تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سینوهه

صفحه  صفحه 7 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#61 | Posted: 30 Aug 2013 15:31 | Edited By: yemard1

فصل بیستم

مردم بقدری از نام هاتی ترسیده اند که اگر من بگویم هاتی کشوری است آرام و امن کسی باور نمی کند که راست میگویم. گرچه سکنه هاتی مردمی خشن هستند و در جنگ ها بیرحم می باشند ولی در داخل کشور آنها که یبشتر مناطق کوهستانی است و امنیت حکمفرما است. در هاتی اگر اموال کسی را در جاده ها بدزدند پادشاه کشور دو برابر اموال او را بوی میدهد و هرگاه کسی بر اثر حمله دزدان در راه بقتل برسد پادشاه معادل آنچه مقتول در زمان حیات خود تحصیل کرده ببازماندگان تادیه مینماید بطوری که بازماندگان مقتول از حیث معاش نگرانی نخواهند داشت این است که مسافرت ما در جاده های کشور هاتی بدون هیچ حادثه قابل ذکر گذشت و ارابه های جنگی پادشاه جلو و عقب ما حرکت مینمودند و هر روز برای ما خواربار تهیه میکردند تا اینکه به شهر ختوشه پایتخت کشور هاتی رسیدیم. وقتی صحبت از شهرهای بزرگ جهان میشود مردم نام شهرهای طبس و بابل و نینوا را میبرند . من نینوا را ندیده ام و نمیدانم چطور است ولی میتوانم گفت که شهر ختوشه پایتخت کشور هاتی از بعضی جهات حتی بر طبس برتری دارد. در این شهر پادشاهی سلطنت میکند که هم رئیس کشور است و هم رئیس مذهبی و هم قاضی بزرگ و من تصور نمی نمایم که در هیچ جای دنیا یک پادشاه بقدر آنمرد دارای قدرت باشد. انسان وقتی وارد کشور هاتی میشود و چشم او بکوههای خشک می افتد حیرت می نماید که چگونه ممکن است این کشور که آفتاب سوزان تابستان بر کوه های خشک آن میتابد دارای ثروت باشد . حتی از خود می پرسد چگونه مردم در این کوهها زندگی میکنند و از بی آبی نمی میرند. ولی در این کشور عجیب در فصلی که رود نیل در مصر طغیان میکند (در فصل پائیز ) هوا سرد میشود و از آسمان پرهایی سفید رنگ فرو میریزد و این پرها تمام کوهها را میپوشاند و بعد در فصل گرما مبدل به آب میگردد و من میدانم که شما این موضوع را باور نخواهید کرد لیکن من به چشم خود کوههای مرتفع هاتی را دیدم که مستور از پرهای مزبور و سفید بود. این پرها در تمام سال آب این کشور را تامین می نماید بطوری که مردم نه فقط دام را سیرآب میکنند و خود رفع عطش می نمایند بلکه با همین آب کشتزارهای آنها سیرآب میشود. بهمان اندازه که سکنه هاتی در داخل کشور آرام هستند برای همسایگان دائم بهانه می تراشند و پیوسته علائم سرحدی را بعقب میبرند که بتوانند خاک دیگران را تصاحب نمایند. در مرز سوریه یک دژ بزرگ ساخته اند که دیوارهای آن از سنگهای عظیم بر پا گردیده و این دژ بر منطقه ای وسیع حکومت می نماید و تمام کاروا ن هائی که از سوریه به هاتی میروند و از آنجا عبور میکنند باید به مامورین هاتی که مرکز آنها این دژ میباشد باج بپردازند. هیچ کاروان بعد از ورود بکشور هاتی حق ندارد از شاهراه خارج شود و اگر شد مال و جان کاروانیان هدر است و اموال آنها را به یغما میبرند و کاروانیان را اگر مقاومت کنند بقتل میرسانند و در صورت عدم مقاومت آنها را باسارت میبرند و برده میکنند. ثروت سکنه هاتی سه سرچشمه دارد اول باجی که از کاروانیان و مسافرین می گیرند و دوم از راه حمله بکشورها ی مجاور و سوم بوسیله استخراج طلا و مس و یکنوع فلز مخصوص که خاکستری متمایل بآ بی است و آنرا آهن میخوانند و من نمی دانم چگونه سکنه هاتی این فلز را استخراج می نمایند و با آن اسلحه میسازند زیرا آهن مثل مس آب نمیشود و من خود یکی از معادن آنها را که از آنجا آهن استخراج میکردند دیدم ولی نتوانستم بفهمم چگونه از سنگ معدن برای بدست آوردن آهن استفاده مینمایند. شهر ختوشه در وسط یک منطقه کوهستانی ساخته شده و دامنه های کوه را درخت های میوه دار پوشانیده و در پای کوهها جوهای آب روان است. در شهر ختوشه عماراتی وحشت آور وجود دارد زیرا عمارات را با سنگهای بزرگ میسازند و بعضی از آنها آنقدر ارتفاع دارد که موجب بیم میشود . و هیچ خارجی نمیتواند وارد شهر ختوشه شود مگر اینکه جزو هیا ت هائی باشد که سالی یکمرتبه برای پادشاه هاتی خراج میاورند و بهمین جهت شهر ختوشه مانند طبس و بابل معروفیت ندارد. در این شهر سکنه با خارجیها صحبت نمی کنند و اگر یک خارج از آنها سئوال بکند و آنها زبان خارجی را بدانند میگویند نمی فهمیم یا نمی دانیم معهذا مردمی ملایم هستند و نسبت بخارجی ها ابراز خصومت نمی نمایند. لباس بزرگان این شهر تماشائی است و جامه های بلند می پوشند و آستین لباس آنها بقدری فراخ است که یکسر آستین بزمین میرسد و روی سینه لباس خود دایره های بالدار نقش می نمایند و کلاه های بلند و نوک تیز دارند و صورت را مثل مصریها می تراشند و بعضی از اشراف حتی سر را هم مثل صورت از مو مصفا می نمایند ولی وسط سر آنها یک کاکل بلند بنظر می رسد. اشراف و ثروتمندان هاتی مثل اشراف تمام کشورهای جهان فربه هستند و صورتی چاق و درخشنده دارند و معلوم است که خیلی غذا میخورند. ختوشه پایتخت پادشاه هاتی بر خلاف طبس و بابل یک شهر بازرگانی نیست و در آن خرید و فروش نمی شود و در عوض یک شهر صنعتی میباشد و از بام تا شام در این شهر صدای فلزکاری بگوش میرسد و دائم در آنجا اسلحه می سازند. سکنه هاتی بخلاف ملل متمدن سرباز مزدور خارجی ندارند و تمام سربازان آنها اهل محل هستند و من تصور میکنم بدو جهت آنها سرباز مزدور استخدام نمی کنند یکی اینکه خارجی ها را مثل خود شجاع نمیدانند و دیگر اینکه فکر می نمایند یک سرباز مزدور هر قدر شجاع باشد باز مزدور است و بقدر یک سرباز محلی دلسوزی و همت ندارد. هاتی دارای روسای محلی است و هریک از روسا در ولایت خود استقلال داخلی دارد ولی از پادشاه هاتی اطاعت میکند. روش اجرای عدالت در کشور هاتی بقدری حیر ت آور است که ملل متمدن نمی توانند باور کنند. در این کشور اگر یکی از پادشاهان محلی علیه پادشاه هاتی بشورد و درصدد بر آید که او را از سلطنت بیندازد وی را بقتل نمی رسانند بلکه او را بیکی از سرحدات میفرستند تا اینکه در جنگ با ملل دیگر تجربه بیاموزد و دارای شخصیت جنگی شود . و در هاتی اگر کسی دیگری را بقتل برساند او را اعدام نمی کنند بلکه قاتل مکلف خواهد شد که خون بهای مقتول را ببازماندگان او بدهد. در این کشور اگر زنی که شوهر دارد بمرد دیگر ابراز تمایل کند نه زن را محکوم مینمایند و نه عاشق او را بلکه زن حق دارد که از خانه شوهر برود و در خانه عاشق خود سکونت نماید ولی عاشق باید خسارت شوهر را با طلا یا دام بپردازد. اگر زن و مردی بعد از ازدواج دارای فرزند نشوند آن زناشوئی باطل میشود و زن یا شوهر مجبور هستند که برای دارا شدن فرزند همسر دیگر انتخاب نمایند زیرا پادشاه هاتی از رعایای خود خواهان فرزندان بسیار است. یکی از رسوم حیرت آور این ملت این است که اگر شخصی دیگری را در یک بیابان خالی از سکنه یا نقطه ای که کمتر سکنه دارد به قتل برساند خون بهائی که خواهد پرداخت کمتر از آن است که وی را در نقطه مسکون یا شلوغ مثل شهرها مقتول کند زیرا عقیده دارند شخصی که بیک نقطه خلوت میرود عمدی دیگران را تحریک می نماید که درصدد قتل او بر آیند. یکی از قوانین مضحک این کشور این است که خواهر و برادر با یکدیگر ازدواج نمی کنند و ازدواج برادر و خواهر را یکی از بزرگترین گناهان میدانند و از سه مورد که مجازات اعدام در هاتی جائز است یکی ازدواج برادر و خواهر می باشد. وقتی من وارد کشور هاتی شدم بخود گفتم چون سکنه آن مملکت مردمی زحمت کش هستند و عادت کرده اند که در هوای سرد زندگی نمایند واطفال ناقص الخلقه و ضعیف را بعد از تولد به قتل میرسانند تا اینکه در

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#62 | Posted: 30 Aug 2013 15:32
آینده افرادی ناتوان نباشند احتیاجی به پزشک ندارند من شنیده بودم که در آن کشور وقتی کسی ناخوش میشود ترجیح میدهد که بمیرد ولی معالجه نشود چون نمیتواند اعتراف نماید که بیمار است . من میدانستم که سکنه هاتی از مرگ نمی ترسند ولی از ناتوانی بیم دارند ولی متوجه نبودم که در این کشور هم عده ای جزو اشراف هستند و اشراف و توانگران در تمام نقاط دنیا تنبل و تن پرور میباشند و از مرگ میترسند و خود را معالجه می کنند تا نمیرند. این بود که عده ای از اشراف با لباس مبدل هنگام شب بخانه من میآمدند و من آنها را معالجه میکردم و اکثر آنها از عوارض ناشی از افراط در نوشیدن شراب در زحمت بودند و اشراف ختوشه زیاد شراب میآ شامند و دست آنها بر اثر افراط در شراب دچار رعشه می شود و بیماران از من میخواستند که رعشه دست آنها را از بین ببرم و من بوسیله داروهای مسکن و استحمام آنها را معالجه میکردم. یکی از چیزهایی که سبب گردید که اشراف شهر با من دوست شوند این بود که مینا مقابل آنها میرقصید و هر دفعه که آنها بخانه من میآمدند من به مینا میگفتم که مقابل اشراف برقصد و آنها هدیه های گرانبها باو میدادند و خود من نیز از بیماران زر و سیم می گرفتم و در مدتی کم توانگر شدم در صورتی که هنگام ورود به کشور هاتی تصور میکردم که با همیان خالی از آنجا مراجعت خواهم نمود. یکی از کسانی که با من دوست شد نامه نویس پادشاه هاتی بود که چند زبان میدانست و نامه پادشاهان خارجی را برایش می خواند و جواب آنها را مینوشت. یک روز که وی در خانه من آشامیدنی نوشیده از رقص مینا لذت برده بود از وی پرسیدم برای چه پادشاه شما شهر ختوشه را بروی خارجیان بسته و نمی گذارد کسی وارد این شهر شود و چرا دراین کشور کاروانیان حق ندارند که از جاده خارج شوند . و آیا بهتر این نیست که ملل دیگر باین شهر بیایند و قدرت و عظمت پادشاه هاتی را ببینند و بروند برای دیگران حکایت کنند نامه نویس گفت : روزی که پادشاه ما شوبیلولیوما پادشاه شد گفت سی سال بمن مهلت بدهید و من هاتی را قوی ترین کشور جهان خواهم کرد. و چون بزودی اینمدت تمام میشود تصور می کنم که در آینده ملل دیگر نام ما را خواهند شنید. گفتم هنگامی که من در بابل بودم شصت بار شصت بار شصت سرباز را دیدم که از مقابل پادشاه بابل عبور کردند و وقتی قدم بر می داشتند مثل این بود که صدای امواج دریا بگوش میرسد. ولی در اینجا ده بار ده سرباز را با هم ندیده ام که حرکت نمایند و در اینصورت برای چه شما اینهمه ارابه جنگی و اسلحه دیگر میسازید زیرا نمی توانید که از این اسلحه استفاده نمایید.نامه نویس شاه خندید و گفت ما برای این اسلحه می سازیم که بدیگران بفروشیم و غذا تحصیل کنیم . خنده کنان گفتم یک گرگ هرگز دندان و چنگال خود را به خرگوش نمی فروشد. نامه نویس شاه از این حرف خیلی خندید و گفت که من این گفته را برای شاه نقل خواهم کرد و یقین دارم که او از این حرف تفریح خواهد نمود و دیگر اینکه در کشور ما بر خلاف کشورهای دیگر اغنیاء بر فقرا حکومت نمی کنند بلکه اقویا بر ضعفا حکومت می نمایند چون گرگ برای این بوجود آمده که بر خرگوش حکومت نماید و من یقین دارم قبل از اینکه موهای تو سینوهه سفید شود خواهی دانست چگونه یک دولت قوی که برای فرمانفرمائی بوجود آمده بر تمام ملل ضعیف حکومت می نماید. من خود را بسادگی و نفهمی زدم و گفتم همانطور که شما خدائی دارید که خواهان حکومت بر ملل ضعیف است در کشور مصر هم فرعون خدائی تازه یافته است. نامه نویس گفت من چون نامه های سلاطین خارجی را میخوانم نامه های پادشاه مصر را هم خوانده ام و میدانم که خدای جدید او خیلی صلح را دوست میدارد و میگوید که هیچ اختلاف بین ملل نیست که نتوان آنرا با مسالمت حل کرد و حتی فرعون شما یک شاخه طلا برای ما فرستاده که بشکل باضافه (یعنی شکل صلیب ) است و میگوید که این شکل زندگی و صلح میباشد. نامه نویس وقتی این حرف را میزد دو انگشت خود را متقاطع کرد تا بمن بفهماند که شاخه مزبور چه شکل دارد . (مطالبی که خوانندگان راجع به وضع زندگی ملل و رسوم و آداب و نام سلاطین آنها و از جمله همین صلیب میخوانند از اسناد تاریخی اقتباس شده و دارای سندیت است و ارزش کتاب این نویسنده فنلاندی هم در مستند بودن مطالب اوست و صلیب علامتی بوده که در چهار هزار سال قبل از این یعنی دو هزار سال پیش از حضرت مسیح علامت صلح بشمار می آمد ). بعد چنین گفت : اگر فرعون شما برای ما طلا بفرستد که ما بتوانیم با طلای او مزد صنعتگران خودمان را که اسلحه می سازند بدهیم تا چند سال دیگر میتواند از صلح برخوردا ر شود ولی دوره صلح او کوتاه خواهد بود زیرا روزی که پادشاه ما دریافت که بقدر کافی اسلحه ساخته و آذوقه فراهم کرده در آنروز فرعون مصر هم مانند سلاطین دیگر باید مطیع پادشاه ما شود وگرنه او و تمام رعایای وی را قتل عام خواهیم کرد . ولی اینها مسائلی است که عقل یک پزشک نمیتواند بدان پی ببرد زیرا پزشک قادر به فهم حوادث آینده نیست. گفتم چون پزشک هم مانند دیگران عقلی دارد اگر نتواند به تمام حوادث آینده پی ببرد باری ببعضی از آنها پی خواهد برد و من پیش بینی میکنم که سنوات آینده دوره شکم چرانی مرغان لاشخوار و کفتارها خواهد بود زیرا عده ای کثیر به قتل میرسند و کسی لاشه ها را برای مومیائی کردن یا در خمره نهادن یا در زمین دفن نمودن جمع آوری نخواهد کرد. نامه نویس خندید و من گفتم قبل از اینکه به کشور هاتی بیایم شنیده بودم که شما اسیرانی را که در جنگ دستگیر می نمایید نابینا می کنید و آنها را به آسیاب های خود می بندید تا این که سنگ آسیاب را بگردش در آورند و من این موضوع را باور نمیکردم ولی در این کشور بچشم خود آنها را دیدم و این عمل از یک ملت متمدن پسندیده نیست و نیز شنیدم که شما در سرحدات خود هنگام تجاوز به اراضی ملل دیگر مرتکب بی رحمی های فجیع میشوید و دست مردم را قطع می نمائید و پوست سرشان را روی صورت بر میگردانید و بعضی از افراد را به سیخ می کشید و این اعمال وحشیانه در خور درندگان است نه انسان متمدن. نامه نویس گفت ما به مناسبت اینکه یک ملت متمدن هستیم چشم اسیران را کور میکنیم و بعد آنها را به آسیابهای خود می بندیم. زیرا اگر چشم آنها بینا باشد زمین و آسمان و پرندگان را خواهند دید و از اینکه آزاد نیستند متاسف خواهند شد و در صدد بر می آیند که فرار کنند و پیوسته برای ما تولید زحمت خواهند نمو د . ولی چون کور هستند بفکر فرار نمی افتند و ما مجبور نمیباشیم که پیوسته عده ای از سربازان خود را مامور محافظت آنها بکنیم و اما موضوع بریدن دست سکنه سرحدی در مرز کشورهای دیگر و کندن پوست سرشان و آویختن همان پوست روی صورت و به سیخ کشیدن آنها هم یک مصلحت دارد که ناشی از تمدن ماست زیرا ما نمی خواهیم در کشورهای دیگر کشتار کنیم تا اینکه سکنه آن ممالک که می توانند برای ما کار کنند و خراج بدهند از بین بروند و نیز نمی خواهیم که بر اثر جنگ شهرهای آنها ویران شود و مزارع و باغهایشان از بین برود تا اینکه بعد از تصرف

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#63 | Posted: 30 Aug 2013 15:32
کشورهای مجاور چیزی نصیب ما نشود . ما متوجه شده ایم که برای مطیع کردن ملل همجوار بهترین وسیله ایجاد وحشت میباشد زیرا ملتی که دچار وحشت میشود مانند قشونی است که قبل از مبادرت به جنگ شکست خورده باشد و این ملت دیگر نمی تواند دست اجنبی را عقب بزند و خود را از قدرت او نجات بدهد. بهمین جهت ما در سرحدات خود در خاک کشورهای دیگر مبادرت باین اعمال می کنیم تا مردم را بترسانیم و پیشاپیش دشمنان خویش را منکوب نمائیم. گفتم مگر همه ملل جهان دشمن شما هستند و آیا بین ملل دیگر دوست ندارید . نامه نویس پادشاه هاتی گفت دوستان ما عبارت از مللی هستند که مطیع ما میشوند و به ما خراج می پردازند و آنوقت ما آنها را بحال خود می گذاریم که رسوم و آداب خود را حفظ کنند و خدایان خویش را بپرستند. دیگر از دوستان ما مللی میباشند که هنوز همسایه ما نشده اند زیرا به محض اینکه همسایه شدند ما آنقدر بهانه تراشی میکنیم تا اینکه با آنها بجنگیم و خاک آنان را تصرف نمائیم یا اینکه وادارشان کنیم بما خراج بپردازند. از روزی که هاتی بوجود آمده این رسم بین ما و دیگران متداول بوده و بعد از این هم متداول خواهد بود. گفتم آیا خدایان شما در این مسئله مداخله نمی کنند زیرا در کشورهای دیگر خدایان درست را از نادرست و حق را از باطل تمیز میدهند. نامه نویس گفت ما راجع به درست و نادرست و حق و باطل عقیده ای ساده و روشن داریم. درست و حق عبارت از چیزی است که مطابق میل ماست و نادرست و ناحق عبارت از چیزی میباشد که مطابق میل ما نیست و سینوهه تصدیق کن که بین دین ما و دین شما و سایر ملل تفاوت وجود ندارد زیرا نزد شما و سایر ملل هم درست و حق عبارت از چیزی است که اغنیاء بخواهند و نادرست و ناحق عبارت از چیزی است که مورد تمایل فقرا باشد . سینوهه چون تو پزشک هستی عقلت کوچک تر از آن است که بدین موضوع پی ببری و بدانی که از آغاز عالم تا امروز هر چه اغنیاء گفته اند بر حق بوده و هر چه فقراء بر زبان آورده اند محکوم به بطلان شده است . تا پایان دنیا هم چنین خواهد بود و پیوسته حق با اغنیا است و فقراء همواره محکوم به بطلان میباشد . فقط صورت ظاهر اغنیا فرق میکند و در هر دوره یک چیز نشانه توانگری میباشد . یک روز گوسفند و گاو نشانه توانگری میشود و روز دیگر زر و سیم و روز دیگر دارا بودن یک رتبه و مقام مخصوص یا روز بعد دارا بودن یک عنوان مثل پزشک یا جادوگر یا نامه نویس شاه و تا جهان باقی است حرف فقرا بدون اهمیت میباشد و هرچه بگویند باطل است . و اگر اغنیاء چشم آنها را کور نکنند که به آسباب ببندند بطریق دیگر آنها را بکار خواهند کشید زیرا دنیا این طور بوجود آمده و باید هم این طور باشد و فقیر از این جهت ایجاد گردیده که بتواند وسیله راحتی غنی را فراهم نماید و خود پیوسته گرسنه و در زحمت باشد و مزیت دیگر تمدن ما بر تمدن دیگران این است که ما همه غنی هستیم و ملل دیگر را فرمانبردار و مطیع و فقیر می کنیم تا اینکه پیوسته برای ما زحمت بکشند و دسترنج خود را بعنوان خراج بما بدهند تا ما براحتی و سعادت زندگی نمائیم و اما خدای ما طبقه خواص کشور دو تاست یکی آسمان و دیگری زمین و هر سال در فصل بهار بافتخار ایندو جشن میگیریم و جلوی ملت را باز میکنیم تا اینکه مردم نیز بتوانند جشن بگیرند. زیرا سالی یکمرتبه باید جلوی ملت را باز گذاشت تا اینکه روزی را به شادی بگذرانند و بهترین فصل برای آزاد گذاشتن مردم فصل بهار است چون در این فصل است که زمین از آسمان بارور میشود و زندگی دوباره خود را آغاز میکند و انسان نیز چون زمین است. ما برای باردار شدن زنها قائل باهمیت زیاد هستیم زیرا ملتی که باید بر جهان حکومت کند میباید فرزندان بسیار داشته باشد تا این که قدرت او را در زمین توسعه بدهند . و عوام الناس ما مثل طبقات عوام تمام کشورها دارای خدایان عدیده هستند ولی ما برای عقاید آنها قائل باهمیت نیستیم و نه ممانعت از عقیده آنها میکنیم و نه تشویق می نمائیم . زیرا عقاید مزبور از نظر سیاسی نه برای ما سود دارد و نه زیان . ما طرفدار خدایانی هستیم و پرستش آنها را تشویق می کنیم که پشتیبان زور و وحشت باشد . چون با زور باید بر دیگران حکومت کرد و با وحشت باید سایر ملل را ترسانید تا انیکه مطیع شوند و اگر روزی ما برای خدایان زور و وحشت معبدهائی بسازیم آن معابد را با استخوان آدمیان بر پا خواهیم کرد. ولی اگر تو بعد از خروج از این کشور این حرف ها را برای دیگران حکایت کنی هیچ کس از تو نخواهد پذیرفت برای اینکه تمام ملل دور دست تصور مینمایند که ما ملتی دامپرور و چوپان هستیم که پیوسته در کوه ها با فقر زندگی میکنیم و نه استعداد آقائی داریم و نه حکومت بر دیگران. نامه نویس پادشاه هاتی بعد از این حرفها از خانه ام رفت و پس از رفتن او به مینا گفتم من از توقف در این کشور سیر شدم زیرا آنچه باید بدانم دانستم و بعد از این هرگاه در این کشور و بخصوص در این شهر توقف نمایم بعید نیست کشته شوم و اگر مرا بطور عادی بقتل میرسانیدند خیلی وحشت نداشتم ولی در این کشور وقتی میخواهند خارجیان را بقتل برسانند پوستشان را میکنند یا آنها را بسیخ میکشند. این است که هرچه زودتر باید از این شهر رفت و جان بدر برد. در روزهای بعد من از بیمارانی که بمن مراجعه کردند چیز دیگر شنیدم و آن اینکه در کشور هاتی هر کس عقیده ای غیر از عقیده رسمی دولت را انتشار بدهد بجرم جادوگری او را بسیخ میکشند و متاسفانه من چند مرتبه چیزهائی گفته بودم که غیر از عقیده رسمی دولت هاتی بود و هر لحظه امکان داشت که مرا دستگیر نمایند و بسیخ بکشند. این بود که به بیماران خود گفتم که قصد مراجعت دارم و چون آ نها در دستگاه دولت نفوذ داشتند برای من اجازه عبور دریافت کردند و قرار شد که من از جاده ای مخصوص عبور کنم و خود را بساحل برسانم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#64 | Posted: 30 Aug 2013 15:34

فصل بیست و یکم

باتفاق مینا و کاپتا براه افتادیم و شهر مخوف ختوشه پایتخت هاتی را که از دیوارهای آن خون می چکید و سرنوشت آینده جهان در آن تدارک می شد در عقب گذاشتیم و از کنار آسیا ب هائی عبور کردیم که اسیران کور آنها را میگردانیدند و از جوار کسانی گذشتیم که آنها را بسیخ کشیده بودند و معلوم شد که آنها جادوگر بوده اند.بعد بساحل رسیدیم و قدم به بندری نهادیم که یگانه بندر کشور هاتی میباشد که خارجیان می توانند آزادانه وارد آن شوند ولی حق خروج از بندر مزبور را برای رفتن بداخل کشور ندارند و آن بندر مثل تمام بنادر دنیا دارای میخانه های زیاد و منازل عمومی بود و از میخان هها و منازل مزبور پیوسته صدای موسیقی سریانی بگوش میرسید. ناخدایان و جاشوان وقتی وارد بندر می شدند خود را سعادتمند میدیدند برای اینکه خواربار و آشامیدنی و زن در آنجا فراوان بود و این گروه غیر از این سه چیزی نمی خواهند و در هر نقطه که این سه یافت شود خود را سعادتمند می بینند. ما مدتی در آن بندر توقف کردیم و هر وقت که یک کشتی بطرف جزیره کرت حرکت می نمود من به مینا می گفتم که با آن کشتی برود. ولی وی جواب میداد که این کشتی کوچک است و در دریا غرق خواهد شد . یا این کشتی بزرگ و جزو سفاین سوریه میباشد و من حاضر نیستم که با آن حرکت کنم . یا اینکه ناخد ای کشتی مردی بی ملاحظه است و می ترسم که در راه مرا به کشتی های دزدان دریایی بفروشد. من در بندر مذکور طبابت کردم و باز بیماران بمن مراجعه می نمودند زیرا شهرت اطبای مصر بآن بندر هم رسیده بود یکی از کسانیکه بمن مراجعه کرد فرمانده نگهبانان بندر بشمار میآ مد . آنمرد بر اثر معاشرت با زنهائی که در بندر در منازل عمومی بسر میبردند گرفتار مرضی شده بود که من هنگام توقف در سوریه در ازمیر آن بیماری را شناختم و طرز مداوای آن را از اطبای سریانی آموختم. فرمانده نگهبانان بندر بر اثر ابتلا به بیماری مذکور نمیتوانست با زنها تفریح کند و می گفت یک زن این بیماری را بمن منتقل کرد و من او را به سیخ کشیدم و مقتول کردم . و آنمرد از مرض خود خیلی متاثر بنظر میرسید زیرا در آن بندر رسم این بود که هر زن که در میخانه ها و منازل عمومی شهر بکار مشغول میشود مکلف است که بدون دریافت مزد با فرمانده نگهبانان تفریح نماید . و چون آن مرد نمیتوانست از این تفریح رایگان برخوردار گردد رنج میبرد. وقتی من او را معالجه کردم و او توانست مثل گذشته با زنها تفریح کند طوری خوشوقت شد که بمن گفت که حاضرم هموزن عضو مریض که اینک بهبود یافته بتو زر بدهم . گفتم من خواهان زر تو نیستم و اگر می خواهی چیزی بمن بدهی کارد خود را که بکمر آویخته ای بمن بده فرمانده نگهبانان خندید و گفت این کارد بچه درد تو می خورد زیرا نه از نقره است نه از طلا. ولی من میدانستم که کارد مزبور با همان فلز عجیب که بنام آهن خوانده می شود ساخته شده و قیمت آن در خارج از کشور هاتی بقدری زیاد است که کارد آهنی ده برابر وزن خود طلا قیمت دارد. وقتی که من در ختوشه بودم می خواستم یکی از آن کاردها را خریداری کنم ولی فهمیدم که کارد مزبور را به خارجیان فروخته نمی شود. و اگر اصرار می نمودم ممکن بود که تولید شبهه نماید و معلوم شود که من قصدی دارم و میخواهم فلز مزبور را از هاتی خارج نمایم . ولی این کارد گرانبها برای خود سکنه هاتی چندان قیمت ندارد زیرا می توانند که نظیر آن را خریداری کنند . وقتی فرمانده نگهبانان متوجه شد که من براستی خواهان کارد او هستم چون میدانست که عنقریب من از هاتی خارج خواهم شد حاضر شد که آن را بمن بدهد و کارد آهنی بقدری تیز است که بهتر از کاردهای سنگ سماق ریش را می تراشد و میتوان بوسیله کارد آهنی کارد مس یا نقره یا طلا را برید. در بندر مزبور یک مرتع بود که سکنه هاتی گاوهای نر را در آنجا می پروریدند و جوانها با گاوهای مزبور بازی میکردند و مقابل آنها می رقصیدند و پیکان بر پشت آنها فرو می نمودند. مینا که گاوهای مذکور را دید بسیار خوشوقت شد چون دانست که می تواند مقابل گاوهای نر برقصد و رقص خود را تمرین کند. وقتی من برای اولین مرتبه رقص مینا را مقابل گاوهای نر مشاهده کردم طوری وحشت و حیرت نمودم که قابل وصف نیس ت . زیرا یک گاو نر از آن نوع گاوها که در آن مرتع نگاهداری میشدند از فیل وحشی جنگلهای واقع در جنوب مصر خطرناکتر است برای اینکه اگر کسی به فیل کاری نداشته باشد آن جانور در صدد حمله به انسان بر نمیآید و اورا نمی آزارد ولی یک گاو نر موذی میباشد و بمحض اینکه انسان را میبیند حمله ور میشود و شاخهای او مانند کارد و نیزه تیز است و با یک ضربت شاخ، خود را وارد شکم یا سینه انسان مینماید و او را بلند میکند و زمین میاندازد و لگدمال مینماید. مینا با لباس نازک مقابل یک گاو نر شروع به رقص کرد و با مهارتی شگفت انگیز خود را از شاخ های او نجات میداد و آنقدر سریع حرکت می کرد که چشم نمیتوانست حرکات رقص او را تعقیب نماید و گاهی تهور را به جائی میرسانید که با یک خیز روی سر گاو قرار میگرفت و دو شاخش را بدست می آورد و پا را روی سر گاو می نهاد و یک پشتک میزد و روی پشت گاو می نشست و بعد از آنجا فرود م یآمد. وقتی که رقص مینا تمام شد جوانها دسته های گل به گردن او آویختند و ناخدایانی که حضور داشتند گفتند که آنها در جزیره کرت رقص مقابل گاو را دیده ولی هرگز مشاهده نکرده اند که کسی توانسته باشد با آن جرئت و سرعت برقصد. هنگامی که از مرتع مراجعت کردیم من اندوهگین بودم . زیرا میدانستم همان گاو که وی مقابل آن رقصید زن جوان را قربانی خود خواهدکرد زیرا مینا تصمیم داشت که خویش را قربانی خدای خود کند و خدای او هم یک گاو یا شبیه به گاو بشمار می آمد. بعد یک کشتی از سفاین جزیره کرت وارد بندر شد و آن کشتی نه بزرگ بود و نه کوچک و ناخدای سفینه مردی نیکو بنظر میرسید. مینا گفت که من با این کشتی به جزیره کرت خواهم رفت تا اینکه خود را به خدای خویش تحویل بدهم و تو هم بعد از رفتن من میتوانی که بهتر بزندگی و کارهای خود برسی و میدانم بر اثر نجات من از بابل متضرر شدی و بعد هم چون نخواستی مرا در هاتی تنها بگذاری مراجعت کردی. گفتم مینا من نمیتوانم بگذارم که تو تنها به جزیره کرت بروی مینا پرسید برای چه میل نداری که من تنها به جزیره کرت بروم اگر از ناخدای کشتی بیم داری بدان که وی مردی نیک است و مرا در راه به قطاع الطریق دریائی نخواهد فروخت و من سالم به جزیره کرت خواهم رسید. گفتم مینای من، میدانم که ناخدای کشتی مردی درست است و تو را به معرض فروش نخواهد گذاشت ولی تو میدانی که من برای چه میخواهم با تو به جزیره کرت بیایم و فهمیده ای که من بتو علاقمند هستم. مینا دست خود را روی دست من نهاد و گفت سینوهه من از زندگی کردن با تو لذت بردم زیرا تو مرا به چند کشور بردی و ملل آن ممالک را به من نشان دادی و از مشاهده این کشورها من طوری مشغول و سرگرم بودم که وطنم کرت از یادم رفت . بهمین جهت هر دفعه که تو میگفتی که به کرت بروم من مسافرت خود

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#65 | Posted: 30 Aug 2013 15:35
را به علتی بتاخیر میانداختم . چون نمی خواستم از تو جدا شوم ولی بعد از اینکه مقابل گاوها رقصیدم بیادم آمد که خدای من انتظار مرا میکشد تا اینکه بروم و دوشیزگی خود را باو تقدیم کنم و اگر خدای من منتظر دریافت دوشیزگی من نبود من آن را بتو تقدیم میکردم. گفتم مینا ما یکمرتبه راجع باین موضوع صحبت کردیم و من گفتم که از این مسئله صرف نظر نموده ام. علاقه ای که من نسبت به تو دارم برای آنچه تو تصور میکنی نیست زیرا آنچه تو داری سایر زنها نیز دارند و هر زمان مردی از آنها درخواست کند که خواهرش بشوند موافقت می نمایند. خشم بر مینا غلبه کرد و دست مرا فشرد و گفت اگر تو خواهان زنان میخانه ها و منازل عمومی هستی برو و با آنها تفریح کن ولی بدان که من طوری خشمگین خواهم شد که ممکن است تو را مجروح کنم و خون از بدنت جاری نمایم و من میل دارم که تو هم مانند من باشی و همانطور که من با هیچ مرد تفریح نمی کنم تو نیز با هیچ زن تفریح ننمایی گفتم خدای تو قدغن کرد که تو با مردها تفریح نکنی، ولی هیچ یک از خدایان من این موضوع را برای من قدغن نکرده است . مینا گفت ولی اگر تو با زنی تفریح کنی و بعد بخواهی دستت را روی سر من بگذاری من بطوری که گفتم تو را مجروح خواهم کرد. گفتم مینا از این سبب خیال تو آسوده باشد زیرا تفریح کردن با زن کاری نیست که یکمرد آرزوی آن را داشته باشد من یکمرتبه برای تفریح با یکزن همه چیز خود را از دست دادم و فقیر شدم و این موضوع طوری مرا از تفریح کردن با زنها متنفر نمود که براستی میل ندارم که آنها را خواهر خود بکنم . مینا گفت من چون یک زن هستم از این حرف متغیر می شوم زیرا میل ندارم که مردی بگوید که از تفریح با زن نفرت دارد. وقتی شب شد و من خوابیدم دیدم که مینا که شب های قبل باطاق من میآ مد آن شب نیامد . او را صدا زدم و گفتم مینا تو هر شب با حرارت بدن خود مرا گرم میکردی و چرا امشب نمیائی که مرا گرم کنی آیا از من به مناسبت حرفهای امروز قهر کرده ای مینا گفت نه سینوهه من از تو قهر نکرده ام ولی امشب بدن من بقدری گرم است که می بینم اگر نزدت و بیایم و خود را بتو بچسبانم از فرط حرارت ممکن است تو را بسوزانم. من برخاستم و نزد او رفتم و بدنش را لمس کردم و دریافتم که تب کرده و باو گفتم مینا تصور میکنم که بیمار شده ای بگذار تا تو را معالجه کنم. مینا بدوا نمی خواست که مورد معالجه قرار بگیرد و میگفت که خدای من مرا معالجه خواهد کرد ولی من باو گفتم با اینکه خدای وی می تواند تشنگی و گرسنگی او را رفع نماید تا آب ننوشد و غذا نخورد بدون نوشیدن آب و خوردن غذا تشنگی و گرسنگی او را رفع نخواهد شد و بیماری هم چنین است و باید دوای طبیب را بکار برد تا اینکه مرض مداوا شود. مینا موافقت کرد من باو دوا بخورانم و یک داروی مسکن باو خورانیدم و گفتم اینک بخواب زیرا بعد از خوردن این دوا باید خوابید تا اینکه بیماری از بین برود. مینا بخواب رفت ولی من تا صبح روز دیگر بر بالین وی بیدار بودم و وقتی بامداد دمید من برای خواب باطاق خود رفتم. اما بیماری مینا طولانی نشد و او بهبود یافت و روزی فرا رسید که قرار شد ما با کشتی به جزیره کرت عزیمت کنیم و به کاپتا غلام خود گفتم که وسائل سفر را آماده نماید تا سوار کشتی شویم و به جزیره کرت که وطن مینا میباشد برویم. کاپتا گفت من پیش بینی میکردم که بر اثر وجود این دختر تو مرا وارد کشتی خواهی کرد در صورتیکه بمن گفتی که ما بعد از این هرگز سوار کشتی نخواهیم شد و من می باید از این بدبختی لباس خود را پاره کنم ولی آنرا پاره نمی نمایم زیرا بعد مجبور خواهم شد که آن را بدوزم و من گریه هم نمی کنم زیرا میترسم که یگانه چشم خود را از دست بدهم و فقط یک تسلی دارم و آن اینکه این سفر دریائی بطوری که پیش بینی میکنم آخرین سفر دریائی من با کشتی خواهد بود و من بعد از این سوار بر کشتی نخواهم شد و در هر حال چون یقین داشتم که تو با این دختر به جزیره کرت خواهی رفت وسائل سفر را فراهم کرده ام. من که منتظر اعتراضات شدید از طرف کاپتا و شیون و غوغای او بودم از اینکه زود تسلیم شد حیرت کردم ولی بعد مطلع گردیدم که او از دو سه روز قبل با عده ای از جاشوان و ناخدایان در بندر صحبت کرده و برای جلوگیری از مرض دریا که ناشی از امواج است نا م داروهائی را از آنها پرسیده و از جمله بوی توصیه کرده اند که یک روز قبل از سوار شدن به کشتی بکلی از اکل غذا خودداری نماید و کمربند خویش را محکم ببندد تا اینکه شکم او جمع شود و بعد قدم به کشتی بگذارد و بعد از ورود بی درنگ بخوابد و در آن صورت گرفتار مرض دریا نخواهد شد. کاپتا یک روز قبل از مسافرت از خوردن غذا خودداری کرد و هنگام ورود به کشتی کمربند خود را محکم بست. فرمانده نگهبانان بندر برای مشایعت تا صحنه کشتی آمد و سفارش مرا به ناخدای کشتی نمود و آنگاه جاشوان کشتی پاروهای بزرگ را بدست گرفتند و کشتی را از بندر خارج کردند. بعد از خروج از بندر ناخدای کشتی برای خدای دریا و خدای جزیره کرت قربانی کرد و آنگاه امر نمود که شراع برافرازند. همین که شراع افراشته شد و کشتی روی آب خم گردید امواج دریا آن را به تکان در آوردند و من احساس ناراحتی و انقلاب معده کردم و خوابیدم. روز بعد که از خواب بیدار شدم دیدم وسط دریا هستم و از هیچ طرف خشکی نمایان نیست. یک کشتی جنگی از کشتی های کرت به تصور اینکه ما قطاع الطریق دریائی هستیم به ما نزدیک گردید ولی بعد از اینکه فهمید از کشتی های کرت میباشیم با پرچم خود بما سلام داد و دور گردید. کاپتا که دیگر از مرض دریا نمی ترسید روی صحنه آمد و برای جاشوان شروع به صحبت کرد و گفت که وی در جهان عجایب بسیار دیده و یک سفر که از مصر به سوریه میرفت گرفتار طوفان شده و چیزی نمانده بود که غرق گردد. آنگاه از جانوران عجیب دریائی مصر در رود نیل برای آنها صحبت کرد و خواست که بوسیله عجایبی که دیده بود آنها را متحیر کند. آنوقت جاشوان شروع به صحبت کردند و راجع به جانوران مهیب دریائی از نوعی ماهی عنبر و ماهیهائی که نصف فوقانی بدن آنها چون انسان است و صدائی لطیف و ملیح دارند صحبت کردند و طوری کاپتا از صحبتهای آنها بوحشت در آمد و حیرت کرد که تصمیم گرفت که دیگر جاشوان را با حرفهای خود قرین حیرت ننماید. هر قدر که به کرت بیشتر نزدیک می شدیم مینا بیشتر بنشاط می آمد و نسیم دریا موهای او را پریشان میکرد و زیباتر می شد . ولی من از این که باید او را از دست بدهم متاسف بودم و بخود میگفتم که اگر بدون مینا از کرت مراجعت نمایم و به مصر بروم مراجعت من به مصر لذت نخواهد داشت. زیرا بدون مینا زندگی در نظرم تاریک و در کامم تلخ جلوه می نمود. من خیلی اندوهگین بودم که نمیتوانم بعد از این دستهای مینا را بدست بگیرم و حرارت بدن او را روی بدن خود احساس نمایم. ناخدای کشتی و جاشوان که اهل جزیره کرت بودند مینا را مورد احترام قرار میدادند برای اینکه میدانستند که وی یکی از دوشیزگانی است که باید دوشیزگی خود را بخدای کرت تقدیم نماید و نیز میدانستند که وی مقابل گاو خوب میرقصد. وقتی من میخواستم که راجع بخدای کرت از جاشوان و ناخدای توضیح بخواهم آنها بمن جواب نمی دادند و به طفره برگزار می نمودند یا اینکه می گفتند چون تو خارجی هستی ما زبان تو را نمی فهمیم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#66 | Posted: 30 Aug 2013 15:36

فصل بیست و دوم

روزی فرا رسید که جزیره کرت از آب سر بدر آورد و جاشوان فریاد شاد ی زدند زیرا بوطن خود رسیده بودند و ناخدای کشتی به شکرانه اینکه بسلامتی از مسافرت مراجعت کرده اند بر ای خد ای دریا که همان خدای کرت است که بدریا حکمرانی می نماید قربانی نمود. هر قدر که جاشوان و ناخدا و مینا از مشاهده جزیره کرت و درختهای زیتون و کوه های آن خوشوقت شدند من مغموم گردیدم. برای اینکه میدانستم که میباید مینا را در آنجا بگذارم و بدون او مراجعت کنم. مینا از فرط شعف بر اثر مشاهده وطن خود میگریست و لی کاپتا از حیرت با دهان باز دریای مقابل کرت را مینگریست و کشتی هائی را که در آنجا بودند می شمرد و بعد از اینکه ده بار شصت کشتی شمرد متوجه شد که هنوز همان اندازه کشتی موجود است که نشمرده و گفت من تصور میکنم که اینقدر که در اینجا کشتی هست در تمام دنیا کشتی وجود ندارد. کرت آنقدر بقدرت خد ای خود اعتماد داشت که در بندر آن کشور نه برج بود نه استحکامات و خانه های بندر از لب دریا شروع میگردید. وقتی که من وارد کرت شدم چیزهائی دیدم که در تمام مدت مسافرت های خود در جهان مشاهده نکرده بودم. معلوم است که یک طبیب چون من وقتی وارد یک کشور می شود در نظر اول چشم به قیافه ها میدوزد که ببیند مردم سالم هستند یا نه؟ و من اکثر مرد م را سالم و ز یبا دیدم و بعد از مدتی کم متوجه شدم که در زبان مردم کرت کلمه ای وجود ندارد که از ن بتوان معنای مرده را فهمید و مردم طوری عیاش هستند و معتاد به خوشگذرانی میباشند که هرگز فکر مرگ را نمی کنند و اگر سی بمیرد برای بردن جنازه متوسل بانواع حیله ها میشوند تا اینکه کسی نفهمد که مرد یا زنی مرده است. من شنیدم که مرده ها را می سوزانند و از بین میبرند و بطور مسلم مرده ها را دفن نمی نمایند زیرا من در کرت قبر ندیدم و فقط چند قبراز سلاطین قدیم کرت موجود است که روی آنها سنگهای بزرگ زده اند. ولی مردم هنگامی که از مقابل قبرها عبور مپنمایند روی خود را بر میگردانند که چنین نشان بدهند که آنها را نمی بینند و تصور مینمایند که بدین ترتیب میتوانند منکر وجود مرگ شوند. هنرمندتر از هنرمندان و صنعتگران کرت در جهان یافت نمی شود. کوزه ها و ظروفین سفالین آنها بیک قطعه جواهر بیش از کوزه شبیه است وقتی انسان بیک ظرف سفا لین کرت را بدست میگیرد تا اینکه آب بنوشد از تماشای آن سیر نمیشود و روی ظرف اشکال ماهیهای در یا و پروانگان در هوا و روی گل دیده میشود و هر دسته از حیوانات دار ای رنگی مخصوص هستند بطوری که انسان تصور مینماید که کوزه گر بجای رنگ های سفالین جواهر روی کوزه خود نقش یا نصب کرده است. هر کوزه گر نقوش کوزه خود را یک طور ترسیم و رنگ آمیزی میکند و روی یک ظرف سفا لین نقش جانوران دریائی و روی ظرف یگر نقش جانوران خشکی و روی ظرف سوم نقش پرندگان دیده میشود. یکی از چیزهایی که من در طبس و بابل هم ندیده و یکی از مزایای بزرگ تمدن جهان میباشدو فقط سکنه کرت از این مزیت برخوردار هستند وضع ساختمان توالت های جزیره کرت است و در بابل توالتها بقدری کثیف است که یک انسان متمدن رغبت نمی کند که وارد آنها شود و در طبس با اینکه خدایان ما گفته اند توالتها را تمیز نگاه دا ریم باز آن طور که باید تمیز نیست. ولی درکرت هر توالت یک نمونه هنر و سلیقه و تمیزی است . چون پیوسته روز و شب از لگن توالت آب نیم گرم عبور مینماید و آنقدرلطیف است که هیچ نوع رایحه مکروه از توالت استشمام نمیشود. خانه های کرت مانند عمارات بابل چند طبقه و مرتفع نیست و لی در عوض بر ای زندگی کردن خیلی بهتر و راحت تر از منازل بابل است. برای اینکه اطاق ها را بزرگ و پنجره ها را و سیع میسازند و هر خانه دارای یک اطاق حمام است و هر اطاق حمام دارای یک لگن بزرگ بر ای استحمام میباشد که بوسیله شیرها آب گرم و سرد وارد آن میشود و من بدواٌ تصور کردم که این توالتها و حمامهای بی نظیر مخصوص توانگران است و لی بعد دیدم که حتی در منزل فقیرترین افراد شهر توالتها ی لطیف با آب گرم و سرد جا ری و حمام های زیبا دار ای آب سرد و گرم موجود م یباشد و آنوقت فهمیدم چرا مردم آنقدر زیبا هستند زیرا توالت تمیز و استحمام با آب سرد و گرم انسان را زیبا مینماید زنهای کرت روزها مدتی از اوقات خود را صرف ازاله مو از بدن و شست و شو و آر ایش صورت میکنند و آنقدر در آرایش دقت مینمایند که هرگز بموقع در یک مجلس مهمانی حضور بهم نمیرسانند و کسی از این موضوع حیرت نمی نماید. لباس زنها در کرت جامه هائی است که تمام بدن باستثنای دست و پا و سینه را میپوشاند ز یرا بدستها و سینه زیبای خود میبالند و میل دارند که مردم ز یبائی آنها را ببینند و زنهای کرت موهای سر را بطرزی جالب توجه آرایش میدهند در صور تی که در طبس پایتخت مصر زنها موی سر را می تراشند و من تصور میکنم که از حیث اندام زنهای کرت سرآمد زنهای دنیا هستند و اندام آنها باریک است و به مناسبت ظرافت اندام با اشکال بچه میزایند و زنهای کرت عموما بیش از یکی دو فرزند ندارند و قلت موالید در بین سکنه کرت عیب نیست. مردهای کرت مثل زنها اندامی ظریف دارند و لی دارای شانه های پهن میباشند و هر مرد میکوشد که کمر خود را با ریک تر نشان بدهد و آنها هم مانند زنها با دقت موهای بدن خود را از بین میبرند تا وقتی که گاو بازی میکنند اندام آنها قشنگ جلوه نماید و چکمه هائیکه ساقه های بلند دارد می پوشند و روی ساقه ها شکل جانوران را نقش می نمایند. مردهای کرت میل ندارند که بکشورهای دیگر بروند برای اینکه در کشورهای دیگر وسائل راحتی و نظافت چون کرت موجود نیست و میگویند که ما نمیتوانیم در منازل ملل دیگر که دارای توالت تمیز و حمام نیست زندگی نمائیم. یکی از چیزهای عجیب که من در کرت دیدم و نظیر آن درهیچ کشور بنظر من نرسید یک نوع آلت موسیقی بود که بدون این که نوازنده ای آن را بنوازد صدای موسیقی از آن شنیده میشد و لی صداهائی از آن خارج میگردید که قبلا روی چیزهائی نوشته بودند و من نتوانستم بفهمم چگونه صدا را میتوان روی چیزی نوشت . دیگر اینکه از سکنه کرت شنیدم که آنها میتوانند آهنگ های موسیقی را بنویسند و بعد از روی آن بنوازند . بطوری که اگر شخصی آهنگی را نشنیده باشد و لی نوشته آن را بدست بیاورد از روی نوشته آن آهنگ را بنوازد. من چون پزشک هستم و فقط به علم طب توجه مخصوص دارم در صدد بر نیامدم بفهمم چگونه می توان آهنگ های موسیقی را نوشت و گویا دیگران هم مانند من بدین موضوع توجه نکردند. من در کرت هیچ معبد ندیدم که برای خدای کشور ساخته باشند . ولی در عوض گاوها را می پرستند و مقابل آنها می رقصند و من متوجه شدم که پرستش گاوها از طرف سکنه کرت فقط ناشی از علاقه آنها به مذهب نیست بلکه از رقص مقابل گاوها لذت میبرند و روزی نیست که آنها برای تماشای آن رقص ها حضور بهم نرسانند یا خود نرقصند. یکی از نکات قابل ذکر زندگی این ملت این است که شراب را باعتدال می نوشند و من در تمام مدت توقف در کرت ندیدم که کسی مست شود یا مانند سکنه طبس و بابل بر اثر افراط در نوشیدن شراب دچار تهوع گردد. زنها در کرت بیشتر خواهان جوانهای زیبا میباشند و بهمین جهت جوانها با اندام عریان مقابل گاوها میرقصند تا این که زیبائی اندام خود را بنظر زنها برسانند. زنها و مردهایی که مقابل گاوها میرقصند دو دسته هستند عده ای از آنها شغلشان این است و آنها اگر مرد هستند نباید با زن معاشرت کنند و اگر زن میباشند نباید با مرد معاشرت نمایند و لی دسته دیگر کسانی می باشند که بر ای تفنن مقابل گاوها میرقصند و آنها میتوانند که با زنها و اگر زن باشند با مردها تفریح کنند. تنها یک چیز در رسوم و آداب و روح یه ملت کرت بنظر من ناپسند آمد و آن طبع هوس باز آنها است زیرا این ملت بقدری طالب چیزهای جدید است که آنچه امروز مورد قبول عامه میباشد دو روز دیگر از نظر میافتد و هیچ بازرگان اطمیان ندارد آنچه امروز مردم خریداری می کنند شش ماه دیگر نیز خواهند خرید یا نه بعد از ورود به کرت ما در یک مهمانخانه منزل کردیم. وقتی من به بابل رفتم و در مهمانخانۀ چند طبقه آن شهر سکونت نمودم بخود گفتم که در جهان مهمانخانه ای بهتر از آن یافت نمیشود. ولی بعد از اینکه وارد کرت شدم و مهمانخانه زیبا و نظیف آنرا که دارای خدمه مهربان و بیگانه نواز بود دیدم، متوجه گردیدم که مهمانخانه بابل در قبال آن بی اهمیت است. چون در مهمانخانه بابل خدمه غلامانی زشت و کثیف و خشن بودند و حال آنکه در مهمانخانه کرت پسران و دختران ز یبا که همواره تبسم میکردند از مسافرین پذیرائی مینمودند و در هرموقع که احضار میشدند برای خدمت آماده بودند . ما بعد از ورود به مهمانخانه

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#67 | Posted: 30 Aug 2013 15:37
در حما مهای قشنگ آن که آب گرم و سرد جاری داشت استحمام کردیم ولباس را عوض نمودیم ومینا موها ی سر را مجعد کرد و لباس نو خریداری نمود و من برای وی یک جفت گوشواره و یک گردنبند از سنگهای رنگارنگ خریداری کردم. لباسی که مینا خریداری کرده بود سینه وی را نمی پوشانید بطوری که سینه و دست هایش بنظر همه میرسید. بعد از اینکه لباس پوشید بمن گفت یک تخت روان کرایه کن که از بندر به شهر برویم و من استاد خود را ببینم. مهمانخانه ما در بندر کرت یعنی حوزه بندری بود و ما یک تخت روان کر ایه کرد یم و سوار آن شدیم و بطرف شهر کرت رفتیم. شهر نسبت به بندر در منطقه ای مرتفع قرار گرفته و آنقدر باغ دارد که عمارات کوتاه در باغها گم شده است. مینا تخت روان را مقابل یکی از باغها متوقف کرد و ما وارد باغ شدیم و مینا گفت اینجا منزل استاد من میباشد. و در کرت دختران و پسرا نی که مقابل گاو میرقصند هر کدام یک استاد دارند که مربی و حامی آنهاست و فن رقص را به آنها میآموزد و از منافع آنان دفاع می کند و نمی گذارد که دیگران حق شاگردش را تضییع نمایند. استاد مینا پیرمردی بود که وقتی ما وارد خانه اش شدیم مقدار ی پاپیروس (کاغذ دنیای قدیم که از مصر وارد می شد ) مقابل خود نهاده آنها را مطالعه میکرد.من دیدم که روی کاغذهای مذکور شکل گاوها کشیده شده و معلوم گرد ید که گاوهای مزبور جانورانی هستند که فردا عده ای مقابل آنها میرقصند و پیرمرد قصد دارد بداند که روی کدام یک از آن گاوها میتوان شرط بندی کرد. پیرمرد وقت ی مینا را دید خوشوقت شد و او را بوسید و گفت مینا من تصور میکردم که تو نزد خدا رفته دیگر مراجعت نکرده ای ولی چون هنوز یقین نداشتم که تو مر اجعت نخواهی کرد بجای تو شاگردی جدید نگرفتم و اطاقی که در این خانه محل سکونت تو بود همچنان هست و لی گویا چندی است رفت و روب نشده و شاید زن من آن را ویران کرده و بجای آن یک حوض ساخته تا اینکه ماهی های خود را در آن حوض تربیت نماید زیرا زن من خیلی به تربیت ماهی علاقه دارد. مینا با حیرت گفت از چه موقع زن تو علاقمند به تربیت ماهی شده ز یرا وقتی من از اینجا میرفتم او هیچ در فکر تربیت ماهی نبود پیرمرد گفت این زن جدید من است که تو او را ندیده ای و اگر اکنون یک مرد جوان نزد او نبود من تو را نزد وی میبردم و معرفی میکردم لیکن اینک یک گاو باز جوان که تازه شروع برقص کرده نزد اوست و اگر تو را پیش او ببرم متغیر خواهد شد . آیا میخواهی دوست خود را بمن معرفی کنی تا اینکه منهم با او دوست شوم و این خانه مثل خانه خود او شود. مینا گفت دوست من یک پزشک مصری میباشد و اسم او سینوهه ابن الحمار است و به تنهائی زیست مینماید و زنی ندارد که با او تفریح کند. پیرمرد گفت اگر چندی در این کشور اقامت کند تنها نخواهد ماند زیرا در کرت زنهای زیبا نمی گذارند که مرد تنها بماند ولی تو مینا مگر مریض هستی که با یک طبیب اینجا آمده ای و اگر مریض باشی خیلی باعث تاسف من خواهد شد. زیرا وقتی تو وارد شدی قلب من شادمان گردید و فکر کردم که میتوانم از تو بخواهم که فردا مقابل گاو برقصی و قدری زر و سیم عاید من نمابی. مینا گفت من مریض نیستم و خود را از همه وقت سالمتر می بینم و از این جهت با این طبیب مصری مسافرت کردم که وی نجات دهنده من میباشد و اگر او نبود من در بابل به قتل میرسیدم یا اینکه خودکشی میکردم. پیرمرد گفت امیدوارم که بر اثر دوستی با این پزشک مصری دوشیزگی خود را از دست نداده با شی چون بطوری که میدانی اگر دوشیزگی تو از بین رفته باشد اجازه نمی دهند که مقابل گاوها برقصی و نخواهی توانست نزد خدا بروی. بعد پیرمرد به دختر جوان نزدیک شد و قدری سینه او را لمس کرد و گفت بیم دارم که دو شیزگی تو از بین رفته باشد زیرا وقتی تو از اینجا میرفتی سینه های تو بسیار کوچک بود و اکنون قدری بزرگ شده است و آ یا بهتر نیست قبل از اینکه تو مقابل گاوها برقصی ما تو را معاینه کنیم و بدانیم آیا دوشیزه هستی یا نه. دختر جوان با خشم گفت من نمیخواهم که مثل بازار برده فروشی بابل که در آنجا زنهای جوان را معا ینه میکنند که بدانند آیا دوشیزه هست یا نه مرا در این جا معاینه نمایند. و من بتو میگویم از این جهت با این مرد مسافرت میکنم که او نجات دهنده من است و اگر وی نبود من نمیتوانستم به کرت برگردم و لی تو همه در فکر گاوها و درآمد خود از گاو بازی میباشی و بحرف من اعتنا نمیکنی. بعد از این حرف مینا بگریه درآمد و پیرمرد پس از دیدن اشکهای او از گفتۀ خود پشیمان شد و گفت مینا گریه نکن من یقین دارم که تو راست میگوئی و دوشیزه هستی و این مرد نجات دهنده تو است و اگر وی نبود تو به کرت مراجعت نمیکردی. آنگاه موضوع صحبت را تغییر داد و افزود بخاطرم آمد که من باید امروز نزد مینوس بروم و چون رفتن به آنجا قدری دیر شده نمی توانم لباس خود را عوض نمایم و با همین لباس خواهم رفت و شما در این خانه استراحت کنید و غذا بخورید و اگر زن من پرسید کجا رفته ام بگوئید که نزد مینوس رفتم و چون جوان گاو باز نزد او بود نخواستم مزاحم شوم. بزنم بگویید که من بعد از این که از منزل مینوس مراجعت کردم سری به گاوهای خود خواهم زد زیرا فردا یکی از گاوهای من که هنوز در بازی شرکت نکرده وارد میدان خواهد گردید و من باید او را ببینم. مینا گفت چون تو قصد داری به منزل مینوس بروی من و سینوهه با تو بآ نجا میرویم و من در آنجا دوستان خود را خواهم دید و سینوهه را بآ نها معرفی خواهم کرد. چون فاصله بین خانه پیرمرد و منزل مینوس زیاد نبود ما بدون استفاده از تخت روان بخانه او رفتیم و بعد از اینکه وارد منزل مینوس شدیم من با شگفت متوجه شدم که آنجا یک کاخ بزرگ است و بعد از اینکه دانستم که مینوس پادشاه کرت میباشد طوری متحیر گردیدم که به قول کاپتا غلامم مثل این بود که یکمرتبه می بینم که با سر راه میروم. در آنجا دانستم که در کرت نام پادشاه مینوس است و آنقدر پادشاهان موسوم به مینوس در کرت سلطنت کردهاند که بعضی از مردم کرت بیاد ندارند پادشاهی که در آنموقع بر آنها حکومت میکند مینوس چندم است. پس از اینکه وارد تالاری که مینوس در آنجا بود شدم دیدم که عده ای کثیر از زنها و مردها در آن تالار هستند و طوری بلند حرف میزنند و می خندند که گوئی در خانه خود میباشند. مردها لباس های رنگارنگ زیبا در بر داشتند و همه خوش اندام بودند و زنها در زیبائی و خوش لباسی با هم رقابت می نمودند. مینا مرا بدوستان خود معرفی میکرد و زنها وی را در آغوش میگرفتند و میبوسیدند و مردها از دیدارش ابراز خرسندی میکردند بدون اینکه از غیبت وی حیرت نمایند. ما از جلو عده ای زیاد از مردها و زنها عبور کردیم تا اینکه مقابل مینوس رسیدیم و مینوس مثل سایرین با عده ای که اطرافش بودند میگفت و میخندید و او هم از دیدار مینا خرسند شد و بعد از اینکه مینا مرا معرفی کرد و مینوس دانست که من آن دختر جوان را نجات داده ام زبان مصری از من تشکر کرد و گفت سینوهه تو یک خدمت بزرگ بخدای ما کردی ز یرا دختری را که باید زد خدا برود باو برگردانیدی و مینا در اولین فرصت وارد منزل خدا خواهد گردید. آنگاه مینا مرا از تالار مینوس خارج کرد وگفت بیا تا اطا ق های این کاخ را بتو نشان بدهم و در هر اطاق از مشاهده چیزهائی که آنجابود ابراز مسرت میکرد و من میدیدم که خدمه هم از مشاهده دختر جوان ابراز شادمانی مینمایند بدون اینکه از غیبت متمادی اوتعجب کنند. مینا علت این موضوع را برای من بیان کرد و گفت علت اینکه در این کشور هیچکس از غیبت طولانی دیگری ابراز حیرت نمی نماید این است که نمی خواهند بر ای مرگ اشخاص ابراز تاسف کنند . وقتی یکنفر میمیرد هیچکس یادی از او نمینماید و بر همین قیاس وقتی یکنفر ناپدید میشود کسی سراغ او را نمیگیرد تا اینکه برگردد و اگر برنگشت فکر میکنند که وی مرده و لذا باید فراموش شود . چون بیاد آوردن اشخاص بویژه آنهائی که احتمال میدهند مرده اند سبب اندوه میشود و در این کشور کسی نمیخواهد خود را تسلیم اندوه نماید. بعد از اینکه مینا اطاق های کاخ را بمن نشان داد مرا باطاقی برد که بالای اطاقهای دیگر قرار گرفته بود. در آنجا مراتع بزرگ که گاوها در آن میچریدند و باغهای زیتون و کشتزارها در خارج شهر دیده میشد و مینا بمن گفت اطاق من این است. گفتم مینا مگر تو در این اطاق زندگی میکردی؟ مگر تو ساکن کاخ سلطنتی کرت بودی دختر جوان گفت بلی و این البسه که در اینجا میبینی بمن تعلق دارد و لی من نمیتوانم آنها را بپوشم ز یرا از مد افتاده و در کشور ما لباس زود از مد می افتد. گفتم مینا من از این حرف تو خیلی متعجب شدم ز یرا هرگز تصور نمیکردم تو زنی باشی که محل سکونت تو کاخ سلطنتی است . مینا گفت اگر تو اسم پادشاه ما را میدانستی می فهمیدی که نام من که مینا میباشد از کلمه مینوس نام پادشاه گرفته شده است. گفتم پس چرا این موضوع را بمن نگفتی تا من بدانم که تو از خانواده سلطنتی کرت هستی مینا گفت برای چه بگویم؟ در این جا همه مردم یکسان هستند و من لازم نمی دیدم که بتو بگویم که من از خانواده سلطنتی کرت هستم. فهمیدم که مینا درست می گوید و طرز رفتار مردم در تالار مینوس این موضوع را به ثبوت میرسانید ز یرا مردم در آنجا طوری رفتار میکردند که گوئی در خانه خود هستند و نمی دانند که پادشاه کرت آنجا حضور دارد. و نیز فهمیدم چرا از روزی که من مینا را شناختم زر و سیم در او اثری نداشت و اگر چیزی برایش خریداری میکردم و باو هدیه مینمودم خوشوقت نم یشد. زیرا مینا از کودکی عادت کرده بود که زر و سیم و جواهر ببیند و آنچه من بوی می دادم در نظرش جلوه ای نداشت تا این که وی را خوشوقت کند. گفتم مینا تو که از خویشاوندان پادشاه کرت هستی چگونه مقابل گاوها مپیرقصی و آ یا این موضوع برای زنی که از خانواده سلطنتی کرت

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#68 | Posted: 30 Aug 2013 15:38
میباشد ناپسند نیست؟ مینا گفت در کشور ما رقصیدن مقابل گاوها کاری است که تمام بزرگان اگر بتوانند بآن مشغول میشوند و هر کس در این فن برجستگی پیدا نماید مورد قدردانی قرار میگیرد و لذا نه فقط این کار عیب نیست بلکه جزو افتخارات است. آنگاه باتفاق مینا از قصر سلطنتی خارج شدیم و بطرف موسسه گاو بازی رفتیم. در شهر کرت موسسه گاو بازی شهری است کوچک که کنار شهر بزرگ ساخته شده است. در این شهر چند میدان بر ای گاو بازی و اصطبل های بزرگ برای نگاهداری گاوها وجود دارد و کنار اصطبل ها مراتعی است که اطراف آنها نرده کشیده اند.هنگامی که هوای جزیره کرت سرد میشود گاوها را باصطبل ها منتقل می کنند و در فصل گرما گاوها در مراتع می چرند. ولی گاوهایی که باید فردا یا پس فردا در میدان های گاو بازی علیه جوانان رقاص حمله نمایند در اصطبل هستند. وقتی به موسسه گاو با زی رسیدیم استاد مینا آنجا بود و از دیدن من در آن نقطه ابراز مسرت نمود . هم چنین کاهنانی که کار آنها تربیت گاوها و تعلیم رقاصان می باشد از دیدار مینا مسرور شدند بدون این که از غیبت طولانی وی حیرت بنمایند. کاهنان پس از این که دانستند که من یک پزشک مصری هستم راجع به غذ ای گاوها و این که چه موقع غذا باید بآنها داد تا این که موی آنها درخشنده شود و زیادتر عمر کنند از من سئوالا تی نمودند . در صورتی که من میدانستم که اطلاعات خود آنها در این خصوص بیشتر از من است . زیرا از صدها سال باین طرف اجداد آنها مشغول تربیت گاو بوده اند و بعد از هر دوره علوم پدران به پسران منتقل میگردیده و پسران هم بر علوم مذکور میافزودند و به پسران خود منتقل میکردند. مینا نزد کاهنین محبوبیت وتقرب داشت و بهمین جهت وقتی او را دیدند با صواب دید استادش موافقت نمودند که وی فردا مقابل گاو برقصد و یک گاو نر را هم برای او در نظر گرفتند . مینا از این انتخاب خیلی خوشحال شد ز یرا میدانست که میتواند هنر خود را روز بعد بنظر من برساند . بعد از آن مینا راهنما ئی مرا بر عهده گرفت و نزد کاهن بزرگ که ر ئیس تمام کاهنین گاو باز بود رفت یم. وقتی وارد اطاق کاهن بزرگ شد یم به مناسبت تاریکی اطاق بدواٌ او را ندیدم و آنگاه چشم من به انسانی افتاد که سرش مانند گاو و زرد رنگ بو د . شخصی که سرش مثل گاو بنظر میرسید مقابل ما سر فرود آورد و بعد سرش را که سرگاو بود برداشت و من متوجه شدم سر و صورتش مثل یک انسان عادی است. با اینکه کاهن بزرگ که همان مرد بود بما تبسم کرد و قیافه ای خوب داشت من از قیافه او وحشت کردم برای اینکه یک نوع اثرخشونت و بیرحمی زننده در قیافه وی مشاهده میشد. مینا وقتی خواست بگوید چه شد که وی مدتی غیبت کرد و نتوانست در موقع معین خود را قربانی خدای کرت بکند کاهن بزرگ اظهار نمود لزومی ندارد که شرح بدهی زیرا من از این مسئله اطلاع دارم و میدانم که تو را ربودند و بکشورهای دیگر بردند. آنگاه مرا مورد قدردانی قرار داد و گفت سینوهه چون تو مینا را به کرت برگردانیدی که وی بتواند خود را قربانی خدا بنماید من دستور داده ام که برای تو هدایا ببرند و وقتی به مهمانخانه خود مراجعت کردی هدایای مزبور را خواهی دید. گفتم من نه برای در یافت پاداش مینا را نجات دادم و نه جهت دریافت آن به کرت آمدم بلکه منظور من از آمدن باین جا کسب علم است. من قبل از اینکه به کرت بیایم بکشورها ی سوریه و بابل و ها تی سفر کردم و در آن کشورها بسیاری چیزها آموختم و اینک به کرت آمده ام که در این جا هم بر معلومات خود بیفزایم. راجع به خد ای کرت چیزهای جالب توجه شنیده ام و بمن گفتند که شما یک خد ای بزرگ دارید که دو شیزگان و پسران جوان را دوست میدارد مشروط بر اینکه فاقد هر نوع آلودگی جسمی باشند و این یک صفت بزرگ میباشد که در خد ایان سوریه و بابل یافت نمیشود زیرا خدایان سوریه و بابل اجازه میدهند که مردها و زنها در معابد با یکدیگر تفریح نمایند. کاهن بزرگ گفت در اینجا علاوه بر خد ای بزرگ خدایان دیگر هست که مردم آنها را می پرستند و حتی در حوزه بندری معابدی برای پرستش خد ایان کشورهای دیگر وجود دارد و تو میتوانی در یکی از آن معابد اگر بخواهی برای خدای آمون یعنی خدای مصر قربانی کنی. ولی خد ای بزرگ ما را خارجیان نمی شناسند و نمیتوانند بشناسند ز یرا فقط آنهائی که بر ای شناختن او تربیت شده اند و جزو مریدان تعلیم یافته هستن اجازه دارند که وی را ببینند و تاکنون هرکس که او را دیده مراجعت نکرده که بگوید خدای بزرگ ما چگونه است و همین قدر بشما بگویم که بزرگی و سعادت ملت کرت بسته بخدای بزرگ اوست. من گفتم ای کاهن بزرگ هنگامی که در کشور هاتی بودم از سکنۀ آنجا شنیدم که خدایان آنها آسمان و زمین هستند و یکی از آن دو بوسیله باران دیگری را بارور و دارای محصول میکند. در همان موقع بطور مبهم بگوشم رسید که خدای ملت کرت دریا میباشد زیرا این ملت قدرت و سعادت خود را از دریاپیما ئی بدست آورده است. کاهن بزرگ گفت یک قسمت از گفته تو درست است و ما بسیاری از وسائل سعادت خود را از دریاپیمائی بدست آورده ایم ولی خدای ما دریا نیست ولی خدای دریا نیز هست. سینوهه بدان که در بین تمام ملل ملت کرت یگانه ملتی است که یک خدای زنده را خدای بزرگ خود میداند در صور تی که ملل دیگر خدایان مرده را میپرستند یا این که اشکال خدایان را که بوسیله سنگ یا چوب بوجود آورده اند پرستش میکنند. خدای ما نه یک خد ای مرده است و نه سنگ و چوب بلکه زنده میباشد و تا روزی که خدای ما زنده است هیچ ملت نمی تواند با ملت کرت مبارزه کند و اگر مبارزه نماید مغلوب میشود. گفتم ای کاهن بزرگ شنیده ام که خد ای شما در یک غار یا در یک خانه که دالانهای طولانی و تاریک دارد زندگی میکند و من خیلی مایلم که این غار یا این خانه را ببینم. ولی نمیفهمم که چرا کسانیکه برای دیدن خدای شما انتخاب میشوند و بمسکن او میروند مراجعت نمینمایند در صورت یکه به آنها اختیار داده شده که از آن مسکن برگردند و آیا شما نمی خواهید بمن بگوئید چرا هیچیک از آنها مراجعت نکرده اند. کاهن بزرگ گفت با اینکه مظهر خد ای ما گاو است آن خدا گاو نیست بلکه موجودی میباشد که کسی نمیتواند بگوید چیست و همین قدر میدانیم که حیات دارد و اما اینکه چرا کسانی که بمسکن او میروند مراجعت نمینمایند اینموضوع ناشی از حد اعلای سعادت و افتخار است. زیرا بزرگترین سعادت و افتخار بر ای دختران و پسران جوان ما این است که خدا را ببینند و نزد او بسر ببرند و بهمین جهت وقتی وی را دیدند طوری خویش را سعادتمند می بینند که زندگی در این دنیا در نظرشان بسیار ناپسند میشود زیرا میدانند که اگر باین دنیا بیایند باید که آلام و زحمات این جهان را تحمل کنند مینا آیا تو آرزو نداری که بمنزل خدا بروی و بقیه عمر را در آن جا باشی مینا جواب نداد و من گفتم آیا من که اجازه ورود بخانه خدا را ندارم ممکن است که مدخل خانه او را ببینم کاهن بزرگ گفت شبی که ماه در آسمان بطور کامل مدور خواهد شد نزدیک میشود و در آن شب مینا وارد منزل خدا خواهد گردید و ممکن است که تو مدخل خانه او را ببینی. گفتم اگر مینا حاضر نشود که بخانه خدا برود چطورکاهن بزرگ گفتم هنوز این واقعه نیفتاده که پسری جوان یا دوشیزه ای حاضر برفتن بمنزل خدا نشود و مینا هم بعد از اینکه مقابل گاوهای ما رقصید با کمال میل وارد منزل خدا خواهد شد. بعد از این حرف کاهن بزرگ سر گاو را روی سر و صورت خود نهاد تا بما بفهماند که مدت ملاقات تمام شد و مینا دست مرا گرفت و از اطاق او خارج کرد. بعد از خروج از منزل کاهن بزرگ مینا از من جدا شد و گفت چون فردا روز رقص است من امشب باید در موسسه گاو بازی باشم و من به تنهائی بمهمانخانه مراجعت کردم. دیدم کاپتا غلام من که خمر نوشیده به نشاط آمده بود گفت : سینوهه... ارباب من ... این جا سرزمین مغرب و مرکز سعادت است (مصریهای قدیم آنچه را که ملل دیگر در اعصار بعد بنام بهشت خواندند سرزمین مغرب می نامیدند ). در این جا آشامیدنی ارزان و فراوان میباشد و هیچ ارباب با عصا خادم خود را کتک نمیزند و از او نمیپرسد چقدر زر و سیم از وی بسرقت برده است و اگر اربابی نسبت خادم خود خشمگین شود و او را از خانه براند خادم یک روز خود را پنهان مینماید و روز دیگر بهمان خانه بر میگردد و ارباب گناه او را فراموش میکند و لی سوداگران ای جا خیلی حیله گر هستند و همانطور که یک سوداگر ازمیر یک بازرگان مصری را فریب میدهد اینان سوداگران ازمیری را فریب میدهند. در عوض در این شهر یک نوع ماهی کوچک را در روغن ز یتون می نهند و میگذارند که مدتی در آن روغن بماند و این ماهی بقدری لذیذ میشود که هر قدر بخورید سیر نخواهید شد (مقصود کاپتا ماهی ساردین است که سکنه جزیره کرت در روغن ز یتون قرار میدادند و هنوز این رسم در اروپا و آسیا جاری است ). بعد از این حرف ها غلام من درب اطاق را بست و پس از این که مطمئن شد که کسی پشت در صد ای او را نمیشنود گفت : ارباب من مثل اینکه در این کشور وقایعی حیرت انگیز اتفاق افتاده زیرا من در میخانه های حوزه بندری شنیدم که خدای کرت مرده و کاهنین که از مرگ خدا بسیار متوحش شده اند میکوشند که یک خدای دیگر پیدا کنند ولی هر کس که این حرف را بزند به شدت مجازات خواهد شد و دو نفر از ملاحان که این حرف را زده بودند از با لا ی تخته سنگه ای واقع در ساحل کرت بدریا و در کام اختوپوط ها پرتاب گردیدند (اختوپوط یک جانور مخوف دریائی است که در فارسی نام هشت پا را دارد ). چون سکنه کرت میگویند که قدرت و سعادت آنها بسته بزندگی خدای آنها میباشد و اگر خدای کرت بمیرد ملت کرت قدرت و سعادت خویش را از دست خواهد داد. وقتی کاپتا این حرف را زد امیدی در قلبم بوجود آمد و باو گفتم اگر اینطور باشد و خدای ملت کرت بطوری که مردم میگویند مرده و گویا این خبر درست است زیرا با اینکه همواره حکومتها میکوشند که اخبار را از ملت ها پنهان بدارند آنها از تمام اخبار مطلع میشوند بعد از اینکه مینا وارد خانه خدا شد از آنجا خارج خواهد گردید

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#69 | Posted: 30 Aug 2013 15:39

فصل بیست و سوم

روز بعد با کمک مینا که در میدان گاو بازی نفوذ داشت مرا در نقطه ای نشانیدند که بتوانم همه جا را بخوبی تماشا نمایم.
گاوهای نر را یکایک وارد میدان کردند و من دیدم با اینکه در میدان بیش از ده صف تماشا چی وجود دارد همه بخوبی میبینند .
زیرا جایگاه تماشاچیان طوری ساخته شده بود که یکی بالای دیگری قرار داشت بدون اینکه یکی حائل دیگری شود.
رقص دخترها و پسران جوان در مقابل گاوها چند نوع بود ولی از همه دشوارتر رقصی بشمار می آمد که رقاص می باید از وسط دوشاخ گاو جستن کند و روی پشت او قرار بگیرد و من بطوریکه گفتم در گذشته یک مرتبه دیده بودم مینا این رقص را انجام داد.
من میدیدم که توانگران کرت راجع به گاوها شر ط بندی میکنند و مثل این بود که میدانند که بعضی از گاوها نسبت به دیگران مزیت دارند. ولی در نظر من تمام گاوها یکسان بودند و من نمی توانستم به تفاوت آنها پی ببرم.
مینا هم مثل دیگران مقابل گاو نر رقصید و من بدوا از رقص او ترسیدم زیرا یک ضربت شاخ گاو کافی بود که او را بقتل برساند .
ولی بعد از این که چالاکی او را دیدم و مشاهده کردم که عضلاتش در فرمان وی میباشد وحشتم از بین رفت و مثل د یگران برای او شادی کردم.
در کرت مردهای جوان و دختران عریان مقابل گاوها می رقصیدند بر ای اینکه رقص آنها بقدری خطرناک است که اگر لباس در بر نمایند شاید بقتل برسند چون لباس ولو خفیف باشد مانع از آن می شود که بتوانند آزادانه بعضلات بدن فرماندهی نمایند.
با این که عده ای از دختران جوان دارای اندام زیبا بودند من اندام مینا را از همه قشنگ تر می دیدم ولی استاد مینا عقیده داشت که چون دختر جوان مدتی از کرت دور بوده تمرین نکرده و آنچنان که باید نمی تواند برقصد.
بعد از خاتمه رقص مینا در حالی که یک روغن مخصوص به تن مالیده بود نزد من آمد و گفت سینوهه پس فردا ماه در آسمان یک دایره کامل می شود و من باید وارد خانه خدا شوم و بهمین جهت دوستانم از من دعوت کرده اند که در جشنی شرکت نمایم و لذا نمی توانم با تو بیایم ولی در شبی که به خانه خدا میروم تو می توانی مثل دوستان دیگرم تا مدخل آن خانه با من بیائی . گفتم مینا هر طور که تو مایلی من رفتار خواهم کرد و در آن شب با تو خواهم آمد و از حالا تا پس فردا شب اوقات خود را صرف دیدن چیزهای دیدنی کرت خواهم کرد و یکی از چیزهای دیدنی که لذتی هم عاید من میکند این است که چند نفر از دختران جوان که جزو دوستان تو هستند ولی وقف خدا نشده اند از من دعوت کرده اند که به خانه آنها بروم و با آنان تفریح کنم و گرچه آنها مثل تو زیبا نیستند ولی اندامی فربه تر دارند و فربهی اندام آنها جبران آن نقص را می نماید.
مینا بازوی مرا گرفت و گفت سینوهه من راضی نیستم که تو هنگامی که من نزد تو نمی باشم پیش دخترانی که دوست من هستند بروی و لااقل صبر کن تا وقتی که من وارد خانه خدا شوم و آنوقت آزادی که هرچه میخواهی نزد دختران بروی و با آنها تفریح کنی.
گفتم مینا من این حرف را برای شوخی کردن بر زبان آوردم وگرنه مایل به تفریح با زنها نمی باشم و اکنون به حوزه بندری مراجعت مینمایم و مشغول طبابت می شوم زیرا در آنجا عده ای کثیر از اتباع ملل دیگر هستند که بیمارند و به مداوای من محتاج می باشند.
همین کار را کردم و به حوزه بندری برگشتم و وارد مهمانخانه شدم و به طبابت مشغول گردیدم تا اینکه شب فرود آمد و ماه در آسمان پدیدار شد آنوقت از تمام حوز? بندری صدای موسیقی و آواز برخاست زیرا در بندر کرت منازل عمومی بسیار وجود دارد
و حتی کسانی که در کرت بضاعت ندارند مانند توانگران هر شب اوقات خود را به خوشی میگذارنند و طوری زندگی میکنند که گوئی هرگز نمی میرند و در جهانی زیست مینمایند که انگار در آن اندوه و رنج وجود ندارد.
من در اطاق خود بدون اینکه چراغ بیفروزم در نور ماه نشسته بودم و کاپتا در اطاق خویش مجاور اطاق من دراز کشیده، خوابیده بود یا اینکه خود را برای خوابیدن آماده می نمود.
یک وقت زنی جوان وارد اطاقم شد و من دیدم که یکی از دخترانی است که در مهمانخانه کار میکند و به من گفت سینوهه ... آیا میل داری که با من تفریح کنی.
گفتم نه ... من مایل به تفریح نیستم وی گفت اگر تصور میکنی که من در خور سلیقه تو نمی باشم یکی دیگر از خدمه مهمانخانه را صدا بزنم و بیاید تا تو با او تفریح کنی.
گفتم نه ... نه... من هیچ میل به تفریح ندارم و میخواهم تنها باشم دختر جوان گفت عجیب است که خارجیها با آن که وسیله دارند که عمر را بخوشی بگذرانند از روی تعمد خود را دچار اندوه می نمایند و تنها بسر می برند در صورتی که خدای کرت زن را برای مرد آفرید و مرد را برای زن و بعد بمن نزدیک گردید و گفت سینوهه با من تفریح کن زیرا من میل دارم بدانم یک پزشک مصری چگونه تفریح می کند.
گفتم مرا بحال خود بگذار زیرا حال تفریح را ندار م . دختر جوان گفت اگر تو مثل سایر خارجیها دارای نشاط نیستی برای آن است که خود را در اینجا زندانی کرده ای. گفتم از اطاق من بیرون برو و تا وقتی که تو را صدا نکرده ام این جا میا.
دختر جوان گفت من تعجب می کنم در کشوری که مردهای مملکت مثل این طبیب مصری هستند مردم به چه امیدی زندگی می نمایند.
من چشم به ماه دوخته اندوهگین بودم زیرا میدانستم یگانه زنی که من حاضر میشدم او را خواهر خود بدانم از من جدا میشود تا به خانه خدای خویش برود و دوشیزگی را باو تقدیم نماید

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#70 | Posted: 30 Aug 2013 15:39
در این فکر بودم که ناگهان متوجه شدم شخصی در اطاق است و از او بوی عطری که امروز در میدان گاو بازی استشمام کردم بمشام میرسد . سر بلند نمودم و دیدم که آن شخص مینا میباشد. گفتم مینا چطور شد تو اینجا آمدی . مینا گفت آهسته حرف بزن زیرا من میل ندارم کسی صدای ما را بشنود آنگاه کنار من نشست و گفت از این جهت اینجا آمده ام که از تخت خواب خود در موسسه گاو بازی متنفر شده ام.
من از شنیدن این حرف حیرت کردم زیرا بعید می نمود که زنی مانند مینا با آن تعصب نسبت به گاو بازی از تخت خواب در موسسه گاو بازی متنفر شود.
بعد مینا گفت خودم درست نمیدانم چرا این موقع این جا آمدم و شاید نفرتی که از تختخواب خود حاصل کردم مرا باینجا کشانید. شاید هم آمده ام که با تو صحبت کنم و اگر میل داری بخوابی من از اینجا میروم . ولی اگر مایل بخوابیدن نیستی من نزد تو میمانم و حر ف های تو را می شنوم و داروهای تو را استشمام مینمایم و هر وقت کاپتا صحبتی خنده دار میکند موهای سرش را خواهم کشید . من تصور میکنم که مسافرت کردن با تو در کشورهای دیگر فکر من را تغییر داده و دیگر مثل سابق از بوی گاوها و مشاهده گاو بازی و صدای غریو تماشاچیان لذت نمیبرم . حتی بر خلاف گذشته میل ندارم که وارد خانه خدا شوم و صحبت هائی که دیگران اطراف من راجع باین موضوع میکنند در گوشم چون صحبتهای بی معنای کودکان جلوه میکند و بازی های دوستانم سبب سرگرمی من نمی شود. و مثل این است که عقل مرا از بدنم خارج کرده عقلی دیگر مانند عقل مللی که من آنها را دیدم در من نهاده اند.
این است که اکنون بتو میگویم دست مرا بگیر و با اینکه امروز می گفتی زنهای فربه را دوست میداری و من فربه نیستم معهذا دوست دارم که دستم را بگیری . گفتم مینا من در جوانی یک مرد ساده بودم و هیچ زن را خواهر خود نکردم تا اینکه روزی زنی حریص و بیرحم بمن برخورد و هر چه داشتم از من گرفت . از آن روز به بعد من دیگر بهیچ زن ابراز تمایل نکردم برای اینکه نفرت زنها در دلم جا گرفت زیرا می اندیشیدم که تمام زنهای جوان مانند آن زن هستند ولی بعد از اینکه ترا دیدم و به عقل تو پی بردم
و مشاهده کردم که کوچکترین توجه به زر و سیم ندا ری دریافتم که در جهان زنهائی نیز یافت میشوند که مرد می تواند آنها را خواهر خود کند بدون اینکه برای سیم و زر خواهر آن مرد شود.
آنوقت در روح من محبتی به ضعفا و فقراء بوجود آمد و بیماران فقیر را معالجه میکردم بدون اینکه از آنها مطالبه حق العلاج کنم و دندان مبتلایان به درد دندان را می کشیدم بی آنکه بگویم مزدم را بدهید . زیرا وقتی می دیدم که تو این قدر نسبت به مال دنیا بی اعتناء هستی بخود می گفتم که من نیز باید نسبت بمال دنیا بی اعتناء باشم . ولی اکنون که تو میخواهی از من جدا شوی و بخانه خدای کرت بروی هم از خدایان متنفر شده ام و هم از افراد بشر.
زیرا میدانم که بعد از رفتن تو روح من مانند یک کلاغ سیاه در یک صحرای لم یزرع خواهد شد و پیوسته قرین اندوه خواهد بو د .
این است که بتو میگویم مینا در جهان کشور زیاد است ولی بیش از یک شط وجود ندارد و آن شط نیل میباشد . شطوط دیگر آب دارند و آب آنها جریان دارد ولی مثل شط نیل حیات بخش نمی باشند. این شط بدون هیچ سد و دیوار که جلوی آن بوجود آمده باشد هر سال اراضی سیاه مصر را سیراب میکند و اگر آز و شره مالکین اراضی بگذارد آنقدر محصول از مزارع مصر نصیب مردم می شود که هرگز مردم کشور من توانائی نخواهند داشت که آنهمه غذا را بخورند . بیا برویم و خود را به ساحل رود نیل برسانیم و در آنجا خانه ای خریداری کنیم و گوش بصدای مرغابیها که در نیزارها میخوانند بدهیم و زورق خدای آمون را (مقصود خورشید است – مترجم) که در آسمان حرکت می نمادی از نظر بگذرانیم . مینا بیا برویم و بقیه عمر بدون ا ندوه زندگی نمائیم و وقتی به مصر رسیدیم باتفاق یک کوزه را خواهیم شکست تا اینکه زن و شوهر شویم و آنوقت از هم جدا نخواهیم شد و بعد از مرگ ما جنازه من و ترا مومیائی خواهند کرد و ما وارد سرزمین مغرب خواهیم شد و تا ابد در آنجا زندگی خواهیم نمود.
مینا با دست خود دست و چشم مرا نوازش کرد و گفت سینوهه من نمیتوانم با تو بمصر یا کشور دیگر بروم برای اینکه هیچ کشتی مرا از این جا خارج نخواهد کرد و بویژه بعد از رقص امروز همه میدانند که من باید وارد خانه خدا گردم و هرگاه تو بخواهی که از ورود من بخانه خدا ممانعت کنی بقتل خواهی رسید و من باید بطور حتم وارد خانه خدا شوم و هیچ نیرو در جهان وجود ندارد که بتواند جلوی این موضوع را بگیرد.
گفتم مینا کسی از فردا اطلاع ندارد و شاید تو از جائیکه هیچ کس از آنجا مراجعت نکرده است مراجعت نمائی و شاید بعد از آنکه وارد خانه خدا شدی و دوشیزگی خود را باو تقدیم کردی طوری احساس سعادت نمائی که این جهان را فراموش کنی . ولی تا آنجا که من اطلاع دارم چیزهائی که بخدایان نسبت میدهند افسانه است و هنوز من در کشورهای مختلف چیزی ندیده ام که اعتقاد مرا نسبت به خدایان محکم کند و بهمین جهت اگر تو از خانه خدا مراجعت نکنی من وارد خانه مزبور خواهم شد و ترا از آن خانه بر میگردانم ولو این عمل آخرین عمل من در زمان حیات باشد و بعد بمیرم.
مینا دست خود را روی دهان من نهاد و وحشت زده اطراف را نگریست و گفت این فکر را دور کن برای اینکه خانه خدا تاریک است و هیچ کس حتی سکنه کرت مگر آنهائی که چون من برگزیده هستند نمی توانند وارد خانه خدا شوند وگرنه خواهند مرد .
ولی من میتوانم به طیب خاطر از آن خانه مراجعت کنم برای اینکه میدانم که خدای ما بیرحم نیست. و مرا بزور در خانه خود نگاه نمیدارد و اگر خواهان مراجعت باشم آزادم خواهد گذاشت که برگردم و این خدا بسیار زیبا می باشد و دائم متوجه است که سکنه کرت با سعادت زندگی نمایند و بر اثر نیکوئی اوست که در این کشور گندم به ثمر میرسد و در زیتون روغن بوجود می آید و کشتی ها از یک بند به بندر دیگر میروند و مه های غلیظ دریا سبب غرق کشتی ها نمی شود. هرکس متکی به خدای ما باشد پیوسته نیک بخت و خوش خواهد بود و این خدا بطور حتم مرا بدبخت نخواهد کرد و اگر بداند قصد مراجعت دارم ممانعت نمی نماید.
من فهمیدم که چون مینا از کودکی طوری تربیت و بزرگ شده که خدای کرت را نیرومندتر از همه کس میداند نمیتواند طوری دیگر فکر کند و اگر میخواستم که بوسیله بیان باو بفهمانم که بیشتر چیزهائیکه راجع به خدایان میگویند افسانه می باشد نمی پذیرفت.
من بجای اینکه در صدد برآیم که با او صحبت کنم دست او را گرفتم و مینا خود را از من دور نمیکرد و میگریست و می گفت سینوهه من میدانم که تو نسبت به من تردید داری و تصور میکنی که بعد از این که من وارد منزل خدا شدم از آنجا خارج نخواهم شد و نزد تو نخواهم آمد بهمین جهت میل ندارم که خود را از تو دریغ کنم و اگر میل داری هر چه میخواهی بانجام برسان.
گفتم مینا من مردی نیستم که بدون رضایت کامل زن او را خواهر خود کنم زیرا اینگونه کسب لذت یک طرفی است و برای من لذتی ندارد و همین قدر که تو امشب اینجا آمدی برای من کافی است و اگر میخواهی چیزی به من تفویض کنی روبان زرین گیسوان خود را بمن بده تا راضی شوم.
مینا وقتی اینحرف را شنید دستی به بدن خود کشید و گفت سینوهه آیا من چون لاغر هستم تو خواهان من نمیباشی و نمی خواهی با من تفریح کنی آیا میل داری که من در اندک مدت خود را طوری فربه کنم که تو از مشاهده فربهی من به وحشت بیفتی.
گفتم نه مینا هیچ زن در نظر من بقدر تو زیبا نیست ولی من نمی خواهم که با تو تفریح کنم برای اینکه میدانم این تفریح دارای لذت یک جانبی است . ولی من میتوانم بتو بگویم کاری بکنیم که سبب مسرت هردوی ما بشود . مینا گفت آن کار چیست؟ گفتم من و تو یک کوزه بدست میگیریم و آن را می شکنیم و بر اثر این عمل شوهر و زن خواهیم شد و گرچه دراینجا یک کاهن نیست که اسم ما دو نفر را در کتاب معبد بنویسد ولی طبق رسوم مصر وقتی یکزن و مرد باتفاق به قصد ازدواج کوزه ای را شکستند زن و شوهر می شوند. مینا خندید و گفت بسیار خوب و یک کوزه بیاور تا اینکه آن را بشکنیم . من از اطاق خارج شدم تا اینکه غلام خود را که تصور میکردم خوابیده بیدار نمایم و باو بگویم یک کوزه بیاورد ولی مشاهده کردم کاپتا پشت درب اطاق من نشسته گریه میکند . کاپتا گفت ارباب، من از این جهت گریه میکنم که جگری نازک دارم و وقتی شنیدم که ایندختر لاغر اندام با تو صحبت میکند و تو باو جواب میدهی من بگریه در آمدم.
من خشمگین شدم و یک لگد باو زدم و گفتم کاپتا آیا تو هرچه را که در این اطاق گفته شد شنیدی؟ کاپتا گفت بلی برای اینکه اگر من نمیشنیدم دیگران می شنیدند. پرسیدم چطور دیگران گفته های ما را استماع میکردند.
کاپتا گفت امشب کسانی این جا آمدند که مینا را تحت نظر قرار بدهند و جاسوسی کنند زیرا مینا بطوری که شهرت دارد باید وارد خانه خدا شود و اکنون تحت نظر است تا اینکه نگریزد . من متوجه شدم که اگر پشت درب اطاق تو ننشینم آنها در اینجا خواهند نشست و چیزهائی را که مربوط بآنان نیست خواهند شنید و لذا من در اینجا نشستم که دیگران مزاحم تو نشوند . و بعد از جلوس در اینجا بدون اینکه قصد شنیدن داشته باشم صحبتهای شما دو نفر را شنیدم و نظر باینکه حرفهائی کودکانه و راست بود بگریه در آمدم چون گفتم که جگر من نازک است و زود بگریه در می آیم.
من دیگر نسبت به کاپتا خشم نکردم و گفتم چون شنیده ای که ما چه گفتیم برو و یک کوزه بیاور.
کاپتا متوسل به دفع الوقت شد و گفت چه نوع کوزه میخواهی، آیا کوزه باید بزرگ باشد یا کوچک؟ رنگین باشد یا بدون رنگ .
گفتم تو میدانی که هر نوع کوزه برای اینکار خوب است مشروط بر این که زود بروی و کوزه را بیاوری وگرنه مجبورم که با عصا تو را وادار به رفتن کنم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 7 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سینوهه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites