تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته)

صفحه  صفحه 9 از 13:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  13  پسین »  
#81 | Posted: 2 Sep 2013 04:26
بعد از سومین دور مسابقه، زمان استراحت رسید. چادری که پرچم های سبز و سفید بالای آن نصب شده بود با میز های بلند آماده بود تا از مردم پذیرایی کند مستخدمین گیلاس های پر از شامپاین را در سینی ها چیده بودند و به مردمی که به چادر می آمدند تعارف می کردند. اسکارلت یکی از گیلاس های متعلق به اما آنسون را از درون یکی از سینی های متعلق به سالی بروتون برداشت و وانمود کرد که مستخدم مینی ونت ورث را که پذیرایی می کرد نمی شناسد. او فهمید که رسم مردم چارلزتون این است که در این مراسم شرکت مستقیم داشته باشند و اگر می توانند کمک کنند. آنها لوازم مورد نیاز و مستخدمین خود را در اختیار مسابقه می گذارند، درست مثل اینکه این یکی از مهمانی های خودشان است خانم باتلر در این باره توضیح می داد و اسکارلت پیش خود می گفت این احمقانه ترین چیزی است که شنیده ام، و همچنان مشغول تماشای مردم بود
رزماری او را صدا کرد. "اسکارلت چند دقیقه دیگر زنگ ها را به صدا در می آورند، بهتر است قبل از اینکه حمله مردم شروع شود سر جای مان برگردیم. مردم داشتند سر جای خودشان بر می گشتند. اسکارلت دوربین کوچک خانم باتلر را قرض گرفته بود و اطراف را نگاه می کرد
خاله خانم های او هم حضور داشتند. شکر خدا که در چادر غذا با آنها روبه رو نشد. سالی بروتون را هم با شوهرش مایلز دید ، جولیا اشلی هم با آنها بود. او هم روی اسب ها شرط بندی می کرد. دوربین را به اطراف می چرخاند. چقدرخوب بود که می توانست مردم را بدون اینکه خودشان متوجه بشوند ببیند. یاشوآ آنسون پیر درجای خود نشسته بود و چرت می زد و همسرش اما داشت با او صحبت می کرد. اگر می فهمید که شوهرش چرت می زند چقدر عصبانی می شد. آه! راس! چقدر بد شد که او برگشته، ولی خانم باتلر از بازگشت او خیلی خوشحال بود. مارگارت در کنار او نشسته بود و عصبی به نظر می رسید، ولی او همیشه عصبی بود. آه، "آن" هم آمده، بچه ها را هم آورده است، چقدر به پیرزن ها شباهت پیدا کرده. این بچه ها همه باید یتیم باشند. آیا مرا می بیند؟ به این طرف چرخید، نه، بالا را نگاه نمی کند. خدای من چقدر برافروخته به نظر می رسد. آیا ادوارد کوپر بالاخره اعتراف کرده؟ باید به او گفته باشد، آن دارد به او نگاه می کند. تقریبا دارد از شوق آب می شود.
دوربین را به طرف ادوارد کویر چرخاند او هم داشت به آن می نگریست. قلبش شروع به تپیدن کرد. آه، این رت بود گویا داشت با ادوارد کویر حرف
می زد. نگاهش لحظه ای روی رت ماند. اما رت داشت به جای دیگر نگاه می کرد، به کجا؟ دوربین را کمی چرخاند. الینور باتلر را دید. نه او نبود، کسی را که رت نگاه می کرد اونبود. دوباره دوربین را روی "آن" برد و دوباره روی رت، و بعد باز روی "آن". دیگر تردیدی نداشت. حس می کرد حالش خوب نیست. خیلی عصبانی شده بود.
آه آن نگاه های دزدانه. او همیشه مرا ستایش می کرد، در حالی که به شدت عاشق شوهر من بود. می توانم با دست های خودم خفه اش کنم. دست هایش می لرزید، حتی وقتی دوباره به رت نگاه کرد نمی توانست دوربین را خوب نگه دارد. آیا رت داشت دوباره به "آن" نگاه می کرد؟ نه دارد با الینور می خندند. با ونت ورث ها صحبت میکند... به هوگرها تعظیم می کند... به هالسی ها... به ساویج ها به آقای پیکنی پیر... اسکارلت آن قدر به رت نگاه کرد که چشمانش سیاهی رفت.
رت فقط یک دفعه در جهتی که "آن" نشسته بود نگاه کرده بود. ولی "آن" چنان به رت خیره شده بود که گویی غذایی آماده در بشقاب است و الآن می خواهد آن را بخورد. رت اصلا متوجه نگاه "آن" نبود. دلیلی برای نگرانی اسکارلت وجود نداشت. آن فقط دختر احمقی بود، به مردانی که از خودش خیلی بزرگ تر بودند تمایلاتی نشان می داد.
چرا آن نباید به رت علاقه نشان دهد؟ چرا زنان چارلزتون نباید به رت اظهار علاقه می کردند. او جذاب بود، پولدار بود، قوی بود و...
دوباره به رت نگاه کرد. داشت شال مادرش را روی شانه او می انداخت. آفتاب کمی پایین تر رفته بود و باد سردی می وزید. رت دستش را زیر بازوی مادرش گرفت و او را به جای خود راهنمایی کرد. کاملا وظیفه خود را نسبت به مادرش انجام می داد. اسکارلت با اشتیاق انتظار رسیدن آنها را می کشید. سایبان بزرگ روی سر آنها سایه افکنده بود. رت جایش را با مادرش عوض کرد و پیش اسکارلت نشست. بالاخره اسکارلت او را در کنار خود احساس کرد. تصویر "آن" فورا از ذهنش دور شد.
رت لبخندی به لب داشت: خوش می گذرد؟
"عالی است. رت راستی اسب مایلز بروتون کدام است؟"
" شماره پنج. همان که سیاه تر از همه است، فکر می کنم با واکس کفش سیاهش کرده. شماره شش، مال گوگنهایم است. اسب بلمونت هم شماره چهار است."
سوار شماره پنج قبل از اینکه صدای تیر بلند شود به جلو حرکت کرد و صف سوارکاران به هم ریخت. اسکارلت پرسید: چی شد؟ رت گفت:
"هیچی، زود تر از موعد حرکت کرد. دوباره از اول باید بایستند. سالی را نگاه گن."
اسکارلت نگاه کرد. سالی بیشتر از همیشه به میمون شبیه بود و با عصبانیت مشتش را در هوا تکان می داد. رت بی اختیار می خندید: اگر من سوار آن اسب بودم ممکن بود از روی نرده ها بپرم و فرارکنم. سالی آماده است تا شلاقش را در هوا تکان بدهد و پوست سوارکار بدبخت را بکند.
اسکارلت گفت: من حتی یک خرده هم ملامتش نمی کنم. حق دارد ناراحت باشد و فکر هم نمی کنم اصلا خنده دار باشد.
رت باز هم خندید: نکند تو هرچه داشتی روی سویت سالی شرط بندی کرده ای؟
"البته که کردم. سالی بهترین دوست من است به علاوه اگر ببازم چیزی ضرر نکردم، پول تو بوده."
رت با تعجب به صورت اسکارلت نگاه کرد. اسکارلت مثل بچه های شیطان به روی رت لبخندی زد.
رت گفت: آفرین، مادام.
صدای تیر بلند شد و مسابقه آغازگردید. اسکارلت اصلا متوجه نبود که دارد داد می زند، از جا می پرد و دائما به بازوی رت مشت می کوبد. او حتی صدای داد ر فریاد دیگران را نمی شنید. وقتی سویت سالی برنده شد اسکارلت فریاد زد: ما بردیم، ما بردیم عالی نیست؟ ما بردیم.
رت بازویش را مالید و گفت: فکر می کنم دیگر این دست برای من دست نمی شود شاید بقیه عمر چلاق شوم. ولی عالیه، واقعا عالیه، این موش های مرداب، جوشی ترین اسب های آمریکا هستند.
"رت ازحرفی که امروز بعدازظهر زدی منظورت چه بود، می خواستی من را ناراحت کنی؟"
رت لبخند زد: عزیزم من از بدبینی بدم می آید. فقط می خواستم که به همه مان خوش بگذرد، منظور خاصی نداشتم."
"ولی تو خودت روی سویت مالی شرط نبستی، چرا؟ به من نگو روی اسب های یانکی ها شرط بندی کردی!"
"من اصلا شرط بندی نکردم. وقتی باغ های لاندینگ تمیز و زنده شوند دوباره اصطبل ها را می سازم و دوباره اسب های باتلر را که تو تمام دنیا معروف بود، پرورش می دهم و بعد روی اسب های خودم شرط می بندم."
رت به طرف مادرش برگشت: با پولی که بردی چه می خواهی بخری مادر؟
الینور جواب داد: این به خودم مربوطه و تو هیچ وقت نمی فهمی.
اسکارلت، رت و رزماری با هم خندیدند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#82 | Posted: 2 Sep 2013 04:28

قسمت۲۷

روز بعد اسکارلت در مراسم کلیسا شرکت کرد و روحش کمی آرامش یافت. تمام حواسش متوجه مهمانی با شکوه سوارکاران شده بود که بعد از پایان مسابقات برگزار گردید. در آن مهمانی بزرگ به زحمت می توانست رت را پیدا کند.
بعد از سراسم عشا ربانی می خواست بهانه ای پیدا کند و از صبحانه خوردن با خاله هایش شانه خالی کند. ولی پولین اصلا به حرف او گوش نداد و گفت: ما باید راجع به چیزهای مهمی با تو صحبت کنیم. لحن او محکم و مؤکد بود اسکارلت خود را برای یک سخنرانی مفصل درباره رقصیدن بیش از حدش با میدلتون کورتنی آماده کرد.
وقتی سخنرانی و بحث شروع شد اصلا نامی از کورتنی به میان نیامد اولالی و پولین با هم درباره چیز دیگری حرف می زدند.
"ما به تازگی فهمیدیم که تو برای پدربزرگت آقای روبیلارد سال هاست که نامه نمی نویسی."
"چرا باید برایش نامه بنویسم. او چیزی نیست به جز یک پیرمرد بداخلاق که در تمام زندگی اش حتی یک انگشتش را به خاطر من تکان نداده."
پولین و اولالی شگفت زده شدند. اسکارلت با خودش فکر کرد. که خوب شد! نگاهش را با حسی از پیروزی بر آنها دوخت و قهوه خود را سر کشید. "جوابی برای حرف من ندارید. دارید؟ او کاری برای من نکرده، همین طور هم برای شما. وقتی می خواستند خانه ای که شما در آن اقامت دارید به خاطر ندادن مالیات حراج کنند چه کسی به شما پول داد؟ پدربزرگ من؟ حتما پدر محترم شما نبود که این پول را داد؟ من بودم. و باز هم این من بودم که مخارج کفن و دفن عمو کاری را پرداختم و همین طور با پول من است که شما سفره خودتان را همیشه پر نگه می دارید. به هر حال می توانید این طور مثل وزغ به من نگاه کنید ولی جوابی برای حرفم ندارید."
ولی پولین و اولالی چیز های زیادی برای گفتن داشتند. درباره احترام به بزرگترها، وفاداری به افراد خانواده و انجام وظیفه و اخلاق خوب.
اسکارلت فنجانش را با صدای بلندی توی نعلبکی گذاشت: من را نصیحت نکنید خاله پولین، این طور موعظه نکنید. از این موعظه ها جانم می آید توی دهانم! من حتی یک ذره هم به پدربزرگ روبیلارد اهمیت نمی دهم. او با مادرم بد رفتار می کرد. با من هم بد رفتار می کند، چشم دیدن مرا ندارد و من اصلا کاری با او ندارم حتی اگر برای این کار بروم به جهنم.
کمی احساس راحتی کرد. این حرف ها را خیلی وقت بود که در خودش نگه داشته بود. اسکارلت در مهمانی های زیادی شرکت کرده بود. از آدم های زیادی پذیرایی کرده بود و بارها مجبور شده بود زبان خود را نگه دارد با اینکه عادت داشت هرچه را که به فکرش می رسید به زبان بیاورد، حتی اگر به کسی بر بخورد بالاتر از همه اینکه مجبور شده بود ادب چارلزتونی را رعایت کند و در مقابل کسانی که از پدر بزرگ ها و پدر پدر پدربزرگ هایشان صحبت های قرون وسطایی می کردند سکوت کند و تنها چیزی که پولین می خواست اسکارلت به آن توجه کند احترام به خانواده بود.
خاله ها در مقابل طغیان اسکارلت آشفته شده بودند و حالت ترس که در چشمانشان بود به او احساس قدرت می داد. همیشه از ضعف احساس کوچکی می کرد و در این مدتی که در چارلزتون می زیست هرگز احساس قدرت نکرده بود. فکر می کرد ضعیف شده و خود را خوار وکوچک می پنداشت. و حالا تمام اعتراض خود را بر سر خاله هایش می ریخت و می خواست حقارت و کوچکی خود را جبران کند.
"لازم نیست همین جوری اینجا بنشینید و به من مثل کسی که شاخ رو سرش دارد و نیزه دو شاخه دردست گرفته نگاه کنید. خودتان خوب می دانید که حق با من است ولی آنقدر ترسو هستید که حاضر نیستید حتی پیش خودتان اعتراف کنید. پدربزرگ با همه مثل کثافت رفتار می کند. صد دلار با شما شرط می بندم که حتی نامه های فدایت شوم شما را هم جواب نخواهد داد. شاید هم اصلا آنها را نخواند. من هم اگر مثل او بودم حتما نمی خواندم، مجبور نبودم، چون چیزی توش نبود، جز درخواست پول بیشتر!"
اسکارلت دستش را جلوی دهانش گرفت، زیاده روی کرده برد. او یکی از سه قانون مهم ولی نوشته نشده آداب مردم جنوب را شکسته بود؟ صحبت از پول کرده بود وکمک های خود را به رخ آنها کشیده بود. بعد از این شلاق که بر خاله های خود فرود آورد احساس پشیانی کرد و شرمگین شد.
چینی های بند زده و سفره وصله دار میز، او را شدیدا سرزنش می کردند. با خودش فکر کرد که من هرگز سخاوتمند و بخشنده نبوده ام. می توانستم بیشتر به آنها بدهم و مهربانی آنان را از دست ندهم.
با صدای آرامی گفت: متاسفم و شروع به گریه کرد.
مدتی گذشت، اولالی اشک هایش را پاک کرد و دماغش را بالا کشید: شنیدم برای رزماری خواستگار تازه ای آمده." صدایش می لرزید و هنوز حالت گریه داشت. "تو او را دیده ای، اسکارلت؟ آدم جالبی هست؟"
پولین هم دنباله حرف را گرفت: از خانواده خوبی است؟
اسکارلت به آرامی در جواب آنها گفت: میس الینور خودش همه انها را می شناسد، و می گوید آدم های خوبی هستند. ولی رزماری کاری با این کارها ندارد. شما می دانید او چه جوری است .
با نگاهی مملو از احترام و دلسوزی به چهره خاله هایش نگاه کرد. آنها به روی خود نمی آوردند. می دانست که تا لحظه مرگ خود اصلا به رویشان نمی آورند و هرگز درباره کار او که قلب آنها را شکسته بود قضاوت نخواهند کرد. هیچ کدام از مردم جنوب هیچ وقت یکدیگر را شرمنده نمی کردند. شانه هایش را صاف کرد و صورتش را بالا گرفت."اسمش الیوت مارشال است. و مضحک ترین چیزی است که شما ممکن است ببینید. مثل یک چوب لاغره و مثل یک جغد گوشه گیر." بعد آرامشی به صدایش داد. "ولی فکر می کنم آدم شجاعی باشد. چون اگر رزماری عصبانی شود اورا حتما از زمین بلند می کند و به کوشه ای پرت می کند، بیچاره حتما تکه تکه می شود. آدم باید خیلی شجاع باشد تا چنین چیزی را تحمل کند." سپس به جلو خم شد و چشم هایش را گشاد کرد. "شما هم شنیده ایدکه او یک یانکی است؟"

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#83 | Posted: 2 Sep 2013 04:28
پولین و اولالی با تعجب گفتند: اوه.
اسکارلت سرش را به علامت تایید تکان داد. "اهل بوستون است. و من می توانم بگویم که شما یانکی تر از او نمی توانید پیدا کنید. یکی از مؤسسات تجارتی بزرگ شعبه ای در چارلزتون باز کرده و او مدیرش است..."
اسکارلت به راحتی در صندلیش فرو رفت و آماده بود بیشتر نزد خاله هایش بماند. نزدیک ظهر، بعد ازگذشتن اوقات سرگرم کننده ای که اسکارلت انتظارش را داشت گفت: قرار نبود بمانم، به میس الینور قول داده ام برای ناهار برگردم. چشمانش را بالا برد. "امیدوارم آقای مارشال ناهار دعوت نشده باشد. آخر یانکی ها استعداد زیادی برای درک موقعیت خودشان ندارند به خصوص وقتی که به جایی می روند و استقبال چندانی از آنها نمی شود."
اسکارلت، پولین و اولالی را بوسید. اولالی مثل بچه ها خندید. "اگر آن یانکی آنجا بود ناهار حتما بر گرد همین جا."
پولین گفت: آره، اسکارلت، حتما برگرد. و سعی کن بتوانی با ما به ساوانا بیایی و در جشن تولد پدربزرگ شرکت کنی. هفته آینده بعد از کلیسا با قطار می رویم.
"دمتشکرم خاله پولین. ولی فکر نمی کنم بتوانم. قبلا به مهمانی دعوت شده ایم. جشن ها هنوز ادامه دارد."
"ولی عزیزم، جشن ها تا آن موقع دیگر تمام است. سن سیسیلیا روز جمعه است، سیزدهم. من خودم هم زیاد مایل نیستم ولی او کسی را غیر از ما ندارد." چشمان اسکارلت تیره شد. این جشن ها چقدر زود گذشت؟ فکر می کرد هنوز وقت زیادی برای برگرداندن رت باقی ماده است.
"ببینم چه می شود. حالا دیگر باید بروم."
***

اسکارلت از اینکه مادر رت را در خانه تنها می دید تعجب کرد. الینور گفت: جولیا اشلی رزماری را برای ناهار به خانه خودش دعوت کرده. و رت هم با آن پسرک،کوپر به قایق سواری رفته.
"امروز هوا خیلی سرده."
"بله هوا خیلی سرد شده. آن هم وقتی که من فکر می کردم امسال از سرمای زمستان جان سالم به در بردیم. دیروز توی مسابقه فهمیدم که هوا سرد می شود. باد سرد، گوش آدم را می برد. یک کمی سرما خوردم. سردم شده بود." بعد لبخندی آرام به لب آورد."با یک ناهار آرام توی کتابخانه، کنار آتش چطوری؟ البته ممکن است مانیگو غرغر کند ولی عیبی ندارد. جای گرم و نرمی است، فقط من وتو"
"من هم خیلی خوشم می آید میس الینور، واقعا دوست دارم."
اسکارلت ناگهان فکر کرد که خیلی دلش می خواهد این کار را بکند شاید خیلی وقت بود درانتظار چنین ناهار آرامی بود ولی خودش نمی دانست و خیلی وقت بود که دو نفری ناهار نخورده بودند. قبلی از جشن ها، قبل از آمدن رزماری و بعد در فکرش اضافه کرد: قبل از امدن رت از لاندینگ. نمی خواست بپذیرد که زندگی قبل از آمدن رت برایش اسان تر بود، قبل از شنیدن صدای پای او و گوش دادن به آن، قبل از دیدن عکس العمل هایش، قبل از خواندن فکرش، قبل از اینکه مجبور شود برای حدس زدن افکار او، خودش را به عذاب بیاندازد.
گرمای آتش آرامشی به اسکارلت بخشید و او را به خمیازه انداخت: معذرت می خواهم میس الینور. دست خودم نبود.
خانم باتلر گفت: من هم درست مثل تو هستم. جالب نیست؟ و او هم خمیازه ای کشید، و هر دو همچنان که خمیازه می کشیدند، خندیدند. اسکارلت بدون تامل گفت:میس الینور خیلی شما را دوست دارم.
خانم باتلر دست او را گرفت: خیلی خوشحالم اسکارلت عزیزم. من هم تو را دوست دارم. بعد آهی کشید: آنقدر دوستت دارم که نمی خواهم از تو سوالی بکنم یا انتقادی. فقط امیدوارم خودت بدانی چکار داری می کنی؟
درون اسکارلت به پیچ و تاب افتاد ولی خودش را نگه داشت تا حرف تندی نزند. "من کاری نمی کنم." دستش را از دست الینور بیرون کشید.
الینور خشم اسکارلت را نادیده گرفت. "اولالی و پولین چطورند؟ مثل این است که چند صد ساله آنها را ندیده ام، این جشن ها حسابی وقت من را گرفتند."
"حالشان خوب است. همان طور غرغرو و حق به جانب. سعی می کنند مرا با خودشان به ساوانا ببرند، به جشن تولد پدربزرگ."
"خدای من!" لحن خانم باتلر ناباووانه بود. "یعنی می خواهی بگویی هنوز نمرده؟"
اسکارلت دوباره خندید. دوباره شادی اش بازگشت.
"من هم اول این جور فکر کردم. ولی اگر چنین حرفی ار می زدم خاله پولین زنده زنده پوستم را می کند. حالا تقریبا صدتایی دارد."
الینور قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و چند لحظه توی دلش حساب و کتاب کرد. " بدون شک نود بیشتر دارد. یادم می آید وقتی در سال 1820 با مادربزرگت عروسی کرد نزدیک به چهل سال داشت. من خاله ای داشتم خیلی وقت است مرده. که هیچ وقت به نود سالگی نرسید. ولی عاشق او بود.
پدربزرگت هم از او بدش نمی آمد. اما بعد سولانج_ مادربزرگت_ رفت توی خط او، و خاله آلیس بیچاره تصمیم گرفت خودش را بکشد، برای اینکه فکر می کرد شانسی ندارد. من در آن موقع ده سالم بود ولی خوب می فهمیدم چی دارد می گذرد. غوغایی به پا شد."
اسکارلت حالا دیگر کاملا مشتاق شده بود دنباله ماجرا را بشنود "خوب بعد چکارکرد؟"
"یک بطری داروی مسکن خورد. معلوم نبود که می میرد یا زنده می ماند."
"به خاطر پدربزرگ؟"
"پدربزرگت واقعا مرد بی پروایی بود. خیلی جذاب، حرکاتش مثل سربازها بود. البته با لهجه فرانسوی. وقتی می گفت صبح بخیر، انگار که یک خواننده اپرا آواز می خواند.
پدرم گفت سقف کلیسای هوگونو را او ساخت."
میس الینور سکوت کرد و لبخندی زد و ادامه داد: فکرش را بکن خاله آلیس بالاخره با یک پروفسور زبان به خصوص فرانسه که در دانشگاه هاروارد کار می کرده ازدواج کرد. بالاخره تمام آن تمرین های زبان فرانسه را که با پدربزرگت داشت به دردش خورد.
اسکارلت نمی خواست چیزی در مورد خاله آلیس بشنود. "خواهش می کنم بیشتر در مورد پدربزرگ صحبت کنید. مادربزرگ من یک بار از شما درباره او پرسیدیم ولی شما از زیرش در رفتید."
الینور سرش را تکانی داد. "من نمی دانم چطوری راجع به مادربزرگت صحبت کنم. او هم مثل همه ادم های دیگر بود."
"خوشگل بود؟"
"بله و نه. واقعا صحبت کردن درباره او مشکل است. همیشه در حال عوض شدن بود. او خیلی خیلی فرانسوی بود. فرانسوی ها می گویند هیچ زنی واقعا زیبا نیست مگر اینکه گاهی واقعا زشت باشد. فرانسوی ها مردم زیرکی هستند و عاقل و برای آنگلوساکسون ها غیرقابل درک

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#84 | Posted: 2 Sep 2013 04:29

اسکارلت نمی توانست بغهمد که میس الینور سعی دارد چه چیزی را بگوید.
لجوجانه گفت: تصویری از او در تارا داشیم که خیلی خوشکل نشانش می دهد.
"بله در عکس، هم خوشگل بود، هم نبود. خودش می توانست انتخاب کند که خوشگل باشد یا نباشد. هر کدام را دلش می خواست انتخاب می کرد. گاهی اوقات جوری بود، چه جوری بگویم، خیلی خشک و سرد بود، به طوری که آدم فراموش می کرد که اصلا او هم حضور دارد. بعد چشم های سیاهش را به آدم می دوخت و ناگهان خیال می کردی کاملا جذب شده ای. بچه ها همیشه دورش جمع می شدند. حیوانات هم حمین طور. حتی زن ها هم این کار را گاهی می کردند او کاری می کرد که زن ها مردها را فراموش می کردند.
پدربزرگت واقعا مثل یک نظامی بود عادت داشت فرمان بدهد. ولی مادربزرگت فقط لبخند می زد و او برده اش می شد. مادربزرگت از پدر بزرگت بزرگ تر بود. ولی این فرقی نمی کرد. او کاتولیک بود و این هم فرقی نمی کرد. در کاتولیک بودن خودش و کاتولیک بودن بچه هایش اصرار داشت، و پدربزرگ با همه چیز، با همه اینها موافقت می کرد اگرچه خود او به شدت، یک پروتستان بود. من فکر می کنم اگر مادربزرگت بت پرست هم بود باز هم تفاوتی نداشت. او برای پدربزرگت همه دنیا بود.
یادم می آید یک وقتی تصمیم گرفت که همه چیز در خانه اش صورتی رنگ باشد، می گفت چون دارم پیر می شوم این رنگ برایم بهتر است. و پدربزرگت می گفت هیچ سربازی نمی تواند دراین همه سایه و نور صورتی طاقت بیاورد. به نظر او رنگ صورتی خیلی زنانه بود. ولی مادربزرگ می گفت رنگ صورتی او را خوشحال می کند، می خواست همه چیز خیلی صورتی باشد. نه تنها دیوار های داخل خانه صورتی رنگ شده بود بلکه نمای خارجی خانه هم رنگ صورتی داشت. پدربزرگت هر کاری می کرد تا او را خوشحال کند."
الینور آهی کشید و ادامه داد "همه اینها، هم دیوانه وار بود هم رومانتیک. بیچاره ی پی یر وقتی مادربزرگت مرد، او هم مرد. از درون. خانه را همان طور که دلخواه همسرش بود نگه داشت. من می ترسیدم این اتفاق برای مادرت و خواهرانش خیلی سخت باشد."
اسکارلت با خود فکر می کرد که در تابلو، سولانج روبیلارد لباس چسبانی پوشیده، انگار که لباس زیر به تن دارد. شاید همین بوده که مردها را دیوانه می کرده. به خصوص پدربزرگ را.
الینور گفت: اغلب تو مرا یاد او می اندازی.
اسکارلت به ادامه این حرف علاقه نشان داد.
"چطور میس الینور؟"
"چشم های تو همان چشم های اوست، همان جور گوشه هایش کمی بالا رفته. همان کشمکش در تو هست، همان تغییر حالت و عوض شدن. تو مرا طوری به هیجان می آوری طوری ضربه می زنی که هیچ کس دیگر نمی تواند، او هم همین طور بود."
اسکارلت خندید. احساس رضایت می کرد.
الینور با علاقه به او چشم دوخت وگفت: حالا یقین دارم که می توانم کمی بخوابم. فکر می کرد که جریان گفتگو را خیلی خوب هدایت کرده. دروغ نگفته بود و از پرگویی پرهیز کرده بود. دلش نمی خواست که همسر پسرش بداند که مادربزرگش عشاق فراوان داشت و آنها بسیار بر سر او با هم دوئل کرده بودند. نمی خواست باعث شود افکار تازه ای در ذهن اسکارلت شکل گیرد.
الینور به طور آشکار و جدی از مشکلاتی که بین پسرش و همسر او پدید آمده بود نگران می نمود. مایل نبود از رت سوالی بکند. اگر رت می خواست خودش به او می گفت. و عکس العمل اسکارلت هم که در شکل ارتباط با کورتنی ظاهر شده بود نشان می داد که او هم نمی خواهد چیزی بگوید.
خانم باتلر چشمانش را بست و سعی کرد استراحت کند. هر کاری که از دستش بر می آمد کرده بود، دیگر امیدی برایش باقی نمانده بود. رت و اسکارلت هر دو آدم های بالغی بودند. با وجود این در نظر او رفتارشان به بچه های شلوغ و بی نظم و ترتیب بیشتر شبیه بود.
اسکارلت هم سعی کرد کمی استراحت کند. او در اتاق ورق بازی بود، تلسکوپ هم دم دستش قرار داشت. وقتی به درون آن نگاه کرد از تامی و رت اثری نبود. رت باید او را به جای بندر به رودخانه برده باشد.
شاید اصلا نمی بایست با تلسکوپ آنها را تعقیب می کرد. خاطره خوبی از این کار نداشت. وقتی در مسابقه اسب دوانی با دورین "آن" را دیده بود آزرده شده بود. برای اولین بار در عمرش احساس پیری می کرد. و خیلی خسته بود. آن هامپتون عاشق شوهر زن دیگری بود آیا او هم اگر در سن "آن" بود همین کار را نمی کرد. چه میان این دو وجود داشت. علاقه به اشلی و خراب کردن زندگی با رت آن هم با چنگ زدن در عشقی ناامیدانه، اکنون در برابر دیدگانش زنده شده بود، ولی می دید که آن اشلی را که او دوست می داشت اکنون دیگر رویای مه گرفته ای بیش نیست. آیا "آن" هم داشت جوانی خود را با رویای رت از میان می برد؟ پس فایده عشق چیست؟ وقتی همه چیز را خراب می کند. اسکارلت با پشت دست لب هایش را پاک کرد. مرا چه می شود؟ من مثل مرغ روی تخم خوابیده ام. باید کاری بکنم. برو کمی گردش کن هر کجا که دوست داری برو این افکار ناخوشایند رو بشکن.
مانیگو آهسته به در کوبید. "اگر هستید کسی می خواهد شما راببیند میسوس رت."
اسکارلت از دیدن سالی بروتون خوشحال بود. تقریبا او را بوسید. "بنشین روی این صندلی، سالی. به آتش نزدیک تر است."
واقعا سرمای این موقع تعجب آور نیست؟ گفتم مانیگو چای بیاورد. جدی می گویم. دیدن سویت سالی در مسابقه واقعا هیجان انگیز ترین واقعا زندگی من بود."
اسکارلت از وراجی کردن خودش احساس راحتی می کرد
سالی برایش تعریف کرد که بعد از مسابقه مایلز چطور اسب ها و سوارکارها را می بوسید. این تعریف ها تا وقتی که مانیگو سینی چای را آورد طول کشید اسکارلت گفت: میس إلینور استراحت کرده و گرنه به اش خبر می دادم تو اینجایی. وقتی بیدار شد.
"من باید بروم اسکارلت. می دانم که الینور بعدازظهر ها می خوابد. باز هم می دانم که رت به قایقرانی رفته و رزماری هم ناهار در منزل جولیا دعوت داشت، به همین دلیل این موقع را انتخاب کردم. می خواهم با تو تنها صحبت کنم."
اسکار لت از هم زدن چای خود دست برداشت. مشکوک شده بود. سالی بروتون نماینده مردمی بود که به خود حق می دادند که در هر کاری دخالت کنند و همه چیز را مغشوش و خراب بر جای بگذارند. اسکارلت مقداری آب جوش توی فنجان خود ریخت.
"اسکارلت من تصمیم دارم یک کار غیرقابل بخشش بکنم. می خواهم در زندگی تو فضولی کنم. از این بدتر می خواهم نصیحت ات کنم."

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#85 | Posted: 2 Sep 2013 04:29
چشمان اسکارلت گشاد شد. ماجرا داشته باشم؟ فقط زن های احمق و هرزه چنین کارهایی می کنند. سالی بروتون چطور جرات می کند او را این طور متهم کند. اسکارلت راست نشست. "می دانم چه می خواهی بگویی، خانم بروتون و می دانم که تو می دانی من مثل تو یک خانم محترم هستم."
"پس مثل یک خانم محترم رفتار کن."
اسکارلت فکر نمی کرد حرفی وحشتناک تر از حرف سالی شنیده باشد. و آنچه بعدا گفت اشتباه او را ثابت می کرد.
"به تو اخطار می کنم اسکارلت آبروی خودت را نبر، او آن قدر ها هم که نشان می دهد خوب نیست. فقط دون ژوان مجالس رقص است. ولی یک احمق دهاتی بیشتر نیست. "
مالی روی میز چای خم شد. "اگر به این رسوایی بیش ازاین ادامه دهی ما باید خودمان را قایم کنیم، از شرم. باز هم چای می خواهی"
صورت سالی نزدیک صورت اسکارلت بود. لحظه ای بعد به آرامی گفت: خدای من تو مثل بچه ای که تازه متولد شده باشه، بی گناه و بی خبر به نظر می رسی نه؟ آه، اسکارلت متاسفم من نغهمیدم. بیا بگذار یک فنجان چای با یک عالمه شکر به ات بدم .
اسکارلت به صندلیش تکیه کرد. می خواست گریه کند. می خواست گوش هایش را با دست بپوشاند. او سالی را تحسین می کرد. افتخار می کرد که دوست اوست و حالا سالی در نظر او آشغالی بیش نبود.
سالی گفت: بچه بیچاره من. اگر می دانستم این طور سخت نمی گرفتم. فکر کن که این یک شایعه احمقانه بیشتر نبوده. تو در چارلزتون هستی و با یک چارلزتونی ازدواج کرده ای. این شهری قدیمی با تمدنی قدیمی است. یکی از علائم تمدن، حساس بودن راجع به دیگران است.
من نمی خواهم متمدن باشم. با ناامیدی چنین فکر می کرد. شاید دیگر نتواند به هیچ یک از زنان چارلزتونی نگاه کند. وقتی همه فکر می کنند او و رت عاشق هم نیستند یا هیچ وقت عاشق هم نبودند نگاه کردن به زنان چارلزتون برای او امکان ندارد.
چرا اصلا به چارلزتون آمد؟ به اینجا تعلق نداشت. دوست نداشت به جایی که سالی بروتون این طور از آن یاد می کرد تعلق داشته باشد.
اسکارلت گفت: فکر می کنم بهتر است بروی. من حالم خوب نیست. سالی با تاسف سرش را تکان داد. "از اینکه مزاحمت شدم معذرت می خواهم اسکارلت. فکر می کنم اگر به ات بگم غیر از تو بی گناهان دیگری هم بودند که قربانی چارلزتون شدند یک کمی آرام بشوی، تو تنها قربانی نیستی چه با زن ها و دخترانی ازدواج نکرده ای باشند که هرگز کارهایی را که می کنند به زبان نمی آورند. هیچ کسی ازکار آنها اطلاعی ندارد. در مقابل زن های وفادار هم کم نیستند. من شانس دارم که یکی از آنها باشم. من مطمئنم که مایلز یکی دو بار کارهایی کرده ولی من حساسیت نشان ندادم. امیدوارم تو هم از این زن ها باشی واقعا به خاطر خودت دلم می خواهد که همین جور باشد. تو هم نباید زیاد حساسیت نشان دهی. باز هم به خاطر خودت. می فهمی که؟ باز هم معذرت می خواهم اسکارلت. از این ناشی گری پشیمانم.
حالا من می روم. تو هم برای خودت چای بریز و بخور و با میدلتون محتاطانه رفتارکن."
سالی دست کش هایش را پوشید و به سرعت به طرف در رفت.
اسکارلت گفت: صبرکن سالی، خواهش می کنم صبر کن. من باید بدانم چه کسی است؟ رت و کی؟
صورت میمونی شکل سالی حالت دلسوزی به خود گرفت.
به آرامی گفت: ما نمی دانیم، نمی شناسیم. قسم می خورم. رت وقتی چارلزتون را ترک کرد فقط هفده سال داشت. احتمالا در این سن گیر یک فاحشه یا یک دختر بدبخت سفید پوست افتاده. از وقتی که برگشت با ظرافت خلی زیاد، بدون، عجله و احساس، پیشنهاداتی را که به اش شده رد کرده است.
چارلزتون شهری نیست که در گناه و شرارت غرق شده باشد. مردم در فشار نیستند. اجتماع در شهوت دست وپا نمی زند. من مطمئنم که رت به تو وفادار است. حرف های من تمام شد.
به محض اینکه سالی رفت اسکارلت به طبقه پایین دوید و به اتاق خواب رفت در را قفل کرد و روی تخت افتاد و بی اختیار گریه کرد. مناظر احمقانه ای از رابطه رت با زنی دیگر به ذهنش هجوم آورد. زنانی را که در جشن ها دیده بود. یکی دیگر، یکی دیگر ... و یکی دیگر.
چقدر احمق بود که فکر می کرد رت حسادت خواهد کرد.
وقتی دیگر نتوانست این افکار را تحمل کند، زنگ زد و پانسی را فرا خواند. بعد صورتش را شست و پودر زد.
نمی توانست وقتی میس الینور از خواب برخاست با او حرف بزند. می خواست از ان خانه دور شود، برای مدتی.
به پانسی گفت: می رویم بیرون،، شنل مرا بده.
***
اسکارلت مدتی راه رفت، به سرعت و ساکت. توجهی به پانسی نداشت. وقتی از مقابل خانه های بلند، زیبا و قدیمی چارلزتون عبور می کرد اصلا به دیوارهایی که از توپ و تفنگ زخم برداشته بودند و مایه افتخار شهر به شمار می رفتند اعتنایی نمی کرد. نگاه کنجکاو رهگذران و صاحبان خانه های بلند را می دید. آنها بر می گشتند و او را کنجکاوانه می نگریستند.
اسرار، آنها اسرار خود را حفظ می کنند. از غریبه ها نه از خودشان. همه، همه چیز را حاشا می کنند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#86 | Posted: 2 Sep 2013 04:30

قسمت۲۸

وقتی اسکارلت به خانه رسید تقریبا شب شده بود، خانه ساکت و بدون سکنه به نظر می رسید. هیچ نوری از میان پرده ها که با غروب آفتاب کشیده می شد به چشم نمی خورد. اسکارلت با احتیاط و بدون صدا در را باز کرد. به پانسی گفت: به مانیگو بگو من سردرد دارم، شام نمی خورم. بعد فورا بیا بند کفشی هایم را بازکن، می خواهم فورا به رختخواب بروم.
مانیگو به دیگران خواهد گفت که من سرم درد می کند. به این ترتیب با کسی صحبت نخواهم کرد. با سرعت از پله ها بالا رفت و به تندی از مقابل اتاق نشیمن که درش باز بود گذشت. رزماری داشت بلند بلند درباره حرف های جولیا اشلی صحبت می کرد. اسکارلت قدم هایش را تندتر کرد. وقتی پانسی بند کفش هایش را باز کرد و لباس هایش را در آورد چراغ را فوت کرد. اسکارلت به رختخواب خزید و سعی کرد غم و ناامیدی خود را پنهان کند. چه خوب می شد اگر می توانست حرف های سالی بروتون را فراموشی کند. تاریکی همه جا را گرفته بود و چشم های بی خواب و خشک او را ریشخند می کرد. حتی نمی توانست گریه کند. با توفانی که سالی به راه انداخته بود اشک هایش پایان یافته بود. قفل در صدا کرد و باز شد. در باز شد و اتاق تاریک پر از نور گردید. اسکارلت سرش را به طرف نور برگرداند چشمش از روشنایی ناگهان خیره شده بود.
رت در استانه در ایستاده بود وچراغی دردستش دیده می شد. روی صورت آفتاب سوخته و موهای سیاهش سایه ای تیره افتاده بود. هنوز لباسی را که برای قایق سواری پوشیده بود به تن داشت. هنوز به نظر خیس می آمد و کاملا به سینه و پاهایش چسبیده بود. معلوم بود که هیجان دارد ولی خودش را نگه می دارد، از چهره اش حالتی خطرناک بیرون می ریخت.
قلب اسکارلت از ترس فرو ریخت نفسش به شماره افتاد. این همان چیزی بود که قبلا در رویا هم ددیده بود، رت با هیجانی وصف نشدنی و بدون کنترل به اتاق او می آید.
رت با پا در را بست و به طرف تختخواب هجوم آورد. "نمی توانی خودت را از من مخفی کنی اسکارلت. پاشو." دستش را چنان حرکت داد که به چراغ خاموشی که روی میز بود خورد و با صدای بلندی افتاد و خرد شد. لحاف را پس زد و دست او را کشید و بلند کرد. اسکارلت با فشار دست او ازبستر بیرون آمد و ایستاد. گیسوان بلندش روی گردن و شانه اش ریخت و قسمتی از آن، دست های رت را پوشاند. یقه توری لباس خوابش از ضربان شدت قلبش تکان می خورد. خون به چهره اش دوید، گونه هایش را قرمز و چشمان سبزش را تیره تر کرد. رت دست او را دوباره کشید و با تکان شدید قامتش را راست کرد.
با صدای خشنی گفت: لعنتی، با این کارهای احمقانه ات همون، موقعی که پایت را تو چارلزتون گذاشتی می باید می کشتمت.
اسکارلت به پایه تخت تکیه کرد که نیفتد. موجی از ترس و خطر در خود حس کرد. چه اتفاقی افتاده بود که او این طور از کوره در رفته بود؟
" این بازی ها را کناربگذار. قیافه زن های ترسیده را به خودت نگیر اسکارلت. تو را خوب می شناسم. من نمی خواهم تو را بکشم، نمی خواهم تو را کتک بزنم، ولی خدا می داند که خودت وادارم می کنی."
لب های رت به هم پیچید و صورتش در هم رفت. "چقدر جذاب به نظر می رسی عزیزم. با این سینه ای که نفس نفس می زند و این چشم هایی که بی گناهی ازش می بارد. ترحمی که از آنها بیرون می ریزد احتمالا معنی اش این است که تو در ابری از بی گناهی پیچیده شده ای. اصلا اهمیت نده عزیزم. به درد و رنج زنی بدبختی که تور برای شوهر احمقش انداختی اصلا اهمیت نده."
لب های اسکارلت از لبخند پیروزی بی اختیار گشوده شد. او از ماجرای میدلتون کورتنی عصبانی بود. اسکارلت بالاخره موفق شده بود. حسادت او را تحریک کرده بود. حالا او اسکارلت را دوست داشت. با این عمل اعتراف می کرد، حالا باید وادارش کند که بگوید بگوید که او را دوست دارد.
"من حتی اهمیت نمی دهم که تو خودت را این جوری پیش چشم مردم به نمایش بگذاری. اتفاقا خیلی هم سرگرم کننده است که یک زنی میانه سال خودش را یک دختر سهل الوصول و آماده کار نشان می هد. تو شانزده سالگی خودت را فراموش نکردی. کردی؟ تو بزرگ نشدی. تمام جاه طلبی تو این است که همیشه زیبای کلیتون کاونتی باشی. بعد داد زد: و امروزاین شوخی دیگر خیلی مسخره جلوه می کند. اسکارلت از این فریاد ناگهانی کمی عقب رفت.
رت از خشم مشت هایش را گره کرد. "امروز وقتی ازکلیسا بیرون آمدم، یکی از دوستان قدیمی من که از پسرعموهای فامیل هم محسوب می شود من را به گوشه ای برد و داوطلب شد که وقتی میدلتون کورتنی رو به دوئل دعوت می کنم همراه من باشد. او شکی نداشت که من دوئل می کنم. می گفت بدون توجه به واقعیت قضیه، از نام تو باید دفاع شود، به خاطر آبروی خانواده."
اسکارلت با دندان های سفید و ریزش لب پایینش را گزید. "تو چی به اش گفتی؟"
"همون چیزی را گفتم که الان هم می خواهم به تو بگویم. دوئل لزومی ندارد زن من با جامعه چارلزتون آشنایی ندارد. طوری رفتار کرده که تردیدهایی را به وجود آورده. او به راه و رسم ما زیاد آشنا نیست. ازاین بهتر نتوانسته رفتار کند من برایش توضیح می دهم و یاد آوری می کنم که رفتارش باید چطور باشد."
بازویش ناگهان مانند ماری که نیش می زد تکان خورد و انگشتانش مچ دست اسکارلت را گرفت و گفت: درس اول: و با یک تکان ناگهانی او را به طرف خودش کشید. اسکارلت گویی به سینه رت سنجاق شده بود. دست هایش روی سینه او قرار داشت. صورت رت کاملا به صورت او نزدیک شد و چشمانش در چشمان او قفل شد. "من اهمیتی نی دهم اگه تمام دنیا فکر کنند که من یک قرمساق و زن قحبه ام عزیزم، زن صمیمی و کوچولوی من، ولی باد بدانی که نمی توانی من را وادار کنی با میدلتون کورتنی دوئل کنم."
نفس رت گرم بود. هنوز آثار آب دریا روی بینی و لب های او دیده می شد. "درس دوم: اگر آن نره خر را بکشم، باید از شهر فرارکنم یا بمانم تا یانکی ها مرا اعدام کنند و این برای من خیلی ناراحت کننده است. به علاوه اصلا قصد ندارم خودم را مسخره کنم و برای آن مرتیکه نره خر هدفی باشم تا به روی من شلیک کند. امکان دارد شانسی تیر بیندازد و من را زخمی کند، که این هم باز برای من قابل تحمل نیست."

چطور جرات می کند؟ چطور جرات می کند در ملا عام به او بخندد و جلوی دوستان ووابستگانش به او ناسزا بگوید و او را در اتاق خودش مثل یک غذای نیم خورده و شب مانده دور بیاندازد؟ جنتلمن های چارلزتونی هم دست کمی از خانم های چارلزتونی نداشتند. دورو، دروغگو ودودوزه باز.
اسکارلت مشتش را بلند کرد تا به صورت او بزند. ولی شانه هایش هنوز در اختیار رت بود. مشتش بی حاصل به روی سینه رت افتاد. دوباره سعی کرد مشت بزند. رت کف دستش را بالا آورد و در حالی که می خندید مانع ضربه او شد. اسکارلت دوباره دست هایش را بالا آورد ولی این بار فقط برای اینکه گیسوانش را از صورتش پس بزند

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#87 | Posted: 2 Sep 2013 04:31
حرف هایت را می توانی برای خودت نگه داری رت باتلر، خودت را خسته نکن، چون من این نیستم که آنها را بشنوم و عملی کنم، از این چارلزتون زیبای تو هم بدم می آید. از مردمش متنفرم، به خصوص از تو رت باتلر. فردا از اینجا می روم." سرش را بالا گرفت. مستقیم به صورت رت نگاه می کرد. قامتش آشکارا در آن لباس ابریشمی می لرز ید.
رت نگاهش را از او گرفت. "نه اسکارلت. تو جایی نمی روی. اگر بروی معلوم می شود مقصری و من هم مجبور می شوم کورتنی را بکشم. تو از من حق السکوت گرفتی که تا آخر جشن ها بمانی اسکارلت و خواهی ماند.
و هرچه را که من می گویم انجام می دهی و نشان خواهی داد که راضی هستی، و گرنه قسم می خورم که دانه دانه استخوان های بدنت را بشکنم." به طرف در رفت، دستش را به دستگیره در گرفت و برگشت.
"سعی نکن زرنگی کنی پیشی کوچولو. من مواظب حرکاتت هستم." اسکارلت فریاد کشید: ازت بدم می آ ید! ولی رت رفته بود. وقتی در را
بست و صدای چرخش کلید را در قفل شنید ساعتی را که روی پیش بخاری بود برداشت و به زمین کوبید، بعد سیخ بخاری را پرت کرد.
برای رفتن به ایوان دیر بود، همه خوابیده بودند. از اتاق خارج شد و به اتاق های دیگر سر زد، همه قفل بودند. دوباره به اتاق خواب خود برگشت و آن قدر قدم زد تا خسته شد.
عاقبت خودش را روی صندلی انداخت و دست هایش را از طرفین آویزان کرد. مدتی به همین حال باقی ماند. ناگهان دردی در دست هایش احساس کرد. با صدای بلند گفت: من می روم. هیچ کس نمی تواند جلویم را بگیرد، حتی او. چشمانش را به در دوخت. در بزرگ و کلفت وضع او را در سکوت بیان می کرد آیا نمی توانست این درها را به روی خود باز کند و از چارلزتون برود؟ قادر نبود مستقیما با رت مبارزه کند. باید او را گول بزند. بالاخره راهی باید باشد اگر راهی باشد حتما می توانست آن را بیابد. نیاز به بردن چمدادن ها نیست. لباس هایش را بر پشتش می گیرد. بله. باید همین کار را بکند. به بهانه مهمانی چای یا ورق بازی از خانه خارج می شود. بعد با تراموا به ایستگاه خواهد رفت. یک عالمه پول دارد. ولی به کجا برود؟
همیشه وقتی دلش می شکست به تارا فکر می کرد. در آنجا آرامش بود و نیروی تازه.
... و سوالن. اگر تارا به اسکارلت تعلق داشت. سوالن هم جزء تارا بود دوباره به یاد روزی افتاد که به دیدن جولی اشلی رفته بود. آه چطور کارین توانست سهم خودش را دور بیاندازد؟
سر اسکارلت مانند حیوانی جنگلی که به دنبال آب می گردد بالا رفت.
چه خوب بود که صومعه شریک تارا بود. آنها نمی توانستند آن را بفروشند. تازه اگر خریداری هم بود ویل موافقت نمی کرد. او هم همین طور، ممکن است آنها شریک یک سوم از کشتزارهای پنبه باشند ولی مگر چقدر می شود. اجاره آن در سال سی تا چهل دلار است. بله ممکن است آنها موافقت کنند که سهم خود را به او اجاره بدهند.
رت می خواست که او بماند، مگر نه؟ بسیار خوب. می ماند. فقط به شرطی که رت کمک کند تا یک سوم تارا را از صومعه پس بگیرد. با دوسومی که در دست خواهد داشت پشنهاد خرید سهم ویل و سوالن را هم خواهد داد. و اگر ویل امتناع کند آنها را بیرون خواهد کرد.
برای لحظه ای عذاب وجدان او را آزرد ولی اسکارلت به سرعت آن را دور انداخت. اصلا چه اهمیت دارد که ویل چقدر به تارا علاقمند است؟ اسکارلت، تارا را بیشتر دوست داشت. به آن احتیاج داشت. این تنها جایی بود که برایش اهمیت داشت. ویل حتما می فهمید، درک می کرد. تارا تنها امید اسکارلت بود.
به سرعت بلند شد و طناب زنگ راکشید. پانسی امد. اسکارلت در را گشود.
"دبه آقای باتلر بگو می خواهم او را ببینم، همین جا. شام من را هم بیاور. گرسنه ام." لباسش را عوض کرد و یک لباس گرم مخملی پوشید. بعد موهایش را شانه کرد و با یک روبان مخمل از پشت بست. چشم های سرد و بی پناه خود را در آینه دید. باخته بود. دیگر نمی خواست رت بر گردد.
اصلا فکر نمی کردم این طور بشود.
خیلی سریع دنیایش ناگهان وارونه شده بود. در عرض چند ساعت. هنوز از حرف های سالی بروتون به خود می پیچید. دیگر نمی توانست در چارلزتون بماند. آن هم بعد از همه این چیز هایی که در اینجا دیده بود. مثل این بود که خانه ای روی شن های روان بنا کند.
دستش را به سرش کشید. گویی می خواست افکار پریشان را از آن پاک کند. وقتی این همه افکار پریشان ناگهان به او هجوم می آورد دستپاچه می شد و نمی توانست تصمیم بگیرد. باید چیزی داشته باشد که بتواند به آن چنک بیاندازد. اگر هدفی را برای خودش معین می کرد حتما می توانست موفق شود.
تارا...
تارا همان هدفی بود که می خواست. وقتی توانست کنترل تمام تارا را در دست بگیرد آن وقت بقیه کارها به آسانی انجام می شد آن وقت می توانست در مورد کارهایی که می خواست بکند تصمیم بگیرد.
" شامتان میس اسکارلت."
"بگذار روی میز پانسی. حالا برو. وقتی تمام شد، زنگ می زنم."
"بله مادام، آقای رت گفت وقتی شام خورد می آید..."
"خیلی خوب برو دیگر."
نگرانی رت از چهره اش دیده نمی شد ولی چشمانش به راحتی کنجکاوی و نگرانی او را نشان می داد. " می خواستی من را ببینی اسکارلت؟"
"بله. ولی نگران نباش. نمی خواهم دعوا راه بیاندازم. می خواهم پیشنهاد کاری به ات بکنم."
حالت رت عوض نشد و حرفی نزد
اسکارلت وقتی ادامه صحبت داد به صدایشی حالتی خشک و کاسبکارانه داد. "من و تو هر دو می دانیم که تو من را به زور در چارلزتون نگه داشتی و باز می خواهی ب زور به جشن ها و مهمانی ها ببری و باز هم هر دو می داییم که نمی توانی کاملا جلوی من را بگیری. من می مانم و هرچی تو بخوای می کنم به یک شرط. به شرط اینکه کمک کنی چیزی را که به تو یا شهر تو چالزتون هیچ ربطی ندارد به دست بیاورم."
رت نشست و سیگار برگ نازکی بیرون آ ورد و آ تش زد. "گوش می دهم." نقشه اش را تعریف کرد. با هر کلمه هیجا نش بیشتر می شد. وقتی حرفش را تمام کرد با اشتیاق در انتظار جواب رت ماند. رت گفت:
من مجبورم دل و جرات تو را تحسین کنم، اسکارلت از تو هرگز سوال نکردم که چطور توانستی دارایی خودت را در مقابل هجوم ارتش شرمن حفظ کنی.
"شرافتمندانه رت! شرافتمندانه! من نمی دانم تو چرا این قدر زشت و کثیف فکر می کنی. تو خودت خوب می دانی که من چقدر به کلیسای کاتولیک اعتقاد دارم و به آن احترام می گذارم."
عصبانیت اسکارلت بیشتر باعث خنده رت شد.
"من هیچ چیز در این مورد نمی دانم. راستش را بگو اسکارلت. این فکرکی به سرت زد؟ باید علتش رفتن به کلیسا در روزهای یکشنبه و تسبیح انداختن و بع بع کردن و مثلا دعا خواندن باشد. آیا این فکر در یکی از همین روزهای یکشنبه به ذهنت نیامد؟"
"نه، خیلی وقت است راجع به آن فکر می کنم حتی خیلی طول کشید تا تصمیم گرفتم." دستش را روی دهانش گذاشت. تعجب می کرد که رت چطور همیشه منظور او را بهتر از خودش بیان می کرد. دستش را پایین آورد و به رت اخم کرد. "خوب! حالا به من کمک می کنی یا نه؟"
"واقعا دلم می خواهد کمک کنم، ولی نمی دانم چطورمی توانم، آمدیم و مادر مقدس سرپرست صومعه موافقت نکرد؟ آن وقت باز هم تا پایان جشن ها در چارلزتون می مانی؟"
" گفتم که می مانم، نگفتم؟ به علاوه دلیلی وجود ندارد که او پیشنهادم را رد کند. من بیشتر از آنچه که ویل می پردازد، به اش پیشنهاد می کنم. تو هم می توانی از نفوذت استفاده کنی. تو همه دنیا را می شناسی و همیشه هر کاری که می خواستی کرده ای."
رت لبخند زد. " تو چقدر به من اعتماد داری اسکارلت. من هرچه آدم رذل و پدرسوخته است از سیاستمداران گرفته تا تجار کلاهبردار و حقه باز، می شناسم ولی هیچ نفوذی میان آدم های خوب این دنیا ندارم. بهترین کاری که می توانم بکنم این است که یک کمی راهنمایی ات کنم. سعی نکن چشم های آن خانم سرپرست صومعه را ببندی. اگر می توانی حقیقت را به او بگو، و هرچه خواست قبول کن. و حرف زیادی نزن، بحث بیخود نکن."
" واقعا چه بچه لوس و بی نمکی هستی رت باتلر! هیچ کس توی این دنیا نیست که بیخودی پول دهد، مگر دیوانه ها. صومعه در واقع اصلا به پول احتیاجی ندارد. آنها خانه بزرگی دارند و خواهرهایی که مفت کارمی کنند با یک عالمه شمعدان طلا و یک صلیب بزرگ طلایی توی نماز خانه."
رت با خنده ای گفت: به هر حال من دارم با زبان فرشته ها با تو حرف می زنم. اصلا تو چی می خواهی بگویی؟
"فقط دارم ازانجیل برایت حرف می زنم."
صورتش حالت جدی به خود گرفت ولی چشمان سیاهش پر از شادی بود. "فکر برای تو همه خوبی های دنیا را می خواهم اسکارلت. فکر کن دارم برایت دعای خیر می کنم."
رت همان طور که آ مده بود همان طور هم رفت ولی می خندید. شادمانه می خندید. اسکارلت از او قول گرفته بود، همیشه قول می گرفت. رت با کمک به او از یک رسوایی جست و در مدت دو هفته جشن ها پایان می گرفت و اسکارلت می رفت و از دغدغه و ناراحتی نجات می یافت، دغدغه ای که از حضور اسکارلت در چارلزتون برایش به وجود آمده بود و آزاد بود که دوباره به لاندینگ برگردد. کارهای زیادی داشت که می باید در کشتزارهای خود انجام می داد. کاری که اسکارلت با مادر مقدس، سرپرست صومعه داشت می توانست علت بازگشتن رت به زندگی عادی خود باشد.
رت به خودش می گفت، روی کلیسای کاتولیک شرط می بندم. این کار یک قرن طول می کشد، نه یک هفته. اما نمی خواهم زیاد هم مطمئن باشد، چون با اسکارلت طرفم، وقتی چیزی را می خواهد تا آن را میان دندان هایش نگیرد دست بردار نیست. و بعد مدت ها خندید.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#88 | Posted: 2 Sep 2013 04:31
همان طور که رت انتظار داشت ارتباط اسکارلت با مادر مقدس آن قدر ها هم ساده به نظر نمی آمد. بعد از اولین ملاقات اسکارلت پیش خودش شکایت می کرد: چرا هیچی نگفت نه آره، نه، نه. آخر من آن قدر برایش از کشت و کار و درآمد همچین و همچون حرف زدم!
ملاقات دوم، سوم، و حتی پنجم هم همین طور بر گزار شد. اسکارلت خسته وعصبی شده بود. رت در دل می خندید ولی با صبر و تحمل به حرف های او گوش می داد.
به علاوه شور و حرارتی که اسکارلت نشان می داد و ماجراهایی را که از مادر مقدس برایش تعریف می کرد رت را به نشاط می آورد و خوشحال می کرد. اسکارلت هرروز صبح به صومعه می رفت و اعتراف می کرد که اعتقاد و علاقه اش او را وادار می کند که هر روز سری به آنجا بزند. در بسیاری از این ملاقات ها کارین را هم می دید و نام خیلی از خواهر ها و شاگردان تازه وارد را یاد گرفته بود. یک هفته گذشت و مادر مقدس با آرامشی تمام، هیچ جوابی نمی داد. اسکارلت ناامیدانه به ملاقات خاله هایش رفت چون می دانست آنها دوستان مقدس مابی دارند که با صومعه ارتباط نزدیکی دارند.
به رت می گفت: رت من که دارم تا کمر خم می شوم و تعظیم می کنم. این پیرزن بدترکیب چطور می تواند این قدر رذل باشد؟
رت گفت: شاید او فکر می کند این کار روح تو را نجات می دهد.
"هاهاها! روح من هیچ چیزش نیست. متشکرم. این رفتار فقط همان چیزی است که دهان من را می بندد درحالی که خیلی عصبانیم. می دانی همه اهل کلیسا همین طورند. و من حس می کنم از بی خوابی به یک پیرزن زشت بدل شدم. ترجیح می دادم هر روز و هر شب مهمانی بروم ولی آنطور با آنها..."
"خوب عزیزم. توجه داشته باش، این سایه های زیر چشم، تو را مقدس تر جلوه می دهد، خیلی روحانی شدی. این چشم ها با این سایه ها حسابی روی مادر مقدس اثر می گذارد."
"اوه! رت. چه حرف های وحشتناکی می زنی مجبورم همین الان پودر بزنم. " در واقع بی خوابی آثارش را داشت کم کم در چهره اسکارلت آشکار می کرد. در میان ابروهایش چند خط کوتاه و کوچک به وجود آمده بود. در چارلزتون هر کس اورا می دید، چین های ابروانش را به پای گرمی و حرارت مذهب می گذاشت. اسکارلت زن متفاوتی شده بود. در مهمانی ها و جشن ها بسیار مودب می نمود آداب معاشرت را کاملا رعایت می کرد دیگر دعوت بازی ورق را قبول نمی کرد و به خانه بانوانی که روزی پای ثابت آنجا محسوب می شد نمی رفت.
"من به خواست خدا احترام می گذارم" سالی بروتون روزی گفت: من هم گاهی جلوی خودم را به خاطر بعضی چیزها گرفته ام، ولی اسکارلت دیگر دارد خیلی زیاده روی می کند.
اما آنسون با این حرف مخالف بود. "این کارش نظر من را تغییر داده. حالا او را بیشتر دوست دارم. من فکر می کنم تو کار بدی کردی که آن طور ،با او رفتار کردی. او واقعا از رسم زندگی چارلزتون اطلاعی نداشت. حالا حرف های من را خوب تو گوشت فرو کن. همیشه باید به کسانی که از نظر مذهبی جدی رفتار می کنند احترام گذاشت، حتی به کسی که به پاپ عقیده دارد!"
در هفته دوم، روز چهارشنبه تیره و سرد و بارانی بود. اسکارلت با ناله گفت: چطور می توانم تو این هوای بد پیاده به صومعه بروم؟ تنها نتیجه ای که دارد این است که چکمه هایم خراب می شود. ناگهان به یاد کالسکه چی قبلی رت ازکاپل افتاد. او مثل جن بطری سحرآمیز در شب های بارانی که همه با هم می خواهند به مجلس رقص بروند ناگهان ظاهر شده بود. این چارلزتونی های دیوانه همیشه کارهای عجیب وغریبی می کنند ولی اگربتوانم کالسکه گرم و نرمی پیدا کنم دیوانگی آنها اصلا برایم مهم نیست. ولی نمی توانم. مجبورم پیاده بروم. و می روم.
راهبه ای که در صومعه را باز کرد گفت: مادر مقدس امروز صبح برای سرکشی مدارس مذهبی به جورجیا رفتند. هیچ کس به درستی نمی داند مسافرتشان چقدر طول می کشد. شاید یک روزه چند روز، یک هفته، یا بیشتر.
اسکارلت با فریاد به خودش گفت: نمی توانم یک هفته وقتم را تلف کنم، حتی یک روز هم نمی توانم.
در هوای بارانی به خانه بازگشت. پانسی را صدا کرد و گفت: این چکمه های لعنتی را بنداز دور. لباس خشک برایم بیاور.
پانسی بیچاره هم بیشتر از او خیس شده بود. در حالی که دائما عطسه می کرد به اسکارلت کمک کرد تا لباس هایش را عوض کند و در همان حال غرغر می کرد. اسکارلت با خود گفت، باید یک سیلی به این احمق بزنم، ولی بیشتر از آنچه که عصبانی باشد غمگین بود.
بعدازظهر باران ایستاد. میس الینور و رزماری تصمیم گرفتند برای خرید به خیابان کینگ بروند. اسکارلت دلش نمی خواست با آنها برود. خودش را در اتاق حبس کرد. افکار آشفته ای به ذهنش می رسید تا اینکه بالاخره حس کرد که دیوارها دارند به او نزدیک می شوند. به کتابخانه رفت. ممکن است رت آنجا باشد تا کمی با او هم دردی کند. نمی خواست با دیگران در مورد ناراحتی هایش صحبت کند، چون مایل نبود کسی بداند که او چکار دارد می کند.
رت ابروهایش را بالا انداخت. "خوب چه خبر از کلیسای کاتولیک؟"
اسکارلت ناگهان از خشم ترکید واز مادر مقدس شکایت کرد. رت در حالی که سیگار برگ بلندش را روشن می کرد گفت: دلم می خواهد بروم توی ایوان و سیگارم را آنجا بکشم، تو هم بیا کمی هوا بخور. این باران و طوفان تابستان را آورده. باد گرمی از دریا می آید.
نور خورشید اتاق ناهارخوری تاریک را روشن کرد. اسکارلت دستش را سایبان چشم هایش کرد. نفس بلندی کشید. رایحه باغ و بوی دریا و دود سیگار رت را در مشام خود حس کرد. ناگهان حضور رت را هم حس کرد. آن قدر ناراحت بود که با عجله به طبقه بالا آمده بود و قبل از رت به اتاق وارد شده بود. صدای رت همان طور که سیگار می کشید گویی از فاصله دور می آید.
" من فکر می کنم مدرسه ای که مادر مقدس برای سرکشی آنجا رفته به جورجیا در ساواناست. تو باید بلافاصله بعد از جشن سن سیسیلیا برای شرکت در جشن تولد پدربزرگت به ساوانا بروی. خاله خانم ها هم که تا حالا این همه به تو غر می زدند، خوشحال می شوند. اگر بتوانی اسقف کلیسای ساوانا را ملاقات کنی، شاید کارساز باشد. شانس زیادی داری."
اسکارلت سعی کرد درباره پیشنهاد رت فکر کند ولی وقتی او در کنارش بود، تمرکز فکری نداشت. حالا در حضور رت کمی احساس خجالت می کرد. رت به یکی از ستون ها تکیه داده بود و با لذت تمام سیگار می کشید. اسکارلت گفت: ببینم چه می شود. و با عجله قبل از اینکه اشک از دیدگانش سرازیر شود اتاق را ترک کرد.
اصلا مرا چه می شود. دارم مثل یک بچه بی دفاع گریه می کنم. مثل موجودی که همیشه از او متنفر بودم، موجودی که همیشه تحقیرش می کردم. خوب، چه عیبی دارد اگر کمی طول بکشد؟ من تارا را به دست می آورم... و رت را هم. اگر صد سال طول بکشد.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#89 | Posted: 2 Sep 2013 04:32

قسمت۲۹

الینور باتلر گفت: تا حالا در تمام زندگیم این طور به ستوه نیامده بودم. وقتی داشت چای می ریخت، دستش می لرزید. یک ورق کاغذ مچاله شده روی زمین نزدیک پایش افتاده بود. هنگامی که او و رزماری به خرید رفته بودند تلگرافی رسیده بود. پسرعمو تاونزند الینتون و زنش داشتند از فیلادلفیا به چارلزتون می آمدند.
الینور با عصبانیت گفت: دو روز پیش تلگراف زده اند. می توانی باورکنی مثل اینکه از جنگ خبر ندارند.
رت با خونسردی گفت: تو هتل چارلزتون می مانند ماما. و ما هم آنها را با خودمان به مجلس رقص می بریم، اینکه زیاد نیست.
رزماری گفت: خیلی هم بد است اصلا نمی توانم قبول کنم که با پذیرایی از یانکی ها خودمان را بدنام کنیم.
مادرش با تاکید گفت: ولی آنها خویشاوند ما هستند. و تو هم بدنام نمی شوی. به علاوه پسرعمو تاونزند تو اصلا یانکی نیست. او با ژنرال لی جنگید. رزماری غرغر کرد و ساکت ماند.
الینور خندید و گفت: اصلا من نمی باید عصبانی می شدم و شکایت می کردم. واقعا خیلی جالب است که بعد از این همه سال تاونزند و هنری راگ همدیگر را ببینند. تاونزند لوچ و هنری سفید چشم. اصلا می تواتی تصور کنی که آنها بتوانند با هم دست بدهند.
***

الینتون ها زیاد هم بد نبودند، اسکارلت با خود این طور فکرمی کرد، آدم وقتی با پسرعمو تاونزند صحبت می کند، نمی داند به کجا باید نگاه کند. زنش هانا به همان زیبایی بود که الینور تصویر کرده بود اسکارلت هم با نظر او موافق بود. به هر حال لباس رقص پر از یاقوت و جواهرات، اسکارلت را که با گل های کاملیا در مهمانی رقص حاضر شاه بود، غمگین می کرد. خدا را شکر که این آخرین مهمانی بود و بعد از آن جشن ها به پایان می رسید.
اگرکسی بگوید که من از رقص خسته شده ام دروغگویی بیش نیست ولی به اندازه کافی رقصیده ام. آه اگر همه چیز درباره تارا درست می شد چه خوب بود. آنچه را که رت می گفت انجام می داده درباره رفتن به ساوانا فکر کرده بود. ولی اینکه بخواهد چند روز پشت سر هم خاله خانم ها را تحمل کند برایش غیرممکن می نمود، پس تصمیم گرفت که به انتطار مادر مقدس، در همان چارلزتون بماند. رزماری تصمیم داشت به ملاقات جولیا اشلی برود، این کار هم خارج از تحمل او بود. میس الینور همیشه مصاحب خوبی بود.
رت می خواست به لاندینگ بر گردد. اسکارلت مایل نبود حالا دد مورد آن فکر کند. اگر درباره رفتن رت فکر می کرد هرگز نمی توانست شب را استراحت کند.
"تو را به خدا پسر عمو تاونزند، یک کمی از ژزال لی حرف بزنید. آیا واقعا همان طور که همه می گویند مرد جذابی بود؟"
ازکایل کالسکه را برق انداخته بود و به اسب ها رسیده بود و کالسکه را مثل یک کالسکه سلطنتی تر و تمیز کرده بود. کنار در ایستاد و آن را نگه داشت. آماده بود تا رت و بانوان را در سوار شدن کمک کند.
الینور گفت: من هنوز هم می گویم الینتونها باید با ما بیایند. رزماری غرغرکنان گفت: همه ما له و لورده می شویم، می میریم.
رت از او خواست که ساکت باشد. گفت: ماما جای نگرانی نیست. آنها با بهترین کالسکه ای که می شود کرایه کرد جلوی ما حرکت می کنند وقتی به خیابان میتینگ رسیدیم از آنها جلو می افتیم و زود تر می رسیم. واقعا جای نگرانی نیست.
"چرا خیلی هم هست و تو هم می دانی که هست. البته آنهایی که توی مهمانی هستند پسرعمو تاونزند را می شناسند حتی بعضی ها با او فامیل اند ولی توخودت می دانی که هانا زنش یک یانکی است و از رسم و رسوم ما اطلاعی ندارد. می ترسم قربانی همان بازی مودبانه بشود."
اسکارلت پرسید: چی بشود؟
توضیح داد که چارلزتونی ها یک بازی بد وحیله گرانه داشتند که بعد از جنگ رواج پیدا کرد. آنها با غریبه ها بسیار مؤدبانه رفتار می کردند و ادبشان را مثل یک اسلحه مقابل آنها به کار می بردند. "غریبه ها که تازه وارد این شهر می شدند احساس می کردند که برای اولین بار در زندگی کفشی به پا کرده اند، فکر می کردند تا حالا اصلا متمدن نبوده اند و بویی از آدمیت نبرده اند. چارلزتونی ها می گویند فقط آنهایی که خیلی قوی هستند می توانند از این آزمایش سربلند بیرون بیایند. چینی ها البته به پای چارلزتونی ها نمی رسند، اگرچه آنها هم مردمان خیلی با ادبی هستند."
الینور با التماس گفت: رت دیگر بس کن.
اسکارلت حرفی نزد. چهره در هم کشید و با خود فکر کرد، این همان کاری است که با من هم کرده ائد. خوب بگذاربکنند. دیگر مجبور نیستم با چارلزتونی ها برای مدت زیادی معاشرت کنم.
بعد از اینکه به خیابان میتینگ پیچیدند، کالسکه در انتهای صف کالسکه های د یگر جای گرفت. کالسکه ها یک یک می ایستادئد و سرنشینان خود را پیاده می کردند و آهسته دور می شدند
اسکارلت از پنجره کالسکه به بیرون نگاه کرد. به زودی نوبت ماست که از کالسکه پیاده شویم. مردم در حرکت بودند، مستخدمین پشت سر خانم ها راه می رفتند وکیف مخصوص کفش های رقص را حمل می کردند. کاش ما هم پیاده می شدیم. پیاده رفتن توی این هوای خوب بهتر از نشستن در یک جای تنگ و تاریک است. ناگهان از صدای زنگ تراموایی که از طرف چپ آنها می گذشت از جا پرید.
چطور تراموا ها هنوز هم در حرکت هستند؟ معمولا در ساعت 9 کارشان تمام می شود. زنگ کلیسای سنت مایکل هم به گوش رسید. دو ضربه نواخت، ساعت نه و نیم بود.
الینور باتلر گفت: به نظر شما قشنگ نیست که تراموا ها فقط مردمی را حمل می کنند که لباس رقص به تن دارند؟
اسکارلت گفت: من این را نمی دانستم. راستی مردم چطور بر می گردند؟
"وقتی در ساعت دو مهمانی تمام می شود، یک سرویس فوق العاده هست که آنها را به خانه می برد."
" اگر کسی که به مجلس رقص نمی آید بخواهد سوار بشود چی؟"
" خوب البته نمی تواند. هیچ کسی حتی فکرش را هم نمی کند. همه می دانند که تراموا ها بعد از ساعت نه کار نمی کنند."
رت خندید: ماما تو مثل دوشس در قصه آلیس درسرزمین عجایب حرف می زنی.
الینور هم خنده اش گرفت. فکر می کنم همین طور است.
چند کلمه دیگر تندتند گفت و بعد بلندتر خندید.
وقتی کالسکه ایستاد و درش باز شد الینور هنوز هم می خندید. اسکارلت بیرون را نگاه کرد و نفسش از هیجان، تند تر شد .
این همان مهمانی بود که باید باشد. دو فانوس بزرگ که هر کدام شش مجرای گاز داشتند روشن بود. نور آنها ایوان بزرگ و ستون های سرسری و نرده های بلند آهنی را روشن می کرد. یک سایبان بلند پارچه ای از محل توقف کالسکه ها تا جلوی پله های ایوان ادامه داشت.
اسکارلت گفت: فکرش را بکن، از همین جا توی باران آدم می تواند به مجلس رقص بدون اینکه خیس بشود.
رت گفت: بله سایبان اولین بار است که برای این منظور مورد استفاده قرار می گیرد. قبلا چنین چیزی وجود نداشت. ولی هرگز آزمایش خودش را پس نمی دهد، چون سابقه نداشته که در شب جشن سن سیسیلیا باران بیاید.
خانم باتلر با ناراحتی گفت: رت!
اسکارلت به روی رت لبخند زد. خوشحال از اینکه رت درباره موضوعی جدی مثل این شوخی می کرد آن هم در شب بزرگ ترین مهمانی فصل. رت برای اسکارلت توضیح داد که در چارلزتون رسم برگزاری این مجلس رقص مهم سال های سال است که ادامه دارد، شاید حدود صد سال. یعنی وقتی که فقط مردها عضو جامعه بودند و زن ها هیچ نقشی نداشتند، این جشن را هم مردها به راه انداختند.
رت گفت: برو پایین اسکارلت. باید احساس کنی که دروطنت هستی. اینجا سالن هیبرنیان است. در داخل سالن یک پلاک بزرگ می بینی که زنگ طلایی دارد و نقش یک هارپ ایرلندی روی آن حک شده. حالت رت تمسخرآمیز بود الینور گفت: بی تربیت نشو رت.
اسکارلت با حالت جنگجویانه خود پیاده شد، مثل پدران ایرلندی اش. آن سربازهای یانکی آنجا چه می کردند؟ در یک لحظه خشم وجود او را گرفت. آیا داشتند نقشه می کشیدند تا شکست خود را از بانوان چارلزتون جبران کنند؟ پشت سر سرباز ها مردم جمع شده بودند و سرک می کشیدند و کسانی را که به مهمانی می رسیدند تماشا می کردند. چرا سربازها مردم را عقب نگه می دارند و برای ما راه بازمی کنند؟ درست مثل مستخدم ها، مشعل داران و فراش ها. چرا ول نمی کنند و دنبال

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#90 | Posted: 2 Sep 2013 04:33
کارشان نمی روند، به هر حال هیچ کسی به آنها توجهی نمی کند.
اسکارلت قبل از اینکه از کالسکه خارج شود از بالای سر سربازان مردم را دید و لبخند زد. کاش به جای این لباس خسته کننده، لباس تازه ای می پوشید. می توانست خود را بهتر آرایش کند. از سه پله کالسکه پایین آمد و لباسش را روی زمین رها کرد. زمین با صدف های کوچک و سفید فرش شده بود و گرد و خاک نداشت. اسکارلت با خیال راحت دنباله لباسش را روی صدف ها رها کرده بود، او به بزرگ ترین مهمانی رقص سال می رفت
در مقابل دروردی توقف کرد ومنتظر سایرین ایستاد. نگاهش را به سقف و پله هایی که به طبقه بالا می رفت انداخت. روی دیوار ها شمعدان های بلورین و از سقف یک چلچرخ بزرگ آویزان بود.
خانم باتلرگفت:الینتون ها اینجا هستند، از این طرف بیایید هانا، شال هایمان را توی رخت کن خانم ها می گذاریم...
ولی هانا الینتون لختی دم در ایستاد و بی اختیار سرش را برگرداند. اسکارلت و رزماری فکر کردند که باید از سر راه هانا که یاقوت های زیادی به خودش آویزان کرده بود کنار بروند تا با او برخورد نکنند.
چه اتفاتی افتاده؟ اسکارلت از پشت هانا کمی سرش را بالا کشید تا ببیند صحنه برای او طبیعی بود ولی نمی توانست علت فرار هانا را درک کند. در کنار دیوار تعدادی زن و دختر روی نیمکت نشسته بودند. دامن های خود را تا روی زانو بالا زده بودند و پاهای خود را در لگن های آب و صابون گذاشته بودند زن ها با هم پچ پچ می کردند ومی خندیدند و در همان حال مستخدمین پاهای آنها را می شستند، خشک می کردند و کفش های رقص به پایشان می کردند. برای زن هایی که پیاده از خیابان های خاک آلود گذشته بودند و به مجلس رقص آمده بودند این کار معمولی بود. زن های یانکی چه انتظاری داشتند؟ که زن ها با چکمه برقصند. اسکارلت سقلمه ای به هانا زد و گفت:
"راه و بستی"
هانا معذرت خواهی کرد و داخل شد. خانم باتلر که در مقابل آینه سنجاق سرش را درست می کرد او را دید. "چه خوب! می ترسیدم گمت کرده باشم." او عکس العمل هانا را ندیده بود. "دلم می خواهد با سبا آشنا بشوی. او هر کاری داشته باشی انجام می دهد." خانم باتلر به گوشه اتاق نگاه کرد.
هانا چاق ترین زنی را که در عمرش دیده بود می دید، صورتی گوشتالو به رنگ قهوه ای طلایی در آن گوشه نشسته بود. وقتی خانم باتلر به او نزدیک شد کمی خود را از روی کاناپه بزرگش بالا کشید تا با میهمان خانم باتلر و عروس او آشنا شود.
اسکارلت عجله داشت تا زنی را که آنقدر تعریفش را شنیده بود ببیند. سبا شهرت فراوان داشت. او مشهورترین خیاط چارلزتون بود. وقتی در خانه راتلج ها برده ای بیش نبود که خانم راتلج خیاطی از پاریس آورد تا برای دخترانش دامن بدوزد، سبا خیاطی را نزد او آموخت. او هنوز هم برای خانم راتلج و دخترانش و چند نفر از بانوان دیگر که خودش انتخاب کرده بود لباس می دوخت.
سبا آنقدر مهارت داشت که می توانست از زیلو های کهنه و گونی های آرد از روی مجله ها و کتاب های مدل لباس های زیبا بدوزد. او واقعا در دنیای خودش یک ملکه سبای واقعی بود، ملکه سبای تعمید یافته و هر سال مسئولیت رخت کن بانوان را در سن سیسیلیا بر عهده داشت و به سرعت تمام احتیاجات آنها را رفع و رجوح می کرد و مستخدمین اونیفورم پوش آنها را متعجب می ساخت. دکمه های گمشده، تور های پاره شده درز های شکافته شده و... قلب های شکسته سبا همه این کارها را می کرد. هر مجلس رقص که تشکیل می شد اتاق رخت کنی هم داشت و چند مستخدم برای رسیدگی به همین امور، ولی فقط سن سیسیلیا ملکه سبا داشت. او از شرکت در جشن های دیگر و به کار بردن سحر و جادوی خود امتناع می کرد.
سبا کارهای به خصوص دیگری هم می کرد. رت برای اسکارلت تعریف کرده بود که مردم همه می دانند و کسی چیزی نمی گوید. سبا صاحب معروف ترین و خوش آب و رنگ ترین فاحشه خانه های چارلزتون بود که در کوچه بدنام مولاتو واقع در خیابان چالمرز قرار داشت. این محل فقط دو کوچه با محل برگزاری جشن سن سیسیلیا فاصله داشت. سربازهای یانکی به این محل رفت و آمد می کردند، ویسکی ارزان می خوردند و زنانی از هر شکل و رنگ و سن را که می خواستند در اختیار می گرفتند و پول فراوان خرج می کردند.
اسکارلت به صورت بهت زده هانا الینتون نگریست. شرط می بندم او یکی از همان مخالفین سرمخت برده داری است که هرگز چهره یک سیاه را از نزدیک ندیده است. خیلی دلم می خواهد قیافه اش را وقتی کسی برایش از شغل دیگر سبا حکایت می کند ببینم رت می گفت او بیش از یک میلیون دلار طلا در یکی از بانک های انگلستان به امانت گذاشته است. شک دارم الینتون ها بتوانند چنین چیزهایی را بپذیرند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 9 از 13:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Scarlett | اسکارلت جلد اول (ادامه داستان بر باد رفته) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites