تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته)

صفحه  صفحه 13 از 13:  « پیشین  1  2  3  ...  11  12  13  
#121 | Posted: 4 Sep 2013 16:21
قسمت۴۲

کولوم گفت: خوب پس داستان این جوری است. مسئله این است که چطور باید حلش کنیم؟ باید راهی برایش پیدا کنیم. کولوم در بالای میز ناهار خوری نشست. تمام اعضای خانواده اوهارا جمع بودند. از اشپزخانه صدای ماری کیت و هلن که داشتند به بچه ها غذا می دادند می امد. اسکارلت کنار کولرم نشسته بود و صورت و چشمانش از توفان گریه باد کرده بود.
مت پرسید: می خواهی بگویی در امریکا فرزند ارشد حق ندارد در کار املاک خانواده مداخله کند؟
" این طور به نطر می رسد ماتیو."
" خوب پس عمو جرالد احمق بوده که از خودش وصیت نامه ای باقی نگذاشته."
اسکارلت نیم خیز شد تا جواب مت را بدهد ولی کولوم به او مهلت نداد: بیچاره پیرمرد پیری خودش را قبول نداشت. فرصت نداشت به مرگ و بعد از مرگ فکرکند. خدا بیامرزدش.
همه با هم صلیب کشیدند و گفتند: خدا رحمتش کند.
اسکارلت با ناامیدی به چهره های موقر انان نگاه می کرد. انها چکارمی توانستند بکنند؟ فقط یک مهاجر ایرلندی که بیشتر نیستند. ولی به زودی دریافت که اشتباه می کند. هم چنان که صحبت ادامه پیدا می کرد امید اسکارلت بیشتر می شد. زیرا مهاجرین ایرلندی زیادی انجا بودند که می توانستند کمک کنند.
شوهر پاتریشیا، بیلی کامودی سرکارگر بناهایی بود که در کلیسا کار می کردند او امده بود تا از انچه که اسقف گفته بیشتر اگاه شود. گفت: این مرد روزی سه بار مزاحم می شود، روزی سه دفعه می اید که فقط به ما بگوید که درست کار نمی کنیم. بیل توضیح داد که تمام شدن ساختمان کلیسا خیلی مهم است، باید خیلی زود تمام شود. چون قرار است در اولین ماه پاییر کاردینال از رم به امریکا بیاید، شاید هم سری به ساوانا بزند تا اوضاع را از نزدیک ببیند و کارهای اینجا را سرکشی کند.
اگر ساختمان کلیسا به موقع تمام شود در موتعیت او خیلی موثر خواهد بود. جیمی با حرکت سر تصدیق کرد و گفت:
مرد جاه طلبی است این اسقف گروس ما، ولی پنهان می کند، به خصوص از واتیکان. می گویید نه! و به جرالد نگاه کرد. همه به جرالد نگاه کردند حتی اسکارلت، اگرچه نمی دانست چرا همه دارند به جرالد نگاه می کنند.
جرالد دست کوچک و ظریف همسرش را در دست گرفت و گفت: خجالت نکش عزیزم پولی تو الان یک اوهارایی. مثل همه ما. بگو کدام یک از ما باید برویم و با پدرت صحبت کنیم.
مورین در گوش اسکارلت گفت: پدر پولی تام مک ماهون مقاطعه کار کل ساختمان کلیساست. یک اشاره او کافی است که تمام بافته های اسقف را رشته کند. تردیدی نداریم که اسقف دلش نمی خواهد با مک ماهون درگیر شود. هیچ کس دیگر هم توی این دنیا نمی خواهد که مک ماهون با او چپ بیفتد.
اسکارلت گفت: بهتر است کولوم این کار را بکند. تردیدی نداشت که او سعی خودش را خواهد کرد. در قامت کوچک و لبخند صلح جویانه او قدرتی نهفته بود.
اوهاراها همه با این پیشنهاد موافقت کردند، کولوم تنها کسی بود که می توانست هر کاری که نیاز باشد انجام دهد.
او لبخند به لب اورد و به چهره همه نگاه کرد و بعد رویش را به اسکارلت برگرداند. " پس ما به تو کمک می کنیم. داشتن قوم و خویش ان هم به این بزرگی عالی نیست اسکارلت؟ به خصوص عروسی که در میان ماست و او هست که کمک اصلی را می کند؟ تو تارا را خواهی داشت، صبر کن ببین."
جیمی پیر گفت: تارا. این دیگر چه جور اسمی است؟ چرا این اسم؟
" این اسمی است که عمو جرالد برای املاک خودش انتخاب کرده. "
پیرمرد انقدر خندید که به سرفه افتاد. "جرالد، اه، جرالد" و وقتی که سرفه اش برطرف شد ادامه داد: ان مرد کوچک اندام همیشه خیلی به خودش مطمئن بود. اسکارلت راست نشست. هیچ کس حق نداشت پاپا را مسخره کند، حتی برادرش.

کولوم به نرمی او را ارام کرد: آرام باش. منظورش توهین نبود. من بعدا خودم توضیح می دهم .
توضیح داد. وقتی کولوم اسکارلت را تا خانه پدربزرگش همراهی می کرد توضیح داد: برای ما ایرلندی ها این یک اسم جادویی است و یک مکان جادویی. انجا مرکز تمام ایرلند بود. قصر پادشاه بزرگ ما بود. قبل از اینکه رم یا اتن به وجود بیاید، خیلی پیش از انها، وقتی که دنیا هنوز خیلی جوان بود و خیلی امیدوار، پادشاهان بزرگ در ایرلند فرمان می راندند که مثل افتاب زیبا بودند. انان قانون اوردند، حکمت اوردند و به شعرا خلعت بخشیدند و انها را پناه دادند. انها ادم های بلند قد و غول پیکر و شجاعی بودند که خطاکاران را با خشم جزا می دادند و با دشمنان حقیقت، زیبایی و ایرلند می جنگیدند، با شمشیرهای خون چکان و قلب های فولادی. صدها و صدها سال انها بر ایرلند شیرین و سبز فرمان می راندند و صدای موسیقی در تمام ان سرزمین بلند بود. از سراسر مملکت پنج جاده به تپه تارا ختم می شد و هر سه سال یکبار مردم از گوشه و کنار در سالن های کاخ جمع می شدند و به اشعار شعرا گوش می دادند. این فقط داستان نیست چون در خیلی از کتاب های تاریخ حتی تاریخ سرزمین های دیگر هم امده و پاپان غم انگیز ان در کتاب های قدیمی صومعه هم ثبت شده:
" در پانصد و پنچاه و چهار سال بعد از میلاد خداوندگار ما، اخرین مهمانی تارا برگزار شد."
با اخرین کلمه صدای کولوم به ارامی خاموش شد. اسکارلت سوزش در چشمان خود احساس کرد. به وسیله داستان و صد ای او طلسم شده بود.
چند دقیقه ای در سکوت راه رفتند. انگاه کولوم گفت: چه رویای شرافتمندانه ای داشت پدرت که می خواست تارا را از نو در این دنیای جدید، در امریکا بسازد. به نظر من او حتما مرد خوبی بوده.
" اوه، بله، بود. من خیلی دوستش داشتم."
" وقتی من دوباره به تارا رفتم، حتما از او و از دخترش یاد می کنم."
" وقتی دوباره رفتی؟ منظورت این است که قصر تارا هنوز پابرجا هست؟ یعنی یک قصر واقعی؟"
" درست متل این جاده واقعیت دارد، جاده ای که ما داریم در ان راه می رویم، چه تپه سرسبزی! چه افسونی! چه جادویی! و گوسفندها در دامنه ان می چرند و از فراز ان تو همان تصویرهای زیبا و سرسبزی را که پادشاهان بزرگ ما می دیدند می بینی. از دهکده ای که من زندگی می کنم زیاد دور نیست جایی که پدرت و پدر من متولد شدند در کانتی میت."
اسکارلت حالت صاعقه زده ها را داشت. پاپا هم باید انجا رفته باشد، باید جایی که شاهان ایستاده بودند، ایستاده باشد! او را مجسم می کرد. مثل وقتی که خوشحال می شد سینه اش را جلو داده بود و می خرامید.
وقتی مقابل خانه پدربزرگ رسیدند، اسکارلت با بی میلی ایستاد. دلش می خواست باز هم ساعت ها راه برود و به صدای شگفت انگیز کولوم گوش بدهد. " حالا فکر می کنم حالم خیلی بهتر است، احساس خوبی دارم. مطمئنم که می توانی کاری بکنی که اسقف تصمیمش را عوض کند."
کولوم لبخند زد. " هر چیزی جای خودش دختر عمو. اول مک ماهون بی رحم. ولی به چه اسمی باید تو را معرفی کنم اسکارلت؟ حلقه توی دستت می بینم. تو برای اسقف یک اوهارا به شمار نمی ایی."
" نه، البته که نیستم. فامیلی شوهرم باتلر است."
لبخند کولوم ناپدید شد، و دوباره بازگشت. " اوه، این نام معروف و قدرتمندی است."
" در کارولینای جنوبی بله. ولی فکر نمی کنم که اینجا زیاد به دردم بخورد. شوهر من اهل چارلزتون و اسمش رت باتلر است."
" تعجب می کنم که چرا کمکت نمی کند؟"
اسکارلت لبخندی زد. " اگر می توانست می کرد ولی مجبور بود برای کاری به شمال برود. او تاجر خیلی موفقی است."
" اره، می فهمم. خوب. خوشحالم می توانم کمکت کنم. سعیم را می کنم."
اسکارلت احساس کرد می خواهد او را در اغوش بگیرد. همان طور که پدرش را در اغوش می گرفت، هر وقت چیزی می خواست و پدرش می داد، او را در بغل می گرفت و به خودش فشار می داد. ولی نمی خواست کشیش را در اغوش بگیرد. حتی اگر پسرعمویش باشد. بنابراین فقط شب بخیر گفت و به خانه رفت.
کولوم در حالی که اهنگ " فقط لباس سبزبپوش" را با سوت می زد بازگشت.
***
پی پر روبیلارد پرسید: کجا بودی؟ شام من اصلا خوب نبود.
" در خانه پسرعمو جیمی. الان دستور می دهم دوباره برایتان شام بیاورند."
پیرمرد با خشم گفت: دوباره رفته بودی ان ادم ها را ببینی؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#122 | Posted: 4 Sep 2013 16:22
عصبانیت اسکارلت هم ظاهر شد. "بله. رفته بودم انها را ببینم و تصمیم دارم باز هم این کار را بکنم. چون خیلی به انها علاقه دارم." ولی قبل از اینکه به طبقه بالا برود چشمش به سینی غذای دست نخورده پدر بزرگ افتاد.
پانسی پرسید: شما شام نمی خورید. میس اسکارلت؟ می خواهید برایتان بیاورم بالا؟
" نه، فقط بیا مرا از شر این لباس ها راحت کن. شام نمی خواهم."
مسخره است اصلا احساس گرسنگی نمی کنم، با وجود اینکه یک فنجانی چای بیشتر نخوردم. فقط می خواهم بخوابم. ان گریه ها مرا از پا در اورد. به سختی می توانستم با کولوم درباره اسقف صحبت کنم. گریه امان نمی داد. فکر می کنم حالا می توانم اقلا یک هفته بخوابم. تا حالا در زندگی این همه احساس راحتی نمی کردم.
سرش سبک شد و تنش ارام گرفت. در میان بستر نرم غرق شد و فردا به خواب عمیقی فرو رفت.

اسکارلت در تمام زندگی به تنهایی با بحران ها روبه رو شده بود. گاهی زیر بار کمک های پیشنهادی نرفته بود و اغلب به جایی می رسید که دیگر راه برگشت نداشت. اما حالا فرق داشت و خودش این تفاوت را با تمام تن و جان احساس می کرد. این بار مردمی بودند که می خواستند به او کمک کنند. خویشاوندانش بار سنگینی از دوش او برداشته بودند. دیگر تنها نبود. اکنون دیگر می توانست با خیال راحت به پیش برود.
***

پی یر روبیلارد شب را راحت نخوابید. از بی اعتنایی اسکارلت ناراحت بود. همان طور که مادر اسکارلت بی اعتنایی می کرد و با او به مبارره بر می خاست. این اتفاق سال ها پیش افتاده بود و پیرمرد برای همیشه دخترش را از دست داده بود. از ان پس قلبش شکست. الن فرزند مورد علاقه اش بود. او را بیشتر از بقیه دوست داشت و حالا این دختر چقدر به مادرش شباهت داشت. پیرمرد علاقه ای به اسکارلت نداشت. تمام عشق خود را به همراه همسرش در گور نهاده بود. نمی خواست اجازه دهد اسکارلت بدون جنگ در ان خانه زندگی کند. مایل بود وزهای اخر عمرش را در راحتی بگذراند و اسکارلت قادر بود این راحتی را برایش فراهم کند. راست در بسترش نشست. عاقبت با تمام شدن نفت چراغ و خاموش شدن شعله ان، استراتژی خود را مشخص کرد. گویی ژنرالی است که به مقامات بالادست خود توضیح می دهد.
نزدیک سحر یک ساعتی خوابید. خوابی عمیق و هنگامی که بیدار شد، مصمم بود. وقتی جروم صبحانه او برد، پیرمرد داشت نامه ای را که نوشته بود امضاء می کرد پاکت را بست و مهر کرد و قبل از اینکه به صرف صبحانه مشغول شود گفت: این نامه را ببر و جوابش را بگیر.
***

اسکارلت در را باز کرد و سرش را به درون اورد و پرسید: شما مرا صدا کردید پدربزرگ؟
" بیا تو اسکارلت."
از اینکه دیگری را در اتاق پدربزرگ می دید تعجب کرد، او هیچ وقت میهمان نداشت. مردی که در اتاق بود به اسکارلت تعظیم کرد و او با اشاره ی سر جوابش را داد.
"ایشان وکیل من هستند اقای جونز. زنگ بزن جروم بیاید. او شما را به اتاق پذیرایی راهنمایی می کند. همان جا باش تا من خبرت کنم."
اسکارلت با زحمت توانست طناب زنگ را بکشد. جروم داخل شد.
"صندلی را نزدیک تر بیار اسکارلت. حرف های زیادی دارم که بگویم و نمی خواهم صدایم را بلند کنم."
اسکارلت گیج شده بود. پیرمرد در ادامه گفت: خواهش می کنم. از حالت صدایش مهربانی پیدا بود. خدایا امیدوارم باعث مرگش نشوم. مایل نیستم با اولالی و پولین در مراسم تدفین او درگیری داشته باشم. صندلی را کنار بستر پدربزرگ کشید. پی یر روبیلارد زیر چشمی او را می پایید.
وقتی اسکارلت نشست پیرمرد به آرامی گفت: اسکارلت من تقریبا نود و چهار سالم است. اگر چه کاملا سلامتم، ولی هیچ کس نمی تواند به من قول بدهد که مدت زیادی زنده می مانم. می خواهم از تو خواهش کنم از نوه ی خودم خواهش کنم، تا وقتی زنده ام کنار من بماند.
اسکارلت خواست چیزی بگوید ولی پیرمرد دست لاغر و خشکیده ی خود را بلند کرد تا او را ساکت کند :حرفم تمام نشده، اصلا دلم نمی خواهد از تو درخواست کنم وظیفه ی خودت را نسبت به خویشاوندان خودت انجام بدهی. با همه ی اینها می دانم که تو درباره خاله هایت احساس مسئولیت کردی و مخارج انها را در این سالهای طولانی پرداختی.
من اماده ام که به تو پیشنهاد خوبی بکنم. یک پیشنهاد بزرگ اگر اینجا پیش من بمانی و از من مراقبت کنی و وسایل راحتی من را فراهم کنی و مدیریت خانه ی مرا به عهده بگیری و هر چه خواستم برایم اماده کنی، من هم در مقابل تمام دارایی خودم را به تو می بخشم. تو وارث من خواهی بود. پیشنهاد قابل توجهی نیست؟
پی یر روبیلارد با دودلی و تردید اسکارلت آشنا نبود. نمی دانست که وقتی ذهن او به کار می افتد با تردید و دودلی همراه است. فکر کرد این پیشنهاد او را کاملا مغلوب کرده و این حق شناسی دست او را بسته است.
زبان اسکارلت بند امد. پدربزرگ یک گنج به او پیشنهاد می کرد به یاد چاپلوسی های مدیر بانک افتاد و متحیر بود که پدربزرگ چقدر ثروت دارد. اطلاعات پدربزرگ درباره اسکارلت فقط ان چیزهایی نبود که رییس بانک به او اطلاع داده بود. بلکه از اندوخته ی طلایی او نیز مطلع بود. حالتی رضایت امیز در چشمانش نشسته بود.
گفت: من نمی دانم، دلم هم نمی خواهد بدانم که چی باعث شد ازدواج تو به طرف شکست تمایل پیدا کند.
صدایش اکنون گرمی چند دقیقه پیش را نداشت و چون فکر می کرد بازی را برده است حالا قوی تر و بلند تر حرف می زد.
"اما می دانم که طلاق را قبول نکردی و باز هم قبول نمی کنی."
"شما نامه های مرا می خواندید؟"
"هر نامه ای که زیر این سقف می اید دقیقا به من مربوط است."
اسکارلت خیلی عصبانی بود و نمی توانست کلماتی برای اعتراض پیدا کند. پدربزرگ به صحبت ادامه داد، خشک، سرد و صریح، کلماتش مثل سوزن های یخی بود.
"من از بی پروایی و حماقت بدم می اید. تو هم احمق بودی و هم گستاخ. شوهرت را ترک کردی بدون اینکه به فکر موقعیت خودت باشی. اگر با یک وکیل مشورت می کردی، مثل اینکه من کردم، می فهمیدی که در کارولینای جنوبی طلاق اصلا قانونی نیست. به هر دلیلی که می خواهد باشد. تو به جورجیا آمدی، این حقیقت دارد، ولی شوهرت هنوز ساکن کارولینای جنوبی است. آنجا طلاق انجام نمی شود."
اسکارلت هنوز در فکر کسی بود که به اتاقش امده بود و نامه های خصوصی او را خوانده بود. این شخص باید همان جروم پست و کثیف باشد. او تمام چیزهای مرا وارسی کرده، به اشیا خصوصی من دست زده و نامه های خصوصی مرا خوانده و نزدیک ترین خویشاوند من، پدربزرگم، او را وادار کرده. از جایش برخاست و به طرف او خم شد. با مشت هایش بر بستر پیرمرد می کوفت.
"چطور جرات کردی ان مرتیکه را به اتاق من بفرستی؟"
سر او داد می زد و هم چنان مشتش را بر ملافه نازک او فرود می اورد.
دست های پدربزرگ ناگهان مثل مار بلند شد. انگشتان استخوانیش روی مچ های اسکارلت پیچید.
"صدایت را در خانه من بلند نکن. خانم جوان. من از هیاهو نفرت دارم. تو نوه ی منی، باید وقار خودت را حفظ کنی. این چه رفتاری است . من از فامیل ایرلندی و دهاتی تو نیستم."
اسکارلت از قدرت بدنی او شگفت زده شده بود و کمی هم ترسیده بود. چه باعث شده بود، پیرمردی که فکر می کرد ان قدر ضعیف است این طور زورمند شده باشد؟ انگشتانش مثل طناب بود. مچ هایش را از دست او رها کرد و انقدر عقب رفت تا به صندلی چسبید. گفت:
" تعجبی ندارد که مادرم خانه خودش را ترک کرد و دیگر هرگز برنگشت."
از لرزشی که در صدای خودش احساس می کرد بدش امد.
" این طور احساساتی نشو دختر. مرا کلافه کردی. مادرت از اینجا رفت برای اینکه کله شق بود و نمی خواست عاقلانه رفتار کند. او از عشق مایوس شده بود و با اولین مردی که جلوش سبز شد از اینجا رفت. او همیشه با حسرت و غم زندگی کرد و کاری بود که شده بود. تو مثل او دختر کم سن و سالی نیستی به قدر کافی بزرگ شدی که عقلت را به کار بیاندازی. قرارداد ما تنظیم شده. جونز را صدا کن. هر دو امضاء می کنیم و هر دو امیدواریم که این گستاخی های ناشایسته تو هرگز تکرار نشود."
اسکارلت به او پشت کرد. اصلا حرفش را باور نمی کنم. اصلا به این حرف ها گوش نمی دهم. صندلی را بلند کرد و سر جای اولش برد و با احتیاط تمام روی ردی که طی سالیان دراز بر فرش به وجود اورده بود قرار داد. دیگر از او نمی ترسید، دیگر برایش احساس دلسوزی نمی کرد، حتی دیگر از او عصبانی نبود. وقتی دوباره برگشت و به صورت او نگاه کرد دیگر اورا مثل سابق نمی دید. پیرمرد حالا غریبه ای بیش نبود. پیرمردی ستمگر، پست فطرت و ازار دهنده که اسکارلت اصلا او را نمی شناخت و نمی خواست بشناسد.
" تنها پول برای نگه داشتن من در اینجا کافی نیست." اسکارلت این حرف را بر زبان اورد ولی بیشتر خودش را مخاطب قرار می داد. " پول زندگی را توی این گور قابل تحمل نمی کند." با نگاه سبز و جوشانش به چهره رنگ پریده پیرمرد نگریست.
"تو به اینجا تعلق داری، تو مرده ای ولی خودت قبول نداری، جرات پذیرفتنش را نداری. فردا صبح از اینجا می روم ."
به طرف در رفت و ان را گشود.
" مثل روز برایم روشن بود که پشت در ایستادی و داری گوش می دهی جروم. برو تو."

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 13 از 13:  « پیشین  1  2  3  ...  11  12  13 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites