تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته)

صفحه  صفحه 11 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین »  
#101 | Posted: 4 Sep 2013 16:03
به آمریکا آمد.
اولالی صحبت او را قطع کرد: ما دوستان زیادی در ساوانا داریم اسکارلت. تو آنها را خواهی دید. اگر پدر نخواهد که ما در خانه بمانیم، می توانیم به ملاقاتشان برویم.
اسکارلت فورا گفت: ولی من ساعت سه باید برگردم.
او نمی خواست وقتی رت می آید در خانه نباشد. و از طرف دیگر مایل نبود سر و وضعش نامرتب باشد. تصمیم داشت تا آنجا که می تواند زیبا جلوه کند. قبل از اینکه قطار چارلزتون برسد به وقت زیادی برای حمام کردن و لباس پوشیدن نیاز داشت.
ولی رت نیامد. هنگامی که اسکارلت به آرامی از روی نیمکت باغ پشت منزل بلند شد احساس کرد که تا مغز استخوانش یخ کرده است. دعوت خاله هایش را برای رفتن به یک کنسرت رد کرده بود. اگر قرار بود که حرف های آن پیرزن های وراج مثل صبح خستهکننده باشد، اصلا تحملش را نداشت به همین دلیل فکر کرد بهتر است وقتش را به تنهایی در خانه صرف کند و به کنسرت نرود. ولی نگاه خشک پدربزرگ که ده دقیقه قبل از شام آمده بود که با آنها غذا بخورد تصمیم او را عوض کرد. تحت هر چیز دیگر جز تنها ماندن با پدربزرگ روبیلارد آسان تر بود.
***

خواهران تلفیر و ماری ومارگارت از شخمیت های فرهنی ساوانا به شمار می رفتند و شهرتی داشتند. برنامه موسیقی آنها غیر از چیزی بود که اسکارلت می شناخت. آنها آواز می خواندند و فضل وکمال خود را به همراهی بانوانی که پیانو می نواختند نثار مردم ساوانا می کردند. در ساوانا واجب بود که بانوان کمی آواز بخوانند، یا کمی پیانو بزنند یا کمی نقاشی کنند، کمی گل دوزی و سوزن دوزی بداننذ. در خانه تلفیرها واقع در میدان سنت جیمز اوضاع فرق می کرد، چیزی بیشتر از "یک کمی" بود، خواهران تلفیر کار را جدی تر گرفته بودند. در دو اتاق تو در تو پذیرایی چند ردیف صندلی دیده می شد و در انتهای اتاق که انحنای کوچکی داشت یک پیانو و یک هارپ و شش صندلی که در جلوی آن پایه های نت قرار داشت به چشم می خورد. صحنه نشان می داد که مساله جدی است و برنامه مفصلی اجرا خواهد شد. اسکارلت همه چیز را فورا از نظر گذراند. دو اتاق پذیرایی تو در توی باتلرها هم می توانست به اسانی به همین شکل در آید و آن وقت چیزی متفاوت با دیگر خانه های چارلزتون می شد. و آنگاه او می توانست یک مهماندار زیبا و مشهور جلوه کند. محققا مثل خواهران پیر تلفیر امل جلوه نمی کرد و مانند زنان جوان ساوانا شلخته به نظر نمی رسید. چرا مردم جنوب فکر می کردند که اگر خود را فقیر جلوه دهند و لباس های وصله کرده بپوشند احترامشان بیشتر خواهد شد؟
کوارتت زهی او را آزار داد. با خودش فکر می کرد که نوازنده هارپ اصلا تصمیم ندارد نواختن را پایان دهد. اما از خواننده ها خوشش آمد، اگرچه هرگز به اپرا نرفته بود، شنیده بود که در اپرا زن و مرد با هم می خوانند ولی آن شب زن ها ها هم می خواندند و خواننده مرد هم برنامه خود را داشت. بعد از اینکه آوازهایی به زبان خارجی خوانده شد نوبت به ترانه هایی رسید که او می شناخت. مردی که آهنگ "زیبای رویایی" را خواند صدای گرمی داشت. و هنگامی که آهنگ "به ارین برگرد ماوورین، ماوورین" را آغاز کرد سراپا احساس بود. اسکارلت پیش خود اعتراف کرد که حتی از جرالد اوهارا که در حال میگساری صدای خوبی داشت بهتر می خواند.
تعجب می کنم که پاپا چطور این کار را می کرد؟ چطور این همه شعر را از حفظ داشت؟ به یاد حرکات پدرش در هنگام آواز خواندن افتاد و تقریبا مثل بچه ها بلند خندید. پاپا با صدای بلند می خواند و از خودش هم چیزهایی به شعر اضافه می کرد. یادش آمد که ازاو می خواست آهنگ "پگی توی درشکه روباز" را بخواند، همان طور که از رت خواست بود.
مردم و موسیقی از نظرش محو شد صدای رت را شنید که آواز می خواند و هر لحظه بلند تر. می دید که رت دستش را دور کمر او حلقه کرده و او را به خود چسبانده تا گرم شود. این دفعه او دنبال من خواهد آمد. دیگر نوبت من است. وقتی به آهنگ "رگه های نقره در طلا" گوش می داد لبخند می زد.
روز بعد تلگرافی برای عمو هنری مخابره کرد و آدرس جدید خود را در ساوانا داد. مردد بود. ولی بالاخره این سوال را هم اضافه کرد: آیا رت برایم پول فرستاده است؟
اگر می خواست بازی را ادامه دهد و دیگر برای مخارج خانه او در خیابان پیچ تری پولی حواله نکند چه می شد؟ نه، محققا او چنین کاری نمی کرد، درست برعکس در نامه اش گفته بود که نیم میلیون را حواله خواهد کرد.
وقتی آن چیز های وحشتناک را در نامه اش نوشت، دروغ می گفت، لاف می زد. این چیزها اصلا حقیقت ندارد. این حرف ها برای او مثل تریاک است همان طور که خودش می گفت. رت بدون او نمی تواند کاری بکند. به جستجوی او خواهد آمد این درست است که سخت تر از مردان دیگر غرورش را زیر پا می گذارد ولی بالاخره خواهد آمد. او مجبور است بیاید. بدون او نمی تواند زندگی کند. به خصوص بعد از آنچه که در ساحل پیش آمد...
اسکارلت بی حسی گرمی را در بدنش احساس کرد، آرام می خزید و تمام تن او را در خود فرو می برد. به زحمت توانست تشخیص دهد که در کجاست. پول تلگراف را داد و وقتی مامور تلگراف آدرس صومعه خواهران روحانی را می داد، حواسش را کاملا جمع کرد. بعد آن چنان تند قدم برداشت که پانسی برای رسیدن به او مجبور بود بدود. حالا که به انتظار رت نشسته بود وقت کافی داشت که به ملاقات مادر مقدس برود و او را وادار کند که در مورد انتقال اجاره سهم صومعه در تارا به او با اسقف مشورت نماید
عمارت صومعه خواهران روحانی در ساوانا ساختمان سفیدرنگی بود که بالای تمام درهایش صلیبی نصب کرده بودند. دور تا دور آن نرده های آهنی
داشت و سردر آن صلیبی بزرگ و آهنی دیده می شد. قدم های تند اسکارلت آرام شد و بعد ایستاد. ساختمان این صومعه با ساختمان

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#102 | Posted: 4 Sep 2013 16:04
زیبای صومعه چارلزتون تفاوت زیادی داشت.
" چرا نمی رویم تو میس اسکارلت؟"
صدای پانسی لرزش به خصوصی داشت، از بس که دنبال اسکارلت دویده بود خسته شده بود.
" بهتر است همین جا منتظر بشوم. من یک باپتیست هستم."
" نترسید اینجا که کلیسا نیست. إینجا فقط خانه خواهران روحانی است ء خانم های خوبی مثل میس کارین."
صدای پانسی به اسکارلت شهامتی داد در آهنی را هل داد و باز کرد.
اسکارلت زنگ ساختمان را کشید و راهبه پیری در را گشود. بله، مادر مقدس که از چارلزتون آمده بود در آنجا اقامت داشت. نه نمی توانست به او خبر بدهد که خانم باتلر به ملاقاتش آمده. مادر مقدس چله داشت. نه، معلوم نبود تا کی طول می کشد. و باز هم معلوم نبود که بعد از خاتمه چله بتواند خانم باتلر را بپذیرد. شاید خانم باتلر مایل باشند کلاس های مدرسه را ببینند! صومعه به مدرسه اش بسیار افتخار می کرد و اگر باز هم مایل باشند می توانند ساختمان تازه کلیسا را ببینند. بعد از آن شاید اگر چله پایان گرفت، بشود برای مادر مقدس پیغامی فرستاد.
اسکارلت سعی کرد لبخندی به لب آورد و با عصبانیت فکر کرد که دیدن بچه های مدرسه، آخرین کاری است که ممکن است در این دنیا انجام دهد. و یا به دیدن ساختمان کلیسایی برود. می خواست در جواب راهبه پیر بگوید که بعدا خواهد آمد ولی تصمیمش را عوض کرد. آنها داشتند کلیسای جدیدی می ساختند، مگرنه؟ خوب این پول را لازم داشتند. شاید پیشنهاد بازخرید سهم کارین در تارا اینجا بیشتر از چارلزتون استقبال می شد همان طور که رت گفته بود. گذشته از اینها تارا در جورجیا قرار داشت و احتمالا تحت نظر اسقف جورجیا بود. آیا می شود در مقابل دریافت سهم کارین، مثلا شیشه های رنگی برای پنجره های کلیسای تازه خرید؟ خوب مسلما ارزش ششدهای رنگی برای کلیسا بیشتر از سهم کارین است. البته باید یاد آوری کند که در مقابل سهم إو نه علاوه بر آن. اسقف حتما به استدلال او گوش می دهد و دستور مقتضی را به مادر مقدس صادر می کند.
دهان پانسی از تعجب باز ماند وقتی عمارت دوقلو و مخروطی شکل کلیسا را که به شیوه گوتیک ساخسته شده بود دید. کارگرانی که روی دار بست های بالا کار می کردند کوچک به نظر می آمدند. ولی اسکارلت به نمایشی که در بالای سرش می گذشت توجهی نداشت. نبض اش روی زمین می تپید.صدای چکش ها و بوی آشنای چوب ها و الوار ها در گوش و مشامش می نشست. اوه چطور راضی شد چوب بری و الوارفروشی را از دست بدهد؟ دلش برای حس کردن چوب های صاف لک زده بود، دلش برای کار و شلوغی لک زده بود، اصلا راضی نبود این طور بی کار و بی حاصل بگردد. در شوق کار کردن می سوخت. دیگر از چای خوردن و نشخوارکردن مزخرفات همیشکی با پیرزن ها خسته شده بود. به زحمت کلمات کشیش جوانی را که مامور راهنمایی او شده بود می شنید. در افکار خودش غرق بود. چه چوب های قشنگی! چطور این چوب ها عمارتی به این زیبایی را به وجود آورده اند. اینها بهترین چوب های کاج بود که تا به حال می دید. تعجب می کرد که کدام چوب بری این درخت های بلند را بریده است، تیغه اش چه شکلی دارد، موتورش چه قدرتی دارد! چه می شد اگر او هم مرد بود! آن وقت به جای دیدن کلیسا می توانست به دیدن چوب بری برود. اسکارلت پاهایش را روی خاک اره می گذاشت و بوی آن را احساس می کرد، عطر کاج را به تمامی در مشام می کشید.
کشیش جوان عذر خواهان گفت: من باید برای ناهار به مدرسه برگردم.
" البته پدر، من برای رفتن آماده ام."
البته، آماده نبود ولی چه می توانست بگوید؟ از کلیسا خارج شد و به دنبالش در پیاده رو به راه افتاد.

" معذرت می خواهم، پدر." مردی که این حرف را می زد مرد درشت اندامی بود که پیراهن قرمزش از گرد و خاک وگچ سفید می نمود. کشیش در مقایسه با او حقیر و رنگ پریده به نظر می امد.
" اگر ممکن است شما یک دعای کوچولویی بکنید پدر، چون سردر نمازخانه قلب مقدس همین یک ساعت پیش تمام شد."
عجب! چقدر شبیه پاپا حرف می زند حرکاتش هم شبیه اوست. اسکارلت هنگامی که کشیش دعا می خواند سرش را پایین انداخت. ناگهان به یاد پدرش اشک در چشمانش حلقه زد. باید بروم برادران پاپا را ببینم، اصلا مهم نیست که چند سال دارند، حتی اگر صد سالشان باشد. پدر انتظار دارد که من حداقل سلامی به انها بکنم.
به همراه کشیش به صومعه بازگشت ولی باز هم جواب راهبه پیر منفی بود هنوز چله مادر مقدس ادامه داشت
اسکارلت خونسردی خود را حفظ کرد. چشمانش به طور وحشتناکی روشن شده بود. گفت: لطفا به ایشان اطلاع بدهید که من بعدازظهر بر می گردم.
به محض اینکه در اهنی بزرگ با صدای بلندی پشت سر او بسته شد، اسکارلت صدای زنگ کلیسایی را که چند کوچه با انجا فاصله داشت شنید. لعنتی! دیگر به ناهار دیر می رسید

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#103 | Posted: 4 Sep 2013 16:05

قسمت۳۴

وقتی وارد خانه شد بوی جوجه سرخ کرده به مشامش رسید. کلاه، شنل و دستکش هایش را در اورد و به پانسی داد و گفت: اینها را بگیر. خیلی احساس گرسنگی می کرد.
اولالی با نگاه غم انگیزی به او گفت: پدربزرگ می خواهد تو را ببیند، اسکارلت.
" نمی تواند تا بعد از ناهار صبر کند! من خیلی گرسنه ام."
" او گفت: به محض اینکه امد."
اسکارلت یک تکه نان داغ برداشت و در دهان گذاشت و وقتی فرو داد به طرف اتاق پدربزرگ رفت.
پدربزرگ در حالی که در بستر نشسته بود با چهره ای عبوس و اخم الود به او نگاه کرد. میز غذا محتوی سیب زمینی اب پز و ظرف بزرگی از هویج پخته در جلوی رویش بود.
تعجبی ندارد که این طور ضعیف شده. حتی یک کمی کره هم روی سیب زمینی نگذاشته اند. حتی اگر یک دندان هم در دهانش نباشد باز هم بهتر از این می توانند به او برسند.
پیرمرد گفت: من اصلا توی خانه خودم بی نظمی را تحمل نمی کنم.
" متاسفم پدربزرگ."
" دیسیپلین چیزی بود که ارتش اروپا را با عظمت کرد. بدون دیسیپلین هیچ کاری صورت نمی گیرد، کار بدون دیسیپلین فقط هرج و مرج است."
صدایش ترس اور، قوی و نافذ بود. اسکارلت لرزش استخوان های پیر او را از زیر پتو احساس می کرد ولی ترس در خود احساس نمی کرد. " گفتم که متاسفم. حالا می توانم بروم؟ گرسنه ام."
" گستاخی نکن، بانوی جوان."
" گرسنه بودن گستاخی کردن نیست پدربزرگ چون شما میلی ندارید غذایتان را بخورید، دلیل نمی شود دیگران هم غذا نخورند."
پدر بزرگ با عصبانیت میز غذایش را پس زد و غرید: پاف به درد خوک ها هم نمی خورد.
اسکارلت به طرف در حرکت کرد.
"هنوز تو را مرخص نکردم، خانم."
اسکارلت احساس کرد دلش قارقار می کند. نان ها تا حالا حتما یخ کرده و خاله خانم ها هم حتما جوجه ها را غارت کرده اند.
" خدای من. پدربزرگ، من که سرباز شما نیستم. و مثل خاله هایم از شما نمی ترسم. چی فکر می کنید؟ چه کار می خواهید بکنید؟ می خواهید مرا به اتهام ترک خدمت با تیر بزنید؟ شما اگر می خواهید از گرسنگی بمیرید به خودتان مربوط است. من گرسنه ام و می خواهم بروم اگر غذایی از خاله هایم مانده باشد بخورم."
تقریبا داشت از اتاق ببیرون می رفت که صدای خفه ای او را نگه داشت و برگشت نکند کاری کرده باشم که او سکته کند. خدایا نگذار من باعث مرگش بشوم
پدربزرگ روبیلارد داشت می خندید. اسکارلت دست هایش را روی لبانش گذاشت و به او خیره شد. پدربزرگ او را تا حد مرگ ترسانده بود. با اشاره دست او را مرخص کرد و گفت: بخور، بخور. و بعد دوباره به خنده ادامه داد
پولین پرسید: چی شد؟
اولالی گفت: من صدای تیر نشنیدم، شنیدم؟ اسکارلت؟
انها دور میز نشسته بودند و انتظار دسر را می کشیدند. ناهار غارت شده بود اسکارلت از میان دندان های به هم چسبیده خود گفت: هیچی نشد.
زنگ کوچک نقره ای را از روی میز برداشت و به صدا در اورد. وقتی مستخدم گنده و سیاه با دو بشقاب کوچک پودینگ به درون امد، اسکارلت به سوی او براق شد. دستش را روی شانه او گذاشت و او را برگرداند: به دو می روی، منظورم این است که با سر می روی، نه این طور خرامان، به آشپزخانه می روی و ناهار مرا می اوری. خیلی زیاد و خیلی هم داغ زود باش. اصلا هم اهمیت نمی دهم که کدامتان نقشه کشیده بودید که غذای من را بخورید. ولی تو همین الان می روی و فقط سینه و بال برایم سرخ می کنی. یک ران هم می گذاری بغلش، روی سیب زمینی ها یک عالمه اب مرغ می ریزی، به اضافه یک قدح کره. مقداری هم نان داغ. حالا برو.
بعد با عجله سر جایش نشسته. اماده نبرد با خاله ها بود، اگر یک کلمه می گفتند دمار از روزگارشان در می اورد. سکوت در اتاق برقرار شد تا بالاخره غذایش را اوردند. پولین خود را نگه داشت ولی وقتی غذای اسکارلت به نیمه رسید دیگر نتوانست طاقت بیاورد. با ادب تمام پرسید:پدر به تو چی گفت؟
اسکارلت با دستمال سفره دهانش را پاک کرد: هیچی فقط سعی کرد همان طور که به شما و خاله اولالی تشر می زند به من هم بزند. من هم جواب را دادم. از جواب من خنده اش گرفت.
دو خواهر پیر نگاه تعجب امیزی رد و بدل کردند. اسکارلت لبخندی زد و مقداری اب مرغ روی سیب زمینی هایی که توی بشقابش مانده بود ریخت. واقعا خاله ها چقدر ابله بودند ایا نمی دانستند که من مجبورم، یعنی باید جلوی این رفتار پدربزرگ را بگیرم؟ چطور می توانم اجازه بدهم همان طور که شما را تحقیر می کند، مرا هم تحقیر کند؟
هرگز به خاطر اسکارلت خطور نمی کرد که بتواند در مقابل خودکامگی ها و ریشخندهای پدربزرگ بایستد و یا باعث خنده او شود. پدربزرگ فکر می کرد اسکارلت چقدر شبیه خود اوست.
وقتی دسر هم تمام شد اولالی لبخندی مهر امیز به خواهرزاده خود زد. " من و خوامرم داشتیم می گفتیم چقدر از اینکه تو توی خانه قدیمی ما هستی خوشحالیم. اسکارلت، تو فکر نمی کنی ساوانا شهر قشنگی است؟ فواره های میدان چی پی وا را دیدی؟ و ساختمان تئاتر را؟ تقریبا به همان قدمت تئاتر چارلزتون است. من و خواهرم عادت داشتیم از پنجره کلاس، هزپیشه ها را که می امدند و می رفتند ببینیم. یادت می اید خواهر؟"
پولین هم به یاد اورد. همین طور یادش امد که وقتی اسکارلت صبح همان روز از خانه بیرون می رفت چیزی به انها نگفت. وقتی اسکارلت به انها گزارش داد به کلیسا رفته و ساختمان تازه ان را دیده، پولین انگشت بر لب نهاد واو را به سکوت دعوت کرد. او گفت بدبختانه پدر رابطه خوبی با کاتولیک های رمی ندارد فکر می کند کلیسای رم سابقه خوبی در تاریخ فرانسه ندارد. پولین البته از حرفی که می زد مطمئن نبود ولی می دانست که پدرش از شنیدن نام کلیسا خیلی عصبانی می شود. این هم خودش دلیلی برای پولین و اولالی بود که هر وقت می خواستند به ساوانا بیایند، روز یکشنبه حرکت کنند و هفته بعد هم باز روز یکشنبه به چارلزتون مراجعت نمایند.
امسال به خصوص کمی مشکل بود، زیرا عید ایستر و چهارشنبه خاکستر خیلی نزدیک بود و انها مجبور بودند در مراسم عشاء ربانی شرکت کنند. چگونه می خواستند خاکستر به پیشانی خود بمالند و انتظار داشته باشند وقتی به خانه بر می گردند پدر انها را نبیند؟ چطور می توانستند در مراسم شرکت کنند و دیده نشود؟
اسکارلت گفت: خوب صورتتان را بشویید. با این حرف نشان داد که از مراسم مذهبی چیزی نمی داند.
دستمال سفره را روی میز انداخت. " من مجبورم بروم. باید سری به اوهارا، به عموها و عمه هایم بزنم." اسکارلت چیزی در مورد باز خرید سهم تارا از صومعه نگفت. به خصوص نمی خواست به خاله خانم ها بگوید، چون می دانست یک ساعت دیگر تمام شهر خبردار شده اند. ممکن بود برای سوالن هم نامه ای بنویسند و ماجرا را اطلاع دهند. لبخندی شیرین به لب اورد. " چه موقع باید به کلیسا برویم؟" بیشترمنظورش دیدن مادر مقدس بود. کاری به مراسم عشاء ربانی و چهارشنبه خاکستر نداشت.
چقدر بد شد که تسبیح خود را در چارلزتون جا گذاشت. خوب، می توانست یک تسبیح دیگر از فروشگاه عمو اوهارا بخرد. تا انجایی که یادش بود انها در فروشگاهشان همه چیز داشتند، از کلاه زنانه تا گاو اهن.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#104 | Posted: 4 Sep 2013 16:05

" میس اسکارلت، کی به اتلانتا بر می گردیم. من از مستخدم های پدربزرگ خوشم نمی اید، انها همه پیرند، به علاوه از این همه پیاده روی کفش هام نزدیک است پاره بشود. کی می رویم خانه. اوه... اون کالسکه های قشنگ."
" این وراجی فای احمقانه را بگذار کنار پانسی، خفه خون بگیر. وقتی می رویم که من بگویم، ان هم جایی که من بخواهم."
لحن اسکارلت ان قدر ها هم خشن و ازاردهنده نبود. داشت فکر می کرد که ادرس فروشگاه عموهایش کجاست ولی ذهنش یاری نکرد، یادش نیامد. مثل پیرزن ها فراموش کار شده ام. بیچاره پانسی هم حق دارد. همه انهایی که من در ساوانا می شناسم پیر هستند. پدربزرگ، خاله اولالی، خاله پولین و دوستانشان. و برادرهای پاپا هم حتما پیرتر از انها هستند. من فقط سلام می کنم و اجازه می دهم گونه هایم را ببوسند، بعد یک تسبیح می خرم و خداحافظی می کنم. مطمئنم که دعوتی هم برای ملاقات زن هاشان در بین نخواهد بود. اگر آنها به دیدن من اهمیت می دادند در تمام این سالها اقلا یک دفعه سراغ من می امدند و حالی از من می پرسیدند و سعی می کردند مرا برای خودشان حفظ کنند. اگر می مردم مطمئنم که کاری جز فرستادن یک نامه هم دردی برای شوهرم و بچه هایم نمی کردند. من اسمش را رفتار ناشایست با یک خویشاوند خونی می گذارم. اصلا ممکن است به دیدار آنها نروم. با این رفتارشان اصلا لیاقت إین را ندارند که به دیدنشان بروم.
آماده بود برادران پدرش و همسرادنشان را برای همیشه در گوشه ذهنش فراموش کند. تمام حواسش جمع دو مساله بود، به دست گرفتن کامل امور تارا و به دست آوردن رت. مهم نبود که این دو هدف اصولا با هم مغایرت داشت ولی اسکارلت بالاخره راهی برای رسیدن به هر دو پیدا می کرد.
این دو هدف تمام افکار گذشته او را تحت الشعاع قرار داده بود. می باید راه های زیادی را می رفت تا به این دو خواسته مهم خود دست یابد. با خودش گفت باید آنقدر بگردم تا این فروشگاه لعنتی را پیدا کنم. باید راهی برای ملاقات با مادر مقدس و اسقف بیابم. کاش آن تسبیع را در چارلزتون جا نمی گذاشتم.
نگاهی سریع به مغازه های آن سوی خیابان بروتون انداخت. این خیابان مرکز خرید ساوانا بود. مطمئنا در همین نزدیکی ها باید یک جواهرفروشی هم باشد.
بالای ویترین های یک مغازه پنج دهنه بزرگ در آن سوی خیابان، با حروف طلایی نام اوهاوا نوشته شده بود. خدای من از دفعه پیش که اینجا بودم مثل اینکه وضعشان خیلی بهتر شده. اصلا آن طور که فکر می کرد نفرت انگیز به نظر نمی آمد. به پانسی گفت: زود باش، بیا. و خود را به وسط خیابان شلوغ که از درشکه، کالسکه و گاری های دستی موج می زد انداخت.
فروشگاه بوی رنگ می داد، گویا تازه رنگ شده بود. و هیچ گرد و خاکی به چشم نمی خورد، همه جا برق می زد. روی پارچه سبز رنگی که در وسط فروشگاه آویزان شده بود باز هم با حروف طلایی این کلمات به چشم می خورد: گشایشی با شکوه و مجلل. اسکارلت جسورانه به اطراف نگاه کرد. فروشگاه تقریبا دو برابر و نیم فروشگاه او در آتلانتا وسعت داشت و می دید که اجناس آن تازه تر و متنوع تر است. جعبه ها و توپ های پارچه که به دقت قیمت گذاری شده بود، دیوارها را تا سقف پر می کرد. روی زمین بشکه های آرد، برنج و غلات چیده شده بود. ظرف های شیشه ای بزرگ پر از آب نبات و شکلات به ردیف روی پیشخوان قرار داشت. فروشگاهی را که در سال 1831 دیده بود در خیابان بزرگ و زیبای بروتون نبود، در گوشه تاریکی بود که مشتری ان چنانی هم نداشت. حتی از فروشگاه او نیز وضع بدتری داشت. بد نبود اگر می دانست چنین دکوراسیونی برای عموهایش چقدر خرج برداشت. ممکن است بعضی از طرح های انها را برای فروشگاه خود مورد استفاده قرار دهد.
به سرعت به سوی پیشخوان رفت و به مرد بلندقدی که پیش بندی به خود بسته بود و داشت چراغ های نفتی را شمارش می کرد گفت: میل دارم اقای اوهارا را ببینم، اگر ممکن است.
مرد همان طورکه سرش پایین بود گفت: لطف می کنید اگر چند لحظه منتظر باشید مادام. در صدایش نشانه ای از لهجه ایرلندی وجود داشت.
اسکارلت با خودش فکر کرد خوب زیاد هم بد نیست، لااقل در ادم احساس به وجود می اورد. فروشنده ایرلندی برای فروشگاهی که توسط ایرلندی ها اداره می شود. به دیدن برچسب اجناس در قفسه های مقابل خود مشغول شد. مرد وقتی کارش تمام شد قد راست کرد و اسکارلت صدایش را شنید. " اقای اوهارا من هستم، چه خدمتی می توانم به شما بکنم؟"
اوه، پس اینجا فروشگاه عموهای من نیست. پس انها باید در همان فروشگاه قدیمی خودشان باشند. اسکارلت توضیح داد که اشتباه کرده و اوهارای دیگری را می خواهد دنبال اوهارای پیرتری می گشت. اقای اندرو اوهارا یا جیمز اوهارا. "ممکن است ادرس فروشگاهشان را به من بدهید؟"
" ولی اینجا هم مال انهاست. من هم برادر زاده شان هستم."
" اوه... اوه خدای من پس تو باید پسرعموی من باشی. من کاتی اسکارلتم دختر جرالد، از اتلانتا." اسکارلت دست هایش را درهم گره کرد. یک پسرعمر یک پسرعموی گنده و قوی، نه یک پسرعموی پیر. احساس می کرد که هدیه ای بدون انتظار دریافت داشته است.
" من جیمی هستم." دست های اسکارلت را در دست هایش گرفت. " جیمی اوهارا در خدمت شماست، اسکارلت اوهارا. تو برای این فروشگاه بدبخت
درست مثل یک هدیه با ارزشی. زیبا مثل طلوع خورشید، مثل شهابی توی اسمان ابی. حالا بگو ببینم، چطور شد که برای افتتاح فروشگاه جدید امدی؟ بیا. بگذار برایت صندلی بیاورم."
اسکارلت خرید تسبیح را فراموش کرد، مادر مقدس را هم از یاد برد و همین طور پانسی را که در گوشه فروشگاه روی چهار پایه ای نشسته و سرش را به جل های اسب که روی هم چیده شده بود، تکیه داد و به خواب رفت.
جیمی اوهارا وقتی از اتاق پشت همازه برای اسکارلت صندلی اورد زیر لب با خود چیزی می گفت. چهار مشتری منتظر بودند. در نیم ساعت بعدی مشتریان بیشتری امدند و جیمی حتی فرصت نکرد یک کلمه با اسکارلت صحبت کند. بارها نگاهی حاکی از معذرت خواهی به او انداخت ولی اسکارلت در مقابل لبخند زد و سرش را تکان داد. احتیاجی به معذرت خواهی نبود. اسکارلت از اینکه خود را در ان فروشگاه گرم و پر رونق می دید خوشحال بود. پسرعموی تازه یافته ای داشت که رفتار ماهرانه اش با مشتریان باعث مسرت او می شد.
بالاخره بیشتر مشتریان رفتند و تنها یکی باقی ماند، او هم خانم پیری بود که با سه دختر خود مشغول انتخاب نوار های توری بود. جیمی گفت: به محض اینکه فرصت کنم مثل یک رودخانه خروشان برایت حرف می زنم. عموجیمز حتما خیلی دلش می خواهد تو را ببیند، کاتی اسکارلت، او حالا دیگر یک اقای پیر و محترم است ولی هنوز فعالیت می کند. ممکن است اطلاع نداشته باشی، زنش مرحوم شد، خدا بیامرزدش زن عمو اندرو هم همین طور، او هم مرحوم شد. با خودش قلب عمواندرو را هم برد و یک ماه بعد او هم رفت. امیدوارم حالا همه شان در اغوش فرشته ها باشند. عمر جیمز با من و زن و بچه هام زندگی می کند. خانه ما از اینجا دور نیست. اگر برای صرف چای امروز بعدازظهر به خانه ما بیایی انها را می بینی. پسرم دانیل دیگر حالا پیدایش می شود، رفته جنس های تازه را تحویل بگیرد بعدش ما می توانیم تا خانه قدم بزنیم. امروز جشن تولد دخترم پاتریشا است، همه فامیل انجا جمع اند."
اسکارلت گفت که از شرکت در مهمانی چای خوشحال خواهد شد. بعد کلاهش را برداشت و شنلش را در اورد و به طرف خانم هایی که مشغول انتخاب تور بودند رفت. حالا در انجا یک اوهارای دیگر هم بود که می دانست راه و رمز کاسبی چگونه است. به علاوه هیجان زده تر از ان بود که بتواند یک جا بنشند جشن تولد در خانه پسر عمو! خوب برویم ببینیم. اگرچه اسکارلت در میان شبکه فامیلی بزرگ نشده بود ولی به هر حال جنوبی محسوب می شد و می توانست دخترعموها و پسرعمو های خود را تا ده پشت هم نام ببرد. از دیدن فعالیت های جیمی خوشحال شد زیرا او نمونه زنده ان چیزهایی بود که جرالد اوهارا بارها برایش تکرار کرده بود. او موهای فرفری سیاه و چشم های ابی داشت که مشخصات خانواده اوهارا بود، دهانی بزرگ و بینی کوتاه و صورتی گرد و دلچسب. علاوه بر اینها مردی درشت هیکل، بلند قامت و سینه پهن بود. پاهایش به دو تنه درخت تناور می ماند که در مقابل هر طوفانی می توانست مقاومت کند. روی هم رفته قامت و چهره او اثر خوبی روی بیننده می گذاشت. جرالد اوهارا بدون هیچ خجالتی درباره خودش گفته بود: من مثل یک گاو رشد نکرده بودم. مادرم هشت بچه داشت همه پسر، و من کوچک ترین انها بودم. تنها کسی بودم در میان بچه های دیگر که هیکلم مثل انها گنده نبود بقیه به اندازه خانه ای که در ان زندگی می کردیم گنده بودند.
اسکارلت با حیرت پیش خود فکر می کرد که جیمی پسر کدام یک ازبرادران پدر اوست.
مهم نیست. بالاخره در مهمانی چای می فهمم مهمانی چای نه، جشن تولد. جشن تولد دختر پسرعمویش

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#105 | Posted: 4 Sep 2013 16:06

قسمت۳۵

اسکارلت با دقت و کنجکاوی به پسرعمو جیمی نگاه کرد. نوری که از خیابان به داخل مغازه می تابید و سایه های مختلفی روی دیوار ایجاد می کرد چشمان او را کمی تیره تر نشان می داد. او مردی میانه سال بود که داشت کمی چاق و سنگین می شد. اسکارلت حدس زد که پسرعمو باید هم سن خودش باشد. وقتی پسرش وارد مغازه شد اسکارلت تعجب کرد زیرا انتظارداشت پسر بچه ای را ببیند نه مردی را که بسته ها و جنس های زیادی با خود اورده بود. پسر جیمی مردی شده بود با موهایی به رنگ چکمه اش ، قرمز. مدتی طول کشید تا اسکارلت به چکمه های او عادت کرد.
در روشنایی روز دوباره به جیمی نگاه کرد. او... و در نظر اسکارلت یک جنتلمن جلوه نکرد. اسکارلت نتوانست بفهمد که این حس از کجا به او دست داده است و برایش مثل روز روشن بود که در لباس هایش اشکالی وجود دارد! رنگ لباسش ابی تیره بود ولی نه خیلی تیره. سینه و شانه هایش تنگ و بقیه قسمت ها گشاد و شل و ول می نمود. لباس های رت همیشه به وسیله خیاط شخصی اش دوخته می شد. انتظار نداشت که جیمی هم مثل رت لباس بپوشد. هیچ مردی را نمی شناخت که به زیبایی رت لباس بپوشد. اما جیمی هنوز هم می توانست طوری لباس بپوشد که زیاد... زیاد پیش پا افتاده به نظر نیاید. جرالد اوهارا همیشه یک جنتلمن بود، اگر هم گاهی بد لباس می پوشید باز هم یک جنتلمن جلوه می کرد. برایش روشن نبود که نفوذ و مدیریت مادرش تا چه حد در تبدیل جرالد اوهارا به یک مالک بزرگ مؤثر بوده است. اسکارلت احساس می کرد ان طور که باید از یافتن پسرعموی خودش شادمان نشده. خوب، فقط یک فنجان چای می خورم، یک تکه کیک و بعد خداحافظی می کنم. لبخند گرمی به جیمی زد. " من خیلی مشتاقم با خانواده تو اشنا بشوم، تقریبا طاقتم را ازدست داده ام، جیمی. می باید هدیه ای برای تولد دخترت می خریدم."
" چه هدیه ای ازاین بالاتر که من تو را بازو در بازوی خودم برای انها می برم؟ کاتی اسکارلت."
اسکارلت به خودش گفت او هم مثل پاپا برقی در چشم هایش دارد و لهجه ایرلندی او را. اگر ان کلاه دربی را سرش نمی گذاشت چه می شد؟ هیچ کس کلاه دربی سرش نمی گذارد!
جیمی گفت: پیاده که می رویم از جلوی خانه پدربزرگت رد می شویم. قلب اسکارلت از ترس فرو ریخت. اگر خاله ها انها را ببینند چه می شود؟ اگر مجبور شود انها را به جیمی معرفی کند چه؟ انها همیشه معتقد بودند که مادر اسکارلت با شخصی پایین تر از خود ازدواج کرده. جیمی خودش دلیلی بر رد این ادعای انها بود و انها حاضر نبودند او را ببینند و قبول کنند. بگذار ببینم جیمی چه می گوید. "... سر راه مستخدمت را بگذار خانه با ما که باشد احساس ناراحتی می کند. ما خودمان مستخدم نداریم."
مستخدم ندارند؟ خدای من! همه مستخدم دارند همه! کجا زندگی می کنند؟ توی یک اتاق؟ اسکارلت دندان هایش را به هم فشرد. این برادر زاده خود بابا است و عموجیمز هم برادر خود پاپاست. دلم نمی خواهد خاطره خوب پاپا را با ترس از صرف یک فنجان چای درخانه انها از میان ببرم، حتی اگر موش ها وسط اتاق رژه بروند. " پانسی وقتی به خانه رسیدیم تو برو تو، من خودم بر می گردم. به انها هم بگو... تو مرا می رسانی نه، جیم؟" به اداره کافی جرات داشت از موش هایی که ازکفش هایش بالا می روند نترسد ولی دلش نمی خواست موقعیت خودش را با تنها برگشتن به خانه به خطر اندازد. یک بانوی واقعی هرگز تنها در خیابان رفت و امد نمی کند.
برای اینکه خیال اسکارلت راحت باشد انها راهشان را از خیابان پشت خانه پدربزرگ انتخاب کردند، خاله خانم ها مممولا در این ساعت در میدانی جلوی خانه زیر درخت ها قدم می زدند و به حساب خودشان ورزش می کردند تا سالم بمانند. پانسی از خدا خواسته در باغ را گشود و داخل شد و با خوشحالی در ارزوی اینکه می تواند دوباره بخوابد خمیازه ای کشید. اسکارلت سعی می کرد عصبی به نظر نیاید. شنیده بود که جروم نزد خاله ها از هسایه ها شکایت می کرد. چند کوچه ان طرف تر خانه های فکسنی ملاحان وکارگران کشتی ها که در داخل وخارج بندر شلوغ ساوانا کار می کردند قرار داشت. مهاجرینی هم که با کشتی وارد می شدند در این خانه ها اقامت می کردند. اغلب انها ایرلندی هایی بودند که با سر و صورت کثیف وارد می شدند، در طول سفر روی کشتی امکان شستن تن و بدن خود را نداشتند.
جیمز همانند نگهبانی، او را از میان این محله شلوغ رد کرد و اسکارلت نفس راحتی کشید. بعد به زودی به خیابان تمیز و زیبایی وارد شدند که ساوت براود نام داشت. جیمی گفت: رسیدیم. و در مقابل خانه اجری بلند و محکمی ایستاد. اسکارلت از ته قلب گفت: چقدر قشنگ است .
بعد از این، برای مدتی سکوت کرد و چیزی نگفت. جیمی به جای اینکه از پله ها بالا برود و از در اصلی خانه وارد شود در کوچک دیگری را که هم سطح خیابان بود گشود و اسکارلت را به اشپزخانه راهنمایی کرد اسکارلت ناگهان با مردمی سخت و مقاومت ناپذیر روبه رو شد، همه موهای قرمز داشتند و وقتی جیمی او را معرفی کرد، با سر و صدای فراوان به او خوشامد گفتند، جیمی برای معرفی اسکارلت مجبور شد داد بزند.
" این اسکارلت است، دختر خوشگل عمو جرالد، این همه راه را از اتلانتا امده که عمو جیمز را ببیند."
وقتی انها به سوی اسکارلت امدند، اسکارلت با خود فکر کرد که تعداد انها چقدر زیاد است. در همان حال که جیمی حرف می زد دو بچه کوچک، یک دختر و یک پسر به پاهای او پیچیدند. جیمز خنده اش گرفت و در حالی که می خندید حرف می زد ولی معلوم نبود چه می گوید.
بعد یک زن چاق و گنده که موهایی قرمز تر از مو های بقیه داشت دست خشن خود را به سوی اسکارلت دراز کرد. " به خانه خوش امدی. من زن جیمی ام، مورین هستم به این وحشی ها توجه نکن بیا اینجا کنار اتش بنشین و یک فنجان چای بخور." بازوی اسکارلت را در پنجه های محکم خود گرفت و او را به سوی اتاق برد. " شما وحشی ها ساکت باشید، بگذارید پاپا خستگی در کند. حالا بروید صورتتان را بشویید، بعد یکی یکی بیایید به اسکارلت خوشامد بگویید." انگاه شنل خز اسکارلت را از دوشش برداشت وگفت: ماری کیت، این را بگذار یک گوشه ای. کوچولوئه ممکن است فکر کند این یک بچه گربه است، خیلی دوست دارد دم بچه گربه ها را بکشید. چقدر نرم است .
بزرگترین دختر به طرف اسکارلت امد و با اشتیاق تمام شنل او را گرفت. اسکارلت به او لبخند زد و به صورت مورین، که داشت او را با زور روی صندلی طرح ویندسور می نشاند، گویی اسکارلت یکی از بچه های اوست و باید دستورات او را اطاعت کند.
در یک چشم به هم زدن اسکارلت بزرگ ترین فنجانی را که در عمرش دیده بود توی دستش دید و با دست دیگرش با بچه ها که خودشان را معرفی می کردند، دست می داد. یکی از دختر ها که صورت قشنگی داشت در گوش مادرش زمزمه کرد: درست مثل یک پرنس می ماند. بعد رویش را به اسکارلت کرد و دستش را پیش اورد، من هلن هستم.
ماری کیت با تاکید گفت: هلن تو حتما باید به این شنل خز دست بزنی.
مورین گفت: ساکت هلن مگر اینجا میهمانی است که تو با او حرف می زنی؟ چه بدبخت است مادری که همچین بچه بی تربیتی دارد. لحن مورین خشن نبود و حرف خود را توام با لبخند بیان کرد.
ماری کیت دستپاچه شد و گونه هایش تغییر رنگ داد. متواضعانه احترام گذاشت و دستش را دراز کرد. "دختر عمو اسکارلت، معذرت می خواهم. از زیبایی شما دستپاچه شدم ء من ماری کیت هستم و افتخار می کنم که دخترعموی چنین بانوی بزرگی هستم."
اسکارلت می خواست بگوید که معذرت می خواهم لزومی ندارد ولی فرصت پیدا نکرد. جیمی کلاهش را برداشته بود کتش را در اورده بود و دکمه های جلیقه اش را باز کرده بود. بچه ای را زیر بغلش نگه داشته بود. بچه برای رهایی خودش دست و پا می زد. " و این شطان کوچولو اسمش شون است. ما به او می گوییم جکی، چون مثل بچه های خوب امریکایی، همین جا در ساوانا متولد شده. به دختر عمویت سلام کن جکی، اگر زبان داری."
پسرک داد زد: سلام. وقتی پدرش او را سر و ته گرفت با هیجان فریاد زد.
"اینجا چه خبره؟" تمام سر و صداها به جز خنده کودکانه جکی خوابید.
اسکارلت به طرف صدا نگاه کرد پیرمرد بلند قامتی را دید. او باید عموجیمز باشد. دختری زیبا با گیسوان تیره و تابدارش کنارش ایستاده بود و با نگرانی نگاه می کرد. دختر زیبا گفت: جکی عمو جیمز را از خواب بیدار کرد. نگذاشت استراحت کند. اتفاقی افتاده که این طور سر صدا به پا کردید و جیمی به این زودی امده؟
مورین گفت: نه اتفاقی نیفتاده. بعد صدایش را بلندتر کرد: یک نفر به ملاقات شما امده عمو جیمز. مخصوصا برای دیدن شما امده. جیمی مغازه را به دانیل سپرده تا خودش او را بیاورد. بیایید نزدیک آتش، چای حاضره اسکارلت اینجاست.
اسکارلت از جایش بلند شد و لبخند زد." سلام عمو جیمز من را به خاطر می اورید؟"
پیرمرد به او خیره شد. "دفعا قبل که دیدمت برای شوهرت عزادار بودی. هنوز کس دیگری را پیدا نکردی؟"
ذهن اسکارلت ناگهان به عقب برگشت. عمو جیمز راست می گفت. او بلافاصله بعد از تولد وید، در حالی که پیراهن سیاه به تن داشت و برای چارلز هامیلتون عزاداری می کرد به ساوانا امده بود.
" چرا پیدا کردم." اگر به تو بگویم بعد از چارلز هامیلتون دو شوهر دیگر کردم ان وقت چه می گویی پیرمرد دماغ گنده.
عموجیمز گفت: خوب است ولی توی این خانه زن هایی هستند که هنوز شوهر ندارند.
جیمی با لحن جدی گفت: عمو جیمز نباید او را این جور اذیت بکنید.
پیرمرد به طرف اتش پیش رفت و دستش رانزدیک ان گرفت تا گرم شود. " او هرگز نباید گریه کند. اوهاراها برای مشکلاتشان گریه نمی کنند. حالا مورین، وقتی دارم با دختر جرالد حرف می زنم یک چایی هم می خورم." روی صندلی، کنار اسکارلت نشست. " راجع به مراسم تدفین برایم بگو. پدرت را خوب دفن کردی برادر من اندرو باشکوه ترین مراسم تدفینی را که ساوانا به یاد دارد داشت."
اسکارلت ناگهان مراسم تدفین پدرش را به خاطر اورد. چند نفر جمع شده بودند تا او را در تارا به خاک بسپارند. فقط چند نفر انهایی که می باید در مراسم تدفین شرکت می کردند قبل از او مرده بودند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#106 | Posted: 4 Sep 2013 16:07
اسکارلت چشمان سبزش را در چشم های ابی رنگ و بی فروغ پیرمرد دوخت. " او را با کالسکه ای که اتاقک شیشه ای داشت و چهار اسب قوی هیکل ان را می کشیدند تشییع کردیم دویست نفر دنبال تابوتش حرکت می کردند. او را در مقبره ای مرمری گذاشتیم، نه در گور. هفت فوت بلندی دارد و بالایش فرشته بالداری ایستاده." صدای اسکارلت سرد و لرزان بود. دیگر بس است پیرمرد، پاپا را راحت بگذار.
پیرمرد دست هایش را به هم گره کرد. " خدا رحمتش کند. من همیشه می گفتم که جرالد با همه ما فرق دارد. به تو گفتم، جیمی؟ مرد کوچک اندامی بود که پرید و رفت و از ما دور شد. مرد کوچک اندام خوبی بود، جرالد، جرالد. می دانید چطور مزرعه خودش را به دست اورد؟ با پول من پوکر بازی می کرد. حتی اصلش را هم به من بر نگرداند." عمو جیمز می خندید، خنده ای بلند مثل یک مرد جوان گرم، که زندگی و امید و شوخی و تفریح از ان بیرون می ریخت.
مورین فنجان پیرمرد را دوباره پر کرد. " عموجیز بگویید چطور شد عموجرالد ایرلند را ترک کرد؟ شاید اسکارلت نشنیده باشد؟"
چه داستان دور و درازی! ایا می خواهیم تا صبح بیدار بمانیم؟ اسکارلت با عصبانیت روی صندلیش جا به جا شد. صد دفعه تا حالا شنیدم. جرالد اوهارا مجبور شد به خاطر کاری که کرده بود ایرلند را ترک کند. او با ضربه مشت یک دلال معاملات ملکی را کشته بود. همه آنهایی که در کلیتون کاونتی زندگی می کردند اقلا صد بار این داستان را شنیده بودند ولی هیچ کدام شان باور نکرده بودند. جرالد اوهارا وقتی خشمگین می شد سر و صدای زیادی راه می انداخت ولی از این تجاوز نمی کرد، همه دنیا می دانستند که او چه مرد ارامی است.
مورین خندید. " با وجود اینکه جثه کوچکی داشت خیلی قوی بود. من هم همین را شنیدم. پدری که افتخار خانواده بود."
اسکارلت احساس کرد بغض گلویش را گرفته است.
جیمز گفت: او همین طور بود. کیک تولد را کی می خوریم مورین؟ پاتریشا کجاست؟
اسکارلت اطراف را نگاه کرد چشمش به کله های سرخی که احاطه اش کرده بودند افتاد. مطمئن بود که با پاتریشا اشنا نشده است. شاید همان دختر مو سیاهی بود که فرار کرد.
مورین گفت: او خودش دارد به کارهای جشن می رسد. می دانید که او چه جوراست عموجیمز. به محض اینکه استفن خبر بدهد، همه به خانه بغلی می رویم.
استفن؟ پاتریشا؟ خانه بغلی؟
مورین علامت سوال را در چهره اسکارلت دید. "جیمی به ات نگفته اسکارلت؟ حالا در اینجا سه خانواده اوهارا زندگی می کنند. تو تازه می خواهی با انها اشنا بشوی."
اسکارلت فکر کرد، اصلا حوصله اش را ندارم. مگر اینکه همه شان یک جا باشند.
پاتریشا جشن تولدش را در سرسرای خانه اش که از دو اتاق تودرتو تشکیل شده بود برپا می کرد. بچه ها -که تعدادشان خیلی بود- مشغول بازی بودند پشت پرده ها و صندلی ها پنهان می شدند، داد و فریاد می کردند. کوچکتر ها دائما گریه می کردند تا بالاخره یکی از راه می رسید و انها را بغل می کرد انها هم که زمین می خوردند گریه می کردند. مهم نبود که بچه مال کیست، همه بزرگ ترها خودشان را والدین ان بچه ها می دانستند.
اسکارلت از مو های سرخ مورین خوشش می امد. در میان ان همه بچه هایی که در خانه جیمی دیده بود- به جز پاتریشا و دانیل پسری که در فروشگاه کار می کرد و پسر دیگری که اسمش را به خاطر نمی اورد- می شناخت. بقیه برایش ناشناس بودند.
والدین انها هم همین طور، انها هم برایش ناشناس بودند. اسکارلت فقط می دانست نام یکی از انها جرالد است ولی کدام یکی؟ همه، مردان درشت هیکلی بودند که موهای فرفری و تیره و چشمان ابی داشتند. در صورتشان لبخندی دیده می شد.
مورین که در کنارش نشسته بود گفت: سرسام اور نیست؟ ولی اعتنا نکن اسکارلت بالاخره یک جوری با انها کنار می ایی.
اسکارلت مودبانه لبخند زد و سرش را به علامت تصدیق تکان داد. وی اصلا قصد نداشت کنار بیاید. به محض اینکه می توانست، از جیمی می خواست که او را به خانه برساند. اینجا خانه شلوغی بود و این شیطان های کوچک که دائما این طرف و ان طرف می دویدند او را راحت نمی گذاشتند. خانه صورتی و ساکت پدربزرگ پناه گاهی محسوب می شد. لااقل در انجا خاله هایش بودند و او می توانست دو سه کلمه با انها صحبت کند. در اینجا او حتی یک کله هم نمی توانست با کسی حرف بزند. همه سرشان با بچه ها گرم بود یا می خوردند و یا پاتریشا را می بوسیدند و به او تبریک می گفتند و حال بچه اش را می پرسیدند گویی فکر می کردند که اگر از یک زن حامله حال بچه اش را نپرسند کار بدی کرده اند. اسکارلت خودش را غریبه حس می کرد. باید از اینجا هم بروم مثل اتلانتا. مثل چارلزتون. ولی اینها خویشاوندانش بودند، و این دیگر اوضاع را بدتر می کرد. ایا خویشاوندانش را هم باید ترک کند؟
مورین گفت: حالا می خواهیم کیک را ببریم. بازویش را در بازوی اسکارلت انداخت. " بعدش هم کمی موزیک داریم."
اسکارلت دندادن هایش را به هم فشرد. خدای من مثل اینکه در ساوانا هرجا می روم باید موسیقی باشد. این مردم کار دیگری ندارند؟ با مورین به طرف نیمکتی که روکش قرمزرنگ داشت رفت و روی لبه ان نشست.
چاقوی کیک بری توجه همه را جلب کرده بود، تقریبا چیزی مثل سکوت همه را در برگرفت. جیمی گفت: من از همه شما متشکرم. ما اینجا جمع شدیم تا تولد پاتریشا را جشن بگیریم اگرچه به تولدش هنوز یک هفته مانده. ولی امروز سه شنبه است و فردا چهارشنبه خاکستر. فکر کردیم جشن تولدش را امروز بگیریم چون هفته دیگر روز های لنت شروع می شود.
بعد خنده بلندی کرد. "به علاوه دلیل دیگری هم برای جشن امشب هست. اوهارای خوشگلی که مدت ها گم شده بود دوباره پیدا شده. من این گیلاس را از طرف همه اوهاراها به سلامتی اسکارلت می خورم و به او که به خانه های ما و قلب ما پا گذاشته خوش امد می گویم." جیمی سرش را بالا برد و گیلاس مشروب را یک جرعه سر کشید.
" جشن را شروع کنید و ویولون را بیاورید!"
از کنار در صدای خنده ای بلند شد ولی کسی از میان جمع به بچه هایی که می خندیدند نهیب زد و انها را ساکت کرد. پاتریشا امد و کنار اسکارلت نشست بعد از گوشه اتاق صدای ویولون به گوش رسید. هلن دختر زیبای جیمی داخل شد و میزی بزرگ پر از کلوچه داغ گوشت با خود داشت انها را به پاتریشا و اسکارلت نشان داد و بعد به طرف میز بزرگی که در وسط سالن قرار داشت رفت و سینی را روی رومیزی مخمل گذاشت. بعد از او ماری کیت وارد شد و دیگر همران اوهاراها. همه انها ظرف های غذایی را که در دست داشتند قبل از اینکه روی میز بگذارند به پاتریشیا و اسکارلت نشان دادند. ان دختر زیبایی هم که همراه عمو جیمز بود امد. گوشت سرخ کرده، گوشت اب پز، بوقلمون. هلن دوباره با ظرفی پر از سیب زمینی که بخار از ان بلند بود وارد شد. بقیه هم انوع سبزیجات، کلم و هویج پخته و پیاز اوردند. این رفت و امد ها ادامه داشت تا وقتی که میز از انواع غذا پر شد. اسکارلت دید که دانیل، پسر جیمی که در فروشگاه کار می کرد، ویولون می نوازد. مورین هم ناگهان با کیک چند طبقه وارد شد، کیک با گل های صورتی رنگ تزیین شده بود. تیموتی فریاد زد: عجب کیکی!
بلافاصله جیمی هم بعد از زنش امد. با هر دستش سه بطری ویسکی را حمل می کرد. ویولون ناگهان اهنگ تندی را شروع کرد، همه خندیدند و دست زدند. حتی اسکارلت. درام رفت و امد زن ها و مردها در وسط اتاق قابل تحمل نبود.
جیمی گفت: حالا، برایان، تو و بیلی، ملکه ها را با تختشان کنار اتش بگذارید. قبل از اینکه اسکارلت بداند چه خبر شده دید که نیمکت ازجا بلند شد. او و پاتریشا هر دو همدیگر را نگه داشتند تا نیفتند، نیمکت در کنار بخاری دیواری قرارگرفت.
جیمی دوباره داد زد: عموجیمز. عموجیمز هم با صندلی به کنار اتش انتقال یافت. عموجیمز در حالی که با صدای بلند می خندید، طرف دیگر بخاری قرار گرفت. دختری که با عموجیمز امده بود بچه ها را به سوی دیگر اتاق کیش کرد، گویی انها جوجه بودند. ماری کیت برای انها سفره ای روی زمین جلوی بخاری دیگر پهن کرده بود. در یک چشم به هم زدن ناگهان در ان سرسرای شلوغ سکوتی حکمفرما شد. وقتی مشغول خوردن و صحبت کردن شدند، اسکارلت سعی کرد با بزرگ ترها "کنار بیاید".
دو پسر جیمی انقدر شبیه هم بودند که اسکارلت به زحمت می توانست باورکند که دانیل سه سال از برایان بزرگ تر است. اسکارلت لبخندی زد و گفت که باور نمی کند کهبرایان سه سال کوچک تر باشد. برایان خجالت کشید و سرخ شد. مرد جوانی که در میان جمع بود بیشتر سر به سر او گذاشت و برایان بیشتر خجالت کشید. تا اینکه بالاخره دختری که گونه های صورتی رنگ داشت دستش را روی دست ان مرد جوان گذاشت و گفت: دیگر بس کن جرالد.
خوب پس جرالد این است. پاپا چقدر خوشحال می شود، که یک نفر هم نام خودش در این جکع وجود دارد. جرالد دختر کنار دستش را پولی صدا می کرد و معلوم بود که تازگی با عشق و علاقه ازدواج کرده بودند. پاتریشا هم توجه مخصوص به مردی که جیمی او را بیلی صدا کرده بود، نشان می داد. پس بیلی هم باید شوهر پاتریشیا باشد.
اسکارلت فرصت نداشت اسم بقیه را یاد بگیرد. همه مشتاق بودند با او صحبت کنند وهر چه او می گفت تعجب و تحسین انها را باعث می شد. با دانیل و جیمی در مورد فروشگاه خودش صحبت می کرد و با پولی و پاتریشیا درباره خیاطش. با عموجیمز درباره حمله یانکی ها و اتش زدن تارا حرف می زد. و بعد صحبت را به کارخانه چوب بری و الوارفروش و ساختن شهرک در حاشیه اتلانتا کشاند. همه با اشتیاق و صدای بلند حرف های او را تصدیق می کردند. بالاخره اسکارلت خودش را در میان کسانی دید که معتقد نبودند صحبت کردن درباره پرل حرام است. انها هم مثل خودش بودند. ارزو داشتند سخت کار کنند و از این راه پولدار شوند. او تقریبا خودش را در دل انها جا کرده بود و همگی این احساس خوب را به زبان می اوردند. نمی توانست بفهمد که چرا تصمیم گرفته بود این جمع دوست داشتنی را ترک کند و به ان خانه دلگیر و غم اگیز پدر بزرگ باز گردد. وقتی که همه احساس می کردند که عموجیمز قصد دارد طبق عادت بلند شود و به اتاق خود پناه ببرد، جیمی یک ویسکی باز کرد و مورین گفت: دانیل، اگر خوردنت تمام شده یک خورده برایمان بزن.
دانیل نواختن را اغازکرد اهنگ تندی می نواخت، مثل همیشه و در همان حال زن ها به جمع کردن میز مشغول شدند و مردها نیمکت ها و صندلی هایی را که کنار اتش گذاشته بودند به جای خود بازگرداندند. عمو جیمز دوباره سر جای خود نشست. جیمی مقداری ویسکی در گیلاس ریخت و به عموجیمزداد تا جرعه ای بنوشد و عقیده خود را در مورد ان بگوید.
عموجیمز جرعه ای نوشید و گفت: بد نیست.
جیمی خنده ای کرد و گفت: در واقع من هم چاره ای جز اینکه امیدوار باشم نداشتم. چون غیر از این، ویسکی دیگری نداریم.
اسکارلت سعی داشت با اشاره چشم جیمی را نزد خود بخواند. حالا دیگر مجبور بود برود. همه صندلی ها را دایره وار گذاشته بودند و داشتند می نشستند و بچه ها در فکر این بودند که جایی روی زانوی بزرگ ترها برای خود پیدا کنند. همه انها در انتظار شنیدن موسیقی بیشتر بودند. موسیقی فورا اغاز شد حالا دیگر ترک مجلس کار خوبی نبود.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#107 | Posted: 4 Sep 2013 16:08
جیمی از روی سر پسر کوچکی رد شد و به سوی اسکارلت امد، گیلاسی در دست اسکارلت گذاشت و گفت: بیا این هم مال تو. جیمی چه فکر می کرد؟ فکر می کرد اسکارلت چه جور ادمی است؟ یک بانوی محترم هیچ وقت ویسکی نمی خورد. به جز چای چیز دیگری نمی خورد مگر در مهمانی ها، ان هم شامپاینی یا یک گیلاس کوچک شری. جیمی احتمالا درباره براندی هم که او مدتی می نوشید چیزی نمی فهمید چرا؟ ایا خواستند به او توهمین کنند. نه، جیمی چنین قصدی نداشت شاید فقط می خواست شوخی کند. اسکارلت به زور خندید. " نه جیمی دیگر وقت رفتن است. خیلی دلم می خواهد باز هم بمانم. ولی دارد دی می شود."
" تو نمی توانی بروی انهم وقتی که جشن تازه شروع شده." بعد رو به دانیل کرد و ادامه داد: دانیل تو با این زدنت میهمان خوشگل ما را داری فراری می دهی. یک چیز درست وحسابی بزن پسر. این جور که می زنی مثل این است که دو تا گربه با هم دعوا می کنند.
اسکارلت سعی کرد چیزی بگوید ولی صدای او در صدای کسی که فریاد می زد: یک چیز دیگه بزن دانیل، یک اهنگ که بشود با ان شلنگ تخته انداخت، یه چیز داغ پسر.
جیمی خندید و به اسکارلت گفت: من صدای تو را نمی شنوم اسکارلت وقتی یکی حرف از رفتن می زند من کر می شوم.
اسکارلت احساس کرد دارد عصبی می شود. وقتی جیمی دوباره به او ویسکی تعارف کرد با عصبانیت از جایش بلند شد. ولی قبل از اینکه دست او را رد کند شنید که دانیل اهنگ " پگی توی درشکه روباز" را می زند.
پایا این اهنگ را دوست داشت. به چهره ایرلندی جیمی و موهای سرخ او نگاه کرد، در ان تصویر پدرش را می دید. اه اگر او الان اینجا بود چقدرخوشحال می شد. دوباره سر جایش نشست. سرش را به علامت عدم قبول ویسکی تکان داد. به ارامی خندید. نزدیک بود گریه کند. موسیقی جای غم برای کسی باقی نمی گذاشت. ریتم زیبایش همه را سرحال می اورد، همه با هم می خواندند و دست می زدند. پاهای اسکارلت که دامن بلندش انها را پوشانده بود با ریتم موسیقی تکان می خورد.
دانیل گفت: بیا بیلی، این هم داغ یالا تو هم با من بزن. بیلی پرده پنجره را پس زد و از پشت ان یک اکوردئون کوچک بیرون اورد ووقتی قفل طرفین ان را باز کرد صدای ان بلند شد. بعد به طرف اسکارلت امد و از طاقچه پشت سر او یک چیز براق را برداشت. " پس حالا که این طور است بگذارید اقلا یک موزیک خوب داشته باشم، استفن." بعد فلوت براق را به او داد. استفن مردی بود ساکت و با چهره ای تیره. بیلی ادامه داد: تو هم بیا برایان. و بعد رویش را به مورین کرد و گفت: همین طور تو مادر زن عزیزم و چیزی را در بغل مورین انداخت. " قاشقک. دخترعمو مورین می خواهد قاشقک بزند."
اسکارلت به انها خیره شده بود. دانیل دست از زدن برداشت. اسکارلت دوباره غمگین شد و این دفعه دیگر مایل نبود مهمانی را ترک کند. چقدر این موسیقی با موسیقی خانه خواهران تلفیر فرق داشت. در اینجا ارامش بود، خنده بود، گرمی بود. سرسرا که قبلا شلوغ به نظر می امد حالا دلباز و گشاد می نمود. اثاثیه را کنار دیوار ها چیده بودند و همگی به صورت یک نیم دایره بزرگ دور اتش بخاری نشسته بودند. مورین دستش را با قاشقک ها تکان داد و اسکارلت دید تکه چوب های ظریفی به انگشتان او متصل شده است. جیمی مشغول ریختن ویسکی در گیلاس این و ان بود. اه زنها هم ویسکی می خوردند. اصلا از این کار خود شرمنده نبودند. آنها هم پا به پای مردانشان می نوشیدند. من هم می خورم. من هم به شادی خانواده اوهارا می پیوندم. می خواست جیمی را صدا کند که برای او هم گیلاسی بیاورد ولی ناگهان یادش ا مد من باید به خانه پدربزرگ برگردم، نمی توانم ویسکی بخورم. ممکن است از بوی دهانم بفهمند. به قدر کافی درونم گرم هست، درست مثل اینکه مشروب خورده باشم، دیگر نیازی به ویسکی ندارم.
دانیل ارشه را روی سیم کشید و گفت: دختری پشت بار. همه خندیدند. اسکارلت هم خندید. اگرچه نمی دانست چرا. در یک لحظه اتاق پر از اهنگ داغ ایرلندی شد. همه با هم می زدند، صدای اکوردئون بیلی، فلوت استفن و نی لبک برایان و همین طور ویولون دانیل خیلی بلند بود. جیمی با پایش روی کف اتاق ضرب گرفته بود، بچه ها دست می زدند. مورین هم سعی داشت از قافله عقب نماند و با دست ارکستر همراهی کند، صدای قاشقک های او هم در اتاق طنین می افکند. گاهی قاشقک تندتر می شد و دیگران از او تبعیت می کردند. گاهی نی لبک اوج می گرفت و صدای ویولون کمتر می شد و باز بالا می رفت. چند تا از بچه ها از جا بلند شدند و در فضای باز سرسرا به رقص پرداختند، انها فقط خود را کج و راست می کردند. دست های اسکارلت از کف زدن بسیار داغ شده بود. پاهایش ان چنان تکانی می خورد که گویی می خواهد بلند شود و با بچه ها همراهی کند. وقتی ان اهنگ پر جنب وجوش ایرلندی تمام شد اسکارلت نفس عمیقی کشید و به نیمکت تکیه کرد.
مورین گفت: بیا وسط مت ، بیا به بچه ها نشون بده رقص یعنی چی. مرد میانه سالی که نزدیک اسکارلت نشسته بود از جای برخاست.
بیلی گفت: خدا به داد مان برشد، یک خرده صبر کنید. من باید یک کمی استراحت کنم.کاتی حالا تو یک کمی بخوان تا ما استراحت کنیم. بعد چند نت با اکوردئون نواخت. اسکارلت دست و پایش را گم کرد. او نمی توانست بخواند ان هم انجا. هیچ اهنگ ایرلندی به جز" پگی توی درشکه روباز" بلد نبود و یا اهنگ دیگری که مورد علاقه پدرش بود، " حتما لباس سبز بپوش" ولی متوجه شد که منظور بیلی او نبوده است. زنی چاق و سیه چرده از جای برخاست و گیلاسش را به دست جیمی داد.
" یک پسربچه وحش مهاجر" بود.
با صدای نازکی می خواند. و قبل از اینکه خط اول تمام شود دانیل، برایان و بیلی با او همراهی کردند.
کیتی ادامه داد: اسمش جک دوگان بود. توی ایرلند دنیا امده بود
و همان جا بزرگ شده بود.
نی لبک هم به انها پیوست، یک اوکتاو بالاتر.
"... تو یک خانه ای به نام کاستل مین ..."
همه با او شروع به خواندن کردند مگر اسکارلت. ولی مهم نبود که شعر را بلد نیست خودش را در موسیقی غرق کرده بود. وقتی ان اهنگ غم انگیز به پایان رسید اسکارلت دید که چشم های همه برق می زند، حس می کرد چشم خودش هم برق می زند.
بعد نوبت به اهنکی شاد رسید، این اهنگ را جیمی اغاز کرد که اسکارلت را به خنده انداخت.
جرالد گفت: حالا من، برای پولی قشنگم اواز " هوای لوندون دری" را می خوانم.
پولی خجالت کشید و صورتش را در دست هایش پنهان کرد. اوه، جرالد. برایان در اغاز چند نت را نواخت. جرالد خواندن را شروع کرد و اسکارلت نفسش را نگه داشت او صدای ایرلندی جرالد را شنیده بود ولی برای شنیدن اوازش امادگی نداشت. صدایی مثل فرشتگان از گلوی مردی خارج می شد که هم نام پدر او بود. آنچه که در قلب جرالد جوان بود، از صدایش بیرون می ریخت و روی چهره اش نقش می بست.
اسکارلت از شنیدن آن آهنگ زیبا سرا پا اشتیاق شده بود و خود را در هوایی تازه و باز می دید، مثل هوای عثس. رت! قلبش فریادی براورد. حتی احساس کرد علائم و اشارات صورت رت بر چهره او هم نشسته است.
وقی آهنگ تمام شد، پولی دست در گردن جرالد کرد و صورتش را در بازوان او پنهان نمود.
مورین دست هایش را با قاشقک ها بلند کرد و گفت: خوب، حالا یک آهنگ داغ.
دانیل خندید و گفت: پاهای من می میرند برای اهنگ داغ.
اسکارلت بیشتر از صد بار با آهنگ های ویرجینیایی رقصیده بود ولی هرگز ان نوع رقص را که اوهاراها در جشن خود داشتند ندیده بود. مت اوهارا رقص را شروع کرد. قامتش به سربازها بیشر شبیه بود حرکات منظمش هم همین طور. بعد پاهایش آن چنان تند حرکت کرد که دیدن آنها برای اسکارلت ممکن نبود. با خود فکر می کرد که او باید بهترین رقاص دنیا باشد و بعد کیتی هم به او پیوست. دامنش را با دو دستش بالا نگه داشته بود و پابه پای او می رقصید. ماری کیت و جیمی هم به آنها پیوستند، و هلن زیبا با پسرعمویش که نمی توانست بیش از هشت سال داشته باشد.
موسیقی سحرانگیز بود. پاهای اسکارلت حالا تندتر می جنبید، سعی می کرد ریتم موسیقی را حفظ کند و حرکات آنها را تقلید نماید. من باید این رقص را یاد بگیرم. باید حتما یاد بگیرم. مثل این است... مثل این است که به طرف خورشید پرواز می کنی.
بچه ای که زیر نیمکت خوابیده بود از صدای پای رقصندگان بیدار شد و شروع به گریه کرد. مثل یک مرض مسری گریه اوکم کم به بچه های دیگر هم سرایت کرد. رقص و موسیقی تعطیل شد.
مورین گفت: چند تا پتو بیاورید و آن اتاق بیاندازید و بچه ها را بخوابانید بعدش در را ببندید. جیمی، نوازنده قاشقک سخت تشنه است. ماری کیت ان
گیلاس را از پدرت بگیر بده من.
پاتریشیا از بیل خواست پسر سه ساله شان را بغل کند. " خودم هم بتی را می برم." خم شد و او را از زیر نیمکت بلند کرد. "هیس. هیس" و چون گهواره ای تکانش داد. " هلن خواهش می کنم عزیزم پرده ها را بکش. امشب نور ماه خیلی زیاد است."
اسکارلت هنوز از موسیقی مست بود. به پنجره نگاه کرد و از رویاهایش خارج شد. هوا تاریک بود.
" اوه مورین من دیگر باید بروم، برای شام دیر می رسم، پدر بزرگ خیلی عصبانی می شود."
مورین گفت: خوب بگذار بشود. لولوی پیر. باز هم بمان تازه اول شب است.
" کاش می توانستم این بهترین مهمانی زندگی من بود. ولی نمی توانم چون قول دادم که برگردم."
" خوب، قول قوله. ولی به من هم قول ده که باز هم بیایی."
" اوه خیلی دوست دارم. مرا دعوت می کنی؟"
مورین خنده بلندی کرد " می شنوید چه می گوید؟ اینجا از دعوت خبری نیست. ما همه فامیلیم تو هم جزیی از مایی. هر وقت دلت خواست بیا. در اشپزخانه من اصلا قفل ندارد، اتش اجاق هم همیشه روشن است. جیمی خودش هم خوب ویولون می زند... جیمی! اسکارلت دارد می رود. کتت را بپوش و همراهش برو."
قبل از اینکه از پیچ خیابان بگذرند بار دیگر صدای موسیقی را شنید. صدای موسیقی ضعیف به گوش می رسید زیرا دیوار ها کلفت و پنجره ها بر روی سرمای زمستانی بسته شده بود. ولی اسکارلت می توانست اواز خانواده اوهارا را بشنود. " حتما لباس سبزبپوش." من تمام شعرش را بلدم. کاش می توانستم باز هم بمانم.
پاهای اسکارلت کمی حالت رقص به خود گرفت. جیمی خندید و پاهایش را با ریتم موسیقی همراه کرد وگفت: دفعه دیگر این رقص را یادت می دهم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#108 | Posted: 4 Sep 2013 16:08

قسمت۳۶

اسکارلت اصلا به اخم خاله ها توجه نکرده حتی به غرغر پدر بزرگ هم اعتنایی ننمود. یادش امد که مورین اوهارا درباره او چه گفت. لولوی پیر. خنده اش گرفت، در دل خندید. همین به او شهامت کافی داد تا بعد از اینکه پدربزرگ او را مرخص کرد روی بستر او خم شود و گونه اش را ببوسد. با خوشحالی گفت: شب بخیر پدربزرگ.
و هنگامی که وارد راهرو شد زمزمه کرد: لولوی پیر.
وقتی سر میز به خاله ها پیوست می خندید. شامش را فورا اوردند. سرپوش روی دیس غذا گذاشته بودند تا سرد نشود. ظرف ها برق می زد، اسکارلت مطمئن بود که به تازگی تمیز شده است. اگر کسی بود که مستخدم ها را زیر نظر داشت، خانه واقعا می توانست به خوبی اداره شود. اگر انها جنایت هم بکنند باز هم پدربزرگ کاری ندارد. لولوی پیر.
" اتفاق خنده داری افتاده اسکارلت؟" لحن خاله پولین سرد بود.
" نه خاله پولین." وقتی جروم سرپوش دیس را برداشت چشم اسکارلت به یک کوه غذا افتاد. با صدای بلند خندید. برای اولین بار در عمرش گرسنه نبود، ان هم بعد از مهمانی منزل اوهارا. حالا ان قدر غذا جلویش بود که برای سیر کردن لااقل دوازده نفر کافی به نظر می رسید. ترس از او باید کار خودش را کرده باشد، گویا کارکنان اشپزخانه خیلی از او ترسیده اند.
***
صبح روز بعد مراسم عشاء ربانی در روزچهارشنبه خاکستر انجام می گرفت. اسکارلت کنار خاله اولالی نشسته. انها قبلا جا گرفته بودند. هم چنان که روی زمین زانو زده بود، ناگهان دید که عمو زاده هایش وارد کلیسا شدند. تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد سرش را پایین انداخت. فکر می کرد که انها دارند نزدیک می شوند. قبلا یک ردیف کامل را رزرو کرده بودند. تعدادشان واقعا چقدر زیاد است و چقدر سرزنده و با نشاط به نظر می ایند و رنگی. موی پسران جیمی مثل نوری است که از چراغ نفتی می تابد. حتی کلاه هم نمی تواند گیسوان روشن دختران مورین را پنهان کند. مهمانی اوهاراها بر او خیلی اثرگذاشته بود. انها را تحسین می کرد. ذهنش با همین خیال ها پر بود و اصلا متوجه ورود خواهران روحانی صومعه نشد. بعد از اینکه خودش را با عجله به خاله خانم ها رسانده بود می خواست مطمئن شود که مادر مقدس هنوز در ساواناست.
بله در ساوانا بود. هنوز نرفته بود. اولالی زمزمه ای کرد و به او تذکر داد که برگردد و به محراب توجه کند. اسکارلت از این تذکر ناراحت شد. به قیافه های جدی راهبه ها همان طور که از مقابل او می گذشتند نگاه می کرد. در هنگام برگزاری مراسم عشاءربانی خود را با خیال و رویا سرگرم کرد. بعد از اینکه تارا به حالت اول برگردد چه مهمانی باشکوهی خواهد داد. رقص و موسیقی، مثل شب گذشته، این مهمانی ها، چند روز پشت سر هم ادامه می یافت.
اولالی او را ساکت کرد. " اسکارلت، چرا اواز می خوانی، بس کن." اسکارلت داشت اهنگ " پگی توی درشکه روباز" را با خودش زمزمه می کرد، واقعا که چقدر با موسیقی کلیسا فرق داشت.
***

اسکارلت گفت: باور نمی کنم. چشمانش بی فروغ شده بود. به پیشانیش فشار وارد می شد و تسبیحی که همان روز صبح از اولالی قرض گرفته بود دور انگشتانش می پیچید.
" باور نمی کنم که مادر مقدس تمام روز خودش را در اتاق زندانی کند و زیر لب دعا بخواند."
راهبه پیر گفت: او تمام روز همین کار را می کند. اخر امروز چهارشنبه خاکستر است.
اسکارلت هم داد زد: من هم می دانم امروز چهارشنبه خاکستر است. بعد زبانش را نگه داشت و به ارامی اضافه کرد. " خواهش می کنم به او بگویید که من خیلی ناامیدم، فردا دوباره بر می گردم."
به محض اینکه به خانه پدربزرگ بازگشت صورتش را شست. اولالی و پولین اشکارا از اینکه دیدند صورتش را شست، تکان خوردند ولی هیچ کدام چیزی نگفتند. وقتی اسکارلت عصبانی بود، سکوت بهترین اسلحه ای بود که انان می توانستند با ان خود را از شر زخم زبانی های او حفظ کنند. اما هنگامی که اسکارلت گفت که می خواهد دستور صجانه دهد پولین سکوت را شکست. " فکر نمی کنم کار درستی باشد اسکارلت. قبل از اینکه روز به پایان برسد از این کارت پشیمان می شوی."
" چرا؟ مگر کار خلاف است؟" دندان هایش را از خشم به هم فشار می داد.
وقتی پولین توضیح داد. ماجرا روشن شد. اسکارلت می توانست از دستورات مذهبی کافی پیروی کند. مثلا روز های جمعه به جای گوشت قرمز، ماهی بخورد، چون ماهی را دوست داشت. ولی در ایام لنت خوردن یک وعده غذا در روز ان هم چهل روز تمام برایش غیرممکن می نمود، البته یکشنبه ها استثناء بود. اما باز هم گوشت از برنامه غذایی حذف می شد.
برای بار دوم در مدت یک ساعت اسکارلت گفت: باور نمی کنم! ما تو خانه خودمان هرگز از این کارها نمی کردیم.
پولین گفت: اون موقع شما بچه بودید. ولی من مطمئنم که مادرتان حتما رعایت این دستورات را می کرد. چیزی که نمی فهمم این است که چرا او به شما یاد نداد که باید از این دستورات مذهبی پیروی کنید ولی خوب تقصیری هم نداشت، جایی زندگی می کرد که از این چیزها خبری نبود... تازه فشار اقای اوهارا هم بود. حتما او اجازه نمی داد.
در چشمان اسکارلت برق جنگ درخشید.
" دلم می خواهد بدانم منظور شما از فشار اقای اوهارا چیست؟ می خواهم بیشتر توضیح بدهید."
پولین نگاهش را به زیر انداخت. " همه می دانند که ایرلندی ها به دلخواه خودشان قوانین کلیسا را عوض و بدل می کنند، البته نمی شود انها را واقعا سرزنش کرد، برای اینکه ملت بی سواد و بیچاره ای هستند." بعد به خودش صلیب کشید.
اسکارلت پایش را به زمین کوفت. " من تصمیم ندارم اینجا بایستم و به این مزخرفات شما گوش بدهم. شمایی که ادعا می کنید فرانسوی ها قدرتمند ترین و بهترین ادم های روی زمین اند. اینها چیزی جز قمپز در کردن نیست. پدر من هر چه بود، مرد خوبی بود. فشاری هم روی کسی نمی اورد، تنها فشارش مهربانی و محبت بود، چیزی که شما اصلا از ان چیزی نمی دانید. به علاوه دلم می خواهد بدانید که من دیروز بعدازظهر را با قوم و خویش های خودم گذراندم، با همه شان و باید بگویم نفوذ انها روی من بیشتر از این چرت و پرت های مذهبی شماست. "

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#109 | Posted: 4 Sep 2013 16:09
اشک اولالی ناگهان سرازیر شد. حالا دماغش را بالا می کشید. حدس می زنم اه اصلا نمی توانم تحمل کنم.
پولین هم بلند بلند گریه می کرد. اسکارلت به طرف او برگشت و خیره شد، پولین که هرگز گریه نمی کرد.
اسکارلت با ترحم به کله های خاکستری و شانه های لرزان و لاغر انها نگاه کرد. پولین شکننده و نحیف به نظر می رسید. اوه خدای من. به طرف پولین رفت و دستش را بر پشت لرزان او گذاشت.
" معذرت می خواهم خاله جان. منظوری نداشتم."
وقتی صلح برقرار شد، اولالی پیشنهاد کرد که اسکارلت در گردش روزانه با او و پولین شرکت کند و با خوشحالی گفت: من و خواهرم فکر می کنیم که پیاده روی بهترین ورزش است. بعد لب هایش را به حالت غیر عادی جمع کرد " ذهن ادم رو هم از غذا دور می کند."
اسکارلت فورا موافقت کرد. دلش می خواست از ان خانه خارج شود. ارزو داشت می توانست بوی گوشت سرخ کرده را از اشپزخانه احساس کند. با خاله ها در میدان جلوی خانه روی چمن ها راه می رفت و بعد در فاصله کوتاهی در معیت انها به میدان دیگری رسید وبعد باز میدان دیگر و میدان دیگر و... وقتی به خانه برگشتند پا های او هم مثل پاهای اولالی سنگین شده بود. بیش از بیست میدان شهر ساوانا را دیده بود که تقریبا همه انها مثل هم بودند ولی زیبا به نظر می امدند، جذابیت خاص خودشان را داشتند. اسکارلت از این پیاده روی سخت خیلی ناراحت شده بود و همین طور از اینکه احساس می کرد از گرسنگی نیمه جان شده و حالا دیگر به جایی رسیده که دلش می خواهد جیغ بزند. ولی بالاخره موقع غذا فرا رسیده بود... از بس گرسنه بود طعم ماهی هایی را که ان قدر دوست داشت حس نمی کرد. فقط می بلعید.
اه، که چه راحت شدم! وقتی خاله ها برای استراحت بعد از غذا به طبقه بالا رفتند اسکارلت فکر کرد که از دست انها راحت شده است. هیچ کس در ساوانا ان قدر پیاده روی نمی کرد. این همه پیاده روی ممکن است ادم را به کشتن دهد. در ان خانه بزرگ به گردش پرداخت ظرف های چینی را برمیداشت و بدون اینکه واقعا به انها نگاه کند دوباره سر جایش می گذاشت.
چرا مادر مقدس این قدر زن سختی است؟ چرا اقلا با او صحبت نمی کند؟
اصلا یک چنین زنی خطور می تواند تمام روز را گوشه ای بنشیند و دعا کند؟ حتی در روز مقدس مثل چهارشنبه خاکستر؟ مطمئنا نمونه درست و حسابی ادم های خوب است. اخر چه لزومی دارد که او این همه دعا بخواند؟
دعا! اسکارلت به سرعت به اتاق پذیرایی برگشت تا نگاهی به ساعت بزرگ بیاندازد. هفت دقیقه به ساعت چهار مانده بود و تا وقت غذای فردا دیگر چیزی برای خوردن پیدا نمی شد. نه مکن نیست! من طاقتش را ندارم.
به طرف طناب زنگ رفت و چهار دفعه ان را کشید.
پانسی دوان دوان امد. " برو لباس بپوش می رویم بیرون."
" میس اسکارلت چرا داریم می رویم نانوائی؟ اشپز می گوید نانی که انها می پزند به درد نمی خورد. او خودش نان می پزد."
" اصلا برایم مهم نیست که اشپز چه می گوید و اگر تو به کسی بگویی پوستت را قلفتی می کنم."
در فروشگاه اسکارلت یک نان و دو کلوچه خورد، و از انچه که خورده بود دو کیف هم پر کرد و با خود به خانه اورد و به اتاق خودش برد تا زیر شنلش مخفی کند.
تلگرافی روی میز اتاقش دیده می شد. اسکارلت کیف های نان و کلوچه را وسط اتاق رها کرد و تلگراف را برداشت.
امضای تلگراف از "هنری هامیلتون" بود. لعنتی! اسکارلت فکر می کرد تلگراف از رت است که از او خواسته به خانه بر گردد یا خودش بیاید و او را ببرد.
با خشم پاکت را مچاله کرد
اما بعد دوباره ان را صاف کرد و گشود. بهتر است ببینم عمو هنری چه می گوید. همچنان که متن تلگراف را می خواند لبخندی بر لبانش نقش می بست.
" تلگراف رسید نقطه همین طور یک حواله سخاوتمندانه از شوهرت نقطه
چه دیوانه است او علامت سوال رت سراغ تو را از من می گرفت نقطه
نامه بعدا می رسد نقطه هنری هامیلتون."
خوب، پس رت دنبال او می گشت. ها! چه کار درستی کرده بود که به ساوانا امده بود. امیدوار بود که عمو هنری ادرس او را به رت داده باشد. تلگرافی نه با نامه. او باید همین موقع، مثل من تلگراف عمو هنری را در دست دا شته باشد.
اسکارلت والسی زیر لب زمزمه کرد و در اتاق به رقص در امد. تلگراف را روی قلبش می فشرد. ممکن است حالا در راه باشد. قطار چارلزتون هر روز همین موقع می رسد. به طرف اینه دوید، موهایش را مرتب کرد و کمی سرخاب روی گونه هایش مالید. ایا باید لباسش را عوض کند؟ نه، رت حتما متوجه می شود، و انوقت فکر می کند که من فقط به خودم می رسیدم و اصلا منتظر او نبودم. مقداری ادکلن به گردن و شقیقه هایش زد. دیگر اماده بود. دید که چشمانش مثل گربه ای که در پی شکار است با نورسبزی روشن شده. چهارپایه ای را کنار پنجره کشید و طوری نشست که از بیرون دیده نشود ولی خود بتواند از کنار پرده خیابان را زیر نظر داشته باشد.
یک ساعت بعد. رت نیامده بود. دندان های سفید و کوچک اسکارلت در تکه نانی فرو رفت. این ایام لنت دیگر چه صیغه ای بود؟ چه بدبختی! تصورش را بکن، گوشه اتاق بنشینی و یواشکی نان سق بزنی ان هم بدون یک خرده کره.
وقتی به طبقه پایین رفت. حالت روحی خوبی نداشت. جروم داشت شام پدر بزرگ را به اتاقش می برد! همین کافی بود که به سوی کلیسای پروتستان برگردد.
اسکارلت در سرسرا او را متوقف کرد. " این غذا هیچ خوب به نظر نمی رسد. وحشتناک است. فورا برش گردان و یک تکه بزرگ کره روی پوره سیب زمینی بگذار. یک تکه گوشت بزرگ هم کنارش. من می دانم که توی اشپزخانه گوشت هست. الان توی قفسه اویزان است. یک کمی هم خامه روی پودینگش بریز.
یک ظرف کوچک هم مربای توت فرنگی."
" اقای روبیلارد نمی توانند گوشت بخورند. دکتر هم گفته اجازه ندارد شیرینی بخورد و نه خامه و نه کره."
" همین طور هم دکتر نمی خواهد که این پیرمرد از گرسنگی بمیرد. هر کاری گفتم بکن."
اسکارلت با خشم ان قدر به جروم نگاه کرد که او از پله ها پایین رفت و از نظر ناپدید شد.
" اینجا هیچ کس نباید گرسنه بماند. دیگر نه." لحنش ناگهان عوض شد و کودکانه خندید." حتی لولوی پیر."

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#110 | Posted: 4 Sep 2013 16:10

قسمت۳۷

اسکارلت که از نان و کلوچه نیرو گرفته بود در حالی که زیر لب اواز می خواند، صبح پنج شنبه از اتاقش ببیرون امد و به طبقه پایین رفت. خاله خانم ها عصبانی بودند. جشن تولد پدربزرگ در راه بود و انها اصلا نمی دانستند غذای جشن را چه باید بکنند و ازاین رو بسیارعصبی شده بودند. وقتی اولالی مشغول کشتی گرفتن با شاخه های سبز ماگنولیا بود تا انها را به طرز زیبایی ارایش کند و در طرفین طاقچه بکارد، پولین هم چمدان رومیزی ها و دستمال سفره ها را به هم ریخته بود تا رومیزی و دستمال سفره مورد علاقه پیرمرد را پیدا کند.
اسکارلت که حوصله اش سر رفته بود پرسید: خوب حالا چه فرقی می کند؟ واقعا که کارشان مثل این است که درباره توفانی در قوری چای صحبت کنند! پدربزرگ حتی رومیزی ها و دستمال سفره ها را نمی بیند، او از اتاق خود خارج نمی شود. " کمی جرات به خرج دهید و یکی را انتخاب کنید."
اولالی یک بغل از برگ های چیده شده ماگنولیا را از دستپاچگی به زمین انداخت. " صدای پایت را نشنیدم اسکارلت، صبح بخیر."
پولین فقط سرش را به سردی تکان داد. او مثل یک زن مسیحی خوب، اسکارلت را برای توهینی که کرده بود بخشیده بود ولی هرگز فراموش نکرده بود. " این رومیزی های کتان وصله ندارند اسکارلت. به نظر من از هر نظر مناسبند." اسکارلت چشمش به انهمه رومیزی و دستمال سفره افتاد. رومیزی ها و دستمال سفره خاله ها را در چارلزتون به یاد اورد. اگر من جای انها بودم روز شنبه که می خواستم به چارلزتون برگردم حتما انها را جمع می کردم و با خودم می بردم. پدربزرگ احتیاجی به انها ندارد. خاله ها بیشتر نیاز دارند واگر بگویم که چه فکر می کنم خاله اولالی دوباره دماغش را بالا می کشد و پولین یک ساعت برایم سخنرانی می کند درباره اینکه وظیفه من در برابر بزرگتر ها چبست. اسکارلت با صدای بلند گفت: باید برایش هدیه ای بخرم. می خواهید از جانب شما هم چیزی بخرم؟
و در دل ادامه داد اصلا فکرش را نکنید که همراه من بیایید. تصمیم دارم به صومعه بروم و مادرمقدس را ملاقات کنم. دیگر تا حالا باید دعایش را تمام کرده باشد. اگر مجبور بشوم، پشت در اهنی صومعه می ایستم و وقتی بیرون امد او را غافلگیرمی کنم. دیگر از این همه رفت و امد خسته شدم.
خاله ها گفتند که خیلی سرشان شلوغ است و نمی توانند همراه او به خرید بروند و متعجب بودند که چرا تا به حال هدیه ای برای پدربزرگ نخریده است. اسکارلت قبل از ابنکه بتوانند حیرت خود را به زبان اورند و در مورد کارهایی که دارند توضیح دهند انها را ترک کرد و زیر لب گفت: لولوهای پیر. البته به درستی هم نمی دانست که این لغت ایرلندی معنی لولو می دهد ولی اهنگ تلفظ ان به خود ی خود او را به خنده می انداخت.
درخت های میدان مقابل خانه، کلفت تر از روز پیش به نظر می امدند و چمن ها سبز تر، افتاب هم گرم تر. اسکارلت اولین ناز و کرشمه های بهار را احساس می کرد. امروز می توانست روز خوبی باشد، مطمئن بود، گذشته از جشن تولد پدربزرگ.
بدون اراده گفت: راه بیا پانسی، این طور مثل لاک پشت یواش راه نرو. قدم هایش را تندترکرد و قدم در پیاده روی شنی گذاشت.
صدای چکش و داد و بیداد کارگران در ساختمان کلیسا، در ان روز افتابی به گوش می رسید. برای یک لحظه اسکارلت ارزو کرد کاش ان کشیش جوان می امد و او را دوباره به تماشای ساختمان جدید کلیسا می برد. ولی او برای این کار نیامده بود. به طرف در صومعه پیچید. همان راهبه پیر امد. اسکارلت خود را اماده جنگ کرده بود. ولی راهبه گفت: مادر مقدس شما را می بینند. لطفا دنبال من بیایید....
ده دقیقه بعد وقتی صومعه را ترک کرد تقریبا گیج بود. چقدر اسان بود! مادر مقدس فورا موافقت کرده بود که با اسقف صحبت کند و گفته بود به زودی نتیجه اش را خبر خواهد داد. اما نگفت که چه وقت و مطمئنا زیاد طول نمی کشید. مادر مقدس هفته بعد به چارلزتون باز می گشت.
اسکارلت احساس شادی غریبی می کرد. لبخند می زد و چشمانش می درخشید، فروشنده مغازه خیابان ابرکورن مفتون زیبایی و لبخند او شده بود به طوری که اصلا فراموش کرد جعبه بزرگ کلوچه شکلاتی را که اسکارلت برای تولد پدربزرگش انتخاب کرده بود بسته بندی کند. اسکارلت هم انقدر خوشحال بود که وقتی به خانه رسید رسیدگی به ناهار جشن تولد را که خیلی هم عذاب اور بود بر عهده گرفت. اسکارلت می دانست که احتمالا پدربزرگ به اتاق پذیرایی خواهد امد و باید شش نوع غذای مورد علاقه او اماده باشد. اما خاله ها انقدرها هم راضی نبودند و هنگامی که زبان به تحریم غذاها گشودند اسکارلت سخت ناراحت شد.
پولین عبوسانه گفت: در ایام لنت گوشت حرام است. ولی هر چقدر برنج و سبزیجات دلت بخواهد می توانی بخوری.
و اولالی با صدای ارامی اضافه کرد: ولی مواظب باش اسکارلت، که پدر متوجه نشود گوشت نمی خوری، او از روزه گرفتن بدش میاید.
چشمانش از اندوه پر شده بود.
فکر کردن در مورد نخوردن غذا به نظر اسکارلت کسالت اور بود. خوب نمی توانم او را سرزنش کنم. بوی جوجه کباب دهانش را اب انداخته بود.
اولالی با خوشحالی ناگهانی گفت: ولی سوپ و ماهی هست. کیک هم همین طور، یک کیک خیلی خیلی خوشکل. یک مهمانی واقعی است اسکارلت.
پولین اخطار کرد: یادت باشد خواهر پرخوری گناه است.
اسکارلت دور شد. احساس می کرد دیگر نمی تواند انها را تحمل کند. با خود می گفت کوتاه بیا یک ناهار که این همه داد و بیداد ندارد. حتی اگر پدربزرگ هم سر میز بیاید باز هم ان قدر ها بد نیست. به علاوه مگر یک پیرمرد چه ازاری دارد؟
ناگهان اسکارلت فکر کرد که او می توانست همه را وادار کند که در ان خانه فقط فرانسه حرف بزنند. و ان وقت اگر اسکارلت می گفت: "Happy birthday, Grandfather" چه غوغا یی به راه می افتاد. پدربزرگ می امد و روی صندلی سلطنتی اش، بالای میز می نشست و اصلا به کسی اعتنا نمی کرد و حتی جواب تبریک های دخترانش را نیز نمی داد
پی پر اگوست روبیلارد دیگر ان پیرمرد سست که همیشه لباس خو اب به تن داشت نبود. فراک قدیمی خودش را پوشیده بود و جثه اش در ان بزرگ به نظر می امد، حتی وقتی نشسته بود شکوه نظامی خودش را حفظ کرده بود. موهای سفیدش به یال شیر پیر می ماند. چشمان عقاب مانندش زیر ابرو های سفید قرار داشت و دماغ استخوانیش به منقار پرندگان شکاری شبیه بود.
اسکارلت احساس می کرد ان روز، می تواند روز قشنگی باشد. دستمال سفره بزرگ را باز کرد و روی زانوش گذاشت و خود را برای چیز های غیرمنتظره اماده کرد.
جروم وارد شد. سوپ خوری نقره بزرگی را در میزی نقره ای حمل می کرد. چشمان اسکارلت گشاد شد. قبلا چنین ظرف هایی را ندیده بود. کنده کاری زیبایی روی ان به چشم می خورد. نقش درخت های جنگلی در سطح ان دیده می شد. در وسط درختان همه نوع جانور از پرنده و درنده و چرنده، خرس و خرگوش و اهو، وجود داشت. حتی جغدها هم روی شاخه درختان نشسته بودند. سرپوش سوپ خوری به شکل درختی بود که شاخه های مو به دور ان پیچیده بودند، خوشه های انگور از شاخه ها اویزان بود. جروم سوپ خوری را مقابل ارباب خود گذاشت و با دستکش های سفیدش سرپوش ان را برداشت. بخاری بلند شد و بوی سوپ میگو همه جا را گرفت.
پولین و اولالی کمی خود را جلو کشیدند و مشتاقانه لبخند زدند.
جروم بشقاب سوپ خوری را از گوشه میز برداشت و کنار ظرف سوپ گذاشت. پی پر روبیلارد با ملاقه نقره ای مقداری سوپ در بشقاب ریخت. بعد با نگاه به جروم اشاره کرد. جروم ظرف سوپ را در مقابل پولین قرار داد. همین تشریفات برای اولالی هم تکرار شد و بعد اسکارلت. انگشتان اسکارلت قاشق را گرفت. ولی ان را در دست نگه داشت تا اینکه پدربزرگ قاشق را به دهان برد و سوپ را چشید. ولی ناگهان با حرکتی خشن قاشقش را در بشقاب رها کرد.
اولالی گریه اش گرفت و کم مانده بود صدای هق هقش بلند شود ولی خودداری کرد.
اسکارلت پیش خود گفت: هیولای پیر! و شروع به خوردن سوپ کرد. طعم خوبی داشت. سعی کرد با نگاه به خاله اش بفهماند که از سوپ لذت می برد ولی اولالی کاملا از خود بی خود شده بود. قاشق پولین مثل قاشق پدرش در بشقاب قرار داشت. اسکارلت دلسوزی خود را درباره خاله ها از دست داد. اگر انها به این اسانی می ترسیدند مطمئنا گرسنه می ماندند. به هیچ وجه تصمیم نداشت بگذارد ان پیرمرد او را از غذا خوردن محروم کند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 11 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites