تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس مبهم عشق

صفحه  صفحه 2 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#11 | Posted: 1 Sep 2013 08:40 | Edited By: paridarya461
فصل ۳
ساعت گوشی همراهم را نگاه کردم ساعت پنج وبیست وپنج دقیقه صبح بود.تلفن همراهم را خاموش کردم وآن را درون کیفم گذاشتم وکمربند خودم و پرهام را دوباره بازدید کردم.پرهام از شدت هیجان آرام وقرار نداشت.برای سومین بار بود که سوار هواپیما می شد ولی ان دوبار قبلی چون در سن سه چهار سالگی بود چیزی به یادش نمی امد اما حالا از لحظه لحظه بودن در هواپیما لذت می برد.جای من وپرهام وسارا کنار هم قرار گرفته بود وجای عمه آذر وعزیز ویک خانم دیگر جلوی ما وجای سینا وفرزاد ویک پسر درشت هیکل کنار صندلی ما.برای اینکه از تیررس نگاه سینا وفرزاد دور باشیم پرهام را نزدیک آنها قرار داده بودیم وسارا کنار پنجره ومن صندلی وسط بین سارا وپرهام.قرار شده بود رفتن را با هواپیما برویم که زودتر برای تشییع جنازه برسیم وبرگشتن با قطار برگردیم.البته برای برگشتن هم سینا خیلی به این در ان در زده بود که بلیط هواپیما تهیه کند ولی در ان وقت کم جور نشده بود.بلیط رفتن هم توسط یکی از دوستانش در آژانس هواپیمایی گرفته شده بود که از نظر عزیز زود رسیدن برای تشییع جنازه واقعا جز واجبات بود.تشییع جنازه ساعت نه صبح اعلام شده بود وعزیز در حین گریه و زاری وبی تابی اش پنج دقیقه بهپنج دقیقه می گفت یک وقت دیر نرسیم.از اینکه فرزاد همراه ما به مسافرت می امد به راستی برای من وسارا جالب بود.بیچاره هنوز از گرد راه نرسیده امروزهمراه ما عازم سفر شده بود.از بین گفته های عمه آذر دستگیرمان شده بود که فرزاد در محل تحصیل سینا زندگی می کند و در این چند سالی که سینا در شهرستان درس می خوانده خیلی به خانواده فرزاد زحمت داده اما تعجب مان از این بود که در این مدت چرا سینا او را همراه خود به تهران نمی اورد ونشان مان نمی داد.شاید هم دلش می خواست دوست به این خوش تیپی اش را یک دفعه برایمان رو کند تا یک باره شوکه شویم.البته به خاطر هیزی وخل بودنش واقعا هم جای شوکه شدن داشت!
یکی از سوژه هایی که دیشب تا حالا توجه من وسارا را به خود جلب نموده بود ناراحتی وشاید هم عزاداری سینا پا به پای عزیز بود.اگر مطمئن نبودیم واقعا فکر می کردیم سینا بیشتر از اینها به دایی ناتنی پدرش ارادت دارد.شاید هم این ادا و اصولش نوعی کلاس بود که جلوی دوستش گذاشته می شد که او هم حساب کار دستش بیاید تا زیاد باب شوخی وخنده جلوی عزیز راه نیندازد.به هر حال چیزی که در این وسط کاملا نامیان بود خوشحالی وهیجان بیش از اندازه پرهام بود که از شدت آن تمام دکمه های بالای صندلی وسقف را امتحان کرده بود واگر چشم غره سینا نبود کمربند صندلی اش را باز می کرد ودر میان صندلی ها راه می رفت.
پس از اوج هواپیما چشم هایم را روی هم گذاشتم تا حالم دگرگون نشود که صدای پرهام را زیر گوشم شنیدم:
ـ سروناز حالم داره یه جوری میشه.
بدون آنکه چشمهایم را باز کنم سرم را به طرفش گرداندم وگفتم:
ـ طوری نیست سرت رو به صندلی تیکه بده چشمهاتو ببند خوب میشی.
سارا هم خودش را جلو کشید وگفت:
ـ به جون خودم منم داره حالم به هم می خوره این نسکافه چی بود اول صبحی با شکم خالی زهرمار کردیم؟!
لبخندی زدم وگفتم:
ـ تو هم چشمهاتو ببند حالت جا میاد.
با لحن خاص وشوخی گفت:
ـ چی چی رو چشمهاتو ببند چشمهاتو ببند؟! اینطوری که ما سه تا چشمهامونو بستیم اگه هواپیما رو هم بدزدند چیزی نمی فهمیم.
پوزخندی زدم وگفتم:
ـ نه که اگه چشم هامون هم باز باشه می فهمیم؟!
پقی خندید وگفت:
ـ حالا فکرشو بکن اگه سه تایی بالاهم بیاریم پیش این فرزاد خله چه شود؟!
نتوانستم خودم را کنترل کنم وبا چشمان بسته خندیدم که صدای غرغر عزیز را از جلو شنیدم که با صدای گرفته ای گفت:
ـ چه خبرتونه؟یواش تر.
سارا با لحنی خندان وآهسته زیر گوشم گفت:
ـ حالا تو چرا چشمهاتو اینطوری بستی؟بابا پلک هاتو باز کن مچاله شد!
بدون آنکه چشمانم را باز کنم با حال آشفته ای گفتم:
ـ باور کن اگه باز کنم حالم به هم میخوره.خیلی حالم بده...
حرفم تمام نشده بود که صدای پرهام را شنیدم:
ـ سروناز دستشویی دارم.
بی اختیار چشمهایم را باز کردم وبا عصبانیت گفتم:
ـ حالا؟!
دوباره سارا پقی زد زیر خنده وگفت:
ـ به چه شود؟!
با التماس روبه سارا گفتم:
ـ سارا به جون خودم حالم بده نمی تونم برم بیا تو ببرش.
خودش را به صندلی اش چسباند و درمانده گفت:
ـ مگه رنگ منو نمی بینی؟من حالم از تو بدتره تا بخوام از این سر بیام اونور روی سر وکله تون بالا میارم.
نگاهی به رنگ پریده اش کردم وگفتم:
ـ اه حالمو به هم زدی..
و با خشم رو به پرهام ادامه دادم:
ـ نمی تونستی زودتر توی فرودگاه بگی؟
خودش را عقب کشید ومستاصل گفت:
ـ خب چکار کنم اون موقع نداشتم.
سارا سرش را جلود آورد وآهسته گفت:
ـ خب بگو سینا ببردش.
با چشم غره نگاهش کردم وجواب دادم:
مگه دیوونه ام.
و رو به پرهام گفتم:
ـ خودتو نگه دار تا کمی حالم بهتر بشه.
پرهام با بی صبری جواب داد:
ـ نمی تونم پاشو الان بریم.
سارا از التماس پرهام دلش به رحم آمد وگفت:
ـ به جای این چونه زدن دو دقیقه ببرش.اصلا عقب تر بشین خودم می برمش.
و کمربندش را باز کرد و از جایش بلند شد.با بلند شدن سارا، سینا به طرفمان نگاه کرد وبا اشاره پرسید:
ـ چی شده؟
سارا با رنگی پریده جواب داد:
ـ پرهام میخواد بره دستشویی.
سینا بلافاصله کمربندش را باز کرد و از جایش بلند شد و به طرف صندلی پرهام خم شد و در حالی که کمربند صندلی پرهام را باز می کرد با عصبانیت رو به ما گفت:
ـ یک بار دیگه صدای خنده تون رو بشنوم از هواپیما پرتتون می کنم پایین ناسلامتی داریم میریم برای مجلس عزا نه عروسی.
و دست پرهام را گرفت وبه طرف عقب هواپیما حرکت کرد.سارا در حالی که هنوز ایستاده بود بی حوصله روی صندلی اش نشست وکمربندش را بست ونگاهی به من کرد من هم عصبانی از دست سینا نگاهش کردم وگفتم:
ـ بیا همینو می خواستی؟
شانه هایش را بالا انداخت وجواب داد:
ـ چکار کنم دیوونه است!
و نگاهی به طرف صندلی فرزاد انداخت وادامه داد:
ـ یه دیوونه دیگه هم اونوره داره ما رو نگاه می کنه و می خنده.
سرم را به طرف فرزاد چرخاندم و با دیدن لبخند بی معنی اش بی رغبت گفتم:
ـ حق داره بنده خدا این رنگ و رویی که ما پیدا کردیم هر کی ندونه فکر می کنه از سوز گریه و زاری برای عزای دایی عزتت به این حال و روز در اومدیم دیگه خبر ندارند که کله سحر یک لیوان نسکافه مونده تو شکممون ریختیم!
بی رمق جواب داد:
ـ تو که گفتی قوطی اش جدیده؟
با بی رمقی تمام گفتم:
ـ چه می دونم این پرهام برمیداره همه روبا هم قاطی می کنه.فکر کنم قوطی تاریخ گذشته اون دفعه رو با قوطی نسکافه این دفعه ای درهم کرده.
بی حال خندید گفت:
ـ پس کارمون به بیمارستان نکشه خوبه اگر مردم به حامد بگید چه بلایی سرم آوردید!
از اینکه در اوج بی حالی به فکر حامد بود خندیدم وجواب داد:
ـ اگه جون سالم به در بردم چشم.
پلک هاشو روی هم گذاشت وگفت:
ـ میگن بادمجون بم آفت نداره!
لبخندی زدم وگفتم:
ـ جداً؟!
با همان بی حالی خندید وگفت:
ـ اره جداً.ولی بی شوخی فکرشو بکن اگه این هواپیما سقوط کنه همه در اثر ضربه مغزی وخونریزی واین حرفها می میرند اما علت مرگ من و تو پرهام رو که بررسی می کنند می بینند در اثر مسمومیت نسکافه!خنده دار نیست؟!مثل اون جوکه که یه یارو خودشو با فنر داره می زنه وقتی علت مرگش رو بررسی می کنند می بینند به جای خفگی شکستگی جمجمه گزارش شده!یارو هی با فنر سرش از پایین می رفته بالا به سقف اتاق میخورده!
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم وبلند خندیدم وگفتم:
ـ دیوونه!تقصیر خودت بود که اول صبحی هوس چایی کرده بودی.
چشمهایش را باز کرد وجواب داد:
ـ من گفتم چایی نه نسکافه کوفتی!
دوباره خندیدم وگفتم:
ـ توی این وقت کم چیکار می کردم؟!مگه ندیدی عمه چند دفعه تلفن زد وگفت چکار می کنید زود باشید دیر شد.
بی رمق جواب داد:
ـ حالا می خواستی توی وقت کم منو بکشی؟!
با خنده نگاهش کردم.
دیشب بعد از اینکه برای عرض تسلیت به عزیز پایین رفتیم برای جمع وجور کردن وسایل وساکمان بلافاصله بالا آمدیم که قبل از آن سارا ساک کوچکش را آماده کرد وهمراه مان بالا آمد تا شب پیش ما بخوابد که مثلا صبح با ما بیدار شود تا خواب نمانیم غافل از اینکه خودش دیرتر از من وپرهام بیدار می شود....
ـ صدای خنده ات تا ته هواپیما می اومد.
با صدای سینا به طرفش نگاه کردم وبدون آنکه جوابی بدهم پرهام را نشاندم وکمربند صندلی اش را بستم.
ـ سروناز مگه نمی شنوی چی میگم؟
با صدای عصبانی و پر از عیظ سینا دوباره به صورتش نگاه کردم وبرای اینکه دهانش را ببندم آهسته گفتم:
ـ ببخشید دست خودم نبود.
و بی اختیار اشک درون چشمهایم جمع شد.انگار از غلط کردن من دلش خنک شده بود که حرف دیگری نزد وبه طرف صندلی عمه آذر وعزیز خم ش وپرسید:
ـ چیزی نمی خواهید؟
صدای عمه از جلو آمد که در جوابش گفت:
ـ نه فعلا عزیز خوابه تو هم برو بخواب تا برسیم.
و بعد به طرف صندلی خودش رفت وکنار دوستش نشست.دست سارا روی دستم قرار گرفت که آهسته گفت:
ـ فکرت رو به خاطر حرفهای صدمن یه غازش خراب نکن.منو نمی بینی دهن به دهنش نمیذارم؟!
وبا نزدیک شدن مهماندار هواپیما با میز چرخدار صبحانه بینی اش را بالا کشید واهسته زیر گوشم ادامه داد:
ـ اه سروناز بوی دلنواز نسکافه اش از دو کیلومتری هم به مشام میرسه.
*****
با تاکسی های فرودگاه به طرف شهرستان کوچک محل عزاداری و زادگاه عزیز حرکت کردیم.فرودگاه با شهرستان زادگاه عزیز سی کیلومتری فاصله داشت وما این مسافت را باید با ماشین طی می کردیم.دو تا تاکسی گرفتیم که من وسارا وعمه آذر وپرهام در یک تاکسی وعزیز وسینا وفرزاد در تاکسی دیگر قرار گرفتیم.از اینکه عزیز نخواسته بود در تاکسی ما بنشیند من وسارا شصت مان خبردار شد که عزیز از خنده های پنهانی وگاهی هم آشکار ما در هواپیما دلخور است.چون عمه آذر اول میخواست که در تاکسی پسرها بنشیند ولی عزیز با ناراحتی خواسته بود که جایش را با او عوض کند.
بین راه عمه آذر که کنار من وسارا در صندلی عقب نشسته بود با صدای آهسته ای گفت:
ـ بچه ها دیگه توصیه نکنم اینجا شهر کوچیکه مراقب رفتارتون باشید که کوچکترین حرفی پیش نیاد نمی خوام موقع برگشتن عزیز از دستتون ناراحت باشه.
پس عمه آذر هم فهمیده بود که عزیز از دستمان دلخور است.سارا طلبکارانه جواب داد:
ـ ولی ما کاری نکردیم که به عزیز بر بخوره.
عمه آذر مثل همیشه با خونسردی جواب داد:
ـ همین تظاهر به خوشحالی و بگو و بخند هم جلوی عزیز کار درستی نیست.هر چی باشه ما برای عزاداری به این شهر اومدیم نه برای تفریح.
برای اینکه حرفی زده باشم که عمه آذر را راضی کنم گفتم:
ـ باشه چشم عمه از این به بعد سعی می کنیم موردی پیش نیاد...
وبا صدای پرهام که روی صندلی جلو کنار راننده نشسته بود حرفم را قطع کردم.
ـ عمه چقدر دیگه راه داریم؟
به جای عمه آذر راننده با خوشرویی جواب داد:
ـ چیزی دیگه نمونده الان می رسیم.
بار اولم بود که به شهر خانواده پدری سارا می رفتم وبرایم جالب بود که به اطراف نگاه کنم.شهری کوچک وکویری بود که با وجود اینکه اواسط پاییز را می گذارندیم ولی از سوز هوای سرد خبری نبود وبا توجه به لباس های گرمی که ما پوشیده بودیم کمی هم گرم به نظر می رسید.گوشی تلفن همراهم را از کیفم بیرون آوردم وآن را روشن کردم.ساعت هفت وشانزده دقیقه صبح بود رو به سارا کردم وگفتم:
ـ باز خوبه به موقع برای تشییع جنازه می رسیم.
سارا پوزخندی زد وگفت:
ـ مثل اینکه عجله ات از عزیز بیشتره.
عمه آذر نگاهش را از پنجره به طرفمان چرخاند و با تذکر گفت:
ـ باز شروع کردین!
با ورود به شهر دوباره نگاهم به بیرون از ماشین کشیده شد.با عبور از میدان اصلی شهر به طرف بلوار بزرگ و پهنی که در دو ردیف درختان کاج آن را زیبا نموده بود حرکت کردیم.برایم جالب بود که شروع روز در یک شهرستان کوچک متفاوت با شهر بزرگی چون تهران است.با آفتاب دلچسبی که می تابید وهوای صاف وشفاف و به دور از الودگی و دود ماشین ها مردم در خیابان وبلوار شهر رفت وآمد می کردند وبیشتر وسیله نقلیه داخل شهر را موتور ودوچرخه تشکیل میداد.(فکر کنم منظورش 20 سال پیش بوده...ما که تا الان تو هر شهری رفتیم از این چیزا خبری نبوده...)بعضی از مغازه دار ها یک چهار پایه کوچک گذاشته بودند بیرون از مغازه و رویش نشسته بودند ورفت وآمد رهگذرها را تماشا می کردند و با اکثرشان سلام وعلیک می کردند واگر کسی برای خرید می رسید با سلام وصلوات داخل مغازه می رفتند.(چه باحال)
کمی شیشه ماشین را پایین کشیدم.واقعا همه جا بوی تازگی و سرزندگی می داد چیزی که در یک شهر بزرگ محال بود پیدا شود!

Signature
     
#12 | Posted: 1 Sep 2013 09:15 | Edited By: paridarya461
بعضی از خانه هایی که درشان باز بود داخل حیاطشان مرغ و خروس های چاق وچله رژه می رفتند مرغ ها از شدت چاقی یک وری راه می رفتند!)خیلی دلم میخواد این شهری که تعریفشو می کنه ببینم...بیشتر شبیه روستاست تا یه شهر(نمی دانم شاید من چنین به نظرم می رسید؟!
بی اختیار لبخندی زدم وهوای تازه صبح گاهی را با یک نفس بلعیدم.سارا آهسته به پهلویم زد یعنی:
چته؟!
با لبخندی نگاهش کردم وگفتم:
ـ ببین چقدر همه چی قشنگه!
یک لنگه ابرویش را بالا داد وبا تعجب نگاهم کرد واهسته گفت:
ـ به به به سلامتی مبارک باشه!
خندیدم وجوابش دادم:
ـ چی چی رو مبارک باشه؟دیوونه شدی؟دارم میگم شهر قشنگه.
با خنده در جوابم گفت:
ـ حال و هوای عاشق ها هم این جوریه از قشنگی در ودیوار شهر شروع میشه تا اینکه...
نگذاشتم ادامه دهد سرم را به طرف شیشه چرخاندم ولبخند زدم.دوباره به پهلویم زد و زیر گوشم گفت:
ـ ولی دیدن چشمهای پف کرده اش که اول صبحی عین وزغ شده بود هم حس وحال عاشقی به سر آدم می زنه؟!
متوجه منظورش نشدم وسرم را چرخاندم و پرسش گر نگاهش کردم.ریز ریز خندید وجواب داد:
ـ فرزاد رو میگم.
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم وآهسته گفتم:
ـ دیوونه!ولی بی شوخی نگاه کن خیابون های اینجا خیلی جالبه.
در حالی که به بیرون نگاه می کرد گفت:
ـ ندید بدید یعنی تا حالا شهرستان نیومده بودی؟
بلافاصله جواب دادم:
ـ نه کجا اومده بودم؟!خودت که بهتر می دونی فقط چند بار شمال و شهرهای تاریخی بزرگ رفته بودیم.هیچ وقت با ماشین داخل شهر نشده بودم.تازه سبک خونه های شمال با خونه های اینجا که کویریه و از خشت وگله زمین تا آسمون فرق میکنه.
سرش را جلو اورد وگفت:
ـ اولا کلاس اینجا رو پایین نیار کجاش خشت وگله؟!خب با چشم های وامونده ات داری می بینی همه جا اجریه ونماهاش سنگیه.دوما اینکه هیچ دوست ندارم آبا و اجدادیم زیر ذره بین نگاهت بره.شیر فهم شد؟
خندیدم وبا لحن خودش گفتم:
ـ اولا اینکه منظور من از خشت وگل خونه های قدیمیشه.دوما تو باید افتخار کنی که شهرت بافت قدیمیش رو حفظ کرده.آجر وسنگ که کلاس نمیشه.
با خنده گفت:
ـ اِ...حضرت عالی از اداره میراث فرهنگی برای بازدید تشریف آوردین؟!
خواستم بگویم آره که عمه آذر با اخم سرش را به طرف مان چرخاند وگفت:
ـ حالا خوبه دو ساعت داشتم نصیحتتون میکردم!
حق با عمه بود ما به هیچ وجه عنوان آدم بشو نبودیم!
در حالی که تاکسی مان پشت تاکسی جلویی پارک می کرد نگاهی به اجتماع پیاده رو و پارچه مشکی بالای سر حیاط خانه ای کردم وآهسته از سارا پرسیدم:
ـ رسیدیم؟
سارا با دقت به چند نفری که جلوی در جمع شده بودند نگاهی انداخت جواب داد:
ـ آره اونها هم فامیل های بابامند.
تعدادی از ان افراد برایم آشنا بودند در مراسم ختم عمو ابراهیم دیده بودمشان.هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که عمه آذر سرش را جلوتر آورد وآهسته گفت:
ـ دوباره سفارش نکنم ها روسری هاتون رو جلوتر بکشید شوخی رو بذارید کنار مثل خانم ها رفتار کنید.
وبلافاصله از ماشین پیاده شد.از عمه آذر بعید به نظر می رسید که اینطور سفت وسخت بهمان تذکر بدهد.شاید به خاطر حفظ آبرو جلوی فامیل های شوهر خدابیامرزش بود که برایش اهمیت داشت که جلوی آنها مثل آدم...
ـ مگه تا حالا مثل آقایون رفتار می کردیم؟!
با لحن طلبکاری سارا نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم که سارا با همان غیظی که از سفارش عمه داشت رو به من گفت:
ـ نیشت رو ببند مگه نشنیدی مامان چی گفت؟خیر سرمون اومدیم چهارشنبه سوری!
با پرت و پلاهایی که سارا از حرص می گفت بیشتر خنده ام گرفت ولی برای اینکه خودم را کنترل کنم رو به پرهام گفتم:
ـ پرهام کمربند ایمنی ات رو باز کن پیاده شو.
سارا دوباره با همان لحن ناراحت گفت:
ـ چه کمربند ایمنی هم میگه!
و رو به پیاده رو نگاه کرد وادامه داد:
ـ فرزاد خله رو نگاه کن چنان خودشو قاطی جمعیت کرده انگار راست راستکی بابابزرگ خودش مرده.
هنوز درست فرزاد را ندیده بودم که صدای شیون وگریه عزیز توجهم را به خود جلب کرد:
ـ الهی خواهرت برات بمیره که اینطور از بین ما رفتی.
سارا که هنوز نشسته بود زیر لب گفت:
ـ مگه چطور رفت؟!سکته کرد دیگه!
دوباره صدای عزیز با دیدن پارچه مشکی سر در خانه وجمعیت جلوی در بلند شد:
ـ الهی برات پر پر بشم که بچه هاتو بی پدر کردی.
سارا پقی زد واهسته گفت:
ـ توش موندم عزیز این جمله ها رو کی سر هم کرده؟
خنده ام گرفت ولی از ترس اینکه کسی متوجه شود خودم را کنترل کردم وگفتم:
ـ سارا زشته یه وقت کسی ما رو می بینه.حالا چرا ما اینجا نشستیم؟بنده خدا راننده تاکسی کار داره میخواد بره.پرهام زود باش پیاده شو.
و در ماشین را باز کردم و پیاده شدم.
توی حیاط خانه پر از جمعیت بود وهمه منتظر نشسته بودند که برای خاکسپاری رهسپار قبرستان شوند.بی اختیار نگاهم مجذوب بافت سنتی خانه شد.حیاطی بزرگ وپر درخت که کفش سنگ فرش وآجری بود وحوض بزرگ بیضی وسط حیاط که توسط چهار باغچه بزرگ احاطه شده بود.بیشتر درختهای باغچه ها درخت انار بود که بابرگ های سبز وانارهایی سرخ واقعا جلوه خاصی به باغچه ها داده بود.موقع ورود به خانه در زیبای چوبی هلالی شکل که در دو طرفش پله هایی برای نشستن در نظر گرفته شده بود خودنمایی می کرد ولی به علت تجمع آقایان دم در و از همه مهمتر قیافه درهم واخم آلود سینا فرصت دیدن کافی پیدا نکردم وبازبینی کامل آن را برای یک وقت مناسب تر گذاشتم.به قول سارا احساس می کردم به راستی از اداره میراث فرهنگی تشریف اورده ام!ولی واقعا دیدن این همه بافت قدیمی وسبک کهن خانه های این مدلی حس و حال خوبی به هم دست می داد وهر بار که ازتلویزیون این جور خانه ها را نگاه می کردم آرزو می کردم که ای کاش در چنین خانه ای زندگی می کردم یا حداقل یکی از انها را از نزدیک می دیدم.تعجبم از این بود که این سارای موش مرده از این سبک وسیاق زادگاه پدری اش چیزی برایم نگفته بود وشاید هم به آن اندازه ای که برای من جالب بود برای او جذاب نبود!
به هر حال عزاداری دایی عزت را کاملا فراموش کرده بودم ویک راست با تمامی حواس چسبیده بودم به بلعیدن در ودیوار خانه.از بس در تلویزیون میخکوب این جور برنامه ها شده بودم می دانستم که زیرزمین بزرگی که پله های پهن آجری دارد و زیر اتاق های پنج دری قرار گرفته اسمش سرداب است و سرداب کوچک دیگری هم در کنار سرداب بزرگ قرار دارد که در گذشته برای انبار کردن گندم وجو وسایرغلات وحبوبات استفاده می شد والبته حالا نمی دانستم خانواده دایی عزت چه استفاده ای از ان می کردند.
در حالی که محو تماشای پنجره های کوچک چوبی وکنده کاری شده روی درهای پنج دری بودم از طول حیاط گذشتم واز پله های کنار سرداب بالا رفتم.حالا روی ایوان پهن و بزرگی که روی سرداب قرار داشت ایستاده بودم ودوباره به دور وبر حیاط نگاه می کردم تازه متوجه شدم که موقع داخل شدن از در حیاط از یک راهروی طویل وعریض که اسمش دالان یا هشتی بود گذشته ام وبه خاطر همراهی با سارا وسلام وعلیک با فامیل هایش متوجه نشده ام.
واقعا عجب خانه رویایی بود!
همان خانه ای که همیشه در تصورم آرزو داشتم.ای کاش این همه جمعیت در این خانه نبود ومن یک دل سیر آن را نگاه می کردم.
ـ چیه جوگیر شدی؟!چرا اینجا وایسادی؟بیا بریم تو یه چیزی بخوریم.
با صدای سارا به خود آمدم وگفتم:
ـ سارا می کشمت چرا تا حالا راجع به اینجا با من صحبت نکردی؟
با تعجب پرسید:
ـ راجع به کجا؟!
با طلب کاری جواب دادم:
ـ همین جا دیگه خونه دایی عزتت.
لبخندی زد وگفت:
ـ حالا مگه یه خونه پنج دری چه ویژگی داره؟!باور کن خودم تا حالا دو سه بار هم به این خونه نیومدم.
با نگاهی به اطراف گفتم:
ـ دیوونه اینجا معرکه است.خیلی قشنگه!
پوزخندی زد وگفت:
ـ پس اگه خانه بابا ابراهیمی رو ببینی چی میگی؟!حتما از هیجان پس می افتی.
با اشتیاق پرسیدم:
ـ مگه اونجام این جوریه؟!
قبل از آنکه به اتاق بزرگ پنج دری برود جواب داد:
ـ به کجاشو دیدی؟
و پیش از انکه سوال دیگری بپرسم وارد اتاق شد.
خانه پدربزرگ مرحوم سارا هم در این شهرستان واقع شده بود ومن تازه حسرت می خوردم که چرا در گذشته وقتی پدر ومادرم با خانواده عمه اینها به این شهر می امدند همراهشان نمی امدم و پیش مهرناز در خانه می ماندم.خود سارا هم بیشتر مواقع با ما می ماند وگرمای هوای شهرستان را بهانه می اورد ومن پیش خودم اینطور استنباط می کردم که حتما آنجا خبری نیست که سارا پیش ما مانده غافل از اینکه سلیقه سارا کجا وسلیقه من کجا!
با صدای عزیز که هنوز از گرد راه نرسیده نوحه سر داده بود به طرف اتاق پنج دری کشیده شدم.با وجود ساعت هفت ونیم صبح همه خانم ها سرتا پا مشکی دور تا دور اتاق نشسته بودند وعزاداری می کردند و واقعا مردن آدمها هم در شهرهای کوچک ارج وقرب دیگری نسبت به کلان شهرها داشت.در شهرهای بزرگ اگر کسی در خانه اش می مرد همسایه دیوار به دیوار هم نمی فهمید مگر اینکه چی بشود که در اپارتمانها همسایه ها صمیمی بشوند و از جیک وپوک هم خبردار شوند.تازه آن هم راه پای همسایه های فضول و زیر زبان کش وحرف بیار و ببر هم به این طریق درخانه ها باز می شد که بعضی ها صلاح را در قطع رابطه با همسایه ها می دانستند بماند که بعضی ها هم آنقدر دلسوز وصمیمی رفتار می کردند که حتی حاضر بودند تا آخر معرفت...
ـ سروناز، سینا میگه چرا جلوی در اتاق مثل مجسمه وایسادی؟برو تو پیش عمه اینها زشته.
تازه فهمیدم که هنوز جلوی در اتاق و بقیه زل زده ام و از همه مهمتر اینکه بودن امانتی چون پرهام را فراموش کرده ام ومحو تماشای در ودیوار خانه شده ام!
روبه پرهام گفتم:
ـ تو کجا میری بیا با هم بریم تو؟
با قیافه حق به جانبی جواب داد:
ـ من قسمت زنونه نمیام میرم پیش سیناودوستش توی حیاط.
از اینکه ادعای مردانگی می کرد خنده ام گرفت وگفتم:
ـ پس وایسا برم از سارا یه نون پنیری چیزی بگیرم بخوری.
در حالیکه از پله های بالای سرداب پایین می رفت جواب داد:
ـ من سیرم توی هواپیما صبحونه خوردم.
کمی به طرفش رفتم وگفتم:
ـ پس از پیش سینا تکون نخوریها اینجا اگه گم بشی کسی نمی تونه پیدات کنه مواظب زیرزمین واون حوض هم باش که توش نیفتی پرهام با توام می شنوی چی میگم؟
به طرفم چرخید وبا خجالت از اینکه حرفهایم را بقیه هم شنیده باشند جواب داد:
ـ مگه من بچه ام؟
از اینکه یک شبه مرد شده بود لبخندی زدم ونگاهش کردم وپیش از آنکه نگاه را از او بردارم چشمم به قیافه غضبناک سینا افتاد که گوشه حیاط همراه با فرزاد وچند نفر دیگر ایستاده بود وبه من با غیظ نگاه می کرد.وقتی مطمئن شدم از اینکه پرهام پیش آنها رفته سریع داخل اتاق شدم ومضطرب ونگران از عواقب بعدی نگاه سینا گوشه ای از اتاق نشستم.
سارا از گوشه دیگر اتاق که کنار عمه آذر نشسته بود بلند شد وبه طرفم آمد وگفت:
ـ چرا اینجا نشستی؟بیا پیش ما.
بی حوصله جواب دادم:
ـ نه همین جا خوبه.
کنارم نشست وآهسته پرسید:
ـ چی شده؟بازدید عملیت تموم شد؟
قبل از آنکه جوابی بدهم دختری سبزه رو همسن وسال من وسارا سینی چای وخرما را جلویم گرفت وتعارف کرد.با خوشرویی برداشتم وتشکر کردم که رو به سارا گفت:
ـ سارا مهمونت رو بیار آشپزخونه صبحونه حاضره.می خواستم بیارم اینجا ولی...
و نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت وصدایش را پایین تر آورد وادامه داد:
ـ جمعیت زیاده نمیشه.
با تشکر نگاهش کردم که سارا زودتر گفت:
ـ ممنون سمیه جون تعارف نداریم خودمون میایم آشپزخونه اگه کاری هم هست بگو تا ما انجام بدیم.
تازه متوجه ته لهجه محلی اش شدم که جواب داد:
ـ نه خواهش می کنم شما چرا؟!همین که این همه راه زحمت کشیدید اومدید قدم سرچشممون گذاشتید
و سینی خالی را برداشت وبه اتاق دیگر رفت.با رفتن او سارا گفت:
ـ نوه پسردایی بابام بود.توی عزا بابا اومده بود یادت هست؟
در حالی که سعی می کردم قیافه اش را به خاطر بیاورم در جواب سارا گفتم:
ـ نه یادم نمیاد.
آهسته گفت:
ـ از بس که خنگی حالا زود چایی و خرمات رو بخور بریم آشپزخونه به بهونه کار ته بندی کنیم.

Signature
     
#13 | Posted: 1 Sep 2013 09:32 | Edited By: paridarya461
استکان چایی رو دستم گرفتم وجواب دادم:
ـ نه بابا زشته میگن چقدر شکموئن.
ـ باور کن از گرسنگی دارم می میرم تازه تا حالا منتظر تو شدم تا بازدید میراث فرهنگیتو تموم کنی وگرنه تا الان دو دفعه صبحونه خورده بودم.
خرما را در دهانم گذاشتم وگفتم:
ـ خب توی هواپیما یه چیزی می خوردی تا اینطور از راه نرسیده آبروریزی در نیاری عزیز بفهمه مثل قحطی زده ها رفتی آشپزخونه تیکه بزرگت گوشته.
نگاهی به عزیز که تا حدی آرام گرفته بود انداخت وگفت:
ـ تعارف که باهاشون نداریم..
وقبل از انکه از جایش بلند شود آهسته گفت:
ـ من رفتم اگه خواستی تو هم بیا اگه چیزی نخورم تا یک ساعت دیگه من ودایی عزت رو با هم خاک می کنید.
خنده ام گرفت و به دور شدنش به طرف آشپزخانه نگاه کردم.دوباره نگاهم به سوی عزیز رفت با چشمانی بسته سرش را به دو طرف تکان می داد ومرگ برادر را به سوگ نشسته بود.دو زن مسن همسال خود عزیز هم دو طرفش نشسته بودند وبا چشمانی پف کرده همانند عزیز سرشان را تکان می دادند واشک می ریختند.کمی که دقت کردم آنها را شناختم.دخترهای دایی عزت بودند که درمراسم ختم عمو ابراهیمی هم آمده بودند ولی جالب اینجا بود که همسن وسال خود عزیز بودند!
یعنی عمه و برادرزاده ها همسن هم!
طولی نکشید که صدای بلند مردها از حیاط آمد که همه با هم می خواندند:
به عزت شرف لااله الا الله...
ناگهان صدای جیغ وگریه و زاری زن ها بلند شد وبه طرف پیش ایوان وحیاط دویدند.من هم به تابعیت از جمع یک باره بلند شدم وبه سوی حیاط رفتم.جنازه دایی عزت را در حالی که رویش پارچه ترمه انداخته بودند و درون تابوت چوبی گذاشته بودند دور تا دور حیاط می چرخاندند.با صدای یک پارچه مردها وگریه وشیون زن ها و بوی گلابی که مرتب روی جنازه پاشیده می شد من هم بی اختیار به گریه افتادم و اشک درون چشمهایم جمع شد.آخر و سرانجام هر کسی مرگ است چه بخواهد وچه نخواهد.خوش به سعادت دایی عزت که با وجود صد و دو سال سن باز هم برای قوم وخویش و دوست و آشنایش آنقدرعزیز بود که همه دلسوزانه برای رفتنش اشک می ریختند.می گویند خوب مردن وخوب زندگی کردن به سن وسال نیست واقعا راست گفته اند.بعضی ها آنقدر بد وتلخ وگزنده اند که وقتی جوان هم می میرند کسی رغبت نمی کند در عزایشان دو قطره اشک بریزد ولی بعضی ها هم آنقدر خوب و انسانند که اگر عمر نوح هم بکنند باز هم موقع رفتن برای همه عزیز هستند.درست مثل دایی عزت.
با اینکه از سارا شنیده بودم که آخرهای عمرش به زحمت راه می رفت وحرکت می کرد ولی از خوش اخلاقی وخوبی اش همین که نفسی می امد و می رفت برای بقیه غنیمت بود.
نمی دانم کجا خونده بودم که:
اگر پشت سر جنازه چهل نفر حرکت کنند وهر چهل نفر به نیکی از او یاد کنند.آن مرده آمرزیده می شود.
وحالا این جمعیت توی حیاط از صد نفر هم بیشتر بودند.پس خوش به حال دایی عزت!
ـ بیچاره پیرمرد خوبی بود خدا رحمتش کند!
با صدای بغض آلود سارا کنار گوشم نگاهش کردم.او هم گریه کرده بود.آهسته پرسید:
ـ می خواهی دنبال جنازه نریم وهمین جا بمونیم؟اگه خسته ای رودروایسی نکن.
بلافاصله جواب دادم:
ـ نه حتما بریم.درست نیست تا اینجا اومدیم قبرستان نریم.
نگاهی به جمعیت انداخت وگفت:
ـ پرهام رو درست وحسابی دست سینا سپردی توی این هاگیر و واگیر یک دفعه گم نشه؟
در حالی که با دقت لابه لای جمعیت را نگاه می کردم گفتم:
ـ اصلا کجا هستند نمی بینمشون؟!
سارا دوباره نگاه کرد و پله کنار دالان را نشان داد وگفت:
ـ اوناهاش اونجا هستند.پرهام بچه عاقلیه دست سینا رو محکم گرفته.
از بی تابی های عزیز ودخترهای دایی عزت دوباره اشکهایم جاری شد وهمراه سارا پشت سر جمعیت به طرف قبرستان حرکت کردم.موقع رفتن کاسب های محل کرکره مغازشان را پایین کشیدند ودنبال جنازه راه افتادند.واقعا سنت هایی که به چشم می دیدیم برایم قشنگ بود.هنوز یک خیابان نرفته بودیم که از سارا پرسیدم:
ـ مگه ب ماشین نمی ریم؟
بلافاصله جواب داد:
ـ نه قبرستان دو سه خیابون اونورتره.
بعد از اینکه مراسم خاکسپاری انجام شد نزدیکی های ظهر به طرف خانه دایی عزت برگشتیم.وقتی رسیدیم خانه دایی عزت را برای خانم ها وخانه همسایه را برای آقایان در نظر گرفته بودند وبا رفتن مردها به خانه همسایه راحت تر توانستم در حیاط بنشینم واطراف خانه را تماشا کنم.
ناگهان صدای سارا را از پشت خود شنیدم که می گفت:
ـ تا وقتی اینجا هستیم تو قراره به در ودیوار این خونه زل بزنی؟
سرم را به طرف او برگرداندم وبا لبخندی در جوابش گفتم:
ـ باور کن خیلی جالبه نمیشه ازش دل بکنم.
ـ پس واجب شد خونه بابا ابراهیمی رو نشونت بدم.
کنارم روی پله حیاط نشست وادامه داد:
ـ چه آفتاب داغیه انگار نه انگار که وسط پاییزه!
نفس بلندی کشیدم وگفتم:
ـ اره هوای خوبیه بیشتر نفس بکش ذخیره کن برای برگشتن.
با لحن شوخی گفت:
ـ نه خیر مثل اینکه خیلی از اینجا خوشت اومده؟!بیا یکی از این نوه های دایی عزت رو انتخاب کن همین جا موندگار شو.
سربه سرش گذاشتم وگفتم:
ـ بد هم نگفتی!کدوماشون بهتره؟اصلا این دایی عزت چند تا بچه و نوه داره؟
با خنده جواب داد:
ـ دو تا دختر وسه تا پسر داره.همه شون ماشاءالله سن های بالا دارند.نوه های اون ها تازه میشن همسن ما.یعنی نتیجه های دایی عزت به دردت میخوره.حالا از این نتیجه های ترگل ورگل هومن و صابر از همه بهترند.
با لبخندی نگاهش کردم وگفتم:
ـ دیوونه راست راستی باورت شده؟
با شیطنت جواب داد:
ـ پس چی؟فکر کردی این همه راه الکی اومدیم اینجا بالاخره باید یک کار خیری انجام داده باشیم که دست خالی برنگردیم.تو هم از اینجا خوشت اومده دیگه چی می خوای؟!فامیلم که هستند چی بهتر از این! ولی فقط عیب کار اینه که من وحامد نمی تونیم مدام بهت سر بزنیم.
با خنده گفتم:
ـ راستی از حامد چه خبر؟!صبح تا حالا ازش خبری شده؟
با لحن شوخی جواب داد:
ـ آره صبح زنگ زد حالش خوبه.حالا نمی خواد حرف تو حرف بیاری ولی من نظرم روی صابره.دو تاشون پسرهای خوبیند اما صابر با خلق و خوی تو بیشتر جوره.
جواب ندادم وبا خنده نگاهش کردم که ادامه داد:
ـ صابر مهندسی نساجی اش رو تموم کرده وهمین جا توی کارخونه ریسندگی مشغول شده سربازیش هم رفته.پسر چشم و دل پاکیه.فکر نکنم تا حالا براش آستین بالا زده باشند ولی هومن قیافه اش بهتره وبه قول معروف امروزی تره لیسانس مدیریت داره ولی توی کارگاه آهنگری باباش کار می کنه.از خدمت سربازی هم به خاطر تک پسری وسن بالای باباش معاف شده.خلاصه اینکه دوتاشون دست به نقد برای ازدواجند ولی صابر از نظر من برای تو مناسب تره.
از اینکه مثل عزیز همه چیز را سبک وسنگین می کرد خنده ام گرفت وگفتم:
ـ تو که آمار پسرهای فامیلتون رو داری چرا برای خودت اقدام نمی کنی؟
با لحن طلبکاری گفت:
ـ پس حامد بوقه؟!اگه جریان حامد پیش نمی اومد مثل تو دست روی دست نمیذاشتم.راستی تا یادم نرفته این سمیه هم خواهر صابره.دختر خوبیه از قضا اونم چشمش سینا رو گرفته.خلاصه بیا بده بستون کنیم وخلاص.
دوباره خندیدم وگفتم:
ـ دیوونه اگه تو زن صابر می شدی می شد بده وبستون.حالا تو از کجا میدونی که سمیه بیچاره از سینا خوشش اومده؟
با خنده چشمهاشو ریز کرد وگفت:
ـ پس فکر کردی من توی خونه بیکار نشستم؟!سمیه سال اخر کارشناسی زیست شناسیه به هوای اینکه هم رشته سیناست خیلی در مورد ادامه تحصیل سینا پرس وجو میکنه تا اونم درسشو ادامه بده وقتی به سینا گفتم از خدا خواسته بهم گفت شماره موبایلش رو به سمیه بدم تا برای کلاس های آمادگی ارشد راهنماییش کنه حالا تو بدون اینها همه فیلم سیناست.میخواد شماره رو بدم که سر دوستی رو با سمیه باز کنه.منم از اون زرنگتر شماره رو تا حالا ندادم.
خندیدم وگفتم:
ـ از حالا داری خواهر شوهر بازی در میاری؟زیاد خودتو خسته نکن توی همین عزا خودشون با هم حرف می زنند وشماره رو بهم میدن.حالا این قضیه مال کیه که من نفهمیدم؟
ـ حدود یک ماه پیش مگه یادت نیست؟!بهت گفتم که سمیه بهم زنگ زده.
تازه یک چیزهایی به خاطرم آمد ولی آن روزها از بس درگیر رفتن پدر و مادرم به اسپانیا بودم زیاد پی گیر این مسئله نشدم.شاید به این علت که تا حالا سمیه را از نزدیک درست ندیده بود یا شاید هم با وجود اخلاق منحصر به فرد سینا)!( این مسئله برایم عادی بود ولی حالا چون هردویشان را در اینجا می دیدم وهیجان این برخورد را از نزدیک شاهد بودم این موضوع برایم مهم شده بود.

Signature
     
#14 | Posted: 1 Sep 2013 10:11 | Edited By: paridarya461
ـ ندیدی چطور صبحی هوامون رو داشت و می خواست برامون صبحونه بیاره؟
سرم را تکان دادم وگفتم:
ـ ولی بی شوخی حیف این دختر نیست؟!با اخلاق گند سینا حروم میشه.
شانه هایش را بالا انداخت وجواب داد:
ـ تقصیر خودشه که برای سینا سر و دست می شکنه ولی فکر کنم از دیدن تو همراه ما زیاد خوشش نیومد.تعارف چایی و دعوت برای صبحونه اش هم از سر ناچاری بود.
با تعجب پرسیدم:
ـ چرا؟!مگر قبلا منو دیده بود؟!
ـ نه دیوونه.از اینکه تو دائم پیش مایی و از همه مهمتر جلوی چشم سینایی خوشش نیومد.
با عصبانیت گفتم:
ـ چه حرفها!حالا خوبه اگه یک نفر توی این دنیا بخواد سینا رو با دستهای خودش خفه کنه این خود منم اون وقت بیام...
و بقیه حرفم را خوردم وبعد از کمی مکث با انزجار ادامه دادم:
ـ اَه اَه...این همه آدم نه و سینا.حتی فکرش هم حالم رو بد میکنه.
ـ آخه مغز خر خورده اون که این چیزها رو نمیدونه که ما چه ها از دست سینا نمی کشیم به خیال خودش...
نگذاشتم ادامه بدهد وبا تمسخر گفتم:
ـ حالا ما دوتا دیوونه چه فکرها که نمی کنیم وچه چیزها که نمی گیم؟اصلا از کجا معلوم این سمیه از این پرس وجو از سینا فقط قصدش ادامه تحصیله و از کجا معلوم که این سینای گوربه گور شده توی اون شهر خراب شده دانشگاهش یا حتی همین تهران صدتای بهتر از سمیه رو توی آب نمک خیس نکرده اون وقت ما اینجا نشستیم زیر این آفتاب چرندیات سر هم می کنیم.
با اطمینان جواب داد:
ـ ولی من حس ششمم هیچ وقت اشتباه نمی کنه این سینا بدجوری توی گلوی سمیه گیر کرده نمی دونه چطوری آقا سینا می گه؟!حالا از من گفتن.
منصفانه گفتم:
ـ ولی از حق نگذریم دختره قیافه اش بد نیست.
با دلخوری گفتم:
ـ چی چی رو بد نیست مثل موش آب کشیده می مونه اصلا جذاب نیست زیادی سبزه ست.
به شوخی گفتم:
ـ نه که خودت خیلی سفیدی.
با غیظ گفت:
ـ حالا سفیدی یا سبزه ای من به کنار ولی شکل اون جالب نیست!چیه یهو وکیل مدافعش شدی؟!
از اینکه هنوز هیچی نشده از بودن سمیه حرص می خورد خنده ام گرفت وگفتم:
ـ کاری به افکارش در مورد خودم ندارم من فقط حقیقت رو گفتم مگه خودت نگفتی دختر بدی نیست پس چطور یک دفعه حرفت عوض شد؟
گره روسری اش را شل کرد وگفت:
ـ هنوزم میگم دختر خوبیه ولی این چه ربطی به قیافه اش داره؟
خندیدم وگفتم:
ـ ببین تو رو خدا یکی به مای بیکار بگه دو ساعت توی حیاط به این باصفایی نشستید سرچی دارید چونه می زنید؟!
خواست چیزی بگوید که صدای زنگ تلفن همراه از داخل جیب مانتویش حرفش را قطع کرد وبه هوای تلفن حامد با عجله گوشی را از جیبش بیرون آورد وبا دیدن نمایشگر بی حوصله گفت:
ـ اه...ببین چه حلال زاده!شماره سیناست.
ـ الو سینا؟
ـ ...
ـ پرهام تویی؟آره پیشمه چطور؟
ـ ...
ـ نمی دونم شاید توی کیفش توی اتاق باشه...ما الان توی حیاطیم.
ـ ...
ـ باشه بهش میدم.
و گوشی را به سویم گرفت وگفت:
ـ پرهامه.
گوشی را گرفتم وگفتم:
ـ الو پرهام...
ـ سلام سروناز من گوشی عمو سینا رو گرفتم تا شماره تو رو بگیرم ولی هر چی گرفتم جواب ندادی..از عمو سینا گفتنش فهمیدم پهلوی سیناست چون فقط وقتهایی که کنارش بود از ترس عمو سینا می گفت.
جواب دادم:
ـ خب حالا چکارم داشتی؟
با التماس گفت:
ـ سروناز من می خوام بیام اونجا.
از اینکه هنوز هیچی نشده دلش برایم تنگ شده بود واحساس غریبی می کرد با لبخند گفتم:
ـ مگه اونجا بهت بد میگذره؟تو که گفتی مرد شدی قسمت زنونه نمیای؟
با لحن بچه گانه ای آهسته جواب داد:
ـ سروناز من گشنمه.
صدای فرزاد را شنیدم که انگار حرف پرهام را شنیده بود که با دلسوزی گفت:
ـ الان اینجا ناهار میدن صبر کن.
از اینکه پرهام جلوی سینا و فرزاد رودروایسی کند و درست غذایش را نخورد بلافاصله گفتم:
ـ الان میام دم در دنبالت با سینا بیا دم در تا بیارمت اینجا.
با خوشحالی جواب داد:
ـ الان میام.
وگوشی را قطع کرد.سارا نگاه کردم و پرسید:
ـ چی شد؟میخواد بیاد اینجا؟
از جایم بلند شدم وگفتم:
ـ آره دلش تنگ شده میرم بیارمش.
او هم از روی پله بلند شد وگفت:
ـ منم میام.
و همراه هم دم در رفتیم.جلوی در بعضی از آقایان در حال رفت وآمد بودند وتدارک پهن کردن سفره ناهار را می دیدند که سارا آهسته با آرنج به پهلویم زد و پسر جوانی را با اشاره نشانم داد و زیر لب گفت:
ـ این همون صابره.
بی اختیار نگاهش کردم.پسری سبزه رو همچون خواهرش با قدی نسبتا بلند وموهایی مشکی که در قسمت جلوی سرش کمی ریخته شده بود وپیراهن وشلواری مشکی به تن داشت که به خاطر حجم کارهای ختم و کمک کردم لبه های آستینش را بالا زده بود.با دیدن سارا به رسم آشنایی سلام وعلیک خودمانی کرد وحال عمه آذر را پرسید و وقتی من را نگاه کرد سرش را به نشانه خوش امدگویی تکان داد وسلام کرد.من هم به سبک خودش سرم را تکان وجواب سلامش را دادم و منتظر شدم از کنار در خانه دایی عزت سبدهای سبزی خوردن را به طرف خانه همسایه ببرد.در چوبی خانه بغلی چهارطاق باز بود ومشخص بود که تعداد زیادی مرد داخل حیاط در حال آماده کردن بساط ناهار هستند.در بین تجمع آنها سروکله پرهام وپشت سرش قیافه همیشه اخم آلود سینا نمودار شد.پرهام در حالی که حس وحال زندانیان آزاد شده از بند را داشت باخوشحالی به طرفم آمد و از ذوق دستم را گرفت.خواستم همراه سارا به طرف دالان خانه دایی عزت بروم که صدای عصبانی سینا را از پشت سرم شنیدم:
ـ چرا تشریف می برید تو؟!بردارید دو تا صندلی دم در بذارید که هم به قسمت آقایون خوش امد بگید هم به قسمت خانوم ها.
نتوانستم کنایه اش را تحمل کنم وبا حرص برگشتم وگفتم:
ـ لازم نکرده تو بهمون دستور بدی که چکار کنیم اگه خودمون صلاح بدونیم صندلی هم میذاریم.در ضمن مگه نشنیدی پرهام تماس گرفت وگفت:بیاید دنبالم؟خوبه با گوشی خودت بود!
سارا از ترس اینکه جروبحثی پیش بیاید با لحن ملتمسی گفت:
ـ حالا سروناز بیا تو بعداً.الان سفره ناهار رو می اندازند.
سینا با طلبکاری وخشم چشمهایش را زیر و رو کرد وگفت:
ـ پرهام گفت دم در خونه دایی عزت وایسید یا بیاید دم در قسمت مردونه و زل بزنید توی حیاطش؟!
خدایی اینجایش را راست می گفت ما از زور کنجکاوی و یا شاید هیجان دیدن صابر به طرف در همسایه کشیده شدیم وبه قول سارا چشمهای وامانده مان را به داخل حیاط وتجمع مردها دوخته بودیم!برای اینکه جر وبحث را یک جوری فیصله بدهم گفتم:
ـ بهتره ما بریم تو تا بیشتر از این تابلو نشدیم.
دست پرهام را محکم تر گرفتم وهمراه خودم به طرف دالان کشیدم وقتی به حیاط رفتیم سارا آهسته گفت:
ـ یک دقیقه دیگه بیشتر وایستاده بودیم جفتمون یک سیلی محکم خورده بودیم.
با غیظ جواب دادم:
ـ غلط کرده مگه روانیه؟!
ـ وقتی می بینی عصبانیه دهن به دهنش نذار سرتو پایین بنداز و فرار کن.
عصبانی گفتم:
ـ مگه چکار کرده بودیم که فرار کنیم؟
ـ حالا سینا رو بی خیال شو صابر رو دیدی به نظرت چطور بود؟
از اینکه یک دفعه مسیر حرف را عوض کرد بی اختیار خنده ام گرفت ونیم نگاهی به پرهام کردم که به بچه های گوشه حیاط چشم دوخته بود و با اشاره به پرهام گفتم:
ـ میفهمه میره میگه.
بی خیال جواب داد:
ـ نه بابا حواسش جای دیگه ست.
و با چشمکی ادامه داد:
ـ نگفتم بد نیست.آره؟!چطور بود؟
از اینکه دوباره کسی را برای من در نظر گرفته بود وبه حرفش پیله می کرد خنده ام گرفت وآهسته گفتم:
ـ بذار عرق تن فرزاد خله خشک بشه بعد.
خنده ای کرد وآهسته طوری که پرهام نشنود گفت:
ـ فرزاد خله رو ولش کن اون حالا حالاها خله ولی بی شوخی این یکی خیلی سنگین بود ندیدی چطور با من که فامیلش بودم موقرانه سلام علیک کرد؟
برای اینکه سر به سرش بگذارم گفتم:
ـ ما که چیزی ندیدیم؟!موقرانه اش زیادی خودمونی بود!
نگاهم کرد وپرسید:
ـ جداً؟!
خندیدم وبی درنگ جواب دادم:
ـ اره جداً.
و در حالی که به طرف اتاق پنج دری می رفتیم ادامه دادم:
ـ با این بگو وبخندی که دوباره ما راه انداختیم اگه تا حالا عزیز ما رو دیده باشه ریختن خون مون از نظر اون حلاله.
از پله های کنار سرداب بالا رفت وبا لبخندی نگاهم کرد.بعد از ناهار عزادارها که حسابی خسته شده بودند کمی استراحت کردند ومن وسارا وپرهام هم به اتاق کوچکی که کنار اتاق پنج دری بود ومخصوص رختخوابهای مهمان بود برای استراحت رفتیم.برایم جالب بود که این همه تشک و رختخواب از پایین تا بالا حتی تا نزدیکی های سقف یک دست روی هم چیده شده و رویش ملحفه ای گلدار وتمیز کشیده شده بود.
با تعجب به سارا نگاه کردم وپرسیدم:
ـ این همه رختخواب برای چیه؟!تازه بیشترش هم به جای پتو رختخواب قدیمی دست دوزی شده با پارچه های ساتن رنگارنگه.
سارا لبخندی زد و در حالی که روی یک بالش گلدوزی شده می خوابید جواب داد:
ـ اینجا این جوریه دیگه مگه ندیدی این همه آدمی که ناهار خوردیم فقط فامیلهای درجه اول دایی عزت بود حساب کن چقدر نوه وعروس ونتیجه داره تازه اینها فقط در قسمت زنونه است برو توی مردونه ببین چه خبره؟!با اینهمه فامیل و رفت واومد فکر کنم این رختخوابها برای نصف جمعیتشون هم کافی نباشه.
و دستی روی بالش زیر سرش کشید وادامه داد:
ـ ولی عجب زن دایی عزت زن با سلیقه ای بوده!ببین اینها کار دست خودشه.
با دقت به بالش که از پارچه تترون کرم رنگ بود وبا گلهای ظریف به رنگهای قهوه ای کم رنگ وپر رنگ گلدوزی شده بود نگاه کردم وپرسیدم:
ـ چند ساله فوت کرده؟
سرش را روی بالش جابه جا کرد وجواب داد:
ـ حدود ده سالی میشه.ببین از اون وقت تا حالا چقدر جنس پارچه ونخ خوب بوده که یک آخ هم نگفته.
خواستم بالش دیگری از کنار اتاق بردارم و زیر سرم بگذارم که نگاهم به پرهام که در گوشه ای از اتاق روی زمین خوابش برده بود افتاد بالش را برداشتم وبه طرفش رفتم ودر حالی که زیرسرش می گذاشتم رو به سارا اهسته گفتم:
ـ ببین چطور خوابش برده؟!صبح خیلی زود بلند شده عادت نداشته...
که صدای زنگ تلفن همراه سارا توجهم را جلب کرد.سارا بلافاصله گوشی را از جیب مانتویش بیرون کشید وبا دیدن شماره نمایشگر گوشی نگاهم کرد ومضطرب گفت:
ـ سیناست!
به طرفش آمدم وکنارش نشستم وگفتم:
ـ خب جواب بده.

Signature
     
#15 | Posted: 1 Sep 2013 10:37 | Edited By: paridarya461
بی حوصله وبا اکراه گفت:
ـ اصلا حوصله شو ندارم بیا بگو سارا دستشوییه.
وگوشی را به سمت من گرفت.دستش را پس زدم وگفتم:
ـ مگه دیوونه ام حالا خوبه خودت شاهد بودی نیم ساعت پیش چه دعوایی با هم کردیم؟!
دوباره گوشی را به طرفم گرفت وبا خواهش گفت:
ـ تو رو خدا بیا سمبلش کن اون الان یادش نیست دو دقیقه پیش چی خورده چه برسه به نیم ساعت پیش.زودباش پرهام بیدار میشه.
از خواهشش دلم نرم شد وگوشی را گرفتم وبی رغبت جواب دادم:
ـ الو؟
صدای بم وخشنش در گوشم پیچید:
ـ پس سارا کجاست؟
بی اختیار با غیظ جواب دادم:
ـ تو جیب من!
نمی دانم لحنم چطوری بود که احساس کردم خنده اش گرفت ولی به روی خودش نیاورد ودوباره با همان صلابت گفت:
ـ گوشی رو بهش بده کارش دارم.
بی حوصله گفتم:
ـ نیستش دستشوییه اگه کاری داری بگو بهش میگم.
کمی مکث کرد وجواب داد:
ـ بهش بگو من و فرزاد داریم میریم خونه بابا ابراهیمی تا عصر برمی گردیم به مامان بگه.
از شوق دیدن خانه پدربزرگ سارا قهر و اخم را فراموش کردم وبا اشتیاق گفتم:
ـ راست می گی؟! پس منم میام.
سارا از تغییر حالت ناگهانی ام بهت زده نگاهم کرد وبا اشاره پرسید:
ـ چی میگه؟
خواستم آهسته جواب بدهم که صدای سینا را شنیدم:
ـ بیخود لازم نکرده بیای!مگه اونجا چه خبره؟!
با اصرار و التماس گفتم:
ـ سینا خواهش می کنم من تا حالا اونجا رو ندیدم بذار بیام خیلی دوست دارم اونجا رو ببینم.
به نظرم طرز خواهشم دل سنگش را نرم کرد وکمی فکر کرد وگفت:
ـ خیلی خب پنج دقیقه دیگه تو و سارا و پرهام بیایی سر خیابون تا ببرمتون.
بی اختیار پرسیدم:
ـ چرا سر خیابون؟!
با لحنی شبیه به هشدار جواب داد:
ـ ببخشید اینجا محیط کوچیکه پارک شانزلیزه نیست که دو تا دختر با دو تا پسر توی خیابون قدم بزنند به مامان بگین که دلواپس نشه.
و گوشی را فوری قطع کرد.
سارا با هیجان پرسید:
ـ چی می گفت؟کجا بریم؟
خوشحال از دیدن خانه پدربزرگش جواب دادم:
ـ دارن میرن خونه پدربزرگت.
وا رفت وپرسید:
ـ چرا؟!
با ذوق وشوق جواب دادم:
ـ خونه بابا ابراهیمت دیگه پاشو گفته پنج دقیقه دیگه سر خیابون باشیم تا ببرمتون.
و از جایم بلند شدم وبه پرهام نگاهی انداختم وادامه دادم:
ـ حالا اینو چکارش کنیم؟خوابه خوابه بهتره به عمه بسپاریمش.
سرش را روی بالش گذاشت وگفت:
ـ تو برو من مواظب پرهام هستم.حالا فکر کردم کجا می خواهیم بریم!خونه بابا ابراهیمی که دیدن نداره یک خونه بزرگ خالی که حتی فرش هاشو هم جمع کردن که دزد نبره چی رو می خواهین ببینین؟!این سینا دلش خوشه ها.
توی ذوقم خورد و گره روسری ام را محکم کردم وگفتم:
ـ سارا لوس نشو بیا بریم خیلی دوست دارم اونجا رو ببینم.
بی حال وبی رمق جواب داد:
ـ خب تو برو من خسته ام.اونجام مثل اینجاست یک خونه پنج دری با کمی رنگ ولعاب بیشتر.
کنارش نشستم ودمغ گفتم:
ـ اصلا ولش کن نمیرم.سینا گفت با تو پرهام برم سر خیابون اگه ببینه هیچ کدومتون نیستید یک چوب برمی داره دنبالم می کنه.
خندید وگفت:
ـ نترس اونقدرها هم دیوونه نیست مخصوصا وقتی هم که دوستش همراهشه برای حفظ ظاهر هم که باشه جز اخم تخم چیزی بهت نمیگه.
و کمی نگاهم کرد وگفت:
ـ اگه خیلی دلت می خواد اونجا رو ببینی خب برو.بگو پرهام خواب بود سارا هم مریض بود.باور کن اگه حالشو داشتم حتما باهات می اومدم.
پوزخندی زدم وگفتم:
ـ نمیگه این چه مرضی بود؟!
گفت:
ـ چه می دونم بگو دلش درد می کرد باید همش می رفت دستشویی دیگه خودش می فهمه که اسهال داشتم.
با حرص گفتم:
ـ حتما جلوی فرزاد حتما اینها رو میگم اسهالش هم میگم؟!
خندید وگفت:
ـ دیوونه بلند شد برو تا پنج دقیقه نگذشته اگه پنج دقیقه دیگه بگذره یک دفعه می بینی سینا میره ها.اگر سرخیابون بری دیگه برت نمی گردونه که.فوقش یه چیزی بارت میکنه ولی دیدن اونجا برای تو ارزش داره.این جوری که صبح اومدیم اینجا رو دیدی شیفته شدی خونه بابا ابراهیمی رو ببینی پرپرمی زنی.پاشو منم به مامان میگم که با سینا اینها رفتی تا دلواپس نشه.
ذوق و اشتیاقم برگشت وکمی فکر کردم واز جایم بلند شدم وگفتم:
ـ با این تعریف هایی که تو کردی اگه نرم بعدا افسوس میخورم.
در حالی که هنوز خوابیده بود با خنده گفت:
ـ اگه رفتی حتما سری به سردابش بزن.خیلی دیدنیه؟!
کیفم را برداشتم وپرسیدم:
ـ جداً؟!
دوباره خندید وگفت:
ـ آره جداً.از ترست تا دو سه روز غذا نمی خوری.
چشمهایم را تنگ کردم وبا کنجکاوی گفتم:
ـ نکنه تو از سردابش می ترسی که خستگی رو بهونه کردی؟
سرش را روی بالش تکان داد وگفت:
ـ اگه بگم آره دروغ نگفتم باور کن خیلی از اونجا می ترسم از بچگی می ترسیدم همش فکر می کردم جن داره.حالا زود باش راه بیفت خانم مفتش.
برای اینکه وقت را از دست ندهم با عجله خداحافظی کردم و از در اتاق رختخواب ها به طرف حیاط خارج شدم.بیرون از خانه دایی عزت روسری ام را جلوتر کشیدم و بند کیفم را محکم گرفتم وبه طرف سر خیابان حرکت کردم.نرسیده به سر خیابان سینا و فرزاد را دیدم در حال گفتگو بودند وخدا را شکر حواسشان به انتهای خیابان نبود با ترس ولرز جلو رفتم و هنوز بهشان نرسیده بودم که فرزاد از سینا پرسید:
ـ پس سارا خانم کو؟
سینا با عصبانیت جواب داد:
ـ لابد تو جیبش!
آهسته نفس عمیقی کشیدم و با اعتماد به نفس رو به سینا گفتم:
ـ سارا کمی حالش خوب نبود پرهام هم که خواب بود.
با چشمان سرخ شده از عصبانیت یا شاید هم از گرمای آفتاب نگاهم کرد و گفت:
ـ پس تو چرا اومدی؟جای سارا خالی که می گفت جلوی دوستش آبروداری می کردی؟!
با سرخوردگی جواب دادم:
ـ گفتم شاید سر خیابون معطلید برای همین...
وحرفم را ادامه ندادم آنقدر مظلومانه حرف زدم که دل خودم برای خودم کباب شده بود چه برسد به آنها؟!
فرزاد که دلش حسابی سوخته بود با مهربانی نگاهم کرد و رو به سینا گفت:
ـ حالا که طوری نشده خاله سروناز رو هم با خودمون می بریم!
جا خوردم هم خنده ام گرفت وهم جا خوردم.این چه طرز حرف زدن بود؟!خاله سروناز!
بی اختیار به سینا نگاه کردم.در حالی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود سرش را از ناراحتی به دو طرف تکان داد وحرکت کرد.فرزاد هم که متوجه دلخوری سینا شده بود بیصدا همراهش به راه افتاد و من ماندم مستاصل!نمی دانستم چکار کنم؟!فکر اینجایش را نکرده بود انتظار نداشتم تا این حد مورد بازخواست سینا قرار بگیرم وآخرش هم با خوشمزگی بی موقع فرزاد ضایع شوم.بی حرکت وبی هدف به دور شدنشان نگاه می کردم که یکباره سینا برگشت وگفت:
ـ چرا مثل ماست وایسادی داری ما رو نگاه می کنی؟!راه بیفت دیگه.
چند ثانیه ایستادم تا معنی حرفش را بفهمم!توهین کرد یا ازم دعوت کرد همراهشان بروم؟!
واقعا طریقه حرف زدن سینا استثنایی بود!
لا به لای کلمات اهانت آمیزش باید می گشتم تا معنی محبت آمیز دلخواهمان را کشف کنیم ومن از این کلمات گوهر بارش معنی دعوت به همراهی را استنباط کردم!خوشحال اینکه بالاخره خانه رویایی پدربزرگ سارا را خواهم دید پاهای خشک شده ام را حرکت دادم و دنبالشان راه افتادم.دوسه کوچه نگذشته بودیم که سینا وفرزاد جلوتر از من جلوی در چوبی کنده کاری شده زیبایی ایستادند.سینا دست در جیبش کرد وکلید را در اورد وفرزاد هم ساکت وآرام از ترس غضب دوباره سینا سر در آجری خانه را تماشا می کرد.واقعا سبک معماری خانه های این شهر تماشایی بود!
ان از در خانه دایی عزت و این هم از خانه پدربزرگ سارا هنوز داخل نرفته مجذوب سر در خانه شده بودیم پس درون خانه چه غوغایی بود!
سینا از قصد و از روی لجبازی با ما که مرده دیدن داخل خانه شده بودیم دو ساعت تمام کلید های درون حلقه فلزی که در دست داشت امتحان کرد تا بالاخره کلید مورد نظر را پیدا کرد.من که با حرص شاهد کارهایش بودم روی پله داخل دیوار کنار در نشسته بودم تا حداقل بیهوده سرپا نایستم.واقعا قدیمی ها عجب مغزی داشتند که دو طرف هر در ورودی خانه دو سکو داخل دیوار کار گذاشته بودند هم زیبایی سردرخانه را تکمیل می کرد و هم اگر کسی می خواست رویش می نشست.
هنوز سینا کاملا در را باز نکرده بود که کسی از پشت سرمان با لهجه محلی گفت:
ـ به جا خال! اُغُر بخیر جناب دکتر.
سرم را به عقب برگرداندم.پیرمردی را دیدم در لباس محلی با جلیقه ای مشکی روی پیراهن سفید یقه بسته با شلواری مشکی خاکی وچکمه های سیاه بلندی در پا و کلاه بافتنی کوتاه روی سر.
یک لحظه از دیدن کلاه بافتنی در این گرما احساس خفگی کردم که دیدم سینا برخلاف طریقه متداولش جلو رفت و دست دور گردن پیرمرد انداخت و او را بوسید و صمیمانه گفت:
ـ سلام مش خیرالله.چطوری؟چه خبرها؟
فرزاد هم با دیدن روی خوش سینا بال در آورد وخندید وجلو رفت وپیرمرد را بوسید وسلام علیک کرد.من هم از ترس واکنش سینا آهسته سلام کردم و به پینه های دست پیرمرد چشم دوختم.تازه متوجه بیل آغشته به گل اش که روی شانه اش نگه داشته بود شدم که پیرمرد یا همان مش خیرالله گفت:
ـ سلامتی دکتر شما چه خبر؟برای فوت حاجی تشریف اوردید؟
سینا دوباره با روی باز جوابش داد:
ـ آره همین امروز صبح اومدیم.حالام اومدیم به خونه سر بزنیم.
ـ انشالله از این به بعد همیشه به شادی تا کی هستید که براتون چند جعبه انار بیارم؟
سینا با تعارف جواب داد:
ـ نه مش خیرالله زحمت نکش نمی تونیم ببریم این دفعه تعدادمون زیاده یه کم دست و پاگیره.
از لحنش حرصم گرفت.منظورش از تعدادمون زیاده کیا بودند؟!
من یا سارا یا پرهام یا فرزاد یا عمه آذر یا عزیز؟!
مگر قرار بود موقع حمل جعبه های انار روی آنها بنشینیم که دست وپاگیر بودند.از اینکه برای هر کاری مانعی میگذاشت وهمه چی را بزرگ جلوه می داد ازش لجم می گرفت.بنده خدا مش خیرالله با چه ذوق وشوقی تعارفش می کرد.
ـ امری باشه دکتر؟
سینا دست مش خیرالله را در دست گرفت وگفت:
ـ نه قربان شما به عمو کریم هم سلام برسون.
با رفتن مش خیرالله بالاخره سینا رضایت داد و از جلوی در کنار رفت تا من وفرزاد داخل خانه شویم.می دانست که ما دلمان برای دیدن مناظر داخل پر پر می زند ولی باز هم به عمد در انتظارمان می گذاشت.ظاهر فرزاد هم نشان می داد که او هم از دیدن بافت سنتی وقدیمی خانه های این چنینی لذت می برد.
ـ پشت این دالان باغه؟
با پرسش فرزاد به طرف پنجره های مشبکی که درختان انار ودیگر درختان از لابه لای آنها مشخص بود نگاه کردم.
سینا جواب داد:
ـ آره درش اینجاست.
وبه طرف در چوبی روبه رویش اشاره کرد.فرزاد پشت پنجره های مشبک رفت وبا دیدن درختان انار سوتی کشید وگفت:
ـ این همه درخت! انشاءالله وضعیت محصول امسال حتما روبه راهه دیگه نه؟
سینا در حالی که به سوی حیاط می رفت جواب داد:
ـ ای بدک نیست.

Signature
     
#16 | Posted: 1 Sep 2013 11:18 | Edited By: paridarya461
بالاخره پس از دل کندن از تماشای درختان سرحال وشاداب باغ وارد حیاط بزرگ خانه شدیم حیاط که چه عرض کنم تقریبا باغی کوچک وسرسبز مشابه همان بافت سنتی خانه دایی عزت چهار باغچه بزرگ دور حوض وسیع وزیبای وسط حیاط قرار داشت که زیبایی حیاط خانه پدربزرگ سارا را چند برابر از حیاط خانه دایی عزت نشان می داد.با آنکه خانه خالی از سکنه بود اما در حیرت بودم که چگونه همه باغچه ها تر و تمیز و با صفا مانده بودند.در ودیوار گچ بری شده ایوان و سر در قوسی شکل پنج دری وسایر اتاق ها واقعا تماشایی بود و من در دل به ساکنینی که در این خانه رویایی زندگی می کردند غبطه می خوردم.به راستی که زندگی در این جور خانه ها چگونه زندگی بود؟!
آدم که صبح از خواب پا می شد وچشمهایش را باز می کرد با دیدن این همه هنر ومعماری و سرزندگی باغچه ها سر شوق می امد و تاشب از نظر روحی سرحال وبشاش بود.واقعا افرادی که در این جور خانه ها زندگی می کردند با این همه زیبایی دیگر از خدا چه می خواستند؟!
نمی دانم شاید دیدن این زیبایی ها برایشان عادی شده بود وبه قول معروف این حرف که دل باید خوش باشد وگرنه این سبک معماری و رنگ ولعاب در و دیوارکاری به خوشی دل ندارد در انها مصداق داشت.به هر حال من اگر در چنین جایی زندگی می کردم از صبح تا شب خورد وخوراک و زندگی معمولی روزانه ام را ول می کردمو می چسبیدم به بلعیدن در ودیوار.
ـ چند ساله کسی اینجا زندگی نمی کنه؟
با پرسش فرزاد به طرف سینا نگاه کردم که در جواب چه می گوید.
ـ حدود ده پانزده سالی میشه از وقتی که بعد از فوت پدربزرگم عزیز با ما زندگی می کنه.البته برای تنوع وتغییر آب و هوا بعضی وقت ها به اینجا می اومدیم و تا زمانی که خدا بیامرز پدرم بود بیشتر.
فرزاد نگاهی به ایوان و دیوار حیاط انداخت و با تعجب پرسید:
ـ پس چرا این گچ بری ها و رنگ و روی دیوارها آنقدر تمیزه؟
سینا هم نگاهش به سر در پنج دری و ایوان کشیده شد وجواب داد:
ـ هر دو سه سال یک بار خونه را تعمیر و رنگ و گچ کاری می کنیم تا شکل اولیه اش را از دست نده برای همین همه جا سالمه کار رسیدگی به باغچه ها و باغ رو هم مش خیرالله انجام میده که الحق والانصاف دستش درد نکنه.
فرزاد سوت کوتاهی کشید و با خنده گفت:
ـ میدونی چیه؟این خونه جون میده برای ساختن فیلم واین جور برنامه ها یادم باشه میلاد رو که دیدم گزارش اینجا رو بهش بدم.
سینا اخمهایش را درهم کشید و روی لبه سنگ پله پایین حیاط نشست وجواب داد:
ـ نه لازم نکرده.نه عزیز اجازه میده ونه ما موافقیم.دوست ندارم نظرم و آرامش اینجا به هم بخوره.
فرزاد که چشمش بدجوری خانه را گرفته بود به شوخی گفت:
ـ دیوونه پول خوبی میدن.فکر اینجاش روهم بکن.ببینم تو عمو و عمه ای کسی رو نداری؟بلکه بشه با اون شرکا وارد مذاکره شد.
پوزخندی زد وجواب داد:
ـ نه خیالت جمع پدرم یک دونه پسر بوده.
فرزاد کنار سینا ایستاد وگفت:
ـ ولی بی شوخی روی این قضیه فکر کن.چه اشکالی داره اینجا فیلم بسازند کسی که اینجا زندگی نمی کنه؟
سینا با جدیت جواب داد:
ـ گفتم که حرفش هم نزن خودم بعضی وقت ها که حالم سرجاش نیست ومغزم هنگ میکنه برای تغییر روحیه میام اینجا نمی خوام مزاحم داشته باشم.
در شگفت ماندم.یعنی سینا بعضی وقتها به اینجا می آمد وعمه اینها چیزی نمی دانستند؟!البته موضوع مهمی هم نبود که عمه اینها خبردار شوند ولی حداقل چرا اشاره ای هم نمی کرد؟همه کارهای سینا اینطور عجیب وغریب بود پس بیخود نبود که سمیه تا این حد احساس خودمانی با همه فامیل عمه می کرد!من و سارای از همه جا بی خبر چقدر ساده بودیم!مطمئنا وجود سمیه سینا را با این همه دوری راه به این محل می کشاند وگرنه در دیوار وگل وبلبل که انقدر دیدن ندارد!
یک لحظه خنده ام گرفت افکار دو دقیقه پیشم یادم رفت که با دیدن این همه زیبایی سبک معماری وباغچه و دار ودرخت داشتم از هیجان پس می افتادم ولی واقعا سینا برای تماشای این خانه...
ناگهان افکارم را صدای فرزاد از هم پاشید که گفت:
ـ پس برای همین بعضی وقت ها از دانشگاه جیم می شدی؟ای کلک منو بگو که فکر می کردم میری تهران؟می گفتی منم باهات می اومدم نکنه می خواستی تنها باشی؟
برای دیدن واکنش سینا با دقت نگاهش کردم ولی او بدون هیچ عکس العملی همچنان روی پله نشسته بود و به باغچه ها نگاه می کرد که فرزاد گفت:
ـ اون طوری که تو می گفتی اینجا فرش وظرف وظروفی وجود نداره پس چطوری می موندی؟
از اینکه فرزاد سوالهای درون ذهنم را می پرسید سپاس گزار نگاهش کردم که بلافاصله سینا جواب داد:
ـ لوازمی که لازم داشتم رو مش خیرالله برام می آورد حالا تو چه گیری دادی به این چیزها؟
و در حالی که قیافه اش بی حوصله به نظر می رسید ناخشنود از حضورم با بد اخلاقی در ادامه حرفش گفت:
ـ چیه تو دیگه چته؟به چی زل زدی؟
می دانستم که دوست نداشت از سفرهای گاه و بیگاهش به اینجا من چیزی بدانم به همین خاطر برای اینکه نشان دهم زیاد هم دانستن این موضوع برایم اهمیتی نداشته بی اعتنا از پله های ایوان بالا رفتم تا به اتاق پنج دری واتاق های کناری اش سری بزنم.با آنکه اتاق ها تقریبا خالی از فرش واسباب اثاثیه زندگی بود ولی باز هم طاقچه ها وسقف های گنبدی شکل با نقش ونگارهای کنده کاری شده ودر و پنجره های چوبی ظاهر جالبی به اتاق ها داده بود که نیاز به تماشایی از دل وجان داشت.بعد از بازدید اتاق ها در حالیکه از پله های ایوان پایین می امدم تا به سرداب خوف انگیز از نظر سارا بروم سینا وفرزاد برای دیدن اتاق ها به آرامی از پله ها بالا می رفتند.نمی دانم چرا می خواستم برای دیدن سرداب آنها کنارم باشند.شاید به خاطر ترس و وحشتی که سارا از قبل به من تلقین نموده بود یا شاید هم دیدن تاریکی پایین پله ها باعثش بود.به هر حال کنار باغچه ها ونزدیک پله های سرداب کمی منتظر شدم تا سینا وفرزاد بازدید تاریخی شان را از اتاق ها تمام کنند.از این همه صبر وتامل سینا برای دیدن اتاق ها واقعا لجم گرفته بود طوری رفتار می کرد که انگار بار اولش بود که این خانه را می دید حالا خوب بود دو دقیقه پیش فرزاد مچش را گرفته بود که دم به ساعت برای هواخوری به این مکان می امد.چنان از نحوه ساخت وقدمت این بنا صحبت می کرد که هر کی نمی دانست فکر می کرد آجر به آجر این خانه را خودش روی هم چیده است.مطمئنا این همه معطلی وتوضیحات اضافه دادن در مورد اتاق های برای نادیده انگاشتن من واینکه به من ثابت کند که الکی خودت را سبک کردی و پاشدی همراهمان آمدی بود.از این فکر کمی جسارت پیدا کردم وبه طرف پله های سرداب رفتم.چند پله را پایین رفتم ودر حالی که دنبال کلید برق کنار دیوار می گشتم چند پله دیگر هم پایین رفتم خوشبختانه نرسیده به پایین کلید برق را پیدا کردم وآن را زدم ولی بدشانسی لامپ روشن نشد.از ترس حرف سارا که می گفت این سرداب جن دارد دیگر جرات نداشتم پایین تر بروم و در حالی که از کنجکاوی خم شده بودم در تاریکی روشنای فضای آنجا سعی کردم پایین را خوب ببینم.وقتی به پشت سرم نگاه کردم با مشاهده تعداد زیاد پله هایی که از انجا پایین آمده بودم یاد سیاه چالهایی که در فیلم ها دیده بودم افتادم بی اختیار ترس وجودم را فرا گرفت.دوباره خم شدم وبا تنگ کردن چشمهایم خواستم سیاهی ها را با دقت ببینم که یک دفعه برخورد وتماس موجود زنده ای به پایم باعث شد از نهایت وحشت چشمهایم را ببندم و از ته حنجره با قدرت تمام جیغ بکشم.چند ثانیه نگذشت که صدای پاهایی را روی پله های سرداب احساس کردم واز ترس هجوم جن ها دوباره جیغ کشیدم.با ضربه ای به شانه ام وبا صدای خشمگین وغیظی سینا کنار گوشم که پرسید:
چی شده؟
چشمهایم را باز کردم وقیافه عصبانی سینا وخندان فرزاد را کنار خود دیدم.
دوباره سینا با عصبانیت پرسید:
ـ چی شده؟چرا بیخودی هی جیغ می کشی؟
در حالی که همه رمق بدنم را از ترس از دست داده بودم روی پله نشستم وگفتم:
ـ فکر کنم جن دیدم یه چیزی به پام خورد و فرار کرد.
سینا از پله های باقیمانده پایین رفت و دستی به موهایش کشید و به طرفم نگاه کرد و گفت:
ـ جن کجا بود؟کور بودی گربه ای که از کنارت رد شد رو ندیدی؟این اراجیف رو سارا توی مغزت کرده؟
از جایم بلند شدم و با ته مانده توانم نگاهی به تاریکی ته سرداب انداختم ودر حالی که از بودن سینا وفرزاد در کنارم دل شیر پیدا کرده بودم از پله ها پایین رفتم وبرای توجیه خودم گفتم:
ـ ولی من مطمئنم که گربه نبود.
سینا با عصبانیت به طرف تاریکی جلو هولم داد وگفت:
ـ اوناهاش بچه هاشو نمی بینی؟
در حالی که از این حرکت سینا جلوی فرزاد هم خجالت کشیده بودم و هم در حد مرگ عصبانی گوشه لبم را از روی خشم به دندان گزیدم و بی اختیار گفتم:
ـ نمی تونستی مثل ادم اینها رو نشونم بدی؟
دوباره با حرص به شانه ام زد و با خشم جواب داد:
ـ هی مواظب حرف زدنت باش.کاری نکن همینجا....
که با صدای تلفن همراه فرزاد حرفش را قطع کرد.فرزاد که انگار دلش نمی امد دیدن این فیلم هیجان انگیز را از دست بدهد با اکراه گوشی را از جیبش در اورد و جواب داد:
ـ الو؟
ـ ...
ـ الو؟صدات نمیاد.
ـ ...
ـ الو فرهاد تویی؟بذار کمی جابه جا بشم
و از پله های سرداب بالا رفت.سینا که فرصت مناسبی پیدا کرده بود جلوتر آمد و انگشت سبابه اش را بالا برد و به حالت تهدید گفت:
ـ به ارواح خاک بابام اگه یه دفعه دیگه جلوی غریبه ها بی ادبی کنی همین جا چالت می کنم.
در حالی که اشک درون چشمانم جمع شده بود با بغض گفتم:
ـ من که چیزی نگفتم خودت مثل دیوونه ها جلوی این من رو به جلو هول دادی؟
طلبکارانه جواب داد:
ـ اولا مثل آدم حرف بزن هنوز یاد نگرفتی با بزرگترت درست حرف بزنی ثانیا من اگه توی سرت هم بزنم حق نداری سرت رو بلند کنی چه برسه به اینکه بلبل زبونی هم بکنی.
با بغض وخشم گوشه لبم را گزیدم و پرسیدم:
ـ به چه مناسبت؟
باز هم طلبکارانه جواب داد:
ـ به مناسبت اینکه هنوز هیچی سرت نمیشه.
نتوانستم خودم را کنترل کنم و با عصبانیت و به تلافی چند دقیقه قبل هولش دادم و با فریاد گفتم:
ـ تو بیخود کردی.

Signature
     
#17 | Posted: 1 Sep 2013 12:27 | Edited By: paridarya461
کمی تعادلش به هم خورد ولی با همان صلابت وچشمان خون گرفته از خشم دستش را بالا برد و بی هوا روی صورتم خواباند.برق از چشمانم پرید واز شدت درد دستم را روی صورتم گذاشتم و با بغضی که حالا از درد و ضعف ترکیده بود و به اشک تبدیل شده بود گریان گفتم:
ـ سینا به خدا تو دیوونه ای.یه دیوونه ی وحشی.هیچ می فهمی داری چه غلطی می کنی؟!
کشیده بعدی اش را ناگهانی تر ومحکم تر از قبل روی طرف دیگر صورتم فرود آورد وبا حرص زیر لب گفت:
ـ اینم برای اینکه تا ابد یادت باشه مثل آدم حرف بزنی.
در حالی که از سوزش درد اشکهایم بی محابا سرازیر شده بود با دو دست صورتم را پوشاندم وبی توجه به تاریکی سرداب وجن وگربه وبقیه ی چیزهای دیگر روی زمین نشستم وبا صدای بلند گریه کردم.
ـ چیه می خواهی فرزاد کاملا بفهمه که داری گریه می کنی؟
یک دستم را از روی صورتم برداشتم وبا صدای خش دار از گریه گفتم:
ـ به تو چه؟
ـ اگه برات فرقی نمی کنه می خواهی صداش بزنم بیاد نمایش کمدیت رو نگاه کنه؟
این بار دو دستم را از روی صورت تب دارم برداشتم وبا حالت تهاجمی گفتم:
ـ چی از جونم می خواهی که عین سوهان روح توی مخمی؟چرا دست از سرم برنمی داری و برای همیشه گورت رو گم نمی کنی؟
با خشم چشمهایش را زیر و رو کرد و در سکوت فقطس نگاهم کرد.با سکوتش جرات بیشتری پیدا کردم وادامه دادم:
ـ من وسارا تا کی باید از بداخلاقی های تو بسوزیم وبسازیم؟چرا همش...
ـ اخرش چی شد؟بالاخره موضوع گربه منتفی شد یا اینکه وجود جن اثبات شده؟
در حالی که سایه فرزاد روی پله های افتاده بود از ترس اینکه بویی از دعوایمان ببرد بی درنگ از جایم بلند شدم وخاک مانتو وشلوارم را تکاندم و زیر چشمی به سینا نگاه کردم.سینا بدون آنکه نگاهم کند دست در جیب شلوارش کرد ودستمال کاغذی در اورد وبه طرفم گرفت وبه آهستگی گفت:
ـ صورتت رو پاک کن می فهمه زشته.
به ناچار دستمال را گرفتم و اشکهایم را پاک کردم و گره روسری ام را محکم تر و پشتم را به پله ها کردم وبه گوشه تاریک سرداب که سه بچه گربه داخل گلدان بزرگی خوابیده بودند نگاه کردم.تعجبم از این بود که با این همه سروصدای ما چرا بیدار نشده بودند!
ـ سینا جان کم کم باید زحمت رو کم کنم.
سینا به طرف فرزاد که اخرین پله را پایین آمد رفت و پرسید:
ـ چطور؟خبری شده؟
از اینکه پله های به این بلندی را یکسره پایین آمده بود نفسی تازه کرد وبا اشاره به گوشی تلفن همراهش جواب داد:
ـ برادرم بود فرهاد که زنگ زد و گفت اگه آب دستمه زمین بذارم وخودم رو برسونم.
سینا با نگرانی پرسید:
ـ چیزی شده؟
بلافاصله جواب داد:
ـ نه نگران نشو فقط پدرم ظهری اپاندیسش رو عمل کرده فرهاد هم زنگ زد که خودم رو برسونم.حالا چطوری و با چه وسیله ای برم دیگه اونش دست تورو می بوسه.
ـ حالا حتما همین الان باید بری؟
در جواب سینا گفت:
ـ آره سینا جان همین حالا برم بهتره.هر چند که داداشای دیگه هم هستند ولی من هم حتما باید اونجا باشم.
سینا در حالی که از پله ها بالا می رفت گفت:
ـ پس بیا دنبالم تا با یکی از این کرایه ای ها به فرودگاه برسی اگه بلیط هواپیما بود که هیچی وگرنه مجبوری با قطار یا اتوبوس بری.
و از پله ها بالا رفت.فرزاد که در بالا رفتن کمی تعلل کرده بود با دور شدن سینا آهسته گفت:
ـ سروناز خانم میشه محبتی کنید و شماره موبایل سارا خانم رو بهم بدید؟
بدون آنکه رویم را برگردانم ونگاهش بکنم با تعجب پرسیدم:
ـ برای چی می خواهید؟
با صدای سرخوشی جواب داد:
ـ برای روز مبادا!
چشم از بچه گربه ها گرفتم و به طرفش برگشتم وبا نگاه تندی گفتم:
ـ جداً؟! پسر برید از دوست عزیزتون بگیرید شاید به رگ غیرتش برخورد و از این به بعد دوستان تحفه اش رو برای خانواده سوغاتی نیاورد.
بدون آنکه تلخی حرفم را به روی خود بیاورد با دقت نگاهم کرد وکنجکاوانه پرسید:
ـ چرا انقدر قرمز شدید گریه کردید؟
می خواستم جواب بدهم:
آره هم کتک خوردم و هم گریه کردم که با عصبانیت گفتم:ـ به شما چه مربوط؟
و بدون معطلی از پله ها بالا رفتم.وقتی قدم در حیاط گذاشتم تازه فکرم متمرکز شد که شماره سارا را برای چه می خواست؟! اگر خود سارا می فهمید از شدت هیجان وکنجکاوی یا شاید هم عصبانیت می مرد.موقع بیرون آمدن از خانه پدربزرگ سارا آنقدر افکارم به هم ریخته بود که نفهمیدم چطوری همراه سینا وفرزاد از طول حیاط گذشتم وبا عبور از دالان آجری ازدر بیرون آمدم.فقط موقع قفل کردن درخانه توسط سینا متوجه شدم که از انجا خارج شده ام.واقعا آدم از یک ثانیه بعدش خبر ندارد همین است!نه به ذوق وشوق وارد شدنم که برای هر چه زودتر دیدن خانه پدربزرگ سارا عجله داشتم که طاقت معطل شدن برای باز کردن در را نداشتم و نه به این بی تابی برای هر چه زودتر برگشتن و رسیدن به سارا و عمه!فقط نکته مشابه ای که در هر دو حالت وجود داشت معطل کردن سینا برای باز کردن و بستن قفل در بود که با آن کلیدهای کذایی که درون حلقه فلزی پیچانده بود باید تک تک آنها را امتحان می کرد تا بالاخره یکی شان به قفل می خورد ومطمئنا تمام این کارها را از روی عمد و برای در اوردن حرص ما انجام می داد.به هر حال بعد از اینکه با سلام وصلوات در خانه پدربزرگ سارا بسته شد من را سر همان خیابان که موقع آمدن وعده کرده بودیم رساندند و پس از کلی تعارف وخداحافظ رسمی فرزاد به طرف خانه دایی عزت حرکت کردم.آنقدر خداحافظی فرزاد مفصل و پر سوز وگداز شد که یک آن احساس کردم از اینجا یک راست به سفر حج می رود که اینطور حلالیت می طلبد جای سارا خالی که کمی به این حرکاتش بخندد.روی هم رفته بعضی از رفتارهای فرزاد جالب بود البته صرف نظر از زل زدنها وخل بازیهایش.
با ورود به خانه دایی عزت که درش چهار طاق باز بود یک راست به اتاق کنار پنج دری که رختخوابها در آنجا قرار داشت رفتم.خدا را شکر پرهام هنوز خواب بود وسارا در حالی که گوشی تلفن همراهش دستش بود وسرگرم پیامک دادن بود یک وری سرش را روی بالش گذاشته بود.
بی صدا کنارش نشستم وگفتم:
ـ چه خبر؟
بدون اینکه از زود امدنم جا بخورد در حالی که هنوز نگاهش به صفحه گوشی اش بود گفت:
ـ اومدی؟تو چه خبر؟خوش گذشت؟
با پوزخندی در جواب گفتم:
ـ اره چه جورم.
و گره روسری ام را شل کردم.واقعا چقدر هم به من خوش گذشت!با آن کتک کاری که با سینا داخل سرداب کردیم.البته کتک کاری که چه عرض کنم فقط کتک خوردم آن هم دو کشیده جانانه وآبدار!دوست نداشتم که سارا چیزی راجع به تو گوشی میل کردنم بداند در حقیقت به نوعی خجالت می کشیدم تا به حال جرو بحث حرف و حدیثمان با سینا به زد وخورد کشیده نشده بود که شکر خدا کشیده شد برای همین دلم نمی خواست سارا چیزی در این مورد بداند.
ـ خب تعریف کن ببینم از خونه بابا ابراهیمی خوشت اومد؟
پاهایم را دراز کردم وگفتم:
ـ آره تا دلت بخواد در ضمن آقا فرزادت هم گفت ازت خداحافظی مخصوص بکنم ودو طرف لپت رو ببوسم چون همین الان رفتش شهرشون.
گوشی رو کنار گذاشت و از جایش بلند شد وبا تعجب پرسید:
ـ جدی جدی رفت؟
وقبل از انکه جوابش بدهم با حیرت وکنجکاوی پرسید:
ـ تو چرا آنقدر سرخ شدی؟دماغت چرا قرمز شده؟گریه کردی؟
برای اینکه حرفم را باور کند لبخندی زدم وجواب دادم:
ـ دیوونه شدی؟گریه برای چی؟آنقدر موقع برگشتن تند تند راه اومدم که ازشدت گرما این جوری شدم.اینجا انگار نه انگار که وسطهای پاییزه هواش مثل چله تابستون می مونه.
تا حدی قانع شد وگفت:
ـ رفتن این فرزاد خله رو راست راستکی گفتی؟
از اینکه اگر می فهمید همین فرزاد خله شماره اش را می خواست چه عکس العملی نشان می داد خندیدم وبا هیجان مختصری از تلفن برادر فرزاد وعمل آپاندیس پدرش ودر آخر خواستن شماره اش را تعریف کردم وبا خنده به چشم هایش که از شدت ناباوری وشیطنت برق می زد نگاه کردم.
ریز ریز خندید وگفت:
ـ دروغ می گی؟!
خندیدم وجواب دادم:
ـ دروغم چیه؟باور نداری برو از خودش بپرس.منو بگو که پیش خودم گفتم اگه بهت بگم به خاطر حامد ناراحت میشی و کلی بد وبیراه بارش می کنی اگه می دونستم آنقدر ذوق زده میشی حتما شماره ات رو بهش می دادم.
در حالی که هنوزم از هیجان می خندید گفت:
ـ دیوونه من دارم برای یک چیز دیگه میخندم آخه از اون وقت تا حالا ما فکر می کردیم او برای تو مناسبه نه که...
و دوباره خنده اش گرفت وپس از کمی فکر گفت:
ـ نکنه دستمون انداخته؟آخه کاراش بدجوری دیوونه بازی بود شاید پیش خودش گفته سرکارش میذارم و...
ودوباره کمی مکث کرد وادامه داد:
ـ نه شاید هم از تو خوشش اومده شماره من رو خواسته که در مورد تو با من صحبت کنه.هان؟
با خنده نگاهش کردم وجواب دادم:
ـ مخت تاب برداشته؟یعنی آنقدر خجالتیه که اگه از من خوشش بیاد مستقیم به خودم نگه؟!ولی بی شوخی از لحاظ تیپ و کردار ومنش از حامد خیلی سرتره.حالا از ما گفتن.
به شوخی به پایم زد وگفت:
ـ به حامد میگم براش رقیب پیدا کردی.
بی تفاوت شانه هایم را بالا انداختم ودر جواب گفتم:
ـ من پیدا نکردم خودش پیدا شده ولی جدی جدی حیف شد رفت با بودنش کلی سوژه داشتیم و می خندیدیم.
ـ نگفت کی دوباره برمی گرده؟
به شوخی گفتم:
ـ چیه هنوز نرفته دلتنگش شدی؟
با خنده جواب داد:
ـ اره ازم خداحافظی نکرده دلم تاب برنمی داره رفتنش رو باور کنم.
با تلنگری به مغزم یک دفعه گفتم:
ـ حالا این فرزاد خله رو بی خیال شو.بچسب به اینکه...راستی تو می دونستی سینا بعضی وقتها برای چند روزمیاد خونه بابا ابراهیمی؟
با تعجب بیشتر نگاهم کرد وگفت:
ـ دروغ می گی؟!
جواب دادم:
ـ پس چی؟
و با آب وتاب در مورد سفرهایش برای تغییر روحیه وحرفهایی که به فرزاد گفته بود تعریف کردم و در اخر اضافه کردم:
ـ چقدر ما خر وساده بودیم که فکر می کردیم سمیه خانم گره مشکلاتش به دست ما باز میشه نه که خودشون به راحتی اینجا تونستند به هم شماره بدهند و...
میان حرفم امد وگفت:
ـ پس چرا از اومدنش به اینجا به ما چیزی نمیگه؟مگه چی می شد ما بدونیم؟
با کینه ای که از سینا داشتم با حرص جواب دادم:
ـ مگه اینکه ریگی به کفشش باشه؟!چطوره به سمیه رو دست بزنیم؟!
با کنجکاوی نگاهم کرد وپرسید:
ـ مثلا چی بگیم؟
بلافاصله جواب دادم:
ـ چه می دونم یک جوری بگیم که سینا از اومدنش به اینجا برامون گفته واز اخلاقت تعریف کرده واز این حرفها.
با پوزخندی گفت:
ـ حالا خوبه همین حرفها رو کف دست سینا بذاره دیگه سروکارمون با کرم الکاتبینه.اگه به خاطر همین فضولیمون با طناب سروته از بالای درخت توت گوشه خونه بابا ابراهیمی اویزونمون نکنه خیلیه!
یاد کشیده هایش افتادم وبی اختیار سوزشی در صورتم احساس کردم وبا اضطراب گفتم:
ـ اصلا ولش کن.هر غلطی دلشون میخواد بکنن.
ـ ولی اگه کار سینا وسمیه جور بشه دیگه نون آقا صابر هم توی روغنه وبله دیگه...

Signature
     
#18 | Posted: 1 Sep 2013 12:51 | Edited By: paridarya461
اول با تعجب وبعد با خنده نگاهش کردم وگفتم:
ـ چی چی رو بله دیگه اول بذار روغن ماسیده سینا وسمیه آب بشه بعدا به فکر نون روغنی آقا صابر بیفت.
ـ ولی بی شوخی دیدی که پسری آقا و سربه زیر وسنگین بود نه؟
با کنایه گفتم:
ـ از آن نترس که های وهوی دارد از ان بترس که سر به تو دارد.
خندید وجواب داد:
ـ حالا تو نمی خواد این وسط...
ـ سارا با مهمونت بیایی توی آشپزخونه عصورنه بخورید.یک لقمه نون وپنیر وسبزی درست کردم تا وقت شام ته بندی کنید خواستم براتون اینجا بیارم ولی با بودن مهمونهای توی پنج دری نمیشه.
سارا که با دیدن سمیه جلوی در اتاق غافلگیر شده بود بلافاصله جواب داد:
ـ دستت درد نکنه سمیه باشه حتما می آییم.
و پس از رفتن سمیه یکی از ابروهایش را با اخم بالا انداخت ونگاهم کرد.من هم به تبعیت از او یکی از ابروهایم را بالا انداختم وبا طعنه گفتم:
ـ چه زن برادر خوبی!خدا از خوبی کمش نکنه هنوز هیچی نشده عصرونه وصبحونه و...لابد یه کم دیگه بگذره با پر طاووسی بالای سرت باد می زنه.این دوره زمونه زن برادر خوب کم پیدا میشه.
ـ حالا نمی خواد خوبی هاشو برام بشماری به جای این حرفها پاشو برو توی آشپزخونه هم عصورنه خودت رو بخور هم مال من رو ساندویچ کن بذار توی کیفت یواشکی وردار بیار.باور کن اصلا حالش رو ندارم بلند شم.
با غیظ نگاهش کردم وگفتم:
ـ اِ...نکنه تخم دو زرده کردی نمیتونی از جات بلند شی؟اون به خونه باباابراهیمی رفتنت این هم به این اگه من برم نمیگن این دختره گشنه وتشنه از قحطی اومده که هنوز نرسیده فامیل شده؟!
خواست حرفی بزند که با صدای زنگ پیامک تلفن همراهش گوشی اش را برداشت وبا ذوق وشوق گفت:
ـ حتما حامد جونمه.
چند لحظه ای از باز کردن پیامکش نگذشت که با چشمان گرد شده نگاهم کرد وبا رنگی پریده گوشی را دستم داد و گفت:
ـ بخوون!
از حالت دگرگونش کنجکاو شدم وبی درنگ صفحه گوشی را نگاه کردم:
ـ از بنگاه معاملاتی عشق مزاحم میشم ببخشید قلب شما مستاجر نمیخواد...?
»فرزاد«
از شگفتی وحیرت وهیجان نزدیک بود منفجر شوم در حالیکه بی اختیار صورتم پر از خنده شده بود پرسیدم:
ـ شماره ات رو از کجا گیر اورد؟!
با حرص جواب داد:
ـ یعنی تو ندادی؟
خندیدم وگفتم:
ـ به مرگ خودت اگه داده باشم اگه باور نداری به جون پرهام قسم.
قسمم را باور کرد وهیجان زده گوشی اش را از دستم گرفت وگفت:
ـ حالا با این دیوونه چکار کنم؟شماره ام رو چطوری پیدا کرده؟مگه الان با سینا نیست؟
در حالی که روی قضیه به دست آوردن شماره اش فکر می کردم جواب داد:
ـ حتما سینا با یکی از این خطی ها روانه فرودگاهش کرده الان هم توی ماشین نشسته تا بیست سی کیلومتری که به فرودگاه میرسه گفته اول راهی چکار کنم چکار نکنم که یک دفعه به تو پیام داده.
ـ مخت سالمه؟توی سرداب بابا ابراهیمی جن زده نشدی؟!یک دفعه به من پیام داده که چی؟!خودت می فهمی چی داری میگی؟
به سبک خودش یکی از ابروهایم را بالا بردم وبا لبخندی گفتم:
ـ خب عقل کل وقتی بهت اینطوری پیامک داده یعنی چی؟یعنی از تو خوشش اومده.فقط ما باید بگردیم ببینیم چطوری شماره ات رو پیدا کرده؟! البته به طور یقین از سینا گرفته ولی نه مثل آدم بلکه یواشکی از سینا کش رفته.
ـ خب حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
با پوزخندی گفتم:
ـ نیاز نیست تو خاکی به سرت بریزی اگه دو کلمه از این پیامک رو به سینا نشون بدی خودش میدونه چطوری روی سر دوست عزیزش خاک بریزه.مطمئن باش اگه شده دنبال هواپیما پرواز کنه گیرش میاره.
نگاهم کرد وگفت:
ـ یه چیزی می گی ها؟مگه سینا رو نمیشناسی؟راست میاد میگه تو یک کاری کردی که اون بهت پیامک داده.حالا بیا ودرستش کن.
خندیدم وگفتم:
ـ ولی بی شوخی بعضی از کارهای این فرزاد خله بامزه است ها...
که با صدای زنگ پیامک تلفن همراه سارا دوباره هیجان زده شدیم.سارا بی تاب تر از من دکمه باز شدن پیام را زد وبا هم شروع کردیم به خواندن:
)حال دختردایی زیبارویتان چطور است؟سلام بلند بالا برسانید.»فرزاد«(
در حالی که از اضطراب قلبم کف پایم می زد با اخم های درهم رو به سارا گفتم:
ـ یعنی که چی؟!
پقی زد زیر خنده وجواب داد:
ـ یعنی دلم برای هر دویتان پرپر می زند.
وبا خنده ادامه داد:
ـ به جون خودم سرکارمون گذاشته من که از اول بهت گفته بودم که!
با دلخوری گفتم:
ـ تازه می فهمم که واقعا خله شیطونه میگه برو دوتا پیامک ش رو کف دست سینا بذار و آدمش کن.
دوباره پقی زد زیر خنده وگفت:
ـ که سینا بگه حالا این دفعه دوتایی تون تنتون میخاره.بابا ولش کن بذار پشت هم پیام بده تا یک کم بخندیم.
با نگرانی گفتم:
ـ دیوونه اگه کسی بفهمه میدونی چی میشه؟
با اطمینان جواب داد:
ـ چی میشه وقتی طرف صحبتش دوتایی مونیم؟!اولش منم مثل تو هول برم داشت ولی حالا دیگه بی خیال برای سرگرمی دیوونه بی آزاریه.
از این همه بی خیالی اش کمی آرام شدم وگفتم:
ـ ولی حداقل باید یک پیامک دندان شکن برای جواب بهش بدهیم که فکر نکنه زیادی هم خوشمون اومده.
با خنده گفت:
ـ چی بنویسیم؟بنویسیم ای پیامکی که می روی به سویش از جانب ما بزن تو گوشش؟
خندیدم وگفتم:
ـ اگه بنویسی که خیلی عالیه ولی بی شوخی همین رو بنویس.
در حالی که دکمه مربوط به باز شدن صفحه نوشیتن پیام را می زد با هیجان گفت:
ـ باشه همین رو براش می نویسم ولی مسئولیتش با تو.آخرش هم می نویسم سارا وسروناز که بدونه از طرف هردوتایی مونه.
با هیجان جواب دادم:
ـ باشه بنویس ولی مسئولیتش با هردومون.چون خودت بیشتر دلت قیلی ویلی میره.
خندید وپیامک را نوشت وبه همان شماره ای که آمده بود فرستاد.با نگاهی به سارا گفتم:
ـ حالا خوبه پرروتر هم بشه؟!
که پروتر هم شد وطولی نکشید که جواب نوشت:
ـ افاده ها طبق طبق سگها به دورش وق و وق.
با شلیک خنده مان بی اختیار دستمان را جلوی دهانمان گرفتیم تا اتاق کناری صدایمان را نشنوند ولی مطمئنا عزیز با آن گوش های تیزش صدای خنده بلندمان را می شنید وبعدها به حسابمان می رسید.در حالی که سعی می کردم جلوی خنده ام را بگیرم گفتم:
ـ دیگه ولش کن.به خدا یک چیزیش میشه.
ـ به جون خودم اگه موضوع حامد پیش نیومده بود چنان سرکارش میذاشتم اون سرش نا پیدا ولی حیف که دست وبالم بسته ست.حالا چرا توی این گیرودار به من پیامک میده چرا به شماره تو پیامی نمی ده؟
با خنده جوابش دادم:
ـ چون شاید یک دو روزی که خونه تون بوده با تو ندارتره با من هنوز رودروایسی میکنه.
در حالی که هنوز می خندید گفت:
ـ اگه سینا بفهمه تیکه بزرگه گوشمونه.
با پوزخندی گفتم:
ـ نه که کار خودش خیلی درسته؟!...
با غلت زدن پرهام وباز کردن چشمهایش حرفمان را قطع کردیم ونگاهش کردیم.پرهام با چشمان خواب آلود نگاه مان کرد و زیر لب گفت:
ـ سروناز من گشنمه.
به جای من سارا در جوابش گفت:
ـ پاشو با هم بریم تو آشپزخونه یک لقمه نون وپنیر بخوریم.
و از جایش بلند شد و روبه من گفت:
ـ سروناز چرا نشستی پاشو تو هم بیا.
وبا اشاره به تلفن همراهش ادامه داد:
ـ احساس می کنم حالم سرجاش اومده.
لبخندی زدم و از جایم بلند شدم وگفتم:
ـ جداً؟
با چشمکی جواب داد:
ـ آره جداً.
*****
من و سارا به اتفاق هر دو نظرمان این بود که سمیه دختری زیرک وفوق العاده با سیاست و سر و زبان داری بود و از صبح که برای تشییع جنازه آمده بودیم مرتب دوروبرمان به خصوص عمه آذر و عزیز می چرخید وهوایمان را حسابی داشت وآخر شب موقعی که تعداد زیادی از مهمانها رفته بودند و می خواستیم بخوابیم آنقدر اصرار کرد که چیزی نمانده بود که برای خواب به خانه آنها برویم واگر طبق معمول بدعنقی ومخالفت سینا نبود به طور حتم رفته بودیم البته بیشتر برای زیر زبان کشی در مورد سینا! ومطمئنا خود سینا هم متوجه این قضیه شده بود که نمی خواست برای کنجکاوی به آنجا برویم.موقع خواب سارا تلفن همراهش را که از بعداز ظهر روی سایلنت گذاشته بود از کیفش بیرون آورد وآهسته زیر گوشم گفت:
ـ ببینم دنیا دست کیه؟!
و با چشمکی به گوشی اش نگاه کرد.هنوز ثانیه ای نگذشت که چشمهایش از هیجان برقی زد وابروهایش را بالا انداخت ودر حالی که گوشی اش را به طرفم می گرفت آهسته گفت:
ـ چه رمانتیک!
قبل از انکه گوشی را نگاه کنم گوشه چشمی به عزیز و عمه که روی تشکهایشان دراز کشیده بودند و آرام وآرام برای هم پچ پچ می کردند انداختم.بنده خدا عمه آذر بعد از شام از بس که ما را نصیحت کرد دهانش کف کرد! اخم و تخم های عزیز هم مانند سینا تمامی نداشت.با ضربه سارا به پهلویم به صفحه گوشی چشم دوختم.
طبق انتظارم پیامک فرزاد بود:
)زندگی شهد گل است زنبور زمان می مکدش اما آنچه می ماند عسل خاطره هاست.»فرزاد«(
بی اختیار لبخند روی لبانم نشست و به سارا نگاه کردم وآهسته گفتم:
ـ به خل بودنش نمیاد آنقدر احساساتی باشه!
خندید وگفت:
ـ همینو بگو!
روی بالش گلدوزی شده کنار پرهام دراز کشیدم و با اشاره به عزیز و عمه آذر گفتم:
ـ بگیر بخواب تا دوباره شروع نکردند موبایلت هم خاموش کن که خیالت جمع باشه.
صبح زود با صدای بلند قرآن که از ضبط صوتی که روی طاقچه پنج دری پخش می شد از خواب بیدار شدم و در حالیکه صدای گریه عزیز و دو دختر دایی عزت به گوش می رسید آهسته شانه های سارا که در خواب سنگینی بود تکان دادم.سارا که دلش نمی امد از جایش بلند شود با غرولند گفت:
ـ بذار بخوابم دیگه چیه اول صبحی؟
دوباره تکانش دادم وآهسته گفتم:
ـ پاشو همه بلند شدند جز من و تو و پرهام.مگه صدای قرآن رو نمی شنوی؟
یک دفعه از جایش بلند شد ونشست و با خمیازه فروخورده ای گفت:
ـ باور کن اصلا یادم نبود اینجا هستیم.
و با شنیدن صدای گریه عزیز و بقیه با اخم ادامه داد:
ـ کله سحری عجب حالی دارند!یک جوری گریه وزاری می کنند انگار که...
نگذاشتم ادامه بدهد ودر حالی که پتویم را تا می کردم گفتم:
ـ حال اینها رو که ما نمی فهمیم شاید اولین روز بعد از خاکسپاری احساس دلتنگی می کنند این چیزها پیر و جوون نداره که.
و برای اینکه حرف را عوض کنم گفتم:
ـ سارا دیشب تو هم سردت شد؟من نزدیکیهای صبح نزدیک بود یخ بزنم.
خمیازه بلندی کشید وجواب داد:
ـ هوای کویری اینطوریه دیگه روزهاش گرمه و شبهاش سرد حالا باز خوبه اون بخاری کوچیکه روشن بود وگرنه قندیل می بستیم.
از جایش بلند شد و رختخوابش را جمع کرد وبا اشاره به پرهام گفت:
ـ کاریش نداشته باش بذار تا هر وقت میخواد بخوابه توی این اتاق کسی نمیاد.

Signature
     
#19 | Posted: 1 Sep 2013 16:31 | Edited By: paridarya461
بعد از صبحانه ای که در آشپزخانه خوردیم به حیاط امدیم تا هم با گرمای خورشید در سوز صبحگاهی گرم شویم وهم لیوان چایی که در دست گرفته بودیم را در هوای تازه وعطرآگین بیرون بخوریم که با دیدن سینا در کنار سمیه و دو زن از فامیل های عزیز چشمان مان از شیطنت برق زد.در حالی که روی پله های ایوان می نشستم با پوزخندی گفتم:
ـ مثل اینکه خیلی دیر از خواب بلند شدیم کلی سوژه را از دست دادیم؟!
سارا کنارم نشست وجرعه ای از چایی اش را نوشید وبا نگاهی به طرف سینا واطرافیانش گفت:
ـ نه نترس هنوز اصل ماجرا مونده.مگه نمی بینی سینا داره تازه بهشون صبح بخیر میگه و سلام علیک میکنه؟!
از اینکه سمیه را در کنار سینا می دیدم با کنجکاوی وکمی هم هیجان گفتم:
ـ یک جوری با هم حرف می زنند انگار که اصلا هم دیگرو نمی شناسند.
با پوزخندی گفت:
ـ بهتره یک دوره فشرده پیشش کلاس بریم.سمیه خیلی تکنیک های رفتاری داره که به دردمون میخوره.
کمی از چایی ام را نوشیدم وگفتم:
ـ سینا رو نمی بینی چقدر لفظ قلم ومودبانه حرف می زنه؟!زهره چشم و بد دهنی اش رو فقط واسه ما گذاشته.
بخار لیوان چایی اش را فوت کرد وگفت:
ـ حق هم داره ناسلامتی داره برای مادر خانم وخاله خانم آینده اش کلاس میذاره.به آقا مهندس هم که تشریف اوردن.
صابر در حالیکه چند جعبه خرما در دست گرفته بود به طرف گوشه حیاط که سینا و بقیه ایستاده بودند رفت و با لبخندی شروع به صحبت کرد.سارا بقیه چایی اش را نوشید وگفت:
ـ این هم از آقا صابر.دیگه اول صبحی چی می خواهی؟
خندیدم وجواب دادم:
ـ سلامتی!
ـ ولی بی شوخی پسر خوب و بی تکلفیه.برو تو کارش.
با پوزخندی گفتم:
ـ بذار اونهایی که برام توی آب نمک خوابوندی ثمر بیان.چشم.این یکی رو هم بذار تو نوبت.
خندید و نگاهم کرد وسرش را به طرف آنها چرخاند وبعد از چند ثانیه گفت:
ـ اما این برادر با اون خواهر کلی با هم فرق دارند.نه به این که انقدر خاکی وبی شلیه پیله ست نه به اون که هفت ختم روزگاره...
و با صدای اهسته زنگ پیام تلفن همراهش از درون جیب مانتویش حرفش را ادامه نداد وگوشی اش را بیرون کشید.درحالی که نگاهش می کردم سرزنش بار گفتم:
ـ صد دفعه بهت گفتم گوشی ات رو توی جیبت نذار میگن برای سلامتی خوب نیست.
بی توجه به حرفم با کنجکاوی دکمه باز شدن پیام را زد و بلند به طوری که بشنوم خواند:
)ای پیامکی که می روی بهش بگو بهارمه دل خوشی روزگارمه بهش بگو تنها شدم سکه بی بها شدم.صبح بخیر.»فرزاد«(
نگاهم کرد وخندید وبه شوخی گفت:
ـ خب حالا این پیامک برای کدومامونه؟!
خندیدم و گفتم:
ـ خب معلومه برای تو.مگه برای شماره تو نفرستاده؟!ولی به قول خودش این پیامک توی سرش بخوره.دیوونه است اول صبحی!
و با خنده ادامه دادم:
ـ اما چه خوبه حامد بره پیشش یاد بگیره.آدم با احساسیه اول صبحی سلام و صبح بخیر یادش نرفته.
به شوخی گفت:
ـ حالا به نظر تو چی در جواب بنویسم؟
خندیدم وگفتم:
ـ بنویس)گل سرخ وسفید وارغوانی/فراموشم نکن تا می توانی(
خندید وگفت:
ـ نه مطمئن باش تا تولد نوه هاش یادمونه انقدرهام بی معرفت نیست.
در حالی که می خندیدم گفتم:
ـ ولی بی شوخی بعضی پیامک هاش مثل پیرزن ها می مونه.یعنی چی دلخوشی روزگارمه؟!مثل پیرزن ها که زیر لب برای خودشون دل ای دل می کنند.
با صدای دوباره زنگ پیامک ابروهایش را بالا انداخت و زیر لب گفت:
ـ ول کن نیست.
و دکمه باز شدن پیامک را زد وخواند:
)دیشب تو فکرت بودم که یک قطره اشک از چشمم افتاد ازش پرسیدم:برای چه اومدی؟ گفت:توی چشمت کسی هست که دیگه جای من نیست!»فرزاد«(
با پوزخندی گفتم:
ـ این پیامکهای رمانتیکش منو کشته نمی دونم اینها رو از کجا میاره؟!
خندید وگفت:
ـ خب معلومه یک دختری برای اون می فرسته اونم برای ما ولی من هنوز توی این موندم که این پیامکش برای کدومامونه؟! اینه علامت سوال توی مغزم.
چشمکی زدم وگفتم:
ـ اینم پرسیدن داره؟وقتی بیشتر پیامک های با ضمیر مفرده و اون هم برای شماره تو!
ـ خانم ها سلام صبح بخیر.سارا خانم شما خوبین؟
با سلام صبح بخیر صابر یک دفعه به سویش نگاه کردیم وسارا به رسم فامیلی جوابش را به گرمی داد ومن هم مانند دفعه قبل با تکان دادن سر پاسخ سلامش را دادم.بدون آنکه دیگر بایستد وبه شیوه فرزاد ودیگر پسران سبک سر خوش وبش کند راهش را کشید و رفت به طرف آشپزخانه تا جعبه های خرما را بگذارد.
ـ یک پارچه آقاست به خدا آدم حظ میکنه مرام و رفتارش رو میبینه.
نگاهی به سارا انداختم وحرفش را تایید کردم وبه سوی حوض باغچه ها چشم دوختم.هر کسی واقعا از دیدن این همه زیبایی وسرسبزی درختان انار سر ذوق می آمد.
ـ اول صبح از مامان شنیدم که سینا دیشب خونه صابر اینها خوابیده.در حقیقت خونه سمیه اینها!
از سیر وسیاحت باغچه ها بیرون آمدم وبا پوزخندی جواب دادم:
ـ پس برای همین پیله کرده بود ما همراه سمیه خونه شون نریم.نمی خواست آش وکاسه خودش رو به هم بزنیم.
گوشی تلفن همراهش را به دست گرفت و زیر لب گفت:
ـ چطوره یکی دو تا از پیامک های این فرزاد خله رو برای حامد جونم بفرستم بعضی هاش خیلی باحاله.
خندیدم وگفتم:
ـ جالبه یک دختر برای اون می فرسته اونم برای تو، تو هم برای حامد جونت؟!عجب عصر ارتباطاتی شده!
در حالی که دکمه ارسال پیامک را می زد خندید وگفت:
ـ پس چی؟دنیا همین دیگه؟!
با لبخندی گفتم:
ـ حالا این اول صبحی بی خیالش شو.جوون مردم رو از خواب بلند نکن.
با خنده جواب داد:
ـ نه امروز صبح کلاس داره.الان ساعت هشته دیگه باید دانشگاه باشه.
با آمدن سینا به طرفمان خودمان را جمع وجور کردیم ومثلا سرگرم دیدن صفحه گوشی تلفن همراه سارا شدیم که جلومان کنار پله ایستاد وبا لحن همیشگی اش گفت:
ـ حموم آفتاب گرفتید یا رفت وآدمها رو کنترل می کنید؟
طبق معمول نتوانستم خود را کنترل کنم وجواب دادم:
ـ هر دوش.فرمایش؟
چشم های عصبی اش را به من دوخت وگفت:
ـ خب نتیجه؟!
دوباره کم نیاوردم وگفتم:
ـ نتیجه اینکه دیشب منزل سمیه خانم خوش گذشت؟
که ضربه آهسته آرنج سارا در پهلویم را احساس کردم که یعنی:
تا شری به پا نشده کوتاه بیا.
با عصبانیت نگاهم کرد وپرسید:
ـ باید اجازه می گرفتم؟
بدون توجه به هشدار سارا جواب دادم:
ـ یک صلاح مشورت باهامون می کردی بد نبود.
او هم انگار از ادامه بحث بدش نمی امد که با پوزخندی گفت:
ـ خب فرض کن آدم حسابتون کردم مشورت کردم.خب بعدش؟
با خشم در جواب گفتم:
ـ بعدش سلامتی و آرزوی امرزش برای رفتگان تازه درگذشته که این وسط باعث شد دل ودلدار تجدید دیداری داشته باشند.
با چشم غره ای نگاهم کرد وگفت:
ـ چرا حرف رو می پیچونی؟بگو دردت چیه وخلاص.
من هم با عصبانیت نگاهش کردم وبا پوزخندی گفتم:
ـ دردی نیست جز درد خوشی عزیزان آن هم توی مراسم عزاداری!
با حرص نگاهم کرد وبدون گفتن حرفی دور شد.با رفتنش سارا هیجان زده نگاهم کرد وبا خنده گفت:
ـ دستت درد نکنه عجب آدمش کردی.
با کینه از سینا گفتم:
ـ فکر کرده کیه؟تحفه!حالا خوبه می دونه حناش برامون رنگی نداره باز هم قیافه میاد.
ـ نه بابا خودش فهمیده ازش حساب می بریم برای همین گاهی به گاهی میاد حالمون رو می گیره.
عصبانی گفتم:
ـ کی گفته ازش حساب می بریم؟اگه بیشتر وقت ها کوتاه می آییم برای اینه که حوصله جر وبحث کردن باهاش رو نداریم وگرنه همچین لولو خرخره ای هم نیست.
به پشتم زد و به شوخی گفت:
ـ اِ...شیر دل شدی؟سروناز جون این جور قپی ها رو برای من درنیار.چون هم من هم خودت خوب می دونیم که مثل سگ ازش می ترسیم.حالا چه شهامت اینو داشته باشیم که اعتراف کنیم چه شهامتش رو نداشته باشیم.من که حاضرم کتبا این موضوع رو بنویسم.
راست می گفت.واقعا ازش می ترسیدیم ومن با دو کشیده محکمی که دیروز از دستش خرده بودم بیشتر این هراس را احساس می کردم ولی نمی دانم چرا نمی خواستم اعتراف کنم وهمیشه به خودم تلقین می کردم که ازش واهمه ای ندارم.در حقیقت به راستی ازش می ترسیدم ولی شدت تنفرم بیشتر از درجه ترسم بود.شاید این تنفر هم از ترسم ناشی می شد وخودم نمی دانستم به هر حال هر چه بود به تازگی تصمیم گرفته بودم که در مقابلش بایستم تا بلکه یکی از طرفین از رو برود که مطمئنا از نظر او آن یک طرف من بودم.دلخور از بودن سینا در حیاط خانه دایی عزت گفتم:
ـ حالا کی گفته این اول صبحی بیاد قسمت زنونه که اینطور برامون امر ونهی می کنه؟مگه مردها خونه همسایه نیستند؟
ـ شاید دلش نیومده سمیه جونش رو تنها بذاره.تعجبم از اینه که مگه مامان نگفت دیشب خونه صابر اینها یا در حقیقت خونه سمیه اینها خوابیده پس چرا همین نیم ساعت پیش گوشه حیاط داشت باهاشون صبح بخیر گویی وسلام علیک می کرد؟!
با پوزخندی گفتم:
ـ مگه داداش دیوونه ات رو نمی شناسی؟شاید کله سحر پاشده اومده اینجا که حالا باهاشون چاق سلامتی می کنه.
ساعتی نگذشته که اعلامیه ای که برای مراسم سوم وشب هفت دایی عزت چاپ کرده بودند دست به دست میان جمع گشت وپرهام از روی کنجکاوی یک نسخه اش را برای ما که حالا از ترس حرف سینا از حیاط به داخل اتاق پنج دری آمده بودیم اورد.قبل از آنکه آن را بخوانیم از صحبتهای دو خانم مسن کنارمان شنیدیم که متن این اعلامیه را آقا سینا نوشته اند وبا چشمان گرد شده از عجب وبیشتر از روی کنجکاوی شروع به خواندن کردیم:
)»بقاء مختص ذات اوست«
رسم گلچین فلک گرچه همه یغما بود/لیکن این بار گلی چید که بی همتا بود
قدم به قدم با تکرار هر بهار کمال وفاتی و به تکامل کهنسالی رسیدی در عین رستگاری وفروتنی.
عجبا از این همه کرامت خالق هستی!
گرچه تو از خاک نشات گرفتی اما!
تمام خصایص ملائک را در خود جای دادی.شاید هم یکی از ملائک بودی وخود وما نیز هم نمی دانستیم اما هزاران افسوس از رفتنت.
پدری بی نظیر وبرادری بی همتا دریغا!
با فجر پاییزانه در آن سپیده ای که سیاهش مطلق بود تو را یه یگانه هستی سپردیم وبه جان ودلمان در آتشی شعله ور شد که تا رستاخیز می سوزد.
با دریغ بسیار واندوهی عمیق در گذشت پدری مهربان وبرادری دلسوز وبزرگوار شادروان حاج عزت الله خان زریندوست)بزرگ خاندان زرین دوست( را به اطلاع بستگان، دوستان وآشنایان می رسانیم.برای انان که این چنین نیکو زیسته اند و این چنین مرگ را به امید حضور در پیشگاه خداوند پذیرا شده اند دعا می کنیم.امید است که یاد آن عزیزان را در ذهن وزندگی محفوظ بداریم.
به همین مناسبت در روز جمعه بیستم آبان از ساعت 15 الی 17 در مسجد ولی عصر واقع در خیابان حقیقت گرد یکدیگر به سوگ او می نشینیم.مراسم هفت آن مرحوم در روز دوشنبه بیست و سوم آبان از ساعت 16 الی 18 در همان مکان برگزار می گردد.حضور سروران عزیز موجب شادی روح آن مرحوم وتسلی خاطر وامتنان بازماندگان خواهد بود.»خانواده زرین دوست وبستگان«(

Signature
     
#20 | Posted: 1 Sep 2013 16:41 | Edited By: paridarya461
با چشمانی گشاد شده و ابروانی خودبه خود بالا رفته به یکدیگر نگاه کردیم.نمی دانستیم چگونه هیجان یا شاید شیطنت وحیرتمان را به هم نشان دهیم ومن آهسته بدون آنکه صدایم را خانم کناری ام بشنود گفتم:
ـ سمیه هر چقدر هم توی مراسم برای همه گردن بالا بگیره حق داره.
در حالی که سعی می کرد خنده اش را جلوی دیگران کنترل کند جواب داد:
ـ حالا کی گفته بود این اعلامیه رو بنویسه؟
با پوزخندی جواب دادم:
ـ سمیه خانم.کی می خواستی گفته باشه؟لابد این دو تا رئیس و همه کاره مجلس شدن.
نمی دونم چرا با خوندن این متن ادبی یاد انشایی که با زور و زحمت برای پرهام نوشته بودیم افتادم یادته؟انشا پاییز رو میگم.
دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و خندید و زیر لب گفت:
ـ پاییز رو دوست دارم چون برگ خشک شده درختان زیر پایم خش خش می کند...
ودوباره آهسته ریز ریز خندید.در حالیکه تلاش می کردم لبخندم را مهار کنم گفتم:
ـ چطوره بدیم یه تیکه از انشامون رو اول آگهی بنویسند؟
وبا خنده ادامه دادم:
ـ ولی بی شوخی حالا دیگه امیدوار شدم که اگه یک روزی روزگاری مردم کسی هست که اعلامیه ختم رو بنویسه.آخه همیشه نگران این موضوع بودم.
به شوخی گفت:
ـ برای همین نمی مردی؟
سرم را تکان دادم و به مهمان هایی که در رفت امد بودند نگاه کردم.پرهام در کنارمان داشت با کلمات سنگین وسخت بعضی قسمتهای اعلامیه کلنجار می رفت که بی حوصله آن را کنار گذاشت و جلوتر امد وکنار گوشم گفت:
ـ میخوام برم پیش سینا.اینجا همه زن اند.
برای اینکه قانعش کنم کودکی سه چهار ساله گوشه اتاق را نشانش دادم وگفتم:
ـ بیا اینم پسره.
با قیافه حق به جانبی جواب داد:
ـ اون که هنوز بچه ست.
می خواستم برای توجیه چیزی بگویم که عزیز با صورتی گریان وچشمانی شماتت بار نگاهمان کرد که یعنی:
ساکت آنقدر حرف نزنید.
سارا اهسته به پهلویم زد و با اشاره ازم خواست که همراه پرهام به ایوان برویم.موقعی که به ایوان رفتیم پرسید:
ـ چی میگه؟
ناراضی از خواسته پرهام گفتم:
ـ میخواد بره پیش سینا اینها.
لپ پرهام را کشید و روبه من گفت:
ـ خب بذار بره.
بی حوصله گفتم:
ـ چه جوری؟تنهایی؟ندیدی اون دفعه سینا چه قیامتی به پا کرد؟
برای اینکه پرهام را خوشحال کند گفت:
ـ خوب من الان یک زنگ بهش میزنم بیاد دم در.
و گوشی تلفن همراهش را از جیبش بیرون اورد و شماره سینا را گرفت.از ترس دست وپا شکسته سلام کرد وگفت:
ـ سینا، پرهام میخواد بیاد پیش تو می آیی دم در بگیریش؟
ـ ...
ـ نه اینجا حوصله اش سر رفته.
ـ ...
ـ باشه پنج دقیقه دیگه میارمش دم در.
ـ ...
ـ باشه.
و ارتباط را قطع کرد وبا دلخوری گفت:
ـ دو ساعت داره سفارش میکنه زود نیایی دم در و به خونه همسایه زل بزنید.
فصل ۴
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم وبه مناظر بیرون از پنجره قطار نگاه کردم.خورشید کم کم در حال غروب کردن بود ونور کم رنگش پهنه بیابان را دیدنی کرده بود.صدای ریتم دار حرکت قطار وسکوت به وجود امده در واگن باعث شد که خود به خود پلک های سنگین شده از خستگی ام روی هم بیفتد که یکباره سارا گفت:
ـ سروناز ببین دوباره پیامکش اومد!
می دانستم منظورش فرزاد است برای همین با بی حالی جواب دادم:
ـ ولش کن خوابم میاد.
اما بدون توجه به خواب آلودگی من بی معطلی شروع به خواندن کرد:
)ای معنای انتظار یک لحظه بایست.دیوانه شدم به خاطرت کافی نیست؟! یک لحظه بایست ویک جمله بگو:تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟(
نتوانستم عکس العملی نشان ندهم وبی اختیار سرم را به طرفش چرخاندم وگفتم:
ـ بابا این دیوونه رسما عاشقه!
چشمکی زد وبا پوزخندی پرسید:
ـ حالا عاشق کی؟!
با خنده کم جانی جواب دادم:
ـ عاشق عزیز!خب معلومه عاشق تو دیگه.
دوباره چشمکی زد وگفت:
ـ از کجا معلوم؟! اونکه فعلا اسمی نبرده شاید مد نظرش تو باشی.
بی خیال جواب دادم:
ـ اگه یک کم عقل داشتی خودت بهتر می فهمیدی.حالا ما توی این گیر ودار چه سر ودستی براش می شکنیم!انقدر پیامک بده تا جونش درآد.
در حالی که گوشی اش را دوباره نگاهی می کرد با خنده ای گفت:
ـ چطوره برای حامد جونم بفرستمش؟حیفه پیامک نابیه.
سرم را به طرف پنجره قطار چرخاندم وجواب دادم:
ـ اگه حامد جونت با اون هوش سرشارش تا حالا متوجه چیزی نشده باشه خیلیه!پیش خودش نمیگه این پیامکهای به قول تو ناب از کجا میاد؟
دوباره خندید وگفت:
ـ یک جوری حرف می زنی انگار خودمون از این پیامک ها نداریم؟!
بی حال در جوابش گفتم:
ـ چرا داریم ولی نه این طور پشت سر هم باور کن پسرها خیلی تیزند.همچین ریزبین هستند که حتی نمی تونی تصور کنی!لااقل وسط های این پیامکهای رمانتیک دو یا سه تا جوک هم بده که نفهمه چی به چیه.
بلند خندید وگفت:
ـ یک جوری کار کشته حرف می زنی انگار که هر کی ندونه فکر می کنه...
وخندید وحرفش را ادامه نداد.در حالی که هنوز به طرف پنجره نگاه می کردم با خنده جواب دادم:
ـ نه خانم آنگولایی ولی استفاده از تجربه دیگران باعث زیاد شدن تجربه ما هم شده.
خندید ودیگر چیزی نگفت ومشغول فرستادن پیامک شد.دوباره سرم را به طرفش چرخاندم وگفتم:
ـ فکر می کنی صبح به موقع به خونه می رسیم؟پرهام فردا صبحیه خدا کنه سر وقت به مدرسه اش برسه.
سرش را بلند کرد وجواب داد:
ـ آره بابا پنج صبح توی خونه ایم.فقط وقتی الان اومد یک کاری کن زود بخوابه که فردا صبح توی مدرسه خواب آلود نباشه.
با خستگی گفتم:
ـ اگه بگیره بخوابه تازه ساعت ششه.
و نگاهی به تلویزیون کوچک چسبیده به دیوار واگن کردم وادامه دادم:
ـ باید خدا خدا کنیم که فیلمی نذارن که پرهام خان تا آخر شب بیدار بمونه.
گوشی اش را روی میز بین صندلی مان گذاشت وگفت:
ـ حالا با سینا کجا رفتند؟هنوز نیومده هوس رستوران کردند؟!
پوزخندی زدم وگفتم:
ـ بهتر چیه اول راهی می خواستی سینا وردلمون بشینه وبه جونمون غر بزنه؟حالا خدا به دادمون برسه این مدتی که عمه وعزیز نیستند.
خودش را روی صندلی جابه جا کرد وگفت:
ـ بنده خدا مامان دلش می خواست همراهشون بیاد هم دلش نمی خواست عزیز رو تو اون شرایط تنها بذاره.
پرسیدم:
ـ نگفتند کی میان؟
در حالی که کفشهایش را در می اورد جواب داد:
ـ تا هفتم که حتمیه شاید هفته اول سر خاک هم بروند که عزیز یک دل سیر عزاداری برادرش رو به جا بیاره.بعید می دونم که تا ده پونزده روز دیگه بتونند بیان.
بلافاصله پرسید:
ـ پس مدرسه عمه چی میشه؟مگه نمیره؟
روی صندلی چهارزانو نشست وگفت:
ـ ناچاره به مدرسه اش زنگ بزنه حالا یک روز در هفته که طوری نمیشه.شاید من به جاش برم.
خندیدم وگفتم:
ـ نه که علوم راهنمایی رو خیلی خوب یادته؟!
خندید وگفت:
ـ ولی بی شوخی مهمترین حسنی که موندن مامان داره اینه که تا حدی وسواس رو یادش میره.ندیدی توی این دو سه روزه از آب و آبکشی خبری نبود؟!
با دلسوزی جواب دادم:
ـ برای اینکه غش و ضعفهای عزیز فرصتی براش نمی ذاشت...
به میان حرفم آمد وبا هیجان گفت:
ـ تازه یک موضوع خنده دار اینکه مسئولیت من و تو وپرهام رو هم به سینا سپرد.فکر کن!
خنده ام گرفت وگفتم:
ـ اره دیدم که داشت چیزهایی به سینا می گفت.چیزی نمونده بود که منم پیش عمه و عزیز اینها بمونم.
با شیطنت وحالت خاصی گفت:
ـ شاید هم صابر اینها!
می خواستم حرفی در جوابش بگویم که در واگن باز شد وپرهام با سروصدا داخل شد وگفت:
ـ با سینا نسکافه وکیکی خوردیم.
سارا با طلبکاری پرسید:
ـ پس ما چی؟
روی صندلی روبه روی سارا نشست وجواب داد:
ـ سینا گفت خودتون بعدا می رید می خورید.
با دلخوری وشوخی گفت:
ـ ای کارد به شکم تو وسینا بخوره.حالا سینا کجاست؟
به جای پرهام جواب دادم:
ـ داره آمار واگن ها رو می گیره می خواد ببینه همه سر جاشون نشستند یا نه.
که سینا در آستانه در واگن قرار گرفت.ترسیدم که نکند حرفم را شنیده باشد وبی اختیار به سارا که روی صندلی کناری ام نشسته بودن نگاه کردم.سارا هم لحظه ای نگاهم کرد وبا دلهره به حرکات سینا چشم دوخت.سینا بی حوصله در واگن را محکم بست و پرده جلوی در را کاملا کشید تا روزنه ای از بیرون مشخص نباشد انگار که چند شخصیت سرشناس داخل واگن بودیم که می ترسید شناسایی شویم! کتش را که از مراسم دایی عزت به تن داشت دراورد و آویزان کرد و با نگاهی به صندلی های اشغال شده بی رغبت روی صندلی روبه روی من کنار پنجره نشست.نگاه دیگری به کت سورمه ای اش انداختم و بی اختیار یاد حرف سارا افتادم وخنده ام گرفت.
موقع رفتن به مسجد که نزدیک خانه دایی عزت بود هنگامی که از جلوی در مردانه رد می شدیم سارا با دیدن سینا با لباس رسمی کت وشلوار سورمه ای که در ردیف عزاداران ایستاده بود پوزخندی زد و با اشاره به سینا گفت:
ـ کت وشلوار دامادیش رو پوشیده که سمیه خوب بتونه اون رو در اون هیبت مجسم کنه!
ـ اگه راحت نیستی می تونی پاهاتو اویزون کنی به چوب لباسی!
با صدای سینا به طرف سارا که همچنان چهار زانو روی صندلی نشسته بود نگاه کردم وبی اختیار به جای او جواب دادم:
ـ می ترسه کت دامادیت خراب بشه.
پرهام بدون اراده با خنده ای کودکانه بلند خندید و بیشتر حرص سینا را در اورد.زیر چشمی نگاهی به سارا انداختم که داشت کفشهایش را دوباره می پوشید در حالی که صورتش پر از خنده بود.سکوت وسنگینی نگاه سینا باعث شدکه یک لحظه نگاهش کنم ودر عمق چشمانش شعله خشم وکینه را ببینم.با صدای زنگ تلفن همراهش با نفس عمیقی گوشی اش را از جیب شلوارش بیرون کشید وبا چشم غره ای به سویم تلفنش را جواب داد:
ـ الو جانم.
ـ ...
ـ سلام از ماست قربانت تو چطوری؟
ـ ...
ـ نه هنوز اول راهیم تازه ده بیست کیلومتری دور شدیم.
ـ ...
من وسارا بی اختیار دوباره نگاهمان به سوی هم کشیده شد وبا زبان نگاه به هم فهماندیم که یعنی:
خودشه سمیه خانم.
ـ نه چه زحمتی؟!وظیفه بود.
ـ ...
ـ خواهش می کنم قرار نشد تعارف کنی.
ـ ...
من وسارا دوباره با ابروهای بالا رفته به نشانه اینکه:
اَه...چقدر تعارف تیکه پاره می کنن به هم نگاه کردیم که مطمئنا از چشمان تیزبین سینا دور نماند.
ـ حالا بعدا که دوباره امدم مفصل در این مورد صحبت می کنیم.حالا نمیشه.
ـ ...
یعنی محترمانه اینکه دوتا سر خر فضول مثل من وسارا کنارش نشسته ایم ونمی تواند درست صحبت کند.
ـ باشه قربانت.
ـ ...
ـ بعدا تماس می گیرم قربانت.
ـ ...
با ابروهای درهم کشیده من وسارا مجددا به هم نگاه کردیم یعنی اینکه:
چقدر قربانت قربانت میگه وقربونش میره!
ـ لطف کردی خیلی ممنون.
ـ ...
ـ سلام برسون خداحافظ.
وبا قطع شدن تماسش بی اختیار پوزخند زدم.

Signature
     
صفحه  صفحه 2 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس مبهم عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites