تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سینوهه

صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#11 | Posted: 30 Aug 2013 14:34
میدهند. پزشکان سلطنتی برای درمان بیماران غیرقابل علاج طوری معالجه می کردند که تمساح را هم نمی توان آنطور بدون ملاحظه مورد مداوا قرار داد و من خوب می فهمیدم که مردم بی جهت از مرگ می ترسند زیرا خود مرگ ترس ندارد بلکه برای بسیاری از اشخاص موهبتی بزرگ شبیه به موهبت دیدار خدای آمون است این بیماران غیر قابل علاج تا روزی که زنده بودند دایم از درد بر خود می پیچیدند ولی وقتی که می مردند در قیافه آنها حال آرامش و آسایش پدیدار میشد بطوری که هر کس آنها را می دید می فهمید که آسوده شده اند در حالی که من جهت فرا گرفتن فنون طب زیر دست اطبای سلطنتی بیماران غیرقابل علاج را معالجه می کردم ناگهان اعجازی شبیه به آن اعجاز که در مدرسه ظهور کرده بود بر من ظاهر شد و در روح من این فکر بوجود آمد برای چه من تا آن موقع بفکر برای چه نیفتاده بودم و در آن وقت متوجه گردیدم که برای چه کلید حقیقی تمام اسرار است و اگر کسی بتواند بخود بگوید برای چه و جواب این سوال را از روی صمیمیت پیدا کند می تواند به تمام اسرار پی ببرد علت اینکه من توانستم متوجه شوم که برای چه وجود دارد از این قرار است یک روز زنی چهل ساله که تا آن موقع فرزند نزاییده بود به دارالحیات آمد و وحشت زده گفت که نظم ماهیانه او قطع شده و چون به چهل سالگی رسیده دیگر بچه نخواهد زایید و سوال کرد که آیا قطع قاعده زنانگی او ناشی از سالخوردگی می باشد یا اینکه یک روح موذی در بدنش جا گرفته است من به زن گفتم که طبق کتاب عمل خواهم کرد تا بدانم قطع قاعده زنانگی تو ناشی از آبستن شدن هست یا نه ولی تو بعد از این باید هر روز به اینجا بیایی و هر دفعه هنگامی وارد دارالحیات شوی که بتوانی ادرار خود را به ما بدهی زن پرسید شما ادرار مرا چه خواهید کرد من گفتم با ادرار تو گندم خواهیم رویانید بعد همانطور که در کتاب نوشته اند من دو پیمانه کوچک گندم را مقابل آفتاب در زمین کاشتم و روی یکی از آنها آب معمولی ریختم و روی زمین دیگر ادرار آن زن را پاشیدم و نشانی های دقیق گذاشتم که دو مزرعه را با هم اشتباه نکنم از آن پس هر روز آن دو مزرعه کوچک را یکی با آب معمولی و دیگری با ادرار آن زن آبیاری می کردم. پس از چند روز مزرعه ای که با ادرار آن زن آبیاری می شد قوت گرفت و ساقه های گندم قوی گردید در صورتی که گندم های مزرعه دیگر ضعیف بود و من بزن گفتم خوشوقت باش زیرا قطع قاعده زنانه تو ناشی از سالخوردگی نیست بلکه آمون نسبت بتو بذل توجه کرده و تو را باردار نموده است زن از این بشارت بگریه در آمد و یک حلقه نقره بوزن دو دنیه بمن دا د . (دنیه – یا – دین – قدری کمتر از یک گرم یعنی نهصد میلی گرم است و گویا همین کلمه می باشد که در اعصار بعد دینار گردید ) زیرا زن بدبخت امیدوار شدن فرزند را از دست داده بود و فکر می نمود که هرگز باردار نخواهد گردید بعد از من سئوال کرد که آیا فرزند من پسر خواهد بود یا دختر من چون میدانستم که مادران بیشتر آرزو دارند که دارای پسر شوند گفتم فرزند تو پسر خواهد گردید ولی این قسمت را از روی خیال گفتم زیرا در کتاب راجع باین موضوع چیزی نوشته نشده بود ولی فکر می کردم که وقتی زنی باردار است شانس این که نوزاد او پسر یا دختر باشد متساوی است. بعد از این که زن مزبور با شادمانی از دارالحیات بیرون رفت من به خود گفتم برای چه یکدانه گندم از چیزی اطلاع دارد که یک طبیب نمی تواند بدان پی ببرد زیرا هیچ طبیب نمی تواند در ماه اول و دوم بارداری قبل از اینکه شکم زائو بالا بیاید بگوید که زنی باردار هست یا نه فقط خود زن به مناسبت قطع نظم زنانگی می تواند بدین موضوع پی ببرد ولی بعضی زنها مثل آن زن قادر نیستند که این موضوع را دریابند در آنروز برای اولین مرتبه مفهوم برای چه به ذهن من رسید و نزدیکی از استادان رفتم و باو گفتم برای چه دانه گندم می تواند بفهمد که زنی باردار هست یا نه ولی ما نمی توانیم بفهمیم استاد نظری از روی حیرت بمن انداخت و گفت برای اینکه این موضوع در کتاب نوشته شده است ولی این جواب مرا قانع نکرد و نزد استاد دیگر که وی فرزندان سلطنتی را می زایانید رفتم و از او پرسیدم برای چه یک مشت گندم که در زمین کاشته شده به ما می فهماند که زنی باردار هست یا نه زاینده فرزندان سلطنتی گفت برای اینکه آمون که خدای تمام خدایان است اینطور مقرر کرده که وقتی گندم را بوسیله ادرار زن باردار آب میدهند بهتر رشد می کند وقتی این جواب را به من می داد من متوجه شدم که مرا بنظر یک روستایی بی سواد مینگرد و من با این سوال نزد او خیلی کوچک شده ام ولی جواب او مرا قانع نکرد و فهمیدم که او و سایر اطبای سلطنتی فقط متن کتا ب ها را می دانند و از علت به کار بردن دواها بدون اطلاع هستند و هیچ یک در صدد برنیامده اند که از خود بپرسند برای چه باید هر کارد سنگی و فلزی را قبل از بکار بردن در آتش قرار داد یک روز از یکی از اطبای سلطنتی پرسیدم برای چه وقتی تار عنکبوت و کفک را روی زخم می گذاریم معالجه میشود و در جواب من گفت برای اینکه در کتاب چنین نوشته اند و رسم اینطور بوده است در کتاب اجازه داده شده بود شخصی که کارد سنگی یا فلزی را بکار میبرد در بدن انسان مبادرت به یکصد و هشتاد و دو عمل جراحی نماید. طرز هر یک ۱۸۲ عمل در کتاب ذکر شده بود و وقتی من پرسیدم که برای چه نمی توان ۱۸۳ عمل کرد به من جواب می دادند که کتاب اینطور نوشته و رسم چنین است و باید از رسوم و آنچه در کتاب نوشته شده پیروی کرد اشخاصی بودند که لاغر می شدند و صورتشان سفید می گردید ولی اطبا نمی توانستند که مرض آنها را کشف نمایند ولی در کتاب نوشته شده بود که این گونه اشخاص که بدون هیچ بیماری لاغر می شوند و رنگشان سفید می شود باید کبد از جانوران را بدون اینکه طبخ نمایند بخورند وقتی از اطبای سلطنتی سوال میکردم که برای چه این ها که کبد خام جانوران را میخورند فربه می شوند و سفیدی صورت آنها از بین میرود می گفت برای اینکه در کتاب چنین نوشته شده یا اینکه رسم همیشگی اینطور بوده است من متوجه شدم که سوالات من سبب گردیده که شاگردها و استادان طوری دیگر به من نظر می اندازند و مثل اینکه در صحت عقل من تردید دارند یا اینکه فکر می کنند که من احمق هستم و راجع به مسال بدیهی توضیح می خواهم. ما هرگز از دارالحیات بیرون نمی رفتیم زیرا بقدری کار داشتیم که نمی توانستیم بیرون برویم و بعلاوه در سال اول و دوم خروج از دارالحیات ممنوع بود و نگهبانان به هیچ محصل اجازه بیرون رفتن نمیدادند ولی از سال سوم محصلین اجازه داشتند که از دارالحیات خارج شوند مشروط بر اینکه لطمه ای به تحصیل آنها نزند سال اول و دوم بر من گذشت سال سوم فرا رسید و در همین سال بود که آن زن یک حلقه نقره بمن داد و برای اولین مرتبه فکر برای چه در خاطرم پدیدار گردید در سال سوم بین تمام محصلین دارالحیات من از حیث بضاعت از همه پست تر بودم و به همین جهت حمل اجساد بمن واگذار شد وقتی سری را می شکافتند و شکمی را می دریدند و آن شخص میمرد من باید لاشه او را از دارالحیات خارج کنم ولی هیچکس غیر از آنهایی که خود کارکنان دارالحیات بودند نمی فهمیدند که من لاشه ای را خارج می کنم. زیرا لاشه ها را از درب عقب دارالحیات خارج می کردم و بعد از خروج هر لاشه من در حوض خارجی دارالحیات که پیوسته آب نیل از روی آن می گذشت خود را می شستم یکروز بعد از خارج کردن یک لاشه و شست و شو در حوض لباس خود را پوشیدم و خواستم برگردم که یک مرتبه صدای زنی گفت ای پسر جوان و زیبا اسم تو چیست من دیدم زنی که اسم مرا می پرسید جامه کتان در بر دارد و جامه او بقدر ی ظریف است که سینه او دیده می شود معلوم بود که زن مزبور ثروتمند است زیرا بیش از ده حلقه طلا و نقره در دست او دیده می شد و لب های سرخ و چشم های سیاه داشت واز موهای سرش که روغن به آن زده بود بویی خوش به مشام من میرسید و نمی دانم چرا من که در دارالحیات زنهای زیادی دیده بودم که همه بیمار بودند وقتی آن زن را دیدم خجالت کشیدم در صورتی که زنهای دیگر که من کارد سنگی خود را روی بدن آنها بحرکت در می آوردم سبب خجالت من نمی شدند زن من تبسم کرد و گفت چرا جواب نمی دهی و پرسید اسم تو چیست جواب دادم اسمم سینوهه است زن گفت چه نام قشنگ داری و تو که با سر تراشیده این قدر زیبا هستی اگر موی سر داشته باشی چقدر زیبا خواهی شد من خیال می کنم بعد از شنیدن این حرف سرخ شدم زیرا اولین مرتبه بود که زنی آن طور با من حرف میزد و برای اینکه خجالت خود را پنهان کنم و حرفی بزنم گفتم آیا تو بیمار هستی و آمده ای خود را معالجه کنی زن خنده کنان گفت بلی من بیمار هستم ولی نه بیمار معمولی و چون کسی را ندارم که با او تفریح کنم امروز اینجا آمدم که ببینم کدام یک از جوانان این جا مورد پسند من قرار می گیرد. وقتی آن زن این حرف را زد من طوری شرمنده شدم که ترسیدم و خواستم بروم و او پرسید سینوهه کجا می روی گفتم کار دارم و باید برگردم زن پرسید سینوهه تو اهل کجا هستی گفتم من اهل همین جا هستم زن گفت دروغ می گویی زیرا رنگ بدن و صورت تو سفید است و گوش ها و بینی و دست های کوچک و قشنگ داری و وقتی من از دور تو را دیدم تصور کردم که دختری لباس محصلین دارالحیات را پوشیده است وقتی این حرف ها را شنیدم نمی دانم چرا قلبم بطپش در آمد و یک حال غیر عادی و حیرت آور در خود احساس کردم و زن گفت سینوهه آیا تو هرگز لب های خود را روی لبهای یک زن جوان نهاده ای و میدانی چقدر لذت دارد گفتم نه من هرگز لبهای خود را روی لب یک زن جوان نگذاشته ام زن گفت اسم من نفر ( با ضم ن ) است و چون همه می گویند که من زیبا هستم مرا به اسم نفر نفر نفر می خوانند ( کلمه نفر در زبان مصری قدیم یعنی زیبا و نفر نفر نفر که تکرار سه کلمه زیبا میباشد مبالغه صفت زیبایی بود و این نوع مبالغه در زبان محاوره فارسی نیز هست مثل این که میگویند (خیلی خیلی باهو ش ) اما در نوشتن این نوع مبالغه دور از فصاحت است ) و من بعد از ورود به اینجا، زیبایی تو را پسندیدم و از تو دعوت میکنم که بخانه من بیایی تا به اتفاق بنوشیم و من به تو یاد بدهم که چگونه باید با یک زن جوان بازی کرد یادم آمد که پدرم گفته بود اگر زنی به تو گفت که تو زیبا هستی باید از او بپرهیزی زیرا در سینه این نوع زن ها آتشی شعله ور است که تو را می سوزاند و گفتم نفر نفر نفر (و از تکرار این اسم لذت میبردم ) در سینه تو آتشی وجود دارد که مرا می سوزاند زن خندید و گفت که به تو گفت که در سینه من آتشی وجود دارد که تو را می سوزاند جواب دادم که پدرم این حرف را زد دست مرا گرفت و روی سینه خود یعنی روی پیراهن نهاد و گفت آیا تو در این جا احساس وجود آتش می کنی و دست تو میسوزد گفتم نه زن پیراهن کتان خود را عقب زد و دستم را روی سینه خود نهاد و گفت شاید پیراهن من جلوی شعله های آتش را می گیرد و دست خود را این جا بگذار و ببین که آیا آتش در سینه من وجود دارد یا نه من نه فقط احساس آتش نکردم بلکه حس نمودم که وقتی دست من ر وی سینه او قرار گرفت یک لذت بدون سابقه به من دست داد و زن که متوجه شد مقاومت من را در هم شکسته گفت سینوهه بیا برویم تا بنوشیم و من مثل کنیزی که خود را در دسترس صاحب خود قرار می دهد خویش را در دسترس تو قرار بدهم من که از پیشنهاد زن جوان ترسیده بودم گفتم نفر نفر نفر از من صرفنظر کن زیرا من می ترسم زن گفت از چه می ترسی گفتم از تو می ترسم و بیم دارم که به خانه تو بیایم زن خنده کنان گفت پسر فرعون آرزوی مرا دارد و جوانان ثروتمند به من حلقه طلا میدهند که روزی یا شبی را با من بگذرانند و من درخواست آنها را نمی پذیرم و از این جهت خواهان تو شدم که تو زیباترین جوان مصری هستی و من هرگز مردی را به زیبائی تو ندیده ام گفتم نفر نفر نفر به من رحم کن و راضی مشو که من مثل مردهای دیگر بشوم و طهارت خود را از دست بدهم زیرا مردی که با زنی که خدای آمون برای او در نظر نگر فته بخوابد طهارت خود را از دست میدهد زن خنده کنان گفت سینوهه تو بسیار ساده هستی و من حیرت می کنم که زن های طبس چگونه تا امروز تو را بحال خود گذاشته اند زیرا محال است یک پسر زیبا مثل تو در کوچه های این شهر حرکت کند و چند دختر او را تعقیب ننمایند مگر این که پیوسته با پدر و مادر خود باشند آنگاه گفت سینوهه اکنون که نمی خواهی بخانه من بیایی و بگذاری که من با تو تفریح کنم یک هدیه به من بده می خواستم حلقه نقره را که زن باردار به من داده بود به آن زن بدهم و او گفت که این حلقه شایستگی مرا ندارد و تو باید هدیه ایی به من بدهی که شایسته من باشد گفتم من یک جوان فقیر هستم و پدر و مادرم نیز فقیر می باشند و نمی توانم بتو یک هدیه گران بها بدهم زن گفت در این صورت هدیه ای از من بپذیر و یک انگشتر از انگشت خود بیرون آورد و من دیدم که روی انگشتر یک نگین سبز رنگ وجود دارد و آن را به من تقدیم کرد من خواستم از پذیرفتن انگشتر او خودداری کنم ولی گفت من یک زن ثروتمند هستم و دادن این انگشتر به تو برای من تاثیری ندارد ولی سبب خواهد شد که تو مرا فراموش نکنی و شاید روزی بیاید که تو این خجلت را کنار بگذاری و نزد من بیایی و در آن روز خواهی توانست در ازای این انگشتر هدایایی گران بها به من بدهی انگشتر را از او پذیرفتم و زن جوان با تبسم مرا ترک کرد و من حس می نمودم که بعد از خروج از معبد سوار تخت روان خواهد شد و به خانه خود خواهد رفت

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#12 | Posted: 30 Aug 2013 14:36

فصل پنجم

پاتور طبیب سلطنتی که عنوان رسمی او سرشکاف بود روزی که به خانه ما آمد وغذا خورد در حضور پدرم به من گفته بود که در دارالحیات باید مطیع و منقاد باشم و هرگز ایراد نگیرم و هر چه میگویند بیذیرم ولی من که نمی توانستم حس حقیقت جوئی خود را تسکین بدهم می گفتم برای چه. اطبای سلطنتی که معلمین دا رالحیات بودند و شاگردان آنجا از این کنجکاوی بشدت متنفر شدند و من در سال سوم تحصیل خود در دارالحیات فهمیدم که پاتور برای چه گفته بود که نباید ایراد بگیرم و هر چه بمن میگویند بی چون و چرا بپذیرم. ولی گفتم که دانایی مثل تیزاب است و قلب انسان را می خورد و مرد دانا نمی تواند مثل دیگران، نادان شود و خود را به حماقت بزند. کسی که به ذاقه احمق است از نادانی خود رنج نمی برد ولی آنکس که حقیقتی را دریافته نمی تواند خود را همرنگ احمقها نماید. وقتی من می دیدم اطبایی که شهرت آنها در جهان پیچیده و بیماران آنها از بابل و نینوا برای معالجه نزد آنها می آیند، آنقدر شعور ندارند که بفهمند برای چه یک دوا را تجویز می کنند و فقط می گویند در کتاب چنین نوشته نمی توانستم خودداری و سکوت کنم. نتیجه کنجکاوی و ایرادگیری من این شد که در دارالحیات مانع از ترقی من گردیدند و نگذاشتند که من وارد مراحل بعدی تحصیلات خود بشوم. محصلینی که با من همشاگرد بودند از من جلو افتادند و چند مرحله پیش رفتند ولی من در سال سوم دارالحیات بجا ماندم در صورتیکه می توانم بگویم که در بین محصلین مزبور که با من درس می خواندند هیچ کدام استعداد مرا برای تحصیل نداشتند و هیچ یک مانند من عاشق طبابت نبودند. خوشبختانه در تمام مدتی که من به حکم اطبای سلطنتی عقب افتاده بودم اسمی از آمون نبردم و فقط از سایرین می پرسیدم برای چه چون اگر نامی از آمون می بردم و میگفتم که آمون نفهمیده و چون خود بی اطلاع بوده، دیگران را دچار اشتباه کرده مرا از دارالحیات بیرون می نمودند و من که دیگر نمی توانستم در طبس تحصیل کنم، مجبور بودم که بسوریه یا بابل بروم و زیردست یکی از اطبا به کار مشغول شوم تا بمیرم. لیکن اطبای سلطنتی برای اخراج من از مدرسه طب دست آویز نداشتند و به همین اکتفا می کردند که مانع از ترقی من در مراحل تحصیل شوندبعد از اینکه سالها از سکونت من در دارالحیات گذشت، روزی لباس مدرسه را از تن بیرون آوردم و خود را تطهیر نمودم و با لباس عادی از مدرسه خارج شدم تا اینکه نزد پدر و مادر بروم. هنگامی که از خیابانهای طبس عبور می کردم دیدم که وضع شهر عوض شده و عده ای زیاد از سکنه سوریه و سیاه پوستان با لباس های فاخر در شهر حرکت می کنند در صورتیکه در گذشته شماره این اشخاص زیاد نبود. دیگر این که از هر طرف صدای موسیقی سریانی (موسیقی کشور سوریه ) بگوش می رسید و این صدا از خانه های مخصوص عیاشی بیرون می آمد. با این که در شهر علایم ثروت و عشرت زیاد شده بود مردم را نگران می دیدم و مثل این بود که همه، چون انتظار یک بدبختی را میکشند، نمی توانند که از زمان حال استفاده نمایند و خوش باشند. من هم مثل مردم نگران و اندوهگین بودم زیرا می فهمیدم که عمر من در دارالحیات تلف میشود و نمی گذارند که من ترقی کنم.وقتی به منزل رسیدم از مشاهده پدر و مادرم بسیار متاسف شدم که هر دو پیر شد ه اند. پدرم طوری کهن سال شده بود که برای دیدن خطوط میباید کاغذ را طوری بصورت نزدیک کند که به بینی او بچسبد و مادرم فقط راجع به مردن خود صحبت می کرد و دانستم که او و پدر من، موفق شد ه اند که با صرف تمام صرفه جویی خویش، قبری را در طرف مغرب رود نیل، کنار قبرستانی که کاهنین، اراضی آنرا ببهای گزاف میفروختند خریداری نمایند و پدر و مادرم مرا با خود بردند تا اینکه قبر مادرم را که پدرم نیز باید در آن مدفون شود بمن نشان بدهند و میدیدم که قبر مزبور با آجر ساخته شده و یک عمارت کوچک است که دیوارهای آن دارای اشکال و کلمات معمولی می باشد. پدر و مادرم از آغاز زندگی زناشویی آرزو داشتند که مقبر ه ای از سنگ داشته باشند تا اینکه در آینده، باران و آفتاب و طغیان های غیر عادی رود نیل قبر آنها را ویران نکند . ولی به آرزوی خود نرسیدند و مجبور شدند که یک مقبره آجری بسازند. در آنجا که قبر والدین مرا ساخته بودند قبر فراعنه مصر، بشکل هرم از دور دیده می شد و هر دفعه که والدین من اهرام را میدیدند آه می کشیدند زیرا می دانستند که اهرام هرگز ویران نمی شود، و باران و آفتاب و طغیان های غیر عادی رود نیل، خللی در ارکان آنها بوجود نمی آورد. من برای والدین خود یک کتاب اموات بدون غلط نوشته بودم تا بعد از اینکه مردند، کتاب مزبور را در قبر آنها بگذارند، و والدین من در دنیای دیگر بر اثر غلط بودن کتاب اموات، گم نشوند. بعد از اینکه از تماشای قبر فارغ شدیم به خانه مراجعت کردیم و مادرم به من غذا داد و پدرم از تحصیلات من پرسید و گفت فرزند برای مرگ خود چه فکر کرد ه ای. (خوانندگان باید متوجه باشند هر نکته ای که در این کتاب می خوانند یک حقیقت تاریخی است و ارزش این کتاب در دنیا و اینکه تاکنون به تمام زبانها ترجمه شده بمناسبت همین نکات تاریخی می باشد و مثلاً در اینجا یک پدر پیر که در شرف مرگ است از پسر جوان خود سئوال می کند برای مرگ خود چه فکر کرد ه ای چون در مصر باستانی، از آن موقع که یکنفر به سن بلوغ میرسید تا آخرین روز زندگی در فکر تهیه وسایل زندگی بعد از مرگ بود و اهرامی که در مصر ساخته شده نیز برای همین منظور بوده است ). گفتم پدر، من هنوز درآمدی ندارم که بتوانم در فکر مرگ باشم و به محض اینکه دارای درآمد شدم فکر زندگی دنیای دیگر را خواهم کرد. در غروب خورشید از پدر و مادرم جدا گردیدم و به آنها گفتم که به دارالحیات میروم ولی بعد از خروج از منزل راه مدرسه هنرهای زیبا را که در یک معبد بود پیش گرفتم زیرا میدانستم که یکی از دوستان قدیم من در آنجاست. این شخص جوانی بود موسوم به توتمس که استعدادی زیاد برای هنرهای زیبا داشت و مدتی بود که یکدیگر را ندیده بودیم. وقتی وارد مدرسه هنرهای زیبا شدم دیدم شاگردان به راهنمایی معلم خود مشغول کار هستند و تا اسم توتمس را شنیدند از نفرت آب دهان بر زمین انداختند و یکی گفت او را از این مدرسه بیرون کرده اند.دیگری گفت اگر می خواهی او را پیدا کنی بجایی برو که در آنجا بخدایان ناسزا می گویند زیرا توتمس بخدایان ناسزا میگوید سومی گفت هرجا که نزاع میکنند توتمس در آنجا است و بعد از

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#13 | Posted: 30 Aug 2013 14:37
هر منازعه مجروح می شود. ولی بعد از اینکه معلم بیرون رفت و شاگردها دانستند که وی حضور ندارد به من گفتند که تو او را در دکه موسوم به سبوی سوریه خواهی یافت و این دکه در انتهای محله فقراءو ابتدای محله اغنیا قرار گرفته و هنرمندان بی بضاعت و کسانی که از مدرسه هنرهای زیبا رانده شده اند شب ها در آن دکه جمع می شوند و پاطوقشان آنجا است. من بدون زحمت دکه مزبور را پیدا کردم و دیدم که توتمس با لباسی کهنه، در گوشه آن نشسته و مثل این که به تازگی نزاع نموده زیرا یک ورم روی پیشانی او دیده می شد.توتمس همینکه مرا دید دست را بلند کرد و گفت سینوهه تو کجا و اینجا کجا، چطور شد که به اینجا آمدی من فکر می کردم که تو یک پزشک بزرگ شده ای. گفتم قلب من پر از اندوه است و احتیاج به دوستی داشتم که بتوانم با او چیزی بنوشم زیرا پدرم گفته قدری نوشیدن برای رفع غم و شادمان کردن خوب است و از این جهت اندوهگین هستم که کسی نمی تواند جواب برای چه را بدهد ولی کسانیکه از عهده این جواب بر نمی آیند مرا بچشم دیوانه می نگرند. توتمس دستهای خود را به من نشان داد که بفهماند برای خریداری آشامیدنی فلز ندارد. ولی من دو حلقه نقره را که در دست داشتم به او نشان دادم و یکی از آنها همان حلقه بود که زن آبستن به من داد و دکه دار را طلبیدم و او نزدیک آمد و دو دستش را روی زانو قرار داد و خم شد و من از او پرسیدم چه نوع آشامیدنی دارید وی گفت در اینجا هر نوع آشامیدنی که بخواهید یافت می شود و من آشامیدنی خود را در ساغرهای رنگارنگ به شما خواهم نوشانید تا اینکه از مشاهده ساغر قلب شما زودتر شادمان شود. توتمس دستور داد برای ما آشامیدنی مخلوط به عطر نرگس بیاورند و یک غلام آمد و روی دست ما آب ریخت و بعد یک ظرف تخمه برشته هندوانه روی میز نهاد و سپس آشامیدنی آورد و من دیدم پیمانه هایی که آشامیدنی در آن ریخته می شود، شفاف و رنگین است. توتمس آشامیدنی را بیاد اینکه مدرسه هنرها ی زیبا و معلمین آن گرفتار خدای بلعنده شوند نوشید و من هم بیاد اینکه تمام کاهنین آمون گرفتار همان خدا شوند نوشیدم ولی آهسته صحبت کردم و توتمس گفت نترس، تمام مشتری های این دکه، مثل ما دارای فکر آزاد هستند. بعد از دو پیمانه، نور آشامیدنی، قلب ما را روشن کرد و من گفتم در دارالحیات من از غلامان سیاه پوست پست تر هستم و با من طوری رفتار می کنند که گویی تبهکار میباشم. توتمس پرسید چرا با تو اینطور رفتار می کنند گفتم برای اینکه من میگویم برای چه. توتمس گفت تو مستوجب بزرگترین مجازات ها هستی زیرا وقتی می گویی برای چه به آیین و معتقدات و ثروت واقتدار کسانی که در مصر حکومت می نمایند حمله ور میشوی ... و آنها که می دانند سوال تو پایه قدرت و ثروت و سعادت آنان را متزلزل می نماید مجبورند که تو را از در برانند و من حیرت می نمایم چگونه تو را هنوز از دارالحیات نرانده و به سرنوشت من که از مدرسه هنرهای زیبا رانده شده ام مبتلا نکرده اند. اینها که تو می بینی گرچه از حیث شکل و قامت و رنگ پوست بدن و حتی معتقدات مذهبی با هم فرق دارند ولی از یک حیث با هم متفق العقیده می باشند و آن اینکه این موهومات و عقاید سخیف و این تشکیلات را نگاه دارند زیرا این تشکیلات به نفع آنها و فرزندان آنان ادامه دارد و آنها از قبل این سازمانها حکومت می کنند و قدرت دارند و ثروتشان از حساب افزون است. ولی تو میگویی برای چه می خواهی اساس این تشکیلات را ویران کنی و نادانی آنها را به ثبوت برسانی و لاجرم آنها اگر هم اختلافی با هم داشته باشند، باری علیه تو با یکدیگر متحد می شوند که تو را از بین بردارند زیرا خطر تو، برای آنها، خیلی بیش از اختلافاتی است که با خود دارند و تا مصر هست و اهرام در این کشور وجود دارد آنها، ولو صدها هزار نفر مثل تو را فدا کنند، این تشکیلا ت را چون ضامن قدرت و ثروت آنهاست با تمام عقاید سخیف آن حفظ خواهند کرد و هر کس مخالفت کند او را بنام آمون یا بنام فرعون، نابود خواهند نمود.بعد توتمس گفت وقتی که من وارد مدرسه هنرهای زیبا شدم طوری مسرور بودم که گویی بعد از مرگ مرا در اهرام دفن خواهند کرد . من شروع بکار کردم و با قلم روی لوح تصاویری نقش نمودم و آنگاه خاک رست را برای ساختن مجسمه بکار بردم، و اول قالب هر مجسمه را با موم ریختم که سپس از روی آن مجسمه سنگی را بسازم مثل تشنه ای بودم که به آب رسیده باشد. و هر کار را با شوق فراوان به انجام میرسانیدم تا این که روزی در صدد بر آمدم که طبق ذوق و تمایل خود مجسمه بسازم و شکل تصویر کنم. ولی در آنروز یک مرتبه آموزگاران مدرسه هنرهای زیبا زبان باعتراض گشودند و گفتند این مجسمه که تو میخواهی بسازی مطابق با قانون نیست زیرا همانطور که هر یک از حروف خط، دارای شکل مخصوص است و غیر از آن نمیتوان نوشت هر یک از اشکال و مجسمه ها در هنرهای زیبا نیز دارای شکلی مخصوص میباشد و نمیتوان از آن منحرف شد و شکلی دیگر ساخت و رنگی جدید بکار برد.در آغاز بوجود آمدن هنرهای زیبا، طرز نشستن مردی که روی زمین جلوس کرده یا ایستاده معلوم شده و ما هم باید همانطور که پدران ما کشید ه اند آنرا بکشیم و از آغاز خلقت، هنرمندان، طرز بلند کردن دست و پای الاغ را هنگامی که راه میرود در اشکال نقاشی معلوم کرده اند و اگر ما برخلاف آن بکشیم مرتکب کفر شده ایم، و نمیتوان ما را یک هنرمند داشت و هر کس طبق قانون و رسو م، نقاشی کند و مجسمه بسازد ما او را در مدرسه می پذیریم و برای کار، بوی پاپیروس و خاک رس و سنگ و رنگ و قلم و وسایل حجاری میدهیم و هر کس نخواهد که طبق قوانین قدما رفتار کند او را از مدرسه هنرهای زیبا بیرون میکنیم. ای سینوهه منهم مثل تو هستم و در مدر سه، به آموزگاران خود گفتم برای چه باید اینطور باشد و برای چه آنطور نباشد برای چه سینه یک مجسمه همه وقت با رنگ آبی ملون میشود و چرا چشمهای او را قرمز می کنند آیا بهتر این نیست که ما چشمهای یک مجسمه را سیاه کنیم و لباس او را برنگ پارچه هایی که در بردارد در بیاوریم ولی کاهنین که در همه جا آموزگار و استاد هستند مرا از مدرسه بیرون کردند و بهمین جهت تو اکنون مرا در این دکه با این ورم بزرگ، روی پیشانی مشاهده می کنیولی ای سینوهه، با این که کاهنین در معبد و مدارسی که در این معابد بوجود آورد ه اند دو دستی برسوم و آداب و شرایع و شعایر خود چسبیده اند و می کوشند که هر فکری جدید را در مشیمه خفه کنند و نگذارند که هیچکس قدمی برای تحول و تغییر بردارد من خوب حس می کنم که دنیا طوری عوض شده که حیرت آور است. این مردم که امروز در خیابانهای طبس حرکت می کنند گرچه هنوز به آمون و سایر خدایان مصر عقیده دارند ولی از آنها نمی ترسند و در لباس پوشیدن بسیار لاابالی شده اند، و این لاابالی گری بدرجه بیشرمی رسیده زیرا مردم با وقاحت هر چه تمامتر سینه و شکم خود را زیر پارچه های رنگارنگ میپوشانند در صورتیکه خدایان انسان را عریان آفرید ه اند تا اینکه پیوسته عریان باشد و هرگز بدن خود را نپوشاند حتی زنها هم مانند مردها وقیح شده، لباسهایی در بر مینمایند که سینه و شکم آنها را پنهان می کند. (خواننده باید توجه کند که آنچه در این کتاب نوشته شده واقعیت های تاریخی است و در مصر قدیم لباس مردم طوری بود که سینه و شکم را نمی پوشانید). من هر وقت راجع باین اوضاع فکر می کنم حدس میزنم که ما در دوره آخرالزمان زندگی می کنیم و عنقریب دنیا بنهایت خواهد رسید. اگر پنجاه سال قبل از این یک زن، یا یک مرد لباسی در بر میکرد که سینه او را می پوشانید، بجرم اهانت بخدا یان او را سنگسار می نمودند و اینک همین زنها و مردها آزاد در خیابان های طبس حرکت می کنند. اوه که دنیا چقدر کهنه شده است و خوشا بحال کسانی که دوهزار سال قبل از این هرم بزرگ، و هزار سال پیش اهرام کوچک را ساختند و رفتند و زنده نماندند که این اوضاع را ببینند. پیمانه های آشامیدنی علاوه بر این که قلب ما را شادمان کرده بود، روح ما را طوری سبک نمود که گویی ما چلچله هایی هستیم که فصل پاییز به پرواز در آمده ایم. ( در مصر چون شط نیل در فصل پاییز طغیان میکرد چلچله ها در پائیز نمایان می شدند). توتمس گفت خوب است که برخیزیم و به یک منزل عیش برویم و رقص را تماشا کنیم تا این که امشب در خصوص برای چه فکر ننماییم. من دکه دار را صدا زدم و او نزدیک آمد و دو دست را روی زانوها گذاشت و خم شد و من یکی از دو حلقه نقره را بوی دادم که بهای آشامیدنی و تخمه بو داده را بردارد و دکه دار بعد از کسر کردن بهای آشامیدنی و تخمه، چند حلقه مس بما داد، و من یکی از حلق ههای مس را به غلامی که برای ما شراب می آورد و روی دست ما آب میریخت بخشیدم. وقتی میخواستیم از دکه خارج شویم می فروش بمن نزدیک شد و کمرخم کرد و گفت اگر شما میل داشته باشید با دخترهای سریانی تفریح کنید من عده ای از آنها را می شناسم و حاضرم که شما را راهنمایی کنم و خانه های این دختران را به شما نشان بدهم و شرط ورود بخانه های آنها این است که شما یک کوزه آشامیدنی از من خریداری کنید و به منازل آنها بروید و

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#14 | Posted: 30 Aug 2013 14:37
آنهاهمین که آشامیدنی را دیدند شما را راه خواهند داد. توتمس گفت من از دختران سریانی که اکثر آنها مانند مادر من سالخورده هستند نفرت دارم و فکر می کنم آنها کسانی میباشند که وقتی پدرم جوان بود، با آنها عیش می کرد. دکه دار گفت من بشما خانه دخترانی را نشان میدهم که وقتی چشم شما بر رخسار آن ها افتاد قلبتان آکنده از شادی شود و آنها با شعف حاضر هستند که خواهر شما بشوند. ولی توتمس نپذیرفت و مرا از دکه خارج کرد و ما در خیابانهای شهر بحرکت در آمدیم.شهر طبس، روز و شب ندارد و شب هم مثل روز در خیابانها و کوچه های شهر مردم مشغول رفت و آمد هستند.ثروتمندان عیاش سوار بر تخت روان، از خیابانها میگذاشتند و مقابل منازل عیاشی و در سر چهارراه ها مشعل می سوخت.از بعضی از خانه های آن محله صدای موسیقی سریانی (موسیقی سوریه ) بگوش میرسید و از بعضی از خانه ها صدای طبل سیاه پوستان مسموع می شد و ما می فهمیدیم که زن های در آن خانه ها سیاه پوست هستند و توتمس عقیده داشت که بعضی از زنهای سیاه پوست زیبا می باشند و اگر انسان آنها را به عنوان خواهر خود انتخاب بکند خوشبخت خواهد شد . ( در چهار هزار سال قبل از این در کشور مصر، ازدواج برادر و خواهر مجاز بود و به همین جهت، مردها زوجه خود را به عنوان خواهر هم میخواندند.) من به دفعات، هنگام شب، به اتفاق پدرم، برای رفتن به خانه بیماران از خیابانهای طبس گذشته بودم . ولی تا آنشب نمیدانستم وضع داخلی خانه های عیاشی چگونه است. توتمس مرا وارد خانه ای کوچک کرد که بنام خانه گربه انگور خوانده می شد و در آنجا فرش های نرم بر زمین گسترده و روی چراغها مردنگی های زرد نهاده بودند. ( مردنگی بر وزن همشهری همان بود که امروز آباژور میخوانند ). زن های جوان آن خانه، در پرتو زرد چراغها زیباتر بنظر میرسیدند و من دیدم که بعضی از آنها مشغول نواختن نی و بعضی سرگرم زدن بربط هستند. یکی از دخترها بعد از اینکه مرا دید نی را بر زمین نهاد و برخاست و نزد من آمد و دستش را روی دست من گذاشت و دختری دیگر به توتمس)نزدیک شد و دست خود را روی دست او نهاد . دختری که دستش را روی دست من گذاشته بود، دست مرا بلند کرد و نگریست و بعد سر تراشیده ام را از نظر گذرانید و پرسید آیا تو در مدرسه طب تحصیل می کنی یا در مدرسه حقوق یا در مدارس بازرگانی و ستاره شناسی . و چون دست توتمس خشن تر از دست من بود همان دختر به وی گفت او محصل مدرسه هنرهای زیبا می باشد زیرا دست حجاران و مجسمه سازان خشن تر از دست اطبا و محصلین دیگر است.بعد بر اثر افراط در نوشیدن درست بخاطر ندارم چه شد و بطور مبهم حس میکنم که در آن خانه بین من و یک سیا ه پوست نزاع در گرفت و یک وقت بخود آمدم و خویش را در خارج خانه، درون جوی آب یافتم و مشاهده کردم که حلقه نقره و حلقه های مس من از بین رفته وگفته پدرم را بیاد آوردم که می گفت وقتی انسان زیاد بنوشد نتیجه اش این است که وقتی چشم می گشاید خود را در جوی آب میبیند و توتمس مرا به کنار نیل برد و در آنجا دست و سر و صورت گل آلود خود را بشویم.وقتی به دارالحیات مراجعت کردم صبح دمیده بود و من با اینکه بر اثر افراط در نوشیدن، حالی خوب نداشتم خود را به قسمت امراض گوش رسانیدم زیرا در آن روز میباید در آن قسمت انجام وظیفه کنیم. در راهرو، معلم من که طبیب سلطنتی و متخصص امراض گوش بود مرا دید و نظری به لباس پاره و برآمدگی سرم انداخت و گفت سینوهه آیا تو دیشب در خانه های عیاشی بودی من سرم را پایین انداختم معلم گفت چشم های تو را ببینم من چشم های خود را باو نشان دادم و بعد او زبانم را دید و نبضم را گرفت و گفت تو دیشب زیاد نوشیده ای و برای یک محصل دارالحیات افراط در نوشیدن بسیار بد است زیرا وی را از کار باز میدارد. و تو اگر خود را معالجه نکنی تا فردا صبح کسل خواهی بود و نخواهی توانست از روی دل کار کنی و بیا تا من بتو مسهل بدهم تا این اندرون تو را تمیز کند و آثار آشامیدنی را از بین ببرد ولی مشروط بر اینکه دیگر نگویی برای چه زیرا در دارالحیات رفتن به منازل عیاشی و نوشیدن عیب نیست ولی سئوال برای چه عیبی بزرگ می باشد. من تا آن شب معاشرت با یک زن را حس نکرده بودم و تصور نمی نمودم که وجود زن، برای مرد، آن اندازه مایه رضایت است. بعد از آن از هر فرصت استفاده میکردم و در صورت دارا بودن نقره و مس به منازل عیاشی میرفتم و چون بعضی از بیماران در دارالحیات به ما مس و بطور استثنا نقره میدادند. بدست آوردن فلز برای ما اشکال نداشت.از آن به بعد من متوجه شدم که معلمین مدرسه که در گذشته نسبت به من بدبین بودند با این که میدانستند من به منازل عیاشی میروم، نیک بین گردیدند چون دریافتند که من طوری مایل به خوشگذرانی شده ام که دیگر بفکر ایراد گرفتن نمی افتم. در خلال این احوال فرعون به نام آمن هوتپ سخت بیمار بود و اطبای سلطنتی از عهده درمان او برنمی آمدند و با این که در معبد آمون روزی یک مرتبه برای خدای معبد از طرف فرعون قربانی میکردند اثر بهبود در مزاج او پدیدار نمی گردید.
گفته می شد که سلطان با این که پسر خدا می باشد نسبت به خدای آمون که او را معالجه نمی نماید بسیار خشمگین شده و هیاتی را به نینوا واقع در بین النهرین فرستاده تا این که از خدای نینوا به اسم ایشتار برای معالجه خود کمک بگیرد و آنقدر این موضوع از لحاظ ملی ننگ آور بود که کسی جرات نمی کرد به صدای بلند بگوید که فرعون برای معالجه خود از خدای نینوا کمک گرفته و پیوسته، آهسته، این موضوع را بر زبان می آوردند. یک روز مجسمه خدای نینوا وارد طبس شد و من دیدم یک عده روحانی که ریش های بلند و مجعد دارند مجسمه مذکور را احاطه کرد ه اند. با این که من تصور می کردم که یک محصل منورالفکر هستم از این که خدای بیگانه آمده تا فرعون ما را معالجه کند، رنج میبردم و متوجه بودم که تمام محصلین و معلمین دارالحیات ناراحت هستند. خدای بیگانه تا یک هفته قبل از طغیان نیل در طبس بود ولی نتوانست کاری مفید انجام بدهد و فرعون را معالجه کند و ما همه از عدم موفقیت خدای بیگانه خوشوقت شدیم. پاتور سر شکاف سلطنتی مانند سایر اطبای سلطنتی به دارالحیات می آمد ولی او هم مثل دیگران تا مدتی نسبت به من توجه نمی کرد. وقتی دانست که من دیگر چون و چرا نمیکنم و نمیگویم برای چه نسبت به من بر سر لطف آمد و یک روز به من گفت سینوهه پدر تو مردی بزرگ و شریف ولی مانند تمام بزرگان حقیقی فقیر است و من به پاس دوستی با پدر تو و احترامی که برای شرافت و برزگی او قایل هستم می خواهم نسبت به تو مساعدتی بکنم.من نمیدانستم که پاتور چه مساعدت با من خواهد کرد تا این که یک روز خبر دادند که پاتور برای شکافتن سر فرعون به کاخ سلطنتی میرود.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#15 | Posted: 30 Aug 2013 14:38

فصل ششم

تمام اطبا از معالجه فرعون ناامید شده بودند، و فقط یک وسیله معالجه باقی ماند و آن این که سرش را بشکافند و ببیند آیا مغز او عیب دارد یا نه این کار در هر حال مفید بود چون اگر مغز او عیبی داشت، عیب مغز را بر طرف می کردند و در صورتی که عیبی نداشت بخارهای مسموم کننده درون جمجمه خارج می شد و سر فرعون سبک می گردید. در روزی که قرار بود پاتور به کاخ فرعون برود و سرش را بشکافد صبح زود به دارالحیات آمد و مرا فراخواند و یک جعبه سیاه بدست من داد و گفت ابزار جراحی من که در آتش گذاشته شده یا جوشیده شده است در این جعبه میباشد و من میل دارم که امروز قبل از این که به کاخ سلطنتی بروم، در این جا سر دو نفر را بگشایم تا این که دست هایم تمرین کند و میخواهم که تو ابزار جراحی را به من بدهی. فهمیدم مساعدتی که میخواهد به من بکند همین است زیرا وقتی یک شاگرد از طرف طبیب سلطنتی، انتخاب شد که ابزار جراحی او را بوی بدهد مثل این است که شاگرد مقرب او می باشد و لیاقت دارد که پیشکار طبی او بشود بعد پاتور از جلو و من از عقب او وارد قسمتی شدیم که بیماران غیرقابل علاج و مفلوجین و کسانی را که از سر مجروح بودند در آنجا می خوابانیدند پاتور بعد از امدن به آنجا سر عده ای را معاینه کرد و دو نفر را برای شکافتن جمجمه انتخاب نمود یکی یک پیرمرد غیرقابل علاج که مرگ برای وی سعادت بود و دیگری یک غلام سیا ه قوی هیکل که بر اثر این که با سنگ ضربتی بر سرش زده بودند، نه میتوانست حرف بزند و نه اعضای بدن را تکان بدهد. هر دوی آنها را به تالار عمل بردند و بی درنگ عصاره تریاک را وارد عروق آنها کردند تا این که درد را احساس ننمایند. من بچابکی سر هر دوی آنها را تراشیدم و بعد روی سرشان محلول شنجرف و کفک مالیدم زیرا در کتاب نوشته شده که قبل از هر عمل جراحی باید موضع عمل را بوسیله این داروها تطهیر کرد. پاتور کارد خود را بدست گرفت و پوست سر را برید و پوست را از دو طرف دو تا کرد. در این موقع از دو لب پوست سر خون فرو میریخت ولی پاتور توجهی بخون نداشت. بعد پاتور آلت شکافتن استخوان جمجمه را بدست گرفت و در سر فرو کرد و همینکه نوک آلت قدری فرو رفت آنرا بگردش در آورد بطوری که یک قطعه استخوان مدور از سر جدا شد و مغز نمایان گردید. پاتور نظری بمغز انداخت و گفت من در مغز این مرد هیچ عیب نمیبینم و استخوان را در جای آن نهاد و دو پوست را که تا کرده بود بهم وصل نمود و سر را بست. ولی هنگامی که او مشغول بستن سر بود رنگ بیمار چون بنفشه شد و جان سپرد. وقتی لاشه آن مرد را بیرون بردند چون رییس دارالحیات و عده ای از محصلین حضور داشتن پاتور خطاب به محلصین گفت یکی از شما که از دیگران جوانتر است برود و برای من یک پیاله آشامیدنی بیاورد زیرا دست من قدری میلرزد. یکی از محصلین رفت و یک پیاله آشامیدنی برای او آورد و وی نوشید و رعشه دستش متوقف شد و آنوقت امر کرد که غلام را برای عمل جراحی ببندند و آهسته افزود وسایل قالب گیری استخوان سر را آماده کنید. یکمرتبه دیگر من ادوات جراحی را بوی تقدیم کردم و وی بدوا پوست سر را شکافت ولی اینمرتبه بدستور او، دو نفر، یکی درطرف راست و دیگری در طرف چپ جلوی خو ن ریزی را میگرفتند زیرا پاتور نمیخواست که خود باین کارهای جزیی رسیدگی کند تا این که از کار اصلی باز نماند. در دارالحیات مردی بیسواد وجود داشت که وقتی بر بالین مریض حاضر میشد خونریزی زخم بیمار بند میامد ولی پاتور در آنموقع نخواست که از آن مرد استفاده کند بلکه او را ذخیره نمود که هنگام شکافتن سر فرعون، از وی استفاده نماید. بعد از این که پوست شکافته شد پاتور استخوان سر غلام را بمن و دیگران نشان داد و ما دیدیم که قسمتی از استخوان براثر ضربت سنگ فرو رفتگی پیدا کرده است.
آنگاه با کارد مخصوص و اره آن قسمت از استخوان و اطراف آنرا طوری از جمجمه جدا کرد که یک قطعه استخوان بقدر یک کف دست باستثنای انگشت ها از سر جدا شد و پاتور مغز سیاه پوست را که سفید بود و تکان میخورد بهمه نشان داد.
ما دیدیم که مقداری خون روی مغز فرو ریخته و آنجا بسته شده است پاتور گفت علت اینکه این مرد نمیتواند حرف بزند و اعضای بدن خود را تکان بدهد وجود این خون بسته شده، روی مغز او میباشد. سپس با دقت خون بسته شده را قطعه قطعه از روی مغز برداشت و نیز یک قطعه استخوان کوچک را که روی مغز افتاده بود دور کرد. در حالی که وی مشغول این کارها بود دیگران با شتاب از روی استخوانی که از سر جدا شده بود قالب گیری کردند بدین ترتیب که با چکش چوبی روی استخوان زدند که فرو رفتگی آن صاف شود و بعد قالب آنرا گرفتند و درون قالب نقره گداخته ریختند و نقره را در آب جوشیده سرد کردند و به پاتور دادند و پاتور آن قطعه نقره را که باندازه و شکل استخوان سر بود روی آن سوراخ بزرگ نهاد و بوسیله گیر ه های کوچک نقره باطراف وصل کرد و پوست سر را روی نقره کشید و دوخت و زخم را بست و گفت اینک این مرد را هوشیار کنید ولی وی نباید تا سه روز حرکت نماید. مرد را بیدار کردند و وی که قبل از شکافتن سر، نمی توانست حرف بزند و دست و پای خود را تکان بدهد هم حرف زد و هم دست و پای خود را تکان داد و پاتور بوی گفت که تا سه روز نباید سر را به حرکت در آورد. وقتی غلام را بردند که در اطاق دیگر بخوابانند پاتور بما گفت اگر این مرد تا سه روز دیگر نمیرد معالجه خواهد شد و میتواند از دارالحیات خارج شود و برود و از کسی که سرش را شکسته انتقام بگیرد، سپس محصلین را مرخص نمود و بمن گفت اینکه موقعی است که شما ابزار مرا در آتش بگذارید و بجوشانید تا اینکه نزد فرعون برویم و شما هم با من خواهید آمد.من با سرعت ابزار جراحی پاتور را شستم و در آتش نهادم و جوشانیدم و از دارالحیات خارج شدیم و در حالی که من جعبه جراحی او را حمل میکردم در تخت روان سلطنتی که مقابل دارالحیات انتظار ما را میکشید نشستیم و باتفاق مردی که حضور او سبب متوقف شدن جریان خون میشد راه کاخ سلطنتی را پیش گرفتیم.
غلام ها تخت روان را طوری میبردند که تکان نمیخورد و من در خود احساس مباهات میکردم زیرا

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#16 | Posted: 30 Aug 2013 14:39
میدانستم عنقریب وارد کاخ سلطنتی خواهم گردید و فرعون را از نزدیک خواهیم دید. بعد از این که قدری با تخت روان حرکت کردیم بکنار رود نیل رسیدیم و وارد زورق سلطنتی شدیم و راه خانه طلا یعنی کاخ سلطنتی را پیش گرفتیم. وقتی ما به آنجا نزدیک شدیم آنقدر قایقها و زورقهای گرانبها که با چو بهای قیمتی ساخته شده بود و قایقها و زورقهای دیگر دیده می شد که آب نیل بنظر نمی رسید.مردم دهان بدهان میگفتند که سرشکاف سلطنتی آمد، و همه دست ها را بعلامت سوگواری بلند می کردند و می گریستند زیرا میدانستند که هنوز اتفاق نیفتاده بعد از این که سر فرعون را شکافتند وی زنده بماند. بزرگان و رجال درباری مقابل ما دو دست را روی زانوها میگذاشتند و سر رام میکردند زیرا میدانستند ما کسانی هستیم که حامل مرگ میباشیم.
ما را بطرف خوابگاه فرعون هدایت نمودند و من دیدم که فرعون روی تخت خوابی دراز کشیده که مخمل زرین دارد و
پایه های تخت، مجسمه خدایان می باشد. در آن موقع فرعون هیچ یک از علائم سلطنتی را نداشت و صورتش متورم گردیده، اندامش عریان بنظر می رسید و سر را به یک طرف برگردانیده، از گوشه دهانش آب فرو میریخت. من وقتی فرعون را با آن وضع دیدم متوجه شدم که قدرت این جهان بقدری ناپایدار است که فرعون در بستر بیماری و مرگ، با فقیرترین اشخاص که در دارالحیات تحت معالجه قرار میگرفتند و میمردند، فرق نداشت. ولی تزیینات اطاق با شکوه بود و روی دیوار عکس ارابه های سلطنتی دیده میشد و فرعون در آن ارابه ها بطرف شیرها تیر می انداخت. رنگ های طلایی و لاجوردی و سرخ روی دیوارها میدرخشید و کف اطاق را بشکل یک برکه بزرگ تزئین کرده بودند که در آن ماهیها شناوری و مرغابی ها و غازها روی برکه پرواز می نمودند. ما دو دست را روی دو زانو گذاشتیم و مقابل فرعون کمر خم کردیم. پاتور و من میدانستم که شکافتن سر فرعون بدون فایده است و وضع او نشان میدهد که خواهد مرد ولی رسم این میباشد،که سر یک فرعون را قبل از مرگ باید بشکافند تا اینکه بخارهای سر خارج شود و نگویند که اطرافیان از مبادرت بعلاج خودداری کردند. من جعبه سیاه رنگ پاتور را که با چوب آبنوس ساخته شده بود گشودم تا این که ابزار کار را باو تقدیم کنم.
قبل از ورود ما، اطبای سلطنتی، سر فرعون را تراشیده برای شکافتن آماده کرده بودند. پاتور به مردی که حضور او سبب می شد که از خو ن ریزی جلوگیری شود امر کرد که بالای سر فرعون قرار بگیرد و سرش را روی دو کف دست قرار بدهد.
ولی در این موقع ملکه مصر بنام تی تی جلو آمد گفت نه! تا آن موقع من به مناسبت اهمیت موقع و عظمت مکان نتوانسته بودم ملکه و ولیعهد مصر و خواهر او را که همگی برسم سوگواری دست بلند کرده بودند ببینم. ولیعهد مصر بطوری که در آغاز این کتاب گفتم در سالی که من متولد شدم متولد گردیده ولی از من بلند قامت تر بود و زنخی عریض ولی سینه ای فرو رفته داشت و او هم مثل مادر و خواهر دست را بلند کرده بود. خواهرش یکی از دخترهای زیبای مصر بشمار می آمد و چون عکس او را در معبد آمون دیدم از این وضع اطلاع داشتم.در خصوص تی تی ملکه مصر، که در آن موقع زنی بود فربه و گند م گون تیره، خیلی حرف می زدند و می گفتند که وی یکی از زن های عامه ناس بوده، و بهیمن جهت اسم اجداد او در اسناد رسمی برده نمی شد. مردی که با حضور خود مانع از ریزش خون می گردید وقتی دید که ملکه گفت نه دو قدم عقب رفت.
آن مرد یک روستایی عامی و بی سواد بشمار میامد و کوچکترین اطلاع از علم طب نداشت ولی چون با حضور خود مانع از ریزش خون میگردید او را در دارالحیات برای جلوگیری از خونریزی زخم کسانی که تحت عمل جراحی قرار میگرفتند استخدام کرده بودند. من فکر میکنم علت اینکه مرد مزبور با حضور خود سبب میشد که ریزش خون متوقف گردد این بود که از وجود او، یک نوع بوی کریه و ز ننده و با نفوذ بمشام میرسید . این رایحه بقدری تند بود که هر قدر او را می شستند بوی مزبور، از بین نمیرفت و بوی مذکور مانند میخی که در مغز سر فرو میرفت. بهمین جهت چون مغز و اعصاب حاکم به اعضای بدن هستند از خونریزی جلوگیری می شد. من بطور حتم نمی گویم که بوی بدن او سبب وقعه خونریزی میشد ولی چون هیچ توضیح قابل قبول دیگری برای این موضوع نمیتوان یافت من تصور میکنم که بوی او جلوی خون ریزی را میگرفت. ملکه گفت من اجازه نمی دهم که این مرد سر خدا را بدست بگیرد، بلکه خودم سر او را خواهم گرفت.
پاتور گفت خانم گشودن سر سبب میشود که خون فرو بریزد و مشاهده خو ن ریزی برای شما خوب نیست ولی ملکه گفت من از مشاهده خون خدا بیم ندارم و خود سرش را نگاه میدارم. چون اطبای سلطنتی قبل از ورود ما فرعون را بیهوش کرده بودند و پاتور میدانست که وی صدای ما را نخواهد شنید و اگر هم بشنود قدرت عکس العمل ندارد شروع به صحبت کرد و در هما ن حال با کارد سنگی خود پوست سر فرعون را شکافت و چنین می گفت: فرعون که از خدایان است بطرف آسمان خواهد رفت و در زورق زرین آمون، پدرش جا خواهد گرفت . فرعون از آفتاب بوجود آمد و به آفتاب رجعت خواهد کرد و نام او، تا ابد باقی خواهد ماند ... ای مرد متعفن ...تو کجا هستی . چرا نمی آیی که خون متوقف شود. جملات اخیر از طرف پاتور خطاب به مردی که می باید با حضور خود خون را متوقف کند ایراد شد زیرا پاتور میدید که از پوست سر فرعون خون میریزد و فهمید که آن مرد حضور ندارد معلوم شد که آن مرد از ترس ملکه عقب رفته و بدیوار تکیه داده و وقتی شنید که با او صحبت میکنند به تخت خواب و سر فرعون نزدیک شد و دست را بلند کرد و به محض این که دست وی بالا رفت خون سر فرعون که روی بدن ملکه ریخته بود متوقف شد ولی بوئی کریه از بدن آن مرد در اطاق پیچید. پاتور بعد از وقعه خون شروع به بریدن استخوان جمجمه کرد و در همان حال مشغول صحبت بود ولی او، فقط برای این حرف میزد که چیزی گفته باشد زیرا میدانست که یک طبیب هنگام شکافتن سر، باید با کسان بیمار صحبت کند تا این که حواس آنها را پرت نماید و آنها متوحش و متاثر نشوند. پاتور گفت خانم خدا بعد از اینکه به آسمان رفت از طرف آمون مورد برکت قرار خواهد گرفت. در آن موقع ولیعهد به پاتور نزدیک شد و گفت شما اشتباه می کنید و آمون او را مورد برکت قرار نخواهد داد بلکه وی تحت حمایت آتون قرار میگیرد. پاتور گفت حق با شماست و من اشتباه کردم و پدر شما تحت حمایت آتون قرار خواهد گرفت من به پاتور حق میدادم که نداند که فرعون به کدامیک از خدایان بیشتر علاقه دارد زیرا قطع نظر از این که انسان نمیتواند بفهمد که خدای مورد توجه هر کس، کیست در مصر بیش از یکصد خدا موجود میباشد و حتی کاهنین که کار آنها این است که اسامی خدایان را بدانند نمیتوانند ادعا کنند که نام همه را میدانند. ولیعهد به گریه در آمد و پاتور ضمن صحبت او را هم تسلی میداد تا این که استخوان سر فرعون را قطع نمود و یک قطعه استخوان که از هر طرف دو بند انگشت طول داشت از جمجمه جدا شد. من و پاتور بدقت مغز فرعون را می نگریستیم و من دیدم که مغز او خاکستری است و تکان میخورد. پاتور گفت سینوهه چراغ را این طرف نگاهدار که من درون سر را ببینم من چراغ را طوری نگاهداشتم که روشنایی آن بداخل سر بتابد و پاتور گفت بسیار خوب، بسیار خوب، من کار خود را کرده ام و دیگر از من کاری ساخته نیست بلکه آتون باید تصمیم بگیرد زیرا از این به بعد، ما وظیفه خود را به خدایان محول کرده ایم. آنگاه استخوان جمجمه را آهسته در جای آن نهاد ولی بعد از این که استخوان برداشته شد من حس کردم که حال فرعون با این که بیهوش بود قدری بهتر شده است. پس از این که پاتور زخم را بست به ملکه گفت اگر خدایان اجازه بدهند و وی تا طلوع آفتاب زنده بماند زنده خواهد ماند وگرنه میمیرد . (بطوری که می بینید پاتور وقتی می خواهد به ملکه مصر بگوید که فرعون فوت خواهد کرد هیچ ملاحظه نمیکند که او اندوهگین خواهد شد و بدون مقدمه سازی این حرف را بوی میگوید زیرا در مصر مردم روز و شب با فکر مرگ آشنا بودند که کسی از شنیدن این که دیگری مرده یا میمیرد بلرزه در نمی آمد ولی متاثر می شد). آنگاه پاتور دست را به علامت عزا بلند کرد و ما نیز چنین کردیم و من ابزار جراحی را جمع آوری نمودم و در آتش گذاشتم و بعد از تطهیر در جعبه جا دادم. ملکه به ما گفت که من هدیه ای قابل توجه به شما خواهم داد و ما را مرخص کرد و ما از اطاقی که فرعون در آن خوابیده بود خارج شدیم و باطاق دیگر رفتیم و در آنجا برای ما غذا آوردند و غلامی روی دست ما آب ریخت. من از پاتور سوال کردم که برای چه ولیعهد می گفت که پدرش طرفدار خدای آتون است نه آمون
پاتور گفت این موضوع داستانی طولانی دارد که اگر بخواهم از آغاز شروع کنم طولانی خواهد شد و همین قدر بتو می گویم
که آمن هوتپ که اینک ما سر او را شکافتیم روزی تصور کرد که خدای آتون بر او آشکار شده و برای این خدا یک معبد در این شهر ساخت که اینک غیر از خانواده سلطنتی کسی قدم در آن نمی گذارد و کاهن این معبد مردی است موسوم به آمی و این شخص و زن او، پرستار ولیعهد مصر بوده اند و ولیعهد که تو اینک وی را دیدی شیر آن زن را خورده و آمی دارای دختری است باسم نفر تی تی و چون این دختر با ولیعهد همشیر است ناچار روزی خواهر او خواهد شد . (این اسامی که شما در اینجا می خوانید اسامی تاریخی می باشد و نفر تی تی همان است که بعد ملکه مصر شد و مقصود پاتور از این که خواهر ولیعهد خواهد شد این است که روزی زوجه او می شود زیرا در مصر ازدواج برادر و خواهر جایز بود ). پاتور پیمانه ای سر کشید و گفت ای سینوهه برای یک پیرمرد چون من لذتی بالاتر از این وجود ندارد که غذا بخورد و

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#17 | Posted: 30 Aug 2013 14:40
بنوشد و در خصوص مسایلی که مربوط باو نیست صحبت کند و پیرمردان حرف زدن را خیلی دوست میدارند. من اگر پیشانی خود را بشکافم تو خواهی دید که اسرار زیاد در این پیشانی انباشته شده است آیا تو هرگز بفکر افتاد ه ای که برای چه همه زن های فرعون همواره دختر میزایند نه پسر. گفتم نه من در این خصوص فکر نکرده ام پاتور گفت این فرعون که ما اکنون سرش را شکافتیم در جوانی خود بیش از پانصد شیر و گاو جنگلی در جنوب سودان شکار کرده است و مردی بود قوی که در طبس هر روز با یک دختر بسر می برد معهذا از تمام این دخترها، غیر از دختر متولد نشد و فقط از ملکه یک پسر آورد که اکنون ولیعهد است و آیا تو این موضوع را یک امر عادی میدانی علت این که هرگز از این فرعون جز دختر متولد نگردید این بود که ملکه بوسیله اطبای سلطنتی مانع از این می شد که پسرهائی که متولد می شوند زنده بمانند و هر دفعه که پسری متولد میگردید او را بمحض این که بدنیا می آمد، به قتل میرساندند. بعد پاتور چشمکی زد و گفت ولی ای سینوهه تو به این شایعات اعتنا نکن برای اینکه ملکه یکی از رئو ف ترین و بهترین زن هایی می باشد که در مصر بوجود آمده است.
ما مدتی مشغول خوردن و آشامیدن بودیم و من از خوردن اغذیه سلطنتی لذت میبردم چون ذائقه من حکم میکرد که آن غذاها را طوری طبخ میکنند که لذیذتر از غذاهای دارالحیات است. یک وقت متوجه شدیم که شب فرا رسیده است.
پاتور گفت سینوهه دست مرا بگیر و مرا از کاخ بیرون ببر، زیرا آشامیدنی گرچه دل را شادمان میکند ولی ماها را مست مینماید و من بدون کمک تو ممکن است که در راه بیفتم. من دست او را گرفتم و از کاخ بیرون بردم و وقتی بخارج رسیدیم من دیدم که روشنائی های شهر در طرف مشرق، آسمان را روشن کرده است. و نظر به اینکه من هم بیش از حد عادی نوشیده بودم، در خود احساس طرب میکردم و قلب من خواهان یک زن بود و گفتم پاتور من باید بروم و در یکی از خانه های عیاشی یک زن را بدست بیاورم و او را خواهر خود بکنم. پاتور گفت هر مرد جوان هنگام شب وقتی کار روزانه او تمام می شود بفکر عشق میافتد ولی عشق وجود ندارد. گفتم آیا تو منکر وجود عشق هستی پس این چیست که اینک مرا بسوی خانه های تفریح می کشاند پاتور گفت اینکه اکنون تو را بطرف آن خانه ها میکشاند احتیاجی است که تو به زن داری زیرا مرد، اگر نتواند زنی جوان را بدست بیاورد و او را در کنار خویش بخواباند غمگین می شود لیکن بعد از اینکه آن زن، خواهر او شد، بیش از گذشته غمگین میشود گفتم برای چه اینطور است و چرا مرد بعد از اینکه زنی را خواهر خود کرد بیش از گذشته غمگین میگردد. پاتور گفت این سوال که تو از من میکنی پرسشی است که خدایان هم نتوانسته اند به آن جواب بدهند و تا دنیا بوده است اینچنین بوده است و بعد از این هم چنین خواهد بود و هر دفعه که مرد با زنی معاشرت میکند و آن زن خواهر او میشود، بیش از ساعاتی که هنوز خواهر وی نشده بود دچار اندوه می گردد. گفتم پاتور آیا تو هرگز عاشق نشده ای پاتور گفت اگر بخواهی راجع به عشق با من صحبت کنی، مرا وادرا خواهی کرد که سر تو را نیز مانند سر فرعون بشکافم تا اینکه بخارهائی سوزان که در سرت جمع شده خارج شود زیرا آنچه سبب میگردد که تو راجع به عشق فکر میکنی همین بخارها میباشد که در سرت جمع شده است . زیرا عشق وجود ندارد و آنچه بنام عشق خوانده میشود احتیاجی است که زن و مرد به یکدیگر دارند تا اینکه خواهر و برادر هم بشوند.بعد پاتور که زیاد نوشیده بود ابراز خستگی کرد و گفت مرا ببر و در اطاقی که در کاخ سلطنتی برای من تعیین شده است بخوابان و تو هم در همان اطاق بخواب زیرا ما امشب باید در این کاخ باشیم تا این که هنگام مرگ فرعون، خروج پرنده را از بینی او ببینیم. گفتم پاتور از مردی مانند تو پسندیده نیست که مهمل بگویی پاتور گفت آیا من مهمل میگویم گفتم بلی زیرا در موقع مرگ پرنده از بینی انسان خارج نمی شود بدلیل اینکه خود من، قبل از ورود به دارالحیات و بعد از ورود به این مدرسه عده ای کثیر را دیدم که مردند و از بینی هیچ یک از آنها پرنده خارج نشد و بعلاوه علم طب میگوید که در وجود انسان، فقط یک موضع است که یک جاندار می تواند در آن زندگی کند و آنهم شکم زن، در دوره ی بارداری می باشد و جز شکم زن، هیچ نقطه در بدن وجود ندارد که یک جانور در آن زندگی کند و در آین صورت چگونه پرنده میتواند در بدن انسان زندگی نماید که سپس از راه بینی او خارج شود.
پاتور گفت ای سینوهه با این که بر اثر این نوع ایرادگیری ها، ترقیات تو در دارالحیات مدتی طولانی متوقف شد، باز از این ایرادها دست برنداشته، متنبه نشده ای و بدان که فرعون چون پسر خدا می باشد غیر از دیگران است و هنگام مرگ از بینی او پرنده خارج میشود و این پرنده روح اوست که بعد از مرگ فرعون زنده میماند. یکمرتبه دیگر پاتور چشمکی بمن زد و گفت اگر میخواهی که طبیب بشوی و بتوانی مردم را معالجه کنی و اکثر بیماران خود را بقتل برسانی و از این راه ثروت گزاف و غلامان زیاد و کنیزان بدست بیاوری و در طبس صاحب شهرت شوی و هر شب در ساختمان خود ضیافتی بر پا کنی، باید اعتقاد داشته باشی که هنگام مرگ از بینی فرعون پرنده خارج میگردد . دیگران هم مثل تو هستند و خوب میدانند که بین مرگ فرعون و پست ترین گدایان شهر از نظر مختصات جسمی تفاوت وجود ندارد ولی آنها زر وسیم و غلام و کنیز زیبا و غله و گوشت میخواهند و سپس این طور نشان میدهند که براستی قبول دارند که فرعون پسر خدا است و بعد از مرگ از یبنی وی پرنده خارج می گردد. ولی اگر تو فردا در دارالحیات بگویی که امشب من این حرف را بتوزده ام من انکار خواهم کرد و خواهم گفت که تو بمن بهتان میزنی و مطمئن باش که حرف من پذیرفته خواهد شد و تو را بجرم متهم کردن یک طبیب سلطنتی و استاد دارالحیات از مدرسه بیرون خواهند کرد بدلیل اینکه تمام اعضای سلطنتی که در دارالحیات کار میکنند ، مثل من، علاقه به زر و سیم و غذا و زنهای زیبا دارند.بیا ای سینوهه و مرا بغل کن و باطاقم ببر که در آنجا بخوابم و تو هم بخواب زیرا در بامداد فردا، باید ناظر خروج پرنده از بینی فرعون باشیم و با خط خود بنویسم که پرنده را دیدیم که از بینی او خارج شد و بپرواز در آمد و به آسمان رفت. من مثل یک غلام که ارباب خود را بغل می کند، و او را از نقطه ای به نقطه دیگر منتقل می نماید آن پیرمرد را که سبک وزن بود در بغل گرفتم و بکاخ سلطنتی بردم و در اطاقی که برای وی تعیین کرده بودند خوابانیدم. ولی خود نمیتوانستم بخوابم زیرا جوانی مانع از این بود که بخواب بروم و از کاخ خارج شدم و مقابل قصر سلطنتی، درون گل ها، ایستادم و به تماشای روشنائی شهر طبس و ستارگان آسمان مشغول گردیدم و در حالی که بوی گلها را استشمام می نمودم بیاد آن زن زیبا افتادم که روزی بدارالحیات آمد و خود را به اسم نفر نفر نفر معرفی کرد و از من درخواست نمود که به خانه اش بروم ولی من نرفتم زیرا بیم داشتم که آن زن با من کاری بکند که خواهران با برادران خود می کنند. ولی در آن شب آرزوی آن زن را در دل می پرورانیدم و بخود می گفتم چقدر خوب بود که وی نزد من میامد یا اینکه میدانستم که خانه او کجاست و اکنون بخانه اش می رفتم.


YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#18 | Posted: 30 Aug 2013 14:41


فصل هفتم

یک مرتبه از گل ها صدایی شنیدم و متوجه گردیدم که شخصی بمن نزدیک می شود و وی بمن نزدیک شد و مرا نگریست که بشناسد.
من هم او را شناختم و دانستم که ولیعهد می باشد و از مشا هده آن مرد جوان، در آنجا حیرت و وحشت نمودم و دو دست را روی زانوها گذاشتم و خم شدم.
ولیعهد گفت سر بلند کن زیرا کسی در اینجا ما را نمی بیند و لازم نیست که تو در حضور من رکوع نمایی آیا تو همان نیستی که امروز، در اطاق پدرم، به این میمون پیر کارد و چکش میدادی
من که از شنیدن نام میمون پیر حیرت کرده بودم سر بلند نمودم و ولیعهد گفت منظور من از میمون پیر این پاتور است که امروز، سر پدرم را شکافت و این اسم را مادرم روی او گذاشته است و تو و او، هرگاه پدرم بمیرد به قتل خواهید رسید.
از این حرف بسیار ترسیدم چون نمی دانستم که اگر سر یک فرعون را بشکافند و او معالجه نشود باید سرشکاف وی را به قتل برسانند
پاتور این موضوع را بمن نگفته بود و من متحیر بودم چرا آن مرد سکوت کرد و دیگر این که من گناهی نداشتم که مرا هم بقتل برسانند
شخصی که در موقع عمل جراحی به طبیب کارد و چکش می دهد بیگناه است و نباید او را به قتل برسانند برای این که وی اثری در درمان بیمار ندارد.
ولیعهد گفت من میدانم که امشب خدا بر من آشکار خواهد شد ولی در کاخ سلطنتی خدا نزد من نمی آید بلکه در خارج از کاخ بر من آشکار میشود.
من میدانم که در موقع ظهور خدا، بدن من مرتعش خواهد گردید و صدایم خواهد گرفت و باید کسی باشد که به من کمک نماید. و چون تو را در سر راه خود یافته ام و میدانم که پزشک هستی با خود می برم بیا برویم.
من نمیخواستم که با آن جوان بروم برای این که پاتور به من گفته بود که در موقع مرگ فرعون ما باید در کاخ باشیم ولی نمیتوانستم از ا طاعت امر ولیعهد استنکاف کنم و ناچار شدم که با او بروم.
ولیعهد یک لنگ کوتاه پوشیده بود بطوری که رانهای او دیده میشد و من مشاهده میکردم که وی بلندتر از من می باشد و با قدم های عریض راه میرود.
وقتی کنار نیل رسیدیم ولیعهد گفت که باید از رودخانه بگذریم و خود را به مشرق آن برسانیم و یک قایق را که کنار رود بود گشود و من و او در قایق نشستیم و من پارو زدم . هنگامی که به آن طرف رود رسیدیم ولیعهد بدون آنکه قایق را ببندد میرفت من مجبور بودم که عقب او بدوم و بدنم عرق کرد تا اینکه بجایی رسیدیم که شهر طبس و باغهای آن در عقب ما قرار گرفت و سه کوه کم ارتفاع که در مشرق، نگاهبان طبس است نمایان شد.
وقتی بجایی رسیدیم که دیگر کسی نبود و صدایی شنیده نمیشد جوان روی زمین نشست و گفت در این جاست که خدا بر من آشکار خواهد گردید.
من حیران بودم که چگونه خدا بر او آشکار می شود و آیا من هم او را خواهم دید یا نه
تا اینکه صبح دمید و بعد از آن خورشید طلوع کرد و ولیعهد بانگ زد سینوهه خدا آمد و دست مرا بگیر برای اینکه دست من میلرزد. من دست او را گرفتم و هر چه خورشید بیشتر بالا میآمد هیجان ولیعهد بیشتر میشد و روی خاک افتاد و برخود پیچید و آنوقت من که از تغییر حال او وحشت کرده بودم آسوده خاطر شدم زیرا دانستم که ولیعهد مبتلا به صرع می باشد و این نوع مرض را در دارالحیات دیده بودم.
وقتی اشخاص گرفتار حمله مرض صرع می شوند ممکن است که زبان خود را با دندانها قطع نمایند و لذا یک قطعه چوب لای دو ردیف دندان آنها میگذارند و من در آجا چوب نداشتم که لای دندانهای او بگذارم تا اینکه وی زبان خود را قطع ننماید و ناچار شدم که قسمتی از لنگ خود را پاره نمایم و لای دندانهای او بگذارم تا اینکه زبان او قطع نشود.
آنگاه بطوریکه در کتاب نوشته شده برای معالجه وی شروع به مالیدن بدنش کردم و در حالیکه مشغول مالش بدن او بودم،
یک قوش مثل اینکه از خورشید بیرون آمده باشد پدیدار شد و بالای سر ما پرواز کرد و مثل این بود که میل دارد بر سر ولیعهد بنشیند.
من با خود گفتم شاید خدایی که ولیعهد در انتظار او بوده همین قوش است ولی چند دقیقه بعد جوانی زیبا که نیزه ای دردست داشت و مانند سکنه کوههای سوریه نیم تنه پوشیده بود نمایان گردید.
بقدری آن پسر جوان زیبا بود که من مقابل او رکوع کردم زیرا فکر نمودم که خدای ولیعهد اوست.
جوان با لهجه ولایتی مصر از من پرسید این کیست آیا ناخوش شده است من گفتم اگر تو خدا هستی این جوان را معالجه کن و اگر راهزن می باشی، بدانکه ما چیزی نداریم که به تو بدهیم قوش که در آسمان پرواز میکرد فرود آمد و روی شانه آن جوان نشست و جوان گفت من خدا نیستم و پسر یک زن و مرد پنیرساز می باشم ولی توانسته ام که نوشتن خط را فرا بگیرم و پیش بینی کرده اند که من روزی فرمانده دیگران خواهم شد و اینک به شهر طبس می روم تا اینکه نزد فرعون خدمت کنم
زیرا شنیده ام فرعون ناخوش است و یک پادشاه ناخوش احتیاج به کسانی چون من دارد که از او حمایت کنند.
سپس نظری به ولیعهد انداخت و گفت آیا او از این ناخوشی خواهد مرد
گفتم نه. ناخوشی او مرگ آور نیست ولی انسان را بیهوش میکند وانسان در بیهوشی اختیار از دست میدهد
ولیعهد بحال آمد ولی بر اثر برودت صبح بلرزه افتاد و جوان نیزه دار نیم تنه خود را کند و روی ولیعهد انداخت و گفت اکنون چه میکنی
گفتم اگر تو به من کمک نمایی او را به شهر خواهیم برد و در آنجا یک تخت روان پیدا خواهیم کرد و او را در تخت خواهیم نشانید و به منزلش خواهیم فرستاد.
جوان نیزه دار گفت بسیار خوب من حاضرم که به تو کمک کنم و او را به شهر ببرم.
ولیعهد نشست ولی میلرزید بطور ی که جوان نیزه دار کمک کرد تا اینکه نیم تنه را باو پوشانیدم و بمن گفت این جوان جز توانگران است زیرا پوست بدن او سفید میباشد و دست های سفید و

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#19 | Posted: 30 Aug 2013 14:42
لطیف دارد و بعد دستهای مرا گرفت و گفت تو هم دارای دست لطیف می باشی شغل تو چیست
گفتم من طبیب هستم و طبابت را در دارالحیات در معبد آمون در طبس فراگرفته ام.
جوان نیزه دار گفت لابد این مرد جوان را آورده ای تا اینکه در اینجا وی را مورد معالجه قرار بدهی، ولی خوب بود که به او لباس می پوشانیدی، زیرا هنگام صبح در صحرا هوا سرد میشود.
ولیعهد بر اثر گرمای لباس و بالا آمدن خورشید از لرز افتاد و یکمرتبه جوان مزبور را دید و گفت این پسر خیلی زیباست و از او پرسید آیا تو از جانب خدای آتون نزد من آمده ای
جوان نیزه دار گفت نه ولیعهد گفت امروز من توانستم که خدای آتون را ببینم و همینکه خورشید طلوع کرد او را دیدم و فکر کردم که شاید او تو را بنزد من فرستاده است.
جوان گفت من از طرف خدا نیامده ام بلکه دیشب به راه افتادم که امروز صبح وارد طبس شوم و به خدمت فرعون درآیم و بعد از طلوع آفتاب دیدم قوش من به جلو پرواز کرد و فهمیدم که در اینجا چیزی ممکنست که توجه قوش را جلب کرده باشد و وقتی آمدم شما را در اینجا دیدم.
ولیعهد گفت برای چه نیزه بدست گرفته ای
جوان گفت سر این نیزه از مفرغ است و من آمده ام که آنرا با خون دشمنان فرعون رنگین کنم.
ولیعهد گفت من از خو ن ریزی نفرت دارم برای اینکه ریختن خون بدترین چیزهاست جوان نیزه دار گفت من عقیده ای برخلاف تو دارم و معتقدم که ریختن خون سبب پاک کردن ملتها میشود و آنها را قوی میکند و خدایان خون را دوست دارند زیرا با خوردن خون فربه میشوند و تا روزی که جنگ ممکن است، خون ریزی ادامه دارد.
ولیعهد گفت من کاری میکنم که دیگر جنگ بوجود نیاید.
جوان نیزه دار نظری به من انداخت و گفت گویا این مرد دیوانه است زیرا جنگ همواره بوده و پیوسته خواهد بود و هر کار که ملتها بکنند که از جنگ پرهیز نمایند بیشتر به جنگ نزدیک می شوند زیرا جنگ مثل نفس کشیدن لازمه زندگی ملت ها میباشد.
ولیعهد خورشید را نگریست و گفت تمام ملت ها فرزند او هستند زیرا او آتون است و بعد با انگشت بطرف خورشید اشاره نموده و افزود تمام زمان ها و زمین ها به او تعلق دارند و من در طبس یک معبد برای او خواهم ساخت و شکل او را برای تمام سلاطین خواهم فرستاد و من از او بوجود آمده ام و به او بازگشت خواهم کرد.
جوان نیزه دار بعد از شنیدن این حرفها گفت تردیدی وجود ندارد که او دیوانه است و شما حق داشتید که او را به صحرا آوردید تا اینکه معالجه اش کنید.
من گفتم او دیوانه نیست بلکه در حال صرع توانسته خدای خود را ببیند ولی ما حق نداریم که در خصوص آنچه وی دیده از او ایراد بگیریم زیرا هر کس میتواند هر خدایی را که میل دارد بپرستد و طبق گفته او عمل کند.
ما ولیعهد را بلند کردیم و بطرف شهر بردیم و چون بر اثر حمله صرع ضعیف بود از دو طرف ، بازوهای او را گرفتیم و قوش هم مقابل ما پرواز میکرد و نزدیک شهر من دیدم که یک کاهن با یک تخت روان و عده ای از غلامان منتظر ولیعهد هستند و از روی حدس و تقریب فهمیدم که کاهن مزبور باید همان آمی باشد.
اولین خبری که آمی به ولیعهد داد این بود که پدرش فرعون آمن هوتپ سوم زندگی را بدرود گفته است و به او لباس کتان پوشانید و یک کلاه بر سرش گذاشت . (کلاه در این جا اسم خاص است و به معنای تاج می باشد و فردوسی در شاهنامه دربیش از پنجاه بیت این موضوع را روشن کرده و هرجا که صحبت از تخت و کلاه نموده نشان داده منظور او از کلاه غیر تاج نیست ).
آمی خطاب به من گفت سینوهه آیا او توانست که خدای خود را ببیند.
گفتم خود او میگوید که خدای خویش را دیده ولی من چون متوجه بودم که آسیبی به او نرسد و وی را معالجه میکردم نفهمیدم که خدا چه موقع آشکار گردید ولی تو چگونه نام مرا دانستی زیرا من تصور نمیکنم در هیچ موقع تو را دیده باشم.
آمی گفت وظیفه من این است که نام تو را بدانم و از حوادثی که در کاخ سلطنتی اتفاق میافتد مطلع شوم و من فهمیدم که شب قبل ولیعهد که اینک فرعون است دچار مرض صرع می شود و باید تنها باشد زیرا هر وقت که حس میکند این مرض به او رو می آورد عزلت را انتخاب مینماید اگر هم نخواهد تنها باشد ما می کوشیم او را تنها کنیم . برای اینکه هیچ کس نباید که صرع ولیعهد را ببیند و مشاهده کند که او از دهان کف بیرون می آورد و شب قبل وقتی من دیدم که ولیعهد قبل از خروج از کاخ به تو برخورد کرد آسوده خاطر شدم برای اینکه میدانستم تو طبیب هستی و گرچه چون طبیب می باشی کاهن معبد آمون به شما می آیی زیرا تا کسی کاهن معبد نشود او را در مدرسه دارالحیات نمی پذیرند و من کاهن معبد آتون می باشم . ولی با این که من و تو پیرو دو خدای جداگانه هستیم من گذاشتم که شب قبل ولیعهد به اتفاق تو بیرون برود تا این که یک طبیب از او مواظبت نماید و من یقین داشتم که وی دچار به صرع خواهد شد.
آنگاه بطرف جوان نیز ه دار اشاره کرد و گفت این کیست گفتم که او جوانی است که امروز صبح در صحرا به ما برخورد کرد و یک قوش بالای سرش پرواز مینمود و همین پرنده میباشد که اینک روی شانه او نشسته است.
آمی گفت آیا هنگامی که ولیعهد دچار مرض صرع شد این جوان حضور داشت منظره بیماری او را دید.
گفتم بلی گفت در این صورت باید این جوان را بقتل رسانید.
پرسیدم برای چه گفت برای اینکه ولیعهد اکنون فرعون است و اگر مردم بدانند که فرعون ما مبتلا به مرض صرع می باشد وگاهی از اوقات دچار حمله این مرض میشود و غش میکند به او اعتقاد پیدا نخواهند کرد.
گفتم این جوان که می بینید امروز در صحرا نیم تنه خود را از تن بیرون آورد و بر ولیعهد پوشانید که وی از برودت نلرزد و خود می گوید برای این آمده که با دشمنان فرعون مبارزه کند و از این ها گذشته جوانی است خیلی ساده و عقلش نمیرسد که ولیعهد مبتلا به مرض صرع می باشد.
آمی آن جوان را صدا زد و گفت شنیده ام که تو امروز خدمتی به ولیعهد کردهای و این حلقه طلا پاداش خدمت تو میباشد.
پس از این حرف آمی یک حلقه طلا بسوی او انداخت ولی جوان مزبور حلقه را نگرفت بطوری که طلا روی خاک افتاد.
آمی گفت برای چه طلایی را که بتو میدهم دریافت نمیکنی
مرد جوان گفت برای اینکه من فقط از فرعون امر دریافت می نمایم نه از دیگران و گویا فرعون همین جوان است که اکنون کلاه بر سر دارد و امروز قوش مرا بطرف او رهبری کرد و آنگاه جوان بطرف فرعون جدید رفت و گفت من آمده ام که خود را وارد خدمت فرعون نمایم و آیا تو که امروز فرعون هستی حاضری که خدمت مرا بپذیری.
فرعون جوان گفت آری، من تو را وارد خدمت خود خواهم کرد لیکن نیزه خود را باید بدست یکی از غلامان من بدهی زیرا من از نیزه که وسیله خون ریزی است نفرت دارم و تمام ملل را با هم مساوی میدانم زیرا همه فرزند آتون هستند و لذا هیچ یک از آنها نباید دیگری را به قتل برساند.
مرد جوان نیزه را به یکی از غلامان داد و آنوقت فرعون سوار تخت روان شد و ما پیاده عقب وی به راه افتادیم تا اینکه به نیل رسیدیم و سوار زورق گردیدیم و قدم به کاخ سلطنتی نهادیم.
کاخ سلطنتی پر از جمعیت بود و فرعون بعد از اینکه وارد کاخ شد ما را ترک کرد و نزد ملکه یعنی مادرش رفت.
جوان نیزه دار از من پرسید اکنون من چه کنم و به کجا بروم گفتم همین جا باش و تکان نخور تا اینکه فرعون در روزهای دیگر تو را ببیند و شغل تو را معین کند زیرا فرعون خداست و خدایان فراموش کارند و اگر وی تو را نبیند هرگز بخاطر نخواهد آورد که تو را بخدمت خویش پذیرفته است.
جوان نیزه دار گفت من برای آینده مصر خیلی نگران هستم پرسیدم برای چه اضطراب داری، گفت برای اینکه فرعون جدید ما از خون می ترسد و میل ندارد که خون ریزی کند و میگوید تمام ملل با هم مساوی می باشند و من که یک جنگجو هستم نمی توانم این عقیده را بپذیرم برای اینکه میدانم این عقیده برای یک سرباز خیلی زیان دارد و در هر حال من میروم ونیزه خود را از

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#20 | Posted: 30 Aug 2013 14:43
غلام میگیرم.
گفتم اسم من سینوهه است و در دارالحیات واقع در معبد آمون به سر میبرم و اگر با من کاری داشتی نزد من بیا.
من از آن جوان جدا شدم و بطرف اطاقی که پاتور شب قبل در آنجا خوابیده بود رفتم و او به محض آنکه مرا دید زبان
به اعتراض گشود و گفت سینوهه تو مرتکب یک خطای غیرقابل عفو شده ای.
پرسیدم خطای من چیست پاتور گفت در شبی که فرعون فوت میکرد تو از کاخ بیرون رفتی و شب را در یکی از خانه های تفریح گذرانیدی و بر اثر اینکه تو اینجا نبودی کسی مرا از خواب بیدار نکرد و من هنگام مرگ فرعون حضور نداشتم و خروج پرنده را از بینی او ندیدم.
من گفتم که عدم حضور من در این خانه ناشی از قصور من نبود بلکه ولیعهد به من امر کرد که با او بروم و آنوقت جریان واقعه را از اول تا آخر برای او حکایت نمودم.
پاتور وقتی حرف مرا شنید گفت پناه بر آمون زیرا فرعون جدید ما دیوانه است گفتم او دیوانه نیست بلکه مبتلا به مرض صرع میباشد و گاهی این مرض به او حمله ور میشود.
پاتور گفت مصروع و دیوانه یکی است زیرا کسی که مبتلا به صرع میباشد عقلی درست ندارد و زود آلت دست دیگران میشود و من برای ملت مصر که باید تحت سلطنت این فرعون مصروع بسر ببرند اندوهگین هستم.
در این موقع از طرف قاضی بزرگ اطلاع دادند که باید نزد او برویم تا اینکه قانون در مورد ما اجرا شود زیرا قانون میگوید که وقتی فرعون بر اثر گشودن سر فوت میکند باید کسانی را که دراین کار دخالت داشته اند به قتل رسانند.
من از این خبر لرزیدم ولی پاتور باز به من چشمک زد که بیم نداشته باشم و آهسته گفت این قانون هرگز به معنای واقعی آن اجرا نمیشود.
یک عده سرباز آمدند و ما را نزد قاضی بزرگ در کاخ سلطنتی بردند و من دیدم که چهل لوله چرم، محتوی قوانین چهل گانه کشور مصر مقابل اوست و هر یک از لوله های مذکور طوماری بود که قانون را روی آن می نوشتند.
پاتور بعد از ورود به محضر قاضی با وی صحبت کرد و ما سه نفر بودیم که قانون ما را مستوجب مرگ میدانست یکی پاتور و دیگری من و سومی مردی که با حضور خود سبب قطع خون ریزی میشد.
بعد از اینکه ما وارد محضر قاضی شدیم سربازان راه های خروج را گرفتند که ما نتوانیم بگریزیم و بعد جلاد وارد شد.
قاضی بزرگ گفت شما نظر باین که نتوانسته اید فرعون را معالجه نمایید مستوجب مرگ هستید و اکنون باید بمیرید.
جوان بدبختی که با حضور خود مانع از خو ن ریزی می شد میلرزید و پاتور با دهان بدون دندان خود پرسید که آیا مادر تو زنده است یا نه
آن مرد گفت مادر من چهار سال قبل از این فوت کرد.
پاتور به قاضی گفت پس اول این مرد را هلاک کنید زیرا مادرش در دنیای دیگر برای او آبگوشت نخود و لوبیا پخته و منتظر ورود وی میباشد.
مرد بیچاره که نمیدانست آن حرف شوخی است مقابل جلاد زانو بر زمین زد و جلاد شمشیر بزرگ سنگین خود را که سرخ رنگ بود بحرکت در آورد و آهسته روی گردن آن مرد نهاد و با اینکه شمشیر او صدمه ای به آن مرد نزد آن مرد از هوش رفت.
جلاد به سربازها گفت آن مرد را از مقابل وی کنار ببرند و بعد از او من زانو زدم و جلاد خند ه کنان شمشیر خود را روی گردن من نهاد و من بدون هیچ زخم و آسیب برخاستم.
وقتی نوبت پاتور رسید، جلاد به همین اکتفا کرد که شمشیر خود را روی سرش تکان بدهد.
آنگاه به ما اطلاع دادند که فرعون جدید میخواهد مزد ما را بپردازد و ما را از اطاق قاضی خارج نمودند ولی هرچه کردند نتوانستند آن مرد را که از حال رفته بود بهوش بیاورند و با تعجب متوجه شدم که وی مرده است.
من نمیتوانم بگویم که علت مرگ آن مرد چه بود زیرا هیچ نوع ناخوشی نداشت مگر این که بگوییم که وی از ترس مرگ مرده است و با اینکه مردی نادان بود من از مرگ او متاسف شدم زیرا ثانی نداشت و بعد از او در تمام مدتی که من طبابت میکردم ندیدم که مردی با حضور خود سبب وقفه خون گردد.
فرعون جدید به پاتور یک قلاده طلا و به من یک قلاده نقره داد که از گردن ما آویختند و هر دو ملبس به لباس کتان شدیم و وقتی من از کاخ سلطنتی به دارالحیات مراجعت کردم تمام محصلین مقابل من رکوع نمودند و استادان به من تملق گفتند.
نوشتن صورت مجلس عمل جراحی فرعون از طرف پاتور به من واگذار شد و وی گفت سینوهه در این صورت مجلس تو باید چند چیز را بنویسی اول این که وقتی ما سر فرعون را باز کردیم از مغز او بوی عطر به مشام میرسید و دوم اینکه هنگام مرگ دیدیم که از بینی او یک پرنده خارج شد و مستقیم بطرف خورشید رفت.
گفتم پاتور اگر اشتباه نکنم موقعی که فرعون فوت کرد هنوز خورشید طلوع نکرده بود پاتور گفت ابله خورشید همیشه هست ولی گاهی پایین افق است و زمانی بالای افق.
گفتم بسیار خوب این را خواهم نوشت پاتور گفت دیگر اینکه بنویس که فرعون چند لحظه قبل از اینکه بمیرد چشم گشود و خطاب به خدایان گفت اکنون بسوی شما مراجعت خواهم کرد.
من یک صورت مجلس مفصل و جالب توجه از مرگ فرعون نوشتم بطوریکه پاتور وقتی خواند به خنده در آمد و گفت خوب نوشته ای و بعد صورت مجلس مذکور را مدت هفتاد روز هر روز در معبد آمون و سایر معبدهای شهر طبس خواندند.
در آن هفتاد روز که جنازه فرعون در دارالممات برای زندگی در دنیای دیگر آماده میشد و آن را مومیایی می کردند تمام دکه های آشامیدنی و منازل عیش طبس بسته بود ولی در این مورد هم مانند مورد اعدام اطبا فقط بر حسب ظاهر قانون را به اجراءمیگذاشتند زیرا تمام دکه ها و منازل عیش دارای دو در بودند و مردم از درب عقب وارد این اماکن می شدند و آشامیدنی می نوشیدند و تفریح می کردند.
در همین روزها که در دارالممات مشغول مومیایی کردن جنازه فرعون بودند به من بشارت دادند که دوره تحصیلات من در دارالحیات تمام شد و من میتوانم که در هر یک از محلات شهر که مایل باشم به طبابت مشغول شوم.
دارالحیات دارای چهارده رشته تخصصی بود که محصل هر یک از آنها را که میل داشت انتخاب می کرد و من با خشنودی از این مدرسه خارج گردیدم و با قلاده نقره که فرعون جدید بمن داده بود یک خانه کوچک خریداری کردم و غلامی موسوم به کاپتا را که یک چشم داشت ابتیاع نمودم و او بعد از اینکه فهمید من طبیب هستم گفت من همه جا می گویم که هر دو چشم من کور بود و اربابم یک چشم مرا شفا داد و بینا کرد.
از توتمس رفیق هنرمند خود درخواست نمودم خانه مرا بوسیله نقاشی تزیین کند و او خدای طب را روی دیوار اطاق من کشید و شکل مرا هم تصویر کرد و خدای طب می گفت که سینوهه بهترین شاگرد من و حاذق ترین طبیب طبس میباشد.
ولی چند روز در خانه نشستم و هیچ بیمار به خانه من نیامد تا اینکه خود را معالجه کند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سینوهه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites