تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سینوهه

صفحه  صفحه 6 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#51 | Posted: 30 Aug 2013 15:19
بورابوریاش گفت امروز روز دروغ بزرگ یعنی سلطان دروغ است و در این روز یکنفر را بعنوان پادشاه بابل انتخاب می نمایند ولی سلطنت او زیادتر از یکروز طول نمیکشد و تمام سکنه بابل این موضوع را میدانند ولی هنگامیکه من و تو صحبت می کنیم غلامت بطرف حرم میرود و من بیم دارم که او بطرف زنهای من دست درازی نماید و تو برو و نگذار که این واقعه اتفاق بیفتد.
من و بورابوریاش بطرف حرم روانه شدیم و در راه من راجع برسم روز دروغ بزرگ از او توضیح خواستم و وی گفت که هر سال در این روز ملت بابل یکی از مضحکترین و ابلهترین افراد را برای مدت یک روز برای سلطنت انتخاب میکند و حکمرانی آن مرد از بامداد شروع میشود و پادشاه بابل مانند یک غلام عهده دار خدمت وی میگردد.
در اینروز این سلطان موقتی هر چه بخواهد می کند و من چون دیدم که غلام تو بسیار مضحک است خود گفتم که وی را برای سلطنت یک روزه انتخاب نمایند.
من پرسیدم بعد از اینکه امروز بانتها رسید با این سلطان موقتی و یکروزی چه میکنند
بورابوریاش گفت وقتی امروز تمام شد همانطور که در بامداد ناگهان او را سلطان بابل کردند در چند لحظه هنگام غروب آفتاب وی را بقتل میرسانند و فرمان قتل او از طرف پادشاه یعنی من صادر میشود.
اگر شخصی که مدت یک روز سلطنت کرده در مدت سلطنت مبادرت بقتل و جرح و تصرف زنهای مردم نکرد هنگام غروب زهری در شراب میریزند و باو میخورانند و وی بدون مشقت جان میسپارد.
ولی اگر در این یکروز از قدرت خود استفاده نامطلوب نمود در آن صورت من وی را با شکنجه های هولناک بقتل خواهم رسانید.
در گذشته یکمرتبه در همین روز سلطان وقاعی بابل که مثل دیگران مشغول تفریح بود بر اثر خوردن یک آبگوشت خیلی داغ که بعضی میگویند در آن زهر ریخته بودند زندگی را بدرود گفت و آنمرد مضحک و ابله که فقط برای یکروز سلطان شده بود بعد از مرگ سلطان حقیقی مدت سی و شش سال در بابل سلطنت کرد و بهمین جهت من امروز هنگام صرف غذا و شراب خیلی احتیاط کردم که گرفتار سرنوشت سلطان مزبور نشوم.
وقتی من و بورابوریاش بدرب حرم رسیدیم من دیدم که کاپتا در حالیکه خون از بینی اش فرو می چکد و یگانه چشم وی متورم شده از آنجا خارج شد. گفتم کاپتا تو را چه میشود مگر مجروح شده ای
کاپتا گفت نگاه کن که در حرم با من چه کرده اند
من وقتی وارد حرم شدم دیدم که قصد دارند زن های پیر و کنیزهای سیاه و فربه و سالخورده را بمن بدهند و من گفتم که از آنها نفرت دارم و بطرف یکزن جوان و زیبا رفتم ولی آنزن مثل ماده شیر بمن حمله ور شد و طوری با کفش خود روی چشم و بینی من کوبید که چشم من ورم کرد و از بینی ام خون جاری شد.
بورابوریاش وقتی حرف غلام مرا شنید طوری به خنده در آمد که برای اینکه بر زمین نیفتد ببازوی من تکیه داد و کاپتا گفت سینوهه من جرات نمیکنم که وارد حرم شوم زیرا این زن دیوانه شده و اگر قدم بحرم بگذارم مرا بقتل خواهد رسانید و لذا تو وارد حرم شو و جمجمه او را سوراخ کن تا یک روح شرور که در مغز او جا گرفته از سرش خارج شود و من بتوانم او را در آغوش بگیرم چون اگر این زن دیوانه نبود بمن که پادشاه وی هستم و حق دارم که او را خواهر خود بکنم حمله نمینمود و روی دهان و بینی من نمی کوبید وخون مرا مانند خون گاوی که ذبح نمایند نمی ریخت.
بورابوریاش بمن گفت سینوهه برو ببین که وضع حرم چگونه است و این زن که باین احمق حمله کرده که میباشد.
امروز چون روز پادشاه دروغی است من نمیتوانم وارد حرم شوم ولی تو چون پزشک هستی میتوانی همه جا از جمله حرم من بروی و من تصور میکنم زنی که به غلام تو حمل هور شده دختری است جوان که بتازگی برای من آورده اند و من میخواستم او را از آن خود بکنم ولی هنوز چون وحشی ها میباشد و من منتظر هستم که وی آرام شود.
من نمیخواستم وارد حرم شوم ولی بورابوریاش بقدری اصرار کرد که درخواست او را قبول کردم و وارد حرم شدم و خواجه ها که میدانستند من طبیب هستم جلوی مرا نگرفتند.
من دیدم که در حرم بینظمی حکمفرماست و عده ای از زنهای پیر خود را آراست هاند که در روز جشن پادشاه دروغی تفریح کنند و همینکه مرا دیدند سراغ کاپتا را گرفتند و میپرسیدند که بز فربه ما کجا رفت و برای چه صبر نکرد که با ما خوش بگذراند.
یکزن سیاهپوست که مانند غلام من فربه بود و سین ههای بزرگ و آویخته وی به شکمش میرسید بطرف من آمد و پرسید بز چاق مرا برگردان تا اینکه من بتوانم او را روی سینه خود قرار بدهم و بفشارم... فیل مرا برگردان تا اینکه با خرطوم خود بدن مرا احاطه نماید.
خواجه ها اطراف مرا گرفتند و گفتند برای این زن های پیر دغدغه نداشته باش برای اینکه هیچکدام دیوانه نشده اند و این حرکات که میکنند ناشی از این است که امروز خود را برای تفریح آماده کرده بودند ولی در بین زنهای حرم یکدختر جوان وجود دارد که از بدو ورود باینجا نسبت بهمه ابراز خشم میکرد و امروز دیوانه شده و نه فقط پادشاه دروغی را بشدت مجروح و وادار به فرار کرد بلکه کاردی بدست گرفته و بمحض اینکه ما میخواهیم باو نزدیک شویم بما حمله مینماید و تو باید بروی و دیوانگی این زن را معالجه نمائی.
خواجه ها راهنما شدند و مرا بحیاط بزرگ حرم که آجرهایی صیقلی و درخشنده داشت بردند. در وسط حیاط یک حوض بود که مجسمه جانوران دریائی از سنگ در آن بنظر میرسید و از دهان مجسمه ها آب چون ده ها فواره به حوض میریخت.
در کنار حوض زنی جوان با لباس پاره در حالیکه تکیه به مجسمه یکی از جانوران دریایی داده بود ایستاده، از گیسوان و لباس او آب فرو میریخت و معلوم میشد که از حوض خارج شده است و یک کارد در دست داشت و کارد او در آفتاب میدرخشید.
وقتی من نزدیک شدم آن دختر جوان که خواجه ها هنگام نزاع با وی لباسش را پاره کرده بودند چیزی گفت ولی خواجه ها طوری قیل و قال میکردند و ریزش فواره ها چنان صدا بوجود میآ ورد که من نمیفهمیدم آن زن چه میگوید.
من خطاب به خواجه ها گفتم از اینجا بروید تا اینکه حیاط خلوت شود و آب فواره ها را قطع کنید که من بتوانم صدای زن را بشنوم.
خواجه ها رفتند و آب فواره ها را قطع کردند و آن وقت من توانستم صدای آنزن را بشنوم و شنیدم که وی مشغول خواندن آواز است و گونه های او از فرط هیجان قرمز شده است.
باو گفتم ای زن ساکت باش و این کارد را دور بینداز و اینجا بیا تا اینکه تو را معالجه کنم زیرا بدون شک تو دیوانه شده ای.
زن بجای اینکه از حرف من اطاعت کند گفت ای میمون اگر جلو بیائی من کارد خود را در جگر سیاه تو فرو خواهم کرد زیرا من بسیار خشمگین هستم.
من گفتم ای زن کارد را دور بینداز زیرا نسبت بتو دشمنی ندارم و نمی خواهم بتو آسیب برسانم.
زن گفت چند نفر از مردها همین حرف را بمن زدند و گفتند که نسبت بمن قصد بد ندارند ولی من فهمیدم که آنها میخواهند من را فریب بدهند تا اینکه از من بهر همند شوند و بهمین جهت این کارد را بدست گرفتم تا هر مرد را که بمن نزدیک میشود بقتل برسانم و بخصوص این پیرمرد یک چشم را که مانند یک خیک متورم بود بقتل خواهم رسانید.
گفتم آیا این تو بودی که پادشاه بابل را مجروح کردی زن گفتم بلی من بودم و خوشحالم که توانستم از بینی او خون جاری کنم زیرا حتی پادشاه بابل نباید از من بهر همند شود زیرا مرا وقف خدای ما کرد هاند و من باید مقابل خدای خودمان برقصم.
گفتم هر قدر میل داری مقابل خدای خود برقص و این موضوع بمن مربوط نیست و من پزشک هستم و وظیفه ام ایناست که نگذارم که تو که اکنون دیوانه شده ای با این کارد خود را مجروح نمائی و اگر تو مجروح شوی پادشاه بابل متضرر خواهد شد زیرا خواجه های او بمن گفتند که وی تو را به مبلغی گزاف از بازار برده فروشان خریداری کرده است.
زن گفت من برده نیستم تا این که حق داشته باشند مرا در بازار برده فروشان بفروشند. من دختری هستم که بزور ربودند و هرگاه تو قدری شعور میداشتی این موضوع را میفهمیدی.
در اینموقع زن نظری بعقب خود انداخت و افزود: خواجه ها بالای درخت رفته اند که صحبت ما را بشنوند و آیا تو نمیتوانی با زبانی دیگر حرف بزنی تا اینکه نفهمند ما چه میگوئیم.
من با زبان مصری شروع بصحبت کردم و گفتم من مصری هستم و نامم سینوهه ابن الحمار است و چون طبیب میباشم تو نباید از من بترسی.
همینکه زن شنید که من با زبان مصری صحبت میکنم بطرف من آمد و گفت من نمیدانستم که تو مصری هستی وگرنه زودتر بطرف تو میآ مدم زیرا میدانم که مردهای مصری با زور از زنها بهرهمند نمیشوند و با اینکه نسبت بتو اعتماد دارم نمیتوانم کاردم را بتو بدهم برای اینکه این کارد مورد احتیاج من است و قصد دارم که امشب وقتی پادشاه بابل یا دیگری میآ ید که از من بهر همند شود ر گهای گردن خود را با این کارد قطع نمایم و بمیرم تا اینکه مقابل خدای خود بی آبرو نشوم و اگر تومیل داری که من زنده بمانم و از خدایان میترسی مرا از این کشور خارج کن ولی بدان که هرگاه مرا از اینجا بیرون ببری من نخواهم توانست تو را همانطور که یکزن بمرد پاداش میدهد، بدهم برای اینکه من وقف خدای خود شده ام و هیچ

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#52 | Posted: 30 Aug 2013 15:19
مرد نباید از من منتفع شود مگر وقتی خدای من بگوید او را بخواه و از آمیزش با وی محفوظ شو.
گفتم من هیچ قصد ندارم که از تو منتفع شوم و تو باید از این حیث آسوده خاطر باشی لیکن رفتن تو از حرم پادشاه بابل کاری دور از عقل است زیرا در این جا وسائل زندگی تو فراهم میباشد و بتو غذا و لباس و هر چیز دیگر که بخواهی میدهند.
زن گفت من در کشور خود هم غذا و لباس داشتم و غذا و لباس اینجا در نظرم جلوه ندارد و اما اینکه گفتی هیچ قصد نداری از من منتفع شوی، اینموضوعی است که هرگاه مرا از بابل خارج کنی میتوانیم راجع به آن صحبت نمائیم زیرا گرچه من وقف خدای خودمان هستم لیکن اگر خدای من بگوید که مردی را بپسندم میتوانم موافقت کنم که وی از من بهره مند شود.
گفتم ای زن من قصد ندارم که تو را از بابل خارج کنم و از اینجا ببرم برای اینکه پادشاه بابل دوست من است و هرگاه تو را از حرم او بگریزانم بر خلاف رسم دوستی رفتار کرده ام.
دیگر آنکه تو باید بدانی آنمرد که یک چشم داشت و مثل یک خیک متورم بود پادشاه همیشگی بابل نیست بلکه
پادشاه دروغی آن کشور است و فقط یک روز امروز سلطنت میکند و از روز دیگر پادشاه همیشگی بابل که تو را خریداری کرده سلطنت خواهد نمود و او جوانی است خوش قیافه و امیدوار است که از آمیزش با تو لذت ببرد و تصور میکنم که تو نیز از آمیزش با او لذت خواهی برد.
این است که بتو سفارش میکنم که افکار کودکانه را کنار بگذار و این کارد را بمن بده.
زن گفت اگر کارد را بتو بدهم تو از من حمایت خواهی کرد گفتم آری از تو حمایت میکنم تا آسیبی بتو نرسانند.
آنگاه زن گفت اسم من مینا است و چون تو قول میدهی که از من حمایت خواهی کرد که از من حمایت کنی تا اینکه کسی بمن آسیبی وارد نیاورد این کارد را بتو میدهم و چون مصری هستی میدانم که بمن دروغ نخواهی گفت و مرا فریب نخواهی داد.
آنوقت تبسمکنان کارد خود را بمن داد و من از او گرفتم و براه افتادم ولی وقتی میرفتم متوجه بودم که مینا با
تسلیم کارد مرا در یک محظور بزرگ قرارداده زیرا پس از آن من باید از او حمایت کنم و چگونه میتوان از یکزن جوان و زیبا در یک حرم بزرگ مثل حرم بورابوریاش حمایت کرد و خواستم برگردم و کارد را بزن جوان بدهم تا اینکه نسبت بوی تعهدی نداشته باشم ولی خواجه ها اطرافم را گرفتند و از اینکه توانسته ام کارد را از دست آنزن بیرون بیاورم مرا تمجید کرده گفتند این زن هرگاه این کارد را نگاه میداشت دیگران را بقتل میرسانید یا خود را ولی اینک اطمینان داریم که وی نه بخود سو قصد خواهد کرد نه به دیگران.
وقتی از حرم خارج شدم بورابوریاش بطرف من آمد و خنده کنان پرسید چطور شد؟ آیا حدس من صحیح بود؟ و زنی که غلام ترا مجروح کرده همان کنیز جوان است که بتازگی برای من خریداری کرده اند.
گفتم بلی و این کنیز جوان بر اثر بد رفتاری خواجگان تو طوری به خشم در آمده که تصمیم گرفته که بهیچ مرد تسلیم نشود و بهتر این است که تو تا چندی او را بحال خود بگذاری تا اینکه رفته رفته از خشم فرود بیاید و رام شود و موافقت کند که تو با وی بسر ببری.
بورابوریاش گفت تو برای رام کردن این زن دغدغه نداشته باش زیرا من زنهای جوان را خوب میشناسم و میدانم چگونه باید آنها را رام کرد و این اولین مرتبه نیست که یکزن جوان و خشمگین وارد حرم من میشود و وقتی باو میگویم که با من تفریح کند امتناع می نماید.
دختران جوان که هنوز با من آمیزش نکرده اند میترسند و تصور میکنند که یک خطر وخیم آنها را تهدید میکند ولی وقتی نزد من آمدند و جوانی مرا دیدند طوری نسبت به من راغب میشوند که بعد از آن دائم شکایت مینمایند که چرا من تمام اوقات خود را با آنها بسر نمیبرم و اگر با سایر زنهای حرم تفریح نمایم دچار حسادت میشوند و هرگاه جوانی و زیبائی من در آنها تاثیر نکند باز من یک وسیله مطمئن برای رام کردن آنها دارم که آن چوب است. من دستور میدهم که دختر جوان و نافرمان را برو بخوابانند و خواجگان با ترکه های نازک آنقدر بر بدن او بکوبند که از پشت زن خون جاری شود و هنگام شب قادر به خوابیدن نباشد و اینزن بعد از اینکه یکمرتبه یا دوبار چوب خورد طوری مطیع میشود که هرگز از اطاعت من سرپیچی نخواهد کرد.
بورابوریاش بعد از این حرف با خنده ای دیگر از من دور شد و من بطرف تالار ضیافت رفتم.
کاپتا غلام من با اینکه از دست مینا مجروح شده بود پس از اینکه به تالار ضیافت مراجعت کرد بر اثر نوشیدن آشامیدنی درد خود را فراموش نمود.
عده ای کثیر اطراف وی را گرفته بودند و او را وادار مینمودند که شوخی و بذله سرائی نماید و غلام من که تصور میکنم برای اینکار استعداد ذاتی داشت حرفهائی میزد و حرکاتی مینمود که دیگران را میخندانید.
در تالار ضیافت طوری مردم سرگرم تفریح بودند که کسی بمن توجه نداشت خواستم که خود را به کاپتا نزدیک کنم و باو بگویم که برخیزد و بگریزد ولی متوجه شدم که سایرن طوری غلام مرا در بر گرفته اند که من نخواهم توانست که محرمانه با وی صحبت کنم و از آن گذشته کاپتا چنان یقین داشت که پادشاه شده که ممکن بود امر کند که دیگران مرا مورد ضرب و شتم قرار بدهند.
من نمیخواستم که غلام من در بابل بقتل برسد و نجات او را از مرگ وظیفه خود میدانستم و گرچه وی بر اثر مستی خود را گم کرده بود ولی هر غلام دیگر بجای کاپتا اگر یکمرتبه پادشاه میشد خود را گم میکرد.
از کاپتا گذشته من در قبال مینا هم تعهدی داشتم که میباید انجام بگیرد، پادشاه بابل گفته بود که آندختر اگر
زیبائی مرا ببیند از خشم فرود میآ ید و خود را به پای من میاندازد ولی من این حرف را قبول نمیکردم چون اگر مینا میخواست که خود را تسلیم بورابوریاش نماید تا آنموقع تسلیم میشد.
من تردید نداشتم که بورابوریاش به خواجگان خود امر خواهد کرد که آنزن را بچوب ببندند و من نمیخواستم که مینا بدست خواجه ها چوب بخورد و بدنش مجروح شود چون علاوه بر اینکه مینا باعتماد قول من که یک مصری هستم کارد خود را تسلیم کرد، ما مصریها نمیتوانیم قبول کنیم که یکزن زیبا را چوب بزنند.
من دو وظیفه داشتم یکی وظیفه حتمی برای نجات غلامم و دیگری یک وظیفه دوستانه جهت نجات مینا.
در قبال انجام وظیفه اول تردید نداشتم ولو بورابوریاش نسبت بمن خشمگین شود چون غلام من گناهی را مرتکب نشده بود که بدست سکنه بابل بقتل برسد.
ولی در قبال وظیفه دوم قدری مردد بودم زیرا بورابوریاش بمناسبت اینکه نسبت به من اعتماد داشت مرا به حرم خود فرستاده بود و اگر من مینا را از حرم وی میربودم و میبردم بدوستی و اعتماد وی خیانت میکردم.
ولی مینا هم بمن اعتماد پیدا کرده بود و انتظار داشت که من او را از بابل خارج کنم یا اینکه نگذارم وی را چوب بزنند.
اگر من میتوانستم در بابل بمانم از پادشاه درخواست میکردم که مینا را چوب نزند و او هم درخواست مرا می پذیرفت ولی من چون مجبور بودم که غلام خود را از مرگ نجات بدهم نمیتوانستم در بابل بمانم و میباید کاپتا را با خویش بگریزانم.
و چون باتفاق کاپتا میگریختم مینا تنها میماند و چوب میخورد و برای اینکه وی مورد ستم قرار نگیرد ناچار میباید که او را هم بگریزانم ولو پادشاه بابل ربودن مینا را عملی برخلاف دوستی بداند و تصور کند که من بوی خیانت کرده ام.
در جهان انسان همه وقت در کارهای خود آزاد نیست برای اینکه سرنوشت انسان را ستارگان تعیین می نمایند و گاهی انسان مجبور میشود اعمالی را بانجام برساند که خود مایل بانجام آنها نمیباشد.
این بود که تردید را کنار گذاشتم و عزم کردم که هم کاپتا را از مرگ برهانم و هم مینا را از ستم هایی که در انتظار اوست نجات بدهم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#53 | Posted: 30 Aug 2013 15:21

فصل هفدهم

بعد از ظهر کنار رودخانه رفتم و بیک زورق که ده پاروزن داشت نزدیک شدم و به پاروزنها گفتم میدانم که امروز روز جشن
پادشاه دروغی میباشد و شما آبجو نوشیده اید و میل دارید که امروز تا شب تفریح کنید ولی روزهای جشن زود تمام میشود
و پس از آن روزهای گرسنگی و زحمت فرا میرسد و عاقل کسی است که فریب تفریح روز جشن را نخورد و در فکر روزهای
دیگر باشد و شما امروز میتوانید کار کنید و مزدی خوب از من بگیرید و با این مزد از فردا تا دو هفته بخورید و بنوشید و با
زن ها تفریح نمایید.
پاروزنان پرسیدند ما چه باید بکنیم؟ گفتم امروز با اینکه جشن است و عموی من زندگی را بدرود گفت زیرا خدایان وقتی
میخواهند کسی را بمیرانند اهمیت نمیدهند که وی در روز عید یا روز عزا بمیرد و من مجبورم که بر طبق وصیت عمویم
امشب جنازه وی را از اینجا حرکت بدهم و بسرزمینی که اجدادش در آنجا دفن شده اند نزدیک مرز میتانی برسانم و غیر از
جنازه کنیزم با من خواهد آمد زیرا مردی چون من نمیتواند به تنهائی عهده دار کارهای خویش باشد و باید زنی برای او غذا
طبخ نماید و ما امشب از اینجا حرکت خواهیم کرد و من مزد شما را دو برابر مزد عادی خواهم پرداخت.
پاروزن ها گفتند که ما حاضریم که تو را بمقصد برسانیم ولی هنگام شب روی این شط پارو نمیزنیم برای اینکه در شب ارواح
موذی و خطرناک در طرفین شط یا روی آب هستند و فریاد میزنند و ما از فریاد آنها میترسیم و ممکن است که زورق ما را
سرنگون نمایند.
گفتم من هم اکنون میروم و یک گوسفند را در معبد قربانی خواهم کرد تا اینکه ارواح موذی بما صدمه نزنند و وقتی به مقصد
رسیدیم صدای حلقه های نقره که من بشما میدهم بقدری در گوش شما قوی خواهد بود که شما صدای ارواح موذی را
نخواهید شنید.
پاروزنان پرسیدند تو چه موقع میآ ئی؟ گفتم نمیتوانم بگویم که در چه لحظه خواهم آمد بطور حتم در ثلث اول امشب خود را
بشما میرسانم ولی در هر حال شما با زورق خود در همین نقطه منتظر من باشید و از اینجا تکان نخورید و اگر بر حسب اتفاق
متوجه شدید که من تاخیر کرده ام همینجا درون زورق بخوابید ولی زورق را بجای دیگر نبرید زیرا ممکن است که من در ثلث
دوم شب یا نزدیک صبح با جنازه عموی خود و کنیزم بیایم و اگر زورق را بجای دیگر برده باشید نخواهم توانست شما را پیدا
کنم
سپس بهر پاروزن یک حلقه نقره دادم و گفتم من این نقره را پیش، بشما میدهم که بدانید من امشب بطور حتم خواهم آمد و
زورق خود را بدیگری کرایه ندهید و وقتی بمقصد رسیدیم بهر یک از شما چهار حلقه نقره دیگر خواهم داد و برای اینکه مرا
در راه بطمع زر و سیم بقتل نرسانند افزودم شما میدانید که در بابل مسافر هرگز با خود زر و سیم زیاد بر نمیدارد بلکه حواله
میگیرد و وقتی بمقصد رسید حواله را مبدل به فلز میکند و من هم بعد از اینکه بمقصد رسیدیم حواله خود را مبدل به فلز
خواهم کرد و بقیه مزد شما را خواهم داد.
پاروزن ها بعد از دریافت نقره یقین حاصل کردند که اگر مرا بمقصد برسانند استفاده ای زیاد خواهند کرد و هر یک دارای پنج
حلقه نقره خواهند شد و اطمینان دادند که شب تا صبح منتظر من باشند.
من بعد از بازگشت از کنار شط یک خیط کوچک پر از خون را در جعبه وسایل طبی خود نهادم که کسی آن را نبیند و
خواجه ها همینکه چشمشان بمن افتاد اطرافم را گرفتند و من بآ نها گفتم که رفته بودم برای معالجه این زن دیوانه دارو بیاورم
و شما باید مرا بمنزل وی راهنمایی نمایید.
خواجگان مرا باطاق آنزن بردند و من بآ نها گفتم مرا با این زن تنها بگذارید تا اینکه بوسیله دوا ارواح موذی را که در وجود او
جا گرفته و وی را دیوانه کرده اند از وجودش خارج کنم.
خواجه ها رفتند و من به (مینا) گفتم امشب من قصد دارم که تو را از حرم بربایم و با خود ببرم و از این کشور خارج کنم ولی
شرطش این است که تو طبق دستور من عمل کنی.
(مینا) پرسید چه باید بکنم
خیک کوچک و کارد را باو نشان دادم و گفتم من این خیک و کارد را نزد تو میگذارم و میروم و سفارش میکنم که پس از من
هیچ کس وارد این اطاق نشو د . همینکه هوا تاریک شد تو باید درب این خیک را بگشائی و مقداری خون از آن بیرون بیاوری
و به صورت و دست ها و سینه خود بمالی و کارد را هم کنار خود بگذاری.
من در آغاز شب خواهم آمد و وقتی وارد اطاق تو شدم خواهم گفت که تو با این کارد خود را کشته ای و تو هم خود را بمردن
بزن که همه یقین حاصل نمایند که تو جان نداری.
آنوقت من خواجگان را متقاعد مینمایم که تو را از اینجا بیرون ببرم و تو را در چیزی خواهم پیچید و از اینجا خارج خواهم
کرد و در خارج دست و سینه و صورت تو را خواهم شست و با خود خواهم برد.
(مینا) موافقت کرد که مطابق دستور من رفتار کند و من از اطاق وی خارج گردیدم و به خواجه ها گفتم که هیچ کس اعم از
خواجه ها و زن های حرم نباید وارد اطاق مینا شوند زیرا اگر کسی درب اطاق او را بگشاید و وارد شود ارواح موذی که بوسیله
دوا از بدن (مینا) خارج میشوند وارد بدن او خواهند شد و آنها را دیوانه خواهند کرد و خود من در آغاز شب مراجعت میکنم
و وارد اطاق او خواهم گردید.
خواجه ها وحشت زده گفتند مطمئن باشید که نمی گذاریم هیچ کس وارد اطاق او شود و ما هم وارد نخواهیم شد.
من بکاخ سلطنتی رفتم و دیدم که غلام من هنوز در تالار ضیافت است.
ولی یک عده از کسانی که مشغول باده نوشی بودند بر اثر مستی در تالار بخواب رفته اند و دیگران هم کم و بیش مست
هستند لیکن (بورابوریاش) هوش و حواس عادی داشت.
آفتاب بقدری پائین رفته بود که اشعه ارغوانی باطاق می تابید و من از (بورابوریاش) پرسیدم چه موقع جشن پادشاه دروغی
خاتمه خواهد یافت.
او گفت وقتی آفتاب در عقب شط ناپدید شود این جشن خاتمه می یابد و غلام تو با زهری که در شراب میریزند و باو
میخورانند کشته خواهد شد و بعد از آن لاشه او را در یک ظرف سفالین خواهند نهاد و آنرا به سرداب کاخ من کنار لاشه
سایر کسانی که در اینروز پادشاه دروغی شدند قرار خواهند داد.
گفتم (بورابوریاش) غلام من مانند خودم اهل مصر است و او را ختنه کرده اند و خدایان ما میگویند وقتی انسان مرد باید
جنازه او را مومیایی کرد تا اینکه در دنیای دیگر زنده بماند.
(بورابوریاش) گفت وقتی جنازه مومیائی شد با جنازه چه می کنید گفتم بعد ازاینکه لاشه را مومیائی کردیم آنرا دفن
مینمائیم. (بورابوریاش) گفت من موافقت میکنم که جنازه غلام را مطابق رسم خودتان مومیائی

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#54 | Posted: 30 Aug 2013 15:22
کنید ولی بعد باید جنازه را
بما بدهید تا اینکه آن را در ظرف سفالین بگذاریم و در سراب قرار بدهیم.
گفتم مومیائی کردن جنازه اشراف شصت تا هفتاد روز طول میکشد ولی جنازه غلامان را میتوان در سی روز مومیایی کرد .
(بورابوریاش) گفت بسیار خوب جنازه او را در سی روز مومیایی کن.
جواب دادم اینکار را نمیتوان در اینجا شروع کرد برای اینکه اگر من جنازه غلام خود را در این کاخ مومیائی کنم تمام کسانی که در این جا هستند از جمله تو بر اثر روایح خطرناک جنازه خواهید مرد و باید بگویم که این جنازه باید فوری مومیایی شود
و گرنه هوای گرم بابل همین امشب جنازه را ضایع خواهد کرد و آنوقت نمی توان آنرا مومیائی نمود و بهمین جهت تو باید
اجازه بدهی که امشب به محض اینکه غلام من مرد من لاشه او را از این کاخ بیرون ببرم تا اینکه کنار شط در نقطه ای دور
افتاده آنرا مومیائی نمایم و از امشب که من از این کاخ خارج شدم تا سی روز دیگر تو مرا نخواهی دید و نباید هم ببینی زیرا اگر در این سی روز من بتو نزدیک گردم بوهای جنازه سبب مرگ تو میشود
(بورابوریاش) گفت منهم در سی روز آینده با تو کاری ندارم تا اینکه تو نزد من بیایی.
جوان نظری بآ فتاب انداخت و اظهار کرد چون آفتاب در عقب شط فرو رفته جشن خاتمه یافته و تا چند لحظه دیگر به غلام
تو زهر خواهند خورانید و برو و نظارت کن که با حضور تو که طبیب هستی زهر باین مرد خورانیده شود در حالیکه ما در این گفتگو بودیم من از وضع خدمه کاخ سلطنتی فهمیدم که جشن پادشاه دروغی خاتمه یافته زیرا یکمرتبه همه از اطراف
(کاپتا) دور شدند ولی (کاپتا) که بر اثر نوشیدن شراب مست بود نمیتوانست که به تغییر رفتار خدمه پی ببرد.
من خویش را به طبیب (بورابوریاش) رسانیدم و به او گفتم که پادشاه به من دستور داده است که خود زهر را به این مرد که
امروز پادشاه دروغی شد بخورانم.
طبیب مزبور حرف مرا پذیرفت زیرا علاوه بر اینکه فکر کرد من درو غ نمیگویم در روز جشن پادشاه دروغی آنقدر شراب
نوشیده بود که نمیتوانست روی دو پای خود بایستد وهمینکه دانست که کار خورانیدن زهر را به (کاپتا) من برعهده خواهم
گرفت خوشوقت گردید و گفت آیا میدانی که با کدام زهر باید او را مقتول کنی
گفتم بلی من در شناسائی زهرها از تمام اطبای بابل بصیرتر هستم.
طبیب پادشاه که از فرط مستی به چپ و راست متمایل میشد گفت ولی بعد از اینکه غلام تو مرد من باید او را معاینه کنم تا
اینکه یقین حاصل نمایم که او مرده است.
گفتم به محض اینکه او مرد من بتو اطلاع میدهم که بیائی و او را معاینه کنی.
طبیب پادشاه بابل گفت پس من میروم و میخوابم و وقتی غلام تو زندگی را بدرود گفت بیا و بمن اطلاع بده و اگر خوابیده
بودم مرا بیدار کن گفتم همین کار را خواهم کرد تا اینکه بدانی غلام من مرده است.
وقتی از طبیب پادشاه جدا شدم مقداری تریاک را در شراب ریختم و تریاک را بقدری انتخاب نمودم که غلام من بعد از
نوشیدن شراب طوری از حال برود که دیگران تصور نمایند که مرده است.
بعد با شراب مخلوط به تریاک نزد (کاپتا) رفتم و باو گفتم تو امروز پادشاه چهار اقلیم هستی و همه تو را باین سمت
میشناسند و منهم تصدیق مینمایم که تو پادشاه بابل میباشی . ولی بطوری که میدانی من نیامده بودم که برای همیشه در
بابل سکونت کنم و اینک می خواهم بروم ولی قبل از رفتن یک آرزو دارم که باید باجابت برسد.
(کاپتا) پرسید که آرزوی تو چیست
گفتم آرزوی من این است که با دست خود یا پیمانه شراب بتو بنوشانم تا اینکه بعد از مراجعت بمصر بتوانم به همه بگویم که من (سینوهه) ابن الحمار کسی میباشم که با دست خود به پادشاه بابل شراب نوشانیده ام و دیگران مرا با نظر تجلیل بنگرند و عظمت مرا تصدیق بنمایند.
(کاپتا) گفت من امروز بقدر کافی شراب نوشیده ام و میل نوشیدن ندارم ولی نظر باین که تو میگویی که آرزو داری بدست
خود بمن شراب بدهی و من هم تا امروز کسی نبودم که پیمانه شراب را رد کنم آنرا مینوشم گو اینکه میدانم ممکن است
طوری مست شوم که نتوانم از جا برخیزم.
آنوقت پیمانه شراب را از من گرفت و با یک نفس سر کشید و پیمانه خالی را دور انداخت.
در این موقع چراغها افروخته شد و سکوت بر کاخ سلطنتی حکمفرما گردید.
زیرا همه میدانستند که موقع تفریح و شادی سپری شد و اگر کسی در صدد شوخی و تفریح بر آید بقتل خواهد رسید.
چند لحظه دیگر غلام من کلاه سلطنتی را از سر برداشت و اظهار کرد که این کلاه برای سر من تنگ است و بر سرم فشار می آورد و استخوان سرم درد میکند و در پاها نیز احساس رخوت می نمایم و پلک هایم سنگین شده و فکر میکنم بخوابم.
(کاپتا) همانجا که نشسته بود دراز کشید و لحظه ای دیگر بخواب رفت و من میدانستم که آن خواب که ناشی از تریاک است
چند دقیقه دیگر رفته رفته سنگین خواهد شد و طوری می شود که هر کس (کاپتا) را ببیند می پندارد که جان در بدن ندارد.
خدمه کاخ سلطنتی دیهیمی را که (کاپتا) از سر برداشت بر سر (بورابوریاش) نهادند و لباس پادشاهی را بر وی پوشانیدند و پادشاه حقیقی بابل روی تخت نشست و بعد گفت امروز با اینکه روز جشن و تفریح بود من خیلی خسته شدم زیرا در
روزهای جشن انسان بیش از روزهای دیگر خسته میشود و چون خسته هستم باید بخوابم و زود کسانی را که مست شده
اینجا خوابیده اند بضرب چماق از کاخ سلطنتی بیرون کنید و این احمق را هم (اشاره به کاپتا ) وقتی بکلی جان سپرد در یک ظرف سفالین بگذارید.
خدمه کاخ پادشاه بابل طوری با چماق بجان مست ها و کسانی که خوابیده بودند افتادند که در چند لحظه مست ها بهوش
آمدند و خفته ها بیدار شدند و همه گریختند.
من به (کاپتا) نزدیک شدم و مشاهده کردم که تمام علائم صوری مرگ در او پدیدار گردیده و به غلامان گفتم بروید و به
طبیب پادشاه بگوئید که اینجا بیاید و اینمرد را معاینه کند تا بداند که مرده است و غلامان رفتند و طبیب
پادشاه بابل را آوردند و او که هنگام مستی بخواب رفته بیش از نیمساعتی نخوابیده و هنوز مست بود با چشمهای نیمه باز
آمد.
من میدانستم که د ر آن حال وی حوصله و توانائی ندارد که غلام مرا بطور دقیق مورد معاینه قرار بدهد و اگر هم او را معاینه میکرد باز تصور مینمود که مرده است.
ولی طبیب پادشاه بابل که میخواست هر چه زودتر بر گردد و بخوابد سرسری نظری به غلام من انداخت و گفت بدون تردید

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#55 | Posted: 30 Aug 2013 15:22
او مرده است و او را در ظرف سفالین بگذارید و درب ظرف را با خمیر خاک رس ببندید.
غلامان (بورابوریاش) غلام مرا در یک ظرف بزرگ سفالین نهادند و هنگامیکه مشغول تهیه خمیر خا ک رس بودند من وعده
پادشاه را بخاطر (بورابوریاش) آوردم و گفتم که باید جنازه (کاپتا) را بمن بدهد که ببرم و مومیایی کنم.
(بورابوریاش) خطاب به غلامان و خدمه گفت (سینوهه) طبیب مصری مجاز است که جنازه اینمرد را از کاخ من بیرون ببرد و آنرا مومیایی کند و هیچکس نباید مزاحم او شود و مواظب باشید که او بعد از خروج از اینجا تا مدت سی روز و شب قدم به کاخ نگذارد و اگر خواست وارد شود با چوب او را برانید زیرا چون مشغول مومیائی کردن جنازه اینمرد میباشد روایح
خطرناک را با خود باینجا خواهد آورد و مرا بهلاکت خواهد رسانید.
منکه قبل از وقت تخت روانی فراهم کرده بودم ظرف بزرگ سفالین حاوی جنازه (کاپتا) را تحویل گرفتم و به تخت روان
منتقل کردم و در راه قبل از رسیدن به تخت روان در سرپوش ظرف که از خمیر خا ک رس بود چند سوراخ بوجود آوردم که
غلام من خفه نشود.
وقتی مطمئن شدم که (کاپتا) از کاخ پادشاه بابل خارج گردید و درون ظرف سفالین روی تخت روان است بطرف حرم خانه
(بورابوریاش) رفتم و به خواجه ها گفتم که میروم تا تاثیر داروی خود را در (مینا) ببینم.
وقتی وارد اطاق (مینا) شدم فهمیدم که وی به دستور من عمل کرده و صورت و دست ها را خو ن آلوده نموده و کارد خونینی
کنار وی دیده میشود.
با وحشت ساختگی از اطاق خارج گردیدم و خواجه ها را طلبیدم و به آنها گفتم مگر شما دیوانه شدید که باز یک کارد در
دسترس این زن گذاشتید تا اینکه وی خود را بقتل برساند.
وقتی چشم خواجه ها بخون افتاد بلرزه در آمدند و هیچکس جرئت نمیکرد جلو برود و ببیند که آیا مینا براستی مرده یا
اینکه هنوز جان دار د . زیرا خواجه ها خیلی از خون میترسند و به هیچ قیمت حاضر نیستند که بیک جسد خونین نزدیک
شوند
همه لرزان و حیران مرا می نگریستند و چشمهای وحشت زده آنها از من می پرسید تکلیف ما چیست و چه باید بکنیم با آنها گفتم در این واقعه شما بقدر من یا بیش از من مسئولیت دارید چون من مردی طبیب هستم و آمده بودم که اینزن دیوانه رامعالجه کنم و یکمرتبه در حضور شما کاردش را گرفتم . ولی نمیدانم وی چگونه توانسته باز کاردی بدست بیاورد و خود را
بقتل برساند.
اکنون یگانه راه چاره این است که من اینزن را در گلیمی بپیچم و از اینجا بیرون ببرم و شما همین امشب یا صبح روز دیگر
یک کنیز خریداری کنید و بجای او بگذارید و اگر بورابوریاش پرسید برای چه قیافه کنیز او عوض شده بگوئید چون وی
دیوانه گردید ارواح موذی که در بدنش حلول کردند قیافه اش را تغییر دادند.
خواجه ها یکدیگر را نگریستند و پرسیدند که ما از کجا فلز بیاوریم که بمصرف خرید یک کنیز برسانیم.
گفتم من قیمت کنیز را به شما میدهم و وقتی کنیز جدید را خریداری کردید و به حرم آوردید وی را زینت کنید و رسم
پذیرائی از بورابوریاش را باو یاد بدهید و من یقین دارم که وقتی پادشاه بابل ببیند که کنیز رام شده طوری خوشوقت
خواهد شد که بفکر تغییر قیافه او نخواهد افتاد . آنگاه من دو قطعه زر که بیش از بهای یک کنیز زیبا بود به خواجه ها دادم و آنها گلیمی آوردند و من مینا را در گلیم پیچیدم و بدون اینکه خود را برای توضیحاتی معطل کنم مینا را بدوش گرفتم و از
حرم خارج شدم زیرا میدانستم موقعی که باید کاری به فوریت انجام بگیرد هر قدر کمتر راجع به آن صحبت شود بهتر است .
زیرا بر اثر صحبت طولانی اشکالاتی در کار پیدا میشود که سبب بیم و تردید افراد ضعیف خواهد گردید و تمام خواجه ها
افرادی ترسو و ضعیف بودند.
مینا را هم به تخت روان منتقل نمودم و خود سوار شدم و راه افتادیم تا اینکه بنزدیک شط رسیدیم.
قبل از رسیدن به شط به باربران گفتم که تخت روان را بر زمین بگذارند و اول ظرف سفالین حاوی کاپتا را بوسیله آنها به
زورق منتقل نمودیم.
آنگاه به باربران گفتم شما از تخت روان دور شوید تا اینکه من روح غلام خود را نیز از آنجا خارج کنم و وقتی مراجعت کردید
مرا نخواهید دید زیرا من رفته ام ولی تخت روان شما بجا خواهد ماند و میتوانید آنرا بردارید و بر گردید.
پس از رفتن باربران من مینا را از تخت روان خارج کردم و او را کنار شط بردم و درازش کردم که صورت و دستهای خود را
بشوید.
بعد باتفاق مینا سوار زورق شدم و در سیاهی شب زورق ما براه افتاد و از ساحل دور شد.
پاروزنان از مشاهده مینا حیرت نکردند زیرا بآ نها گفته بودم که با کنیز خود مسافرت خواهم کرد و آنان تصور نمودند که وی کنیز من میباشد.
بدین ترتیب من در یکشب بابل را در قفای خود نهادم و از سرزمینی که ممکن بود در آنجا بوسیله طبابت ثروتی گزاف نصیب
من گردد دور شدم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#56 | Posted: 30 Aug 2013 15:25

فصل هجدهم

وقتی آنقدر از شهر دور شدیم که دیگر روشنائیهای شهر بابل را نمیدیدیم مینا با زبان مصری که پاروزنان نمی فهمیدند
شروع بصحبت کرد و گفت من امشب بر اثر بکار بردن دستور تو متعفن شدم . پرسیدم برای چه متعفن شدی مینا گفت
برای اینکه تو بمن گفتی که صورت و دست و پا را با خون رنگین کنم و من هر قدر خود را بشویم بوی خون از بدنم دور
نمی شود. گفتم منظور تو از این حرف چیست . مینا گفت منظورم این است که تو مرا فریفتی و وادارم کردی که بر اثر آلوده
شدن بخون پلید ومتعفن شوم.
گفتم ای زن ملعون من بقدری خسته هستم که حال حرف زدن با تو را ندارم و بگذار که بخوابم زیرا زحمتی که من امروز و
امشب برای نجات تو متحمل شدم یکی از زحمات بزرگ دوره عمر من بود و بعد از خروج از دارالممات مصر هرگز گرفتار این
زحمت نبوده ام زیرا زحماتی که ما متحمل می شویم اگر فقط جسمی باشد زیاد سخت نیست ولی وقتی انسان علاوه بر زحمت
جسمی متحمل زحمت روحی هم بشود خیلی خسته خواهد شد و من امروز هم گرفتار زحمت جسمی بودم و هم تکلف
روحی. از این دو گذشته امروز برای نجات تو من یک ضرر مادی بزرگ را هم تحمل کردم.
زیرا اگر تو نبودی و از من نمیخواستی که تو را نجات بدهم و از حرم بگریزانم من چند روز دیگر بعنوان طبیب بزرگ و درجه
اول بابل در طرف راست پادشاه این کشور قرار میگرفتم و آنقدر زر و سیم نصیب من می شد که زورقی مثل این زورق که ما
اکنون در آن نشسته ایم قادر بحمل آن نبود.
ولی تو مرا مجبور کردی که از این استفاده صرف نظر کنم و تو را از بابل بگریزانم و در آینده هر سال در این روز من یک
کیسه خاکستر بر سر خواهم ریخت تا اینکه بیاد داشته باشم که امروز یکی از روزهای نکبت آور عمر من بود.
مینا گفت اگر تو مرا این اندازه باعث نکبت خود میدانی خوب است که من خویش را در رودخانه بیندازم تا این که تو از
دست من خلاص شوی. بعد از این حرف مینا حرکتی کرد که خود را در رودخانه بیندازد.
ولی من وی را گرفتم و گفتم مینا با اینکه امروز من متحمل زحمت زیاد و ضرری بزرگ شدم باز یک وسیله تسلی دارم که
نجات تو است و هرگاه تو خود را در آب بیندازی و محو شوی بدبختی من بزرگتر خواهد بود زیرا خواهم فهمید که بعد از
آنهمه زحمت هنوز نتوانستم از مرگ تو جلوگیری نمایم . و تو را به تمام خدایان بابل و مصر و سوریه سوگند از این فکر صرف
نظر کن و بخواب و اگر میل به خواب نداری در گوشه ای بنشین و سکوت نما که من بتوانم بخوابم.
زن سکوت کرد و در گوشه ای از زورق نشست و من هم گلیمی را که مینا در آن پیچیده شده بود روی سر کشیدم که
بخوابم.
زیرا با این که شب چهاردهم فصل بها ر بود و بلبل ها در دو طرف شط خوانندگی می کردند و لک لک ها در نیزارهای اطراف
رودخانه صدا بر می آوردند هوای شب روی آب خنک بود.
بعد از چند لحظه مینا زیر گلیم بمن ملحق شد و گفت چون میدانم که هوا سرد است میل دارم که خود را بتو بچسبانم تا
اینکه گرمای بدن من تو را گرم نماید.
من بر اثر صدای مینا بخواب رفتم و در سحرگاه از خواب بیدار شدم و حس کردم که زورق حرکت نمی کند و برخاستم و
. دیدم که پاروز نها دست از پارو زدن برداشته اند و به آنها گفتم برای چه پارو نمی زنید
آنها گفتند که ما از شب تا صبح پارو زدیم و اکنون دستها ی ما چون چوب پارو خشک شده و کمرمان درد میکند و نمیتوانیم
پارو بزنیم و باید غذا بخوریم و چون یک قریه کنار شط دیده می شود برو از این قریه برای ما گوشت و ماست بیاور تا بخوریم
و سیر شویم . گفتم حالا موقع غذا خوردن نیست و من هنگام ظهر بهر آبادی که رسیدیم برای ش ما غذا خریداری خواهم کرد
و شما سیر خواهید شد . من بشما گفتم که باید با سرعت خود را به سرزمین اجداد برسانم و اگر شما در این جا غذا بخورید
پیشرفت ما بتاخیر میافتد و این را هم بدانید که اگر بخواهید از اطاعت امر من سرپیچی کنید من که یک جادوگر مقتدر
هستم تمام ارواح موذی را مامور خواهم کرد که بشما حمله ور شوند و گوشت بدن شما را قطعه قطعه و تناول نمایند.
با اینکه بابلی ها از جادوگر می ترسند آنها از تهدید من متوحش نشدند چون میدیدند که روز است و آفتاب می درخشد و در
روشنایی روز ارواح موذی وحشت آور نمی باشند.
بعد شنیدم که یکی از آنها می گفتم او یک نفر است و ما ده نفر و می توانیم هر کار که بخواهیم با او بکنیم . پاروزن دیگر وقتی
این حرف را شنید پاروی خود را بلند کرد که بر فرق من بکوبد ولی در این موقع فریاد کاپتا غلام من از درون ظرف سفالین
برخاست.
پاروزن ها که یقین داشتند که در آن ظرف جنازه عموی من قرار گرفته وقتی دریافتند که مرده زنده شده طوری وحشت
کردند که یکی بعد از دیگری خود را در آب انداختند و زورق بدون پاروزن شد ولی من موفق شدم که زورق را به ساحل
برسانم و در آن جا لنگر زورق را انداختم که جریان آب آن را نبرد.
مینا که از خواب بیدار شده بود موهای سر را مرتب میکرد و من از دیدار وی خوشوقت شدم زیرا مشاهده کردم که مینا
زیباتر از آن میباشد که من در حرم بورابوریاش دیده بودم.
کاپتا درون ظرف سفالین فریاد و دست و پا میزد و من بطرف او نزدیک شدم و سرش را شکستم زیرا خمیر خا ک رس
خشک شده بود.
کاپتا سر را از درون ظرف بیرون آورد و با تعجب اطراف را نگریست و پرسید این جا کجاست و من در کجا هستم و کلاه
سلطنتی من چه شد؟ و چرا لباس پادشاهی در برم نیست؟ زیرا حس میکنم که عریان میباشم و احساس سرما می نمایم و
پاهای من طوری بی حس شده که مثل این که یک مار زهردار مرا گزیده است .... سینوهه .... سینوهه. متوجه باش که مرا
اذیت نکنی و فریب ندهی چون پادشاه بابل می باشم و پادشاه کسی نیست که بتوانند با او شوخی کنند و او را فریب بدهند.
من برای این که کاپتا را تنبیه کنم تا اینکه جبران خسارتهای دیروز او شده باشد گفتم تو فراموش کردی که دیروز وقتی از
بابل خارج میشدیم تو آنقدر شراب نوشیدی که مست شدی و خواستی در زورق پاروزنان را مجروح نمائی و پیوسته از این
دم میزدی که پادشاه بابل می باشی و عدالت اجراء میکنی و پاروزنها وقتی از تو به تنگ آمدند مجبور شدند که تو را در این
ظرف محبوس نمایند تا این که تو آنها را مجروح ننمائی.
کاپتا چشم ها را بست و بفکر فرو رفت پس از این که دیدگان را گشود گفت من دیگر شراب نخواهم نوشید برای اینکه
نوشیدن شراب مرا دچار خوابی بسیار حیرت آور کرد و من میدیدم که پادشاه بابل هستم و بین مردم ع دالت را اجراء می
کنم و بعد دیدم که به حرم بورابوریاش پادشاه بابل رفتم و خواستم با یک زن نادان چند کلمه صحبت کنم ولی آن زن بمن
حمله ور شد و مرا مجروح کرد و وقایعی دیگر هم برای من اتفاق افتاد که اکنون بخاطر ندارم برای اینکه سرم درد میکند و
میل دارم که تو از دارویی که به مس ت ها میدهی تا هوشیار شوند بمن بخورانی تا این که مستی من از بین برود و درد سرم
رفع شود.
در حالی که غلام من این حرف را میزد ناگهان روی صحنه زورق چشم او به مینا افتاد و سرش را که از ظرف سفالین بیرون
آورده بود پائین برد و ناله کنان گفت ارباب من هنوز من مشغول خواب دیدن هستم چون زنی را که در حرم بورابوریاش
دیدم مشاهده میکنم... ای خدایان مصر... مرا دریابید زیرا نزدیک است دیوانه شوم.
کاپتا درون ظرف سفالین بگریه در آمد و لحظه به لحظه می گفت من دیوانه می شوم و بعد از این عقل نخواهم داشت و مثل
دیوانگان دیگر مرا از شهر بیرون خواهند کرد.
مینا به ظرف نزدیک شد و موهای سر کاپتا را گرفت و سرش را بیرون آورد و گفت درست مرا نگاه کن آیا مرا می شناسی
یا نه کاپتا گریه کنان گفت تو همان هستی که در خواب بمن حمله ور شدی و بینی و لب مرا مجروح کردی ... ای خدایان
مصر بمن رحم کنید ... و مرا از این زن نجات بدهید من میدانم که شما ای خدایان مصر نسبت به من خشمگین شده اید این
زن را بخواب من آورده اید زیرا بعد از این که من وارد بابل شدم پرستش شما را فراموش کردم و خدایان بابل را می پرستیدم.
ولی بعد از این فقط شما را خواهم پرستید.
مینا کفش را از پا بیرون آورد و دو مرتبه ولی آهسته با کفش روی صورت کاپتا کوبید و گفت چون تو در حال خواب بمن
توهین کردی این مجازات خواب ناپسند تومی باشد تا اینکه بدانی اکنون بیدار هستی یا خواب.
ولی کاپتا بیشتر گریه کرد و گفت اکنون هم من د ر حال خواب هستم برای این که حس میکنم او همانطور که مرتبه اول در

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#57 | Posted: 30 Aug 2013 15:26
خواب مرا با کفش خود زد اینک هم با کفش بمن حمله میکند.
من به کاپتا گفتم اینک براستی بیدار شده ای و لذا نباید گریه کنی و از ظرف بیرون بیا تا اینکه من ترا از مستی معالجه
کنم.
ولی کاپتا نمیتوانست از ظرف سفالین که یک خمره کوچک بود بیرون بیاید و من کمک کردم تا اینکه از ظرف خارج شد و
برای اینکه شراب از عروق او خارج شود به وی مسهل خورانیدم زیرا داروی موثر از بین بردن مستی پس از اینکه شرابخوار
از خواب طولانی بیدار میشود مسهل است و چون غلام من علاوه بر مستی شراب گرفتار نشئه تریاک هم شده بود برای
اینکه او را از اثر تریاک برهانم طنابی بکمرش بستم و او را در آب رودخانه انداختم.
غلام من بعد از اینکه خاصیت دارو آشکار شد از مستی شراب زودتر رهید و گفت دیگر احساس سر درد نم ی کنم ولی مثل
اینکه هنوز درست از خواب بیدار نشده ام چون میل دارم که بخواب بروم.
فهمیدم که میل او بخوابیدن بر اثر نشئه تریاک است که زود از بین نمیرود و مدتی ادامه دارد و باو گفتم روز دیگر تو هیچ
یک از ناراحت ی های امروز را احساس نخواهی کرد و بکلی معالجه خواهی شد و چون بر اثر تنبیه این زن که می بینی و هم
چنین ناراحتی های ناشی از تجویزهای من بقدر کافی تنبیه شده ای من جسارت تو را عفو میکنم.
کاپتا گفت مگر من نسبت بتو جسارت کرده ام
گفتم بلی و تو دیروز بر اثر نوشیدن شراب و مسخره بازی دیگران و اینکه ترا آلت مسخره کرده بودند طوری جسور شدی که
دو مرتبه نسبت بمن بی ادبی کردی لیکن برای اینکه بدانی فرق بین یک خداوند و یک بنده چقدر است من ترا می بخشم ولی
بدان که هرگاه من دیروز در غروب آفتاب ترا از مرگ نمی رهانیدم اینک تو درون این خمره کوچک کنار خمره های دیگر در
سرداب کاخ پادشاه بابل بودی لیکن جان نداشتی زیرا بورابوریاش ترا بقتل می رسانید.
آنوقت واقعه دیروز را بتفضیل برای او بیان کردم و کاپتا باور نمیکرد و تصور می نمود که من دروغ میگویم لیکن حضور
مینا او را وادار نمود هر چه من میگویم باور کند.
پس از اینکه باو فهمانیدم که دیروز چه خطری او را تهدید میکرده گفتم با اینکه ما از بابل گریختیم لیکن هنوز آن قدر از
شهر مذکور دور نشده ایم که خود را در امنیت ببینیم و اگر پادشاه بابل ما را دستگیر کند سرنگون از دیوار بابل بدار آویخته
خواهیم شد.
پاروزنان این زورق هم گریخته اند و ما نمیتوانیم که بوسیله آنها زورق را برانیم و خود را به سرزمین میتانی برسانیم و تو که
غلام من هستی اکنون باید چاره ای بیاندیشی که ما زودتر از مجاورت بابل درو شویم و چون ما از غروب دیروز تا امروز چیزی
نخورده ایم احتیاج به غذا داریم و برو از این قریه که از دور دیده میشود برای ما غذا خریداری کن و بیاور و هنگام رفتن و
مراجعت عقل خود را بکار بینداز که ما چگونه می توانیم بگریزیم و جان خود را از خشم بورابوریاش نجات بدهیم.
کاپتا با دو حلقه مس رفت و در حالی که باری بدوش نهاده بود مراجعت کرد و من دیدم که دو کوزه آشامیدنی و مقداری
غذا در بار او وجود دارد.
گفتم کاپتا آیا فکر کردی چه باید بکنیم کاپتا گفت بلی ارباب من هنگامی که من از اینجا برای خرید غذا میرفت فکر
کردم و در مراجعت هم فکر نمودم فهمیدم که من دیروز خواب نمی دیدم و آنچه مشاهده میکردم در بیداری اتفاق افتا ده و
لذا شراب گناهی ندارد زیرا مشاهدات من ناشی از مستی نبود و من خطا کردم که امروز توبه نمودم که دیگر شراب ننوشم.
کاپتا اینرا گفت و بدون اینکه منتظر اجازه من باشد یک از کوزه ها را برداشت و شروع به نوشیدن شراب کرد و لحظه لحظه
برای تازه کردن نفس دهان از کوزه بر میداشت و بر خدایان مصر حتی خدای ان بابل درود میفرستاد و بعد از اینکه آنقدر
نوشید که دیگر نمی توانست شرابی بیشتر در شکم جا بدهد کوزه نیمه خالی را زیر نیمکت زورق که مکانی خنک بود نهاد و
کف زورق دراز کشید و خوابید.
من طوری از این حرکت به خشم در آمدم که خواستم با یکی از پاروهای زورق او را بزنم و مجازات کنم ولی مینا مخالفت کرد و گفت غلام تو کاری عاقلانه کرد و ما هم باید از او سر مشق بگیریم و شراب بنوشیم تا اینکه به نشاط بیائیم زیرا امروز روزی خوش است و بورابوریاش هر روز هم وسیله داشته باشد باری امروز قادر به دستگیری ما نخواهد بود و
ما باید از اینروز بهار که گندمها کنار رودخانه سبز است و لک لک ها بصدا در آمده اند و مرغابیها با گردنهای بلند در آسمان پرواز می کنند که بروند و لانه بسازند و تخم بگذارند استفاده نمائیم چون شاید روزی دیگر که این اندازه خوش و با صفا باشد نصیب ما نشود.
اینحرف در من اثری زیاد کرد و گفتم مینا هنگامی که من در بابل برای دیدار منجمین ببرج آنها میرفتم از آنها میشنیدم
که سرنوشت انسان از طرف ستارگان معلوم خواهد شد و ما نخواهیم توانست که سرنوشت خود را تغییر بدهیم و لذا من
پیشنهاد تو را می پذیرم و امروز را در این نقطه بخوشی خواهیم گذرانید و چون هوا گرم شده خوب است وارد آب شویم و
بدن را خنک نماییم.
لباس از تن کندیم و در رودخانه شنا نمودیم و پس از خنک شدن بزورق برگشتیم و غذا خوردیم و شراب نوشیدیم و مینا
برای اینکه بمن نشان بدهد که برای خدای خود چگونه میرقصد کف زورق رقصید و من باو گفتم مینا بیش از این نرقص.
زن پرسید برای چه بیش از این نرقصم گفتم تو زیبا هستی و هنگام رقص زیباتر میشوی و وقتی بانگاه خود که مثل پرتو ماه
روی آب رودخانه است بمن نظر میاندازی من احساس بی تابی میکنم . (در زبان فارسی آنهم موقع روز نگاه زن را تشبیه به
پرتو ماه روی رودخانه نمیکنند ولی در این کتاب تمام تشبیهات و همچنین سبک بیان مطالب مصری زیرا نویسنده تمام
حوادث و مطالب خود را از تاریخ گرفته و لذا خوانندگان نباید بر مترجم خرده بگیرند که چرا نگاه مینا را تشبیه به پرتو ماه
روی رودخانه وصف کرده است ).
ولی من نمیخواهم بزنی بگویم که او خواهر من است زیرا یکمرتبه زنی را خواهر خود کردم و او طوری مرا بدبخت نمود که
هیچ طبیب مصری تا امروز آنقدر بدبخت نشده است.
مینا گفت معلوم میشود که در کشور تو زنها مردها را فریب میدهند و آنها را بدبخت میکنند ولی من قصد ندارم که تو را
فریب بدهم و بدبخت کنم و خدای منهم گفته که من نباید خود را بمردها تسلیم نمایم مگر وقتی که یکمرد را بپسندم و من
هنوز مردی را برای اینکه بتوانم با او تفریح کنم نپسندیده ام ولی بگو بدانم زنی که تو را بدبخت کرد اهل کدام کشور بود و
چگونه تو را بدبخت نمود.
گفتم او برای اینکه خواهر من بشود تمام هستی مرا از دستم گرفت و حتی مرا وادار نمود که قبر پدر و مادرم را بفروشم و من
والدین خود را نتوانستم در قبر آنها دفن کنم.
مینا گفت آیا منظور تو از خواهر شدن اینست که میخواستی از آنزن متمتع شوی
گفتم بلی مینا گفت آیا او برای اینکه تو را از خود متمتع کند هر چه داشتی از تو گرفت و تو را وادار نمود که قبر والدین
خود را بفروشی.
گفتم بلی مینا گفت این روش مخصوص آنزن بود یا اینکه در کشور شما تمام زنها اینطور هستند و برای اینکه مردی را از
خود بهر همند کنند هرچه دارد از او میگیرند.
گفتم زنهای دیگر هم برای اینکه مردی از آنها بهره مند شود چیزی از مرد میگیرند و در مصر هیچ زن بدون دریافت چیزی
همسر یکمرد نمیشود.
مینا گفت این یک رسم وحشیانه است و اگر من درست فهمیده باشم در مصر هر مرد که میخواهد زن بگیرد باید زر

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#58 | Posted: 30 Aug 2013 15:26
و سیم بدهد و مثل کنیز زن را خریداری کند وگرنه از زن بهره مند نخواهد شد.
گفتم همین طور است ولی مقدار زر و سیم فرق میکند و آدمهائی که غنی ترند برای خریداری زن بیشتر زر و سیم میدهند .
مینا گفت در اینصورت نباید حیرت کرد چرا تمام زنهای خود فروش از مصر میآ یند زیرا در جائی که زناشوئی بسته به
فلزات باشد و تا مرد فلز ندهد نمیتواند زن بگیرد و تا زن فلز دریافت ننماید شوهری را اختیار نمی کند دیگر زن و مرد
بیکدیگر علاقه مند نمیشوند و فقط به فلز علاقه پیدا میکنند و هر کس بیشتر فلز بدهد جگر خود را باو تفویض مینمایند .
ولی من از سرزمینی هستم که در آنجا زن و مرد برای فلز با یکدیگر آمیزش نمیکنند و چیزهائی را که خدایان برایگان بآنها
داده اند در معرض فروش نمی گذارند و در کشور ما هرگز شنیده نشده زنی برای اینکه مردی را از خود بهره مند کند او را از هستی بیندازد و حتی قبر پدر و مادرش را بگیرد.
در آنجا زن و مرد همینکه یکدیگر را پسندیدند زن و شوهر میشوند و نه زن از مرد چیزی میخواهد و نه مرد از زن و من اگر
خود را وقف خدای خویش نمیکردم هر مرد را که می پسندیدم به شوهری انتخاب مینمودم و امروز هم که خود را وقف خدا
کرده ام باز میتوانم مردی را که می پسندم به شوهری انتخاب کنم مشروط بر اینکه دوشیزگی خود را بخدای خویش تقدیم و
بعد شوهر نمایم.
گفتم مینا دنیا وسیع است و در این جهان خدایان بسیار وجود دارند و بقدری شماره خدایان زیاد است که هنوز کسی پیدا
نشده که بتواند نام آنها را بخاطر بسپارد و هر دوره مردم از بیم خدایانی جدید بوجود میآورند و آنها را میپرستند و لذا تو
میتوانی از خدای خود صرف نظر کنی و با من بکشوری بیائی که در آنجا خدای تو قدرتی ندارد و خدایان دیگر آنجا هستند
که تو را مجبور نمیکنند که دوشیزگی خود را بآ نها تقدیم کنی و در آنجا تو خواهر من خواهی شد یعنی زن من میشوی
مینا گفت بهر کشور که من بروم قدرت خدای من شامل من میشود و محال است که بتوانم به نقطه ای بروم که در آنجا
قدرت خدای من نباشد.
بعد مینا بمن نزدیک شد و دستم را گرفت و گفت من تو را می پسندم و حاضرم که زن تو بشوم ولی نمیتوانم که دوشیزگی
خود را بتو بدهم زیرا دوشیزگی من بخدایم تعلق دارد.
گفتم مینا اینحرف که تو میزنی مثل حرفی است که تمام زنهای جوان و زیبا میزنند و هر یک برای اینکه مردی را که
خواهان آنها میباشد اذیت کنند عذری میتراشند یکی میگوید من تو را دوست دارم ولی زر و سیم نداری و دیگری میگو ید
من تو را دوست میدارم ولی چون خدای مرا نمی پرستی نمیتوانم خواهر تو باشم و تو هم میگویی حاضری خواهر من شوی
ولی دوشیزگی خود را باید به خدای خود تقدیم کنی.
مینا گفت من یکزن نادان نیستم و علاوه بر زبان کشور خود زبان مصری و زبان بابلی را میدانم و میتوانم نام خود را بنویسم
آنهم با سه شکل. من میدانم که مردم در کشورهای مختلف خدایان گوناگون را می پرستند و اطلاع دارم که در تمام کشورها آنهایی که غنی هستند بخدایان خود اعتقاد ندارند ولی برای دو منظور خویش را معتقد بخدایان جلوه میدهند یکی اینکه رسم و عادت اینطور است و دیگر اینکه باید خود را بخدایان معتقد نشان بدهند تا اینکه بتوانند طبقات فقیر و غلامان را که معتقد بهمان خدایان هستند بکار وادارند و از کار آنها بیشتر ثروتمند شوند زیرا اگر طبقات فقیر و غلامان بدانند که اغنیا بخدایان عقیده ندارند بر آنها خواهند شورید . و عقیده طبقات فقیر و غلامان در مصر و بابل و جاهای دیگر بخدایان بهترین وسیله مطیع نگاهداشتن آنها میباشد و آنقدر که این عقیده فقرا و غلامان را مطیع اغنیاء میکند ترس شلاق و مرگ آنها را وادار باطاعت نمی نماید.
من تمام اینها را میدانم لیکن چون از خردسالی مرا با عقیده بخدای خود بزرگ کرده اند و پیوسته مشغول رقص برای خدای خویش بودم هیچ قوه نمیتواند اعتقادم را بآ ن خدا از من سلب نماید و اگر تو هم مثل من از کوچکی مقابل گاوهای نر
میرقصیدی و هنگام رقص از وسط شاخ های نوک تیز آنها میپریدی و با کف پا بدهان آنها که می غریدند میزدی میفهمیدی
که من چه میگویم و کسی که اینطور به خدای خود معتقد شد دیگر سلب عقیده نمی کند ولی یقین دارم که تو هرگز رقص
دختران و پسران جوان را مقابل گاوهای نر خشمگین ندیده ای.
گفتم من شنیده ام که در بعضی از کشورها با گاو نر بازی میکنند و مقابل گاوها میرقصند و خشم آنها را تحریک می نمایند
ولی فکر میکردم که اینکارها برای اینست که تماشاچیان تفریح کنند و از گفته تو معلوم است که اینکار یک علت مذهبی
دارد و برای این مقابل گاوهای نر میرقصند که بوظیفه مذهبی خود عمل نمایند و ما هم در کشور مصر گاو را میپرستیم.
لیکن گاوی که ما می پرستیم با گاوهای شما فرق دارد چون ما فقط یک گاو را می پرستیم و این گاو که دارای علایم مخصوص است در هر نسل بشری یعنی در هر بیست سال یکمرتبه بوجود می آید و وقتی گاوی بوجود آمد که دارای تمام علایم مشخص بود آنوقت ما میفهمیم که دارای علایم خدایی است و او را می پرستیم تا وقتی که بمیرد.
ولی ما هرگز مقابل گاوهای نر نمی رقصیم و دوشیزگی دختران مصر را به گاوهای نر تقدیم نمیکنیم در صورتی که تو
میخواهی که دوشیزگی خود را به گاوها تقدیم نمائی و حال که یک جانور باید از دوشیزگی تو برخوردار شود برای چه آنرا به سگ و اسب تقدیم نمیکنی مینا از اینحرف طوری به غضب در آمد که دو سیلی سخت به صورت من زد و رنگش از خشم بر افروخته شد و گفت ای طبیب نادان مصری راجع به چیزی که از آن اطلاع نداری حرف نزن زیرا اطلاعات تو راجع بخدای من بیش از اطلاعات یک
مگس راجع به نقره و طلا نیست.
در حالی که صورت من از سیلی های مینا می سوخت دانستم که اصرار بدون فایده است و مینا رضایت نمیدهد که خواهر من شود مگر اینکه بدوا دوشیزگی خود را بخدای خویش و باحتمال قوی گاوها تقدیم نماید این بود که بعقب زورق رفتم و برای سرگرمی شروع به رسیدگی بداروهای خود کردم.
مینا هم در قسمت جلوی زورق شروع برقص کرد و من متوجه شدم که این رقص فقط برای عبادت بخدای او نیست بلکه
تمرین میکند تا اینکه عضلات او پیوسته در فرمانش باشد.
مینا طوری میرقصید که محال بود یک رقاصه عادی بتواند آنطور برقصد زیرا گاهی دو دست را کف زورق می نهاد و دو پا را چنان بلند میکرد که مثل اینکه بدن او یک قطعه چوب است و گاهی طوری کمر را از عقب خم می نمود که سرش بزمین
میرسید بدون اینکه پاهایش از زمین جدا شود.
وقتی که من رقص عجیب او را برای خدایش دیدم دانستم که اصرار من در مورد مینا بدون فایده است و کسی که این
زحمات شاق را برای خدای خود تحمل مینماید حاضر نیست که خواهر من شود مگر اینکه دوشیزگی خود را بدواٌ بخدای
خویش تقدیم کند.
کسی که این اندازه بخدای خود عقیده دارد خواستن چیزی از وی که مغایر با مذهب او باشد دور از مردانگی است . این بود که تصمیم گرفتم که بعد از آن از وی درخواست نکنم خواهر من شود.
مینا بعد از اینکه رقصید بدن خود را مالش داد و لباس پوشید و آنگاه در جلوی زورق نشست و مشغول گریه کردن شد من وسایل طبی خود را رها کردم و بطرف او رفتم و با ملایمت زیاد باو گفتم مینا آیا تو بیمار هستی مینا بمن جواب نداد و
دستم را عقب زد و بیشتر گریه کرد . گفتم مینا با اینکه من خیلی بتو میل دارم مطمئن باش برای اینکه گرفتار اندوه نشوی
هرگز از تو نخواهم خواست که خواهر من باشی و از من نترس.
مینا سر بلند کرد و با یک حرکت اشک چشمها را پاک نمود و گفت تو چقدر ابله هستی که تصور میکنی که من از تو
میترسم. من از تو هیچ وحشت ندارم و برای تو گریه نمی کنم بلکه برای تقدیر خود گریه مینمایم که مرا از خدایم جدا کرد و
من اگر از خدای خود جدا نمیشدم اینطور ضعیف نمی گردیدم که نگاه یک مرد مثل تو مرا متزلزل نماید.
من دست او را گرفتم و اینمرتبه دستم را عقب نزد و صورتش را بطرف من کرد و گفت سینوهه چون تو مرا از پادشاه بابل نجات دادی من میباید به عنوان پاداش این خدمت شریک زندگی تو می شدم لیکن اگر تو بدانی که خدای من کیست از
اینکه نمی توان پاداش بتو بدهم حیرت نمی نمائی ما نباید راجع بخدای خود با خارجی ها زیاد صحبت کنیم و هر چه میدانیم
بآنها بگوئیم ولی من میتوانم بتو بگویم که خدای ما خدای دریاست و در یک غار واقع در کوه زندگی میکند و هر کس که وارد
غار مزبور میشود گرچه میتواند از آنجا خارج گردد ولی آنقدر احساس سعادت می نماید که هرگز از آنجا خارج نخواهد شد و بهمین جهت تا امروز کسی از آن غار خارج نشده. بعضی می گویند که خدای ما با اینکه خدای دریا می باشد شبیه به گاو است و برخی اظهار میکنند که او شبیه به آدم می باشد ولی سرش به گاو شباهت دارد. هر سال از بین دختران جوان که قبلاٌ رقص فرا گرفته اند دوازده نفر را با قرعه انتخاب می نمایند و هر یک از این دوازده تن در ماه یکمرتبه هنگامی که ماه در حال بدر است وارد غار خدا میشوند . من هم یکی از آن دوازده نفر بودم که میباید در یکشب ماهتاب وارد غار شوم ولی چون مرا ربودند و مثل کنیز به پادشاه بابل فروختند نتوانستم باین سعادت بزرگ برسم.
در تمام مدتی که من در اسارت بودم به آن غار فکر میکردم و اکنون هم در فکر آن غار و خدا هستم و هیچ آرزوئی ندارم جز
اینکه بروم و دوشیزگی خود را در آن غار بخدای خود تقدیم کنم اما اگر از غار بیرون آمدم زن تو خواهم شد ولی گفتم
کسانی که وارد غار خدای ما میشوند طوری احساس سعادت مینمایند که هرگز از آنجا قدم بیرون نمیگذارند.
گفتم مینا اکنون من می فهمم که تو اهل جزیره کرت هستی . (جزیره کرت جزیر ه ای بزرگ در دریای مدیترانه است که در گذشته دارای تمدنی درخشان بود ).
زیرا هنگامی که در سوریه بودم دریاپیمایانی که از جزیره کرت می آمدند می گفتند که خدای سکنه جزیره کرت در یک غار
زندگی می نماید و شبیه به گاو است و من حاضرم که تو را به جزیره کرت ببرم تا هر طور که میخواهی با خدای خود رفتار
کنی.
مینا گفت سینوهه در بین تمام مردهایی که من دیده ام تو یگانه مردی هستی که من تو را میپسندم چون علاوه بر اینکه
جان مرا نجات دادی در تو چیزهائی هست که مرا بطرف تو جلب میکند ولی نمیدانم چیست و من میل دارم از حالا تا وقتی که به کرت میرسیم من و تو بخوشی زندگی نمائیم و باز میگویم بعد از اینکه دوشیزگی خود را بخدایم تقدیم کردم اگر از غار خارج گردیدم زن تو خواهم شد.
آنوقت مینا با انگشتان خود صورت مرا نوازش کرد و صورتش را نزدیک صورت من آورد و لبهای خود را بصورتم مالید و من هم صورت او را میبوسیدم و طوری لذت میبردم که شاید اگر او خواهر من میشد آن اندازه خوشوقت نمی شدم.
وقتی شب فرا رسید غلام من بیدار شد و دهان دره ای کرد و چشم ها را مالید گفت ای آمون خدای بزرگ مصر من از تو
سپاسگزارم که سر دردم را از بین بردی و دیگر سرم مانند یک قطعه مس که بین سندان و پتک قرار بگیرد، رنج نمیبرد ولی
شکم من بقدری گرسنه است که گوئی چند شیر گرسنه جوان در شکم من هستند و غذا میخواهند.
سپس بدون این که منتظر اجازه ما باشد برخاست و مقداری از غذا را که خود او خریداری کرده بود خورد و هنگام خوردن
طیور استخوان آنها را در رودخانه میانداخت.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#59 | Posted: 30 Aug 2013 15:29

فصل نوزدهم

وقتی جوع او فرو نشست گفتم کاپتا قرار بود که تو به ماد اندرز بدهی و بگوئی که ما چه باید بکنیم که خود را نجات بدهیم زیرا بعید نیست که سربازان پادشاه در تعقیب ما باشند و بخواهند ما را دستگیر کنند. کاپتا گفت اگر من درست فهمیده باشم تو گفتی که پادشاه بابل تا مدت سی روز در صدد یافتن تو بر نمیآ ید و قدغن کرده که تا سی روز تو قدم به کاخ سلطنتی نگذاری در این صورت خود او بفکر تو نخواهدافتاد و تصور می نماید که در نقطه ای دور افتاده مشغول مومیائی کردن لاشه من هستی ولی شاید پاروزنانی که از این زورق فرار کرده اند یا خواجه های حرم این موضوع را باطلاع پادشاه بابل برسانند که در این صورت باید ترسید و گریخت زیرا اگر بورابوریاش مرا دستگیر کند بکام شیر خود خواهد انداخت و تو و این زن را سرنگون از حصار بابل می آویزد تا این که جان تسلیم نمائید و اگر تو بوسیله تریاک مرا بی هوش نکرده بودی و من هوش و حواس خود را از دست نمیدادم تو را راهنمائی میکردم . ولی این تریاک تو بقدری موذی بود که با این که سردرد من از بین رفته هنوز قدری گیج هستم . معهذا تو را به مناسبت این که به من تریاک خورانیدی و در خمره جا دادی و این موضوع منافی با حیثیت من است می بخشم. گفتم کاپتا این حرفها را کنار بگذار و راه چاره ای بما نشان بده که بتوانیم جان را نجات بدهیم.کاپتا گفت من میدانم که تو بدون من مانند بره ای هستی که مادر خود را گم کرده باشد و مرتب بع بع کند . و اگر من نبودم تاکنون بر اثر اینکه نمی توانی خود را از مهلکه ها نجات بدهی جان می سپردی. گفتم بگو چه باید کرد و چگونه بگریزیم. کاپتا گفت این زورق که دارای ده پاروزن بود بزرگ است و ما نمیتوانیم دو نفری زیرا این زن نمیتواند پارو بزند این زورق را بحرکت در آوریم و بر خلاف جریان آب مسافرت نمائیم . این است که باید از مسافرت با زورق صرفنظر کنیم و در عوض بکوشیم که دو الاغ بدزدیم و از راه می پیمائیم و شب ها در آبادی ها بوسیله فال گیری و مسخره و رقص روستائیان را مشغول می نمائیم و در صورت امکان قدری مس از آنها خواهیم گرفت . تو باید طبابت خود را پنهان کنی و در عوض مانند منجمین بابل طالع مردم را ببینی و من هم بوسیله حکایات خنده دار آنها را خواهم خندانید و مینا نیز با رقص آنان را مشغول خواهدکرد. دیگر اینکه فوری از این جا باید رفت . زیرا پاروزنها چون ده نفر هستند بزودی بر ترس خود غلب خواهند نمود و در صدد بر می آیند که زورق خویش را بدست بیاورند. من متوجه شدم که کاپتا راست میگوید و پاروزنان ممکن است درصدد بر آیند که به ما حمله ور شوند تا اینکه زورق خویش را از ما بگیرند . ما لباس خود را با گل و لجن رودخانه آلودیم و زر و سیم را بین خود تقسیم کردیم و در همیا ن هائی که در زیر لباس داشتیم پنهان کردیم. (همیان عبارت بود از یک کمربند مجوف که در جوف آن زر و سیم را پنهان میکردند ).کاپتا میگفت که من وسائل طب و جراحی خود را بآ ب رودخانه بیندازم . لیکن من نمیتوانستم از وسایل طبی خویش صرف نظر کنم و آنها را درون گلیمی که مینا در آن پیچیده شده بود بر پشت کاپتا نهادم و همین که هوا تاریک شد از درون مزارع براه افتادیم و خود را به جاده کاروان رو رسانیدیم. آن شب تا صبح راه رفتیم و در بامداد به یک قریه رسیدیم که سکنه آن تا آن موقع جز بطور نادر رنگ فلز ندیده بودند و در کلبه های گلی زندگی میکردند و زمین را با چوب و سنگ تیز شخم میزدند. من به کاپتا گفتم که سرقت دو الاغ خوب نیست برای این که سکنه محل را با ما دشمن می کند و همان بهتر که دو الاغ از آنها خریداری کنیم و بهای آنرا با مس بپردازیم.ما با دادن قدری مس دارای دو الاغ شدیم و کاپتا از حمل بار آسوده ش د و از آن پس در جاد ه های طولانی بابل براه ادامه دادیم و هر روز بعد از اینکه هوا گرم می شد در قریه ای توقف میکردیم و در میدان قریه یا کنار رودخانه هنرهای خود را بنظر روستائیان میرساندیم. من بطوری که در برج بابل دیده بودم برای روستائیان فال میگرفتم و بآنها نوید میدادم که محصولی فراوان بدست خواهند آورد و آب رودخانه برای شرب مزارع زیاد خواهد شد و زنهای آنها پسر خواهند زائید و اگر جوانان از من درخواست فال گرفتن میکردند بآ نها مژده میدادم دختری زیبا را بزنی خواهند گرفت. من نمیخواستم حقایق را بآ نها بگویم زیرا اگر م ی گفتم که مامورین وصول مالیات غلات و چهارپایان آنها را بزور خواهند گرفت و با چوب پشتشان را سیاه خواهند نمود و رود طغیان میکند و نیمی از مزارع آنها را آب خواهد برد و نیم دیگر طعمه ملخ خواهد گردید آنها که مردمی ساده بودند دچار ناامیدی می شدند. هر چه بیشتر راه می پیمودیم و آفتاب زیادتر بر ما می تابید بیشتر شبیه به سه مسخره دوره گرد می شدیم و بعد از رسیدن بیک دهکده در حالی که من برای مردم فال میگرفتم کاپتا با حکایات عجیب و روایات خنده آور آنها را قرین حیرت میکرد یا وادار بخنده مینمود. وقتی کاپتا برای آنها حکایت میکرد که در جهان مللی هستند که وقتی راه میروند سر را از تن جدا مینمایند و زیر بغل میگیرند تا اینکه سر بر تن آنها سنگینی نکند یا اینکه مبذل به گرگ یا گوسفند میشوند مردم ساده دل این حرف را می پذیرفتند و هیچکس نمی پرسید وقتی سر از تنه جدا شد چگونه صاحب سر زنده می ماند. ما در این سفر بابت بهای غذا هیچ فلز ندادیم . بهر جا که می رسیدیم همین که فال من و حکایات کاپتا و رقص مینا شروع میشد مردم آنقدر برای ما غذا می آوردند که بیش از احتیاجمان بود. در آن سفر با اینکه من نمیخواستم طبابت کنم وقتی وارد قری ه ای شدیم که من بدن پشم آلود مردها و زنها را م ی دیدم به آنها میگفتم چگونه بوسیله زرنیخ و آهک موهای بدن را بزدایند تا اینکه از خارش و زشتی در امان باشند و هنگامی که من حس میکردم که چشم روستائیان معیوب است و اگر معالجه نشوند کور خواهند شد برایگان آنها را معالجه می نمودم. زنها وقتی آهک و زرنیخ بکار میبردند و می دیدند که یکمرتبه مانند دوشیزگان ده ساله دارای بدنی بدون مو شده اند طوری بوجد در می آمدند که لذیذترین اغذیه خود را بما هدیه میکردند. من علاوه بر این که بوسیله معالجه روستائیان آنها را از خود خشنود میکردم با این مداواها تمرین هم مینمودم تا اینکه معلومات طبی خود را فراموش نکنم و مهارت دست من در جراحی از بین نرود. بر اثر مسافرت در سرزمین گرم بابل پاهای من دارای تاول شد و دستهایم آبله زد و رنگ پوست صورت و بدنم سیاه گردید ولی پیوسته خوشوقت بودم و در ته دل خویشرا شادمان میدیدم برای اینکه مینا کنار من بود و هر دفعه که او را می نگریستم تبسم میکرد. هر شب که می خوابیدم مینا کنارم استراحت می نمود و صبح که بر میخاستم قبل از این که زورق طلائی شمس را در آسمان ببینم صورت و اندام مینا را تماشا میکردم و او در نظرم از خورشید زیباتر بود و از مینا گذشته در آن مسافرت من خود را بکلی از قیود زندگی فارغ البال میدیدم و هیچ اندوه برای زمان حال و آینده نداشتم و هیچ کار فوری نبود که من برای انجام آن خود را ملول ببینم. ما بیشتر هنگام شب یعنی نیمه شب براه میافتادیم تا اینکه از حرارت آفتاب مصون باشیم و وقتی قدری روز بالا می آمد بدون اینکه خود را خسته نمائیم در اولین آبادی توقف و استراحت میکردیم و نزدیک نیمه روز از خواب بر می خاستیم و روستائیان را اطراف خود جمع می نمودیم و آنوقت تا غروب اوقات ما صرف مشغول کردن آنها میشد و این کار هم برای ما تفریح بود زیرا خود بیش از آنها از کارهای خویش لذت میبردیم. وقتی شب فرا میرسید و روستائیان میخوابیدند ما نیز می خوابیدیم و روز بعد براه ادامه میدادیم و این روش تا روزی که به سرحد کشور میتانی رسیدیم ادامه داشت. بعد از ورود به سرحد کشور مزبور دو چوپان که دیدند ما مردمی فقیر هستیم از روی ترحم بدون این که توجه مرزداران بطرف ما معطوف شود راهنمائی کردند و ما را بداخل کشور بردند و ما وارد شهر میتانی شدیم و در آنجا لباسی فراخور شان خود خریدیم و بدن را شستیم و لباس پوشیدیم و در یکی از مهمانخانه ها سکونت نمودیم. چون زر و سیم من کم شده بود بعد از ورود به

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#60 | Posted: 30 Aug 2013 15:29
میتانی تصمیم گرفتم که مدتی در آنجا توقف کنم و بوسیله طبابت سیم و زر بدست بیاورم.بزودی شماره کسانی که بمن مراجعه میکردند بقدری زیاد شد که من مجبور شدم از بعضی از بیماران درخواست نمایم که روزهای دیگر برای درمان امراض خود بمن مراجعه نمایند. مینا خیلی جلب توجه سکنه میتانی را میکرد و هر مرد توانگر که او را میدید میخواست که وی را از من خریداری کن ولی من حاضر نبودم مینا را بفروشم چون وجود وی برای من مثل آفتاب و غذا لازم شده بود.غلام من کاپتا که در مسافرت لاغر گردیده بود فربه شد و عده ای از زنهای جوان و زیبا گردش را گرفتند و وقتی حکایت خنده آور او را می شنیدند تفریح میکردند. یکی از حکایات کاپتا که بسیار جلب توجه میکرد داستان یک روز سلطنت او در بابل در روز سیزدهم بهار بود و کاپتا برای نقل این داستان استعدادی خاص نشان میداد و زن ها از فرط خنده روی زمین می غلطیدند و می گفتند زبان این مرد مانند یک رودخانه دراز و سریع است.در میتانی بمن خوش می گذشت تا اینکه مشاهده کردم که شبها مینا گریه میکند من میدانستم که علت گریه او این میباشد که از خدای خود دور است و باو گفتم مینا من میدانم که تو برای چه گریه می کنی زیرا بتو گفتم که تو را به کرت خواهم رسانید و هنوز تو را به وطنت نرسانیده ام.متاسفانه من نمی توانم اکنون به کرت مسافرت کنم زیرا مجبورم که برای انجام کاری بکشور هاتی بروم . ولی چون کشتی های کرت زیاد به کشور هاتی می آید من می توانم که تو را بوسیله یکی از آن کشتی ها به کرت برسانم.آنچه من به مینا میگفتم خیلی دور از حقیقت نبود زیرا بطوری که در آغاز سرگذشت خود گفتم فرمانده ارتش مصر مرا مامور کرده بود که به کشورهای دیگر بروم و راجع بوضع نظامی آنها اطلاعاتی تحصیل کنم و در مراجعت به مصر برای او نقل نمایم و از جمله باید به کشور هاتی بروم و ببینم که پادشاه آن کشور چقدر سرباز دارد و وسائل جنگ او چگونه است . ولی علاوه بر این موضوع من نمی خواستم که مینا را مستقیم به کرت ببرم و او را به خدایش تحویل بدهم. بلکه مایل بودم که بعنوان مسافرت به هاتی باز مدتی او را نزد خود نگاهدارم. باو گفتم مینا سالی یکمرتبه از این کشور یک هیات به کشور هاتی میرود تا اینکه خراج کشور میتانی را به پادشاه هاتی تسلیم نماید. هنگامی که این دسته حامل خراج براه میافتد راهها امن است و دزدها نمی توانند به مسافرین حمل هور شوند. اکنون موقع حرکت این هیات است و من باید از این فرصت استفاده نمایم و به کشور هاتی بروم و گرنه مجبور خواهم شد که مسافرت خود را تا سال آینده که موقع حرکت حاملین خراج میرسد به تاخیر بیندازم. من بتو اصرار نمیکنم که با من به کشور هاتی بیایی زیرا نمی خواهم بیش از این تو را از خدایت دور کنم و اگر مایل باشی من از اینجا تو را به سوریه میبرم که با کشتی به کرت بروی و اگر توانستم به موقع مراجعت کنم که با حاملین خراج به هاتی خواهم رفت وگرنه مسافرت من موکول به سال آینده خواهد شد. مینا گفت سینوهه من مایل نیستم که به مناسبت بردن من از اینجا به سوریه مسافرت تو به هاتی بتاخیر بیفتد . زیرا بطور قطع اهمیت مسافرت تو بآ نجا بیش از این است که من به کرت بروم. من شنیده ام در سواحل کشور هاتی دختران جوان مقابل گاو میرقصند و من خواهم توانست که در آنجا رقص مقابل گاوهای نر را تمرین نمایم زیرا مدتی است که این رقص را نکرده ام و بیم دارم که ورزیدگی من در این رقص از بین برو د . گفتم من از موضوع رقص مقابل گاوها در کشور هاتی اطلاعی ندارم ولی میدانم که از آنجا بوسیله کشتی می توان به کرت رفت. مینا گفت هر جا که تو بروی من با تو میایم ولو به کشور هاتی باشد. ولی غلام من کاپتا وقتی شنید که ما به هاتی میرویم اندوهگین شد وبه خشم در آمد و گفت ما هنوز از یک خطر نجات پیدا نکرده تو میخواهی ما را گرفتار خطری دیگر نمائی . مگر تو نمی دانی مردمی که در هاتی زندگی می کنند مانند درندگان هستند و بیگانگان را به قتل می رسانند تا این که گوشت آنها را بخورند و اگر آنها را بقتل نرسانند چشمشان را کور می کنند تا این که آنها را در آسیاب های خود ببندند و آسیاب را بوسیله آنها بگردانند و غلات را آرد نمایند . بعد کاپتا خطاب به مینا گفت ارباب من دیوانه است ولی تو هم که رفتن او را به هاتی تصویب میکنی مانند او دیو انه هستی . من اگر پزشک بودم استخوان سر سینوهه را سوراخ میکردم تا آن که بخارهای موذی را از سرش بیرون می آوردم که دیگر از این افکار خطرناک در سرش بوجود نیاید . ولی من پزشک نیستم اما می توانم همانطور که وی مرا در یک خمره جا داد من هم او را در یک خمره جا بدهم و چند زالو بسرش بیندازم تا این که عقلش بازگشت نماید. آنوقت کاپتا شروع بناله کرد و گفت لعنت به آن روزی باد که من متولد شدم که اینطور گرفتار یک ارباب دیوانه بشوم ... تازه من قدری فربه شده بودم و شکمم بالا آمده بود لیکن باز باید گرفتار بدبختی مسافرت آنهم در کشور آدمخوارها شوم. من که دیدم کاپتا آرام نمی گیرد عصا را برداشتم و چند ضربت روی پشت و شانه او زدم تا اینکه آرام گرفت و گفتم کاپتا هر غلام دیگر جای تو بود و اینطور نسبت به من جسارت میکرد من او را میفروختم ولی چون تو پیر هستی و مدتی است که نزد من می باشی من حاضرم که تو را به ازمیر بفرستم تا اینکه از خانه من در آنجا نگاه داری کنی تا من از این سفر مراجعت نمایم. کاپتا گفت با اینکه نمی خواستم به هاتی مسافرت کنم نمی توانم بگذارم که تو تنها باین کشور بروی زیرا تنها رفتن تو بآنجا مثل اینست که یک کودک نوزاد را وسط یک عده گرگ بیندازند ولی بگو بدانم که آیا برای رفتن به کشور هاتی باید با کشتی از راه دریا رفت گفتم نه و کسانی که از این جا به هاتی میروند از راه خشکی مسافرت می نمایند غلام من گفت درود باد بر آمون خدای بزرگ مصر زیرا من سوگند یاد کرده بودم که هرگز قدم به یک کشتی نگذارم و در دریا مسافرت نکنم ولی چون در این سفر لزومی ندارد سوار کشتی شویم من با تو خواهم آمد. و آنوقت کاپتا مشغول تهیه وسائل و توشه مسافرت گردید و چون در این کار بصیرت داشت بهتر از من از عهده بر می آمد.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 6 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سینوهه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites