تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته)

صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین »  
#61 | Posted: 2 Sep 2013 04:07

قسمت۱۸

اسکارلت صدا های کلفتی از بالای سر خود می شنید که با خنده های ریز پانسی همراه بود، سکوتی که هرگز بدتر از آن ندیده بود، در اتاقک موج می زد. بالاخره رت گفت: نیم میلیون سکه طلا.
" چه گفتی؟" باید اشتباه شنیده باشم. من انچه را که در قلبم بود گفتم و او جوابم را نداد.
" گفتم به ات نیم میلیون دلار طلا می دهم به شرطی که بروی. چه چیزی درچارلزتون می توانی پیدا کنی که از این بیشتر بیارزد.البته که این رشوه است، ولی رشوه خوبی است اسکارلت. قلب کوچک و حریصت احتمالا می تواند این گنج را به کوشش های احمقانه ای که برای نجات ازدواجمان می کنی ترجیح بدهد.اگر این را قبول کنی علاوه بر ان تمام مخارج خانه بزرگت را هم در خیابان پیچ تری می پردازم. تمام صورت حساب ها را هم پرداخت می کنم."
اسکارلت بی اختیار گفت: دیشب قول دادی برای عمو هنری پول می فرستی، امروز ..."
آرزو می کرد رت سکوت کند. احتیاج به فکر کردن داشت. آیا تمام انچه که کرده بود کوشش های احمقانه بود؟ چنین تعبیری را نمی پذیرفت.
رت به آرامی گفت:قول ها برای شکسته شدن هستند. در مورد پیشنهاد من، چه می گویی اسکارلت؟
"باید فکر کنم."
" پس فکر کن. من هم سیگارم را تمام می کنم. بعد می خواهم که جواب بدهی. اگر نمی دانی به ات می گویم که با این پول می توانی تمام اتاق های ان خانه وحشت انگیز را در خیابان پیچ تری پر کنی. و بعد فکر کن که این پول هزاران برابر پولی است که در تمام این سال ها جمع کردی. یک مرتبه یک همچین پولی مال تو می شود اسکارلت. بیش از انچه که بتوانی خرج کنی. تمام مخارج خانه را هم خودم پرداخت می کنم. حتی مقداری هم زمین به نامت می کنم."
اسکارلت با ناامیدی به فکرکردن پرداخت، مجبور بود راهی برای ماندن پیدا کند. نمی خواست فرار کند، نمی توانست، حتی به خاطر تمام پول های دنیا.
سیگار رت تمام شده بود. از جا برخاست و ان را بیرون انداخت و چند لحظه ساحل را نگاه کرد. آفتاب روی صورتش می تابید. اسکارلت با خود فکر می کرد که رت از وقتی از آتلانتا آمده چقدر عوض شده. شنیده بود که مدتی به مشروب پناه برده، ولی حالا دوباره رت بود، خودش بود، با همان صورت آفتاب خورده و سوخته و همان چشمان سیاه که او همیشه می خواست. در زیر پیراهن و کت خوش دوختش عضلاتی سفت وجود داشت که آشکارا وقتی حرکت می کرد تکان می خورد. او همان چیزی بود که یک مرد باید باشد. اسکارلت می خواست که او دوباره برگردد و تصمیم داشت به هدفش برسد. مهم نبود چطور. نفس عمیقی کشید. وقتی رت برگشت و ابروانش را به علامت سؤال بالا برد و گفت:بالاخره چه شد؟ اسکارلت آماده جواب گفتن بود.
"گفتی می خواهی معامله کنی، نه، رت؟" لحنش مثل دکاندارها بود. "ولی اهل معامله نیستی، فقط به من سنگ می پرانی، تهدیدم می کنی. به علاوه وقتی گفتی دیگر پول به آتلانتا نفرستادی دروغ گفتی توپ زدی. تو به موقعیت خودت درچارلزتون خیلی اهمیت می دهی ومی دانی که مردم روی مردی که از زنش حمایت نمی کند حساب نمی کنند، و ان وقت مادرت نمی تواند سرش را بالا نگه دارد.
و اما مطلب دوم، پول قلمبه.حق با توست. خوشحال می شوم این قدر پول داشته باشم. ولی معنی اش این نیست که همین حالا به آتلانتا برگردم. به معاشرت هایم ادامه می دهم، شاید چیزهایی شنیده باشی. البته من کارهای احمقانه کرده ام ولی این بار نه. در این لحظه در تمام جورجیا دوستانی دارم.
و در چارلزتون هم دارم دوستان تازه ای پیدا می کنم. شاید خواهی باور کنی ولی حقیقت دارد و دارم چیز های تازه ای هم یاد می گیرم. تصور می کنم بتوانم اشتباهاتم را جبران کنم.
حالا من برای فروش چیزی دارم که پیشنهاد می کنم این است که دست از این کارهای نفرت انگیز برداری و با من مهربانی کنی تا به من خوش بگذرد، احساس شادی کنم. می توانیم مثل زن و شوهرهای خوشحال و مهربان و وفادار زندگی کنیم البته فقط در فصل جشن ها که تو کار کشاورزی نداری. بعد بهار می شود و من می روم."
اسکارلت نفس راحتی کشید. با خود فکر می کرد. رت مجبور است بپذیرد. کار دیگری نمی توانست بکند. فصل جشن ها فقط هشت هفته طول می کشید و آنها می توانستند هر روز با هم باشند.
"منظورت این است که پول را هم می گیری؟"
"البته که پول را هم می گیرم. فکر کردی دیوانه ام؟"
"این جور معامله منظور من نیست اسکارلت. نفعی برای من ندارد. من پول می دهم که بروی ولی تو می خواهی پول را بگیری و بمانی، چه نفعی برای من دارد؟"
"من برای همیشه نمی مانم. و به مادرت نمی گویم که تو چقدر پستی."
مطمئن بود که لبخندش را خواهد دید.
"اسم این رودخانه ای که روی ان هستیم می دانی، اسکارلت؟"
چه سؤال احمقانه ای. هنوز درباره فصل جشن ها موافقت نکرده، چه می خواهد بگوید؟
رت اسم رودخانه را با تلفظی غلیظ ادا کرد.
"اسمش رودخانه اشلی است. خاطره یک نجیب زاده محترم را زنده می کند آقای ویلکز، همانی که تو یک وقتی محبتش را آرزو می کردی. من خودم شاهد این دلبستگی محرمانه تو بودم اسکارلت، و می دانم که هر تصمیمی بگیری، هر چقدر هم کوچک، شریک شدن در ان خیلی خطرناک است. و چقدر جالبه که اخیرا هم همان طور که خودت می دانی تصمیم داری من را جای او بگذاری. این منظره به من اعلام خطر می کنه."
اسکارلت حرفش را برید مجبور بود جلوی حرفش را بگیرد. رت می خواست بگویه نه." آه، هاها، رت، من می دانم که دویدن دنبال تو لطفی ندارد، تو به اندازه کافی خوب نیستی که محبتی از تو انتظار داشته باشم. به علاوه خودت خوب مرا می شناسی."
رت خندید، ساختگی و بدون تمسخر: اگر می دانستی که این حرفت چقدر درست است می توانستیم با هم یک معامله ای بکنیم.
اسکارلت مواظب بود که یک وقت خنده اش نگیرد. "البته من کشته مرده معامله ام. چی تو سرت است؟"
این بار خنده حقیقی بود. "خوب حالا تردیدی ندارم که میس اوهارای واقعی به ما پیوسته است. این شرط من است تو به مادرم می گویی که من خرخر می کنم، ان وقت ما توی اتاق های جداگانه می خوابیم. بعد از جشن سنت سیسیلیا تو به بهانه سرکشی به کارهات فورا به آ تلانتا می روی و بعد وکیل می گیری. هنری هامیلتون یا یکی دیگر، وکیل تو به وکلای من مراجعه می کند و از طرف تو تقاضای طلاق می کند. به علاوه باید قول بدهی که دیگر حتی یک دفعه هم پا به چارلزتون نگذاری. هرگز حق نداری پیغام یا نامه ای برای من یا مادرم بفرستی."
ذهن اسکارلت سخت به کار افتاده بود. تقریبا بازی را برده بود، به جز اتاق های جداگانه. شاید این را هم دفعه دیگر از او می خواست. نه نمی خواست. تصمیم داشت باز هم چانه بزند.
"ممکن است با شرایط تو موافق باشم ولی با زمانش موافق نیستم. اگر فورا بعد از تمام شدن جشن بروم، همه متوجه می شوند. می مانم برای وقتی که تو به مزرعه برگردی. ان وقت می توانم بهانه ای برای رفتن به آ تلانتا پیدا کنم. چرا نگذاریم برای نیمه آوریل."
"من هم دلم می خواهد بعد از رفتن من کمی در شهر بمانی، اول آوریل مناسب تر است ."
اوضاع بهتر از آنچه اسکارلت انتظارداشت شد. بعد از خاتمه جشن ها بیشتر از یک ماه می توانست بماند. ولی خودش درباره ماندن

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#62 | Posted: 2 Sep 2013 04:07
در شهر چیزی نگفت. وقتی رت به مزرعه می رفت او هم می توانست نزد او برود.
"من نمی دانم کدام یک از ما احمق ماه آوریل خواهیم بود، رت باتلر ولی اگر قول بدهی که خوب باشی، معامله را بردی و اگر قولت را بشکنی مقصری و ان وقت من نخواهم رفت."
"خانم باتلر وفاداری شوهر شما حسادت تمام زنان چارلزتون را تحریک خواهد کرد."
رت با لحن سخره آمیزی این جمله را ادا کرد ولی برای اسکارلت مهم نبود. بازی را برده بود.
رت دریچه سقف را باز کرد و اجازه داد نور خورشید و هوای نمناک و شور وارد شد. نسیمی قوی به درون آمد.
"دریا زده شدی، اسکارلت؟"
"نمی دانم، قبلا قایق سوار نشده بودم، تا دیروز"
"به زودی می دانی. اگر لازم شد سطل زیر نیمکت است. رت با عجله بیرون رفت. "مسیرمان تغییر کرده عجله کنید، زود باشید، قایق را صاف کنید."
باد می وزید و فریاد او با باد به دورها رفت.
یک دقیقه بعد اسکارلت حالش به هم خورد و مجبور شد سطل را از زیر نیمکت بیرون بیاورد. روز گذشته که نزد رت آمده بود حرکت در مسیر آب بود ولی این بار قایق برخلاف مسیر آب حرکت می کرد و تکان داشت. دستش را به نرد بام کوچک گرفت و بلند شد. سرش را از دریچه بیرون کرد. باد کلاه پردارش را برد. کلاه می چرخید و جلو می رفت، در آسمان معلق بود. یک مرغ دریایی به سرعت جهتش را عوض کرد و از مسیر این شی پرنده مانند سفید دور شد اسکارلت احساس شادی کرد و خندید. قایق کج شد و اب داخل ان شد. موقعیت ترس آوری بود. از میان صدای باد، اسکارلت جیغ پانسی را شنید. واقعا که صداش مثل غاز است. اسکارلت خودش را محکم گرفت و از نرد بام بالا رفت. نهیب رت او را سرجایش نگه داشت. رت سکان را با عجله چرخاند و لحظه ای بعد قایق به حالت عادی برگشت و در مسیر خود قرارگرفت. به اشاره او یکی ازافراد، سکان را گرفت. دیگری پانسی را نگه داشته بود. در پله دوم رت خود را به اسکارلت رساند: احمق کوچولو اگر می افتادی گردنت می شکست. برو پایین همان جا بمان.
"اوه رت، نه. بگذار بیایم بیرون، می خواهم ببینم چه خبر است، خیلی تفریح دارد. می خواهم باد را حس کنم و آب به صورتم بخورد."
" دیگر حالت به هم نمی خورد؟ نمی ترسی؟"
نگاه شماتت بار اسکارلت در چشمان رت نشست.
"اوه میس الینور نمی دانید چقدر خوش گذشت، بهترین زمان زندگی ام بود. من نمی دانم چرا مردها همه ملاح نمی شوند."
"عزیزم، خوشحالم که به ات خوش گذشته. اما رت کار بدی کرده که تو را تو باد و آفتاب نگه داشته. مثل سرخ پوست ها قرمز شدی."
خانم باتلر دستور داد برای اسکارلت گلیسیرین و گلاب بیاورند و صورتش را شست وشو دهند و بعد انقدر پسر بلند قد و خنده رویش را سرزنش کرد که او بالاخره شرمنده شد و سرش را پایین انداخت.
"اگر سبزه های کریسمس را که برایت آوردم نشانت بدهم می گذاری بعد از شام دسر بخورم؟ یا اینکه مجبورم بروم یه گوشه ای بایستم؟"
رت این حرف ها را به شوخی بیان کرد.
الینور باتلر او را در آغوش گرفت: نمی دانم با تو چه باید بکنم رت؟ او واقعا عاشق پسرش بود.
بعدازظهر وقتی اسکارلت مشغول شست وشوی صورش با مایع مخصوص خانم باتلر بود، رت یکی از حلقه گل هایی را که با خود از مزرعه آورده بود به عنوان هدیه از طرف مادرش به خانم آلیسیا ساویج داد.
"الینور چقدر لطف دارد، تو هم همین طور رت. متشکرم. یک گیلاس مشروب مخصوص کریسمس میل داری؟ قبل از اینکه کریسمس بشه؟"
رت مشروب را با لذت قبول کرد. انها در مورد هوا صحبت کردند که ان روزها غیر عادی نشان می داد. سی سال پیش وقتی باریدن برف تمام می شد، نوبت باران می رسید، سی و هشت روز پشت سر هم می بارید. انها از وقتی بچه بودند همدیگر را می شناختند. خانواده های انها همسایه بودند و باغشان کنار هم بود. درخت شاه توت بزرگی با میوه های قرمز و شیرین که در کنار دیوار قرار داشت شاخه های خود را در هر دو باغ گسترده بود.
رت بعد از اینکه آلیسیا ساویج یاد دوران کودکی را به پایان رساند، گفت: اسکارلت می ترسد از دست این شکارچی شب هوش و حواسش را از دست بدهد. امیدوارم تو از صحبت درباره این موضوع برای یک دوست قدیمی که وقتی پنج ساله بودید توی دامنت می نشست ناراحت نشوی.
خانم ساویچ از ته دل خندید: اگر تو از اخلاق بد دوره بچگی من یاد نکنی برات همه را می گویم. حداقل توی یک سال گذشته چنین ناراحتی بزرگی نداشتیم. خنده دارد... ولی این مساله یانکی ها خنده دار نیست. بالاخره یکی از این روزها یک نفر پیدا می شود و ماشه را می کشد و یک یانکی را با تیر می زند، و بعد خدا می داند چه می شود. شیطان هم نمی تواند جواب انها را بدهد.
"برای من تعریف کنید که او چه جوری بود؟ من درباره این قضیه نظری دارم."
"من فقط یک لحظه او را دیدم، رت..."
"همین کافی بود، کوتاه بود یا بلند؟"
"بلند بود، بله، خیلی بلند بود. فقط یک فوت یا حتی کمتر مانده بود که سرش به بالای پرده برسد. ارتفاع این پرده ها هفت فوت و چار اینچه."
رت خندید: می دانستم می توانم روی تو حساب کنم. تو تنها کسی بودی که می توانستی در یک مهمانی از ان سر اتاق اندازه یک بستنی را تشخیص بدهی ان موقع ها اسم تو را چشم عقابی گذاشته بودیم. پشت سرت همیشه می گفتیم.
"و جلوی رویم. همین طور هم حرف های دیگر را. یادم می آیدکه تو چه پسر وحشتناکی بودی."
"و تو هم یک دختر کوچولوی وحشتناک."
"آلیسیا رحم کن، بگو دامن پسرونه."
دوستانه به هم لبخند زدند. بعد رت سؤال هایش را شروع کرد. آلیسیا وقتی خوب فکر کرد چیز های زیادی یادش آمد. سرباز جوان بود درواقع خیلی جوان حرکاتش سریع و به دور از آرامش بود، در واقع در حرکاتش تجربه بزرگ ترها دیده نمی شد. لاغر بود، خیلی لاغر. اونیفورم برای تنش گشاد به نظر می آمد. آستین هایش بیش از حد بلند بود احتمالا اونیفورم به خودش تعلق نداشت. موهایش سیاه می نمود، نه به سیاهی تو رت که البته یکی دو تا خاکستری هم توش دیده می شد. نه موهایش شاید قهوه ای بود که تو تاریکی تیره تر دیده می شد. مثل اینکه موهایش را کوتاه کرده بود ولی در هم و برهم بود. بوی روغن ماکاسار از او به مشام می رسید.کم کم آلیسیا انچه را که به خاطر داشت در کنار هم گذاشت و بعد کلماتش متزلزل شد و لرزشی در صدایش پدید آمد.
"تو می دانی کیست، مگر نه آلیسیا؟"
"نه، نه حتما اشتباه می کنم."
"اشتباه نمی کنی. تو یک پسری به همین سن و سال داری، چارده یا پونزد سال. باید دوستان او را بشناسی به محض اینکه این داستان را شنیدم فهمیدم کار یک چارلزتونی است. واقعا باور می کنی که یک سرباز یانکی وارد اتاق خواب یک زن بشود و فقط بایستد و از زیر پتو نگاهش کند؟ موردی برای ترس وجود ندارد، پسربچه بدبختی که گیج شده و نمی داند طبیعت با او چکار دارد می کند.
چه بسا وقتی زن ها از خواب بیدار می شدند از افکار خودش خجالت می کشیده. شیطان کوچولوی بیچاره. تا آنجایی که یادم می آ ید پدرش در جنگ کشته شده و مردی نیست که با او درباره این جور چیزها صحبت کند.
"یک برادر بزرگ تر داره."
"ها؟ پس شاید من اشتباه می کنم، یا تو اشتباه می کنی."
"نه متاسفانه اشتباه نمی کنم. اسمش تامی کوپر است او بلند قد ترین و پاک ترین بچه ای است که من می شناسم. وقتی دو روز بعد از حادثه اتاق خواب من، توی خیابان دیدمش و حالش را پرسیدم از ترس نزدیک بود نفسش بند شود. پدرش در بال رن مرد. تامی هرگز او را ندید. برادرش ده یازده سال بزرگ تر است."
"منظورت ادوارد کوپر، وکیل دعاوی است؟" آلیسیا با سر تصدیق کرد
"پس تعجبی ندارد. کوپر عضو کمیته خانه مادر من است. او را تو خانه مان دیدم. آدم خوبی است ولی مرد نیست، خواجه است، تامی نمی تواند از او کمک بگیرد."
"نه ابدا خواجه نیست. او خودش ان قدر گرفتار عشق ان هامپتون است که مشکل برادرش را نمی بیند."
"هرچی تو بگی آلیسیا. ولی من می خواهم بروم یک خرده با این بچه صحبت کنم."
"اوه نه ، رت، می خواهی بچه بیچاره از ترس بمیرد؟"
"این پسره بیچاره تمام جمعیت زنان چارلزتون را ترسانده. خدا را شکر هنوز اتفاق مهمی نیفتاده. دفعه بعد ممکن است نتواتد جلوی خودش را بگیرد یا تیر بخورد. کجا زندگی می کند آلیسیا؟"
"خیابان چرچ نبش خیابان براود. درست یکی ازخونه های آجری کوچه سنت مایکل، قسمت شرقی. ولی می خواهی چی به اش بگی رت؟ تو که نمی خواهی یک مرتبه وارد شوی و پس کله اش را بگیری و بندازیش بیرون؟"
" به من اعتماد کن، آلیسیا."
وقتی تامی به خانه رسید، رت در حیاط نشسته بود، چای می خورد و با مادر او صحبت می کرد.
خانم کوپر پسرش را به رت معرفی کرد و بعد او را به اتاق فرستاد تا کیف مدرسه اش را بگذارد و دست و صورتش را بشوید.
"تامی، آقای باتلر می خواهند تو را پیش خیاط خودشان ببرند. در ضمن برادر زاده ای هم در ایگن دارند که هم سن توست. می خواهند هدیه ای برایش بخرند، برای کریسمس، می گویند شاید تو بتوانی کمک کنی."
تامی اول ترسید. ولی بعد چیزهایی راکه درباره رت شنیده بود کنار هم گذاشت و انچه را که درباره جوانی او شنیده بود به یاد آورد، تصمیم گرفت از اینکه می رود به او کمک کند خوشحال باشد.
شاید هم جرات کند و درباره ان چیزهایی که او را رنج می دهد از آقای باتلر سوالاتی بکند. تامی مجبور بود سوال کند.
وقتی که با هم به خیابان آمدند، رت گفت: تام، می خواهم چند تا درس خوب به ات بدم. اول اینکه چطوری باید به یک مادر دروغ های مصلحت آمیز گفت. وقتی سوار تراموا شدیم من برایت مقداری خصوصیات خیاط خودم و شکل مغازه او و عادت های او را می گویم و تو چند دفعه انها را خوب تمرین می کنی تا یاد بگیری که بتونی اگر مادرت پرسید، جوابش را بدهی، برای اینکه ما تصمیم نداریم پیش خیاط برویم، و من برادرزاده ای هم در آیگن ندارم.
تا آخر خیابان راتلج با هم می رویم. کمی پیاده روی می کنیم بعد به خانه ای می رویم که تو انجا می توانی با بعضی از دوستان من آشنا بشوی.
تامی کوپر بدون یک کلمه حرف موافقت کرد. عادت داشت حرف بزرگ ترها را بپذیرد و خوشش آمده بود که آقای باتلر او را "تام" صدا کرده بود. قبل از اینکه غروب شود تامی به خانه بازگشت نزد مادرش. حالا به رت مثل یک قهرمان دوست داشتنی نگاه می کرد که سال ها فراموشش نمی کرد.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#63 | Posted: 2 Sep 2013 04:08

قسمت۱۹

برای دفعه دهم در طول دو دقیقه الینور باتلر به ساعت نگاه کرد و گفت: اگر قطار زود تر بیاید چی رت؟ هوا دارد تاریک می شود، دلم نمی خواهد رزماری بیاد و کسی تو ایستگاه نباشد. کلفت او که چیزی بارش نیست تو که می دانی. به نظر من خل هم هست. نمی دانم چرا رزماری نگهش داشته.
"هرگز در تاریخ این قطار به یاد ندارم که کمتر از بیست دقیقه تاخیر داشته باشد، ماما، تازه اگر هم سر وقت بیاد هنوز یک ساعت و نیم مانده"
"ازت خواهش می کنم یک جوری برو که وقت کافی داشته باشی و دیر نرسی چون نمی دانستم که تو می آیی، تصمیم داشتم خودم بروم."
"خودت را ناراحت نکن ماما." و باز انچه که گفته بود یکبار دیگر تکرار کرد." یک درشکه کرایه می کنم، در عرض ده دقیقه مرا می رساند. می دانم که یک ربع زود می رسم احتمالا قطار یک ساعت یا بیشتر تاخیر دارد و رزماری را قبل شام به خانه می رسانم. نگران چی هستی؟ "
"ممکنه من هم با تو بیام رت؟ می خوام یک خرده هوا بخورم." اسکارلت یک ساعت انتظار در درشکه را پیش خود مجسم کرد. می خواست از رت درباره خواهرش سوال کند. رت هم خوشحال می شد. او دیوانه رزماری بود. و اگر رت را وادار به حرف زدن می کرد، می توانست بفهمد که چه در سر دارد. می ترسید رزماری از او خوشش نیاید و راس دیگری در مقابل او قد علم کند. اگرچه برادر شوهرش نامه ای به عنوان عذرخواهی برایش فرستاده بود اما تنفر اسکارلت نسبت به راس هنوز بر جا بود.
"نه عزیزم تو با من نیا. توی خانه بمان و به کمپرس ادامه بده. چشمهات هنوز ورم دارد."
الینور شال توری را از دوشش برداشت و کنار گذاشت وگفت: می خواهی من بیایم عزیزم؟
"خیلی باید منتظر بشوی ماما، خسته می شوی. من خودم می خواهم یک کم تنها باشم تا بتوانم درباره کارهای مزرعه یک خرده فکرکنم."
اسکارلت نشست و به پشتی تکیه داد. آرزو می کرد کاش خواهر رت به خانه نمی آمد. احساس خوب و روشنی درباره رزماری نداشت و خودش هم هنوز درباره تصوراتش به یقین نرسیده بود.
ازگوشه وکنار شنیده بود که تولد رزماری لبخند های پنهانی فراوانی را باعث شده بود. او وقتی متولد شد که الینور باتلر بیش از چهل سال داشت. رزماری در واقع یکی از قربانیان جنگ بود. قبل از شروع جنگ برای ازدواج بسیار جوان بود، فقر و زشتی صورت هم نگذاشته بود شوهر مناسبی بعد از جنگ برای خود دست و پا کند.
بازگشت رت به چارلزتون و ثروت افسانه ای او، در دهان مردم را بست. در حال حاضر رزماری جهیزیه قابل توجهی داشت. ولی اغلب دور از خانه به سر می برد. نزد دوستان یا بستگان در شهری دیگر زندگی می کرد. آیا در ان شهر دنبال شوهر می گشت؟ آیا مردان چارلزتون برای او مناسب نبودند؟ بیش از یک سال بود که همه منتطر اعلام نامزدی او بودند اما کوچک ترین نشانه ای وجود نداشت.
اسکارلت به موقعیت خود اندیشید. اگر رزماری ازدواج می کرد، خوشحال می شد، مهم نبود چقدر برای رت خرج برمی دارد، ترجیح می داد رزماری در خانه نباشد. باز هم مهم نبود که او مثل یک د یوار گلی زشت است. وقتی صدای در را شنید، رشته افکارش گریخت. تا چند دقیقه دیگر قرار بود شام بخورند. رزماری در خانه بود.
رت وارد کتابخانه شد و به مادرش گفت:
بالاخره دختر سرگردان تو به خانه برگشت. همین طور مثل شیرگرسنه نعره می کشید. الان دارد دست هایش را می شوید، احتمالا وقتی به اینجا بیاید گوشت تن شماها را می کند.
اسکارلت با نگرانی به در ورودی نگاه می کرد. خانم جوانی که چند لحظه بعد وارد شد، لبخند مطبوعی به لب داشت. از ان درنده خویی که رت گفته بود اثری مشاهده نمی شد. اما اسکارلت از دیدن او تکان خورد، گویی همان شیری بود که رت گفته بود و حالا داشت می غرید. تعجب اسکارلت از این بود که می دید رزماری درست شبیه رت است. کاملا به او شباهت داشت. نه این طور نیست. همان چشمان و مو های سیاه، همان دندان های سفید، ولی با رت تفاوت دارد. خیلی بیشتر از خود رت شبیه او بود، نسخه غلو شده رت بود. هیچ خوشم نمی آید. اصلا خوشم نمی آید.
اسکارلت چشمان سبزش را تنگ تر کرد و به ورانداز کردن او مشغول شد. به ان زشتی هم که مردم می گویند نیست، به خودش نمی رسد. نگاه کن موهایش را چطور پشت سرش جمع کرده. حتی گوشواره هم به گوش نکرده ولی گوش هایش خیلی زیباست. پوستش مهتابی است. فکر می کنم اگر رت این همه در آفتاب کار نمی کرد پوست او هم همین رنگ می شد. لباس روشن خیلی به او می آد. توی این لباس قهوه ای خودش را در بدترین موقعیت قرار داده. شاد بتوانم کمکی به او بکنم.
رزماری با چهار قدم بلند خودش را وسط اتاق رسانید: خوب، اسکارلت این است.
آه، خدای من، مجبورم راه رفتن را هم به او یاد بدهم. مرد ها، از زن هایی که این جور چهار نعل قدم بر می دارند، خوششان نمی آید. اسکارلت مقابل رزماری ایستاد. لبخندی خواهرانه به لب آورد، صورتش را بالا نگه داشت و برای بوسه ای آماده شد.
به جای اینکه مطابق روز گونه اش را به گونه اسکارلت بچسباند در چشمانش خیره شد: رت می گفت که تو گربه ای. حالا می فهمم چه می گفت. این چشم های سبز. امیدوارم به من فیف نکنی و پنجه نکشی، اسکارلت. چقدر خوب است که با هم دوست باشیم.
اسکارلت می خواست چیزی بگوید ولی نگفت و سکوت کرد. رزماری گفت: ماما تو را به خدا بگو کی شام حاضر است.
از اسکارلت دور شد وبه طرف مادرش رفت. "رت چقدر بی فکر است که یک سبد خوراکی با خودش به ایستگاه نیاورد."
اسکارلت به رت نگاه کرد. رت آرام ایستاده بود و در استانه در می خندید لب هایش به شکلی تمسخرآمیز جمع شده بود. جانور! تو به او گفتی که من گربه ام ها؟ هستم؟ کاش می توانستم به ات نشان بدهم که گربه یعنی چه. چقدر دوست دارم از خنده سخره آمیزت را از چشمانت بیرون بکشم. به سرعت به رزماری نگاه کرد. او هم می خندید؟ نه داشت الینور را در آغوش می گرفت.
رت گفت: شام، مانیگو دارد می آید.
اسکارلت غذا را در گوشه بشقابش جمع کرد. آفتاب سوختگی اذیت می کرد و از خودخواهی رزماری سرش درد گرفته بود. خواهر رت بلند بلند حرف می زد. تعریف می کرد که اصلا این مسافرت به او خوش نگذشته. از هر دقیقه اش نفرت داشته. اقامت در ریچموند و دیدار پسرعمو و خانواده اش برای او غیرقابل تحمل بوده است. کاملا مطمئن بود که انها در عمر شان حتی یک کتاب هم نخوانده اند یا حداقل کتابی که به خواندنش بیارزد.
الینور به آرامی گفت: اوه عزیزم. و با نگاه به رت التماس کرد.
رت با لبخند گفت: پسرعموها دوران سختی داشتند رزماری، همیشه گرفتار بودند، فرصت کتاب خواندن نداشتند. و ادامه داد:
"بگذارید آخرین خبر را درباره تاونزند الینتون به شما بدم. اخیرا او را توی فیلادلفیا دیدم. تا یک هفته حالم بد بود. توچشم هاش نگاه کردم که البته سرگیجه گرفتم."
رزماری وسط حرفش پرید: من سرگیجه را به ان مرگ تدریجی ترجیح می دهم. می توانی تصورکنی؟ بعد از شام بشینی و به صدای دختر عمو میراندا که داستان های واورلی را بلند بلند می خواند گوش بدهی؟ ان هم با ان صدای مغرورانه و احساساتی.
الینور به آرامی گفت: من که همیشه از اسکات خوشم می آمده. فکر می کردم تو هم خوشت می آید.
اما صدای رزماری آرام نبود: ماما، من اصلا یادم نمی آید، مال سال ها پیش است.
اسکارلت به ساعت های آرامی که بعد از شام با الینور داشت فکر می کرد. تردیدی نداشت که با وجود رزماری در ان خانه، دیگر چنین ساعت های آرام بخشی را نخواهد داشت. رت چطورمی تواند به او علاقمند باشد؟ و حالا به نظر می رسید که رزماری با رت هم سر جنگ دارد.
"اگر من مرد بودم حتما به من اجازه می دادی بروم."
رزماری با صدای بلند سر رت داد می کشید. "مقاله ای را که آقای هنری جیمز نوشته خواندم. درباره رم و فکر می کنم که اگر نروم و خودم از نزدیک نبینم حتما می میرم، از جهل و بی حبری تلف می شوم."
رت به آرامی جواب داد: ولی تو مرد نیستی عزیزم. اصلا از کجا مجله نیشن گیر آوردی؟
توجه اسکارلت به گفت وگوی انها جلب شده بود. "رت، چرا نمی گذاری رزماری به رم بره؟ رم که زیاد دور نیست، حتما می توانیم آشنایی در انجا پیدا کنیم. فاصله ای با آتن ندارد. تارلتون ها یک میلیون فامیل انجا دارند."
رزماری به اسکارلت خیره شد."این تارلتون ها کی هستند؟ آتن به رم چکار دارد؟
رت با دست جلوی دهانش را گرفت که خنده اش را نبینند بعد سینه اش را صاف کرد و گفت: عزیزم، آتن و رم دو تا شهرک کوچک اند تو جورجیا دوست داری بری انجا؟
رزماری دست هایش را روی سرش گذاشت و حالتی ناامیدانه از خود نشان داد. "نمی فهمم چه می گویید، کی می خواهد برود به جورجیا؟ من می خوام بروم به رم، رم واقعی، شهر ابدی. درایتالیا!"
اسکارلت احساس کرد که صورتش بی رنگ شد. می باید می دانست که منظورش ایتالیاست.
ولی قبل از انکه بتواند مثل رزماری از کوره در برود و سر و صدا راه بیاندازد در اتاق غذاخوری با صدای مهیبی باز شد و همه از جا پریدند. راس در میان چهارچوب ایستاد. نفس نفس می زد.
"کمک کنید." و بعد بریده بریده ادامه داد: سربازها دنبال من هستند اون یانکی را که شب ها به اتاق خواب زن ها می رفت با تیر زدم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#64 | Posted: 2 Sep 2013 04:09
در یک لحظه رت کنار برادرش رفت و بازویش را گرفت و گفت: کرجی هنوز تو اسکله است. خوشبختانه ماه هم در آسمان نیست. با هم می رویم. به محض اینکه راس خارج شد رت سرش را برگرداند و به مادرش گفت: به انها بگو من رفتم، به محض اینکه رزماری را از ایستگاه آوردم، رفتم. راس را هم ندیدید هیچ چیز راجع به هیچ چیز نمی دانید. پیغام می فرستم.
الینور باتلر از جای برخاست. گویی اتفاقی نیفتاده بود و همه چیز مثل شب های دیگر عادی به نظر می رسید. به طرف اسکارلت رفت و دستش را دور او حلقه کرد. یانکی ها در راه بودند. ممکن بود راس را به اتهام تیر اندازی به طرف یک سرباز یانکی و رت را به اتهام کمک به فرار او اعدام کنند. چرا رت به او کمک کرد؟ چرا نگذاشت خودش تنها برود؟ حق نداشت همسر، مادر و خواهر خود را تنها بگذارد ان هم وقتی که یانکی ها داشتند می آمدند. اسکارلت سراپا می لرزید.
الینور باتلر خونسردی خود را حفظ کرده بود حتی آرام تر از گذشته حرف می زد. "من ظرف غذای رت را به آشپزخانه می برم. باید به مستخدم ها بگویم زبانشان را نگه دارند. رزماری ممکن است میز را دوباره برای سه نفر بچینی؟"
"ما چکار باید بکنیم میس الینور؟ یانکی ها دارند می آیند."
اسکارلت می دانست که باید ساکت بماند. سعی می کرد نترسد. ولی نمی توانست ترس را مهار کند. با خود می گفت انها کاری با ما ندارند ما را اذیت نمی کنند، ولی در راه بودند و به زودی می رسیدند. می دانست که ارتش اشغالگر هر کاری که دلش بخواهد می کند و نام ان را قانون می گذارد.
خانم باتلر گفت: شاممان را تمام می کنیم. چشمانش حالتی خنده دار به خود گرفت و ادامه داد: فکر می کنم بعد شام چند صفحه ای از کتاب آیوانهو را برایتان با صدای بلند بخوانم
"غیر از تهدید زن های خانه دار کار دیگری ندارید سروان؟" رزماری با مشت های گره کرده به سروان شمالی زل زد.
خانم باتلرگفت: بنشین و ساکت باش، رزماری. به خاطر بی احترامی دخترم عذر می خواهم سروان.
افسر شمالی به احترام و عذرخواهی خانم باتلر توجهی نکرد. به مردانش دستور داد: بروید خانه را بگردید.
اسکارلت با دستمالی که روی چشم های ورم کرده اش گذاشته بود سست و بی جان روی نیمکت دراز کشید. از وضع چشمانش راضی بود. لااقل دیگر یانکی ها را نمی دید. با چه خونسردی خانم باتلر نیمکتی برای استراحت او در کتابخانه آماده کرده بود. اما هنوز هم کنجکاوی داشت او را می کشت. نمی توانست بگوید واقعا چه خبر است. فقط صدای پا و بسته شدن در را می شنید و بعد سکوت. آیا سروان رفته بود؟ میس الینور و رزماری هم رفته بودند؟ دیگر نمی توانست تحمل کند. دستش را به آرامی بالا آورد و دستمال غذا را از روی چشم هایش برداشت.
رزماری روی صندلی نزدیک اسکارلت نشسته بود وبه آرامی کتاب می خواند.
اسکارلت زمزمه کرد: هیس سس.
رزماری کتاب را به سرعت بست.
"چی شده؟" او هم با صدای آرام پرسید: صدایی شنیدی؟
"نه چیزی نمی شنوم. چکار داری می کنی؟ میس الینورکجاست؟ توقیفش کردند؟"
"چی می گویی اسکارلت؟ صدای طبیعی رزماری به نظر اسکارلت خیلی بلند آمد. "سربازها دارند خانه را برای اسلحه می گردند. می خواهند تمام تفنگ های چارلزتون را جمع کنند. مادرهم با انها رفته تا مطمئن بشود انها چیز دیگری را مصادره نمی کنند."
واقعا همین طور بود؟ اسکارلت آرام شد. در خانه انها تفنگی وجود نداشت او خوب می دانست چون خودش دنبال ان گشته بود. چشمانش را بست و تقریبا به خواب رفت. روز درازی را گذرانده بود. ماجرای سفر خود را روی رودخانه و کج شدن قایق را به خاطر آورد. سر رت را که حالا داشت روی رودخانه قایق را هدایت می کرد در نظر مجسم کرد. دلش می خواست به جای راس خودش همراه رت می رفت. برای رت نمی ترسید، می دانست که یانکی ها نمی توانند او را بگیرند. او شکست ناپذیر بود.
الینورباتلر صبرکرد تا سربازان شمالی رفتند، انگاه به کتابخانه بازگشت، شال پشمی را روی اسکارلت کشید که حالا دیگر در خواب عمیقی فرو رفته بود. الینور به آرامی گفت: نباید مزاحش بشویم. اینجا راحت است، خوب برویم ،بخوابیم، رزماری. تومسافرت خسته کننده ای داشتی ومن هم خسته ام. فردا صبح دوباره کارها شروح می شود. وقتی دید علامتی که لای کتاب آیوانهوگذاشته دست نخورده مانده خوشحال شد و پیش خود لبخند زد. رزماری تند کتاب می خواند.افکارش بیشتر در پی چیزهای تازه و نو می گشت.
صبح روز بعد بازار از حوادث شب گذشته، نا آرام و مغشوش می نمود. اسکارلت به حرف های پراضطرابی که دوروبرش می شنید گوش می داد و ریشخند می کرد. این چارلزتونی ها چه انتظاری دارد؟ انتظار دارند که یانکی ها اجازه بدهند همه با اسلحه توی شهر ولو شود و انها را هدف قرار دهند و اعتراض نکنند؟ اگر پافشاری کنند اوضاع بدتر خواهد شد.
بعد از محاصره آپوماتوکس که ژنال لی و گرانت با هم ملاقات کردند و توافق نمودند که افسران کنفدراسیون اسلحه کمری خود را نگه دارند، آیا چیزی فرق کرد؟ هنوز جنوب در بند بود ششلول به چه درد می خورد وقتی کسی نمی توانست برای ان گلوله تهیه کند؟ حتی گلوله برای دوئل هم پیدا نمی شود!
اصلا چه کسی ممکن است به فکر پنهان کردن اسلحه بیفتد! این تفنگ ها به هیچ دردی نمی خورند جز اینکه مردان انها را به دست بگیرند و مدتی در رویاهای گذشته غرق شوند.
اسکارلت چیزی نگفت و سرش را با خرید گرم کرد اگرچه باز هم احساس راحتی نمی کرد. حتی میس الینور هم این طرف و ان طرف می رفت و مثل جوجه سرش را پایین می انداخت و با صدای نازکی جیک جیک می کرد.
وقتی داشتند به خانه می رفتند، به اسکارلت گفت:
زن ها می گویند مردها همه می خواهند کاری را که راس شروع کرده تمام کنند. این کار یانکی ها دیگر خارج از تحمل انهاست. ما زن ها باید یک کاری کنیم. انها خیلی عصبانی اند، جوشی شده اند.
اسکارلت سرمای ترس را احساس کرد. فکر کرده بود که فقط حرف است. تردیدی نبود که هیچ کسی نمی خواست اوضاع بدتر شود.گفت: کاری از دست ما ساخته نیست. چکار می توانیم بکنیم؟ تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که آرام بگیریم تا آب ها از آسیاب بیفتد. رت حالا دیگر باید راس را از خطر دور کرده باشد. بالاخره یک خبری می رسد.
خانم باتلر با تعجب به اسکارلت نگاه کرد: ما نباید اجازه بدهیم ارتش یانکی با ما اینطور رفتار کند. تو خودت که داری می بینی، انها همین تازگی خانه ما را گشتند و اعلام کردند عبور و مرور در شب ممنوع است. دارند کسانی را که کالاهای جیره بندی را در بازار ازاد می فروشند توقیف می کنند. اگر اجازه بدهیم همین جور جلو بروند، به زودی مثل سال شصت و چهار چکمه هایشان را روی

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#65 | Posted: 2 Sep 2013 04:09
گردنمان می گذارند و دانه دانه نفس های ما را می شمارند. این کارها که نمی شود به همین سادگی انجام بشود.
اسکارلت تعجب می کرد که چطور همه دیوانه شده اند. چطور یک گروه از زنان چارلزتونی که کاری جز چای خوردن و حرف زدن و شراب انداختن ندارند می توانند در مقابل یک ارتشی بایستند؟
دو شب بعد فهمید.
قرار بود ازدواج لوسیندا رگ در بیست و سوم ژانویه انجام شود. کارت های دعوت نوشته شده و آماده بود، منتظر دوم ژانویه بودند تا پست شود، ولی هرگز فرستاده نشد.
رزماری باتلر عکس العمل مادر لوسیندا، مادر خودش و سایر بانوان چارلزتونی را هولناک خوانده بود. طبق تصمیمی که بانوان مزبور گرفته بودند ازدواج لوسیندا به تاریخ نوزدهم دسامبر درکلیسای سنت مایکل در ساعت 9 شب برگزار شد. صدای موسیقی و آواز خوانندگان از میان درها و پنجره های باز سالن کلیسا که به زیبایی تزیین شده بود درست در ساعتی که منع عبور و مرور شروع می شد، طنین افکند. موسیقی به وضوح در سربازخانه یانکی ها که در مقابل کلیسا قرار داشت تنیده می شد. به نقل از آشپز یکی از افسران یانکی که به زنشگفته بود هیچ کدام از افراد زیر دستش را تا ان موقع عصبی و نگران ندیده بود. حتی هنگامی که می خواستند به میدان جگ بروند. روز بعد همه مردم شهر از ماجرا باخبر شدند. همه خندیدند ولی هیچ کس شگفت زده نشده بود.
در ساعت نه و نیم مردمی که درکلیسا حضورداشتند همان مردم چارلزتون قدیمی بیرون آمدند و پیاده به خیابان میتینگ رفتند و در سالن ساوت کارولینا جمع شدند تا جشن را ادامه دهند. پیر و جوان و بچه و بزرگ از پنج ساله تا نود و هفت ساله در هوای گرم و مطبوع می خندیدند و قانون منع عبور و مرور را می شکستند و آشکارا یانکی ها را به مبارزه دعوت می کردند. برای فرمانده قوای یانکی راهی وجود نداشت که ناآگاهی خود را از وقایعی که می گذشت باور کند در واقع نمی توانست خود را به ان راه بزند! این قانون شکنی داشت بغل گوشش انجام می شد. از طرف دیگر قادر نبود این آدم های بی همه چیز را بازداشت کند. پادگان نظامی فقط بیست و شش زندان داشت. حتی اگر راهرو ها و دفاتر افسران و فرماندهان هم مورد استفاده قرار می گرفت ان همه جا برای زندانی کردن این همه آدم نداشت. برای برگزاری مراسم عقد دو کلیسا مجبور شده بودند تمام نیمکت های سالن نماز خانه را خارج کنند و در محل گورستان کلیسا قرار دهند تا مردم بتوانند شانه به شانه هم در مراسم حضور پیدا کنند.
در طول جشن مردم گاهی برای هواخوری از سالن رقص خارج می شدند و به ایوان ستون دار ان می آمدند تا نفسی تازه کنند و سربازان بیچاره یانکی راکه با نظمی بی نظیر در خیابان خالی رژه می رفتند ببینند.
رت همان روز بعد از ظهر به شهر بازگشته بود و خبر داده بود که راس حالش خوب است و اکنون در ویلمینگتون اقامت دارد. اسکارلت اعتراف کرد که از رفتن به عروسی وحشت داشته است. ان دو در ایوان سالن رقص با هم صحبت می کردند. اسکارلت گفت: باور نمی کردم که خانم های چای خور چارلزتون بتوانند ارتش یانکی را عقب برانند. می خواهم بگویم رت، این مردم چارلزتون از همه دنیا ناقلا تر هستند.
رت خندید" من این دیوانه های متکبر را دوست دارم، همه شان را، حتی راس بیچاره را. امیدوارم که هیچ وقت نفهمد که تیرش اقلا یک مایل خطا رفته، خیلی دستپاچه شده بود .
اسکارلت با لحن تحقیرآمیزی گفت: حتی تیرش هم به هدف نخورده؟ فکر می کنم مست بوده.بعد به خود لرزید. پس شکارچی شب هنوز همین اطراف است.
رت آهسته به شانه اسکارلت زد. "نه، خیالت راحت باشد. عزیزم.، دیگر هیچ چیز از شکارچی شب نخواهی شنید. برادر من و این عروسی شتاب زده لوسیندا ترس خدا را توی دل یانکی ها انداخت." به دلایلی که صرفا برای خودش نگه داشته بود با دهان بسته خندید.
اسکارلت با تردید پرسید: چیز خنده داری هست؟ وقتی مردم می خندیدند واسکارلت نمی دانست چرا می خندند، ناراحت و عصبی می شد.
رت گفت: نه چیزی که تو نفهمی. داشتم به خودم تبریک می گفتم که به اسانی توانستم مساله مهمی را حل کنم و بعد برادر بی تجربه من هم ندانسته کمک کرد او بدون اینکه بفهمد چه کار دارد می کند باعث شد مردم شهر خوشحال بشوند و احساس افتخارکنند. نگاهشان کن اسکارلت.
ایوان سالن رقص خیلی شلوغ شده بود. لوسیندا رگ که حالا لومیندا گریمبال گل هایی راکه به دست داشت به طرف سربازان پرت می کرد.
"اگر من بودم پاره آجر پرت می کردم."
"مطمئنم که می کردی، تو همیشه این جور کارها را دوست داری. کارهایی را دوست داری که نیاز به فکر کردن ندارد. اما کار لوسیندا پشتش فکر هست، برای انجامش آدم باید قوه تخیل خودش را به کاربیندازد." حرف زدن کشیده و آرام او اکنون عجولانه و مقطع شده بود.
اسکار لت شانه هایش را بالا انداخت. "من برمی گردم تو. ترجیح می دهم زیر دست و پای مردم خفه شوم ولی به ام توهین نشود."
پشت یک ستون در تاریکی، رزماری لحن ظالمانه رت و ناراحتی ازاردهنده اسکارلت را حس می کرد و بعد در خانه وقتی همه خوابیده بودند رزماری چند ضربه به در کتابخانه زد. رت نشسته بود وکتاب می خواند رزماری وارد شد و در را پشت سر خود بست.
صورتش از گریه ورم کرده بود. "فکر می کردم تو را می شناسم رت، باید بگویم اصلا نمی شناسم. حرف هایی که امشب توی ایوان به اسکارلت می زدی شنیدم. چطور توانستی با زن خودت این طور ظالمانه و حقیرانه رفتارکنی؟ دفعه دیگه نوبت کیه؟"

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#66 | Posted: 2 Sep 2013 04:10

قسمت۲۰

رت به سرعت از جا پرید. دست هایش را باز کرده بود و خیره به خواهرش نگاه می کرد. ولی رزماری به طرف او نرفت و دست های رت را که می توانست او را در اغوش بگیرد منتظر گذاشت. در چهره رت دردی نشست که به کبودی می گرایید. دست هایش را پا یین اورد، همان طور بی حرکت ایستاد. در دنیا بیش از همه چیز می خواست برای درد های خواهرش سپری باشد ولی اکنون می دید که خود منشاء این درد ها شده است.
تمام ذهنش متوجه داستان کوتاه و غم انگیز او و نقش خود در ان شده بود. رت هرگز کارهایی را که در جوانی کرده بود برای کسی توضیح نداده بود و هرگز از کار خود نگران و ناراحت نشده بود. از کارهای خود اصلا احساس شرم نمی کرد به جز هنگامی که اثر این کارها را در خواهر خود می دید.
پدرش او را به خاطر شورش و طغیان بر علیه خانواده و جامعه از خود رانده و طرد کرده بود. وقتی رزماری به دنیا امده بود نام رت از انجیل خانوادگی خط خورده بود. او از رت بیشتر از بیست سال کوچک تر بود. و رت حتی او را تا سیزده سالگی ندیده بود. دختری زشت با ساق های بلند و پاهای بزرگ و دست های کوچک. مادرشان به خاطر رت از اطاعت شوهر سر باز زد، جانب او را گرفت و ازکار های خطرناکی که در چارلزتون انجام می داد حمایت کرد. رت جلوی چشم یانکی ها، وقتی ناوگان انها در بندر مستقر شده بود به کارهای غیرقانونی و خطر افرین دست می زد. ومادرش وقتی کشتی رت لنگر می انداخت در تاریکی شب رزماری را بر می داشت و در بندر به ملاقات او می رفت.
احساس لطیف عشق، در رت، به شکلی غیرقابل بیان و با عجله وسراسیمگی پدید امد، عشق به خواهری که سال ها از او دور بود. رت این عشق را در قلبش جای داد، با ان گرمایی که پدرش هرگز قادر نبود به انها بدهد. در مقابل، رزماری هم اعتماد و وفاداری خود را به او داد، اعتمادی که هرگز به پدر خود نداشت. علاقه میان خواهر و برادر هرگز صورت جدی به خود نگرفت. انان بیش از چند بار یکدیگر را ندیدند تا اینگه یازده سال بعد رت به چارلزتون امد.
وقتی پدرشان مرد و خانواده سرپرستی نداشت، رت انها را از نظر مالی حمایت می کرد. مادر اطمینان داد که رزماری سلامت و خوشحال است. و رت هرگز خود را به خاطر اعتمادی که به حرف مادرش کرده بود نمی بخشید. بعدها خود را ملامت کرد که چرا دقت و مراقبت بیشتری نکرده است. شاید در ان صورت رزماری این طور نسبت به مردان بی اعتماد نمی شد. شاید در ان صورت می توانست عاشق شود، ازدواج کند و بچه دار شود.
این چنین بود که وقتی رت به خانه بازگشت پیر زنی بیست و چهارساله دید. با همان خصوصیات سیزده سالگی، با همان بی اعتمادی ترس و نفرت. رزماری هیچ مردی را تحمل نمی کرد، مگر رت؟ برای خودش یک زندگی رویایی و دور دست درمیان داستان ها و نوول ها فراهم اورده و ان را جانشین زندگی و اعتماد حقیقی کرده بود. او به قرارداد های اجتماعی درباره نگاه، تفکر و رفتار یک زن در جامعه اعتراض می کرد. رزماری به ادبیات علاقه داشت فورا دلتنگ و پریشان می شد و به کلی فاقد خود بینی و حیله گری های زنانه بود.
رت او را دوست داشت و عمیقا به استقلال ناخوشایند و زننده او احترام می گذاشت. نمی توانست برای سال هایی که از دست رفته بودند کاری بکند اما می خواست بی سابقه ترین و ارزشمندترین هدیه ها را به او بدهد، درونش را برای رزماری احترام زیادی قائل بود. گاه اتفاق می افتاد که اصرار دلش را برای او می گفت،کاری که هرگز برای کس دیگری انجام نداده بود، رزماری می دانست غم های برادرش بی کران است و او را می پرستید. در چهارده ماهی که رت بازگشته بود، این قامت بلند و نا ارام این پیر دختر در خانه مانده و ماجراجوی خیال باف به صورت نزدیک ترین دوستش در امده بود. حالا رزماری حس می کرد به دام افتاده است. چهره ای از رت دیده بود که قبلا هرگز سابقه ای از ان نداشت. ریشخند و ظلمی در او دیده بود، در برادری که درگذشته چیزی جز محبت و عشق از خود ظاهر نساخته بود. خود را گیج و بدگمان می دید.
"به سوال من جواب ندادی،رت." چشم های قرمز رزماری رت را متهم می کرد رت با احتیاط گفت: متاسفم رزماری. واقعا متاسفم که حرف های من را شنیدی.کاری بود که می باید می کردم. من می خواهم که اسکارلت از اینجا برود و همه ما را راحت بگذارد.
"اما او زن توست!"
"من ترکش کردم. رزماری. پیشنهاد طلاق کردم ولی قبول نکرد. با این همه می دانست که ازدواج ما کارش تمام است."
" پس اینجا چکارمی کند؟"
رت شانه هایش را بالا انداخت: شاید بهتر باشد که بنشینیم. داستان خسته کننده و درازی است.
به ارامی، به دقت و به دور از هرگونه احساسات، رت ماجرای دو ازدواج اول اسکارلت و قصد او از ازدواج با خودش را برای رزماری شرح داد وگفت که اسکارلت موافقت کرد که فقط به خاطر پول همراه بشود. و بعد درباره عشق ازاردهنده اسکارلت به اشلی ویلکز که در تمام این سال ها شاهد ان بوده برای او صحبت کرد.
رزماری پرسید: اگر تو می دانستی چرا اصلا با او ازدواج کردی.
لب های رت به لبخندی باز شد: چرا؟ چون او تماما اتش بود و بسیار بی پروا و خیلی شجاع. ولی بچه ای بیش نبود دوست داشت که غیر از این نشان بدهد اما فقط یک بچه بود. چون مثل زن هایی که می شناختم نبود، افسون می کرد، اتش می زد دیوانه می کرد. من همان طور او را دوست داشتم که او اشلی را دوست داشت. از همان نگاه اول مثل یک مرض به جانم افتاد.
وقتی رت حرف می زد غم سنگینی در صدایش سایه می افکند.
سرش را پایین انداخت و به شدت خندید. دست هایش را روی صورتش گذاشت. صدایش کلفت تر و خفه تر شد. "چه شوخی وحشتناکی است این زندگی. حالا اشلی ویلکز مرد ازادی است و هر لحظه ممکن است با اسکارلت ازدواج کند. من می خواهم از شر اسکارلت راحت شوم و این طبیعتا او را وادار به مقاومت می کند. نمی خواهد مرا از دست بدهد. او چیزهایی را می خواهد که نمی تواند داشته باشد."
رت راست نشست. سرش رابالا گرفت وبه تندی گفت: می ترسم، می ترسم که همه چیز از نو شروع شود. کاملا می دانم که او چقدر خودخواه و بی عاطفه است، مثل بچه ای که برای اسباب بازی گریه می کند و وقتی که به دست اورد فورا به زمین می زند و می شکند. ولی لحظاتی هم هست که مثل یک فرشته سرش را بالا می گیرد و ان لبخند دوست داشتنی را به لب می اورد. لحظه هایی هم هست که به نظر بی دفاع و بی گناه می رسد، مثل اینکه در جای ناشناسی گمشده به نظر می اد که زن دیگری است و حالتی به من دست می دهد که می خواهم همه چیز را فراموش کنم.
رزماری دستش را روی بازوی رت گذاشت. "رت بیچاره من."
رت دست او را گرفت، بعد به رویش بوسه زد و باز دوباره سخن گفت: عزیزم در مقابلت مردی را می بینی که یک روز در رودخانه می سی سی پی شگفتی می افرید. تمام عمرم فرار کردم و هرگز نباختم، این دست را هم خواهم برد. اسکارلت و من یک معامله با هم کردیم. نمی توانستم ریسک کنم و او را برای مدتی طولانی توی خانه نگه دارم. جلویش طلا ریختم حرص او به پول بر عشق سوزان به من پیروز شد. بعد از تمام شدن جشن ها ما را ترک می کند. تا ان موقع از او دوری می کنم
او را دور از خودم نگه می دارم، بهانه می اورم، گولش می زنم. از شکست بدش می اید، از باختن متنفر است واین تنفر خودش را نشان می دهد. بازنده بودن چیز خوبی نیست.
نگاه پر خنده خود را به روی خواهرش انداخت. بعد اهسته گفت: اگر ماما حقیقت را درباره این ازدواج پر از بدبختی بفهمد حتما از پا در می اید، ولی از طرف دیگر اگر بفهمد که من بودم که به هم زدم، ممکن است خجالت بکشد و نتواند از خجالت سرش را بلند کند. موقعیت وحشتناکی است راهی است که هردو سرش خطر است. به این ترتیب اسکارلت ما را ترک می کند، من ضربه می خورم ولی می توانم تحمل کنم و هیچ رسوایی هم به بار نمیاد.
"ایا تاسفی هم ندارد؟"
"شاید برای کار احمقانه ای که انجام شده سال ها پیش. من می توانم، قدرتش را دارم که دیگر حماقت نکنم، این کار نیاز به ارامش دارد که من دارم این کار اهانت های دفعه پیش را به کلی پاک می کند."
رزماری با کنجکاوی به او خیره شد. "ولی اگر عوض شده باشد چی؟ ممکن است بزرگ تر شده."
رت خندید: می خواهد خودش را یک خانم جلوه بدهد. وقتی خوک ها پروازکنند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#67 | Posted: 2 Sep 2013 04:11

قسمت۲۱

اسکارلت صورتش را در بالش پنهان کرد."برو بیرون."
"میس اسکارلت، امروز یکشنبه است. نباید تا دیر وقت بخوابید. میس پولین و میس اولالی منتظر شما هستند."
اسکارلت ناله ای کرد. همین کافی بود تا او را از صورت یک کاتولیک خارج کند و به کلیسای اسقفی پروتستان نزدیک نماید. لااقل می تواند تا دیر وقت بخوابد. مراسم کلیسای سنت مایکل زودتر از ساعت یازده شروع نمی شود. اسکارلت اهی کشید و از بستر بیرون امد.
خاله ها وقت خود را تلف نکردند و فورا سخنرانی را در مورد اینکه چه انتظاری از اسکارلت در جشن های اینده دارند شروع کردند. اسکارلت با بی حوصلگی به حرف های انان گوش می داد، انها درباره لباس و رفتار او کنفرانس می دادند و اشاره می کردند که حرکات او باید مثل یک بانوی محترم باشد.به خاطر خدا، دیگربس است! او همه این قوانین اخلاقی را از حفظ است. مادرش و مامی از وقتی که راه رفتن را اموخت این چیزها را در گوشش تکرار کرده بودند. اسکارلت دندان هایش را به هم فشار می داد و وقتی که داشتند به کلیسای سنت ماری می رفتند، سرش را زیر انداخت بود و فقط به پاهاش نگاه می کرد. اصلا به سخنان خاله خانم ها گوش نمی داد.
وقتی به خانه بازگشتند و داشتند صجانه می خوردند، خاله پولین چیزی گفت که توجه اسکارلت را جلب کرد.
"لازم نیست به من اهم کنی اسکارلت. من فقط به خاطر خودت می گویم که مردم چه می گویند. مردم می گویند تو دو دست لباس نو برای مهمانی داری. این یک رسوایی است، همه مردم با همین یک دست لباس که سال هاست می پوشند خوشحال هستند. تو تازه وارد این شهر شدی، باید مواظب رفتارت باش، رت هم باید مواظب باشد. تو خودت می دانی که مردم هنوز درباره او تردید دارند و تصمیم شان را نگرفته اند."
اسکارلت احساس کرد در ضربان قلبش وقفه ای به وجود امده. اگر کارها را خراب می کرد رت حتما او را می کشت. "در مورد رت چه می گویند؟ خواهش می کنم بگویید خاله پولین."
پولین هم گفت. با رغبت و ولع. همه ان داستان ها را که او از وست پوینت اخراج شد. پدرش به خاطر رفتار زشت و غیرقابل تحمل، او را طرد کرد. می گویند پول هایش را از راه های بد به چنگ اورده، از راه کلاه برداری در معاملات طلا در کالیفرنیا و از راه قمار در کشتی های مسافربری که روی رودخانه می سی سی پی رفت و امد می کردند. بالاتر و بدتر از همه داد و ستد و ارتباط او با اوباش و شرخرهاست. اما از طرف دیگر این هم حقیقت داشت که او سرباز خوبی برای کنفدراسیون جنوب و توپچی نابغه ای در گارد مخصرص ژنرال لی محسوب می شد و مبالغ هنگفتی از پول کشف خود را به خاطرکنفدراسیون خرج می کرد. اسکارلت با خود فکر کرد، ها! رت در داستان سرایی ید طولایی دارد. بنابراین گذشته او چنگی به دل نمی زد. تنها نکته مثبت این بود که او بازگشته بود تا از خواهر و مادرش ،نگهداری و حمایت کند. اگر پدر رت برای پرداخت حق بیمه عمر صرفه جویی نمی کرد و خودش را از گرسنگی نمی کشت احتمالا این مادر و خواهر از بی کسی و فقر مرده بودند.
اسکار لت دندان هایش را به هم فشرد تا سر خاله پولین داد نکشد. بیمه عمر حقیقت نداشت! رت هرگز یک لحظه هم از حمایت مادرش غفلت نکرد ولی پدرش اجازه نمی داد که حتی یک شاهی از پول رت در خانه او خرج شود! تنها پس ازمرگ اقای باتلربود که رت توانست به او پول بدهد و خانه ای برایش بخرد. داستان بیمه را خود خانم باتلر شایع کرده بود، زیرا همه می گفتند پول رت کثیف است واز راه های نامشروع به دست امده. پول. پول بود. این چارلزتونی های کله شتر این را نمی دانستند؟ وقتی می توانستند با ان پول شکم خودشان را پرکنند و سقفی بالای سرشان داشته باشند، دیگر چه فرقی می کرد که از کجا امده؟
چرا پولین این وعظ و خطابه را پایان نمی دهد؟ اصلا راجع به چه چیز حرف می زد؟ کار و کاسبی پر درامد. این هم خودش یک شوخی دیگری بود. هیچ درامدی در دنیا وجود نداشت تا پول هایی که رت دور می ریخت و نقره های اجدادی و اثاثیه مصادره شده پدر پدربزرگش را می خرید و یا به جای کشت و کار به پرورش گل می پرداخت جبران کند.
"... تعدادی از چارلزتونی ها در معاملات به نان و اب خوبی رسیدند ولی هرگز صدایش را در نمی اورند. تو باید مواظب این کارهای وسوسه انگیز پر درامد و نامشروع باشی، او شوهر تره. وظیفه داری زشتی این کارها را به او گوشزد کنی. الینور باتلر فکر می کند که رت هیچ وقت کار بد نمی کند، این خودش رت را همیشه خراب کرده، ولی تو به خاطر او و به خاطر خودت و رت مجبوری چیزهایی را ببینی که خانواده باتلر نمی خواهند برای کسی اشکار شود."
اولالی دوباره دماغش را بالا کشید و گفت: من سعی کردم با الینور صحبت کنم، ولی مطمئنم که حتی یک کلمه از حرف های من را گوش نداد.
اسکار لت حالت ترسناکی به چشمانش داد و انها را تنگ کرد." نمی دانم چطوری از شما تشکر کنم." بعد با شیرینی غلو شده ای ادامه داد: قول می دهم به تمام حرف های شما عمل کنم. حالا مجبور بروم. از این صبحانه مطبوع هم تشکر می کنم." بلند شد، خاله ها را بوسید و با عجله از در بیرون امد. اگر فورا بیرون نمی امد حتما مجبور می شد فریاد بزند. اما بهتر بود درباره انچه که خاله ها گفته بودند با رت حرف بزند.
"اگر فکر می کردم که مسئله ان قدر ها هم مهم نیست اصلا به ات نمی گفتم، تو می فهمی، نه؟ مردم پشت سر مادرت حرف می زنند. خودم می دانم که خاله های من فضول و مزاحم اند ولی همین ادم های فضول ومزاحم هستند که گرفتاری های بزرگ درست می کنند. خانم مری ودر، خانم مید و خانم السینگ را به خاطر داری. "
اسکارلت امیدوار بود رت از او تشکر کند. او واقعا انتظار خنده رت را نداشت. رت با دهان بسته خندید و گفت: خدا به قلب فضولشان برکت بدهد. پس با من بیا، اسکارلت، اینها را باید برای ماما هم بگویی.
"اوه، نه رت من نمی توانم. حتما ناراحت می شود."
"باید بگویی. مسئله جدی است، احمقانه است ولی خیلی جدی است. بیا برویم. و ان حالت احمقانه و دخترانه را از صورتت دور کن. ما هر دومان می دانیم از وقتی که پای تو به مجالس زنانه باز شده تا حالا از این حرف ها به مادرم نزدی، پس باید حالا شروع کنی."
"رت، من مادرت را دوست دارم، این شوخی نیست."
رت از میانه راه برگشت. شانه های اسکارلت را گرفت و چنان تکان داد که اسکارلت بی اختیار سرش را بالاگرفت و به چشمان او نگاه کرد. نگاه رت سرد بود، گویی می خواست او را محاکمه کند. "راجع به مادرم به من دروغ نگو، اسکارلت. به تو اخطارمی کنم، این کار خطرناکی است."
خانم باتلر شال توری خود را روی دامنش انداخت و دستش را روی ان گذاشت و تا کرد. این علامتی بود که حرف های اسکارلت را جدی گرفته است، همه حواسش را به او داده بود. در پایان، اسکارلت با نگرانی منتظر عکس العمل خانم باتلربود. "بنشنید، هردوتان" صدا گرم و ارام بود. "اولالی اشتباه می کند. من به حرف هاش خوب توجه کردم، مخصوصا وقتی درباره ولخرجی های من حرف می زد." چشمان اسکارلت گشاد شد. "بعد خوب در موردش فکر کردم به خصوص با توجه به اینکه می خواستم مخارج سفر دور دنیای رزماری را بدهم، به عنوان هدیه کریسمس. رت هیچ یک از چارلزتونی ها نمی تواند این کار را بکند. به خصوص وقتی که تو اینجا نبودی. اگر پولی در بساط نبود پدرت نمی توانست تو را به رت پوینت بفرستد و مخارجت را بدهد.
با همه اینها من تصمیم گرفتم خطر شایعاتی را که مردم می سازند از خودم دور کنم. چارلزتونی ها ادم های فضولی هستند. مردمی که به اجتماع دیروز تعلق دارند همه شان همین جورند. ما همه می دانیم که ثروت چه چیز خوبی است و فقر چقدر نفرت انگیز. اگر کسی فقیر باشد داشتن دوستان ثروتمند خودش نعمت بزرگی است. البته مردم ممکن است خوششان نیاید که من اب را با شراب قاطی کنم و به جای شامپانی به انها تعارف کنم. اول شاید دلشان بسوزد ولی بعد حتما پشت سر مزخرف خواهند گفت."
ابروان اسکارلت گره خورد. حرف های او را درست نمی فهمید. البته مهم نبود، همین قدر حس می کرد که خانم باتلر با صدای ارام خود می خواهد بگوید که حرف مردم اصلا مهم نیست. الینور داشت می گفت: شاید قبلا ما کمی خودنمایی کردیم، ولی در حال

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#68 | Posted: 2 Sep 2013 04:12
حاضر هیچ کسی در چارلزتون نمی تواند پشت سر خانواده باتلر حرف بزند به خصوص که رزماری ممکن است تصمیم بگیرد که بالاخره یکی از عمو زاده هایش را به شوهری قبول کند و ازدواج او احتمالا بسیاری از حرف های مفت را بی اثر می کند.
رت قاه قاه خندید و گفت: مادر خجالت دارد... الینور باتلر فقط خنده کوچکی کرد.
رزماری در را گشود و داخل شد. "به چی می خندین؟" به سرعت نگاهی به رت کرد و سپس متوجه اسکارلت شد و دوباره به رت نگاه کرد. "صدای خنده رت تا وسط راهرو میاید، رت برای من هم تعریف کنید."
رت گفت: ماما داشت درباره دنیادوستی صحبت می کرد. رت و رزماری همیشه در حمایت از مادرشان، مقابل واقعیت های ازاردهنده زندگی هم پیمان بودند، هر دو لبخند معنی داری مثل دسیسه کاران زدند. اسکارلت احساس کرد که از قافله عقب مانده و فراموش شده. "میس باتلر، می خواهم چند دقیقه پیش تان بنشینم و با شما مشورت کنم. می خواهم به من بگویید در جشن چه بپوشم."
حالا ببین رت باتلر، اگر دلت می خواهد. ان چنان با خواهرت رفتار می کنی مثل اینکه او ملکه ماه مه است. اگر فکر می کنی که می توانی حسادت مرا تحریک کنی، بهتر است تجدیدنظرکنی!
اسکارلت بی حرکت مانده بود، به جایی خیره شده بود و فکر می کرد. خانم باتلر متعجب بود که او به کجا نگاه می کند. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد ولی چیزی ندید. درواقع اسکارلت به جای خاص نگاه نمی کرد، فقط خیره شده بود و روشنی انچه که در ذهنش می دوید چشمانش را خیره کرده بود.
حسود! چقدر احمق بودم! البته باید همین باشد، خودش است. همه چیز روشن شده. چرا این قدر طول کشید تا بفهمم. رت هم خودش مستقیما به من اشاره کرد، وقتی نام رودخانه را از من پرسید.
روز یکشنبه بعد از ناهار، همگی به مرکز کنفدراسیون خانه رفتند و با خود شاخه های سبز و تازه کشتزار و دو کیک بزرگ میوه و ویسکی بردند. اسکارلت تقریبا در طول پیاده رو می رقصید. زنبیلی را که به دست داشت تاب می داد و اواز های کریسمس را زمزمه می کرد. شادی او به همه سرایت کرده بود و به زودی هر چهار نفر با هم شروع به اواز خواندن کردند. از مقابل هر خانه که عبور می کردند صاحب خانه بیرون می امد و فریاد می زد بیایید تو. و در مقابل خانم باتلر هم به انها پیشنهاد می کرد: با ما بیایید، داریم می رویم خانه را تزیین کنیم. وقتی به ان خانه قدیمی و مخروبه رسیدند تعدادشان از دوازده نفر بیشتر بود. کیک ها را از زنبیل ها بیرون اوردند. بچه های یتیم خوشحال شدند و جیغ کشدند، ولی خانم باتلر با لحن محکمی گفت: فقط مال بزرگ هاست. و بعد کلوچه های شکری را که برای انها پخته بود از زنبیل بیرون آورد. دو تن از بیوه هایی که در خانه زندگی می کردند فورا فنجان های شیر را اماده کردند و بچه ها را در حیاط دور یک میز کوتاه نشاندند. خانم باتلرگفت: خوب دیگر حالا می تو نیم با خیال راحت شاخه ها را اویزان کنیم. رت. رفتن روی نرد بام با تو.
***
اسکارلت کنار ان هامپتون نشست. دلش می خواست به این دختر خجالتی خیلی محبت کند، زیرا آن بسیار به ملانی شباهت داشت. احساس می کرد که می خواهد همه ان افکار بدی را که در مورد ملانی داشت جبران کند در تمام ان سال ها اسکارلت به طور ظالمانه ای درباره ملانی فکر می کرد، در حالی که او محرمانه به اسکارلت وفادار بود. آن هم ازمصاحبت او خوشحال بود و این خوشحالی را به راحتی بر زبان می اورد. صدای لطیفش تقریبا از ان حالت یکنواخت سابق خارج شده و جان گرفته بود و داشت از گیسوان اسکارلت تعریف می کرد. "داشتن چنین موی سیاهی واقعا چقدر فوق العاده است ، مثل ابریشم است، شاید سیاه ترین ابریشم هم از این سیاه تر نباشد. یا شاید مثل تابلویی که قبلا دیدم یک یوزپلنگ با پوست سیاه و خوشگل." صورت ان با پرستشی کودکانه روشن شد و بعد، از اینکه این طور نا به هنگام حرف زده بود خجالت کشید.
اسکارلت با مهربانی دست بر دست اوکشید. در ان لحظه دخترک جوان و خجالتی بیشتر به یک موش صحرایی کوچک و وحشت زده شباهت داشت. وقتی ارایش اتاق تمام شد و بوی شاخه های کاج همه جا را گرفت ان معذرت خواست و به سراغ بچه ها رفت تا انها را برای خواندن ترانه های کریسمس اماده کند. ملی چقدر این جورکارها را دوست داشت. اسکارلت هنگامی که دوباره به ان نگریست بغضی سنگین گلویش را گرفت. ان دو کودک را که در حال خواندن بودند در اغوش گرفته بود. ملی واقعا دیوانه بچه ها بود. برای یک لحظه اسکارلت از اینکه هدایای بیشتری برای وید و الا نفرستاده احساس پشمیمانی کرد. بعد از اینکه اواز بچه ها تمام شد همه حاضرین با هم اواز خواندند و اسکارلت تمام کلمات ترانه "اولین نوئل" را به خاطر اورد. مراسم که تمام شد و همگی خانه را ترک کردند اسکارلت گفت: چه هیجان انگیز بود! من کریسمس را خیلی دوست دارم.
الینورگفت: من هم دوست دارم. پیش درامد خوبی برای جشن های ماست . اگرچه امسال مثل هر سال در ارامش نیستیم. سربازهای بیچاره یانکی روی گرده ما سوار می شوند، بیشتر از گذشته. سرهنگ فرمانده انها حتما اجازه نمی دهد که این طور انها را به بازی بگیریم و منع عبور و مرور شبانه را بشکنیم، ان هم با این سروصدا. بعد مثل دختری کوچک خندید و شادی کرد. "چه هیجان انگیز بود." رزماری گفت: ماما چطور می توانی به این پست فطرت های ابی پوش بگویی یانکی های بیچاره
"برای اینکه انها به جای اینکه ما را نشانه بروند ترجیح می دهند تعطیلات کریسمس را پیش خانواده هاشان باشند. به نظر من انها از این کار اصلا راضی نیستند. خیلی هم ناراحت و نگرانند."
"من شرط می بندم تو و دوستانت چیزی توی استین تان قایم کردید ماما." خانم باتلر دوباره مثل بچه ها خندید. "فقط اگر مجبوربشویم اگر اون کلنلی گنده دماغ و دشمن انجیل کاری نکرد برای این بود که نمی خواست در روز یکشنبه دستور حمله بدهد. فردا داستان دیگری دارد، قبلا وقتی از بازار بیرون می امدیم انها برای پیدا کردن جنس قاچاق زنبیل های ما را می گشتند. اگر دوباره بخواهند این کار را بکنند دستشان به چیز های جالبی می خورد. "
رزماری گفت: دل و روده گوسفند؟ اسکارلت گفت: تخم مرغ های شکسته؟ رت گفت: پودر خارش اور؟
الینور برای سومین بار مثل بچه ها خندید. "و چند تا چیز دیگر درکنارش." بعد با افتخار اضافه کرد : ما نقشه های جالبی برایشان داریم. برای انها تازگی دارد. مطمئنم که تا حالا حتی اسم سم سماق را هم نشنیدید. البته من دوست ندارم در این روز های کریسمس بدجنسی کنم ولی انها باید بفهمند که ما مدت هاست که دیگر از انان نمی ترسیم. بعد فورا اضافه کرد: کاش راس هم اینجا بود.
همه خنده کنان دور شدند. خانم باتلر دوباره گفت: فکر می کنی چه موقع برای برگشتن برادرت مناسب است، رت؟
"بستکی دارد که شما و دوستانتان تا کی بخواهید به این کارهایتان ادامه بدهید ماما. فکر می کنم برای جشن سن سیسلیا خودش را برساند."
"خیلی خوب است. توی ان جشن باید باشد، بقیه جشن ها مهم نیست."
اسکارلت فکر می کرد که تا شروع جشن ها، زمان به کندی خواهد گذشت.
ولی سریع تر از انچه که فکر می کرد سرامد، اسکارلت با خود گفت که چطور متوجه گذشت زمان نشده. سرش با حوادث روزانه گرم بود، با جنگ و مقابله با یانکی ها. سرهنگ دستور داده بود با انها که مقررات منع عبور و مرور شبانه را نادیده می گیرند به شدت برخورد شود. روز بعد، یعنی روز دوشنبه خانم های چارلزتونی اسلحه مخصوص خود را اماده کرده بودند و بازار از خنده ترکید فردای ان روز سربازها همگی دستکش به دست کرده بودند. و انان که در روز دوشنبه بی محابا در زنبیل خانم ها دست کرده بودند احتیاط می کردند. تجربه ای داشتند که مایل نبودند تکرار شود.
اسکارلت که با سالی بروتون در مهمانی ورق بازی صحبت می کرد گفت: انها باید می دانستند که ما بی کار نمی نشینیم. سالی با خنده ای بلند حرف او را تصدیق کرد.
"من یک چراغ دود زده توی زنبیلم داشتم. مال تو چی بود؟"
"فلفل قرمز. می ترسیدم عطسه کنم می دانی که؟ اگر فلفل قرمز برود توی دماغ ادم دیگه نمی شود جلوی عطسه را گرفت."
جیره بندی جدیدی از دیروزانجام شده بود و خانم ها دیگرنمی توانستند سر قهوه بازی کنند و حتی دیگرسر پول هم بازی نمی کردند . یانکی ها به شدت با بازار سیاه مقابله می کردند و این سخت ترین بازی ورقی بود که خانم ها در ان شرکت داشتند، دیگر چیزی پیدا نمی شد که برد و باخت کنند و اسکارلت از ان موقعیت لذت می برد. اوهم دوست داشت که یانکی ها را اذیت کند. ولی انهاهنوزچارلزتون را دراختیارداشتند و خیابان ها را دراخیتارگرفته بودند و یک باردماغشان سوخته بود و باز هم می باید بارها دماغشان می سوخت تا شکست را قبول کنند. اسکارلت هم یکی از کسانی بود که دماغ انها را سوزانده بود. گفت: این دست مال من است، شانس، فقط شانس. فقط چند روز دیگر به شروع جشن ها مانده بود و او می توانست با رت برقصد. رت خودش را دور نگه می داشت.
اسکارلت گل های کاملیا را که رت برایش فرستاده بود همان طور که او خواسته بود به گیسوانش اویخت و سرش را چرخاند تا خودش را در اینه ببیند. "موهایم مثل یک لوله کالباس شده." و بعد با عصبانیت گفت: پانسی، باید جور دیگر درست کنی. یالا همه را جمع کن بالا. می خواستم گل ها را در میان امواج گیسوانش سنجاق کند. اه، رت چقدر بدجنس است، می گوید این گل های احمقانه خیلی بهتر از ان جواهرات است. چرا این قدر بدجنس است؟ این لباس هم که به اندازه کافی مزخرف هست. اگر نتواند به جای این گل ها چیز دیگری به خودش اویزان کند، بهتر است یک گونی ارد را سوراخ کند و به جای لباس بپوشد. ترجیح می داد از همان، جواهرات خودش استفاده کند.
سر پانسی داد زد: درست شانه کن.
"نه موهای روی گوشم را یک کمی ببر بالاتر." چقدر خوب شد که رزماری کمک پانسی را قبول نکرد. اینکه چرا پیشنهاد اسکارلت را برای فرستادن پانسی به اتاق او و ارایش موهایش نپذیرفته بود عجیب می نمود. به نظر اسکارلت رزماری به هر کمکی نیاز داشت. احتمالا موهایش را همان طور مثل پیرزن ها درست می کرد. لبخند زد. ورود به مجلس رقص به همراه خواهر رت اشکار می کرد که اسکارلت چقدر زیباست. با مهربانی گفت: خوب است پانسی.
گیوانش مثل بال های کلاغ، سیاهی درخشانی داشت وگل های سفید کاملا به ان می امد. "چند تا سنجاق سر به من بده."
نیم ساعت بعد اسکار لت کاملا اماده بود. اخرین نگاه را از توی اینه قدی به خودش انداخت. لباس بلند و ابی رنگش زیر نور چرغ برق می زد و شانه هایش چون مرمر سفید می درخشید. الماس ها انعکاس خیره کننده داشت و از چشمان سبزش برقی بیرون می زد. نوار مخملی سیاهی در انتهای دامن چین دار لباسش دیده می شد و یک نوار پهن به شکل نیم حلقه مخصوص پوشیده بود که رویه مخملی ابی رنگ با تور های سیاه داشت و یک نوار باریک مشکی دور گردن و مچ هایش بسته بود. گل های کاملیای سفید با روبان مشکی به موهایش وصل شده وادامه اش روی شانه ها قرار گرفته بود. هرگز این قدر خودش را دلربا ندیده بود. گونه هایش از هیجان به قرمزی می زد.
اولین مجلس رقص در چارلزتون برایش پر از شگفتی بود. تقریبا هیچ چیز آنطور که حدس می زد نبود. به او گفتند نباید کفش های رقص را به پا کند، باید چکمه بپوشد، چون پیاده به مجلس رقص می روند. اگر قبلا می دانست حتما درشکه ای خبر می کرد. باورش نمی شد که رت این کار را نکرده باشد. پانسی قرار بود کفشهای رقص او را در یک کیف بگذارد و دنبال او برود. ولی این برای اسکارلت راضی کننده نبود، زیرا پانزده دقیقه طول کشید تا مستخدم میس الینور کیفی پیدا کند و کفش ها را در ان بگذارد. چرا کسی قبلا نگفته بود که یک کیف لعنتی هم لازم است؟
رزماری گفت: اصلا یادمان نبود. هرکس برای خودش کیف مخصوص کفش دارد.
در چارلزتون شاید، ولی در اتلانتا هیچ کس از این کیف های لعنتی ندارد مردم اتلانتا پیاده به مجلس رقص نمی روند، سوار

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#69 | Posted: 2 Sep 2013 04:12
کالسکه می شوند. احساس خوبی که درباره اولین مجلس رقص چارلزتون داشت در حال تغییر بود، کم کم می دید که دیگر ان حس خوب را ندارد. دیگر چه چیزی داشت تغییر می کرد؟
اسکارلت بعد فهمید که، همه چیز. چارلزتون در طول سال های دراز تاریخ خودش قوانین و تشریفاتی را به وجود اورده بود که مردم شمال جورجیا اصلا از انها اطلاعی نداشتند. وقتی که دولت کنفدراسیون جنوب سقوط کرد و ان اشرافیتی که تشریفات را باعث می شد ویران گردید، قوانین بر جای مانده تنها چیزی بود که از گذشته بر جای مانده بود.
صف طویلی در مقابل سالن رقص خانه ونت ورث تشکیل شده بود. همه منتظر بودند که یکی یکی به سالن وارد شوند و با مینی ونت ورث دست بدهند و با شوهرش، پسرانش، همسران پسرانش، دخترانش، شوهران دخترانش تعارفات لارم را به عمل اورند. در همان حال موسیقی نواخته می شد و کسانی که قبلا وارد شده بودند می رقصیدند و پاهای اسکارلت در ارزوی رقص بود.
یادش امد در جورجیا کسانی که مهمانی می دادند، خود به استقبال تازه واردین می رفتند. هرگز انها را مثل زندانیان زنجیری در یک صف، وادار به ایستادن نمی کردند. مسلما رسم اتلانتا مؤدبانه تر از این رسم احمقانه چارلزتونی بود. قبل از اینکه به دنبال خانم باتلر وارد سالن شود مستخدمی با لباس رسمی در مقابلش ایستاد و یک سینی را مقابل او گرفت. مقداری کارت به همراه یک مداد باریک در ان دیده می شد. مداد با نخ ظرف و بلندی به دفتر یادداشتی وصل شده بود. کارت رقص؟ اینها باید کارت رقص باشد. مامی برایش از مجالس رقص ساوانا سخن گفته بود، انچه مامی گفته بود مربوط به زمانی می شد که الن اوهارا هنوز خیلی کوچک بود. اما اسکارلت باور نمی کرد که یک مجلس رقص ان قدر ارام باشد که دختری بتواند نام شریک رقص خود را از توی دفترچه پیدا کند. اگر دوقلوهای تارلتون و پسرهای فونتن چنین چیزی را می شنیدند از خنده می ترکیدند. اگر کسی به انها می گفت که آنها مجبورند اسم خودشان را با مداد ظریفی که حتما در دست مردان خواهد شکست روی یک تکه کاغذ بنویسند. انقدر می خندیدند که بی هوش می شدند.
اسکارلت حتی اطمینان نداشت که دلش می خواهد با یکی از ان احمق هایی که اسم خود را روی یک تکه کاغذ نوشته است برقصد.
نه او مطمئن بود، مطمئن بود که حتی با خود شیطان هم خواهد رقصید. یک سالی که از بالماسکه اتلانتا می گذشت به نظرش ده سال می امد. اسکارلت به صدایش حالتی از صداقت داد و به مینی ورت ورث گفت:
خوشحالم که اینجا هستم. وبعد به ترتیب به تمام اعضای خانواده ورت ورث لبخند زد و دوباره در صفی که در داخل سالن تشکیل شده بود، قرار گرفت. به صحنه رقص نگاهی انداخت. پایش را با ضرب موسیقی تکان می داد. نفسش را فرو کشید. اوه چقدر زیبا بود، چقدر عجیب و چقدر اشنا بود، مثل رویا. سالنی که با شمعدان های فراوان روشن شده بود از موسیقی لبریز بود، رنگ های متنوع دامن ها و لباس ها، در زیر نور شمع منظره ای بدیع به وجود می اورد. در کنار دیوار ها بیوه زن ها روی صندلی های ظریف طلایی رنگ نشسته بودند، بادبزن های مخصوص را جلوی دهان گذاشته بودند و با هم پچ پچ می کردند و حرف می زدند چرا زاییدن دختر خانم فلانی اینقدر طول کشیده؟ خانواده فلانی چرا این طور ابروریزی کرده اند؟ مستخدمین در لباس های تمام رسمی با سینی های پر، در گیلاس های نقره ای، از دسته ای به دسته دیگر، به زنان و مردانی نوشیدنی می دادند. همهمه ای وجود داشت. صدای خنده می امد، خنده کوتاه، خنده های بلند و صدای پیر زنان و پیرمردان که با هم صحبت می کردند و لذت می بردند اگر دنیای اطراف پیست رقص متعلق به پسرها بود دنیایی پر از شادی و ازادی هم بود که به جوانان تعلق داشت. گویی هیچ چیز عوض نشده و هرگز جنگی اتفاق نیفتاده بود. دیوار ها کثیف بود و کف سالن رقص صاف و هموار نبود. اما اسکارلت این چیزها را نمی دید. بهتر بود که به رویا پناه برد. جنگ را فراموش کند و سربازان یانکی را که تفنگ بر دست در خیابان بالا و پایین می رفتند از یاد ببرد. موسیقی بود رقص بود و رت قول داده بود خوب باشد، چیزی از این بیشتر لازم نبود. رت چیزی از خوب، بیشتر داشت. بسیار جذاب شده بود. و وقتی رت می خواست جذاب باشد هیچ کسی بهتر از او نبود. متاسفانه همان قدر که به چشم او خوب می ا ید برای دیگران هم همین طور بود. از داشتن رت به خود می بالید، ولی از اینکه می دید زنان دیگری هم هستندکه توجه زیادی به او دارند حسادت می کرد. میان غرور و حسادت گرفتار امده بود. رت تا ان لحظه به او توجه کرده بود، نمی توانست از این بابت او را سرزنش کند. و به مادرش و بدتر از همه به خواهرش و زنان بسیار دیگری هم توجه می کرد زنان دیگری که در چشم اسکارلت چیزی جز پیر زنان وراج نبودند.
وقتی داشتند پیاده به خانه باز می گشتند، اسکارلت با خوشحالی گفت: چه مهمانی قشنگی بود!
الینور باتلر گفت: خوشحالم که به تو خوش گذشت و برای تو هم رزماری، خیلی خیلی خوشحالم. فکرمی کنم خیلی خوشت امده.
"ها! متنفرم، تو خودت خوب می دانی ماما. ولی ازاین خوشحالم که به اروپا می روم اروپایی که مرا با این مهمانی های احمقانه اذیت نمی کند."
رت خندید. پشت سر اسکارلت و رزماری بازو در بازوی مادرش راه می رفت. خنده اش در ان هوای سرد اواخر دسامبر گرم بود. اسکارلت احساس کرد بدنش گرم شد، گرما را از پشت سرش حس می کرد. چرا او نباید بازو در بازوی رت داشت باشد؟ چرا نباید به این گرما نزدیک تر باشد؟ می دانست چرا، خانم باتلر پیر بود، طبیعی بود که پسرش باید مواظب او باشد. ولی این از ارزوی اسکارلت کم نمی کرد
رزماری گفت: هرچه دلت می خواهد، بخند، برادرعزیز، ولی من فکر نمی کنم خنده دار باشد. رزماری حالا داشت عقب عقب می رفت، رویش را به رت و مادرش کرده بود ودر همان حال حرکت می کرد. "حتی نتوانستم دو کلمه با میس جولیا اشلی صحبت کنم. چون مجبور بودم با ان مرد های احمق برقصم."
اسکارلت پرسید: جولیا اشلی کیه؟ نام ان زن، اشتیاق او را نشان می داد.
رت جواب داد: بت رزماری و تنها زنی که من در تمام زندگی ازاو می ترسم. او را دیدی اصلا اعتنا نکن اسکارلت. همیشه سیاه می پوشد، همیشه قیافه اش مثل این است که سرکه خورده.
رزماری عصبانی شد. "اوه، تو" به طرف رت رفت وبا مشت به سینه اوکوبید. رت دستش را دور کمر او حلقه کرد و به طرف خود کشید، و گفت: تسلیم! اسکارلت باد سردی را که از رودخانه می وزید احساس کرد. سرش را بالا گرفت و گذاشت باد به صورتش بخورد و چند قدم را که تا خانه مانده بود به تنهایی طی کرد.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#70 | Posted: 2 Sep 2013 04:13 | Edited By: yemard1

قسمت۲۲

یکشنبه بعد باز نوبت سخزانی اولالی و پولین بود، اسکارلت اطمینان داشت که باز هم موعظه انها را خواهد شنید. کمی از رفتاری که در مجلس رقص کرده بود نگران شده بود. شاید کمی بیشتر از حد لزوم خود را سرزنده نشان داده بود، نگرانیش از این بود. اما مدت ها بود که این طور تفریح نکرده بود. ولی این تقصیر او نبود، تقصیر او نبود که زیبا تر از زن های شایعه ساز حرف مفت زن چارلزتون به نظر می امد، تقصیر او بود؟ به علاوه هر کاری می کرد فقط به خاطر رت بود. پس او باید دیگر این همه سردی از خود نشان ندهد و به او نزدیک تر شود. هیچ کسی حق ندارد زنی را که دارد سعی می کند ازدواجش را نجات دهد سرزنش کند.
در راه بازگشت از کلیسای سنت ماری، اسکارلت ساکت بود. خاله ها هم مثل او ساکت بودند و اسکارلت از این سکوت سنگین ناراحت بود، در هنگام برگزاری مراسم دعا، خاله اولالی دائما دماغ خود را بالا می کشید و اسکارلت از عصبانیت دندان هایش را روی هم فشار می داد ولی بعد تصمیم گرفت توجه نکند و با رؤیاهایش خوش باشد، فکر می کرد که رت باید غرور و لجاجت خود را کنار بگذارد و به خودش اجازه دهد که مرا بار دیگر دوست بدارد.
زیبایی باستانی و رازگونه عشاء ربانی که در مقابل چشمانش جریان داشت ناگهان جلوه تازه ای پیدا کرد. وقتی در خیال مجسم کرد به تمام ارزوهایش رسده است کلیسا برایش جذابیتی بی سابقه پیدا کرد. وقتی اسکارلت در تکرار کردن کلمات دعا عقب می افتاد، ارنج تیز خاله پولین پهلوی او را سوراخ می کرد
سکوت تا وقتی که برای خوردن صجانه، پشت میز نشستند ادامه یافت اسکارلت احساس می کرد تمام اعصاب بدنش می خواهند از نگاه سرد پولین و از فس فس دماغ اولالی بیرون بریزند. چنین فضایی را نمی توانست تحمل کند. و قبل از اینکه خاله خانم ها بتوانند حمله را شروع کنند از کوره در رفت
"به من گفتید هرکس هرکجا می خواهد برود باید پیاده برود. و من ازبی پیاده راه رفتم پاهایم تاول زد.دیشب منزل ونت ورث، کالسکه ها همین طور رژه می رفتند!"
پولین ابروهایش را بالا انداخت و لب هایش را به هم فشرد و گفت: می دانی نظر من چیست خواهر؟ اسکارلت تصمیم گرفته از ان چیزهایی که چارلز تون برایشان مبارزه می کند رو برگرداند.
"درک اهمیت درشکه ها کار مشکلی است خواهر، این هم یکی از ان مواردی بود که ما می خواستیم با اسکارلت صحبت کنیم."
"یکی از نمونه ها." پولین با اصرار تمام ادامه داد: یک نمونه بسیار عالی از وضعیت موجود، وضعیتی که هنوز برای اسکارلت پنهان مانده، واقعیت ان چیزی که در ظاهر دیده می شود نیست."
اسکارلت قهوه رنگ و رو رفته ای را که پولین برایش ریخته بود وبا عصبانیت جلویش گذاشت بود سر کشید.
"اگر دیگر دوباره با من صحبت نکنید، به حساب لطف شما می گذارم، فکر کنید من کر و لالم. می توانید انقدر موعظه کنید که صورتتان کبود شود ولی اول به من بگویید که ان همه درشکه وکالسکه مال کی بود؟"
خاله ها به او خیره شدند. "خوب معلومه، مال یانکی ها."
پولین اضافه کرد: و همین طور مال شرخرحا و تازه به دوران رسیده ها.
با کلمات شمرده، خاله ها سعی می کردند از تند حرف زدن دوری کنند.
گفتند که سورچی ها و کالسکه رانان هنوز به صاحبان قبل ازجنگ خودشان وفادارند، گرچه حالا برای پولدارها و نوکیسه ها کار می کنند. در ایام جشن ها انان از هر راهی که می دانند اربابان خود را می فریبند تا همشهریان سفید پوست خود را که راهشان دور است به مجلس رقص بیاورند و به خانه برگردانند.
اولا لی ادامه داد: به خصوص در شب سنت سیسلیا انها اصرار دارند بعد از غروب افتاب کالسکه ها را بیرون بیاورند و به دلخواه خودشان رفتارکنند.
پولین گفت: خوب، انها همه کالسکه ران های ماهری هستند و اربابانشان نمی خواهند انها را از دست بدهند. لبانش به خنده گشوده شد و ادامه داد: البته می دانند که سورچی ها گولشان می زنند و تو می دانی که مستخدمین خانه ها زرنگ ترین آدم های روی زمین اند.
و اولا لی گفت: به خصوص که این مستخدمین چارلزتونی هستند، همان طور که ماهستیم. به این خاطراست که این همه به جشن ها اهمیت می دهند. یانکی ها هرچه داشتیم گرفتند یا خراب کردند ولی ما هنوز جشن های خودمان را داریم. و پولین با صدای بلند گفت: وافتخاراتمان را.
اسکارلت با خود فکر کرد که با یک پنی، در حالی که افتخارات خود را در دست دارند می توانند سوار تراموا بشوند و هر کجا که می خواهند بروند. خاله ها همچنان درباره وفاداری مستخدمین سابق خانواده های محترم چارلزتون صحبت می کردند و فراموش کرده بودند که صبحانه خود را بخورند. اسکارلت نیمی از صجانه اش را باقی گذاشته بود و مطمئن بود اولالی بعد از رفتن او به سرعت ان را خواهد خورد. خاله پولین هم که خیلی خسیس بود حتما به او در این کار کمک می کرد.
اسکارلت وقتی به خانه رسید از اینکه ان هاپتون را انجا دید خوشحال شد. بعد از گذراندن ساعت های دلتنگ کننده در خانه خاله خانم ها، شنیدن تعریف و تمجید "ان" لذت بخش بود.
"ان" و بیوه ای از خانه سرشان با کارهایی که به تازگی از مزرعه فرستاده شده بود گرم بود.
رت هم هنوز داشت می گفت: حالا ان زمین های سوخته قوی تر از همیشه هستند، حتی قوی تر از وقتی که وجین شده اند.
"ان" با صدای بلند گفت: نگاه کن! ملکه گل ها، و بیوه پسر دست لاغر و رنگ پریده خود را پیش اورد و گل های قرمز را لمس کرد. گل روبرا من عادت دارم همیشه این گل را توی گلدان کریستال بگذارم، روی پیانو.
"ان" گفت: ما هم همین طور میس هاریت. و گل های البا را هم روی میز می گذاریم.
رت گفت: گل های البا انطورکه انتظار داشتم سرحال نشدند رشد غنچه ها به اندازه کافی نبود.
"ان" و بیوه هر دو خندیدند: اخر تا ماه ژانویه که گلی وجود ندارد. و بیوه اضافه کرد: تازه البا هم دیر گل می دهد.
رت خنده ای کرد و گفت: چشمم روشن، مثل اینکه اینجا همه باغبانند. اسکارلت با خود گفت، خدای من مثل اینکه بعد می خواهند در این مورد صحبت کنند که ایا برای زمین کود گاوی بهتر است یا کود اسبی. چطور رت می تواند این چرت و پرت ها را بگوید. پشتش را به انها کرد و دور شد و در کنار خانم باتلر که مشغول بافتن پارچه توری بود روی کاناپه نشست. خانم باتلر با لبخندی گفت: این توری برای لباس قرمزت خیلی مناسب است، قشنگ ترش می کند. فکرمی کنم بد نباشد که گاهی لباست را عوض کنی، به خصوص در نیمه دوم جشن ها. زود تمامش می کنم.
"اوه، میس الینور شما همیشه با من مهربانید و به فکر من هستید. احساس می کنم همه غم هام الان از بین رفتند. حس می کنم کسالتم رفع شده. تعجب می کنم شما چطورمی توانید با خاله اولالی دوست باشد. او اصلا مثل شما نیست. همیشه دماغش را بالا می کشد و از همه چیز شکایت می کند و دائما با خاله پولین یکی به دو می کند."
الینور دست از کار برداشت و توری را پایین گذاشت: اسکارلت، از حرفت تعجب می کنم، اولالی دوست من است، من به چشم یک خواهر به او نگاه می کنم. نمی دانستی که او نزدیک بود با برادر کوچک من ازدواج کند؟
چانه اسکارلت پایین افتاد: اصلا نمی توانم تصور کنم که کسی بخواهد با خاله اولالی ازدواج کند.
"ولی عزیزم دختر خوشگلی بود، خوشگل و ساده. بعد از اینکه پولین با کاری اسمیت ازدواج کرد و در چارلزتون ساکن شد، اولالی برای ملاقات انها امد. خانه ای که الان در ان زندگی می کنند خانه ای بود که اسمیت توی شهر داشت. مزرعه انها بالادست رودخانه واندو بود. برادر من کمپر فورا گرفتار شد. همه انتظارداشتند که عروسی کند. اما یک روز او از اسب افتاد و کشته شد. از ان روز تا حالا اولالی خودش را یک بیوه می داند. "
خاله اولالی و عشق! اسکارلت باور نمی کرد. "مطمئن بودم که می دانی. اخر او فامیل توست."
ولی من اصلا خویشاوندی ندارم، اسکارلت این طور فکر می کرد. میس الینور با این طرز تفکر نشان می دهد که با اسرار قلب همه اشنا نیست. من فقط سوالن را دارم، سوالن پیر و نفرت انگیز را و کارین را، که احمقانه خودش را وقف صومعه کرده. علی رغم چهره های خندان و صحبت های گرمی که در اطرافش می دید و می شنید ناگهان به شدت احساس تنهایی کرد. باید گرسنه باشم. به همین دلیل است که می خواهم گریه کنم. باید تمام صجانه ام را می خوردم.
وقتی مانیگو به اتاق امد و با رت در گوشی صحبت کرد، اسکارلت فکر کرد ناهار حاضر شده است.
رت گفت: مرا ببخشد، مثل اینکه یک افسر یانکی دم در است. اسکارلت با صدای بلند گفت: فکرمی کنی دیگر چه می خواهند؟
لحظه ای بعد وقتی رت برگشت می خندید: تو بردی ماما. انها همه را به پادگان دعوت کرده اند تا بروند و تفنگ هایشان را پس بگیرند.
رزماری با خوشحالی دست زد.
میس الینور او را ساکت کرد: هیچ اعتباری ندارد این کارشان اعتباری ندارد. انها نباید ریسک کنند و خانه ها را در روز ازادی بی دفاع بگذارند.
بعد به سوال اسکارلت جواب داد: روز اول سال نو ان طور که ما انتظار داریم نیست. مسلما دردسرمان بیشتر از جشن شب سال نو خواهد بود. اقای لینکلن، اول ژانویه را روز ازادی سیاهان اعلام کرد. این برای برد گان سابق خیلی اهمیت دارد. انها توی پارک ها و خیابان ها راه می افتند و تفنگ ها و ششلول ها را به دست می گیرند و شلیک می کنند، و دائما مست تر می شوند. ما همه درها را قفل می کنیم پنجره ها را هم همین طور، درست مثل وقتی که توفان می شود. ولی به هر حال اگر یک اسلحه هم در خانه باشد بدنیست

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites