تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته)

صفحه  صفحه 10 از 13:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#91 | Posted: 2 Sep 2013 04:34

قسمت۳۰

اسکارلت وقتی به استانه سالن رقص رسید بی اختیار لحظه ای ایستاد، بدون اینکه متوجه کسانی باشد که پشت سر او در انتظار ورود بودند. شیفته زیبایی جادویی آنجا شده بود. سالن رقص آنقدر زیبا بود که غیر واقعی به نظر می آمد.
سالن بزرگ رقص غرق در نور بود. شعله های شمع انوار لطیف خود را به هر طرف می پراکند. آبشاری از نور از چلچراغی که به سقف اویزان بود به پایین می ریخت. شمعدان های روی دیوار، می درخشید. شیشه ها انعکاس نور ها را مثل آینه ای دوباره به سالن باز می گرداند. روی دو میز بسیار بلند که در طرفین در ورودی قرار داشت شمعدان هایی نقره ای با شاخه های فراوان دیده می شد.
اسکرلت لبخندی به لب آورد و داخل شد.
مدتی بعد رت به کنارش آمد: بگو ببینم، واقعا به تو خوش می گذرد؟
"اوه، آره. این بهترین مجلس رقص است. توی همه آن جشن ها از همه بهتر است. منظور اسکارلت این بود که دیگر از این کامل تر نمی شود.
همه همین احساس را داشتند. اسکارلت وقتی خاله هایش را در حال رقص دید خنده اش گرفت. اولالی که معمولا چهره گرفته ای داشت حالا خوشحال و بشاش بود. هیچ عمل سبکسرانه ای صورت نمی گرفت و هیچ زنی نبود که تنها مانده باشد.
رت با لحن کشیده ای گفت: خدای من! حالا دیگه من باید بروم و از سالی استدعا کنم که با من فرار کند، تا حالا پنجاه دفعه خواهش مرا رد کرده، و شاید این دفعه بخت به سراغم بیاید.
هر سه خنددند و دنبال سالی گشتند. کنار پنجره نشسته بود و کفش های رقصش را در دست داشت. رو به شوهرش لم داد و گفت: کی می گوید که فقط باید با این کفش ها رقصید؟ من رقصیدم و هر دو تا پام تاول زده.
مایلز او را از زمین بلند کرد. "من خودم تو را می برم پایین زن مجروح و رنج کشیده من، و تو هم مثل خانم های محترم پاهایت را بپوشان و به طرف میز شام شلنگ بردار. "
سالی گفت: خیلی خوب، خیلی خوب، تسلیم؟
اسکارلت نگاه عاشقانه آن دو را دید و قلبش از حسادت فشرده شد." این همه وقت با ادوارد کوپر چی می گفتی؟ من که از گشنگی مردم."
"داشت می گفت که من روی تامی اثر بد گذاشتم. نمره هایش تومدرسه پایین آمده. او هم خیال دارد برای تنبیه قایقی راکه پسره خیلی دوست دارد بفروشد."
اسکارلت گفت: این خیلی ظالمانه است .
"پسره دوباره قایقش را پس می گیرد، من خریدمش. حالا برویم قبل از اینکه همه چیز را غارت کننده شام بخوریم و تو اسکارلت یک بار هم در زندگیت باید بیشتر از آنچه که می توانی، غذا بخوری. می دانی، این یک رسم است. فصل جشن ها تمام شده و فردا روز پرهیز است، باید روزه بگیری. "
تقریبا کمی بعد از ساعت دو درهای خروج سالن هیبرنیان باز شد. پسر های مشعل دار سیاه پوست وقتی سر جاهای خود ایستادند و مشعل ها را بالا گرفتند خمیازه می کشیدند. وقتی مشعل های افروخته بالا رفت خیابان میتینگ کاملا روشن شد. راننده کالسکه ای چرغ روی سقف را روشن کرد و دم در ایستاد. مردی که پیشبند سفیدی بسته بود از زیر سایبان گذشت و به صف کالسکه ها رسید. در بزرگ سالن باز شد وهمهمه میهمانان خیابان را پر کرد. مرد خطاب به کالسکه راندن فریاد زد: بیدار شوید دارند می آیند. ازکایل هم دائما به پادو ها و فراشی ها غر می زد. آنها هم که در گوشه و کنار درشکه ها چرت می زدند از جا جستند.
مردم به بیرون هجوم آوردند. می خندیدند و حرف می زدند، همه می گفتند این بهترین جشن، بهترین رقص و بهترین ارکستری بوده که تا حالا دیده اند، راننده تراموا خطاب به اسب هایش گفت: نگران نباشید، پسر ها، به زودی می برمتان به اصطبل. دسته بالای سر خود را کشید و صدای زنگ بلند شد. رانندگان در مقابل میهمان جشن تعظیم می کردند و می گفتند: شب بخیر، شب بخیر هر کس که از سالن خارج می شد لبخند به لب داشت. پیر مردها و پیرزن ها از خستگی ناپذیری جوان ها اظهار تعجب می کردند
اسکارلت آستین رت را گرفته بود و می کشید.
"اوه، رت، با کالسکه نه، بیا با تراموا برویم هوا خیلی خوبه، تو کالسکه آدم خفه می شود."
"بعد از اینکه پیاده شدیم باید خیلی راه برویم خسته می شوی."
"مهم نیست، دلم می خواهد یک کمی راه بروم."
رت نفس عمیقی کشید و هوای شب را فرو داد. "من هم همین طور، می روم به ماما می گویم، تو برو تو تراموا جا بگیر. تا من بیایم."
آنها سوار تراموا شدند. در خیابان بعد، به طرف شرق پیچیدند و وارد خیابان براود شدند. اسکارلت فکر کرد، چه مهمانی شاد و شلوغی بود. در آن خیابان خلوت صدای مردمی که در تراموا نشسته بودند طنین خاصی داشت. آنها آواز می خواندند و می خندیدند.
"آه، راه راک آیلند.
چه راه خوب و قشنگی راه راک آیلند
واقعا برای سواری جان می دهد..."
اسکارلت و رت هم مثل بقیه بلند آواز می خواندند. مهم نبود که چطور می خوانند. خوب یا بد، فقط می خواندند.
"به ایستگاه برو و یک بلیط برای راک آیلند بخر."
در تقاطع خیابان براود پیاده شدند و به دیگران شب بخیرگفتند. تراموا دور شد. صدای خوانندگان هنوز به گوش می رسید.
اسکارلت پرسید: فکر می کنی آنها آهنگ دیگری بدند؟
رت خندید. "من فکرمی کنم آنها همین یکی را هم بلد نیستند، و اگر راستش را بخواهی من هم بلد نیستم. ولی چه اهمیت دارد؟"
اسکارلت کودکانه خندید. دستش را بر دهانش گذاشت. صدای خنده اش در خیابان خلوت پیچید. آواز "راه راک آیلند" اکنون از خیلی دور شنیده می شد. چرخ تراموا را می دید که کوچک تر می شود و بعد ناپدید شد. تراموا به خیابان دیگری پیچیده بود.
چراغ مقابل اداره پست روشن بود. نسیمی با ریشه های شالش بازی می کرد.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#92 | Posted: 2 Sep 2013 04:34 | Edited By: yemard1
هوا لطیف و خوش بو بود.
اسکارلت آهسته به رت گفت: هوا واقعا گرم شده.
رت در جواب کلمات نامفهومی گفت و ساعتش را بیرون آورد و زیر نور چراغ به آن نگاه کرد. بعد به اسکارلت گفت: گوش کن.
اسکارلت گوش کرد. همه جا ساکت بود. نفسش را حبس کرده بود تا بهتر بشنود.
رت گفت: حالا؟ صدای زنگ کلیسای سنت مایکل بلند شد، یکبار، دوبار، طنین زنگ چندی پایید. رت گفت: دو و نیمه. هر دو حالت خاص داشتند. اثر همه چیز برایشان دو چندان می نمود. چنین می نمود که در آسمان ها پرواز می کردند. تاریکی بیشتر شده بود، هوا گرم تر، سکوت عمیق تر. خاطره آن شب زیبا حتی از خود جشن هم برایشان شیرین تر شده بود. هر دو حس می کردند درونشان روشن تر شده و آرامش آنها را در برگرفته است. اسکارلت شادمانه خمیازه ای کشید و دست در دست رت انداخت. هر دو بدون اینکه حرفی بزنند در تاریکی به سوی خانه حرکت کردند. صدای پایشان روی پیاده رو آجری به دیوار خانه ها برخورد می کرد وانعکاس می یافت. اسکارلت به اطراف می نگریست، به ساختمان اداره پست نگاه می کرد. هیچ جنبنده ای وجود نداشت. با خود فکر کرد چه سکوتی است. مثل اینکه فقط ما دو نفر روی زمین باقی مانده ایم.
رت هم خودش جزئی از تار یکی شده بود. ردای سیاحش پیراهن سفیدش را پوشیده بود. اسکارلت بازوی او را محکم می فشرد. این بازوی قوی متعلق به مردی قوی بود. خودش را بیشتر به او چسباند گرمای بدنش راحس می کرد، تمام قامت و نیروی او را احساس می کرد.
با صدای بلندی گفت: چه مهمانی خوبی بود، نبود؟
انعکاس صدای خودش را به طورعجیبی می شنید. "از دیدن حالت هانا فکر می کردم الان می زنم زیر خنده کاش قیافه اش را می دیدی،" سرش را برگردانده بود. "من فکر کردم می خواهد عقب عقب برود.ا"
رت خندید. "بیچاره هانا. احتمالا دیگر در تمام زندگی اش این جور احساس خوشگلی به او دست نمی دهد. تاونزند هم آن طور که فکر می کردم دیوانه نیست. به من گفت که می خواهد بر گردد به جنوب، این مسافرت هم حتما برای جلب رضایت هاناست. الان تو فیلادلفیا نیم متر برف نشسته."
اسکارلت در آن تاریکی خوش بوخندید لبخندی گرم و رضایت آمیز. وقتی از زیر چراغ بعدی می گذشتند دید که رت هم می خندد. دیگر به صجت نیازی نبود. همین قدر برای هر دو کافی بود، احساس خوبی داشتند، می خندیدند، با هم راه می رفتند، بدون عجله.
به بارانداز رسیدند. پیاده رو از کنار مغازه های بقالی می گذشت. ساختمان هایی باریک با مغازه های تعطیل و پنجره های تاریک طبقه بالای آنها. اغلب پنجره ها به علت گرمای شب باز بود. از صدای پای آنها سگی پارس کرد. رت به سگ نهیب زد که سکوت کند. مگ یکبار دیگر پارس کرد و ساکت شد.
هر دو همچنان پیش می رفتند. به محوطه بازی رسیدند که چند چراغ داشت. رت ناخودآگاه قدم های خود را با قدم های اسکارلت تنظیم کرد و صدای پایشان روی آجرها به طور هم زمان به گوش می رسید_کلاک؛ کلاک، کلاک. این صدای یکنواخت علامت حرکت پر از آرامش آنها بود.
یکی از چراغ ها خاموش شده بود. وقتی مجددا به محوطه تاریک رسیدند اسکارلت حس کرد که آسمان چقدر به آنها نزدیک است. درخشش ستارگان را آن طور که می دید قبلا به یاد نداشت. یکی از آنها آن قدر نزدیک بود که فکر کرد می تواند به آن دست بزند . به آرامی گفت: رت، به آسمان نگاه کن. ستاره ها خیلی نزدیک اند.
رت ایستاد دست اسکارلت را گرفت تا او هم بایستد. "به خاطر دریاست."
صدایش گرم و آرام بود. "ما از انبارها گذشتیم، حالا فقط آب است، گوش کن صدای نفسش را می توانی بشنوی."
هر دو بی حرکت ایستادند. اسکارلت گوش می داد. صدای برخورد امواج با دیواره های خفته در تاریکی بارانداز به گوش می رسید و به تدریج بلندتر می شد. تا اینکه بالاخره اسکارلت احساس کرد که قادر نیست این صدا را برای همیشه بشنود. علاوه بر آن صدای بالا آمدن آب رودخانه هم بود. مثل موسیقی یکنواختی امواجش آرام به روی هم می غلتیدند. خلوص این موسیقی ناگهان اشکی ناخواسته را به چشم هایش کشاند. ترس در خود احساس کرد. پرسید: تو هم این صدا را می شنوی؟
فکر می کرد به نظرش می آید.
رت گفت: آره صدای ملوانی است که دلش برای خانه اش تنگ شده، اسم این آواز "در پهنای میسوری" است. این سوت فلوت مانند را هم که می شنوی خودشان می زنند. بعضی از آنها استعداد خوبی در موسیقی دارند. باید نگهبان باشد حتما در حال نگهبانی است. آن فانوس ها را توی آب می بینی؟ کشتی همان جاست. این فانوس ها مال این است که کشتی های دیگر بدانند که یک کشتی در آنجا لنگر انداخته ولی به هر حال همیشه نگهبان لازم است. این وقت شب همیشه قایق هایی توی رودخانه هست. مردمی که رودخانه را مثل کف دستشان می شناسند بدون اینکه کسی آنها را ببیند به آب می زنند.
"چرا این کار را می کنند؟"
"هزار علت دارد، کارهای مشروع یا غیر مشروع. بستگی به آدم ها دارد."
صدای رت چنان بود که گویی با خودش حرف می زند نه با اسکارلت.
اسکارلت به او نگریست ولی صورت رت کاملا تاریک بود. و دوباره به فانوس کشتی که با ستاره اشتباه گرفته بود نگاه کرد و به صدای آواز و سوت ملاح گمنام گوش داد. زنگ کلیسای سنت مایکل ساعت دو و چهل و پنج دقیقه را اعلام کرد. اسکارلت طعم نمک را روی لب هایش حس کرد. دلت برای دریانوردی تنگ شده رت؟"
رت خندید. "به ات راست بگویم آرزو دارم که ده سال جوان تر بودم." بعد دوباره خندید. مثل اینکه به خودش می خندید. " گاهی که قایقرانی می کنم دلم می خواهد جای یکی از این ملاح ها باشم. آب دریا به من شادی عجیبی می دهد، احساس می کنم مثل باد آزادم. هیچ چیز مثل دریا آدم را بزرگ نمی کند، مثل خدا."
رت به راه افتاد و اسکارلت را با هیجان دنبال خود کشید. قدم هایشان تندتر شده بود ولی هنوز همآهنگ بود.
اسکارلت هوای دریا را حس می کرد. آرزوی رفتن به دریا با قایق بادبانی را داشت. می خواست احساس پرواز را تجربه کند.
" من هم می خواهم به دریا بیایم. می خواهم به دریا بروم رت. بیشتر از هر چیزی توی دنیا. اوه رت من را می بری؟ هوا مثل تابستان گرم است. تو واقعا مجبور نیستی همین فردا به لاندینگ برگردی. بگو، رت خواهش می کنم بگو."
رت لحظه ای فکر کرد. به زودی اسکارلت برای همیشه از زندگی او خارج می شد.
" چراکه نه؟ واقعا از دست دادن این هوا حماقت است."
اسکارلت بازوی او را کشید. "بیا، عجله کن. دیگر دیر شده. من دلم می خواهد صبح زود بلند شوم."
رت گفت: من نمی توانم تو را با گردن شکسته به دریا ببرم مواظب راه رفتنت باش. فقط چند کوچه دیگر مانده.
اسکارلت دوباره با او هم قدم شد. درونش می خندید. چقدر خوب بود به انتظار کاری دلخواه می نشست.
اسکارلت از صدایی که می شنید حیرت کرد. "اوه خدای من، زنگ سنت مایکل، دوباره؟ این بار سه ضربه. صدای ملاح گمنام در تار یکی گرم به روی شهر قدیمی خواب زده می ریخت.
" ساعت سه است و همه چیز خوب پیش می رود!"

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#93 | Posted: 2 Sep 2013 04:36

قسمت۳۱

رت به لباس اسکارلت نگاه کرد. اسکارلت در انتخاب لباس برای دریا دقت کرده بود. رت یک ابرویش را بالا انداخت و گوشه دهانش را کج کرد. اسکارلت گفت: خوب دیگه نمی خواهم آفتاب سوخته بشوم. حالت دفاعی به خود گرفته بود. کلاه بزرگ لبه دار را به سر گذاشته بود، همان کلاهی که خانم باتلر به هنگام باغبانی به سر می گذاشت. چند یارد تور آبی روشن دور کلاهش پیچیده بود و در انتهای آ ن را زیر چانه اش گره زده بود و فکر می کرد که خیلی زیبا شده.
چتر آفتابی محبوب خود را هم برداشته بود، چتری ابریشمی به رنگ آبی، با نقش های روشن و دسته ی آبی تیره. شکر می کرد این چتر او را از آفتاب سوختگی نجات خواهد داد.
رت هم بیشتر یک کشاورز شده بود، شبیه کارگران مزرعه. کت و کراوات مناسب هم اصلا مهم نبود. اسکارلت دندان هایش را به هم فشار داد. "تو گفتی ساعت نه رت، الآن درست ساعت نه است. نمی رویم؟"
رت دستمال گردنش را بست بعد یک کیف پارچه ای رنگ و رو رفته را برداشت و روی شانه هایش انداخت. "الان می رویم. در صدایش حالتی از سوءظن وجود داشت. اسکارلت پیش خودش گفت، حتما نقشه ای دارد ولی نمی خواهم اجازه بدهم آن را به انجام برساند.
***

اسکارلت اصلأ فکر نمی کرد که قایق خیلی کوچک باشد و یا اینکه برای سوار شدن به آن باید از نردبان بلندی پایین برود. نگاه شماتت باری به رت کرد.
رت گفت: آب پایین است. به همین دلیل است که ما می بایستی ساعت نه و نیم آنجا باشیم. آب تقریبا در ساعت ده بالا می آ ید و گرنه اگر آب بالا نیاد رفتن به بندر و خارج شدن از آن کار مشکلی است. ولی در موقع بازگشت مشکلی نخواهیم داشت... حالا مطمئنی که می خواهی بیای؟
اسکارلت گفت: کاملا. و بعد به طرف نردبان رفت و در حالی که دستکش به دست داشت آن را گرفت.
رت گفت: صبر کن. اسکارلت برگشت و با نگاهی مبهم به او نگریست.
" دلم نمی خواهد گردنت بشکند و مرا تو دردسر بیاندازی. نرد بام پوسیده است بگذار اول من بروم. باید قایق را بگیرم که حرکت نکند ممکن است پات در برود."
رت ریسمان کیف پارچه ای را باز کرد و یک جفت کفش پارچه ای با تخت لاستیکی بیرون آورد. اسکارلت در سکوت به کارهای او نگاه می کرد. رت نگاهی به ساعتش کرده چکمه هایش را در آورد، کفش ها را پوشید و چکمه ها را در کیف گذاشت. نخ کیف را دوباره محکم بست.
نفسش را رها کرد و ناگهان لبخندی به لب آورد. "همان جا بایست اسکارلت، یک مرد عاقل می داند که موقع هر کاری چه وقت است. من این خرت و پرت ها را می برم توی قایق و می آیم کمکت." در یک چشم به هم زدن رت کیف را برداشت و از نرد بام پایین رفت.
وقتی دوباره برگشت، اسکارلت گفت: مثل برق رفتی و برگشتی و با نگاهی تحسین آمیز به او خیره شد.
رت گفت: یا مثل میمون، بپا عزیزم. جزر و مد منتظر هیچ مردی نمی شود، همین طور هم منتظر هیچ زنی.
اسکارلت با نردبام ناآشنا نبود و از بلندی نمی ترسید. وقتی بچه بود از درخت ها بالا می رفت و روی شاخه ها بازی می کرد و در انبار علف از یک نرد بام باریک بالا می رفت و روی بته های بزرگ علف خشک جست و خیز می کرد. با همه اینها از اینکه رت بازویش را گرفته بود و کمکش می کرد خوشحال بود.
اسکارلت به عقب قایق رفت و نشست، در همان حال رت بادبان ها را به دکل می بست و طناب ها را امتحان می کرد. باد در بادبان ها افتاد و توی اتاقک قایق که درش باز بود پیچید.
رت گفت: حاضری.
رت طناب ها را آزاد کرد و جریان تند آب ناگهان آن را به حرکت در آورد و به وسط کشید. رت گفت: همان جایی که هستی بنشین و سرت را بگذار روی زانوهات. و بعد بادبان کوچک را افراشت و ریسمان آن را محکم کرد. باد در بادبان باریک افتاد و قایق در مسیر اصلی خود قرار گرفت.
بعد آمد و کنار اسکارلت نشست و آرنجش را به اهرم مکان که بین آن دو قرار داشت انداخت. با دو دست به محکم کردن طناب های پایین بادبان اصلی پرداخت. اسکارلت همان طور که سرش پایین بود از زیر چشم نگاه می کرد. نور خورشید به صورت رت می تابید و چشم هایش را آزار می داد. طناب های پایین بادبان اصلی که محکم شد باد کاملا در آن افتاد. رت گفت: دختر خوب! و اسکارلت می دانست که دارد با بادبان حرف می زند. اسکارلت او را هرگز به این خوشحالی ندیده بود. "دلت می خواهد بروی توی اتاقک؟"
"اوه نه رت هرگز نمی خواهم بروم. "
اسکارلت از بادی که می وزید لذت می برد و دریا او را خوشحال می کرد. به قطرات آبی که به لباسش می ریخت اهمیت نمی داد. دستکش هایش کاملا خیس شده بود و کلاه خانم باتلر هم دست کمی از آنها نداشت. آب در چکمه هایش جمع شده بود. هیچ فکری نداشت فقط احساس لذت می کرد. قایق سیزده پا طول داشت لبه آن فقط چند اینچ از آب دریا بیرون بود. مثل یک حیوان جوان و نیرومند پیش می رفت. امواج آن را بالا و پایین می بردند و اسکارلت حس می کرد دلش توی گلویش می آمد و ناگهان فرو می افتد. قطرات شور آب که به روی صورت و لب هایش می ریخت مزه دهانش را تغییر می داد. او جزئی از همه آنها شده بود. جزئی از آب، نمک و خورشید.
رت به او نگاه کرد و خندید. دستمال گردن او هم خیس شده بود. دوباره گفت: خم شو! سرت را بگیر پایین. و سکان را در جهت باد نگه داشت. مدتی به همان حال ماندند. رت بالاخره گفت: دلت می خواهد سکان را بگیری؟ یادت می دهم چطوری این قایق را برانی.
اسکارلت سرش را تکانی داد. هوس راندن قایق نداشت ولی خوشحال بود که می تواند این کار را هم یاد بگیرد.
رت هم خوشحالی او را درک می کرد و شادی او را که از دریا می گرفت و آن حس آزادی را که در او پدید آمده بود می شناخت. او هم در جوانی بارها چنین حالتی را در خود احساس کرده بود. حتی اکنون هم گاهی آن لحظات برایش تکرار می شد. لحظاتی که در گذشته او را بارها و بارها به دریا فرستاده بود، به دریا می رفت تا این لحظات را بیشتر کند.
دوباره گفت: سرت را بگیر پایین. سرعت قایق اضافه شد و ناگهان آب بیشتری توی قایق ریخت. اسکارلت فریادی از لذت کشید. فریاد دیگری در بالای سرش به وسیله مرغ دریایی سفید در پنهنه آسمان آبی تکرار شد. رت به بالا نگاه کرد و خندید. آفتاب به پشتش می تابید و باد تیز همراه شوری نمک دریا به صورتش می خورد. روز خوبی برای زنده شدن بود. طنابی را به اهرم سکان انداخت و آن را ثابت نگه داشت بعد به جلوی قایق رفت وکیفش را برداشت و دو بالاپوش پشمی بیرون کشید. رنگ آبی بالاپوش ها آن قدر تیره بود که به سیاهی می زد. رت خرچنگ وار سر جای خود برگشت و روی لبه اتاقک نشست. تخته اتاقک از وزن او کمی فرو رفت.
یکی از بالاپوش ها را به اسکارلت داد. "این را بپوش اسکارلت."
" نمی خواهم، هوا گرم است. مثل تابستان."
" هوا گرم است، بله ولی آب گرم نیست. در ماه فوریه گاهی هوا مثل تابستان می شود ولی اعتمادی به آن نیست. شتک آب باعث می شود احساس سرما بکنی خودت متوجه نیستی. یالا بپوش."
اسکارلت مایل نبود ولی بالاپوش را گرفت " پس مجبوری کلاهم را برایم نگه داری."
" کلاهت را نگه می دارم." رت بالاپوش خود را روی سرش کشید. بعد به اسکارلت کمک کرد. کلاه را از سرش برداشت. باد ناگهانی در گیسوان او پیچید و شانه و سنجاق سرش را جدا کرد. موی پریشان اسکارلت به هم پیچید، اسکارلت جیغ زد و سعی کرد با دست آن را نگه دارد.
" حالا ببین چکار کردی." باد قسمتی از مویش را در دهانش فرو برد و او را بیشتر عصبی کرد. بالاخره موهایش را جمع کرد و با دست نگه داشت. " کلاهم را بده قبل از اینکه موهایم را باد ببرد و کچل بشوم. خدای من چه وضعی."
تا به حال این قدر زیبا نشده بود. چهره اش از شادی می درخشید و گونه هایش از وزش باد به سرخی می زد. دوباره آن کلاه مسخره را به سر گذاشت و محکم بست و دنباله مویش را از پشت، روی بالاپوش ریخت. " فکر نمی کنم توی این کیفت چیزی برای خوردن پیدا شود. می شود؟" البته امیدوار بود که رت چیزی برای خوردن داشته باشد.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#94 | Posted: 2 Sep 2013 04:37
رت گفت: فقط غذای ملاحان خوراک سرد و رم.
" باید خوشمزه باشه. امتحان نکرده ام."
"هنوز ساعت یازده نشده، اسکارلت. برای ناهار بر می گردیم خانه. خودت را نگه دار."
" نمی توانیم تمام روز را بمانیم؟ به من خیلی خوش می گذرد."
" فقط یک ساعت دیگر. من بعد از ظهر با وکیلم قرار ملاقات دارم."
" مرده شوی وکیلت را ببرد." اسکارلت این جمله را آهسته ادا کرد. عصبانیت خود را فرو داد و تصمیم گرفت همچنان شاد باشد.
اسکارلت به انعکاس نور خورشید در آب نگاه می کرد و به سفیدی امواج.
بعد خود را جلو کشید و کمی روی آب خم شد. آستین های بالاپوش به قدری بلند بود که از دست هایش بیرون می زد، اضافه آن در باد تکان می خورد.
رت خندید. "مواظب باش عزیزم، ممکن است بیفتی." و بعد به سطح دریا نگاه کرد وبی اختیار به دنبال چیزی گشت.
"نگاه کن اسکارلت. زود باش، آنجا طرف راست، شرط می بندم که قبلا ندیدی."
چشمان اسکارلت جهتی را که رت نشان داده بود تعقیب کرد. در فاصله نزدیکی یک منحنی خاکستری برای لحظه ای روی آب آمد و سپس دوباره ناپدید شد.
"یک کوسه!" اسکارلت فریاد زد: نه، دو تا، سه تا، دارند درست به طرف ما می آیند رت. نکند ما را بخورند. می خورند؟
"کوچولوی ابله من، آنها که کوسه نیستند، دولفین اند. حتما دارند به طرف اقیانوس می روند. خودت را محکم نگه دار. می خواهم بروم طرفشان. شاید بتوانیم یک خرده با آنها برویم. هیچ چیز قشنگ تر از این نیست که آدم وسط یک گله از آنها باشد. آنها دوست دارند بازی کنند."
" بازی کنند؟ ماهی هم بازی می کند؟ شاید فکر کردی من خرم؟"
" آنها ماهی نیستند. درست نگاه کن. می بینی."
هفت دولفین در آب بودند. در همین هنگام رت قایق را به طرف آنها تغییر مسیر داد. دولفین ها جلو بودند. نور خورشید مستقیما به چشم های رت می تابید. "لعنتی!" بعد ناگهان درست در کنار قایق، یک دلفین از آب بیرون پرید. اسکارلت خود را به سرعت به رت چسباند.
" دیدی؟"
" اره دیدم. احتمالا آمده که به ما بگوید عجله کنیم. بقیه آنها منتظر ما هستند. نگاه کن."
دو دولفین در جلوی قایق از آب بیرون جهیدند. اسکارلت آستین های بالاپوش خود را بالا زد. دولفین اولی دوباره در کنار قایق ظاهر شد. سرش را به آرامی تاب داد و با تنبلی مخصوصی در آب فرو رفت.
" اوه رت تا حالا چیز به این قشنگی ندیدم. داشت به ما می خندید!"
رت هم می خندید. "من هم همیشه فکر می کردم که آنها می خندند، من هم در جوابشان می خندم. دولفین ها را دوست دارم، همیشه داشتم."
رفتار دولفین ها با رت و اسکارلت طوری بود که نامی غیر از بازی نمی شد روی آن گذاشت. آنها در کنار، جلو و عقب قایق بازی می کردند و گاهی می خواندند و گاهی هم گروهی، دوتا دوتا یا سه تا سه تا از آب خارج می شدند شیرجه می رفتند، پیچ و تاب می خوردند. معلق می شدند، نگاه می کردند و مثل آنان ها می خندیدند.
رت گفت: آنجا! و اسکارلت گفت:آنجا!
"آنجا؟ و آنجا!" دولفین ها از همه طرف بیرون می پریدند. اسکارلت گفت: دارند می رقصند.
رت گفت: جست و خیزمی کنند، خوشحالند.
هر دو عقیده داشتند: نمایش می دهند.چه نمایش جالبی بود.
رت که سرش به دولفین ها گرم شده بود احتیاط را از دست داد. اصلا متوجه نبود که تکه ابر سیاهی از پشت سرش بالا آمده و تمام افق را، آرام آرام می پوشاند. اولین اخطار را وقتی دریافت کرد که بادی نابهنگام وزیدن گرفت. بادبان ها شل شده بودند، باد سخت تر شده بود و دولفین ها هم ناگهان به زیر آب شیرجه رفتند و ناپدید شدند.
رت رفتن آنها را دید ولی دیگر دیر بود. تلاطمی در هوا و آب داشت به وجود می آمد.
رت به اسکارلت گفت: فورا برو توی اطاقک و همان جا همان. زود باش. فکر می کنم توفان دارد شروع می شود. نترس. من توی هوای بدتر از این هم در دریا بودم.
اسکارلت به پشت سرش نگاه کرد. چشمانش از تعجب گشاد شد. مگر همین الان آفتاب نبود؟ چطور شد که آن آسمان آبی این طور یک مرتبه سیاه سیاه شد؟ بدون اینکه کلمه ای بگوید به اتاقک خرید.
رت گفت: ما مجبوریم با توفان مقابله کنیم. حتما خیس می شویم، ولی هر طور شده باید از این جهنم بیرون برویم. در این لحظه باد بار دیگر ضربه زد و هنگامی که ابرهای سیاه آسمان را پوشاند و باران تند بر هر آنها باریدن گرفت، روز تبدیل به شبی تیره گردید. اسکارلت دهانش را باز کرد که فریاد بزند ولی به سرعت از آب باران پر شد. باران از درز اتاقک مثل سیل داخل می شد.
آه خدای من، دارم غرق می شوم. سرش را خم کرد و آن قدر سرفه کرد تا آب از گلویش خارج شد. سعی کرد سرش را بلند کند و ببیند چه خبر است. می خواست از رت بپرسد این صدای وحشتناک چیست؟ ولی کلاهش کاملا صورتش را پوشانده بود و نمی توانست چیزی ببیند. باید از شرش خلاص شوم وگر نه خفه می شوم. یک دستش را به تخته بالای اتاقک گرفته بود که نیفتد، با دست دیگرش تور کلاه را باز کرد. نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد ولی توانست یک دستگیره فلزی پیدا کند و به آن چنگ بزند. قایق بالا و پایین می رفت، آن چنان تکان می خورد که گویی هم اکنون می شکند. احساس کرد که یک طرف قایق پایین می رود، پایین و پایین تر. چیزی نمانده بود که قایق روی نوکش بایستد و ناگهان غرق شود و به زیر آب فرو رود. اوه مادر مقدس، نمی خواهم بمیرم!
با لرزشی بزرگی قایق به حال تعادل در آمد. اسکارلت تور را از صورتش برداشت و از شر کلاه خلاص شد. حالا می توانست ببیند.
به آب نگاه کرد. موج بر می خاست بالا... بالا و بالاتر. دیواری از آب درست شده بود بلندتر از دکل قایق و آماده بود که به روی قایق چوبی خراب شود و همه چیز را در هم بشکند. می خواست جیغ بکشد ولی ترس گلویش را طوری می فشرد که نمی توانست. قایق می لرزید و به صدا افتاده بود. به دیواره موج برخورد می کرد و روی آن می لغزید و بالا می رفت. لحظه ترس گویی پایان نداشت و قایق هم چنان تکان می خورد. اسکارلت از سوراخ اتاقک نیمی از تنه خود را بیرون کشیده بود و دو دستش را محکم به طرفین گرفته بود، شدت باران نمی گذاشت چشم هایش به درستی باز شود و همه جا را ببیند. باران و آب دریا مخلوط می شد و به سر و صورت او هجوم می آورد. موج های وحشی و خشمگین اطراف قایق را گرفته بود. کوشید فریاد بزند. "رت" اوه خدایا، رت کجا بود؟ سرش را به اطراف حرکت داد، کوشش می کرد رت را پیدا کند و بعد درست در لحظه ای که قایق به طرف پایین شیرجه می رفت او را دید.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#95 | Posted: 2 Sep 2013 04:37
لعنت به روحت! رت زانو زده بود، شانه ها و صورتش را بالا گرفته بود و در آن غوغای باد و توفان و موج و باران می خندید. با دست چپش سکان را نگه داشته بود و با دست راستش طنابی را که دور آرنج و مچش پیچیده بود می کشید.
او این چیزها را دوست دارد؟ جنگ با باد و مخاطرات مرگ آور را او اینها را دوست دارد
لعنت! چقدر از او بدم می آید!
اسکارلت بار دیگر موج کوه پیکری را که در راه بود نگریست و منتظر ماند تا سقوط کند. بیفتد و او را بکشد. بعد به خودش گفت، موردی برای ترس نیست، رت خودش همه چیز را درست می کند. حتی اقیانوس را. او هم مثل رت سرش را بلند کرد و شهامتی بی سابقه در خودش دید
اسکارلت چیزی در مورد قدرت ویرانگر باد نمی دانست. در همان لحظاتی که قایق با یک موج بلند سی پایی دست و پنجه نرم می کرد، باد ایستاد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید، موج بزرگ هم چنان در راه بود. رت دیگر نمی توانست طناب را نگه دارد. بادبان اصلی پاره شده بود. اسکارلت می دید که رت با طناب درحال نبرد است و نمی دانست چه می کند. بالاخره موج بزرگ می رفت که فرو ریزد، رت طناب را رها کرد و فریاد زد: بخواب! بخواب.
اسکارلت صدای شکستن شنید، بزرگ ترین صدایی که تا به حال شنیده بود. رت خودش را به سوی او پرت کرد و بدنش را روی بدن اسکارلت قرار داد و قبل از اینکه اسکارلت بفهمد چه خبر است بالای سرش صدای وحشتناکی شنید. همه چیز به سرعت اتفاقی افتاد مثل این بود که دنیا به پایان رسیده است. به صورت رت که او را در میان گرفته بود نگاه کرد. نفهمید چه اتفاقی افتاده حالا دیگر صدا تمام شده بود و رت روی زانوهایش نشسته بود و به کاری مشغول شده بود، نمی دانست رت چکار می کند. فقط حس می کرد حلقه های طناب کلفتی روی او می افتد. ناگهان متوجه شد که بادبان های سفید به روی قایق افتادند. صدای مهیبی برخاست و آب همه جا را گرفت و قایق از آب پر شد و در آن دریای سرد توفان زده به آرامی واژگون گردید.
اسکارلت هرگز نمی دانست که چنین باد سردی هم وجود دارد. باران سرد به او هجوم می برد. آب سرد او را محاصره کرده بود. تمام بدنش باید یخ زده باشد.
دندان هایش بی اختیار به هم می خورد و چنان صدایی از آنها بلند می شد که نمی توانست فکرش را بکند. هنوز درک نکرده بود که چه اتفاقی افتاده فقط می دانست غرق شده است. نمی توانست تکان بخورد، ولی داشت تکان می خورد، پایین می رفت، پایین و پایین تر.
دارم می میرم. اوه خدای من نگذار بمیرم! می خواهم زنده باشم.
" اسکارلت!" اسم خود را می شنید. بلندتر از صدای به هم خوردن دندان هایش بود. حس می کرد کسی صدایش می زند.
" اسکارلت!" می دانست که این صدا، صدای رت است و بازوی او دورش حلقه شده. ولی خودش کجاست؟ هیچ چیز نمی دید، صورتش زیر آب بود. دهانش را باز کرد که جواب بدهد ولی آب وارد گلویش شد. سرش را از آب بیرون آورد و بالا گرفت. آه چه می شد این دندان های لعنتی دیگر به هم نمی خوردند.
" رت" با زحمت نامش را بر زبان آورد.
رت گفت: خدا را شکر. صدایش نزدیک بود، چسبیده به او، پشت سر او بود. اسکارلت کم کم داشت همه چیز را می فهمید.
دوباره گفت: رت
"خوب گوش کن ببین چه می گویم عزیزم. درست گوش کن. یک شانس داریم، امتحان می کنیم، قایق هنوز همین جاست؟ مکانش هنوز تو دست من است. مجبوریم برویم زیرش تا بتوانیم دوام بیاوریم، یعنی اینکه باید برویم زیر آب. می فهمی؟"
همه چیز در جواب او خلاصه شد، نه! اگر زیر آب می رفت حتما غرق می شد. آب هنوز هم داشت او را به زیر می برد اگر به زیر آب می رفت دیگر بالا نمی آمد. هراس او را در خود گرفت. نمی توانست نفس بکشد. نمی خواست رت را رها کند دلش می خواست فقط جیغ بزند، جیغ، جیغ.
دیگر بس است! کلمات واضح بود. از درونش بیرون می آمد. باید سعی کنی. سعی کن زنده بمانی. اگر حماقت کنی دیگر زنده نخواهی بود.
با صدای بریده ای گفت: چی... چی کار با... باید... بکنم؟ آه مرده شوی این ضعف را ببرند.
"من می شمرم.. با شماره سه نفس بکش و چشماتو ببند، من تو را می برم نگران نباش درست می شود. حاضری؟"
رت منتظر جواب او نشد و فورا فریاد زد:
یک.. دو.. . اسکارلت در آب فرو رفت بعد پایین رفت، پایین، آب ناگهان بینی، گوش ها و چشم هایش را پر کرد. ولی چند ثانیه بعد تمام شد. با لذت هوا را تنفس کرد.
" من دست تو را نگه داشته بودم اسکارلت تو نباید من را می گرفتی. من هم داشتم غرق می شدم." رت دست اسکارلت را رها کرد. اگر این دست هایم این قدر سرد نبودند چه خوب می شد. دست هایش را به هم مالید.
"این دستگیره را بگیر همین جوری خوب است. من باید چند دقیقه تو را تنها بگذارم. باید بروم زیر آب و طناب ها را قطح کنم، قبل از اینکه دکل قایق را زیر آب بکشد. می خواهم بند پوتین های تو را هم ببرم اسکارلت. اگر چیزی به پایت خورد لگد نزن، فهمیدی. محکم به قایق بچسپ. این دامن و این بالاپوش سنگین شده اند، ممکن است تو را دوباره زیر آب ببرند. محکم خودت را نگه دار. زیاد طول نمی کشد."
مثل اینکه غیبت رت تا ابد طول کشیده. اسکارلت وقت داشت تا دور و برش را نگاه کند. اوضاع آن چنان هم بد نبود. فقط اگر سرما اجازه می داد قایقی که به حالت واژگون قرار داشت لااقل به صورت سقفی روی سر او بود. دیگر باران هم زیاد او را اذیت نمی کرد. امواج دریا هم کمی آرام تر شده بود. اسکارلت درون آب را نمی دید. تاریک بود و او حرکت موج ها را که آرام تر شده بودند نمی دید ولی از این آرامش مطمئن بود. اگرچه هنوز هم قایق با حرکت های شدید بالا و پایین می رفت. ولی او زیاد دغدغه خاطر نداشت.
دست رت را روی پایش حس کرد. خوب، حالا می توانم بگویم که کاملا غرق نشده ام. نفس عمیقی کشید. از وقتی که توفان شروع شده بود این طور .تنفس نکرده بود. احساس عجیبی در پایش داشت. نمی دانست که چکمه هایش این قدر سنگین است. حرکت چاقو را روی بند پوتین هایش احساس کرد. ناگهان سنگینی زیادی از پایش جدا شد و شانه اش از زیر آب بیرون آمد. رت از آب بیرون آمد. حالا در کنارش بود.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#96 | Posted: 2 Sep 2013 04:38

" چی حس می کنی؟"
اسکارلت گفت: هیس... س... س. چرا این قدر داد می زنی .
رت دوباره آرام پرسید: چی حس می کنی؟
" اگه واقعا می خواهی بدانی، از سرما دارم می میرم."
"آب سرد است ولی زیاد نه. اگر در شمال اقیانوس بودیم.."
" رت باتلر اگر بخواهی یکی دیگر از داستان های احمقانه دریایی خودت را تعریف کنی غرقت می کنم."
رت ناگهان شروع به خندیدن کرد. صدای خنده او فضای اطراف را پر کرد. ولی اسکارلت هنوز عصبانی بود. " چطور می توانی در یک همچین موقعیتی بخندی؟ یخ زدن توی این هوا و باد و بوران کجاش خنده دارد؟"
" وقتی اوضاع خیلی بد است، تنها کاری که می شود کرد خندیدن است. لااقل آدم را سر حال می آورد... باعث می شود آدم بهتر فکر کند، بالاتر از همه دیگر نمی گذارد دندان هایت به هم بخورد."
اسکارلت عصبانی تر از آن بود که بتواند حرف بزند. به خصوص که می دانست رت حق دارد. وقتی فکر مرگ را از خود دور کرد، دید که لرزشش از بین رفته و دادن هایش دیگر به هم نمی خورد.
اسکارلت سعی کرد آنچه را که رت می گوید انجام دهد. ولی وقتی بازوهایش را بلند کرد در آن ها احساس سنگینی بی سابقه ای کرد. برای او اسان تر بود که در میان بازوان رت بی حرکت بماند و نگذارد بدنش با حرکت امواج بالا و پایین رود. به شدت خوابش می آمد... آه، چرا رت اینقدر حرف می زند؟ چرا این قدر اصرار دارد بازوهایش را ماساژ دهد.
" اسکارلت!" صدای رت خیلی بلند بود. "اسکارلت تو نباید بخوابی، باید بدنت را حرکت بدهی. پاهایت را حرکت بده اگر دلت می خواهد به من لگد بزن ولی پاهاتو حرکت بده." رت با شدت شروع به مالش دادن شانه هایش کرد. با فشار زیاد دست های بزرگش را روی شانه های او حرکت می داد.
اسکارلت با صدای ضعیغی گفت: بسه دیگر. دردم می آید." مثل بچه گربه وحشت زده ای وینگ وینگ می کرد. چشمانش را بست و تاریکی، تاریک تر شد. دیگر زیاد احساس سرما نمی کرد. فقط خیلی خسته بود و خوابش می آمد.
رت ناگهان و بی خبر سیلی محکمی به صورت او نواخت به طوری که صورت اسکارلت به چوب قایق خورد و طنین اش در آن فضای بی طنین به گوش رسید اسکارلت کاملا بیدار شد، خشمگین و ناراحت.
" چطور جرات کردی! وقتی از اینجا بیرون رفتیم جواب این سیلی را به تو می دهم. حالاببین اگر ندادم."
رت گفت: حالا خوب شد. بازهم با همان شدت به مالیدن شانه هایش ادامه داد، ولی اسکارلت سعی داشت دست های او را از خود دور کند. " تو به حرف زدن ادامه بده، من هم به مالیدن. دست هایت را هم بده تا بمالم."
" نمی دهم. دست هایم را لازم دارم. داری استخوان های من را می شکنی."
رت با خشونت گفت: مالیدن من بهتر از این است که خرچنگ ها آن را بخورند. به من گوش بده. اگر اجازه بدهی سردت بشود می میری، فهمیدی؟ می دانم که دلت می خواهد بخوابی ولی این، خواب مرگ است. و به خدا اگر تمام تنت را سیاه و کبود هم بکنم اجازه نمی دهم بخوابی. اجازه نمی دهم بمیری. نخواب، خودت را بیدار نگه دار نفس بکش، حرکت کن. خودت را تکان بده، حرف بزن، حرف بزن. مهم نیست که تو لعنتی چه می گویی، فقط حرف بزن بگذار آن صدای گوش خراشت را که مثل زن های ماهی فروش می ماند بشنوم، آن وقت می توانم بفهمم که زنده ای.
اسکارلت دوباره حس می کرد که در سرما غرق شده و رت هنوز مشغول مالیدن اوست. " آن وقت از اینجا می روم بیرون؟"
رت پاسخ داد: البته که می رویم.
" چه جوری؟"
" جریان آب رو به ساحل می رود. آب دارد بالا می آید. ما را به جایی می برد که بودیم."
اسکارلت سرش را به علامت موافقت در تار یکی تکان داد. تمام حوادثی که بر آنها گذشته بود به یاد آورد. رت می دانست که بادهای مخالف آنها را در جهت خلاف جریان آب حرکت می دهند و مستقیما وارد اقیانوس آرام می کنند. ولی چیزی دراین مورد به اسکارلت نگفت.
اسکارلت با عصبانیت پرسید: چه وقت به آنجا می رسیم؟ احساس می کرد پاهایش مثل دو درخت، بزرگ شده اند. و رت هنوز شانه هایش را می مالید.
" من نمی دانم. تو باید شجاع باشی، اسکارلت."
صدای رت که همیشه عادت داشت شوخی کند، مثل یک کشیش موقر و سنگین بود.
اوه خدای من! اسکارلت آرزو داشت پاهای بی حسش حرکت می کردند و ترس را از او می راندند. " من به شجاعت احتیاج ندارم، گرسنه ام، می خواهم ،یک چیزی بخورم. آخر لعنتی، چرا نتوانستی آن کیف کثیفت را نجات بدهی؟"
" آن را گذاشتم توی جعبه جلوی قایق. خدای من، اسکارلت. گرسنگی تو ممکن است ما را نجات بدهد. اصلا یادم نبود. دعا کن هنوز آنجا باشد."
رم. گرمایی مطبوع را در پاهای اسکارلت به وجود آورد و توانست آنها را به جلو و عقب حرکت دهد. در آنها احساس درد می کرد ولی خوشحال بود. درد علامت زندگی بود، إو زنده بود، تمام بدنش زنده بود.
وقتی می خواستند از ساحل حرکت کنند رت با امدن او مخالفت کرده بود و حالا اسکارلت می دید که حق با او بوده است. اگر قبل از اینکه به ساحل برسند گرمای بدنش دوباره از میان برود چقدر بد می شود. رت خوشحال بود و آواز ملوانان را می خواند و اسکارلت با او همراهی کرد.
" ... خیلی سرده..."
" لعنت به تو ترسو، اسکارلت اوهارا، می باید می گذاشتم توی آتلانتا سربازهای شرمن تر را می بردن. تو ارزش نجات دادن را نداشتی."
کلمات رت به آرامی در ذهن کم رنگ او که هر لحظه کم رنگ تر می شد فرو می نشست و فقط خشمی عذاب دهنده در او به وجود می آورد. ولی همین هم کافی بود. چشم هایش را باز کرد و سرش بلند شد تا جواب رت را بدهد.
رت آمرا نه گفت: نفس بکش، نفس بکش داریم می رویم جلو. می رویم رو به ساحل. طاقت بیاور. حالا باید از زیر قایق خارج بشویم. با دست دماغ و دهن اسکارلت را گرفت و او را به زیر آب کشید. آن سوی قایق از آب خارج شدند رت گفت: تقریبا رسیدیم عزیزم، عشق من. نفس نفس می زد. دستش را دور گردن اسکارلت انداخت و سر او را بالا نگه داشت و با تمام قوا به طرف آب های کم عمق شنا کرد. جریان آب هم کمک می کرد و آنها را به جلو می راند.
باران ریزی می بارید. باد می وزید و جهت آن را تغییر می داد. موج بلندی از پشت سر نزدیک می شد و به جانب ساحل می آمد، فرو می ریخت و در خود می پیچد. رت اسکارلت را در آغوش داشت. با نزدیک شدن موج بدن خود را روی او خم کرد تا او را ازفشار آب در امان نگه دارد. آب های سفید و خاکستری روی هم می ریخت و به سوی خشکی پیش می رفت. رت به سختی توانست شلاق موج را تحمل کند. ضربه آب نزدیک بود او را از پای در آورد.
وقتی که موج گذشت، رت فهمید که به ساحل نزدیک شده. از دور چوب هایی را که در آب فرو رفته بودن و در ساحل سایه های غریب به وجود آورده بودند دید. به زحمت روی پا برخاست، اسکارلت را در بغل گرفته بود و به سوی ساحل پیش می رفت. صدف ها و سنگ های تیز روی پاهای برهنه اش صدها زخم به وجود آورده بودند ولی رت اصلا اهمیت نمی داد. به اطرف نگاه کرد. گودال نسبتا بزرگی کمی آن طرف تر قرار داشت. به طرفش دوید به این امید که هر دو از یورش باد درامان باشند. بعد به آرامی اسکارلت را روی شن های نرم بر زمین گذاشت.
***
او را پشت سر هم صدا می کرد و بدن سفیدش را مالش می داد، بدن یخ کرده و بی حسش را. آن قدر او را صدا کرد که خسته شد. گیسوان تابدار و آشفته اسکارلت صورت بی رنگ و خیس او را پوشانده بود. رت به ارامی گیسوانش را کنار زد و با پشت دست به نرمی گونه اش را نوازش کرد.
وقتی اسکارلت چشمانش را گشود از انها رنگی سبزتر از زمرد بیرون ریخت. رت فریادی از خوشحالی کشید.
انگشتان اسکارلت شن های خیس را چنگ می زد.
گفت: خشکی. بعد هق هق کنان گریه ای شدید را آغاز کرد. به سختی نفس نفس می زد.
بله! این دیگر رویا نبود. می دانست که این دیگر رویا نیست، خیال نیست. این پیچشی بلند، ابدی، گیج کننده و پنهان است که مرا به خود می کشد. مرا از این جهان دور می کند، در تنم حیات می دمد و به جانب خورشید پرواز می دهد.
" بله! بله! پشت سر هم این کلمه را تکرار می کرد و شور هیجانش با شور و هیجان رت در هم می آمیخت. تا اینکه دیگر در لرزش ها و تنش های آن پیچ و تاب های مست کننده نه کلامی بود و نه اندیشه ای، فقط درآمیختنی که در آن سوی مرزهای ذهن صورت می گرفت در آن سوی زمان، در آن سوی جهان.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#97 | Posted: 2 Sep 2013 04:39

قسمت۳۲

او مرا دوست دارد، چه دیوانه ای بودم که شک داشتم. لب های اسکارلت به لبخندی آرام باز شد و آهسته چشم هایش را گشود.
رت کنارش نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده بود و سرش را روی دست هایش گذاشته بود.
بدنش را تا آنجا که می توانست کش داد. برای اولین بار زبری شن ها را روی پوستش حس می کرد، به اطراف نگاه کرد. چرا باران می آید؟ این باران بالاخره ما را می کشد.
با دست جستجوکرد و با ناخن هایش پشت رت را لمس کرد.
رت از جا پرید، گویی سوزشی در خود احساس می کرد. صورتش را برگراند و در مقابل او قرار گرفت. اسکارلت چیزی از حالت حهره رت درک نمی کرد. رت گفت: نمی خواستم به این زودی بیدار شوی. اگر می توانی یک کمی دیگر استراحت کن. من می روم یک جایی پیدا کنم که خودمان را خشک کنیم و آتشی درست کنیم. این جزیره ها پر از کلبه های کوچک است.
اسکارلت سعی کرد بلند شود. " من هم با تو می آیم." بالاپوش رت روی پاهایش قرار داشت و بالاپوشی خودش را هم هنوز به تن داشت. موهایش خیس بود و سنگینی آنها او را آزار می داد.
رت همان طور که دور می شد گفت: نه تو همین جا بمان. و از توده های شن بالا رفت. اسکارلت باور نمی کرد که او برود، با تعجب نگاهش می کرد.
" رت، نمی توانی من را تنها بگذاری، من اجازه نمی دهم." ولی رت به رفتن ادامه داد. قامت کشیده و پهن او را می دید پیراهنش خیس بود و به تنش چسبیده بود. در بالای تپه شن ایستاد. سرش را به اطراف چرخاند. بعد شانه هایش را بالا گرفت و به طرف اسکارلت چرخید و فریاد زد: آنجا یک کلبه هست. می دانم کجا هستیم، بلند شو.
به طرف اسکارلت به راه افتاد و دستش را برای کمک به او دراز کرد. اسکارلت با اشتیاق دست او را گرفت.
***
کلبه هایی که بعضی از چارلزتونی ها در جزایر اطراف ساخته بودند به شکلی بود که در روز های گرم و طولانی تابستان های جنوب نسیم خنک دریا را در خود جای می داد. این کلبه ها جای مناسبی برای فرار از شهر و آداب و رسوم آن بود. همه ساده و بی آلایش بودند، هیچ تزیینی در آنها دیده نمی شد. ایوان کوچکی داشت و سایبانی برای گریز از نور آفتاب. کمی بالاتر از زمین ساخت شده بود تا شن های داغ تابستانی باعث تاول در پا نشود. در آن باران سرد کلبه ای که رت یافته بود به نظر نمی آمد بتواند در مقابل باد های سخت مقاومت کند. ولی رت می دانست که این کلبه ها نسل اندر نسل بر جای بوده اند و در آن آشپزخانه و اجاق هم برای پختن غذا وجود دارد. یعنی همان چیزهایی که برای آن کشتی شکستگان لازم بود.
رت گفت: اسکارلت، آنچه که اتفاق افتاد ربطی به عشق نداشت، فقط جشن بود، جشنی برای نجات پیداکردن. چنین جشنی را بعد از هر جنگی هم می بینی. مردانی که در جنگ کشته نشده اند خودشان را روی اولین زنی که می بینند، می اندازند، فقط برای اینکه ثابت کنند که زنده اند. ولی این دفعه درباره تو صدق می کرد. تو از مرگ نجات پیدا کردی و می باید ثابت می کردی که زنده ای، این ربطی به عشق نداشت.
اسکارلت از نیش کلام او یکه خورد و احساس کرد نفسش دارد بند می آید.
ولی کلمات رت هنوز در گوشش بود. "عزیزم"، "زندگی من"، دوستت دارم." رت این کلمات را صدها دفعه تکرار کرده بود. مهم نبود حالا چه می گوید، رت او را دوست داشت. با تمام روحش این را حس می کرد و می دانست که روحش به او دروغ نمی گوید.
او هنوز می ترسید که من واقعا دوستش نداشته باشم به همین دلیل به روی خود نمی اورد.
به طرف او پیش رفت. " هرچی دلت می خواهد بگو رت. ولی این حقیقت را عوض نمی کند، من تو را دوست دارم و تو هم من را."
رت دست های اسکارلت را رها کرده بود و دور از او ایستاده بود. این حرکتی ناخودآگاه بود که اسکارلت هرگز از او ندیده بود.
" بله قسم به مسیح! تو را می خواهم دیوانه توام مریض توام، تو مثل یک زهر توی خون من جریان داری اسکارلت روح من به خاطر تو بیمار شد. آدم هایی را می شناسم که معتاد به تریاک، دیوانه تریاکند، من هم معتاد توام دیوانه توام. اعتیاد به من هم سرایت کرده، ولی من فرار کردم. نمی خواهم دوباره ریسک کنم. نمی خواهم خودم را به خاطر تو نابود کنم."
خودش را نزدیک آتش کشاند و روی زمین درغلتید. پتو را محکم تر به خودش پیچید. خسته بود، خیلی خسته وقتی رت برگشت دیگر اسکارلت
رمقی نداشت.
به خوابی عمیق فرو رفته بود که بیشتربه اغماء شباهت داشت.
پزشک ارتشی که رت با خود از فورت مولتری آورده بود گفت: خستگی زیاد و سرما. این معجزه است که همسر شما تا حالا نمرده، اقای باتلر. بگذارید امیدوار باشیم که پاهایش فلج نخواهد شد. گردش خون ادامه دارد ولی ضعیف. توی آن پتو بپیچیدش تا به قرارگاه انتقالش بدهیم.
رت بدن سست و بی حال اسکارلت را بلند کرد.
" خوب حالا بگذارید گروهبان کمک کند. خود شما هم وضع خوبی ندارید."
چشمان اسکارلت باز شد. لختی به مردانی که اونیفورم های آبی به تن دانتند نگاه کرد، بعد دوباره بسته شد. پزشک پلک او را کنار زد و چشمش را نگاه کرد. "بهتر است عجله کنید. دارد از دست می رود."
***

صدای زنی با لحن آمرانه ولی مهربان به گوش رسید: این را بخور عزیزم." اسکارلت اطاعت کرد و دهانش را گشود.
" چه دختر خوبی. حالا یک قاشق دیگر. نه، نه، نه، اصلا دلم نمی خواهد یک همچین صورت در هم رفته ای را ببینم. مگر نمی دانی کسی که این قیافه رابه خودش بگیرد. چه کارش می کنند؟ چوبش می زنند. فهمیدی حالا ان وقت دختر خوشگل و کوچولویی مثل تو چرا باید این قدر زشت جلوه کند؟ آفرین این طور بهتر است، حالا دهانت را باز کن. بیشتر. اگر یک هفته هم طول بکشد تو باید این دوا را بخوری، و این شیر داغ را خوب، یالا بره کوچولو. کمی شکر هم به اش زدم."
نه این صدای مامی نیست. خیلی شبیه اوست ولی صدای او نیست. ازکنار چشم های بسته اسکارلت قطرات اشک بیرون ریخت. برای لحظه ای فکر کرده بود که در خانه است در تارا با مامی و نوازش های او. سعی کرد چشم هایش را باز کند. سعی کرد خوب ببیند. زن سیاهی رویش خم شده و لبخند می زد. لبخند او خیلی دلچسب و زیبا بود، موقرانه، دلسوزانه، عاشقانه، دوستانه، حکیمانه و صبورانه. لب های اسکارلت هم در جواب او با لبخند آرامی گشوده شد.
" خوب خوب، همان طور که من گفته بودم. چیزی که این دختر کوچولو احتیاج دارد، یک آجر گرم و ضماد خردل روی پشتش و ماساژ گرم و نرم ربه کا ، برای اینکه سرما ازاستخوان های او بیرون برود یک لیوان شیر گرم و دعا به درگاه عیسی مسیح برای شفای زودتر، وقتی داشتم ماساژت می دادم با عیسی نسیح صحبت کردم و او هم تو را شفا داد، خودم می دانستم شفایت می دهد. به اش گفتم آخر سرور من اینکه دیگر کاری ندارد، اینکه مثل لازاروس نیست، این فقط یک دخترکوچولو است که حالش خوب نیست. فکر نمی کنم یک دقیقه هم برایت زحمت داشت باشد. نگاهی به او بنداز و حالش را خوب کن.
او هم نگاهش را انداخت إین طرف و تو را خوب کرد. حالا من هم تصمیم دارم ازش تشکرکنم. تو هم به زودی شیرت را تمام می کنی. یالا عزیزم، دو قاشق شکر هم تویش ریختم. بخورش. تو که نمی خواهی عیسی مسیح منتظر ربه کا بماند آن هم برای یک تشکر ساده؟ چنین کاری توی بهشت اصلا رسم نیست."
اسکارلت لیوان را سرکشید. شیر آمیخته به شکر بهترین طعمی بود که در لحظه می چشید، هفته ها بود که چنین طعمی را احساس نکرده بود. بعد سبیلی را که شیر پشت لبش گذاشته بود با پشت دست پاک کرد. "من خیلی گرسنه ام ربکا. چیزی برای خوردن داری؟" زن بزرگ و سیاه سرش را تکان داد و گفت: یک لحظه صبر کن. بعد دست هایش را بر هم گذاشت و به دعا کردن مشغول شد. لبانش تکان می خورد و خود را به عقب و جلو تکان می داد و با اشاره از سرور خود تشکر می کرد.
وقتی دعا خواندن را تمام کرد، پتو را روی شانه های اسکارلت کشید و دو طرفش را زیر شانه های او قرار داد. اسکارلت در خواب بود. دارویی که در شیر ریخته شده بود خواب آور بود.
اسکارلت در خواب تکان می خورد و وقتی پتو را پس می زد ربه کا دوباره آن را درست می کرد و پیشانیشی را می ماید تا چهره اش ارام می شد و خطوط گره خورده آن از میان می رفت.
خاطرات تلخ و ترسناک مرتب بر او هجوم می آورد.گرسنگی و ناامیدی های بی پایان در روز های طولانی ووحشتناک تارا وسربازان یانکی که داشتند به آتلانتا نزدیک می شدند و به تارا می رسیدند. می دید که دارند به پنجره اتاق او می رسند، او را لمس می کنند و می خواهند به زور پاهایش را از هم باز کنند. خون در اتاق های تارا موج می زد، به حرکت در می آمد، متلاطم می شد و موج های بزرگ قرمز آن، بالا و بالاتر می رفتند و اسکارلت در حالی که جیغ می زد آن امواج کوه پیکر را می دید که دارند بر سرش فرود می آیند و سرما با درخت های یخ زده و گل های لرزان و صدف های یخی. وقتی فریاد می رد: رت، رت، رت، رت برگرد.
حتی صدای خودش را نمی شنید. از لب های یخ زده اش که می جنبید، هیچ صدایی بر نمی خاست. مادرش در رویاهای او حضور داشت. اسکارلت عطر شاه پسند را حس می کرد ولی الن اصلا حرف نمی زد. جرالد اوهارا از یک نرده پرید و بعد نرده دیگر، نرده دیگر و نرده دیگر تا بینهایت. روی اسب سفید و درخشانی نشسته بود و آواز می خواند، اسب هم با صدای انسانی با او می خواند، آوازی درباره اسکارلت توی درشکه روباز. صداها عوض شد. حالا زن ها می خواندند و بعد دیگر سکوت. اسکارلت دیگر نمی توانست بفهمد که آنان چه می گویند.
لب های خشکش را لیسید و چشم هایش را باز کرد. اوه، این خود ملانی است. چقدر ترسیده. "چیزی نیست عزیزم، نترس دیگر تمام

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#98 | Posted: 2 Sep 2013 04:40
شده،او مرده، من کشتمش. ربه کا گفت: دارد کابوس می بیند.
" کابوس ها دیگر تمام شد اسکارلت. دکتر گفت خطر رفع شده، حالت بهتر می شود." چشم های سیاه آن هامپتون مشتاقانه او را می نگریست.
چهره الینور باتلر روی بستر او ظاهر شد. " آمدیم تو را ببریم خانه عزیزم." اسکارلت شکایت می کرد: اوه نه خواهش می کنم. من خودم می توانم راه بروم. ربه کا با دست آهسته به شانه او نواخت و صندلی چرخدار را هل داد و به جاده ای که با صدف های کوچک پوشانده شده بود وارد شد. اسکارلت باز هم غر می زد. " احساس حماقت می کنم، این جوری احساس حماقت می کنم." سرش درد می کرد درد هر لحظه ضربه ای بزرگ به سرش می نواخت. توفان تمام شده بود و هوای ماه فوریه جریان داشت، باد می وزید و رطوبت را با خود می برد. لااقل میس الینور شنل پوست خز مرا با خودش آورده. با خودش فکر کرد اگر قبلا هم می گذاشتند این شنل را بپوشم چقدر خوب می شد.
" رت کجاست؟ چرا نیامده که مرا به خانه ببرد؟"
خانم باتلر با لحن محکمی گفت: من نگذاشتم بیاد بیرون. دنبال دکتر فرستادم و به مانیکو گفتم فورا او را به رختخواب ببر. از سرما کبود شده بود.
آن سرش را کنار گوش اسکارلت گذاشت و گفت: وقتی توفان شروع شد خانم باتلر خیلی ناراحت بود، همه به سرعت به لنگرگاه آمدیم ولی به ما گفتند قایق برنگشته. خانم باتلر نزدیک بود دیوانه شود شک دارم که تمام بعدازظهر را حتی یک لحظه هم نشسته باشد. همش قدم می زد و بیرون را نگاه می کرد. افکار اسکارلت پریشان بود. با خودش فکر می کرد در زیر سقف راحت و گرم چقدر برای آن هامپتون اسان است که از این حرف ها بزند. اگر جای من بود، اگر یخ می زد، اگرمرگ را در یک قدمی خود می دید چه می کرد؟
الینور به ربه کا گفت: پسر من گفت شما واقعا معجزه کردید. نمی دانم چطور باید از شما تشکر کنیم.
" من که کاری نکردم. عیسی مسیح کرد، من فقط باهاش حرف زدم وگفتم اینکه برای تو کار مشکلی نیست. اینکه لازاروس نیست..."
وقتی ربه کا داستان خودش را برای خانم باتلر تکرار می کرد، آن هامپتون هم به سوالات اسکارلت جواب می داد. رت منتظر شده بود تا از حال اسکارلت مطلع شود وقتی دکتر به او گفته که دیگر خطر رفع شده فورا به چارلزتون آمد تا مادرش را از نگرانی در آورد. "همه ما تکان خوردیم وقتی دیدیم یک سرباز یانکی دم در خانه ایستاده." بعد آن هامپتون خندید. " او لباس یکی از گروهبان ها را قرض گرفته بود."
اسکارلت دیگر قبول نکرد که روی صندلی چرخدار بنشیند. اصرار می کرد که می تواند راه برود. ولی وقتی به خانه رسیدند آنقدر خسته بود که اجازه داد " آن" او را در بالا رفتن از پله ها کمک کند. بعد از اینکه سوپ داغ نخود و ذرت را سر کشید دوباره به خواب عمیقی فرو رفت.
این بار دیگر از کابوس خبری نبود. او در بستر آشنا و نرم و گرم خود آرمیده بود و می دانست که رت هم نزدیک اوست، فقط چند قدم با او فاصله دارد. چهارده ساعت خوابید.
به محض اینکه بیدار شد گل های بالای سرش را دید. گل های باغ خانه. کنار آنها پاکتی دیده می شد. اسکارلت با اشتیاق آن را برداشت و گشود. روی کاغذ کرم رنگ دست خطی با مرکب سیاه دیده می شد.
" در مورد حادثه ای که دیروز اتفاق افتاد چیزی ندارم بگویم به جز اینکه زندگی تو را به خطر انداختم، متاسفم و خجالت می کشم."
اسکارلت از خوشحالی به خودش حرکتی داد.
" جرات و شهامت تو واقعا در حد یک قهرمان بود و من همیشه تو را با احترام و ستایش یاد می کنم.
آنچه را که بعد از این واقعه وحشتناک اتفاق افتاد با تاسف به یاد می آورم. چیزهایی به تو گفتم که هیچ مردی به هیچ زنی نمی گوید. از رفتار خودم شرم دارم.
ولی با همه اینها واقعیت را نمی توانم انکار کنم. من نمی خواهم و نباید دیگر تو را ببینم.
همان طور که قبلا توافق کردیم تو می توانی تا ماه آوریل پیش مادرم بمانی. واقعا امیدوارم که تو غیر از این کاری نکنی برای اینکه هرگز به لاندینگ یا چارلزتون باز نخواهم گشت مگر اینکه تو به آتلانتا رفته باشی. سعی نکن مرا پیدا کنی، چون نمی توانی.
پولی را که قول داده بودم به زودی توسط عمو هنری هامیلتون حواله خواهم کرد.
خواهش می کنم عذرخواهی قلبی مرا برای آنچه که در زندگی مشتر کمان کردم بپذیر. منظوری نداشتم. برایت آ ینده ای پر از شادی آرزو می کنم.
رت "
اسکارلت به نامه خیره شد. اول تکان خورد و بعد خشمگین شد.
نامه را در هر دو دست گرفت و پاره کرد و همچنان که ان را تکه تکه می کرد با خودش حرف می زد: این دفعه هم نمی توانی، رت باتلر. آن دفعه هم در آتلانتا از دستم فرارکردی، ولی بعد با من عشق بازی کردی و من منتظر شدم. عشقت را در خودم حفظ کردم تا تو برگردی. حالا من خیلی چیزها بیشتر از آن موقع یاد گرفتم. خیلی خوب می دانم که نمی توانی مرا از فکرت بیرون بندازی. هر چقدر هم سعی کنی باز هم نمی توانی. نمی توانی بدون من زندگی کنی. هیچ مردی نمی تواند با زنی آنطور که تو با من عشق بازی کردی، عشق بازی کند و بعد برای همیشه ترکش کند. بر می گردی همان طور که این دفعه برگشتی، دیگر من دنبالت نمی آیم. دیگر مرا در انتظار خودت نمی بینی تو خودت می آیی با پای خودت می آیی و من را پیدا می کنی. هر جا که باشم.
صدای زنگ کلیسای سنت مایکل بلند شد... شش... هفت... هشت... نه...
ده. باز هم روز یکشنبه. روزهای یکشنبه ساعت ده به کلیسا می رفت. ولی نه امروز.کارهای واجب تری داشت.
از رختخواب بیرون آمد و به طرف طناب زنگ دوید پانسی بهتر است زود تر بیاد. باید وسایلم را جمع کنم و به قطارآگوستا برسم. به خانه بر می گردم. باید مطمئن شوم ترتیب دریافت پول مرا داده است. آن وقت فورا به تارا می روم.
ولی هنوز که پول را نگرفته ام.
" صبح بخیر میس اسکارلت. چه خوب است که شما را بعد از آن حادثه بد این طور سرحال می بینم."
" وراجی نکن، چمدان ها را بیار." بعد اسکارلت لحظه ای سکوت کرد گویی به دوردست ها می اندیشید.
" می خواهم بروم به ساوانا. تولد پدربزرگم است."
خاله خانم ها را در ایستگاه راه آهن ملاقات می کرد. ساعت دوازده و ده دقیقه
ترن ایستگاه را به سوی ماوانا ترک می کرد. فردا مادر مقدس را می دید و او را مجبور می کرد که با اسقف صحبت کند. رفتن به آتلانتا بدون اینکه تارا کاملا در اختیارش باشد ثمری نداشت.
به پانسی گفت: این لباس نفرت انگیز را نمی خواهم. برو آ نهایی را که با خودم آوردم بیاور. هرچی دلم بخواهد می پوشم. دلم می خواهد احساس
خوشحالی کنم.
رزماری گفت: در تعجب هستم که این همه اضطراب برای چی بود. بعد با کنجکاوی به لباس آخرین مدل اسکارلت نگاه کرد. " راستی در مهمانی هم شرکت می کنی؟ ماما می گفت احتمالا تو در تمام راه خواب هستی."
" میس الینورکجاست. می خواهم از او خداحافظی کنم."
" رفته کلیسا. چرا برایش یادداشت نمی گذاری؟ اگر دلت می خواهد من هم می توانم پیغامت را بدم."
اسکارلت به ساعت نگاه کرد. وقت زیادی نداشت. کالسکه دم در بود. با سرعت به کتابخانه دوید و قلم وکاغذی برداشت. چه بنویسد؟
مانیگو آمد و گفت: کالسکه حاضره میسوس رت.
اسکارلت چند جمله نوشت که مجبور است برای شرکت در جشن تولد پدربزرگ برود و متاسف است که میس الینور را ندیده و نتوانسته از او خداحافظی کند. رت همه چیز را توضیح می دهد و بعد اضافه کرد: دوستتان دارم.
پانسی پیوسته غر می زد: میس اسکارلت.
اسکارلت نامه را در پاکت گذاشت و درش را بست و به رزماری گفت: لطفا این را بده به ماما. باید عجله کنم، خداحافظ.
خواهر رت گفت: خداحافظ اسکارلت.
در آستانه در ایستاد، اسکارلت و مستخدم با چمدان ها را دید که به خیابان رسیدند و سوار کالسکه شدند. رت وقتی شب گذشته رفت، چنین تشریفاتی نداشت. رزماری از او خواسته بود نرود چون هنوز حالش مساعد نبود. ولی رت او را بوسیده بود و از خانه خارج شده بود و قدم در تاریکی گذاشته بود. برای رزماری مشکل نبود که حس کند اسکارلت چطور رت را دور انداخته است.
با حرکتی پر از لذت، رزماری کبریتی آتش زد و یادداشت اسکارلت را سوزاند و با صدای بلندی گفت: از شرش خلاص شدیم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#99 | Posted: 4 Sep 2013 17:02

فصل سوم

زندگی نو



قسمت۳۳

وقتی درشکه جلوی خانه پدربزرگ روبیلارد توقف کرد اسکارلت از خوشحالی دست هایش را بر هم کوفت. خانه صورتی رنگ بود، همان طور که میس الینور تعریف کرده بود. فکر می کرد که من قبلا ندیده بودم. دفعه پیش که اینجا بودم خودم متوجه رنگ خانه شده بودم. خوب این مال خیلی وقت پیش بود.
با عجله از پله های کوتاه و آهنی کالسکه پایین رفت و به طرف در خانه دوید. خاله خانم ها می توانستند مواظب چمدان ها باشند تا آنها را با احتیاط پایین بگذارند. اسکارلت برای دیدن خانه کنجکاوی زیادی داشت.
بله، همه جا صورتی بود، صورتی، سفید و طلایی. دیوار ها صورتی بودند و همین طور روکش صندلی ها و پرده ها. ستون ها کنده کاری شده بودند و رنگ سفید داشتند. همه چیز با نور خیره کننده ای می درخشید. همه چیز کامل بود، مثل خانه های چارلزتون یا آتلانتا اثر کهنگی و فرسودگی در آنجا دیده نمی شد.
وقتی رت دنبال او می آمد چنین فضای کاملی را می دید و متوجه می شد که خانواده او هم مثل خودش دقیق و خوش سلیقه هستند.
و همین طور هم ثروتمند. چشمانش همه جا می گشت و قیمت اثاثیه و لوازم اتاق نشیمن را همان طور که در آستانه در ایستاده بود حدس می زد. آه او هم می توانست دیوارهای تارا را رنگ کند و گوشه های سقف را با پوشش طلایی آرایش دهد.
دندان گرد پیر! بعد از جنگ حتی یک پنی هم برای من نفرستاد و حتی به دختران خودش هم کمک نکرد.
اسکارلت آماده جنگ بود. خاله خانم ها از پدرشان سخت می ترسیدند ولی او اصلا نمی ترسید. تنهایی ترس آوری که در آتلانتا دیده بود او را ضعیف و ترسو کرده بود و با اشتیاق به جانب چارلزتون رانده بود. ولی حالا زندگی اش در دست خودش بود، حس می کرد بدنش به اهتزاز در آمده و نیرو گرفته است. نه بشر و نه غیر بشر، هیچ کدام نمی توانستند او را ناراحت کنند، عذاب دهند. رت او را دوست داشت و او اینک خود را ملکه جهان می دانست. با آرامش و سردی کلاهش را برداشت و شنل خزش را در آورد و روی کنسول مرمری سرسرا انداخت و بعد به در آوردن دستکش های سبزش مشغول شد. می دید که خاله هایش چطور به او خیره شده اند. قبلا هم فراوان این کار را کرده بودند. اما اسکارلت خوشحال بود که به جای آن لباس های احمقانه، کهنه و از مد افتاده لباس سفر آخرین مدل خود را به رنگ سبز و قهوه ای پوشیده است. بعد شال گردن توری سبزرنگش را که صورت او را بسیار درخشان ،نشان می داد باز کرد. " پانسی اثاثیه را ببر و آنها را توی قشنگ ترین اتاق خوابی که پیدا کردی بگذار. چرا همین طور ایستاده ای، کسی نمی خواهد تو را کتک بزند یالا دیگر."
" اسکارلت تو نمی توانی..."
" اسکارلت. باید منتظر باشی..." خاله ها دستپاچه شده بودند.
" اگر پدربزرگ هم بیاید که ما را ببیند باز هم باید همین کار را بکنیم، باز هم باید اثاثیه مان را ببریم بالا. واقعا تعجب می کنم خاله اولالی شما و خاله پولین اینجا بزرگ شدید چطور نمی توانید تو خانه خودتان آزاد باشید. مگر اینجا خانه شما نیست؟"
حرکات و حرف های اسکارلت جسورانه به نظر می رسید ولی صدای کلفتی را که داد می زد "جروم" شنید و احساس کرد کف دست هایش عرق کرده است. ناگهان یادش آمد که پدربزرگش چشم هایی داشت که مستقیما نگاه می کرد به طوری که آدم آرزو داشت از کنارش فرار کند و از هجوم نگاه خیره او دور شود. در انتهای راهرو دری باز شد و مستخدم سیاهی بیرون آمد و به اسکارلت و خاله ها اشاره کرد. اسکارلت اجازه داد اولالی و پولین جلو بروند. اتاق خواب فضای بزرگی بود که قبلا اتاق نشیمن محسوب می شد. اثاثیه زیادی در آن به چشم می خورد. تمام میز ها و صندلی های اتاق نشیمن هنوز در آن دیده می شد، به علاوه چهار تختخواب بزرگ هم در آن گذاشته بودند. در گوشه ای از اتاق پرچم فرانسه دیده می شد. در کنار آن نیم تنه ای بدون سر ملبس به لباس افسری یی پر روبیلارد قرار داشت. تمام مدال ها و نشان های او نیز روی سینه اش دیده می شد. این لباس را روبیلارد وقتی جوان بود و در ارتش ناپلئون خدمت می کرد می پوشید. یی پر روبیلارد پیر در تختخواب بود و به بالش های بزرگی تکیه کرده و به میهمانان خود می نگریست.
وای، چقدر چروکیده و شکسته شده، مثل اینکه دیگر وجود ندارد. او مرد درشت هیکلی بود ولی کاملا درآن تختخواب بزرگ فرو رفت. حالا دیگر چیزی جز پوست و استخوان از او باقی نمانده.
اسکارلت گفت: سلام پدربزرگ. آمدم شما را ببینم و تولدتان را تبریک بگویم. من اسکارلتم، دختر الن.
پیرمرد گفت: من هنوز حواسم را از دست نداده ام دختر. صدایش برعکس جسه اش قوی بود. " ولی تو مثل اینکه حالیت نیست. توی این خانه جوان ها حق حرف زدن ندارد، مگر اینکه سوالی از آنها بشود."
اسکارلت به خودش نهیب زد و ساکت ماند. من که بچه نیستم: این جوری با من حرف می زنه. تو باید با هر کی که به دیدنت می آید با ادب رفتار کنی. تعجبی نداشت که ماما خوشحال بود از اینکه پاپا او را از خانه خودش دور کرد! یی پر روبیلارد با غرغر به زبان فرانسه به دخترانش گفت: شما، دختران من، این رسم که هنوز یادتان نرفته؟
اولالی و پولین هر دو به طرف بستر پیرمرد هجوم بردند و با هم شروع به صحبت کردند.
خدای من اینها دارند فرانسه حرف می زنند؟ اصلا من اینجا چکار می کنم؟ اسکارلت روی نیمکت بزرگ و پهن طلایی رنگ ولو شد، آرزو می کرد جای دیگری بود هر جا بهتر است رت هرچه زود تر دنبالم بیاید و گرنه من در این خانه دیوانه می شوم.
بیرون هوا داشت تاریک می شد و گوشدهای بی نور اتاق اسرار آمیز جلوه می کرد. به نظر می آمد سرباز کله شق می خواهد از جایش برخیزد. اسکارلت انگشتان سردش را به ستون فقراتش گذاشت و به خودش نهیب زد که دیوانگی نکند. اما وقتی مستخدم سیاه پوست و زن سیاه و تنومند دیگری چراغ آوردند، خوشحال شد. پرده ها را کشدند و جروم چراغ های گاز روی دیوار را روشن کرد و از اسکارلت خواهش کرد که اجازه دهد به پشت نیمکت برود و چراغ را روشن کند.
وقتی از جایش بلند شد دید که پدربزرگ دارد او را نگاه می کند، رویش را برگرداند و خود را با تابلوی بزرگی که قاب طلایی داشت

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#100 | Posted: 4 Sep 2013 17:03
روبه رو دید. جروم چراغ های روی آن دیوار را روشن کرد و تابلو جلوه ای خیره کننده یافت.
آن تابلو تصویر مادربزرگش را نشان می داد.
اسکارلت فورا او را از روی تابلویی که در تارا داشتند شناخت. ولی این یکی خیلی فرق داشت. گیسوان سولانج روبیلارد آنطور که در تابلوی تارا روی سرش جمع شده بود دیده نمی شد. مثل یک ابر بزرگ روی سرش قرار داشت و تا بازو ها و آرنجش می رسید. فقط یک سنجاق سر مروارید روی آن دیده می شد. بینی خوش حالت و باریکش همان بود. ولی لب هایش گویی می خواست تازه به لبخندی باز شود.از چشم های سیاه با نگاهی پر از خنده به اسکارلت می نگریست. اسکارلت در آن نگاه مغناطیسی یافت که در نگاه هیچ کس ندیده بود. دراین تابلو جوان تر به نظر می رسید، ولی مطمئنا چهره یک زن را داشت نه دختر. سینه های گرد و برجسته اش که زیر لباس ابریشم سفیدی قرار داشت درست شبیه تابلوی تارا بود. سفیدی سینه ها و سرخی نوک آنها تقریبا از زیر لباس حس می شد. اسکارلت احساس شرمندگی کرد. بله، مادربزرگ روبیلارد اصلا به بانوان محترم شباهت نداشت، اسکارلت چنین می اندیشید. ناخودآگاه از اینکه خودش هم این طور باشد چندشش شد.
بی اختیار به یاد آورد که چطور در آغوش رت جای گرفته بود و چطور دست های گرسنه رت روی بدن او می لغزید. مادربزرگ هم باید همین گرسنگی را احساس کرده باشد. همان سرمستی را که اینک در نگاه و لبخندش هم مشاهده می شد. آنچه را که من حس می کنم نمی تواند اشتباه باشد. آیا اشتباه بود؟ آیا بی شرمی و بی حیایی در خون او جریان داشت؟ آیا از این زن که حالا در تابلو ایستاده و او را تماشا می کند به او منتقل شده بود؟ اسکارلت مثل آدم های افسون شده به تصویر آن زن خیره شده بود.
پولین آهسته در گوش او زمزمه کرد: اسکارلت، پدر می خواهد که ما دیگر برویم. یواش به اش شب بخیر بگو و با من بیا.
شام، غذای مختصری خوردند. به قول اسکارلت حتی برای پرندگانی که در بشقاب غذاخوری آنها نقاشی شده بود کافی به نظر نمی رسید. اولالی با صدای آهسته ای توضیح داد: به خاطر این است که آشپز گرفتار است دارد ترتیب غذای جشن تولد پدر را می دهد.
اسکارلت با صدای بلند می پرسید: چهار روز جلوتر؟ بعد بلندتر اضافه کرد: مگر چه کار دارد می کند؟ منتظر نشسته تا جوجه ها بزرگ شوند؟ بعد با خودش غرغر کرد، خدای من حتما تا روز پنج شنبه اگر این طور غذا می خورد، او هم منل پدربزرگ روبیلارد پوست و استخوان می شد.
وقتی همه خوابیدند و سکوت همه جا را گرفت، اسکارلت از جای برخاست و بدون سرو صدا آشپزخانه را پیدا کرد و مقداری نان و کره از گنجه برداشت و خورد. با خودش گفت، بگذار مستخدم ها گرسنه بمانند، خوشحال بود از اینکه حدسش درست است. یی پر روبیلارد پیر دخترانش را گرسنه نگه می دارد تا بتواند وفاداری آنها را برای خود حفظ کند ولی مستخدمین اگر شکمشان سیر نباشد یک لحظه هم در آن خانه نمی مانند.
صبح روز بعد اسکارلت به جروم دستور داد تا برایش تخم مرغ، گوشت سرخ کرده و بیسکویت بیاورد. بعد اضافه کرد: یک عالمه توی آشپزخانه دیدم. لحظه ای بعد مستخدم هرچه را که خواسته بود آورد. این کار باعث می شد تواضع بی دلیلی را که شب گذشته به خودش هموار کرده بود جبران کند و کمی راحت شود. من اصلا نمی توانم زیر بار این چیزها بروم. این دلیل نمی شود که چون، اولالی و پولین مثل برگ درخت به خودشان می لرزند، من هم بتسرم. دیگر تکرار نخواهد شد.
خوشحال بود که با مستخدمین بهتر از پدربزرگ می توانست کنار بیاید.
می دید که جروم هم ناراضی است و همین او را بیشتر راضی می کرد. مدت ها بود که در مقابل کسی کوتاه نیامده بود و دوست داشت همیشه برنده باشد.
به جروم گفت: خانم های پیر هم گوشت و تخم مرغ می خورند، این کره هم که آورده ای برای بیسکویت من کافی نیست.
جروم ماجرا را به مستخدمین دیگر خبر داد. مستخدمین هم رفتار او را توهین به خود تلقی کردند، نه به خاطر اینکه کارشان بیشتر می شد! در واقع اسکارلت صبحانه ای را می خواست که خود آنها می خوردند. نه چیزی که آ نها را ناراضی کرده بود جوانی و شور و نشاط و نیروی او بود. او آرامش و سکوت معبد وار آن خانه را به هم ریخته بود، جو را نا آرام کرده بود. مستخدمین فقط امیدوار بودند که او هرچه زود تر خانه را ترک کند و دیگر به آنها فرمان ندهد و امر و نهی نکند.
بعد از صبحانه اولالی و پولین تمام اتاق های طبقه پایین را به او نشان دادند و درباره مهمانی هایی که خودشان شاهد و ناظر بودند صحبت کردند. توی صحبت هم می دویدند و حرف یکدیگر را تصحیح می کردند و طبق معمول درباره گذشته با هم یکی به دو داشتند،. اسکارلت در مقابل تابلوی سه دختر کوچک ایستاد و سعی کرد مادر خود را آن طور که به یاد می آورد در میان آنها شناسایی کند.اسکارلت در چارلزتون احاس تنهایی می کرد. در میان مردمی که همه با ازدواج های تو در تو با هم فامیل شده بودند، احاس جدایی و غم می کرد. چقدر خوب بود که حالا در خانه ای است که مادرش در آنجا متولد شده و پرورش یافته بود. چقدر خوب بود که خود را در شهری می دید که خود جزیی از بافت آن به شمار می رفت.
به خاله خانم ها گفت: شما باید در ساوانا یک میلیون پسرعمو و دختر عمو داشت باشید. از آنها برایم بگویید. می توانم آنها را ببینم؟ آنها قوم و خویش من هستند.
پولین و اولالی به هم نگاه کردند، پسرعمو و دختر عمو؟ در ساوانا پرودوم ها بودند، فامیل مادرشان. اما فقط یک جنتلمن پیر در میان فامیل آنها بود که در ساوانا زندگی می کرد، اوهم شوهرخاله آنها بود. بقیه فامیل سال ها پیش به نیواورلئان مهاجرت کرده بودند. پولین گفت: همه آنهایی که در نیواورلئان زندگی می کردند فرانسه حرف می زنند. مثل روبیلاردها، آنها هم فقط یک فامیل بودند، کسی را نداشتند. یک خانواده به حساب می آیند.
پولین ادامه داد: پدر، پسرعموهای خودش را در فرانسه از دست داد. همین طور، دو برادرش را. او تنها فرد خانواده خودش بود که

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 10 از 13:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites