد:خدایا من از دست این بچه چکار کنم؟..هومن مگه اینکه دستم بهتنرسه...اونوقت میدونم باهات چکار کنم...با منه پیرزن از این شوخیا می کنی؟..صدای هومن از توی حیاط اومد که گفت:شوخی نبود به جان خودم..جدی گفتم خانم بزرگ...با این اخلاقت شوورکه هیچ همون فسیل و مومیایی هم گیرت نمیاد...وای خدا دیگه مرده بودم از خنده..خانم بزرگ هم داشت می خندید...یه نگاه به ما کرد وسرشو تکون داد:می بینید توروخدا؟...این بچه شرم رو درسته خورده یه اب هم پشتش سرکشیده...خدایا از دست این جوونا...بعد هم از سالن رفت بیرون...یه برگ دستمال کاغذی از روی میز برداشتم واشکامو پاک کردم..سرمو بلند کردم که نگام افتاد تو چشمای پرهام...اون هم خیره شده بود به من ولبخند می زد...نمی دونم چرا ولی فکر کنم به خاطر برخورد دیروزش بود که اخم کردم و با همون اخم رومو ازشبرگردوندم...چند لحظه بعد نگاهش کردم که دیدم سرشو انداخته پایین و داره با انگشتای دستش بازی می کنه...بعد هم کلافه از جاش بلند شد و از سالن رفت بیرون...
ادامه دارد...
     
#30 | Posted: 26 Aug 2013 12:59
توی راه برگشت هومن پشت فرمان نشسته بود...نیم نگاهی به پرهام انداخت..پرهام دست راستشو گذاشته بود لب پنجره ی ماشین و انگشت اشاره اش را گذاشته بود روی لبانش.. از اخمی که به چهره داشت و حالت صورتش می شد فهمید که غرق در افکارش است...هومن تک سرفه ای کرد و گفت:چیه؟چرا تو فکری؟...پرهام هیچ حرکتی نکرد...هومن نگاهش کرد وگفت:پرهام؟...با تو هستما...ولی پرهام همچنان توی فکر بود و هیچ عکس العملی نشان نمی داد.هومن با دست راستش محکم زد توی پهلوی پرهام که اون هم یک دفعه از جاش پرید..هومن گفت:اوهووووووووو...کجایی تو؟چرا هر چی صدات می کنم رو سایلنتی؟...پرهام با همان اخم نگاهش کرد وگفت:حوصلتو ندارم هومن...سربه سرم نذار...هومن با تعجب نگاهش کرد:جان؟..من چه کار به کاره تو دارم؟..گرگی گازت گرفته؟...وقتی نگاه گنگ پرهام را دید ادامه داد:اخه الان دقیقا داری عین اون پاچه ی منه بدبختو می گیری...پرهام پوزخند زد و سرش را برگرداند...-اره سگ شدم..پاچه می گیرم...خیلی وقته اینجوریم..اینو که دیگه همه میدونن...هومن سرش را تکان داد و در حالی که به جاده خیره شده بود گفت:خب اره...همه میدونن..ولی یه بنده خدایی این وسط هست که از هیچیخبر نداره و تو داری به ناحق اذیتش می کنی...پرهام سریع نگاهش کرد وگفت:کی رو میگی؟...منظورت..فرشته؟هومن بدون اینکه از جاده چشم بردارد سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد...پرهام نفس عمیقی کشید و پوزخند صداداری زد...-هه..خوبه..این دختر هنوز نیومده چقدر هم طرفدار پیدا کرده..به هومن نگاه کرد وگفت:من هرچی که بهش گفتم رو واسه خودش گفتم..بد که نگفتم.من میدونم اخر وعاقبتش چی میشه...چون خودم یهنمونشو به چشم دیدم که میگم...هومن گفت:همه که مثل هم نیستن..چرا نمیخوای اینو بفهمی؟اون دختر از هیچی زندگی من و تو خبر نداره..حالا ما بیایم به خاطر یه عقده و تصور که همه اش مختص به ذهن مغشوشه خودمونه..اون بیچاره رو متهم کنیم..که چی؟که چون یه دختر فراریه؟...پرهام داد زد:اره اره...برای اینکه اون از خونه اش فرار کرده...برای اینکه اون الان داره راهی رو میره که سارا 3 سال پیشرفت..میدونم تهش چیه..نمی خوام اونم به سرنوشته سارا دچار بشه...هومن نگاه کوتاهی بهش کرد وگفت:چرا نمی خوای؟...پرهام نگاهش کرد و گفت:چی؟...هومن شمرده شمرده گفت:چرا..نمی خوای فرشته هم..همون راهی رو بره...که سارا 3 سال پیش رفت؟...برگشت و به پرهام نگاه کرد وادامه داد:برات مهمه؟...پرهام نگاه خطرناکی به هومن انداخت و گفت:بار اخرت باشه اینو گفتی...اتفاقا برعکس وجود و مشکل اون دختر برای من کوچکتریناهمیتی نداره...فقط وقتی یاد حماقت سارا میافتم و وضعیت فعلی این دختر رو می بینم ذهنم ناخداگاه بر می گرده به گذشته و اون شبلعنتی ..نمی خوام تکرار بشه چون ازش بیزارم..چون بدترین شب عمرم اون شب بود..شبی که سارا...نفسش را فوت کرد و کلافه دستشو بین موهایش کشید و به بیرون خیره شد...هومن سکوت کوتاهی کرد وگفت:باشه..می دونم که تو کلا از زن جماعت بیزاری.. درست..دیگه کاری ندارم.ولی خواهشی که ازت دارم اینه که فرشته رو با سارا یکی ندونی...پرهام نگاهش کرد و غرید:چرا؟...مگه اونم یه زن نیست؟..تافته ی جدا بافته که نیست..هومن خندید وگفت:شاید هم باشه...ولی نگاه پرهام هنوز هم با اخم و غضب بود:چی میخوای بگی؟...هومن شانه اش را بالا انداخت و گفت:هیچی...ولی سعی کن دیدت رو نسبت به مردم اطرافت تغییر بدی...پرهام با پوزخند نگاهش کرد..هومن گفت:چیه؟چرا اینجوری نگام می کنی؟پرهام با همان پوزخند گفت:موندم تو اگر بیل زنی چرا تا الان نتونستی باغچه ی خودتو اباد کنی؟..برادر من تو داری به من این حرفارو می زنی؟...هومن لبخند کمرنگی زد و با صدای ارومی گفت:اره..درست میگی.به نوعی میشه گفت من اگر لالایی بلدم چرا پس خودم انقدرکسری خواب دارم؟...هومن به پرهام نگاه کرد ..پرهام هم نگاهش کرد .. زل زدن توی چشمای هم...یک دفعه هر دو زدن زیر خنده...هومن با صدای بلند خندید وگفت:یعنی من عاشقه این ضرب المثلایی هستم که خودم و خودت می سازیمشون...اونم از کجا؟...پرهام با خنده گفت:از این بالا خونه که خیلی وقته دادیمش رهن کامل...هومن با خنده زد رو فرمون وگفت:ای گفتی...همینه که من و تو.. توی این سن که الان بچه هامون باید موقع ازدواجشون باشه هنوز عذب اقلی موندیم.کی چراغ خونمون چلچراغ میشه خدا عالمه...پرهام به لبخندی اکتفا کرد و از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه کرد...*******می خواستم برم بقیه ی سرگذشت مهرداد پسر خانم بزرگ رو بخونم که زنگ در زده شد..اینبار دیگه کیه؟..خدمتکار سراسیمه اومد تو و به خانم بزرگ گفت:خانم جان..ویدا خانم و کتی خانم تشریف اوردن..خانم بزرگ لبخند بزرگی زد وگفت:بگو بیان تو ..خوش اومدن...با تعجب به خانم بزرگ و خدمتکار نگاه کردم..ویدا و کتی دیگه کیا بودن؟..در خونه باز شد و دوتا دختر جوون اومدن تو..یکیشون به نظرم اشنا اومد...اره درسته...یکیشون همون دختری بود که وقتی داشت با هومن دست می داد دیدمشون...اونی که به نظرم اشنا اومده بود به طرف خانم بزرگ دوید و بغلش کرد و محکم گونشو بوسید...ولی اون یکی دختر که تیپ فوق العاده امروزی داشت فقط به لبخندی اکتفا کرد و اروم به خانم بزرگ سلام کرد و بی توجه به حضور من روی مبل کناریم نشست وپاهاشو روی هم انداخت...دختری که خانم بزرگ رو بغل کرده بود با صدای شادی گفت:سلام مامانی جونم...قربونتون برم من..دلم براتون یه ریزه شده بود..خانم بزرگ گونه ی دختر رو بوسید وگفت:خدا نکنه ویدا جان...عزیزدلم منم دلم براتون تنگ شده بود..چرا دیگه یادی از ما نمی کنیمادر؟...اون دختر که فهمیدم اسمش ویداست روی مبل کنار خانم بزرگ نشست وگفت:وای مامانی مگه درس ودانشگاه برای ادم وقتمیذاره؟..همین که سرم خلوت شد به کتی گفتم باید همین امروز بریم دیدن مامانی...وای خیلی دلم براتون تنگ شده بود...نگاهش چرخید روی من .. هول شدم و ناخداگاه سلام کردم...لبخند دوستانه ای زد وگفت:سلام..پس اون مهمون ویژه ای که هومن می گفت تویی درسته؟..فرشته...من هم لبخند زدم و گفتم:درسته...ولی مهمون ویژه که نه...اقا هومن به من لطف دارن...اون یکی که اسمش کتی بود گفت:نه اتفاقا هومن ازاین لطفا به هر کسی نمی کنه...نمیدونم چطور شده غریبه ها رو انقدر تحویل می گیره...نگاهش کردم وچیزی نگفتم..از سر تا پاش غرور می بارید...حتی نگام هم نمی کرد.ویدا تک سرفه ای کرد وگفت:این چه حرفیه کتی؟..فرشته جان شما به دل نگیر...با لبخند نگاهش کردم وگفتم:چی رو به دل نگیرم؟ایشون که حرفی نزدن؟...کتی از جاش بلند شد و زیر لب طوری که فقط من بشنوم گفت:ایش.. چه خود شیرین...بعد هم رفت طبقه ی بالا...خانم بزرگ گفت:حرفاشو به دل نگیر مادر...اخلاقش اینجوریه.. با کسی نمی جوشه...با همون لبخند گفتم:این چه حرفیه خانم بزرگ؟ایشون که حرف بدی نزدن؟..در هر حال من یه غریبه هستم دیگه...ویدا از جاش بلند شد واومد کنارم نشست...
ادامه دارد...
     
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / فرشته من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites