تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس مبهم عشق

صفحه  صفحه 4 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#31 | Posted: 4 Sep 2013 16:14 | Edited By: paridarya461
وبا صدای زنگ تلفن حرفش را قطع کرد و در حالی که گوشی بی سیم را برمیداشت گفت:
ـ تو دستت بنده خودم جواب میدم.
و با دیدن شماره ادامه داد:
ـ شماره خونه مونه!
وبلافاصله گفت:
ـ الو سینا سلام.
بی اختیار از ترس قلبم فرو ریخت و کنجکاوانه در حال گوش کردن به مکالمه شدم.
ـ ...
ابروهایش را از نارضایتی از حرف سینا بالا برد وجواب داد:
ـ مگه سروناز بهت نگفت؟رفته بودم مدرسه مامان.
ـ ...
ـ نه انقدر ترافیک بود که فکر کردم حالا حالا هم نمی رسم خونه.
ـ ...
ـ نه چطور؟
ـ ...
ـ فعلا که داریم عصورنه پرهام رو میدیم تا الان فکری نکردیم.
ـ ...
ـ جداً راست راستی؟
ـ ...
ـ نه بذار بپرسم.
و دهنی گوشی را گرفت و رو به من کرد و پرسید:
ـ سروناز شام چی می خوری؟سینا شب یکی از دوستهاش مهمونشه می خواد پیتزا و ساندویچ و از این جور چیزها سفارش بده گفت بپرسم ما چی می خوریم.
با عصبانیت از دست سینا گفتم:
ـ مرگ!
صدایش را پایین اورد و گفت:
ـ اِ...دیوونه حالا که اون خوشحاله ما هی راه بریم روی اعصابش؟!
دوباره با خشم گفتم:
ـ بگو کوفت بگو سروناز کوفت می خوره.
با دلخوری پرسید:
ـ حالت خوبه؟
بلافاصله جواب دادم:
ـ آره مگه یک ساعت پیش غذا نخوردیم.خب فعلا که سیریم.
با لبخندی گفت:
ـ خب دیوونه کی گفت الان شام بخوری تا اخر شب وقت زیاده.زود باش یک چیزی بگو تا سینا پشیمون نشده.
در حالی که شکر داخل لیوان پرهام را با قاشق چایخوری هم می زدم گفتم:
ـ من که نمی خورم برای خودت و پرهام هر چی می خواهی سفارش بده.
دستش را از روی دهنی گوشی برداشت و بی توجه به حرفم به سینا گفت:
ـ سه تا پیتزا مخلوط سه تا سالاد سه تا سیب زمینی و سه تا نوشابه لیمویی.
ـ ...
ـ باشه فعلا خداحافظ.
و ارتباط را قطع کرد.نگاهش کردم و با پوزخندی گفتم:
ـ ای کارد بخوری!جدی جدی میلت میکشه؟
خندید وگفت:
ـ تا جایی که جا داریم میخوریم نخوردیم هم بقیه اش رو میذاریم توی یخچال فردا صبح که دانشگاه نداریم چاشتونه می خوریم.
وسینی نان وپنیر وچایی پرهام را برداشت و در ادامه گفت:
ـ بده من این خبر مسرت بخش رو خودم به پرهام برسونم.
و خیلی تند سینی را به طرف اتاق پرهام برد.
با مغزی همانند کوه سنگین از افکار گوناگون به سوی هال رفتم و روی کاناپه نشستم.از اینکه سینا به این راحتی بدترین اهانتها را به من کرده و با خیال آسوده برای خودش مهمان دعوت نموده بود وسفارش شام می گرفت وبه هیچ عنوان ککش هم نمی گزید داشتم از حرص منفجر می شدم.یعنی واقعا چرا این رفتار را پیش گرفته بود!چه طور با خاطری بی دغدغه به بالا زنگ زده بود و اصلا برایش مهم نبود که چه کسی گوشی را برمی دارد؟! من یا سارا یا پرهام؟! اگر سارا و پرهام بر می داشتند که هیچی اگر من برمی داشتم دوباره همان اراجیف را بارم می کرد و اگر ناراحت می شدم که بهتر و اگر نمی شدم برایش فرقی نمی کرد؟!به راستی با چه رویی به بالا زنگ زده بود؟
که با صدای زنگ پیامک تلفن همراه سارا از افکارم بیرون پریدم و با صدای بلند سارا را صدا کردم.سارا با هیجان از اتاق پرهام بیرون آمد و در حالی که به طرف گوشی اش می رفت گفت:
ـ خودم صداشو شنیدم
و دکمه باز شدن پیامک تلفن همراهش را زد وبا دیدن شماره گفت:
ـ پیامک فرزاده
و با ذوق و شوق شروع به خواندن کرد:
»اگه یکی با گاری دنبالت اومد نترس نون خشکیه.آخه اونم فهمیده تو با نمکی!
نون خشکی تو:فرزاد«
با لبخندی نگاهش کردم وگفتم:
ـ عجب حکایتی!
خندید وبا چشمکی گفت:
ـ فکر کن؟!نون خشکی!
و دوتایی با هم خندیدیم.چند ثانیه نکشید که صدای زنگ پیامک بعدی هم امد.با هیجان دوباره دکمه باز شدن پیامک را زد وبا لبخندی شروع به خواندن کرد:
»پرسید:
عشق چیست؟
گفتم:
آتش است.
گفت:
مگر دیده ای؟
گفتم:
نه در ان سوخته ام!
سوخته وخاکستر شده تو:فرزاد«
خندیدم وگفتم:
ـ بیچاره چه خاکستری هم شده؟! یکی بره جمعش کنه.
با خنده گفت:
ـ اگه می دونستم این پیامک ها مال کیه جواب جانانه ای براش می فرستادم.
نگاهش کردم وگفتم:
ـ حالا منتظر پیامک سومش هم باش.
که طولی نکشید که پیامک سومش هم آمد.سارا در حالی که می خندید گفت:
ـ بدجوری بد عادتمون کرده.
دکمه باز شدن پیامک را زد و شروع به خواندن کرد:
»زندگی یک بازی درد آور است/
زندگی یک اول بی اخر است/
زندگی کردیم اما باختیم/
کاخ خود را روی دریا ساختیم/
لمس باید کرد این اندوه را/
بر کمر باید کشید این کوه را/
زندگی را با همین غم ها خوش است/
با همین بیش وهمین کم ها خوش است/
باختیم وهیچ شاکی نیستیم/
بر زمین خوردیم وخاکی نیستیم
دیدار ها تازه می شود:فرزاد«
نگاهی با هم رد و بدل کردیم ودر حالی که روی کاناپه می نشست گفت:
ـ این یکی پیامکش خیلی با حال بود می خوام برای حامد بفرستم می ترسم فکر کنه از روی منظور فرستادم!
با لبخندی گفتم:
ـ اتفاقا بذار فکر کنه فکر کردن کارخوبیه یک ذره متوجه میشه که معطل نگه داشتن مردم کار درستی نیست؟!
با لبخندی پرسید:
ـ جداً؟!
با نگاه خندانی گفتم:
ـ آره جداً.
پرهام در حالی که به بدنش کش و قوس می داد از اتاقش بیرون آمد وگفت:
ـ سروناز برم پایین ببینم سینا چکار می کنه؟
از ترس اینکه با سادگی کودکانه اش همین حرف را پایین بزند با دلخوری گفتم:
ـ به ما چه که سینا چکار می کنه؟! یک وقت نری پایین اینطور حرف بزنی؟
سارا با خنده ای به جای پرهام جواب داد:
ـ نه بابا پرهام عاقل تر از این حرفاست.
و رو به پرهام ادامه داد:
ـ پرهام جون رفتی پایین از طرف من و سروناز هم به سینا سلام برسون.
با عصبانیت رو به سارا گفتم:
ـ این حرفها چیه به بچه یاد میدی؟!چی چی رو سلام برسون.مگه سفر قندهار میره؟
با لبخندی گفت:
ـ مگه چطور میشه؟!سلام سلامتی میاره.
با غیظ وکینه از سینا گفتم:
ـ صد سال سیاه می خوام سلامتی نیاره
و رو به پرهام گفتم:
ـ همه مشق هاتو نوشتی می خواهی بری پایین؟مگه سینا هم سن توئه که می خوای بری پیشش؟!
سارا دوباره با جانب داری از پرهام گفت:
ـ سروناز چت شده که یک دفعه خل میشی؟خب بذار بره یک سری بزنه بیاد.پرهام آخه یک مرده خسته میشه از بس پیش ما قصه خاله زنکها رو گوش کنه.
و با چشمکی رو به پرهام اشاره کرد که برو.
پرهام که نرمش من را دید سریع دمپایی اش را دم در پوشید وپایین رفت.
ـ بعضی وقت ها به عقلت شک می کنم!بابا بیچاره به این طفل معصوم زیاد سخت نگیر.
سارا که نمی دانست درد من چیست به فکر خودش سخت گیری ام را به حساب تربیت کردن پرهام گذاشته بود.در حالی که جزوه های فیزیک هالیدی و زبان تخصصی را روی میز جلوی کاناپه ولو کرده ومشغول نوشتن بودیم صدای ضربه های محکم به در از جا بلندم کرد.
با غرولند در حالی که برای باز کردن می رفتم گفتم:
ـ این پرهام هنوز یاد نگرفته مثل ادم در بزنه.
سارا گفت:
ـ مگه زنگ درتون خرابه؟
با گفتن اره در را باز کردم و پرهام را با دو نایلون بزرگ وسنگین در دست دیدم.نایلون ها را از دستش گرفتم و با نارضایتی گفتم:
ـ چرا این نایلون های سنگین رو بلند کردی؟سینا می مرد دو قدم راه کمکت می کرد؟
بلافاصله گفت:
ـ نه اتفاقا سینا تا این بالا برام آورد و در زد و رفت.
سارا با پوزخندی یکی از نایلون ها را از دستم گرفت وگفت:
ـ طفلی پرهام چقدر گناهش رو شستیم؟!
و جعبه های پیتزا وظرفهای سالاد را روی میز گذاشت.نایلون دیگر را روی میز گذاشتم و ظرفهای سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه ها را در اوردم.
سارا در حالی که در جعبه پیتزا را باز می کرد گفت:
ـ اینها که فقط دوتاست؟پس یکی دیگه اش کو!
پرهام با هیجان جواب داد:
ـ غذای من پایینه من با سینا و فرزاد غذا می خورم.
با تعجب وشگفتی هر دو به هم نگاه کردیم و از پرهام پرسیدیم:
ـ فرزاد؟!
پرهام با خوشحالی از اینکه حرفی داشت که ما را به تعجب واداشته بود با آب وتاب جواب داد:
ـ آره عمو فرزاد یک ساعته اومده تازه کلی هم شیرینی اورده.
سارا با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و آهسته طوری که پرهام نشنود گفت:
ـ چند دفعه بهت گفتم بریم پشت پنجره آشپزخونه ببینیم مهمون سینا کیه؟!
پرهام پس از دادن خبر هیجان انگیزش از در ورودی بیرون رفت وگفت:
ـ پس من رفتم پایین شام بخورم.
به تندی گفتم:
ـ بعد از شام زود برگردی ها؟!
با گفتن باشه بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
سارا با صورتی خندان نگاهم کرد وگفت:
ـ بنده خدا توی پیامک اخریش گفته بود که دیدارها تازه می شود ولی ما توجه نکردیم.
خندیدم وگفتم:
ـ حالا این کجا بود دم دست اومد اینجا؟!
جزوه های روی میز را جمع وجور کرد و کنارگذاشت و جعبه های پیتزا را جلوتر کشید وگفت:
ـ اگه یکی مون بره پایین و یک سر و گوشی آب بده خیلی خوبه.
در حالی که برای اوردن لیوان به آشپزخانه می رفتم گفتم:
ـ چه جوری؟نه که خان داداشت میذاره؟
صدایش را از اشپزخانه شنیدم که جواب داد:
ـ سروناز تو به هوای اینکه می خواهی در مورد نم دادن دریچه کولر حرف بزنی برو پایین.
لیوان ها را از آشپزخانه اوردم و با پوزخندی گفتم:
ـ مخت سالمه؟!برم بگم چی؟!بگم دریچه کولر نم داده؟!
ظرفهای سالاد وسیب زمینی سرخ کرده را باز کرد وگفت:
ـ خب اره دیگه.یک جوری سعی کن که سر در بیاری اوضاع از چه قراره.
نوشابه ها را داخل لیوان ها ریختم وگفتم:
ـ که چی؟!به فرض هم سر در اوردم.
و با تجسم قیافه سینا و.تنفر از روبه رو شدن با او ادامه دادم:
ـ سینا نمیگه ده روز پاتو پایین نذاشتی حالا تا فرزاد اومده شاد وشنگول پریدی پایین؟!حالا دیدن قیافه نحسش به کنار.
در حالی که تکه ای از پیتزا را در دهانش می گذاشت کمی فکر کرد وگفت:
ـ پس می گی چکار کنیم؟
دانه ای سیب زمین درون دهانم گذاشتم وجواب دادم:
ـ هیچی مگه قراره کاری بکنیم!
که صدای زنگ پیامک تلفن همراهش از جا پراندش با خنده نگاهش کردم و گفتم:
ـ حتم دارم که خودشه سارا به جون خودم تعداد پیامکهای چند روزه اش از کل پیامکهای حامد بیشتر شده!
در حالی که گوشی اش را بر می داشت چشمکی زد و گفت:
ـ تا این پیامک ها برای کی باشه؟!
و دکمه باز شدن پیامک را زد و با لبخندی گفت:
ـ خودشه.
و با هیجان شروع به خواندن کرد:
»صاحبخانه طاقت دیدن مهمان را نداشت یا مهمان بی موقع سر رسیده بود؟!«
بلند زدیم زیر خنده و با خنده گفتم:
)حالا این کجاش خنده داشت(
ـ بنویس دوتاش.
با اشتهای بیشتری شروع به خوردن کرد وگفت:
ـ عجب رویی داره! جلوی سینا نشسته و به ما پیامک میده؟!
لبخندی زدم وگفتم:
ـ به ما نه به تو.مگه ندیدی که تو پیامکش چی نوشته؟!نوشته صاحبخانه نیستش یعنی به طور مستقیم در مورد تو حرف زده من که خونه مون اون پایین نیست.
با چشمکی پرسید:
ـ جداً؟!
خندیدم وجواب دادم:
ـ آره جداً.
کمی از سالادش خورد وگفت:
ـ ولی من تا وقتی اسمی رو نگه مطمئن نمیشم.
با خنده گفتم:
ـ پس بشین تا اسمی رو بگه.

Signature
     
#32 | Posted: 4 Sep 2013 16:38 | Edited By: paridarya461
با آنکه انتظار داشتیم باز هم پیامک از او بیاید ولی بر خلاف انتظارمان دیگر نیامد شاید جلوی سینا نمی توانسته پشت سرم هم پیامک بدهد.جالب بود دیگر ترس و دلهره از اینکه پیامک بفرستد در ما از بین رفته وجایش را سرگرمی وهیجان وشاید هم در سارا بی قرار گرفته بود! به قول عزیز به آدمیزاد نباید رو داد وگرنه یک شبه پررو می شود!
راست می گفت درست مثل ما که خیلی زود متوقع شده بودیم!
بعد از خوردن شام وتر وتمیز کردن آشپزخانه به اتاق من رفتیم تا هم جزوه هایمان را مرتب کنیم و هم به کامپیوتر سری بزنیم.در حالی که ملحفه ها را روی تختم می گذاشتم گفتم:
ـ سارا یک زنگی می زنی پایین به پرهام بگی بیاد بالا؟ اگه ولش کنی تا صبح می خواد همون جا بمونه.
از پشت میز کامپیوتر به طرفم چرخید وبا خوشحالی گفت:
ـ ای به چشم!
و با تلفن کنار کامپیوتر مشغول گرفتن شماره شد.می دانستم که بیشتر برای کنجکاوی که آن پایین چه خبر است تقاضایم را قبول کرده است.
ـ الو سینا سلام.
ـ ...
ـ به پرهام بگو سروناز میگه زودی بیا بالا چون از وقت خوابت گذشته.
ـ ...
ـ باشه.کی زنگ زد؟
ـ ...
ـ اِ جدی؟فردا؟
ـ ...
ـ نگفت چه ساعتی؟
ـ ...
ـ باشه.فعلا خداحافظ.
و با قطع کردن گوشی رو به من گفت:
ـ سروناز مامان و عزیز فردا میان.
بلافاصله پرسیدم:
ـ با چی؟با قطار یا هواپیما؟
جواب داد:
ـ با قطار.فکر کنم دیگه طرفهای عصر برسند.
با خوشحالی گفتم:
ـ چه خوب! بنده خدا عمه آذر دیگه آخری ها اونجا خسته شده بود فقط به خاطر عزیز طاقت آورده بود.
به طرف کامپیوتر چرخید و در حالی که فایل ها را چک می کرد گفت:
ـ نفهمیدم اون صابر رو چکار کردند؟!
با پوزخندی گفتم:
ـ مگه قرار بود کاری بکنند؟!
خواست حرفی بزند که با صدای ضربه ای به در حرفش را قطع کرد وگفت:
ـ طفلی از ترسش ببین با چه سرعتی اومده!
قبل از آنکه برای باز کردن در از اتاقم بیرون بروم رو به سارا گفتم:
ـ حواست باشه تابلووار سوال پیچش نکنی پرهام بچه باهوشیه.
با خنده گفت:
ـ چشم به قول سینا مامان سروناز!
از حرص نام سینا رویم را برگرداندم و از اتاق بیرون رفتم.پرهام با ورودش به هوای سارا یک راست به اتاقم رفت و بدون انکه سوالی بپرسیم طوطی وار گفت:
ـ فرزاد قراره امشب بره خونه یکی از فامیلهاشون ولی چند روز دیگه دوباره میاد.برای منم دو تا سی دی بازی پلی استیشن اورده.
و با نشان دادن سی دی ها ادامه داد:
ـ به زودی می خواد دو تا بشه؟
سارا با هیجان پرسید:
ـ یعنی چی دو تا بشه؟
پرهام با ذوق وشوق جوابش داد:
ـ نفهمیدم.سینا نذاشت بگه می گفت برای پرهام زوده.
سارا سردرگم نگاهم کرد و با اشاره گفت:
ـ یعنی زن بگیره؟
از سردرگمی اش خنده ام گرفت وگفتم:
ـ آره دیگه دیوونه.
و با چشمکی ادامه دادم:
ـ به سلامتی یک عروسی افتادیم.
و برای اینکه لجش رو در اورم گفتم:
ـ پایین رو می کنیم زنونه بالا رو می کنیم مردونه.مراسم عقد هم پایین می گیریم که برای عروس راحت تر باشه.
نیش گونم گرفت و با خنده گفت:
ـ دیگه چی!
خندیدم وگفتم:
ـ دیگه سلامتی بعضی ها هم برند غاز بچرونند تا دو سه سال دیگه که درست تموم میشه!
پرهام که از حرفهای ما سردر نمی اورد وفقط فهمیده بود فرزاد می خواهد زن بگیرد با خوشحالی گفت:
ـ آخ جون.فرزاد می خواد عروسی شو اینجا بگیره؟!
از خوشحالی پرهام خندیدم وگفتم:
ـ پس چی؟!قراره همه کاره عروس و دوماد من و تو باشیم.
سارا که از خنده ضعف کرده بود گفت:
ـ سروناز به جون خودم می دونم چیکارت کنم.
با خنده پرسیدم:
ـ جداً؟!
گفت:
ـ آره جداً.
در همان موقع زنگ تلفن همراهش شنیده شد.با چشمکی گفتم:
ـ بیا اینم شاهدی که از غیب رسید.
سرش را تکان داد و گوشی را برداشت ودکمه باز شدن پیامک را زد و با لبخندی شروع به خواندن کرد و بعد از چند ثانیه به ملاحظه حضور پرهام روبه من گفت:
ـ بیا جوک لیلا رو بخون؟
گوشی را ازش گرفتم وخواندم:
»زندگی اجبار است مرگ انتظار است عشق یک بار است جدایی دشوار است ولی محبت همیشه ماندگار است.محتاج محبت تو:فرزاد«
ابروهایم را بالا بردم و به روش پیرزنها گفتم:
ـ ببین کار خانم آنگولایی به کجا کشیده؟!
و اهسته ادامه دادم:
ـ محتاج محبت و این حرفها؟!
با خنده به شانه ام زد و گوشی را ازم گرفت.
پرهام که منتظر خواندن جوک)!!!( از طرف ما بود با بی صبری رو به سارا گفت:
ـ پس چی شد؟چرا جوک رو نمی خونید؟
سارا لپش را کشید وجواب داد:
ـ الهی قربونت برم الان.
و گوشی را دوباره به طرفم گرفت وگفت:
ـ تو که توی این کار استادی خودت بخونش.
یاد تجربه قبلی ام افتادم که نزدیک بود خراب کاری بشود با پوزخندی گفتم:
ـ چه استادی من هستم!
و گوشی را گرفتم و پس از چند ثانیه فکر کردن مثلا خواندم:
»سلام خوبی؟برات یک کار جدید توی مرغ داری پیدا کردم.وقتی مرغ ها رو سر می برند تو با جوجه هاشون حرف می زنی و دلداریشون می دی!«
سارا و پرهام یک دفعه با هم زدند زیر خنده وبا صدای بلند خندیدند.سارای کم هوش دوباره مثل بار قبل یادش رفته بود که مثلا جوک را قبلا خوانده و پا به پای پرهام یا شاید هم بلند تر از او می خندید.برای اینکه یادآوری اش کنم که دیگر چنین اشتباهی را نکند اهسته گفتم:
ـ عقل کل این هیچی ولی اگه دوباره سینا اینجا بود چکار می کردی تابلو؟!
در حالی که هنوز می خندید گفت:
ـ اخه نتونستم باور کن ترکیدم.فکر کن؟!
و گوشی را از دستم گرفت و با خنده ادامه داد:
ـ حیف که نمیشه وگرنه همین رو برای همون)!( می فرستادیم تا از خنده بترکه.
خندیدم وگفتم:
ـ چیه؟!خوشت اومده؟!
بلافاصله گفت:
ـ آره خیلی معرکه بود.چرا قبلا برام نگفته بودی؟
با اشاره به پرهام گفتم:
ـ خب همین الان لیلا فرستاده بود مگه خودت نخوندی؟!
پرهام که جوک های تاریخی لیلا)!(به دهانش مزه کرده بود رو به من پرسید:
ـ دیگه لیلا جوک نداده؟
با خنده رو به سارا نگاه کردم ودر جواب پرهام گفتم:
ـ نه فقط یکی اینو و یکی هم اون دفعه پیش توی قطار.
وبرای اینکه حرف را عوض کنم گفتم:
ـ پرهام همه مشق هاتو نوشتی؟
از اینکه حرف تکالیف ومدرسه به میان امد با اوقات تلخی گفت:
ـ آره همه اش رو.فقط دیکته مونده که فردا صبح می نویسم.
بلافاصله گفتم:
ـ حالا پاشو برو دندون هاتو مسواک بزن و بخواب که وقت خوابه.
با اکراه از جایش بلند شد و به طرف دستشویی رفت.سارا با دلسوزی گفت:
ـ اخی چیکارش داری؟ نشسته بود.
پاهایم را روی تخت دراز کردم وگفتم:
ـ چی چی رو نشسته بود؟اگه دیر بخوابه بد خواب می شه.از بس قاطی آدم بزرگها نشسته مثل آدم بزرگها رفتار می کنه.این از اینکه سر شب رفت پایین و این هم به حالا.
خندید وجواب داد:
بده هم نشین من و تو و سینا و فرزاد شده؟!
با خنده گفتم:
ـ چه عرض کنم!
موقع خواب فکر بچه مهرناز و غم و اندوه مهرناز ومامان وبقیه یک لحظه رهایم نمی کرد ودر حالی که از این دنده به ان دنده می شدم آرام گفتم:
ـ خدا کنه عمل فردای بچه مهرناز خوب تموم بشه.
سارا که رویش به طرفم بود بالش را زیر سرش جابه جا کرد وگفت:
ـ مطمئن باش خوب تموم میشه هیچ وقت شک نکن.
با دلهره گفتم:
ـ سارا اگه یک چیزی بشه؟
با اطمینان خاطر گفت:
ـ زبونت رو گاز بگیر نصف شبی دیوونه شدی؟به جای این حرفها به خدا توکل کن.
در حالی که به گریه و زاری مهرناز فکر می کردم گفتم:
ـ ولی بنده خدا مهرناز این چند روزه خیلی زجر کشید.خوب شد مامان و بابا پیشش بودند وگرنه چیکار می کرد؟!
به آرامی گفت:
ـ خدا همیشه ارحم الراحیمنه.

Signature
     
#33 | Posted: 4 Sep 2013 16:55 | Edited By: paridarya461
فصل ۷
از حمام بیرون امدم و حوله کلاه دارم را روی لباسهایم پوشیدم وکلاهش را روی سرم کشیدم.هر کس ظاهر من را می دید خنده اش می گرفت.چنان شنبه یکشنبه ای روی لباسهایم راه انداخته بودم که حساب وکتاب نداشت!
چه کنم با این که اواخر آبان بود وهوا انچنان سرد نشده بود ولی باز هم احساس می کردم سوز سرما از لای درها وپنجره ها به داخل خانه نفوذ می کند.کمربند حوله ام را روی لباسهایم محکم بستم تا به این طریق از گرم شدن بدنم مطمئن شوم.قرار بود امروز بعداز ظهر عمه وعزیز از شهرستان بیایند و من و سارا از صبح به جان خانه عمه افتاده بودیم تا وظیفه سیناخان را انجام دهیم.کار دنیا برعکس شده بود! او در این مدت مهمان دعوت کرده بود و راه به راه مهمانی می داد ما مثل کلفت ها تمیزکاری می کردیم تا خانه عمه از تمیزی برق بزند.البته بیشتر نظافت وحساسیتمان روی سالن بود چون می دانستیم انجا بیشتر از همه جا مورد نظرعمه است.در حقیقت به این طریق می خواستیم به عمه آذر لطف کنیم که هنوز از راه نرسیده جارو و پارو به دست نگیرد و وسواس از یاد رفته اش را دوباره به یاد نیاورد.چون به قول سارا عمه در این مدت که در مسافرت بود حالا یا از روی مشغول عزاداری بودن یا از روی رودروایسی که جلوی فامیل شوهرش داشت کمتر به آب وآبکشی پرداخته بود.وخدا را شکر که از صبح برای نظافت پایین رفته بودیم سینا جلوی چشم مان نبود وبیرون رفته بود.پرهام هم از خدا خواسته با نبودن مان در طبقه بالا پشت کامپیوتر نشسته وقبل از رفتن به مدرسه اش یک فوتبال مفصل بازی کرده بود.
در حالی که کلاه را روی موهای خیسم جابه جا می کردم به طرف اشپزخانه رفتم و با دیدن جعبه های پیتزای خالی انها را درون نایلونی گذاشتم وکنار سطل آشغال قرار دادم تا شب موقع بردن آشغال ها آنها را هم بیرون بگذارم.خوب شد مقداری پیتزا از دیشب باقی مانده بود تا امروز ظهر بخوریم وگرنه با این مشغله ای که از صبح داشتیم وقتی برای پخت و پز برایمان باقی نمی ماند.
نگاهی به ساعت انداختم ساعت دو و بیست و پنج دقیقه بود.مطمئنا سارا هم به حمام رفته بود که سروصدایی ازش نبود.با صدای زنگ تلفن به طرف هال کشیده شدم وبه طرف میز تلفن رفتم وبا دیدن شماره خانه عمه با لبخندی گوشی را برداشتم و زیر لب گفتم:
ـ چه حلال زاده!
هنوز بله بفرمایید را نگفته بودم که صدای سینا از ان سو شنیده شد:
ـ الو سروناز؟!
از ابهت صدایش و از به یاد اوردن صحنه دیروز بعد از ظهر بی اختیار با ترس و لرز گوشی را گذاشتم ودستم را روی قلبم قرار دادم ونفس عمیقی کشیدم.با آنکه بسیار سردم بود ولی ترس از صدای سینا یا شاید هم به خاطر اوردن لحن جدی تهدید مجدد دیروزش باعث شد که بند بند تنم شروع به لرزیدن کند.نمی دانم حالا چرا به جای تنفر وعصبانیت از او می ترسیدم!شاید تنهایی ونبودن کسی در کنارم مسبب این ترس بود.با بدنی که از شدت ترس ودلهره کرخ شده بود روی کاناپه نشستم ونگاهم را به تلفن دوختم.یعنی چیکارم داشت!
بی اختیار قلبم درون حلقم امد وشروع به زدن کرد.نفسم تنگ شده بود وصدای تپش بی وقفه قلبم از دهانم شنیده می شد.حوله را محکم تر دور خودم پیچیدم وموهای خیس بیرون امده از کلاهم را درون ان پنهان کردم.مغزم از کار افتاده بود.بی اراده دستم به سوی گوشی تلفن همراهم رفت تا با سارا تماس بگیرم. نمی دانم چرا ولی ارزو داشتم او الان در کنارم بود.با شتاب شماره اش را از روی حافظه ام زدم منتظر برقراری ارتباط شدم.یک زنگ دو زنگ سه زنگ...هشت زنگ خورد وکسی جواب نداد.لابد به حمام رفته بود.قلب وامانده ام دوباره شروع به زدن کرد.نمی دانستم چکار کنم؟!سرم را به پشتی کاناپه تکیه دادم وبا چشمان از حدقه در امده به تلفن زل زدم.نمی دانم چرا منتظر تلفن مجدد او بودم؟!همان طور که نگاهم به تلفن بود صدای محکم کوبیده شدن در آمد.نزدیک بود سنگ کوب کنم.قدرت تکان خوردن نداشتم.در مانده به کاناپه چسبیده بودم وبه در نگاه می کردم.صدای دوباره کوبیده شدن در نفسم را بند اورد.آب دهانم را قورت دادم و به در زل زدم.شاید هم سارا بود!ولی او هیچ وقت اینگونه در نمی زد.برای انکه عکس العملی نشان دهم تا از صدای کوبیده شدن در اعصابم خرد نشود بی رمق از جایم بلند شدم وآرام آرام به سوی در رفتم.از داخل چشمی بیرون را نگاه کردم.
خودش بود!سینا بود.
با بغضی در گلو جمع شده بلند پرسیدم:
ـ چیکار داری؟
بلافاصله صدای عصبانیت اش امد:
ـ چرا مثل دیوونه ها گوشی رو قطع می کنی؟در رو باز کن ببینم.
همانند او با عصبانیت جواب دادم:
ـ برو دنبال کارت.حوصله ات رو ندارم.
عصبانی تر شد و با لگدی به در گفت:
ـ سروناز به روح بابام در رو می شکنم میام تو.میگم در رو باز کن می خوام دریچه کولر اتاقت رو ببینم.
بی اختیار با ترس گفتم:
ـ دروغ میگی!!
دوباره به در لگد زد وگفت:
ـ سروناز میگم میام توها.درو باز کن ببینم.
از ترس جری تر شدنش با دلهره کلید را درون قفل چرخاندم و با نذر و نیاز زیر لب در را باز کردم.طبق انتظارم صورتش از فرط خشم برافروخته بود وبا کف دست به سینه ام زد و مرا به عقب هل داد و یک رست به طرف اتاق من رفت.از این گستاخی وبی اعتنایی اش حرصم گرفت وبا کینه دنبالش راه افتادم وبا عصبانیت داد زدم:
ـ کی به تو اجازه داد به طرف اتاق من بری؟
با همان خشم سرش را به سویم چرخاند وبا چشمان خون گرفته از غیظ گفت:
ـ سروناز دهنت رو ببند نذار همین جا حالت رو جا بیارم.
و وارد اتاقم شد.از ترس دهانم قفل شد.معنی حرفش چه بود!
آیا همان تهدید گذشته؟!
در حالی که با زانوهایی لرزان دم در اتاقم ایستاده بودم ونگاهش می کردم درون قلبم از یک حس عجیب ومحکم از کینه قدیم پر شد و با گذاشتن پاهایش روی تختم وبالا رفتن از ان برای دیدن دریچه کولر این حس قوی تر شد وبا عصبانیت فریاد کشیدم:
ـ گمشو بیا پایین پاتو روی تختم نذار.
از فریادم شوکه شد وقبل از آنکه خوب بتواند دیچه کولر را بازرسی کند آمد پایین وبا صورتی از خشم کبود شده به طرفم هجوم اورد وپیش از انکه فرصت هیچ حرکتی پیدا کنم یقه حوله ام را گرفت وبه طرف خود کشید و با دندانهای به هم فشرده سیلی محکمی به گوشم زد ومرا روی تخت انداخت.
انقدر سیلی اش محکم بود که احساس کردم نصف صورتم یا در حقیقت نصف مغزم فلج شد.در حالی که از اشک و واهمه دید چشهایم تار شده و زبانم بند آمده بود زیر قطرات اشک دیدم که با عصبانیت به سویم خم شد ودوباره یقه حوله ام را گرفت و با صدایی از ته چاه در امده گفت:
ـ اگر یک بار دیگه بی احترامی کنی و اراجیف از دهنت در بیاد به روح بابام قسم انقدر زیر کتک له ات می کنم که نتونی از جات بلند شی.
مغزم یک باره به کار افتاد:
پس منظورش کتک و زد وخورد بود؟! خدا رو شکر چه فکرهایی که نکرده بودم!
ـ به به اینجا چه خبره؟حوله حموم وتختخواب و نجواهای عاشقانه ودو تا جوون نامحرم!
با صدای عزیز از جلوی در جا خوردیم وبی درنگ به طرفش نگاه کردیم.اگر از بالای ساختمان ده طبقه به پایین پرتم می کردند حالم از اینی که بود بهتر بود؟!
سینا که زود خودش را جمع و جور کرده بود کنار تخت ایستاد وبدون آنکه توجهی به کنایه عزیز بکند با همان خونسردی همیشگی اش پرسید:
ـ شما کی اومدید؟
قبل از انکه عزیز نگاه غضبناکش را از روی من که همین طور روی تخت ولو شده بودم بردارد و جواب سینا را بدهد عمه آذر از پشت دیوار راهرو بیرون آمد وبا چشمان سرزنش باری به جای عزیز گفت:
ـ چند لحظه پیش هر چی زنگ در ورودی پایین رو زدیم کسی جواب نداد برای همین اومدیم بالا...
و عزیز با لحن نیش دار مخصوص به خودش ادامه داد:
ـ اومدیم بالا و دیدیم ای دل غافل که چه لیلی ومجنونی توی این خونه داشتیم ونمی دونستیم!
وبا تکان داد سر از روی تاسف نگاه پر از شماتتش را به سویم دوخت وعصبانی گفت:
ـ حالا چرا خودتو جمع نمی کنی؟!این سارا دم بریده کجاست که خونه رو براتون خالی گذاشته؟
وبا افسوس روبه سینا نگاهی کرد وگفت:
ـ زود بیا پایین کارت دارم.
و از در بیرون رفت.سینا که دیگر جایی برای بحث باقی نگذاشته بود بدون آنکه حتی کوچکترین کلامی بگوید و از موقعیتمان دفاع کند ساکت والبته عصبانی وطلبکار نگاهی به من کرد وپا از اتاق بیرون گذاشت.عمه آذر که همچنان چشمانش سرزنش بار بود کنارم جلوی تخت آمد وبا بغض گفت:
ـ عمه ازت انتظار نداشتم جلوی همه رو سیاهم کردی.
بغضم را فرو دادم.هنوز باورم نمی شد که یک طرف این سوءظن من بودم!مغزم داغ شده بود؟!نگاه عمه را تاب نیاوردم و در حالی که تا چند دقیقه پیش از سرمای درون می لرزیدن با بدنی گر گرفته از اتش تکانی به دست وپای فلج شده ام دادم و راست روی تخت نشستم وبا چشمهای اشک باری گفتم:
ـ عمه به خدا بی تقصیرم.یعنی چیزی نبوده که تقصیر داشته باشم.سینا اومده بود اینجا تا دریچه کولر اتاقم رو ببینه نم داده یا نه من هم طبق معمول به پروپاش پیچیدم که چرا پا روی تختم گذاشته وکثیف کرده اون هم پرید که جواب حرفم رو بده و به اصطلاح تنبیه ام کنه که اینطور شما از راه رسیدید.
کمی قانع شد و با ناراحتی پرسید:
ـ پس چرا با این وضع؟!چرا بی سر وصدا و...
متوجه منظورش شدم وبا گریه میان حرفش امدم وگفتم:
ـ سر وصدایمان را کرده بودیم سینا رویم خم شد که مثلا خفه ام کند و اتمام حجتش را بکنه که شما سر رسیدید.عمه به خدا بینمان هیچی نبود.سینا رو نمی شناسید؟!نمی دونید که چقدر با هم دعوا داشتیم؟!حالا بیاییم و...
وبقیه حرفم را با ترکیدن بغضم و ریختن اشکهایم ادامه ندادم.با کمی فکر نگاهم کرد وگفت:
ـ من هیچی ولی در دهن این پیرزن رو می تونید ببندید؟! این چه بچه بازی بود که کردید؟سارا کجاست؟مگه پیش شما نبود؟
با اشک و دلخوری از سوءظن انها جواب دادم:
ـ نمی دونم فکر کنم اونم حمومه.منم تازه از حموم اومده بودم که سینا برای بازدید کولر در زد.عمه به خدا همه حرفهام راسته خواهش می کنم قبول کنید.اگه بد در موردم فکر کنید من از خجالت می میرم.
و اشاره به حوله کلاهدارم کردم وبا باز کردن کمربندش ادامه دادم:
ـ بیا عمه نگاه زیر حوله ام لباس پوشیده ام.شما که از عادت من خبر دارید همیشه فصل سرما موقعی که از حموم میام اینطوری روی هم می پوشم.
و بی اختیار زدم زیر گریه.عمه آذر به ظاهر قانع شد وکنارم روی تخت نشست ودستش را روی شانه ام گذاشت وگفت:
ـ حالا گریه نکن پاشو برو صورتت رو بشور وموهاتو خشک کن تا سرما نخوری.فقط خدا کنه عزیز قضیه رو بزرگ نکنه و دست این و اون نده.اگه احمد بفهمه خیلی بد میشه از اون طرف مهرناز وبچه اش از این طرف هم تو وسینا.
با شنیدن نام سینا احساس چندش بهم دست داد و با انزجار از نامش گفتم:
ـ عمه تو رو خدا این جوری نگو حالم بد میشه.
و بی اختیار دوباره اشک درون چشمانم حلقه زد ومضطرب پرسیدم:
ـ عمه اگه بابا اینها بفهمند؟!
از جایش بلند شد وآهسته زیر لب گفت:
ـ فقط خدا کنه به خیر بگذره.
و رو به من ادامه داد:
ـ این دو سه روزه هم پایین نیا تا بلکه آتش عزیز بخوابه و فراموش کنه.من رفتم ببینم پایین چه خبره؟انقدر خسته وداغونم که حد نداره.کاری نداری؟
اشکهایم را پاک کردم و از جایم بلند شدم و و بی اختیار بوسیدمش وگفتم:
ـ ممنون عمه که حرفهام رو باور کردی اگه شما رو نداشتم چکار می خواستم بکنم؟!
گونه ام را بوسید وجواب داد:
ـ تا خدا رو داری غم نداشته باش.صورتت هم بشور که اگه سروکله پرهام پیدا شد بویی نبره.راستی حالش چطوره؟
سپاسگزار گفتم:
ـ خوبه این چند روزه خیلی دلتنگی شما رو می کرد.
با گفتن الهی بمیرم براش به سوی در رفت وآهسته گفت:
ـ اگه کاری داشتی به موبایلم زنگ بزن.خودم میام بالا بهتون سر می زنم ولی یادت باشه این چند روزه تو اصلا پایین نیا.
و با گفتن چشم بدرقه اش کردم.

Signature
     
#34 | Posted: 4 Sep 2013 17:18 | Edited By: paridarya461
هنوز ساعتی از رفتن عمه نگذشته بود در حالی که از شدت دلهره ونگرانی دلم مثل سیر وسرکه می جوشید روی تخت کذایی ام نشستم وبه ساعت چشم دوختم.چرا سارا زنگ نمی زد یا طبقه بالا نمی امد تا گزارش اوضاع و احوال پایین را بدهد؟!مطمئنا با شنیدن انچه که اتفاق افتاده بود از زبان عزیز یا عمه شاخ در می اورد!
البته از زبان عزیز چون من اصل جریان را به عمه آذر گفته بودم و او به طور مسلم حمایتم می کرد.
طولی نکشید که صدای اهسته ضربه ای به در ورودی من را به سالن و هال کشاند تا در را برایش باز کنم.دستهایم از دلشوره می لرزید وچانه ام بی اختیار از لرزش تکان می خورد.پس از دیدن چشمی در و باز کردن قفل آن با اضطراب وکنجکاوی نگاهم را به چشمها و حالت صورتش دوختم ودستهایم را از شدت استرس مشت کردم وناخن هایم را در کف دستانم فرو بردم.حالت گرفته صورتش گویا تر از هر کلامی بود.خودش را داخل خانه انداخت و در را پشت سرش بست و یک باره دست در گردنم اندخت وبا اشکهای سرازیر بریده بریده گفت:
ـ سروناز...چرا...اینطوری شدی؟!
من هم خونبارتر از او اشک ریختم وپرسیدم:
ـ سارا چی شد؟!تو اون پایین بودی همه چیز رو شنیدی بالاخره چی شد؟!اخر عزیز حرفم رو قبول کرد؟
دستم را گرفت و به طرف کاناپه برد و روی ان نشاندم وکنارم نشست وجواب داد:
ـ مامان به طور مفصل همه چی رو که براش گفته بودی توضیح داد.حتی خود سینا هم قبل از اومدن مامان همه چی رو همان طور داشت می گفت.من وقتی از حموم اومدم چیزهایی رو اتفاقی می شنیدم.باور کن وقتی حرفهای سینا رو می شنیدم داشتم از تعجب پس می افتادم.نمی دونستم موضوع سر چیه وسینا در مورد کی حرف می زنه.فقط از توی راهرو اتاق خواب ها می شنیدم که عزیز وسینا در مورد یک دختره بحث می کنند سینا هم همه چی رو انکار می کنه.اولش فکر کردم شاید موقعی که حموم بودم سینا به خیال اینکه چراغ حموم خاموشه وکسی خونه نیست کسی رو توی خونه اورده که عزیز اینها سر رسیدند هر چند که سینا هیچ وقت از این کارها نمی کرد ولی وقتی لابه لای حرفهاشون اسم تو شد نزدیک بود سکته کنم.بنده خدا سینا می گفت فکر کرده من بالا پیش توام که اومده بالا وگرنه هرگز چنین اشتباهی رو نمی کرد.
با تشویش خاطر اشکهایم را پاک کردم ومضطرب پرسیدم:
ـ آخرش چی؟عزیز بالاخره باور کرد؟
بی اختیار زد زیر گریه و با اندوه نگاهم کرد وسکوت نمود.قلبم هری پایین ریخت وبا نفسی در سینه جا مونده نگران گفتم:
ـ سارا چرا اینجوری می کنی؟!بگو اخرش چی شد؟!به جون پرهام دارم از دلهره می میرم.
سرش را تکان داد ونگاهش را پایین انداخت واهسته گفت:
ـ عزیز پاشو توی یک کفش کرده میگه همین فردا عقد کنید.
بی اختیار تکرار کرد:
ـ عقد؟!!!
و با چشمان چهار تا شده و رنگی مثل گچ سفید شده از شدت یکه خوردن وا رفتم!باورم نمی شد عقد؟!لابد یکی از شوخی های مسخره عزیز بود!
سرم سنگین شده بود.مویرگ های درون جمجمه ام با هم اعتصاب کرده بودند وبه جای خون سرب حمل می کردند!
بی اراده پلکهای خیس از اشکم که دیگر از نهایت ضربه خبر اشکهایش هم خشک شده بود روی هم گذاشتم و سر چند تنی ام را به پشتی کاناپه تکیه دادم.سارا با دیدن حال و روزم دست پاچه پرسید:
ـ سروناز حالت خوبه؟
و بدون آنکه منتظر جوابی شود به طرف آشپزخانه دوید و ظرف دو دقیقه با لیوان شربت قند برگشت.در حالی که قاشق را درون لیوان هم می زد لیوان را به لبهایم نزدیک کرد وگفت:
ـ سروناز یک ذره بخور فشارت افتاده سروناز صدامو می شنوی؟
قوه شنوایی ام کار می کرد ولی قادر نبودم دهان کلید شده ام را باز کنم وجوابی بدهم.برای اینکه بیشتر از این نگرانش نکنم پلکهایم را بهم زدم به نشانه اینکه نگران نباش طوریم نیست و به روبه رو خیره ماندم.
با اصرار لیوان را روی لبم گذاشت وخواست برای بهتر شدن حالم کمی ازشربت را بخورم.با هزار بدبختی لبهایم را از هم باز کردم وکمی از شربت نوشیدم.با پایین رفتن شربت از گلویم اندکی از ضعف بدنم بهتر شد وتوانستم تا حدی به کارایی مغزم تسلط یابم.
واقعا تصمیم عزیز چه بود؟!عقد؟!حالا چرا عقد؟!مگر خطایی مرتکب شده بودیم که ناچار به عقد بودیم؟!
از فکر این حالت بدنم از تنفر وشاید هم شرم مورمور شد.به راستی عزیز چه فکر می کرد؟! برای چه در مورد من بد فکر می کرد؟! یعنی انقدر در نظرش منفور بودم؟! حالا من هیچی ولی سینا را به درستی نمی شناخت؟ یعنی نمی دانست که از زمانی که دست راستم را از چپ تشخیص دادم هیچ گاه نگاه ناپاکی از او ندیدم؟! نگاه عصبانی و پرکینه چرا ولی نگاه ناجور هرگز.
صدای سارا مرا از افکارم بیرون کشید که گفت:
ـ سروناز اگه بدونی حالم چقدر بده از غصه دارم می ترکم.
درمانده نگاهش کردم وبا چشمهای گریان حرفی را که در مغزم پیچ وتاب می خورد گفتم:
ـ به طور حتم سینا زیر بار نمیره وحرف عزیز سنگ روی یخ میشه.
سرش را از روی تاسف تکان داد وبا بغض گفت:
ـ پس کجای کاری؟!بیچاره سینا هرچه داد وفریاد بلد بود برای اولین بار سر عزیز زد وبا عصبانیت خط ونشون کشید.می دونی عزیز چه جوابی بهش داد؟
از دلهره آب دهانم را قورت دادم وبا صدایی لرزان گفتم:
ـ نه چی گفت؟
سارا سرش را با ناراحتی تکان داد و ادامه داد:
ـ عزیز با دلخوری از داد و بیداد سینا گفت:
آب رفته به جوی دیگه برنمی گرده گوسفندی که مریضه تندی سرش رو می برند تا حروم نشه.دختر و پسری که به هم نظر دارند تندی عقد می کنند تا به گناه آلوده نشند.
سینا با فریاد جوابش داد:
کدوم گناه؟وقتی برای خودتون می برید و می دوزید نتیجه اش همین میشه دیگه!به روح بابا قسم تهمت ناروا به کسی زدن از این گناهی که شما می گید بدتره.
عزیز باطلب کاری جوابش داد:
بیخودی شلوغش نکن همین که گفتم همین فردا می رید عقد می کنید.بنده خدا مامان که اون وقت تا حالا از ترس خراب تر شدن کار حرفی نزده بود برای اینکه حساب کار دست عزیز بیاید گفت:
چی فکر کردید؟!فکر کردید سروناز بی کس وکاره که همین طوری بریم عقدش کنیم؟احمد اگه بفهمه اینطوری دخترش رو مثل گوشت قربونی پیش کش می کنید دنیا رو زیر و رو می کنه.
عزیز که انگار فکر اینجاش رو نکرده بود خونسرد جواب داد:
احمد آقا با من مثل پسرم می مونه همین امشب باهاش صحبت می کنم و سنگین و رنگین دخترش رو خواستگاری کنم.
سینا که دید کار به جاهای باریک کشیده با خشم وغضب گفت:
چی چی رو خواستگاری می کنم؟برای کی؟!برای خودتون؟!من با اصل قضیه مخالفم اون وقت شما دارید تا ته خط میرید؟
با کینه از دست سینا وخشمگین از عزیز وپیشنهادش نفسم را که از خشم وتنفر بیرون نمی امد فرو دادم وبه بقیه حرفهای سارا در اوج بد حالی گوش سپردم.
ـ عزیز که دید سینا به هیچ طریقی زیر بار نمی ره زد به غش و ضعف و گریه و زاری و با نوحه سرایی مرگ دایی عرت رو پیش کشید وپس از کلی زمینه چینی به سینا گفت فکر می کنی من خیلی خوشحالم که این بساط عقد کنون رو میخوام راه بندازم.فقط خدا از ته دلم خبر داره که چقدر خونه هنوز ده روز از کفن کردن برادرم نگذشته که اینطور نوه و نور چشمی ام رو می خوام داماد کنم.به همین روح عزت قسم که هنوز آب کفنش خشک نشده کراهت داره تو اینجا اینجور راه بری اون، اون بالا بچرخه.به حرف مردم کاری نداریم ولی خدا که اون بالاست.به کی قسم بخورم که باور کنی؟!می دونم الان باز دوباره اخم هاتو تو هم می کنی ومیگی چیزی نبوده ولی اگه به غیر از من و مادرت کس دیگه ای سر می رسید چی؟!اون وقت می تونستی ثابت کنی؟!من حرفامو زدم و دیگه حرف دیگه ای ندارم.به همون خدای احد و واحد قسم اگه فردا خطبه عقد رو خوندید که خوندید وگرنه تمام اسباب و اثاثیه و دار وندار زندگیم رو جمع می کنم میرم شهرستان پیش یکی از بچه های برادرم شاید هم توی همون خونه خودمون رفتم و به یکی از بچه های برادرم گفتم بیاد پیشم.اخه دیگه چقدر حرف بزنم؟!من پیرزن قوه کشیدن این بار رو ندارم.این دنیام که هیچی آتش دوزخ رو چه کنم؟!!بگم نوه ام بود چشم پوشی کردم.
دوباره سینا با این کنایه عزیز عصبانی شد وبلند گفت:
هی من میگم چیزی نبوده هی شما حرف خودتون رو بزنید!بابا مگه دنیا الکیه که همین طوری برای حرف مردم دست هر کسی رو بگیری و عقد کنیم وبگیم یا علی بیا زندگی کن.عزیز چند دفعه بگم من عقدبکن نیستم. تازه اون هم با این همه هدف تو زندگیم؟!اصلا شاید برنامه سفرم جور شد و رفتم کانادا.این دختره رو عقد کنم که چی؟!خیلی ازش خوشم میاد؟!
عزیز که برنامه سفر سینا رو شنید مصمم تر شد و با گریه وسوز و آه و نفرین به زمین و زمان ناله سر داد که اگه حرفم رو نشنیده بگیری و پاتو بذاری کشور خارج دیگه حق نداری اسمم رو بیاری وقتی دو روز دیگه هم گوشه ای افتادم ومردم حق نداری سر جنازه ام رو بگیری.این تو این وصیتم.اگر از خشم خدا نمی ترسی برو.
سینا که فکر نمی کرد آخر حرفهای عزیز به وصیت واینجور چیزها بشه مستاصل کمی به حالات پرسوز وگداز عزیز خیره ماند واز سر ناچاری گفت:
من یک طرف قضیه باشه قبول اگه می تونید برید طرف دیگه رو راضی کنید.
عزیز که با رضایت سینا بال در اورده بود رو به مامان که همین طور خشک شده روی مبل نظاره گر بود و از نا باوری پلک نمی زد گفت:
اونش دیگه با آذر.آذر باهاش حرف بزنه تمومه.اصلا خودم همین الان به احمد اقا زنگ می زنم.
مامان کمی به خودش مسلط شد ونگاه چاره جویانه ای به من انداخت وگفت:
سارا تو برو بالا برای سروناز کمی از جریان رو تعریف کن تا خودم بیام باهاش صحبت کنم.
و رو به عزیز ادامه داد:
شما هم یک چند روز دست نگه دارید تا احمد از این گرفتاری عمل پسر مهرناز بیرون بیاد خودم بعد باهاش حرف می زنم.

Signature
     
#35 | Posted: 4 Sep 2013 17:38 | Edited By: paridarya461
عزیز که می ترسید بعد از چند روز اتش موضوع سرد بشه وسینا از رضایتش پشیمون بشه بلافاصله گفت:
نه نه هیچ وقت کار امرور رو برای فردا نذار.اگه همین امشب من سرم رو گذاشتم زمین و مردم نمی خوام حسرت به دل از این دنیا برم.
سینا که هنوز هیچی نشده پشیمون شده بود با دلخوری گفت:
شما آرزوی دیدن عروسی من رو دارید یا اینکه ترس از آتش جهنم؟!
عزیز دوباره با سوز و ناله جواب داد:
هر دوش.چه اشکالی داره دل پیرزنی رو خشنود کنی؟
سینا با ناراحتی در جوابش گفت:
ولی مطمئن باشید که من رو با این اصرارتون بدبخت می کنید.
در حالی که از حرف آخر سینا سخت آشفته شده بودم و از عصبانیت خون خونم را می خورد با حرص رو به سارا گفتم:
ـ غلط کرده که این طور از خود متشکر پیش پیش قبول کرده مگه من همین طور دم دستم که دو ساعت با عزیز چونه میزنه که آیا من رو عقد کنه یا نکنه؟!هم عزیز هم سینا بیخود کرده اند که برای خودشون تصمیم می گیرند زندگی من مگه الکیه که به خاطر وصیت پیرزنی چوب حراج بهش بزنم؟!که چی که عزیز خانم هنوز قانع نشده اند که هیچ جریانی بین من وسینا نبوده!به من چه؟!می خواد قانع بشه می خواد نشه؟! اصل کار خود خداست که شاهد همه کارهامونه.
سارا اگه رفتی پایین به عزیز بگو که سروناز گفت:
ـ باشه عزیز دستت درد نکنه اون وقت تا حالا فکر می کردم مثل سارا برات عزیزم ولی تازه می فهمم که از حد یک دختر بی کس وکار هم بی کس و کارترم.
اگه مامان و بابا بفهمند که عزیز چه تهمت هایی بهم بسته می دونی چه قشقرقی به پا می کنند؟!سارا برو بگو سروناز تا ماجرا رو فهمید از عصبانیت از حال رفت.واقعیت هم همین بود.فکر می کنی برای چی از حال رفتم؟!از همین خبر شوکه اور و نفرت انگیز دیگه برو به سینا بگو سروناز میگه تو رو قابل گردگیری دمپایی رو فرشیم هم نمی دونم چه برسه به...
و از حرص وچندش تصور همسری سینا حرفم را خوردم.سارا که متوجه بد شدن حالم شد دستم را گرفت وبا دلداری گفت:
ـ زیاد اعصابت رو سر این سینا خرد نکن لیاقتش رو نداره.مطمئن باش مامان تا دو سه روز دیگه عزیز رو می پیچونه.
*****
بر خلاف نظر سارا نه تنها عمه آذر نتوانست عزیز را بپیچاند بلکه این تقدیر زندگی من بود که در حال پیچیدن بود؟!
عمه آذر وسارا با تمام تلاشی که کردند موفق نشدند که عزیز را قانع کنند که از سر حرف خود برگردد وعزیز با عزمی راسخ به اسپانیا تلفن کرد وبا سلام وصلوات من را از پدرم خواستگاری نمود وخدا را صد هزار مرتبه شکر حرفی از سوء ظن خیالی اش پیش نکشید.شاید توصیه های عمه آذر بود که عزیز خواسته بود حرفی در این مورد به میان نیاورد.از اینکه با چشمهای باز شاهد اتفاقات دور برم بودم وهیچ کاری نمی توانستم بکنم داشتم جان می دادم!شنیده بودم بعضی وقت ها حوادثی در زندگی اتفاق می افتد که قدرت هر کاری را از آدم می گیرد ومثل یک تماشاچی فقط باید نظاره گر بود تا بگذرد حالا حکایت من شده بود!مثل یک بره آماده برای ذبح نگاه می کردم واشک می ریختم وهیچ نمی گفتم.در حقیقت چیزی نداشتم که بگویم؟!
تمام داد و هوار وگریه و زاری ام را همان دو سه روز اول کرده بودم وبا ندیدن عکس العمل ونبود هیچ گشایشی در کار راه بغض وسکوت را در پیش گرفته بودم.فقط نگاه می کردم واشک می ریختم.انگار فقط عزیز آفریده شده بود که بخت من را سیاه کند و آرزوهایم را بر باد دهد وخیالش را راحت نماید!
اصلا باورم نمی شد که این من بودم که دیگران برای سرنوشتم تصمیم می گرفتند بدون آنکه هیچ دخالتی در ان داشته باشم.
پدر بعد از تلفن عزیز و خواستگاری رسمی او از عزیز و عمه آذر خواسته بود که صبر کنند تا او و مادر دو ماه دیگر از اسپانیا برگردند و بعد سر فرصت صحبت ها را از سر بگیرند. بنده خدا عمه آذر حرفی نداشت ولی این عزیز بود که پایش را در یک کفش کرده بود و می خواست الاوبلا ظرف چند روز آینده ما را عقد کند برای قانع کردن پدر هم دلیل اورده بود که هیچ خوبیت ندارد دو تا جوان را تا دو ماه دیگر همین طور معطل نگه داریم.پدر با صحبت با من تا حدی مطمئن شده بود که من رضایتی به این وصلت ندارم ولی با صحبت با سینا هر چه ریسیده بودم پنبه شد!سینا که تحت تاثیر حرفهای عزیز و وصیت نامه کذایی اش قرار گرفته بود با اعلام رضایتش پیش پدر دست و پای من را بست و تا خرخره توی حنا گذاشت.به خاطر این روش و کردار مریضش می خواستم خفه اش کنم.لال می شد اگر علنا به پدر می گفت که راضی به این ازدواج خجسته)!(نیست؟!
با این که در این دو سه روز سکوت همراه با طلبکاری نموده بود ولی با این اعلام نظرش همه ماجرا را به نفع عزیز تمام کرد.شاید پیش خودش حساب دو دو تا چهار تا کرده بود وگفته بود که سنگ مفت گنجشک مفت بذار این آخر عمری عزیز دلش را خوش کنم یک مدت که بگذره وآب ها از اسیاب بیفته میرم سروناز رو طلاق میدم و یکی دیگه می گیرم بعد میگم خودش نخواست وناسازگاری کرد روزگار که زیر و رو نمیشه؟!
از اینکه فکر سینا را خوانده بودم و می دانستم چه نقشه ای در سر دارد می خواستم از حرص وخودخوری بمیرم.واقعا چه حال و روزی داشتم!
با اصرار عزیز و تلفن های پی در پی اش به پدر پدر با آن همه گرفتاری که به خاطر بیماری بچه مهرناز وافسردگی خود مهرناز داشت پس از مشورت با مامان وسبک سنگین کردن این موضوع که چه کسی بهتر وشناخته شده تر از سینا هم فامیل است و هم به ظاهر سربه راه وایده آل تر از او کسی برایم پیدا نمی شود نظر مثبتش را همراه با نظر مادر اعلام کرد وبقیه ی جریان را به من واگذار نمود که با جلب رضایتم وکالت نامه ای را تنظیم وپست کند که با نظارت عمه آذر همه کارها سر و سامان بگیرد.و به خاطر اصرار عزیز هر چه زودتر عقد انجام بگیرد تا بعدا خودش از اسپانیا بیاید.
آن قدر به عمه و عزیز وسینا مطمئن بود که نیازی نمی دید که مهرناز وبچه اش را در ان شرایط و در مملکت غریب رها کند و همراه مامان برای سر وسامان دادن به کارم بیاید.
صد بار دستم به سوی گوشی تلفن رفت که به خانه مهر ناز زنگ بزنم وشرایط بد روحی ام و از همه مهم تر تهمت عزیز را برای مامان تعریف کنم تا به گوش پدر برساند ولی منصرف شدم.می دانستم بیماری پسر مهرناز وعملش انقدر اعصابشان را به هم ریخته که دیگر جایی برای استرس ونگرانی جهت قضیه من نبود.
بی رمق وبی اشتها با دلی زخمی و شاکی از روزگار روی کاناپه هال افتاده و درمانده وبی انگیزه برای ادامه زندگی به دیوار روبه رو زل زده بودم.هر کس در این شرایط من را می دید به طور حتم یقین پیدا می کرد که دیوانه شده ام.و واقعا هم دیوانه شده بودم.نه راه پس داشتم ونه راه پیش؟!چگونه می توانستم با زندگی با سینا آینده ام را به آتش بکشم! روز روزش همیشه با هم دعوا داشتیم و حرف حسابمان نیش وکنایه بودحالا که دیگر شب تارش بود و به تازگی دست بزن هم پیدا کرده بود؟!اگر همسرش می شدم حرف اول زندگیمان به طور مسلم دعوا و زد وخورد بود!
ـ سروناز پاشو این آبمیوه رو بخور تا فردا جون به در نمی بری اگه هیچی نخوری؟!
با صدای سارا در کنارم نگاه میخکوب شده ام به دیوار را به طرفش گرداندم چقدر در این سه چهار روز کذایی مراقب حالم بود.سپاس گزارانه نگاهش کردم و گفتم:
ـ میل ندارم.چیزی از گلوم پایین نمی ره.
با تاثر نگاهم نمود و در کنارم نشست وبا هم دردی گفت:
ـ اخرش که چی؟اگه چیزی نخوری از گرسنگی می میری.
بی اختیار گفتم:
ـ به جهنم بذار بمیرم از این زندگی نکبتی راحت بشم.
و دوباره چشمهای آشنا به اشکم به گریه نشست.در چشمهای او هم اشک حلقه بست وبا غصه نگاهم کرد وگفت:
ـ سروناز بگو چکار کنم که از این معرکه خلاص بشی؟به خدا دیگه فکرم به جایی نمیرسه.سینای بیچاره هم وضعش از تو بدتره.آب خالی هم از گلوش پایین نمیره.همین طور روی تختش دراز کشیده وبه تلویزیون اتاقش زل زده.فکر کنم پروژه تحقیقاتی اش رو هم کنار گذاشته وکلا درگیر فکر وخیال شده.باور کن قبل ها زیاد ازش نمی ترسیدم ولی حالا دیگه جرات ندارم از دم اتاقش رد بشم...
با پوزخندی نگذاشتم حرفش را ادامه دهد وبا حرص گفتم:
ـ اون دیگه چرا ناراحته؟!دست پیش گرفته که پس نیفته؟اگه دهن وامونده اش رو می بست و به بابا نمی گفت که راضیم و برای خود شیرینی پیش عزیز خودش رو پشت تلفن به بابا خوشحال نشون نمی داد الان مثل سگ پاسوخته به عز وجز نمی افتاد.هم خودش و بدبخت کرد هم من رو.حالا خدا رو شکر هنوز جواب مثبت به بابا اینها ندادم وگرنه معلوم نبود عزیز تا کجا می خواست پیش بره؟!یادته همون روز اول می گفت همین فردا عقد کنید.تصور کن من وسینا پای سفره عقد بشینیم! اَه...حتی تصورش حالم رو به هم می زنه!
سرش را تکان داد وبا اندوه گفت:
ـ نمی دونم چی بگم؟!هنوز فکر می کنم اینها رو توی خواب می بینم.
و نگاهی به اطراف انداخت وپرسید:
ـ پس پرهام کجاست؟صدایی ازش نیست؟
اشاره به اتاق پرهام کردم وجواب دادم:
ـ نمی دونم داره درس می خونه یا ماشین بازی می کنه.این چند روزه حسابی ازش غافل بودم اگه تو نبودی نمی تونستم یک دیکته درست وحسابی بهش بگم.
از جایش بلند شد ودر حالی که به طرف اتاق پرهام می رفت گفت:
ـ برم ببینم داره چیکار می کنه؟راستی با این قیافه تابلوی تو هنوز که چیزی نفهمیده؟
با پوزخندی گفتم:
ـ نه فعلا که نه طفلی دلش خوشه که خواهرش به زودی شوهر می کنه دیگه نمی دونه که اینطور شوهر کردن از مردن بدتره.

Signature
     
#36 | Posted: 4 Sep 2013 18:06 | Edited By: paridarya461
با تاسف نگاهم کرد وبا گفتن آب میوه ات رو بخور به طرف اتاق پرهام رفت.دوباره به دیوار روبه رو خیره شدم و در افکارم غرق گشتم.افکاری که به اندازه یک سکه دو ریالی هم ارزش نداشت چون با آن تصمیم راسخی که عزیز گرفته بود خودم را در حد مقابله با او نمی دیدم.در این چند روز انقدر درگیر اعصاب بهم ریخته بودم که قادر به رفتن به دانشگاه هم نبودم وسارا با رفتن به دانشگاه وجزوه نوشتن وبهانه بیماری من برای استادها سرهم کردن غیبتم را به نوعی موجه نموده بود.البته می دانستم که هفته دیگر که به دانشگاه می روم باید گواهی پزشکی محکم و مهر و موم شده ای را برای امور دانشجویی ببرم تا بلکه...
که با صدای تلفن از افکارم بیرون آمدم.با خستگی بیهوده ای که دلیلی جز فکر وخیال نداشت از جایم بلند شدم وبه طرف میز تلفن رفتم.شماره از اسپانیا بود.با بی حالی گفتم:
ـ الو سلام.
صدای مامان در گوشم پیچید:
ـ سلام سروناز جان چطوری؟از صدات معلومه که خیلی خسته ای تازه از دانشگاه اومدی؟
جواب دادم:
ـ نه مامان کمی سرم درد می کرد امروز دانشگاه نرفتم.
با دلواپسی پرسید:
ـ چرا؟الان بهتری؟
ـ آره خوبم.نگران نباشید.شما چطورید؟بابا اینها؟مهرناز و اردلان چطورن؟بچه مهرناز بهتر شد؟هنوز توی دستگاهه؟
غصه دار جواب داد:
ـ آره بهتره بعد از عمل دیگه کمتر مشکل داره ولی با این حال باز هم توی دستگاهه.
و کمی مکث کرد و با آهی ادامه داد:
ـ حالا غصه جدید ما مهرنازه.روحیه بدی پیدا کرده.دو سه بار بردیمش دکتر میگن افسردگی بعد از زایمانه.الان هم اردلان بردتش بیرون تا یه هوایی بخوره.این چند وقته از بس آرام بخش خورده دیگه حد و حساب نداره.خدا کنه با این زایمانی که داشته قرص ها براش عوارضی نیاره.راستی سروناز تا بابات حمومه و کسی اینجا نیست خواستم کمی باهات حرف بزنم.تو دختر عاقلی هستی روحیه وخلق وخوت هم سوای مهرنازه که با هر ناملایماتی به هم میریزه.خوب گوشهاتو باز کن ببین چی میگم.سینا پسر خوب ونجیبیه.تحصیل کرده هم هست.غریبه که نیست پسر عمه اته.بهتر از اینه که ندیده ونشناخته توی خونه مردم بری.حالا انقدر اصرار می کنند تو هم ناز نکن.درسته که میگی دوستش نداری ولی بیشتر این عشق وعلاقه ها بعد از ازدواج به وجود میاد.مثلا من وبابات.مگه هم دیگر رو می خواستیم؟! اگه بگم دوتایی مون با زور و تهدید بزرگترها سر سفره عقد نشستیم دروغ نگفتم.خدا بیامرزه پدر من و پدر بابات رو خودشون بریده بودند و دوخته بودند وآخرش تن ما کردند.با هم شریک بودند به این طریق می خواستند نون خودشون رو توی سفره خودشون بیارند.حالا هم خدا رو شکر ضرر نکردیم.هم من خوشبخت شدم وهم بابات.نمی گم عشق آتشین به هم پیدا کردیم ولی محبتی در دلمون نشست که با احترام متقابل باعث تحکیم این ازدواج شد.همیشه هم از خدا ممنون بودم که سرنوشتم را با بابات یکی کرد وگرنه کی بهتر از بابات؟!حالا هم تو تقریبا سرنوشت من رو داری با این تفاوت که سینا خودش راضیه و اینطور که بابات می گفت خوشحاله.چی از این بهتر؟!وقتی مرد راضی باشه دیگه خودبه خود عشق وعلاقه به وجود میاد...
بنده خدا مامان از ته دلم خبر نداشت که اینطور برای قانع کردنم خودش را به آب وآتش می زد.با دلی ریش از غم واندوه به بقیه حرفهایش گوش دادم:
ـ این مرده که کشش وجاذبه رو در زن به وجود میاره.حالا هم بشین درست فکرهات رو بکن ببین با این ازدواج چه امتیازاتی به دست میاری وچه امتیازاتی از دست میدی وبعد جوابت رو بده.به نظر من امتیازی که از دست نمی دی هیچ کلی هم امتیاز به دست میاری.اولیش اینکه نزدیک مایی نه مثل مهرناز که از ما اینقدر دوره اگه نزدیک خودمون بود موقع بارداری بیشتر بهش می رسیدم و این وضع پیش نمی اومد.البته نمیشه چیزی گفت شاید اگه نزدیکمون بود هم بچه اش همین طوری می شد ولی به هر حال در کنار خانواده بودن نعمتیه که تا در موقعیت قرار نگیری نمی فهمی چی میگم.امتیاز بعدی اینکه آذر اینها هوات رو دارند.اخلاق عمه ات رو که بهتر از من می شناسی جونش در میره برای شما.از همه مهمتر با سارا بیشتر دم خور هستی.اگه زن یک غریبه بشی ممکنه انقدر در زندگی غرق بشی که نتونی سالی یک بار هم سارا رو ببینی.وامتیاز دیگه اینکه سینا رو همه مون می شناسیم می دونیم از چه جنسیه درسته که کمی اخلاقش دیرجوشه ولی فوق العاده پسر خوبیه.من که از بچگی اش می شناختمش اون رو تایید می کنم.یادته سر عروسی مهرناز چه دلشوره ای داشتیم که اردلان چه جوری از آب درآد و اخرش چی بشه و چطوری مهرناز رو برداره و بره اسپانیا و این حرفها؟!
خدا رو شکر قسمت مهرناز خوب از آب در اومد و اردلان از گل نازکتر به مهرناز نگفت ولی کمی فکر کن ببین اگر اردلان خدای نکرده یک ذره ناجور در می اومد چی میشد؟!من و بابات چه عذابی می کشیدیدم؟خود مهرناز چطوری توی مملکت غریب دوام می اورد؟!همه این حرفها جای فکر داره.درسته تو الان میگی وقتی دوستش ندارم چرا بهش فکر کنم؟!ولی ممکنه آدم کسی رو به اندازه یک دنیا دوست داشته باشه ولی بعد ببینه اصلا ارزشش رو نداشته ببین چه ضربه ای می خوره؟!حالا بشین با این حرفهایی که بهت زدم خوب فکر کن.اگر نظرت عوض شد وجوابت مثبت بود باهام تماس بگیر.چون هیچ کس به اندازه یک مادر نمی تونه راهنمای بچه اش باشه.باورکن خیلی دلم می خواست در این شرایط پیشت بودم و رو در رو باهات حرف می زدم ولی به خاطر بودن آذر اونجا زیاد نگرانت نیستم می دونم که بیشتر از من می تونه بهت کمک فکری بده.این مهرناز که اینجا اگه با اوضاع و احوال فعلی اش ترکش کنم از هم می پاشه.
خب سروناز جان با من کاری نداری؟ الان دیگه باید کم کم اماده بشم برم بیمارستان سراغ بچه مهرناز.می بینی حال روز مارو؟!راستی پرهام چطوره؟صبح قبل از اینکه بره مدرسه باهاش حرف زدم می گفت سروناز خوابه؟
جواب دادم:
ـ آره خسته بودم.گفتم که کمی سرم درد می کرد.
با نگرانی گفت:
ـ با فکر کردن زیاد خودت رو خسته نکن انقدر به خودت سخت نگیر بسپار همه چی رو به دست خدا خودش همه کارها رو درست می کنه.خب دیگه سروناز جان از دور می بوسمت.مراقب پرهام هم باش.چیزی لازم نداری.
با تشکر گفتم:
ـ نه مامان همه چی هست.به بابا و اردلان هم سلام برسون.
در جوابم گفت:
ـ باشه.حتما.به همه سلام برسون قربونت برم خداحافظ.
و با گفتن خدانگهدار و قطع مکالمه گوشی را گذاشتم و به طرف کاناپه امدم حرفهای مامان من را کمی به فکر انداخته بود.به ساعت دیواری نگاه کردم.ساعت شش ونیم بعد از ظهر بود.سرم را به بالش کاناپه تکیه دادم وبه فکر فرو رفتم اگر مامان می دانست که در پس اصرارهای عزیز برای زودتر عقد کردنم چه جریان نهفته بود راهنمایی ام که نمی کرد هیچ آش و کاسه عزیز را هم به هم می ریخت.واقعا مستاصل مانده بودم که چه کنم وچگونه از این مخمصه رهایی یابم؟!وقتی به قیافه درهم وهمیشه عصبانی سینا فکر می کردم تمام تار وپود بدنم سرشار از انزجار می شد.حالم بد می شد که حتی نگاهش کنم حالا چه برسد به اینکه در شناسنامه ام اسم او را به عنوان همسر یدک بکشم.
واقعا چه آرزوهایی برای ازدواج داشتم وحالا تبدیل به چه شده بود! به خاطر شک وبدگمانی یک پیرزن می خواستم ریشه زندگی ام را در آتش بسوزانم؟!
با صدای دوباره تلفن بی رمق از جایم برخاستم وبه طرف تلفن رفتم.به این فکر کردم که گوشی بی سیم را از آشپزخانه بیاورم وانقدر با این حال خرابم در رفت وآمد به سوی میز تلفن نباشم.راهم را کج کردم و به آشپزخانه رفتم و در حالی که تلفن همچنان زنگ میزد گوشی بی سیم را از روی میز آشپزخانه برداشتم وبه صفحه نمایش گر تلفن نگاه کردم.
شماره طبقه پایین بود.حتما عمه آذر بود که می خواست بداند اوضاعم در چه حال است یا شاید هم سارا کار داشت.بلافاصله دکمه وصل ارتباط را زدم و گوشی را به گوشم چسباندم و گفتم:
ـ الو عمه؟
صدای خشن و پر ابهت سینا در گوشی پیچید:
ـ الو؟سروناز گوشی رو قطع نکن باهات کار دارم.
جا خوردم! زبانم بند امد.یک لحظه تصمیم گرفتم گوشی را قطع کنم ولی کنجکاوی ام باعث شد که با کمی اضطراب بگویم:
ـ چکارم داری؟
بلافاصله گفت:
ـ بهتره هر چه زودتر به نمایش مسخره مون خاتمه بدیم.هم تو خوب می دونی هم من که هیچ کدوم از حرفهای عزیز رو قبول نداریم و نمی خواهیم مسیر زندگی آینده مون رو با هم طی کنیم ولی متاسفانه عزیز به هیچ صراطی مستقیم نیست و از همه مهمتر همین حالا داره اسباب و اثاثیه اش رو جمع می کنه.حالا چه جدی و برای نشون دادن اهمیت حرفش و چه مصلحتی برای کوتاه اومدن تو ولی من به این چیزها کاری ندارم چیزی که هست وظیفه خودم می دونم که بعد از پدر خدا بیامرزم از اون پیرزن نگهداری کنم.سجاد که اینجا نیست پس این وظیفه منه که نذارم اون از این خونه بره.می دونم که من انتخاب تو برای یک همسر ایده آل نیستم و مطمئن باش که تو هم برای من یک انتخاب ایده آل نیستی ولی مثل اینکه اجباری در این تقدیر هست که باید بپذیریم البته زودگذر.اگه موافق باشی همین فردا اقدامات اولیه محضر رو انجام بدیم و به خواسته عزیز زودتر عقد کنیم و بعد از یکی دو ماه که نمایش مصلحتی مون رو به عزیز نشون دادیم و میریم محضر و از هم جدا میشیم...
پس نقشه اش همان بود که فکر می کردم.با عصبانیت میان حرفش آمدم وگفتم:
ـ مگه من دلقک عزیزم که برای راضی شدن دلش خودم رو بدبخت کنم؟می دونی معنی حرفت یعنی چی؟یعنی اینکه بعد از یکی دو ماه عنوان یک زن بیوه رو بیخود و بی جهت به دوش بکشم؟! آن هم برای چی؟؟برای دل خوش کنک یک پیرزن؟!خودم به ریش خودم نمی خندم؟!حالا بقیه هیچی!
با پریشانی وکمی عصبانیت جواب داد:
ـ پس میگی چیکار کنیم؟!
از اینکه بعد از سالها موقعیتی پیش آمده بود که به بازی اش بگیرم و با انتقام از بد دهانی وخشونت های بی موردش تاحدی دلم را خنک کنم با خونسردی گفتم:
ـ مشکل من نیست مشکل خودته و عزیز جونت.
با لحنی از کینه گفت:
ـ ببین سروناز این موقعیت موقعیت لج و لجبازی و بچه بازی نیست که اینطور بخواهی من رو بازی بدی؟!من اگه بخوام..
با حرص حرفش را قطع کردم وگفتم:
ـ عجب رویی داری؟!من اگه بخوام؟!من اگه بخوام چی؟!به زور کتک عقدم می کنی و به زور کتک طلاقم میدهی؟عجب رویی داری والله! اصلا به عزیز جونت بگو سروناز کس دیگه ای رو دوست داره وقراره با اون ازدواج کنه.
به رگ غیرتش برخورد و با پرخاش گفت:
ـ به به چشمم روشن.دیگه چی؟!وسط این بگیر و ببند کم کم هنرنمایی هاتو رو کن؟من اون وقت تا حالا به سارا شک داشتم ولی مثل اینکه تو خیلی زبلتر از اونی.
از اینکه بی دلیل بهم شک کرده بود با غضب گفتم:
ـ تو هم که راه و روش عزیزت رو پیش گرفتی؟!بدون هیچ مدرکی و دلیلی همین طور کیلو کیلو به مردم تهمت می زنید؟! اگه راست میگی یک فکر اساسی برای این گرفتاری بکن که هم اعصاب خودت رو به هم ریختی هم اعصاب من بیچاره رو.
کمی آتشش خاموش شد و با همان صدای پر صلابت گفت:
ـ فکر اساسی ام رو کردم یا همون عقد مسخره و کمدی رو انجام می دیم یا همین فردا می رم یه خونه پیدا می کنم و دست عزیز و مامان و سارا رو می گیرم و می رم اونجا و اینجا رو هم اجاره می دم.در ضمن قلم های پات رو می شکنم که پا بذاری اونجا.سارا هم تهدید می کنم که دیگه اسمی ازت نبره.
قلبم فرو ریخت.دیگر فکر اینجایش را نمی کردم!
بغض در گلویم را فرو دادم و درمانده گفتم:
ـ نه تو این کار رو نمی کنی! تو انقدر پست نیستی.
با لحن طلبکارانه ای گفت:
ـ چرا اتفاقا من این کار رو می کنم و بر خلاف نظرت هم خیلی پستم.
فکر دوری از سارا و همچنین عمه آذر فکرم را مختل می کرد و با اشکهای سرازیر پشت میز آشپزخانه نشستم و با دستی لرزان گوشی را به دست دیگرم دادم و گفتم:
ـ سینا تو خیلی نامردی.عوضی ترین آدمی هستی که در طول عمرم دیدم!
عصبانی از بی احترامی ام و در جواب گفت:
ـ از این به بعد عوضی تر هم می شم حالا خواهی دید.

Signature
     
#37 | Posted: 4 Sep 2013 21:52 | Edited By: paridarya461
با حالی زار به کابینت خای آشپزخانه زل زدم و در حالی که به لحظه های نبودن سارا فکر می کردم یک آن جرقه ای در مغزم زده شد و بی درنگ گفتم:
ـ یک فکر دیگه به عزیز وانمود می کنیم که مثلا عقد کرده ایم.
و با هیجان کمی مکث کردم و ادامه دادم:
ـ بعد بک دوماه هم به ظاهر میریم محضر و مثلا طلاق می گیریم و نشون می دیم که با هم نساختیم.
کمی فکر کرد و گفت:
ـ پیشنهاد بدی نیست ولی محضرش رو از کجا بیاریم؟
از این که قبول کرده بود هیجان زده گفتم:
ـ اگه تو بخواهی می تونی گیر بیاری.کمی در موردش از دوستات پرس و جو کن.
دوباره کمی فکر کرد و گفت:
ـ باشه قبول نتیجه اش رو تا یکی دو ساعت دیگه بهت می گم چون اثاث بستن عزیز خیلی ضربتیه.
ذوق زده از اینکه برای این مشکل کذایی راه حلی پیدا کرده بودم گفتم:
ـ پس تو با عمه آذر هماهنگ کن من هم به سارا میگم...
و ناگهان با به یاد آوردن موضوعی چیزی مثل پتک توی مغزم کوبیده شد و با آه از سینه خارج شده گفتم:
ـ ولی مامان و بابا چی؟! جواب اونا رو چی بدیم؟
پوزخندی زد و با اعتماد به نفس گفت:
ـ جواب اونا با من.می گم برای آشنایی با اخلاق همدیگه و از همه مهمتر رضایت قلبی تو یکی دو ماه دست نگه می داریم.مثلا از نظر اونا من راضی و تو راضی نیستی.
بی اختیار قیافه ی عزیز یه نظرم آمد و بی درنگ گفتم:
ـ پس عزیز چی؟همه چی رو پیش اونا لو می ده میگه ما عقد کردیم.
دوباره با اطمینان خاطر گفت:
ـ نگران عزیز نباش.به دایی می گم که برای جلب رضایت عزیز و برای اینکه سروناز رو در تصمیمش تحت فشار نذاره مصلحتی بهش گفتیم که عقد کردیم تا دلش رو خوش کنیم.
از اینکه از نقشه ام استقبال کرده بود و اینطور مشتاق تر از من تا ته خط می رفت خوشحال گفتم:
ـ پس خدارو شکر همه چی دیگه حله.فقط خدا کنه از این دروغی که به مامان اینها دارم می گم ازم دلگیر نشن.
با پوزخندی گفت:
ـ تو که دست به دروغت خوبه وقتی از مسافرت اومدن بگو از اخلاقم خوشت نیومد و تموم.موضوع خود به خود فیصله پیدا می کنه.
با عصبانیت در جوابش گفتم:
ـ همچین میگی دست به دروغت خوبه انگار تا به حال صدتا دروغ بهشون گفتم.همین دروغ اولین دروغ و آخرین دروغی بوده که درتمام طول عمرم بهشون گفتم همین الان هم از عذاب وجدان دارم می میرم دیگه چه برسه به آخرش؟! اگه وسط کار خودم رو لو ندم خیلیه.مطمئن باش مامان اینا پاشون برسه به ایران از سیر تا پیاز همه رو براشون تعریف می کنم تا فکر نکنند چه دختر دروغگویی رو بزرگ کردند.اگر هم الان چیزی نمی گم به خاطر دوری راه و دلواپسی اونهاست وگرنه صد دفعه تا حالا همه چی رو بهشون گفته بودم نمی خوام حالا که گرفتاری مهرناز رو دارن درد من هم به دردشون اضافه بشه.
با تمسخر گفت:
ـ پس بی زحمت از من هم دفاع کن و بگو چقدر بی تقصیرم.
با حرص گفتم:
ـ آره دیدم که تو هم در این مخمصه چقدر از من دفاع کردی؟!
حرف را عوض کرد و بی حوصله گفت:
ـ پس تا یکی دو ساعت دیگه جواب پیدا کردن محضر رو بهت می دم.از همین حالا نقشه ات رو اجرا کن. پس با عقد اینجوری راضی هستی دیگه آره؟
بلافاصله بلند و رسا جواب دادم:
ـ آره.
که دوباره پرسید:
ـ مطمئن باشم؟
باز هم بی درنگ جواب دادم:
ـ آره مطمئن.!
و پس از مکثی طبق عادت همیشه گوشی را تقی قطع کرد.با کمی فکر دکمه ی قطع ارتباط رو زدم و با گوشی بی سیم از آشپزخانه بیرون آمدم.اگر به خاطر دوری از عمه آذر و از همه بیشتر سارا نبود صد سال سیاه چنین نقشه ای را نمی کشیدم.از همین حالا احساس پشیمانی می کردم؟!
با خودخوری به طرف اتاق پرهام رفتم و از کنار در با اشاره ابرو به سارا که در حال ماشین بازی کردن با پرهام بود فهماندم که بیاد بیرون کارش دارم.فوری بهانه ای را برای پرهام سرهم کرد و از پشت کامپیوتر بلند شد و همراهم از اتاق بیرون آمد.در حالی که به سوی هال می رفتم گفتم:
ـ سارا من و سینا یک نقشه ای ردیف کردیم.
از اینکه فکری به ذهنمان رسیده بود خوشحال شد و به شوخی گفت:
ـ به به می بینم که عروس و داماد آینده خوب با هم اختلاط می کنید.
از لحنش چندشم شد و با دلخوری گفتم:
ـ اه سارا اینجوری نگو عروس و دوماد حالم بد می شه.
با خنده گفت:
ـ ا....نمی دونستم!
و روی کاناپه نشست و ادامه داد:
ـ خوب حالا بگو ببینم چه نقشه ای کشیدید؟
کنارش نشستم و همه جریان تلفن سینا و پیشنهادی رو که داده بودم را تعریف کردم و در آخر اضافه نمودم:
ـ حالا قراره یکی دو ساعت دیگه سینا زنگ بزنه قطعی شدن محضر و بگه.
با هیجان از این موضوع ذوق زده نگاهم کرد و گفت:
ـ دروغ میگی؟!
مهیج تر از او جواب دادم:
ـ به جان پرهام.باور کن وقتی موضوع نقل مکانتون از اینجا رو مطرح کرد دیگه نفهمیدم چطور شد مغزم یک دفعه به کار افتاد!
ناخشنود از تهدید سینا ابروهایش را درهم کشید و گفت:
ـ غلط کرده اگه از توی قفل در هم شده می اومدم بیرون تو رو می دیدم.
نگاهش کردم و به شوخی گفتم:
ـ اره جون خودت تو گفتی و من هم باور کردم!
دوباره هیجان زده نگاهم کرد وگفت:
ـ ببین این چند وقته عزیز چه فیلمی بشه! کلی میخندیم.فکر کن! به خیال اون شما دو تا زن و شوهر میشید!حالا خوبه سینا محضر آشنا پیدا نکنه.اون وقت چه شود...!
اما خدا را شکر محضر آشنا پیدا شد.سینا نیم ساعت بعد تماس گرفت و در مورد آن توضیح داد.اما با گفتن چطور آشنا بودن محضر خودبه خود ابروهای من و سارا بالا رفت!
محضر آشنا محضر پدر خانم برادر فرزاد بود!
سارا که خیلی خودش را کنترل کرده بود که صدای خنده اش را سینا از پشت تلفن نشنود بعد از قطع شدن مکالمه بی اختیار جیغ کوتاهی کشید و خنده بلندی کرد.در حالی که من هم خنده ام گرفته بود با اشاره به اتاق پرهام گفتم:
ـ هیس یواشتر ممکنه بشنوه.
سرش را تکان داد و در حالی که هنوز می خندید گفت:
ـ فکر کن؟! فامیل فرزاد! مطمئنا فرزاد هم برای فضولی فردا میاد...
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای ضربه ای به در ورودی نگاه مان را متوجه در کرد.بلند شدم به طرف در رفتم و از داخل چشمی در عمه آذر را دیدم و بی درنگ در را باز کردم.عمه نگاهی به راه پله ها انداخت و داخل امد و در را پشت سرش بست و با صدای آرامتر از حد معمول گفت:
ـ بچه ها عزیز الان ممکنه برای تبریک به سروناز بیاد بالا.اگه اومد مواظب حرف زدنتون باشید.سینا همه چی رو برام گفت ..
و رو به من کرده و ادامه:
ـ سروناز جون باور کن خیلی خوشحال شدم که بالاخره راه حلی پیدا شد.در حقیقت این مشکلی نبود که به خاطر طرز فکر عزیز انقدر بزرگ بشه! ولی پیرزنه دیگه زودی دلش می شکنه نمی شه هم برای رعایت احترامش حرفی روی حرفش زد...
و با صدای ضربه ای به در حرفش را قطع کرد و بلافاصله در را باز کرد.عزیز در حالی که کف دستش را لوله کرده بود و روی دهانش گذاشته بود بی مقدمه صدای جیغ مانند لو لو لو لو در اورد و به طرفم امد و صورتم را بوسه باران کرد.اگر در حالت عادی بودم همراه با سارا از دیدن حرکات عجیب وغریب عزیز از خنده ریسه می رفتم ولی حالا حرکاتش معنای خاصی داشت.یعنی اینکه از همین حالا نمایش شروع شد!
در حالی که از اضطراب و از تصور فکری که در ذهن عزیز می چرخید و به ظاهر بله من را گرفته بود بدنم به لرزش افتاده بود.از حرص و دلخوری بغضم را فرو خوردم و به اشکهایم اجازه باریدن ندادم.
عزیز که بی تفاوتی ام را به حساب شرم و حیایم گذاشته بود بغلم کرد و.دهانش را نزدیک گوشم گذاشت وگفت:
ـ می دونم که خجالت می کشی ولی انشاءالله بخت خوبی داشته باشی و در کنار سینا سفید بخت بشی.
عمه آذر که متوجه حال دگرگونم شده بود برای بوسیدنم من را از آغوش عزیز در اورد و آهسته در گوشم گفت:
ـ سروناز جان ما رو ببخش امیدوارم در مراسم عروسی واقعی ات با هر کسی که دوست داشته باشی برایت سنگ تمام بگذاریم و جبران کنیم
و با قطره های اشکی که از چشمهایش چکید گونه ام را بوسید.
با دیدن اشکهای عمه من هم از خدا خواسته اجازه باریدن اشکهایم را دادم و آشکارا گریه کردم.عزیز که فوت دایی عزت و از همه مهمتر سوء ظنش به من را پاک فراموش کرده بود با خوشحالی به پرهام که با شنیدن سروصدای عزیز از اتاقش بیرون امده بود نگاه کرد و گفت:
ـ نون و پنیر اوردیم دخترتون رو بردیم.
سارا با پوزخندی برای نشان دادن هیجانش بشکن زد و جواب داد:
ـ نون و پنیر ارزونی تون دختر نمی دیم بهتون.
پرهام که از شعر عزیز و سارا خوشش اومده بود با سارا و عزیز تکرار کرد:
ـ نون و پنیر اوردیم دخترتون رو بردیم.
نون و.پنیر ارزونی تون دختر نمی دیم بهتون!

Signature
     
#38 | Posted: 4 Sep 2013 22:11 | Edited By: paridarya461
با رفتن عزیز و عمه آذر و پرهام به طبقه پایین نفس آسوده ای کشیدم و در را بستم وروی کاناپه نشستم و با حرص گفتم:
ـ سارا اگه دو دقیقه دیگه به این نمایش مسخره ادامه می دادیم خودم رو می کشتم.خدا سینا رو ذلیل کنه که من رو توی این دردسر انداخت.ای کاش پاش می شکست و نمی اومد بالا دریچه کولر رو ببینه. اِ...اِ...سارا دیدی چطور عزیز می گفت لباس سفید داری فردا توی محضر بپوشی؟! انگار یادش رفته هنوز دو هفته از فوت دایی عزت نگذشته!چطور روش میشه با لباس سر تا پا سیاه این حرفها رو به من بزنه؟
با خنده جوابم داد:
ـ زیاد جوش نزن.این نقشه ایه که خودت کشیدی.حالا بی شوخی لباس سفید داری؟چطوره یک دست لباس عروسی کرایه کنیم.
می دانست که به اندازه کافی حرصم را در اورده برای همین دورتر از من نشست وبا شیطنت نگاهم کرد.با خشم نگاهش کردم وگفتم:
ـ من تو رو می کشم.
و ادایش را در اوردم:
ـ نون و پنیر ارزونیتون...
و با صدای زنگ پیامک تلفن همراهش حرفم را ادامه ندادم.با خنده گوشی تلفن همراهش را از روی میز جلوی کاناپه برداشت و به شوخی گفت:
ـ تازه دو سه تا شعر توپ دیگه هم با عزیز اماده کردیم که فردا قراره توی محضر بخونیم.
و با ریز ریز خندیدن دکمه باز شدن پیامک را زد و پس از چند لحظه با هیجان گفت:
ـ دیگه کارمون در اومد!ببین چی نوشته؟!
و با لبخند و ریتم خاصی شروع به خواندن کرد:
»پشه و مگس همدیگر رو ندیده بودند حالا که دیدند همدیگر رو پسندیدند بادا بادا مبارک بادا انشاءالله مبارک بادا.خدمت عروس خانم تبریک خالصانه عرض کنید:فرزاد«
و بی اختیار قهقهه زد.در حالی که اخم هایم از هم باز شده بود با پوزخندی گفتم:
ـ بیا فقط کم مونده بود این یکی مسخره مون کنه که کرد.سارا اصلا من میرم به سینا میگم غلط کردم کم آوردم دیگه ادامه نمی دم تا این خل دیوونه هم از فرصت سوء استفاده نکنه.
با خنده گفت:
ـ تازه کجاشو دیدی؟! مگه نشنیدی عزیز گفت پیش از اینکه بریم محضر بهتره بریم حلقه بخریم.
با به یاد آوردن حرف عزیز آتش گرفتم وگفتم:
ـ سارا اگه بریم خرید حلقه به خدا همه چی رو به عزیز می گم.
با بالا انداختن ابروهایش خندید وگفت:
ـ خب بگو بهتر عزیز جدی جدی عقدتون میکنه.
با غیظ گفتم:
ـ جداً؟!
با خنده جواب داد:
ـ آره جداً.
*****
صبح موقع رفتن به محضر سارا زودتر از طبقه پایین به بالا امد و با دیدن سر و وضعم ابروهایش را بالا انداخت وگفت:
ـ چرا هنوز آماده نشدی؟! عزیز از کله سحر همه رو آماده باش نگهداشته.اگه بدونی به سینای بیچاره چقدر گیر داده که با کت وشلوار رسمی به محضر بیاد.یک خط در میون وسط حرفاش میگه امروز توی زندگی ات روز تاریخیه نذار بعدها حسرت چنین روزی رو بخوری.
ناراضی روی کاناپه هال نشستم وگفتم:
ـ ببین سارا اصلا پشیمون شدم.حوصله این مسخره بازی ها رو ندارم.برو به عزیز اینها بگو سروناز حالش خوب نیست پشیمون شده نمیاد.
نگاهم کرد و با دیدن ظاهر دلخورم کنارم نشست و گفت:
ـ دیوونه شدی؟!می خوای همه چی رو خراب کنی!حالا خوبه نقشه خودت بود!اگه جرات داری برو پایین همه اینها رو به خود عزیز بگو.نمی دونی چقدر ذوق و شوق داره لباس سیاه شو از صبح زود در اورده و لباس گل منگلی پوشیده میگه شگون نداره امروز توی محضر سیاه بپوشم.چارقد آهارزده سفید هم سرش کرده و زیر گلویش سنجاق مروارید زده انگار که خودش رو دارن میبرن عقد کنند.باور کن از هیجان اون من و مامان هم به تکاپو افتادیم و از صبح تا حالا داریم به ظاهرمون می رسیم.
و دکمه های پالتویش را باز کرد و زیر آن را نشان داد که کت و شلوار زرشکی رنگ مهمانی اش را پوشیده و با خنده ادامه داد:
ـ اول می خواستم اون پیراهن ماکسی بلند مشکی ام رو بپوشم.ولی عزیز پاپی ام شد که مگه مهمونی شب میریم؟همون لباس زرشکی ات رو بپوش که اگر توی محضر گرمت شد و خواستی پالتوت رو در بیاری محفوظ باشی.
با حرص گفتم:
ـ مگه قرار اونجا چیکار کنیم؟این سینای بی خیال مگه نگفت که فقط میریم به صورت فرمالیته دفتر رو امضا می کنیم و برمی گردیم؟
خندید وگفت:
ـ نه کجای کاری؟!عزیز با برنامه ریزی که کرده دست همه مون رو توی پوست گردو گذاشته.به سینا گفته هر طور شده باید قبل از محضر برای خرید حلقه به طلا فروشی بریم.وقتی حریف سینا نشده به مامان گفته که خودش حلقه ای رو که از زمان قدیم کنار گذاشته میاره که سینا دست عروسش کنه.فکر کن عزیز برات حلقه میاره!
عصبانی اخمهایم را در هم کشیدم و گفتم:
ـ بیخود اصلا من نمیام.
از عصبانیتم دوباره خندید و ادامه داد:
ـ تازه با اون هوش سرشارش هم چند بار به من یاد آوری کرده که دوربین فیلم برداری و عکاسی رو بردارم منم برای اینکه خیالش رو راحت کنم گفتم که موبایلم دوربین داره با همون می گیرم ولی اون گیر اساسی داده که حتما دوربین رو بیارم.حالا هم پاشو تا پرهام از مدرسه نیومده نمایش هیجان انگیز رو اجرا کنیم و برگردیم.باور کن کلی می خندیم.
شانه هایم را بالا انداختم وگفتم:
ـ حوصله دلقک بازی رو ندارم گفتم که اصلا منصرف شدم.
با دلجویی نگاهم کرد و گفت:
ـ دیوونه قرار نیست که اتفاقی بیفته.فقط میریم عزیز رو فیلم می کنیم و برمی گردیم.حالا پاشو تندی حاضر شو.
با تردید و به کندی از جایم بلند شدم و در حالی که به طرف اتاقم می رفتم با حرص گفتم:
ـ ببین عجب گیری کردم ها!
خندید وگفت:
ـ فقط بی زحمت یکی از لباسهای سفید یا روشنت رو بپوش که عزیز خیلی روی این قضیه تاکید کرده.روسری یا شال سفید هم یادت نره.
قبل از اینکه وارد اتاقم شوم عصبانی نگاهش کردم و با ناراحتی گفتم:
ـ چشم امری باشه؟
بلند خندید و به شوخی گفت:
ـ نه عرضی نیست عروس خانم.
موقع رفتن به محضر از نظر سارا واقعا هیجان انگیز بود ولی از نظر من بسیار غم انگیز!

Signature
     
#39 | Posted: 4 Sep 2013 22:42 | Edited By: paridarya461
عزیز با اصرار و خوشحالی ازم خواست که جلوی اتومبیل کنار سینا بنشینم وخودش وعمه آذر وسارا هم عقب نشستند.قیافه سینا به راستی تماشایی بود!
در حالیکه از خشم وعصبانیت چشمهایش کاسه خون شده بود با حرص به من نگاه می کرد و ماشین را به حرکت در می اورد! انگار این من بودم که از خدا خواسته کنارش نشسته بودم!حالا خوب بود با چشمهای وامانده اش دیده بود که عزیز چقدر پافشاری می کرد.اگر این همه موقع رفتن توپش پر بود موقع برگشتن می خواست چطوری برگردد!لابد دیشب بعد از اینکه موافقت محضر را اطلاع داده بود پیش خودش حساب وکتاب نموده بود که اگر همان عقد راست راستکی یکی دو ماهه انجام شده بود صرفش بیشتر بود!
در حالی که از عنق بودن سینا خودبه خود اخمهایم در هم رفته بود به حرفهای پشت سرم گوش سپردم
عزیز که سعی می کرد آهسته با عمه آذر صحبت کند تا صدایش را ما نشنویم نجوا کنان گفت:
ـ پس آزمایش خون چی؟کی انجام میشه؟
بی اختیار گونه هایم گر گرفت!عمه آذر جوابش داد:
ـ محضر گفته اشکال نداره یکی دو روز دیگه نتیجه رو بیارید.
می دانستم عمه آذر برای قانع کردن عزیز چنین حرفی را زده وگرنه هیچ محضری قبل از دیدن نتیجه آزمایش خون ودیگر مدارک لازم عقد رسمی را انجام نمی داد.بنده خدا عزیز فکر کرده بود مثل قدیم است که نصف شب عاقد را بیاورند و عقد کنند.چون خودش بارها گفته بود که شوهر و ایل وتبارش تنگ غروب به خواستگاری اش امدند و تا اخر شب صحبت کردند و سیاهه را نوشتند ونصف شب هم عاقد را آوردند وخطبه عقد را خواندند.
سارا که متوجه پشیمانی من و سینا شده بود برای اینکه جو را عوض کند رو به سینا گفت:
ـ سینا یک موزیک شاد بذار حالمون جا بیاد.
سینا با قیافه همیشه طلبکارش از داخل آیینه جلو به عقب نگاه کرد و به سارا گفت:
ـ تو هم وقت گیر اوردی؟! نمی بینی عزیز عزا داره؟
عزیز که امروز حال و هواش با همه روزها فرق کرده بود با مهربانی جواب داد:
ـ نه ملاحظه من رو نکنید امروز شادی سر کنید که شگون داره مطمئن باشید عزت خدا بیامرز هم توی قبر راضیه.
و سینا برای اهمیت به حرف عزیز یک موزیک آرام و در عین حال شاد گذاشت.بی اختیار نگاهم به سینا رفت.همات کت وشلوار سورمه ای که در مسجد دایی عزت پوشیده بود تنش کرده بود.ناخودآگاه یاد حرف سارا افتادم که آن روز می گفت کت و شلوار دامادی)!( مگر نه اینکه حالا برای دامادی پوشیده بود البته از نظر عزیز! والبته امروز یک کراوات سورمه ای طرح دار زده بود که دامادی نمایشی اش هم کامل شود!
بی اراده به لباس های خودم نگاه کردم.به اصرار سارا پیراهن بلند شیری رنگی پوشیدم که آستین گیپوری داشت.البته آن را تا به حال در هیچ مهمانی نپوشیده بودم وتصمیم داشتم برای یک مجلس رسمی بپوشم و به شوخی به سارا می گفتم که برای مراسم نامزدی تو گذاشته ام ولی دیگر خبر نداشتم که برای چنین مجلسی! به آن نیاز دارم.پالتوی کرم بلندی را هم روی لباسم به تن کرده بودم که تا این لباس به قول سارا حریف زجرکشم را زیر آن پنهان کنم و باز هم به کمک سارا موهای بلندم را با گیره ای نگین دار پشت سرم جمع کرده و به صورت حلقه حلقه پشتم ریخته بودم و شال حریر شیری رنگ وبراقی را که رویش منجق وملیله دست دوزی شده بود و من آن را برای هماهنگی با لباسم خریده بودم ولی بعد به خاطر زرق و برق زیادش از خریدش پشیمان شده و گوشه کمدم انداخته بودم سر کردم تا حالت تظاهری عروس بودنم را به عزیز تفهیم کنم!
از اینکه عروسک نمایشی عزیز شده بودم از عصبانیت در حال انفجار بودم و فقط در دل دعا می کردم که عزیز حلقه کذایی اش را همراهش نیاورده باشد تا سینا به دستم کند.
با رسیدن به دم در محضر و دیدن فرزاد کنار در ورودی پارکینگ از تعجب و شاید هم هیجان به خاطر سارا نزدیک بود بی اختیار لبخند بزنم که ناخودآگاه نگاهم به عقب ماشین و تماشای ابروهای بالا رفته سارا رفت! چنان تیپ زده بود که انگار مراسم دامادی خودش بود!
عزیز که تازه متوجه فرزاد شده بود با کنجکاوی از سینا پرسید:
ـ دکتر هدایت پور اینجا چکار می کنه؟!
با لحن عزیز بی اختیار دوباره نگاهم به عقب کشیده شد و در حالی که خودم را کنترل می کردم تا نخندم به قیافه خندان سارا نگریستم.خدا را شکر سینا مشغول پارک کردن ماشین بود و زیاد به حالات من وسارا توجه نمی کرد وگرنه همان اول کار حسابی حالمان را می گرفت.
با پرسش دوباره عزیز سینا در حالیکه ماشین را خاموش می کرد جواب داد:
ـ خودم ازش خواستم بیاد به عنوان شاهد لازمش داشتم .
و دیگر نگفت که محضردار فامیل نزدیک اوست.اگر می گفت که عزیز به نقشه مان پی می برد!
بی رغبت از ماشین پیاده شدم و در جواب سلام وعلیک وتبریک خودمانی فرزاد که حالا کنار ماشین امده بود و برای همراهی با نمایش مان جلوی عزیز اینطور تبریک می گفت با اکراه تشکر کردم و دست سارا را در دست گرفتم وفشار دادم.
سارا هم که از هیجان دستهایش سرد شده بود دستم را فشرد و به این طریق هیجانش را انتقال داد.
پس از مراسم عقد که به جای بله کلمه عربی گفته بودم محضردار که آقای رحمانی نام داشت و از طریق فرزاد و سینا در جریان همه قضایا بود جلو آمد و بدون انکه عزیز متوجه شود اهسته گفت:
ـ دخترم این مراسم فقط حالت نمایشی نداشت خواستم بدونید که شما و آقا سینا به هم محرم هستید.
با تکان دادن سر به نشانه تایید و هماهنگ بودن با سینا و اطمینان دادن به او آرام گفتم:
ـ بله آقای رحمانی متوجه هستم...
و با آمدن عزیز کنارمان حرفم را ادامه ندادم ولی با حرفهای محضردار کمی به فکر فرو رفتم که سارا با ابراز خوشحالی ش حواسم را پرت کرد.در همان یک ساعتی که در محضر بودیم سارا با عزیز و فرزاد برای هیجان موضوع انقدر دست زدند و فریاد شادی کشیدند که انگار به راستی باورشان شده بود که من وسینا برای چه سر سفره عقد کوچکی که در گوشه سالن بزرگ محضر پهن بود نشسته بودیم!
سینا که از عصبانیت ابروهایش در هم گره خورده بود و اگر کارد به او می زدند خونش در نمی امد با خشم یک لحظه نگاهم کرد و رویش را برگرداند.از حالت طلبکاری اش لجم گرفت وآهسته به طوریکه دیگران نشنوند گفتم:
ـ چیه؟زیر لفظی می خواستی تا بله بگی؟!
بلافاصله به طرفم برگشت و با غیظ نگاهم کرد و نجواگونه جواب داد:
ـ پاشو تا اون روی سگم بالا نیومده کاسه و کوزه ات رو جمع کن بریم.
از حالات عصبی وکینه جویانه اش بی اختیار اشک درون چشمهایم حلقه زد نمی دانم چرا احساس می کردم عصبانیت و پرخاشگری اش تصنعی است برای همین بیشتر ناراحت شدم و بغض کرده گفتم:
ـ خب اگه موافق نبودی می خواستی همون دیشب بگی..
و با نگاه کنجکاو فرزاد و عزیز بقیه حرفم را خوردم و سرم را به زیر انداختم.
عجب رویی داشت! اگر دیشب ناراضی بود پس چرا خوشحال وخشنود گفت که فکر خوبیه؟اگر به راستی عقد کرده بودیم چی؟از خوشحالی بندری می رقصید؟!مطمئناً از شدت تنفر وعصبانیت خفه ام می کرد یا شاید هم نه از ذوق اینکه کینه چندین وچند ساله اش را سرم خالی می کرد و با بازی دادنم انتقام می گرفت خودش را خفه می کرد!
با صدای عزیز که به سینا می گفت:
ـ این رو دست عروست کن.
از افکارم بیرون آمدم و به طرف عزیز نگاه کردم.وای نه!
همان انگشتر کذایی را که سارا می گفت آورده بود!
برای کمک طلبیدن به سوی سارا نگریستم و ملتمسانه از او یاری خواستم...
سارا با دیدن نگاهم بلافاصله دستش را به طرف عزیز دراز کرد و گفت:
ـ بده ببینم عزیز چقدر قشنگه! بده خودم دستش کنم.
عزیز زرنگتر از او به تندی دستش را پس کشید وگفت:
ـ تو برو به فیلم و عکست برس که اگه به خودت بود توی اینکار هم تنبلی می کردی.
و انگشتر جواهرنشان را در دست سینا گذاشت و مصرانه خواست که دستم کند.
از این اصرار بی خودش مضطرب شدم و این بار با نگاه به عمه از او کمک خواستم.عمه آذر که تا ان لحظه ساکت و آرام ایستاده بود و فقط بعد از عقد من وسینا را بوسیده بود با نگاه به من فهماند که هیچ کاری نمی تواند بکند.درمانده به سینا نگاه کردم و او هم مستاصل با شور و هلهله عزیز و فرزاد انگشتر را در انگشت میانی دست چپم کرد البته طوری که انگشتش به انگشتم نخورد.از اینکه این لحظه نفس گیر را با موفقیت پشت سر گذاشته بودیم هر دو از سر آسودگی نفس عمیقی کشیدیدم و بی اختیار چشمهایمان با نور فلاش دوربین سارا باز و بسته شد.
این چندمین بار بود که بی هوا ازمان عکس یا فیلم می گرفت البته به ظاهر به اصرار عزیز ولی بیشتر برای بعداً دیدن و خندیدن خودش!
بعد از تمام شدن همه مراحل عقدکنان! از ترس اینکه عزیز ازمان نخواهد عسل در دهان یکدیگر بگذاریم با عجله به عمه آذر گفتم:
ـ عمه بهتره زودتر بریم خونه الان پرهام از مدرسه میاد.
عمه آذر برای رهایی از این مخمصه بلافاصله جواب داد:
ـ باشه باشه بلند شو بریم دیگه همه چی انجام شد.
و رو به سارا ادامه داد:
ـ سارا زود باش وسایلت رو جمع کن بریم.
عزیز که دل سیر مراسم بهش نچسبیده بود با دلخوری رو به عمه گفت:
ـ چی چی رو بریم؟ما هنوز عکس درست و حسابی با عروس و داماد نگرفتیم؟مگه پرهام کلید نداره که پشت در بمونه؟! فوقش ده دقیقه تنها می شینه مگه ماشاء الله بچه است که تنها باشه؟
از اینکه عزیز سر فرصت می خواست عکس بگیرد و کاری به دلشوره و نگرانی ام نداشت با عصبانیت گفتم:
ـ عزیز توی خونه هم میشه عکس گرفت بهتره بریم.
عزیز مصمم تر جواب داد:
ـ نه توی خونه سفره عقد و این بساط رو نداریم که...
و رو به فرزاد کرد و ادامه داد:
ـ دکتره هدایت پور میشه شما به آقای رحمانی و اون دو سه تا آقای دیگه که اون گوشه پشت میزشون نشسته اند بگید برای چند دقیقه برن اتاق بغلی تا ما عکس بگیریم؟
فرزاد از خدا خواسته جواب داد:
ـ چشم عزیز شما جون بخواه.
و بی درنگ به طرف آقای رحمانی وبقیه رفت.سینا که از خرده فرمایش های عزیز کفری شده بود رو به من زیر لب گفت:
ـ تا من باشم چشم بسته نقشه های بیهوده تو رو قبول نکنم!
سارا با چشمکی ریز ریز خندید و با آماده کردن دوربینش به عزیز گفت:
ـ عزیز از این به بعد دیگه کارگردانی صحنه دست خودتون.
می خواستم سارا را خفه کنم توی اضطراب و پریشانی چه پیشنهادهای مسرت بخشی می داد!
با رفتن آقای رحمانی وبقیه به اتاق بغلی عزیز رو به من گفت:
ـ خب شالت رو بردار اول چند تا عکس تکی و دو نفره بندازید تا بعد.
اگر به خودم بود از شوکه شدن و.حرص خوردن دراز به دراز رو به قبله می خوابیدم!دیگر فکر اینجایش را نکرده بودم!
عمه آذر درمانده نگاهم کرد و برای قانع کردن عزیز گفت:
ـ عزیز این عکس ها رو که جلوی همه نمی گیرند حالا خودشون توی خونه تنهایی می گیرند این جوری جلوی ما روشون نمیشه.
حرف عمه آذر عرق سردی از شرم وخجالت روی پیشانی ام نشاند و دوباره صدای غرولند سینا زیر گوشم آمد:
ـ تا تو باشی دیگه از این فکرهای بکر نکنی!
از اینکه با هر مسئله ای نقشه بی عیب و نقصم را مثل پتک توی سرم می کوبید با چشم غره نگاهش کردم وبا غیظ سرم را به نشانه تاسف تکان دادم وآهسته گفتم:
ـ نه که خودت فکرهات خیلی بکره؟!
در جواب با خشم نگاهم کرد و سکوت نمود.عزیز که با حرف عمه آذر تا حدی قانع شده بود سنجاق مروارید زیر گلویش را تنظیم کرد و روسری سفید به قول سارا آهار زده اش را روی سرش مرتب کرد و پشت صندلی مان ایستاد و رو به سارا گفت:
ـ فعلا از من بنداز تا بعد بگم

Signature
     
#40 | Posted: 4 Sep 2013 23:09 | Edited By: paridarya461
فصل ۸
سارا در حالی که یکی یکی عکس ها را برای صدمین بار نگاه می کرد و می خندید به شوخی گفت:
ـ خوب شد عزیز این آخری گفت که عکس دو نفری جلوی ما بندازید وگرنه همین دو سه تا عکس دو نفره درست وحسابی هم نداشتید!
سرم را به پشتی کاناپه تکیه دادم و با حرص به عکس هایی که در دست سارا بود نگاه کردم.اگر به خاطر بازخواست عزیز نبود قطعا تمامشان را پاره کرده بودم.
یکی از عکسهای دونفره ام با سینا شبیه عکس های کسانی شده بود که در مجلس ترحیم شرکت کرده اند با قیافه محزون و لب ولوچه آویزان ناراحتی مان را به طرف مقابل نشان می دادیم.
عکس دیگرم با او شبیه طلبکارها وبدهکارها شده بود.مثل همیشه سینا طلبکار بود و من بدهکار!
سر چی نمی دانستم؟!واقعا نمی دانستم همیشه رابطه ام با سینا این گونه بود.البته بعضی وقت ها جایمان عوض می شد و من طلبکار می شدم و او بدهکار!
عکس دیگرم قیافه هر دویمان همانند آدمهای برق گرفته شده بود که با آمدن فرزاد از اتاق بغلی و انداختن متلکی به ژستمان لبخند مضحکی گوشه لبهایمان نقش بسته بود وچشمهای عصبانی مان عصبانی تر از همیشه نشان می داد و حالت ناهماهنگ چشمان ولبهایمان شبیه برق گرفته ها بود که هنوز الکترون از یک طرف صورت به طرف دیگرمنتقل نشده بود!
البته عکس های دیگر در دست سارا داشتم که از من و سینا بی هوا گرفته و آمادگی گرفتن عکس را اعلام نکرده بود و دیدن همین عکس ها در او جذابیت صد بار تماشا کردن وخندیدن را ایجاد کرده بود!
با اشاره به عکسی به سویم خندید وگفت:
ـ اینجا شکل تو و سینا خیلی خنده داره انگار چندشتون میشه به انگشتر عزیز دست بزنید.
نگاهی به عکس انداختم و با پوزخند جواب دادم:
ـ نه اتفاقا از انگشتر پر جواهر عزیز خوشمون اومده ولی چندشمون میاد به انگشت هم دست بزنیم.
[
با خنده عکس بعدی را ورق زد و گفت:
ـ فرزاد رو ببین با این لباس انگار به یک مجلس رسمی دعوت شده حالا ما از ترس عزیز خودمون رو خفه کردیم.اون دیگه چرا؟!
با دیدن عکس خندیدم وگفتم:
ـ لابد از ترس تو!
خندید وگفت:
ـ جداً؟
با خنده جواب داد:
ـ اره جداً.بنده خدا حیف که جریان حامد رو نمی دونه وگرنه خودش رو الکی معطل نمی کرد.
دوباره خندید و سرش را تکان داد و گفت:
ـ بیخودی خیال بافی نکن.
و برای عوض کردن حرف گفت:
ـ راستی پرهام جریان عقدت رو فهمید؟
با حرص گفتم:
ـ همچین میگی عقد کم کم خودم هم باورم شده راست راستکی عقد کردم.
خندید وگفت:
ـ پس چی بود؟!
با دیدن عصبانیتم بیشتر خندید و در ادامه گفت:
ـ نه بی شوخی حالا فهمید؟
گفتم:
ـ نه خدا رو شکر این دو سه روز امتحان داشته حواسش به درس خوندن بوده.
با گفتن طفلی عکس بعدی را ورق زد که صدای زنگ پیامک تلفن همراهش او را به خودش اورد.گوشی اش را از روی میز برداشت وبا زدن دکمه باز شدن پیامک لبخند زد و گفت:
ـ پیامک فرزاده.
و بلافاصله شروع به خواندن کرد:
»وقتی پیامک نمیدم خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم.تو فکرتم به یادتم زنده به انتظارتم اونجور که من به فکرتم حس می کنم کنارتم!«
به روش پیرزن ها ابروهایم را بالا بردم وگفتم:
ـ خب به سلامتی.به فکرته!خوب شد معنی خیالبافی رو هم فهمیدیم!!!
با خنده نگاهم کرد وجواب داد:
ـ دوباره خل نشو.
و دکمه ارسال پیامک گوشی اش را زد وگفت:
ـ بهتره برای حامد جونم بفرستمش.
از اینکه حامد را این گونه صدا می زد با لبخندی پرسیدم:
ـ حالا این حامد جونت چیکار می کنه؟چند وقته خبری ازش نیست!
پیامک را ارسال کرد و در جوابم گفت:
ـ تو که چند روز دانشگاه نمیایی تا ببینیش.خوب وخوش و سرحاله.هنوز سرگرم دید و بازدید و مهمونی دادن برای سفر حج مادربزرگشه.
بلافاصله گفتم:
ـ هو اَه...از اون وقت تا حالا! مگه فامیل دارن؟!راستی از اون صحبتهایی که در مورد خودتون کردید دیگه چیزی نگفته؟!
جواب داد:
ـ نه ولی دیروز لابه لای حرفهاش می گفت که بهتره با مامان اینها صحبت کنه تا بعد..
و با صدای ضربه های محکمی به در حرفش را نیمه تمام گذاشت وبا تعجب به سویم نگاه کرد.من هم که همانند او همان فکر را می کردم با حرص گفتم:
ـ برو خودت باز کن حوصله قیافه سینا رو ندارم.
با عجله به طرف در رفت و از داخل چشمی نگاهی انداخت و با تعجب بیشتر گفت:
ـ عزیزه!!
و قفل در را باز کرد.خدا را شکر سینا علاوه بر اخلاق و کردار از نظر محکم در زدن هم ارث عزیز را برده بود!
عزیز سراسیمه واخم آلود خودش را داخل هال انداخت و با صدای بلندی رو به من گفت:
ـ این چه وضعشه؟!سینا کجاست؟!چرا شما دو تا عروس و داماد انقدر از هم دورید؟!
و رو به سارا ادامه داد:
ـ تو چرا همش ور دل این نشستی؟! مگه نمی دونی وضعیتش دیگه با سابق فرق کرده؟حالا دیگه شوهر داره و باید بیشتر وقتش رو با شوهرش بگذرونه.
از حرفهای عزیز نزدیک بود سنگکوب کنم و با چشمهای مات مانده از ناباوری به بقیه ماجرا نگاه کردم.
عزیز با عصبانیت نگاهی به اطراف نمود و دوباره رو به سارا نگاه کرد و گفت:
ـ برو کمک کن با آذر وسایل سینا رو بیارید بالا تا این یکی دو ماهی که احمد آقا اینها نیستند اینجا باشه تا بعد یک فکری بکنیم.
می خواستم از شدت شوکه شدن بمیرم.دیگه فکر اینجاش را نمی کردم!واقعا فکر اینجایش را نمی کردم!
عزیز که به چیزی پیله می کرد دیگر ول کن نبود مصرانه به سارا گفت:
ـ برو دیگه چرا اینجا وایسادی؟
سارا که همانند من حسابی جا خورده بود با کمی تعلل گفت:
ـ عزیز بهتر نیست کمی صبر کنید تا خود سینا بیاد؟اگه ببینه بی اجازه دست به وسایلش زدیم خیلی ناراحت میشه.
عزیز که پیش بینی همه چیز را کرده بود بلافاصله جواب داد:
ـ سینا با من.اگه به اون باشه تا دو سال دیگه هم به خونه برنمی گرده.معلوم نیست این دو شبه چه خبر شده که از روز محضر تا حالا به خونه برنگشته.
سارا برای درست جلوه دادن رفتار سینا بی درنگ در جواب گفت:
ـ عزیز شما هم زیادی سخت می گیرید بنده خدا سینا این چند وقته پروزه دانشگاهی داره با فرزاد رفته که این چند روز تحقیقات مربوط به پروژه اش رو انجام بده.اخه فرزاد فقط تا اخر همین هفته تهرونه...
عزیز نگذاشت حرفش را ادامه دهد وبا غیظ گفت:
ـ بیجا کرده.درس و کار و دوست و رفیق یک طرف.زن و زندگی و خونه و خونواده یک طرف.اگر از حالا بخواد از زیر بار مسئولیت زندگی شونه خالی کنه کلاهمون بدجوری توی هم میره.تو هم زود بیا پایین این خرت و پرت هاشو جمع کن بیار بالا که وقتی زنگ زدم اومد خونه مستقیم بیاد طبقه بالا دیگه طبقه پایین جایی نداره.من هم از همین امشب میرم توی اتاقش می خوابم که دیگه راه برگشت به اتاقش رو نداشته باشه.
از ترس واضطراب نفسم بند آمده بود و با نفس حبس شده به عزیزنگاه می کردم.عزیز که متوجه گیچ ومنگ ماندنم شده بود با تحکم رو به من گفت:
ـ تو هم برو زود اتاقت رو مرتب کن که لباس وخرده ریزهای سینا توی اتاقت جا بشه.
بی اختیار دهان از تعجب بازمانده ام را بستم وبا کمی من من گفتم:
ـ ولی عزیز...
نگذاشت حرفی بزنم ودر حالی که به طرف درب خروجی می رفت با اقتدار گفت:
ـ ولی بی ولی.
و دمپایی هایش را پوشید و رو به سارا گفت:
ـ سارا دنبالم بیا کارت دارم.
و از در بیرون رفت.
سارا با نگاه مضطربی به سویم گفت:
ـ حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟!سینا اگه بفهمه روزگارمون رو سیاه می کنه.این دو شبه هم از ترس گیر دادن عزیز رفته پیش فرزاد توی هتل اگه بیاد وببینه عزیز چه خوابی براش دیده تلافیش رو سر همه مون خالی می کنه.
آشفته حال ومضطرب تر از او روی کاناپه نشستم وگفتم:
ـ حالا چیکار کنیم؟مطمئنا سینا همه کاسه کوزه ها رو سر من می شکنه.میگه من با کشیدن اون نقشه به درد نخورم باعث این برنامه ها شدم.
از سر در گمی سرش را تکان داد و به طرف در رفت و گفت:
ـ نمی دونم مغزم قفل کرده.برم پایین ببینم مامان چی میگه
و از در بیرون رفت.
طبق معمول نه تنها حریف زبان عزیز نشدیم که هیچ بلکه مثل همیشه چشم بسته دستوراتش را اجرا کردیم وجرات کوچکترین اظهار نظری را پیدا ننمودیم.عمه آذر که از کلافگی ودلخوری از کارهای عزیز سر درد گرفته بود با اعصابی خرد مسکنی در دهان گذاشت و روی تختش دراز کشید تا شاهد کارهای عجیب وغریب او نباشد ومن وسارای بیچاره مثل غلام حلقه به گوش مطیع اوامر عزیز مقداری از لوازم سینا را جمع کردیم وبه طبقه بالا آوردیم تا سر فرصت خاک مناسبی به سرمان بریزیم!
[
انقدر از حرفهای عزیز به تنگ امده بودیم که می خواستم همانجا قضیه را لو بدهم تا اینطور خفت وخواری نکشم.اگر دلداری سارا نبود که می گفت یکی دو ماه دندان سر جگر بگذار به طور حتم همه چی رو می گفتم.
در حالی که بیشتر وسایل سینا را بالا آوردیم وگوشه هال چیدیم با خستگی روی کاناپه ولو شدیم وبلاتکلیف به یکدیگر زل زدیم.
سارا نگاهی به لباسهای کاور کشیده و تلنبار شده سینا انداخت وگفت:
ـ بهتره اول از اینها شروع کنیم.کمد لباسهات رو خالی کن واونها رو یک جوری توی کمد اتاق پرهام جا بده تا اینها رو بیاریم توی کمد اتاق تو.
با نگاهی به لباس های سینا گفتم:
ـ مگه به همین سادگیه؟!لباسهای من توی کمدپرهام جا نمیشه.
بلافاصله جوابم داد:
ـ چه می دونم یک کاریش بکن!لباسهای سینا خیلی بیشتر از توئه الان سر وکله اش پیدا میشه و اگه ببینه لباس هاش مثل بازار شام اینجا ولو شده دهنش رو باز می کنه وبد وبیراه بارمون می کنه.

Signature
     
صفحه  صفحه 4 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس مبهم عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites