تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس مبهم عشق

صفحه  صفحه 5 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#41 | Posted: 5 Sep 2013 01:05 | Edited By: paridarya461
عصبی ومستاصل از جایم برخاستم وبرای سر وسامان دادن به وسایل پخش وپلا شده داخل هال شروع به کار کردم.سارا هم از جایش بلند شد وبرای زودتر تمام شدن کار در جمع وجور کردن وسایل کمک نمود.
با عجله ای که برای نظم بخشیدن به اوضاع داشتیم زودتر از انچه فکرش را می کردیم همه جا را مرتب کردیم وتمام لباسها ولوازم شخصی سینا را به اتاقم آوردیم و وسایل ولباسهای خودم را هم به اتاق پرهام منتقل کردیم.در حقیقت به نوعی من وپرهام در یک اتاق شریک شدیم البته به غیر از تخت خوابم که همچنان در اتاق خودم مانده بود.
سارا با خستگی روی تختم دراز کشید و گفت:
ـ خوب شد عزیز مجبورمون نکرد تخت ومیز تحریر سینا رو بالا بیاریم اگه کمی وا می دادیم این کار رو هم ازمون می خواست.
با حرص کنارش دراز کشیدم وجواب دادم:
ـ چه خبره مگه کارگر مجانی گیر اورده؟!باور کن نصف این اثاث رو هم که داشتم می اوردم نفسم داشت بند می اومد.
پوزخندی زد وگفت:
ـ برو خدا رو شکر کن سینا لپ تاپ داره وگرنه حمالی کامپیوتر و وسایلش رو هم به دوشمون می اتفاد.
با تنه ای خودش را کنارم انداخت و ادامه داد:
ـ سروناز تو رو خدا یک ذره برو اون ور تر بخواب.عرض تخت کوچیکه دارم له میشم.
کمی به لبه تخت چسبیدم و گفتم:
ـ حالا اینها به کنار خود سینا رو چکار کنیم؟کجا بخوابونیمش؟اگه این اوضاع رو ببینه همه جا رو به هم می ریزه...
به میان حرفم دوید وگفت:
ـ زیاد نگران نباش.تا الان حتما عزیز اخبار رو به عرضش رسونده اگه خیال به هم ریختن جایی رو داشته تا الان می اومد وعکس العملی نشون می داد.مطمئنا عزیز طوری بهش گفته که جرات نفس کشیدن رو بهش نداده.
با اضطراب گفتم:
ـ از کجا معلوم؟!شاید دعواها و داد و بی داد هاشو گذاشته که سر ما بکنه.اخلاق سینا رو نمی شناسی؟حالا اینها به جهنم!خودش رو کجا جا بدیم؟اگه یک ثانیه اینجا بمونه من خودم رو می کشم.
در حالی که طاقباز خوابیده بود به سقف اتاق خیره شد وگفت:
ـ چاره ای نیست باید مدتی تحملش کنی.
با عصبانیت گفتم:
ـ چی چی رو تحملش کنم؟مگه می شه؟!این یکی دو ماه همش با روسری توی اتاق راه برم؟حالا نامحرمی و این جور مسائلش جای خود داره!بابا اینها اگه بفهمند چی؟!
کمی فکر کرد وگفت:
ـ سینا که بیشتر روزها از صبح تا هفت شب به خاطر پروژه اش بیرونه وقتی هم که میاد انقدر درگیر خوندن و نوشتن هست که یادش میره دور و برش چه خبره! باور کن ما خودمون موقعی که خونه هست اون رو درست وحسابی نمی بینیم مگه اینکه عزیز ازش بخواد از اتاقش بیاد بیرون.
با ناراحتی گفتم:
ـ آره پس مهمون های گرامی اش چی؟! اونها رو چکارش کنم؟
برای دلداری ام جواب داد:
ـ دیوونه اونها رو که مامان نمیذاره اینجا بیاره.اگه کسی هم دعوت کرد می گیم بیاد پایین.دیگه عزیز توی این کارها که نمی تونه حرفی بزنه .
با لحنی خودخوری گفتم:
ـ خدایا این چه مصیبتی بود؟!کاشکی همون شهرستان مونده بود وحالا حالاها برای پروژه اش نمی اومد.چی میشد درسش تموم نمیشد وچند سال دیگه طول می کشید؟!
و با نگاهی به ساعت روی تخت نشستم وادامه دادم:
ـ الان پرهام از مدرسه میاد اگه وسایل من رو توی اتاقش ببینه از تعجب شاخ در میاره.
با لبخندی گفت:
ـ طفلی ولی باور کن اگه بفهمه سینا میاد بالا از خوشحالی بال بال می زنه.
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ آره توی این ساختمون فقط اون و عزیزند که از عشق سینا بال بال می زنند!
طبق انتظارمان پرهام پس از امدن از مدرسه و دیدن بعضی از کتابهای سینا در هال و رفتن به اتاقش و دیدن وسایل و لباسهای من در اتاق و سرکشی به اتاق من و رو به رو شدن با وسایل سینا در اتاقم با هیجان دستهایش را به هم زد و پرید و بالا و گفت:
ـ آخ جون!
و با خوشحالی به سوی اتاقش برگشت.
سارا با چشمکی به سویم خندید و گفت:
ـ نگفتم بال بال میزنه؟!
در حالی که برای اماده کردن عصرانه پرهام به آشپزخانه می رفتم جواب دادم:
ـ بچه ست دیگه چه میشه کرد! اگه دل من رو داشت که مثل سیر و سرکه داره می جوشه اینطوری خوشحالی نمی کرد؟! سارا می دونی اگه بابا اینها بفهمند خودسر لوازم سینا رو اوردیم بالا چه قیامتی می کنند؟!باور کن شک می کنند که اینجا چه خبره؟!بنده خداها خودشون به اندازه کافی گرفتاری دارند.
همراهم به آشپزخانه امد وگفت:
ـ مامان خودش گفت بهشون یک زنگی می زنه و گیر دادن عزیز رو توضیح می ده.

Signature
     
#42 | Posted: 5 Sep 2013 10:23 | Edited By: paridarya461
در لیوان کوچک پرهام چایی ریختم وگفتم:
ـ پیش خودشون نمی گند گیر دادن عزیز برای چیه؟!اونها که از سوظن وبدگمانی اولیه عزیز که خبر ندارند.
و با حرص ظرف پنیر وکره را از یخچال بیرون آوردم و ادامه دادم:
ـ به جان پرهام خودم دیگه قاطی کردم چی رو به بابا اینها گفتم و چی رو نگفتم.اگه از فشار عصبی آلزایمر نگیرم خیلیه!عمه بنده خدا که این همه خوشحالی می کردیم وسواسش بهتر شده از این بساط اعصابش به هم ریخته ودوباره وسواسش رو از سر گرفته.من اگه توی این گیرودار سکته نکنم شانس اوردم...
و با صدای زنگ تلفن حرفم را قطع کردم وبا اشاره به هال رو به سارا گفتم:
ـ تلفن بی سیم روی میز کاناپه ست قربون دستت خودت برو جواب بده هر کی هم با من کار داشت بگو سروناز مرد.
و سینی عصرانه پرهام را برداشتم و از آشپزخانه بیرون امدم وبه طرف اتاق پرهام به راه افتادم.موقع برگشتن به هال شنیدم که در جواب تلفن می گوید:
ـ حالا دایی خودش چی گفت؟
ـ ...
و با شنیدن اسم پدر گوشهایم را تیز کردم و کنارش روی کاناپه نشستم و با اشاره پرسیدم:
ـ کیه؟
با صدایی آرام جواب داد:
ـ مامانه.
و به عمه آذر گفت:
ـ خب دیگ همه چی حله دیگه اینطور دلواپسی نداره اینها رو به سینا هم گفتی؟
ـ ...
ـ عزیز برای چی اینطوری می کنه؟خب بهش بگو داره در چیدن وسایل سینا به سروناز کمک می کنه.
ـ ...
ـ مامان باور کن سرونازه م از دست کارهای عزیز اعصاب درست وحسابی نداره.این چه گیری افتاده که باید خرده فرمایش هایش عزیز رو تحمل کنه؟!
ـ ...
ـ خب این درست.احترام عزیز به جا ولی بعضی وقت ها دیگه حرفهایش غیرقابل تحمل میشه.خودتون ندیدید چطور بهمون امر ونهی می کرد؟!
ـ ...
ـ حالا تا چند دقیقه دیگه اینجا هستم بعد میام پایین.به عزیز بگو فعلا اینجا کار داره.
ـ ....
ـ راستی سردردتون بهتر شد؟
ـ باشه قربانت زود میام پایین.فعلا خداحافظ.
و دکمه قطع ارتباط گوشی بی سیم را زد و رو به من گفت:
ـ دیدی گفتم مامان به دایی زنگ می زنه؟
مضطرب پرسیدم:
ـ خب چی شد؟
بلافاصله جوابم داد:
ـ مامان به دایی از سماجت عزیز گفته و براش تعریف کرده که عزیز بچه ها رو وادار کرده که اثاث های سینا رو بالا ببرند و از وضع بد روحی خودش هم گفته.خلاصه اینکه دایی در جوابش گفته که من از چشمهای خودم بیشتر به سینا اعتماد دارم و هر کاری که صلاح می دونید خودتون انجام بدید.این از این بعد مامان به سینا زنگ زده و از کارهای شگفت انگیز عزیز تعریف کرده و براش توضیح داده که لوازمش رو بالا بردیم تا اگه اومد خونه شوکه نشه.سینا هم جواب داد که عزیز موبه مو جزییات رو براش شرح داده و وقتی اومد خونه بیشتر در این مورد حرف می زنه.لابد جایی بوده که نتونسته درست جواب بده.
آسوده خاطر از دانستن بابا اینها از قضیه اسباب کشی سینا به بالا گفتم:
ـ خدا رو شکر که بابا اینها فهمیدند وگرنه خودم خجالت می کشیدم که جریان رو براشون تعریف کنم.
و با صدای زنگ پیامک تلفن همراه سارا به طرفش نگاه کردم.سارا بلافاصله گوشی اش را برداشت و با زدن دکمه باز شدن پیامک گفت:
ـ پیامک حامده نوشته:
فردا نمیتونم به دانشگاه بیام.
با تعجب پرسیدم:
ـ چرا؟
سرش را بالا آورد و گفت:
ـ نمی دونم ننوشته حالا رفتم پایین بهش زنگ می زنم.
و از جایش بلند شد وگفت:
ـ خب سروناز جون من دارم میرم.کاری نداری؟تا عزیز دنبالم نیومده و با مشت و لگد نبردتم پایین بهتره خودم سنگین و رنگین برم.اگه کاری داشتی حتما خبرم کن .
و پاچه های شلوارش را بالا زد و با افسوس گفت:
ـ دوباره آب و آبکشی مامان هم شروع شده.خدا عاقبتمون رو به خیر کنه.
برای بدرقه اش تا دم در رفتم وگفتم:
ـ سارا بیشتر می موندی اگه عزیز چیزی گفت می گیم درس داریم.
با لبخندی گفت:
ـ اخرش که چی؟! تا عزیز جنگ وخونریزی راه نینداخته بهتره زحمت رو کم کنم.فعلا خداحافظ.
بی اختیار اشک درون چشمهایم جمع شد وگفتم:
ـ خداحافظ.
خندید وگفت:
ـ دیوونه حالا چرا گریه می کنی؟
جواب دادم:
ـ نمی دونم شاید از سرنوشت به هم ریخته خودم!
با خنده پرسید:
ـ جداً؟!
با اشک لبخندی زدم وگفتم:
ـ اره جداً.
*****
در حالی که بی حوصله به پرهام دیکته می گفتم سینا آمد.با ضربه های محکمی که به در می خورد بین اینکه او یا عزیز پشت در است تردید داشتم.پرهام با خوشحالی وشادمانی به طرف در رفت وسریع آن را باز کرد.سینا با قیافه خسته، عصبی ومثل همیشه طلبکار در آستانه در ظاهر شد وبا لحن پرکینه ای رو به من که کتاب فارسی پرهام در دستم مانده بود و خشک شده روی کاناپه منتظر عکس العمل او بودم گفت:
ـ بالاخره نقشه مسخره ات کار رو به اینجا کشوند.فکر بقیه عواقب رو نکردی؟!
با حرص شانه هایم را بالا انداختم وگفتم:
ـ می خواستی قبول نکنی.
و بدون آنکه کم بیاورم طلبکارتر از او ادامه دادم:
ـ از این به بعد هم تا هر وقت که اینجا تشریف داری مثل ساکنین این خونه محترمانه صحبت می کنی.
و رو به پرهام که همچنان کنار در ایستاده بود و به گفتگوی مغرضانه ما توجه می کرد گفتم:
ـ بیا بقیه دیکته ات رو بنویس.
سینا با عصبانیت در را پشت سرش محکم بهم کوبید و وارد شد و با غضب نگاهم کرد وگفت:
ـ حیف که انقدر خسته ام که حوصله جر و بحث کردن با تو رو ندارم.زود بگو وسایلم رو کجا گذاشتی تا ..
که پرهام برای تمام شدن اوقات تلخی سینا به میان حرفش آمد و با هیجان کودکانه اش جواب داد:
ـ توی اتاق سرونازه.وسایل سروناز هم توی اتاق منه.
با وجود خستگی برای دلخوشی پرهام لبخند کوتاهی زد و بدون آنکه نگاهی به رویم بیندازد در حالی که به طرف اتاقم می رفت با خشونت گفت:
ـ ببین چه کاری دستمون دادی؟!
و با گامهای محکم به طرف اتاقم قدم برداشت.یک لحظه از تصور دیدن قیافه سینا موقع رویارویی با وضعیت اتاق خنده ام گرفت وبی اختیار لبخند زدم.
سینا از زمانی که به طبقه بالای خانه عمه اینها نقل مکان کرده بودیم فقط یک بار آن هم آن روز کذایی به اتاقم آمده بود وبه طور حتم آن روز به خاطر عصبانیتش دقت نکرده بود که دکوراسیون وحال و هوای اتاقم را ببیند.چند عروسک وخرس بزرگ از گوشه اتاق با سیم نامریی از سقف آویزان کرده بودم که قیافه بعضی از عروسکها واقعا مضحک بود وبا دهان کجی به بیننده خنده را روی لب هر کس می اورد.در گوشه و کنار و جای جای اتاق و روی تخت و میز توالت وبیشتر جاها عروسک وخرس زرافه وسنجاب وخرگوش دیده می شد که مطمئنا سینا با دیدنشان متلکی بارم می کرد.ای کاش موقع جابه جایی وسایل با سارا این عروسکها را برمی داشتم تا بعد مورد مواخذه سینا قرار نگیرم.
ـ چرا کتاب رو بستی؟
با صدای پرهام به خودم امدم و با این اندیشه که به جهنم هر طور می خواهد فکر کند به گفتن دیکته پرهام ادامه دادم.طبق تصورم قبل از انکه وارد دستشویی برای شستن دست وصورتش شود با پوزخندی رو به من گفت:
ـ تو به جای دانشگاه باید به مهدکودک می رفتی خجالت نمی کشی با این قد و قورات ات اینها رو به در و دیوار اتاقت آویزون کردی؟
و با تمسخر وارد دستشویی شد.از اینکه هنوز از راه نرسیده اینطور شروع به سرزنش کردن پرداخته بود عصبانی شدم وبی حوصله کتاب فارسی را در دستم جابه جا کردم و گفتن دیکته را تمام کردم وپیش از انکه نمره بدهم رو به پرهام گفتم:
ـ زودی میری کتاب و دفتر ریاضی ات رو میاری همین جا تکالیفت رومی نویسی.
با دلخوری پرسید:
ـ برای چی اینجا؟
در حالی که با خودکار قرمز کلمه به کلمه دیکته اش را تصحیح می کردم جواب دادم:
ـ برای اینکه من میگم.
در حقیقت او را می خواستم در همه حال کنار خود نگه دارم.از این به بعد کارم این شده بود.انگار با یک جانی یا یک روانی از بند فرار کرده طرف بودم! واقعا حق داشتم؟!وقتی برای چهار دانه عروسک اینطور عصبی میشد ومتلک بارم می کرد برای موارد دیگر چکار می خواست بکند! بنده خدا سارا حق داشت که اتاقش را آنطور ساده تزیین نموده بود و از ترس سینا یکی دو تا عروسک بامزه ای هم که داشت برای اتاق من آورده بود.
با رفتن سینا به اتاق من پرهام درحالی که کتاب و دفتر ریاضی اش را روی میز جلوی کاناپه می گذاشت خمیازه کنان پرسید:
ـ شام چی داریم؟
کتاب ریاضی را باز کردم وجواب دادم:
ـ شوید پلو وکنسرو ماهی.
با شادمانی دستهایش را به هم زد وآهسته پرسید:
ـ سینا هم می خوره؟
فصل ضربهای دو رقمی کتابش را پیدا کردم وگفتم:
ـ نمی دونم شاید شام خورده باشه.
با هیجان گفت:
ـ برم ازش بپرسم؟
با اخم ابروهایم را در هم کشیدم وگفتم:
ـ نه خیر به ما چه مربوطه شام خورده یا نه؟از این به بعد حق نداری کاری به کارش داشته باشی ها.
دلخور پرسید:
ـ برای چی؟
دوباره با قاطعیت گفتم:
ـ برای اینکه من میگم.
و چند ضرب دو رقمی در دفتر ریاضی اش نوشتم وجلویش گذاشتم و گفتم:
ـ حالا بشین اینها رو حل کن تا من برم شامت رو آماده کنم.
و قبل از انکه از جایم بلند شوم صدای زنگ پیامک تلفن همراهم آمد و با برداشتن گوشی ام از روی میز به طرف آشپزخانه رفتم و دکمه باز شدن پیامک را زدم.پیامک سارا بود نوشته بود:
»سلام اوضاع و احوال چطوره؟سینا هنوز خفه ات نکرده؟!«
لبخندی زدم وبلافاصله نوشتم:
»علیک سلام غلط کرده مگه شهر هرته؟!اگه من اونو خفه نکنم اون جرات این غلط ها رو نداره!«
چند ثانیه نگذشت که فوری جواب آمد:
»اّه اّه ملوان زبل شدی!!«
بی درنگ در جوابش نوشتم:
»ملوان زبل بودم.تازه کجاشو دیدی؟!«
دوباره پیامک ش آمد:
»شام چی دارید؟ما عدس پلو داریم.«
جواب دادم:
»شوید پلو و کنسرو ماهی«
بلافاصله جواب داد:
»پس مطمئن باش سینا اگه تا الان خفه ات نکرده با همین غذا خفه ات می کنه!«
خنده ام گرفت.می دانستم که سینا از غذای کنسرو ماهی متنفر است ومخصوصا برای امشب همین غذا را انتخاب کرده بودم تا او را بچزانم؟!
از اینکه موقعیتی برایم فراهم شده بود که می توانستم او را دم به ساعت آزار دهم از ته واقعا خوشحال بودم.با این حس وحال خوب به طرف اجاق گاز رفتم ومشغول تدارک شام شدم.طولی نکشید که غذا را اماده کردم و از روی عمد با صدای بلند گفتم:
ـ پرهام بیا شام حاضره.
صدای پرهام را شنیدن که قبل از آنکه به طرف آشپزخانه بیاید با دل کوچک مهربانش پشت در اتاق من رفت و آهسته صدا زد:
ـ عمو سینا بیا شام.
درست متوجه نشدم که سینا چه جوابش داد که پرهام به آشپزخانه امد و پشت میز آشپزخانه نشست.غذایش را کشیدم و با اوقات تلخی گفتم:
ـ مگه نگفتم برای شام صداش نزن؟
از اینکه فهمیده بودم که سراغ سینا رفته احساس خطاکاری کرد و مظلومانه پرسید:
ـ مگه باهاش قهریم؟
غذایم را کشیدم و رو به رویش نشستم وجواب دادم:
ـ نه ولی کارهای اون به ما مربوط نمیشه.
سردرگم در حالی که غذایش را میخورد سوال کرد:
ـ چرا؟مگه کاری کرده؟
با خونسردی در جوابش گفتم:
ـ نه ولی الکی خودش رو اینجا مهمون کرده.
از جوابم چیزی نفهمید و بلافاصله گفت:
ـ یعنی چی؟!مگه عزیز نگفت شوهر توئه؟
با عصبانیت پرخاش کردم:
ـ کی همچین حرفی زده؟!

Signature
     
#43 | Posted: 5 Sep 2013 10:48 | Edited By: paridarya461
از اینکه بیشتر از سنش مسائل پیرامونش را می فهمید ناراضی در ادامه گفتم:
)این کجا بیشتر از سنش حالیشه به نظر من که برعکسه(
ـ دیگه نبینم از این حرفها بزنی ها!
با سادگی بچه گانه اش گفت:
ـ برای چی؟مگه...
که ناگهان صدای پر ابهت سینا از پشت سرم امد:
ـ وقتی به بچه کلک بزنی همین طوری جواب میده!
بی اختیار به طرفش برگشتم و به تندی نگاهش کردم وگفتم:
ـ اینجا مگه صاحب نداره که در نزده میای تو؟
بدون آنکه نگاه کند با حس طلبکاری همیشگی اش جواب داد:
ـ وقتی روسری سرته دیگه مگه مرض دارم دم به دقیقه یکی یکی درها رو بزنم؟!
و در حالی که به طرف یخچال میرفت ادامه داد:
ـ در ضمن محض اطلاعت تا زمانیکه این روزهای مسخره بگذره تو دو وظیفه بزرگ داری اول اینکه همیشه درست صحبت کنی دوم اینکه مثل یک خانم خوب همیشه شام درست کنی من ظهرها خونه نیستم ولی وقتی شبها میام انتظار دارم مثل پایین شام اماده باشه تا با این نقشه کذایی ات حداقل گشنه نخوابم.مطمئنا این رو هم می دونی که غذای بیرون به معده ام نمیسازه پس وظیفه اته که شام رو درست کنی.
با حرص گفتم:
ـ چرا خودت درست نمی کنی؟!
طلبکار جواب داد:
ـ پس تو اینجا چکاره ای؟
با عصبانیت گفتم:
ـ لابد کلفت تو؟
با پوزخندی جواب داد:
ـ خوبه که وظیفه ات رو می دونی و باز هم می پرسی.و برای اولین قدم این غذای کوفتی رو هم بریز دور که بوش حالم رو بهم می زنه و یک املت یک چیزی درست کن تا با شوید پلو بخوریم.
با غیظ لبم را به دندان گزیدم وگفتم:
ـ خیلی روت زیاده!
در حالی که داخل یخچال را بازدید می کرد جوابم داد:
ـ از این زیادتر هم میشه!
و سه عدد تخم مرغ و دو تا گوجه فرنگی درشت را از یخچال برداشت وجلوی رویم روی میز گذاشت وبا تحکم گفت:
ـ تا ده دقیقه دیگه املت باید حاضر باشه.
و از در آشپزخونه بیرون رفت.پرهام که گیج حرفهای من و سینا مانده بود با خوشحالی کنسرو ماهی اش را کنار گذاشت وگفت:
ـ اخ جون املت!
و از جایش بلند شد.تمام عصبانیت جمع شده از دست سینا را سر پرهام خالی کردم وبا حرص داد زدم:
ـ بشین سر جات وغذات رو تموم کن.
در حالی که از فریاد بی موقعم در چشمهایش اشک جمع شده بود روی صندلی اش نشست ومظلومانه گفت:
ـ ولی سینا گفت املت درست می کنی.
با ناراحتی گفتم:
ـ سینا غلط کرد با تو!مگه کنیزشم که اینطور دستور میده؟!
دوباره صدای سینا از پشت سرم امد:
ـ از کنیز هم کنیزتری مثل بچه آدم می شینی غذا رو درست می کنی و سر این طفل معصوم اینطور داد نمی زنی.از امروز اگه ببینم سر این بچه داد بزنی با من طرفی.
و رو به پرهام ادامه داد:
ـ بیا توی هال تلویزیون تماشا کنیم.
و پرهام از خدا خواسته اشکهایش را پاک کرد و همراهش رفت.
سرم به سنگینی کوه دماوند شده بود!واقعا از این رفتار ارباب گونه اش مانده بودم!چه فکر می کرد؟آیا به راستی من را به چشم یک کلفت می دید؟! از اینکه با دادن این پیشنهاد مسخره اینطور خودم را توی هچل انداخته بودم داشتم از عصبانیت منفجر می شدم!نباید زیر بار حرف عزیز می رفتم وبا امدن او به طبقه بالا موافقت می کردم.مطمئنا او پیش خودش چنین اوقات طلایی! را تصور می کرد که بدون کوچکترین مخالفتی با حرف عزیز به طبقه بالا امده بود!برای اینکه بیشتر از این جلوی پرهام بهم توهین نکند تا او هم رویش باز شود به ناچار از جایم برخاستم تا برایش غذای دلخواهش را درست کنم.با حرص تابه را روی اجاق گاز گذاشتم و با سر و صدا و بهم زدن در قابلمه وکفگیر وقاشق نشان دادم که با غیظ و اکراه حاضر به پختن غذا شده ام.در حالی که تخم مرغ ها را به گوجه فرنگی های ریز ریز و سرخ شده اضافه می کردم شنیدم که از توی هال در تکالیف ریاضی پرهام به او کمک می کرد و اخبار ورزشی تلویزیون را با صدای بلند گوش می داد.بعد از تمام شدن پختن املت ظرفهای اضافه روی میز آشپزخانه را جمع کردم و داخل سینک ظرفشویی گذاشتم وبا صدای بلند پرهام را صدا زدم تا بیاید شام بخورد.می دانستم با این بوی مطبوعی که راه انداخته ام او هم به هوای خوردن غذا به طرف آشپزخانه کشیده می شود.با عصبانیت قوطی کنسرو ماهی را درون سطل آشغال انداختم وبا آمدنشان داخل اشپزخانه به طرف هال رفتم وقبل ازانکه از در آشپزخانه بیرون بروم صدایش را شنیدم که گفت:
ـ مگه چی پختی که خودت حاضر به خوردنش نیستی؟
با عصبانیت به طرفش برگشتم وجواب دادم:
ـ هر چی پختم فقط مراقب سلامتی پرهام بودم.نترس سم توش نریختم.
و با حرص گوشه روسری ام را گرفتم و از اشپزخانه بیرون آمدم و به طرف اتاقم رفتم.اتاق که چه عرض کنم؟!صحرای محشر!تمام وسایلش را وسط اتاق روی تخت ریخته بود و آنچه از ظاهر امر پیدا بود می خواست انها را از نو بچیند! این کاری هم به عزیز رفته بود.از خود راضی وبی اعتنا؟! انگار نه انگار در خانه مردم بود و باید طبق سلیقه صاحبخانه رفتار می کرد.هر چند که من وسارا در چیدن وسایلش نهایت سلیقه را به کار برده بودیم ولی او به این طریق می خواست نشان دهد که کار ما را قبول ندارد و فقط خودش آخر ذوق وسلیقه است!حالا خوب بود اتاقش را در طبقه پایین دیده بودم که مثل شلخته ها وکولی ها همه لوازمش را روی هم چیده بود وهر چیزی که می خواست پیدا کند باید دو ساعت دنبالش می گشت!نکند تصمیم داشت اینجا را هم مثل پایین کند؟!بعضی ها تمرکز افکارشان در بهم ریختگی وسایلشان است.شاید او هم این گونه بود وتا شلوار جین روی قفسه کتابهایشان آویزان نمیشد خوابش نمی برد؟!
با این فکر به کلی اعصابم بهم ریخت وبا اعصابی پریشان به طرف آشپزخانه رفتم و دستم را به کمرم زدم وبا پرخاش رو به او که کنار پرهام پشت میز آشپزخانه نشسته بود گفتم:
ـ کی به تو اجازه داده بود اتاقم رو اینطوری کنی؟
قاشق غذا را در دهانش گذاشت و با خونسردی همیشگی اش ان را جوید و فرو داد و در جوابم گفت:
ـ کی به تو اجازه داده بود به وسایلم نگاه کنی؟!
با غیظ گفتم:
ـ اِ...خیلی روت زیاده؟
دوباره با خونسردی جواب داد:
ـ گفتم که از این زیادتر هم میشه!
با خود خوری لبم را به دندان گرفتم وبا حرص گفتم:
ـ لابد می خواهی جورابت رو هم از لوستر سقف اویزون کنی؟
قبل از انکه قاشق بعدی را در دهانش بگذارد بی خیال جواب داد:
ـ اتفاقا فکر بدی نیست!تو همیشه پیشنهاداتت کارسازه!
و با این کنایه حالی ام کرد که حرف کوتاه کنم.اما کوتاه نیامدم وگفتم:
ـ ببین سینا همین امشب آت وآشغالت رو جمع می کنی.چون تاحالا سابقه نداشته اتاقم انقدر بهم ریخته باشه.
لقمه اش را فرو داد و بی توجه در جوابم گفتم:
ـ عیب نداره عادت می کنی.
و پس از مکثی ادامه داد:
ـ راستی تا یادم نرفته اون عروسک های مسخره ات رو هم از اتاق بردار ببر وگرنه خودم می اندازمشون توی سطل آشغال.دلم نمی خواد الان که بر می گردم توی اتاق چشمم به اونها بیفته.
پرهام که همچنان در سکوت غذایش را می خورد ونگاهمان می کرد بلافاصله رو به من گفت:
ـ سروناز بیارشون توی اتاق من بذار پیش ماشین هام.
از اینکه در این گیرودار به فکرم بود و می خواست اوقات تلخی درست نشود سپاسگزارانه نگاهش کردم وگفتم:
ـ نه لازم نکرده پرهام جون.همونجا می مونه تا ببینم کی جرات می کنه بهشون دست بزنه؟!
با پوزخندی بی درنگ جواب داد:
ـ مثلا کسی جرات کنه بهشون دست بزنه چه غلطی می کنی؟!
با کینه نگاهش کردم وجواب دادم:
ـ هر غلطی که دلم می خواد!
دهانش را با دستمال کاغذی روی میز پاک کرد و با نیشخندی از پشت میز بلند شد و گفت:
ـ خیمه شب بازی خوبی بود از فردا شب نکات طنزش رو بیشتر کن تا اشتهای ادم بیشتر بشه.
از توهینش با حرص دندانهایم را بهم فشار دادم وبا عصبانیت گفتم:
ـ ببین سینا من اعصاب درست وحسابی ندارم ها کاری نکن که دهنم رو مثل دهن...
به میان حرفم امد و ادامه داد:
ـ مثل دهن سگ باز کنی؟!توصیه می کنم یک پوزه بند به دهنت ببندی.
و بی اعتنا به اعصابی که ازم خرد کرده بود از در آشپزخانه بیرون رفت.پرهام هم که دید هوا پس است غذایش را با عجله تمام کرد وبا نگاه پرس وجوگرانه ای که به من می کرد از در آشپزخانه خارج شد.واقعا سرو کله زدن با سینا اعصاب فولادین می خواست!بی اراده با زانوهای سست شده از فشار خشم روی صندلی پشت میز آشپزخانه نشستم و به بشقاب های خالی چرب وکثیف نگاه کردم.از امشب دیگر کارم علنا این بود:
حمالی و شست وشو و خودخوری وحرص وجوش!
خدا بگویم عزیز را چکار کند که به این روزم انداختهبود؟!چرا عزیز را؟!این پیشنهاد کذایی خودم بود؟!پس باید تاوانش را هم می دادم!
در حالی که شستن ظرفها وجمع وجور کردن اشپزخانه را به پایان رسانده بودم گوشی تلفن همراهم را برداشتم و از اشپزخانه بیرون آمدم تا به اتاق پرهام که حالا اتاق تازه ام شده بود بروم که تلفن خانه زنگ زد.خواستم گوشی را از هال بردارم که صدای زنگ تلفن قطع شد و صدای احوالپرسی او با کسی از اتاق من امد.حرصم گرفت دیگر همه کاره خانه شده بود وتلفن ها را بدون اجازه جواب می داد.با عصبانیت عزمم را جزم کردم که در این مورد به خصوص حتما به او تذکر بدهم و به سوی اتاقم رفتم.هنوز در را نزده بودم که صدایش امد:
ـ نه دایی جان عزیز رو که می شناسید به یک چیز پیله کنه دیگه ول نمی کنه.
ـ ...
ـ نه واقعا خودم هم از این اوضاع ناخواسته معذبم.
از این موش مردگی اش جلوی پدر لجم گرفت وبه بقیه حرفهایش گوش دادم:
ـ بله بله شما درست می فرمایید.من سپاسگزار اعتماد شما هستم.
ـ ...
ـ وضعیت بچه مهرناز چطوره؟
ـ ...
ـ خودش حالش چطوره؟
ـ ...
ـ اگه کمکی از دست من برمیاد بگید حتما در خدمت هستم.
ـ ...
ـ اردلان چکار می کنه؟روبراهه؟
ـ ...
ـ آره سجاد گفت که بد موقعیتی به وجود امده.حالا توکل به خدا.
ـ ...
که با صدای بلند زنگ پیامک تلفن همراهم که در دستم بود نزدیک بود سکته کنم از ترس دستم را روی قلبم گذاشتم و از پشت در اتاقم به طرف هال دویدم و با اضطراب نگاهم را به پشتم دوختم وپس از خاطر جمع شدن از نیامدنش روی کاناپه نشستم و دکمه باز شدن پیامک گوشی ام را زدم.پیامک سارا بود نوشته بود:
»سروناز پیامک فرزاد رو بخون همین الان فرستاده دلم نیومد صبر کنم بعدا نشونت بدم.خیلی باحاله ای کاش برای انشا پاییز پرهام می نوشتیم.انهایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند نمی فهمند که پاییز همان بهاری است که عاشق شده است!پاییز رنگ پریده:فرزاد«
از یک طرف از این پیامک رمانتیک فرزاد خوشم امده بود و ازطرفی دیگر از این بی موقع پیامک دادن سارا لجم گرفته بود!برای همین بلافاصله نوشتم:
»دیوونه اگه اینها رو برای انشا پرهام می نوشتیم خانومشون نمی گفت کدوم خل وچلی اینها رو برای یک بچه نه ساله نوشته؟!حالا بگذریم که فرزاد خله واقعا عاشقت شده.«
چند ثانیه از دادن پیامکم نگذشته بود که جواب داد:
»جدا؟!«
خواستم بنویسم:
آره جدا.
که صدای پرجذبه سینا از کنار گوشم امد:
ـ نمی دونستم علاوه بر سایر عادت های زشت عادت فالگوش ایستادن هم داری؟
از شدت ترس و یکه خوردن از شنیدن ناگهانی صدایش گوشی را روی پایم انداختم وبا اضطراب اب دهانم را قورت دادم وبرای اینکه حرفی زده باشم که کم نیاورم طلبکارانه گفتم:
ـ منم نمی دونستم که تو مثل ادمهای نامرئی بی سر وصدا راه میری؟یادم باشه یک کفش پاشنه بلند زنگوله دار بدم پات کنی که حداقل راه میری صدای پاتو بشنوم و انقدر از ترس زهره ترک نشم!
بی اختیار لبش از خنده باز شد ولی خیلی زود به خود مسلط گشت و با همان ابهت همیشگی اش گفت:
ـ ببین سروناز برای من سفسطه بازی نکن وحرف توی حرف نیار.دفعه اخرت باشه که پشت در اتاقم می ایستی وحرفها رو گوش می دی.
با پوزخندی گفتم:
ـ اتاقم؟!چه زود ملک و املاک رو می کشی بالا وفامیل میشی؟!بذار حداقل از راه برسی؟!

Signature
     
#44 | Posted: 5 Sep 2013 11:15 | Edited By: paridarya461
سکوت کرد ونگاهی به رویم انداخت وبه طرف اتاقم!حرکت کرد.برای اینکه نگاه عاقل اندر سفیهش را تلافی کنم وحرفی بزنم با صدای بلندی گفتم:
ـ کفش پاشنه بلند زنگوله دار توی کمد دیواریه!
وبا بسته شدن در اتاقم نفس عمیقی کشیدم وگوشی تلفن همراهم را از روی پایم برداشتم.رفتار سینا واقعا خوره اعصاب بود!اگر کسی با او سر می کرد باید روزی هفت هشت قرص آرام بخش می خورد تا حرکات عجیب وغریبش را هضم کند!
با بدنی خسته از جایم بلند شدم و به سوی اتاق پرهام رفتم تا هم تکالیفش را چک کنم وهم جزوه های دانشگاهم را بخوانم تا فردا که بعد از چند روز غیبت به سر کلاس می روم حداقل عقب نباشم.در حالی که از پشت در اتاقم می گذشتم یک لحظه به این فکر کردم که:
نکند برای انتقام از حرفهای اخرم عروسکها وخرسهایم را در سطل اشغال بیندازد که بی اختیار در جواب به خودم گفتم:
ـ به جهنم!
*****
بعد از برگشتن از دانشگاه وخوردن ناهار در حالی که اتاق پرهام را که حالا وسایل من هم به آن اضافه شده بود مرتب می کردم صدای نگ در ورودی خانه را شنیدم و با به سر کردن روسری به طرف در رفتم. با دیدن چشمی در و مشاهده شکلک سارا از پشت در با لبخندی قفل در را باز کردم و با ظاهر شدنش در آستانه در گفتم:
ـ دیوونه این چه قیافه ایه که از خودت در میاری؟
و روسری ام را روی شانه ام انداختم.خندید و داخل امد و گفت:
ـ می بینم که به سلامتی زنگ در درست شده!ناقلا مهندس برق بودی وخبر نداشتیم؟!
با لبخندی جواب دادم:
ـ آره تا دیشب که خراب بود لابد از صبح زود که ما رفتیم دانشگاه خودش درست شده.
در را بست و گفت:
ـ پس حتما کار سیناست.چون مامان می گفت که ساعت ده از خونه رفته بیرون.
به طرف آشپزخانه رفتم وقبل از آنکه وارد آن شوم پرسیدم:
ـ راستی پرهام غذاشو خوب خورده بود؟عمه برنامه درسی اش رو کنترل کرده که درست توی کیفش گذاشته باشه؟آخه وقتهاییکه نیستم همه اش شک دارم که چیزی رو یادش بره.
همراهم وارد آشپزخانه شد وجواب داد:
ـ آره مامان رو نمی شناسی تا موقع ظهر که پرهام میره مدرسه صد دفعه کیفش رو زیر و رو می کنه.حالا چرا تو ناهار پایین نیومدی؟
کتری را از آب پر کردم وگفتم:
ـ حوصله عزیز رو نداشتم نمی خواستم دوباره زیر ذره بین نگاهش برم.
پوزخندی زد وپشت میز آشپزخانه نشست وگفت:
ـ بنده خدا سینا هم حال و روز تو رو داره فکر کنم اونم به این خاطره که زیادی جلوی عزیز آفتابی نمیشه.حالا ناهار چی خوردی؟
زیر کتری رو روشن کردم وجواب دادم:
ـ شوید پلو یک کم از دیشب باقی مونده بود.
با دلخوری گفت:
ـ دیوونه!خب می گفتی منم غذامو می اوردم بالا.وقتی از دانشگاه اومدم عزیز ومامان ناهار خورده بودند منم تنهایی خورشت قیمه خوردم.
روبرویش پشت میز نشستم وگفتم:
ـ حالا طوری نشده عوضش برای شب یک شام درست وحسابی درست می کنم خان داداشت فرموده اند از این به بعد باید هر شب غذای آنچنانی درست کنم.
با تعجب گفت:
ـ دروغ می گی؟سینا گفت؟اون که شبها زیاد شام نمی خوره!
با حرص جواب دادم:
ـ چه می دونم؟!لابد خونه مردم اشتهاش باز شده.
خندید وگفت:
ـ ولی بی شوخی سروناز شبها پایین نیستی که ببینی چه خنده بازاری داریم!عزیز یک خط در میون میگه خب اینم از سجاد وسینا حالا فقط مونده تو شوهر کنی و از دستت خلاص بشیم فکر کن؟!
از اینکه عزیز سینا را قاطی متاهل ها قرار داده بود خشمگین شدم وگفتم:
ـ کی میشه یکی دوماهه باقیمانده بگذره و من از دست این لغزهای عزیز خلاص بشم؟!
با خنده جوابم داد:
ـ حالا اینها رو ول کن به شوهر کردن من بچسب.عزیز اگه بدونه حامد دو سه سال دیگه تصمیم داره به خواستگاری من بیاد پا میشه همین الان خودش میره خواستگاری.
از عصبانیتم کم شد ولبخندی زدم وپرسیدم:
ـ راستی امروز توی دانشگاه چی می گفت؟
با بی خیالی در جوابم گفتم:
ـ هیچی شعر و ور.می خواست منم یک کاری برای خودم جور کنم وبرم تدریس خصوصی.بیشتر نظرش این بود که توی موسسه اونها برم.
بلافاصله گفتم:
ـ فکر بدی نیست.تو چی جواب دادی؟
به پشتی صندلی تکیه داد وگفت:
ـ مگه از جونم سیر شدم!سینا رو نمی شناسی؟!میگه دوست ندارم موقع درس خوندنت کار کنی.البته اینها فیلمشه اصولا با کار کردن بیرون از منزل همه خانوم ها مشکل داره.
با خشم گفتم:
ـ سینا رو ولش کن که مغزش اساسی ایراد داره.احتمال میدم موقعیکه عمه سر این حامله بوده مراقب نبوده و زمین خورده.باور کن پرت وپلا زیاد میگه.
خندید وگفت:
ـ حالا بی شوخی سروناز اگه گرسنه اته برم از پایین غذا بیارم؟
با تشکر از جایم بلند شدم وبه طرف یخچال رفتم وگفتم:
ـ نه قربونت دیگه ساعت چهاره کم کم برای شام یک چیزی درست می کنم.
و ظرف میوه را از یخچال بیرون آوردم و روی میز آشپزخانه گذاشتم.درحالی که پرتقال را از ظرف میوه بر میداشت نگاهم کرد و گفت:
ـ راستی شبهایی که امتحان داریم می خواهی چکار کنی؟!توی اتاق پرهام با سر و صداش می تونی درس بخونی؟
روی صندلی پشت میز آشپزخانه نشستم وشانه هایم را بالا انداختم وجواب دادم:
ـ حالا تا سه چهار هفته دیگه خدا بزرگه اگه اتاق پرهام نتونستم میرم توی اتاق مامان اینها.
خواست حرفی بزند که صدای زنگ در ورودی هال توجهمان را جلب کرد.با تعجب نگاهم کرد وآهسته گفت:
ـ حتما عزیزه لابد اومده گوشم رو بگیره ببره پایین وبگه بذار این دختره به کار وزندگیش برسه.
دلخور گفتم:
ـ پس بی زحمت خودت برو در رو باز کن که اصلا تحمل کنایه هاشو ندارم.
بلافاصله از جایش بلند شد وبرای باز کردن در آشپزخانه بیرون رفت.گوشهایم را تیز کردم که صدای عزیز را بشنوم که با بازشدن قفل صدای بلند و متعجب سارا را شنیدم:
ـ سلام سینا تویی؟!
جا خوردم! و بی اختیار روسری ام را روی سرم کشیدم.با همان پرجذبه وهمیشگی اش به سارا جواب داد:
ـ پس می خواستی کی باشه؟
سارا به من و من افتاد وگفت:
ـ نه آخه فکر کردم عزیزه.
صدای بی حوصله اش امد که گفت:
ـ عزیز چرا؟مگه اینجا چه خبره؟
و بدون انکه نگاهی به آشپزخانه بیندازد از در آشپزخانه گذشت وبه طرف اتاف جدیدش رفت.سارا بی درنگ خودش را داخل آشپزخانه انداخت و ابروهاش را بالا برد و آهسته گفت:
ـ شنیدی؟سینا بود!چرا انقدر زود اومده؟!
با پوزخندی گفتم:
ـ لابد برای بدست اوردن دل عزیز جونش!
و نارنگی را از ظرف میوه برداشتم و پوست گرفتم.روبه رویم نشست و پرتقال نیمه خورده اش را برداشت وبا دلسوزی به سویم نگاه کرد و باز هم آهسته گفت:
ـ وقتشه برید برای عزیز از سیر تا پیاز تعریف کنید خودتون رو از این وضعیت خلاص کنید.
با حرص تکه ای از نارنگی در دهانم گذاشتم وگفتم:
ـ حتما عزیز خانم هم غصه اش میشه و به سینا میگه بیاد پایین سر خونه و زندگیش!!اگه قضیه رو بفهمه...
و با ورود سینا به آشپزخانه حرفم را قطع کردم وهمانطور گیج ومات نگاهش کردم.سینا باعصبانیت نگاهم کرد و.با گفتم علیک سلام سر اجاق گاز رفت و در قابلمه را برداشت وبا رویی در هم کشیده گفت:
ـ تو خسته نمیشی همه اش شوید پلو می خوری؟!ناهار همین رو داشتی؟
با ناراحتی گفتم:
ـ ببخشید خبر نداشتم جنابعالی برای ناهار هم تشریف میارید وگرنه امروز قلم پام می شکست و دانشگاه نمی رفتم و برای حضرت آقا آشپزی می کردم!خجالت نمی کشی مثل یک کلفت به من دستور میدی؟
سارا با رنگی پریده بلافاصله مداخله کرد و از جایش بلند شد و رو به سینا گفت:
ـ ما تازه از دانشگاه اومدیم.سروناز وقت برای درست کردن ناهار نداشته وهمین رو خورده یک دقیقه بشین الان میرم از پایین غذا میارم.
با چشمان به خون نشسته از عصبانیت نگاهم کرد وبا صدایی تحکم آمیز گفت:
ـ لازم نکرده.جفتتون همین الان میرید پایین چون تا نیم ساعت دیگه فرزاد میاد اینجا.
بی اختیار پوزخندی زدم وگفتم:
ـ خب خدا رو شکر نمردیم و یه مهمون بی دعوت توی خونه مون دیدیم!
کنایه ام را تاب نیاورد وجوابم داد:
ـ ببین سروناز این آشیه که خودت پختی پس باید تا اخرش هم وایسی.من برای تموم شدن پروژه ام نیاز به آرامش دارم قرارنیست که دم به ساعت سوهان اعصابم بشی.
طلبکارانه گفتم:
ـ پس چرا مهمون محترمت رو نمی بری پایین و در کمال آرامش وآسایش به کارت نمی رسی؟
جلوتر آمد و با قامتی که یک سر وگردن ازم بلندتر بود خم شد و شمرده گفت:
ـ برا اینکه حوصله سین جیم کردن های عزیز رو ندارم.
عصبانی گفتم:
ـ اِ...مگه من حوصله لغزهاشو دارم؟!
با حرص نگاهم کرد وگفت:
ـ این نقشیه ایه که خودت کشیدی و...
فوری میان حرفش پریدم وگفتم:
ـ آره خودم کشیدم ولی قرار نیست که برای یک اشتباه اعصابم رو از دست بدم.
و رو به سارا ادامه دادم:
ـ سارا جون امشب منم هوس کردم تو رو برای شام دعوت کنم اگه خواستی به لیلا و مریم هم زنگ بزن.
سارا هاج و واج من را نگاه کرد وخواست چیزی بگوید که سینا با صدای بلند سرم داد کشید:
ـ دِ...بسه دیگه..هی من میگم برای پروژه ام نیاز به آرامش دارم هی لج می کنه.
و رو به سارا خشمگین ادامه داد:
ـ تو هم برو پایین تا اون روی سگ من بالا نیومده!
از فریادش عصبانی شدم وبرای اینکه کم نیاورم بی اختیار گفتم:
ـ مثلا اون وقت تا حالا اون روی گربه ات بود؟
یک لحظه نگاهم کرد و بدون آنکه حرفی بزند از در اشپزخانه بیرون رفت.نگاهم به سوی سارا چرخید که در حین ترس و اضطرابی که در چهره اش نمایان بود ریزریز می خندید.با دلخوری پرسیدم:
ـ چیه؟چرا می خندی؟!
در حالی که هنوز ریزریز می خندید جوابم داد:
ـ دیوونه این چی بود گفتی؟
با حرص گفتم:
ـ اخه کم نمیاره؟همین طور یک بند پیله می کنه.حالا و چرا وایسادی؟!بشین محل اخم و تخمش هم نذار.
جدی شد و با نگاهی به در اشپزخانه اهسته گفت:
ـ سروناز بی شوخی بیا امشب بریم پایین.سینا قاطیه ها یک دفعه کار دستت میده؟!
بی درنگ گفتم:
ـ غلط کرده.مگه الکیه!
با دلسوزی نگاهم کرد وگفت:
ـ اخه بی انصاف یک ذره هم مراعات سن وسالش رو بکن.نا سلامتی هشت سال ازت بزرگتره اگه همین طور دایما توهین کنی که خیلی بهش بر می خوره.
با طلبکاری جواب دادم:
ـ تو غصه ات برای داداش جونت نباشه اون از پس کار خودش بر میاد.همین جوری ولش کردیم که اخرش اینطوری گستاخ شد؟اگه از اول بهش رو نمی دادیم و از ترسمون هی احترامش رو نگه نمی داشتیم جرات این عتاب وخطاب کردن ها رو پیدا نمی کرد.
سردر گم شانه هایش را بالا انداخت وگفت:
ـ از ما گفتن زیاد سربه سرش نذار.
و با رفتن به طرف در آشپزخانه ادامه داد:
ـ فعلا کاری نداری؟
به سویش رفتم وگفتم:
ـ کجا؟امشب اینجا هستی؟
با اشاره به سوی اتاقم! لبخندی زد وگفت:
ـ می ترسی؟

Signature
     
#45 | Posted: 5 Sep 2013 11:37 | Edited By: paridarya461
و با دیدن اخمهایم خندید وگفت:
ـ میرم پایین یک جوری برای عزیز بهونه جور کنم شب بیام بالا.مطمئنا عزیز اومدن سینا رو از پشت پنجره دیده الانه که هفت تیرکشون بیاد دنبالم.
با لبخندی گفتم:
ـ پس برای شب حتما بیا.
چشمکی زد وگفت:
ـ اون که به چشم.فقط فکر کن توی این گیر ودار فرزاد خله خودشو مهمون کرده!
خندیدم وگفتم:
ـ میگم خله نگو چرا؟
به طرف در رفت وآهسته گفت:
ـ اِ...جدا؟!
برای بدرقه اش همراهش دم در رفتم وجواب دادم:
ـ اره جداً.
و به شوخی در ادامه گفتم:
ـ پس بی زحمت اون ماکسی بلند مشکی ات رو بپوش که مهمونی امشب خیلی رسمیه!!
با خنده جواب داد:
ـ اون که حتما.فقط تو مغز سینا رو بپز که با اومدنم شوکه نشه.تو رو که نمی تونه بیرون کنه منم که بیام دیگه از عصبانیت کهیر می زنه.
با حرص گفتم:
ـ بیخود کرده.اگه از همین اول کار شل بجنبیم اینجا رو پاتوق می کنه وهر شب یک مهمون دعوت می کنه.
قبل از انکه دمپایی هایش را که دم در بود پا کند پرسید:
ـ راستی برای شام چکار می کنی؟می خواهی به مامان بگم یک چیزی درست کنه بیارم بالا؟
بلافاصله گفتم:
ـ نه قربون دستت عمه رو به دردسر ننداز خودش از بس این چند روزه حرص خورده وآب وآبکشی کرده از نفس افتاده دیگه نمی خواد بیشتر از این به زحمتش بندازی.
دمپایی هایش را پا کرد وگفت:
ـ پس هر وقت پختن شام رو شروع کردی یک پیامک بزن بیام بالا.خودت که می دونی دست پختم حرف نداره!
لبخندی زدم وگفتم:
ـ اره می دونم! یادم باشه به فرزادخله هم بگم.
و به طرف پله ها رفت وآهسته به شوخی گفت:
ـ فکر کن تا نیم ساعت دیگه میاد! اگه اومد بهش بگو بی تابی نکنه تا خودم رو برسونم.
با خنده گفتم:
ـ بیچاره حامد!
باز هم به شوخی جواب داد:
ـ گور پدر حامد!
با چشمهای گشاد شده از تعجب وناباوری گفتم:
ـ جداً؟!
به شوخی یا جدی جواب داد:
ـ آره جداً.
و به طرف پله های پایین رفت و من را در ابهام گذاشت.
*****
مقدار کمی سیب زمینی سرخ شده داخل پیش دستی کوچکی ریختم و روی صندلی پشت میز آشپزخانه نشستم وبا چنگال شروع به خوردن کردم.حین خوردن نگاهم به سوی اجاق گاز رفت که قابلمه باقالی پلو با ماهیچه روی آن قرار گرفته بود و یک مرغ کوچک هم داخل فر در حال برشته شدن بود.همچنین مقداری سیب زمینی خلال شده سرخ کرده بودم که کنار مرغ سوخاری قرار دهم.واقعا آشپز قابلی شده بودم! اگر هر رستوران یا هتلی برای کار می رفتم از روی هوا می قاپیدنم!
از اینکه استراحت شبانه ام را روی تهیه و تدارک شام آنچنانی برای مهمان بی موقع سینا گذاشته بودم از خودم لجم گرفت.با اینکه به رسم مهمانداری سلام وعلیکی هم با فرزاد نکرده بودم و مثل کنیزان مطبخ دربست در آشپزخانه نشسته بودم ولی بازهم با شنیدن صدای شاد وسرحالشان از داخل اتاقم خون خونم را می خورد و می خواستم با اردنگی هر دویشان را بیرون بیندازم.سینا که بعد از رفتن سارا برای گفتن حتی یک خسته نباشید هم از اتاق بیرون نیامده بود وفقط برای استقبال از دوست عزیزش رخصت داده و در را باز کرده بود صدای خنده وخوش وبشش بلندتر از فرزاد به گوش می رسید.با حرص چنگال را در چند سیب زمینی خلال شده فرو بردم ودر دهانم گذاشتم ودر افکارم غرق شدم چه درس خواندنی می کرد این پرهام!از خداخواسته پس از امدن از مدرسه و دیدن فرزاد در خانه کتاب و مشق را بوسیده وکنار گذاشته بود و دور وبر سینا و فرزاد بازی می کرد.
از اینکه با آمدن سینا به طبقه بالا کم کم داشتم از کارهای پرهام غافل می شدم خود را سرزنش کردم وچنگال بعدی را در دهانم گذاشتم وفکرم به سارا رفت.بنده خدا سارا گرفتار مهمانهای ناخوانده عزیز شده بود که برای عرض تسلیت امده بودند وبه خاطر حال نامساعد عمه آذر وظیفه پذیرایی از آنها را به عهده گرفته بود و مطمئنا با نیامدنش دماغ آقا فرزاد را حسابی سوزانده بود!
ـ اگه برات زحمت بود می گفتی به غذا کده یاس زنگ می زدم؟دوباره سرویسش راه افتاده.
با صدای سینا که در آستانه در آشپزخانه ایستاده بود وقیافه و لحن مهربانش هیچ شباهتی به سینای همیشگی نداشت بهت زده یک لحظه نگاهش کردم وبعد با پوزخندی گفتم:
ـ یک دفعه می ذاشتی شام رو می کشیدم بعد تعارف می کردی.
دوباره لحنش مثل همیشه شد وبا طلبکاری پا درون آشپزخانه گذاشت وگفت:
ـ مثل اینکه خوبی به تو نیومده؟!
پیش دستی خالی از سیب زمینی سرخ کرده را کنار گذاشتم وبه پشتی صندلی تکیه دادم وجواب دادم:
ـ خوبی داریم تا خوبی! تا حالا ضرب المثل نوش دارو بعد از مرگ سهراب رو شنیدی؟
به طرف کتری و قوری که روی اجاق گاز بود رفت وبا تمسخر گفت:
ـ چه ربطی داشت!
و اشاره به کتری کرد وادامه داد:
ـ لیوان ها رو کجا می ذارید؟می خوام چایی بریزم.
بی حوصله از جایم بلند شدم وگفتم:
ـ تو برو من خودم میارم.این زحمت هم به روی تمام زحمتهام.
با قاطعیت گفت:
ـ نه لازم نکرده تو بیایی.بگو کجاست خودم می برم.
بی تفاوت شانه هایم را بالا انداختم واشاره به کابینت کنار پنجره کردم وگفتم:
ـ همونجاست.هم فنجون هست هم لیوان هر کدوم خواستی بردار.
در کابینت را باز کرد و سه عدد لیوان کوچک برداشت و درون سینی گذاشت وسینی را کنار کتری وقوری قرار داد تا داخل شان چای بریزد.دوباره سرجایم پشت میز نشستم وگفتم:
ـ برای پرهام نریز اون شبها چایی نمی خوره.
هر سه لیوان را از چای پر کرد وبا نگاهی به رویم گفت:
ـ برای اون نریختم برای توئه.
و با یک دست سینی را بلند کرد و با دست دیگر لیوان چای را از داخلش برداشت وجلوی رویم روی میز قرار داد وبا گذاشتن قندان داخل سینی از در آشپزخانه بیرون رفت! از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم.سینا و از این ناپرهیزیها؟!هر که او را نمی شناخت لااقل من او را خوب می شناختم که هیچ وقت در خانه عمه اینها دست به سیاه وسفید نمی زد واگر هم دست میزد با هزار من منت! ولی حالا؟!چای ریختن امشبش واقعا حکایتی داشت که باید توی تاریخ می نوشتند!...
درست فکرهای پراکنده ام را جمع وجور نکرده بودم که صدای زنگ پیامک تلفن همراهم را روی میز آشپزخانه شنیدم وبی اختیار یک متر پریدم.بلافاصله گوشی را برداشتم ودکمه باز شدن پیامک را زدم.پیامک سارا بود.نوشته بود:
»از فرزاد چه خبر؟
برام پیامک داده:مردگان را هفته ای یک بار دیدار است ما که از یاد رفته ایم از مزاری کمتریم.دوباره طاقت دیدن مهمان را نداشتید؟«
لبخندی زدم وبلافاصله در جواب سارا نوشتم:
»خب انقدر خودتو براش لوس نکن و بیا بالا هنوز شام نخوردیم.«
دو دقیقه نکشید که جوابم آمد:
»اگه حالا بیام بالا نمی گه چقدر دم دست بود؟!تازه هنوز مهمونهای بی موقع عزیز نرفتند.«
در جوابش نوشتم:
»پس تا نیم ساعت دیگه طولش میدم شام رو نمی کشم.لطفا تا اون موقع یک فکری بکن.در ضمن محض اطلاعت من هنوز فرزاد رو ندیدم ولی صداش میاد خیلی خوشه.«
بی درنگ جواب داد:
»به به چشمم روشن!من فکر کردم از نبودن من غصه دار نشسته وگلوله گلوله داره اشک می ریزه.نگو که آقا از این ور خوشه و از اون ور خودش رو به موش مردگی می زنه.«
بلافاصله جواب دادم:
»هچکدوم.«
جواب داد :
»به قول شاعر:
هر چه پیش اید خوش آید!
من دیگه رفتم عزیز داره صدام میکنه . خداحافظ .«
می دانستم برای تمام کردن بحث و گفت و گو حرف عزیز را پیش کشید وگرنه این موضوعی نبود که بشود به این سادگی از ان گذشت!حس می کردم به تازگی سارا از پیامکهای فرزاد که کم کم پسوند خله آن داشت حذف می شد بیشتر استقبال می نمود و گاهی در انتظار پیامکهایش لحظه شماری می کرد.البته صحبت آخر حامد هم مزید بر علت شده بود و سارا از اینکه حامد می خواست تا دو سال و نیم سه سال دیگر او را بلاتکلیف نگه دارد کمی سرد گشته بود.البته این حق سارا بود که در مقابل این تصمیم حامد واکنش نشان دهد و تکلیف اصلی اش را بداند ولی از ان طرف هم از اینکه فرزاد را برای روز مبادا می خواست کار درستی نبود.باید در این مورد با او صحبت می کردم و تذکری می دادم این صحیح نبود که خودش واحساسش را به بازی می گرفت و تکلیف خودش و دلش را نمی دانست.البته فرزاد کاملا رو در رو حرفی با او نزده و اشاره به موضوعی نکرده بود ولی همین پیامک های پر معنی اش که هر کدام هزاران حرف درونش نهفته بود کمی دل سارا را تکان داده که این مسئله قابل توجه بود.اگر فرزاد حرفها و پیامکهایش جدی بود باید واضح و رودر رو صحبت می کرد تا موضوع از لفافه حرف زدن بیرون بیاید مگر نه اینکه در پیامکهایش اثبات می کرد.البته به قول سارا در هیچ کدام از پیامکهایش مستقیم به اسم سارا اشاره نکرده و او را همچنان در ابهام گذاشته بود!
شاید تردید سارا هم در انتخاب وداشتن یا نداشتن احساس بیشتر به این دلیل بود ونمی توانست به طور جدی تصمیم بگیرد.به هر حال هر چه بود باید...
به صدای زنگ تلفن اعتنا نکردم وهمچنان پشت میز نشستم.هر که بود سینا یا پرهام جوابش را می داد!
ـ سروناز شام کی اماده میشه من گشنمه؟
با شنیدن صدای پرهام به طرفش نگاه کردم و گفتم:
ـ نیم ساعت دیگه.اگه خیلی گشنته بشین همین الان برات بکشم؟
با غرور بچه گانه اش بلافاصله گفت:
ـ نه صبر می کنم با هم بخوریم....
و دوباره پیش سینا و فرزاد برگشت.پس از کمی منتظر شدن ونیامدن سارا میز ناهار خوری را که در سالن پذیرایی بود آماده کردم و ظروف شام را رویش چیدم و آرام آرام غذا را کشیدم و پرهام را صدا زدم تا بقیه را برای خوردن شام خبر کند وخودم دوباره به آشپزخانه برگشتم.
صدای مشتاق فرزاد را شنیدم که موقع نشستن پشت میز ناهار خوری بلند بلند می گفت:
ـ چرا انقدر زحمت کشیدید؟به جان خودم راضی به این همه زحمت نبودم.
و آهسته تر رو به سینا ادامه داد:
ـ سینا قدر خانمت رو خیلی بدون این دوره زمونه دخترهای خوب وهنرمند کم پیدا میشن.
از شوخی بی موردش می خواستم از آشپزخانه بیرون بدوم و کله اش را بکنم.حالا خوب بود او بهتر از هر کسی می دانست که با محضر رفتن نمایشی مان می خواستم عزیز را دست به سر کنیم.
با ناراحتی کمی گوشهایم را تیز کردم که جواب سینا را بشنوم ولی بر خلاف همیشه که در اینطور موارد آتشی میشد سکوت کرد وفقط به پرهام گفت که هر چی دوست داری بگو تا برات بکشم!
شاید ملاحظه حضور پرهام را می کرد وجوابی نمی داد ولی سینا که هیچ وقت ملاحظه ای در کارش نبود که حالا به خاطر یک بچه کوتاه بیاید! حتما حرف فرزاد اهمیتی برایش نداشته بود!
ـ راستی این نیکپور دوباره تماس گرفت و التماس دعا داشت.
با صدای فرزاد دوباره توجهم به حرفهایشان جلب شد.پس از ریختن نوشابه از پارچ به داخل لیوان سینا قاطع به جای جواب پرسید:
ـ کدوماشون؟ساسان یا ریحانه؟!
فرزاد با دهان پر جواب داد:
ـ بابا ریحانه دیگه.دیده از تو خیری نمی رسه دست به دامن من شده که با تو صحبت کنم تا موافقت کنی که با پروژه همکاری کنه.
جای سارا خالی! ای کاش بود وحرفها را می شنید و بلند بلند نچ نچ می کرد.
سینا با صدایی آهسته گفت:
ـ آره به خودم هم چند بار زنگ زده بهت گفتم که ولی از ادا و اطوار دخترها که خودشون رو نخود هر آشی می کنند اصلا خوشم نمیاد.
فرزاد بلافاصله خندید وبا لودگی گفت:
ـ حالا جون من این دفعه رو کوتاه بیا! فعلا که ادا و اطوار تو از همه دخترها بیشتره...
و بلندتر خندید.متوجه هیس گفتن سینا شدم که برای عوض کردن.حرف به پرهام گفت:
ـ باقالی پلو برات بریزم؟

Signature
     
#46 | Posted: 5 Sep 2013 12:06 | Edited By: paridarya461
و با صدای زنگ در ورودی هال حرفش را قطع کرد.مطمئنا سارا بود!
بی اختیار لبخند زدم ومنتظر ورودش نشستم.اگر سارا می دانست که سینا و فرزاد در سالن نشسته اند وشام می خورند هرگز پایش را بالا نمی گذاشت.چون به طور حتم سینا با اخمهای درهمش استقبال خوبی از او نمی کرد!
حدسم درست بود.پرهام در را باز کرد وطولی نکشید که سارا خودش را داخل آشپزخانه انداخت وبا دست روی سرش کوبید وآهسته گفت:
ـ تو که گفتی نیم ساعت دیگه شام رو میکشی؟
با صدایی بسیار آهسته گفتم:
ـ چکار کنم پرهام گرسنه اش بود کشیدم دیگه حالا تو چرا لال شدی و باهاشون سلام علیک نکردی؟
با اضطراب نگاهی به پشت سرش انداخت وگفت:
ـ سینا رو که دیدم دیگه نفهمیدم چطوری پریدم توی اشپزخونه داشتم سکته می کردم!
اهسته گفتم:
ـ خب حالا بیا بشین غذا برات گذاشتم بیا همین جا با هم بخوریم.
صدایش را پایین آورد و گفت:
ـ چی چی رو بخوریم؟مهمون ها هنوز پایینند.با مامان داریم شام درست می کنیم.یک سر اومدم بالا ببینم اوضاع در چه حاله؟! فکر نمی کردم انقدر زود غذا رو بکشی!
و با نگاهی به بیرون از آشپزخانه مظلومانه ادامه داد:
ـ حالا چه جوری از اینجا برم بیرون؟بنده خدا مامان با اون حالش دست تنها مونده.
با دلسوزی برای عمه گفتم:
ـ مهمون ها وقتی حال عمه آذر رو دیدند چطوری روشون شد شام بمونند؟!
با اوقات تلخی گفت:
ـ چه می دونم!؟داشتند می رفتند عزیز بهشون آویزون شد عزیز رو نمی شناسی؟حالا یک فکری بکن که از اینجا برم بیرون.
لبخندی زدم وگفتم:
ـ نگران نباش یک کم دیگه صبر کنی غذاشونو می خورند و میرند توی اتاق.
با حرص گفت:
ـ مثل لاک پشت غذا خوردن سینا رو نمی دونی؟! پنج ساعت دیگه هم از پشت میز جنب نمی خوره.حالا کنجکاوی فرزاد بماند که یک جوری سینا رو نگه داره تا ببینه من برای چی یک دفعه پریدم بالا.
با خنده گفتم:
ـ اتفاقا بد هم نشد.اون دفعه که نتونستید همدیگه رو ببینید بلکه امشب دیداری تازه کنید!
پوزخندی زد وگفت:
ـ شوخی ات گرفته؟قیافه سینا رو ندیدی که انقدر خوشی؟مسلما فهمیده که من برای سرکشی اومدم بالا.
از درماندگی اش که قیافه اش را با مزه کرده بود خنده ام گرفت وگفتم:
ـ چه بهتر! بذار بفهمه توی این دنیا یک نفر فضول تر از خودش وجود داره!
از خونسردی ام حرص خورد وگفت:
ـ چطوره یک آفتابه از توی دستشویی بردارم و بگم آفتابه مون گم شده بود اومدم آفتابه بگیرم و برم حالا فکر کن؟!
بی اختیار بلند خندیدم و از ترس شنیده شدن صدایم جلوی دهانم را گرفتم و با خنده فرو خورده گفتم:
ـ دیوونه!
او هم آهسته خندید وبا اشاره به سالن گفت:
ـ با این خنده ای که تو کردی دیگه امشب...
که ناگهان سینا در آستانه در آشپزخانه ظاهر شد وبا چشم غره ای به هردویمان رو به سارا گفت:
ـ چه خبره؟!
از ترس سرم را پایین انداختن و منتظر جواب سارا شدم.سارا که فکر نمی کرد سینا را جلوی در ببیند دستپاچه جواب داد:
ـ خانم عظیمی اینها پاییند عزیز اونها رو برای شام نگه داشته اومدم یک توکه پا از سروناز زردچوبه بگیرم و برم.
بی اختیار سرم را بلند کردم و به قیافه رنگ پریده سارا چشم دوختم.حالا خوب شد توی این هول و هراس نگفت آفتابه بگیرم و برم!
و بی اختیار لبخند گوشه لبم نشست.سینا بلافاصله به سویم نگاه کرد و با دیدن چهره خندانم پرسید:
ـ برای چی می خندی؟!
و با دقت به صورتم نگریست.از خنده بی موقعم حرصم گرفت وبرای اینکه کاری کرده باشم به طرف کابینت رفتم و درش را باز کردم و ظرف پلاستیکی زردچوبه را برداشتم و به سوی سارا آمدم وگفتم:
ـ بیا اینم زرد چوبه.
سارا ظرف زردچوبه را از دستم گرفت و با تشکر خواست که از آشپزخانه خارج شود که سینا با صدای جدی اش پرسید:
ـ مطمئنی فقط زردچوبه می خواستی؟!
و به این طریق با زبان کنایه حالی مان کرد که دستمان را خوانده!
سارا دوباره دستپاچه شد و بی درنگ جواب داد:
ـ آره.
و تعلل را جایز ندانست وسریع از آشپزخانه بیرون رفت.با رفتن سارا بی اختیار دلهره از سرزنش شدن وجودم را فرا گرفت و برای آنکه از زیر نگاه سنگین سینا خارج شوم به طرف ظرفشویی رفتم ومثلا مشغول جمع وجور کردن قابلمه های نشسته شدم.
چند لحظه نگذشته که صدای سینا را از پشت سرم شنیدم:
ـ شام خوشمزه ای بود ممنون.
و از در آشپزخانه بیرون رفت.از شدت شوکه شدن بی اراده برگشتم وبه در آشپزخانه نگاه کردم!گوشهایم درست می شنید؟! این صدای سینا بود؟نه عصبانیت و نه کینه ای از بس حرفهای کنایه آمیز و پرخاشگرش را شنیده بودم این لطف وسپاسش برایم گران می امد!او را چه شده بود مخش به سنگ خورده بود؟!چایی ریختن سر شبش هم عجیب وغریب بود!نکند اخر زمان شده بود و من خبر نداشتم!
با سردرگمی شانه هایم را بالا انداختم ودوباره به طرف ظرفشویی برگشتم ومشغول شستن قابلمه ها شدم.طولی نکشید که سر و کله سینا و پرهام در آشپزخانه پیدا شد وظرفهای تمام شده شام را سری سری اوردند.بی اختیار به احوال سینا دقیق شدم تا سر از کارش در اورم ولی متاسفانه یا خوشبختانه دوباره سگرمه هایش بی دلیل توی هم رفته بود و به این طریق اعلام کرد که زیادی خوشحال نباشم!محبت کردن های سینا دقیقا همانندخسوف و کسوف بود!
مگر چی میشد و آسمان به زمین می آمد و بعد از مدتها یک کلمه تشکرآمیز یا رفتار عطوفت باری از خود نشان می داد!
و امشب هم یکی از ان موارد استثنایی بود.البته تا قبل از اخم های بی دلیل!
بعد از اینکه تمام ظرفها را آوردند فرزاد برای خوش خدمتی داخل اشپزخانه سرک کشید و با تشکر گفت:
ـ خانم خسته نباشید!ببخشید که اینطور مزاحم شدم.
خانم؛ جای سارا خالی!
از خانم گفتنش بی اراده لبهایم از هم باز شد و لبخندی زدم و در جواب گفتم:
ـ خواهش می کنم کاری نکردم.
و بی اختیار فکرم به سفری که با او به زادگاه عزیز رفته بودیم کشیده شد.لحن حرف زدنمان آنجا کجا و اینجا کجا! عجب دنیایی بود!هزار تا رنگ داشت وتازه یکی یکی رنگهایش را رو می کرد!
ـ نیشت رو ببند چرا الکی می خندی؟
با صدای سینا به خود امدم و با لحنی معترضانه گفتم:
ـ چیه برای خندیدن هم باید اجازه می گرفتم/!
دقیق نگاهم کرد وبا عصبانیت گفت:
ـ از این به بعد بله.
با خشم پرسیدم:
ـ به چه مناسبت؟!
دوباره با عصبانیت گفت:
ـ به مناسبت شب یلدا!.خجالت نمی کشی به یک پسر غریبه همین طور زل زدی وهر هر می خندی؟
از اینکه ادای مردهای تعصبی را در می اورد لجم گرفت وگفتم:
ـ اولا پسر غریبه نیست و.دوست خودته! وقتی به آدم حسابی بودنش شک داری بی خود میکنی توی جمع خانواده راهش میدی.دوما کی زل زدم و هرهر خندیدم؟چشمهات مثل اینکه یک کم مشکل داره اگه واقعا هر هر میخندیدم چکار می کردی؟
با خشم سرش را جلو آورد وآهسته برای اینکه فرزاد و پرهام که توی هال روی کاناپه نشسته بودند نفهمند گفت:
ـ ببین سروناز تا زمانی که من زنده هستم دوست ندارم حرکت سبکی ازت ببینم.وگرنه خودت می دونی.
وحشت زده از تهدیدش سرم را عقب کشیدم وبی اختیار گفتم:
ـ اومدیم وصد وبیست سال عمر کردی!
یک لحظه چشمهایش برقی زد وآثار خنده روی لبانش نشست ولی خیلی زود به خود مسلط شد وابروهایش را درهم کشید وسرش را برگرداند و به طرف در آشپزخانه بیرون رفت.واقعا رفتارهای آفتاب ومهتاب گونه اش حکایتی داشت!یک دفعه خوشحال میشد ومهربان یک دفعه عصبی میشد ودیوانه!
به راستی توازن در حالاتش وجود نداشت!
با حرص دستکشهای ظرفشویی را دستم کردم ودلخور به تعداد ظرفهای نشسته نگاه کردم.بی انصاف حداقل دو تا دونه اش هم برای دلخوش کردنم نشست نه که پایین خیلی ظرف می شست؟! چه انتظاراتی من داشتم؟!در حالی که بی حوصله وخسته یکی کی ظرفها را کف مال می کردم صدای زنگ تلفن همراهم به گوشم رسید.با عجله دستکشهایم را در اوردم وگوشی را از روی میز آشپزخانه برداشتم شماره سارا بود.بلافاصله دکمه وصل ارتباط را زدم وگفتم:
ـ الو سارا...
جواب داد:
ـ چطوری سروناز؟در چه حالی؟
گفتم:
ـ ازخستگی دارم می میرم.اگه سینا هر شب بخواد اینجا مهمون بازی راه بندازه دیگه من نیستم.
با خنده گفت:
ـ زیاد ناشکری نکن من وضعیتم از تو بدتره.باز خوبه خونه شما یکنفر مهمونه ولی اینجا پنج نفر مهمونند.عزیز هم که راه براه هی دستور میده.تازه شام رو کشیدم دارند می خورند.مامان بیچاره از ضعف رنگ و رو به چهره نداره منم تا دیدم فعلا مهمونها مشغولند اومدم توی اتاق دارم باهات حرف می زنم.عزیز برای اینکه گله وشکایت نکنم یک خط در میون میاد میگه دختر هم دخترهای قدیم.اگه بیست تا مهمون سرزده می ریختند تو خونه اخمشون هم نمیشد نه که مثل حالا از زور خستگی نتونند جواب سلام مهمون رو بدهند.
با حرص گفتم:
ـ عزیز هم چه چیزهایی میگه!
خندید وگفت:
ـ همینو بگو!حالا اینها رو ول کن بچسب به اینکه موقعی که زردچوبه ورداشتم و از تو آشپزخونه پا به فرار گذاشتم با فرزاد چه سلام علیکی کردم!
از شدت هیجان در حرف زدنش خنده ام گرفت وگفتم:
ـ دروغ میگی؟!
با خنده گفت:
ـ به جون خودم.فرزاد تا منو دید که مثل جن زده ها زردچوبه به دست از توی اشپزخونه پریدم بیرون از جایش بلند شد ومثل آدم متشخص سرش را پایین آورد وسلام وعلیک رسمی کرد.
بلافاصله گفتم:
ـ اره الان هم وقتی می خواست برای شام تشکر کنه مثل یک آقا رفتار می کرد.
و با خنده ادامه دادم:
ـ خب باید کم کم یاد بگیره که با عروس و فامیل عروس چطوری حرف بزنه!
خندید و با لحن خوشحالی گفت:
ـ دیوونه!
با لبخندی گفتم:
ـ مگه دروغ میگم؟!
و با تازه شدن داغ دلم ادامه دادم:
ـ خدا کنه یکی پیدا شه این سینا رو هم آدم کنه دیگه ما هیچی نمی خواهیم!
به شوخی گفت:
ـ حداقل یک دعایی کن که بگیره...
و کمی مکث کرد و با صدای بلند گفت:
ـ الان مامان اومدم.
و خطاب به من ادامه داد:
ـ خب سروناز جون فعلا.اگه خسته ای ظرفها رو بذار صبح خودم میام بالا با کمک هم می شوریم.
با تشکر گفتم:
ـ نه قربونت خودت هم کار داری.راستی اگه تو هم نمی تونی بذار صبح من میام کمکت.
خندید وگفت:
ـ جای عزیز خالی که دوباره بگه دختر هم دخترهای قدیم!سروناز جون فعلا خداحافظ!

Signature
     
#47 | Posted: 5 Sep 2013 12:29 | Edited By: paridarya461
با گفتن قربانت گوشی را قطع کردم و درمانده به ظرفهای تلنبارشده نگاه کردم.
ـ سروناز سینا میگه چایی رو اماده کن بیام ببرم.
به طرف پرهام برگشتم وعصبانی از خرده فرمایش های سینا گفتم:
ـ بهش بگو نوکر بابات غلام سیاه!خودت بیا درست کن دستم بنده.
و پرهام بی معطلی به طرف هال رفت.می دانستم که به خاطر سادگی کودکانه اش جملاتم را تمام وکمال به سینا می گوید و از اینکه او را جلوی دوست عزیزش کنف می کرد دلم از خوشحالی ضعف رفت! واقعا پررویی هم حدی داشت!خودش زیادی بود حالا برای آسایش دوست عزیزش هم...
ـ این چه حرفی بود به پرهام زدی؟!
مضطرب وعصبی به سویش نگاه کردم و بی تفاوت پرسیدم:
ـ چه حرفی؟!
با ناراحتی گفت:
ـ همین نوکر بابات!!
طلبکارتر از او گفتم:
ـ مگه دروغ میگم نمی بینی چقدر ظرف سرم ریخته؟!عوض کمک کردن دستور هم میدی؟
با پوزخندی در گوشه لبانش گفت:
ـ دو تا دونه ظرف انقدر آه وناله داره؟ اگه نمی تونی بذار الان که فرزاد رفت خودم می شورم.
می دانستم که الکی می گوید برای همین با کنایه پرسیدم:
ـ مگه ظرف شستن هم بلدی؟
دوباره پوزخندی زد وگفت:
ـ می تونی امتحان کنی؟
بی اختیار فکری در ذهنم افتاد وگفتم:
ـ جداً؟!
با صدای پر جذبه اش در جوابم گفت:
ـ مگه من با تو شوخی هم دارم؟
از جوابش خوشم نیامد ولی برای به کرسی نشاندن حرفم گفتم:
ـ باشه قبول.هر چند که ظرفها رو کف مالی کردم و قابلمه ها رو هم شستم ولی برای ثابت کردن حرفت بقیه رو میدم خودت آب بکشی.
با تمسخر نگاهی به ظرفهای داخل سینک ظرفشویی انداخت وگفت:
ـ تو به این ظرفهای چرب وچیلی میگی کف مالی؟بذار خودم همه رو سر فرصت درست می شورم.
خوشحال از رفتار زیرکانه ام دستکشهایم را در اوردم وگفتم:
ـ خواهیم دید!
و به طرف در آشپزخانه رفتم.قبل از انکه از در خارج شوم شنیدم که گفت:
ـ لااقل چایی رو آماده کن که زود فرزاد رو راهی کنم.
با دلخوری به سویش برگشتم و جواب دادم:
ـ حالا اگه فرزاد خان چایی نخوره نمیشه؟
از کنارم رد شد و به طرف در آشپزخانه رفت و در جوابم گفت:
ـ فعلا که می بینی نمیشه.
و از در بیرون رفت.از رفتارش لجم گرفت وبا حرص زیر کتری را روشن کردم.پس از آماده کردن چایی پرهام را صدا زدم وسینی حاوی لیوان چای را دستش دادم وخودم به طرف اتاق پرهام رفتم تا هم کمی خستگی در کنم و هم کمی درسهایم را مرورکنم.طولی نکشید که صدای خداحافظی فرزاد را شنیدم و با کشیدن نفس آسوده ای جزوه فیزیکم را باز کردم.
با آمدن پرهام به اتاق با توپی پر گفتم:
ـ یک وقت فکر نکنی درس داری و سر درست بشینی ها؟
مظلومانه نگاهم کرد و جوابی نداد و روی تختش نشست و با دیدن سکوتش ادامه دادم:
ـ تو هم سن اونهایی که پا به پای اونها تا این موقع شب بیدار نشستی؟
نگاهی به ساعت انداخت و به آرامی جواب داد:
ـ تازه ساعت نه و نیمه.
با لحن خاصی بلافاصله گفتم:
ـ اِ....زوده؟می گفتی فرزاد نصف شب می رفت؟
مظلومانه تر نگاهم کرد وگفت:
ـ فردا که زیاد درس نداریم.خانوممون همون درس علوم اون دفعه ای رو می پرسه.
دوباره طلبکارانه گفتم:
ـ نه که اون دفعه خیلی خوب خوندی؟! کتابتو بیار ببینم می خوام ازت بپرسم.
با تعجب گفت:
ـ الان؟!
بدون مکث گفتم:
ـ پس کی؟فردا شب؟!
بی حوصله کتاب و.دفترش را آورد وجلویم گذاشت و دوباره روی تخت نشست و گفت:
ـ چرا فردا صبح نمی پرسی؟
با قاطعیت جواب دادم:
ـ برای اینکه تو بدونی کارهات رو به موقع انجام بدی و معطل کسی نشی.
و کتاب علومش را باز کردم و بخش مورد نظر را آوردم و چند سوال نمودم.سوال اولی و دومی را خوب جواب داد ولی دو سوال بعدش اش را دست و پا شکسته پاسخ داد که فریاد اعتراض من را در اورد وسرش داد کشیدم:
ـ اینطوری می خوای درس بخونی تا آخر شب بازی بازی و فردا صبح هم هول هولی مشق بنویسی و درس حاضر کنی؟! برم گوشی رو بردارم به بابا اینها خبر بدم؟اینطوری می خواهی بیست بگیری و...
که با باز شدن در اتاق و ظاهر شدن سینا در استانه در با قیافه اخم آلود و عصبانی اش روبه رو شدم که گفت:
ـ چته؟طفل معصوم رو تنها گیر اوردی؟! نصف شبی معلم اخلاق شدی؟!
و رو به پرهام ادامه داد:
ـ پرهام کتابت رو بردار بیار توی اتاق تا خودم ازت بپرسم.
و از در اتاق بیرون رفت.پرهام که با آمدن به موقع سینا شیر شده بود بی درنگ کتاب و دفتر علومش را برداشت و می خواست از اتاق بیرون برود که با فریادغضبناک من مواجه شد:
ـ اگه پاتو از این اتاق بذاری بیرون من می دونم و تو!!
یک لحظه طول نکشید که صدای پر تحکم سینا از راهروی اتاق خواب گفت:
ـ تو بیخود می کنی.پرهام زود بیا بیرون ببینم چه غلطی می کنه؟!
و پرهام با حرف شنوی بیشتر از سینا سریع از اتاق خارج شد.از اینکه پرهام را مطیع اوامر خودش کرده بود عصبانی وخشمگین ماشین مسابقه پرهام را که دم دستم بود به طرف در پرت کردم و به این طریق حرصم را خالی کردم.واقعا با آمدنش به طبقه بالا نظم و انضباط و از همه مهمتر شیوه رفتاری پرهام را عوض کرده بود.با پرهام طوری رفتار می کرد انگار که آدم بزرگی است و تمام نکات وظرافت رفتاری ادم بزرگ ها را نسبت به او رعایت می نمود درست بر عکس من! با من همانند یک بچه چهار ساله حرف می زد انگار که عقل و شعورم بیشتر از این قد نمی دهد.اگر همین طور به روشش ادامه می داد مطمئنا فردا پس فردا پرهام برایم تره هم خرد نمی کرد چه برسد به اینکه ازم حرف شنوی داشته باشد.
با صدای زنگ تلفن خانه از جایم برخاستم تا برای برداشتن گوشی به هال بروم که با قطع شدن صدای زنگ حدس زدم که دوباره همه کاره خانه)!( گوشی را برداشته.برای اینکه بدانم کیست به طرف راهروی اتاق خوابم رفتم و گوشهایم را تیز کردم تا حرفهایش را از داخل اتاقم که حالا او صاحبش شده بود بشنوم:
ـ مطمئنید درست گرفتید؟
ـ ...
ـ بله ظاهر همین جاست.جنابعالی؟
ـ ...
ـ برای چه منظوری تماس گرفتید؟
ـ ...
ـ باید جواب بدهم که با ایشون چه نسبتی دارم
ـ ...
ـ اگه کاری دارید بگید تا من اطلاع بدهم؟
ـ ...
سردرگم و متعجب بیشتر گوشهایم را تیز کردم تا از لابه لای حرفهایش بتوانم مخاطبش را بشناسم.
ـ ببینید آقا مثل اینکه شما تماس گرفتید اگه کار مهمی هست بگید تا...
ـ ...
آقا؟! با کی بود که اینگونه حرف می زد؟! مغزم را به کار انداختم تا حدس بزنم چه کسی است ولی حتی یک نفر هم به خاطرم نرسید!
ـ یک لحظه گوشی حضورتون.
و در را توی صورت متعجب و بلاتکلیف من که پشت در همچنان گوش ایستاده بودم باز کرد و در حالی که دهانی گوشی را محکم گرفته بود با چشمان به خون نشسته و عصبانی نگاهم کرد و با پوزخندی گفت:
ـ نگفته بودی هم کلاسی متشخص و آقا منشی هم داری!
و گوشی را دستم داد و همانطور ایستاد و به چشمهای هاج و واج مانده ام زل زد.در حالی که در ذهنم دنبال کلمه هم کلاسی آقا منش می گشتم گوشی را دم گوشم بردم و با صدای کم رمق و بی جانی گفتم:
ـ الو؟
صدای نا آشنا و در عین حال آشنایی جواب داد:
ـ الو سروناز خانم شمایید؟
در حالی که هنوز در حافظه ام دنبال صاحب صدا می گشتم پرسیدم:
ـ شما؟!
با نهایت ادب در جوابم گفت:
ـ منم حامد.
با خیال اسوده نفس عمیقی کشیدم و بی اعتنا به چشمهای از حدقه در آمده سینا به طرف هال حرکت کردم و گفتم:
ـ بله بله شناختم سلام عرض کردم.حال شما؟
جواب داد:
ـ سلام از ماست.می بخشید که این وقت شب مزاحم شما شدم.راستش هر چی به تلفن همراه سارا زنگ می زنم خاموش بود با خونه شون هم به خاطر ملاحظه کاری که سارا خیلی سفارش کرده بود نتونستم تماس بگیرم برای همین مزاحم شما شدم.سارا الان اونجاست؟
بلافاصله گفتم:
ـ نه پایینه اگه کاری هست بفرمایید تا بهش خبر بدم؟
و کنجکاو و متعجب از تماس غیر منتظره اش منتظر بقیه حرفش شدم.
ـ حقیقتش من فردا صبح عازم سفر هستم و تا پانزده روز دیگه برنمی گردم خواستم اگه ممکنه به سارا اطلاع بدید که نگران نشه.
بی اختیار از دهانم پرید:
ـ چرا انقدر بی خبر؟
کمی در دادن جواب تعلل کرد و گفت:
ـ راستش یک دفعه پیش اومد.اگه ممکنه شما به سارا خبر بدید که دلواپس نشه.
خواستم بیشتر راجع به سفرش بپرسم که ترسیدم به حساب فضولی ام بگذارد وبی درنگ گفتم:
ـ پس من الان به سارا خبر میدم که با شما تماس بگیره.
ـ محبت می کنید به خانواده سلام برسونید.خداحافظ.
و تماس را قطع کرد.از شتاب آخرش برای قطع کردن مکالمه متعجب شدم وگوشی را قطع کردم و روی کاناپه نشستم و به فکر فرو رفتم.
ـ خب به سلامتی برای کدوماتون بود؟
با صدای بم و پر از خشم سینا یک دفعه هول کردم و دستم را روی قلبم گذاشتم و به طرفش نگاه کردم و گفتم:
ـ وای ترسیدم!چرا اینجوری میکنی؟!
با عصبانیت جلویم ایستاد و با دستانی که در سینه قفل کرده بود پرسید:
ـ بالاخره نگفتی این شازده پسر کی بودند؟!
تازه به صرافت پرسشش افتادم و با ترس و لرز گفتم:
ـ کی؟
با حرص وخشم جوابم داد:
ـ مش خیرالله!
و پس از دیدن سکوتم فریاد کشید:
ـ میگی یا بگم سارا بیاد؟
از فریادش بی اختیار چشمهایم را بستم و با بغض گفتم:
ـ سینا یک بار دیگه داد بکشی از این خونه میرم.
با خشم دوباره داد کشید:
ـ به جهنم! دو روزه که بالا سرتون نبودم کارتون به اینجا کشید!حالا میگی یا بازم خودت رو به موش مردگی میزنی؟!
با یک فکر آنی چشمهایم را باز کردم و گفتم:
ـ نماینده کلاسمون بود.به همه بچه ها زنگ زده بود که بگه فردا کلاس تشکیل نمیشه.به سارا هم زنگ زده انگار نتونسته تماس بگیره ازم خواست که حتما بهش اطلاع بدم.
با توضیح نسبتاً قانع کننده ام کمی آرام شد و با تردید نگاهم کرد.و برای اینکه الکی به خودم وعده فریب دادنش را ندهم با پوزخندی گفت:
ـ مطمئن باش همه حرفهات رو باور کردم!
و به طرف اتاق حرکت کرد.با کشیدن نفس عمیقی به پشتی کاناپه تکیه دادم و پلکهایم را روی هم گذاشتم.
عجب حکایتی؟!سینا واقعا روی اعصاب راه می رفت! و با کشیدن نفس عمیق دیگری پلکهایم را از هم گشودم و از جایم برخاستم تا برای دادن خبر غیر منتظره حامد به پایین بروم.
سارا با خونسردی گفت:
ـ دیگه چیزی نگفت؟
کمی فکر کردم و در جواب سارا گفتم:
ـ نه فقط همین ها رو گفت.حالا هم برو زودی بهش زنگ بزن ببین چی میگه.
اشاره به داخل خانه کرد و گفت:
ـ چرا نمیایی تو؟
در جوابش تشکر کردم و با اشاره به کفشهای پشت در گفتم:
ـ مهمون هاتون هنوز نرفتند؟
با خستگی جوابم داد:
ـ نه مگه عزیز به این سادگی ها ولشون میکنه؟!مهمون شما چی؟فرزاد رفت؟از پشت پنجره آشپزخونه دیدم که رفت.
با لبخندی سرم را تکان دادم و به شوخی گفتم:
ـ مهمون ما کلاسش بالاتره!
یک لنگه از ابروهایش را بالا انداخت و در جوابم گفت:
ـ بر منکرش لعنت.
خندیدم و در حالی که از پله ها بالا می رفتم آهسته گفتم:
ـ پس با این حساب دروغی را که به سینا گفتم یادت نره فردا صبح کلاس تعطیله شیر فهم شدی؟!
منظورم را فهمید و با خنده گفت:
ـ آره بابا تو هم با این دروغ سرهم کردنت!
و با بالا رفتنم از پله ها در ورودی طبقه پایین را بست.

Signature
     
#48 | Posted: 5 Sep 2013 13:15 | Edited By: paridarya461
فصل ۹
در حالی که در رختخوابی که پایین تخت پرهام پهن کرده بودم غلت می زدم با گوشه چشم نگاهی به ساعت کردم.ساعت هشت ونیم صبح بود.نگاهی به پرهام که روی تختش آرام خوابیده بود ونفسهای منظم می کشید انداختم.طفلی این چند روز با وجود اعصاب ناراحتم خیلی به او سخت می گرفتم و اذیتش می کردم.از هر جا که عصبی می شدم سر او خالی می کردم واشتباهات کوچکش را بزرگ جلوه می دادم.)مال بی شعوریته(
با کش و قوسی به بدنم روی تشک نشستم وبا بی حالی پتو را کنار زدم وخمیازه ام را فرو خوردم و با مالش چشمهای خواب الوده ام از رختخواب بلند شدم وموهای نامرتبم را شانه زدم و با کشی بستم و روسری طوسی ام را سر کردم و ژاکت سفید بلندی روی بلوز آستین کوتاهم پوشیدم و در دل به بودن سینا در خانه و محدود شدن آزادی ام در لباس پوشیدن بد وبیراه گفتم.
پتوی روی پرهام را مرتب کردم و با جمع کردن رختخوابم و گذاشتن در گوشه ای اهسته در اتاق پرهام را باز نمودم و به بیرون سرک کشیدم.
درب اتاق من یا در حقیقت درب اتاق سینا بسته بود و نشان می داد که او هنوز بیدار نشده است.در اتاق پرهام را آرام پشت سرم بستم و پاورچین پاورچین برای شستن دست وصورتم به دستشویی رفتم.موقع خشک کردن صورتم با حوله از داخل آیینه متوجه شدم که موهای بلندم از پشت روسری ام بیرون آمده است!
وای!پس دیشب هم موهایم از پشت روسری ام بیرون بوده و نفهمیدم!خوب شد مدام در آشپزخانه بودم و فرزاد را زیاد نمی دیدم ولی سینا چی؟!
با حرص روسری را از سرم در اوردم و موهایم را دو دور بالای سرم پیچیدم وبستم و روسری را دوباره سرم کردم حالا بهتر شد.بلافاصله از دستشویی بیرون آمدم وبه آشپزخانه رفتم.از تعجب خشکم زد!
آشپزخانه به هم ریخته دیشب مثل دسته گل شده بود!تمام ظرف وظروفها مرتب روی هم چیده شده بود وسفره میز آشپزخانه از تمیزی برق می زد.
واقعا کار سینا بود؟! او که در طبقه پایین هیچ کاری نمی کرد وحتی لیوان آبی که می خورد را برای نمونه نمی شست!
واقعا از شدت تعجب حیرت کرده بودم!سینا و از این کارها!
با تمام حیرتی که کرده بودم پا به درون آشپزخانه گذاشتم وبرای خوردن صبحانه اول کتری آب را روی اجاق گاز قرار دادم وظرف کره وپنیر و شیشه مربا را از درون یخچال بیرون آوردم و روی میز چیدم ومشغول خوردن صبحانه شدم و به فکر فرو رفتم:
»ای کاش برای موجه جلوه دادن تماس حامد حرف دیگری می زدم وکلاس امروزمان را تعطیل نمی کردم.«
ـ چای اماده کردی؟
با دیدن چهره خواب الود سینا دم در اشپزخانه از افکارم خارج شدم و با تکان دادن سر گفتم:
ـ الان دم می کنم.
کمی تعلل کرد و نگاهی به کتری انداخت و به طرف اتاق برگشت.موقع رفتنش به اتاق از پشت نگاهش کردم و برای دم کردن چای از جایم بلند شدم.او هم مانند من ملاحظه لباس پوشیدنش را نموده و پیراهن ابی کتان روی زیر پیراهنش پوشیده بود وشلوار ورزشی سرمه ای به پا کرده بود.می دانستم که در پایین مواقعی که مهمان ندارند با زیرپیراهن می چرخید و وقتهایی که کسی به خانه شان می اید پیراهن می پوشید.
چای را دم کردم و قوری را روی کتری گذاشتم و دوباره پشت میز برگشتم و مشغول خوردن صبحانه شدم.چند لحظه بعد وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست و تکه ای نان برداشت و در حالی که با کارد رویش پنیر می گذاشت بدون آنکه نگاهم کند گفت:
ـ دایی اینها هنوز بهت یاد ندادند به یک بزرگتر سلام کنی یا صبح بخیر بگی؟
انتظار این حرفش را نداشتم ولی برای اینکه کم نیاورم گفتم:
ـ چرا یاد داده اند چطور؟
قبل از انکه لقمه را در دهانش بگذارد سرش را بلند کرد ونگاهم کرد ودر جوابم گفت:
ـ خیلی روت زیاده!
من هم تکه ای نان برداشتم وپنیر رویش گذاشتم وبه روش خودش گفتم:
ـ از این زیادتر هم میشه!
پوزخندی زد و با دقت نگاهم کرد و پس از کمی سکوت با لحنی پر جذبه گفت:
ـ قرار نیست بهم چای بدی؟
خواستم جواب بدهم که:
مگه اینجا قهوه خونه مش قنبره؟
ولی چیزی نگفتم وبه جبران ظرف شستن شب گذشته اش از جایم بلند شدم و برای ریختن چای به طرف اجاق گاز رفتم ویک لیوان چای ریختم وجلویش گذاشتم ودر حالی که روی صندلی پشت میز می نشستم گفتم:
ـ فکر نمی کردم آنقدر خوب بتونی ظرف بشوری؟
چایی اش را با شکر شیرین کرد وبا هم زدن آن پرسید:
ـ چطور؟!
تکه ای دیگر نان برداشتم و در جوابش گفتم:
ـ اخه وقتی آشپزخونه رو دیدم کمی جا خوردم.
موقع خوردن چای نگاهم کرد وگفت:
ـ مطمئنی من شستم؟
با تردید به او چشم دوختم وبا پوزخندی پرسیدم:
ـ نکنه پرهام شسته؟!
دوباره نگاهم کرد وبا تمسخر گفت:
ـ شاید!
از حرفهای ضد و نقیضش و از اینکه اینطوری بازی ام می داد لجم گرفت وگفتم:
ـ خب خدا رو شکر می دونستم که...
نگذاشت حرفم را ادامه دهم و با لحنی جدی گفت:
ـ چرا بهم یاد آوری نکرده بودی که امروز تولد پرهامه؟!
با مغزی داغ گرفته از شدت شوکه شدن و سهل انگاری ام پرسیدم:
ـ تولد پرهام!
از دیدن قیافه بی خبرم از روی تاسف سرش را تکان داد و پوزخندی زد وگفت:
ـ پس یادت نبود؟واقعا که برای همین دیشب سر این طفل معصوم آنقدر داد کشیدی؟!عوض تبریک گفتنت بود؟!
از عذاب وجدان و اینکه چطور غفلت کرده بودم اشک در چشمهایم جمع شد وگفتم:
ـ مگه توی این اوضاع واحوال حواسی برام می مونه؟!تو از کجافهمیدی؟!بابا اینها چطور یادشون نبود؟
آخر چایی اش را سر کشید وگفت:
ـ دایی و زن دایی دیشب زنگ زدند و به پرهام تبریک گفتند.اگه وظیفه فالگوش وایسادنت رو به نحو احسن انجام میدادی حتما می فهمیدی که پرهام بهشون گفت که سروناز آشپزخونه هست عمه جانت هم یادش بود و به بالا زنگ زد و با پرهام حرف زد.
با نهایت تعجب پرسیدم:
ـ پس چرا من چیزی نفهمیدم؟!
تکه ای دیگر نان برداشت و در جوابم گفت:
ـ یعنی صدای زنگ تلفن رو نشنیدی؟!
با کمی فکر جواب دادم:
ـ چرا ولی راستش تصور نمی کردم...
و حرفم را ادامه ندادم و با احساس عذاب وجدان سرم را بین دو دست گرفتم ومستاصل گفتم:
ـ حالا چکار کنم؟!مطمئنا پرهام هیچ وقت من رو نمی بخشه.
لقمه اش را فرو داد و با نگاهی به حال و روزم دلش به رحم آمد وگفت:
ـ حالا هم طوری نشده اصل کار امروز برای امشبش یک جشن کوچولو بگیر.
سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم وبی اختیار پرسیدم:
ـ جشن؟!
با قاطعیت جواب داد:
ـ اره مگه هر سال دایی اینها براش نمی گرفتند؟! تو هم امسال در نبود اونها عرضه ات رو نشون بده.نکنه بلد نیستی؟!
سرم را تکان دادم و درمانده گفتم:
ـ موضوع این نیست آخه تا حالا از این کارها نکردم.همیشه مامان کارها رو راست و ریست می کرد.
وبا کمی مکث با به یاد اوردن چیزی گفتم:
ـ چطور سارا یادش نبود؟!
به پشتی صندلی تکیه داد و با صدای پر ابهتش جواب داد:
ـ سارا هم مثل تو! همین که کارهای روزمره اش رو انجام میده وفراموش نمی کنه باید ممنونش باشیم.
فهمیدم که مسخره مان می کند برای همین اخمهایم را درهم کشیدم وبه سفره روی میز نگاه کردم.نگاهی به من انداخت و پس از کمی سکوت گفت:
ـ به هر حال برای شادی دل پرهام هم که شده باید این جشن رو امشب برگزار کنی.تازه پرهام برای امشب فرزاد رو هم دعوت کرده.
سرم را بلند کردم و با عصبانیت گفتم:
ـ فرزاد؟!گردن کلفت تر از اون نبود؟!
کمی لبهایش از خنده باز شد و گفت:
ـ دل بچه این حرفها سرش نمیشه.
و از جایش بلند شد و با لحن محکمی ادامه داد:
ـ چیزهایی رو که لازم داری لیست کن تا بگیرم.شام رو هم به غذا کده یاس سفارش میدم.فقط از پرهام بپرس که چندتا از دوستهاشو دعوت می کنه؟کیک رو هم خودم می گیرم.
نگاهش کردم وگفتم:
ـ پس عزیز چی؟! نمیگه توی گیرودار عزاداری دایی عزت جشن تولدمون چی بود؟!
لیوان چایی اش را درون ظرفشویی گذاشت وقاطعانه گفت:
ـ دیگه بدتر از عقد کنون مصلحتی سه چهار روز پیشمون که نیست!
و از در آشپزخانه بیرون رفت.
از اینکه این مراسم خجسته را)!( یاداوری می کرد حرصم گرفت و با غیظ وسایل صبحانه را جمع وجور کردم.با رفتن سینا به بیرون از خانه به تلفن همراه سارا زنگ زدم وخواستم که او به طبقه بالا بیاید تا جریان جشن تولد پرهام را به او نیز بگویم.طولی نکشید که سارا بالا آمد وبعد از گفتن موضوع تولد پرهام با هیجان دستهایش را به هم زد وگفت:
ـ دروغ میگی؟می خواهی جشن تولد بگیری؟
در جوابش گفتم:
ـ اره همین امشب و تو هم باید کمکم کنی.
و برای اوردن چای به آشپزخانه رفتم.همراهم به آشپزخانه آمد و سر یخچال رفت و گفت:
ـ باور کن صبحونه نخوردم تا زنگ زدی و در مورد تولد پرهام گفتی مثل برق گرفته ها پریدم بالا.
و ظرف های پنیر وکره را از یخچال بیرون آورد وروی میز آشپزخانه گذاشت و ادامه داد:
ـ حالا فکر کن فرزاد هم قاطی بچه ها بشینه و کلاه بوقی سرش بذاره و بادکنک بترکونه!
و پشت میز میز نشست ودوباره ادامه داد:
ـ ولی بی شوخی چرا من و توی خنگ موضوع به این مهمی رو یادمون رفته بود؟!
دو لیوان چای ریختم و روی میز گذاشتم وپشت میز نشستم وگفتم:
ـ برای اینکه زیادی فکرمون مشغول بود.تو به قضیه حامد و پیامکهای فرزاد منم به سوء تفاهم عزیز واسباب کشی سینا به بالا دیگه این وسط اگه جشن تولد خودمون هم بود یادمون می رفت دیگه چه برسه به پرهام.
در حال خوردن صبحانه نگاهم کرد و گفت:
ـ حالا بگو چکار کنیم؟چطوری از دل پرهام در بیاریم؟پیش خودش نمیگه این دوتا دیوونه حواسشون کجا بود؟!هر چند که هنوز بچه ست ولی عقلش به این جور چیزهاخیلی خوب میرسه.
سرم را تکان دادم وبا ناراحتی گفتم:
ـ باور کن منم به این چیزها فکر می کنم که می ترسم برم بیدارش کنم.نمی دونم چطوری بهش تبریک بگم!الان ساعت نه و نیمه باید پاشه دیکته اش رو بنویسه وعلومش رو بخونه.
لبخندی زد وبا هیجان گفت:
ـ چطوره قیافه هامون رو مسخره کنیم و بریم توی اتاقش و یک جوری غافلگیرش کنیم و بگیم می خواستیم این طوری بهت تبریک بگیم؟!
خندیدم وگفتم:
ـ اره فکر بدی نیست.
وکمی از چایی ام را خوردم وادامه دادم:
ـ راستی موضوع حامد چی شد؟فهمیدی می خواد کجا بره؟
کمی قیافه اش درهم رفت وگفت:
ـ نه آب زیرکاه موبایلش رو خاموش کرده بود.هرچی بهش زنگ زدم انگار نه انگار.فکر کنم فیلمش بود!اگه ببینمش یک دماری از روزگارش در بیارم که اون سرش ناپیدا باشه!
برای اینکه فکرش را عوض کنم بلافاصله گفتم:
ـ حالا اینها رو بی خیال شو زود باش صبحونه ات رو تموم کن بریم سر وقت پرهام.
لبخندی زد وگفت:
ـ ما رو بگو که امروز خودمون رو تعطیل کردیم!فردا هم که جمعه ست دیگه خدا بده برکت!
از جایم بلند شدم و در جوابش خندیدم.

Signature
     
#49 | Posted: 5 Sep 2013 13:36 | Edited By: paridarya461
قبل از انکه وارد اتاق پرهام بشویم دوباره قیافه هایمان را نگاه کردیم و برای چندمین بار از خنده ریسه رفتیم.سارا یکی از پیراهن های بالا تنه کوتاه وگل درشت عزیز را از پایین آورده پوشیده بود و موهای فرفری اش را دو طرف سر چسبانده وبا کش محکم بسته بود وعینک کلفت با فریم سیاه عزیز را که برای مطالعه از ان استفاده می کرد برای چند دقیقه کش رفته و به چشمش زده بود و پاچه های شلوارش را داخل جورابهای مشکی عزیز نموده و هیبتی شبیه عزیز پیدا کرده بود البته با این تفاوت که به جای چهارقد موهایش را دو طرف سرش به صورت مضحکی بسته وابروهای نازکش را پشت عینک سیاه به عمد بالا برده بود.من نیز یکی از پیراهن های چهار خانه سینا را از اتاقم برداشته و دکمه هایش را تا خرخره بسته بودم وکت وشلوار خاکستری اش را از کاور در اورده و به تنم کرده بودم و یکی از کراوات های طرحدار سینا را با هزار بدبختی به کمک سارا گره مخصوص زده و به گردنم بسیته بودم وبه خاطر بلندی وگشادی کت وشلوار سینا لبه آستین ها و پایین شلوار را چند تای نا مرتب زده وموهای صاف وبلندم را زیر یکی از کلاه های ورزشی اش پنهان کرده بودم.
دقیقا شده بودیم عزیز وسینا!
دو شخصیت دوست داشتنی ومورد علاقه مان)!( ولی در نمادهای مسخره!
سارا با ضربه ای به در اتاق پرهام اول وارد شد و با ریتمی مخصوص شروع به خواندن تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک...نمود و من هم با همراهی کردنش در خواندن شعر به دنبالش وارد شدم و دست زدم.
پرهام بلافاصله چشمهای خواب آلودش را باز کرد و بهت زده نگاهمان کرد و با دیدن ریخت وقیافه مان بلند خندید و سرجایش روی تخت نشست وبا خنده به حرکات ودست زدنهای مسخره مان نگاه کرد کمی دور اتاق چرخیدیمو با حرکات نمایشی مان پرهام را خنداندیم و به سویش امدیم وگونه هایش را بوسیدیم وتولدش را تبریک گفتیم ودستش را گرفتیم و از تخت بیرونش اوردیم وهمراه خودمان به هال بردیم وهمچنان اهنگ تولد تولدت مبارک را خواندیم.
پرهام که از خوشحالی روی پایش بند نبود با دیدن شادی مان او هم به جست وخیز پرداخت وبلندتر از ما آهنگ تولدت مبارک را خواند و دست زد.
ـ اینجا چه خبره؟!
با صدای محکم سینا در جا خشکمان زد و به در ورودی نگریستیم!
حاضر بودم همان لحظه بمیرم ولی به قیافه سینا نگاه نکنم!
در حالی که لباس هایش را پوشیده بودم می خواستم از شرم و بیشتر از ترس کفن نشده در گور بخوابم!
واقعا چه حال و روزی داشتم!جرات نگاه کردن به صورتش را نداشتم وبا حالتی عصبی دستهایم را مشت کردم و در جیب کتی که در تنم بود فرو بردم.
سارا که انگار حال و روزش همانند من بود با اضطراب پرسید:
ـ کی اومدی؟!
بدون آنکه سرم را بلند کنم صدای پر جذبه اش را شنیدم که جواب داد:
ـ همین الان.انقدر سر وصدا می کردید که متوجه زنگ در نشدید.چرا در ورودی رو باز گذاشتید؟!
و با احساس سنگینی نگاهش دستهایم را محکمتر مشت کردم که پرسید:
ـ این چه قیافه ایه که برای خودتون درست کردید؟!این لباس ها رو از کجا اوردید؟
تحمل این همه عذاب کشیدن را نداشتم و بدون آنکه جوابی بدهم اشک در چشمهایم حلقه زد و بی اختیار به طرف اتاق پرهام دویدم ونفهمیدم که سارا در جوابش چه گفت.
در حالی که با دستمال اشکهایم را پاک می کردم روی تخت نامرتب پرهام جابه جا شدم و سرم را بین دستهایم گرفتم خدا این چه آبروریزی بود! از این همه لباس چرا لباس های او را برداشتم؟!شاید چون فکر می کردم با پوشیدنش مسخره تر می شوم!
اگر تا اخر عمرم هر چقدر سرزنشم کنم حقم است!تازه داشتم قلق رفتارش را به دست میاوردم که اینطور همه چیز...
و با باز شدن در نگاه گریانم را به در اتاق دوختم.سارا ابتدا نگاه کنجکاوی به رویم انداخت و با بستن در پشت سرش پقی زد زیر خنده وبا چشمانی خندان گفت:
ـ فکر کن!
و عینک سیاه عزیز را که در دستش بود داخل جا عینکی گذاشت وپیراهن چین دار عزیز را جلو کشید وبا اشاره به آن گفت:
ـ باور کن سینا با دیدن این ریخت وقیافه مان ته دلش داشت می خندید.
با حرص از خوشحالی بی موقعش گفتم:
ـ چیه خیلی ذوق زده شدی؟!
با خنده به کت و شلوارم اشاره کرد و گفت:
ـ فکر کن؟! سینا با دیدن کت وشلوار تن تو چه قیافه ای شد؟!هم خنده اش گرفته بود هم اینکه می خواست رو ندهد که یک وقت پررو بشیم!
با خودخوری لبم را به دندان گزیدم و پرسیدم:
ـ حالا چی بهش گفتی؟
با لبخندی گفت:
ـ راستش رو گفتم که برای غافلگیر کردن پرهام این کار رو کردیم.
و جورابهای سیاه عزیز را از پایش در اورد و ادامه داد:
ـ حالا هم زود باش تا کار بیخ پیدا نکرده لباس ها رو در بیار.می ترسم از شانس خوبمون سروکله عزیز هم همین الان پیدا بشه.
یک دفعه از به یاد اوردن موضوعی قلبم هری پایین ریخت و با دلواپسی پرسیدم:
ـ سینا الان توی اون اتاقه؟!
در حالی که کش موهایش را باز می کرد جواب داد:
ـ خب اره رفت توی اتاقش.
و دستش را به داخل موهایش برد و در حین مرتب کردن موهایش ادامه داد:
ـ پرهام هم رفت دستشویی برای شستن دست و صورتش.چطور؟
با دست محکم بر سرم کوبیدم و گفتم:
ـ خاک بر سرم.همه لباسهام که عوض کردم کف اتاق ولوئه.
با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و گفت:
ـ دروغ میگی؟!
و بلافاصله به طرف در رفت.چند ثانیه نگذشت که با لباسهایم به اتاق برگشت و آنها را جلویم گذاشت و با حرص گفت:
ـ ای بترکی!داشتم از ترس می مردم.خدا رو شکر سینا با موبایلش داشت حرف می زد و توجهی به اطرافش نکرد و متوجه حضور من هم در اتاق نشد...
که با صدای زنگ پیامک تلفن همراهش آن را از روی میز کامپیوتر پرهام برداشت ودکمه باز شدن پیامک را زد.با لبخندی به سویم نگاه کرد وگفت:
ـ پیامک فرزاده.
و گوشی اش را دوباره نگاه کرد وشروع به خواندن کرد:
»زندگی کن ولی اسیر نشو عاشق شو ولی دیوانه نشو دوستت دارم ولی لوس نشو!«
ناخشنود از اوضاع واحوال کنونی ام از روی تخت پرهام بلند شدم وگفتم:
ـ اینم چه خوشه!
و برای عوض کردن لباسهایم به طرف در کمد رفتم تا پشت آن لباسهایم را تعویض نمایم که دوباره صدای زنگ پیامک تلفن همراه سارا آمد.
در کمد را باز کردم و بی حوصله گفتم:
ـ دیوونه که شاخ و دم نداره!بخون دیگه چی نوشته؟!
سارا دکمه باز شدن پیامک را زد وخواند:
»کاش در کتاب قطور زندگی ات سطری باشم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی!«
داشتم به معنای پیامکش فکر می کردم که سارا گفت:
ـ جدی جدی اینها رو از کجا میاره؟
در حالی که کت سینا را با غیظ در می اوردم بی اختیار جواب دادم:
ـ توی جیب کت سینا!
بلند خندید وگفت:
ـ دیوونه!
با تمام کردن کار تعویض لباس از پشت کمد بیرون امدم وبا اشاره به لباسهایش پرسیدم:
ـ تو چرا در نمی یاری؟نکنه از پیراهن گل درشت عزیز خوشت اومده؟
خندید و در جوابم گفت:
ـ قراره برای امشب توی جشن تولد پرهام همین رو بپوشم!
با پوزخندی گفتم:
ـ همچین میگه جشن تولد انگار چند نفرند؟!چهار تا بچه که دیگه این حرفها رو نداره.
از لحنم خنده اش گرفت وگفت:
ـ چهار تا بچه به اضافه فرزاد خان.
کنجکاو نگاهش کردم وپرسیدم:
ـ جداً؟!
با خنده گفت:
ـ آره جداً.
نیم ساعت بعد از امدن سینا عمه اذر به طبقه بالا آمد و با دادن کادوی تولد پرهام گواهینامه هایمان را جلو رویمان گذاشت وبه شوخی به هردویمان گفت:
ـ یک شیرینی طلب من.
با ذوق گواهینامه رانندگی ام را در دستم گرفتم و با دیدن عکس ومشخصات فردی ام روی ان با لبخندی رو به عمه گفتم:
ـ اینها کجا بود؟
به پشتی کاناپه تکیه داد و در جوابم گفت:
ـ اون روزی که از مسافرت اومده بودیم قبض پستی پشت در بود مثل اینکه پستچی گواهینامه هاتون رو اون موقع که برای عزای دایی عزت رفتیم آورده بود ولی کسی خونه نبوده آنها رو برگردونده بود.امروز که رفتم پستخونه تا برای سجاد یک سری لوازم پست کنم گواهینامه هاتون رو تحویل گرفتم و رسید دادم.
سارا نگاه دیگری به گواهینامه اش انداخت وبه شوخی گفت:
ـ حالا چکارش کنیم؟! نه ماشین داریم و نه حتی فرغون که سوارش بشیم.اگه تا دو روز دیگه تمرین نکنیم یادمون میره.
با پوزخندی گفتم:
ـ نه که الان همه چی یادمونه!
عمه آذر با همان آرامش همیشگی اش جواب داد:
ـ عیب نداره هر وقت که تونستید یک ماشین جور کنید قبلش چهار پنج جلسه برید آموزشگاه تمرین اون وقت همه چی دوباره یادتون میاد.
به روی عمه لبخندی زدم وحرفش را تایید کردم وبا مهربانی گفتم:
ـ راستی عمه حالتون بهتر شد؟دیشب خیلی نگران حالتون بودم.
تشکر کرد وگفت:
ـ آره الان کمی بهترم.دیشب از ضعف وسرگیجه نمی تونستم سرم رو نگه دارم.
خوشحال از بهبودی اش گفتم:
ـ پس می تونید امشب برای جشن پرهام بیایید بالا؟
با مهربانی نگاهم کرد وپرسید:
ـ حالا واقعا می خواهی جشن بگیری؟
سرم را تکان دادم وگفتم:
ـ بله بچه است.دلم نمی خواد حالا که مامان اینها نیستند احساس کمبود کنه.
و دیگر نگفتم که این جشن را سینا رو دستم گذاشته!وگرنه به خاطر اوضاع مهرناز و بچه اش راضی به گرفتن جشن نبودم.
با ملایمت گفت:
ـ راست میگی.برای شادی دل پرهام شما کار خودتون رو بکنید.شام رو هم خودم درست می کنم می فرستم بالا.
با تردید پرسیدم:
ـ مگه شما بالا نمی ایید؟
آهسته تر برای اینکه سینا از اتاق نشنود گفت:
ـ نه صحیح نیست که من به خاطر عزیز بالا بیام.هر چی باشه احترامش واجبه.درسته که شاید حرفی نزنه ولی پیش وجدان خودم درست نمی دونم که تا پیش از چهلم دایی عزت مجلس شادی برم.
سارا بلافاصله گفت:
ـ پس اون محضر رفتن هول هولکی چی؟!
با لبخندی جواب داد:
ـ اون که موضوعش فرق می کرد! آنقدر استرس و عذاب داشتم که نفهمیدم چی شد!
برای رضایت عمه آذر گفتم:
ـ پس مراسم جشن تولد امشب منتفیه.درست نیست که بالای سر عزیز بساط شادی راه بندازیم.
دوباره لبخند زد وگفت:
ـ نه عزیزم شما چکار به کار ما دارید؟! تولد پرهام رو بگیرید.فوقش آخر شب برای من و عزیز کیک تولد بیارید.گفتم که شام رو هم خودم درست می کنم.حالا چند نفر مهمون دعوت می کنید؟!
با حرفش قانع شدم وگفتم:
ـ راستش فعلا معلوم نیست.اگه مثل هر سال باشه خودمون با پنج شش تا از دوستهای پرهام و لیلا و مریم از دوستهای من وسارا.ولی متاسفانه امسال پرهام از قبل فرزاد رو برای امشب دعوت کرده سینا هم که برخلاف هر سال امسال تهرونه پس نمی تونیم لیلا و مریم رو دعوت کنیم.پس می مونه همون فرزاد وپنج شش تا از بچه ها.

Signature
     
#50 | Posted: 5 Sep 2013 13:57 | Edited By: paridarya461
برای دعوت پرهام از فرزاد خنده اش گرفت و با خنده پرسید:
ـ حالا جدی جدی پرهام فرزاد رو دعوت کرده؟!
با حرص از بودن فرزاد در جشن جواب دادم:
ـ آره آقا فکر کرده همسن فرزاده!
سارا خوشحال از هیجان بودن فرزاد گفت:
ـ چه اشکالی داره! دو سه تا از دوستهای سینا رو هم دعوت می کنیم تا بودن فرزاد قاطی اون همه بچه تابلو نباشه.
عمه آذر خندید و از جایش بلند شد وگفت:
ـ چه می دونم! امان از کار شما! پس شام رو برای پونزده نفر تهیه می کنم...
با تشکر به میان حرفش امدم وگفتم:
ـ نه عمه شما به زحمت نیفتید شام رو به غذا کده یاس سفارش میدیم.فقط می مونه میوه وشیرینی وکیک که اون هم با سارا میریم بیرون می گیریم.
و باز هم نگفتیم که سینا خودش مسئولیت همه این کارها را به عهده گرفته.در حالی که به طرف در می رفت جوابم داد:
ـ چرا تو و سارا؟! خودم به سینا میگم دو دقیقه با ماشینش میره می گیره میاد.خب پس من رفتم.ناهار بیایید پایین.
بلافاصله گفتم:
ـ نه عمه مقداری مرغ پخته ام هنوز دیکته پرهام رو هم بهش نگفتم.دیگه نزدیکه ناهاره ساندویچ مرغ درست می کنم سارا هم پیش من می مونه.شما چرا اینجا نمی مونید؟
با لبخندی تشکر کرد وگفت:
ـ نه قربونت برم سرونازجون عزیز قراره امروز بره حموم.کلی برنامه داریم.
و با خداحافظی از در بیرون رفت.پس از گفتن دیکته به پرهام وخوردن ناهار و راهی کردنش به مدرسه روبه روی سارا روی کاناپه نشستم وگفتم:
ـ خب تا شب هفت هشت ساعت دیگه بیشتر وقت نداریم.بگو چکار کنیم؟
گوشی تلفن همراهش را که در دستش بود روی میز گذاشت و پرسید:
ـ به دوستهای پرهام زنگ زدی؟
در جوابش گفتم:
ـ آره پرهام شماره تلفن هاشون رو داشت به مامانهاشون گفتم.جمعا شش تا بودند.
سرش را تکان داد وگفت:
ـ خب شش تا اونها چهار تا هم من و تو و سینا وفرزاد میشه ده تا.
بلافاصله گفتم:
ـ عمه و عزیز هم حساب کن.دوازده تا.
در جوابم گفت:
ـ اون ها که بالا نمیان؟!
گوشه روسری ام را گرفتم وگفتم:
ـ باشه شام رو براشون می فرستیم پایین.
موهایش را از روی صورتش کنار زد و گفت:
ـ خب به سینا هم بگیم دو سه تا از دوستهاشو دعوت کنه.این بهترین موقعیته که این نیک پورهای کذایی رو ببینم.
با تعجب پرسیدم:
ـ نیک پورها؟!
آهسته گفت:
ـ اره دیگه همون دختر عمو و پسر عموهایی که سینا و فرزاد در موردشون حرف می زنند.ساسان و ریحانه.
از اینکه اسمهایشان را خوب به خاطر داشت لبخندی زدم وگفتم:
ـ از کجا معلوم همون ها رو دعوت کنه؟!
با اطمینان گفت:
ـ دعوت می کنه این چند وقته همش حرف اون ها رو می زنند.برای طرحشون به اونها نیاز دارند.
با پوزخندی گفتم:
ـ پس خبر نداری که دیشب سینا چه طاقچه بالایی برای ریحانه می گذاشت؟!نمی خواست اونو به پروژه اش راه بده هی فرزاد واسطه گری می کرد و سینا زیر بار نمی رفت.
با لبخندی بر گوشه لبانش گفت:
ـ من برادرم رو می شناسم دعوت میکنه.حالا اینها رو بی خیال شو بچسب به اینکه چی بپوشیم وچی به پرهام کادو بدیم؟
با کمی فکر گفتم:
ـ تو همون کت وشلوار کاکائوییه من هم...
با خنده میان حرفم آمد وگفت:
ـ که فرزاد بهم بگه بستنی کیم؟!
خندیدم ومیان خنده گفتم:
ـ بیخود کرده حالا تا شب یک فکری می کنیم!
دوباره خندید وگفت:
ـ ولی بی شوخی تو همون کت وشلوار خاکستری سینا رو بپوش خیلی بهت می اومد.
از یاد اوری خراب کاری صبح بی اختیار قلبم فرو ریخت و با ناراحتی پوزخندی زدم و گفتم:
ـ آره از گل و گشادی اش دوست های سینا رو هم استخدام کنم که لبه آستین وپاچه شلوارم رو بگیرند!
وبا حرص به اتاقم اشاره کردم و ادامه دادم:
ـ حالا چرا از توی اتاق در نمیاد که لباسش رو سرجاش بذاریم؟
به در اتاقی که سینا در ان بود نگاه کرد وگفت:
ـ همیشه این جوریه! وقتی سرگرم مطالعه وخوندن چیزیه تا ساعتها از اتاق در نمیاد.بهت گفته بودم که لابد داره روی پروژه اش کار می کنه.
و از جایش بلند شد و ادامه داد:
ـ برم بهش بگم که هم به دوست هاش زنگ بزنه هم اینکه بیاد ناهار بخوره.
از ترس روبه رو شدن با او و دیدن اخم وتخمش برای موضوع صبح گفتم:
ـ ولش کن حالا بعدا خودش بیرون میاد.
متوجه اضطرابم شد و در حالی که باخنده به طرف اتاق می رفت گفت:
ـ نگران نباش.صبحی زیاد عصبانی نشد.
بعد از آمدن از اتاق یک راست به طرف در ورودی رفت و قبل از انکه در را باز کند در جواب نگاه پرسشگرم گفت:
ـ بهش گفتم اول گفت لازم نیست دوست هام رو خبر کنم همین فرزاد کافیه ولی بعد از اینکه کلی پرچونگی کردم که حالا فرزاد هست بگو دو تا دیگه شون هم بیاد تا اگه خواستی به این بهونه در رابطه با پروژه ات صحبت کنی کمی نرم شد.البته وسط حرفهام هم هی پروژه پروژه می کردم تا بلکه اون نیک پورها رو دعوت کنه.خلاصه خودم رو خفه کردم!
از اینکه اصرار داشت برای ارضای کنجکاوی اش آن دختر عمو و پسر عموی افسانه ای را ببیند خنده ام گرفت و پرسیدم:
ـ خب آخرش چی؟بالاخره دعوتشون میکنه؟
شانه هایش را بالا انداخت وگفت:
ـ نمی دونم فکر کنم دعوت کنه برای ناهار هم بهش گفتم گفت فعلا کار داره یک ساعت دیگه هم شاید بره بیرون.
و در را باز کرد و در ادامه گفت:
ـ فعلا کاری نداری؟برم پایین هم کمی کارهام رو بکنم هم اینکه لباسهای امشبم رو بیارم بالا زودی میام که برای میوه وشیرینی بریم بیرون.فقط خدا کنه مامان به سینا بگه که دیگه ما به جای خرید وقتمون رو صرف تزیین در و دیوار سالن کنیم.
از اینکه اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم بلافاصله گفتم:
ـ مگه این چیزها هم لازمه؟!
برای سرد نشدن داخل خانه در را بست و کنار ان ایستاد وگفت:
ـ کجای کاری؟!مثل اینکه تولد یک بچه هست ها؟!بچه ها هم دلشون به این چیزها خوشه.مگه هر سال این کارها رو نمی کردین؟به طرف در امدم وگفتم:
ـ اخه مامان اینها هر سال بودند.تازه موضوع بیماری بچه مهرناز و خود مهرناز هم هست دلم نمیاد نمی دونم چرا ته دلم به خاطر این موضوع کمی ناراضی ام دستم یک جوری به...
میان حرفم امد وگفت:
ـ پرهام که این چیزها رو نمی دونه.طفلی وقتی از مدرسه میاد چشمش به در و دیواره که مثل هرسال براش کاغذ رنگی وفانوس واین چیزها بچسبونیم.مطمئنا مامان و بابای تو و حتی خود مهرناز هم از این جریان راضی اند.خدای نکرده اتفاق بدی که براشون نیفتاده.
قانع شدم وسرم را تکان دادم وگفتم:
ـ آره پیش از ظهر که با مامان در این مورد حرف زدم خیلی خوشحال شد و تشویقم کرد که سنگ تمام بذارم.
با نگاهی بلافاصله گفت:
ـ پس دیگه چی میگی؟!
با بی حسی گفتم:
ـ نمی دونم.حالا کاغذهای رنگی و وسایل تزیین رو که مامان از سال پیش قایم کرده آماده می کنم تا تو بیایی.
دوباره در را باز کرد و پرسید:
ـ بادکنک چی؟بادکنک دارید؟
با لبخندی گفتم:
ـ اره چندتایی توی کمد پرهام هست.خوشبختانه تا الان جاشو پیدا نکرده.
خندید وگفت:
ـ یک وقت کم نیاد؟!موقع خرید یادت باشه بادکنک هم بخریم.خب فعلا خداحافظ.
و از در بیرون رفت.بعد از رفتن سارا به سراغ جاروبرقی رفتم تا سالن وهال و راهروی اتاق خواب ها واتاق پرهام را جارو کنم و برای آمدن مهمان ها تر و تمیز نمایم اول هم از سالن پذیرایی شروع کردم وهمین طور که داشتم جارو می کردم به طرف هال آمدم که متوجه خارج شدن سینا از اتاق شدم.
از ترس اینکه یاد برنامه صبح بیفتد اعتنا نکردم وسرم را پایین انداختم ومشغول جارو کشیدن شدم که قدمایش را به سویم برداشت و پایش را که کفش روفرشی پوشیده بود روی دکمه خاموش کردن جاروبرقی گذاشت وبا قطع شدن یک باره صدای زوزه کش جاروبرقی گفت:
ـ غذارو آماده کردی؟
در حالی که سرم همچنان پایین بود برای اینکه نگاهش نکنم جاروبرقی را کشیدم وبه نقطه ی دیگری از هال رفتم وقبل از انکه آن را روشن کنم گفتم:
ـ آره ساندویچ مرغه.روی میز آشپزخونه هست.
و جاروبرقی را روشن کردم.دوباره با پایش جاروبرقی را خاموش کرد وپیش از انکه هیچ گونه عکس العملی نشان دهم پرسید:
ـ چرا اون کارو کردی؟
متعجب بی اختیار سرم را بلند کردم و در نگاه مبهمش چشم دوختم وبا نگاهی مضطرب پرسیدم:
ـ کدوم کار؟!
با پوزخندی به چشمهایم دقیق نگاه کرد وگفت:
ـ یعنی به این زودی یادت رفت؟!همون شیرین کاری صبح رو میگم.
ناخودآگاه قلبم فرو ریخت ومضطرب دسته جاروبرقی را کشیدم وجارو را به طرف دیگری بردم وبدون انکه جوابی بدهم جاروبرقی را روشن کردم.دوباره چندثانیه نگذشت که پایش را روی دکمه خاموش شدن جاروبرقی گذاشت ومنتظر و با نگاه سنگین در کنار جارو ایستاد.قلبم داخل حلقم داشت تالاپ تالاپ می زد!نمی دانستم چکار کنم؟!بی اختیار سرم را بلند کردم و به نگاه منتظرش نگاهی انداختم وگفتم:
ـ چرا این جوری می کنی؟!جاروبرقی بسوزه تو میری میخری؟!
با نگاه کنجکاوی نگاهم کرد وجواب داد:
ـ آره حالا از زیر جواب در نرو.
با اخمهای درهم ظاهرم را بی حوصله نشان دادم و در حالی که می خواستم صدای تند ضربان قلبم را نشنود دسته جارو را به کاناپه تکیه دادم وبی اعتنا به طرف آشپزخانه رفتم.از گوشه چشم متوجه شدم که همراهم آمد و در استانه در آشپزخانه ایستاد و با صدای پر جذبه اش گفت:
ـ سروناز من یک سوال پرسیدم و تا جوابم رو ندی ولت نمی کنم.
با عصبانیت به طرفش برگشتم وگفتم:
ـ بیخود کردی مگه زوره...
و با دیدن گره وسط ابروهایش از ترس حرفم رو خوردم.از اینکه حرفم را نا تمام گذاشته بودم پوزخندی زد وگفت:
ـ مگه زوره چی؟!داشتی می گفتی؟
برای ندیدن اضطراب ظاهرم سرم را به سوی مخالف چرخاندم و به طرف یخچال رفتم و در آن را باز کردم وبرای برداشتن چیزی که خودم هم نمی دانستم چیست سرم را داخل یخچال فرو بردم.دوباره قدمهای سنگینش را از پشت سرم حس نمودم که به طرفم آمد وبا صدای پر ابهتش گفت:
ـ الکی خودت رو مشغول نکن و دنبال چیزی نگرد.فقط یک کلمه جواب سوال منو بده.
با حرص و عصبانیت و بیشتر هم ترس از این همه نزدیکی اش سرم را از یخچال بیرون کشیدم ودر ان را محکم به هم زدم وبه طرفش برگشتم وگفتم:
ـ معنی این مسخره بازیها چیه؟!
دوباره پوزخندی زد وبا نگاهی که نه می شد فهمید عصبانی است ویا خوشحال از بازی دادن من گفت:
ـ اتفاقا من هم یک ساعته دارم سعی می کنم همین سوال رو از تو بپرسم.
و از گوشه لبش لبخندی زد.از دیدن لبخند بی موقعش بی اختیار از کوره در رفتم و در حالی که به سوی میز آشپزخانه قدم برمی داشتم گفتم:
ـ هان چیه؟!چی رو می خواهی بدونی؟
و با عصبانیت به چشمهای خندانش زل زدم وادامه دادم:
ـ آره من صبح لباس تو رو پوشیدم که پرهام رو بخندونم.نمی دونستم قبلش باید ازت اجازه می گرفتم.
از دیدن عز و جزم خوشش امد و با لبخندی گفت:
ـ اِ...جداً؟!
یاد تکه کلام جداً، اره جداً خودم و سارا افتادم وبی اراده با حرص جواب دادم:
ـ اره جداً.
دوباره از حرص خوردنم خوشحال شد و گفت:
ـ پس توی این خونه رسمه که هرکس بدون اجازه لباس کس دیگه رو بپوشه؟
برای آن که غائله را ختم کنم بلافاصله جواب دادم:
ـ آره رسمه.
لبخندی زد و گفت:
ـ پس خودت گفتی ها!
بی اختیار قلبم فرو ریخت و از ترس واکنش های بعدی اش پرسیدم:
ـ یعنی چی؟!
با پوزخندی گفت:
ـ به همین زودی جا زدی؟!خودت گفتی توی این خونه هر کسی میتونه لباس کس دیگه رو بپوشه.
با دلهره گفتم:
ـ خب که چی؟!
دوباره لبخندی زد و با خونسردی گفت:
ـ خب که هیچی! منم میتونم لباسهای تو رو بپوشم.
از تصور دیدن لباسهایم در تن او با خشم چشمهایم را بستم وبا غیظ صدایم را بلند کردم وگفتم:
ـ تو بیخود می کنی مگه...
بلافاصله میان حرفم آمد و سر خوش گفت:
ـ ولی یک ثانیه پیش خودت گفتی!! چطور تو سرخود رفتی و بدون اجازه کت وشلوار من رو پوشیدی؟!
پس این روش تنبیهش بود برای شنیدن غلط کردنم؟!حرص در اوردنم ولذت بردن ودر اخر ببخشید گفتنم!
یک آن عقلم را به کار انداختم و با حساب اینکه با آن قدو قامت بلند وچهار شانه و ورزیده اش هیچ کدام از لباسهایم اندازه اش نبود و من ان وقت تا حالا سر یک چیزی بیخود حرص می خوردم مثل خودش موضعم را عوض کردم و برای مقابله به مثل پوزخندی زدم و گفتم:
ـ اشکالی نداره میتونی هر کدوم رو که دوست داشتی بپوشی.

Signature
     
صفحه  صفحه 5 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس مبهم عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites