تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس مبهم عشق

صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#51 | Posted: 5 Sep 2013 14:15 | Edited By: paridarya461
از یکباره تغییر دادن لحنم ابروهایش را کمی بالا برد وبا چشمهای کنجکاو نگاهم کرد و پرسید:
ـ جداً؟!
از اینکه تکه کلام مان را یاد گرفته بود بی اختیار لبخندی زدم ومثل خودش خونسردانه گفتم:
ـ اره جداً.
وبرای اینکه به تلافی حرصش را در اورم ادامه دادم:
ـ اتفاقا در اتاق پرهام همیشه بازه.اگه خواستی میتونی کت و دامن و پیراهن ماکسی و حتی کت و شلوارم که توی کمد پرهام اویزونه رو بپوشی.
خندید و پشت میز آشپزخانه نشست و پر جذبه گفت:
ـ خیلی روت زیاده!
از اینکه تیرم به هدف خورده بود از ته دل خوشحال شدم ولبخندی زدم وبه روش خودش گفتم:
ـ از این زیادتر هم میشه!
و خواستم از در اشپزخانه بیرون بروم که پرسید:
ـ توی این خونه دیگه چی رسمه؟که مهمون رو گرسنه نگه دارید؟!پس این ساندویچ مرغت کو؟
برای اینکه دیگر بهانه ای دستش ندهم به طرف میز اشپزخانه برگشتم و دیس سلفون کشیده را جلویش گذاشتم وگفتم:
ـ اگه کمی دقت می کردی می دیدی.در ضمن محض اطلاع ملاحظه مهمون بودنت رو کردم و دو تا ساندویچ برایت درست کردم.پس می بینی که توی این خونه زیاد هم چیزهای بد رسم نیست!
چشمهایش برقی زد و بی انکه دیگر نگاهم کند دیس را جلو کشید وگفت:
ـ پس بی زحمت رسم مهمونداریتون رو تمام و کمال ادا کنید و لیوان نوشابه یا آبی رو کنار این غذا بگذارید.
از اینکه لحنش را همانند من کرده بود خنده ام گرفت و برای اینکه رویش زیاد نشود بلافاصله بطری نوشابه خانواده را از یخچال بیرون اوردم و با لیوان کنار ظرف غذایش گذاشتم و از آشپزخانه بیرون آمدم و نفس عمیقی کشیدم.خدا را شکر که قضیه مسخره بازی صبح به خوبی وخوشی ختم به خیر شد.اگر همین طور با اخم و تخم باقی می ماند شب جلوی مهمان ها واقعا آبروریزی می شد!
با لبخندی که بی اراده بر لبم نشست به طرف جاروبرقی رفتم ومشغول کشیدن جارو شدم.بعد ازجارو کشیدن سالن وهال و راهرو واتاق پرهام در حالی که روی صندلی ایستاده بودم وطبقه بالای کمد دیواری پرهام را برای پیدا کردن کاغذهای رنگی و وسایل تزیینی جستجو میکردم صدای ضربه ای به در را شنیدم وبی انکه از روی صندلی پایین بیایم جواب دادم:
ـ بله؟
صدای سینا را از پشت در شنیدم که گفت:
ـ اگه با جاروبرقی دیگه کاری نداری بردارم؟
از اینکه می خواست اتاقم یا در حقیقت اتاقش را جارو بزند با خشنودی گفتم:
ـ نه دیگه لازمش ندارم.
نمی دانم خورشید از کدام طرف طلوع کرده بود یا چه معجزه ای رخ داده بود که سینا کاری شده بود! آن به ظرف شستن دیشبش این هم به جارو کردن امروزش!البته فقط یک اتاق بود ولی آن هم واقعا غنیمت بود! اگر به سارا می گفتم از تعجب شاخ در می اورد!
مطمئنا سینا پیش خودش حساب این را کرده بود که خانه مردم محل بخور بخواب نیست که همه مثل عمه آذر وعزیز نازش را بکشند!
با تمام شدن صدای جاروبرقی که حدود ده دقیقه برای یک اتاق دوازده متری روشن بود در حالی که در کف اتاق پرهام نشسته بودم و کاغذ رنگی ها وفانوس ها وبادکنک ها را دسته بندی می کردم با خود گفتم:
ـ مگه اتاقم چقدر کثیف بود که دو ساعت داره جارو می کنه؟!
وبا کمی فکر ناگهان فهمیدم که در این مدت هر وقت سالن وهال واتاق پرهام را جارو می زدم به حساب اینکه ولش کن تمیزه حدود یه ماهی به اتاقم جارو نکشیده ام.از این آبروریزی بی اختیار قلبم فرو ریخت.حتما پیش خودش می گوید چه دختر شلخته ای که فقط ادعای تمیزی را برای دیگران دارد!
یاد تشرهای شب اولم افتادم که با خط ونشان به او گفته بودم دوست ندارم اتاقم به هم ریخته باشد.حالا بیاید و تماشا کند
مطمئنا ظاهر اتاق تمیز بود ولی زیر تخت وگوشه و کنار دیوار و کمد خرده ریز آشغال خیلی جمع شده بود.چه آبروریزی! اگر هر چی بارم می کرد حقم بود.
برای اینکه بیشتر از این خودخوری نکنم با ذهنی اشفته وسایل تزیینی تولد را روی هم گذاشتم و از اتاق پرهام بیرون آمدم و به طرف الن رفتم و آنها را روی میز ناهار خوری سالن قرار دادم وصندلی میز ناهار خوری را بیرون کشیدم و وسط سالن گذاشتم وخواستم تا سارا نیامده کمی از کارها را انجام دهم و روی صندلی رفتم که صدای سینا از پشت سرم آمد:
ـ وایسا داری چیکار می کنی؟
هول کردم و در حالی که همان بالا ایستاده بودم گفتم:
ـ اِ...ترسیدم؟!چرا یواشکی میایی؟!
با پوزخندی گفت:
ـ ببخشید کفش پاشنه بلند زنگوله دارت رو پیدا نکردم ولی فکر می کردم دمپایی روفرشی ام روی کف پارکت به اندازه کافی صدا میکنه؟!
از اینکه کنایه ام هنوز یادش بود خنده ام گرفت ولی به رویش اخم کردم ومشغول گره زدن نخ کاغذ رنگی به یکی از شاخه های لوستر شدم.
این بار با قاطعیت گفت:
ـ بیا پایین چرا داری به لوستر گره می زنی؟
بدون انکه کارم را متوقف کنم در جوابش گفتم:
ـ هر سال من وسارا این طور می زنیم.خیلی هم جالب میشه.حالا اخرش رو ببین.
با تمسخر جواب داد:
ـ چیزی که سلیقه تو و سارا باشه معلومه آخرش چیه؟! بیا پایین خودم درستش می کنم.
از ترس اینکه دوباره عصبانی شود گره را باز کردم و پایین امدم و کاغذرنگی را به طرفش گرفتم.کاغذ رنگی را از دستم گرفت ودر حالی که به سوی سایر وسایل تزیینی روی میز ناهار خوری می رفت با لحن سرزنش باری گفت:
ـ تو خجالت نمی کشی اون وضع اتاقته؟! فقط بلدی حرف بزنی؟یک نگاه به زیر تخت اتاقت انداخته بودی؟!تمام اشغال هات رو به جای اینکه توی سطل آشغال بریزی زیر تختت قایم می کردی؟!واقعا صد رحمت به یک بچه دوساله!
از اینکه کثیف بودن اتاقم را به رویم می اورد سرم را به زیر انداختم و از شدت شرمساری چیزی نگفتم با دیدن سکوتم دوباره ادامه داد:
ـ اگه به خاطر اومدن دوست هام نبود هرگز...
با شنیدن این جمله بی اختیار سرم را بلند کردم ومیان حرفش دویدم وسوال کردم:
ـ مگه قراره کیا بیان؟!
دوتا از کاغذ رنگی های را برداشت و با پوزخندی گفت:
ـ چیه از کنجکاوی داری می ترکی؟!
برای اینکه کم نیاورم شانه هایم را بالا انداختم و در جواب گفتم:
ـ نه برام فرقی نداره.فقط می خوام بدونم چند نفرند که به تعداد شام درست کنم.
در حالی که به طرف گوشه سالن کنار پرده ها می رفت گفت:
ـ صبحی گفتم که شام رو به غذاکده یاس سفارش میدم خیالت جمع به تعداد سفارش داده ام.فقط مونده کیک و میوه وشیرینی که عصری میرم می گیرم.حالا هم برو به کارهات برس تا منم کار اینجا رو تموم کنم.
در حالی که ظرف وظروف شام را هم برای شب اماده می کردم از داخل آشپزخانه شنیدم که سینا از در ورودی ساختمان بیرون رفت.ظرف بزرگ کریستال را که خیلی وقت بود استفاده نکرده بودیم شستم وخشک کردم واز آشپزخانه بیرون آمدم تا آن را روی میز وسط مبلهای سالن بگذارم که دهانم از تعجب باز ماند!
واقعا تزیین کاغذرنگی وبادکنک ها وفانوس ها را بسیار زیبا انجام داده بود!وقتی آن را با کار خودم وسارا در سال پیش مقایسه می کردم از بی سلیقگی خودمان لبخند تمسخر روی لبم می امد!
به راستی سینا استعدادها وهنرهایی داشت که اگر بد خلقی وعصبانیتهایش را کنار می گذاشت و یکی یکی نمایان می شد.
من وسارا اگر خیلی سلیقه به خرج می دادیم دو تا بادکنک به لوستر دوتا بادکنک به دسته بوفه اویزان می کردیم وتمام وسایل تزیینی مان را در ان محدوده می چسباندیم وخیلی خوش بودیم که نهایت ذوق و هنرمان را در ان نقطه قلنبه کرده ایم!ولی حالا کارسینا واقعا قابل ستایش بود.
با صدای زنگ در ورودی ظرف کریستال را که همچنان در دستم سنگینی می کرد روی میز گرد میان مبل ها گذاشتم وبرای باز کردن در رفتم.سارا بود لباسهای کارو کشیده اش روی دستش بود که روی کاناپه گذاشت وگفت:
ـ سینا به سلامتی رفت! از پشت پنجره دیدمش.خب چه خبر؟!
در ورودی ساختمان را بستم وگفتم:
ـ بیا برو سالن پذیرایی رو ببین شاخ در بیار.
لبخندی زد و با چشمکی جواب داد:
ـ چیه طرز چیدن مبلها رو عوض کردی؟دیوونه صبر می کردی خودم می اومدم.عزیز منو به حرف گرفته بود و مثلا سرم رو گرم کرده بود که به قول خودش مزاحم شما دو تا عروس و دوماد نوشکفته نشم
و در حالی که به طرف سالن می رفت ادامه داد:
ـ حالا چکار کردی؟!نکنه...
وحرفش را قطع کرد.می دانستم که با دیدن تزیینات سالن زبانش بند آمده است.همراهش رفتم وبا لبخندی نگاهش کردم وگفتم:
ـ چیه؟قشنگ شده؟
در حالی که با دقت به کاغذ رنگی ها وبقیه وسایل تزیینی نگاه می کرد پرسید:
ـ کار خودته؟!
اول خواستم کمی اذیتش کنم وبگویم آره ولی با لبخندی جواب دادم:
ـ نه سینا درست کرده.
با تعجب نگاهش را از در دیوار سالن به سویم دوخت و پرسید:
ـ سینا؟!چطوری؟! اون که از این کارها بلد نبود!
خندان از اینکه تعجبش را می دیدم جواب دادم:
ـ نمی دونم.این رو دیگه برو ازخودش بپرس.من توی آشپزخونه بودم وقتی رفت اومدم به سالن سر بزنم که اینها رو دیدم.قبلش وسایل تزیینات رو روی میز ناهارخوری گذاشته بودم تا خودم درست کنم.
دوباره با تعجب به در و دیوار سالن نگاهی انداخت وگفت:
ـ عجب صاحب سلیقه ای شده؟! یاد پارسال خودمون بیفت.فکر کن!چیزی دیگه نمونده بود برای خوش ذوقی مون کلم پیچ وهویج اون بالا آویزون کنیم!
خندیدم وگفتم:
ـ آره شاید فکر آبروش جلو دوستهاش رو کرده که نذاشته ما دست به کار بشیم.
سارا هم خندید وگفت:
ـ دیگه مثل اینکه قضیه مهمونی امشب خیلی جدی شده.باید به فکر لباسهامون باشیم.من اون سارافون مشکیه با بلوز یقه اسکی سفید رو آوردم فکر کنم شیک باشه.
با خنده گفتم:
ـ از خیر بستنی کیم گذشتی؟
خندید و در حالی که به طرف هال می رفت با خوشحالی گفت:
ـ فرزاد رو نمی شناسی؟!منتظره ببینه چه سوتی می دیم تا فوری پیامک بفرسته.
همراهش امدم وبه شوخی گفتم:
ـ پس با این اوضاع بهتره برای شب باشگاه بگیریم وجشن تولد رو بندازیم اونجا؟!
روی کاناپه نشست وبا خنده گفت:
ـ لابد دوتاییمون هم بریم آرایشگاه وشینیون شده بشینیم جلو مهمون ها؟!
باز به شوخی گفتم:
ـ چه اشکالی داره؟!برای تو که بد نمیشه عوضش کلاستو جلوی فرزاد نگه میداری.
با خنده گفت:
ـ همینو بگو!
*****
و همین هم شد!وقتی شب مهمانهای سینا امدند با دیدن تیپ و قیافه ریحانه ناخودآگاه ابروهای من وسارا بالا رفت و از تماشای این همه آرایش ولباس انچنانی او دهان مان باز ماند!جای عزیز خالی! اگر بود حتما می گفت دختر هم دخترهای قدیم! واقعا راست می گفت.بعد از سلام واحوالپرسی مختصر والبته حیرت زده بلافاصله به بهانه آوردن چای به آشپزخانه رفتم تا حیرت نمایانم را پنهان کنم وکمی رفتارم را عادی جلوه دهم وبعد برای پذیرایی مهمانها بروم.هنوز کار ریختن چای را تمام نکرده بودم که سارا به تندی وارد آشپزخانه شد وآهسته گفت:
ـ دیدی ذلیل مرده رو؟! اون وقت مای دست و پا چلفتی دعوا می کردیم سر اینکه کت وشلوار عهد عتیقمون رو بپوشیم یا سارافون مال زن حامله ها رو!
از اصطلاح آخرش خنده ام گرفت و در حالی که آخرین فنجان را از چای پر می کردم گفتم:
ـ خیلی هم دلش بخواد.از نظر من تیپ ما خیلی شیک تره.
خندید وفورا گفت:
ـ اره بر منکرش لعنت.کت وشلوار سورمه ای تو رو که می بینم به سارافون خودم امیدوار میشم.حالا خوب شد روسری سرمونه وگرنه با موهای شونه نزده مون جلوی موهای تافت زده اون خیلی تابلو می شدیم.فکر کن موهای فرفری ام چطوری زیر روسری به هم گره خورده؟
دوباره از لحنش خنده ام گرفت وفنجان ها را شمردم وبا کم بودن یکی فنجانی از کابینت برداشتم وآهسته گفتم:
ـ ولی بی شوخی مگه نمی دونست به جشن تولد یک بچه داره میاد این چه مدل لباس وپوشیدن و آرایش کردنه؟!
با خنده جوابم داد:
ـ چه می دونم شاید سینا برای سرکار گذاشتنش چیزی بهش نگفته وگفته عروسی خواهرمه!
از اینکه حرف خودش را وسط کشیده بود خندیدم ودر حال ریختن چای داخل فنجان گفتم:
ـ ولی بر خلاف خودش پسر عمه هه خیلی آدم حسابیه خیلی اهل آداب معاشرت و نزاکته.
با سر حرفم را تایید کرد وگفت:
ـ آره به نظر پسر خوبیه ولی موندم توی کار ریحانه کدومشون رو می خواد یه چشمش به ساسانه یه چشمش به سینا! همینطور موندم معطل که کدومشون رو در نظر گرفته!
سینی فنجان ها را بلند کردم و به شوخی گفتم:
ـ تو برو فقط خدا و شکر کن که چشمش به فرزاد نیست.وگرنه چه فرقی می کنه چشمش به کدوم ها باشه!
خندید و خواست سینی را از دستم بگیرد که ادامه دادم:
ـ نه خودم می برم تو برو خوراکی های بچه ها رو از یخچال بردار توی ظرفی بریز وبراشون ببر.ناسلامتی مهمونی برای اون هاست نه بزرگترها!
به طرف یخچال رفت وقبل از انکه درش را باز کند با خنده گفت:
ـ فکر کن جلوی ریحانه پفک تعارف کنم!
با کمی نشستن پیش ریحانه وحرف زدن با او فهمیدم که دلیل این تیپ وتفاخر افراطی اش به خاطر وضعیت مالی اوست.البته پسر عمویش هم مانند او از این موهبت برخوردار بود ولی طرز حرف زدن و تواضع رفتارش زمین تا آسمان فرق می کرد وبه قول سارا جنبه اش را داشت.ولی ریحانه به گونه ای به من وسارا می نگریست وحرف می زد که انگار دوتا بچه کودن وعقب مانده جلو رویش نشسته بودیم و حرفهایش را که یکی در میان از لغات انگلیسی استفاده می کرد نمی فهمیدیم.
فرزاد که اخلاق ریحانه را می دانست در وسط حرفهایش محترمانه دستش می انداخت وبه این طریق موجب برق رضایت در چشمهای من و سارا می شد و سینا وساسان که پاک بقیه را فراموش کرده بودند در مورد تحقیقات پروژه شان یک بند صحبت می کردند و بچه ها هم که مثلا مهمانی به افتخار آنها بود خجالت زده و سربه زیر ما را تماشا می نمودند.
جالب بود جشن تولد پرهام بود ولی بزرگترها سخنرانی می کردند.برای اینکه برای بچهه ها کاری کرده باشم با خوش رویی به سویشان نگاه کردم وگفتم:
ـ چرا ساکتید؟بلند شید یک بازی یک چیزی بکنید.
و رو به پرهام ادامه دادم:
ـ پرهام بلند شو اون موسیقی تولدت مبارک بذار دوستات دست بزنند.
فرزاد همراهی ما کرد وگفت:
ـ اره پرهام جان بلند شو.مهمونی تولد که سوت و کور نمیشه.
با گذاشتن آهنگ تولد توسط پرهام دلیل همراهی فرزاد را فهمیدم وبا نگاهی به سارا بی اختیار خنده ام گرفت و به طرف آشپزخانه رفتم.فرزاد که خودش را هم سطح بچه ها کرده بود بلندتر از انها دست می زد وسوت می زد و گاهی سروشانه اش را هم تکان می داد.چند ثانیه نگذشت که سارا هم به بهانه کمک به من خودش را به آشپزخانه رساند ودر حالی که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند و ریز ریز می خندید گفت:
ـ ریحانه داره از دست کارهای فرزاد دیوونه میشه.فکر کن؟! لابد انتظار داشته به مجلسی دعوت بشه که بزن بکوب آنچنانی همراه با ارکستر باشه ولی کارهای فرزاد و دست زدنهای بچه ها حرصی اش کرده!
و دوباره خندید.من هم اهسته خندیدم و گفتم:
ـ اکی اکی گفتنش رو بگو.حدس می زنم ریحانه خودش فهمیده که فرزاد برای دست انداختنش هی اکی اکی می کنه...
و با صدای زنگ تلفن گوشی بی سیم را که از بعدازظهر به آشپزخانه اورده بودم برداشتم وگفتم:
ـ الو؟
ـ سروناز جان؟
با صدای مامان با خوشحالی گفتم:
ـ الو مامان سلام.چطورید؟همه خوبند؟مهرناز وبچه اش چطورند؟
جواب داد:
ـ سلام عزیزم.ممنون همه خوبیم.توچطوری؟خسته نباشی.مهمون ها اومدند؟
با لبخندی گفتم:
ـ اره اینجان.
ـ پرهام چکار می کنه؟خوشحاله؟حرفی از ما نمی زنه؟

Signature
     
#52 | Posted: 5 Sep 2013 14:46 | Edited By: paridarya461
در جواب گفتم:
ـ چرا عصری می گفت ای کاش مامان اینها هم بودند ولی الان سرش حسابی گرمه وبا دوستهاش مشغوله.
با رضایت خاطر گفت:
ـ خب خدا روشکر.سارا چطور؟حتما اون هم حسابی خسته شده.
نگاهی به سارا انداختم و با لبخندی گفتم:
ـ آره اون هم اینجاست.
وبا گفتن سلام برسون سارا ادامه دادم:
ـ بهتون سلام می رسونه.
ـ از طرف من هم سلام برسون و روی ماهش رو ببوس و بگو انشاالله عروسیش.
با لبخند دوباره به سارا نگاه کردم وحرف مامان را تکرار کردم وچشمکی زدم.سارا با ابروهای بالا رفته خندید وآهسته وبه شوخی گفت:
ـ نمی دونم چرا همه گیر دادند به عروسی من!
ـ خب سروناز جان به همه سلام برسون مخصوصا آذر اینها وعزیز.راستی برای شام چکار کردید؟
جواب دادم:
ـ از بیرون سفارش دادیم.راستش سینا به غذا کده یاس سفارش داده البته هنوز نخوردیم.
ـ دستش درد نکنه بعدا زنگ می زنم ازش تشکر می کنم.راستی بابا ومهرناز واردلان هم اینجا هستند وبه همه سلام می رسونند.اگه پرهام دم دستته گوشی رو بهش بده تا دوباره تولدش رو تبریک بگم.
با گفتن خداحافظ پرهام را به آشپزخانه صدا کردم وگوشی را دستش دادم.بعد از رفتن سارا و پرهام به سالن و پیوستن انها به مهمان ها در حالیکه کتری را پر از آب می کردم تا اگر کسی چای خواست آماده باشد سینا با چند پیش دستی پر از پوست میوه وتخمه وکاغذ خالی شکلات به آشپزخانه امد وانها را که روی هم چیده بود روی میز آشپزخانه گذاشت وبا کمی اخم گفت:
ـ ظاهرا مسخره بازی های فرزاد براتون باعث تفریح شده.
از اینکه دوستش به قول خودش مسخره بازی در می اورد و من را سرزنش می کرد عصبانی شدم و ناراضی از امدنش به آشپزخانه گفتم:
ـ چیه کمر باریکتر از تو نبود پوست میوه ها رو جمع کنه بیاره آشپزخونه؟!
بی اختیار لبخندی به لبش امد و اخم از صورتش محو شد و از روی قصد گفت:
ـ چرا اتفاقا ریحانه می خواست کمک کنه من نذاشتم.
با حرص گفتم:
ـ اِ...ریحانه؟! بهش نمیاد با اون قر وفرش از این کارها بلد باشه!
پوزخندی زد و دقیق نگاهم کرد وگفت:
ـ چیه؟حسودیت میشه؟!
زیر کتری را روشن کردم وبا ظاهری خونسرد جواب دادم:
ـ من؟!بمیرم هم حاضر نیستم یک لحظه به جای اون باشم.خودش رو عین جن درست کرده.
و برای اینکه بیشتر حرصش را در اورم در ادامه گفتم:
ـ انشا الله در اینده مفت صاحبش!
منظور حرفم را فهمید ولی خودش را به آن راه زد و پرسید:
ـ منظور؟!
شانه هایم را بالا انداخت وبه طرف میز آشپزخانه امدم ودر حالی که دو تا از پیش دستی پوست میوه را خالی می کردم گفتم:
ـ یعنی اینکه انشاالله به پای هم پیر بشید.
لبخندی زد و بلافاصله در جوابم گفت:
ـ انشالله.
نتوانستم عکس العملی نشان ندهم و بی اختیار گفتم:
ـ جداً؟
دوباره لبخندی زد و به تقلید از من وسارا جواب داد:
ـ اره جداً.
برای اینکه حرفی زده باشم که لجش را در اورم با پوزخندی گفتم:
ـ پس یادت باشه تا دیر نشده به عزیز جونت بگی که این دفعه برای فسخ عقد مصلحتی ات کت بسته ببردت محضر.چون از نظر اون درست نیست که در یک زمان دوتا زن داشته باشی می ترسه رودل کنی.
با تمسخر خندید و در حالی که با کنجکاوی نگاهم می کرد تکه کلام مان را مجددا به کار برد و گفت:
ـ جداِ؟!
عصبانی از خوشحالی اش جواب دادم:
ـ آره جدًا.
و با غیظ ادامه دادم:
ـ در ضمن برو دعا کن باد به گوش سمیه خانم نرسونه که بی خبر و بی سروصدا عقد کردی وگرنه دیگه جایت توی اون شهرستان نیست که برای تمدد اعصاب تشریف ببری اونجا.
دوباره بر خلاف انتظارم که می خواستم لجش را در اورم لبخندی زد و پرسید:
ـ چطور؟!
نمی دانم چرا تازگی ها حرفهایم برایش جالب و خنده دار شده بود و به جای اینکه مثل سابق خشمگینش کند لبخند به لبش می نشاند! از این که حرفهایم برخلاف میلم باعث تفریحش می شد عصبانی شدم و پرسشش را نشنیده گرفتم ومشغول شستن پیش دستی ها شدم.
چند ثانیه طول نکشید که کنارم ایستاد و به کابینت تکیه داد و با نگاه سنگینی گفت:
ـ پرسیدم چطور؟
بی اعتنا از حضورش در کنارم آخرین پیش دستی را شستم و در حال بستن شیر آب ظرفشویی گفتم:
ـ چی چطور؟
با لبخندی گفت:
ـ موضوع سمیه خانم!
با اخم های درهم نگاهش کردم وگفتم:
ـ چیه خوشت اومده؟! اگه می دونستم زودتر به عرضت می رسوندم؟!
دوباره خندید وبا حالتی مبهم نگاهم کرد وگفت:
ـ دوست دارم تا اخرش رو بشنوم.
با ناراحتی از سرخوشی اش گفتم:
ـ چشم شب یلدای سال دیگه سر فرصت برات تعریف می کنم.حالا لطف کن زودتر برو توی سالن که حداقل این یکی از دستت نپره.
دستانش را روی سینه اش زیر بغل زد وحاضر جواب گفت:
ـ خب فرض کن بپره!
از حاضر جوابی اش خوشم نیامد وشانه هایم را بالا انداختم وبا ظاهری خونسرد گفتم:
ـ آره اینم یک حرفیه.انقدر توی آستینت از این ریحانه خانم ها وسمیه خانمها داری که نمی دونی کدوماشون رو بپرونی کدوماشون رو نگه داری؟!من اگه...
ـ اِوا...چه آشپزخونه جالبی!سروناز جان کاری نداری کمکت کنم؟
از دیدن ریحانه در آستانه در آشپزخانه شوکه شدم وقبل از انکه حواس پراکنده ام را متمرکز کنم وجوابی در مقابل تعارفش بدهم سینا جواب داد:
ـ نه ممنون.کاری نیست.
وبه طرفش رفت ودر ادامه با لحن خودمانی پرسید:
ـ راستی کار آزمایشگاه را چکار کردی؟
از لحن خودمانی سینا و از اینکه باحرفهای دیشبش با فرزاد تناقض داشت و می خواست جلوی فرزاد وانمود کند که از همکاری ریحانه خوشش نمی اید لجم گرفت و برای شنیدن جواب ریحانه به دهانش چشم دوختم.ریحانه با لبهای زرشکی اش که از پررنگی به سیاهی می زد کمی من من کرد وبا عشوه به چشم ها وابروهایش حالت خاصی داد ودست زیر موهای روشنش برد و آنها را که تا سر شانه اش می رسید ونا منظم ژل وتافت زده بود تا نامرتب به نظر برسد تکان داد وگفت:
ـ مهری جون گفته خودش اداره می کنه.اّه مای گاد نمی دونی چقدر کار سرم ریخته! عمو برزو مدام ازم می خواد مسئولیت شرکت لاستیک هایش را به عهده بگیرم.به شوخی بهش میگم مای آنکل مگه نمی دونی رشته ام بیولوژیه؟منو چه به لاستیک وتایر!
و بلافاصله رو به من کرد و ادامه داد:
ـ اّه...راستی رشته تحصیلی ات چیه؟دانشگاه میری یا نه؟!
از اینکه یک دفعه مسیر صحبتش را به من کشاند تعجب کردم ودر جوابش گفتم:
ـ اره من فیزیک می خونم.
با ابروهای بالا رفته از ناخشنودی گفت:
ـ فیزیک؟! وای اصلا بهت نمیاد!
از لحنش اصلا خوشم نیامد و متوجه شدم که می خواست جلوی سینا که با کنجکاوی ایستاده بود و به حرفهای بی سر وته ما گوش می داد ضایعم کند.ولی دیگر خبر نداشت که من وسینا روزی هزار بار همدیگر را ضایع می کنیم ودیگر احتیاجی نبود شخص سومی این کار را انجام دهد؟!
دوباره بدون رودربایستی ازم پرسید:
ـ راستی چند سالته؟به نظرم کم سن وسال میایی؟ترم اولی؟
با دقت به صورت کنجکاوش نگاه کردم تا معنی این سوالهای شخصی اش را بفهمم! واقعا از این پرسشها چه منظوری داشت!
بی آنکه سر در بیاورم به جای جواب دادن به سوالش پرسیدم:
ـ برای چی می پرسی؟
لبخندی تصنعی زد و در جوابم با ملایمت ظاهری گفت:
ـ اول تو جواب سوال من رو بده تا برات بگم.اکی؟
جای فرزاد خالی که در جوابش بگوید اکی.خواستم حرفی بزنم که بلافاصله سینا رو به ریحانه گفت:
ـ بیست سالشه و ترم سومه.برای چی می پرسی؟!
لبخندی زد و رو به سینا که قیافه اش کنجکاوتر از من به نظر می رسید گفت:
ـ برای ساسان.ظاهرا پسر عموی دلباخته من در عرض همین چند دقیقه شیفته دختر دایی ات شده البته چیزی به زبان نیاورده ولی مطمئنم که پامون رو توی ماشین بذاریم پرس وجوهاش شروع میشه.
پیش از انکه به معنی حرفهایش دقت کنم به این توجه کردم که اینبار در لا به لای صحبتش از لغات انگلیسی استفاده نکرد!
و با نگاه دوباره ای به من با وسواس پرسید:
ـ حالا جدی جدی فیزیک می خونی؟
بی اختیار با حرص جواب دادم:
ـ چیه قیافه ام شبیه نیوتن نیست باورت نمیشه؟!
ـ سروناز جون چای دم کشیده؟آقا فرزاد چای می خواد.
با صدای سارا که دم در آشپزخانه ایستاده بود هر سه نگاه مان به سوی او رفت و ریحانه بدون آنکه دیگر حرفی زند دست زیر موهای کذایی اش کرد و از در اشپزخونه بیرون رفت.سینا هم با کمی مکث یک لحظه نگاهم نمود و با تکان سر به طرف سالن پذیرایی حرکت کرد.در حالی که هنوز کنار ظرفشویی ایستاده بودم رو به سارا که هاج و واج نگاه می کرد نگریستم که سارا جلوتر امد و اهسته گفت:
ـ چی شده؟!خیلی توپشون پر بود؟!
دلخور از رفتار ریحانه وسینا جواب دادم:
ـ چه می دونم؟!ریحانه داشت فضولی می کرد و از سن و سالم و رشته تحصیلی ام برای پسر عموش می پرسید و...
و نگذاشت حرفم را تمام کنم و با هیجان گفت:
ـ پسر عموش؟!دروغ میگی؟!
بلافاصله گفتم:
ـ به جون خودم.آخرش هم هی می گفت بهت نمیاد فیزیک بخونی.من هم بهم برخورد وجوابش دادم که هم به ریحانه والبته بیشتر به سینا خان برخورد و با اومدن تو دمشون رو گذاشتند رو کولشون و رفتند.
سارا که هنوز فکرش حول وحوش ساسان می چرخید دوباره با هیجان گفت:
ـ فکر کن ساسان از تو خوشش اومده؟! دیگه از این به بعد پولمون به جای پارو از چارو بالا میره.چه دختر عموی فداکاری!من رو بگو که اون وقت تا حالا فکر می کردم دل خودش پیش پسر عموشه.
با پوزخندی گفتم:
ـ زیاد هم براش دلسوزی نکن چون حواس خودش هم به پسر عموش هست ولی اینها رو جلوی سینا می گفت که مثلا برای دختردایی بینوای سینا یک آستینی بالا زده که سینا هم این وسط از دستش راضی باشه...
با صدای زنگ پیامک تلفن همراه سارا از جیب سارافونش بی درنگ گفتم:
ـ دیوونه ترسیدم! اخه آدم موبایل رو میذاره توی جیب لباس مهمونی اش؟!
به حرفم خندید و در حالی که تلفن همراهش را از جیب سارافونش در می اورد گفت:
ـ من نمی دونم تو این استدلال های اثبات شده ات رو از کجا میاری که همین طور راه به راه دلیل و برهان حرف می زنی؟!دیوونه اگه توی جیبم نذارم به گردنم اویزون کنم؟
و دکمه باز شدن پیامک تلفن همراهش را زد وآهسته شروع به خواندن کرد.
در جوابش گفتم:
ـ حالا حتما باید همراهت...
که با صدای بلند خنده اش حرفم را قطع کردم وگفتم:
ـ چه خبره یواشتر؟! الان سینا پا میشه میاد آشپزخونه.
دست روی دهانش گذاشت وپس از کمی کنترل خنده اش گفت:
ـ ببین چی نوشته؟
و شروع به خواندن پیامک کرد:
» به جان خودم نباشه به جان مبارک شما راضی نبودم این همه راه برید شمال چای بکارید وایسید سبز بشه وخشک کنید و ورداید بیارید اینجا و دو ساعت سراپا توی اشپزخونه صبر کنید تا دم بکشه و برایم بیارید.من کارد بخورم اگه بخوام با این همه به زحمت انداختن شما چای بخورم!اردادتمند شما:فرزاد«
بی اختیار من هم بلند خندیدم و با دست گذاشتن روی دهانم برای کنترل صدایم به طرف قوری رفتم و با خنده گفتم:
ـ الان دم می کنم اصلا یادم رفته بود اخه کتری رو تازه گذاشتم.
که با امدن سینا نگاهم به سوی در اشپزخانه رفت که در استانه ان ایستاده بود وبا عصبانیت نگاه مان می کرد.خودم را مشغول دم کردن چای کردم که صدایش را شنیدم که سرزنش بار گفت:
ـ چند دفعه بگم صدای خنده تون رو آنقدر بلند نکنید که هفت تا خونه اون ورتر بشنوند.
سارا برای اینکه حرفی زده باشد با شرمندگی جواب داد:
ـ ببخشید فکر نمی کردیم صدای خنده مان انقدر بلند باشد اخه گفتیم صدای ضبط بلنده شاید کسی نشنوه.
دوباره با عصبانیت رو به هردوی مان گفت:
ـ حالا زود باشید بیایی میز سالن رو برای شام آماده کنید الان غذا رو میارن.
قوری چای را روی کتری گذاشتم وبا دیدن روحیه عصبانی و مانند گذشته طلبکارش با خشم نگاهش کردم وجواب دادم:
ـ چشم قربان.
او نیز با دیدن عصبانیتم یک لحظه مبهم نگاهم کرد و پیش مهمان ها رفت.سارا با آرنج به دستم زد و برای عوض کردن اوضاع گفت:
ـ بی خیال.
و به طرف فنجان ها رفت و در حالی که آنها را توی سینی می گذاشت با لبخندی ادامه داد:
ـ اگه تا دو دقیقه دیگه این چای دم نکشه مجبورم زرد آب هم که شده توی فنجان بریزم و برای فرزاد ببرم.ندیدی چه پیامکی داد؟مهمون هم انقدر پررو!
اخم هایم را باز کردم ولبخندی زدم وگفتم:
ـ ای کاش برای امشب فقط بچه ها وفرزاد رو دعوت می کردیم ریحانه وساسان دیگه زیادی بودند.
نگاهم کرد وگفت:
ـ نه اتفاقا ساسان پسر خوبیه ریحانه هم که سوژه مجلسه اگه نباشه فرزاد نمی دونه کی رو دست بندازه.
با لبخندی سراغ قوری رفتم و فنجانها را پر از چای کردم.

Signature
     
#53 | Posted: 5 Sep 2013 15:27 | Edited By: paridarya461
بعد از خوردن شام که اگر منصفانه قضاوت می کردم واقعا بی نظیر بود چون هم سه چهار نوع غذا بود وهم اینکه با نهایت سلیقه تزیین وچیده شده بود وبا وجود انواع دسر وسالاد خیلی رسمی وشیک به نظر می رسید سراغ کیک که در یخچال بود رفتم وخواستم ان را زودتر بیاورم تا بچه ها که هنوز والدین شان دنبالشان نیامده بودندبا آن عکس بگیرند وکمی از انرا بخورند وسارا که در اجرا نمودن برنامه اوردن کیک کمکم می کرد قبل از انکه آن را از آشپزخانه به سالن پذیرایی بیاورم از بچه ها خواسته بود دور میز جمع شوند وکلاه بوقی روی سرشان بگذارند ودست بزنند وهمچنین از سینا اجازه گرفته بود که برای چند ثانیه چراغ های سالن را خاموش کند.و من در حالی که سینی بزرگ کیک را که شبیه گیتار بود و رویش نه شمع ظریف وکوچک روشن کرده بودیم در دست گرفته وبه طرف سالن آمدم که صدای موزیک تولد تولد پخش شد وسارا هم درجلویم مشغول گرفتن فیلم از من وکیک شد.هنوز کیک را روی میز نگذاشته بودم که چشمم به فرزاد وساسان افتاد که کلاه بوقی رنگارنگ وعروسک دار مانند بچه ها روی سرشان گذاشته بودند و دست می زدند!
با دیدن شان نزدیک بود از خنده منفجر شوم.فرزاد بدجنس ساسان مظلوم و مودب را مجبور کرده بود که کلاه بوقی روی سرش بگذارد وهمانند خودش شادی کند برای اینکه کاری کرده باشم تا خنده ام را پشت آن پنهان کنم بلافاصله صورت پرهام را بوسیدم و ازش خواستم با شمارش معکوس ما شمع ها را فوت کند.
در اینجا فرزاد همه کاره مجلس شد همراه با بچه ها بلند فریاد کشید:
ـ سه دو یک...
و پرهام شمع ها رو فوت کرد وهمه دست زدند وچراغ ها را روشن کردند.قیافه سارا در حالی که فیلم می گرفت واقعا تماشایی بود!هم از دست کارهای فرزاد از خنده قرمز شده بود و هم از قیافه ناراضی ریحانه از این برنامه بچه گانه حرص می خورد دوباره خنده ام را پنهان کردم وقبل از بریدن کیک از مهمان ها خواستم که کنار پرهام که جلو رویش کیک بود بایستد وعکس بگیرند که این وظیفه عکاسی هم خود به خود به عهده سارا گذاشته شد وعکس هایی گرفت که مطمئنا بعدها یک دل سیر می خندیدیم.
هنگام باز کردن کادوها که بعد از مرحله عکس گرفتن انجام شد این بار خودم دوربین را به دست گرفتم و باز هم از سارا خواهش کردم که اسامی روی کادوها را بلند بخواند و آنها را باز کند و از همه تشکر کند.در حالی که فیلم برداری می کردم از داخل صفحه کوچک کنار دوربین قیافه همه مهمان ها دیدنی بود.بچه ها با خوشحالی دست می زدند و با کنجکاوی به کادوها نگاه می کردند و با هر بار اعلام اسمی از سوی سارا با فرزاد یک صدای می خواندند:
ـ گلاب گلاب کاشونه ماشاالله تولد پرهام جونه ماشاالله پرهام جون ماچش کن یک ماچ آبدارش کن.
و پرهام با خجالت کودکانه بلند می شد و صورت یکی یکی کادو دهنگان را به نشانه تشکر می بوسید و می نشست.از اینکه فرزاد به این خوبی سکان دار مهمانی شده بود وبا شوخی وخنده شعرهایی می خواند که همه به خصوص بچه ها را سر ذوق می اورد واقعا سپاسگزارش بود و همان طور که به داخل صفحه دوربین نگاه می کردم از روی تشکر لبخند می زدم ومطمئنا شادی وسپاسگزاری سارا از من هم بیشتر بود چرا که با هیجان در خواندن شعرهایش همراهی اش می کرد.
موقع باز کردن کادوی ریحانه هم از دیدن هدیه اش متعجب شدم و هم از شنیدن شعر فرزاد هیجان زده!
فرزاد در عالم شوخی پس از اعلام سارا گفت:
ـ ریحانه جون یک سکه بهار آزادی
بلافاصله رو به ریحانه کرد و با ریتم خاصی خواند:
ـ این چی چیه آوردی؟! آبروی ما رو بردی؟!
و بچه ها بی اطلاع از منظور شعرش با او همراهی کردند و خنده را به روی لبهای همه حتی سینا نشاندند.به راستی انتظار چنین کادویی را از یک غریبه نداشتم!هر چند که پرهام پسر دایی سینا بود و در حقیقت ریحانه این لطف را در حق سینا کرده بود ولی به هر حال کادوی او دور از انتظار من بود.
هنگام باز کردن کادوی فرزاد هم واقعا جالب بود.بعد از اینکه سارا اعلام کرد:
ـ آقا فرزاد یک ماشین بزرگ جرثقیل دار.
فرزاد بدون معطلی خواند:
ـ دست شما درد نکنه چرا زحمت کشیدید؟حالا که زحمت کشیدید چرا انقدر کشیدید؟!
و خلاصه خودش را حسابی تحویل گرفت.
بعد از خواندن کادوها که
فرزاد:جرثقیل،
ریحانه:یک سکه طلا،
ساسان:ماشین بزرگ پلیس،
سینا:ارگ،
سارا:گرمکن ورزشی و
دوستان پرهام:آلبوم عکس، سه جلد کتاب داستان کودکان، چند سی دی بازیهای کامپیوتری، یک بسته ماژیک 24 رنگ، یک بسته مدادرنگی 24 رنگ ویک بسته مداد شمعی 24 رنگ بود
کادوی عمه آذر هم خوانده شد:
یک عدد کاپش زمستانی که همان طور که کادو شده بود کنار بقیه هدیه ها قرار گرفته بود و من هم بعدازظهر همراه سارا به فروشگاه لوازم ورزشی رفته و یک جفت کفش ورزشی هماهنگ با گرمکن ورزشی سارا برای پرهام خریده بودم.

Signature
     
#54 | Posted: 5 Sep 2013 22:53 | Edited By: paridarya461
فصل ۱۰
ـ ببین حامد از پریشب که به سروناز گفتید دارم شماره تون رو می گیرم ولی موبایلتون خاموش بود نمی تونستم بگیرمتون پس دیگه نگید که من...
ـ ...
ـ منظور من هم همینه.نه که از روی عمد ولی خب وقتی خودتون به سروناز گفتید چرا دیگه خاموش کردید؟
ـ ...
ـ یعنی الان مسافرتید؟
ـ ...
ـ اره گفتش که پانزده روز می رید حالا چطور یک دفعه ای؟
ـ ...
ـ مگه قبلا نگفته بودید همه فامیل هاتون تهرانند؟پس چطور این خاله تون...
ـ ...
ـ همون که خودشون توی دانشگاهمون مترجمی زبان می خونه؟
ـ ...
ـ یعنی مینا دختر خاله تون تو خوابگاه دانشگاهه؟
ـ ...
ـ نه چطور تا به حال نگفته بودید؟!
ـ ...
ـ مگه مادربزرگتون تهران زندگی نمی کنند چرا ایشون نرفته؟!
ـ ...
ـ به حق چیزهای ندیده ونشنیده!
ـ ...
ـ نه ناراحت نشدم ولی برام جالب بود که تا حالا برام نگفته بودید!
ـ ...
ـ نه اینکه برام مهم باشه نه اصلا ولی انتظارش رو نداشتم که دراین مورد حتی کوچکترین اشاره ای هم نکنید.
ـ ...
ـ اخه می دونید الان یک ترم و خرده ایه که ما هم دیگرو می شناسیم اما مثل اینکه آنقدر غریبه...
ـ ...
ـ نه نه گفتم که موضوع مهم بودن یا نبودن نیست موضوع اینکه من از کوچکترین جیک و پوک خونواده ام برای شما گفتم حتی میدونید که مادربزرگم عزیز با ما زندگی می کنه ولی انگار که شما قابل نمی دونید در این زمینه حرفی با من بزنید.
ـ ...
ـ حرف از دلخوری نیست حرف از روراستی آدمهاست مثل اینکه پسر خاله ام که خدا رو شکر ندارم با ما زندگی کنه ولی من در این مورد حرفی به شما نزنم و راحت بگم قضیه چندان مهمی نبود که براتون تعریف کنم.
ـ ...
ـ نه باور کنید دلخور نیستم به صدام میاد که دلخور باشم؟!
ـ ...
ـ حالا تا ده دوازده روز دیگه اونجا می مونید؟
ـ ...
ـ می تونم بپرسم چرا یک دفعه وسط ترم؟
ـ ...
ـ اخ ببخشید تسلیت می گم.چرا زودتر نگفتید؟
ـ ...
ـ جوون بودند؟
ـ ...
ـ خدا بیامرزدشون.اگه صلاح می دونید شماره موبایل مینا جون رو بدید که خودم بهش تسلیت بگم.
ـ ...
ـ مگه در مورد من نگفتید؟
ـ ...
ـ نه ممنون که تماس گرفتید.سلام خدمت خانواده برسونید البته اگه در مورد من حرفی زده اید!
ـ ...
ـ نه کنایه نیست عین حقیقته.
ـ ...
ـ خواهش می کنم.فعلا خداحافظ.
ـ ...
و تلفن همراهش را قطع کرد و با عصبانیت روی میز جلوی کاناپه گذاشت.کمی نگاهش کردم و با نگرانی پرسیدم:
ـ چی می گفت؟اتفاقی افتاده؟!
با بغض نگاهم کرد وجواب داد:
ـ عوضی فکر کرده من بچه ام همچین لفظ قلم و منطقی حرف می زنه که انگار یک آسمون سوراخ شده ویک آدم حسابی مثل اون از اون بالا پایین افتاده.
از دیدن بغضش ناراحت شدم وپرسیدم:
ـ حالا مگه چی می گفت؟
عصبی سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد وگفت:
ـ یه مشت دروغ می گفت شهرستان خونه خاله شه.شوهر خاله اش مرده اومده برای عزاداری.تازه این خبر هیجان انگیز رو هم داد که مینا توی تهروون خونه شون زندگی می کنه یعنی پیش حامد اینها.
برای اینکه کمی دلداری اش بدهم گفتم:
ـ خب اینها کجاش دروغه؟!همه چیز رو برات گفته دیگه.از عزاداری شوهر خاله اش تا بودن مینا در خونه شون.
با حرص لبش را به دندان گزید و زیر لب گفت:
ـ آره جون خودش! پس چرا وقتی ازش خواستم شماره موبایل مینا رو بده یک دفعه لحنش عوض شد و به تته پته افتاد؟
دوباره برای ارام کردن عصبانیتش گفتم:
ـ خب شاید با دختر خاله ش رودروایسی داره و هنوز چیزی راجع به تو بهش نگفته.
با خشم سرش را تکان داد وگفت:
ـ غلط کرده!مثل سگ داره دروغ میگه.فکر کرده خیلی احمقم که با دو سه جمله مودبانه و رفتار آقامنشش گول بخورم.اصلا می دونی چیه این مسافرت کذایی اش هم دروغه.آقا رفته دنبال خوشی اش نخواسته پانزده روز با تلفن های گاه وبی گاهم مزاحم اوقات شریفش بشم.اصلا برای همین بود که اون اوایل نمی خواست زیاد تلفنی صحبت کنیم و با روحیات هم آشنا بشیم.
برای اینکه قانعش کنم گفتم:
ـ پس چرا ازت خواستگاری کرد اگه نمی خواست باهات حرف بزنه؟!
با ناراحتی گفت:
ـ همینو بگو! یک غلطی کرده و بعدش مثل چی توی گل مونده! اصلا این اواخر هم یک خط در میون می اومد دانشگاه یادته پیامک می داد من فردا نمی تونم بیام دانشگاه؟! انقدر کم عقله که فراموش کرده ترم آخره و با اون نمرات بالاش باید خودش رو برای فوق لیسانس اماده کنه؟!
برای درست کردن اوضاع گفتم:
ـ حالا هم طوری نشده که این جور مسئله رو بزرگ می کنی.
با حرص گفت:
ـ طوری نشده؟! آره طوری نشده.من این آدم رو می شناسم همچین ادای بچه مثبت ها رو در میاره که کسی بهش نمی تونه شک کنه.اصلا همون وقت که گفت خواستگاری رسمی رو بذاریم برای دو سه سال دیگه باید میفهمیدم یک کاسه ای زیر نیم کاسه است.یادت نیست چه گیر سه پیچی می داد که چه اشکالی داره سینا بفهمه چون مطمئن بود من بمیرم هم حاضر نیستم فعلا سینا چیزی بدونه برای همین هی اصرار می کرد.
برای اینکه حال وهوایش را عوض کنم از جایم بلند شدم و به طرف میز تلویزیون رفتم و در حالی که سیم رابط دوربین فیلمبرداری را به تلویزیون وصل می کردم گفتم:
ـ حالا هم روز جمعه ای بیخودی ماتم نگیر بیا ببین دیشب چیکار کردیم که آخر شب موقع رفتن ریحانه با اخم های درهم خداحافظی کرد؟
مثل همیشه که وقتی فکری ذهنش را به خودش مشغول می کرد زمان زیادی طول نمی کشید گره ابروهایش را باز کرد و منتظر به تلویزیون نگریست و گفت:
ـ ولی ریحانه موقع خداحافظی با من حالش خوب بود.
دکمه عقب رفتن فیلم را زدم و کنترل تلویزیون و دوربین را برداشتم وبه طرفش امدم وکنارش روی کاناپه نشستم وگفتم:
ـ اما با من خیلی سرد رفتار کرد می خواستم بگم جواب دستت درد نکنته؟!
لبخندی زد وگفت:
ـ لابد تلافی حاضر جوابیت توی اشپزخونه رو کرده.
من هم از تجسم آن صحنه لبخندی زدم وجواب دادم:
ـ نمی دونم.شاید!
پاهایش را جمع کرد و بالا آورد و روی کاناپه نشست و پرسید:
ـ فیلم چند ساعت شد؟
بلافاصله گفتم:
ـ چند ساعت؟!فکر کنم کمتر از یک ساعته.چون من و تو که همش در رفت وآمد پذیرایی و تو آشپزخونه بودیم.مگر اینکه سینا چیزی گرفته باشه.من فقط صحنه کادو باز کردن گرفتم.و تو هم اوردن کیک رو.
نگاهی به اتاق پرهام انداخت وگفت:
ـ پرهام رو هم صداش کنم؟
در حالی که کنترل را در دست گرفته ومنتظر امدن اول فیلم بودم جواب دادم:
ـ نه ولش کنم دیشب دیر خوابیده تازه ساعت ده و نیمه بذار ساعت یازده بشه خودم بیدارش می کنم.
با اشاره به اتاق من که حالا رسما از ان سینا شده بود پرسید:
ـ این اول صبحی کجا رفته؟!نگفت کجا میره؟
بی تفاوت گفتم:
ـ نمی دونم تقریبا نه ونیم بود که رفت تازه از خواب بیدار شده بودم که صدای به هم خوردن در ورودی ساختمون رو شنیدم.
وبا آمدن اول فیلم کنترل را به طرف تلویزیون و دوربین گرفتم ودکمه شروع را زدم.اول فیلم با زوم شدن روی کاغذ رنگی بزرگ که گوشه دیوار سالن آویزون شده ورویش به زیبایی نوشته شده بود تولدت مبارک آغاز گشته بود و بعد روی صورت خندان پرهام که با دوستش در حال صحبت بود چرخیده وآنگاه یکایک مهمانان را از جمله فرزاد دوستان پرهام وریحانه وساسان را گرفته بود.فرزاد با چرخش دوربین به طرفش یا چشمک می زد یا شکلک در می اورد که سارا با دیدن این صحنه ها با لبخندی گفت:
ـ سینا کی اینها رو گرفته که ما نبودیم؟!
در حالی که با دقت به تصاویر تلویزیون نگاه می کردم جواب دادم:
ـ لابد همون موقع که ما توی اشپزخونه بودیم.چون ما داخل آدم نبودیم دیگه براش فرقی نداشته مارو بگیره یا نه.
با خنده نگاهی به رقص فرزاد انداخت وگفت:
ـ آره همین جاست که فرزاد برای دوست های پرهام می رقصید.فکر کن با این قد و قواره برای بچه ها مسخره بازی در می اورد!
وبا نگاه دقیق تری ادامه داد:
ـ یادته اول ها می گفتی چقدر هیزه ونگاه می کنه منم می گفتم بی منظور نگاه می کنه؟!حالا به حرفم رسیدی؟
خندیدم وبه شوخی گفتم:
ـ اره.من رو آره.ولی هنوز در مورد تو شک دارم.
با خنده نگاهم کرد و گفت:
ـ جدا؟!
یاد سینا که تکه کلاممان را یادگرفته بود افتادم و لبخندی زدم وجواب دادم:
ـ اره جدا.
وبا صدای زنگ تلفن سارا گوشی بی سیم را که نزدیکش بود برداشت وبا دیدن شماره به طرفم نگاه کرد وگفت:
ـ مامانه.
وبلافاصله جواب داد:
ـ الو مامان سلام.
ـ ...
ـ چرا؟من که تازه اومدم.
ـ ...
ـ برای چی؟این عزیز هم دیگه زیادی گیر میده ها؟!خب یک چیزی براش سر هم کن تا فیلم تولد پرهام رو ببینم وبیام.
ـ ...
ـ وای مامان تو رو خدا یک کاری بکن اصلا حوصله این حرفها رو ندارم.بهش بگو سینا بیرونه سروناز هم تنهاست.دیگه عروس وداماد یعنی چی؟
با شنیدن حرفهای سارا با عمه آذر که در مورد توهم عزیز بود خود به خود اخم هایم درهم رفت وبا یادآوری سوءتفاهم عزیز عصبانی به مکالمه تلفن سارا چشم دوختم.
ـ به عزیز بگو فشار خونش بالا نره اومدم.ولی این درست نیست!سروناز بیچاره که از ترس کنایه های عزیز پایین نمیاد من هم بالا نیام دیگه هیچی دیگه.از این به بعد چشممون به دهن عزیز باشه ببینیم چه دستوری برامون صادر می کنه.
ـ ...
ـ باشه اومدم خداحافظ.
وگوشی بی سیم را روی میز گذاشت وگوشی تلفن همراهش را برداشت و از جایش بلند شد وبا دلخوری گفت:
ـ عزیز اول صبحی روی دنده لج افتاده گفته زودی بیا پایین.مگه سر جهاز عروسی که ور دل اونها نشستی؟!
خشمگین از حرف عزیز گفتم:
ـ خب بذار بگه.تو چرا شال وکلاه کردی می خواهی بری؟
در حالیکه به طرف در ورودی می رفت جواب داد:
ـ حوصله اه وناله رو ندارم.الان هم مامان بیچاره شیشه آبغوره دستش بود داشت می برد برای عزیز که فشارش بالا نره.
از جایم بلند شدم وبا غضب گفتم:
ـ یعنی چی؟!یعنی عزیز به خاطر بودن تو اینجا فشارش رفته بالا؟
پوزخندی زد وگفت:
ـ نه مستقیم که نه ولی وقتی فشارش رفته بالا وسط حرفهاش گفته به سارا بگو زود بیا پایین و این داستان ها.
عصبانی از فیلم بازی کردنهای عزیز گفتم:
ـ به جون خودم دیگه دارم از دست کارهای عزیز دیوونه میشم.
در ورودی ساختمان را باز کرد وبا لبخندی گفت:
ـ عیب نداره همه با هم میریم توی یک دیوونه خونه.
و اشاره به تلویزیون کرد وادامه داد:
ـ راستی هر وقت فیلم رو دیدی بده پرهام بیاره پایین تا منم ببینم.عزیز که نمی ذاره با خیال راحت بیام بالا ببینم.
کنار در ایستادم وبا تکان دادن سر جواب دادم:
ـ باشه.به عمه سلام برسون.
بعد از رفتن سارا به طرف کاناپه امدم وکنترل تلویزیون ودوربین فیلم برداری را به دست گرفتم ویک مقدار از فیلم را به عقب برگرداندم ومشغول دیدن شدم.واقعا فیلم جالبی شده بود وسینا خیلی خوب و بدون لرزش دست فیلم برداری کرده بود ودر جاهایی هم انگار فرزاد دوربین را از سینا گرفته و از خود او فیلم برداری نموده بود وبا شوخی هایی که از پشت دوربین با سینا می کرد لبخند بر روی لبهایش نشانده بود.فیلم همین طور ادامه داشت تا اینکه من وسارا با بشقاب ها وقاشق وچنگال ها از آشپزخونه بیرون آمدیم وانها را روی میز ناهار خوری گوشه سالن قرار دادیم.از این صحنه خوشم نیامد یک جوری ما را فیلم برداری کرده بود انگار برای ارائه خدمات به این جشن تولد امده بودیم ودر حین انجام وظیفه با هم صحبت می کردیم وآهسته می خندیدیم.یادم نمی امد در چه موردی حرف می زدم.شاید هم در مورد ریحانه وکارهای عجیب وغریب او... که یکباره فیلم روی صورت من زوم شد!
اول روی تمام صورتم و بعد روی تک تک اجزای ان!با دقت نگاه کردم!ابروهایم نیازی به اصلاح ودست زدن نداشت وهمیشه سارا به شوخی بهم می گفت:
ـ ای بترکی با اون ابروهایت که هر کی ندونه فکر می کنه دم به ساعت موچین دستته.

Signature
     
#55 | Posted: 6 Sep 2013 09:31 | Edited By: paridarya461
به راستی شکرگزار خداوند بودم چون ابروهایم به گونه ای هشتی و هلالی بود و وقتی از تعجب آن را بالا می بردم هشتی بودنش بیشتر نمایان می شد و از نظر کلفتی ونازکی انقدر متناسب بود که نیاز به کم و زیاد شدن نداشت وبا حالتی بلند وکشیده بالای چشمهایم خودنمایی می کرد.بعد دوربین روی چشمهایم نشست!دوباره با دقت نگاه کردم!چشمهایم تا حدودی درشت وقهوه ای وبه طرف شقیقه هایم کشیده شده بود البته این کشیدگی وقت های که می خندیدم بیشتر نمودار بود و مژگان بلند وسیاهم همیشه همانند سایه بانی روی ان جلوه می کرد وآن را زیباتر نشان می داد وبه خاطر فاصله زیاد با چشم ها وابروهایم سارا می گفت که قدرت مانور ارایش چشم وسایه کاری زیاد داری.فیلم کم کم روی بینی وگونه هایم ولب دهانم نشست!دوباره نگاهم را دقیق کردم!بینی تقریبا کوچک وخوشفرم ومتناسب با صورتم وگونه های برجسته وصورتی ام ولبهای به قول سارا قلوه ای وگوشتالودم وچانه هماهنگ با اندازه صورتم همه و همه در فیلم نمایان بود.یاد حرف سارا افتادم که وقتی در دانشگاه می خواست سربه سر بچه ها بگذارد به شوخی می گفت:
من و دختر دایی ام در یک روز دماغمون رو عمل کردیم.
دوباره نگاه دقیقم به فیلم بود!مجددا بزرگنمایی دروبین روی چشم ها وابروهایم برگشت!بی اختیار قلبم فرو ریخت.چه کسی این گونه فیلم گرفته بود؟!سینا یا فرزاد یا شاید هم پرهام برای سرگرمی با دوستانش؟!وبا چرخش فیلم روی دیگر مهمان ها جواب سوالم را گرفتم!کار سینا بود!هیچ کس حواسش به فیلم برداری سینا نبود.حتی ریحانه که با فرزاد وپسر عمویش سرگرم صحبت بود.دوباره قلبم شروع به کوبیدن کرد.چرا این گونه فیلم گرفته بود؟!چند دقیقه از فیلم فقط سر و صورت واجزای چهره ام در قاب تلویزیون بود!منظورش از این کار چه بود؟!برای دست انداختنم؟!چرا از سارا که در کنارم بود این طوری فیلم برداری نکرده بود؟!او که همیشه من و او را با هم دست می انداخت!
بی اراده از فکری که یک لحظه به مغزم خطور کرد تمام بدنم داغ شد!چرا من؟! وبی اختیار گوشه لبم را به دندان گزیدم!آنقدر در التهاب درونم گداخته شدم که نفهمیدم بقیه فیلم چگونه گذشت وموقع خواندن کادوها صدای زنگ در ورودی ساختمان من را به خود اورد.
یعنی چه کسی؟!شاید سارا حتما سر عزیز را یک جوری گرم کرده و دوباره بالا آمده بود!
از ترس اینکه این قسمت فیلم)!(را ببیند و به همان نتیجه ای که من رسیدم برسد با دلهره از جا بلند شدم وبه طرف در رفتم و در حین نقشه کشیدن که این قسمت فیلم را موقع دیدن یک جوری در کنم در ورودی را باز کردم.
سینا بود!
بی اختیار قلبم فرو ریخت.مثل کسانی که مچشان را گرفته باشند بدون کنترل روی اعمالم با هراس نگاهش کردم و پرسیدم:
ـ چرا الان اومدی؟
با لبخند یا شاید هم پوزخندی به جای جواب سرش را پایین انداخت وگفت:
ـ سلام.
و داخل امد و در را پشت سرش بست.بدون آنکه نگاهم کند در حالی که از هال می گذشت تابه اتاقش برود ادامه داد:
ـ بهتر است روسری ات را سرت کنی.
با تذکر سینا در حالی که مثل بهت زده ها همچنان کنار در ایستاده بودم دست روی سرم کشیدم وتازه متوجه شدم برخلاف همیشه روسری به سر ندارم.
وای خدایا!اگر در ان لحظه زمین دهان باز می کرد ومن را در خودش می بلعید حاضر بودم!انقدر افکارم در حول وحوش فیلم می چرخید که حتی یک لحظه هم احتمال نمی دادم که سینا پشت در باشد تا روسری را که همیشه روی دسته کاناپه می گذاشتم به سر کنم.
لابد پیش خودش می گوید:
حتما با دیدن ان قسمت هیجانی فیلم هوایی شده!
با حالتی که از شدت آشفتگی شبیه همه چی غیر از ادمیزاد بود به طرف کاناپه دویدم و روسری را برداشتم وبا عجله روی سرم کشیدم وتازه نگاه به طرف تلویزیون رفت که فرزاد با سرخوشی می خواند:
دست شمادرد نکنه چرا زحمت کشیدید؟ حالا که زحمت کشیدید...
چرا ان را خاموش نکرده بودم؟!
وبی اختیار قلبم دوباره فرو ریخت!مطمئنا سینا از اینکه من را موقع دیدن فیلم غافلگیر کرده بود از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید!با شتاب کنترل تلویزیون ودوربین را برداشتم و آنها را خاموش کردم و سریع به طرف آشپزخانه رفتم.نمی دانم چرا تازگی ها آشپزخانه پناهگاه مطمئنی برایم شده بود!
با دقت روسری را جلوتر کشیدم وتمام موهایم را جمع کرده و زیر ان پنهان کردم وبرای پس زدن افکاری که بی سر وته تمام ذهنم را به خود مشغول کرده بود قابلمه را از کابینت بیرون اوردم وتصمیم به تهیه وپختن ناهار گرفتم.قابلمه خالی روی اجاق گاز بود ولی ذهن مشغولم اجازه نمی داد که بدانم چه می خواهم درست کنم!
ـ چرا پرهام رو بیدار نکردی صبونه بخوره؟!
با صدای سینا در آستانه در آشپزخانه از ترس از جا پریدم ونگاه خیره ام که به قابلمه مانده بود به طرفش چرخاندم وبی اختیار گفتم:
ـ وای ترسیدم؟!چرا این جوری می کنی؟!
با لبخندی نگاهم کرد و با خونسردی گفت:
ـ باور کن هنوز کفش پاشنه بلند زنگوله دارت رو پیدا نکردم!
از حاضر جوابی اش حرصم گرفت و با یاد آوری صحنه زوم کردنهایش روی صورتم برای اینکه حساب کار دستش بیاید وفکر نکند زیادی خوشم آمده اخمهایم را درهم کشیدم وطلبکارانه گفتم:
ـ چرا اون کار رو کردی؟!
دوباره با خونسردی گفت:
ـ چه کاری؟
با حرص وکمی هم دلهره از این همه خونسردی غیر معمولش گفتم:
ـ خودت رو به اون راه نزن.خیلی خوب می دونی در مورد چی حرف می زنم.
مجددا با همان حالت گفت:
ـ باور کن نمی دونم حداقل اشاره ای بکن تا گوشی دستم بیاد.
با خشم کمی نگاهش کردم و از فکر وخیالاتی که ملتهبم کرده بود آتش گرفتم وبا صورتی برافروخته گفتم:
ـ گوشی به اندازه کافی دستت اومده ولی نمی خواهی جواب بدی؟!
از اینکه به این راحتی بازی ام داده بود و لجم را در می اورد خوشحال وخندان گفت:
ـ باور کن هنوزم نمی دونم در چه مورد حرف می زنی؟!
نتوانستم خود را کنترل کنم وبا شدت عصبانیت گفتم:
ـ جداً؟!
او نیز با خوشحالی جواب داد:
ـ اره جداً.
با غیظ نگاهش کردم وگفتم:
ـ خیلی روت زیاده!
خندید وگفت:
ـ از این زیاد تر هم میشه!
دوباره با حرص نگاهش کردم و باخشم گفتم:
ـ ببین سینا اصلا حوصله این حاضرجوابی ها رو ندارم راست وپوست کنده بگو چرا اون مسخره بازی رو در فیلم در اوردی؟
و بی اختیار با گفتن این حرف قلبم شروع به زدن کرد.چشمهایش برقی زد وپرسید:
ـ کدوم فیلم؟!
از نقش بازی کردنش لجم گرفت وبی اراده گفتم:
ـ فیلم پلنگ صورتی!
خنده ای بر گوشه لبش نشست وآرام نگاهم کرد از اینکه در مقابل خطایش سکوت کرده بود طلبکارانه گفتم:
ـ خب؟!
او هم با همان خنده گوشه لبش جواب داد:
ـ خب که خب!!
دقیق نگاهش کردم تا از حالات نا مفهوم چیزی سر در بیاورم که پرسید:
ـ برای ناهار چی می خوای درست کنی؟
از اینکه با پیش کشیدن حرفی مسئله را می خواست تمام کند گفتم:
ـ فعلا هیچی تا زمانی که اون مسخره بازی رو پاک نکردی.
وبرای نشان دادن اینکه از این جریان دچار احساسات نشده بلکه ناراحت هم شده ام ادامه دادم:
ـ عصبانیت من هیچی ولی فکر نکردی اگه سارا این رو ببینه چه فکری می کنه!
با کنجکاوی نگاهم کرد و باز هم خونسردانه در جوابم گفت:
ـ فرقی برام نداره لابد همون فکر تو رو.
از اینکه مبهم جواب داد ناراضی گفتم:
ـ نه خیر جور دیگه ای فکر من رو!
با حالتی خاص خندید وپرسید:
ـ مثلا چه جوری؟!
از پرسشش و از اینکه از زیر زبانم می خواست حرف بکشد رنگ پرید وقبل از انکه اجازه دهم به تغییر حالاتم پی ببرد به ظاهر اخم کردم وبه طرف اجاق گاز رفتم ومقداری روغن داخل قابلمه ریختم و زیر آن را روشن کردم.از اخم وسکوتم فهمید که حاضر به ادامه بحث نیستم وبرای اینکه جو را عوض کند کمی جلوتر امد وگفت:
ـ از غذاهای دیشب چیزی باقی نمونده که می خواهی دوباره غذا درست کنی؟
جوابش ندادم و به طرف سبد پیازهای کنار کابینت رفتم.از اینکه زیر نگاه سنگینش باید کار می کردم بی اختیار تپش قلبم تندتر شد وبرای آرام کردم قلبم نفس حبس شده در سینه ام را به آهستگی بیرون دادم.
چشم شده بود!چرا همین طور ایستاده بود وبر خلاف همیشه بدون اخم و طلبکاری نگاهم می کرد.تازه داشتم می فهمیدم که من همیشه به دیدن سینای بد اخلاق واخمو عادت کرده ام و از تماشای سینای ارام و به ظاهر خوش اخلاق دچار سر در گمی وشاید هم احساس شده ام!
ـ بک بار پرسیدم برای چی غذا درست می کنی ولی متاسفانه جوابی نشنیدم؟!
از اینکه دوباره سر خشمش آورده بودم بی اختیار خوشحال شدم وحاضر جواب گفتم:
ـ هنوز کر نشدم شنیدم چی گفتی.بیشتر غذاهای دیشب رو که باقی مونده بود همراه با غذاهایی که از اول کنار گذاشته بودم دیشب فرستادم پایین برای عمه اینها متاسفانه یا خوشبختانه معده من وپرهام به غذاهای مونده عادت نداره برای همین مجبورم دوباره غذا درست کنم.
با پوزخندی بلافاصله در جواب گفت:
ـ پس اون شوید پلوی کذایی چی بود سه روز می خوردی؟!
بی اراده لبخندی زدم وگفتم:
ـ اولان اون شوید پلوی به قول تو کذایی زیاد چرب نبود که نشه بعد از یک روز خوردش.دوما خودم دیشب با عمه صحبت کردم و گفتم که نمی تونم غذاهای چرب رو درست بسته بندی کنم وتوی فریزر بذارم عمه هم گفت که بفرستم پایین خودش درست میکنه در ضمن هم گفت که اونها هم نهایتا همین امروز یا امشب غذاها را مصرف میکنند.سوما زیاد بی تابی نکن یک کمی از غذا توی یخچال باقی مونده که بتونی از خودت پذیرایی کنی.در تعجبم تو با این رودروایسی پیش شکمت چطوری توی این چند سال در شهرستان طاقت آوردی؟!
خندید وبا دقت نگاهم کرد وگفت:
ـ همش که توی شهرستان محل دانشگاهم نبودم.
در حالی که پیاز بزرگی را می شستم گفتم:
ـ پس کجا بودی؟! اینجا هم که کم می اومدی.نکنه بیشتر توی شهرستان پدریت در خدمت خانواده سمیه خانم بودی؟!
کنار میز آشپزخانه ایستاد و با صدای پر جذبه ای جواب داد:
ـ برای تو چه فرقی می کنه؟!
مشغول پوست کندن پیاز شدم وسرم را عقب گرفتم تا اشکهایم از پوست کندن پیاز در نیاید وگفتم:
ـ برای من فرق نمی کنه برای ریحانه بیچاره که دیشب خودش رو کشت تا کنار تو عکس بگیره فرق می کنه اما منصفانه هم قضاوت کنیم همون سمیه خانم بیشتر به تو میاد هم فامیله هم باب میل عزیزه هم دم به ثانیه هم توی حرفهاش اکی اکی نمی کنه.چی بود دیشب اون ریحانه؟!درسته که پولش از پارو بالا میره ولی ظاهر و سر و لباسش برازنده خونواده ما نیست.عزیز اگر فقط یک مرتبه ببیندش سکته می کنه!

Signature
     
#56 | Posted: 6 Sep 2013 09:52 | Edited By: paridarya461
از استدلالهایم خندید وگفت:
ـ فکر می کنی عزیز اجازه بده دو مرتبه زن بگیرم؟!
از حرفش درجا سرخ شدم و پیازهای ریز شده را داخل روغن ریختم تا با مشغول شدن به کار متوجه گر گرفتم نشود.روی صندلی پشت میز آشپزخانه نشست و با دیدن سکوتم گفت:
ـ خودت دیشب گفتی که عزیز میترسه رودل کنم!
از اینکه حرفهایم را موبه مو به یادداشت از یک طرف حیران مانده بودم و از طرف دیگر برای اینکه فکر نکند با سکوتم دچار فکر وخیالات شده ام به طرفش نگاه کردم وگفتم:
ـ چه خوبه این حافظه فوق العاده ات رو صرف پروژه دانشگاهیت بکنی که هرچه زودتر تموم بشه تا به سلامتی با آقا سعید راهی کانادا بشی.
با کنجکاوی نگاهم کرد و پرسید:
ـ کانادا؟!کی گفته من می خوام برم کانادا؟!
از اینکه به هدف زده بودم خوشحال شدم ودر حال هم زدن پیاز ها داخل روغن گفتم:
ـ دیوار موش داره موشم گوش داره.
با پوزخندی گفت:
ـ لابد موشتون هم پرهامه که دم به ساعت برای خبرچینی می فرستید پایین؟!
از زرنگی اش خوشم نیامد و در حالی که به طرف یخچال می رفتم به ظاهر خودم را به بی خبری زدم وگفتم:
ـ پرهام؟! نه به اون طفلی چکار داری؟!من و سارا خودمون فهمیدیم.
و برای اینکه حرصش را در اوردم ادامه دادم:
ـ تازه از ذوق این خبر دو شبانه روز خواب و خوراک نداشتیم.
برخلاف انتظارم خوشش امد و با صدای پر ابهتش گفت:
ـ جداً؟!
بسته گوشت را از فریزر در اوردم وبلافاصله جواب دادم:
ـ آره جداً.
دوباره از گوشه لب خندید و با اشاره به بسته گوشت گفت:
ـ حالا می خواهی چی درست کنی که در تهیه و تدارکی؟
از اینکه طبق روش همیشگی اش حرف را عوض کرد پوزخندی زدم وجواب دادم:
ـ برات فرق هم می کنه بدونی؟!تو غذات همون غذای دیشبه که توی یخچاله.
از لج کردنم خنده بر لبش نشست و با حالت خاصی گفت:
ـ حالا من اگه بخوام از غذای شما بخورم چیکار باید بکنم؟به قول تو شاید معده من هم نتونه غذای مونده دیشب رو هضم کنه.
شانه هایم را بالا انداختم و در حالی که گوشت های ریز ریز شده را از نایلون فریزر در می اوردم تا در قابلمه بریزم گفتم:
ـ کار هضم کردن معده ات ربطی به من نداره!این دیگه مشکل خودته ولی اگه خیلی دلت می خواد توی غذای ما شریک باشی پاشو وایسا خودت هم کار کن.
و از خدا خواسته با دل پر ادامه دادم:
ـ خسته شدم این چند روزه از بس بشور وبپز وتر وتمیز کردم...
لبخندی زد و.با لحن پرجذبه ای میان حرفم آمد وگفت:
ـ مگه من چند روزه این بالا هستم که انقدر خسته ای؟!حالا خوبه بیشتر وقت ها کمکت کردم.
انصافا اینجایش را راست می گفت.هنوز آن ظرف شستن تاریخی پریشبش در خاطرم مانده بود!برای اینکه حرفی زده باشم که فکر نکند کم آورده ام گفتم:
ـ به هر حال من این چند وقته درس دارم وباید جزوه هام رو تکمیل کنم برای امتحاناتم دوست ندارم همش پای اجاق گاز وایسم.
متوجه بهانه اوردنم شد و از پشت میز بلند شد وگفت:
ـ پس پیش از اومدن من به بالا سرکار خانم خدمتکار شخصی داشتید که حالا اه و ناله راه انداخته اید؟!
از اینکه باز هم لجش را در اورده بودم با خوشحالی لبخندی زدم وجواب دادم:
ـ نه خیر ولی بریز و بپاش و مهمون بیار و ببر نداشتم خودم بودم وپرهام تا وقتی که مامان اینها بیان ولی حالا مونده ام چطوری...
وبا اضافه کردن گوشت به پیاز داغ ها حرفم را ادامه ندادم و نمک و زردچوبه به گوشت اضافه کردم.کنارم جلوی اجاق گاز ایستاد و با برداشتن قاشق چوبی برای هم زدن گوشت داخل پیاز داغ ها گفت:
ـ حالا هم برو به درس هات برس خودم بقیه اش رو درست می کنم.
متعجب از کارش پرسیدم:
ـ چیه دلت به رحم اومد؟!
و با ندادن جوابی دوباره پرسیدم:
ـ اصلا می دونی چی می خوام درست کنم؟!
لبخندی زد وگفت:
ـ نترس از تو بهتر بلدم.مثل اینکه یادت رفته من چند سال در شهرستان تنها زندگی کرده ام.
با حاضرجوابی گفتم:
ـ تنهاش رو مطمئن نیستم ولی چرا هر بار می اومدی پایین دست به سیاه وسفید نمی زدی؟
از لحنم خنده اش گرفت وبا دقت نگاهم کرد وگفت:
ـ تا حالا ضرب المثل نازکش داری ناز کن رو شنیدی؟!
از اینکه عمه آذر و سارا را معطل خودش کرده بود لجم گرفت وبا اخمهای درهم به چشمهایش نگاه کردم وگفتم:
ـ ای..جداً؟! پس خدا رو شکر متوجه شدی که اینجا کسی ناز کس دیگه رو نمی کشه.
و با خشم سرم را پایین آوردم و به قابلمه چشم دوختم.زیر شعله اجاق گاز را کم کرد و پر جذبه گفت:
ـ هنوزم مطمئن نیستم ولی تا اینجاش که بد نگذشته.
دوباره سرم را بلند کردم وبه چهره اش که بیشتر از یک سروگردن از من بلند تر بود نگاه کردم تا معنای حرفش را بهتر بفهمم!
ـ سلام صبح بخیر.
با صدای پرهام هر دو به طرف در اشپزخانه نگاه کردیم و او زودتر از من جواب داد:
ـ به سلام ظهر به خیر آقا پرهام.امروز که یک سال بزرگتر شدی باید زودتر بیدار می شدی.حتما خیلی خوابت می اومده؟!نه؟
پرهام با رودروایسی که پیش سینا داشت سرش را پایین انداخت و در جوابش گفت:
ـ بله.
برای دلجویی به طرف پرهام رفتم و روی سرش را بوسیدم وبا محبت گفتم:
ـ سلام به روی ماه داداشی خودم پرهام جون بشین برات صبحونه بذارم.
و پس از نشاندن پرهام پشت میز آشپزخانه دوباره سرش را بوسیدم و در حالی که برای اوردن کره ومربا به طرف یخچال می رفتم از روی عمد بلند گفتم:
ـ نازکش داری ناز کن نداری چشم حسرت باز کن!
متوجه منظورم شد و در حالی که با لبخندی سرش را تکان می داد پرسید:
ـ لپه دارید؟
ظرف کره ومربا را از یخچال بیرون اوردم وجلوی پرهام گذاشتم وجواب دادم:
ـ مگه می خواهی قیمه درست کنی؟
به طرفم نگاه کرد و پرسید:
ـ پس تو چی می خواستی درست کنی؟
تکه های نان را از جا نانی در اوردم و درون پیش دستی جلوی پرهام قرار دادم ودر جوابش گفتم:
ـ برنج قرمز.
متعجب پرسید:
ـ برنج قرمز؟!برنج قرمز دیگه چه غذاییه؟!
به طرف پرهام که به گفت و گوی ما می خندید نگاه کردم و با لبخندی جواب دادم:
ـ پرهام اسم این غذا رو گذاشته.وقتی بچه بوده به غذای گوشت و برنج که رویش گوجه فرنگی یا رب می ریختیم وقرمز می شد می گفت برنج قرمز.ازا ون به بعد دیگه اسم این غذا این شد.سارا هم می دونه.
با خنده به پرهام نگاه کرد وگفت:
ـ لابد اسم شوید پلو یا سبزی پلو هم برنج سبزه؟
پرهام با لبخندی سرش را تکان داد و من جایش جواب دادم:
ـ تا دو سه سال پیش آره ولی برنج قرمز هنوز به قوت خودش باقیه.تازه اسم برنج خالی یا همان پلو و کته هم برنج سفیده.
خندید وپرسید:
ـ دیگه چه اصطلاحی دارید؟!
به طرف کابینت رفتم و در حالی که ظرفهای لپه و لیمو عمانی را در می اوردم گفتم:
ـ فعلا همین ها حالا بذار فکرهامون رو بکنیم بعدا بهت میگیم.
در جواب یک لحظه نگاهم کرد ولبخندی زد.
پرهام در حال شیرین کردن چایش رو به سینا کرد وگفت:
ـ عمو سینا فردا انشا داریم کمکم می کنید بنویسم؟
کمی لپه داخل کاسه خیس کردم و پرسیدم:
ـ در چه مورده؟
قبل از انکه لقمه نان وکره ومربایش را در دهان بگذارد گفت:
ـ در مورد خصوصیات یک دوست خوبه.
سینا پوزخندی زد و کاسه لپه خیس شده را از دستم گرفت وگفت:
ـ این دیگه راست کار تو و ساراست.
و با اضافه کردن کاسه آب و لپه به قابلمه ادامه داد:
ـ انشاهای قبلی اش هم تو نوشتی؟
کنار کابینت ایستادم وگفتم:
ـ کدوماشون؟
به طرفم نگاه کرد و جواب داد:
ـ پاییز وباران.
با کنجکاوی پرسیدم:
ـ دوتاییشون رو خوندی؟
بلافاصله گفت:
ـ آره.حالا با کمک سارا با هم نوشتید؟
برای انکه نظرش را بدانم بی درنگ گفتم پاییز رو آره ولی باران رو خودم تنهایی نوشتم چطور بود؟
نگاهی به من کرد و گفت:
ـ بهت نمی اومد انقدر خوب بنویسی!قبل ها خیلی افتضاح می نوشتی.
از اینکه نظرش را رک و صریح گفت خوشم نیامد وبرای درآوردن حرصش گفتم:
ـ قرار بود اعلامیه ختم دایی عزت رو هم من بنویسم نمی دونم چطورشد که یک دفعه تو نوشتی؟!
پوزخندی زد و با دقت نگاهم کرد وگفت:
ـ لابد پارتی بازی شده بود!
از اینکه از کنایه ام خوشش امد لجم گرفت وگفتم:
ـ اره در اینکه سفارش سمیه خانم کار خودش رو کرده شکی نیست!
دوباره از گوشه لب خندید و در حالی که همچنان کنار اجاق گاز ایستاده بود گفت:
ـ نمی دونم تو چرا موقع بردن اسم سمیه مرتب میگی سمیه خانم؟!
به پرهام که بی خبر از همه جا در حال خوردن صبحانه نگاهمان می کرد نگریستم و بعد رویم را به طرف او چرخاندم وگفتم:
ـ برای اینکه فردا پس فردا فامیل تر می شیم درست نیست که عروس عمه ام رو از همون اول کار بی پیشنود وپسوند صدا کنم.حالا هر کی بدش نیاد می ترسم عزیز ازم دلخور بشه.
با لبخندی در جوابم گفت:
ـ ولی عزیز که اجازه نمی ده این وصلت سر بگیره.
از اینکه دوباره این موضوع را گوشزد می کرد عصبانی شدم وگفتم:
ـ چیه اگه خیلی عجله داری همین فردا عزیز رو ببریم محضر جلوی اون مثلا جدا بشیم؟
و برای اینکه دیگر جلوی پرهام موضوع را کش ندهد رو به پرهام ادامه دادم:
ـ پرهام جون صبحونه ات تموم نشد؟!پاشو بریم ببینیم برای فردا چه درسی باید بخونیم.
پرهام طفلی از یک باره عصبانی شدن بی موردم هاج و واج ماند وحرف گوش کن از جایش بلند شد و از در اشپزخانه بیرون رفت.بعد از رفتن پرهام میز آشپزخانه را با عجله جمع وجور کردم وخواستم از آشپزخانه بیرون بروم که از پشت سر شنیدم که گفت:
ـ طفلی پرهام نمی دونه داداشی جون اولت رو باور کنه یا عصبانی شدن اخرت رو؟!
از اینکه دایه مهربان تر از مادر شده بود و برای پرهام دلسوزی می کرد لجم گرفت وبی اختیار به طرفش برگشتم و با خشم نگاهش کردم و گفتم:
ـ نگران نباش.پرهام خودش بهتر میدونه که خواهرش چقدر دیوونه است.
نگاه مبهمی به من کرد و با خونسردی گفت:
ـ پس بی زحمت این رو به عزیزجون هم بگو تا بنده خدا بدونه چه لقمه ای رو برام گرفت

Signature
     
#57 | Posted: 6 Sep 2013 13:44 | Edited By: paridarya461
از کنایه اش درجا قرمز شدم وبی اختیار قلبم فرو ریخت ودوباره هجوم افکار عجیب وغریب نیم ساعت پیش در مغزم فرصت جولان پیدا کرد واحساساتی که چند دقیقه پیش در پس لج ولجبازی سعی در پنهان نمودنش کرده بودم خود به خود در تارو پودم نمودار گشت.
خدایا چه ام شده بود؟!چرا جواب گستاخی اش را نمی دادم؟!
لحظه ای با چشمان خیره و مات مانده نگاهش کردم و از ترس رسوا شدن به داخل اتاق پرهام پناه بردم.روی تخت پرهام دراز کشیدم وبی اختیار افکارم را به دست امواج های نا اشنایی که در مغزم روان بود سپردم.
خدایا چرا همه چیزعوض شده بود؟!
من! سینا!
مگر سینا همان سینای همیشگی نبود که تا موضوعی را به جروبحث نمی کشاند ولم نمی کرد؟!پس چرا در لابه لای حرفهایش لبخندهای نامفهوم می زند ومن و احساساتم را به محک و آزمایش می گذارد؟!خدایا پس من چی؟!مگر من سروناز همیشگی نبودم که تا روی اعصاب سینا راه نمی رفتم دلم آرام نمی گرفت؟!پس چرا حالا هیچ حرف کنایه آمیز ودرشتی به او نمی زدم تا لااقل دل وامانده ام را مثل همیشه خنک کنم؟!
خدایا چه مان شده بود!چرا سینا اخم به ابروهایش نمی امد؟!چرا من بعد از دیدن آن فیلم وتصویرهای کذایی اش ارام آرام اخم از ابروهایم محو شده بود!چرا هیچ کدام دیگر نه به منظر دشمنی بلکه برای پنهان کردن یک احساس ناگفته از نگاه هم می گریختیم؟!نکند؟! وای نه چه موقعیتی؟!اگر کسی بفهمد چه آبروریزی می شود!مخصوصا پیش عمه آذر و سارا!
ـ چرا سینا غذا درست می کنه؟مگه بلده آشپزی کنه؟!
با پرسش پرهام از افکارم بیرون آمدم وبه سوی او که پشت میز کامپیوترش نشسته بود ومشغول امتحان کردن سی دی های اهدایی دیشبش بود نگریستم وبه جای جواب سوالش گفتم:
ـ خب بلدی جلوی سینا عمو سینا عمو سینا کنی و پشت سرش سینای خالی بگی؟!
نگاهی به طرفم که دراز به دراز روی تختش خوابیده بودم کرد و دوباره پرسید:
ـ خب چرا عمو سینا آشپزی میکنه؟!
برای انکه روی این موضوع حساس نشود جواب دادم:
ـ چرا نکنه؟!خودش خواسته.برای چی جلوش رو بگیرم؟
از جوابم قانع نشد و و دوباره سوال کرد:
ـ مگر بلده؟!
با ظاهری بی تفاوت در جواب گفتم:
ـ چه می دونم؟!لابد بلده که دست به کار شده.حالا این موضوع رو نری پایین کف دست بقیه بذاری.
بلافاصله پرسید:
ـ برای چی؟!
از سوال بی موقعش جا خوردم و پس از کمی مکث جواب دادم:
ـ برای اینکه اگر عزیز بفهمه خوشش نمیاد.
بنده خدا عزیز!چه همه کاسه و کوزه رو سر او می شکستم!باید چه جواب می دادم؟!
اینکه از روی عمه آذر و سارا خجالت می کشم!واقعا عجب حکایتی پیدا کرده بودم!خودم هنوز از احساس جدیدم سر در نمی اوردم پس لزومی نداشت که...
که با صدای زنگ پیامک تلفن همراهم از سالن پذیرایی یا هال یکباره از جایم کنده شدم و روی تخت نشستم.چرا گوشی را آنجا گذاشته بودم؟!لابد صبح وقتی سارا آمده بود همانجا قرار داده بودم.در حالی که نمی خواستم فعلا با این حال و روز به هم ریخته ام جلوی سینا آفتابی شوم رو به پرهام با التماس گفتم:
ـ پرهام جون قربون قدت میری گوشی موبایلم رو از توی هال یا سالن بیاری؟
پرهام بدون انکه چشمش را از روی صفحه مانیتور برداره با لحن کودکانه اش گفت:
ـ چرا خودت نمی ری؟
دلخور از نافرمانی اش گفتم:
ـ اگه می خواستم برم به تو نمی گفتم.
برای راضی کردن من بلافاصله جواب داد:
ـ سروناز آخه نمیشه اگه اینجا رو استپ کنم دوباره باید بازی رو از اول شروع کنم.بذار تموم کنم باشه میرم.
از ترس اینکه با تاخیرم سینا سر تلفن همراهم برود و پیامکی که به احتمال زیاد از طرف سارا بود بخواند بی درنگ از جایم بلند شدم و با غرولندی به پرهام گفتم:
ـ یادت باشه اومدی توی این اتاق درس بخونی نه بازی کنی.
و قبل از انکه در را باز کنم شنیدم که گفت:
ـ خودت گرفتی خوابیدی وگرنه منکه آماده بودم.
و در را باز کردم.راست می گفت خودم عین جنازه روی تختش افتاده بودم ومثل انسان های گناهکار سعی در اعتراف گرفتن از خودم بودم!
روسری ام را مرتب کردم وآهسته به طرف هال حرکت کردم.بوی خوش قیمه با لیمو عمانی و لپه در فضا پیچیده بود و در حالی که سعی می کردم نگاهم به سمت آشپزخانه نیفتد به سوی کاناپه ها رفتم.نه خدا را شکر گوشی ام آن نزدیکیها نبود.قدم هایم را به سوی سالن پذیرایی برداشتم و روی میز ناهار خوری آن را پیدا کردم.بلافاصله دکمه باز شدن پیامک تلفن همراهم را زدم و طبق حدسم پیامک سارا را خواندم:
»سلام.چه خبر؟بوی قیمه ات ساختمون رو برداشته! اگه از ترس عزیز نبود تا حالا صد دفعه اومده بودم بالا وجلوی در آشپزخونه تون درازکش خوابیده بودم!حالا اینها رو بی خیال شو بچسب به پیامک فرزاد نوشته:
شادی گنج بزرگی است که در تنهایی به درد نمی خورد پس برای یک عمر طولانی شریک این گنج بزرگم باش.بهترین شریک دنیا برایت:فرزاد «
از پیامک جالب و معنادارش بی اختیار خندیدم و در جواب سارا نوشتم:
»خب به سلامتی در عصر مدرن امروز رسم و رسوم خواستگاری عوض شده ومردم این جوری خواستگاری می کنند!عجب دنیای بی در و پیکری شده!جای عزیز خالی!راست میگی همین پیامک فرزاد رو براش بخون! «
طولی نکشید که در جوابم نوشت:
»اگر لازم باشه حتما براش می خونم.تو نگران عزیز نباش راستی می دونستی فرزاد دیروز عصر قبل از اینکه بیاد بالا جشن تولد اول یه سر رفته دیدن عزیز!همین الان مامان وعزیز برام تعریف کردند.عزیز یک دکتر هدایت پور میگه هزار تا دکتر هدایت پور از دهنش می ریزه!«
با خوشحالی در جوابش نوشتم:
»دروغ میگی؟!اون مارمولک خوب میدونه اول کدخدا رو ببینه بعد ده رو بچاپه!عجب اب زیر کاهیه!«
بعد از کمی در جوابم نوشت:
»حالا ما خودمون رو می زنیم به اون راه و از چاپیدن ده تعبیر بدی نمی کنیم ولی بی شوخی اگر می تونستم الان زنگ بزنم حتما برات تعریف می کردم که فرزاد مسخره چطوری عزیز رو فیلم کرده!«
بی درنگ در جوابش نوشتم:
»پس با این حساب به خوبی و خوشی و تندرستی به زودی زود یک عروسی افتادیم دیگه نه؟!«
فوری در جوابم نوشت:
»آره دیگه به سلامتی و دل خوش همه چی تمومه.عزیز اکی رو بگه دیگه فردا میریم محضر.فکر کن؟!محضر آشنا هم داریم فقط می مونه لباس عروس که من نمی دونم لباس تور بپوشم وگل سر بذارم یا لباس ساتن وتاج عروس!تنها درگیری ذهنی من فقط همین مسئله است.البته می دونم که عزیز راهنماییم میکنه.«
بی اختیار خندیدم و نوشتم:
»دیوونه!«
یک دقیقه نکشید که جواب امد:
»دیوونه چیه؟!به جان خودم!راستی فیلم رو دیدی؟اگه دیدی یا خودت یا بده پرهام بیاره.عزیز پوتین گذاشته جلوی خرخره ام نمی ذاره بیام بالا.«
با یاد آوری فیلم بی اختیار قلبم فرو ریخت وبا دستانی لرزان در جواب نوشتم:
»فعلا وقت نکردم همه فیلم رو ببینم.هر وقت دیدم برات می فرستم.«
و بی اراده نفس سنگینم را آزاد کردم.بلافاصله جواب داد:
»به قول ریحانه اکی.گودبای.«
با یادآوری اش لبخندی به لبانم نشست وگوشی را در دستانم جا به جا کردم وسرم را بلند نمودم.یک باره نفسم در ته سینه ام بند آمد و بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم!
سینا در هال روبه روی پذیرایی روی یکی از کاناپه ها نشسته بود ومجله می خواند! از جیغ کوتاهم بی اختیار سرش را بلند کرد و نگاهم نمود و با نگرانی پرسید:
ـ چی شده؟
با افکاری پریشان وجاخورده بی اراده به جای جواب پرسیدم:
ـ تو چرا اینجا نشستی؟!
از سوالم متوجه ی منظورم شد و با خونسردی همیشگی اش جواب داد:
ـ مگه اشکالی داره؟!
سرم را تکان دادم وگیج مانده از رفتار خودم نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
ـ تو کی اومدی؟!چرا من نفمیدم؟!چرا آنقدر بی سروصدا؟!
تازه متوجه ی جاخوردنم از یکباره دیدنش و ترسیدنم شد و با شوخ طبعی همراه با جذبه گفت:
ـ نه کفش پاشنه بلند زنگوله دارت هم دیگه افاقه نمیکنه با این اوضاع واحوالی که من می بینم اگه طبل وسنج هم دست بگیرم و راه برم شاید تاثیری نداشته باشه.جدی جدی متوجه نشدی که من از آشپزخونه بیرون اومدم واینجا نشستم؟
با حالتی که هنوز در ته مانده ترس در آن نمایان بود جلوتر آمدم وجواب دادم:
ـ نه به جان پرهام اصلا نفهمیدم.
اشاره به گوشی تلفن همراهم کرد و پرسید:
ـ مگه به کی پیامک میدادی که اینطور غرق خودت شده بودی؟
از تردیدش خوشم نیامد و با دلخوری جواب دادم:
ـ سارا. نمی تونست زنگ بزنه پیامک می داد.

Signature
     
#58 | Posted: 6 Sep 2013 14:08 | Edited By: paridarya461
و بی اختیار از حرف نسنجیده ای که زدم دهانم را بستم.با آشنایی به اخلاق من وسارا با دقت نگاهم کرد وگفت:
ـ تو و سارا اسرارتون تمومی نداره؟! سر چی حرف می زنید که آنقدر حرف برای گفتن دارید؟!
از اینکه می خواست زیر زبانم را بکشد لبخندی زدم ودر جواب گفتم:
ـ سر همه چی.
بلافاصله پرسید:
ـ مثلا؟
برا اینکه حرف را عوض کنم بی درنگ به جای جواب سوالش گفتم:
ـ سینا یادت باشه جلوی سارا اینها غذای امروز رو من درست کردم.
از حرفی که زدم خودم جا خوردم چه برسد به او! و بی اختیار ضربان قلبم تند شد.با لبخندی گوشه لبش پرسید:
ـ برای چی؟!
با دستپاچگی جواب دادم:
ـ همین طوری.
با خنده ای نگاهم کرد و با صلابت همیشگی در جوابم گفت:
ـ اِ...همین طوری مفت و مجانی ازم بیگاری می کشی و می خواهی کسی بویی نبره؟!بابا تو دیگه کی هستی؟!
نفس حبس شده در سینه ام را آرام آرام بالا دادم وبا دستی عرق کرده گوشه روسری ام را گرفتم و پس از کمی سبک وسنگین کردن حرفیکه می خواستم بزنم برای خرابتر نشدن اوضاع کمی سرم را پایین انداختم و با کم رویی بی سابقه ای جلوی سینا گفتم:
ـ در ضمن می تونم یک خواهشی هم ازت بکنم؟
با صدایی از سر خوشی گفت:
ـ تو که فعلا داری هر کاری دلت می خواهد می کنی دیگه چرا خواهش می کنی؟چیه ظرفهات رو هم بشورم؟
از اینکه به فکر شستن ظرف ها بود بی اختیار خنده ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و صورت تب دار و گداخته ام را بالا گرفتم و به چشم هایش نگاه کردم و با کمی تعلل گفتم:
ـ میشه اون تیکه فیلم رو یک جوری درست کنی؟
خودش را مخصوصا به ندانستن زد و پرسید:
ـ کدوم تیکه رو؟!
برای غلبه بر احساساتم وبرای اینکه جلویش کم نیاورم به ظاهر اخمهایم را در هم کشیدم وجواب دادم:
ـ همون تیکه دسته گل جنابعالی رو.
از حاضر جوابی ام از رو نرفت وبه جای قبول درخواستم پرسید:
ـ برای چی؟!
با حرص جواب دادم:
ـ برای خنده!
و با کشیدن نفس عمیقی ادامه دادم:
ـ برای اینکه سارا از صبح تا حالا می خواد فیلم رو تماشا کنه ولی من به هر دلیلی نذاشتم.البته خدا رحم کرد که دوتایی با هم ننشستیم فیلم رو تا آخر ببینیم.
با همان اقتدار همیشگی اش گفت:
ـ مگه چه اشکالی داره؟!
از خونسردی اش که می دانستم برای در اوردن حرصم بود لجم گرفت وبا خشم گفتم:
ـ ببین سینا مثل اینکه تو اصلا حالیت نیست دارم چی میگم؟اگه این مسائل برای تو خیلی پیش پا افتاده ست برای من...
به میان حرفم امد و با لبخندی که حالا به جای احساساتی شدن حرصم را در می اورد گفت:
ـ تو الان دوباره فیلم رو دیدی؟
از حرفش سر در نیاوردم و با سردرگمی پرسیدم:
ـ یعنی چی؟!
با آرامش جواب داد:
ـ یعنی اینکه بشین فیلم رو دوباره نگاه کن و داد و.قال راه ننداز.
از ترس اینکه سرکارم بگذارد و آن قسمت کذایی فیلم را جلوی خودش ببینم با تردید گفتم:
ـ اصلا تو کی وقت کردی موقع آشپزی اون تیکه رو پاک کنی؟!
با پوزخندی جوابم داد:
ـ مگه چند دقیقه وقت می خواست؟
با کمی اطمینان پرسیدم:
ـ یعنی مطمئن باشم؟!
خونسرد نگاهم کرد و با همان لبخند گوشه لب ادامه داد:
ـ میتونی امتحان کنی.
با شک و وسواس به طرف تلویزیون رفتم و سیم رابط دوربین را که در اورده شده بود به تلویزیون وصل کردم و با روشن نمودن تلویزیون و دوربین دکمه شروع را زدم.فیلم از ان قسمتی که من وسارا مثل کارگران خدماتی بشقاب ها وقاشق وچنگال ها را از آشپزخانه اوردیم شروع شد.
از ترس رسیدن به آن صحنه هیجانی)!(قلبم به تپش افتاد ونفس بند امده در سینه ام در همان جا متوقف شد.یکی از دستان لرزانم را دور از چشم سینا آهسته مشت کردم ودست دیگرم که گوشی تلفن همراهم در ان بود محکمتر به گوشی چسباندم.از ترس چشمهایم تار شده بود!همان طور که کنار دیوار رو به روی تلویزیون ایستاده بودم به تلویزیون چشم دوختم.برخلاف انتظارم به جای ان قسمت عکس پرهام گذاشته بود با موزیکی که معصومیت چهره پرهام را بیشتر نشان می داد!از تعجب دهانم باز ماند وبی اختیار با چشمان شگفت زده ام به سوی صورت خندان او نگاه کردم وپرسیدم:
ـ چطوری؟!
با لبخندی راضی از حیرت زده شدنم نگاهم کرد وگفت:
ـ ما اینیم دیگه.
دوباره به طرف تلویزیون نگریستم وبا دیدن ادامه فیلم زیر لب گفتم:
ـ باورم نمیشه!
با سرخوشی بلافاصله گفت:
ـ یعنی انقدر حرفه ای عمل کردم؟!
برای انکه بیخودی باد به غبغبش نیندازد نگاهی به او انداختم وگفتم:
ـ نه زیادی خوشحالی نکن.منظور من حرفه ای بودن یا نبودن نیست منظورم در وقت و زمانه.تو چطوری تونستی در این مدت کم که هم توی اشپزخونه بودی و غذا می پختی این فیلم رو هم راست و ریست کنی؟
دوباره آن خنده مبهم گوشه لبش نشست و با ابهت همیشگی اش گفت:
ـ پس دردت سر تنبلیه؟نمی دونم چرا تازگی ها عادت کردم وقتی تو میری آشپزخونه و برمی گردی فکر می کنم که آپولو هوا کردی!
از کنایه اش کم کم اخمهایم درهم رفت و پرسیدم:
ـ منظور؟!
از حرص خوردنم طبق معمول خوشحال شد وخونسردانه گفت:
ـ منظور خاصی نداشتم ولی می خواستم یاد آوری کنم که همیشه قدردان کارهای خارق العاده ات هستم.
از اینکه با زبان بی زبانی می خواست حالی ام کند که موقع کارکردن در آشپزخانه خیلی غر می زنم با غیظ گفتم:
ـ جداً؟!
بلافاصله با لبخندی جوابم داد:
ـ اره جداً.و در ضمن از این به بعد اگر خیلی خسته میشی یا درس داری بگو خودم وظیفه سنگینت رو در اشپزخونه انجام میدم.
با حرص از تعارفش که در قالب شوخی بهم تفهیم می کرد که هر کاری که در آشپزخونه می کنم وظیفه ام است و نباید این وظیفه را بزرگ جلوه دهم گفتم:
ـ شما لطف کنید کارهای مربوط به خودتون رو انجام بدید لازم نیست که در امور مربوط به من دخالت کنید.مطمئنم برای همین یک دفعه ظرف شستن وآشپزی کردن هم تا اخر عمر باید منتتون رو بکشم!
با نگاه مبهمش یک لحظه نگاهم کرد که باعث تند شدن ضربان قلبم شد وگفت:
ـ نه باور کن راضی نیستم تا اخر عمر منتم رو بکشی اگر روزی دو سه بار هم لابه لای حرفهات ازم تشکر کنی کافیه.
با غیظ احساساتم را پس زدم وگفتم:
ـ خیلی روت زیاده!
با تکه کلامی که تازگی ها سر زبانش افتاده بود بلافاصله گفت:
ـ از این زیادتر هم میشه!
خواستم حرفی در جوابش بزنم که با صدای زنگ تلفن از ترس اینکه او زودتر بردارد سکوت کردم وسریع روی میز کنار کاناپه خم شدم وگوشی بی سیم را که به من نزدیکتر بود برداشتم وقبل از انکه جواب بدهم رو به سینا گفتم:
ـ در ضمن محض اطلاع از این به بعد تلفن رو صاحبخونه بر میداره نه مهمون تازه از راه رسیده.
و بدون آنکه شماره را نگاه کنم با دیدن لبخند سینا دست وپایم را گم کردم وبا نفسی در سینه حبس شده گفتم:
ـ الو بفرمایید؟
ـ منزل آقای سعادتی؟
با تعجب کمی مکث کردم تا صاحب صدای نازک و لهجه دار دختر جوان را بشناسم وبا نرسیدن چیزی به ذهنم بلافاصله گفتم:
ـ شما؟!
صدای نا آشنا دوباره پرسید:
ـ می بخشید منزل آقای سعادتی؟درست گرفتم؟
با سردرگمی جواب دادم:
ـ بله درست گرفتید.عرض کردم شما؟
با لحنی که نه می شد فهمید خوشحال است یا ناراحت جواب داد:
ـ سروناز جان شما هستی؟منم سمیه نبیره دایی عزت.
بی اختیار قلبم فرو ریخت و با دستی لرزان گوشی را به دست دیگرم دادم و در حالی که هنوز کنار کاناپه ایستاده بودم کمی عقب تر رفتم وبه دیوار چسبیدم.وبا دهانی خشک شده زیر سنگینی نگاه کنجکاو سینا گفتم:
ـ سلام سمیه جون چطورید؟از این ورها؟!راه گم کردید؟!
متوجه کنایه ام شد و زرنگتر از من جواب داد:
ـ خواهش می کنم.ما همیشه به یادتون هستیم.غرض از مزاحمت اینکه زنگ زدم به خونه سارا اینها که در مورد مباحث امتحانی کارشناسی ارشد با آقا سینا صحبت کنم سارا جون گفتند که آقا سینا نیستند.به تلفن همراه آقاسینا هم زنگ زدم خاموش بود.دوباره که به سارا زنگ زدم که بگم پیغام من رو به آقا سینا برسونه عمه خانم جان گوشی رو برداشتند وگفتند که آقا سینا منزل شما هستند وشماره شما رو دادند.
از این همه پیگیری اش برای پیدا کرد سینا بند دلم لرزید وبا عصبانیت از اینکه عزیز یا به قول خودش عمه خانم جانش مکان سینا را کف دستش گذاشته با خودخوری واعصابی به هم ریخته بی اختیار پرسیدم:
ـ چیکارشون دارید؟!
سمج تر از آنی که فکر می کردم جواب داد:
ـ لطف کنید گوشی رو به خودشون بدید خدمتشون عرض می کنم.
با ناراحتی آب دهانم را قورت دادم واز ترس اینکه با یکی به دو کردن با او جلوی چشم سینا خودم را لو دهم با حرص از ناتوانی ام در این موقعیت گفتم:
ـ یک لحظه گوشی حضورتون باشه تا بهشون بدم.
و بدون خداحافظی دهانی گوشی را گرفتم وبا غیظ دو قدم به طرف سینا رفتم وبا گرفتن گوشی به طرفش اهسته گفتم:
ـ دوست ندارم از این به بعد طرفداران سینه چاکتون اینجا زنگ بزنند لطف کنید بگید هر کاری داره با موبایلتون تماس بگیره.
و با حرص ادامه دادم:
ـ عزیز هم بیکاره شماره اینجا رو میده.
در حالی که از گوشه لب می خندید خم شد وگوشی را از دستم گرفت وقبل از آنکه جواب دهد دهانی گوشی را گرفت وگفت:
ـ باور کن نمی دونستم آنقدر عذاب می کشی وگرنه به عزیز می سپردم شماره اینجا رو به کسی نده!
از اینکه انقدر خودش را دست بالا گرفته بود با پوزخندی جواب دادم:
ـ من عذاب بکشم؟!صد سال سیاه! فکر کردی کی هستی که برات سر و دست بشکنم؟!چهار تا ساده مثل سمیه و ریحانه هندونه زیر بغلت گذاشتند دور برت داشته؟!
در جوابم نگاه نافذی به رویم انداخت و دستش را از روی دهانی گوشی برداشت و با صدای پر جذبه ای گفت:
ـ الو؟
ـ ...
برای انکه کاری انجام داده باشم که در همان نزدیکیها باشم و با شنیدن حرفهایش با سمیه تلاطم و اضطراب قلبم را آرام کنم به طرف تلویزیون رفتم ومثلا سرگرم جمع کردن وسایل دوربین و در اوردن سیم رابط ان از تلویزیون شدم ولی قلبم بی اختیار از مکالمه تلفنی سمیه با سینا می لرزید!
ـ خانواده چطورند؟مادر پدر همه خوبند؟
یک لحظه با حرص به طرفش نگاه کردم وخواستم بگویم حالا احوال تک تک جد و آبادش هم بپرس؟!

Signature
     
#59 | Posted: 6 Sep 2013 22:07 | Edited By: paridarya461
عزادار از این همه خوشحالی و احساسش نسبت به سمیه گفتم:
ـ اِ...ببخشید اشتباه متوجه تون کردم منظورم همون شروع زندگی خجسته بود!
سرش را تکان داد وبا برقی در چشمهایش گفت:
ـ ولی هنوز عزیز رو نمی دونم چکارکنم می ترسم اگه...
از اینکه دوباره حرف عزیز و توهم وخیالات او را پیش کشید عصبانی شدم وبا برداشتن دوربین و وسایلش گفتم:
ـ بابا چند دفعه بگم عزیز با من.خدا رو شکر دست وپات رو اینجا طناب پیچ نکردیم که راه بازه جاده هم درازه.تشریف ببرید هر جایی که دلتون می خواست زندگی خجسته تون رو شروع کنید فقط بی زحمت تکلیف همه رو روشن کنید تا این طور با ساز جنابعالی نرقصیم!
سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد وبا نگاه موشکافانه ای به سویم پرسید:
ـ متوجه منظور جمله آخرت نمیشم؟!یعنی چی که تکلیف همه رو روشن کنید تا با ساز من نرقصید؟!
از اینکه خودش را به نفهمی می زد تا منظور به این واضحی ام را نفهمد با حرص گفتم:
ـ یعنی اینکه ما مسخره جنابعالی نیستیم!
با پوزخندی گفت:
ـ مگر کسی گفته که مسخره من هستی؟!
عصبانی از تعبیرش گفتم:
ـ هستی نه هستیم.من، سارا، عمه آذر وعزیز حتی بابا اینها.
پاهایش را روی هم انداخت ومجله ای را که روی پایش بود کنار دستش روی کاناپه گذاشت وبا همان لبخند گوشه لبش گفت:
ـ خب؟!
با غیظ بلافاصله گفتم:
ـ خب که خب!
از حاضر جوابی ام خندید وگفت:
ـ ولی این نقشه ای بود که خودت کشیده بودی من پیشنهاد بهتری داشتم.
با اشاره به پیشنهاد بهترش که همان عقد محضری بود تمام بدنم از احساس پشیمانی گر گرفت ونادم وسر خورده از اینکه چرا به پیشنهادش عمل نکرده ام بی اختیار گفتم:
ـ حالا من یک غلطی کردم تو باید دم به ساعت عین چماق توی سرم بکوبی؟!
از اعتراف دست وپا شکسته ام بلند خندید وپرسید:
ـ جداً؟! یعنی از اینکه عقد راستکی نکردیم پشیمونی؟
سرم را بلند کردم وبرای اینکه از خودم ضعفی نشان ندهم که فکر نکند خیلی مشتاق هستم و دم دست هستم آرزوی همسری او را دارم اخمهایم را درهم کشیدم وجواب دادم:
ـ کی گفته من پشیمونم؟!خواب دیدی خیر باشه!من همین که اینجا نشستی و پاهاتو روی هم انداختی ومثل رئیس ها دستور میدی میخوام...
و با نگاه نافذ ولبخند گوشه لبش نگذاشت حرفم را ادامه دهم وپر جذبه پرسید:
ـ جداً؟باور کنم؟
خدایا داشتم چه می دیدم!سیاهی چشمهایش برق خاصی داشت!برقی که تا به حال در عمرم در چشمهایش ندیده بودم!من دیوانه آنجا چه غلطی می کردم؟!که راست راست به چشمهای مبهم ومشتاقش زل بزنم وحرفهای بی سر وته ام را ناتمام بگذارم؟!
برای آنکه عکس العملی نشان دهم که سینه لرزان و قلب نا آرامم را آرام کند بدون تمرکز بلافاصله گفتم:
ـ ناهارت رو آماده کردی که اینجا نشستی عتاب خطاب می کنی؟!
با لبخندی نگاهم کرد وگفت:
ـ بله به قول شما برنج سفید هم دم کردم.فرمایش؟
با شرمندگی از اینکه مثل خدمتکارها به او دستور داده بودم سرم را پایین انداختم وآهسته گفتم:
ـ ببخشید.منظور خاصی نداشتم.
و دوربین وساک دوربین را در دستم جابه جا کردم وگوشی تلفن همراهم را در دست دیگرم که حالا از خجالت عرق کرده بود محکمتر گرفتم وادامه دادم:
ـ من میرم به درسهای پرهام برسم موقع ناهار میام غذا رو می کشم.
و بدون آنکه دیگر نگاهش کنم به طرف اتاق پرهام رفتم.از پشت سر شنیدم که با پوزخندی گفت:
ـ مرحمت عالی زیاد!
از پوزخندش خوشم نیامد و با حرص از اینکه دستم انداخته به طرفش برگشتم وچپ چپ نگاهش کردم و با دیدن لبخند نامفهومش با خودخوری در اتاق پرهام را باز نمودم.
*****
پس از فرستادن پرهام به پایین برای دادن فیلم تولد به سارا وبرگشتنش از او خواستم که مشق هایش را بنویسد ومن هم که هزار جور فکر وخیال در مغزم می چرخید برگه ای کاغذ برداشتم وسرگرم نوشتن انشا پرهام شدم وقبل از شروع یاد تعریف سینا از انشایم افتادم وبا انگیزه ای بیشتر مشغول نوشتن شدم:
»یک دوست خوب
به نام خدا که بهترین و والاترین دوست ما انسانهاست انشایم را اغاز می کنم.
ما انسانها همواره برای پیدا کردن یک دوست خوب تلاش می کنیم تا شایسته ترین فرد را برای دوستی و رفاقت انتخاب کنیم ولی آیا می دانیم که چه ویژگی هایی را باید در نظر داشته باشیم تا آن دوست خوب را پیدا نماییم؟
یک دوست خوب در درجه ی اول باید صادق وراستگو و درستکار باشد وتمام حرفهایش را از روی پاکی وصداقت و درستی بزند.بعد باید امین و امانت دار و رازدار باشد به طوری که همیشه به او اعتماد و اطمینان داشته باشیم.سپس خوش اخلاق خوش فکر و فداکار باشد و در تمام مراحل زندگی در شادی وغم یار و دلسوز برایمان باشد و از حسادت و دورویی وکینه دوری نماید وهمواره در تصمیم گیری ومشورت بهترین مشاور و همفکرمان گردد.یک دوست خوب نباید هیچ گاه حرف ناشایست بزند و همیشه باید باعث رشد وپیشرفت علمی مان باشد وکاری کند که بهترین الگو برای زندگیمان گردد.به طوری که همیشه به نیکی از او یاد کنیم وسپاسگزار خوبیهایش باشیم و از بودنش خوشحال و از نبودنش دلتنگ شویم.ما بچه ها می توانیم با دانستن خصوصیات یک دوست خوب بهترین ولایق ترین دوست را انتخاب کنیم و از انتخاب درست خود خوشحال وخرسند باشیم.یک کتاب خوب وآموزنده هم می تواند به عنوان یک دوست مناسب وشایسته برایمان محسوب شود.ما بچه ها باید همیشه شکرگزار نعمت های خداوند باشیم.امیدوارم این نوشته مورد توجه آموزگار خوبم قرار گیرد.«
کاغذ انشا را برداشتم و راضی از نوشته ام آن را کنار تکالیف پرهام گذاشتم و رو به او که باخستگی در حال ضرب وتقسیم اعداد سه رقمی بود گفتم:
ـ این انشا را پاکنویس می کنی تا...
که نگذاشت ادامه دهم و با بی حوصلگی گفت:
ـ ولی من الان خسته ام پس کی ناهار آماده میشه؟
با ناراحتی جواب دادم:
ـ هنوز ساعت یک و نیم نشده!مثل اینکه یادت رفته کی از خواب بلند شدی وچقدر دیر صبحونه خوردی؟!
دوباره با بی حوصلگی گفت:
ـ ولی من الان گشنمه.
ناخشنود از اینکه با رفتن به آشپزخانه مجددا خودم واحساسم را جلوی سینا به نمایش می گذاشتم گفتم:
ـ حالا بشین برم ظرف و ظروف ناهار رو آماده کنم بعد صدات می کنم.
پس از رفتن به اشپزخانه وبا اماده کردن وسایل ناهار قبل از انکه پرهام را صدا بزنم خودش زودتر به آشپزخانه امدوبا خوشحالی گفت:
ـ چه بوی خوشمزه ای!
خندیدم و در جوابش گفتم:
ـ آخه بو هم خوشمزه میشه؟!
با ذوق خندید وگفت:
ـ آره این بوهه خیلی خوشمزه شده.از وقتی پختن غذا شروع شده دلم داره ضعف میره.
بشقاب ها را روی میز آشپزخانه چیدم وبا لبخندی گفتم:
ـ ای شکمو حالا زود برو سینا رو صداش کن تا غذا رو بکشم.
با آمدن سینا وپرهام به آشپزخانه ظرف خورشت قیمه را روی میز گذاشتم وبا تمام سعی ام برای کنترل کردن احساساتم دیس را پراز برنج نمودم که گفت:
ـ بیا بشین خودم ته دیگش را می کشم.
زیر نگاه سنگینش دیس برنج را برداشتم وروی میز قرار دادم وبا حالتی مبهم از بروز احساساتی ناشناخته پشت میز نشستم وبرای پرهام غذا کشیدم.ته دیگ را درون بشقاب ریخت وروی میز آورد وکنار پرهام روبه روی من نشست ومشغول خوردن غذا شد.پرهام که انگار از قحطی آمده باشد با ولع خاصی قاشق بشقاب را در دهانش گذاشت وگفت:
ـ عمو سینا از این به بعد همیشه شما غذا درست کنید.دست پخت شما خیلی از سروناز خوشمزه تره.
از بلبل زبانی پرهام خوشم نیامد وبا چشم غره به سویش گفتم:
ـ پرهام جان یادت باشه چی گفتی!
سینا با پوزخندی نگاهم کرد وگفت:
ـ حرف حق رو همیشه باید از بچه شنید!
برای اینکه لجش را در آورم گفتم:
ـ پس با این حساب رسما دیگه به سمت آشپزی منصوب شدی نه؟!
قبل از انکه قاشق غذایش را در دهان بگذارد با لبخندی گفت:
ـ نه بالای سر تو می ایستم تا اشپزی کردن صحیح رو بهت یاد بدم.
با غیظ گفتم:
ـ ا جداً؟!نمی دونستم آنقدر خودت رو قبول داری؟چطوره یک کلاس باز کنی وسارا وبقیه رو هم دعوت کنی؟
با حاضر جوابی بلافاصله جوابم را داد:
ـ به وقتش چشم.تو اول درست یاد بگیر اگه وقت کردم به اونا هم یاد میدم.
با حرص گفتم:
ـ چیه نکنه می ترسی برای عمه اینها دستت رو بشه که کار کردن رو هم بلدی ودیگه نازت رو نکشند وآب دهنت نذارند؟!
با گوشه ی لب خندید وگفت:
ـ آره اینم خودش یک حرفیه!
از اینکه هر حرفی می زدم بلافاصله جواب می داد لجم گرفت ودیگر حرفی نزدم و مشغول خوردن ناهار شدم با سکوتم یک لحظه زیر چشمی نگاهم کرد که موجب دگرگون شدن احساساتم شد و رو به پرهام گفت:
ـ انشایت چی شد؟بالاخره نوشتی؟
پرهام طفلی از ترس اینکه دویاره حرفی بزند که باعث جر وبحث بین ما شود با نگاهی به طرفم کمی مکث کرد وجواب داد:
ـ بله سروناز برایم نوشت.
با نگاه سرزنش باری رو به من کرد وگفت:
ـ چرا دوباره برایش نوشتی؟برای چی نمی ذاری خودش فکر کنه بنویسه؟
لقمه درون دهانم را فرو دادم وگفتم:
ـ مثل اینکه خودت یادت رفته برای من وسارا هم می نوشتی؟!چطور یکدفعه...
لبخند مبهمی زد و نگذاشت ادامه دهم و گفت:
ـ برای اینکه به مغز تو وسارا امیدی نداشتم ومی دونستم که اگه صدسال هم فکر کنید باز هم سرپله اولید وآخرش هم خودم باید بنویسم.
از توهین غیر مستقیمش لجم گرفت وگفتم:
ـ ا نمی دونستم آنقدر خنگ بودیم!
خندید و بی معطلی گفت:
ـ حالا بدون!
تمام احساسات تازه ام را پس زدم وبا عصبانیت گفتم:
ـ خیلی روت زیاده!
با لبخندی بدون درنگ گفت:
ـ از این زیادتر هم میشه!
و قاشق بعدی غذا را در دهانش گذاشت.پرهام بنده ی خدا که به خیال خودش هر حرفی میزد من وسینا به جان هم می پریدیم سرش را پایین انداخت وباحالت مظلومانه ای مشغول خوردن غذاشد.یک لحظه از نگریست به او دلم سوخت وبی اختیار گفتم:
ـ پرهام جان تو خودت رو ناراحت نکن من وسینا به این طور حرف زدن عادت کرده ایم.
سینا بی درنگ نگاهی به من کرد وبی درنگ گفت:
ـ آره عادت کرده ایم وهیچوقت نخواسته ایم که طرز حرف زدنمون رو اصلاح کنیم.
بی اراده به طرفش نگاه کردم تا منظور حرفش را بفهمم!
لبخندی زد وبا قاطعیت جواب داد:
ـ منظور خاصی نداشتم.فقط خواستم بدونی که طریقه حرف زدنمون نیاز به بازنگری اساسی داره .

Signature
     
#60 | Posted: 6 Sep 2013 23:04 | Edited By: paridarya461
با اینکه از قاطع حرف زدنش دچار احساس خاصی شده بودم ولی خودم را کنترل کردم وگفتم:
ـ یعنی اینکه از صبح تا شب سلام وعلیک واحوالپرسی وحال شما احوال شما وتعارفات روزمره بکنیم؟
یک لحظه گوشه لبش پر از خنده شد ودر جوابم گفت:
ـ نه چه اشکالی داره درست صحبت کنیم؟بدون کینه وتنش یا شاید هم دوستانه ومودبانه!به هرحال ما مجبوریم تا یک دو ماه همدیگرو تحمل کنیم و زیر یک سقف زندگی کنیم.
از اشاره اش ضربان قلبم تند شد وسرم را پایین انداختم وبه بشقاب نیمه خورده ام خیره شدم.صدای پر ابهتش را شنیدم که پرسید:
ـ خب؟!چی شد؟
بی اختیار سرم را بالا آوردم و به چشمهای منتظرش نگاه کردم وگیج وبی حواس از نگاه خیره اش پرسیدم:
ـ چی، چی شد؟!
لبخندی روی لبش نشست وگفت:
ـ چهارشنبه سوری سال دیگه!
احساساتم را پنهان کردم وبرای اینکه کم نیاورم گفتم:
ـ اون که به وقت خودش باقیه قراره با سارا چند تا ترقه و فشفشه بخریم زیر پای عزیز در کنیم!
پرهام بدون توجه به کنایه ام بی اراده بلند خندید و با شادی کودکانه اش منتظر بقیه حرفم شد.سینا که از کم نیاوردنم خنده اش گرفته بود سرش را تکان داد وبا دقت نگاهم کرد وگفت:
ـ خیلی روت زیاده!
با خنده جواب دادم:
ـ به قول معروف از این زیادتر هم میشه!
و زیر نگاه سنگینش مشغول خوردن بقیه غذایم شدم.پرهام که زودتر از ما غذایش را شروع کرده بود زودتر تمام کرد و از جایش بلند شد و از سینا تشکر نمود وگفت:
ـ عمو سینا بعد از اینکه غذاتون رو تموم کردید می آیید توی اتاقم بازی کامپیوتر بکنیم؟
از ترس قبول کردن سینا بلافاصله به جای او جواب دادم:
ـ نه خیر من می خوام بخوابم و بعدش هم کمی درس بخونم.
سینا برای خوشحال کردن دل پرهام نگاهی به من کرد وگفت:
ـ خب برو توی اتاق خودت.
با سماجت بی دلیل گفتم:
ـ اِ....همین جوری مثل خونه به دوش ها از این اتاق برم توی اون اتاق؟! این خونه نظم وانضباط نداره؟!
پوزخندی زد و دقیق نگاهم کرد و گفت:
ـ خودت هم خوب می دونی که داری بهونه میاری!
و روبه پرهام ادامه داد:
ـ تو سی دی بازیت رو بیار با لپتاپ من بازی می کنیم.
پرهام از هیجان دست هایش را به هم زد و پرسید:
ـ کجا؟
با خونسردی گفت:
ـ هر جایی که تو بخواهی توی هال یا توی اتاق من.
این بار من پوزخندی زدم و در حالی که بشقاب خالی خودم و پرهام را برمی داشتم زیر لب گفتم:
ـ اتاق من؟!خوشم میاد که همه چی رو سند نزده مالکی!
در جوابم لبخند زد وبشقاب خالی خودش را روی بقیه بشقاب ها قرار داد وگفت:
ـ آره انگار تازگی ها تقدیرم این جوری شده.خونه، ملک، اتاق...
و نگاه مبهمی به رویم انداخت و ادامه داد:
ـ خلاصه همه چی رو سند نزده مالکم.
از تاکیدش بی اختیار راه نفسم بند امد وتمام صورتم داغ شد وبا دستهایی لرزان از احساسات گنگ ونامعلوم از جایم بلند شدم وبشقابها را برداشتم وبه طرف ظرفشویی رفتم.اگر یک لحظه دیگر در جایم می ماندم رنگ و روی قرمز شده ام همه چیز را لو می داد!
پرهام که همچنان ایستاده بود بعد از سر درنیاوردن از حال واحوالات مان با خوشحالی از اینکه با سینا بازی می کند بی درنگ از اشپزخانه بیرون رفت.در حالی که با حالتی غیر عادی ظرف ها را می شستم و او نیز در حال جمع وجور کردن میز آشپزخانه بود.بی مقدمه پرسید:
ـ برای شب برنامه خاصی نداری؟
با احتیاط از اینکه حرفی بزنم که دوباره خراب کاری کنم بدون آنکه به طرفش نگاه کنم به جای جواب پرسیدم:
ـ برای چی؟
طبق عادت همیشگی اش وقتی که از جوابی ناراضی می شد جواب داد:
ـ برای نخودچی!
از لحن همیشگی اش کمی جسارت پیدا کردم و در حالی که هنوز به شستن ظرف ها مشغول بودم گفتم:
ـ خب باید من بدونم برای چی می خواهی؟!
کار تمیز کردن میز را تمام کرد و روی صندلی پشت میز نشست و به آرامی گفت:
ـ فرض کن امشب جایی دعوتی.
دوباره با احساساتم دست به گریبان شدم و بدون انکه به طرفش برگردم آب دهانم را قورت دادم وپرسیدم:
ـ کجا؟!
با پوزخندی از اینکه هر سوالش را با سوال جواب می دادم:
ـ خونه مش خیرالله...
از اینکه دستم انداخته بود با حرص شیر آب را بستم و به طرفش برگشتم وبا حالتی پرخاشگرانه گفتم:
ـ نه اونجا رو به سلامتی با سمیه خانم میری که همشهری تونه و بیشتر می شناسدتون!
با لبخندی گوشه لبش خندید وخونسرد در جوابم:
ـ ببین باز شروع نکن.دو دقیقه پیش داشتیم چی می گفتیم که دوستانه ومودبانه حرف بزنیم.خب از همین حالا شروع کنیم.
و با کمی مکث و نگاه دقیقی ادامه داد:
ـ یک کلمه از برنامه امشبت سوال کردم تو هم یک کلمه جوابم رو میدادی.
دوباره با لحنی نا آرام گفتم:
ـ منم داشتم جوابت رو می دادم که حرف رو کشوندی به خونه مش خیرالله...
لبخندی زد و به پشتی صندلی تکیه داد وبا آرامش خاصی گفت:
ـ خب از اول شروع می کنیم.تو برای امشب بر نامه خاصی نداری؟
به عمد بلافاصله جواب دادم:
ـ برای چی؟!
از تعمدم خندید و او هم جواب داد:
ـ برای نخودچی!
و پس از نگاه دقیقی به سویم با لبخند ادامه داد:
ـ نه مثل اینکه درست بشو نیستیم!
و با دیدن لبخندم دوباره ادامه داد:
ـ امشب فرزاد ما رو به یک رستوران که غذاهای ایتالیایی داره دعوت کرده.
با پوزخندی گفتم:
ـ فرزاد؟!از این کارها هم بلد بود و ما نمی دونستیم.
خندید و در جواب گفت:
ـ خب حالا نظرت چیه؟!
با احتیاط از اینکه از حرفم برداشت خاصی نکند پرسیدم:
ـ فقط من یا همه رو؟!
دستش را روی میز آشپزخونه گذاشت وبا خوش رویی گفت:
ـ تو وسارا و پرهام رو.
خوشحال از دعوت داشتن سارا وخوشحال تر از اینکه عزیز که حالا رویم نمی شد جلویش افتابی شوم دعوت نداشت بی اختیار خندیدم و گفتم:
ـ پس اگه به گوش عزیز برسه سایه اش رو با تیرکمون می زنه.
متوجه منظورم شد وبا لبخندی پرسید:
ـ خب حالا چی؟هستی یا نه؟!
با اشتیاق جواب دادم:
ـ چرا که نه؟! آره هستم ولی چرا از خودم دعوت نکرده؟!
بلافاصله گفت:
ـ برای اینکه من نذاشتم.صبحی هماهنگ کرد وخواست از تو وسارا شخصا دعوت کنه ولی من بهش گفتم که خودم بهتون میگم.
از اینکه آنقدر ما را دست کم گرفته بود دلخور گفتم:
ـ دست شما درد نکنه مگه ما آدم ندیده بودیم که نذاشتی خودش بگه؟!تازه اون صبح دعوت کرده تو الان خبر میدی؟
لبخند مبهمی بر گوشه لبش نقش بست وبا همان حالت گفت:
ـ چه فرقی می کنه؟!مهم اینه که بهتون گفتم.
پوزخندی زدم وجواب دادم:
ـ آره بازم خدارو شکر که لااقل بهمون گفتی!
و با کنجکاوی ادامه دادم:
ـ راستی این فرزاد رو چرا قبلا اینجا نیاورده بودی؟حتی پیشترها هم حتی ازش حرفی نمی زدی!یک دفعه از کجا سبز شد که انقدر عزیز دلت شد؟!
موشکافانه نگاهم کرد وپرسید:
ـ چطور؟!
برای اینکه از حرفم تعبیر خاصی نکند گفتم:
ـ این سوالیه که چند وقته ذهن من وسارا رو گرفته مطمئنا عمه آذر و عزیز هم می خواهند سوال کنند ولی از فرط خوش اخلاقی تو روشون نمیشه.
از صداقتم خنده اش گرفت وگفت:
ـ من و فرزاد چند ساله که با هم دوستیم و همکلاس.در حقیقت دانشگاهم در شهر و زادگاه فرزاد قرار داره ولی خب توی این چند سال موقعیت پیش نمی اومد که بیاد تهران شاید به خاطر اینکه محل تحصیلمون همون جا بود وفرزاد هم دلیلی نمی دید که الکی پاشه بیاد تهران.
بلافاصله پرسیدم:
ـ خب پس چرا حالا الکی پا شده اومده تهران؟
خندید و گفت:
ـ برای اینکه تحقیق روی پروژه مون من و اون هم گروهیم ولازمه که برای تحقیقات کنار هم باشیم.
مخصوصا ادای ریحانه را در اوردم وابروهایم را بالا بردم وگفتم:
ـ اوه اکی.ولی این وسط این خاندان نیکپور چکاره اند؟!
لبخندی زد وگفت:
ـ تو برای هر دعوت به مهمونی یا بیرون رفتن نکته های ریز و درشت طرف مقابل رو می کشی بیرون؟!
با حرص از طفره رفتن از جواب سوالم گفتم:
ـ اوه ببخشید نمی دونستم که خاندان نیک پور نکته های ریز و درشت جنابعالی اند.
در حال خندیدن به کنایه ام بود که تلفن زنگ زد وبی درنگ دستکش های ظرفشویی را از دستم در اوردم وبرای جواب دادن به تلفن و در حقیقت فرار کردن از زیر نگاه سنگینش به سوی هال رفتم.گوشی بی سیم روی کاناپه بود.گوشی را برداشتم وبا نگاه کردن به شماره اش بلافاصله گفتم:
ـ الو سارا سلام...
سارا با شادی گفت:
ـ سلام وصد سلام به دختر دایی عزیز بنده.
از جواب غیر عادی اش خنده ام گرفت وگفتم:
ـ هان؟چیه؟چه خبر شده؟!
با سرخوشی خندید وگفت:
ـ اگه بگم باور نمی کنی!
از ترس اینکه سینا از اشپزخونه صدایم را بشنود آهسته ونجوا کنان گفتم:
ـ چی شده؟بالاخره خواستگاری کرد؟!
با هیجان جوابم داد:
ـ نه دیوونه یک ساعت پیش فرزاد برام پیامک داده.نه که گوشی ام روی سایلنت بوده صدای زنگش رو نشنیدم ولی الان که رفتم سرش وخوندم ذوق زده شدم.اون امشب ما رو برای شام دعوت کرده.من و تو وسینا و پرهام رو.از من هم اختصاصی دعوت کرده البته به سینا گفته که از طرف اون ما رو دعوت کنه.فکر کن!
از هیجانش لبخندی زدم وآهسته گفتم:
ـ آره همین الان هم سینا داشت یک چیزهایی می گفت.
به شوخی گفت:
ـ ای بترکی پس چرا بهم زنگ نزدی؟!
با لبخندی آهسته جوابش دادم:
ـ چطوری؟! از ذوق جلوی سینا بشکن بزنم و بیام بهت خبر بدم؟!
خندید وگفت:
ـ حالا چکار کنیم؟!توی پیامکش نوشته به صرف کله پاچه در رستوران ایتالیایی!فکر کن؟!
خندیدم و آهسته گفتم:
ـ نه که فهمیده ما تا حالا رستوران ایتالیایی نرفتیم گفته چی بگم که سرکارشون بذارم!حالا خوبه ننوشته به صرف چلوکباب کوبیده در رستوران ایتالیایی.من اگه جای تو باشم براش می نویسم ما کشک بادمجون بیشتر دوست داریم!
در جوابم بلند خندید وگفت:
ـ نه دیوونه اون وقت راست راستی می برتمون بهمون کشک بادمجون میده.
با بیرون آمدن سینا از اشپزخانه بلافاصله مسیر صحبت را عوض کردم وگفتم:
ـ خب اگه میتونی جزوه هاتو بیار بالا با هم بنویسیم.من الان کار بخصوصی ندارم.
متوجه حضور سینا در نزدیکی ام شد و گفت:
ـ سینا اونجاست؟! خب باشه فعلا خداحافظ.بهت پیامک میدم.
با نگاهی به پشت سر ، سینا که به طرف اتاقم یا در حقیقت اتاقش می رفت عجولانه خداحافظی کردم وگوشی را قطع کردم وبه دور شدنش نگریستم.
سینا به راستی بلند قامت بود!قد بلند وچهارشانه وبا هیکلی ورزیده.البته من هم قدم تا حدودی بلند بود ولی در مقابل قامت سینا بلندی ام به حساب نمی امد.
با لبخندی بی دلیل که روی لبم نقش بسته بود گوشی را روی میز کاناپه گذاشتم وبه طرف اشپزخانه رفتم.

Signature
     
صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس مبهم عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites