تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زنان کوچک

صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#1 | Posted: 2 Sep 2013 19:16




زنان کوچک
نویسنده : لوئیزا می آلکات
مترجم : شهین دخت رئیس زاده


تعداد صفحات : بیش از ۶ صفحه

کلمات کلیدی : رمان / رمان خارجی / زنان کوچک / لوئزا می الکات

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#2 | Posted: 2 Sep 2013 20:46




زنان کوچک که در سال 1868 منتشر شد ، داستان معروف چهار خواهر یعنی مگ ، جو ، آمی و بت می باشد . این دخترها در غیاب پدرشان آقای مارچ ، که به عنوان کشیش به جنگ رفته است ( جنگ های داخلی آمریکا ) با انواع و اقسام ناملایمات زندگی و فقر رو به رو هستند . ولی به یاری عشق و راهنمایی مادرانه خانم مارچ ، نه تنها به این ناملایمات فائق می آیند ، بلکه از تفریحات و سرگرمیهای ساده و کوجک خود نهایت لذت را می برند . خانم آلکات در ساخت و پرداخت این داستان از بسیاری از واقعیتهای زندگی خود و والدین و خواهرانش الهام گرفته ، بنابراین داستان سرشار از جذابیت ، حال و هوای هوش و احساسات است . تجسم صادقانه ی خانم آلکات از زندگی خانوادگی در این داستان ، در شخصیت یکایک این خواهران مشهود است . پنهان شدن جو در اتاق زیر شیروانی و سرازیر شدن اشکهایش بر روی کتابهای محبوبش ، یا فداکاری کوچک آمی در مورد عوض کردن هدیه ی کریسمس مادر با یک چیز بهتر و بطور کلی منازعات ، عشق ها ، ماجراها همگی بیانگر این تجسم صادقانه است .
ضمنا خانم آلکات که بسیار تحت تاثیر داستان « خط سیر زائر » نیز بوده است ، حتی نام پاره ای از فصول کتاب خود ر از آن اقتباس کرده است و نشان داده ، با وجودی که برای چهار دختر جوان دشوار است که مانند آن زائر رفتار کنند ، ولی سرانجام موفق می شوند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#3 | Posted: 2 Sep 2013 20:50




فصل اول
مسافرین کوچک


جو در حالیکه روی قالیچه ی کهنه ای دراز می کشید ، غرولند کنان گفت : « کریسمسی که بدون هدیه باشد ، کریسمس نیست . »
مگ در حالیکه نگاهی به لباس های کهنه اش می انداخت ،در جواب ، آهی کشید و گفت :« آره فقیر بودن چیز خوبی نیست . »
ایمی کوچک نیز با آهی حاکی از دل شکستگی افزود :« این اصلا عدالت نیس که بعضی از دخترها آن همه چیزهای قشنگ داشته باشند و بعضی ها هیچ »
ولی بت از همان گوشه همیشگی اش که عادت داشت بنشیند ، با حالتی قانع پاسخ داد :« عوضش ما پدر و مادر و همدیگر را داریم . »
چهار صورت کوچک و نوجوان به شنیدن این کلمات خوشحال کننده ، در پرتو آتشی که زبانه می کشید برقی انداخته ، ولی دوباره سایه ی تاریک روی صورتها سایه افکند ، چون جو با لحن غمگینی گفت :« ولی ما که اکنون پدر نداریم و شاید هم برای مدتی طولانی نداشته باشیم . »
البته جو حرفش را خورده و نگفت که :« شاید هم برای همیشه » ولی بقیه با سکوت خود آن جمله را اضافه کردند و فکرشان به سوی پدری که دور از آنها در جبهه ی جنگ مشغول بود ؛ پر کشید .
هیچکدام برای چند دقیقه صحبت نکردند تا اینکه مگ گفت :« می دانید علت اینکه مادر پیشنهاد کرد که امسال کریسمس بدون هدیه برگزار گردد ، این بود که امسال زمستان سختی در پیش خواهد بود و او فکر می کند که وقتی مردان ما در جنگ هستند و آنقدر زحمت می کشند ، ما نمی بایستی پولمان را محض تفریح خرج کنیم . البته ما پول زیادی نداریم ، ولی همین پول کم را هم اگر به مصرف خوبی برسانیم ، این موضوع او را خوشحال خواهد کرد . اما من یکی می ترسم نتوانم خودم را نگه دارم . »
بعد مگ سرش را تکان داد و با افسوس بیاد تمام چیزهای قشنگی که دلش می خواست داشته باشد افتاد .
جو گفت :« ولی من فکر نمی کنم که پس انداز این پولهای جزیی که ما داریم ، اثری داشته باشد . ما هرکدام یک دلار بیشتر نداریم و این مقدار کمک زیادی به ارتش نخواهد کرد . من مثلا خودم موافق نیستم که از طرف تو یا مادر هدیه ای دریافت کنم ، ولی من دلم می خواهد که خودم برای خودم « آندین و سینترم » را بخرم . مدتهاست که این آرزو را دارم . »
همه می دانستند که او به قول معروف کرم کتاب است .
بت آهی کشید و گفت :«من نقشه کشیده ام که پولم را برای یک اسباب موسیقی تازه خرج کنم »
ولی بت آنقدر این حرف را آهسته زمزمه کرد که جز انبر بخاری و سه پایه ی کتری کسی صدای وی را نشنید .
ایمی با لحن مصمم گفت : «من خیال دارم یکی از آن جعبه مداد های نقاشی فابر را بخرم . »
جو در حالی که داشت پاشنه های کفشش را با حالتی خانم وار ورانداز و معاینه میکرد ، با صدایی بلند گفت :« مادر درباره ی پول های ما چیزی نگفته است و دلش نمیخواهد که ما خود را از همه چیز محروم کنیم ، بنابراین هرکس هرچه دلش می خواهد باید بخرد ، من یکی که برای بدست آوردن آن خیلی کار کرده ام و استحقاقش را دارم . »
مگ دوباره با لحن شکوه آمیز شروع کرد :« من هم همینطور ، تمام روز درس دادن به آن بچه های خسته کننده بجای اینکه در خانه باشم و تفریح بکنم . »
جو پاسخ داد :« ولی کار تو اصلا سختی کار مرا ندارد . اگر ساعتها تو را توی یک اتاق با یک پیرزن بهانه گیر عصبانی زندانی کنند ، آن وقت چی می گویی . پیرزن بدجنسی که کفرت را در می آورد و هیچوقت از هیچ چیز راضی نیست ، بطوریکه بعضی وقتها آدم دلش میخواهد از پنجره فرار کند یا اینکه بزند زیر گریه . »
ـ درسته که این جور کار کاملا خلق آدم را تنگ می کند ، ولی من فکر می کنم ظرفشویی و تر و تمیز کردن چیزهای کثیف ، بدترین کارهای دنیاست . این کار واقعا مرا عصبانی می کند ، چون آنقدر دست هایم را زمخت و خشک می کند که نمی توانم درست و حسابی تمرین کنم .
بعد بت نگاهی به دست های کارکرده و زبرش انداخته و آهی کشید که همه آنرا شنیدند .
ایمی با صدایی بلند فریاد زد :« ولی من فکر نمی کنم هیچکدام از شما به اندازه ی من در عذاب باشید ، چون مجبور نیستید که با یک دسته دختر فضول و پررو به مدرسه بروید که وقتی درس خود را بلد نیستید شما را ریشخند کنند و به لباس هایتان بخندند و اگر پدرتان ثروتمند نباشد « برچپس » توهین به او بزنند و یا اینکه وقتی دماغ آدم قشنگ نیست ،او را دست بیندازند . »
جو در حالی که خنده اش گرفته بود ، نصیحت کنان گفت :« مگر پاپا شیشه ی ترشی است که او به برچسب بزنند ! ایمی تو نباید بیخودی سعی کنی لغات قلمبه سلمبه که معنی آنها را درست نمی دانی بکار ببری . همان «توهین » بدون « برچسب » کافی است . ضمنا برچپس نیست و برچسب است . »
ایمی در حالیکه عصبانی شده بود ، پاسخ داد :« من خودم می دانم که چی دارم میگم لازم نیست آنقدر ملالغتی بشی ، بهتره لغت های خودت را اصلاح کنی . »
مگ که ظاهرا به یاد ایام خوش گذشته افتاده بود ، از آنطرف دخالت کرده و گفت :« بیخودی آنقدر به یکدیگر نیش نزنید و عیب جویی نکنید . جو آرزو نداشتی مثل گذشته یعنی مثل دوران کودکیمان ثروتمند بودیم . آه اگر اینطور بود چقدر خوشبخت و خوشحال بودیم و هیچ غصه ای نداشتیم . »
ـ ولی تو آنروز گفتی که فکر می کنی ما شاید از دخترهای خانواده ی « کینگ » که آنقدر پول دارند ولی دائما با یکدیگر جنگ و نزاع دارند و کج خلقی می کنند ، خوشحالتر باشیم.
ـ بله من گفتم بت ، خوب من فکر میکنم ما خوشحالتر باشیم ، چون با وجودی که مجبور هستیم اینطور سخت کار کنیم ، ولی در عالم خودمان خیلی خوش و یک گروه « شنگول » هستیم ، اینطور نیست جو ؟
ایمی همانطور که نگاهی سرزنش آمیز به آن هیکل درازی که روی قالیچه پهن شده بود ، می انداخت اظهار نظر کرد :« جو همیشه اینطور لغت های عامیانه ای بکار می برد . »
در این موقع ، جو فورا سر جایش نشسته و دست هایش را توی جیب هایش فرو برده و شروع کرد به سوت زدن .
ـ این کار را نکن جو ، این کار پسرانه است !
ـ خوب به همین دلیل هم دارم این کار را می کنم!
ـ من از دخترهایی که رفتار زنانه و خانمانه ندارند ، بیزار هستم .
ـ من هم از دخترک های پر ناز و اطوار تنفر دارم !
« پرنده ها توی آشیانه خودشان ... » بت که معمولا آشتی دهنده بود شروع به خوانند کرده و با چنان صورت خنده دار و شادی این کار را کرد که ان دو صدای غضب آلود و تند جای خود را به نجواهای ملایمی داده و مبدل به خنده گردیدند و به اصطلاح « نوک زدن » عجالتا دیگر پایان یافت .


در این جا مگ به روش خواهر بزرگتر شروع به وعظ و خطابه نمود :« شما دوتا واقعا قابل سرزنش هستید ، تو ژوزفین دیگر به اندازه ی کافی بزرگ شده ای که دست از حرکات پسرانه برداری و رفتار بهتری داشته باشی . البته وقتی دختر کوچکی بودی این موضوع خیلی اهمیت نداشت ، ولی حالا یک دختر بزرگ هستی که موهایت را فر می زنی . تو همیشه این را بایستی به خاطر داشته باشی که حالا دیگر یک خانم جوان هستی . »
جو در حالی که تور موهایش را پایین می کشید و موهایش را جمع می کرد ، با لجاجت فریاد زد :« نه ، من یک خانم نیستم و اگر به فر زدن موها باشد که ترجیح میدهم بعد از این آنها را دم اسبی کنم . من نفرت دارم از اینکه فکر کنم بزرگ شده ام و باید دوشیزه «مارچ » باشم و پیراهن های بلند بپوشم و مثل یک دسته گل مینا سنگین و رنگین به نظر بیایم ! به هر صورت از دختر بودن خوشم نمی آید و به عکس از بازیهای پسرها و رفتار آنها خیلی خوشم می آید ! و هیچوقت هم نمی توانم به تاسفم از اینکه چرا پسر خلق نشده ام ، غلبه کنم و این بدترین چیزهاست . چون الان دلم میخواست پسر بودم و می رفتم همراه پاپا می جنگیدم و اینطور مثل یک پیرزن آبله ای مجبور نبودم کنج خانه بنشینم و بافتنی ببافم ! »
بعد جو شروع کرد به تکان دادن آن جوراب آبی رنگ که داشت می بافت تا این که میل های بافتنی اش هرکدام یک طرف ولو شدند و گلوله کاموا هم باز شد و رفت زیر صندوق لباس ها .
بت در حالیکه موهای در هم ریخته ای را که روی زانویش تکیه کرده بود ، با دستهایش که حتی پر زحمت ترین ظرفشویی های عالم نیز نمی توانست از محبت و حساسیت آنها بکاهد ، نوازش می کرد گفت :« بیچاره جو ! راست می گویی این خیلی بد است ولی چکارش می شود کرد . پس باید به همین که اسمت را پسرانه کرده ای و برای ما خواهرها رل یک برادر را بازی می کنی قانع باشی . »
مگ باز هم ادامه داد :« همینطور تو ایمی . تو هم زیادی اطوار داری . شاید خودنمایی تو حالا خیلی خنده دار و سرگرم کننده باشد ، ولی اگر اهمیت ندهی و این اخلاقت را اصلاح نکنی وقتی بزرگ شدی مبدل به یک غاز ظاهرساز خواهی شد ! من رفتار و صحبت کردن بی آلایش تو را موقعی که سعی نمی کنی خیلی زیادی باوقار باشی ، بیشتر دوست دارم . ولی مواقعی که سعی می کنی زیادی سنگین و رنگین باشی ، کلمات بی معنی و قلمبه سلمبه ی تو هم به همان اندازه ی حرف های عامیانه ی جو بد است . »
بت که دلش می خواست این وعظ و خطابه شامل او هم بشود پرسید :« اگر جو یک دختر گستاخ و ایمی یک غاز است پس من چی هستم ؟»
مگ با محبت پاسخ داد :« تو یک کوچولوی عزیز هستی . نه چیز دیگری ! »
و ظاهرا بقیه هم حرف او را تکذیب نکردند . چون بت در واقع «موش اهلی» خانواده و عزیز دردانه ی همه بود .
لابد حالا که خوانندگان جوان ما با قهرمانان داستان تا اندازه ای آشنایی پیدا کرده اند می خواهند بدانند که این قهرمانان کوچک ما چه شکلی هستند و چه شخصیتی دارند . چهار خواهر جوان هرکدام درگوشه ای نشسته و در حالی که برف ماه دسامبر در بیرون مشغول باریدن بود ، آنها در سایه ی بخاری روشن و گرم اتاق ، که شادمانه جرق جروق می کرد ، مشغول بافتن بودند . این یک اتاق قدیمی و راحت بود ( با وجودیکه قالی کف اتاق خیلی رنگ و رو رفته و مبلمان آن خیلی ساده و کهنه بود . )
یکی دو قاب عکس از دیوار آویزان بود ، مقداری کتاب طاقچه را پوشانده بودند و گلهای داودی و رزهای کریسمس توی پنجره شکوفه کرده بودند و خلاصه رویهمرفته نوعی آرامش مطبوع که حاکی از صلح و صفا بود ، بر این اتاق سایه افکنده بود .

مارگارت بزرگترین خواهر ها ، حدود شانزده سال داشت . خیلی زیبا ، با پوستی روشن ، چشمانی درشت و مخمور ، موهایی قهوه ای ، یک دهان شیرین و دستهایی سفید که تا حدی به آنها می بالید . جو که پانزده ساله بود ، خیلی قدبلندتر از یک دختر پانزده ساله می نمود ، خیلی باریک ، با موهایی قهوه ای که رفتارش انسان را بیشتر به یاد کره اسب می انداخت ، چون هیچ وقت نمی دانست با پاهای دراز و کشیده اش چکار باید بکند . با دهانی مصمم ، یک بینی خنده دار و چشمانی خیلی تیز و خاکستری رنگ ، که به نظر می آمد هیچوقت هیچ چیز از این چشمان تیزبین پنهان نمی ماند ، چون گاهی حالت آنها خشمناک ، زمانی خنده آور و گاهی هم متفکر به نظر می رسیدند . تنها موهای بسیار انبوه و زیبایش ، چیز جالب وی بودند که معمولا برای اینکه از شر آنها راحت باشد ، آنها را توی یک تور می بست ، وی همچنین دارای شانه هایی گرد و دست و پایی بزرگ بود و خلاصه طوری نسبت به سنش بیشتر رشد کرده و درشت می نمود که وقتی لباس دخترانه می پوشید ، خیلی بی قواره به نظر می رسید و باین دلیل خودش این حالت را دوست نداشت و میل داشت ادای پسرها را در بیاورد .
الیزابت یا «بت» همانطور که همه او را می نامیدند ، یک کوچولوی صورتی رنگ ، با موهایی صاف و چشمانی روشن و شفاف بود که حدود سیزده سال داشت . با رفتاری توام با کمرویی ، صدایی خجول و مودب و گفتاری آرامش بخش و آشتی دهنده که بندرت باعث رنجش کسی را فراهم می آورد . پدرش عادت داشت وی را « تسکین دهنده ی کوچولو » بنامد و اتفاقا این اسم واقعا به بت کوچک می آمد چون به نظر می آمد که او فقط در عالم زیبایی که برای خودش ساخته زندگی می نماید و فقط مواقعی جرئت می نمود از آن دنیای دوست داشتنی خودش بیرون بیاید که می خواست با چند نفری که دوستشان داشت و به آنها اعتماد داشت ، سر و کار داشته باشد .
ایمی با وجود اینکه جوانترین دختر بود ، مهم ترین شخص در خانواده بود . یا حداقل به نظر خودش ! یک دختر برفی تمام عیار ، با چشمان آبی ، موهای طلایی که حلقه وار روی شانه هایش ریخته بودند . پریده رنگ و ظریف که همیشه مثل یک بانوی جوان مراقب رفتارش بود.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#4 | Posted: 2 Sep 2013 20:57




ساعت شش را نواخت و بت بعد از اینکه آتش بخاری را جا به جا کرد ، یک جفت دمپایی را نزدیک آن گذاشت تا گرم شود . با وجودی که این دمپاییها خیلی کهنه بودند ، ولی همیشه دیدن این منظره روی بچه ها تاثیر خوبی داشت ، چون علامت آمدن «مادر» به خانه بود و هرکدام با خوشحالی خود را آماده ی خوش آمد گفتن به او می کردند . مگ دست از سخنرانی برداشته و لامپای قدیمی شان را روشن کرد . ایمی هم بدون اینکه کسی چیزی به او بگوید ، فورا صندلی راحتی را پیش کشید و حاضر و آماده اش کرد و جو هم در حالی که خستگی اش را فراموش می کرد ، از جایش پرید و دمپایی ها را به بخاری نزدیک تر گذاشت .
ـ آنها کاملا سائیده شده اند . مارمی یک جفت دمپایی نو احتیاج دارد .
بت گفت :« من فکر می کنم شاید با پول خودم یک چیزی برای او بگیرم . »
ایمی فریاد زنان اعتراض کرد :« نه من می خواستم این کار را بکنم .»
مگ گفت :« من بزرگتر از همه هستم . »
ولی جو وسط حرفش پریده و با لحن مصمم گفت :« ولی حالا که پاپا از خانه دور است ، من مرد خانه هستم و من باید آن دمپایی ها را برای مادر بخرم . چون او خودش وقتی می خواست خانه را ترک کند به من گفت مراقب مادر باشم . »
بت پاسخ داد :« حالا من می گویم که چکار باید بکنیم . بیائید اصلا هرکدام به جای اینکه برای خودمان چیزی بخریم ، یک چیزی برای کریسمس مادر بخریم . »
جو اظهار داشت :« اوه این عالی ست ! ولی چه بایستی بخریم ؟»
در این موقع همه با حالتی موقر به فکر فرو رفته و مگ که ظاهرا از مناظره دست های زیبای خودش چیزی الهام گرفته بود ، به عنوان اولین نفر اعلام کرده و گفت :« من یک جفت دستکش قشنگ برایش می خرم . »
جو فریاد کرد :« منهم یک جفت کفش دمپایی»
بت اظهار داشت :« من چند تا دستمال گلدوزی شده . »
ایمی هم افزود :« من یک شیشه ی کوچک ادوکلن برایش خواهم خرید . چون او از ادوکلن خیلی خوشش می آید و ضمنا زیاد هم گران نخواهد شد ، شاید بتوانم علاوه بر آن چند تا مداد هم برای خودم بخرم .»
مگ پرسید :«ولی چطوری این چیزها را به او بدهیم؟»
جو پاسخ داد :«آنها را روی میز می گذاریم ، بعد او را می آوریم و بسته ها را جلوی خودش باز می کنیم . یادت نیست که مواقع جشن تولدمان چه کار می کردیم؟»
بت در حالیکه داشت تقریبا صورتش را همراه نان عصرانه جلو آتش برشته می کرد ، پاسخ داد :« همیشه وقتی نوبت من می رسید که با تاج روی سرم روی اون صندلی بزرگ بنشینم و شماها یکی یکی برای بوسیدن و هدیه دادن از جلو من رژه می رفتید ، خیلی دست و پایم را گم می کردم . من اون هدیه ها و بوسه ها را خیلی دوست داشتم ولی موقع باز کردن آنها چون شما همه به من خیره می شدید خیلی ناراحت کننده بود . »
جو همانطور که متفکرانه طول و عرض اتاق را می پیمود و دست هایش را به پشتش قلاب کرده و دماغش را توی هوا نگاه داشته بود ، گفت :« باید مارمی اول خیال کند که ما این بسته ها را برای خودمان خریده ایم ، ولی بعد که چشمش به داخل آنها بیفتد حتما خیلی تعجب خواهد کرد . مگ ما فردا عصر باید برویم خرید ، چون برای نمایش شب کریسمس خیلی کار خواهیم داشت . »
مگ اظهار داشت :« ولی من این دفعه خیال ندارم در این نمایش رلی داشته باشم . چون احساس می کنم دیگر بزرگتر از آن هستم که از این بازیها بکنم . »
البته بین خودمان بماند که وقتی موقع بازی می رسید ، مگ همان بچه ی سابق بود .
جو پاسخ داد :« تو نباید دست از بازی بکشی تو تنها کسی هستی که می توانی در آن لباس سفید بلند و با آن تاج طلایی کاغذی آنطور خوب بازی کنی . تو بهترین هنرپیشه ی ما هستی و اگر تصمیم بگیری که دیگر بازی نکنی ، ما هم باید دیگر این بازی را کنار بگذاریم . ما باید امشب آنرا تمرین کنیم . بیا اینجا ایمی و صحنه ی غش کردن را انجام بده . چون هیچکس برای غش کردن شق و رق تر از تو نیست . »
ایمی در پاسخ گفت:« ولی من شاید نتوانم . من تا به حال منظره ی غش کردن کسی را ندیده ام و بلد نیستم خودم را چطوری کبود و سیاه بکنم و آنطور شق و رق که می گویی روی زمین پرتاب نمایم . اگر توانستم که خودم را راحت روی زمین بیندازم که یک چیزی ، ولی اگر نتوانستم ، می توانم خود را روی یک صندلی پرتاب کرده و با وقار تمام در همان حال بمانم وقتی «هوگو» با یک طپانچه بطرف من بیاید جرئت کافی داشته باشم . »
ایمی ظاهرا زیاد قدرت بازی کردن رل های درام را نداشت ، ولی فقط به این دلیل که به اندازه ی کافی کوچک بود، برای این رل مناسب بود .
جو در حالیکه یک جیغ ملودراماتیک که موهای آدم را سیخ می کرد ، می کشید ، اظهار داشت :« این کار را اینطوری باید انجام بدهی ؛ دست هایت را اینطوری بهم بچسبان . بعد توی اتاق تلو تلو بخور و دیوانه وار فریاد بزن : رودریگو ! مرا نجات بده ! مرا نجات بده !»
ایمی از جو پیروی کرده ، ولی چون دست هایش را زیادی سیخ جلویش گرفته بود ، دستش به میز گرفته و صدای «آخ ! » اش به در آمد . جو با افسوس غرولندی کرد و مگ شروع به خندیدن کرد .در حالی که بت نیز آنقدر محو تماشای صحنه شده بود که نانش را که داشت از فرط برشته شدن می سوخت بکلی فراموش کرده بود .
ـ اینطوری فایده ای ندارد ! سعی کن وقتی موقعش رسید ، بیشتر سعی خودت را بکنی و اگر تماشچیان خندیدند ، نباید مرا سرزنش کنی . بیا دوباره شروع کن مگ !
بعد همه چیز رو به راه گردید . چونکه « دون پدرو» با یک سخنرانی دو صفحه ای بدون کوچکترین مکث یا به اصطلاح توپوق زدن ، دنیا را به مبارزه طلبید . هگر جادوگر نیز بالای ظرفی خیالی که قورباغه ها با وضع نفرت انگیزی در آن می جوشیدند ، آواز وحشتناکی سر داد . در این موقع رودریگو زنجیرهایش را پاره کرد و هوگو با درد و رنج بسیار مرد و وقتی داشت می مرد گفت : « ها ! ها ! ها ! »
مگ همانطور که آن تبه کار مرده داشت بلند میشد و آرنجهایش را می مالید گفت :«این بهترین بازی است که تا حالا کرده ایم .»
بت نیز که جدا اعتقاد داشت که خواهرش در همه کار از یک نبوغ خارق العاده برخوردار است با تحسین گفت :« من نمی توانم بفهمم تو چطوری می توانی این چیزهای عالی را بنویسی و بازی کنی . تو واقعا یک شکسپیر تمام عیار هستی جو ! »
جو با فروتنی پاسخ داد :« نه کاملا . من فکر می کنم «نفرین جادوگر» که یک اپرای تراژدی است ، چیز خوبی است ، ولی من میل دارم که مکبث را تمرین نمایم . البته اگر در خانه یک دریچه در سقف برای بانکو داشتیم . من همیشه دوست داشتم که قسمت کشتن را بازی نمایم . آیا این یک خنجر است که در مقابل من قرار داده شده ؟»
جو در حالیکه در عالم بازی در «مکبث» فرو رفته بود ، و چشمانش را به اطراف می چرخاند و می غرید ، درست مثل یک هنرپیشه ی مشهور درام رفتار می کرد .
مگ فریاد زد :« نه آن یک چنگال برشته کردن نان است که لنگه کفش مادر به جای تکه ی نان به نوک آن زده شده است ! »
و بعد در میان انفجار خنده ی همگی عجالتا دیگر تمرین خاتمه پذیرفت .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#5 | Posted: 2 Sep 2013 21:03




« خوشحالم که شماها را خوشحال می بینم دختران من ! »
صدایی شاد از توی در آنها را به خود آورد و هنرپیشه ها و تماشاچیان یکباره برای خوشامدگویی به خانمی که در آستانه ی در ایستاده بود ، بطرف در برگشتند . زنی قد بلند ، با وقاری مادرانه ، با حالتی در صورتش که انگار می گفت : « می توانم کمکتان بکنم ؟ » که بسیار مطبوع و شادی بخش بود . با وجودی که لباس های زن خیلی شیک و گران قیمت نبودند ، ولی نجابت و اصالت اشرافیت از سراپای وی مشهود بود و آن شنل خاکستری و آن کلاه دمده به چشم دخترها زیباترین لباس های عالم می آمدند که واقعا برازنده ی چنین مادری باشکوه بود .
«خوب عزیزان من ؛ امروز را چطور گذرانده اید ؟ آه من آنقدر برای حاضر کردن بسته هایی که فردا باید فرستاده شوند کار داشتم که برای نهار نتوانستم به منزل بیایم . بت کسی نیامد ؟ سرماخوردگیت بهتر است مگ ؟ جو تو خیلی خسته به نظر می رسی عزیزم . بیا جلو یک بوسه به من بده کوچولوی عزیز من ! »
در حالیکه خانم مارچ داشت احوال یک یک دخترها را می پرسید ، در همان حال لباسهای مرطوبش را در آورده و دمپایی های گرمش را به پا کرده ، و روی صندلی راحتی اش جابه جا میشد . بعد هم ایمی را توی دامنش نشانده و سعی کرد ساعتی لذت بخش را بعد از یک روز خسته کننده و شلوغ در کنار دخترها داشته باشد .
آنان هرکدام در جنب و جوش بوده و سعی می کردند وسایل راحتی مادر را فراهم نمایند . مگ ترتیب بساط چای را داده و میز را مرتب می کرد ، جو هیزم آورده و صندلی ها را به جای خود می گذاشت ، بت نیز دائما بین اتاق نشیمن و آشپزخانه بی سر و صدا و تند تند در رفت و آمد بود . در حالی که ایمی دست به سینه نشسته بود و به همه دستور می داد .
وقتی که همه دور میز نشستند ، خانم مارچ با صورتی خوشحال و معنی دار گفت :« من بعد از شام یک چیز خوب برایتان دارم . »
به شنیدن این حرف ، یک لبخند آنی و روشن ، همچون شعاعی از خورشید ، توی همه ی صورتها دوید . بت از خوشحالی بدون توجه به بیسکوییتی که در دست داشت ، بی اختیار دست هایش را به هم دیگر زد و جو دستمال سفره اش را به هوا انداخت و فریاد زد :« یک نامه ! یک نامه ! سه هورا به افتخار پدر !»
خانم مارچ سرش را به علات تایید تکان داد و گفت :« بله یک نامه ی دوست داشتنی و طولانی ، حال وی خوب است و عقیده دارد که فصل سرما را خیلی بهتر از آنکه ما فکرکرده بودیم پشت سر خواهد نهاد . او بهترین آرزوهایش را به مناسبت کریسمس برای شماها فرستاده و همینطور یک پیغام مخصوص . » بعد خانم مارچ دست روی جیبش کشید که انگار یک گنجینه ی عزیز داخل آن می باشد .
جو در حالی که چایی توی گلویش گیر کرده بود و از هول اینکه زودتر نامه برایش خوانده شود ، نان و کره اش را روی قالی انداخته بود ، فریاد زد :« زود باش ایمی ، با آن انگشت های کوچکت آنقدر فس فس نکن ! »
بت نیز دیگر چیزی نخورده ، بلکه آهسته به همان گوشه ی تاریک همیشگیش خزید و منتظر حاضر شدن بقیه گردید .
جو غرولندی کرده و اظهار داشت :« من آرزو داشتم حتی به عنوان یک شیپورچی یا پرستار هم که شده همراه پدر به این جنگ می رفتم تا نزدیک او بوده و بتوانم کمکش نمایم . »
ایمی آهی کشید و گفت : « خوابیدن در یک چادر ، خوردن آن غذاهای بد و نوشیدن از یک قمقمه ی آهنی حتما باید خیلی چیزهای ناراحت کننده ای باشند . »
بت در حالی که کمی لرزش در صدایش وجود داشت ، پرسید :« مارمی بالاخره او چه موقع به خانه باز خواهد گشت ؟»
« فعلا برای مدت زیادی قرار است دور از خانه باشد ، مگر اینکه مریض شود ؛ والا او تا آنجایی که قدرت دارد در جبهه مانده و با وفاداری خواهد جنگید و ما نمی توانیم از او خواهش کنیم حتی یک دقیقه زودتر از آنچه که مقرر است در جبهه بماند ، به خانه باز گردد . حالا بیایید نامه را گوش کنید . »
بچه ها همه دور آتش جمع شده و مادر در صندلی بزرگش جای گرفت . در حالی که بت جلو پایش می نشست ، مگ و ایمی هم روی هریک از دسته های صندلی لم دادند و جو نیز به پشت صندلی تکیه داد ، یعنی جایی که کسی نتواند تاثیری را که خواندن نامه روی او می گذاشت توی صورتش مشاهده نماید . نامه هایی که پدر به خانه می فرستاد آنقدر در شرایط دشواری نوشته می شدند که معمولا خیلی لطیف و حساس نبودند . این نامه نیز درباره ی مخاطرات جنگ و سختی ها و غربت و دوری از خانه ، نوشته شده بود که رویهم رفته نامه ای شادی بخش ، امیدوار کننده و پر از تعریف های زنده از زندگی در چادر ، پیاده رویها و اخبار نظامی بود و فقط در آخر نامه بود که قلب نویسنده ی آن مملو از عشق پدرانه شده و از دوری دخترهایش اظهار دلتنگی کرده بود : « به تمام آنها عشق و بوسه های مرا تقدیم کن . و به آنها بگو تمام روز را به فکر آنها بوده و شب ها برایشان دعا می کنم و بهترین تسلی من در این غربت یاد آنهاست . یک سال دوری از آنها به نظرم حیلی طولانی می رسد ، ولی به آنها یادآوری کن که ما در همان حال که منتظر دیدار یکدیگر هستیم ، می توانیم کاری بکنیم که این روزهای سخت به هدر رفته نباشند . من می دانم که آنها تمام چیزهایی را که به آنها سپرده ام ، به خاطر دارند و حتما بچه های خیلی خوبی برای مادرشان هستند و وظایف خود را با وفاداری انجام می دهند و با ناراحتی های خیال خود با شجاعت جنگیده و با شکیبایی به آنها غلبه می کنند . بنابراین می دانم که وقتی به خانه بازگردم ، بیش از پیش به وجود آنها - این بانوان کوچک خودم - افتخار خواهم کرد و دوستشان خواهم داشت . »
وقتی خانم مارچ به این قسمت از نامه رسید ؛ همه شروع کردند به بالا کشدن بینی هایشان و جو خجالت نمی کشید از اینکه یک قطره ی درشت اشک از نوک بینی اش پایین می غلطید ، و ایمی نیز همان طور که داشت صورتش را در شانه ی مادرش پنهان می کرد ، اهمیت نمی داد که فرهای موهایش بهم بخورند و با بغض گفت :« من یک دختر خودخواه هستم ! ولی واقعا سعی خواهم کرد که خودم را اصلاح نمایم تا او از وجود من احساس تاسف ننماید . »
مگ نیز با بغض افزود :« ما همه سعی خواهیم کرد . من سعی می کنم بیشتر به کتابهایم برسم ، درسته که از کارکردن متنفر هستم ولی سعی می کنم تا آنجایی که می توانم کار کنم . »
جو گفت :« من هم سعی می کنم چیزی باشم که او می گوید ، یعنی یک بانوی کوچک و دیگر خیلی خشن و وحشی نباشم و سعی خواهم کرد بجای اینکه دلم بخواهد در بیرون از خانه وقت گذرانی کنم ، وظائف خود را همین جا در خانه به خوبی انجام دهم . »
گر چه در نظر جو ، خوش خلق بودن در خانه ، کار سخت تری بود تا در جبهه با یاغیان روبه رو شدن !
بت چیزی نمی گفت ولی بعد از این که اشک هایش را با آن جورابی که داشت می بافت ، پاک کرد گویی نیرویی تازه یافته باشد ، با تمام قوا شروع کرد به بافتن ! تا بلکه هیچ کوتاهی در این وظیفه ای که بر عهده داشت نکرده باشد و سعی کرد درست آن حالتی را که پدرش همیشه دوست داشت ، داشته باشد تا وقتی وی به خانه باز می گردد ، او را در آن حال ببیند .
خانم مارچ سکوتی را که بعد از حرف جو به اتاق سایه افکنده بود ، شکسته و با صدایی شاد گفت :« یادتان هست که وقتی بچه بودید ، «خط سیر زائر» را چطوری باز می کردید ؟ هیچ چیز به اندازه ی بستن کیف به پشتتان به عنوان کوله پشتی خوشحالتان نمی کرد . بعد کلاه و عصا و لوله های کاغذی به دستتان می دادم و بعد باید از زیرزمینی که شهر «خراب» نامیده می شد ، شروع به سفر کرده و همینطور بالا و بالاتر می رفتید تا این که به اتاق زیر شیروانی که چیزهای زیبا و دوست داشتنی در آنجا قرار داشت و « شهر بهشتی » نامیده می شد ، می رسیدید . »
جو پاسخ داد :« اوه چه بازی خوبی بود . مخصوصا گذشتن از جلو شیرها و جنگیدن با «دیو بدجنس» و عبور از دره ، یعنی جایی که غولها قرار داشتند .»
مگ اظهار داشت :« من آنجایی را که بارهایمان را به زمین می گذاشتیم و از پله ها پایین می افتادند را خیلی دوست داشتم . »
« قسمت محبوب من ، آن قسمتی بود که به اتاق زیرشیروانی ، یعنی جایی که گلها و آلاچیق ها و چیزهای قشنگ قرار داشتند می رسیدیم و همگی در انجا ایستاده و با خوشحالی در زیر نور آفتاب آواز می خواندیم . »
بعد بت لبخندی زد که گویی آن لحظات زیبا را دوباره دارد می بیند .
« ولی من چیز زیادی درباره ی این بازی بیادم نمی آید ، غیر از قسمتی که از زیرزمین و تاریکی خیلی می ترسیدم و همیشه فقط آن کیک ها و شیرکاکائو خوشمزه ای که در اتاق زیر شیروانی قرار داشت را دوست داشتم . اگر برای این بازی خیلی بزرگ نبودم ، هنوز هم خیلی دلم می خواست که آنرا اجرا می کردیم . »
ایمی هنوز هم - در دوازده سالگی - از تخیلات بچگانه خیلی لذت می برد .
ـ ولی ما برای این بازی هرگز پیر نیستیم عزیزم . چون این همان بازی است که ما در هر سن به نوعی خاص آنرا اجرا می کنیم . بارهای ما همین کار و زحمتی است که می کشیم ، و راه ما راه شناخت مسئولیت های زندگی است که در هر زمان در جلومان گشوده است ، و تمایل به خوب بودن و شاد بودن ، مشوق ما در گذشتن از مشکلات و موانعی است که راه رسیدن به صلح و آرامش در زندگی که خود یک نوع « شهر بهشتی » است ، می باشد . حالا مسافرهای کوچک من ، فرض کنید که دارید این بازی را می کنید ، قبل از اینکه پدر به خانه بازگردد تا کجا می توانید پیش بروید .
ایمی که بیشتر از بقیه رومانتیک بود ، پرسید :« راست می گویی مادر؟ پس کوله پشتی های ما کجاست ؟»
مادرش جواب داد : « هرکدام از شما الان راجع به باری که در این سفر حمل می کنید ، صحبت کردید ، غیراز بت . من فکر می کنم فقط اوست که باری ندارد.»
ـ ولی من دارم . بار سفر من همان ظرف ها و دستمالهای گردگیری است و خوشحال کردن دخترها با نواختن پیانو و ترسیدن از مردم .
بار سفر بت چنان خنده دار بود که همه خنده شان گرفته بود ، ولی ظاهرا چیزی به روی خود نیاورده و این کار را نکردند ، چون شاید این کار آنها احساسات پاک بت را جریحه دار می ساخت .
مگ متفکرانه گفت :« بیایید آنرا انجام دهیم . این یک اسم دیگر برای خوب بودن است و این داستان به ما کمک می کند . زیرا با وجودی که ما دلمان می خواهد که دخترهای خوبی باشیم ، ولی سختی کارهای روزانه مان باعث می شوند که خوب بودن را فراموش نمائیم . »
جو در حالی که از این تخیلات که اندکی جنبه ی رمانتیک به کار کسالت آوری که انجام می داد ، بخشیده بود ، خلقش باز شده بود ، پرسید :« ما امشب در « دره نومیدی و دل شکستگی» بودیم و مادر آمد و مثل داستان کتاب ، ما را از آن بیرون کشید ، ما چطوری باید این بازی را انجام دهیم ؟»
خانم مارچ پاسخ داد :« صبح روز کریسمس زیر بالش هایتان را نگاه کنید ، در آنجا کتاب راهنما را خواهید یافت . »
سپس در حالی که هانای پیر داشت میز را دستمال می کشید و مرتب می کرد ، همگی شروع به صحبت درباره ی این نقشه ی جدید کردند. بعد تمام سوزنها از توی سبد های کار بیرون آمده و دخترها شروع کردند به دوختن ملافه های عمه مارچ . البته این کار دوخت و دوز کار جالبی نبود ، ولی امشب ظاهرا کسی دیگر غر نمی زد و همه با حرارت مشغول کار بودند . انها نقشه ی جو را قبول کرده بودند . یعنی این که آن بخیه های دراز را به چهار قسمت تقسیم کرده و هر قسمت را قاره ی اروپا ، اسیا ، آفریقا و امریکا فرض می کردند و خودشان را با سرزمین های خیالی سرگرم نموده تا این کار به نظرشان کمتر خسته کننده بیاید .
وقتی ساعت نه فرا رسید ، دخترها کار را تعطیل کرده و مطابق همیشه شروع به خواندن آواز قبل از خواب کردند. هیچکس جز بت قادر نبود از آن پیانوی قدیمی و رنگ و رو رفته صدایی به آن مطبوعی بیرون بکشد . بت به آرامی ، کلیدهای زردرنگ پیانو را به حرکت درآورده و به آواز ساده ای که می خواندند روح بخشیده و با موسیقی با آن همراهی می کرد . مگ که صدائی شبیه صدای فلوت داشت به همراهی مادرش و این گروه کوچک آواز را رهبری می کردند . صدای جیرجیر ایمی بیشتر شبیه یک جیرجیرک بود و جو که بعضی وقتها حال و حوصله نداشت ، با خارج خواندن خود و صدایی شبیه قارقار کلاغ همه را به خنده می انداخت و پاک آواز مادرش را که تقریبا یک خواننده ی درست و حسابی بود ، خراب می کرد . صدای آواز خانم مارچ آخرین صدایی بود که شنیده می شد و صبح زود هم اولین صدای شادی که در خانه طنین می افکند ، صدای شاد خانم مارچ بود که مثل یک چکاوک شاد بود و به نظر می آمد ، دخترها هیچوقت از شنیدن این لالایی آشنا خسته نمی شدند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#6 | Posted: 2 Sep 2013 21:05 | Edited By: nazi220




فصل دوم
کریسمس شاد


جو اولین کسی بود که در نور خاکستری سپیده دم از خواب بیدار شد. اما هیچ جورابی در کنار بخاری دیواری آویزان نبود و جو برای یک لحظه ناراحت و غمگین شد.چون مثل گذشته جورابش از تنقلات پر نبود. بعد یاد قول مادرش افتاد و دستی به زیر بالشش برد و یک کتاب کوچک که جلدی زرشکی داشت درآورد.جو داستان کتاب را خوب می دانست. چون داستان قشنگ و قدیمی یک زندگی عالی بود و جو حس می کرد که هر زائری که بخواهد به سفر طولانی برود به این کتاب راهنما احتیاج خواهد داشت. بعد مگ را بیدار کرد و کریسمس را به او تبریک گفت. و به او گفت زیر بالشش را نگاه کند.زیر بالش مگ کتابی بود با جلدی سبز رنگ، اما عکس های آن مثل عکسهای کتاب جو بود و مادرشان چند کلمه ای نیز در صفحه اول کتاب نوشته بود و همین هدیه را در نظر آنها بسیار با ارزش کرد. به زودی بت و ایمی هم از خواب بیدار شدند و متکاها را پس زدند و کتاب های کوچکشان را پیدا کردند. جلد یکی از کتاب ها سفید و دیگری آبی بود. وقتی افق شرقی داشت سرخرنگ می شد و روز شروع میشد، همگی نشستند و به کتابهایشان نگاه کردند و درباره ی آنها حرف زدند.
با اینکه مگ کمی مغرور بود، اما ذاتاً دختری پاک و دوست داشتنی بود و خواهرانش ناخودآگاه تحت تاثیر او قرار می گرفتند. مخصوصاً جو که عاشقانه او را دوست داشت و نصیحتهای مهرآمیز او را گوش می کرد.
مگ چشم از موهای آشفه یکی از خواهرانش که کنار دستش بود برداشت و به دو خواهر دیگرش که شبکلاه به سر داشتند و آن طرف اتاق نشسته بودند نگاه کرد و با لحنی جدی گفت:"دختر ها، مادر دلش می خواهد که ما این کتاب هارا بخوانیم و دوستشان داشته باشیم و به آنها اهمیت بدهیم.و فوری هم باید شروع کنیم. البته ما قبلاً هم به این کتاب ها وفادار بودیم، اما از وقتی که پدر رفته و مشکلات جنگ، آرامش زندگی ما را به هم زده، ما از خیلی چیزها غفلت کرده ایم. البته شما می توانید هر کاری دلتان خواست بکنید، اما من کتابم را اینجا روی میز می گذارم و هر روز صبح به محض اینکه از خواب بیدار شدم کمی از آن را می خوانم، چون می دانم که برایم مفید است و در طول روز خیلی کمکم می کند."
بعد کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد. جو هم دست در گردن مگ انداخت و گونه اش را به گونه او چسباند و با قیافه ای آرام که با چهره همیشه نا آرام او فرق داشت، با خواهراش شروع به خواندن کتاب کرد.
بت که به شدت تحت تاثیر آن کتابهای قشگ و خواهرانش قرار گرفته بود، زمزمه کنان گفت:" چه قدر مگ خوب است! ایمی بیا ما هم مثل آنها کتاب بخوانیم.من کمکت می کنم تا لغتهای مشکل را بخوانی و اگر چیزی را نفهمیدیم، آنها برایمان توضیح می دهند."
به آرامی ورق میزدند در اتاق سکوت برقرار شد و نور زمستانی خورشید پاورچین پاورچین وارد اتاق شد و با تابیدن بر چهره های شاداب و جدی آنها کریسمس را به آنها تریک گفت.
نیم ساعت بعد وقتی جو و مگ دوان دوان پایین رفتند تا به خاطر هدیه ها از مادر تشکر کنند مگ گفت:"پس مادر کو؟"
حنا گفت:"خدا می داند! یک گدای بدبخت آمد و مادرتان فوری رفت تا ببیند به چی احتیاج دارد و تا به حال هرگز زنی مثل مادرتان را ندیده ام که هر چی خوراکی و نوشیدنی و لباس و هیزم دارد ببخشد."حنا از وقتی مگ به دنیا آمده بود در همین خانواده زندگی می کرد و همه بیشتر به چشم دوست به او نگاه می کردند تا خدمت کار.
مگ در حالی که به هدایایی که در سبد گذاشته و زیر کاناپه قایم کرده بودند تا به موقع دربیاورند نگاه می کرد گفت:"فکر کنم مادر زود برگرد.کیک را بپزید و همه چیز را آماده کنید." بعد شیشه اُدکلن را ندید گفت:"اِ، پس اُدکلن کجاست؟"
جو در حالی که رقص کنان در اتاق می گشت تا دمپاییهای نوی نظامی که شق و رق بود کمی نرم شود، گفت:"یک دقیقه پیش برداشت و بردش تا روبانی، چیزی رویش بزند."
بت با غرور به حروف کج و کوله روی دستمال که برایش خیلی زحمت کشیده بود، نگاه کرد و گفت:" دستمال های من خیلی قشنگ شده اند، نه؟حنا شست و اطویشان کرد،اما همه حروفها را خودم رویشان گلدوزی کردم."
جو در حالی که یکی از آنها را بر میداشت، داد زد:"اینجا را!بت جای م.مارچ، کلمه مادر را روی آنها گلدوزی کرده. چه خنده ار!"
بت که ناراحت به نظر میرسید گفت:" به نظر شما کار درستی نکردم؟فکر کردم چون حرف اول اسم مگ هم م.م. است و من نمی خواهم کسی جز مامان از این دستمالها استفاده کند، بهتر است رویشان کلمه مادر را گلدوزی کنم."
مگ اخمی به جو کرد و بعد لبخندی به بت زد و گفت:"درست است عزیزم. فکر خیلی خوب و در ضمن بسیار با منطقی است. چون با دستمال کسی دیگر اشتباه نمی شود.مطمئنم مادر هم از اینها خیلی خوشش می آید."


وقتی در به هم خورد و صدای پا در هال پیچید، جو داد زد:"مادر آمد. سبد را قایم کن، زود باش!"
اما به جای مادر، ایمی با عجله وارد شد و وقتی دید انگار همه خواهرانش منتظر او بوده اند، خجالت کشید.
مگ از اینکه ایمی تنبل صبح به آن زودی کفش و کلاه کرده و بیرون رفته بود با تعجب پرسید:"کجا بودی؟چی پشتت قایم کردی؟"
-نخند جو! من نمی خواستم تا وقتی برمی گردم کسی بداند. فقط می خواستم شیشه اُدکلن کوچک را با یک شیشه اُدکلن بزرگ عوض کنم. برای خریدنش هر چه پول داشتم دادم.چون که واقعا می خواهم دیگر خودخواه نباشم.
و در همین حال، شیشه اُدکلن قشنگ را که با اُدکلن ارزان قیمت عوض کرده بود نشان داد. آن قدر در از خودگذشتگی ای که نشان داده بود صمیمی و متواضع به نظر می رسید که مگ فوری او را در آغوش کشید. جو گفت:" چه دست و دلباز!" و بت به طرف پنجره دوید و بهترین گل رزش را آورد تا شیشه با شکوه اُدکلن را تزیین کند.
-می دانید امروز صبح وقتی آن کتاب را خواندیم و راجع به اینکه خوب باشیم صحبت کردیم از هدیه ای که خریده بودم خجالت کشیدم و فوری رفتم همین نزدیکی و شیشه اُدکن را عوض کردم. و حالا خیلی خوشحالم چون که هدیه من قشنگترین هدیه است.
دوباره در خیابان تقی به هم خورد و دخترها سبد را زیر کاناپه جا دادند و با اشتیاق به طرف میز صبحانه رفتند.
بعد همگی یکصدا داد زدند:"مادر کریسمستان مبارک!خیلی ممنون از کتابها!کمی از آنها را خواندیم و هر روز هم می خواهیم بخوانیم."
مادر گفت:"کریسمستان مبارک دختر کوچولوهای من! خوشحالم که فوری شروع به خواندن کتابها کردید و امیدوارم همچنان به خواندن ادامه بدهید; اما قبل از اینکه بنشینیم می خواستم چیزی بگویم. همین نزدیکیها یک زن بیچاره خوابیده که تازه نوزاد کوچکش را به دنیا آورده. شش تا بچه اش هم در یک تخت یه هم چسبیده اند تا از سرما یخ نزنند چون هیزم ندارند. چیزی هم ندارد بخورند. پسر بزرگشان آمد و گفت که دارند از سرما و گرسنگی عذاب می کشند. دخترانم، حاضرید صبحانه تان را به عنوان هدیه کریسمس به آنها بدهید؟"
اما دخترها چون یک ساعت منتظر مادر مانده بودند، بیش از حد گرسنه بودند. این بود که یک دقیقه سکوت کردند، اما فقط یک دقیقه. چون جو بی اختیار فریاد زد:" خوب شد که قبل از خوردنِ صبحانه رسیدید!"
بت نیز با اشتیاق گفت:" می شود من خوراکیها را برای بچه های کوچولو بیچاره ببرم؟"
ایمی نیز شجاعانه گفت:"من هم کیک و خامه برایشان میبرم." و ایها چیزهایی بود که ایمی دوست داشت، ولی می خواست آنها را ببخشد.
مگ روی کیک هارا پوشاند و نانها را در یک بقاب روی هم چید.
خانم مارچ در حالی که از سر رضایت لبخند می زد گفت:" مطمئن بودم که شما قبول می کنید.همه تان می توانید بیایید و به من کمک کنید و وقتی برگشتیم صبحانه نان و شیر می خوریم. عوضش شامِ خیلی خوبی می خوریم."
آنها فوری آماده شدند و راه افتادند. خوشبختانه هنوز صبح زود بود و آنها از خیابانهای پشتی رفتند. به همین دلیل فقط چند نفری آنها را دیدند و هیچ کس به آن گروه عجیب و غریب نخندید.
خانه خانواده هومل اتاقی بود فقیرانه، لُخت و دلگیر . شیشه های پنجره های اتاق شکسته، بخاری دیواریشان خاموش و روانداز هایشان پاره و کهنه بود.مادر خانواده نیز بیمار بود و نوزادش ونگ می زد.چند بچه رنگ پریده و گرسنه نیز در یر لحاف کهنه ای به هم چسبیده بودند تا گرمشان شود.
وقتی دختر ها پا به اتاق آنها گذاشتند چشمان درشت بچه ها به آنها خیره شد و لبهای کبودشان به خده باز شد.
زن بیچاره از خوشحالی به آلمانی داد زد:"آه خدای من! فرشتگان مهربان آمدند!"
جو گفت:"آره فرشتگان عجیب و غریب با کلاه و دستکش" و خندیدند.
در آن چند دقیقه گویی پریان مهربان مشغول کار بودند. حنا که هیزم آورده بود، آتش بخاری دیواری را روشن کرد و جلو پنجره های شکسته را با کلاههای کهنه و روپوش خودش پوشاند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#7 | Posted: 2 Sep 2013 21:07




خانم مارچ به مادر خانواده چای و مخلوط شیر و جو خوراند و بعد او را تسلی داد. با مهربانی لباس تن نوزادش کرد، طوری که گویی نوزاد، بچه خود اوست. در این بین دخترها نیز میز صبحانه ای برای آنها چیدند و بچه ها را در نزیکی آتش نشاندند و به آن پرنده های کوچک غذا دادند. بعد با آنها گفتند و خندیدند و سعی کردند زبان انگلیسی دست و پا شکسته و خنده دار آنها را بفهمند.
کوچولوهای بینوا موقع خوردن صبحانه،دستشان را که از سرما سرخ شده بود، در جلو آتش دلچسب، گرم می کردند و به آلمانی داد میزدند:"داس ایست گات (اینها فرشته هستند.)"
دخترها که تاکنون هرگز کسی به آنها فرشته نگفته بود بخصوص جو که از همان لحظه تولدش همه به او سانچو می گفتند، از حرف بچه ها خیلی خوششان آمد. با اینکه دخترها چیزی نخوردند، اما خیلی به آنها خوش گذشت. و وقتی از خانه بیرون رفتند، راحتی وآسایش را پشت سرشان به جا گذاشتند. به نظر من در تمام شهر کسی شادتر از این دختران کوچولو گرسنه که صبح روز کریسمس صبحانه شان را بخشیدند و به خوردن شیر و نان قناعت کردند نبود.
وقتی مادر داشت در طبقه بالا برای خانواده بینوای هومل لباس کنار می گذاشت و بچه ها در طبقه پائین هدایاشان را روی میز به نمایش می گذاشتند، مگ گفت:"این کار یعنی همسایه را بیشتر از خود دوست داشتن؛ من که خیلی از این کار خوشم می آید."
با اینکه منظره هدایا در روی میز چندان با شکوه نبود، اما آن چند بسته کوچک که با عشقی وافر بسته شده بود، گلدان بلند رز سرخ، گل های سفید داودی و پیچکها در وسط میز چیده شده بودند نمای قشنگی به میز داده بود.
جو هیجان زده از جا پرید و داد زد:"مامان دارد می آید، بت آهنگ را شروع کن!ایمی در را باز من!به سلامتی مادر، هورا هورا هورا!"
در هین حال مگ رفت تا مادر را به صندلی مخصوصش هدایت کند.بت شادترین مارش را زد و ایمی پرید و در را باز کرد و مگ با متانت تمام مادر را تا صندلی همراهی کرد.خانم مارچ هم تعجب کرده بود و هم تحت تاثیر قرار گرفته بود.لبخند زنان و با چشمانی اشکبار،هدایا را باز کرد و یادداشتهای کوچک همراه هدایا را خواند.دمپاییها فوری در پای مادر جای گرفت و دستمال نو در جیبش گذاشته شد و ادکلن ایمی خوشبویش کرد و گل رز نیز بر سینه اش الصاق شد و دستکشهای قشنگ نیز سر و وضعش را کامل کرد.
و بعد همه اش خنده بود و توضیحات ساده و محبت آمیز،و جشن خانواده آن قدر دلنشین و دوست داشتنی شد که تا مدت ها بعد از آن خاطره اش از یاد آن ها نرفت.و بعد همگی مشغول کار شدند.خیرات و مراسم صبح آنقدر وقتگیر بود که بقیه روز به تدارکات جشن کریسمس گذشت.
دختر ها چون آنقدر پول نداشتند تا از عهده مخارج سرسام آور نمایشی خصوصی برآیند، فکرشان را به کار انداختند-آخر احتیاج مادر اختراعات است- وخودشان هر چیزی را که لازم داشتند درست کردند. بعضی از ساخته هایشان بسیار هوشمندانه بود: گیتار های مقوایی ; چراغهای قدیمی که آنها را با جا کَره ای های قدیمی که دورش کاغذ نقره ای پیچیده بودند ; ردای عالی از پارچه قدیمی نخی که پولکهایی که از قوطی کنسرو ترشی درست شده بود، بر آن زده بودند تا برق بزند و زره ای که با تکه های بریده از قوطی کنسرو که بریده الماس بود، آن را پوشانده بودند. و بعد مبلمانی را گذاشتند تا بعداً واژگون کنند و تالار بزرگی درست کردند تا صحنه جشنهای شلوغ باشد.
در این نمایش هیچ مردی اجازه نداشت بازی کند. به همین جهت جو با کمال میل نقش مرد نمایش را بر عهده گرفت و وقتی دوستی به او یک جفت چکمه چرمی داد خیلی خوشحال شد. این یک جفت چکمه کهنه که روزگاری یک هنرمند برای نقاشی اش آنها را درست کرده بود، در نظر جو همچون گنج بود و یک لحظ از خود جدا نمی کرد.
به دلیل اینکه تعداد بازیگران کم بود، بازیگران اصلی نمایش باید چند نقش را بر عهده می گرفتند که واقعاً جای تشویق داشت. چون کار آنها سخت بود: باید حرفهای چند بازیگر را یاد می گرفتند، چند بار فوری لباس عوض می کردند و تازه صحنه را هم درست می کردند. به علاوه نمایش، تمرین خوبی برای حافظه آنها و سرگرمی سالمی بود. و چند ساعتی آنها را مشغول می کرد. در غیر این صورت وقت آنها به تنهایی و بطالت یا در جای بیخودی می گذشت.
شب کریسمس یک دوجین دختر روی تخت که لژ تئاتر بود نشسته بودند.پرده نخی آبی و زرد صحنه بهترین نما را داشت. از پشت پرده نیز صدای خش خش و پچ پچ و گاهگاهی صدای خنده نخودی ایمی که از شدت هیجان نمی توانست جلو خودش را بگیرد، می آمد و کمی نیز دود چراغ دیده می شد. به زودی زنگ به صدا در آمده و پرده ها کنار رفت و نمایش اپرای تراژیک شروع شد.

طبق آنچه در پوستر تبلیغاتی نمایش آمده بود، جنگل غم انگیز با چند تا درختچه در یک گلدان و ماهوت سبز کف صحنه و یک غار در دور دست، به نمایش گذاشته شده بود.سقف غار را نیز با رخت پهن کن و دیوار هایش را با کمد های لباس درست کرده بودند و در غار، آتشدان روشن کوچکی بود که روی آن کتری سیاهی بود و جادوگر پیری روی آن خم شده بود. صحنه تاریک بود و نور درخشان تنور، مخصوصاً با بخار واقعی که از کتری بلند میشد، جلوه قشنگی به صحنه داده بود. یک لحظه از نمایش گذشت تا هیجان اولیه آن کمی فروکش کند و بعد شخصیت پلید نمایش: هوگو شق و رق با کلاهی خمیده، ریشی مشکی، شنلی مرموز، چکمه به پا و نیز در حالی که شمشیری در کارش دلنگ دلنگ می کرد، پا به صحنه گذاشت و با نگرانی بسیار در صحنه قدم زد، دستی به پیشانیش زد و فریادی خشمگین کشید و آوازی در باره تنفر از رودریگو و علاقه اش نسبت به زارا سر داد و بالاخره با خشنودی تصمیم گرفت که یکی را بکشد و دیگری را به دوستی برگزیند.
لحن خشن صدای هوگو و فریادهایش گاه که احساساتش بر او غلبه می کرد، بسیار باشکوه بود.به همین جهت تماشاگران هنگامی که او مکث کرد تا تنفسی تازه کند برایش کف زدند. و هوگو مثل بازیگری که به این جور تشویقها عادت کرده است، سری خم کرد و به آرامی به غار رفت و هی گر با گفتن:" آی دستیار مطیع، بیا مرا با تو کاری است." احضار کرد.
مگ در حالی که با موی اسب دور صورتش را پوشانده بود و ردای سیاه و قرمز به تن داشت ظاهر شد.هوگو از او خواست معجونی درست کند تا دل زارا نسبت به او نرم شود و معجون دیگری که رودریگو را نابود کند.هی گر با کلامی نمایشی و آهنگین قول داد هر دو را آماده سازد و رفت تا از یک پری کمک بگیرد.
و بعد آهنگ ملایمی شنیده شد و از انتهای غار هیکلی سفید رنگ با بالهای براق، موهای طلایی و با حلقه ای از گل رُز روی سر، ظاهر شد.پری چوبدستی نازکش را تکا داد و در حالی که آواز می خواند گفت:
آمدم، آمدم
از خانه آسمانیم
در ماه نقره ای در دوردستها
این اکسیر سحرآمیز را بگیر
و از آن خوب استفاه کن.
وگرنه اثرش را زود از دست می دهد.
و بعد بطری طلایی را پیش پای جادوگر انداخت غیب شد. و باز هی گر فریادی زد و شبح دیگری ظاهر شد ، اما این شبح دوست داشتنی نبود. چون صدای بوم آمد و شبح زشت و سیاهرنگی پیدا شد و به عنوان جواب خرخری کرد و بطری سیاهرنگی جلو هوگو انداخت و با خنده تمسخر آمیزی ناپدید شد.سپس هوگو آواز خوانان تشکر کرد. معجونها را در چکمه اش گذاشت و رفت. هی گر نیز به تماشاگران گفت که چون هوگو در گذشته چند تن از دوستانش را کشته است،او را نفرین کرده و می خواهد نقشه هایش را خنثی کند و از او انتقام بگیرد. سپس پرده افتاد و تماشا گران استراحتی کردند و شیرنی خوردند و درباره خوبیهای نمایش بحث کردند.
قبل از اینکه پرده دوباره بالا برود، مدتی طبل زده شد، اما تا وقتی که صحنه سازی با شکوه ظاهر نشد، هیچ کس درباره تاخیر نمایش پچ پچ نکرد. حنه واقعا عالی بود. برجی سر به سقف زده بود. در نیمه برج، پنجره ای بود و چراغی در پشت آن می سوخت. و در پشت پرده ای سفید زارا که لباس قشنگ آبی و نقره ای به تن کرده بود منتظر رودریگو بود. رودریگو با سر و وضعی بسیار آراسته آمد. کلاهی پردار، شنلی قرمز، موهایی بلوطی رنگ و چکمه به پا داشت. در جلو برج زانو زد و با لحنی دلنشین، آواز قشنگی خواند.زارا نیز آواز او را جواب گفت و بعد جلوه باشکوه نمایش آغاز شد. رودریگو یک طرف نردبانی طنابی را که پنج پله داشت، بالا انداخت و از زارا خواست پایین بیاید. زارا با ترس و لرز از پنجره پایین آمد، دستش را بر شانه رودریگو گذاشت و می خواست با وقار پایین بپرد که افسوس!افسوس! دنباله لباسش را فراموش کرد و به پنجره گیر کرد! برج لرزید، به جلو کج شد و با سروصدا زیاد فرو ریخت و هردو بخت برگشته زیر آوار ماندند.
وقتی چکمه های قهوه ای در خرابه ها دیوانه وار تکان خورد، جیغ بلندی شنیده شد و سری طلایی ظاهر شد و فریاد زد:"به شما گفته بودم."
پدر حیوان صفت زارا،دُن پدرو با حرکتی شگفت انگیز، با شتاب آمد.شمشیرش را بیرون کشید و فوری با خود زمزمه کرد:"نخند، طوری رفتار کن که انگار همه چیز درست است." و بعد دستور داد رودریگو را با خفت و خواری از قلمرو پادشاهیش تبعید کنند. با اینکه رودریگو با فرو ریختن برج بر سر و رویش، یکی خورده بود، از فرمان پیرمرد سرباز سرپیچی کند.پیرمرد دستور داد هر دو را به قعر سیاهچالهای قصر بیندازند.خدمتکار چاق و کوتوله ای با چند زنجیر آمد و در حالی که معلوم بود وحشت کرده و حرفهایی را که باید بگوید یادش رفته، آنها را برد.
بعد از نمایش، تماشاگران با هیجان زیادی کف زدند.خانم مارچ آمد و آنها را تشویق کرد و از خانمها دعوت کرد که سر میز شام تشریف ببرند.
این کار حتی بازیگران را غافلگیر کرد. چون وقتی آنها میز را دیدند، حیرتزده و شادمان به یکدیگر نگاه کردند. و این مادر بود که اسباب چنین شادمانی مختصری را برایشان فراهم رده بود. سفره به آن خوبی از زمان فراوانی در گذشته تا آن موقع، بی سابقه بود. روی دو طرف میز بستنی صورتی و سفید، کیک و میوه و نان باگت و در وسط میز هم چهار دسته گل بزرگ گلخانه ای گذاشته بود.
آنها واقعا یکه خورده بودند. اول به میز و بعد به مادرشان که انگار خیلی خوشحال بود خیره شدند.


ایمی گفت:"پریها اینها را آورده اند؟"
بت گفت:" نه کار سانتا کلوز است."
و بت با اینکه هنوز ریش خاکستری و ابرو های سفیدش را به صورت داشت، لبخند بسیار شیرینی زد و گفت:"کار مادر است."
جو که انگار یکدفعه چیزی بهش چیزی الهام شده بود گفت:"نه، چون عمه مارچ سرحال بوده، این شام را فرستاده."
خانم مارچ گفت:"همه تان اشتباه می کنید. آقای لارنس شام را فرستاده."
مگ داد زد:"آهان پدر بزرگ آن پسره. یعنی چطور شده که به این فکر افتاده؟ ما که او را نمی شناسیم."
-حنا به یکی از خدمتکارانقضیه بخشش امروز صبح شما را گفته. او ادم عجیبی است، اما از ای کار شما خوشش آمده. او سالها پیش پدرم را می شناخت. و امروز یادداشت مودبانه ای برایم فرستاد نوشته بود:امیدوارم اجازه بدهید به افتخار چنین روزی و برای ابراز احساسات وستانه ام نسبت به بچه ها چیزهای ناقابلی برایشان بفرستم. این بود که نتوانستم قبول نکنم، بنابراین امشب برای جبران نان و شیر صبحانه، ضیافت مختصری خواهیم داشت.
وقتی بشقاب ها دست به دست می گشت و بستنیها کم کم با"وای چه خوشمزه است" بچه ها ناپدید می شد، جو گفت:"من می دانم.آن پسر به اش گفته. پسره شهری است.کاشکی میتوانستم باهاش آشنا بشوم.انگار ما را میشناسد.اما خجالتی است.مگ انقدر خشک است که وقتی ما از کنارش می گذریم نمی گذارد من با او حرف بزنم."
یکی از دخترها پرسید:"منظورت آنهایی هست که در خانه بزرگ بغل خانه ما زندگی می کنند؟مادر، آقای لارنس را می شناسد.می گوید خیلی مغرور است و نمی خواهد با همسایه ها رفت و آمد کند.حتی نوه اش را وقتی اسب سواری می کند یا با معلم خصوصیش قدم میزند نمی گذارد با دیگران حرف بزند و مجبورش می کند که سخت درس بخواند. ما دعوتش کردیم به جشنمان بیاید اما نیامد. مادر می گوید پسر خیلی خوبی است; اما هیچ وقت با ما دخترها صحبت نمی کند."
جو با عزمی جزم گفت:" اما یک بار که گربه مان رفته بود خانه شان، آن را آورد و به من پس داد. بعد از پشت پرچین با هم راجع به کریک و بازیهای شهری صحبت کردیم."
خام مارچ گفت:" من از رفتارش خوشم میاد. مثل آقازاده هاست.اگر موقع مناسبی پیش آمد بدم نمی آید به اینجا دعوتش کنم.گلها را خودش آورد و من اگر می دانستم آن بالا چه خبر است دعوتش می کردم بیاید داخل وقتی می خواست برود سروصدای شما را شنید و انگار خیلی دوست داشت بیاید تو."
جو نگاهی به چکمه هایش کرد و خنده کنان گفت:"خوب کردی نذاشی بیاید تو مادر. اما ما بعداً هم یک نمایش دیگر اجرا می کنیم.می تواند بیاید ببیند. شاید نقشی هم به او دادیم. خیلی جالب میشود نه؟
مگ با شور و شوق زیاد نگاهی به دسته گ خودش کرد و گفت:"تا حالا یه همچین دسته گل قشنگی ندیده بودم."
خانم مارچ دسته گل کوچک خودش را بو کرد و گفت:"قشنگند، اما رُز های بت به نرم قشنگترند."
بت به مادرش تکیه زد و زمزمه کنان گفت:" کاش می توانستم دسته گلم را برای پدر بفرستم. متاسفانه امسال کریسمس به او مثل ما خوش نگذشت.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#8 | Posted: 2 Sep 2013 21:17




فصل سوم
لارنس پسر


مگ از پایین پله هایی که به اتاق زیر شیروانی منتهی می گردید ، فریاد زد « جو! جو !کجا هستی ؟»
و یک صدای خشن و زمخت از بالا جواب داد :«اینجا» .
مگ از پله ها بالا دوید و خواهرش را در حال گاز زدن سیب و مطالعه ی « وارث ردکلیف » یافت . دخترک روی یک کاناپه ی قدیمی و راحت که در مقابل پنجره ی رو به آفتاب قرار داشت ، لم داده بود و اشک صورتش را می شست و پایین می آمد . اینجا پایگاه محبوب جو بود ، چون او وقتی به این اتاق می رسید ، عاشق این بود که با یک دو جین سیب و کتاب محبوبش خلوت کند تا از آرامش آنجا و همچنین همنشینی با یک موش خانگی که در سوراخ سنبه های آنجا زندگی می کرد و مزاحمش نبود ، لذت ببرد . به محض ظاهر شدن مگ ، « اسکرابل » ( اسم همان موش می باشد ) توی لانه اش خزیده و جو هم اشک هایش را از گونه هایش پاک کرد و منتظر شنیدن اخبار تازه شد .
مگ در حالی که کاغذی را در دستش تکان می داد ، فریاد زد : « چه عالی ! ببین جو ، یک یادداشت دعوت خیلی حسابی از طرف خانم گاردینر برای فردا شب ! »
بعد مگ با خوشحالی دخترانه ای شروع به خواندن یادداشت برای جو کرد .
« خانم گاردینر خوشوقت خواهد بود که دوشیزه مارچ و دوشیزه ژوزفین را فردا شب در مهمانی کوچکی که به مناسبت شب سال نو ترتیب داده است ، ببیند . »
ـ مارمی موافقت کرده که ما به این مهمانی برویم ، حالا چه باید بپوشیم ؟
جو همانطور که با دهان پر جواب داد :« فایده ی این سوال چیه ، چون خودت هم می دانی که باید همان لباس پوپلین مان را بپوشیم ، لباس دیگری نداریم که بپوشیم . »
مگ آهی کشیده و اظهار داشت :« اگر فقط یک لباس ابریشم داشتم ... ! مادر می گوید که وقتی هیجده سالم شد ، شاید بتوانم یک دست از آن را داشته باشم ، ولی دو سال برای انتظار کشیدن زمان خیلی طولانی ای است . »
ـ من مطمئنم که پوپلین های ما مثل ابریشم به نظر خواهد آمد و خیلی هم برای ما خوب هستند ، مال تو که خیلی نو مانده ، ولی یادم رفته بود که مال من یک جاییش از اتو سوخته و پاره شده ، من چکار باید بکنم ؟ اون سوختگی بدجوری پیداست و هیچ کاریش نمی شود کرد .
ـ تو باید سعی کنی همه اش بنشینی تا کسی متوجه منظره ی پشت لباست نشود . جلو لباست هم که عیبی نداره . من یک روبان تازه برای موهایم دارم و حتما مارمی هم اون سنجاق مرواریدش را به من قرض خواهد داد و تازه اون دمپایی های تازه هم خیلی خوشگل هستند و ... راستی دستکش هایم نیز هنوز خیلی از ریخت نیفتاده اند .
ـ ولی مال من با اون لکه ی لیمونادی که رویش ریخته خیلی خراب شده و فکر هم نمی کنم بتوانم صاحب یک جفت دستکش نو بشوم . بنابراین ناچارم که از دستکش صرف نظر نمایم .
جو هیچوقت خیلی در بند لباس نبود . ولی مگ با حالتی مصمم فریاد زد :« اما تو می بایستی حتما دستکش داشته باشی والا من با تو نخواهم رفت . دستکش از همه چیز مهمتر است . اگر تو دستکش دست نکنی آبروی من خواهد رفت !»
ـ پس من همین جایی که هستم خواهم ماند و با تو نخواهم آمد .
مگ با نگرانی گفت :«تو نمی توانی از مادر بخواهی یک جفت دستکش نو برایت بخرد ، چون قیمت آنها خیلی گران است . چرا انقدر بی توجه هستی ، جو ! او گفته بود اگر مال خودت خراب کنی ، این زمستان دستکش دیگری برایت نخواهد خرید . راستی نمی توانی دوباره درستشان کنی ؟ »
ـ من می توانم آنها را توی دستم مچاله کنم تا کسی متوجه لک و پیس آنها نشود . این تنها کاری است که می توانم بکنم . اصلا یک فکر بهتر ! چطوره هرکدام یک لنگه که خوب است دست کنیم و لنگه ی بد را دست بگیریم ، اینطوری خیلی خوبه .
مگ که دستکش هایش به جانش بند بود ، پاسخ داد :« دست های تو بزرگتر از دست های من هستند و لابد اگر آنها را بپوشی ، گل و گشاد و خراب خواهند شد . »
جو در حالی که کتابش را دوباره باز می کرد ، پاسخ داد :« خوب در این صورت من بدون دستکش خواهم رفت ! »
ـ باشد ، تو می توانی آن را بپوشی ! فقط خواهش می کنم خیلی مواظب باش که کثیفش نکنی و خیلی هم آن را نکش و ضمنا راستی باید یادت باشه که نباید دست هایت را مثل پسربچه ها پشتت نگه داری و یا اینکه نگویی کریستف کلمب ! یادت خواهد ماند ؟
ـ نگران من نباش ، سعی خواهم کرد که یک خانم خیلی مغرور باشم و پایم را هم روی زمین نکشم . حالا برو و جواب دعوت را بنویس و بگذار من هم این داستان باشکوه را تمام کنم .
بنابراین مگ با خوشحالی رفت تا با تشکر فراوان قبول دعوت را بنویسد ، و بعد در حالی که با خوشدلی آواز می خواند به بازرسی لباسش پرداخته و شروع به امتحان یک تور ابریشم خالص که مادرش به وی داده بود ، کرد . در حالی که جو نیز داستان و ضمنا چهارمین سیب را به پایان رسانید و شروع به کلنجار رفتن با « اسکرابل» کرد .

در شب سال نو ، اتاق نشیمن واقعا بی شباهت به میدان جنگ نبود ، چونکه دو خواهر کوچکتر در حالی که داشتند رل مستخدمه مخصوص لباس را بازی می کردند و دو خواهر بزرگتر سفت و سخت مشغول حاضر شدن برای رفتن به مهمانی بودند و با وجودی که توالت و آرایشی در کار نبود ، ولی همینطور دائما مشغول بالا و پایین دویدن از پله ها بوده و با خنده و صحبت تمام خانه را پر کرده بودند . تا اینکه یک بوی تند سوختگی تمام خانه را در خود گرفت . جریان از این قرار بود که : چون مگ دلش می خواست جلو موهایش را فر کند ، جو را مامور کرده بود که با یک جفت سیخ داغ و کاغذ موی وی را فر بزند . بت که روی تختش نشسته بود ، پرسید :« مجبوری این طوری بوی آنها را در بیاوری ؟»
ـ بله ، این یک نوع فر زدن خشک است .
ایمی نیز با شنیدن این بو در حالی که با غرور فرهای صاف موی خود را دست می زد ، اظهار عقیده کرد :«چه بوی عجیب و غریبی ، درست بوی پر سوخته می دهد »
جو به شنیدن این اظهار عقیده های جورواجور ، در حالی که داشت یک جفت سیخ را پایین می گذاشت پاسخ داد :« خوب حالا وقتی این کاغذها را باز کردم ، خودتان خواهید دید که چه فرهای کوچک قشنگی زده ام . »
بعد جو کاغذ ها را که به موی مگ گره زده بود ، باز کرد ، ولی چشمتان روز بد نبیند ! چون نه تنها خبری از آن فرهای کوچک قشنگ نبود ، بلکه موهای بیچاره هم همراه کاغذها پایین آمده و سلمانی ناشی وحشتزده یک ردیف موی سوخته را جلو قربانیش گذاشت .
مگ بیچاره در حالی که به موهای کج و کوله و سوخته ی جلو پیشانی اش می نگریست فریاد زد :« اوه ! اوه ! اوه ، چکار کردی جو ! ببین چه ریختی شده ام . .وای خدایا ! حالا چطوری می توانم به مهمانی بروم ؟ اوه ، موهای عزیزم ! اوه ... موهای نازنینم !»
جو با ناراحتی در حالی که اشک هایش روی موهای جزغاله شده ی مگ می ریخت ، پاسخ داد :« این هم شانس من بود ! تو اصلا نمی بایستی از من می خواستی که این کار را انجام دهم ، من همیشه همه چیز را خراب می کنم .واقعا متاسفم مگ ! این سیخ ها خیلی داغ بودند و من دسته گل آب دادم . »
ایمی با دلداری گفت :« ولی زیاد هم خراب نشده است . فقط یک خرده کج و معوج شده و تو می توانی روبانت را طوری ببندی که همه ی موهایت عقب برده شوند ، مثل موهای آخرین مد . خیلی از دخترها را دیده ام که اینطوری موهایشان را می بندند .»
مگ با کج خلقی پاسخ داد :« این جزای منه که هی می خواهم خوشگلتر بشوم . کاش از اول همانطور به حال خودشان گذاشته بودم و اینقدر به آنها ور نمی رفتم . »
بت در حالی که جلو می آمد تا مگ عصیانی و رنجیده را بوسیده و آرام نماید ، گفت :«همین کاری که من می کنم . آنها قبلا خیلی قشنگتر و صاف بودند ، ولی غصه نخور ، دوباره بلند خواهند شد . »

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#9 | Posted: 2 Sep 2013 21:30




بالاخره بعد از چند رویداد ناگوار جزئی دیگر ، مگ حاضر گردید و با زور و تقلای دسته جمعی خانواده ، موهای جو نیز بالای سرش بسته شده و او نیز لباسش را پوشید . آنها با وجود لباس های ساده شان خیلی خب به نظر می آمدند . مگ در آن لباس ساده ی خاکستری ، با سربند مخمل آبی ، روبان ابریشمی و بالاخره با آن سنجاق مروارید و جو نیز با آن لباس ساده ی خرمایی رنگ ، آن یقه ی کتانی آهار زده و گل داوودی سفید که به سینه اش زده بود ، کلی خانم به نظر می رسیدند . سپس هرکدام یک لنگه از دستکش آبرومند مگ را بدست کرده و یک لنگه از دستکش لک دار جو را بدست گرفتند ، ولی کفش های پاشنه بلند مگ خیلی تنگ بودند و پایش را اذیت می کردند ، طوری که انگار این کفشها مال خودش نبودند و همچنین نوزده تا سنجاق سری هم که جو به کمک خواهرهایش توی کله اش فرو کرده بود ، داشتند کله اش را سوراخ می کردند ! ولی خوب به قول معروف بکشید و خوشگلم کنید ! چکار می شد کرد ؟ !
بالاخره وقتی دخترها با وقار هرچه تمامتر پایین رفتند ، خانم مارچ با مهربانی گفت :« خوب خوش بگذرد عزیزان من ! یادتان باشد که زیاد شام نخورید و ساعت یازده نیز وقتی «هانا » را دنبالتان فرستادم ، به خانه باز گردید . »
ولی به محض اینکه در آهنی خانه پشت سرشان بسته شد ، صدایی از توی پنجره فریاد زد : « دخترها ، دخترها ! آیا هردویتان دستمال خوب توی جیبتان دارید؟»
جو در حالی که می خندید پاسخ داد :« بله! بله و مگ هم ادوکلن به خودش زده است !»
و همانطور که داشتند می رفتند ، جو خطاب به مگ افزود :« من فکر می کنم اگر آسمان هم به زمین بیاید ، باز هم مارمی محال است این چیزها را فراموش کند .»
مگ که خودش هم در داشتن سلیقه های اشرافی دست کمی از مادرش نداشت ، گفت :« خوب این یکی از آن سلیقه های اشرافی ماماست و کاملا هم درسته ، زیرا یک خانم واقعی را همیشه باید از کفش های تمیز ، دستکش ها و دستمالش شناخت . »

موقعی که به خانه ی خانم گاردینر رسیدند ، وقتی که داشتند از جلو آیینه ی اتاق رختکن خانم گاردینر رد می شدند مگ در حالی که برای آخرین بار نیز دستی به سر و صورتش کشید ، به جو سفارش کرد :« حالا خوب یادت باشد که جای سوخته ی دامنت را از نظرها قایم کنی و مواظب رفتار و حرف زدنت هم باش . موهایم زیاد بد نیست جو ؟»
جو نیز در حالی که یقه اش را جا به جا و سنجاق های سر را امتحان می کرد ، پاسخ داد :« از حالا می دانم که فراموش خوهم کرد . بنابراین هر جا که دیدی حرف غلطی زدم یا رفتارم بد بود ، یک چشمک بزن تا بفهمم ، خوب مگ ؟ این کار را می کنی ؟ »
ـ نه چون چشمک زدن کار خانمانه ای نیست . هر وقت کار اشتباهی کردی من ابروی خودم را بلند می کنم و یا اگر کارت درست بود ، سرم را تکان می دهم ، حالا سعی کن شانه هایت را راست نگه داری و قدم های کوتاه برداری و اگر به کسی معرفی شدی نباید با او دست بدهی ، فهمیدی ؟
ـ تو از کجا این همه چیز را یاد گرفته ای ، من هرگز این همه دستور و سفارش یادم نمی ماند . چه آهنگ قشنگی ، اینطور نیست مگ ؟
خلاصه دخترها در حالی که کمی خجالت می کشیدند و دستپاچه بودند ، وارد تالار مهمانی گردیدند . چون آنها عادت نداشتند که زیاد به مهمانی بروند ، این مهمانی در حقیقت یک واقعه ی مهم برای آنها به شمار می رفت . خانم « گاردینر » که یک خانم سالخورده و خیلی باشکوه به نظر می آمد با مهربانی به آنها خوشامد گفته و آنها را بدست بهترین دخترش سپرد . مگ با « سالی » که بزرگترین دختر خانم گاردینر بود آشنایی داشت ، بنابراین طولی نکشید که احساس راحتی و خودمانی بودن کرد . اما جو که اصولا زیاد میانه ای با دخترها و غیبت و صحبت های دخترانه نداشت ، در همان نزدیکی ها ایستاده و ضمنا چون سعی داشت که پشتش کاملا به دیوار باشد ، خودش را بیشتر مثل یک کره اسب در میان یک باغ گل احساس می کرد . نیم دوجین پسرهای بی خیال و خوش در گوشه ی دیگر ایستاده و چنان با سر و صدا و هیجان مشغول بحث درباره ی پاتیناژ بودند که جو با شنیدن موضوع صحبت آنها ، بی اختیار هوس کرد که برود و به آنها ملحق شود ، چون پاتیناژ یکی از تفریحات موردعلاقه ی جو بود . بنابراین ، این تمایل خود را به مگ تلگراف زده ولی ابروان مگ به فهمیدن این موضوع چنان با حالت هشداردهنده و مخالف بالا رفتند که جو جرأت جنبیدن پیدا نکرد . هیچکس برای صحبت کردن نزدیک جو نمی آمد و آن گروه نزدیکش نیز رفته رفته پراکنده شده هرکدام به کناری رفتند ، بطوری که حالا دیگر جو کاملا تنها مانده بود . ولی جرأت نداشت این طرف و آن طرف رفته و سر خودش را گرم کند تا مبادا کار اشتباهی از وی سر بزند . خلاصه دخترک عین یک مداد آن وسط ایستاده بود و با حالت تقریبا بی کس و تنها ، مردم را تماشا می کرد تا اینکه رقص شروع شد . مگ فورا برای رقص دعوت شد و آن دمپایی های تنگ پاشنه دار ، چنان روی کف اتاق به سبکی سر می خوردند که هیچکس نمی توانست بفهمد صاحب بیچاره ی آن که ظاهرا لبخندی به لب داشت ، چه میکشد ! در این موقع جو چشمش به پسر موقرمزی افتاد که ظاهرا داشت به گوشه ای که وی کز کرده بود ، نزدیک می شد و از ترس این که مبادا منظور او دعوت به رقص از جو باشد ؛ خود را لای پرده و تو رفتگی دیوار کشید و خواست اینطور وانمود کند که دارد از تماشای منظره ی بیرون لذت می برد ، ولی بدبختانه جو در اینجا تنها نبود و یک موجود کمروی دیگر نیز از همین پناهگاه استفاده کرده بود ، زیرا تا پرده پشت سر جو فرو افتاد ، او خودش را صورت به صورت لارنس پسر دید .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 2 Sep 2013 21:30




جو که خیلی یکه خورده بود ، در حالی که خودش را حاضر می کرد تا به سرعت هر چه تمامتر از این پناهگاه اشتراکی خارج شود ، فقط گفت :« اوه ، مرا ببخشید ، من نمی دانستم که کس دیگری هم اینجاست .»
اما پسرک ، لبخند مطبوعی زده و در حالی که او هم کمی یکه خورده بود ، در جواب گفت :« ولی از نظر من اشکالی ندارد اگر دلتان می خواهد می توانید اینجا بمانید . »
ـ آیا مزاحمتان نخواهم بود ؟
ـ نه ، ابدا ! چون من در اینجا کسی را نمی شناسم اینجا ایستاده ام . می دانید اول که وارد این مهمانی شدم تقریبا خیلی احساس بیگانگی کردم .
ـ من هم همینطور .
پسرک دوباره نشسته و شروع کرد به کفش هایش نگاه کردن . تا اینکه جو سعی کرد کمی راحت تر و مودب بوده و گفت :« من فکر می کنم قبلا این افتخار را داشته ام که شما را یک جایی دیده باشم . شما مثل اینکه نزدیک منزل ما زندگی می کنید ، اینطور نیست ؟»
پسرک سرش را بلند کرد و در حالی که از این وقار خنده دار جو خنده اش گرفته بود ، پاسخ داد :« بله ، منزل پهلویی شما »
چون که پسرک به خاطر می آورد یک روز که بر حسب تصادف گربه ی آنها را به خانه شان برده بود ، جو با چه لحن پسرانه ای درباره ی « کریکت » با وی گپ زده بود .
اتفاقا این خنده ی پسرک ، جو را نیز راحت کرد ، بنابراین در حالی که به جلد همیشگی اش باز می گشت ، با همان طرز از ته دل حرف زدن خود گفت :« راستی ما خیلی از هدیه کریسمستان کیف کردیم . »
ـ پدربزرگ آن را فرستاده بود .
ـ ولی این شما بودید که این فکر را توی کله ی او انداختید ، مگر نه ؟
پسرک در جواب در حالی که سعی می کرد موقر تر باشد ، ولی با وجود لحن موقرش چشمانش پر از تفریح و شوخی بود ، پرسید :« راستی حال گربه تان چطور است دوشیزه مارچ ؟»
خانم جوان پاسخ داد :« خوب است متشکرم آقای لارنس . ولی من دوشیزه مارچ نیستم ، و فقط جو هستم . »
ـ من هم آقای لارنس نیستم ، فقط لاری هستم .
ـ لاری لارنس ! چه اسم عجیبی !
ـ اسم کوچک من تئودور است ، ولی من این اسم را دوست ندارم ، چون که اشخاص مرا « دورا » صدا می زنند . بنابراین خودم ترجیح داده ام که اسمم لاری باش و همه مرا لاری صدا بزنند .
ـ من هم از اسمم نفرت دارم . یک اسم احساساتی ! من دوست دارم همه مرا به جای « ژوزفین » جو صدا بزنند . تو چطوری پسر ها را مجبور می کنی که تو را « دورا » صدا نزنند ؟
ـ دماغشان را له می کنم .
جو آهی کشیده و گفت :« ولی من نمی توانم دماغ عمه مارچ را له کنم و فقط خودم را مجبور می کنم که وقتی مرا ژوزفین می نامد ، آن را تحمل نمایم . »
بعد از لحظه ی جو دوباره سوال کرد :« آیا تو این جور میهمانی ها را دوست داری ؟»
ـ گاهی اوقات ، چون من مدتها در خارج زندگی کرده ، و کمتر در این جور جاها بوده ام ، بنابراین بلد نیستم که در این جور مهمانی ها چه طوری باید رفتار نمایم .
جو به شنیدن کلمه ی « خارج » فریاد زد :« چه ؟ خارج ؟ اوه ، تو رو خدا درباره ی آن برای من حرف بزن ! من عاشق این هستم که شرح سفرهای اشخاص را بشنوم . »
لاری ابتدا نمی دانست از کجا باید شروع کند ، ولی سوالات پی در پی و اشتیاق امیز جو زبان وی را به اصطلاح راه انداخته و شروع به تعریف درباره ی مدرسه ای که در « ووی » ( محلی در سوئیس ) می رفت کرد . یعنی جایی که پسرهای آن عادت نداشتند کلاه به سر بگذارند و یک دسته قایق در ساحل دریاچه داشتند و برای تعطیلات آخر هفته همراه معلم هایشان به سفرهای کوتاه در اطراف سوئیس می رفتند .
ـ آه ، چقدر آرزو داشتم به یک چنین مدرسه ای می رفتم ! آیا هرگز در پاریس هم بوده ای ؟
ـ بله زمستان گذشته در آنجا بودیم .
ـ بلدی فرانسه حرف بزنی؟
ـ ما در ووی اجازه نداشتیم زبان دیگری صحبت کنیم .
ـ یک چیزی به فرانسه بگو ! من بلدم فرانسه بخوانم ، ولی تلفظ آن را بلد نیستم .
لاری با خوش قلبی گفت :
« کل نوم آ ست ژون دو موازل آن له پانتوفل ژولی ؟»
ـ آه ، چه قشنگ حرف می زنی ، بگذار ببینم چه گفتی . گفتی آن دختره که دمپائی های زیبا به پا داره کیه ؟ این طور نیست ؟
ـ وی مادموازل !
ـ او خواهر من مارگارته و تو خودت او را می شناسی ، فکر نمی کنی او خیلی خوشگله ؟
ـ بله او مرا یاد دخترهای آلمانی می اندازه . او خیلی با طراوت و لطیفه !
جو خیلی از این تعریف پسرانه نسبت به خواهرش به شوق آمده بود و آن را در دلش نگه داشت تا سر فرصت به مگ گزارش بدهد . خلاصه لاری و جو شروع به تماشای مدعوین و انتقاد کردن و گپ زدن نمودند تا این که طولی نکشید که احساس کردند انگار دو آشنای خیلی قدیمی هستند . کمرویی لاری به زودی از میان رفته و خودش را با جو خیلی خودمانی احساس می کرد ، و البته رفتار خانمانه ی جو نیز همین طور !یعنی ناپدید شده و دیگر اثری از آن باقی نماند . جو نیز خیلی احساس خوشحالی و راحتی می کرد ، چون حالا دیگر موضوع لباسش را فراموش کرده بود و بعلاوه کسی هم نبود که دائما ابروهایش را برای وی بالا ببرد . او از لارنس ، بیشتر از همیشه خوشش آمده بود و چندین بار حسابی سراپای او را ورانداز کرد تا بلکه بتواند بعدا قیافه ی وی را برای خواهرهایش تعریف نماید . چون که خواهران مارچ دارای برادر یا قوم و خویش مذکر نزدیکی نبودند و از این رو پسرها همیشه برای آنها حکم موجودات ناشناخته ای را داشتند ، بنابراین همیشه خیلی دلشان می خواست درباره ی آنها بیشتر بدانند . جو با خودش می گفت :
« موهای سیاه مجعد ، پوست گندمی ، چشمان درشت قهوه ای ، دماغ خوش ترکیب ، دندان های مرتب و قشنگ ، دست و پای کوچک ، کمی از من قد بلندتر و خیلی هم مودب است . برای یک پسر روی هم رفته چیز جالبی است . فقط نمی توانم بفهمم چند سال دارد ! »
خلاصه این سوال نوک زبان جو بود که از لاری بپرسد ، ولی هر طوری بود زبانش را نگه داشته و برخلاف رویه ی همیشگی ش سعی می کرد غیر مستقیم این را از لاری بیرون بکشد . بنابراین پرسید :« من تصور می کنم تو به زودی به کالج خواهی رفت ، نه ؟ من دیده ام که تو خیلی به کتابهایت ور میروی ، نه ، منظورم این است که خیلی جدی مشغول مطالعه هستی . » بعد جو از این که علیرغم سفارش های اکید مگ ، لغت «ور» از دهانش در رفته بود ، بی اختیار سرخ شد .
لاری خنده ای کرد و در حالی که به نظر نمی آمد از این طرز حرف زدن جو ، یکه خورده باشد ، پاسخ داد :« نه برای یکی دو سال آینده . چون قبل از هفده سالگی به کالج نخواهم رفت . »
جو در حالی که با حیرت به این پسرک بلندقد که فکر می کرد حداقل هفده سال داشته باشد نگاه می کرد ، گفت :«ولی تو که پانزده سالت نیست ؛ هست ؟»
ـ ماه دیگر می روم توی شانزده .
ـ چقدر دوست داشتم بروم کالج ، به نظر نمی آید که تو دوست داشته باشی ، هان !
ـ من از کالج تنفر دارم ! درس های طاقت فرسا و بیخودی ، من طرز زندگی مردم این کشور را هم دوست ندارم .
ـ پس تو چی دوست داری ؟
ـ زندگی کردن در ایتالیا و برای دل خودم زندگی کردن .
جو دلش می خواست باز هم خیلی چیزها را درباره ی عقیده های خصوصی لاری بداند ، اما ابروهای سیاهش آنطور که در هم گره خورده بود ، ظاهرا کمی تهدید کننده بود . بنابراین جو ترجیح داد موضوع صحبت را عوض کرده و بگوید :« چه صدای پیانوی زیبایی از آن سالن می آید ، تو دلت نمی خواهد برقصی ؟ »
پسرک در پاسخ جو تعظیم کوتاهی کرد و پاسخ داد :« اگر تو هم همراه من بیایی با کمال میل »
ـ ولی من نمی توانم همراه تو بیایم ، مگ به من سفارش کرده چون که ...
در ینجا جوکمی مکث کرد و نمی دانست بخندد یا حرف بزند .
لاری با کنجکاوی پرسید :« چون که چی ؟»
ـ تو به مگ نخواهی گفت ؟
ـ هرگز !
ـ بسیار خوب ، ببین من پشت لباسم را سوزانده ام و با وجودی که خوب وصله شده ، ولی باز معلوم است ، بنابراین مگ سفارش کرده که فقط یکجا بایستم تا کسی آنرا نبیند . تو ممکنه بخندی ، اگر دلت می خواهد بخند . چون خودم می دانم که این یک موضوع خنده دار است .
اما لاری خنده ای نکرد و بعد از این که چند لحظه ای سرش را پایین انداخت و فکر کرد ، با نگاهی که جو را گیج کرده بود ، فقط به آرامی گفت :« اهمیتی ندارد ، لطفا همراه من بیا ! »
جو از وی تشکر کرد و با خوشحالی همراه وی به راه افتاد و در دلش آرزو کرد که کاش او هم یک جفت دستکش به قشنگی و سفیدی دستکش های زوجش داشت

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زنان کوچک بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites