تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس مبهم عشق

صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#21 | Posted: 1 Sep 2013 16:42 | Edited By: paridarya461
در حالی که گوشی اش را داخل جیبش می گذاشت نگاهم کرد وگفت:
ـ چیه؟!امشب چرا انقدر بوکس وباد می کنی؟!
با عصبانیت نگاهش کردم وچیزی در جوابش نگفتم و رویم را به طرف پرهام چرخاندم.پرهام در حالی که آبمیوه وکیکی که از اول روی میز کوچک قطار قرار داشت با اشتها می خورد نگاهم کرد وگفت:
ـ مال تو هم روی میزتونه مال سارا هم اونجاست چرا نمی خورید؟
با لحن توبیخ گفتم:
ـ ابمیوه رو روی نسکافه می خوری؟حالت بد میشه که.
سرش را تکان داد وقبل از آنکه گازی به کیکش بزند گفت:
ـ نه حالم خوبه.
سارا هم به تبعیت از پرهام آبمیوه وکیکش را برداشت وگفت:
ـ پرهام جون خوب شد یادم انداختی.
و برای اینکه حرفی زده باشد که جو حاکم را عوض کند با نگاهی به تلویزیون ادامه داد:
ـ پس کی فیلم می ذارند؟وقتی که رسیدیم؟
پرهام که بار اولش بود قطار سوار می شد با هیجان لقمه اش را فرو داد وپرسید:
ـ مگه فیلم هم می ذارن؟
سارا در حالی که نی را درون پاکت آبمیوه فرو می کرد بلافاصله جوابش داد:
ـ مگه این تلویزیون ها رو نمی بینی؟یکی روبه روی توئه یکی روبه روی من:من وسروناز تلویزیون روبه رومون رو می بینیم تو وسینا هم تلویزیون روبه روتون رو.
پرهام که از شدت هیجان داشت می ترکید دوباره پرسید:
ـ چه کسی فیلم می ذاره؟میان اینجا می ذارن؟
سارا با خنده ای جواب داد:
ـ نه پرهام جان خودشون از سیستم مرکزی می ذارن.تو همه واگن ها همه یک فیلم مثل هم می بینیم.
پرهام دوباره با هیجان جواب داد:
ـ عالیه.
با صدای زنگ پیامک گوشی سارا نگاهی به او انداختم.سارا کمی با تاخیر گوشی اش را برداشت یعنی اینکه جلوی سینا زیاد هم منتظر پیامک کسی نیست.زیر چشمی نگاهی به سینا کردم.سرش را به طرف پنجره چرخانده بود وبیرون را نگاه می کرد ولی احساسم بهم می گفت که توی فکر است.شاید هم فکر جدایی از سمیه!
با پرسش پرهام که از سارا پرسید:
ـ پیامک کیه؟
بی اختیار خنده ام گرفت.پرهام از این عادتها نداشت که در کار کسی کنجکاوی کند ولی از بخت بد سارا امروز کنجکاوی اش گل کرده بود!
سارا به ناچار جواب داد:
ـ مال دوستمه.
پرهام دوباره پرسید:
ـ چی نوشته؟
سارا نگاهی به من انداخت و با خنده مبهمی جواب داد:
ـ جوکه جوک نوشته.
پرهام با کنجکاوی کودکانه گفت:
ـ برام می خونیش؟
سارا دوباره نگاه کرد وبا خنده گوشی را به طرفم گرفت وگفت:
ـ سروناز براش بخونش.
گوشی را از دستش گرفتم وبه صفحه آن نگاهی انداختم.طبق انتظارم پیامک فرزاد بود.نوشته بود:
)من در این کلبه خوشم/تو در آن اوج که هستی خوش باش./من به عشق تو خوشم/تو به عشق هر که هستی خوش باش.(
بی اراده لبخند روی لبم آمد وبه سارا نگاه کردم.پرهام بی صبرانه پرسید:
ـ پس چرا نمی خونیش؟
نمی دانستم چه جوابی بدهم اگر همین متن را می خواندم مطمئنا سینا از عصبانیت من وسارا را از سقف قطار آویزان می کرد برای همین بلافاصله به صفحه گوشی نگاه کردم وسر یک ثانیه جوکی را که قبلا لیلا برایم فرستاده بود از حفظ خواندم:
»یک دیوونه از یک خیابون رد میشه از یکی می پرسه:
ببخشید اقا اون ور خیابون کدوم وره؟
آقاهه جواب میده:
اون ور.
دیوونهه میگه:
اِ...من الان اون ور خیابون بودم گفتند اون ور خیابون این وره.«
پرهام کمی مکث کرد تا معنای جوک رو فهمید وبعد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.سارا که انگار تازه جوک را شنیده بود بدون آنکه عقلش را به کار بینداز که مثلا قبل از من جوک را خوانده بی اختیار بلند بلند قهقهه زد.
سینا با چهره ای خندان به طرفم نگاه کرد وگفت:
ـ برای گوشی ام ارسالش کن.

Signature
     
#22 | Posted: 3 Sep 2013 00:29 | Edited By: paridarya461
نزدیک بود نفسم بند بیاید.ناگهان خنده سارا هم از صورتش محو شد.ناجنس چیزهایی فهمیده بود وبه این طریق مچمان را گرفته بود!ما چقدر ساده بودیم که جلوی او فیلم بازی می کردیم.جلوی کسی که خودش ختم روزگار بود!با دستی لرزان گوشی را به طرف سارا گرفتم و با نگاه سرزنش باری گفتم:
ـ بیا براش بفرستش.
یعنی با زبن بی زبانی حالش اش کردم:
بیا خودت خراب کاری که کردی درستش کن.
سارا با حالتی زارتر از من گوشی اش را گرفت وبا کمی تعلل دکمه های گوشی اش را زد وپس از چند لحظه رو به سینا گفت:
ـ اومد؟!
از برق چشمان سینا فهمیدم که دستمان را خوانده و با پوزخندش مطمئن شدم که حالا دارد به ریشمان می خندد.برای اینکه به سارا کمک کرده باشم بلافاصله به سینا گفتم:
ـ لیلا همین رو برای من هم فرستاده وایسا من بفرستم شاید بهت برسه.
و بی معطلی گوشی ام را از کیفم بیرون آوردم و پیامک لیلا را پیدا کردم وبه شماره سینا فرستادم و دو ثانیه نکشید که صدای زنگ پیامک سینا همراه با پوزخندش به گوشمان رسید.
واقعا با حرکات تابلویمان اگر یک کودک هم به جای او بود متوجه می شد دیگر سینا که جای خود داشت!
پرهام که این جوک! به دهانش مزه کرده بود از همه جا بی خبر با هیجان کودکانه پرسید:
ـ دیگه جوک ندارید؟
بی اختیار چشم غره ای به او رفتم که دیگر حرفی نزند.با صدای پخش تبلیغ فیلم ناخودآگاه حواس پرهام به تلویزیون رفت وبا خوشحالی گفت:
ـ آخ جون فیلم.
سارا که بعد از آن شیرین کاری دیگر رمقی برایش نمانده بود کمی به تلویزیون نگاه کرد ومضطرب روبه من گفت:
ـ میایی قبل از آنکه فیلم شروع بشه بریم دستشویی؟
می دانستم که می خواست از جو سنگین حاکم بر آنجا خلاص شود برای همین بی درنگ جواب دادم:
ـ آره پاشو بریم.
و از جایم بلند شدم.کمی که از واگن مان دور شدیم با خنده ای رو به سارا گفتم:
ـ دیوونه چیزی دیگه نمونده بود کار دستمون بدی؟
سارا که هنوز از شوک وارده خارج نشده بود با دلواپسی جواب داد:
ـ آره به خدا نزدیک بود سکته کنم دیگه فکر اینجاشو نکرده بودم.
و گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و شروع به زدن دکمه هایش کرد.دنبالش راه افتادم وپرسیدم:
ـ چیکار داری می کنی؟
در حالی که هنوز دکمه های گوشی را میزد جواب داد:
ـ همه پیامک هام رو دارم پاک می کنم.شماره حامد رو هم پاک کردم.اگر این سیناست که همین امشب موبایلهامون رو چک می کنه.خدا کنه این فرزاد خله دیگه امشب پیامک نده.
با پوزخندی گفتم:
ـ اصلا همش تقصیر این فرزاد خله شد.
با نگاهی به دستهایم پرسید:
ـ تو موبایلت کجاست؟
با بی خیالی گفتم:
ـ توی واگن.
با دلهره پرسید:
ـ چرا نیاوردی؟اگه الان بره سرش چه خاکی به سرمون بریزیم؟
مطمئن جواب دادم:
ـ چیزی توش نیست که خدا رو شکر فرزاد خله برای من که پیامک نمی فرسته.تازه اگه من هم می اوردم دیگه حسابی کفری می شد بذار گوشی ام رو چک کنه خودش کنف میشه.
کار پاک کردن حافظه گوشی اش را تمام کرد وبا خشم گفت:
ـ خدایا این دیگه چه مصیبتی بود؟!حالا توی این مدت که مامان اینها نیستند چه غلطی بکنیم؟
با ناراحتی جواب دادم:
ـ هیچی دراز به دراز روبه قبله بخوابیم.بدبختی یک طوری نگاه می کنه که آدم اگه کاری هم نکرده باشه به نکرده هاش اعتراف کنه.حالا داریم کجا میریم که صد تا واگن رو گذروندیم؟
بی حوصله در جوابم گفت:
ـ اول دستشویی بعد هم رستوران.اگه پنج دقیقه هم جلوی چشمش نباشیم پنج دقیقه ست.
با نشستن پشت میز تقریبا کوچکی روبه سارا گفتم:
ـ جای جالبه ها نه؟
نگاهی به دور و برش کرد وگفت:
ـ آره همیشه از رستوران قطار لذت می بردم.یاد بچگی هام به خیر.
در حالی که درون نسکافه ام شکر می ریختم پرسیدم:
ـ مطمئنی نسکافه نمی خوری؟
گوشی اش را روی میز گذاشت وگفت:
ـ آره با اون نسکافه مونده ای که خونه شما خوردم بمیرم هم دیگه لب نمی زنم.
به قیافه متفکرش نگاه کردم وگفتم:
ـ تو فکری؟مگه چی بهت گفت؟
نفسش را بیرون داد وگفت:
ـ وقتی به حامد گفتم که امشب رو نه زنگ بزنه ونه پیامک بد کمی ناراحت شد.
کمی از نسکافه ام را سرکشیدم وپرسیدم:
ـ چرا؟مگه بهش نگفتی دماغ به دماغ سینا نشستیم؟
سرش را تکان داد وجواب داد:
ـ چرا گفتم طبق معمول جواب داد که چه اشکالی داره سینا بدونه کار خلافی که انجام نمی دیم؟می دونی سروناز کمی تو کارش موندم؟یا زیادی روشنفکره یا زیادی بی خیال.
برای اینکه خیالش را راحت کنم گفتم:
ـ کسی که حسابش پاکه از محاسبه چه باکه.خب اونم می دونه داره چکار می کنه برای همین از سینا و امثال سینا نمی ترسه.مثل من و تو نیست که با یه چشم غره سینا ده دفعه بریم دستشویی.
پوزخندی زد وگفت:
ـ فکر کنم بهتره که امشب موبایلم رو خاموش کنم می ترسم دوباره یک افتضاح دیگه به بار بیارم.این پیامک های فرزاد هم دیگه قوز بالا قوز شده.پاشو زود نسکافه ات رو تموم کن پاشو بریم.اگه دیر کنیم سینا دوباره سگرمه هاش توی هم میره.
هول هولی نسکافه ام را سر کشیدم وگفتم:
ـ نه که حالا سگرمه هاش توی هم نیست!
با عجله به طرف واگنمان حرکت کردیم وبی سر وصدا در واگن مان را باز کردیم.پرهام خوشحال از ورودمان پرسید:
ـ کجا بودید؟چرا انقدر دیر کردید؟
سر جایمان نشستیم وسارا برای اینکه حرفی زده باشد به جای جوابش پرسید:
ـ خیلی از فیلم رفته؟
پرهام با اشتیاق جواب داد:
ـ نه اولشه.فقط این مرده از مسافرت برگشته داره اتاق های خونه اش رو نگاه می کنه.
بی اختیار گفتم:
ـ چه فیلم بی مزه ای!
پرهام انگار که فیلم را خودش ساخته باشد با دلخوری وجانب داری گفت:
ـ نه خیلی هم قشنگه.مرده وقتی از مسافرت برگشت سگش براش...
سینا با تحکم نگاه مان کرد وگفت:
ـ دو دقیقه ساکت میشید فیلم رو ببینیم یا نه ؟از اون وقت تا حالا که اومدید یکریز دارید حرف می زنید.
البته بیشتر منظورش به من بود.دست از پا درازتر کمی روی صندلی جابه جا شدم ونگاهم را به تلویزیون دوختم.چند دقیقه نگذشت که سینا به من گفت:
ـ دوستت لیلا زنگ زد.
و در کمال تعجب من و سارا گوشی ام را به طرفم دراز کرد.البته جای تعجب هم نداشت چون خودمان تقریبا مطمئن بودیم که در نبودمان گوشی جا گذاشته ام را کنترل می کند.برای اینکه حساب کار دستش بیاید با عصبانیت گوشی ام را گرفتم وپرسیدم:
ـ جواب دادی؟
طلبکارتر از من جواب داد:
ـ نه نگاهش کردم!
از کنایه اش فهمیدم که جواب داده و با لیلا حرف زده.همیشه همین طور بود پاسخ هایش همیشه با گوشه وکنایه بود.حوصله اخم وتخمهایش را نداشتم.بی حوصله شماره لیلا را گرفتم.طولی نکشید که تماس برقرار شد:
ـ الو لیلا سلام.
با خوشحالی جواب داد:
ـ سلام به روی ماه نشسته ات.چه حال؟چه خبر؟منشی تلفنی پیدا کردی؟
برای اینکه حرفش را عوض کنم نگاهی به سارا انداختم وگفتم:
ـ سارا هم اینجاست بهت سلام می رسونه.ما الان توی قطار هستیم.
ـ اِ...همیشه به گردش.خوش گذشت؟
با تمسخر گفتم:
ـ اره جات خیلی خالی.زنگ زده بودی نبودم پسر عمه ام گوشی را برداشت.کاری داشتی؟
با شیطنت گفت:
ـ اِ...پسر عمه ات بود؟برادر سارا؟من رو بگو که گفتم توی این دو روزه برای خودت کسی رو پیدا کردی و از سارا جلو زدی؟حالا این پسر عمه ات چطوری هاست؟قبلا در موردش چیزی نمی گفتید؟میشه روش حساب کرد؟
با پوزخندی گفتم:
ـ اره چه جور هم؟!
متوجه کنایه ام شد و با خنده گفت:
ـ باشه بابا فهمیدم نمی خواد ضایعش کنی.خب دیگه چه خبر؟
با صدای پف سینا فهمیدم که می خواهد فیلم تماشا کند وحرف زدن من مزاحم تمرکزش می باشد.برای همین سر وته صحبتهایم را هم آوردم وگفتم:
ـ خب لیلا جون کار خاصی داشتی؟
فهمید که می خواهم مکالمه را تمام کنم برای همین بلافاصله گفت:
ـ نه فقط می خواستم حالتون رو بپرسم.این یکی دو روزی که دانشگاه نبودید جزوه ها رو براتون گذاشته ام به سارا هم سلام برسون توی دانشگاه می بینمتون.کاری نداری؟
ـ نه لیلا جون به مامان اینها سلام برسون.خداحافظ.
ـ خدا نگهدار.
و تماس را قطع کردم.سارا با اشاره ازم پرسید:
ـ چی می گفت؟
آهسته جواب دادم:
ـ می خواست بگه جزوه ها رو نوشته.
و در حالی که گوشی ام را درون کیفم میگذاشتم با کنایه نگاهی به سینا انداختم وبه سوی تلویزیون نگریستم.طبق اظهار نظر اولیه ام فیلم بی مزه ای جلوی رویمان بود ولی چاره ای جز تماشایش نداشتیم چون با کوچکترین سروصدایی تمرکز سینا خان به هم میخورد.طفلی پرهام با اینکه می دانستم او هم رغبتی به دیدن فیلم ندارد ولی برای جلب رضایت سینا به ظاهر با اشتیاق چشم به صفحه تلویزیون دوخته بود.برا اینکه دوباره اظهار نظری در مورد فیلم کرده باشم با بی حوصلگی گفتم:
ـ اَه..این مرده هم که هنوز از مسافرت نیومده دم به ساعت مهمون داره؟!پس زن وبچه اش کجا هستند؟
پرهام برای اینکه نشان دهد جلوی سینا با دقت فیلم را تماشا کرده.بلافاصله جواب داد:
ـ مگه ندیدی قبلا مرده اند؟
سارا که تا ان لحظه ساکت مانده بود برای خالی نبودن عریضه پرسید:
ـ حالا چند تا بچه داشت؟
پرهام فورا جواب داد:
ـ دوتا دوتا پسر.
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم وگفتم:
ـ چه دل خوشی داره با اینکه زن وبچه هاش مرده اند باز هم مهمون بازی راه انداخته.
سینا دوباره غضب کرده نگاه مان کرد وگفت:
ـ اصلام می دونید اصل فیلم چیه که اینطوری نقد وبررسی می کنید؟
این بار کم نیاوردم وگفتم:
ـ هر چی که هست سر و ته نداره.از اول فیلم تا حالا سرکاریم.
و برای ایکه بیشتر حرصش را در آورم رو به پرهام کردم وگفتم:
ـ پرهام چرا اینجوری نشستی؟کفشهاتو درآر و راحت بشین.
و خودم هم کفشهایم را در اوردم.می دانستم که به این موضوع حساس است.همیشه همین طور بود .از اینکه در ماشین، اتوبوس یا وسایل نقلیه عمومی کفشایمان را در اوریم وکف پاهایمان را روی صندلی بگذاریم بدش می آمد ولی دیگر تحمل ما هم اندازه داشت نمی شد که تا آخر شب با پاهای آویزان بنشینیم واگر آخر شب دلش به رحم می آمد اجازه صادر می کرد به دستور او بخوابیم تازه اگر اجازه صادر می شد!
سارا با چشمهای گشاد شده از تعجب کمی نگاهم کرد و با اشراه ابرو فهماند که:
به حسابت میرسه!
شانه هایم را بالا انداختم به نشانه اینکه:
دیگه خسته شدم.
با سنگینی سکوت سینا و نشان ندادن واکنشی در مقابل کارم پرهام هم کمی دل جرات پیدا کرد با نگاه زیرچشمی به سینا کفشهایش را در آورد.سینا بدون آنکه نگاهش را از صفحه تلویزیون بردارد با صدای بمی گفت:
ـ چیه؟!سارا تو چرا راحت نمی شینی؟
سارا با ترس ولرز گفت:
ـ من؟!
سینا باز هم نگاهش را از تلویزیون برنداشت وجوابش داد:
ـ آره تو مگه اشکالی می بینی؟
سارا با کمی تعلل جواب داد:
ـ نه حالا بعدا...

Signature
     
#23 | Posted: 3 Sep 2013 00:52 | Edited By: paridarya461
و حرفش را ادامه نداد وطبق روش همیشگی اش دهان به دهانش نگذاشت.از اینکه همیشه با روش خاص خودش در مقایل زورگویی های سینا عقب نشینی می کرد وبا ایما واشاره حالش اش کردم که:
بسه دیگه چقدر می خواهی بهش رو بدی؟
ولی سینا متوجه حرکات لبهایم شد و یک باره به سویم نگاهی انداخت ودوباره به طرف تلویزیون چشم دوخت.این فیلم وامانده هم تمام نمی شد که حداقل تکلیف خودمان را با امر و نهی هایشان بدانیم که با صدای زنگ تلفن همراهش دوباره من وسارا گوشهایمان را تیز کردیم:
ـ الو فرزاد جان سلام.
با شنیدن کلمه فرزاد جان بی اختیار قلبمان ازجا کنده شد وبا پریدن رنگ سارا مطمئن شدم که چه بسا حال او بدتر از من است.
ـ ...
ـ قربانت تو چطوری؟پدر چطورن؟الحمدالله بهترن؟
ـ ...
ـ نه مراسم ختم همین امروز بعداز ظهر تموم شد.الان توی راهیم.
ـ ...
ـ آره با قطار.
ـ ...
ـ نه مادر وعزیز موندن.
ـ ...
ـ آره.ـ خب تو تعریف کن دیگه برادرها چطورن؟
ـ ...
ـ نه فعلا که می بینی گرفتارم.فردا که هیچی پس فردا یکشنبه برای تحقیق میرم موسسه.
ـ ...
ـ اتفاقا نیکپور هم تماس گرفت انگار اون هم پروژه اش رو شروع نکرده بود.
ـ ...
ـ نه نه ساسان نیکپور نه دخترعموش رو میگم ریحانه.
ـ ...
در حالی که از هیجان حال آدمهای غیر عادی را داشتم ولی یک آن دلم برای سمیه سوخت خودش را معطل چه آدم دودوزه بازی کرده بود!
با خنده ادامه داد:
ـ اگه بگم برام فرقی نمی کنه راضی میشی؟
مطمئنا فرزاد داشت در مورد ریحانه سربه سرش می گذاشت که اینطور خوش خوشانش شده بود.حالا یکی نبود به خود فرزاد بگوید:تو دیگه چی میگی مارمولک!
واقعا از کار پسرهایی مانند سینا و فرزاد در حیرت مانده بودم.عجب آدمهایی بودند!
ـ ...
ـ نه حالا فعلا تا همین جا داشته باش تا بعد برایت تعریف کنم.جریانش طولانی.
و دوباره خندید.سارا که از شدت واهمه چشمهایش از کاسه در امده وبه تلویزیون زل زده بود نیم نگاه مضطربی به سویم انداخت.کار دنیا بعکس شده بود!به جای آنکه فرزاد از ترس وخجالت از پیامکهایش صد تا سوراخ قایم بشود و شرمگین باشد ما به جایش از دلهره وهراس در حال جان کندن بودیم!
ـ ...
ـ قبلا گفته بودی چه ساعتی؟
ـ ...
ـ حالا اگه بتونم باهات هماهنگ می کنم.این هفته که به طور کامل وقتم پره.از یکشنبه حسابی باید بیفتم دنبال پروژه ام.
ـ ...
ـ مطمئنا آزمایشگاه موسسه نمونه اش رو داره.اگه دیدم حتما بهت خبر میدم.
ـ ...
ـ باشه قربانت.آره پرهام هم پیش منه.
پرهام که از شدت خستگی بی حال به صندلی تکیه داده بود با چشمهای خواب الود نگاه خندانش را به سینا دوخت ومشتاقانه نگاهش کرد.
ـ باشه حتما.پس خبرت می کنم.
ـ ...
ـ تو هم به خانواده سلام برسون.فعلا خداحافظ.
ـ ...
و در حالی که گوشی اش را درون جیبش می گذاشت روبه پرهام گفت:
ـ پرهام خوابی ها الان شام میارن.
سارا با صدای مضطربی پرسید:
ـ مگه ساعت چنده؟
و نگاه پر از حرف و حدیثش را به سویم دوخت.برای اینکه جوابی داده باشم نگاهی به ساعت تلفن همراهم که داخل کیفم بود کردم وجواب دادم:
ـ هشت ونیم.یعنی به این زودی شام میدن؟
سارا که هوش وحواسش جای دیگری بود شانه هایش را بالا انداخت وگفت:
ـ قاعدتا که باید اینطوری باشه.معمولا زود شام میدن.حالا شاید...
سینا با بی حوصلگی میان حرفمان امد وگفت:
ـ شما برای هر حرفی آنقدر بحث می کنید وطول وتفسیر میدید؟بابا مغزم رو خوردید یک کلمه گفتم شام میارن و تمام اینکه دیگه این همه پرچونگی نداره؟!
می خواستم حرفی در جوابش بگویم که با دیدن چشمان غضبناکش ساکت شدم وسرم را به صندلی تکیه دادم وبه ظاهر مشغول دیدن بقیه فیلم شدم.فیلمی که مطمئنا خود سینا هم دیگر میلی به دیدنش نداشت.بی اختیار فکرم به طرف فرزاد رفت.ناقلا بعد از اینکه متوجه خاموش بودن تلفن همراه سارا شده بود به سینا زنگ زده بود تا متوجه موقعیت مان شود.به طورحتم اگر سارا گوشی اش را روشن می کرد یکی دو تا از مسیج های گلچین شده اش به دستش می رسید.با صدای ضربه ای به در سینا با تحکم روبه من وسارا گفت:
ـ درست بنشینید.
و در واگن را باز کرد.از لحن کلامش خیلی بدم آمد انگار من وسارا پا در هوا نشسته بودیم!
مامور پخش غذای قطار چهار ظرف فلزی سلفون کشیده را روی میز گذاشت و با تشکر سینا راهی کوپه بعدی شد.سینا بعد از بستن در وکشیدن پرده ظرف غذای پرهام را دستش داد ومال خودش را برداشت و روی صندلی اش نشست.من وسارا هم که بوق بودیم!
سارا با دیدن نوع غذا بی اختیار لبخندی زد وگفت:
ـ از کجا می دونستند من جوجه کباب دوست دارم؟
سلفون غذایم را برداشتم وجواب دادم:
ـ من بهشون گفته بودم.
سینا با اوقات تلخی قبل از آنکه قاشق غذایش را در دهانش بگذارد با غرولندی گفت:
ـ باز شروع کردند.
پیش از شروع غذا نگاهی به پرهام انداختم وپرسیدم:
ـ می تونی ماستت رو باز کنی؟کمک نمی خواهی؟
سینا که کنارش نشسته بود بدون توجه به نظرخواهی من در ماست پرهام را باز کرد وقطعات جوجه کباب را برایش ریزتر کرد.خاطر جمع از اینکه سینا هوای پرهام را دارد چنگال جوجه کباب را در دهانم گذاشتم وبا نگاهی به تلویزیون گفتم:
ـ خدا رو شکر مثل اینکه فیلم تموم شد.نفهمیدم آخرش چی شد.
سارا به صفحه تلویزیون نگاه کرد وبا تکان داد سر حرفم را تایید کرد.با صدای خنده از کوپه بغلی سارا حسرت وار گفت:
ـ خوش به حالشون چه خوشن!
سینا با پوزخندی جوابش داد:
ـ اینکه کاری نداره تو هم خوش باش.
بی اختیار من هم پوزخندی زدم وگفتم:
ـ چطوری؟!
متوجه کنایه ام شد وبه روی خودش نیاورد و به خوردن شامش مشغول شد.هنوز چنگال بعد را در دهان ام نگذاشته بودم که صدای زنگ تلفن همراهم از کیفم شنیده شد.بی اختیار دلهره تمام وجودم را را گرفت.آدم پیش سینا احساس شب اول قبر را پیدا می کرد از بس که استرس وارد می نمود.گوشی ام را از کیفم بیرون کشیدم و با دیدن شماره عمه آذر آسوده خاطر گفتم:
ـ عمه سلام.
صدای مهربان عمه را شنیدم که گفت:
ـ سلام عزیزم خوبی.هنوز که نخوابیدید؟شام خوردید؟
بلافاصله جواب دادم:
ـ آره برامون آوردند.
ـ بد موقعی که زنگ نزدم.
با لبخندی گفتم:
ـ نه اتفاقا بد موقع نبود.عزیز چطورند؟
ـ بد نیست حالش خوبه.پرهام چکار میکنه؟یک وقت هوای توی قطار سر نباشه سرما بخوره؟
قدر دان از دلسوزی اش جواب دادم:
ـ نه عمه مواظبش هستم.
ـ سینا وسارا چطورن؟
ـ اونها هم خوبند.
ـ حالا بعد گوشی رو بهشون بده باهاشون حرف می زنم.عمه زنگ زدم بهت یادآوری کنم اگه بابات تماس گرفت حتما شماره اینجا رو بش بدی ها.شاید نتونه موبایلم رو بگیره.شماره اینجا رو از دفترچه تلفن تو خونه پیدا کن.اگه پیدا نکردی از سینا بگیر یادت نره عمه؟
دوباره لبخند زدم وگفتم:
ـ باشه حتما.
با دل نگرانی های خاص خودش مجددا سفارش کرد:
ـ سروناز جان من به احمد قول دادم مراقبتون باشم یک وقت تا موقعی نیستم سهل انگاری نکنی ها خوب مراقب پرهام باش.شب ها هم به سارا بگو بیاد بالا یا تو و پرهام برید پایین.باشه؟
جواب دادم:
ـ باشه عمه مطمئن باشید.
با صدای بهم خوردن قاشق وچنگال پرهام به ظرف فلزی عمه آذر پرسید:
ـ داشتید شام می خوردید؟
جواب دادم:
ـ بله مشغولیم.
و با خنده تعارف کردم:
ـ شما هم بفرمایید؟
او هم خندید وجواب داد:
ـ نوش جانت پس بد موقع زنگ زدم.به سینا وسارا بگو بعدا باهاشون صحبت می کنم.تو کاری نداری؟
سپاسگزار گفتم:
ـ نه ممنون سلام برسونید.
- آ قربونت برم.خداحافظ.
ـ خدا نگهدار.
و ارتباط را قطع کرد.
سارا با کنجکاوی پرسید:
ـ مامان بود؟چیکار داشت؟
گوشی را درون کیفم گذاشتم وجواب دادم:
ـ خواست اگه بابا تماس گرفت شماره خونه دایی عزت رو بهش بدم می خواست با تو وسینا هم حرف بزنه که گفت بعد از شام دوباره زنگ می زنه.
هنگام خوردن شام بی اختیار نگاهم به سینا افتاد که حین خوردن غذا به فکر فرو رفته بود.یعنی به چه فکر می کرد؟سمیه یا ریحانه یا پروژه اش؟بدجوری به غذایش خیره مانده بود؟!هر فکری که بود او را از اشتها هم انداخته بود.چون با چنگال با غذایش بازی می کرد!یک باره سرش را بالا آورد ونگاهش در نگاهم گره خورد.کمی خیره ماند وبا دلخوری پرسید:
ـ چیه؟به چی زل زدی؟
از اینکه یک باره مچم را گرفته بود کمی دستپاچه شدم وبرای اینکه حرفی زده باشم در جوابش گفتم:
ـ برای چی غذاتو نمی خوری؟
با تمسخر خندید وگفت:
ـ به نظرم من رو با پرهام اشتباه گرفتی؟!قرار بود مواظب اون باشی نه من.
فهمیدم که حرفم به مذاقش خوش نیامده که اینطور توی ذوقم زد.بی اعتنا به گفته اش به طرف پرهام که در خواب و بیداری لقمه هایش را فرو می داد نگاه کردم وبا دلسوزی پرسیدم:
ـ خوابت میاد؟
از ترس بد خلقی سینا فقط سرش را تکان داد و در جوابم چیزی نگفت.ناگهان صدای سینا را شنیدم که گفت:
ـ مامان سروناز ببین سارا در چه حالیه؟اون رو هم چک کن.
با پق خنده سارا با عصبانیت رو به سینا کردم و گفتم:
ـ نصف شبی شوخیت گرفته؟! از سن و سالت خجالت نمی کشی؟!
حالا این حرف چه ربطی به سن وسال داشت؟!مگر پیرمرد بود که اینطور سن وسالش را به رخش می کشیدم؟!حالاخوب بود فقط هشت سال از من بزرگتر بود اگر واقعا پیرمرد بود چطور می خواستم بازخواستش کنم؟!
با سکوت وبرق چشمانش مطمئن شدم حرف بی جا وبی ربطی زدم که اینگونه سر خشمش اورده ام.مخصوصا خنده خفه وپنهانی سارا که دیگر هیچی؟!سارا برای اینکه حرف را عوض کند گوشی اش را از جیبش بیرون آورد وبا روشن کردنش گفت:
ـ یک زنگ بزنم به مامان ببینم چکار داره؟
که روشن کردن تلفن همراهش همان وشنیده شدن صدای زنگ دو پیامکش همان.میدانستم یک یا شاید هر دو پیامک مربوط به فرزاد است در حقیقت مطمئن بودم.
سارا که یک لحظه فلسفه خاموش کردن تلفن همراهش را یادش رفته بود با رنگ و رویی پریده نگاهی به صفحه گوشی اش انداخت وبا حرکاتی مضطرب شماره عمه آذر را گرفت.حال من هم دست کمی از سارا نداشت از صرافت طلب کاری چند ثانیه پیشم افتادم ومثل مظلوم ها سرم را به زیر انداختم.

Signature
     
#24 | Posted: 3 Sep 2013 08:33 | Edited By: paridarya461
سینا از فرصت استفاده کرد وبا کنایه رو به سارا گفت:
ـ مشتری ها چه به صف معطل مونده بودند؟!
سارا که نایی برای جواب دادن نداشت برای اینکه از زیر نگاه شماتت بار سینا بگریزد بلافاصله شروع به حرف زدن با عمه کرد.
ـ مامان سلام.چطوری؟
ـ ...
ـ نه غذامون رو تموم کردیم.آره همه خوبیم چه خبر؟عزیز چطوره؟
ـ ...
ـ هنوزم اونجا شلوغه؟مهمون ها رفتند؟
ـ ...
ـ مگه چند روز عزاداری می کنند؟
ـ ...
ـ راستی مامان من وسروناز فردا صبح کلاس داریم.خواستم بدونی که یک وقت به خونه زنگ زدی نبودیم...
ـ ...
ـ نه تا قبل از اینکه پرهام از مدرسه بیاد ما از دانشگاه اومدیم.خیالت جمع باشه.
و با ترس و لرز رو به سینا گفت:
ـ سینا مامان میگه فردا صبح خونه ای؟یک وقت پرهام از مدرسه میاد پشت در نمونه؟
سینا با حرکت سر جواب داد:
ـ معلوم نیست.
و با عصبانیت به من نگاه کرد.تاب سنگینی نگاه خصمانه اش را نیاوردم و با ناراحتی پرسیدم:
ـ چیه؟
بی درنگ جواب داد:
ـ هیچی.
از بی خیالی اش حرصم گرفت وگفتم:
ـ پس چرا اینجوری نگاهم می کنی؟
شانه هایش را بالا انداخت وبا صدای خش دار از کینه جواب داد:
ـ چه جوری؟
بدون آنکه متوجه معنی حرفهایم باشم باغیظ گفتم:
ـ یک جوری نگاهم می کنی انگار که ارث بابات رو بالا کشیدم.
با حالت هجومی سرش را جلو آورد و اهسته طوری که سارا که در حال مکالمه با عمه آذر بود نشنود جواب داد:
ـ سروناز به ارواح خاک بابام اگه باز هم بی احترامی کنی چنان جواب گستاخی ات رو بدم که نتونی سر بلند کنی.
از حالت تهاجمی اش ترسیدم وخودم را به صندلی چسباندم و تازه پی به معنی تهدید مبهمش بردم!!
آب دهانم را قورت دادم وبا دهانی تلخ شده از دلهره وهراس کمی مغز راکد مانده از وحشتم را به کار انداختم تا معنی دقیق حرفش را هضم کنم.حرفش واقعا چه معنی می داد؟کتکم بزند یا بلایی سرم بیاورد؟!با تجزیه وتحلیل مفهوم دوم بدنم یخ کرد.یعنی واقعا قادر به چنین حماقتی بود؟!آن هم سینا که همه سوای بدعنقی واخلاق بد قلقش حاضر بودند سر نجابت وغیرت وپاکدلی اش قسم بخورند!واقعا می توانست چنین غلطی بکند؟!حالا غلطش به کنار با چه رویی توانست چنین حرفی را به زبان بیاورد؟!از جسارت گفتن حرفش وحتی تجسم بی حرمتی اش بی اختیار اشک درون چشمانم جمع شد.نمی خواستم جلوی او که چشم در چشمانم دوخته بود اشک هایم سرازیر شود ونظاره گر شکستن اعتماد به نفس وغرورم باشد.برای همین بدون آنکه به ظاهر ضعفی نشان دهم قبل از انکه او سرش را عقب بکشد وبه صندلی تکیه بدهد دستم را که از فرط عصبانیت به اراده خودم نبود بالا آوردم وسیلی محکمی به صورتش زدم.
نوش جانش دیگر فکر اینجایش را نمی کرد!هم به تلافی تهدید وقیحانه ای که کرده بود هم به عوض دو تا سیلی که در سرداب پدربزرگش به صورتم زده بود.در حالی که دستش را روی صورتش گذاشته بود وچشمانش از خشم رنگ خون به خود گرفته بود به طرف پرهام وسارا نگاه کرد.اصلا متوجه حضور انها نبودم.در حقیقت مغز از کار افتاده ام از این شوک وارده وجود آنها را در نظر نگرفته بود.با تردید شرمندگی به طرفشان نگاه کردم.پرهام سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود وبه راحتی خوابیده بود.سارا هم گوشی تلفن همراهش را به گوشش چسبانده بود.ودر حالی که رویش به طرف در واگن بود با عمه آرام آرام صحبت می کرد.خدا را شکر واقعا خدا را شکر.پس هنوز یک ذره آبرویی که جلوی سارا وپرهام داشتم حفظ شده بود.
ـ پس با این حساب دیگه از این به بعد هر چه دیدی از چشم خودت دیدی!
با تهدید دوباره سینا قلب درمانده ام دوباره شروع به زدن کرد.یعنی چه؟امشب چرا اینطوری شده؟
نگاهش کردم.دستش را از روی صورتش برداشته بود وبه صندلی اش تکیه داده بود وبا صورتی برافروخته نگاهم می کرد.از طرز نگاهش مطمئن بودم اگر سارا وپرهام در کنارم نبودند همین جا خفه ام می کرد یا شاید هم تهدید کذایی اش را عملی می کرد!
سارا رویش را به طرفمان چرخاند وبا نگاهی به چشمان از حدقه درآمده ام به عمه گفت:
ـ باشه حالا خودم براش تعریف می کنم.
ـ ...
ـ باشه باشه حتما.حالا عزیز این چیزهایی رو که بهم گفتی می دونه؟
ـ ...
ـ واقعا عجب دنیایی شده!وسط عزا واین حرفها؟!
ـ ...
ـ ولی مامان فکر کن اگه بشه چقدر عالی میشه.
ـ ...
ـ نه.
وبا نگاهی به پرهام ادامه داد:
ـ اخی طفلی پرهام از زور خستگی نشسته خوابش برده.
ـ ...
ـ نه الان جاش رو درست می کنیم.
ـ ...
ـ باشه مراقبیم.
ـ ...
ـ دیگه کاری نداری؟
ـ ...
ـ نه ممنون.خداحافظ.
ـ ...
ارتباط را قطع کرد وگوشی را در دستش نگه داشت وبا اشاره به رنگ و روی پریده ام پرسید:
ـ چی شده؟
از ترس واکنش دوباره سینا جوابی ندادم وبه طرف سینا نگاه کردم.سینا با چهره ای درهم کشیده به بیرون نگاه می کرد.از اخم ابروهایش معلوم بود که دوباره به افکار عمیق فرو رفته البته با این تفاوت که این بار در عمق افکارش نقش اول را من بازی می کردم!
مجددا به سوی سارا نگاه کردم ودر جواب اشاره دوباره اش برای سر در آوردن از احوالم با اشاره ابرو و سر فهماندم که:
چیزی نیست دعواهای همیشگی.
با اینکه به بگو مگوهای ما عادت داشت اما باز هم نگران اشاره کرد:
چی میگه؟
دوباره با اشاره سر جواب دادم:
هیچی ولش کن.
اگر واقعیت را به سارا می گفتم که از شدت تعجب وحیرت وشاید هم ترس پس می افتاد!
با صدای ضربه ای به در سینا بی آنکه از جایش بلند شود به طرف در واگن نگاه کرد وبی حوصله جواب داد:
ـ بله بفرمایید.
مامور بردن ظروف خالی غذا در را باز کرد وبا چابکی هر چهار ظرف را از روی میزها برداشت وبعد از تشکر زیرزبانی سینا از در بیرون رفت ودر را پشت سرش بست.حالت به ظاهر ناراحت وعصبی سینا برای سارا کمی غیر عادی آمد اما برای من بعد از ان همه تهدید وعذاب کاملا عادی بود مگر غیر از این هم می شد رفتار کرد!
دوباره ابروهای سارا بالا رفت که یعنی؟چشه؟
آهسته جواب دادم:
ـ بره به جهنم.
فهمید که هر چه هست هر دو طرف توپمان حسابی پر است.برای انکه کمی حالتمان را عوض کند خندید و بلند گفت:
ـ سروناز اگه بدونی مامان چی می گفت از هیجان تا صبح خوابت نمی بره.
بدون انکه هیچ اشتیاقی برای شنیدن خبرش داشته باشم بی احساس پرسیدم:
ـ چی می گفت؟
بلافاصله جواب داد:
ـ برات خواستگار پیدا شده.
با چشمان گرد شده نگاهش کردم.چه وقتی برای دادن این خبر بود؟! اگر ده دقیقه پیش بود از شدت هیجان می ترکیدم.البته نه از شدت هیجان شوهر پیدا کردن بلکه از هیجان اینکه چه کسی از من خواستگاری کرده همیشه اخلاق من وسارا این بود هر وقت کسی برایمان پیدا می شد تا چند روز در موردش صحبت می کردیم وهمدیگر را دست می انداختیم ولذت می بردیم ولی حالا با این شرایط روحی! انگار خجالت می کشیدم واحساس شرم می کردم شاید به خاطر خط ونشان هایی که سینا برایم کشیده بود و پاک اعصابم را به هم ریخته بود به طوری که جایی برای ذوق وشوق وهیجان باقی نگذاشته بود.
با خنده پرسید:
ـ نمی خواهی بدونی کیه؟
از این همه بی ملاحظه گی سارا جلوی سینا تعجب کردم.حالا چرا این حرفها را جلوی سینا می زد؟!
بی اختیار زیر چشمی نگاهی به سینا انداختم.هنوز با اخمهای درهم به پنجره نگاه می کرد.دوباره صدای خوشحال سارا توجهم را جلب کرد.
ـ مامان می گفت مادر صابر بعد از مراسم مسجد یواشکی تورو برای صابر خواستگاری کرده.
نتوانستم خودم را کنترل کنم وبا صدایی از ته چاه در امده پرسیدم:
ـ صابر؟!
چشمکی زد وجواب داد:
ـ آره صابر نوه پسر دایی عزت برادر سمیه.
و روی کلمه برادر سمیه تاکید کرد.تازه فهمیدم علت بلند گفتنش جلوی سینا به چه دلیل است!
از حالت چشمهای سارا خنده ام گرفت.از گوشه چشم دیدم که سینا نسبت به این موضوع واکنش نشان داد وسرش را به جانب ما چرخاند.سارا با دیدن توجه سینا با آب وتاب ادامه داد:
ـ بعد از اینکه ما پس از تموم شدن مراسم مسجد یک راست اومدیم راه اهن مریم خانم میره پیش مامان و از تو پرس وجو می کنه.مامان هم که شصتش خبردار میشه برای چی در مورد تو می پرسه ازت کلی تعریف می کنه.مریم خانم هم پرونده صابر رو باز می کنه و از تحصیلاتش وکارش وحجب وحیاش و از این حرفها میزنه.خلاصه اینکه قرار بعد از تمام شدن مراسم چهلم بیان تهرون رسما خواستگاری.اگه قبول کنی یک بله ضمنی ازت بگیر تا همه کارها بمونه برای وقتی که دایی اینها از اسپانیا اومدند.
از اینکه سارا همانند عزیز به حرفهایی که دلش می خواست پیچ وتاب می داد خنده ام گرفت وبرای اینکه جلوی سینا خودم را مشتاق نشان دهم پرسیدم:
ـ حالا این پسره چه درسی خونده؟
با اینکه سارا قبلا برایم گفته بود ولی باز هم برای فیلم کردن سینا با آب وتاب جواب داد:
ـ مامان می گفت صابر مهندسی نساجی خونده الان توی کارخونه ریسندگی همونجا مشغول به کاره.سربازیش هم رفته پسر خوبیه دیگه خودت می دونی؟
با اینکه صابر را چند بار درست وحسابی دیده بودم ولی خودم را به آن راه زدم وپرسیدم:
ـ من توی مراسم دیدمش؟
سارا که از سرکار گذاشتن سینا لذت می برد بلافاصله جواب داد:
ـ اره یادت نیست همون که برای پذیرایی مهمون ها خیلی کار می کرد.سمیه رو که یادته برادر اون.
برای این که حرص سینا را در اورم گفتم:
ـ اَه اَه...سمیه؟!برادر اونه؟!صد سال سیاه.اگه برادره هم مثل خواهر آب زیرکاه وعوضی باشه مگه دیوونه ام یا مغز خر خورده ام که دستی دستی خودم رو بدبخت کنم.
از اینکه سمیه را اینطور لگدکوب می کردم ته دل ناراضی بودم بنده خدا بدی در حقم نکرده بود که اینطور زیرآبش را می زدم ولی برای در اوردن لج سینا حاضر به هر کاری بودم.
سارا هماهنگ با من سریع در جوابم گفت:
ـ نه بابا صابر با سمیه زمین تا آسمون فرق داره اینطور که مامان می گفت اصلا قابل مقایسه با خواهره نیست.
دوباره خودم را مشتاق وصلت با صابر نشان دادم وگفتم:
ـ حالا چندتا خواهر وبرادرند؟
سارا ذوق زده جواب داد:
ـ سه تا اولی صابره دومی سمیه وسومی هم سمیرا که سوم راهنمایی درس می خونه...

Signature
     
#25 | Posted: 3 Sep 2013 10:15 | Edited By: paridarya461
سینا وسط حرف سارا از جایش بلند شد وباتحکم گفت:
ـ ول کنید این قصه کلثوم ننه ها رو پاشید جاتون رو مرتب کنید گردن این طفل معصوم شکست از بس یک وری روی صندلی افتاد.
تازه یاد پرهام افتادم که جلوی چشمم داشت از خواب می افتاد.از سهل انگاری ام خوشم نیامد.از جایم بلند شدم وبه طرف صندلی اش خم شدم وسرش را روی پشتی صندلی صاف کردم و رو به سارا گفتم:
ـ حالا چه جوری بخوابیم؟
سارا که متوجه قهر بودنم با سینا شده بود روبه سینا کرد وکسب تکلیف نمود.سینا با همان اقتدار همیشگی اش جواب داد:
ـ من و پرهام پایین می خوابیم شما هم بالا.
از ترس اینکه از تخت بالا پایین بیفتم با لحنی پرخاشگرانه گفتم:
ـ چرا ما بالا؟
در حالی که هنوز ایستاده بود بیشتر از یک سر وگردن از من بلند تر بود رویم خم شد وبا نگاه نافذ وعصبی اش گفت:
ـ پس کی بالا؟
دوباره یاد تهدیدش افتادم با انزجار رویم را برگرداندم وجوابی ندادم.بدون آنکه دیگر حرفی بزند ضامن تخت های بالا را کشید وآنها را مرتب کرد وبا بلند شدن سارا کشوی تخت های پایین را کشید وبا برداشتن ساک بالش وپتو از قسمت کمد بالا جای پرهام را مرتب کرد و او را آرام سر جایش خواباند و با گفتن:
مثل درخت نایستید برید بخوابید
از در واگن بیرون رفت وآن را پشت سرش بست.من وسارا که هنوز ایستاده بودیم بی اختیار به هم نگاه کردیم واز ترس بازگشت سریعش وسایل مان را جمع کردیم واز پله های کوتاه بالا رفتیم وهر کدام روی تخت خودمان نشستیم.سارا نتوانست هیجانش راکنترل کند وبا نگاهی به دور وبر گفت:
ـ این بالا عجب کیفی داره!توی دیوونه چی می گفتی به سینا که پایین بخوابیم؟!
با جابه جا شدن روی تختم واطمینان حاصل کردن از اینکه محکم می باشد جواب دادم:
ـ باور کن هنوزم می ترسم نصف شب از این بالا پرت بشم پایین.
خندید وگفت:
ـ اگه بیفتی مستقیم می افتی روی پرهام بیچاره بیا جاتو با من عوض کن که حداقل اگه افتادی روی سینا بیفتی تا له بشه.
پوزخندی زدم وگفتم:
ـ نه زیاد هم خوش خیال نباش اگه بیفتم مستقیم پرت میشم وسط کف واگن.
خندید وپرسید:
ـ حالا سر چی با سینا بحثتون شد؟
بی اختیار راه نفسم بند امد باید چی می گفتم؟تهدید سینا را؟برای همین با کمی مکث جواب دادم:
ـ چه می دونم خودم هم نفهمیدم سر چی بود؟!
با دلسوزی نگاهم کرد وگفت:
ـ بابا صد دفعه بهت گفتم به پرو پاش نپیچ اون دیوونه است یک دفعه کارمیده دستت ها.
دوباره یاد تهدید سینا افتادم وقلبم شروع به زدن کرد.گوشی اش را از جیبش بیرون کشید وبا روشن کردنش خندید وگفت:
ـ بیا ببین این خله چی برام فرستاده قبل از اینکه با مامان حرف بزنم صدای زنگ پیامکم رو شنیدی که؟ نزدیک بود سکته کنم.یک پیامک ازاین بود یک پیامک از مریم.
و گوشی را به طرفم گرفت وگفت:
ـ بیا بخونش زود باش الان سینا میاد.
گوشی را از دستش گرفتم وبه صفحه آن نگاه کردم نوشته بود:
»نمی توانم ادعا کنم که همواره به یاد کسی هستم که دوستش دارم.اما می توانم ادعا کنم که حتی زمانی که به یادت نیستم باز هم دوستت دارم.«
لبخند کوتاهی زدم وگفتم:
ـ واقعا پیامکهاش خوندنیه!نکنه جدی جدی خودش می نویسه؟
خندید و گوشی را ازم گرفت وخاموشش کرد وگفت:
ـ از این فرزاد خله هر چی بگی برمیاد.دیدی چه جوری به سینا زنگ زد و ردیابیمون کرد؟!
از یک طرف هم خنده ام گرفته بود از یک طرف از ترس داشتم نفس های اخرم رو می کشیدم.
خندیدم وگفتم:
ـ اره حال من هم دست کمی از تو نداشت البته با یک درجه کمتر چون خدا رو شکر اون پیامک هاش رو برای تو می فرسته.
با شیطنت چشمکی زد وجواب داد:
ـ تا حالا حکایت آش نخورده و دهن سوخته رو شنیدی؟می ترسم همه پیامک هاش برای تو باشه وگیرنده اش فقط من باشم اون وقت این همه ترس و لرز بیخودی از کیسه ام رفته.
با خنده گفتم:
ـ حالا چرا می ترسی؟نکنه حامد جونت رو یادت رفت؟
با مشت به سینه اش زد وگفت:
ـ الهی فداش بشم من غلط بکنم یادم بره.
از حالتش خندیدم وگفتم:
ـ حالا زود باش اون ساک بالش و پتو رو از اون پشت بده که الان سینا میاد دهنشو باز میکنه.
ساک بالش وپتوها را برداشت وبا نگاهش به پایین گفت:
ـ فک کن الان پرهام خواب نبود ببین چه آتیشی می سوزوند!میایی بیدارش کنیم طفلی خیلی دلش می خواست این تخت های بالا رو ببینه.
ملحفه را روی تختم کشیدم وسرم را روی بالش گذاشتم وگفتم:
ـ دیوونه شدی؟!خودش صبح بلند میشه همه چی رو می بینه.
سارا هم ملحفه روی تختش کشید وسرش را روی بالش گذاشت وگفت:
ـ راستی فردا چهار صبح باید بلند شیم.فکر کنم قطار همون موقع ها میرسه.
پتو را رویم کشیدم وگفتم:
ـ آنقدر خسته ام که فکر نکنم اون موقع بیدار بشم.اگه نتونستید بیدارم کنید بذارید به حال خودم باشم.شاید با این قطار سر از شهر دیگه در اوردم.
با خنده گفت:
ـ پس یادت باشه خودت گفتی بیدارت نکنیم ها؟!هر چند که سینا با کتک هم شده بیدارت می کنه.
دوباره یاد حرف سینا افتادم وقلبم فرو ریخت.بالشش را زیر سرش جابه جا کرد وخندید وگفت:
ـ دیدی گفتم اون سمندر بالاخره کار خودش رو می کنه؟
از تشبیه اش خنده ام گرفت وپرسیدم:
ـ منظورت کیه؟
با چشمکی جواب داد:
ـ همون خواستگار عزیزتون رو عرض می کنم.
خندیدم وگفتم:
ـ ولی تو گفتی صابر از نظر خلق وخو برام مناسبه نگفتی که خواستگاریم میاد.
با طلب کاری گفت:
ـ چیه ناراحتی بگم برگرده؟
از حالتش بلند خندیدم وپرسیدم:
ـ حالا چرا سمندر؟
با خنده گفت:
ـ چون از مارمولک موذی تره.ناجنس به قیافه موش مرده اش نمی خورد انقدر زود خواستگاری کنه؟!
با سر تایید کردم وگفتم:
ـ حالا اینها رو بی خیال شو دیدی سینا چطوری تا حرف سمیه شد گوش هاش رو تیز کرد؟
با قیافه حق به جانبی جواب داد:
ـ بابا من چند دفعه بگم اینها تصمیم دارن بده بستون کنند.صابر رو جلو فرستادند برای تو تا ما هم خام بشیم برای سینا بریم خواستگاری.حالا بیاد وسینا عاقل بشه وسمیه رو نگیره قیافه هاشون دیدن داره.
به شوخی گفتم:
ـ اِ...اونوقت من بیچاره چی این وسط قربونی میشم؟
دستش را زیر سرش گذاشت وگفت:
ـ دیوونه تو که برد می کنی کی بهتر از صابر؟ پسر به این خوبی.این سیناست که اگه سمیه رو بگیره تا خرخره سرش کلاه میره.
با پوزخندی گفتم:
ـ نه که سمیه بیچاره سرش کلاه نمیره؟!
خندید وگفت:
ـ چیه هنوز هیچی نشده هوای خواهر شوهرت رو خوب داری؟
خندیدم وجواب دادم:
ـ ما اینیم دیگه...
با باز شدن در واگن خود به خود حرفمان تمام شد از گوشه چشم به پایین نگاه کردیم.سینا بعد از بستن در واگن پشت سرش وکشیدن پرده ومرتب کردن جایش بدون آنکه نظر ما را بخواهد چراغ ها را خاموش کرد وبه این طریق نشان داد که باید بخوابیم.با اینکه خسته بودم ولی اصلا خوابم نمیامد وفکرم در اطراف موضوع های مختلف دور می زد.از غلت زدن سارا در جایش فهمیدم او هم حال من را دارد وبا خستگی زیاد خواب از سرش پریده است.به پنجره قاطر خیره شدم.سیاهی شب در آن بیابان منظره بیرون را وهم انگیز کرده بود.تکان قطار وصدای تلق تلق چرخهایش فکرم را کشاند به اینکه واقعا انسان اشرف مخلوقات است.ببین با عقل ومغز خود چطور وسیله نقلیه ساخته است که حتی در دل شب به راحتی روی تختش بخوابد وسفر کند وبه مقصد برسد!حالا مسافرت با هواپیما که دیگر هیچ!مطمئناً کشتی هم همین راحتی وهیجان را داشت هرچند که تا به حال سوارش نشده بودم ولی ظاهر امر...
که با صدای پف سینا از پایین از افکارم بیرون کشیده شدم.نیم نگاهی به پایین انداختم و در تاریکی روشنی چراغ راهروی واگن ها دیدم که همان طور که طاقباز خوابیده وآرنجش را روی پیشانی گذاشته چشمانش را بسته است.نمی دانم خواب بود یا با چشمان بسته در حال فکر کردن بود؟! دقیق به صورتش نگاه کردم.یک باره چشمانش را باز کرد و به بالا خیره شد وپس از چند ثانیه با عصبانیت گفت:
ـ چیه؟چرا از اون بالا مثل عنکبوت زل زدی؟
سارا نتوانست خنده اش را مهار کند وبا پق خنده در تختش جابه جا شد و به طرفم غلت زد.از اینکه سینا مچم را گرفته بود ناراضی گفتم:
ـ اخه از این بالا قیافه آدمها دیدنیه!
ودیگر نتوانستم از حرص حرفم را ادامه دهم وبگویم:
ـ البته اگه اسم بعضی ها را بشه آدم گذاشت؟؟!
وبا خشم پتو را رویم کشیدم و در جواب خنده پنهانی سارا گرفتم:
ـ دیوونه ست!
سارا با اشاره در نور کم رنگ واگن که از راهرو می تابید جواب داد:
ـ ولش کن.

Signature
     
#26 | Posted: 3 Sep 2013 14:42 | Edited By: paridarya461
فصل ۵
ـ سروناز یواشتر گریه کن ممکنه پرهام از اتاقش بشنوه.
دستمال کاغذی را از جعبه بیرون کشیدم واشکهایم را پاک کردم وبا صدایی گرفته گفتم:
ـ اخه این چه مصیبتی بود؟!بیچاره مهرناز حالا می خواد چی کار کنه؟سارا نبودی که بشنوی مهرناز با چه زجه ای بچه ام بچه ام می کرد.
سرش را از روی تاسف تکان داد وقطره های اشکش را پاک کرد وگفت:
ـ حالا سر شب خودم دوباره زنگ می زنم.آخه چه جوری یک دفعه اینطوری شد؟پیش از رفتنمون که حال بچه خوب بود؟چقدر با ذوق وشوق تبریک گفتیم!
بغض خفه شده ام به یکباره ترکید وبا گریه گفتم:
ـ نمی دونم چطوری شد؟!مامان ومهرناز می گفتند بچه یک دفعه حالش بد میشه ونفس کم میاره ودکترها اون رو میذارند توی دستگاه وبعد از کلی آزمایش و این حرفها می فهمند که مشکل تنفسی وکلیه داره.
اشکهایش دوباره جاری شد ولی برای دلداری ام گفت:
ـ درست میشه.بعضی از بچه ها اولش که به دنیا میان این جوریند بعدش کم کم درست میشن.مطمئن باش همین پسر مهرناز شاخ شمشادی بشه که با پاهای خودمون بریم براش خواستگاری.
دستمالی از جعبه بیرون کشید و ادامه داد:
ـ پرهام که چیزی نفهمید؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
ـ نه آنقدر خسته بود که وقتی از مدرسه اومد یک لقمه غذا خورد وبیهوش روی تختش افتاد.نه که چهار صبح بیدار شده بود عادت نداشت وقتی هم که از ایستگاه راه آهن اومدیم دیگه نخوابید.
به پشتی کاناپه تکیه دادم و با حسرت در ادامه گفتم:
ـ خیر سرم گفتم حالا که زود از دانشگاه اومدیم وخونه خلوته یک زنگی به مامان اینها بزنم که هم حالی ازشون بپرسم وهم شماره خونه دایی عزت رو بهشون بدم نمی دونستم که دیگه چه خبری انتظارم رو می کشه؟
او هم به کاناپه تکیه داد وگفت:
ـ خوب شد من همون موقع اینجا نبودم وگرنه نمی دونستم چه عکس العملی باید نشون بدم.مطمئنا با شناختی که از خودم دارم به جای دلداری فقط گریه برای مهرناز می کردم.حالا شماره رو به دایی دادی؟
جواب دادم:
ـ بابا که نبود با اردلان توی بیمارستان بود.شماره رو به مامان دادم.
و با یادآوری لحن غم زده صدای مهرناز گفتم:
ـ سارا اگه مشکل بچه مهرناز جدی باشه چی؟یک عمر با یک بچه معلول...
و نتوانستم ادامه دهم وبی صدا گریه کردم.دستم را در دست گرفت وآهسته گفت:
ـ سروناز یواش تر پرهام می فهمه ها.خدایی نکرده طوری که نشده شاید مشکلش بی اهمیت باشه.خدا رو شکر علم انقدر پیشرفت کرده که این چیزها دیگه غصه ای نداره...
وبا صدای تلفن حرفش را قطع کرد وگفت:
ـ نمی خواد تو با این حال و روزت برداری خودم برمی دارم.
و به طرف میز تلفن رفت وبا دیدن شماره گفت:
ـ سیناست
و گوشی را برداشت:
ـ الو سینا سلام.
ـ ...
ـ کی اومدی؟گفتی ناهار میایی هر چی منتظرت شدم نیومدی خودم اومدم بالا.
ـ ...
ـ آره پرهام از مدرسه اومده الان خوابه.
ـ ...
ـ نه ولی سینا یک لحظه صبر کن.
و رو به من نگاه کرد وآهسته گفت:
ـ بهتره بهش بگم.
وبا کمی مکث ادامه داد:
ـ ببین سینا سروناز بعد از اینکه از دانشگاه اومدیم شماره تلفن خونه دایی عزت رو از دفترچه تلفن نوشت تا به دایی اینها بگه.وقتی که زنگ زد...
ـ ....
ـ مثل اینکه یک مشکلی برای بچه مهرناز پیش اومده.
ـ ...
ـ نه چیزی نشده.اینطور که زن دایی گفت انگار مشکل تنفسی کلیه پیدا کرده تو دستگاه گذاشتنش.
ـ ...
ـ نه دایی اونجا نبوده با اردلان رفته بیمارستان.
ـ ...
ـ باشه باشه.
ـ ...
ـ به مامان خودت میگی یا بهش زنگ بزنم؟
ـ ...
ـ حالا من فعلا پیش سروناز هستم.
ـ ...
ـ باشه.فعلا خداحافظ.
ـ ...
و در حالی که گوشی را روی دستگاه می گذاشت زیر لب گفت:
ـ هنوز از راه نرسیده شب مهمون دعوت کرده.
بی حوصله از کارهای عجیب وغریب سینا پرسیدم:
ـ مگه چی می گفت؟
به طرفم آمد و روی کاناپه کنارم نشست وادامه داد:
ـ می گفت همونجا بمون چون امشب شام یکی از دوستهام با خانمش میاد.نمی دونم این بشر خستگی سرش نمیشه حالا خوبه امروز صبح کله سحر از مسافرت اومدیم اون وقت ورداشته مهمون دعوت کرده.
سرم را روی پشتی کاناپه گذاشتم وپرسیدم:
ـ وقتی موضوع بچه مهرناز رو گفتی چی گفت؟
نگاهم کرد وجواب داد:
ـ هیچی گفت خودم به دایی زنگ می زنم.در ضمن گفتش موضوع رو به مامان هم میگه.
از بی تفاوتی سینا حرصم گرفت وگفتم:
ـ پس زیاد هم ناراحت نشده.اصلا نباید بهش می گفتی اینکه احساسش مثل گل کلم می مونه پس فرقی نداره بدونه یا ندونه.باور کن همین مهمون های امشب رو هم دروغ گفته که دوستم وخانمشه.معلوم نیست کی هستند که تو رو دست به سر کرده.
با ناراحتی از دست کارهای سینا پوزخندی زد وگفت:
ـ هر کی می خوان باشن باز هم خدا رو شکر که بهم نگفت بیا و وایسا پایین شام درست کن.فکر کن اگه بهم می گفت چی میشد؟!
و با صدای زنگ پیامک تلفن همراهش گوشی را از جیب شلوارش بیرون کشید ودکمه باز شدن پیامک را فشار داد طولی نکشید که گوشی را به طرفم گفت وگفت:
ـ بخون.
غصه دار و بی حوصله جواب دادم:
ـ خودت بخون باور کن از بس گریه کردم حس وحال ندارم.
نگاهم کرد وگفت:
ـ از بس دیوونه ای دیگه پیشاپیش داری ماتم یک چیز الکی رو می گیری.
و برای اینکه حالم را سر جایش بیاورد با لبخندی پیامک را بلند خواند:
»جیرجیرک به خرس میگه:
دوستت دارم.
خرس میگه:
الان وقت خواب زمستانیه بعدا صحبت می کنیم.
خرس رفت خوابید اما نمی دونست که عمر جیرجیرک سه روزه!!!
جیرجیرک تو : فرزاد«
نتوانستم در اوج ناراحتی نخندم.بی اختیار لبهایم از هم باز شد وبا لبخندی گفتم:
ـ به خدا این دیوونه ست!
خندید وگفت:
ـ از دیوونه هم یک چیزی اون ورتره.حالا اینها رو بی خیال شد بچسب به جیرجیرک فکر کن با اون قد وقواره اش خودش رو جیرجیرک کرده؟! اگه اون جیرجیرکه لابد یکی از ما که پیامک برای اونه خرسیم.حالا خوبه هیچ کدوم چاق هم نیستیم.شیطونه میگه براش بنویسم:اون خرسه جد و آبادته.
کنترل تلویزیون را برداشتم وگفتم:
ـ فکر می کنی از رو میره؟
شانه هایش را بالا انداخت وجواب داد:
ـ والله بعید می دونم.راستی سروناز صبحی اشکان چی می گفت؟
تلویزیون را روشن کردم وگفتم:
ـ چیز خاصی نمی گفت می خواست جزوه های فیزیک شیمی چهارشنبه رو ازم بگیره دیگه خبر نداشت که ما هم مثل خودش غایب بودیم.
گوشی را کنارش گذاشت وگفت:
ـ سروناز بی شوخی اشکان پسر خوبیه ها یک کم تحویلش بگیر.
کانال های تلویزیون را عوض کردم وگفتم:
ـ چیه؟دوباره شروع کردی؟اینم بذارم پیش صابر کنج دلم یا اینکه توی صف نگهش دارم؟
با حرص جواب داد:
ـ حرف صابر رو نزن که جواب بله رو مثل آدم میدی و تموم.
نگاهش کردم و با پوزخندی گفتم:
ـ پس اگه صابر تمومه این اشکان بیچاره رو می خوام چیکار؟
با خنده در جوابم گفت:
ـ اونو می ذاریم برای روز مبادا که اگه سمیه ناجنس توی کارت موش دووند و وصلت صورت نگرفت خیسونده توی تشت باشه.
با تمسخر گفتم:
ـ جداً؟!
بلافاصله جواب داد:
ـ آره جداً.
از اینکه برای کمرنگ شدن غصه بچه مهرناز کنارم بود وبه راحتی فکر وحواسم را از موضوع پرت نموده بود قدردان نگاهش کردم وگفتم:
ـ سارا من اگه تو رو نداشتم باید برای فرار از غم وغصه چیکار می کردم؟
با خنده نگاهم کرد وپرسید:
ـ چیه؟رگ محبتت قلنبه زده بیرون یا اینکه من شبیه فرشته مهربون شدم؟
خندیدم وجواب دادم:
ـ هیچکدوم ولی...
حرفم را قطع کرد وگفت:
ـ ولی بی ولی بیا فکر کن ببین شب چطوری می تونیم سر از کار سینا در بیاریم ببینیم کی پایین مهمونه.
با کنترل تلویزیون را خاموش کردم وگفتم:
ـ اینکه کاری نداره پرهام که بیدار شد شب می فرستیمش پایین تا سر و گوشی آب بده.
خندید وگفت:
ـ مثلا سر وگوشی هم آب بده یک بچه نه ساله چی می تونه بفهمه که برامون خبر بیاره؟!فوقش میگه یک آقاهه ویک خانومه پایین نشسته بودند.
پاهایم را روی کاناپه جمع کردم وبالا آوردم وگفتم:
ـ پس می گی چی؟
یک لنگه از ابروهایش را بالا برد وجواب داد:
ـ یکی از ما باید بره پایین.
با پوزخندی گفتم:
ـ دیوونه شدی؟تو هیچی ولی اگه من برم سینا جنازه ام رو می فرسته بالا خیلی خوشش میاد؟!یک دفعه برم پایین بگم چی؟!یک کاسه ترشی لیته دارید؟!سارا تو هم بعضی وقت ها یک چیزهایی میگی؟!
خندید وبه مسخره گفت:
ـ نه بگو سارا پاش خواب رفته خواست بیاد پایین نتونست من جاش اومدم.
یاد تهدید سینا افتادم وبا حال بدی گفتم:
ـ لابد سینا هم میگه بفرمایید تو!
با جدیت دوباره یک لنگه از ابروهایش را بالا برد وگفت:
ـ من نمی دونم ولی باید یکی از ما بره پایین.
روی کاناپه جابه جا شدم وجواب دادم:
ـ زیاد به مغزت فشار نیار.موقع اومدنشون از پشت پنجره نگاه می کنیم ببینیم از چه نوع تیپی اند.حالا بگو برای شام چی می خوری تا درست کنم؟
بلافاصله جواب داد:
ـ کو حالا تا وقت شام.بشین یک چیز حاضری پیش هم می خوریم.
از جایم بلند شدم وگفتم:
ـ نه طفلی پرهام ناهار درست وحسابی نخورد حتما شام باید چیزی براش درست کنم.
او هم از جایش بلند شد وبا لبخندی گفت:
ـ پس پیش به سوی لوبیا پلو.
هنوز مواد اولیه لوبیا پلو را آماده نکرده بودیم که تلفن زنگ خورد.تلفن بی سیم را که همیشه توی آشپزخانه بود برداشتم وبا دیدن شماره خانه عمه ناراضی گفتم:
ـ اَه...سارا بیا ببین باز این سینا چیکار داره؟
سارا شعله زیر قابلمه را کم کرد و گوشی را گرفت وگفت:
ـ الو سینا بله؟
ـ ...
ـ نه چطور؟
ـ ...
ـ مگه زنگ نزدی؟
ـ ...ـ فعلا که هیچی ولی تازه داریم لوبیا پلو درست می کنیم البته در مرحله پیاز سرخ کردنیم.
ـ ...
ـ ولی سروناز میگه همین غذا رو...
و با ابروهای درهم نگاهش را بهم دوخت وسرش را تکان داد.
ـ ...
ـ حالا نمی تونی به جای دیگه زنگ بزنی؟
ـ ...
ـ می خواهی بیام پایین؟
ـ ...
و رو به من نگاه کرد وپرسید:
ـ سروناز توی فریزر مرغ دارید؟
و با اشاره ابرو نشان داد که بگویم نه.سردرگم به جای جواب پرسیدم:
ـ برای چی می خواهی؟
سرش را تکان داد وجوابم نداد وبه سینا گفت:
ـ حالا بذار خودم فریزرشون رو ببینم بهت زنگ می زنم
وتماس را قطع کرد وگوشی بی سیم را روی میز آشپزخانه گذاشت وبا دلخوری گفت:
ـ لال می شدی می گفتی نه؟
بلافاصله پرسیدم:
ـ خب برای چی می خواستی؟
به طرف قابلمه رفت و در حالی که پیازهای طلایی شده درون روغن را هم می زد جواب داد:
ـ میگه زنگ زده به غذاکده یاس تعطیل بوده انگار یکی دور روز برای تعمیرات داخلی غذا بیرون نمی دن جای دیگه هم نمی شناسه اطمینان نداره غذا خوب باشه یا بد.برای همین می خواست ما غذا درست کنیم.در ضمن محض اطلاع مرغ فریزرمون هم تموم شده.سینا میگه زنگ زده به مرغ فروشی حاج اسماعیلی اونجا هم گفتند مرغ تازه ندارند فردا صبح میارن.حالا با این تفاسیر اگه دهنتو باز می کردی و یک کلام می گفتی نه کار امشبمون رو راحت می کردی.
درب فریزر را باز کردم وگفتم:
ـ این همه مرغ داریم اون وقت بگم نه؟حالا باز خوبه همه اینها رو عمه برامون گرفته.
و در فریزر را بستم وادامه دادم:
ـ دفعه پیش عمه هم برای شما وهم برای ما مرغ خرید.شما مصرفتون زیاده زود به زود تموم می کنید ولی من وپرهام که زیاد مرغ نمی خوریم.
زیر قابلمه را خاموش کرد وگفت:
ـ حالا میگی چیکار کنم؟بهش زنگ بزنم که دارید اگه بگن تا شب اسیر آشپزی هستیم؟!
روی صندلی پشت میز آشپزخانه نشستم وگفتم:
ـ خب چرا نمیدی خودش درست کنه؟! دو سه تا بسته مرغ از توی فریزر بردار و ببر پایین بده خودش درست کنه.
با پوزخندی جواب داد:
ـ اخه سینا آشپزی بلده؟خودت که بهتر می دونی نیمرو هم بلد نیست دیگه چه برسه به خورشت پلو! تازه اولش گفت قورمه سبزی وکشک بادمجون هم درست کنیم در کنار اینها مرغ سوخاری وسیب زمینی سرخ کرده واین حرفها رو هم بذاریم.
با چشمان گرد شده از تعجب وپررویی سینا گفتم:
ـ دیگه چی؟!
با عصبانیت وخودخوری از ندانم کاریهای سینا جواب داد:
ـ دیگه همین! تازه گفتش که بسته گوشت وسبزی وبادمجون سرخ شده رو آماده گذاشته توی سینی روی میز آشپزخونه تا بیام ببرم.
با حرص پوزخندی زدم وگفتم:
ـ زحمت کشیده!
وپس از کمی فکر ادامه دادم:
ـ و اگه این کارها رو نکنیم؟!
روی صندلی کناری ام نشست وجواب داد:
ـ نکنیم نداره؟!خودت خوب می دونی که به زور هم که شده باید اوامرش رو اجرا کنیم.
شانه هایم را بالا انداختم وگفتم:
ـ من که نمی کنم مگه زوره؟اصلا بگو خسته ایم فردا هم امتحان میان ترم داریم.
بی حوصله خندید وگفت:
ـ اگه راست میگی خودت بگو.
کمی فکر کردم وگفتم:
ـ حالا که این جوره اصلا بگو مرغ نداریم حداقل زحمتمون کمتره.
بلافاصله گفت:
ـ منم که بهت گفتم بگو نداریم تو هی سوال وجواب می کردی.
عصبی گفتم:
ـ چه می دونستم فکر می کردم کارش لنگه همین دو تا بسته مرغه؟!حالا این مهمون های کی هستند که انقدر رودروایستی داره؟
پوزخندی زد وجواب داد:
ـ دو ساعته دارم میگم که یکی مون بره پایین سر وگوشی آب بده برای همینه.
با یک فکر آنی چشمکی زدم وگفتم:
ـ پس واجب شد به بهونه آشپزی وشام پایین بردن یکی مون خودش رو بندازه تو.
نقشه ام را خواند و از جایش بلند شد و گفت:
ـ پس برم بگم کشک بادمجون وقورمه سبزی رو درست می کنیم ولی مرغ نداریم؟
جواب دادم:
ـ نه اون سیناست که پا میشه میاد بالا فریزر رو می بینه ودستمون رو میشه بهش زنگ بزن بگو داریم.
در حالی که به طرف در آشپزخانه می رفت گفت:
ـ باشه پس من برم بسته های توی سینی ای که سینا گفت رو بیارم.
از جایم بلند شدم وگفتم:
ـ خب از همین جا بردار؟
قبل از انکه از در بیرون برود جواب داد:
ـ بشین بذار باد بیاد.

Signature
     
#27 | Posted: 3 Sep 2013 15:09 | Edited By: paridarya461
پرهام با خوشحالی پشت میز آشپزخانه نشست وگفت:
ـ چرا انقدر غذا درست کردید؟مگه چه خبره؟!
با حاضر جوابی گفتم:
ـ عروسی قنبره!
سارا در حالی که سیرها را ریزریز می کرد خندید وگفت:
ـ قنبر رو خوب اومدی.ولی بی شوخی فکر کن ببین پایین چه خبره!
برای اینکه کاری کرده باشم که از کنجکاوی نمیریم رو به پرهام گفتم:
ـ پرهام اگه مشق هاتو نوشتی برو پایین پیش سینا.
پرهام که از کارهای غیر عادی ما سر در نمی اورد با تعجب پرسید:
ـ برای چی؟واقعا برای چی؟
نگاهی به سارا کردم تا او جوابی سر هم کند که به موقع پاسخ داد:
ـ برای اینکه سینا وقتی خواب بودی سراغت رو می گرفت.بازی پلی استیشن ات رو هم ببر پایین با سینا بازی کن.اگه کسی هم اومد طوری نیست همونجا بمون توی سالن وبازی کن.
از اینکه سارا اصرار داشت پرهام همان جا بماند وبازی کند ودر حقیقت حرفهایشان را گوش کند خنده ام گرفت و زیر لب رو به سارا گفتم:
ـ این دیگه آخر نامردیه!
سارا خندید وچشمکی زد وگفت:
ـ حقشه.
پرهام که توان دل کندن از آشپزخانه با بوهای مطبوع واشتها آور را نداشت بدون آنکه از جایش تکان بخورد گفت:
ـ پس شام چی؟
بی درنگ جوابش دادم:
ـ تو برو پایین براتون میاریم.
کمی نرم شد و از جایش بلند شد وبه طرف در آشپزخانه رفت وگفت:
ـ پس من رفتم.
پیش از آنکه از در بیرون برود گفتم:
ـ راستی پرهام اون بلوز آبیه با شلوار لی ات رو بپوش ممکنه برای سینا مهمون بیاد زشته با لباس خونه بری.
حرفم را گوش کرد و به طرف اتاقش رفت.سارا سیرها را روی پیاز داغ ها ریخت وگفت:
ـ آخی طفلی چه حرف گوش کن شده! از وقتی دایی اینها رفتند خیلی عوض شده.
در قابلمه قورمه سبزی را گذاشتم وگفتم:
ـ پس چی؟! کلی روش کار کردم تا لوس بازی هاشو کنار گذاشت.
و با نگاهی به ساعت گفتم:
ـ ساعت هشت شد پس کی می خوان بیان؟!
با قاشق چوبی سیر و پیازها را زیر و رو کرد وجواب داد:
ـ میان غصه ات نباشه غصه ات برای من باشه که از عصری تا حالا چند دفعه پیاز پوست کندم و سرخ کردم و دو کیلو اشک ریختم.
خندیدم وقوطی نعناع خشک را از کابینت بیرون اوردم وگفتم:
ـ در تعجبم که از عصری تا حالا فرزاد پیامک نداده!
شیشه کشک را از یخچال برداشت وگفت:
ـ چی دلت تنگ شده!حالا خوبه مهمونای کذایی سینا یکی شون همین فرزاد باشه؟!
نگاهش کردم وجواب دادم:
ـ بعید هم نیست.
وبا صدای پرهام که گفت من رفتم و در ورودی خانه را بست رو به سارا گفتم:
ـ خدا کنه سینا توی ذوقش نزنه و نگه چرا اومدی پایین؟
در حالی که برای سرکشی به مرغ ها در فر را باز می کرد جواب داد:
ـ خدا رو شکر سینا اگه با من و تو مثل کارد وپنیره ولی با پرهام میونه اش خوبه فکر نکنم...
وبا صدای زنگ پیامک تلفن همراهش چشمکی زد وگفت:
ـ خودشه آقای حلال زاده!
و در فر را بست وگوشی اش را از روی میز آشپزخانه برداشت ودکمه باز شدن پیامک را زد.پس از خواندن پیامک سرش را بالا کرد وگفت:
ـ پیامک حامده.میگه فردا دانشگاه نمیاد فقط می خواست خبر بده.
پرسیدم :
ـ چرا؟
شانه هاش را بالا انداخت وجواب داد:
ـ ننوشته لابد کاری داشته.
و دوباره با صدای زنگ پیامک توجه اش را به گوشی جلب کرد.در حالی که پیامک را می خواند با لبخندی گفت:
ـ مال فرزاده.ببین چی نوشته؟!
و شروع به خواندن کرد:
»هر وقت قلبت از سختی ها خسته شد به کوهستان برو وخدا رو فریاد کن و بگو آیا هنوز امیدی هست..?!
پاسخ میاد: هست...هست...هست یا اگر هم خواستی بگو فرزاد جان...?!
پاسخ میاد:
جان...جان...جان...«
دو تایی زدیم زیر خنده و با خنده گفتم:
ـ ببین آخرش رو چه جوری به هم بافته؟آدم مات می مونه!
خندید و به طرف تابه پیاز داغ وسیر داغ رفت وگفت:
ـ باور کن این دو سه روزه به این پیامک های با مزه اش عادت کرده ام.
به شوخی گفتم:
ـ اِ...چشمم روشن؟!چشم و دل آقا حامد هم روشن...
و با صدای باز شدن در حیاط حرفم را ادامه ندادم وبه طرف پنجره رفتم وگفتم:
ـ فکر کنم اومدند.
برای اینکه راحت تر دید بزنیم چراغ اشپزخونه را خاموش کرد وکنارم پشت پنجره آمد وگوشه پرده را گرفت وگفت:
ـ پس کوشن؟
با استقبال سینا دم در و آمدن مهمانها داخل حیاط با دقت براندازشان کردم وگفتم:
ـ نه میشه به سینا امیدوار بود بدجور خوش سلیقه ست!ببین دختره چه بور و روشنه درست عین برادرش و سینا فکر کرده ما هالوییم که گفته زن وشوهرند.
سارا زیر چراغ داخل حیاط دقیق نگاهشان کرد وگفت:
ـ آره خان داداشم زیادی خوش سلیقه ست!
وبا رفتن مهمان ها داخل خانه از پشت پنجره کنار آمدیم وچراغ آشپزخانه را روشن کردم وگفتم:
ـ حالا ما مثل آشپزهای مطبخ های قدیم اینجا وایسادیم که چی؟برای خانوم آشپزی کنیم؟!یکی نیست به سینا بگه مگه کلفت مجانی گیر اوردی؟!
روی صندلی پشت میز آشپزخانه نشست وگفت:
ـ جای عزیز خالی تا ته وتوی کار مهمونهای سینا ر در بیاره.یادته وقتی فرزاد اومده بود بهش می گفت دکتر هدایت پور؟!
خندیدم وشعله زیر قابلمه ها را کم کردم وگفتم:
ـ چه تندی هم رفت سراغ اینکه چند تا خواهر وبرادر داری؟
و روی صندلی روبه رویش نشستم و ادامه دادم:
ـ تعجبم از اینکه سینا این همه دوست و رفیق رو از کجا میاره!من و تو توی همین لیلا ومریم موندیم دیگه بقیه اش پیشکش!
سرش را به نشانه تایید تکان داد وگفت:
ـ برای اینه که من وتو همدیگر رو داریم دیگه احتیاجی به دوست وآشناهای زیاد نداریم که سرمون رو گرم کنیم.حالا پاشو فر رو خاموش کن فکر کنم مرغها زغال شدند.
موقع بردن شام بر خلاف نقشه مان خود سینا به طبقه بالا آمد وبا تحکم ازمان خواست که غذاها را درون ظرف بکشیم وتزئین کنیم.من که از این خرده فرمایش های سینا از عصبانیت در حال انفجار بودم با خشم روی صندلی پشت میز آشپزخانه نشستم و به این طریق نشان دادم که دیگر حوصله ادامه اطاعت از اوامرش را ندارم.سارای بیچاره از ترس سینا سینی مخصوص مرغها را از فر بیرون کشید ومرغ های سوخاری شده را داخل دیس گذاشت وشروع به تزئین کرد.با اینکه سینا با کینه نگاهم می کرد اما طاقت نیاوردم وبرای کمک به سارا از جایم بلند شدم وبا غرولند قابلمه قورمه سبزی را از روی اجاق گاز برداشتم تا درون ظرف خالی کنم.
ـ چرا دو تا مرغ درست کردید؟یک دونه هم کافی بود.
سارا در حالی که هنوز تزئین می کرد جواب سینا را داد:
ـ گفتیم خودمون هم هستیم یک دفعه کم نیاد.
ظرف سالاد ومرغ وماست را داخل سینی بزرگی چید ودر حالی که از در آشپزخانه بیرون می رفت با طلب کاری گفت:
ـ بقیه اش رو هم آماده کنید تا بیام ببرم.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم وبا خشم گفتم:
ـ چشم قربان.
با خشم نگاهم کرد وجوابی نداد و از در آشپزخانه بیرون رفت.سارا در حالی که دیس برنج را می کشید نگاهم کرد وگفت:
ـ هر چقدر لجش رو در بیاری بی فایده ست اون کار خودش رو می کنه.ندیدی چطور دست به کمر ازمون خواست تزئین کنیم؟!
تابه کشک بادمجان را درون ظرف خالی کردم وبا حرص گفتم:
ـ تو هم چه آماده وحرف گوش کن شروع به کار کردی!
برای تزئین کشک بادمجان به کمک آمد وجواب داد:
ـ چکار می کردم؟!نگاهش رو ندیدی؟به جای تشکر از این همه پخت پزمون می خواست خفه مون کنه!
دیس برنج وظرف کشک بادمجان تزئین شده را کنار هم روی میز چیدم وگفتم:
ـ برای چی انقدر با ما سر ناسازگاری داره؟
بلافاصله جوابم داد:
ـ ما برای چی حرص اون رو داریم؟!برای همون علت اون هم از ما خوشش نمیاد.
روی صندلی نشستم وگفتم:
ـ ما برای آقا بالاسری وفضول بازیهایش ازش خوشمون نمیاد واز همه مهمتر بیشتر وقتها مثل برج زهرمار می مونه ولی اون چی؟ما چه هیزم تری بهش فروختیم؟
که با آمدن سینا برای بردن بقیه غذاها حرفم را قطع کردم.
با رفتن سینا مقداری از شام که برای خودمان نگه داشته بودیم خوردیم که پرهام به طبقه بالا آمد.با کنجکاوی سوال پیچش کردیم ودر نهایت فهمیدیم که آقا سعید وخانمش به تازگی از کانادا آمده اند وآنطور که پرهام با احساس بچه گانه اش متوجه شده بود گویا سینا هم تصمیم رفتن به کانادا به همراه آنها را داشت.از این خبر در حالی که هم شوکه شده بودیم و هم خوشحال نگاهی با هم رد وبدل کردیم وبه هوای شستن ظرف ها به آشپزخانه رفتیم.
سارا قابلمه خالی برنج را خیس کرد وگفت:
ـ یعنی باور کنیم که سینا می خواد بره؟
ظرفهای نشسته را کنار هم چیدم وجواب دادم:
ـ والله چی بگم؟!شاید پرهام اشتباه متوجه شده.
خندید وگفت:
ـ نه بابا فکر نکنم.
از ته دل خوشحال شدم وگفتم:
ـ می دونی اگه این خبر جدی جدی راست باشه چه روزهای هیجان انگیزی در انتظارمونه؟!دیدی گفتم پرهام رو بفرستیم پایین برامون خبر میاره؟!
کنارم ایستاد وبا خنده گفت:
ـ آره این پرهام عجب بچه تیزی شده یک کم دیگه زیر دستمون باشه استاد قابلی از آب در میاد.حالا اگه عزیز بفهمه چی میشه؟!
دستکشهای ظرف شستن را دست کردم وگفتم:
ـ از فراق سینا اگه دق نکنه خیلیه حالا عمه آذر به کنار.
سرش را تکان داد و در جوابم گفت:
ـ آره مامان هم ناراحت میشه ولی عزیز جدی جدی دق می کنه.هر چند که سینا به خاطر دانشگاهش بیشتر اوقات تنها در شهرستان بود و از ما دور بود ولی عزیز لااقل دلش خوش بود چند وقت به چند وقت می دیدش و دلی از عزا در می اورد ولی حالا دیگه...
به میان حرفش امدم وگفتم:
ـ خصوصا اینکه اخلاق جفتشون هم مثل هم بود! دیگه هیچی!
با خنده نگاهم کرد وحرفم را تایید کرد و گفت:
ـ بنده خدا سینا راست می گفت این دوتا که پایین هستند زن و شوهرند.ما رو باش که چه فکرهایی می کردیم؟!
خندیدم وگفتم:
ـ حالا که رفتنی شده ، شده بنده خدا!!
دوباره خندید وجواب داد:
ـ آره دیگه چه میشه کرد؟! برادره و رگ و پی مون از همه و هم خونیم!
برای شستن ظرف ها کنار ظرفشویی رفتم وبه شوخی گفتم:
ـ این برادر کجا بود که یک دفعه سر در آورد؟!
با خنده جواب داد:
ـ توی لوله بخاری!
و اسکاچ را به مایع ظرفشویی آغشته کرد و ادامه داد:
ـ پس دستکش های من چی؟
ظرفها را داخل سینک ظرفشویی گذاشتم وگفتم:
ـ برو از پایین بیار یا نه اصلا لازم نکرده بشوری تو فقط ظرفها رو جمع وجور کن وخشک کن خودم می شورم.
وبا صدای زنگ پیامک تلفن همراهش چشمکی زدم وادامه دادم:
ـ بیا از خدا خواسته کارت هم در اومد.
با اشتیاق به طرف گوشی اش که روی میز آشپزخانه بود رفت وگوشی اش را برداشت ودکمه باز شدن پیامک را زد و پس از چند لحظه با خنده گفت:
ـ پیامک فرزاده..
و شروع به خواندن کرد:
»فاصله گرفتن از آدمهایی که دوستشان داریم بی فایده است زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست.«
با پوزخندی گفتم:
ـ من هنوز توی کف پیامکهای پرمعناش موندم!
خندید وگفت:
ـ همه توی کفش مونده اند!...
که صدای دوباره پیامک نلفن همراهش حرفش را قطع کرد.در حالی که با اسکاچ قابلمه ها را می شستم با خنده پرسیدم:
ـ دیگه چی نوشته؟
دکمه باز شدن پیامک را زد و با ذوق وشوق شروع به خواندن کرد:
»تو هدیه الهی از سوی خداوندی برای سینه انبوه از درد من...عطر وجودت را برای شفا می بویم...ای شلغم!!«
بی اختیار بلند زدیم زیر خنده که سارا گفت:
ـ شیطونه میگه یک جواب درست و حسابی براش بفرست که دیگه انقدر پررو نشه؟!
با خنده گفتم:
ـ حامد هیچی ولی اگه جرات سینا رو داری بفرست؟!
خواست حرفی در جوابم بگوید که با صدای مجدد زنگ پیامک گوشی اش حرفش را خورد وبلافاصله دکمه باز شدن دکمه پیامک را زد وبا هیجان خواند:
»وقتی وارد دلم شدی احساس کردم آتشی در وجودم شعله ور شد...ای فلفل!!«
شیر آب را بستم وبا خنده گفتم:
ـ این پیامک های هیجان انگیزش رو نگه دار برای یادگاری که بعدها یک روزی بخونیم و بخندیم!
با صدای تلفن بی سیم داخل آشپزخانه دستکشهایم را در اوردم وبه طرفش رفتم وبا دیدن شماره تلفن همراه عمه به سارا گفتم:
ـ عمه آذره.
وگوشی را برداشتم:
ـ الو عمه سلام.
ـ سلام سروناز جان خوبی؟اوضاع واحوال چطوره؟
ـ مرسی عمه همه خوبیم.سارا هم اینجاست.
ـ آره می دونم سینا بهم گفت که مهمون داره سارا بالاست.خب عمه از بابات اینها چه خبر؟سینا یک چیزهایی در مورد پسر مهرناز بهم گفت از اینجا نتونستم با مهرناز اینها تماس بگیرم.موضوع چی بوده؟!دلم داره مثل سیر وسرکه می جوشه.
از اینکه از یاد بچه مهرناز وغم وغصه آنها غافل شده بودم با شرمندگی گفتم:
ـ راستش عمه مامان و مهرناز می گفتند که بچه مهرناز یک دفعه نفس کم اورده وحالش بد شده وگذاشتنش توی دستگاه.دکترها بعدا که آزمایش وعکس برداری کردند فهمیدند که مشکل ریه وکلیه داره.
با صدای بغض آلودی در جوابم گفت:
ـ بمیرم برای مهرناز لابد خیلی غصه می خوره.اگه تونستم که خودم باهاشون تماس می گیرم ولی با این حال اگه دوباره تماس گرفتی بگو که حتما به من یک زنگی بزنند.شماره خونه دایی عزت رو بهشون دادی؟
بلافاصله جواب دادم:
ـ بله به مامان دادم اما بابا با اردلان بیمارستان بودند.
ـ بمیرم برای احمد.خب سروناز جون کاری نداری؟پرهام حالش چطوره؟
ـ خوبه عمه.ممنون.
ـ سروناز جون من ازت خداحافظی می کنم.مواظب خودتون باشید.گوشی رو بده به سارا.
ـ چشم.خدانگهدار.
و گوشی را به طرف سارا گرفتم.

Signature
     
#28 | Posted: 4 Sep 2013 00:11 | Edited By: paridarya461
فصل ۶
آهسته از پله های ساختمان بالا آمدم تا اگر سینا خانه ست صای پایم را نشنود و در مورد نبودن سارا سوال نکند.خوشبختانه بدون هیچ سروصدایی از طبقه عمه اینها گذشتم وبه پشت در خانه خودمان رسیدم.با احتیاط در را باز کردم و وارد شدم وآهسته در را پشت سرم بستم.بودن سینا در خانه مصیبتی بود که باید رفتارمان را در مقابلش تنظیم می کردیم تا کوچکترین ایرادی نتواند بگیرد واگر طبق گفته پرهام به کانادا می رفت از خوشحالی دق می کردیم همان طور که عزیز از دوری اش دق می کرد.
آرام به طرف اتاقم رفتم ولباسم راعوض کردم.با آنکه از دانشگاه به سینا زنگ زده بودیم و از رفتن پرهام به مدرسه مطمئن شده بودیم ولی باز هم برای اطمینان دلم می خواست ظهر در خانه می بودم و رفتن پرهام را با سرویس مدرسه کنترل می کردم.هفته پیش که پرهام صبحی بود امد و رفتش به مدرسه برایم راحت تر بود و راحت تر می توانستم با وقت دانشگاهم تنظیم کنم ولی از این هفته که ظهری می شد باید ماتم می گرفتم.
بی سر و صدا از ترس اینکه از پنجره کوچک دستشویی سینا متوجه حضورم شود دستهایم را شستم و به طرف آشپزخانه رفتم و باز هم از ترس اینکه بوی غذا راه نیفتد آن را گرم نکرده خوردم.از اینطور ملاحظه کاری و آرام آرام راه رفتنم خودم خنده ام گرفته بود.حکم دزدی را پیدا کرده بودم که با اجازه وارد خانه خودمان شده بودم!
خدا بگویم سارا را چکار نکند که مرا به این روز انداخته بود! یاد قیافه پر از هیجان سارا افتادم که با خوشحالی گفته بود:
»تو برو خونه من یک ساعت دیگه میام.حامد ازم خواسته توی دانشگاه بمونم تا باهام صحبت کنه فکر کنم می خواد در مورد وضعیت مون حرف بزنه.«
غلط نکنم یک عروسی افتادیم!
بی اختیارلبخندی زدم وبه طرف اتاق پرهام حرکت کردم.طبق معمول اتاقش به هم ریخته و شلوغ و پلوغ بود وهر چیزی یک جایی افتاده بود کمی اتاقش را مرتب کردم وبیرون امدم و روی کاناپه هال دراز کشیدم وبه ساعت نگاه کردم کمی از سه گذشته بود می خواستم تلویزیون را روشن کنم ولی باز هم به ملاحظه حضور سینا در طبقه پایین منصرف شدم.هر چند که وجود سینا برایمان مصیبت بود ولی در این شرایط ونبودن کسی در خانه برای پرهام نعمت بزرگی بود واقعا اگر نبود باید پرهام را پیش کی می گذاشتم ومی رفتم؟!
با اینکه پرهام تا حدی بزرگ شده بود ولی هنوز خلق وخوی کودکی را داشت وتنهایی در خانه بند نمی شد.هر چند که تنها گذاشتنش هم در دو طبقه خالی کار درستی نبود.
با صدای زنگ تلفن یک دفعه راست نشستم وبه طرف میز تلفن رفتم.شماره خانه عمه بود.پس سینا متوجه حضورم شده بود!چه بیخود این همه پنهان کاری کردم و پاورچین پاورچین راه رفتم!
پس از چند زنگ گوشی را برداشتم وبی حوصله گفتم:
ـ الو؟
طبق معمول بدون هیچ حال واحوال پرسی وبا لحن طلبکارانه همیشگی پرسید:
ـ کی امدی؟
بی اختیار یاد حرف تهدید آمیزش در قطار افتادم وبا عصبانیت وبرای آنکه لجش را در آورم بدون آنکه پاسخ دهم پرسیدم:
ـ برای چی؟
بی درنگ جواب داد:
ـ برای نخودچی!
و کمی مکث کرد وادامه داد:
ـ دایی تماس گرفت ومی خواست باهات حرف بزنه نبودی گفت وقتی اومدی یک زنگ بهش بزنی.
دلم شور مهرناز و بچه اش را زد و دلواپس پرسیدم:
ـ حالشون خوب بود؟
جواب داد:
ـ اره.
وبلافاصله در ادامه سوال کرد:
ـ سارا کجاست؟
از ترس اینکه حرفی بزنم که شک کند طبق قرارمان با سارا فوری جواب دادم:
ـ فکر کنم رفت مدرسه عمه می خواست در مورد این ده روزی که عمه غیبت داشته صحبت کنه.
با پوزخندی در جوابم گفت:
ـ اِه....?! مامان، پرهامه که سارا رفته غیبتش رو موجه کنه.تازه این وقت روز؟
نگاهی به ساعت کردم ساعت سه و بیست دقیقه بود.راست می گفت همه مدرسه های راهنمایی در این وقت روز تعطیل بود.تازه آن هم مدرسه عمه که سر ساعت دو زنگش خورده می شد.دیگر من وسارای کم هوش فکر اینجایش را نکرده بودیم!برای اینکه حرفی زده باشم که حرف قبلی ام را درست کنم گفتم:
ـ نه سارا زودتر رفت شاید تا الان توی ترافیک مونده باشه.
باز هم پوزخندی زد وگفت:
ـ یک روز در هفته مدرسه داشتن مامان که انقدر بیا و برو وغیبت موجه کردن نداره مطمئنا خودش تماس گرفته.به سارا زنگ بزن بگو راضی به زحمتت نیستیم زودتر بیا خونه تا بیشتر از این شرمنده نشدیم.
وگوشی را قطع کرد.
از اینکه دستمان برایش رو شده بود احساس عذاب وجدان پیدا کردم و بلافاصله به تلفن هرماه سارا زنگ زدم ومنتظر برقراری ارتباط شدم.
سارا بعد از دو بوق گوشی را برداشت وجواب داد:
ـ الو سروناز سلام.
بی درنگ گفتم:
ـ سلام.چه خبر؟حامد الان اونجاست؟
صدایش از بین سروصدای ماشین و آدمها رسید که گفت:
ـ نه همین الان رفت.جلوی در دانشگاه هستم دارم میام خونه.
بلافاصله گفتم:
ـ زود باش یک دربست بگیر بیا.سینا یک چیزهایی بو برده.
با اضطراب پرسید:
ـ مگه سینا خونه ست؟چیزی گفته؟
جوابش دادم:
ـ آره کلی احتیاط کردم تا نفهمه اومدم ولی فهمید.الان هم تلفن زد تا هم پیغام بابا رو برسونه و هم سراغ تورو بگیره.
پرسید:
ـ تو چی جواب دادی؟
جواب دادم:
ـ همون مدرسه عمه رو گفتم ولی فهمید.مای خنگ حساب ساعت تعطیلی مدرسه رو نکرده بودیم.حالا هم برای ماست مالی گفتم خیلی وقته رفتی حتما توی ترافیک گیر افتادی.
با ترس پرسید:
ـ آخرش چی؟آخرش چی گفت؟!
در جواب گفتم:
ـ هیچی گوشی رو قطع کرد.حالا زود بجنب تا صداش در نیومده.
و نگران جواب داد:
ـ باشه اومدم.فعلا خداحافظ.
بیش از آنچه انتظارش را داشتم زود رسید وسراسیمه خودش را داخل خانه انداخت و در را پشت سرش بست وبا کشیدن نفس عمیقی گفت:
ـ نمی دونم این کار و زندگی نداره پشت پنجره آشپزخونه وایساده وانتظار اومدن من رو می کشه؟!
فهمیدم منظورش سیناست.روی کاناپه هال نشستم و با روحیه خرابی که از گفتگوی تلفنی با بابا اینها پیدا کرده بودم غصه دار گفتم:
ـ ولش کن انقدر کشیک بکشه تا خسته شه.برو لباستو عوض کن.غذا رو گرم کردم چایی هم دم کردم.
در حالی که به طرف اتاق من می رفت گفت:
ـ دستت درد نکنه.
و داخل اتاقم شد.طبق یک قرار نا گفته سارا در این ده روز که عمه وعزیز در شهرستان بودند تعدادی از لباسهایش را جمع کرده وبه طبقه بالا امده بود و تقریبا همه اوقاتش در کنار ما بود.چون از یک طرف حوصله اخم و تخم و سر وکله زدن با سینا را نداشت و از طرف دیگر هم با نبودن عزیز وعمه در پایین احساس تنهایی می کرد.من و پرهام هم از خدا خواسته بودنش را در کنارمان با تمام وجود پذیرا بودیم وخدا را شکر سینا هم از این نظر هیچ گونه اعتراضی نداشت وشاید هم به نوعی سپاسگزارمان بود.فقط تنها موردی که مایه عذاب مان می شد کنترل ورود وخروجمان از طرف او بود که با دیدنش پشت پنجره آشپزخانه همیشه با روی درهم کشیده وارد خانه می شدیم وخدا را بیشتر شکر که در این ده روز من به طور کامل با او رودررو نشده بودم وفقط یکی دو بار صدایش را از پشت تلفن شنیده بودم آن هم با انزجار ولی پرهام با رفت وآمدش به پایین وبردن غذا برایش تا حدی از اوضاع واحوالش با خبرمان می کرد.
می دانستم که سالن پذیرایی مد نظر عمه که همیشه از تمیزی برق می زد جایگاه کتابها وجزوه های دانشگاهی اش شده ودر حقیقت سالن پایین را به یک مرکز تحقیقاتی برای پروژه اش تبدیل کرده بود وجای عمه آذر خالی در گوشه گوشه انجا کتابهای پخش وپلا بود و اگر سارا هم گاهی اوقات پایین نمی رفت وظرف ها را نمی شست آشپزخانه هم بهم ریخته می شد و سرنوشت سالن و هال را پیدا می کرد.
ـ راستی حامد بهت سلام رسوند.
به طرف سارا نگاه کردم و در حالی که به طرف اشپزخانه می رفت ادامه داد:
ـ بیا تو آشپزخونه تا خرخره برات حرف دارم.
بدن خسته ام را تکان دادم وبه دنبالش به آشپزخانه رفتم و روی صندلی پشت میز آشپزخانه نشستم وبه حرکاتش نگاه کردم.با عجله ای که ناشی از گرسنگی اش بود مقداری زرشک پلو با مرغ درون بشقابش کشید و روی صندلی رو به رویم پشت میز نشست وگفت:
ـ بگو چه خبر؟!
و بدون آنکه منتظر پاسخی از جانب من باشد اولین قاشق را در دهانش گذاشت وادامه داد:
ـ حامد یک کار توی یکی از این موسسه ها پیدا کرده.
دستم را زیر چانه ام گذاشتم وپرسیدم:
ـ چه کاری؟
لقمه اش را فرو داد و در جواب گفت:
ـ همین تدریس خصوصی دیگه.فیزیک درس میده.
نگاهش کردم وگفتم:
ـ فقط همین رو می خواست بهت بگه؟!خب تلفنی هم می تونست بگه که انقدر مورد بازجویی سینا...
نگذاشت ادامه دهم وبلافاصله گفت:
ـ نه فقط این نه می خواست بگه که فعلا به همین وضع ادامه بدیم تا هم اون توی کارش کمی جا بیفته وپس اندازی جمع کنه هم اینکه من کم کم درسم تموم بشه.
متعجب گفتم:
ـ هو! می خواد صبر کنه درست تموم شه؟مگه قبلا نگفته بود چه اشکالی داره که با خانواده ات صحبت کنه؟
در حالی که آهسته آهسته غذایش را می خورد سرش را تکان داد وگفت:
ـ چرا هنوزم اصرار داره که با مامان حرف بزنه ولی میگه فعلا در حد همون حرف بمونه تا خونواده هامون بدونند بعدا که شرایطمون روبه راه شد موضوع رو علنی و رسمی کنیم.
به پشتی صندلی تکیه دادم وگفتم:
ـ چه دست به عصا راه میره! اون وقت تو چی گفتی؟
شانه هایش را بالا انداخت وجواب داد:
ـ هیچی چی می تونستم بگم؟!
بلافاصله گفتم:
ـ خب حداقل یک حرفی می زدی.می دونی اگه تا تموم شدن درست صبر کنی چقدر دیر میشه؟
با خونسردی جواب داد:
ـ بهتر.وقتی اون عجله ای نداره من که نمی تونم خودم رو سبک کنم.
از خونسردی اش تعجب کردم وگفتم:
ـ منظور من سبک شدن و این حرفها نیست.ما الان ترم سوم هستیم درست؟تا پایان درسمون حداقل دو سال ونیم تا سه سال دیگه جا داریم.اون وقت تو می خواهی توی این مدت بلاتکلیف بمونی؟شاید بعدها نظر اون عوض شه؟!

Signature
     
#29 | Posted: 4 Sep 2013 00:32 | Edited By: paridarya461
با قاشق کمی غذایش را بهم زد ونگاهم کرد وگفت:
ـ سروناز تو میگی من چکار کنم؟باور کن خودم هم به این وضع راضی نیستم.درسته که مامان می دونه ولی همه اش دلم شور می زنه که اگه عزیز و سینا بفهمند چه جوری جوابشون رو بدم.به جون خودم نباشه به جون خودت امروز بعد از اینکه اون حرفها رو ازش شنیدم نمی دونستم چطوری حرف دلم رو بهش بزنم وبگم نه این مدت خیلی زیاده.تو اگه جای من بودی وقتی وقار وسنگینی ومنطقی حرف زدنش رو می دیدی قفل می کردی من که دیگه هیچی.
نگاهش کردم وگفتم:
ـ منطقی حرف زدنش به کنار ولی این حرفش اصلا منطقی نیست.یعنی چی دو سه سال مثل دیوونه ها معطل بشینی؟!
و با متفکر پرسیدم:
ـ می خواهی برم باهاش صحبت کنم.
بشقاب خالی اش را برداشت و در حالی که به طرف ظرفشویی می رفت با پوزخندی گفت:
ـ بگی چی؟بگی خواستگارها جلوی در صف کشیدند اگه دیر بجنبی دختره رو می برند؟!
جواب دادم:
ـ آره شاید همین رو بگم ولی بی شوخی سارا غیر مستقیم بهش میگم این مدت ، مدت زیادیه.
برای شستن ظرف ها شیر آب را باز کرد و در حالی که به موضوعی فکر می کرد گفت:
ـ حالا بعد فعلا از زور خستگی مغزم درست کار نمی کنه.
دو لیوان چای ریختم و به هال آمدم و روی کاناپه نشستم و منتظرش شدم تا شستن ظرفها را تمام کند.بعد از چند دقیقه در حالی که دستهایش را با دستمال کاغذی خشک می کرد کنارم نشست ولیوان چای روی میز را برداشت و پرسید:
ـ تو چه خبر؟با دایی اینها تماس گرفتی؟
با دل پر غصه جواب دادم:
ـ آره زنگ زدم.متاسفانه پسر مهرناز رو فردا عمل می کنند.
با ناراحتی پرسید:
ـ چرا؟مگه زن دایی نگفت بهتر شده؟
در حالی که بی اختیار اشک درون چشمهایم حلقه زده بود گفتم:
ـ چرا انگار بهتر شده ولی مشکل کلیه اش فقط با عمل برطرف میشه.حالا دیگه نمی دونم چه عملیه که حتما باید انجام بشه.بابا می گفت خوشبختانه جای هیچ گونه نگرانی نیست ولی طفلی مهرناز خیلی بی تابی می کنه.
سرش را از روی تاسف تکان داد وگفت:
ـ بنده خدا مهرناز.خدا کنه همه چی به خوبی وخوشی بگذره وعمل بچه اش موفقیت امیز باشه.
سرم را بلند کردم وگفتم:
ـ الهی امین.
لیوان چایی اش را نصفه خورد و از جایش بلند شد وگفت:
ـ انقدر داغون وخسته ام که فقط یک دوش می تونه حالم رو جا بیاره.من رفتم حموم اگه کسی زنگ زد...
که با زنگ پیامک تلفن همراهش حرفش را قطع کرد وگفت:
ـ چه حلال زاده!
وگوشی اش را از روی میز برداشت ودکمه باز شدن پیامک را زد وگفت:
ـ پیامک فرزاده.
و بلند شروع به خواندن کرد:
»تق تق تق...
کیه؟
من گدای دوره گردم اومدم دورت بگردم!«
واقعا دست خودمان نبود با حال وحوصله کمی که داشتیم بی اختیار زدیم زیر خنده.این پیامک های مسخره فرزاد در این حال وهوا واقعا حکایتی داشت!
با لبخندی گفتم:
ـ من اگه جای تو باشم یکی از این پیامکها رو نشون حامد میدم که بدونه چقدر کشته مرده داری.
به شوخی جواب داد:
ـ چرا پیامکش رو نشون بدم؟خودش رو ور می دارم می برم تا با دیدن قد وهیکلش کمی حالش جا بیاد.
و با خنده ادامه داد:
ـ باور کن اگه به فرزاد بگیم با سر میاد.
خندیدم وگفتم:
ـ چرا که نه؟! سرش درد می کنه برای این جور مسخره بازیها...
که صدای دوباره پیامک تلفن همراهش توجه مان را جلب کرد.در حالی که با خنده می گفت:
ـ تازگی ها دو تا دو تا پیامک میده دکمه باز شدن پیامک را زد و دوباره با صدای بلند شروع به خواندن کرد:
»برای خریدن عشق هر کی هر چه داشت اورد.دیوانه هیچ نداشت گریست.گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید.هیچ کس قدر دیوانه ندانست که قیمت عشق، اشک است وقیمت اشک، عشق!
همان دیوانه: فرزاد«
بی اراده اشک درون چشمهایم جمع شد وبا بغض پنهانی در سینه گفتم:
ـ جدی جدی این پیامکها رو از کجا میاره؟!
او هم انگار تحت تاثیر متن پیامک قرار گرفته بود که با بغض گفت:
ـ از یک دختر بیچاره ای مثل من..
برای اینکه حال وهوایش را عوض کنم با لبخندی پرسیدم:
ـ جداً؟!
بلافاصله جواب داد:
ـ اره جداً.
هنوز گوشی در دستش بود که دوباره صدای زنگ پیامک امد.با پوزخندی گفتم:
ـ از این دفعه دیگه پیامکهاش سه تا سه تا میاد؟!
با لبخندی دکمه باز شدن پیامک را زد و با دقت شروع به خواندن کرد:
»خاک پای دوست شدن در نزد ما یک آرزوست/گر دوست قابل بداند جان ما تقدیم اوست«
خندیدم وگفتم:
ـ بابا احساسات این دیگه قابل تقدیره!
گوشی اش را روی میز گذاشت وگفت:
ـ به شرط اینکه بدونیم برای کدومامونه.
با لبخندی گفتم:
ـ وقتی جواب سوالت رو می دونی صد دفعه دیگه هم سوال کن؟!
خندید ودر حالی که به سوی حمام می رفت گفت:
ـ بی خودی فلسفه بافی نکن.
با رفتن سارا به حمام لیوان چای نیم گرمم را سر کشیدم و روی کاناپه دراز کشیدم وبی اختیار به فکر پیامکهای فرزاد فرو رفتم.به راستی این پیامک های رمانتیکش را برای چه کسی می فرستاد؟!برای من یا سارا؟! البته قدر مسلم این بود که برای سارا می فرستاد ولی چرا انقدر مبهم؟!چرا حداقل در یکی از پیامکها اسم سارا را نمی نوشت ومخاطبش را مشخص نمی کرد؟!
البته از شواهد مشخص بود که طرف مورد توجهش سارا است ولی از بس سارا شک وتردید را پیش کشیده بود...
با صدای ضربه ای به در ، در جایم نشستم و بی اختیار روسری ام را که همیشه اماده روی دسته کاناپه افتاده بود برداشتم و سر کردم.با نگاهی به ساعت ودیدن ساعت چهار ونیم مطمئن شدم که وقت امدن پرهام از مدرسه نرسیده چون پرهام روزهایی که شیفت ظهر بود ساعت پنج، پنج و ربع از مدرسه برمی گشت.با آنکه حوصله برخورد ودیدن قیافه نحس سینا را نداشتم ولی به ناچار به طرف در رفتم و از داخل چشمی صورت پر ابهت سینا را دیدم و با اخمهای درهم در را باز کردم.او هم بی رغبت تر از من نگاهی از سر سیری به رویم انداخت وگفت:
ـ یک دقیقه برو توی اتاقت بالای دریچه کولر رو ببین نم پس نداده؟
در حالی که هنوز ایستاده بودم پرسیدم:
ـ برای چی؟
با حاضرجوابی گفت:
ـ برای نخودچی!
و با چشمهای عصبانی نگاهم کرد وگفت:
ـ یک دقیقه برو ببین و بیا.
نمی دانم چرا بی دلیل از دیدن عصبانیتش که ان هم هیچ دلیلی نداشت آتش گرفتم وبا لجبازی گفتم:
ـ خودت برو.
از بی توجهی ام به حرفش خوشش نیامد و با چشمهای از حدقه در امده از شدت خشم سرش را جلو آورد واهسته گفت:
ـ ببین سروناز من هنوز اون تهدیدی رو که توی قطار گفتم یادم نرفته پس مواظب خودت باش و نذار بهونه دستم بیفته؟!
بی اختیار تمام بدنم از شدت خشم شروع به لرزیدن کرد و در یک تصمیم آنی در را روی صورتش بستم.
درست نفهمیدم که در به صورتش اصابت کرد یا نه ولی فقط حس کردم با زانوهای لرزان ودست وپایی یخ کرده روی زمین پشت در نشسته ام.
نفسم از شدت تنگی از سینه بیرون نمی امد وهمان طور در سینه ام حبس شده بود.واقعا وقاحت را از حد گذرانده بود!
دستهای لرزانم خود به خود به سوی صورتم رفت و تمام صورتم را پوشاند.ازشرم وبیزاری از تهدیدش تمام صورتم را زیر دستهایم پنهان کردم.از اینکه باید برای حفظ آبرو در مقابلش کوتاه می آمدم و هیچ نمی گفتم خون خونم را می خورد ومستاصل مانده نمی دانستم چکار کنم؟!
ای کاش مثل بار قبل حداقل سیلی محکمی در گوشش می زدم تا لااقل دل زخمی ام کمی خنک شود.از اینکه در مقابل گستاخی اش هیچ کاری نکرده بودم از عصبانیت در حال انفجار بودم وهمان طور مغز درمانده ام در حال تکاپو بود تا به فکر چاره ای برای پاسخ به بی شرمی اش بگردد.
گوش دلم از اینکه در را توی صورتش کوبانده بودم وشاید محکم به صورتش خورده بود احساس خوشحالی می کردم ولی هنوز مطمئن نبودم که به صورتش خورده بود احساس خوشحالی می کردم ولی هنوز مطمئن نبودم که به صورتش خورده بود یا آنکه صورتش را عقب کشیده بود؟!
مغز درمانده ام همین طور در حال جستجوی راهی برای انتقام بود که صدای زنگ پیامک تلفن همراهم از جا پراندم.دست وپای سرب شده ام را اندک حرکتی دادم و با حالتی که شبیه آدمهای بیماری که دوره سختی را گذرانده بودند به طرف گوشی ام رفتم.دستم قدرت برداشتن گوشی و زدن دکمه باز شدن پیامک را نداشت ولی با هر بدبختی بود این کار را کردم بدون آنکه به شماره فرستنده دقت کنم با چشمهای بی رمق شروع به خواندن کردم:
»وقتی حرفم رو عملی کردم و مثل یک سگ به دست و پام افتادی اون وقت می فهمی یک من ماست چقدر کره داره؟!«
و تازه چشمهایم به شماره ی فرستنده پیامک رفت.شماره سینا بود!
بی اراده گوشی از دستم افتاد ومثل یک شاخه تا خورده روی کاناپه خم شدم ونشستم.دیگر تهدیدش واقعا علنی بود!چه داشتم که بگویم؟!رنگ از رویم پریده بود ودهانم مزه تلخی می داد!حالاواقعا در مقابل بی شرمی اش چه می کردم؟
از شدت ترس و شاید هم تنفر پشت پلکهایم می زد وحالت پریدن پیدا کرده بود به سختی نفس عمیقی کشیدم و روی کاناپه ولو شدم.از اینکه نمی توانستم پاسخش را بدهم بیشتر حرص می خوردم.یک دفعه به مغزم رسید:
چرا پاسخش را ندهم؟!
وبی اختیار دستم به سوی گوشی ام رفت وبا نهایت خشم وعصبانیت دکمه باز شدن صفحه نوشتن پیامک را زدم وبا حرص انچه که به ذهنم رسید نوشتم:
»تو غلط می کنی که اینطور گستاخانه اهانت می کنی جرات داری حرفت رو عملی کن تا بفهمی سگ واقعی کیه؟! من یا تو؟! اگه وجودش رو داری یک بار دیگه حرفت رو تکرار کن بی شخصیت.«
و پیامم را به شماره اش فرستادم وکمی دل اتش گرفته ام را خنک کردم.به راستی عجب حال و روزی داشتم!سر چی داشتم با سینا یکی به دو می کردم؟!و بی اختیار از شدت خشم و ناراحتی و شاید هم شرم لبم را به دندان گزیدم.سینا را چه به این حرفها!چه چیزی باعث شده بود که اینطوری بی شرمانه حرمتها را بشکند وجسارت گفتن چنین...
که با صدای زنگ پیامک تلفن همراهم مغزم گلوله اتش شد.سرم واقعا داغ کرده بود؟!درون دلم جیرینگ جیرینگ می لرزید تمام این علایم نشانه ترس، تنفر وعصبانیتم از او بود.
با دستهایی لرزان گوشی را برداشتم ودکمه باز شدن پیامک را زدم نوشته بود:
»این حرفها برای دهنت خیلی بزرگه!«
با انزجار گوشی را روی کاناپه پرت کردم و دندانهایم را به هم فشار دادم سرم حسابی سنگین شده بود و از ناراحتی چشمهایم را روی هم گذاشتم.واقعا چرا سینا یک دفعه اینطور افسار گسیخته شده بود؟!هر چند که قبلا هم از من و سارا دل خوشی نداشت ولی هرگز به ما توهین نمی کرد وآن هم به من و اینطور!
یاد حرف سارا افتادم که همیشه به من توصیه می کرد دهان به دهانش نگذارم.حالا این هم نتیجه اش! انقدر به پرو پاش پیچیدم که اینطور رویش باز شد و هر اراجیفی از دهانش در امد.واقعا قدیمی ها راست گفته اند که احترام هر کس دست خودش است ومن چقدر خوب احترام خودم را حفظ کردم؟!
ـ کسی زنگ نزد؟
با صدای سارا از افکار پریشانم بیرون آمدم وبه طرفش نگاه کردم.در حالی که حوله کوچکی دور سرش پیچیده بود کنار در حمام داخل راهرو ایستاده بود و حوله را روی سرش جابه جا می کرد.یک دفعه به دهانم امد که اتفاقات چند لحظه پیش خودم با سینا را بگویم و ازش راه چاره بخواهم که جلوی خودم را گرفتم.اگر جریان را برایش تعریف می کردم پاک آبرویم می رفت و دیگر بعدها نمی توانستم...
که با پرسش دوباره اش که پرسید:
ـ کسی زنگ نزد؟
خودم را کمی جمع وجور کردم وجواب دادم:
ـ نه.
و موضوع امدن سینا را فاکتور گرفتم.بالبخندی نگاه کرد وگفت:
ـ چیه چرا اینطوری نگاهم می کنی؟!
فهمیدم که هنوز شوک و بهت ناشی از رفتارهای سینا از چشمهایم خارج نشده وهمچنان خیره به نقطه ای نگاه می کردم.برای اینکه حرفی زده باشم که حالتم را عادی نشان دهم گفتم:
ـ حوله کلاه دارم توی حموم بود چرا اونرو نپوشیدی؟

Signature
     
#30 | Posted: 4 Sep 2013 00:58 | Edited By: paridarya461
به طرفم امد ودر حالی که روی کاناپه روبه رویم می نشست به شوخی گفت:
ـ اَه..اَه...چندشم میشه می خواهی شپش های تنت به بدنم بچسبه؟!
لبخند کم رنگی زدم وبرای اینکه باز هم عادی باشم گفتم:
ـ دیوونه! اون که تمیز بود تازه شسته بودمش.
با خنده گفت:
ـ آره تو گفتی و من هم باور کردم.
وبا لبخندی ادامه داد:
ـ سروناز چرا شما توی حمومتون کیسه و سفیدآب ندارید؟
سرم را به پشتی کاناپه تکیه دادم وگفتم:
ـ دیوونه شدی؟!
خندید وگفت:
ـ باور کن از بس توی حموممون از این چیزها دیدم دیگه برام عادی شده.عزیز اگه کیسه و سرکه و سفیدآب توی حموم نباشه اصلا حموم نمیره.تازه آب میوه خوردن تو حموم هم براش جز واجباته.
و نگاهی به صورتم انداخت وپرسید:
ـ حالا تو چته که انقدر سرخ شدی؟
با هراس از اینکه لو بروم گفتم:
ـ کی؟من؟!
به شوخی گفت:
ـ نه پس سینا!
با این حرفش از ترس رسوا شدن قلبم هری فرو ریخت.نکنه توی حمام صدای سینا را شنیده بود؟ولی نه سینا این قسمت حرفش را آهسته گفته بود.برای اینکه از شک وتردید در بیایم و دلم را آرام کنم گفتم:
ـ راستی گفتی سینا وقتی حموم بودی سینا اومد بالا می خواست ببینه دریچه کولر نم داده یا نه.
بی تفاوت پرسید:
ـ سینا؟حالا نم داده بود؟
پس متوجه امدن سینا نشده بود.با خیال راحت شانه هایم را بالا انداختم وجواب دادم:
ـ نمی دونم.حالا بعدا میرم می بینم.
با سر انگشت حوله را روی موهایش جابه جا کرد وگفت:
ـ اتفاقا دیروز که رفته بودم پایین کتابهامو بیارم با یکی داشت حرف می زد صحبت از قیرگونی پشت بوم رو می کرد.نکنه می خواد روی پشت بوم رو آسفالت کنه؟
گفتم:
ـ نمی دونم.
از جایش بلند شد و در حالی که به طرف اشپزخانه می رفت گفت:
ـ عجب حوصله ای داره ها!
وقبل از انکه وارد آشپزخانه شود پرسید:
ـ برات چایی بیارم؟
سرم را تکان دادم وگفتم:
ـ دستت درد نکنه یکی بیار.
وبه شوخی جواب داد:
ـ مگه قرار چند تا بخوری؟!
وبا خنده داخل اشپزخانه رفت.
همیشه از اخلاقش خوشم می آمد.هیچ وقت کاری را برای خودش سخت نمی گرفت.اگر از موضوعی ناراحت می شد فقط همان لحظه بهش فکر می کرد و تمام دیگر بعدها کاری به کار آن جریان نداشت.خیلی که موضوعی فکرش را مشغول می کرد همان موقع جار وجنجال راه می انداخت وکمی خودش را تخلیه می کرد ولی دیگر بعد مغزش را خسته ان موضوع نمی کرد.من هم تا حدودی اخلاق او را داشتم ولی این اواخر دیوانه بازیهای سینا کاملا فکرم را مختل کرده بود ولابه لای افکار روزمره ام دنبال دلیل این رفتارهایش می گشتم.این ده روز که دیگر هیچی؟! تهدیدش چنان روی اعصابم تاثیر گذاشته بود که هر لحظه در فکر تلافی بودم.
با صدای زنگ درخانه صدای سارا را از آشپزخانه شنیدم که گفت:
ـ پرهام اومد.
برای باز کردن در از جایم بلند شدم.پرهام بعضی وقتها کلید خانه را جا می گذاشت واگر کسی در خانه نبود این سهل انگاری اش مکافات میشد.با سر و صدا داخل امد وپس از نگاه کردن به اطراف پرسید:
ـ پس سارا کو؟
می دانستم که به بودن سارا عادت کرده.قبل از انکه جواب دهم سارا سرش را از اشپزخانه بیرون اورد و با خوشرویی جوابش داد:
ـ طبق معمول مشغول کلفتی مگه خواهرت میذاره یک نفس راحت توی این خونه بکشم؟!
پرهام در جوابش خندید وسلام کرد وخوشحال از دیدن سارا با هیجان گفت:
ـ راستی فردا انشا داریم.خانوممون گفته در مورد باران یک صفحه انشا بنویسیم.
سارا با چشمکی نگاهم کرد وگفت:
ـ قابل توجه من و سروناز!
و برای اوردن سینی چای دوباره به آشپزخانه رفت.کوله پشتی پرهام را از پشتش برداشتم وبا توصیه اینکه زود برو لباستو عوض کن ودست وصورتتو بشور روانه اتاقش کردم.کوله پشتی اش را کنار میز گذاشتم ودفتر تکالیفش را بیرون کشیدم و روی کاناپه نشستم.سارا با سینی چای اومد وکنارم نشست وگفت:
ـ شاید خانومشون دیده انشا اون دفعه اش خیلی معرکه بوده گفته این دفعه حتما یک چیز عالی می نویسه!
نگاهی به لیوان چایی انداختم وبه شوخی گفتم:
ـ خوب شد الان خواستگار نیومد وگرنه با این تاخیرت تا حالا رفته بود.
با خنده گفت:
ـ اولا خیلی روت زیاده نا سلامتی من اینجا مهمونم.ثانیا اگه دو سه سال دیگه حامد بیاد خواستگاری محاله زودتر از دو سه ساعت چایی براشون بیارم.میگم این تاخیر به اون تاخیر در.
بلافاصله گفتم:
ـ پس بیچاره حامد!
جرعه ای چای سر کشید وگفت:
ـ خیلی هم دلش بخواد.
و با اشاره ای به دفتر در دستم ادامه داد:
ـ میگم چطوره به فرزاد خله بگیم چهار پنج تا از اون پیامک های پر معناش رو در مورد باران برامون بده.دیگه نوشتن انشا حله.
با لبخندی گفتم:
ـ اگه بفرسته که عالیه!
پرهام پس از شستن دستهایش به سویمان امد و دفتر تکالیف را از دستم گرفت وگفت:
ـ من میرم پایین پیش سینا.انشا هم میدم به سینا بنویسه بقیه مشقهایم هم همونجا می نویسم.
با اوردن نام سینا بی اختیار آتش گرفتم وباعصبانیت گفتم:
ـ نخیر لازم نکرده پایین بری همین جا بشین مشق هاتو بنویس.
سارا متعجب از عصبانیت بی دلیلم برای دفاع از پرهام وخشنودی او گفت:
ـ راست میگه سروناز بذار بره پایین.سینا انشاش رو می نویسه.
وبا لبخندی رو به پرهام ادامه داد:
ـ پاشو پرهام جون از من وسروناز آبی گرم نمیشه.پاشو بند وبساطت رو ببر پایین.
دوباره با کینه ای عمیق نسبت به سینا گفتم:
ـ نه سارا خودمون یک چیزی براش می نویسیم لازم نکرده منت سینا رو بکشیم.
با تعجب زیادی گفت:
ـ منت چیه؟!سینا از خداشه که یک متن ادبی بنویسه باور کن سرش انقدر برای این جور کارها درد می کنه.مگه ندیدی اعلامیه ختم دایی عزت رو چطوری نوشت؟!
با پافشاری بیشتر گفتم:
ـ نه خودمون می نویسیم.
با اینکه از این اصرار بیش از حدم چیزی سر در نیاورده بود به ظاهر کمی قانع شد وبه شوخی گفت:
ـ پس من و پرهام که مرخصیم دیگه بقیه اش مشکل خودته.
پرهام از جانب داری سارا خوشحال شد ودر حالی که به طرف اتاقش می رفت رو به سارا گفت:
ـ سارا من میرم ماشین بازی اگه خواستی تو هم بیا.
به طرف پرهام نگاه کردم وگفتم:
ـ کجا؟از مدرسه اومدی خسته نیستی؟همین طوری میری سر کامپیوتر؟پس عصرونه ات چی میشه؟
قبل از انکه وارد اتاقش شود گفت:
ـ بیار توی اتاقم.
سارا با خنده نگاهم کرد و با اشاره به اتاق پرهام گفت:
ـ نوکر باباش غلام سیاه!
خندیدم وسرم را تکان دادم وگفتم:
ـ حالا یک فکری به حال این انشا بکن.
لیوان خالی چایی اش را درون سینی گذاشت وگفت:
ـ من که فکرم رو کردم گفتم که بدیم سینا بنویسه.
سرم را به نشانه نه تکان دادم وگفتم:
ـ مگه خودمون چلاغیم؟!
به پشتی کاناپه تکیه داد وگفت:
ـ اگه چلاغ نیستی بشین بنویس!
یک ورق از دفتر پرهام کندم و با اعتماد به نفسی گفتم:
ـ پس بشین نگاه کن ببین چی می نویسم.
خندید وگفت:
ـ ببینیم و تعریف کنیم! اگه هیجان انگیز بود یکی دو جمله اش رو بفرست برای فرزاد خله.
با لبخندی گفتم:
ـ شاید هم فرستادم.
از جایش بلند شد وحوله کوچک نم دار را از روی سرش برداشت وگفت:
ـ پس تا من برم موهامو خشک کنم و یک دور با پرهام ماشین بازی کنم انشا رو حاضر و آماده روی میز میذاری.
با اطمینان وقیافه حق به جانبی جواب دادم:
ـ چشم امر دیگه ای نیست؟
خندید و با حاضرجوابی گفت:
ـ نه عرضی نیست.
با لبخندی پرسیدم:
ـ جداً؟!
دوباره خندید وگفت:
ـ اره جداً.
و برای خشک کردن موهایش به اتاقم رفت.تمام سعیم را کردم که انشا آبرومندی بنویسم تا لااقل دست به دامن سینا نشویم.کینه و تنفر از سینا در وجودم انگیزه ای ساخته بود که اگر جلویم کوه قاف را هم می گذاشتند و می گفتند از ان بالا برو می رفتم؟!
خیلی به مغزم فشار اوردم و در نهایت شروع به نوشتن کردم:
)»باران«
به نام خدایی که باران را آفرید تا مایه حیات انسان ها شود و به نام خدایی که این نعمت را از لطیف ترین نعمت هایش قرار داد نوشته ام را آغاز می کنم.
ما انسان ها وقتی زیر باران راه می رویم همیشه یک احساس خوب و سرزندگی پیدا می کنیم که نشانه لطافت باران است وقتی به صدای ان هنگاهی که به پشت شیشه پنجره مان می خورد یا زمانی که به روی برگهای درختان می ریزد گوش میدهیم آرامش پیدا می کنیم.خدای مهربان باران را این گونه آفرید که نور خورشید باعث تبخیر شد آب دریاها و اقیانوس ها و رفتن بخارها به آسمانها وتشکیل ابر های سفید و زیبا شود.
وقتی باد می وزد این ابرها که حالا رنگ خاکستری پیدا کرده اند به هم برخورد می کنند و در اثر دمای پایین شروع به باریدن می کنند و به این طریق باران بر روی بعضی از جاهای کره زمین می بارد وهمه جا را سبز می کند.گیاهان و جانوران از آب باران سیراب می شوند و رودخانه ها و دریاها واقیانوس ها دوباره پر آب می گردند.
ما بچه ها باید همیشه خداوند را به خاطر این لطف بزرگش شکر کنیم وهمیشه قدردان نعمتهای او باشیم.
هر بار که باران می بارد لبخند شادی روی لبهای دهقانان وکشاورزان زحمت کش می نشیند که نشانه خوشحالی شان از باریدن باران است زیرا با بارش آن محصولات شان سبزتر و پربار تر می شود.
ما بچه ها معمولا زیر باران چتر به دست می گیریم تا خیس نشویم و سرما نخوریم.
باریدن باران یکی از نشانه های بزرگی خداوند است.
امیدوارم این انشاه مورد قبول اموزگارم قرار گیرد.(
سارا و پرهام را صدا کردم و انشا را برایشان خواندم.سارا با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و گفت:
ـ اگه می دونستم انشات انقدر خوب شده می دادیم اعلامیه دایی عزت رو تو بنویسی!
با خنده گفتم:
ـ دیوونه؟! حالا بی شوخی چطور بود خوب بود؟
با هیجان گفت:
ـ از خوب هم خوبتر بود.این رنگ ابرها من رو کشته.
دوباره خندیدم وگفتم:
ـ مسخره!
و رو به پرهام گفتم:
ـ تا من برم برات نون و پنیر و چایی بیارم بشین انشات رو پاکنویس کن.
با بی میلی گفت:
ـ حالا بعداً.
از جایم بلند شدم وگفتم:
ـ حالا بعداً نداره.ببر توی اتاقت بنویس.چطور از اون وقت تا حالا که اومدی یک بند نشستی پای کامپیوتر؟!
حرفی نزد و بی حوصله نوشته را برداشت و به اتاقش رفت.سارا همراهم به آشپزخانه امد وگفت:
ـ یک نسخه اش رو بفرستیم پایین که سینا فکر نکنه خیلی علامه دهره!
با نام سینا دوباره حالم منقلب شد وبی اختیار گفتم:
ـ بره به جهنم!
روی صندلی پشت میز آشپزخانه نشست وگفت:
ـ جهنم رو که میره خیالت راحت باشه ولی بگو ناقلا چطوری یک دفعه مخت به کار افتاد ویک صفحه نوشتی؟
ظرف نان را کنار ظرف پنیر داخل سینی گذاشتم و در حالی که لیوان کوچک پرهام را پر از چای می کردم گفتم:
ـ باور کن خودم هم نفهمیدم چطوری جمله ها رو پشت سر هم ردیف کردم! فقط یادمه اولش خیلی فکر کردم.
به شوخی گفت:
ـ اِ...خسته نباشی؟!

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس مبهم عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites