تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته)

صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#31 | Posted: 31 Aug 2013 13:02
انان سربلند و پر غرور انقدر سربرهنه در باران ایستادند تا دسته موزیک و پرچم از مقابلشان گذشت. به دنبال انان بازماندگان سربازان کنفدراسیون جنوب، با همان لباس های پاره و سوخته ای که به هنگام بازگشت به وطن به تن داشتند از راه رسیدند. با مارش دیکسی چنان قدم بر می داشتند که گویی جوانانی رشیدند که به میدان نبرد می روند، و جنوبی های باران خورده هلهله می کردند، فریاد می زدند، سوت می کشیدند، می گریستند، و سرود می خواندند. سرود سربازان جنوب را.
هلهله تماشاچیان تا انجا ادامه یافت که سربازان پیر و قدیمی از دید خارج شدند. انگاه چترها دوباره بالا رفت و مردم می رفتند که محل را ترک کنند. پادشاه کارناوال و عیاشان شب دوازدهم را فراموش کرده بودند. زیباترین قسمت مراسم پایان یافته بود. همه خیس بودند سردشان بود، ولی احساس غرور و سربلندی می کردند. یکی از تماشاچیان گفت: عالیه، رژه هنوز ادامه دارد
دیگری گفت: دیکسی رو باز هم می زنند، نه؟
اسکارلت سرش را تکان داد. اشتیاق زیادی برای دیدن گاری ها در خود احساس نمی کرد. روی گاری خودش خیلی کار کرده برد. پول زیادی هم خرج کرده بود، باران باید تمام آن کاغذهای رنگی و نوار های پهن را خراب کرده باشد. خیلی از مردم رفته بودند، می توانست روی نیمکت سنگی بنشیند و تماشا کند، بالاخره این هم خودش چیزی بود. نمی خواست خودش را زیاد خسته کند. بالماسکه در انتظارش بود.
ده دقیقه ای که گذشت به نظرش طولانی امد. اولین واگن از راه رسید چرخ هایش گل الود بود. گویا پایین تر در گل فرو رفته بود و اسکارلت علت تاخیر را فهمید. وقتی از مقابل او گذشت به زحمت گل را می شکافت و جلو می رفت. اسکارلت سردش بود، اهی کشید و شال را بیشتر به خود پیچید. مثل اینکه باید خیلی منتظر باشم.
یک ساعت طول کشید تا تمام گاری ها امدند و گذشتند. در تمام مدت دندان هایش از سرما به هم می خورد. لااقل گاری او از همه زیباتر بود. گل های کاغذی و رنگی، تر شده بودند ولی هنوز می درخشیدند. نوشته طلایی رنگ بازار بزرگ کندی در باران تمیزتر شده بود و می درخشید.
چلیک های بزرگ ارد، شکر، ذرت، ملاس، قهوه و نمک روی گاری چیده شده بود ولی خالی بود وگرنه ضرر بزرگی می دید. انواع لوازم خانگی به گاری اویزان شده بود.کتری ها که در حرکت به هم می خوردند صدمه دیده بودند. اسکارلت خودش گل های کاغذی را با چسپ به اطراف گاری چسبانده بود. اشیاء چوبی ،به طرز زیبایی نصب شده بود. کسانی که گاری او را می دیدند تحت تاثیر قرار می گرفتند و تعریف می کردند.
کمی شانه اش را جلو داد و به اخرین واگن نگاه کرد. روی ان تعدادی بچه هلهله می کردند و می رقصیدند. مردی در لباس دلقک ها که بیشتر به اجنه می ماند روی سر مردم اب نبات می ریخت. اسکارلت به نام و علامت فروشگاه توجه کرد. "ریچ" این فروشگاهی بود که به تازگی در میدان پنج گوش باز شده بود. ویلی کرشاو می ترسید که فروشگاه شان مشتریان خود را از دست بدهد، زیرا خبر داشت که قیمت های ریچ پایین تر است. اسکارلت با تمسخر لبخند می زد و فکر می کرد فروشگاه ریچ انقدر نمی پاید تا با او رقابت کند. شکستن قیمت ها، دور انداختن کالای تجارتی محسوب می شود و به هر صورت این راه موفقیت در تجارت نیست. من خوشحالم که این تجربه ها را دارم. باید به ویلی بگویم که اینقدر احمق نباشد. گردونه پادشاه اخرین قسمت کارناوال بود که به دنبال گاری ریچ از راه رسید. تخت پادشاهی روی گردونه قرار داشت. پادشاه کسی جز دکتر مید نبود که روی کاناپه بزرگی به رنگ قرمز و سفید نشسته بود باران روی تاجش می ریخت و شانه هایش را خیس کرده بود. دکتر مید بسیار درمانده و بدبخت به نظر می رسید.
***
وقتی برای سومین بار نگاه کرد دزد دریایی لبخندی زد. دندان های سفیدش دیده شد که در مقابل ریش سیاه و صورت سبزه اش جلوه ای تمام داشت اسکارلت سست شد. او رت بود.
نمی توانست حقیقت داشته باشد... باید اشتباه کرده باشد... نه، اشتباه نمی کرد! هرگز از دیدن مرد دیگری چنین احساسی به او دست نمی داد. ایا برای رت هم چنین نبود؟ چطور توانسته بود به بالماسکه راه پیدا کند؟... از رت هر کاری بر می امد.
خود را از دست مرد چینی خلاص کرد. "معذرت می خواهم، باید بروم، کار واجبی دارم.." بعد به طرف شوهرش دوید.
رت دوباره تعظیم کرد: ادوارد تیچ در خدمت شماست، مادام.
اسکارلت گفت: کی؟ ایا رت مرا نشناخته؟
"ادوارد تیچ، همه مرا به نام ریش سیاه می شناسند. بزرگ ترین بد ذاتی که تا حالا روی آب های اتلانتیک پیدا شده." یکی از روبان های ریشش را باز کرد قلب اسکارلت تکان خورد. او سرحال است ، دارد شوخی می کند و می داند که او را شناخته ام. نباید کار اشتباهی بکنم ، نباید. چه باید بگویم، قبل از اینکه به او بگویم خیلی دوستش دارم؟
"تعجب می کنم، وقتی در چارلزتون قشنگت ان همه سرگرمی داری دیگر چرا به اتلانتا امدی؟"
می دانست حرفی که می زند زیاد بد نیست ولی زیاد هم عاشقانه نیست. ابروهای رت بالا رفت و از زیر ماسکش پیدا شد. همیشه وقتی سر حال بود این کار را می کرد. اسکارلت حرف درستی زده بود.
"چطور ،تو از اخبار چارلزتون اطلاع داری؟ اسکارلت."
"روزنامه ها رو می خوانم. این زن ابله حالا در مورد مسابقه اسب دوانی چارلزتون اطلاعات زیادی دارد."
ریش لعنتی. اسکارلت می دانست که رت دارد می خندد ولی لب های او را نمی دید.
رت گفت: من هم روزنامه می خوانم. شهر کوچکی مثل اتلانتا وقتی تصمیم می گیرد بالماسکه ای مثل نیواورلئان راه بیندازد خبرش به چارلزتون هم می رسد.
نیواورلئان. او را برای ماه عسل به انجا برده بود. اسکارلت می خواست بگوید مرا دوباره به انجا ببر. دوباره از اول شروع می کنیم و همه چیز درست خواهد شد. ولی نباید بگوید. هنوز نه. از اینکه موضوع را عوض کنم خوشش نمی اید. خیابان های باریک سنگ فرش، اتاق های نیمه روشن بزرگ با سقف های بلند و ائینه های بزرگ در قاب های طلایی، غذاهای خوب و لذیذ.
اسکارلت با لجاجت گفت: درسته من هم معتقدم رفع خستگی کار بدی نیست

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#32 | Posted: 31 Aug 2013 13:02

اما رت خندید: هوش خوبی داری
دارم او را به خنده می اندازم. سال هاست که صدای خنده او را نشنیده ام.
خیلی وقته. باید مردهایی را که با من می رقصیدند دیده باشد.
اسکارلت گفت: چطور مرا شناختی؟ من که ماسک دارم.
"فقط باید دنبال جلف ترین لباس می گشتم. می دانستم که خودتی."
"اوه، تو ... آدم پلید."
فراموش کرد که باید او را سر حال نگه دارد. "تو اصلا جذاب به نظر نمی رسی رت باتلر، با این ریش احمقانه. بهتر بود پوست خرس به صورتت می چسباندی."
"این بهترین راهی بود که می توانستم قیانه ام را تغییر بدهم. در اتلانتا بعضی ها هستند که هیچ دلم نمی خواهد منو بشناسن."
"پس چرا امدی؟ فقط امدی مرا تحقیرکنی؟ فکر نمی کنم."
"به تو قول داده بودم که گاهی به تو سر بزنم تا دهن مردم را ببندم، این موقعیت خوبی بود. بهترین وقت بود."
"تو بالماسکه؟ اینجا که کسی،کسی رو نمی شناسد."
"نصفه شب همه ماسک ها رو بر می دارند. تقریبا چهار دقیقه دیگر. ان وقت ما جلوی چشم همه از اینجا می ریم."
اسکارلت خشمش را فراموش کرد. خطر برداشتن ماسک را درمقابل دشمنانش از یاد برد. دنیا را از یاد برد. هیچ چیز مهم تر از این نبود که او کنارش بود.
اسکارلت تا دم صبح بیدار بود. سعی می کرد بفهمد چه اتفاقی افتاده. در بالماسکه همه چیز خوب بود... وقتی ساعت دوازده شد، دکتر مید گفت که همه باید ماسک ها را بردارند. و رت وقتی ریش را برداشت می خندید. شرط می بندم که از این کار لذت می برد. به دکتر مید سلام کرد. اصلا به نگاه های مردمی که به من زل زده بودند توجه نکرد اگر هم کرد به روی خود نیاورد. نیشش تا بناگوش باز شده بود.
***
در کالسکه وقتی به خانه می آمدیم، آنقدر تاریک بود که صورتش را نمی دیدم و صدایش حسابی طنین داشت. من نمی دانستم چه بگویم. حالا هم به زحمت یادم می اید. او از وضع ،تارا پرسید و اینکه وکیلش صورت حسابها را به موقع می پردازد یا نه، جواب داد: به موقع. تا اینکه به خانه رسیدیم، بالاخره ان اتفاق افتاد. او اینجا بود. درست توی سرسرا. بعد فقط شب بخیر گفت، خسته بود و به اتاقش رفت.
رت سرد یا تنفر انگیز نبود. فقط شب بخیر گفت و به طبقه بالا رفت. منظورش چه بود؟ چرا خودش را به زحمت انداخته بود و امده بود؟ نه برای شرکت در مهمانی ان هم وقتی که مهمانی های بهتر و بزرگ تر در چارلزتون برگزار می شود.
نه به خاطر بالماسکه می توانست اگر می خواست به بالماسکه ماردی گراس نیواورلئان برود. دوستان زیادی در انجا داشت.
می گفت: برای اینکه در دهان مردم را ببندد. از زیر ان ریش احمقانه این طور گفته بود.
افکارش دوباره دور زد. وقایع ان شب را به یاد اورد، بارها و بارها. تا اینکه سرش درد گرفت. وقتی سر درد امد خوابش کم شد، ناراحت خوابید. با وجود این صبح به موقع از خواب برخاست، لباس زیبایی پوشید و برای صبحانه به طبقه پایین رفت. نمی خواست مثل همیشه صبحانه را توی رختخواب بخورد.
رت گفت: زود بلند شدی عزیزم. چقدر با ملاحظه ای، دیگر مجبور نیستم برای خداحافظی یادداشت بنویسم.
دستمال سفره اش را روی میز گذاشت.
قلب اسکارلت به لرزه در امد در دل گفت مرا ترک نکن. نگاهش را برگرفت، ممکن بود رت التماس را در چشمانش ببیند.
گفت: خواهش می کنم، تو را به خدا قهوه ات را زود تر تمام کن رت، من این صحنه سازی ها را دوست ندارم. اسکارلت سر میز رفت تا برای خودش قهوه بریزد. رت را در اینه می دید. بهتر بود ساکت باشد. ان وقت شاید رت می ماند. رت ایستاد. ساعتش را در دست داشت. درش باز بود.
"وقت ندارم. باید چند نفر را در اتلانتا ببینم. تا تابستان سرم خیلی شلوغه. می خواهم شایع کنم که برای کار به امریکای جنوبی می روم. هیچ کس، دیگر مزخرف نمی گه. خیلی از مردم اتلانتا حتی نمی دانند امریکای جنوبی کجا هست. می بینی عزیزم. دیگه کسی به غیبت من شک نمی کنه. من سر قولم هستم، ابروی تو را به خطر نمی اندازم"
رت رذیلانه خندید. در ساعت را بست و در جیبش گذاشت.
"چرا واقعا به امریکای جنوبی نمی روی و برای همیشه انجا گم نمی شوی؟" وقتی در پشت سر او بسته شد، دست اسکارلت برای گرفتن بطری براندی دراز شد. چرا این طور شد؟ این چیزی نبود که فکر می کرد. چرا رت این طور رفتار کرد؟ رت همیشه همین کار را کرده بود. او را وادار کرده بود کلماتی را که واقعا از گفتن انها منظوری نداشت بگوید و اسکارلت به جای اینکه قصد او را درک کند کارها را خراب تر کرده بود. اما نباید درباره ابرویم طعنه می زد. چطور می توانست فهمیده باشد که همه به من پشت کرده اند؟
هرگز تا این حد در زندگی غمگین نبود.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#33 | Posted: 31 Aug 2013 13:04

قسمت۹

تا مدتی بعد اسکارلت از خودش خجالت می کشید. مشروب، ان هم صبح زود! فقط دائم الخمرهای بدبخت چنین کاری می کنند. اوضاع واقعا ان طور هم بد نبود. اقلا حالا می دانست که رت کی برمی گردد اگرچه طولانی بود ولی حتمی بود. پس نباید وقت را از دست می داد. امروز روزی است و... فردا روزی دیگر، یا پس فردا.
ماه فوریه فرا رسید. هوا به طور غیر منتطره ای گرم شد. درخت ها جوانه زدند از زمین بوی بهار به مشام می رسید. اسکارلت به مستخدمین دستور داد: پنجره ها را باز کنید. بوی کهنگی باید بیرون برود.
وقتی نسیم در گیسوان تاب خورده او می پیچید لذتی مطبوع وجودش را در بر می گرفت. ناگهان شوق بی حد تارا در دلش بیدار شد. دلش خواست انجا باشد. می خواست به تارا برود. در اتاق خوابش دراز بکشد و بوی گرمای زمین را که از پنجره وارد می شد فرو برد.
ولی نمی توانم بروم. هوا دارد بهتر می شود و وقتی گرمای هوا سرمای زمین را از میان برد کولتون می تواند دست کم کار ساختمان سه خانه دیگر را شروع کند. ولی تا من بالای سرش نباشم کاری پیش نمی رود. در عمرم چنین ادم وسواسی ندیده ام. هر چیزی باید به موقع انجام شود. منتظرمی شود تا زمین کاملا گرم و خشک شود ان وقت کار کندن را شروع می کند.
فرض کن چند روزی هم به تارا رفتی چند روز که فایده ندارد، دارد؟ رنگ پریده و چهره افسرده و قامت شکسته اشلی را در بالماسکه به یاد اورد، صدایی ارام از روی ناامیدی از دهانش خارج شد.
اگر به تارا می رفت ممکن بود کمی راحتی داشته باشد. پانی را فرستاد تا پیغامی برای الیاس ببرد! می خواست کولتون را پیدا کند.
ان روز غروب درست بعد از تاریکی، چنان که گویی جایزه ای برای انجام وظایفش دریافت می دارد، زنگ در به صدا در امد. وقتی سرپیشخدمت در را گشود تونی داخل شد.
تونی چمدانش را زمین گذاشت و برای چند لحظه نگاهش به اسکارلت خیره شده بود. "خدای بزرگ، اسکارلت، خوب به خودت رسیدی. وقتی به اینجا رسیدم فکر کردم وارد یک هتل شدم."
به شمعدان های دیواری، کاغذ دیواری مخمل و اینه قدی سرسرا نگاه کرد. "تعجبی ندارد، تو به جای اینکه منتظر من بشی با اون مرد چارلزتونی ازدواج کردی. رت کجاست؟ دلم می خواد مردی را که عشقم را ازم گرفته ببینم."
انگشتان سرد ترس، مهره پشت اسکارلت را لمس کرد. ایا سوالن چیزی به فونتن ها گفته بود؟ "رت در امریکای جنوبی است. می توانی تصورش را بکنی؟ فکر می کردم که میلیونرها تنها کسانی هستندکه به چنین جایی می روند."
تونی خندید: من هم همین طور. متاسفم که نمی توانم او را ببینم. ولی این شانس من بود که با تو تنها باشم. اینجا برای یه مرد تشنه، چیزی پیدا می شود؟
او نمی دانست که رت خانه و زندگی خود را ترک کرده، مطمئن بود که تونی چیزی نمی دانست. "فکر می کنم ملاقات با تو ارزش داره."
تونی گفت شامپانی را بعدا خواهد خورد و خیلی هم خوشحال خواهد شد، ولی برای حالا به یک حمام گرم احتیاج دارد. مطمئن بود که هنوز بوی گاو را در بدن خودش حس می کند.
خودش مشروب اورد و بعد او را همراه سه پیش خدمت به طبقه بالا فرستاد و دستور داد حمام مخصوص میهمانان را برایش اماده کنند. خدا را شکر که مستخدمین همه در خانه هستند، تونی هر قدر هم بماند، کسی نمی تواند شایعه بسازد و مزخرف بگوید و او دوستی خواهد داشت و از تنهایی بیرون خواهد امد.
انگاه با هم شام خوردند . اسکارلت مرواریدهایش را اویزان کرد. .تونی چهار تکه بزرگ از کیک شکلاتی که اشپز با عجله برای دسر درست کرده بود خورد. تونی گفت: به اشون بگو هرچه از این کیک مانده برای من نگه دارند. در ارزوی چنین کیکی با یک عالمه شکلات بودم. من همیشه دندان شرینی خوری داشتم.
اسکارلت خندید و پیغام را از طریق مستخدم به اشپزخانه فرستاد. "منظورت چیه. می خواهی چیزی درباره سالی بگویی؟ مگه کیک درست نمی کند؟"
"سالی؟ چی باعث شد این فکر را بکنی؟ هر شب یک دسر عالی درست می کنه فقط برای من. الکس مثل من علاقه ای به شرینی ندارد. حالا دیگر سالی از این زحمت هم راحت می شود."
اسکارلت متوجه حرف او نشد، نگاهی به تونی انداخت.
"یعنی می خواهی بگویی نمی دانستی؟ به سوالن گفته بودم. فکر می کردم برایت می نویسد. من به تگزاس بر می گردم. قبل از کریسمس تصمیم گرفتم."
"خوشحالم که توانستم تو را ببینم اسکارلت، خیلی خوشحالم، اقای کولتون گفت که تو ممکن است بیایی. من هم به محض اینکه توانستم امدم."
لبخند اندوهناکی بر لب داشت. "هر دو مان می دانیم که من در کار تجارت استعداد زیادی ندارم، عزیزم به همین دلیل، نظر من هم ان قدر هم مهم نیست، ولی می خواهم بگویم اگر تو واقعا اینجا داری یک فروشگاه دیگر می سازی، احتمالا کار اشتباهی نمی کنی."
چه دارد می گوید؟ اوه... البته، می دانم، این کولتون چه باهوش است، بهانه ای برای حضور من در اینجا جور کرده.
دوباره حواسش را متوجه اشلی کرد.
"... و من شنیده ام که احتمال دارد جاده ای هم به اینجا بکشند، تعجب اور نیست که اتلانتا این طور دارد بزرگ می شود؟"
اشلی قوی تر به نظر می رسید. از رنج های زندگی خسته بود ولی می توانست تحمل کند. اسکارلت از ته دل ارزو کرد که تغییر حالت اشلی به این معنی باشد که کار الوارفروشی رونق گرفته است. چقدر خوب می شد که چوب بری هم به کار می افتاد، اگر کار چوب بری همین طور راکد می ماند خیلی ناراحت می شد و اشلی را نمی بخشید.
اشلی با نگرانی به چهر ه کشیده او نگریست: خسته به نظر می رسی، عزیزم. ایا همه چیز کاملا مرتبه؟
می خواست سرش را روی سینه اشلی بگذارد و بگرید و بگوید هیچ چیز مرتب نیست. اما خندید. "اوه اشلی، احمق نباش چیزی نیست. دیشب تا دیر وقت مهمانی بودم، همین. تو باید با حالت زن ها خوب اشنا باشی."
بعد در دل گفت بگذار ایندیا و دوستان پست و فرومایه اش بدانند که من هنوز هم به مهمانی دعوت می شوم.
اشلی توضیح او را بدون چون و چرا پذیرفت و درباره خانه هایی که جو کولتون می ساخت صحبت کرد. فکر می کرد اسکارلت چیزی در این باره نمی داند، در حالی که اسکارلت حتی می دانست برای هر کدام چند میخ مصرف می شود.
"ساختمان های خوبی هستند. با اثاثیه کمی هم می شود انها را به راحتی مبله کرد، ساختن خونه های کوچک این روزها که همه فرصت طلب شدن و به جز پول پرستی فکر دیگری ندارند، چیزی بود که من اصلا فکرش را نمی کردم. این ثابت می کنه که ارزش های قدیمی هنوز سر جایش هستند. من واقعا افتخار می کنم که در یک چنین کاری شرکت دارم. می دانی اسکارلت،کولتون می خواهد الوار ها را من تهیه کنم."
اسکارلت با لحن تعجب اوری گفت: چه خوب اشلی، خیلی عالیه.
اسکارلت واقعا خوشحال بود که فکر کمک کردن به اشلی حالا دیگر عملی شده است و بعد از اینکه به طور خصوصی با کولتون صحبت کرد با خود اندیشد، قرار نبود خودش هم درگیر این کار بشود.
کولتون گفته بود اشلی اظهار علاقه کرده است هر روز یک دو ساعت در محل ساختمان حاضر شود. قصد اسکارلت این بود که کمک مالی کند، نه اینکه برایش یک سرگرمی فراهم اورد، حالا دیگر نمی توانست خودش از نزدیک بر کارها نظارت داشته باشد. مگر روز های یکشنبه، وقتی که کار تعطیل بود.
مسافرت هفتگی به محل خانه سازی کم کم برایش ازاردهنده شد. وقتی الوار های تمیز و صاف را که اسکارلت خانه ها را تشکیل می داد می دید، دیگر درباره اشلی فکر نمی کرد. بعد دیوارها و طبقات ساخته شدند و خانه ها بالا می رفت. با قلبی پر شوق در میان مصالح و ابزاری که روی زمین چیده شده بود، راه می رفت، چقدر دوست داشت خودش هم بخشی از کار باشد، صدای چکش را بشنود و از نزدیک پیشرفت و فعالیت گروه ساختمانی راببیند. دوست داشت که سرش شلوغ باشد
فقط باید تا تابستان صبر کنم. کلمات را مثل دعا بیان می کرد، گویی تمام زندگی اش همین بود: بعد، رت می اید. می توانم همه چیز را به او بگویم، او تنها کسی است که نگران من است. وقتی بداند اوضاع چقدر بد است مثل دیگران مرا نمی راند، مرا غمگین نمی کند. کجا اشتباه کردم؟ مطمئن بودم اگر پول کافی داشته باشم خیالم راحت می شود، از این همه دغدغه نجات می یابم. حالا من ثروتمندم و بیشتر از گذشته احساس ترس و خطر می کنم.
اما وقش تابستان رسید، رت به خانه نیامد. حتی کلمه ای هم ننوشت. صبح ها بعد از اینکه سری به فروشگاه می زد با عجله به خانه باز می گشت، ممکن بود رت با قطار ظهر برسد. غروب ها بهترین لباسش را می پوشید، جواهراتش را اویزان می کرد و به انتظار می نشست، شاید رت بیاید. میز بلند و بزرگ در مقابلش گسترده بود و هر نوری را منعکس می کرد. برای اینکه بتواند سکوت را دور کند تا در خیالش صدای قدم های او را بشنود

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#34 | Posted: 31 Aug 2013 13:05
حتی کمتر توجه داشت که تابستان گذشته و پاییز اغاز شده است.
پانسی چاشت بعدازظهر را با سینی به اتاق خواب اورد. بعد از ناهار اسکارلت سعی کرده بود کمی بخوابد. خواب مقداری از اوقات بعد از ظهرش را پر می کرد و کمی به او ارامش می داد، ولی مانع از استراحتش در شب می شد.
"میل دارید قهوه ای برایتان بیاورم میس اسکارلت"
"نه، برو پانسی."
نامه ای که روی نامه های دیگر بود از توی سینی برداشت و باز کرد. نگاه سریعی به پانسی که مشغول جمع کردن لباس های او بود انداخت. چرا این دختر احمق از اتاق بیرون نمی رود.
نامه از سوالن بود. حتی به خودش زحمت نداد صفحات تا شده را از پاکت بیرون اورد. می دانست چه نوشته. باز هم شکایت ازشیطنت های الا، مثل اینکه خودش در بچگی جزو مقدسین بوده و هرگز شیطنت نمی کرده است و بعد از همه این شکایت ها، غر زدن در این مورد که درامد تارا چقدر کم است و اسکارلت چقدر ثروتمند. نامه را روی زمین انداخت. حوصله نداشت حالا ان را بخواند. شاید فردا می خواند... اوه، خدا را شکر پانسی رفته. تقریبا هوا تاریک شده. یک گیلاس، ان هم در غروب مساله ای نیست. وقتی دارم نامه ها را می خوانم یک کمی هم مزمزه می کنم.
بطری را که پشت جعبه های کلاه مخفی کرده بود تقریبا خالی بود. اسکارلت عصبانی شد. پانسی لعنتی، اگر در کار ارایش موهایم استاد نبود، اتشش می زدم باید این بصری را پانسی خورده باشد. یا یکی دیگر ازمستخدمین، فکر نمی کردم این همه خورده باشم. دو سه روز پیش ان را اینجا گذاشتم. مهم نیست. نامه ها را می برم پایین توی اتاق ناهارخوری. چه اهمیت دارد که مستخدمین مقداری را در تنگ ببینند؟ اینجا خانه من است، این هم تنگ من است و این هم من، هر کدام را بخواهم انتخاب می کنم. ربدوشامبرم کجاست؟ ها، اینجاست. چرا این تکمه ها این قدر سفت اند؟ یک عمر طول می کشد تا بپوشم؟
اسکارلت با عجله به اتاق ناهارخوری رفت، و دسته نامه ها را روی میز انداخت. تنگ را از روی میز کوچک کنار دیوار برداشت، گیلاسش را پر کرد، حس کرد تازه شده است. انگاه به طرف میز بزرگ رفت و روی صندلی نشست وقتی نامه ها را می خواند، مزمزه هم می کرد.
یک اگهی از جانب دندان پزشکی که وارد شهر شده بود. نه دندان هایش همه سالم بود نه، خیلی متشکرم. اگهی دیگر، درباره اوقات تحویل شیر. و... نمایشنامه جدیدی در سالن دوژیوه. اسکارلت نامه ها را به هم زد، یک نامه درست و حسابی هم تو اینها نیست؟ ناگهان در میان انها دستش به یک پاکت نازک پوست پیازی خورد که با خط خرچنگ قورباغه ادرس او را رویش نوشته بودند.
خاله اولالی
باقیمانده را نوشید و سر پاکت را باز کرد. همیشه از نامه های رسمی، نصیحت امیز و زهد فروشانه خاله اش تننقر داشت. ولی خاله اولالی در چارلزتون زندگی می کرد. ممکن بود خبری از رت داده باشد، اخر مادر رت دوست صمیمی خاله اولالی بود.
خاله اولالی پشت و روی کاغذ نازک را پر کرده بود. خط ها را کج نوشته بود به طوری که تقریبا در هم شده بودند. درباره تمام چیزهایی که به نظرش رسیده بود مفصلا صحبت کرده بود، حتی چیز های کوچک... پاییز زودرس و گرم... هر سال عین همین را تکرار می کرد... درد زانوی خاله پولین... اسکارلت تا انجایی که یادش بود زانوی خاله پولین همیشه درد می کرد...
ملاقات با خواهر اسکارلت، ماری ژوزف. اسکارلت چهره در هم کشد، نمی توانست خواهر کوچکش کارین را با نام مذهبیش صدا کند. حتی از هشت سال پیش که در صومعه چارلزتون مقیم شده بود.... جمع اوری اعانه برای ساختمان کلیسای صومعه با موفقیت روبه رو نشده بود، زیرا هیچ کس کمک نکرده بود... ایا اسکارلت نمی توانست کمک کند؟ اسکارلت مثل ترقه از جا در رفت. به خاله هایش کمک می کرد، حالا باید به کلیسا هم کمک کند. حسابی اخم کرد.
نام رت ناگهان از میان آن خطوط در هم و بر هم بیرون پرید.
واقعا بعد از این همه بدبختی و غم، دیدن بانوی محترمی مثل الینور باتلر چقدر خوشحال کننده است. رت هم درست مثل مادرش است، با محبت و خوش صحبت. صمیمیت و اخلاص او باعث شد کسانی که کارهای ناشایست اش را در جوانی به یاد دارند اکنون او را ببخشند، در واقع او گذشته خود را جبران کرده. من واقعا نمی فهمم همین طور هم خاله پولین، چرا تو انقدر دوست داری در ادامه کار تجارت اصرار داشته باش، اصلا چه نیازی داری که ان فروشگاه لعنتی را نگه داری؟ در گذشته من بارها به تو تذکر داده ام و همیشه دلم برایت سوخته است و تو هیچ وقت توجه نکردی و حرف مرا گوش ندادی و کارهایی کردی که مناسب یک بانوی محترم نیست.اما حالا وقتی این کارها باعث می شود تو جایی که باید باشی یعنی در کنار شوهرت نیستی، من احساس می کنم که وظیفه دارم یک بار دیگر به این موضوع ناخوشایند اشاره کنم.
اسکارات نامه را روی میز انداخت.پس رت این طور گفته! که من حاضر نیستم فروشگاه را رها کنم و با او به چارلزتو ن بروم. چه دروغگوی سیاه قلبی است. وقتی داشت می رفت، اسکارلت التماس کرده بود که او را هم همراه ببرد. چطور جرات کرده چنین چرندیاتی را پخش کند؟ وقتی اقای رت باتلر به خانه بر می گشت اسکارلت حرف های زیادی داشت که بزند، حرف های درست و حسابی.
دوباره به طرف میز کوچک رفت، چند قطره روی سطح براق میز ریخت. احتمالا انکار می کرد، پست کثیف. تصمیم داشت نامه

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#35 | Posted: 31 Aug 2013 13:05
خاله اولالی را نشانش دهد. بگذار بهترین دوست مادرش را دروغگو بخواند.
ناگهان خشمش ناپدید شد. احساس سرما کرد. می دانست که او چه خواهد گفت: ترجیح می دادی حقیقت را بگم؟ که تو را ترک کردم برای اینکه زندگی با تو قابل تحمل نبود؟
خجالت دارد. هر چیزی بهتر از ان زندگی بود. حتی تنهایی، حتی وقتی می نشست و انتظار بازگشتش را به خانه داشت.
چشمانش به دوران امد، حرکت خود را در ائینه ای که بالای میز نصب شده بود می دید. دستش را پایین اورد و گیلاس را روی میز گذاشت. به چشم های خود نگاه کرد. ناگهان از انچه می دید تکان خورد. ماه ها بود که خودش را در اینه ندیده بود. انچه را که این زن رنگ پریده و لاغر با چشمان گود افتاده با خود کرده بود، باور نمی کرد. گیسوانش چنان بود که گویی هفته ها شسته نشده بود.
چه بر سرش امده بود؟ بی اختیار دستش به طرف تنگ رفت. جواب سوالش این بود. دستش را عقب کشید و دید که دارد می لرزد. دست هایش به رعشه افتاده بود.
با خود زمزمه کرد:آه، خدای من.
دستش را به لبه میز گرفت که نیفتد و به تصویر خود نگاه کرد. دیوانه! چشمانش را بست، اشک بر گونه هایش فرو غلتید، اما با انگشتان لرزان صورتش را پاک کرد. می خواست بیشتر بخورد، هرگز چنین ولعی در زندگی اش حس نکرده بود. زبانش بیرون امد و دور لبانش را لیسید. دست راستش را به اراده خودش حرکت داد، گلوگاه تنگ بلوری را گرفت. به دستش نگاه کرد، گویی به غریبه ای تعلق داشت و به تنگ بلورین، که سطوح صافی روی ان دیده می شد، و چیزی که در ان بود و به او وعده رهایی می داد، نگاهش را از تصویر هولناک خود گرفت.
بعد نفس بلندی کشید و با تمام نیرویی که در خودش سراغ داشت، دستش را تاب داد. تنگ وقتی به اینه برخورد کرد نور های ابی، قرمز و ارغوانی پراکند.
برای یک لحظه اسکارلت دید که چهره اش چند تکه می شود. لبخند تکه تکه خود را که حکایت از پیروزی می کرد دید. تکه های نقره ای و قطعات ریز شیشه ناگهان همه جا پخش شده و روی میز ریخت. اینه از قابش جدا شد و پایین افتاد، صدایی مثل شلیک توپ برخاست و قطعات اینه روی میز و کف زمین پاشیده شد.
اسکارلت گریه می کرد و می دید و بر سر تصویر خرد شده خود فریاد می کشید: ترسو. ترسو! ترسو! قطعات ریز شیشه را که بازوها، گلو و صورتش را مجروح کرده بود احساس نمی کرد. طعمی شور در دهانش حس می کرد. زخم گونه اش را لمس کرد و با تعجب به انگشت خونی اش نگاه کرد.
به جایی که تصویرش قرار داشت خیره شد ولی رفته بود، تصویرش دیگر رفته بود. خندید، خنده ای ناهموار و مغشوش.
مستخدمین همگی به درون امدند، به سرسرا، همان جا که قبلا اینه ای وجود داشت. همه به هم چسبیده بودند، می ترسیدند جلو بیایند، با ترس به قامت لرزان اسکارلت نگاه می کردند. سرش را ناگهان به طرف انان برگرداند. پانسی با دیدن صورت خون الودش فریاد کشید.
اسکارلت به ارامی گفت: از اینجا بروید، دور شوید. حالم کاملا خوبه. بروید. می خواهم با خودم تنها باشم.
انان بدون یک کلمه حرف رفتند. چه می خواست و چه نمی خواست با خودش تنها بود، و چه زیاد و چه کم،کاری از دستش بر نی امد. رت به خانه نیامده بود، اینجا دیگر خانه او نبود. می دانست که رت از مدتها پیش، از قدم گذاشتن به این خانه امتناع می کرد. اسکارلت در تمام این مدت یک ترسو و احمق بود. تعجبی نداشت ان زن را که در اینه بود نمی شناخت. ترسو و احمق اسکارلت اوهارا نبود. اسکارلت اوهارا، آن طور که مردم می گفتند، غم هایش را خفه می کرد. اسکارلت اوهاوا پنهان نمی شد. اسکارلت اوهارا امید داشت. او با جهانی که می خواست ویرانش کند، رو به رو می شد و در کام خطر فرو می رفت تا آنچه را که می خواهد به دست آورد.
اسکارلت احساس تنفر کرد. به پایان راه رسیده بود، خودش را ویران کرده بود. دیگر بس است. موقع ان بود که زندگی اش را در دست هایش بگیرد. دیگر بس است. مجبور بود تنگ را بشکند.
تمام بدنش گریه می کرد، ولی اسکارلت توجهی نداشت. کارهای سخت تری را در زندگی اش انجام داده بود. از پس این کار هم بر می امد. مجبور بود. مشتش را در مقابل اینه شکسته تکان داد و گفت:
"حالا هفت سال بدبختی ات را برایم بیار لعنتی."
خنده جسورانه اش طنین افکند. مدتی به میز تکیه داد تا نیرویش را جمع کند. کارهای زیادی داشت. روی شیشه ها شروع به حرکت کرد، تکه های اینه زیر پاشنه هایش خرد می شد. به طرف در رفت و صدا زد:
"پانسی، می خوام موهامو بشویم."
اسکارلت از سر تا پا می لرزید ولی پاهایش او را به طرف پله ها می بردند. از پله ها بالا رفت. پوستم مثل مخمل راه راه شده. با صدای بلند این جمله را گفت" گلاب و گلیسیرین لازم دارم و یک عالمه لباس نو. میسیز ماری کارگر کمکی می اورد و همه را برایم می دوزد."
چند هفته طول کشید تا التهابش فرو نشست، سستی اش بر طرف شد و حالش رو به بهبودی رفت. می خواست قوی و زیبا باشد، دیگر وقتی برای هدر دادن نداشت. خیلی وقتش را هدر داده بود.
حال که رت به خانه بازنگشته بود، خودش باید نزد او به چارلزتون برود.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#36 | Posted: 31 Aug 2013 13:11 | Edited By: yemard1

فصل دوم
کشمکش های تند



قسمت۱۰

ناگهان تصمیم گرفت. زندگی اش به سرعت عوض شد، حالا هدفی داشت و تمام سعی اش ان بود که پیروز شود و به هدفش دست یابد. بعد فکر کرد که پس از ورود به چارلزتون چطور باید رت را به خانه برگرداند. دیگر باید اماده رفتن می شد.
میسیز ماری دست هایش را به علامت نفی بالا برد و اعلام کرد که دوختن این همه لباس در ظرف چند هفته غیر ممکن است. عمو هنری هامیلتون انگشتان را گره کرد و توضیح داد که چرا خواسته اسکارلت را رد می کند. مقابله انها در چشمان اسکارلت برقی به وجود اورد که لذت جنگ از ان استنباط می شد، ولی بالاخره پیروزی با اسکارلت بود. از اول نوامبر قرار شد عمو هنری سرپرستی مالی فروشگاه و رستوران کنار انبارهای راه اهن را بر عهده بگیرد، او تعهد کرد که تمام سود انها را یک راست به حساب جو کولتون واریز کند. در اتاق خواب اسکارلت غوغایی از رنگ و نوارهای رنگی برپا بود، لباس های تازه، کنار هم چیده شده بود تا بسته بندی شود.
اسکارلت هنوز لاغر بود. سایه ای کبود دور چشمانش را گرفته بود، گویی مشت خورده بودند، شب ها نمی خوابید و هنوز در برابر وسوسه رهایی که به او پیشنهاد می شد سخت ایستاده بود. ولی پیروز شده بود و اشتهای معمول خود را به دست اورده بود. صورتش تقریبا پر شده بود به طوری که وقتی می خندید طرفین لبانش چال می افتاد و به یک دختر زیبا شباهت داشت، از این بابت مطمئن بود.
وقت رفتن فرا رسید.
خداحافظ اتلانتا. وقتی قطار به ارامی از ایستگاه خارج شد اسکارلت زیر لب گفت، خداحافظ اتلانتا. مهم نیست که از من خوشت بیابد یا نه.
به خودش گفت این سرمایی که احساس می کنم ممکن است از جریان هوا باشد. حتی یک کم هم نمی ترسید. می رفت که اوقات خوشی را در چارلزتون بگذراند. مگر مردم نمی گویند که چارلزتون پر مهمانی ترین شهر سراسر جنوب است؟ هیچ مشکلی برای دعوت شدن به این مهمانی ها وجود نداشت. حالا پولین و خاله اولالی همه را می شناختند. همه چیز را درباره رت می دانستند، کجا زندگی می کند؟ چکارمی کند؟ هر کاری که می خواست بکند...
حالا هیچ نمی خواست راجع به این چیزها فکر کند. فکر کردن درباره این جور چیزها را به زمانی موکول کرد که در چارلزتون باشد. اگر الان فکرش را مشغول این مسائل می کرد ممکن بود عصبانی شود و تردید کند، او تصمیم گرفته بود، برود.
ای وای! تصور عصبی شدن چه احمقانه بود. اخر چارلزتون که اخر دنیا نیست، چرا باید عصبی شود، تونی فونتن هم به تگزاس رفته، یک هزار مایل دور از اینجا، درست به همان اسانی که سوار اسب بشوی و به دکاتور بروی. خودش هم قبلا درچارلزتون بوده. می داند کجا دارد می رود... معنی اش این نبود که از چارلزتون بدش می اید، وقتی به چارلزتون رفت خیلی جوان بود هفده سال بیشتر نداشت، بیوه ای جوان با یک بچه. وید هامپتون هنوز دندان در نیاورده بود. حدود دوازده سال پیش بود. حالا لابد همه چیز کاملا تغییر کرده. همه چیز می رفت همان طور که او می خواست بشود.
"پانسی برو به مامور قطار بگو بیاید اثاثیه ها را جابه جا کند. می خواهم نزدیک بخاری بشینم. از این پنجره سوز میاد."
در ایستگاه اگوستا که خط عوض کرد و سوار قطار کارولینای جنوبی شد تلگرافی برای خاله ها فرستاد:
با قطار ساعت چهار وارد. فقط یک مستخدم. دوستدار شما. اسکارلت.
در مورد تلگراف فکر کرده بود. فقط ده کلمه. در واقع دلش میخواست همه چیز برای خاله ها روشن باشد. رفتنش نمی باید به مخاطره می افتاد. یک مستخدم کافی بود. اولالی همیشه از او خواسته بود که به ملاقات انها بیاید اما میهمان نوازی هیچ وقت رسم شناخته شده ای نداشت، در جنوب هنوز کسی قوانین ان را نیاموخته بود. مایل نبود کاری کند، که خاله ها فکر کنند که قادر نیستند از او پذیرایی کنند. هرچه ساده تر بهتر. ممکن بود خاله خانم ها تلگرافی بفرستند و از پذیرایی او عذر بخواهند. اما او مسافرتش را اغاز کرده بود. به کاری که می کرد اطمینان داشت، نمی بایست فکر می کرد که دارد قمار می کند. به خانه خاله خانم ها وارد می شد و می باید از انجا به اجتماعات چارلزتون وارد شود. چارلزتون را دوست دارد.
***
تصمیمش را گرفته بود. همه چیز باید تغییر می کرد. تمام زندگی اش در حال تغییر بود. همیشه به خودش می گفت: به عقب نگاه نکن. حالا واقعا می خواست همین کار را بکند. زندگی گذشته را پشت سر گذاشته بود، وقایعی که هرکدام روی یک چرخ جداگانه دائما از او فاصله می گرفتند. امور تجارتی اش در دست عمو هنری بود، قول هایی که به ملانی داده بود تقریبا به طور کامل انجام گرفته بود و بچه هایش در تارا زندگی می کردند . برای اولین بار به طور مستقل از انچه که انجام می داد راضی بود، دیگر خود را ازاد احساس می کرد و هر کاری دلش می خواست انجام می داد. تصمیمش این بود که ثابت کند وقتی رت عشق او را باور نکرد اشتباه بزرگی مرتکب شده است. به خصوص می خواست رت به اشتباه خود پی ببرد. می خواست به او نشان دهد که در عشقش ثابت قدم بوده. خواهد بود. و ان وقت متاسف خواهد شد که او را ترک کرده است. ان وقت رت
دستش را به دور او حلقه می کند و انان برای همیشه خوشبخت خواهند زیست... حتی در چارلزتون، اگر او بخواهد.
در رویاهایش غرق بود و اصلا به مردی که در ایستگاه ریج ویل سوار قطار شده بود توجهی نداشت. مرد درکنار صندلی او ایستاده بود و با حرکت قطار تلوتلو می خورد. اسکارلت خودش را جمع و جور کرد تا مبادا ان مرد پایش را لگد کند. مرد لباس ابی ارتش شمال را بر تن داشت.
***

یک یانکی! اینجا چه می کرد؟ ان روزها رفته بودند و او می خواست برای همیشه ان حوادث را از یاد ببرد، ولی دیدن ان اونیفورم ابی رنگ دوباره همه چیز را زنده کرد. احساس ترس، وقتی که اتلانتا سقوط کرد، وحشیگری سربازان وقتی که به تارا تاختند، انبار مواد غذایی را غارت کردند و خانه را اتش زد ند. فوران خون سربازی که می خواست به او تجاوز کند و اسکارلت به ناچار او را هدف قرار داده بود... یورش ترس را در قلبش دوباره حس کرد و تقریبا فریاد کشید:
لعنتی ها، لعنتی ها، تمام جنوب را تقریبا نابود کردند. لعنت بر انها که باعث شدند احساس ترس و ناامیدی کند. از انان نفرت داشت.
***
نمی گذارم این افکار مرا اشفته کند، نمی گذارم. نمی توانم اجازه دهم چیزی مرا ناراحت کند، نه وقتی که باید بهترین وضع و حال را داشته باشم و برای دیدن چارلزتون و رت خودم را اماده نگه دارم. به این یانکی نگاه نمی کنم و گذشته را به یاد نمی اورم. حالا فقط روی آینده حساب می کنم. اسکارلت با عزم و اراده سرش را برگرداند و از پنجره بیرون را نگاه کرد، خانه های روستایی روی تپه ای بنا شده بود. درست شبیه جاده هایی که به اتلانتا می رفت. جاده هایی که خاک قرمز رنگ داشتند و در دو طرفشان درخت های کاج راست ایستاده بودند و مزارعی که بقایای درو هنوز در انها دیده می شد. با اینکه یک روز از مسافرتش می گذشت ولی با دیدن این مناظر احساس می کرد هنوز در اتلانتاست. در دلش به لوکوموتیو گفت، عجله کن ، عجله کن.
"میس اسکارلت، چارلزتون چه جوریه؟"
پانسی برای صدمین دفعه این سوال را می کرد. در بیرون افتاب داشت غروب می کرد و تاریکی فرو می افتاد.
اسکارلت برای صدمین بار جواب داد:
خیلی قشنگه، حتما خوشت میاد. و به چشم انداز بیرون اشاره کرد و ادامه داد: انجا را نگاه کن. اون درخت ها را می گم ، ببین چه چیزهای عجیبی از انها آویزانه.
پانسی دماغش را به شیشه پنجره چسباند: اووو، مثل ارواح می مونن، من از ارواح می ترسم، میس اسکارلت.
اسکارلت گفت، بچه نشو؟ ولی لرزید.
حرکت ارام و موج مانند باتلاق زیر پایشان در نور خاکستری، وهم اور و ترساننده بود. به زمین های پست رسیده بودند، نزدیک دریا و نزدیک چارلزتون. اسکارلت به ساعتش نگاه کرد. پنج و نیم. قطار دو ساعت تاخیر داشت. خاله ها در ایستگاه منتظر بودند، یقین داشت و امیدوار بود که ورودش با تاریکی هوا همراه نشود. احاس نااشنایی با تاریکی داشت.
ایستگاه وسیع چارلزتون روشنایی کمی داشت.
***
سرش را کمی بالا اورد تا خاله هایش را ببیند و یا لااقل درشکه ای را که برایش فرستاده بودند. ولی انچه می دید نه خاله ها بودند و نه درشکه چی، بلکه پنج شش نفر سرباز ابی پوشی که تفنگ هایشان را روی شانه انداخته بود ند.
پانسی دامن اسکارلت را کشید و با ترس گفت: میس اسکارلت همه جا پر از سربازه.
اسکارلت جواب داد: جوری رفتار کن مثل اینکه اصلا اینجا نیستند.کاری با تو ندارند. جنگ تقریبا ده ساله که تمام شده. بیا بریم.
بعد با لبخند از باربری که اثاثیه اورا تو چرخ دستی حمل می کرد پرسید: کجا می توانم کالسکه ای را که به استقبال من امده پیدا کنم؟
باربر انها را به خارج ایستگاه هدایت کرد ولی تنها وسیله ای که انجا دیده می شد یک گاری فکسنی با اسبی لاغر و مردنی بود. گاریچی مرد سیاهی بود که شباهت بسیاری به اسبش داشت.
قلب اسکارلت فرو ریخت. شاید خاله ها در شهر نباشند! شاید برای دیدن پدرشان به ساوانا رفته باشند. شاید هنوز تلگراف او در راهروی تاریک خانه انها افتاده باشد.
نفس عمیقی کشید. اهمیت نمی داد که چه اتفاقی افتاده، باید زود تراز ایستگاه و این سربازهای یانکی دور شود. اگر مجبور شدم پنجره را می شکنم و داخل می شوم. چرا نباید این کارو بکنم؟ خودم پولش را می دهم، همان طور که پول سقف را دادم، پول چیز های دیگر را می دهم. اسکارلت ماهانه برای خاله هایش پول حواله می کرد. انها تمام زندگی خود را در جنگ از دست داده بودند و اسکارلت مخارج انان را می پرداخت.
به باربر دستورداد: اثاثیه مرا بگذار توی ان گاری. به راننده بگو کمکت کند. من به باتری می روم .
کلمه باتری همان تاثیری راکه انتظارداشت به وجود اورد. باربر و راننده هر دو با احترام تمام بارها را در گاری گذاشتند. این محله

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#37 | Posted: 31 Aug 2013 13:16
هنوز بهترین محله چارلزتون بود، اسکارلت احساس راحتی کرد. اگر در یک محله کثیف ساکن شدم و رت این را می شنید خیلی بد می شد.
وقتی گاری مقابل خانه ایستاد، پولین و اولالی در را گشودند. نور طلایی رنگی از داخل خانه به پیاده رو تابید. و اسکارلت دوید تا در ان پناه گیرد.
وقتی کنار خاله هایش رسید، با خود فکر کرد که چقدر پیر شده اند. خاله پولین را تا حالا این قدر لاغر ندیده بودم. و خاله اولالی کی چاق شده؟ شبیه بالونی شده که رویش موهای خاکستری کاشته باشند.
اولالی با فریاد گفت: نگاهش کن، چقدر عوض شدی اسکارلت، به سختی می شود تو را شناخت.
اسکارلت این حرف را قبول نداشت مطمئنا خیلی پیر نشده بود. شده بود؟
به زور لبخند زد و خاله ها را در اغوش کشید. اولالی با حرارت گفت: به اسکارلت نگاه کن خواهر دارد یواش یواش شکل الن می شود.
پولین با صدای بلندی هوا را به بینی کشید: الن هیچ وقت به این لاغری نبود خواهر، خودت خوب می د نی. بعد بازوی اسکارلت را گرفت و از اولالی دورش کرد." شباهت زیادی داره. "
اسکارلت این بار با خوشحالی لبخند زد. این بهترین تعریفی بود که از کسی می شنید.
خاله ها برسرخوابیدن پانسی در اتاق مستخدمین و بردن چمدان های اسکارلت به اتاق خواب او با هم بگو مگو می کردند. اولالی به اسکارلت گفت: تو دست نزن عزیزم، دلم نمی خواد حتی یک انگشتت را هم تکان دهی.
اسکارلت به دور از جنجال انان با خیال راحت روی کاناپه، در اتاق نشیمن نشست. حالا که بالاخره به چارلزتون رسیده بود ان نیروی تب الودی که او را وادار به این کار کرده بود دیگر وجود نداشت، گویی بخار شده بود، خاله هایش حق داشتند. او خسته شده و ازهم پاشیده بود.
وقت شام گیج بود و چرت می زد. هر دو خاله ها صدای ارامی داشتند، با لهجه مخصوص دشت نشینان ان ناحیه ، صداها را می کشیدند و حروف را در هم ادا می کردند. اگرچه ارام حرف می زدند و ادب را رعایت می کردند ولی معلوم بود که با همه چیز مخالفند، صدایشان خواب اور بود. چیزی نمی گفتند که توجه اسکارلت را جلب کند. به محض ورود به خانه ، انچه را که باید می فهمید، فهمیده بود. رت در خانه مادرش زندگی می کرد ولی اکنون در شهر نبود.
پولین عبوسانه گفت: به شمال رفته.
اولالی به او تذکر داد: ولی رفتنش دلیل داشت، خواهر الن در فیلادلفیاس، رفته تا بلکه ظرف های نقره ای را که جزو ارثیه خانوادگی اش بوده و یانکی ها دزدیدند را پیدا کند و بخرد.
پولین نرم شد: آدم وقتی می بیند او چقدر وفادار است و خوشحالی مادرش را می خواهد و سعی می کند اشیاء گمشده او را دوباره پیدا کند، خوشحال می شود.
این بار اولالی انتقاد کرد: اگر از من می پرسی: می گویم این وفاداری را زودتر باید نشان می داد، خیلی زود تر.
اسکارلت نپرسید چرا با افکار خود سرگرم بود. فکر می کرد چه می شد اگر زود تر به رختخواب می رفت. امشب بی خوابی نخواهد داشت، در این باره مطمئن بود.
درست می گفت ، حالا که زندگی را در دست هایش گرفته بود و می رفت که هرچه را ارزو داشت به دست اورد، می توانست مثل یک بچه بخوابد. صبح روز بعد با راحتی خیالی که از سال ها پیشی در خود سراغ نداشت، از جا برخاست. در خانه خاله هایش از او به گرمی استقبال شده بود، دیگر مانند اتلانتا مطرود و تنها نبود و حتی دیگر درباره حرف هایی که می خواست به رت بزند فکر نمی کرد. می توانست تا رت از فیلادلفیا برگردد، استراحت کند و کمتر به افکار ناراحت کننده بپردازد.
خاله اولالی قبل از اینکه اسکارلت اولین لقمه صبحانه را در دهان بگذارد چرخ او را پنچر کرد: می دانم که چقدر مشتاقی تا کارین را ببینی، ولی عزیزم فقط روزهای سه شنبه و شنبه می توانیم به ملاقاتش برویم ، برای امروز نقشه دیگه ای داریم.
کارین! اسکارلت لب هایش را به هم فشرد. اصلا مایل نبود این خائن را ببیند. سهم خودش را از تارا بخشید، مثل اینکه اصلا وارث انجا نبود... اما به خاله ها چه بگوید؟ انها هیچ وقت درک نمی کنند که چگونه ممکن است جان یک خواهر برای خواهر دیگرش در برود؟ اخر انها با هم زندگی می کنند و خیلی به هم نزدیک اند. مجبورم وانمود کنم که خیلی دلم می خواهد کارین را ببینم و موقع رفتن سر درد بگیرم.
ناگهان از انچه که پولین گفت سرش گیج رفت و بی اختیار روی شانه اش افتاد" ... ما سوزی خدمتکارمان را با یک یادداشت به خانه الینور باتلر فرستادیم. امروز صبح به اش خبر دادیم. ظرف کره را پیش کشید. "ممکنه ان مربا را بدهی، اسکارلت؟" دست اسکارلت ناخوداگاه به ظرف مربا رسید و به ان برخورد کرد و روی میز ریخت.
مادر رت. هنوز برای دیدن مادر رت امادگی نداشت. فقط یک بار در گذشته الینور باتلر را دیده بود، در مراسم تدفین بونی، چیزی از او به یاد نداشت به جز این که خانم باتلر زنی بلند قد، باوقار و کم حرف بود. می دانم که مجبورم به ملاقات او بروم، ولی نه حالا، هنوز نه. امادگی ندارم. قلبش به شدت می زد و دستمال سفره اش را محکم روی رومیزی کلفت می کشید.
پولین گفت: اسکارلت عزیزم این قدر دستمال سفره را روی رومیزی نکش. و دستش را روی دست اسکارلت گذاشت، اسکارلت دستش را عقب کشید. چطور می تواند در چنین موقعیتی نگران این رومیزی کهنه باشد؟
اسکارلت معذرت خواست: متاسفم خاله جان.
"عیبی ندارد عزیزم ، فقط داشتی سوراخش می کردی. از چیزهای خوبی که برایمان مانده یکیش همین است..."
اسکارلت دندان هایش را روی هم فشار داد. می خواست فریاد بزند: یک رومیزی چه اهمیتی داشت وقتی مجبور بود با مادری روبه رو شود که رت تا ان حد او را می پرستید؟ اگر رت واقعیت را به او گفته باشد چه؟ اگر گفته باشد که چرا از اتلانتا بیرون امده و خانه خود را ترک کرده ، چه؟ با صدایی که از قعر گلویش خارج می شد گفت: بهتره برم لباس مناسبی انتخاب کنم. پانی باید لباس راکه می خواهم بپوشم اطو کند.
دلش می خواست فورا خاله هایش را ترک کند. باید به خودش می رسید و کمی در تنهایی فکرمی کرد.
"به سوزی می گم فورا اطو را داغ کند." خاله اولالی زنگ نقره ای راکه دم دستش بود به صدا در اورد و ادامه داد: بهتره قبل از هر کار دیگری این رومیزی را بشوید. چه لکه بزرگی.
پولین گفت: صبرکن خواهر، من هنوز صبحانه ام را تمام نکردم. حتما انتظار داری اجازه بدم صبحانه ام سرد بشود و خانم بیاد همه چیز را جمع کند.
اسکارلت فورا به اتاقش رفت

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#38 | Posted: 31 Aug 2013 13:17
پولین گفت: لازم نیست شنل پوست خز بپوشی اسکارلت.
اولالی هم دنباله اش را گرفت: واقعا لازم نیست، در چارلزتون زمستان های زیادی نداریم. من اگر احساس سرما نکنم حتی این شال را هم برنمی دارم.
اسکارلت شنل را به پانسی داد. اگر اولالی می خواست که او حتی سرما هم بخورد، مجبور بود اطاعت کند. خاله هایش باید او را با یک احمق اشتباه کرده باشند. می دانست که چرا انها نمی خواهند بالاپوش پوست خز روی دوشش بیاندازند. انها هم مثل پیر زنان بیوه اتلانتا بودند. ادم باید لباس های ژنده بپوشد تا در نظر انها قابل احترام جلوه کند. متوجه شد که اولالی به کلاه پردار زیبای او نگاه می کند و بی اختیار دندان هایش را روی هم فشار می دهد. اگر مجبور بود با مادر رت روبه رو شود چه بهتر که اراسته باشد
اولالی رضایت داد و گفت: خوب برویم دیگر. سوزی در را باز کرد، اسکارلت به دنبال خاله هایش از خانه خارج شد. به محضر اینکه قدم بیرون گذاشت چند نفس عمیق کشید. هوا مثل ماه می بود، نه نوامبر. صدف های کوچکی که روی زمین دیده می شد نور گرم خورشید را منعکس می کردند و اسکارلت ان انعکاس را روی صورت و چشمانش حس می کرد. "اوه خاله جان این خیلی خوبه ولی چشم را می زند. امیدوارم کالسکه شما سایه بان داشته باشد. "
خاله ها خندیدند. اولالی گفت: کوچولوی عزیز، اینجا در چارلزتون هیچ کس سوار کالسکه نمی شود. مگر سالی بروتون. پیاده می رویم، مثل همه. پولین گفت: کالسکه که هست خواهر، شرخرها همه کالسکه دارند.
اولالی جواب داد: البته به زحمت می توانیم بگوییم که شرخرها ادمند، خواهر، شرف ندارند، وگرنه شرخر نمی شدند.
پولین دوباره دماغش را با صدای بلنه بالا کشید و موافقت خود را اعلام کرد: لاشخورند.
اولالی هم تصدیق کرد: اره، لاشخور.
دوباره هر دو با هم خندیدند، اسکارلت هم با انها خندید. ان روز زیبا او را ارامتر و خوشحال تر کرده بود. در چنین روز زیبایی نباید مشکلی پیش بیاید. احتمالا همه چیز خوب خواهد بود. ناگهان علاقه ای نسبت به خاله هایش احساس کرد، حتی به دعواهای احمقانه انها. به دنبال انان در ان خیابان خلوت قدم بر می داشت، از جلوی خانه ای گذشت. در انتهای خیابان چند پله کوتاه انها را به گردشگاهی وسیع رسانید. ناگهان نسیمی وزید و پرهای رنگین کلاهش را تکان داد و اسکارلت طعم شوری روی لب هایش احساس کرد.
اسکارلت گفت: اوه خدای من. چه عالی.
در مقابل او اب های سبزرنگ چارلزتونی تا افق ادامه داشت. در طرف چپ پرچم ها روی دکل بلند کشتی ها تکان می خوردند و در طرف راست چشم انداز درخت های بلند جزیره ای کوچک دیده می شد. خورشید بر سر موج ها می تابید و سفیدی کف ها را دو چندان می کرد. سه مرغ دریایی سفید در دل اسمان ابی پرواز می کردند و گاهی به طرف اب سرازیر می شدند و از نزدیک امواج می گذشتند. پروازشان گویی به یک بازی شبیه بود، سبک و ازاد. نسیم شور و شیرین به گردنش خورد.
کار درستی کرده بود که به چارلزتون امده بود، حالا دیگر یقین داشت. به طرف خاله هایش برگشت. "روزقشنگیه." گردشگاه خیلی وسیع بود. انها شانه به شانه هم راه می رفتند. با دو نفر برخورد کردند. ابتدا با پیر مرد محترمی که یک کت بلند از مد افتاده به تن داشت و کلاهی از پوست سگ ابی به سر و بعد با زنی که پسری لاغر همراهش بود. پسرک وقتی حرف می زد قرمز می شد. هر دو دفعه خاله ها ایستادند و اسکارلت را معرفی کردند: ... خواهر زاده ما اهل اتلانتا. مادر او خواهر ما بود، الن. با پسر الینور باتلر رت ازدواج کرده. پیر مرد محترم خم شد و دست اسکارلت را بوسید. زن هم پسرش را معرفی کرد، پسر کوچک چنان محو اسکارلت شده بود که گویی برق اسمانی بر او فرود امده. هر دقیقه که می گذشت روز در نظر اسکارلت زیبا تر می شد. بعد نگاهش به چند مرد افتاد که با اونیفورم های ابی پیش می ایند.
قدم های اسکارلت سست شد، بازوی خاله اش را گرفت، و به ارامی گفت: خاله جان سربازهای یانکی دارند می ایند طرف ما.
پولین به ارامی گفت: به راه رفتن ادامه بده اونا مجبورند از سر راه ما کنار بروند.
اسکارلت با تعجب به خاله اش نگاه کرد. کی فکر می کرد خاله به این لاغری این قدر شجاع باشد. قلبش ان چنان بلند می زد که فکر می کرد یانکی ها صدایش را می شنوند، ولی پا به پای خاله ها پیش می رفت.
ان سه نفر، جمع یانکیها را شکافتند و از میان دود توتون که از پیپ های فلزی شان بیرون می امد عبور کردند. پولین و اولالی بدون اعتنا گذشتند، گویی انجا حضور ندارد. اسکارلت سرش را بالا گرفت و حالت جدی انها را تقلید کرد.
در همان نزدیکی یک دسته موزیک اهنگ "اوه، سوزانا" را می نواخت. خاله ها سرعتشان را بیشتر کردند و حرکتشان را با ریتم موسیقی هم اهنگ کردند. ولی اسکارلت حس می کرد پاهایش مثل سرب سنگین شده. به خودش گفت:ترسو ولی دلش هنوز می لرزید.
"این یانکی های لعنتی، تو چارلزتون چکارمی کنند؟ چرا این قدر زیادند؟"
"عجیبه اسکارلت، نمی دانستی؟ چارلزتون هنوز در اشغال نظامیه. مثل اینکه نمی خواهند هیچ وقت از اینجا بروند. انها از ما بدشان میاد چون فورت سامتر را گرفتیم و از ان بر علیه ناوگانشان استفاده کردیم."
و خاله پولین اضافه کرد:و خدا می داند چقدر اسیر. حسی از افتخار و غرور در صورت دو خاله پیر موج می زد.
اسکارلت با خود گفت: خدای من. چه کرده بود؟ درست به وسط افراد دشمن رفته بود. معنای حکومت نظامی را می دانست: درماندگی و خشم، ترس از مصادره اموال ، زندان و اعدام به اتهام قانونی شکنی. حکومت نظامی قدرت فراوان داشت. اسکارلت پنج سال نا ارام و پر وحشت را در چنین فضایی زندگی کرده بود. چطور می توانست تا این حد دیوانه باشد و دوباره خود را زیر چکمه های این حکومت بیاندازد؟
خاله پولین گفت: لااقل دسته موزیک خوبی دارند. بیا اسکارلت، خانه باتلر همان است که تازه رنگ شده.
اولالی گفت: خوش به حال الینورکه چنین پسر قدرشناسی دارد. رت واقعا مادرش را می پرستد.
اسکارلت به خانه خیره شد. خانه که نبود عمارت چند طبقه بزرگی بود با ستون های سنگی براق که یک صد پا بلندی داشتند تا سقفی را که روی ان عمارت اجری بزرگ بود نگه دارند.
اسکارلت در زانوهایش احساس ضعف کرد. نمی توانست قدم به درون بگذارد، نمی توانست. هرگز چنین مکان بزرگ و احساس برانگیزی را ندیده بود. چطور می توانست کلماتی راکه می خواست به این زن بگوید پیدا کند؟ به زنی که در چنین شکوهی زندگی می کند، به زنی که می توانست با یک کلمه که به رت می گوید تمام امید اسکارلت را نابود کند. دست خاله پولین که در بازویش بود به سرعت او را به ان سوی خیابان هل داد.
"مثل اینکه یک بانجو در پاهای من کار گذاشته اند..." خاله پولین با صدای بمی که از ان بم تر وجود نداشت شعر اوه ، سوزانا را زمزمه می کرد. اسکارلت خودش را به او سپرد، مثل کسی که در خواب راه می رود. بالاخره خود را جلوی در اتاق دید که داشت به زنی بلند قامت و با وقار می نگریست که گیسوان سفیدش مانند تاجی بالای صورت دوست داشتنی اش قرار داشت.
اولالی گفت: الینور عزیز.
خانم باتلر گفت: اسکارلت را اوردی؟ فرزند عزیز من، اسکارلت ، چه رنگ پریده به نظر می رسی. دست روی شانه های اسکارلت گذاشت و خم شد تا گونه او را ببوسد.
اسکارلت چشمانش را بست. عطر سستی اور گل شاه پسند که از لباس ابریشمی و گیسوان الینور باتلر بیرون می ریخت او را در خود گرفت. این همان عطر بود که همیشه از الن اوهارا می تراوید، عطری بود که به اسکارلت ارامش می داد، رایحه ای بود که سلامت، عشق و زندگی را قبل از جنگ، در یادش زنده می کرد.
بی اختیار اشک در چشمانش جمع شد.
"خوب خوب عزیزم چیزی نیست عزیزم، چیزی نیست. هرچه بوده تمام شده تو بالاخره به خانه امدی. برای امدنت دقیقه شماری می کردم."
دستش را دور عروسش حلقه کرد و او را به خود چسباند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#39 | Posted: 2 Sep 2013 03:44

قسمت۱۱

الینور باتلر یک بانوی جنوبی بود. صدایی ارام و نرم و حرکاتی متین و زیبا، حکایت از قدرتی بزرگ وکفایتی بی تردید داشت. بانوانی این چنین از همان روز تولد تربیت می شدند که خوش لباس، احساساتی و خوش سخن باشند، تربیت می شدند تا درماندگان انان را پناه خود بدانند. تربیت می شدند تا مسئولیت های یک خانه بزرگ و اغلب شلوغ و پر سر و صدا را بر عهده بگیرند و در همان حال که مشغول گلدوزی روی پیراهن ابریشمی خود بودند اداره مستخدمین، اشپزخانه، اتاق ها و باغ را در دست داشت باشند.
بعد از جنگ، هنگامی که اوضاع سخت، باعث شد کارکنان و مستخدمین خانه از سی چهل نفر به یک یا دو نفر برسد کار زنان بیشتر شد ولی انتظار ها در همان حد باقی ماند. شوهران و فرزندان می خواستند اوضاع به همان ترتیب قبل باقی باشد. از این رو فشار بر این بانوان افزایش یافت. خانه های فرو ریخته و خراب باز هم باید مقدم میهانان را گرامی می داشت، پناهگاه خانواده های دیگر می بود، پنجره هایش باد برق می زد و ظروف برنجی می درخشید. گذشته از ان بانوان باید خود را می اراستند و با فراغ بال خود را زیباتر می کردند. بانوان جنوب تقریبا همه همین کار را می کردند.
الینور با کلمات ارام و چای معطر تشویش اسکارلت را تسکین داد، خاله پولین را با این پرسش که نظرش درباره میز تحریر جدید چیست خوشحال کرد و از اولالی خواست تا نظرش را درباره کیک تازه ای که پخته است بگوید به خصوص در مورد مقدار وانیل.
همین طور در گوش مانیگو مردی که پیشخدمت مخصوص او بود زمزمه کرد و به او دستور داد تا سیلی را بفرستد و با کمک پانسی اسباب و لوازم اسکارلت را از منزل خاله هایش بیاورد و دراتاقی که به باغ مشرف بود و رت در ان می خوابید جای دهد.
در کمتر از ده دقیقه تمام ان چیزهایی که در مقابل اسکارلت ایستاده بودند و احساس او را می ازردند و زندگی اسوده او را در زیر سقف الینور باتلر به مخاطره می انداختند از میان رفت. اسکارلت دوباره احساس دوران دوشیزگی خود را به دست اورد، حس کرد از تمام خطرها رها شده، حس کرد در پناه عشقی مادرانه و قدرتمند قرار گرفته است.
با نگاهی تحسین امیز از میان چشمان اشک الود خود به الینور باتلر می نگریست. این همان چیزی بود که می خواست باشد، همان چیزی بود که همیشه قصد داشت باشد، بانویی مثل مادرش، مثل الینور باتلر. الن اوهارا به او اموخته بود که یک بانو باشد، از اسکارلت انتظارداشت، از او می خواست. حالا من هم می توانم یک بانو باشم. می توانم اشتباهاتی که تا به حال کرده ام جبران کنم. می توانم کاری کنم که مادرم به من افتخار کند.
وقتی بچه بود مامی بهشت را برایش تصویر می کرد؟ سرزمینی پر از ابر، مثل پری بزرگ که فرشتگان روی ان استراحت می کردند و از شکاف هایی که در ابرها پدید می امد به پایین می نگریستند و امد و رفت زمینیان را می دیدند و سرگرم می شدند. از وقتی که مادرش مرده بود همیشه با همان احساس کودکانه تصور می کرد مادرش از شکاف ابرها او را می نگرد و برایش نگران است،
در دل به مادرش قول داد، سعی می کنم دیگر خوب باشم. سخنان لطیف و مهربانی الینور ترس راکه از دیدن یانکی ها بر او چیره شده بود از میان برد. ترس او حتی وقتی بدون خبر و با شوق فراوان به سوی رت، به چارلزتون می امد از بین رفته بود. حالااحساس سلامت، عشق و شکست ناپذیری می کرد. می توانست هرکاری بکند، همه کار. و می خواست. می خواست دوباره عشق رت را به دست اورد. می خواست همان بانویی باشد که الن می گفت. می خواست همه او را تحسین کنند، احترام کنند و بپرستند. و هرگز نمی خواست که دوباره تنها باشد.
وقتی پولین اخرین کشوی زیبا، ظریف و عاجدار میز تحریر را که با چوب گل سرخ ساخته شده بود بست و اولالی اخرین تکه کیک را بلعید، الینور باتلر ایستاد و اسکارلت را به اغوش کشید: مجبورم امروز صبح کفش هایم را از کفاشی بگیرم. اسکارلت را با خودم می برم و خیابان کینگ را نشانش می دهم. فکرمی کنم ما زن ها تا وقتی مغازه های یک شهر را نشناسیم نمی توانیم قبول کنیم که باید در ان زندگی کنیم. شما هم با ما می ا یید؟
به خاطر راحتی اسکارلت خاله ها دعوت را نپذیرفتند. اسکارلت هم می خواست خانم باتلر فقط مال او باشد.
رفتن به فروشگاه های چارلزتون، ان هم با پای پیاده در ان افتاب روشن و مطبوع زمستانی واقعا لذت داشت. خیابان کینگ روح نواز و دلگشا بود. مغازه ها چسبیده و تنگ هم بودند؛ مواد غذایی ، ابزار، چکمه، توتون و سیگار، کلاه، جواهرات، چینی، بذر، دارو، شراب، کتاب، دستکش، شیرینی ؛ هر چیز و همه چیز برای خرید در خیابان کینگ یافت می شد. انبوهی از خریداران در هم می لولیدند. درشکه های سریع و کالسکه های رو باز، سورچی ها و سرنشینان دائما رفت و امد می کردند. چارلزتون جایی نبود که کسی از ان دلتنگ شود یا بترسد. خیلی بزرگ تر از اتلانتا بود. هیچ نشانی از هراس در ان دیده نمی شد
ولی مادر رت طوری رفتار می کرد که گویی از این حد رنگ و هیجان و غوغای تجارت خوشحال نیست. از جلوی مغازه هایی که ویترین هایشان مملو از پر شتر مرغ و بادبزن های رنگی بود، بدون اینکه حتی نگاهی به انها بیاندازد عبور می کرد. ازخیابان رد می شد بدون اینکه از سرنشینان کالسکه هایی که به خاطر او می ایستادند تشکر کند.
اسکارلت حرف خاله هایش را به یاد اورد: در چارلزتون کالسکه ای نیست مگر انها که به یانکی ها، شرخرها و ادم های پست و فرومایه تعلق داشت. ناگهان در وجودش احساس خشمی سوزنده نسبت به لاشخورهایی که از جنوب شکست خورده و ویران، تغذیه می کردند و چاق می شدند، دوید. با خانم باتلر وارد مغازه چکمه فروشی شد. صاحب مغازه فورا دستیار جوان خود را به استقبال مشتری خوش لباس فرستاد. این صحنه برای اسکارلت شادی اور بود، چقدر خوب است ادم عضو یک خانواده قدیمی چارلزتون باشد. مشتاقانه ارزو کرد کاش خانم مری ودر و خانم الینک هم اینجا بودند و او را می دیدند.
الینورگفت: قرار بود بیام چکمه ها را ببرم اقای براکستون، راستی عروسم را هم با خودم اوردم، می خواهم بداند که برای بهترین کفش و بهترین سرویس باید کجا بیاد، اسکارلت عزیزم، اقای براکستون همان طور که در تمام این سال ها به من لطف داشت به تو هم خواهد داشت. اقای براکستون محترمانه خم شد: برای من افتخار بزرگیه، مادام.
اسکارلت با اراستگی خاصی گفت: حال شما چطور است اقای براکستون و متشکرم، به نظرم من هم امروز باید یک جفت چکمه از شما بخرم.
دامنش را چند اینچ بالا زد و چکمه های چرمی و بسیار ظریف خود را نشان داد و با غرور ادامه داد: یک چیزی که مناسب پیاده روی باشد.
تصمیم نداشت با یکی از این اوباش های پست کالسکه سواری کند

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#40 | Posted: 2 Sep 2013 03:45

اقای براکتون دستمال تمیز و سفیدی از جیبش در اورد و غبار از صندلی ها گرفت: لطفا بفرمایید خانم ها ...
وقتی پشت پرده ای که در عقب مغازه بود پنهان شد، الینور سرش را نزدیک گوش اسکارلت اورد و اهسته گفت: وقتی جلو تو زانو می زند تا چکمه ها را پایت کند، درست به موهاش نگاه کن، سرش را با واکس کفش رنگ می کند.
اسکارلت دید که حرف خانم باتلر درست است، به سختی توانست از خنده خودداری کند، به خصوص وقتی که دید الینور با چشمانی سیاه و پر از شیطنت به او می نگرد. به محض اینکه مغازه را ترک کردند خنده اسکارلت شروع شد: شما قبلا نگفته بودید میس الینور، نزدیک بود ابروریزی کنم.
الینورخنده ظریفی کرد: خودت در اینده او را خوب خواهی شناخت. حالابیا برویم به اونسلو و یک بستنی بخوریم. یکی از گارسون ها بهترین مشروب قاچاق کارولینای جنوبی را درست می کند. تصمیم دارم یک گیلاس از این نوشابه ها و یک تکه کیک میوه سفارش بدم. بستنی اش هم عالیه.
"میس الینور!"
"عزیزم، اینجا خرید و فروش براندی ممنوعه ، پس عشاق و تجار چکار باید بکنند؟ ما هر کدام باید سعی خودمان را بکنیم، تازه بازار سیاه هم خودش هیجان مخصوصی دارد، تو این طور فکر نمی کنی؟ "
اسکارلت فکر کرد که نمی تواند حتی یک ذره هم رت را به خاطر دوست داشتن مادرش سرزنش کند.
الینور باتلر هم چنان اسکارلت را با زندگی مخفی شهر چارلزتون اشنا می کرد. با هم به پرده فروشی رفتند تا مقداری پارچه کتانی بخرند؛ ان زن بیچاره ای که پشت پیشخوان ایستاده، سوزنی در قلب شوهرش فرو کرد و او را کشت ولی قاضی رای داد که شوهرش مست بوده و خودش روی ان افتاده، مردم سال ها بود که جای مشت و لگد را روی بازو و سینه این زن بدبخت می دیدند؛ و به داروخانه برای خرید مقداری سرمه رفتند، مردکه بیچاره به شدت نزدیک بین است ، از یک فروشنده دوره گرد روزی یک ماهی عجیب و غریب که در الکل انداخته بود خرید. بدبخت فکر می کرد این یک پری دریایی کوچولو است، پول کلانی بالای ان داد. برای خرید داروی درست و حسابی هیچ وقت پیش این ادم نرو، همیشه به داروخانه خیابان براود برو نشانت خواهم داد.
اسکارلت دلش نمی خواست به این زودی به خانه برگردد. وقتی الینور باتلر قصد داشت بازگشت کند افسرده شد. به یاد نمی اورد تا به حال این همه تفریح کرده باشد؛ خواهش کرد که باز هم به چند مغازه دیگر سربزنند. ولی، خانم باتلر گفت: فکر می کنم شاید مجبور بشویم برای رفتن به مرکز شهر تراموا سوار شویم. من کمی خسته شدم. اسکارلت نگران شد. ایا رنگ پریذگی الینور از بیماری بود; یا پوست زنانی که پا به سن می گذارند اصلا همین جور است. اسکارلت دست مادر شوهرش را گرفت و او را در سوار شدن به تراموای قرمز و سبزکمک کرد و او را روی یکی ازصندلی ها که از ترکه بید بافته شده بود نشاند. اگر حادثه ناگواری برای او اتفاق می افتاد رت هرگز اسکارلت را نمی بخشید.
خودش هم خودش را نمی بخشید. همین که تراموای اسبی به ارامی در مسیر خودش به حرکت در امد، اسکارلت نگاهی از گوشه چشم به خانم باتلر انداخت، اما نشانه ای از ناراحتی در چهره اش ندید. الینور هم چنان با شور و ذوق درباره خرید و گشت و گذار دو نفره سخن می گفت: فردا به بازار می رویم، آنجا کسانی را که باید بشناسی می بینی. بازار یک جای سنتی برای به دست اوردن خبرهای تازه هم هست. روزنامه هیچ وقت چیزهای جالبی چاپ نمی کند.
تراموای اسبی تکانی خورد و به طرف چپ پیچید و ناگهان در تقاطع خیابان ایستاد، نفس اسکارلت برید، از پنجره به بیرون نگاه کرد سربازان ابی پوش را دید که تفنگ به دوش در ستونی طویل می گذشتند، اهسته گفت: یانکی ها.
خانم باتلر جهت نگاه اسکارلت را تعقیب کرد: بله، جورجیا مدتی است که از شرشون خلاص شده، این طور نیست؟ ولی ما خیلی وقت است که زیر سلطه اینها هستیم ولی توجهی نمی کنیم، اصلا به اشون کاری نداریم. فوریه گذشته ده سال شد. ادم تو این ده سال به همه چیز عادت می کند.
اسکارلت اهسته گفت: ولی من هرگز نمی توانم به ان عادت کنم، هرگز. صدایی ناگهان او را از جا پراند. بعدا فهمید ساعت بزرگی یک جا بالای سرشان، در همین اطراف زنگ می زند. تراموا به حرکت در امد، از چهار راه گذشت و به طرف راست پیچید.
خانم باتلر گفت: ساعت یک است، تعجبی ندارد که خسته شدم. صبح طولانی بود. پشت سر انها دینگ و دانگ ساعت پایان گرفت. صدای یک تک زنگ بلند به گوش رسید. خانم باتلر گفت: این تنها ساعت موجود در چارلزتونه که وقت را برای همه اعلام می کند. برج ساعت سنت مایکل، تولد و مرگ ما را اعلام می کند. همان طور که می گذشتند اسکارلت به خانه های بلند و باغ های محصور می نگریست. بدون استثنا، اثار جنگ روی انها دیده می شد. جای گلوله ها هنوز باقی بود و فقر همه جا به چشم می خورد رنگ های ترک خورده، تخته های میخ شده روی پنجره های درب و داغان که دیگر کنده می شد، شکستگی و زنگ زدگی بالکن ها و دروازه های مشبک اهنی کج و معوج. درخت هایی به ردیف دیده می شدند که تنه ای نحیف و لاغر داشتند انها به تازگی به جای درخت های کهنی که از توپ و تفنگ نابود شده یا شکسته بودند کاشته شده بود یانکی های لعنتی.
اما خورشید همچنان بر دستگیره صیقل خورده درها می تابید و انعکاسش به چشم می رسید و بوی گل و شکوفه از پشت حصار باغ ها به مشام می امد. اسکارلت اندیشید، این مردم چارلزتون چه زیرکند. تسلیم نمی شوند.
در ایستگاه اخر به خانم باتلر کمک کرد تا پیاده شود؛ اینجا اخر خیابان میتیگ بود. در مقابل انها پارکی بود با چمن های کوتاه شده و مرتب ، راهی که با صدف های ریز فرش شده بود، به محل مخصوص دسته موزیک می رسید که دایره شکل بود و سقفی هرمی داشت. بوی اب و نمک در مشامش می نشست. ان سوی پارک بندر قرار داشت. نسیم برگ های شمشیر مانند نخل ها را تکان می داد و خوشه خزه های اسپانیایی را که به دور بلوط های بلند پیچیده بودند به جنبش در می اورد. بچه ها روی چمن می دویدند و توپ بازی می کردند. مستخدمین و پرستارها روی نیمکت نشسته بودند و بچه ها را زیر نظر داشتند
گونه های خانم باتلر به سفیدی گراییده بود. گفت: اسکارلت امیدوارم مرا ببخشی، می دانم که نباید... ولی می خواهم خواهشی بکنم.
"چی شده میس الینور؟ حالتون خوب نیست؟ می خواهید بروم چیزی برایتان بیاورم؟ بیایید بنشینید."
"نه، نه ، حالم خوبه. فقط دیگر نمی توانم تحمل کنم... تو و رت ایا به بچه دیگری فکر کرده اید؟ می فهمم؛ شما می ترسید تجربه غم انگیزی که از بونی داشتید دوباره تکرار بشود..."
"یک بچه ..." صد ای اسکارلت شکست و سکوت کرد. ایا خانم باتلر فکر او را خوانده بود؟ رت باتلر دیوانه بچه ها بود، و اگر اسکارلت بچه ای برایش می اورد تا ابد او را دوست می داشت.
وقتی دوباره سخن گفت در صدایش نشانه ای از صداقت دیده می شد: میس الینور، در این دنیا، بیشتر از هر چیزی یک بچه می خواهم.
خانم باتلر گفت: خدا را شکر، من دوباره مادربزرگ می شوم. وقتی رت، بونی را پیش من اورد، همیشه تو بغل من بود، نمی توانستم او را تو بغلم نگیرم. می دانی، مارگارت، زن اون یکی پسرم، امروز او را می بینی. مارگارت بیچاره بچه دار نمی شود و رزماوی... خواهر رت... برایش خیلی ناراحتم، می ترسم کسی پیدا نشود با او عروسی کند.
ذهن اسکارلت به شدت به کار افتاد. تکه های مختلف خانواده رت را کنار هم چید و مفهوم هر کدام از انها را در نظر گرفت. رزماری می توانست برای او مشکلی باشد، پیردخترها همیشه نفرت انگیز و خطرناک هستند. اما برادر رت، اسمش چه بود؟ اه ، راس، اسمش همین بود. راس یک مرد بود و اسکارلت هرگز با مردان جذاب مثل او دردسری نداشت. مارگارت اجاق کور هم مایه نگرانی نبود. به نظر نمی رسید نفوذی روی رت داشت باشد. چه خوب ،کدام یک از انها مهم تر بودند؟ نظر کدامشان مهم بود؟ مادر رت، او بود که رت بسیار دوستش می داشت و حالا مادرش می خواست انها با هم باشند و بچه، یکی ، دو تا، یک دوجین. رت مجبور بود اسکارلت را نزد خود برگرداند.
فورا گونه خانم باتلر را بوسید: خیلی دلم بچه می خواهد، میس الینور. رت را قانع می کنیم ، هر دومان.
" مرا خیلی خوشحال کردی اسکارلت. حالا برویم خانه، از اینجا زیاد دور نیست. فکر می کنم قبل از غذا کمی استراحت کنم. کمیته من امروز بعد از ظهر تشکیل می شود. من به تو احتیاج دارم باید هوای مرا داشته باشی. امیدوارم تو هم کمی کمک کنی. اگر می توانی فقط چای را اماده کن. مارگارت هم میاد. البته نمی خواهم تو را وادار کنم ، فتط اگر دلت می خواهد، من خوشحال می شوم. با فروش کیک یا شرینی خانگی و کارای دستی برای بیوه ها و یتیم ها پول جمع می کنیم، مرکزی داریم به نام کنفدراسیون خانه."
ایا این زن های جنوبی همه مثل هم بودند؟ خدا می داند. درست مثل اتلانتا بود. همیشه این کنفدراسیون، ان کنفدراسیون. نمی توانستند حالا که دیگر جنگ تمام شده به زندگی خود بچسبند؟ شاید سرش درد می گرفت. قدم هایش کمی اهسته تر شد ولی دوباره حرکتش را تند کرد و شانه به شانه خانم باتلر قدم برداشت. نه، به جلسه کمیته می رفت. حتی اگر از او می خواستند کاری هم بر عهده می گرفت. هرگز تصمیم نداشت اشتباهاتی را که در اتلانتا کرده بود تکرار کند. تصمیم نداشت مطرود و تنها بشود حتی اگر مجبور می شد روی سینه بندش نقش ستاره و خط سوزن دوزی کند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites