تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سینوهه

صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#1 | Posted: 30 Aug 2013 03:05 | Edited By: yemard1
نام رمان:سینوهه
نوشته : میکا والتاری
ترجمه :ذبیح الله منصوری
تعداد فصلها:۳۰ فصل

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#2 | Posted: 30 Aug 2013 14:20

مقدمه کتاب :
نام من ،نویسنده این کتا ب (سینوهه) است و من این کتاب ر ا برای مدح خدایان نمی نویسم زیرا از خدایان خسته شده ا م .من
این کتاب را برای مدح فراعنه نمی نویسم زیرا از فراعنه هم به تنگ آمده ا م .من این کتاب را فقط برای خودم می نویسم
بدون اینکه در انتظار پاداش باشم یا اینکه بخواهم نام خود را در جهان باقی بگذارم.
آن قدر در زندگی از فرعون ها و مردم زجر کشیده ام که از همه چیز حتی امیدواری تحصیل نام جاوید،سیرم.
من این کتاب را فقط برای این مینویسم که خود را راضی کنم و تصورمینمایم که یگانه نویسنده باشم که بدون هیچ منظور
مادی و معنوی کتابی می نویسم .هرچه تا امروز نوشته شده ، یا برای این بوده که به خدایان خوش آًمد بگویند یا برای این که
انسان را راضی کنند.
من فرعونها را جزو انسان می دانم زیرا آنها با ما فرقی ندارند ومن این موضوع را از روی ایمان می گویم.
من چون پزشک فرعونهای مصر بودم از نزدیک ،روز و شب ،با فراعنه حشر و نشر داشتم و می دانم که آنها از حیث ضعف و
ترس و ز بونی و احساسات قلبی مثل ما هستند .حتی اگر یک فرعون را هزارمرتبه بزرگ کنند واو را درشمارخدایان درآورند
بازانسان است ومثل ما می باشد .آنچه تا امروز نوشته شده،به دست کاتبینی تحریرگردیده که مطیع امرسلاطین بوده اند
وبرای این مینوشتند که حقایق رادگرگون کنند.من تا امروزیک کتاب ندیده ام که درآن،حقیقت نوشته شده باشد.
درکتابها یا به خدایان تملق گفته اند یا به مردم یعنی به فرعو ن .دراین دنیا تا امروزدرهیچ کتاب و نوشته ،حقیقت وجود
نداشته است ولی تصورمی کنم که بعد ازاین هم درکتابها حقیقت وجود نخواهد داشت.
ممکن است که لباس و زبان و رسوم وآداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهد شد و درتمام
اعصارمی توان به وسیله گفته ها ونوشته های دروغ مردم را فریفت.زیرا
همانطور که مگس،عسل را دوست دارد،مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند.
آیا نمی بینید که مردم چگونه در میدا ن ،اطراف نقال ژنده پوش را که روی خاک نشسته ولی دم از زر و گوهرمی زند و به
مردم وعده گنج می دهد می گیرند و به حرفهای او گوش می دهند.
ولی من که نامم (سینوهه) می باشد از دروغ دراین آخر عمر ،نفرت دارم و به همین جهت این کتاب را برای خود می نویسم نه
دیگران.
من نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و تمجید کند .نمی خواهم اطفال در مدارس عبارات کتاب مرا روی الواح بنویسند واز
روی آن مشق نمایند .من نمی خواهم که خردمندان در موقع صحبت از عبارات کتاب من شاهد بیاورند و بدین وسیله علم و
خرد خود را به ثبوت برسانند.
هرکس که چیزی می نویسد امیدوار است که دیگران بعد از وی ،کتابش را بخوانند وتمجیدش کنند و نامش را فراموش
ننمایند.به همین جهت ایمان خود را زیرپا می گذارد وهمرنگ جماعت می شود و مهمل ترین و سخیف ترین گفته ها را که
خود بدان معتقد نیست می نویسد تا اینکه دیگ ر ان او را تحسین و تمجید نماین د .ولی من چون نمی خواهم کسی کتاب مرا
بخواند همرنگ جماعت نمی شوم و اوهام وخرافات او را تجلیل نمی کنم.
من عقیده دارم که انسان تغییرنمی کند ولو یکصدهزارسال ازاو بگذرد .یک انسان را اگر در رودخانه فرو کنید به محض اینکه
لباسهای او خشک شد ،همان است که و د . یک انسان را اگر گرفتار اندوه نمایید از کرده های گذشته پشیمان می شود ،ولی
همین که اندوه او از بین رفت،به وضع اول برمی گردد و همانطور خودخواه و بیرحم می شود.
چون شکل و رنگ بعضی از اشیاء و کلمات بعضی از اقوام تغییر می کند و بعضی از اغذیه و البسه امروز متداول می شود که
دیروز نبود ،مردم تصورمی نمایند که امروزغیراز دیروزاست. ولی من می دانم چنین نیست ودرآینده هم مثل امروز ومانند
دیروز کسی حقیقت را دوست نمی دارد.بنابراین نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و میل دارم که در آینده گمنام بمانم.
من این کتاب را برای این می نویسم که میدانم . ودانایی من مانند تیزاب قلب انسان را میخورد و اگر انسان دانایی خود را به
دیگری نگوید ،قلب او از بین می رو د .من نمی توانم دانایی ام را به کسی بگویم و لذا آن را برای خویش می نویسم تا بدین
وسیله خود را تسکین بدهم.
من درمدت عمر خود چیزها دیدم.من مشاهده کردم که پسری مقابل چشم من پدر خود را کشت.
دیدم که فقرا علیه اغنیا ء ،حتی طبقه خدایان قیام کردند .دیدم کسانی که در ظروف زرین شراب می آشامیدند ،کناررودخانه،با
کف دست آب مینوشیدند .دیدم کسانی که زر خود با قپان وزن می کردند ، زن خود را برای یک دستبند مسی به
سیاهپوستان فروختند تا اینکه بتوانند برای اطفال همان زن، نان خریداری کنند.
درگذشته جای من در کاخ فرعون در طرف راست او بود و بزرگانی که صدها غلام داشتند به من تملق می گفتند و برای من
هدایا می فرستادند و دارای گردنبند زر بودم.امروز دراینجا،که نقطه ای واقع درساحل دریای مشرق است،زندگی می کنم ولی
ثروت من از بین نرفته وهم چنان توانگر می باشم و غلامانم دو دست را روی زانو می گذارند و مقابلم سر فرود می آورند.
علت اینکه مرا ازمصروشهرطبس تبعید کردند وبه اینجا فرستادند این است که من درزندگی ،همه چیزداشتم ،می خواستم
چیزی به دست بیاورم ،که لازمه به دست آوردن آن این است که انسان همه چیز را ازدست بدهد .من می خواستم که حقیقت
حکمفرما باشد و ریا و دروغ و ظاهرسازی از بین برود و نمی دانستم که حکمفرمایی حقیقت در زندگی انسان ،امری محال
است و هرکس که راستگو باشد و با راستگوی ی زندگی کند باید همه چیز را از دست بدهد و من باید خیلی خوشوقت باشم که
هنوز ثروت خویش را حفظ کرده ام.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#3 | Posted: 30 Aug 2013 14:23

فصل اول

دوره کودکی

مردی که من او را به نام پدرم می خواندم در شهر طبس یعنی بزرگترین و زیباترین شهر دنیا، طبیب فقرا بود،و زنی که من وی را مادرمی دانستم زوجه وی به شمار می آمد .این مرد و زن ، تا وقتی که سالخورده شدند فرزند نداشتند ولذا مرا به سمت فرزندی خودپذیرفتند .آنها چون ساده بودند گفتند مراخدایان برای آنها فرستاده ونمی دانستند که این هدیه خ ایان برای آنها چقدرتولید بدبختی خواهد کرد.مادرم مر اسینوهه میخواند زیرا این زن ،که قصه را دوست می داشت اسم سینوهه رادریکی از قصه ها شنیده بود .یکی از قصه های معروف مصر این است ک سینوهه برحسب تصادف ، روزی در خیمه فرعو ن ،یک راز خطرناک را شنید وچون دریافت که فرعون متوجه گردید که وی از این راز مطلع شده ،ازبیم جان گریخت ومدتی در بیابانها گرفتارانواع مهلکه ها بود تا به موفقیت رسید. مادرم نیزفکرمی کرد که من ازمهلکه ها گذشته تا به او رسیده ام و بعد ازاین هم ازهر مهلکه جان به در خواهم برد.کاهنین مصرمی گویند که اسم هرکس نماینده سرنوشت اوست واز روی نام میتوان فهمید که به اشخاص چه می گذر د .شاید به همین مناسبت من هم در زندگی گرفتار انواع مخاطرات شدم و در کشور های بیگانه سفر کردم و به اسرار فرعونها و زنهای آنها،اسراری که سبب مرگ میشد پی بردم .ولی من فکر میکنم که اگرمن اسمی دیگرهم می داشتم باز گرفتار این مشکلات و مخاطرات می شدم واسم در زندگی انسان اثری ندار د .ولی وقتی یک بدبخت ی ،یا یک نیکبختی برای بعضی از اشخاص پیش می آید با استفاده ازاین نوع معتقدا ت ،دربدبختی خو د را تسکین می دهند ،ودرنیکبختی خویش را مستوجب سعادتی که بدان رسیده اند می دانند.من درسالی متولد شدم که پسرفرعون متولد گردید و زن فرعون که مدت بیست و دو سال نتوانست یک پسربه شوهر خود اهداء کند درآن سال یک پسر زایید .ولی پسرفرعون درفصل بهاریعنی دوره خشکی متولد گردید و من درفصل پاییزکه دوره آب فراوان است قدم به دنیا گذاشتم .من نمیدانم که چگونه وکجا چشم به دنیا گشودم برای اینکه وقتی مادرم مراکناررود نیل یافت ،من دریک زنبیل از چوبهای جگن بودم وروزنه های آن زنبیل را با صمغ درخت مسدودکرده بودند که آب وارد نشود. خانه مادرم کناررودخانه بو د ودر فصل پاییز که آب بالا می آید مادرم برای تحصیل آب مجبورنبود از خانه دور شو د .یک روز که مقابل خانه ایستاده بود زنبیل حامل مرا روی آب دید و میگوید که چلچله ها ،بالای سرم پروازمیکردند وخوانندگی مینمودند زیرا طغیان نیل ،آنها را به خانه ما نزدیک کرده بو د .مادرم مرا به خانه برد ونزدیک اجاق قرارداد که گرم شوم ودهان خود را روی دهان من نهاد و با قوت دمید ،تا اینکه هوا وارد ریه ام شود ومن جان بگی م .آنوقت من فریاد زدم ولی فریاد ضعیفی داشتم . پدرم که به محلات فقر ا رفته بود که طبابت کند با حق العلاج خو د عبارت ز دو مرغابی و یک پیمانه آرد مراجعت کرد و وقتی صدای مرا شنید تصورکرد که مادر یک بچه گربه به خانه آورده ولی مادرم گفت این یک بچه گربه نیست بلکه یک پسراست و توباید خوشوقت باشی زیرا ما دارای یک پسرشده ایم .پدرم بدوا متغیرگردید ومادرم را ازروی خشم به نام بوم خواند ولی بعد از اینکه مرا دید تبسم کرد وموافقت کرد که مرا مانند فرزند خویش بداند و نگاه بدارد. روز بعد پدرومادرم به همسایه ها گفتند که خدایان به آنها یک پسر داده است ولی من تصور نمی کنم که آنها این حرف را پذیرفته باشند زیر ا هرگز بارداری مادرم را ندیده بودند .مادرم زنبیل مزبور را که حامل من بود بالای گاهواره ای که مرا در آن قرار داده بودند آویخت و پدرم یک ظرف مس برای معبد هدیه برد تا اینکه در عبادتگاه اسم مرا به عنوان اینکه فرزند او و زنش هستم ثبت کنند. آنگاه پدرم چون طبیب بود خو د ،مرا ختنه نمود زیرا میترسید که مرا به دست کاهن معبد برای ختنه کردن بسپارد زیرامیدانست که چاقوی آنها تولید زخمهای جراحت آورمی کند .ولی پدرم فقط برای احتراز از زخم چرکین ،مراخود ختنه ننمود بلکه ازاین جهت مرا برای مراسم ختان به معبد نبرد که میدانست علاوه برظرف مس برای ختنه کردن بایدهدیه دیگربه عبادتگاه بدهد زیرا پدرم بضاعت نداشت ویک ظرف مس برایش یک شیء گرانبها بو د .واضح است که وقتی این وقایع روی داد من اطلاع نداشتم و بعدها از پدر و مادر خود پرسیدم.تاهنگامی که کودک بودم آنها را پدرومادر خود می دانستم ولی بعدازاینکه دوره کودکی من سپری گردید و وارد مرحله شباب شدم و گیسوهای مرا به مناسبت ورود به این مرحله بریدند پدر و ماد ر حقیقت را به من گفتند .زیرا ازخدایان می ترسیدند ونمی خواستند که من با آن دروغ بزرگ زندگی نمایم .من هرگز ندانستم که پدر و مادر واقعی من کیست ولی میتوانم از روی حدس و یقین بگویم که والدین من جزو فقرا بودند یا ازطبقه اغنیاء ومن اولین طفل نبودم که اورا به نیل سپردند وآخرین طفل هم محسوب نمیشدم .درآن موقع طبس واقع درمصر ،یکی ازشهرهای درجه اول یا بزرگترین شهر جهان شده بود،و در آن شهر کاخهای بسیار ازثروتمندان به وجود آمد .آوازه طبس سبب شد که عده کثیرازخارجیان ازکشورهای دیگرآمدند ودرطبس سکونت کردند واکثر فقیر بودند و می آمدند که درآن شهرتحصیل ثروت نمایند .درکنار کاخهای اغنیا و معبدهای بزر گ ،دردو طرف رود نیل ، تا چشم کار می کرد کلبه فقرا به وجود آمده بود ودرآن کلبه ها یا فقرای مصری زندگی میکردند یا فقرای بیگانه .بسیاراتفاق می افتاد که زنهای فقیر وقتی طفلی می زاییدند آن را درزنبیلی می نهادند و به دست رود نیل می سپردند .ولی چون یک مصر ی ،کودک خود را بعد ازتولد ختنه می کند ،ومن ختنه نشده بودم ،فکرمی کنم که والدین من خارجی بودند. وقتی ازدوره کودکی گذشتم و وارد دوره شباب یعنی اولین دوره جوانی شدم گیسوی مرابریدند و مادرم موهای بریده واولین کفش کودکی مرا درجعبه ای چوبی نهاد زنبیلی را که من درآن از روی رو د نیل گذشته بودم به من نشان داد .من دیدم که چوبهای زنبیل مزبو ر زرد شده و بعضی از آنها شکسته وبرخی ازچوبها رابه وسیله ریسمان به هم متصل کرده اند ومادرم گفت وقتی من زنبیل را یافتم دارای این ریسمانها بو د .وضع زنبیل نشان میداد که والدین من غنی نبوده اند زیرا اگربضاعت داشتند مرا در زنبیلی بهتر قرارمی دادند وبه امواج نیل می سپردند .امروزکه پیرشده ام ،دوره کودکی من ، با درخشندگی،مقابل دیدگانم نمایان می شود و از این حیث بین یک غنی ویک ف قیرفرقی وجود ندارد و یک پیرمرد فقیرهم مثل یک توانگرسالخورده دوره کودکی خود را درخشنده می بیند زیرا در نظر همه این طور مکشوف می شودکه دوره کودکی بهتراز امروز است.خانه ما واقع در کنار نیل نزدیک معبد ،دریک محله فقیرنشین بو د ،درجوار خانه م ا ،اسکله ای وجود داشت که کشتی های رود نیل آنجا بارگیری میکردند یا بارهای خود را تحویل می دادند . در کوچه های تنگ آن محله ده ها دکه خمرفروشی وجود داشت که ملاحان شط نیل درآنجا خمرمی نوشیدند ونیزدرآن کوچه ها خانه هایی برای عیاشی موجودبود که گاهی ثروتمندان مرکزشهربا تخت روان برای عیش و خوشگذرانی آنجا میرفتند .در آن محله فقیرنشین برجستگان محل عبارت بودند از مامورین وصول مالیات وافسران جز و ناخدایان زورق و چند کاهن از کهنه درجه پنجم معبدهای شهر و پدر من هم یکی از آن برجستگان قوم به شمارمی آمد و خانه ما نسبت به خانه های فقرا که با گل ساخته می شد چون یک کاخ بود .ما درخانه یک باغچه داشتیم که پدرم یک درخت نارون در آن کاشته بود واین باغچه با یک ردیف از درخت های اقاقیا از کوچه جدا می شد و وسط باغچه ما حوضی بودکه جزفصل پاییز ،یعنی فصل طغیان نیل ،نمی توانستیم آب به آن بیاندازیم .خانه ما دارای چهار اتاق بود که مادرم در یکی ازآنها غذا می پخت و یک اتاق هم مطب پدرم به شمار می آمد هفته ای دو مرتبه یک خدمتکار می آمد و در کارهای خانه به مادرم کمک می کرد و هفته ای یک بار زنی می آمد و رختهای ما را می برد و کنار رودخانه می شست. من روزها زیر سایه درخت مزبور درازمی کشیدم و وقتی به کوچه می رفتم یک تمساح چوبی را که بازیچه من بود به ریسمانی می بستم و با خود می بردم و روی سنگهای کوچه می کشیدم و تمام اطفال ،با حسرت تمساح مزبور را که دهانی سرخ رنگ داشت می نگریستند و آرزو می کردند که بازیچه ای مثل من داشته باشند و من میدانستم فقط فرزندان نجبا دارای آن نوع بازیچه هستند موافقت میکردم که بچه ها با آن بازی کنند .وآن بازیچه را

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#4 | Posted: 30 Aug 2013 14:25
نجارسلطنتی به پدرم داده بود زیرا پدرم دمل نجارمزبور را که مانع ازاین می شد که بنشیند معالجه کرد .صبحها مادرم مرا با خود به بازا ر میبرد وگرچه اشیا زیادی خریداری نمیکرد ولی عادت داشت که برای خریدهر چیزبه اندازه مدت یک ساعت آبی چانه بزند .از وضع حرف زدن مادرم معلوم بود که تصور می نماید بضاعت دارد وازاین جهت چانه می زند که صرفه جویی را به من بیاموزد و میگفت که غنی آن نیست که طلا و نقره دارد بلکه آن است که به کم بسازد .ولی با اینکه اینطور حرف می زد من از چشم او که به کالاهای بازار نظر می انداخت می فهمیدم که پارچه های پشمی رنگارنگ را دوست میدارد و ا ز گردنبندهای عاج و پرهای شترمرغ خوشش می آید . ومن تا وقتی که بزرگ نشدم نفهمیدم که مادرم دوست می داشت وهمه عمر درآرزوی آن بود ولی چون زن یک طبیب محلات فقیرشهر محسوب می گردید ناچار به کم می ساخت. شبها مادرم برای من قصه میگفت ، فراموش نمی کنم که درهوای گرم تابستان ،وقتی ما درایوان می خوابیدیم و مادرم قصه ای را شروع می کرد پدرم اعتراض می نمود که برای چه فکر این بچه را پراز چیزهای بیهوده می کنی مادرم براثراعتراض پدرسکوت می نمودولی همین که صدا ی خرخر پدرم بلند میشد ،مادرم دنباله قصه ناتمام را می گرفت .گاهی راجع به سینوهه و زمانی در خصوص فرعونها ودیوها و جادوگران حکایت می کرد ومن اینک می فهمم که خود او از ذکرآن داستانها لذت می برد .من این قصه ها را ازاین جهت دوست میداشتم که وقتی می شنیدم فکر می کردم در مکانی غیر از آن کوچه های کثیف پر از مگس و زباله زندگی می کنم .ولی گاهی باد بوی چوبهای سبزو زرین درخت را که از کشتی خالی می کردند به مشام من می رسانند و زمانی ازتخت روان یک زن که عبور می نمود بوی عطر به مشام من میرسید . غروب آفتاب وقتی کشتی زرین خدای ما آمون (مقصود خورشید است )بعد ازعبوراز روی نیل و گذشتن از جلگه های مغرب قصد داشت، که در پایین تپه ها ناپدید شود از خانه های واقع در ساحل نیل بوی نان تازه و ماهی سرخ شده به مشام من میرسید و من این رایحه را در کودکی دوست داشتم و امروز هم که پیر شده ام دوست می دارم. اولین مدرسه ای که من در آن درس زندگی را فرا گرفتم ایوان خانه ما بو د .شب،هنگام صرف غذا ما در ایوان خانه روی چهارپایه ها می نشستیم و مادرم غذا را تقسیم می کرد و مقابل ما می گذاشت و قبل از اینکه پدرم شروع به صرف غذا کند آب روی دست او می ریخت. گاهی اتفاق می افتاد که یک دست ملاح مست که شراب یا آبجو نوشیده بودند از کوچه عبور می کردند و زیر درختهای اقاقیای ما برای رفع احتیاجات طبیعی توقف می نمودند .پدرم که مردی با احتیاط بود درآن موقع چیزی نمی گفت ولی وقتی آنها می رفتنداظهارمی کرد فقط یک سیاهپوست یا یک سریانی در کوچه احتیاجات طبیعی خود را رفع می کند و یک مصری، پیوسته در خانه احتیاجات خود را رفع می نماید .ونیزمی گفت هرگاه یک کوزه شراب بنوشند در جوی آب می افتند و وقتی به خودمی آیند می بینند که لبا س آنها به سرقت برده اند . گاهی بوی یک عطرتند ازکوچه به ایوان میرسید و زنی که لباس رنگارنگ پوشیده وصورت ولب و مژگان را رنگ کرده وازچشمهای او یک حال غیرعادی احساس میشد از مقابل خانه ما می گذشت و من می فهمیدم که زنهایی که آنطورهستند و با زنهای عادی فرق دارند از خانه هایی که مخصوص عیاشی به وجود آمده ،خارج می شوند و پدرم می گفت از زنهایی که به تو می گویند که یک پسر قشنگ هستی بر حذر باش و هرگز دعوت آنها را نپذیر و به خانه های آنها نرو زیرا قلب آنها کمینگاه است و درسینه این زنها آتشی وجود دارد که تو را می سوزاند.و بر اثراین حرفها من ازکودکی از کوزه شراب،واز زنهای زیبایی که شبیه به زنهای عادی نبودند می ترسیدم. ازکودکی پدرم مرا به اتاق مطب خود می برد تا اینکه من طرزمعالجات او را ببینم .و من به زودی باتمام کاردها وگازانبرها ومرهمهای پدرآشنا شدم و وقتی او درصدد معالجه یک مریض برمی آمد من به او دوا و نوار و آب و شراب می دادم .مادرم مثل تمام زنها از زخم و دمل و جراحات می ترسید و هرگزبه مطب پدرم نمی آمد مگر وقتی که پدرم او را برای بعضی از کارها صدا می زد. من متوجه بودم که پدرم به بیماران سه نوع جواب میدهد ،به بعضی ازآنها می گوید که بیماری شما معالجه میشود و به بعضی می گوید درمان بیماری شما محتاج قدری وقت است وبه برخی دیگرهم یک قطعه پاپیروس (کاغذ معروف مصر ی )می دهد و می گوید این را به بیت الحیات ببرید تا درآنجا شما را معالجه کنند وبیت الحیات جایی بود که بیماران سخت را درآنجا معالجه می کردند و هر دفعه که یکی ازآنها را روانه بیت الحیات می نمودند پدرم با قدری تاثر می گفت ای بیچاره. پدرم با اینکه طبیب فقرا بود گاهی بیماران با بضاعت نزد او می آمدند و بعضی از اوقات ازمنازل مخصوص عیش و طرب،کسانی به پدرم مراجعه می کردند که لباس گرانبهای کتان در برداشتند. وقتی به سن هفت سالگی رسیدم مادرم لنگ (با ضم لام ) طفولیت را به من پوشانید ومرا به معبد آمون بزرگترین وزیباترین معبد خدایان مصری برد تا اینکه درآنجا یک قربانی را تماشاکنم. یک خیابان طولانی که دو طرف آن ابوالهول در فواصل معین نشسته بود تا معبد کشیده می شد و وقتی به معبد رسیدیم من دیدم که به قدری حصار معبد بلند است که من بالای آن را به زحمت می بینم .وقتی وارد صحن معبد شدیم فروشندگان کتاب اموات(قدیمی ترین کتابی که در جهان نوشته شده کتاب اموات مصر است) کتاب خود را به مادرم عرضه می داشتند ولی ما در منزل یک کتاب اموات داشتیم و محتاج خرید آن نبودیم .مادرم یک حلقه مس از دست خود بیرون آورد و برای حق حضوردرمراسم قربانی پرداخت و من دیدم که کاهنین معبد لباس سفید دربردارند و سرهای تراشیده و روغن خورده آنها برق میزند و می خواهند گاوی را ذبح نمایند و وسط دوشاخ گاو مهری آویخته بود که نشان می داد در تمام بدن آن گاو یک موی سیاه وجود ندار د .من دیدم که وقتی گا و را ذبح میکنند چشم مادرم اشک آلود شد لیکن من توجهی به کشتن گاو نداشتم بلکه ستونها ی بزرگ معبد ،وتصاویرجنگها راکه روی دیوارها نقش کرده بودند تماشا می نمودم.بعد از اینکه از معبد خارج شدیم مادرم کفشهای مرا از پایم بیرون آورد و کفش های نو به من پوشانید و وقتی به خانه رسیدیم ،پس ازصرف غذای روز،پدرم دست را روی سرم گذاشت و پرسید تواکنون هفت ساله شده ای وباید شغلی انتخاب نمایی ،بگوچه میخواهی بشوی؟من گفتم که قصد دارم سرباز بشوم زیرابهترین بازی ،که من درکوچه با بچه ها می کردم بازی سربازی بود ومی دیدم که سربازها اسلحه درخشنده دارند و ارابه های آنها با صدای زیاد از روی سنگفرش کوچه ها عبور می کند و بالای ارابه ها ، بیرق رنگارنگ آنها در اهتزاز است . دیگر اینکه می دانستم که سربا ز احتیاج به خواندن و نوشتن ندارد ومن ازاطفال بزرگترکه به مدرسه می رفتند سرگذشتهای وحشت آور راجع به شکنجه خواندن و نوشتن شنیده بودم ومی گفتند که معلم موهای سرطفلی را که از روی غفلت لوح خود را شکسته ، یکایک می کند .پدرم ازجواب من متفکرو متأثر شد وبعد به مادرم گفت که سبوی سفالین به او بدهد و مادرم سبویی به او داد و پدرم دست مرا گرفت و دردست دیگر سبو ،مرا کنار نیل برد و من می دیدم که عده ای ازباربران مشغول خالی کردن محمولات کشتی هستند یک مباشربا شلاق بر پشت آنها میکوبد و آنها عرق ریزان و نفس زنان ،بارها را خالی می کنند.پدرم گفت نگاه کن ،اینها که می بینی باربر هستند و پوست بدن آنها آنقدر آفتاب و باد خورده که از پوست تمساح ضخیمتر شده و ناچارند که تا غروب آفتاب زیر شلاق زحمت بکشند و شب که به کلبه گلی خود میروند غذای آنها یک قطعه نان و یک پیازاست .وضع زندگی زارعین نیز همینطور می باشد و به طور کلی هرکس که با دو دست خود کارمیکند این طور زندگی می نماید .گفتم پدرم من نمی خواهم باربر و زارع شوم بلکه قصد دارم که یک سرباز باشم و سربازان اسلحه درخشنده دارند و در گردن بعضی از آنها طوق طلا دیده می شود و از جنگ زر و سیم و غلام و کنیزمی آورند و مردم شرح جنگها و دلیریهای آنان را به یکدیگر می گویند. پدرم چیزی نگفت و مرا با خود برد وازآنجا دور شدیم و سبویی را که در دست داشت پر از شرابی که ازیک شراب فروشی خریداری کرد نمود و به راه افتادیم تا به یک کلبه گلی کنارنیل رسیدیم و پدرم سررا درون کلبه کرد و بانگ زد این تب...این تب .مردی پیر وکثیف که بیش ازیک دست نداشت و لنگ اوازفرط کثافت معلوم نبود چه رنگ داشته از کلبه خارج شد ومن حیرتزده گفتم پد ر آیا این تب سرباز معروف وشجاع همین است؟پدرم به پیرمرد سلام داد وآن مرد دست خود را بلند کرد و با سلام سربازی جواب گفت و چون مقابل کلبه او نیمکت و چهار پایه نبود ما روی زمین نشستیم وپدرم سبوی شراب رامقابل پیرمردنهاد و وی سبورا با یگانه دست خودبه لب برد وبا حرص زیاد نوشید .پدرم گفت این تب پسرمن سینوهه میل داردسربازشود ومن او را نزد توآوردم تا اینکه تو را که یگانه با ز مانده قهرمانان جنگهای بزرگ ماهستی ببیند و شرح این جنگها را از زبان تو بشنو د .این تب سبوی شراب را از لبها دور کرد وبا نگاهی خشمگین و دهانی بی دندان و قیافه ای دژم و ابروهایی سفید و انبوه خطاب به من گفت تو را به آمون سوگند مگر دیوانه شده ای .بعد با دهان بدون دندان خو د ،خنده ای مهیب نمو د وگفت اگرمن ،برای هرنفرین وناسزا که حواله

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#5 | Posted: 30 Aug 2013 14:26
خودکردم که چراسربازشدم یک جرعه شراب دریافت میکردم ،با آن شرابها نه فقط می توانستم دریاچه ای را که فرعون برای تفریح زن خود حفرکرده پرکنم ،بلکه قادربودم تمام سکنه شهرطبس را تامدت یک سال،با شراب سیر نمایم .من گفتم شنیده ام که شغل سربازی با افتخارترین شغلهای دنیا میباشد .این تب گفت افتخار وشهرت سربازی در این کشورعبارت از زباله و فضول حیوانات است که مگس روی آن جمع میشوند وتنها استفاده ای که من ازافتخارات خود کرده ام این است که امروز باید آنها را برای دیگران نقل کنم تا یک لقمه نان و یا یک جرعه شراب به من بدهند وآن هم ازصد نفر فقط یک نفرمی دهد و لذا من به تو میگویم ای پسر،در بین شغلهای دنیا هیچ شغلی بدتراز سربازی نیست و پایان تمام افتخارات سربازی،این زندگی من است که مشاهده می کنی .بعد این تب سبوی شراب را تا قطره آخرنوشید وحرارت شراب صورتش را قدری سرخ کرد سر را بلند نمود و گفت آیا این گردن لاغر و پراز چین مرا می بینی ،این گردنی است که روزی پنج طوق ازآن آویخته بود و خود فرعون این طوقها رابه گردن من آویخت و وقتی من ازمیدان جنگ برمی گشتم آنقدر دستهای بریده می آوردم که مقابل خیمه من انبوه میگردید.ولی امروزازآن همه افتخارات و طلاها هیچ چیز برای من باقی نمانده است .طلاهای من از بین رفت و غلامان و کنیزانم از گرسنگی مردند یا گریختند و دست راست من درمیدان جنگ باقی ماند .تا وقتی جوان بودم روز و شب در بیابانها با گرسنگی و تشنگی میدان جنگ ،مبارزه می کردم واینک پیرشده ام بازگرسنه و تشنه هستم .اگراز پدرت بپرسی که وقتی دست مجروح یک سربازرا قطع می کنند وبازمانده آن را درروغن داغ فرومی نمایند چه حالی به ا و دست می دهد او که طبیب است این موضوع ر ا برایت شرح خواهد دا د .هر قطعه از گو شت بدن من در یک میدان جنگ باقی مانده و دندانها و موهای سر را از دست داده ام وامرو ز اگر مردانی خیرخواه مثل پدر تو گاهی به من کمک نمی کردند ،باید مقابل معبد آمون گدایی نمایم. بعدازاین حرفها این تب نظری به سبوی شراب انداخت وگفت متاسفانه تمام شد .پدرم یک حلقه مس ازمچ بیرون آورد و به او داد که خمر خریداری نماید و این تب بانگی ازشعف زد وطفلی را طلبید وحلقه مس را به او داد وگفت این سبو را ببروشراب خریداری کن وبه فروشنده بگو که لازم نیست شراب اعلی بدهد بلکه با شراب وسط ،سبورا پرنماید وبقیه مس را برگرداند.طفل رفت و من گفتم فایده سربازی این است که یک سربازاحتیاجی به خواندن ونوشتن ندارد ونباید زحمت رفتن به مدرسه را تحمل کند .این تب گفت راست میگویی ویک سرباز محتاج خواندن ونوشتن نیست وفقط باید بجنگد ،ولی اگرسواد داشته باش د ،به سربازان دیگر حکم فرمایی میکند و دیگران تحت فرمان او خواهند جنگید .محال است که یک بی سواد صاحب منصب شود و حتی یک دسته صدنفری را به کسی که نمیتواند بنویسد واگذارنمی نمایند و پیوسته اینطور بوده و بعد ازاین هم چنین خواهد بو د . بنابراین ای پسر ،اگر تو میخواهی درآینده به سربازان فرماندهی کنی باید نوشتن را بیاموزی و آن وقت کسانی که طوق طلا دارند مقابل تو سرتعظیم فرود خواهند آورد و در موقع جنگ ،سوار تخت روان می شوی وغلامان تو را به میدان جنگ خواهند برد . طفلی که رفته بود شراب خریداری کند با سبوی پراز شراب مراجعت کرد وچشمهای پیرمرد از مسرت برق زد وسرباز قدیمی گفت : پدر تو هرگز جنگ نکرده و نمی تواند زه یک کمان را بکشد ویک شمشیر را ازنیام بیرون بیاورد ولی چون می تواند بنویسد امروزبه راحتی زندگی می نماید و نظر به اینکه مردی نیک نهاد است من به او رشک نمی برم. من وقتی دیدم که پیرمرد سبوی شراب را بلند کرداز بیم آنکه مستی او در ما اثر کند و ما در جوی آب بیافتیم و دیگران لباس ما را به یغما ببرند آستین پدرم را کشیدم که از آنجا دور شویم و وقتی ما دور می شدیم این تب یکی ازسرودهای جنگی را می خواند و طفلی که برای او شراب خریداری کرده بود می خندید. ولی من که سینوهه هستم ازتصمیم خود که سربازشوم منصرف گردیدم و روزبعد مرا به مدرسه بردند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#6 | Posted: 30 Aug 2013 14:27

فصل دوم

پدرم نمیتوانست مرا به مدرسه هایی که درمعبد به وجو د آمده بود بفرستد زیرا درآن مدارس پسران و دختران نجبا و کاهنین درجه اول درس می خواندند وهزینه باسواد شدن در آنجا خیلی گران بو د . آموزگارمن،یک کاهن ازدرجه پنجم محسوب می گردید که درایوان خانه خود مدرسه ای به وجود آورده بود و ما در بهار و تابستان در ایوان تحصیل می کردیم و فصل زمستان به اتاق می رفتیم . شاگردان اوعبارت بودند ازپسران افسران جز وسودا گران و کاهنین کوچک ، که پدران آنها آرزو داشتند روزی پسرشان بتواند به وسیله پیکان روی لو ح ،حساب اجناس دکان را نگهدارد یا اینکه بتواند حساب کند که درازگوشان ارتش در اصطبل چقدر علیق مصرف می کنند و مصرف علیق اسبهای هر ارابه در میدان جنگ چقدر است. درشهرطبس پایتخت بزرگ دنیا ،ازاین مدارس که درخانه ها به وجود آمده زیاد یافت میشد و هزینه محصلین این آموزشگاهها گران نبود زیرا شاگردان به آموزگارخودحلقه مس نمیدادند بلکه برایش غذا و پار چه می آوردند .مثلا پسر زغال فروش در فصل زمستان برای آموزگار ذغال و هیزم می آورد وپسرنساج ،هرسال چند زرع پارچه به آموزگار تقدیم میکرد و پسرعلاف،به او گندم میداد . واما پدرمن هزینه تحصیل را با دوا میپرداخت وگاهی من جوشانده گیاه هایی که درشراب خیس میکردند برای آموزگارمی بردم .چون ما وسایل زندگی آموزگاررا فراهم میکردیم او به ما سخت نمی گرفت و اگرطفلی روی لوح خود می خوابید مجازاتش این بود که روز بعد برای آموزگار قدری عسل یا قدری باقلا بیاورد. در روزهایی که یکی از شاگردها برای آموزگار یک کوزه آبجو می آورد روز جشن ما بود زیرا آموزگار همین که آبجو رامی نوشید تعلیم ونویسندگی رافراموش میکرد و با دهان بدون دندان خو د ، برای ما راجع به خدایان حکایات خنده آورنقل می نمود و ما طوری می خندیدیم که آدمهایی که از کوچه می گذشتند توقف می کردند وگوش فرامی دادند که بدانندما برای چه می خندیم .ولی وقتی که من بزرگ شدم فهمیدم که آموزگار ما یک هدف عالی داشت و می خواست به وسیله آن حکایات مضحک ما را به وظایف زندگی آشنا کند وبفهماند که در بین خدایان یک خداهست که سرش مانند شغال میباشد واین خدا پیوسته،مواظب اعمال انسان است وهرکس که عملی بد بکند ،خدای مز بوراو را به کام جانوری که نیمی شبیه به تمساح ونیمی شبیه به اسب آبی است می اندازد تا اینکه او را ببلعد .او می گفت یک خدای دیگرهست که روی رودها قایق می راند وبعد از مرگ،انسان را به جایی که باید به آنجا برویم تا سعادتمند شویم می برد. بعد ازاینکه مدتی من درآن مدرسه تحصیل کردم میتوانم گفت اعجازی به وقوع پیوست وآن اعجاز این بو د که وقتی دو شکل را به هم متصل کردم معنای آن را فهمیدم .وقتی یک شکل را به وسیله پیکان روی لوح نقش می کنند ،نفهم ترین افراد هم می توانند معنای آن را بفهمند .ولی فقط یک آدم با سواد می تواند بفهمد که معنای دویا چند شکل که به هم متصل میشود چیست .اگرشما شکل یک آدم را روی لوح بکشید و به دست یک نفربی سواد بدهید او می فهمد که او یک آدم است.اگرشکل یک تمساح راروی لوح بکشید وبه دست یک بی سواد بدهیداومیفهمد که یک تمساح است .ولی اگرکسی بود که معنای یک آدم ویک تمساح و یک درخت و یک ارابه را که به هم چسبیده شده است بفهمد ، و بگوید که منظور شما از چسبانیدن آنها به یکدیگر چیست،این شخص را باسواد می گویند. ازروزی که من توانستم معنای دوشکل را که به هم چسبیده شده است بفهمم دیگرلزومی نداشت که آموزگارسالخورده مرا تشویق به فراگرفتن کند خودمن طوری به ذوق آمده بودم که وقتی به منزل مراجعت می کردم ازپدرم درخواست می نمودم که اشکال رابه هم متصل نمایدکه من بتوانم معانی آنهارا بفهمم. در همان موقع که من در تحصیل پیشرفت می کردم متوجه شدم که شبیه به دیگران نیستم زیرا صورت من بیضوی ودست و پاهایم ظریف ،ورنگ صورتم روشنتراز دیگران بودواین موضوع سبب میشد که بعضی ازشاگردها مرا اذیت می کردند ،و پسرعلاف،گلوی مرا می گرفت ومی فشرد و می گفت تو مثل دخترها هستی و من مجبور بودم با پیکان خود به او نیش بزنم که مرا رها کند ولی د رعوض یکی ا ز شاگردها که پدرش افسر جز بود مرا دوست میداشت این شاگر د هر روز مقداری خاک رس به آموزشگاه می آورد و درآنجا مجسمه حیوانات را میساخت ویک روزمجسمه مراساخت وبه من داد ولی وقتی مجسمه مزبوررا به خانه آوردم مادرم اندوهگین شد وگفت اینکار جادوگری است ولی پدرم او را ازاشتباه بیرون آ ورد وبه اوفهمانید که اگرساختن مجسمه جادوگری باشد ،آن همه مجسمه رادرکاخ فرعون نصب نمیکنند .مدتی ازتحصیل من درآموزشگاه گذشت تا اینکه روزی پدرم جامه نوی خود را دربرکرد و دست مرا گرفت و به معبد آمون برد وگفت قصد دارم که تورا وارد دارالحیات کنم تا اینکه درآنجا طبابت راتحصیل کنی . برای ورود به مدرسه دار الحیات موافقت کاهنین معبد لزوم داشت ولی پدرم که در همه عمر ، گدایان ر ا معالجه میکرد ،از معاشرت با کاهنین محروم گردیده بود و این موضوع خیلی به زندگی او لطمه زد .
چون در مصر ، همه چیز وتمام کارها دردست کاهنین است وآنها هستند که شاگردان را برای ورود به مدرسه طب دارالحیات انتخاب میکنند ومالیات را وضع مینمایند وهنگام طغیان رود نیل ،میزان طغیان را اندازه میگیرند وقدرت آنها به قدری است که اگرکسی را فرعون محکوم کند وآن شخص در بین کاهنین دوستانی داشته باشد ،آنها حکم فرعون را لغو می نمایند.پدرم چون هیچ کس را در معبد نمی شناخت مجبورشد که درحیاط روی زمین بنشیند تا مثل سایرین نوبت پذیرفتن اوازطرف یکی از کاهنین برسدوما که صبح به معبد رفته بودیم تاعصرآنجا نشستیم ونوبت ما نرسید .دراین موقع مردی وارد معبد شد ،و تا پدرم او را دید شناخت وگفت این پاتور می باشد که وقتی در دارالحیات تحصیل می کردم اوهم شاگرد من بود،واینک سوراخ کننده جمجمه فرعون است .من درآن موقع نمیدانستم که سوراخ کننده جمجمه چه میکند وچه شایستگی داردکه دیگران ندارند وبعدهاکه خود طبیب شدم فهمیدم که سوراخ کننده جمجمه کسی است که کاسه سرفرعون ودیگران را سوراخ می نماید وغده های زاید را که درون سر روی مغز به وجود می آید ازسر بیرون میکند .از این گذشته سوراخ کننده جمجمه کسی است که کاسه سر را سوراخ می نماید تا اینکه بخارهای خطرناک و مسموم کننده را که درون جمجمه جمع می شود و سبب ناخوشی انسان می گردد،از سر بیرون بیاورد. پدرم وقتی پاتور را دید برخاست و به اوسلام دا د .و پاتوراو را شناخت و دستش را روی شانه او نهاد وپرسید برای چه اینجا آمدی وچکارداری .پدرم گفت آمده است که ازکاهنین اجازه بگیرد که مرا وارد مدرسه دارالحیات کند .پاتور گفت اقدام شما بدون فایده است و به درخواست شما ترتیب اثر نخواهند داد ولی من خودم به منزل شما می آیم ودراین خصوص با شما مذاکره می کنم. روزبعد صبح زود پدرم به بازار رفت وبرای پذیرایی از پاتور یک غاز وچند ماهی ومقداری عسل وآشامیدنی خریداری کرد وآنها را به مادرم داد که غاز را طبخ وماهی ها را سرخ کند و با عسل نان شیرینی تهیه نماید .وقتی بوی مطبوع غاز درفضا پیچید گداها وکور ها مقابل خانه ما جمع شدند و هر چه مادرم به آنها گفت ازآنجا بروند نرفتند و مادرم مجبورشد که مقدار نان را در چربی غاز فرو کند و بین آنها توزیع نماید که بروند .پدرم یک سبو را پرازآب معطر کرد و به دست من داد گفت وقتی پاتور آمد روی دست او آب بریز ومادرم یک قطعه پارچه کتان را که برای روپوش جنازه خود تهیه کرده بود درکنارمن نهاد وگفت وقتی روی دست اوآب ریختی با این کتان دست او را خشک کن .ما تصور می کردیم که پاتور طبق معمول هنگام عصر به خانه ما خواهد آمد ولی ساعات عصرگذشت و شب فرارسید و پاتور نیامد .من چون گرسنه بودم ازتأخیر پاتور اندوهگین شدم زیرامیدانستم تا اونیاید به من غذا نخواهند دا د .پدرم طوری ملول بود که بعدازفرودآمدن تاریکی چراغ روشن نکرد ومن و پدر م درایوان خانه روی چهار پایه نشسته جرات نمی کردیم که نظر به صورت یکدیگر بیاندازیم و آن روز من فهمیدم که کم اعتنایی یا غفلت بزرگان نسبت به کوچکان چقدر برای آنهایی که کوچک و فقیر هستند کسالت آور است. بالاخره درکوچه مشعلی نمایان شد ودرعقب مشعل تخت روانی به نظر رسید که دوسیاهپوست آن را حمل می کردند ولی مشعلدار مصری بود وقتی پاتور قدم به زمین نهاد پدرم دو دست را روی زانو گذاشت ومقابل او خم شد پاتور برای ابرازمحبت یا برای اینکه تکیه گاهی داشته باشد دست ر ا روی شانه پدرم نهاد .آنگاه پاتور وپدرم،به طرف ایوان رفتند ومادرم باعجله ،یک هیزم مشتعل ازمطبخ آورد ودوچراغ ما را روشن کر د .پدرم پاتور را بالای صندلی نشانید ومن روی دست وی آب ریختم و با کتان دستش را خشک کردم هیچ کس حرف نمیزد تا اینکه پاتور نظری به من انداخت وبه پدرم گفت پسرتو زیبا می باشد وآنگاه اظهار تشنگی کرد و شراب خواست و پدرم به او شراب دادو قدری شراب را بویید ومزه کرد وبعد ازاینکه مطمئن شد خوب است آشامیدهنگامی که اومشغول آزمودن ونوشیدن شراب بود من به دقت او را ازنظرگذرانیدم ودیدم مردی است سالخورده که موهای سراو کوتاه میباشد وپاهایی کوتاه و سینه ای فرورفته و شکمی بزرگ دارد و

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#7 | Posted: 30 Aug 2013 14:28
یک طوق طلا ازگردن آویخته وروی لباس وی لکه های فراوان دیده می شد وبعد ازاینکه شراب نوشید پدرم مقابل او نان شیرینی و ماهی بریان و غاز و میوه گذاشت با اینکه محسوس بود که پاتور قبل از اینکه به خانه ما بیاید در یک ضیافت حضور داشته برای ابراز نزاکت ازغذاها خورد وازمزه آنها تعر یف کردومن متوجه بودم که مادرم ازتعریف پاتور خوشوقت شده است .پاتور گفت که مشعل دارمن به قدری غذا خورده که احتیاج به اکل ومشروب ندارد ولی بد نیست که برای دو سیاهپوست قدری غذا وآبجو ببرید .من برای آنها غذا وآبجو بردم ولی آنها به جای اینکه خوشوقت شوند ناسزا گفتند و اظهارکردندآیا نمی دانید این پیرمرد چه موقع برمی خیزدکه ازاینجا برویم گفتم من ازاین موضوع اطلاع ندارم ومراجعت کردم و دیدم که مشعلدا ر پاتور زیر درخت نارون ما خوابیده است .آن شب پدرم به مناسبت اینکه میهمان خود را واداربه نوشیدن کند درنوشیدن افراط کرد وبعد ازاین که شراب خریداری شده از بازا ر را خوردند شرابهای طبی پدرم را نوشیدند وآنگاه یک سبوی آبجو را که در منزل بود خوردند وهردوبه نشاط آمدند وراجع به سنوات تحصیل خود دردارالحیات صحبت کردند وحوادث گذشته را به یاد آوردند و پاتور میگفت که شغل من یعنی سوراخ کننده سر فرعو ن برای یک آدم تنبل مناسب است زیرا د ر بین رشته های طبی هیچ رشته آسان تر از جمجمه و مغز سر به استثنای دندان و گوش و حلق نیست زیرا دندان و گوش وحلق احتیاج به متخصص جداگانه دار د پاتور اظهارمیکرد من اگر مردی تنبل نبودم و رشته دیگر را انتخاب میکردم یک طبیب معمولی مثل تومیشدم ومی توانستم که مردم رامعالجه نمایم وبه آنها زندگی بدهم درصورتی که امروزکارم این است که مردم را بمیرانم وقتی مردم از پیرمردان و پیر زنان و کسانی که مرض آنها معالجه نمی شود به تنگ می آیند ،آنها را نزد من می آورند که من سر آنان را بشکافم .و منهم کاسه سررا می شکافم که بخارهای موذی را ازسربیرون کنم و پیران و بیماران میمیرند آنگاه پاتور خطاب به پدرم گفت من اگرمانند پزشک فقرابودم دارای این شکم فربه نمیشدم واین شکم که مانع ازراه رفتن من شده ازاین جهت به وجود آمده که طبیب فرعون می باشم وپیوسته غذاهای مقوی ولذیذ میخورم ولی توچون کم بضاعت هستی غذاهایی را که محتاج سلامت توست تناول مینمایی ودر نتیجه شکم توبزرگ نمیشود و دو برابرمن عمرخواهی کرد زیرا برای کوتاه کردن عمرهیچ چیز موثرترازاین نیست که انسان غذایی بخورد که محتاج به پختن آنها باشد .پاتور دهان پدرم را باز کرد و دندانهای او را دید وبعد دهان خود را باز نمود واظهار کرد نگاه کن ،من دردهان خود بیش از سیزده دندان ندارم درصورتی که تودارای بیست و نه دندان هستی و دندانهای من قربانی غذای پخته شده ولی توچون کم بضاعت می باشی واغلب غذاهای ساده و طبیعی می خوری دندانهای خود را حفظ کرده ای. سپس سررا باحسرت تکان داد وگفت من بسیارتنبل وبی استعداد می باشم و زر وسیم ومس فراوان، مرا چون یک حیوان کرده است. پدرم خطاب به من گفت سینوهه این حرفها را باورمکن برای اینکه پاتور امروز بزرگترین مغز شکاف جهان است و صدها نفر ازکاهنین و نجبا به دست او ازمرگ رهایی یافته اند و به قدری این مرد درفن خود بصیرت دارد که میتواند غده ای به بزرگی یک تخم مرغ را ازمغز بیرون بیاورد و کاهنین و نجبایی که ازمرگ رهایی یافته اند به او طوق زر وشمش نقره وظروف مس داده اند .ولی پاتور کماکان با حسرت سر را تکان داد و گفت درقبال هریک نفر که بعد از شکافتن سرزنده می ماند ده نفر بلکه صدنفربه دست من می میرند آیا تو شنیده ای که یک فرعو ن ،بعد ازاینکه سرش را شکافتند ،بیش ازسه روز زنده بماند آنهایی که می گویند که کارد جراحی من از سنگ سماق است سعادت بخش میباشد ازیک جهت راست میگویند ز یرا کارد سنگی من یک کاهن و یک شاهزاده و یکی ازنجبا را درظرف چند روز میمیراند و زروسیم وگاو و گوسفند وانبارهای غله اوبرای وراث باقی می ماند وآنها را سعادتمند می کند و هروقت که فرعون از یکی از زنهای خود به تنگ می آید به من مراجعه می نماید تا اینکه به وسیله کارد سنگی خو د او را آسوده کنم و حتی گاهی از اوقات خود فرعون ر ا... ولی پاتور در این موقع مثل اینکه متوجه شد که نزدیک است چیزی بگوید که بعد ،ازگفتن آن پشیمان شودسکوت کر د ،و لحظه ای دیگر گفت من خیلی چیزها می دانم ..، وبسیاری از رازها نزد من نهفته است و مردم که ا ز این موضوع مطلع هستند از من می ترسند .ولی خود من بدبخت هستم برای اینکه خیلی چیزها می دانم وهرقدردانایی انسان زیادترشود زیادتراحساس اندوه می نماید. در این وقت پاتور به گریه درآمد واشک از چشم را با پارچه کتان مادرم پاک کرد وبه پدرم گفت تومردی فقیر ولی شریف هستی لیکن من ثروتمند و در عوض فاسد هستم .ومن از فضله گاو که در راه افتاده است پست ترمیباشم ودرحالی که این حرفها را میزد طوق طلای خود را ازگردن خویش خارج کردوبه گردن پدرم انداخت .ولی پدرم طوق مزبور را نپذیرفت برای اینکه میدانست هدیه ای که درموقع مستی داده شود یک هدیه واقعی نیست وممکن است شخصی که هدیه را داده پشیمان گردد وآن را روز بعد مسترد بدارد. پدرم و پاتور کنار هم در اتاق خوابیدند ومن در ایوان به خواب رفتم .صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که پاتور بیداراست و برخاسته و نشسته و سر را با دو دست گرفته می گوید اینجا کجاست و چرا من دراینجا هستم من به طرف او رفتم و دودست را روی زانو گذاشتم و تا کمرخم شدم و گفتم پاتور اینجا منزل یک پزشک می باشد که فقرای شهر را معالجه مینماید و تو دیشب دراین خانه میهمان بودی و اینک از خواب برخاسته ای .براثرصحبت من و پاتور پدرم از خواب بیدار شد و مادرم که قبل ازما بیدارشده بود یک کوزه دوغ و یک ماهی شور برای میهمان ما آور د .یک مرتبه دیگرمن روی دستهای پاتور آب ریختم ،و او سر را خم کرد و گفت روی سرش آب بریزم و سرو دست او را باکتان خشک کردم .پاتور قبل ازاینکه جرعه ای دوغ و لقمه ای ماهی شور بنوشد و بخورد به طرف باغچه رفت ومشعلدارخود را با یک لگد بیدار نمود وبانگ زد ای جعل کثیف (جعل بر وزن زحل حشره معروف است که درجاده ها فضلات حیوانات را جمع آوری میکند ) آیا همینطورازارباب خود مواظبت میکنی سیاهپوستان من کجا هستند برای چه تخت روان خود را نمی بینم مشعلدار برخاست و پاتور به اوگفت برود و سیاهپوستان و تخت روان او را پیدا کند وبعد معلوم شد که سیاهپوستان پاتور شب گذشته،بعدازخوابیدن ارباب خود به یکی از منازل عیش رفته تخت روان را درآنجا گرو گذاشته ،به اعتبارآن مشغول عیاشی بوده اند وهنوز بیدار نشده اند . پاتور یک حلقه مس به مشعلدارخود که این خبررا آورده بو د داد که برود وتخت روان و سیاهپوستان را ازگرو بیرون بیاورد وبعد قدری دوغ نوشید و لقمه ای ماهی شورخورد و گفت دیشب ما نتوانستیم راجع به این پسرصحبت کنیم در صورتی که من برای همین موضوع آمده بودم... پسر...اسم تو چیست گفتم اسم من سینوهه است. پاتور گفت آیا میتوانی بخوانی وبنویسی گفتم بلی گفت برو وکتاب اموات را بیاور .من رفتم ویک بسته پاپیروس که کتاب اموات روی آن نوشته شده بو د ،آوردم و او قسمتی را انتخاب کرد و من برایش خواندم .سپس چند جمله برزبان آورد ومن نوشتم واواشکالی را که ترسیم کرده بودم دید وپسندید وگفت تو خوب می خوانی و می نویسی و اینک بگو چه میخواهی بشوی گفتم من میخواهم مثل پدرم طبیب بشوم و برای این منظور به مدرسه دارالحیات بروم. پاتور گفت سینوهه آنچه میگویم گوش کن وبه خاطربسپار ولی گوینده آن را فراموش نما وهرگز مگو که این سخنان را ازدهان سرشکاف سلطنتی مصرشنیده ای آنجا که توبرای تحصیل طب می روی قلمرو کاهنین است و زندگی و ترقیات تو بسته به نظریات آنها می باشد .و درآنجا باید مطیع و سرافتاده وخموش باشی .زنهار هرگز ازچیزی ایراد نگیروهیچوقت عقاید باطنی خودرا بروز نده وهر چه به تو میگویند بپذیر بدان که انسان در زندگی خود به خصوص در دارالحیات باید مثل روباه مکار ومثل مارساکت باشد ولی به ظاهرخود را مانند کبوتر مظلو م ،ومثل گوسفند بی اطلاع نشان بدهد . فراموش نکن که انسان فقط در یک موقع می تواند خود را همان طوری که هست به مردم نشان بدهد و آن هم زمانی است که قوی و زبردست شده باشد و تا روزی که قوی و زبردست نشده ای سرافتاده و تودار ومطیع محض باش ومن امروز توصیه می کنم که تو را درمدرسه معبد آمون بپذیرند و بعد ازطی یک دوره سه ساله وارد مدرسه دارالحیات خواهی شد.آن وقت پاتور از پدر و مادرم خداحافظی کرد و بر تخت روان خود نشست و رفت.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#8 | Posted: 30 Aug 2013 14:29

فصل سوم

در آن موقع تحصیلات عالیه در طب در دست کاهنین آمون بود و دارالحیات مدرسه و بیمارستانی بشماره می آمد که در معبد انجام وظیفه میکرد تمام مدارس عالیه طب بوسیله کاهنین اداره میشد و آنها نسبت به انتخاب کسانی که باید در این مدارس درس بخوانند بسیار دقت می کردند تا کسانی را که مخالف آنان می باشند از مدارس عالیه دور نگاه دارند.از مدرسه طب گذشته، مدرسه حقوق و مدرسه بازرگانی و مدرسه هندسه و ریاضیات و مدرسه ستار ه شناسی در معبد آمون بود. کاهنین از این جهت در انتخاب محصلین دقت میکردند که نصف خاک مصر به روحانیون تعلق داشت یعنی بظاهر متعلق به خدای آمون بود و آنها نمی گذاشتند غیر از کسانی که طرفدار آنها هستند طبیب و حقو ق دان و بازرگان و مهندس و ستاره شناس شوند و جون افسران ارتش قبل از این که وارد قشون شوند میباید یک دوره مدرسه حقوق را طی نمایند،کاهنین معبد آمون به تمام دستگاه اداری و نظامی مصر حکومت می کردند. در بین این مدارس، دو مدرسه بیش از دیگران اهمیت داشت یکی مدرسه طب و دیگری مدرسه حقوق. دوره مقدماتی هر یک از این دو مدرسه سه سال بود و شاگرد باید سه سال در دوره مقدماتی بماند تا بعد از امتحان در صورتی که خدای آمون بر او ظاهر میشد، اجازه بدهند که وارد مدرسه طب یا حقوق شود. من در فصول آینده خواهم گفت چگونه خدای آمون به محصل ظاهر میشد و اکنون میگویم که منظور کهنه مصر از این که شاگرد را مدت سه سال در دوره مقدماتی نگاه میداشتند این بود که هر نوع فکر و نظریه مستقل را که با منافع کهن مصری جور در نمیآمد در وجود شاگرد از بین ببرند. در این سه سال شاگردان در دوره مقدماتی هیچ کار نداشتند غیر از این که در معبد عبادت کنند و روایات مذ هبی را بیاموزند. روحانیون خوب میدانستند شاگردی که وارد دروه مقدماتی می شود طفلی است که تازه قدم بمرحله جوانی میگذارد. تا آن موقع بازی میکرده و هیچ نوع فکر و عقیده مستقل نداشته و دوره ورود او بمدرسه مقدماتی معبد آمون دوره ای است که میرود دارای نظریه و رای شود.پس باید در همین دوره، حریت فکر او را از بین برد و او را مبدل بیک موجود کرد که بدون چون و چرا هر چه را که میشنود و میخواند بپذیرد . و وقتی از این مرحله سه سال گذشت و وارد مدرسه حقوق یا طب شد و دوره دروس هر یک از دو مدرسه را طی کرد، مبدل به یک جوان کامل می شود ولی جوانی که غیر از تعلیمات کاهنان مصر چیزی نشنیده و نخوانده و فکر او طوری در چهار دیوار تعلیمات کاهنان محبوس شده که بعد از خاتمه تحصیلات عالی نمیتواند طور دیگر فکر نماید.ما یک عده بیست و پنج نفری بودیم که در دوره مقدماتی مدرسه طب شروع به تحصیل کردی م و من هر بامداد بمدرسه میرفتم و غذای روز را با خود می بردم و قبل از غروب آفتاب بمنزل مراجعت می نمودم. بعد از اینکه من وارد مدرسه مقدماتی معبد آمون شدم بزودی حس کردم که سر شکاف سلطنتی حق داشت که می گفت تو باید سر افتاده و مطیع باشی و هرگز ایراد نگیری و عقیده باطنی خود را اظهار نکنی. زیرا متوجه شدم که کاهنین در بین محصلین جاسوس دارند و به محض اینکه یک محصل، راجع به موضوعی شک میکند و می گوید که این طور نیست و کاهنین دروغ می گویند، آن محصل را از مدرسه بیرون می نمایند و دیگر محال است که محصل مزبور بتواند وارد یکی از مدارس عالیه طبس شود و برای بیرون کردن محصل هم عذری موثر دارند و اظهار میدارند که آمون می گوید که این محصل استعداد ندارد. روزی که من وارد مدرسه مقدماتی شدم سیزده سال از عمرم می گذشت و با اینکه یکی از شاگردان خردسال مدرسه بودم بیش از دیگران که اکثر فرزندان نجباء و کاهنین بزرگ بودند استعداد داشتم و من می توانم بگویم که اگر در آنموقع مرا وارد مدرسه طب میکردند، من می توانستم تحصیل کنم و همه چیز را بفهمم برای اینکه علاوه بر سواد خواندن و نوشتن، معلومات علمی داشتم. چون بطوری که گفتم پدرم طبیب بود و من زیر دست او اسامی بسیاری از داروها را فرا گرفته بودم و میدانستم چگونه یک زخم را که جراحت ندارد با روغن معالجه می نمایند و بچه ترتیب یکزخم را که دارای جراحت است بعد از خارج کردن جراحت، بوسیله آتش می سوزانند که دیگر جراحت نکند. من دیده بودم که پدرم بچه ترتیب گاه ی به کمک یک قابله می رود و بوسیله یک ابزار مخصوص از چوب محکم سدر، بچه را در شکم مادر قطعه قطعه میکند و قطعات آن را بیرون می آورد تا اینکه مادر را از مرگ نجات بدهد. ولی با اینکه من بیش از اکثر شاگردان برای ورود به دارالحیات استعداد داشتم مدت سه سال مرا در مدرسه مقدماتی معطل کردند. ولی شاگردانی که پدرشان جزو کهنه بزرگ یا نجباء بودند پس از چند هفته به دارالحیات منتقل می شدند و کاهنین میگفتند که آمون امر کرده که آنها را به دارالحیات منتقل نمائیم.گرچه اوقات ما صرف عبادت و فراگرفتن روایات مذهبی می شد ولی باز مقداری وقت باقی می ماند و روحانیون بما دستور می دادند که کتاب اموات را بنویسیم و بعد آن کتابها را در صحن معبد بفروش میر ساندند.بعد از سه سال که من جز اتلاف عمر کاری موثر نکردم، به آن عده از شاگردان، از جمله من، که جزو اشراف نبودیم اطلاع دادند که باید خود را برای رفتن به دارالحیات آماده کنیم. قبل از رفتن به دارالحیات ما میباید مدت یکهفته روزه بگیریم و تمام مدت را در خود معبد بگذارنیم و از آنجا خارج نشویم. در شب آخر، میباید که خدای آمون خود را بر ما آشکار کند و با ما صحبت نماید و اگر آشکار می نمود و صحبت میکرد در آن صورت معلوم میشد که ما لایق ورود به دارالحیات هستیم.ولی بطوری که خواهم گفت تقریباً محال بود که بعد از اینکه مدت سه سال مغز شاگردان را با افکاری که مربوط به آمون بود پر کرد هاند، در آنشب آمون با آنها صحبت ننماید. فقط من بین شاگردان مستثنی بودم برای اینکه باتفاق پدرم بر بالین بیماران حاضر میشدم و مرگ آنها را به چشم خود می دیدم. من از کودکی تا سن شانزده سالگی بیش از پنجاه بیمار را دیده بودم که مقابل چشم من مردند. من در همان موقع با وجود خردسالی، متوجه می شدم که هیچ چیز مثل مرگ، انسان را متوجه پوچ بودن بعضی از مطالب کاهنان نمی کند زیرا انسان با دیدگان خود می بیند که بین مرگ یک انسان و یک جانور فرق وجود ندارد و می فهمد که اگر کاهنین همانطوریکه می گویند وکیل و نماینده مختار آمون در روی زمین هستند جلوی مرگ را می گرفتند و لااقل خودشان نمی مردند. انسان وقتی مرگ را می بیند و می فهمد که همه مطالب و معتقدات پوچ است، همه چیز را پوچ می بیند. شاگردان دیگر مثل من بدفعات مرگ را ندیده بودند و لذا نمی توانستند مثل من راجع به روایات کاهنان فکر کنند. باری بعد از اینکه یکهفته در معبد بسر بردیم و روزه گرفتیم در روز هفتم موهای سر ما را ستردند و ما را در استخر بزرگ معبد شستند، بعد یک لباس خشن که لباس رسمی دارالحیات بود بر ما پوشانیدند.هنگام غروب وقتی آمون در قفای تپ ه های غربی ناپدید شد (در اینجا مقصود از آمون خورشید است که در عین حال خدای بزرگ مصر هم بود ) نگاهبانان در بو ق ها دمیدند و درهای معبد بسته شد و آنوقت یکی از کاهنین که آنقدر نوشیده بود که نمیتوانست بطور عادی راه برود بما گفت بیایید. ما براهنمایی کاهن مزبور، از یک دالان طولانی عبور کردیم و او دری را گشود و ما را وارد اطاقی وسیع که یک فرش داشت کرد و من دیدم که اطاق مزبور تاریک است ولی در صدر اطاق پرد ه ای آویخته اند که قدری نور از پشت پرده باین طرف می تابد. تا آن موقع من وارد اطاق مزبور نشده بودم ولی می فهمیدم که آنجا اطاق آمون می باشد. کاهن پرده مزبور را عقب زد و آنوقت برای اولین مرتبه چشم من به خدای آمون که شبیه به انسان بود افتاد و چون جوان بودم و اعتقاد به خدای آمون داشتم بدنم لرزید. من دیدم که آمون لباس در بر دارد و چراغهایی که اطراف او نهاد ه اند، زر و سنگ های گران بهای سر و گردن او را می درخشاند. کاهن گفت شما باید امشب در اینجا تا صبح بیدار باشید و عبادت کنید که شاید خدای آمون با شما صحبت نماید و اگر صحبت کرد دلیل بر این است که شما را برای ورود به دارالحیات لایق می داند و هرگاه لایق ورود به دارالحیات شدید، فردا صبح به اتفاق من آمون را شست و شو خواهید کرد و لباس او را عوض خواهید نمود و آنگاه به دارالحیات میروید. بعد از این سخنان کاهن مزبور پرده را مقابل آمون کشید و بدون اینکه دست ها را روی زانو بگذارد و سر فرود بیاورد از اطاق خارج شد و در را بست.به محض اینکه کاهن از اطاق خارج شد شاگردهائی که از نظر سن بزرگتر از من بودند شروع بصحبت و خنده کردند و از جیب خود گوشت و نان بیرون آوردند و به خوردن مشغول شدند. یکی از آنها هم بیرون رفت و بعد شاگردان گفتند که او به اطاق کاهن می رود که در آنجا غذا بخورد و شب را نیز آنجا خواهد خوابید زیرا نمی تواند این جا روی سنگ بخوابد.ولی من روزه داشتم و حاضر نشدم که از غذای دیگران بخورم و خوردن غذا را در حالی که آمون در پس پرده است کفر می دانستم. جوانان دیگر بعد از غذا خوردن به بازی با استخوان (مقصود قاپ بازی است ) مشغول شدند و آنگاه هر یک از آنها روی سنگهای مسطح و صیقلی کف اطاق دراز کشیدند و بخواب رفتند. ولی من نمی توانستم بخوابم و دائم در فکر آمون بودم و اوراد مذهبی خودمان را می خواندم و گوش فرا می دادم چه موقع صدای آمون را خواهم شنید.تا این که

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#9 | Posted: 30 Aug 2013 14:31
سپیده صبح دمید ولی من صدای آمون را نشنیدم و نزدیک طلوع فجر بطرزی مبهم حس کردم که پرده ای که مقابل آمون بود قدری تکان خورد. در بامداد نگاهبانان معبد بوق زدند و درها باز شد و مردم وارد معبد گردیدند و من صدای آنها را مثل هم همه امواج دریا که از دور بگوش برسد می شنیدم. وقتی آفتاب طلوع کرد کاهن باتفاق همان جوان که شب رفته بود در بستری راحت بخوابد وارد اطاق گردید و من از قیافه هر دوی آنها فهمیدم که شراب نوشیده اند. کاهن خطاب به ما گفت ای کسانی که آرزو دارید وارد دارالحیات شوید آیا دیشب بیدار بودید و عبادت کردید ما به یک صدا گفتیم بلی. کاهن گفت آیا آمون با شما صحبت کرد و صدای او را شنیدید قدری سکوت برقرار گردید و بعد یکی از شاگردان بنام موسی گفت بلی او با ما صحبت نمود. سایر شاگردان هم این حرف را تکرار نمودند ولی من چیزی نگفتم برای اینکه آمون با من صحبت نکرده بود و حیرت می نمودم چگونه دیگران جرئت می کنند دروغ بگویند. جوانی که شب باطاق کاهن رفته، آنجا خوابیده بود، با وقاحتی حیرت آور گفت آمون بر من هم آشکار شد و اسراری را بمن گفت ولی تاکید کرد که به هیچکس بروز ندهم و من از شنیدن صدای آرام و با محبت او لذت میبردم. موسی گفت وقتی من آمون را دیدم او دست روی سرم گذاشت و گفت ای موسی، من بتو و خانواده ات برکت میدهم و تو روزی یکی از اطبای معروف مصر خواهی شد.بعد از موسی یکایک شاگردان، داستانی راجع به این که آمون را دیدند و وی با آنها صحبت کرد جعل نمودند تا این که نوبت به من رسید و کاهن گفت سینوهه آیا تو آمون را دیدی و او با تو صحبت کرد گفتم نه من نه او را دیدم و نه صدایش را شنیدم و فقط نزدیک صبح حس کردم که قدری پرده تکان می خورد. کاهن نگاهی تند به من انداخت و سکوت برقرار شد.یکی از جوا ن ها که از بدو ورود به مدرسه با من دوست شده بود دست کاهن را گرفت و او را کناری برد و بعد آهسته با وی صحبت کرد و وقتی آن سه نفر مراجعت کردند کاهن با لحن خشم آلود گفت سینوهه، چون در عقید صمیمی و پاک تو هیچ تردید وجود ندارد ممکن است آمون با تو صحبت کند. و آنگاه به اشاره وی همان جوان پرده را عقب زد و مرا مقابل مجسمه آمون برد و وادارم کرد که طبق معمول سر بر زمین بگذارم و بهمان حال گذاشت. یک مر تبه، صدائی در اطاق پیچید و خطاب به من گفت سینوهه ... سینوهه من دیشب میخواستم با تو صحبت کنم ولی تو که تنبل هستی خوابیده بودی. من سر را بلند کردم و متوجه شدم که صدا از دهان آمون خارج میشود و بعد همان صدا گفت سینوهه من آمون هستم و به جرم غفلتی که دیشب کردی می باید تو را در کام خدای بلع کننده بیندازم ولی چون میدانم که بمن اعتقاد داری این مرتبه تو را می بخشم و.... من دیگر متوجه نشدم که آن صدا چه گفت زیرا فهمیدم صدای مزبور که من تصور میکردم صدای آمون می باشد غیر از صدای همان کاهن نیست و از استنباط این موضوع یک حال نفرت و خشم و عبرت شدید بمن دست داد تا این که کاهن آمد و مرا از زمین بلند کرد و گفت بیا و در شست و شو و تجدید لباس آمون شرکت کن. من درست نمیدانم چگونه برای شستن و خشک کردن و تجدید لباس مجسمه آمون با دیگران کمک کردم زیرا حواسم پریشان شده بود و حس مینمودم که یک ضربت بزرگ و غیر قابل جبران به اعتقاد من وارد آمده است. آن روز روغن مقدس بر سر من و دیگران مالیدند و یک پاپیروس (کاغذ مصری ) به من دادند که حکم ورود من به دارالحیات بود و وقتی تشریفات ورود من به دارالحیات در آن روز خاتمه یافت و من از معبد خارج گردیدم که بخانه بروم از فرط نفرت و تاثر دچار تهوع شدم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#10 | Posted: 30 Aug 2013 14:34

فصل چهارم

استادان مدرسه طبی دارالحیات، پزشکان سلطنتی بودند و کمتر در دارالحیات حضور بهم می رسانیدند. برای اینکه بیماران توانگر به آنها مراجعه میکردند و اوقات آنها طوری صرف مداوای بیماران می گردید که فرصتی برای حضور در دارالحیات باقی نمی ماند. ولی گاهی از اوقات که اطبای عادی از عهده مداوای بیماران بر نمی آمدند از اطبای مزبور درخواست می کردند که بدارالحیات بیایند و بیماران را مداوا کنند و بدین ترتیب د ر شهر طبس بی بضاعت ترین بیماران، در صورتی که اطبای دیگر نمی توانستند آنها را معالجه کنند از علم و تجربه یک پزشک سلطنتی استفاده می کردند. با اینکه در طبس فقیرترین اشخاص می توانستند وارد دارالحیات شوند و در آنجا مورد مداوا قرار بگیرند من آرزو نمی کردم که بجای آنها باشم و از درمان مجانی استفاده کنم. برای اینکه اطبای جوان و محصلین دارالحیات انواع داروهای جدید را در مورد این بیماران فقیر بکار می بردند که بدانند اثر دارو چیست همچنین وقتی میخواستند که یک مجروح را مورد عمل جراحی قرار بدهند یا جمجمه یک نفر را بشکا فند یا شکم بیمار دیگر را باز کنند بدون توسل به داروهایی که درد را از بین میبرد، مبادرت به این عملیات می نمودند. آن داروها گران تمام می شد و فقرا قوه خریداری دارو را نداشتند و دارالحیات هم داروهای مزبور را در دسترس بیماران نمی گذاشت و گاهی که انسان وارد دارالحیات می شد فریادهای جگرخراش مجروحین را که تحت عمل جراحی بودند می شنید. دوره تحصیلات مدرسه دارالحیات طولانی بود زیرا محصل علاوه بر فرا گرفتن علم طب و فنون شکافتن سر و شکم و معالجه ریه و کبد و کلیه و مثانه و امراض زن ها و امراض مربوط به زایمان، می باید اثر تمام داروها را بداند و اطلاع داشته باشد چگونه داروهای مزبور را از گیا هها بدست می آورند و چه موقع باید گیاه را چید و چگونه آن را خشک کر د . محصل مدرسه دارالحیات باید بداند که هر گیاه طبی در کجاست و چه فصل چیده می شود و در نظر اول باید خود گیاه را و خشک شده آن را بشناسد. مثلاً سی نوع ریشه گیاه طبی را مخلوط می کردند و مقابل محصل می گذاشتند و می گفتند این ریشه ها را از هم جدا کنید و من به شما اطمینان می دهم که گاهی اطبای سلطنتی هم راجع به ریشه گیا ه ها اشتباه می کردند زیرا ریشه بعضی از گیا ه ها طوری بهم شبیه است که نمی توان آنها را تمیز داد.در این گونه مواقع وسیله شناسائی ریشه های گیاه های طبی، این است که طبیب ریشه گیاه را در دهان قرار بدهد و بجود و از روی طعم آن بفهمد که از چه گیاه است. بعضی از اطبای سلطنتی بر اثر سالخوردگی، دندان نداشتند و مجبور بودند که ریشه گیاه را بکوبند و وقتی خوب نرم شد آنرا بدهان ببرند و از روی طعم ریشه، بگویند که از کدام گیاه است. در دارالحیات مشکلترین موضو ع های تحصیلی عبارت از این بود که ما بتوانیم بوسیله انگشتان و چشم های خود، رد بیماری را احساس کنیم و بدانیم کجای بیمار درد میکند و درد مزبور ناشی از کدام بیماری می باشد. چشم ها و صورت او پی بمرض ببرد و هنگامی که انگشت ها را روی بدن بیمار می کشد درد او را احساس نماید وبهمین جهت در بین محصلینی که وارد دارالحیات می شدند جز چند نفر از آنها بقیه طبیب واقعی نبودند بلکه پزشک ظاهری بشمار می آمدند. حتی اگر طبیب سلطنتی هم می شدند، باز فاقد شم شناسائی امراض بودند. در دارالحیات دو نوع امراض مورد مطالعه قرار میگرفت یکی بیماریهایی که ناشی از جسم است و این بیماریها بر اثر غذای پخته و پیری تولید می شود. و دوم بیماریهای ناشی از روح زیرا روح مولد بیماری میشو د و برای اینکه تولید بیماری کند، این وظیفه را بارواح کوچک می سپارد و ارواح مزبور آنقدر کوچک هستند که صدها هزار از آنها را م ی توان روی وسعتی بقدر ناخن جا داد ولی هر یک از آنها به تنهائی می توانند، مسبب یک بیماری شوند. ما در دارالحیات می باید بدانیم چگونه دردها را بوسیله دواهای مسکن تسکین میدهند و چه باید کرد که وقتی سر یا شکم یک نفر را می شکافند او احساس درد نکند . ما میباید بدانیم چگونه باید بعضی از دردها را افزایش داد زیرا بعضی از امراض را نمی توان معالجه کرد مگر بوسیله افزایش در د . یکی از رشته های تحصیلی ا ین است که چگونه ما یک مرض را بوسیله ایجاد یک مرض دیگر معالجه نمائیم. بدین طریق که یک مرض خطرناک را بوسیله ایجاد یک بیماری بی خطر درمان می کردیم و بعد مرض بدون خطر را با سهولت معالجه می نمودیم.ما باید بفهمیم که کدام قسمت از اظهارات بیمار حقیقی و کدام قسمت غیر واقعی یعنی ناشی از تصور و تخیل اوست. زیرا بیمار مثل موجودی که گرفتار ارواح موذی شده دچار خیالات و تصورات وحشت آور میشود و دردهای واهی در کالبدش بوجود می آید و دردهای مزبور را با دردهای واقعی اشتباه مینماید، آنوقت اظهارات او طبیب را دچار اشتباه می نماید و از روی سهو مبادرت بمعالجه می کند و مریض را می میراند. وقتی من در دارالحیات بودم، باین حقیقت پی بردم که مسئله استعداد در تربیت پزشک بسیار اهمیت دار د . من متوجه شدم آنقدر که استعداد در تربیت پزشک اهمیت دارد، تحصیلات دارای اهمیت نیست. زیرا اگر محصل دارای استعداد نباشد، دارالحیات که بزرگترین مدرسه طبی جهان است، نمی تواند او را یک طبیب واقعی کند. کسی که وارد دارالحیات می شود باید عاشق طب و حاضر شود که در راه این علم، همه چیز خود را فدا کند و در درجه اول، باید استراحت خویش را فدا نماید. من در دارالحیات فهمیدم که موظع اعتماد بیمار نسبت به طبیب، از لحاظ معالجه بسیار مهم است و بیمار باید ایمان داشته باشد که طبیب معالج او حاذق و بصیر و مصون از اشتباه است. به همین جهت پزشک نباید اشتباه کند چون اگر اشتباه کند اعتماد بیماران از او سلب می شود و هر دوائی که این طبیب برای ناخوش ها تجویز نماید بدون اثر است. من هنگام تحصیل در دارالحیات فهمیدم که معنای این جمله که اطباء دسته جمعی بیماران خود را دفن می کنند چیست زیرا در خانه های اغنیا که چند طبیب برای معالجه بیمار احضار می شوند، وقتی طبیب دوم و سوم می آیند و مشاهده می کنند که طبیب اول اشتباه کرده اشتباه او را بروز نمی دهند تا اینکه اعتماد مردم نسبت به اطبا متزلزل نشود.اطبایی که به منزل اغنیاء می روند طبیب سلطنتی هستند و وقتی که مردم بفهمند یک طبیب سلطنتی اشتباه کرده اعتماد آنها نسبت به تمام اطبا متزلزل می شود. عمده این است که مردم هرگز پی به اشتباه یک طبیب نبرند چون، اگر بدانند که یک طبیب اشتباه کرده فکر می کنند که هر طبیب ممکن است اشتباه نماید.این است که هر طبیب دقت دارد که اشتباه طبیب دیگر را مسکوت بگذارد تا اینکه مردم نسبت بخود او بی ایمان نشوند و لذا می گویند که اطبا دسته جمعی بیماران را دفن می کنند. در دارالحیات گرچه مستخدم هست ولی مستخدمین مزبور کار نمی کنند زیرا در آنجا تمام کارها بر عهده محصلین تازه وارد است. جوانی که برای تحصیل وارد دارالحیات می شود از پست ترین مستخدمین جزء، پست تر می باشد و بدترین و کثیف ترین کاره ارا باو رجوع مینمایند. فقط فرزندان اشراف کاهنین بزرگ به مناسبت این که ثروت دارند، مستثنی می باشند ولی آنها هم کارهای خود را محول به محصلین کم بضاعت می نمایند. در نتیجه یک محصل کم بضاعت، هم خدمتگذار دارالحیات می شود و هم خدمتگذار توانگر. قبل از اینکه ت حقیقات طبی در دارالحیات شروع شود، باید شاگرد از فن نظافت مستحضر گردد و این حقیقت در مغز او فرو برود که هرگز در هیچ مورد، نباید یک کارد سنگی یا فلزی را بکار برد مگر این که قبلا در آتش نهاده باشند. و هرگز نباید پارچ های مورد استفاده قرار بگیرد مگر این که بدواً آنرا در آبی که در آن شوره ریخته اند بجوشاند. تمام ابزارهای چوبی که نمی توان آنها را در آتش قرار داد، برای هردفعه که مورد استعمال قرار می گیرد باید جوشانیده شود. موضوع نهادن کاردهای سنگی و فلزی در آتش، و جوشانیدن پارچه ها در آب مخلوط با شوره، طوری حواس مرا پریشان کرده بود که نیمه شب ، از وحشت از خواب می جستم و تصور می کردم که کاردی را بدون قراردادن در آتش مورد استفاده قرار داده ام. من در خصوص این مسائل که در تمام کتابهای طبی نوشته شده، زیاد صحبت نمی کنم برای اینکه هر کس یک کتاب طبی بخواند میتواند باین نکات پی ببرد.
بلکه راجع به چیزهایی صحبت خواهم کرد که هنوز در هیچ کتاب طبی نوشته نشده و ممکن است که در آینده هم نوشته نشود. دارالحیات دارای لباس مخصوص بود که ما وقتی وارد آن شدیم لباس مزبور را پوشیدیم این لباس هم مثل تمام چیزهایی که در دارالحیات بکار میرفت در آب مخلوط با شوه جوشانیده می شد. تمام محصلین در آنجا، یک شکل لباس می پوشیدند ولی گردن بند آنها فرق داشت، و هر قدر محصل در تحصیلات خود جلو می رفت گردنبندی دیگر از گردن می آویخت من بجایی رسیده بودم که می توانستم دندانهای مردان نیرومند را بیرون بیاورم و دمل ها را بشکافم و جراحات آنرا خارج کنم. و استخوانهای اعضای شکسته را طوری کنار هم قرار بدهم که جوش بخورد و فرقی با استخوان سالم نداشته باشد. بطریق اولی می توانستم اجساد را مومیایی کنم زیرا مومیایی کردن اجساد نزد ما یک عمل طبی نیست بلکه افراد عادی هم که سواد ندارند می توانند بدستور یک پزشک جسدی را مومیائی کنند من از هیچ زحمت سخت رو گردان نبودم برای این که طب را دوست می داشتم و لذا داوطلبانه هنگام اعمال جراحی در مورد بیماران غیر قابل علاج کثیف ترین کارها را تقبل می نمودم تا ببینم که پزشکان سلطنتی چگونه بیماران غیر قابل علاج را که از هر ده نفر آنها ۹ نفر می مردند مورد معالجه قرار

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سینوهه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites