تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زنان کوچک

صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#61 | Posted: 2 Sep 2013 23:21




استر واقعا زن دینداری بود و در توصیه اش به ایمی خیلی صادق بود . زیرا وی قلب مهربانی داشت و در نگرانی این چند خواهر خود را خیلی سهیم می دانست . خلاصه ایمی از این نقشه ی استر خوشش آمد به امید این که شاید اینطوری کمی دلش باز شود و خواهش کرد که آن صندوقخانه ی کوچک پشت اتاقش را برای این منظور درست نماید .
سپس درحالیکه آهسته آن تسبیح جواهرنشان را دوباره سرجایش می گذاشت و کشوها را یکی بعد از دیگری می بست ، اظهار داشت : « کاش می دانستم که وقتی عمه مارچ بمیرد ، این جواهرات به کی خواهند رسید .»
استر با خنده آهسته زمزمه کرد :« به تو و خواهرانت ، این را می دانم ، مادام خودش این را گفته است و من شاهد وصیت نامه اش بوده ام و باید هم اینطور باشد .»
ایمی در حالی که آخرین نگاه را به الماس ها می انداخت ، اظهار داشت : « چه خوب! ولی من آرزو داشتم که کاش او اجازه می داد الان آنها را داشته باشیم . می دانی « تعلل » کردن زیاد مطبوع نیست .»
ـ ولی برای خانم های جوان خیلی زود است که از این جور چیزها به خود بیاویزند . مادام گفته اولین نفری که نامزد شود ، گردن بند مروارید به او داده خواهد شد و من خیال می کنم که مادام می خواهد آن انگشتر فیروزه را هم وقتی که می خواهی بروی خانه ، به تو بدهد . چون که مادام خیلی از رفتار پسندیده و حالت های دوست داشتنی تو خوشش آمده است .
ـ واقعا اینطور فکر می کنی ؟ اوه ، پس من برای این که بتوانم آن انگشتر دوست داشتنی را بدست آورم ، مثل یک بره خواهم شد . اون خیلی قشنگتر از مال « کیتی براین » است . اگر عمه مارچ این کار را بکند من خیلی دوستش خواهم داشت .
بعد ایمی با قیافه ای خوشحال انگشتر آبی رنگ را به انگشتش امتحان کرد و احساس نمود که خیلی دلش می خواهد صاحب آن شود .
از آن روز به بعد واقعا ایمی دیگر نمونه ای از اطاعت محض بود و بانوی پیر که این را به حساب سخنرانی های خود می گذاشت ، در حالی که از روش خود خیلی راضی بود ، موفقیت این دوره ای را که برای تربیت دخترک بکار برده بود ، تحسین می کرد ... استر هم اتاق صندوقخانه را با گذراندن یک میز و یک صندلی در پشت آن ، برای ایمی درست کرده بود که در روی میز هم قاب عکسی را که از یکی از آن اتاق های در بسته آورده بود ، گذارده بود .
استر فکر می کرد که این عکس ارزش زیادی ندارد ، ولی خوب کشیده شده است . بنابراین آن را موقتا به امانت از اتاق مذکور برداتشه بود و فکر می کرد که مادام هرگز این را نخواهد فهمید و تازه اگر هم بفهمد هم خیلی اهمیت نخواهد داد . البته این عکس در واقع یک نسخه ی بسیار گران قیمت از یکی از معروف ترین نقاشی های جهان بود و چشمان زیباپرست ایمی هرگز از تماشای آن تصویر که چهره ی شیرین یک مادر آسمانی بود و او را یاد مادر خودش می انداخت ، خسته نمی شد . ایمی هم در روی این میز ، کتاب اشعار مذهبی و وصیت نامه ی کوچک خود را گذاشته بود و به علاوه یک گلدان که همیشه پر از بهترین گلهایی بود که لاری هر روز برایش می آورد . بنابراین ایمی هر روز به این نمازخانه ی کوچک سر می زد و « فکرهای خوب می کرد و به درگاه خداوند دعا می نمود که خواهرش را حفظ نماید . » استر همچنین یک تسبیح درست شده از دانه های سیاه و یک صلیب نقره ای ، به وی داده بود ، ولی ایمی در حالی که شک داشت که این برای یک نفر پروتستان مناسب باشد ، آنرا کنار گذاشته بود و از آن استفاده نمی کرد .
دخترک نسبت به تمام این چیزها خیلی وفادار بود . چون با تنها بودن و دور ماندن از محیط مهربان خانه ، احساس می کرد که به دستی که اینطوری با مهربانی به جانب وی دراز شده خیلی نیازمند است ، و بی اختیار به جانب این دوست قوی و مهربان ، یعنی خداوند که عشق پدرانه اش شامل حال همه ی بچه ها می باشد ، روی آورده بود . او واقعا دلش برای مادرش تنگ شده بود تا او را راهنمایی و هدایت بنماید ولی چون به عنوان یک زائر یاد گرفته بود که خودش راه خود را پیدا نماید ، بنابراین بیشترین سعی خود را می کرد . ولی ایمی یک زائر جوان بود و باری که به دوش می کشید ، خیلی برایش سنگین بود . او سعی می کرد خودش را فراموش نماید و خوشحال بوده و از اعمالی که انجام می دهد راضی باشد ولو این که کسی کارهایی را که می کند نبیند و تحسین و تشویق نکند . ایمی از وقتی که تصمیم گرفت خیلی خیلی خوب باشد ، اولین تصمیمش این بود که وصیت نامه ای برای خودش بنویسد . مثل مال عمه مارچ . بطوری که اگر مریض شد یا مرد ، تمام دارایی اش با سخاوتمندی و عادلانه بین همه تقسیم شود . گرچه بین خودمان باشد که حتی فکر از دست دادن دارایی ناچیزش که در نظر وی به اندازه ی همان دارایی عمه مارچ ارزش داشت ، کلی باعث غم و غصه اش می گردید .
خلاصه در یکی از آن ساعات بیکاری و بازیش ، ایمی مشغول نوشتن آن سند خیلی مهم ، یعنی وصیت نامه اش شده و به کمک استر برای بکار بردن بعضی کلمات حقوقی و قانونی ، بالاخره نوشتن آن را به اتمام رساند و موقعی که دختر فرانسوی خوش قلب زیر آن را امضا کرد ، ایمی نفس راحتی کشید و چون قصد داشت لاری نیز دومین شاهد وصیت نامه اش باشد ، تا آمدن لاری آن را به دقت توی کشوی میزش گذاشت تا نشانش بدهد . چون آن روز یک روز بارانی بود ، بنابراین تا آمدن لاری ، ایمی از پله ها بالا رفت تا سر خودش را در یکی از آن سالن های بزرگ گرم نماید و ضمنا « پولی » را هم به عنوان همراهش با خود برد . در این سالن ، گنجه ای بود که پر بود از چیزهای دمده و قدیمی که استر اجازه داده بود تا ایمی با آنها بازی نماید و این بازی ، یکی از سرگرمیهای محبوب دخترک بود . چون عاشق این بود که آن لباس های زرق و برق دار رنگ و رو رفته را بپوشد و جلو آینه ژست های خانمانه بگیرد و دنباله ی لباسها را خرامان خرامان روی زمین بکشد و از صدای خش خش آن لذت ببرد .
خلاصه ایمی در حالی که یک توربان [ نوعی کلاه زنان ] صورتی رنگ که اصلا هم با ان لباس زرق و برق دار آبی رنگ و دامن پنبه دوزی زرد رنگش هماهنگی نداشت ، به سرش گذاشته بود و هی با بادبزن خودش را باد می زد و سرش را بالا می کرد ؛ و با ژستی موقرانه عقب و جلو می رفت ، چنان توی عالم خودش فرو رفته بود که حتی متوجه آمدن لاری نشد و ندید که لاری چطور یواشکی دارد تماشایش می کند و از خنده روده بر شده است . ایمی مجبور بود که خیلی با دقت قدم بردارد چون با آن کفش های پاشنه بلندی که پوشیده بود ، هر لحظه نزدیک بود مثل یک علم زرق و برق دار روی زمین سرنگون شود . همانطوری که لاری بعدا برای جو تعریف کرد ، واقعا منظره ی خنده داری بود . منظره ی آنطور با ناز خرامیدن ایمی واقعا دیدنی بود ، زیرا « پولی » هم در حالی که درست پشت سرش یک بری راه می رفت ، سعی می کرد ادای ایمی را در آورد و غش غش بخندد و هی می گفت :« ما زیبا نیستیم؟ برو پی کارت ، زبانت را نگه دار ، منو ببوس عزیزم ، ها!ها!»
خلاصه لاری برای اینکه خدای نکرده بی اختیار جلو این شاهزاده خانم از خنده منفجر نشود ، به زحمت خودش را نگه داشته و بعد با احترام تمام ضربه ای به در نواخت که با حالت زیر دست نوازی بسیار ، به داخل پذیرفته شد .
ایمی در حالی که شکوه و جلال خودش را به رخ لاری می کشید و پولی را به گوشه ای می راند ، گفت :« بنشین تا من این چیزها را دربیاورم . بعدش می خواهم درباره ی موضوع خیلی مهم و بسیار جدی با تو مشورت نمایم .»
بعد همانطور که آن کلاه صورتی سنگین را از روی سرش بر می داشت ادامه داد :« این پرنده بلای جان منست . دیروز وقتی عمه مارچ خوابیده بود ، و من سعی می کردم مثل یک موش بی صدا باشم ، پولی توی قفسش شروع کرد به جیغ و داد کردن و این طرف و آن طرف پریدن . بنابراین من رفتم که او را از توی قفسش بیرون بیاورم ولی توی قفس چشمم به یک عنکبوت خیلی بزرگ افتاد ، من یک چیزی بهش زدم و اون زیر جاکتابی دوید و پولی هم مستقیم رفت دنبالش و جلو جاکتابی ایستاد و در حالی که زیر آنرا تماشا می کرد ، چنان با لحن خنده دار و نگاهی چپ چپ گفت :« بیا بیرون با هم یک خرده قدم بزنیم عزیزم .» که من نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم و این کار کفر پولی را درآورده و باعث شد که عمه مارچ از خواب بپرد و هردوتایمان را دعوا کند .»
لاری دهن دره کنان پرسید :« بالاخره عنکبوته دعوت پیرمرده را قبول کرد ؟»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#62 | Posted: 2 Sep 2013 23:22




ـ بله ، ولی تا بیرون آمد ، پولی در حالی که تا سر حد مرگ ترسیده بود ، روی صندلی عمه مارچ پریده و همانطور که من دنبال عنکبوت کرده بودم ، فریاد میزد « اونو بگیر ! اونو بگیر !»
در این موقع پولی نوک کفش لاری را توک زده و فریاد زد :« این دروغه ! این دروغه !»
لاری درحالی که مشت اش را به طرف پولی تکان می داد ، گفت :« اگر تو مال من بودی ، گردنت را می شکستم ، پرنده ی پیر موذی .»
پولی هم سرش را به یک طرف کج کرد و با لج خلقی غرید :« الی لویر ! [ Allyluyer حمد و سپاس ] دعای خیر به همراه دکمه هایت .»
ایمی درحالیکه در گنجه را می بست و یک تکه کاغذ از جیبش در می آورد ، اظهار داشت :« خوب حالا من حاضر هستم . من می خواهم تو این را بخوانی ، و به من بگوئی که آیا قانونی و صحیح است یا نه . من احساس کردم که حتما باید این کار را بکنم ، چون آدم از فردای خودش خبر ندارد و من میل ندارم که احساسات بدی روی قبر من سنگینی کند .»
لاری لبهایش را گزیده و نگاهش را از خانم دور اندیش برگرفته و بعد باوقار و سنگینی قابل تحسینی شروع به خواندن وصیت نامه ی کذایی کرد .
« آخرین وصیت و وصیت نامه ی من »
من ایمی کورتیس مارچ ، در نهایت سلامت عقل ، بدینوسیله تمام دارایی دنیوی خود را به اشخاص ذیل به ارث می گذارم :
به پدرم ، بهترین نقاشی عکس ، نقشه و کارهای هنری ام را به انضمام قاب آنها ، همچنین صددلار پولم را تا هرطوریکه دوست دارد به مصرف برساند .
به مادرم ؛ تمام لباسهایم را ، به استثنای آن پیش بند آبی جیب دار ، همچنین عکسم را ، و مدال سینه ام را همراه با عشق و آرزو .
به خواهر عزیزم مارگارت ، انگشتر فیروزه ام را ( البته اگر عمه مارچ آن را به من بدهد ) همچنین جعبه ی سبزم با ان کبوترهای روی آنرا ، همچنین یقه ی ساتن اصلم را و تصویری که را که به یادبود یک دختر کوچک از وی کشیده ام .
به جو ، سنجاق سینه ام ، ( آن یکی را که با چسب مهر و موم تازه تعمیرش کرده ام ) ، همچنین دوات برنزی ام را ( که خودش درش را گم کرده است ) ، و بهترین خرگوش گچی ام را ، چون که من واقعا از این که کتابش را سوزاندم متأسف هستم .
به بت ( اگر بعد از من زنده باشد ) تمام عروسک هایم و میز کشودار کوچکم را ، بادبزن و یقه های کتانی ام را ، و همچنین دمپایی های تازه ام را ( اگر بتواند بعد از اینکه خوب شد و پایش کمی لاغرتر شد آنها را بپوشد ) ، ضمنا من همراه این وصیت نامه ، تأسف خودم را از اینکه جوانای بیچاره را همیشه دست می انداختم ، ابراز می دارم .
به دوست و همسایه ام ، تئودور لارنس من کیف دستی ام را ، مدل گچی اسبم را که او می گفت گردن ندارد و همچنین به جبران محبت های او در ساعات پریشانی ام ، هرکدام از کارهای هنری ام را که دوست داشته باشد . « نوتردام » بهترین آنهاست .
به دوست خیر و ارجمندمان آقای لارنس ، یک جعبه ی بنفش رنگ با آیینه ی داخل آن ، که به درد گذاردن قلم هایش می خورد و او را همیشه یاد دختری خواهد انداخت که همیشه از خوبی های او درباره ی خانواده اش و مخصوصا بت ، متشکر و قدرشناس بود .
من آرزو دارم که همبازی محبوب من « کیتی براین » آن پیش بند آبی آسمانی و انگشتر طلایم را همراه با یک بوسه بپذیرد .
به هانا ، جعبه ی بانداژم را که همیشه می خواست و تمام چهل تکه دوزی هایم را ، به امید اینکه همیشه با دیدن آنها مرا به خاطر بیاورد .
و حالا با واگذار نمودن تمام دارایی های باارزش خودم ، امیدوارم که همگی ورثه راضی بوده و متوفی را سرزنش ننمایند . من هم همه را بخشیده و امیدوارم که در آن دنیا یکدیگر را ملاقات نماییم . آمین .
به این وصیت نامه ، انگشت خود را زده و به تاریخ امروز ، یعنی بیست و دوم نوامبر ، آنرا مهر و موم می کنم .
آنی دومینو 1861
ایمی کورتیس مارچ
شهود : استلا والنور ، تئودور لارنس

این اسم آخری با مداد نوشته شده بود و ایمی توضیح داده که دوباره آنرا با مرکب خواهد نوشت ، و آن را مهر خواهد کرد .
لاری بعد از تمام کردن وصیت نامه ، همانطور که ایمی داشت تکه ای قیطان قرمز و چسب مهر و موم و همچنین یک شمع مومی و یک دوات را جلو او می گذاشت ، با قیافه ای موقر پرسید :« چی این فکر را توی کله ات انداخته است ؟ آیا کسی درباره ی چیز بخشیدن بت حرفی بهت گفته است ؟»
ایمی در این باره توضیح داد و بعد با نگرانی پرسید :« مگر بت چی شده است ؟»
ـ من متأسفم صحبت او را کردم . ولی چون این حرف را زدم ، مجبورم جریان را برایت بگویم . او یک روز چنان به شدت ناخوش بود که می خواست پیانویش را به مگ ببخشد ، گربه هایش را به تو ، عروسک بیچاره اش را به جو ، که محض خاطر بت عاشق این عروسک است . او خیلی متأسف بود از اینکه آنقدر چیز کمی برای بخشیدن داشت و گیره های سرش را هم به بقیه بخشید ، و برای پدربزرگ هم ، بیشترین عشق و آرزو را . ولی او هرگز مثل تو فکر وصیت نامه را نکرد .
لاری همانطور که داشت صحبت می کرد ، ضمنا مشغول امضا کردن و مهر و موم کردن نیز بود و بنابراین سرش را بالا نکرد تا قطره ی درشت اشکی را که بی اختیار روی کاغذ وصیت نامه چکید ببیند . صورت ایمی پر از اندوه شده بود ، ولی فقط گفت :« آیا نمی شود تبصره ای نیز به یک وصیت اضافه کرد ؟»
ـ بله و اسمش متمم وصیت نامه است .
ـ پس یکی از آنها را برای من بگذار و بنویس من آرزو می کنم تمام حلقه های موی من چیده شود و بین دوستانم تقسیم گردد . من این را فراموش کرده بودم با وجودی که این موضوع خیلی قیافه ی مرا زشت خواهد کرد ، ولی می خواهم که حتما انجام بگیرد.
لاری این را نیز اضافه کرده و به این آخرین و بزرگترین فداکاری ایمی لبخندی زد . سپس برای ساعتی سر ایمی را گرم کرده و خیلی به این تغییراتی که در ایمی می دید علاقه مند شده بود . ولی وقتی خواست بلند شود و برود ، ایمی با لبانی لرزان توی گوشش نجوا کرد :« آیا واقعا خطری برای بت وجود دارد ؟»
ـ من فکر می کنم که وجود داشته باشد ، ولی باید همیشه امیدوار بود . بنابراین گریه نکن عزیزم .
و بعد لاری با ژستی برادرانه که خیلی تسلی دهنده بود ، دستش را دور شانه ی ایمی گذاشت .
وقتی که لاری رفت دخترک توی اتاق کوچک خودش خزیده و در نور غروب پشت میزش نشسته و با اشکهایی که از روی گونه هایش روی میزش می چکیدند و قلبی مالامال از درد و اندوه و در حالی که احساس می کرد حالا دیگر حتی میلیونها از آن انگشترهای فیروزه نخواهند توانست جای خواهر کوچک از دست رفته ای را برای وی پر کنند ، برای بت کوچک شروع به دعا کردن نمود .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#63 | Posted: 2 Sep 2013 23:23




فصل بیستم
محرمانه


من فکر نمی کنم هیچ کلماتی در دنیا قادر به وصف خوشحالی ناشی از دیدار مادر و دخترها باشد . ساعاتی بسیار زیبا و دوست داشتنی ، ولی غیر قابل توصیف . بنابراین من دیگر توصیف این حالت را به قدرت تخیل خوانندگان واگذار می نمایم و فقط می گویم که خانه پر از شادی واقعی بود و امید پراحساس مگ صورت واقعیت پیدا کرد .
زیرا وقتی بت از آن خواب طولانی بالاخره چشم باز کرد ، اولین چیزی که به چشمش خورد ، همان شاخه ی رز و صورت مهربان مادر بودند . ولی چون ضعیفتر از آن بود که حتی حالت تعجب و خوشحالی به خود بگیرد ، فقط لخندی زد و در حالی که احساس می کرد بالاخره آرزویش برای دیدن مادر برآورده شده است توی بازوان مهربانی که به رویش گشوده شده بود ، خزید . بعد از آن دوباره به خواب رفت و دخترها شروع به خوش خدمتی برای مادرشان کردند . زیرا وی مجبور بود همانجا کنار بت بنشیند ، چون حتی در خواب نیز ، جدا کردن آن انگشتان لاغر که آنطور محکم بازویش را چسبیده بود ، غیر ممکن می نمود .
هانا هم یک صبحانه ی خوشمزه برای مسافر از راه رسیده تدارک دید ، چون غیر از این راه ، راه دیگری برای نشان دادن هیجان خود نمی دید و جو و مگ نیز مثل دو تا جوجه لک لک وظیفه شناس ، صبحانه توی دهانش می گذاشتند و ضمنا به نجوای آهسته ی او درباره ی وضع پدر و قول آقای بروک که گفته بود در غیاب وی نزد پدر خواهد ماند و حادثه ی توی راه و همچنین آن احساس راحتی که پس از پشت سر نهادن همه نگرانی ، سرما و خستگی با دیدن صورت امیدبخش لاری به وی دست داده بود ، گوش می دادند .
چه صبح عجیب و در عین حال مطبوعی بود آنروز ! و چقدر همه چیز درخشان و شادی بخش به نظر می رسید . زیرا تمام دنیای بیرون از منزل گویی به اولین برف زمستانی خوشامد می گفت . چقدر داخل خانه ساکت و آرامش بخش بود . چون همه خسته از شب زنده داری و نگرانی و هیجان ، هنوز در خواب بودند و یک نوع آرامش مخصوص روز یکشنبه ، تمام خانه را در خود گرفته بود . هانا هم در حالی که چرت می زد ، پشت در را انداخته بود . دخترها یعنی مگ و جو با نوعی احساس خوشی حاصل از برداشته شدن بار از روی دوششان ، چشمان خسته شان را رویهم گذاشته و مثل دو تا قایق طوفان زده که بالاخره در لنگرگاهی مطمئن لنگر انداخته باشند ، مشغول استراحت بودند . خانم مارچ ک لحظه ای بت را ترک نمی کرد ، همانجا روی آن صندلی راحتی بزرگ مشغول استراحت بود . در حالی که دائما بیدار میشد و بت را نگاه می کرد و لمسش می نمود ، مثل آدم حریصی که مراقب گنج گرانمایه اش باشد ، چهارچشمی مواظب بچه اش بود .
در این احوال ، لاری که مأموریت یافته بود برای تسلی دادن و تسکین دادن ایمی نزد وی برود ، چنان داستان خودش را با آب تاب برای ایمی و عمه مارچ تعریف کرد که عمه مارچ واقعا خودش هم بینی اش را بالا کشید و دیگر هرگز تکرار نکرد « من که گفته بودم .» و ایمی چنان در این مرحله قوی از آب درآمد که من فکر می کنم آن فکرهای خوب توی نمازخانه ی کوچک ، واقعا داشت اثر خودش را نشان می داد . دخترک اشک هایش را فی الفور پاک کرد و سعی نمود برای دیدار مادرش صبر و حوصله داشته باشد و موقعی که بانوی پیر از ته دلش واقعا با لاری هم عقیده شد که وی در این مدت مثل یک « بانوی کوچک بسیار خوب » رفتار کرده است ، اصلا دیگر فکر انگشتر فیروزه را نمی کرد .حتی به نظر می رسید که « پولی » هم تحت تأثیر قرار گرفته است ، زیرا او را « دختر خوب » نامید و دعای خیر همراه دکمه هایش کرد ! و با لحن مهربانش خواهش کرد : « بیا یک قدمی با هم بزنیم عزیزم !» ایمی خیلی دلش می خواست که توی آن روز زمستانی زیبا با لاری بیرون بروند ، ولی وقتی فهمید که لاری با وجود کوشش های به اصطلاح مردانه اش و تظاهری که می کند ، در واقع از فرط خواب به روی پایش بند نیست ، او را قانع کرد که در حالی که دارد یادداشتی برای مادرش می نویسد ، او می تواند همانجا روی کاناپه کمی استراحت نماید . ایمی مدتی طولانی مشغول این یادداشت نویسی شده و بالاخره وقتی آنرا تمام کرد و به طرف لاری برگشت ، دید که پسرک همانطور که دستهایش را روی سرش نهاده به خواب فرو رفته است و عمه مارچ نیز در حالی که پرده ها را کشیده است بدون اینکه کاری انجام دهد ، همانطور بی صدا روی صندلی اش نشسته و برخلاف معمول ، حالت خیلی مهربانی دارد .
بعد از چند دقیقه ای ایمی و عمه مارچ فکر کردند که اصلا شاید امروز پسرک تا شب هم نتواند ایمی را به گردش ببرد و من هم مطمئن نیستم که او قادر می بود ، البته اگر به صدای فریاد حاکی از خوشحالی ایمی که چشمش به مادرش افتاده بود ، از خواب نمی پرید . شاید در آن روز بخصوص ، دختران خوشحال زیادی در شهر بودند ، ولی این عقیده ی خصوصی منست که ایمی در آن موقعی که توی دامن مادرش نشسته بود و داشت داستان سعی و کوشش خود را برای وی تعریف می کرد و با لبخندهای حاکی از تأیید و نوازشهای پر عطوفت وی ، دلداری می یافت و پاداش زحمات خود را می گرفت ، خوشحال ترین و خوشبخت ترین آنها بود . آنها توی نمازخانه ی کوچک ایمی تنها بودند و مادرش هنوز نمیدانست که این اتاق کوچک برای چیست تا اینکه ایمی منظور از آنرا برایش توضیح داد .
خانم مارچ در حالیکه به چهارپایه ی کوچک و کتاب کوچک ایمی که به دقت جلد شده بود ، و آن تصویر زیبای روی میز که حلقه ی گلی سبزرنگ دور صورت ملکوتی توی تصویر قرار داشت ، می نگریست ، گفت :« و متقابلا من هم این نمازخانه ی کوچک را خیلی دوست دارم . اتفاقا چه فکر خوبی است که آدم یک جای اینطوری داشته باشد تا هر وقت دچار غم و اندوه و مشکلی می شود ، به آنجا پناه ببرد . توی زندگی ،بعضی لحظات واقعا سختی وجود دارند ، ولی اگر از صمیم قلب و با تمام وجود از خداوند طلب کمک شود ، میشود آنها را به خوبی تحمل نمود و من فکر می کنم دخترک کوچک من این درس را حالا به خوبی آموخته باشد . »
ـ بله مادر ، و من وقتی به خانه آمدم خیال دارم در گوشه ای از صندوقخانه ، یک گوشه ای برای خودم درست کنم و کتاب ها و یک نسخه از این عکس که سعی کرده ام از روی آن بکشم ، در آنجا قرار دهم . صورت زن زیاد خوب نیست ، یعنی برای اینکه از رویش کپی کنم زیادی قشنگ است . ولی بچه بهتر از آب درآمده است و من آن را خیلی دوست دارم .
ولی همانطور که ایمی داشت به مسیح خندان که روی زانوی مادرش نشسته بود اشاره می کرد ، خانم مارچ متوجه چیزی در انگشت دخترک شده و خنده اش گرفت ، ولی چیزی به روی خود نیاورد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#64 | Posted: 2 Sep 2013 23:24




اما ایمی که معنی نگاه مادرش را دریافته بود ، بعد از لحظه ای مکث ، با لحنی موقر افزود :« راستی می خواستم درباره ی این با تو صحبت کنم مادر ، ولی فراموش کردم . عمه مارچ این انگشتر را امروز به من داد . او مرا نزد خود صدا زد و صورتم را بوسید و آنرا به انگشت من کرد و گفت که به من افتخار می کند و دلش می خواهد که بتواند همیشه مرا نزد خود نگه دارد . ولی چون خیلی برای من بزرگ بود ، این حلقه را هم زیرش دستم کردم تا از انگشتم نیفتد . من خیلی دوست دارم آنرا دستم کنم . می توانم مادر ؟ »
خانم مارچ همانطور که به دستهای گرد و گوشت آلود و کوچک ایمی که یک انگشتر آبی آسمانی درشت ، روی انگشت سبابه اش خودنمایی می کرد می نگریست و از دیدن آن حلقه مرکب از دو دست طلایی کوچک بهم حلقه شده که برای نگه داشتن انگشتر ، توی انگشت ایمی فرو رفته بود ، خنده اش گرفته بود ، گفت :« آنها خیلی قشنگ هستند ، ولی من فکر می کنم تو هنوز برای بدست کردن چنین زیورآلاتی خیلی جوان هستی عزیزم .»
ایمی گفت : من سعی خواهم کرد که خودبین و خودپسند نباشم . من فکر نمی کنم آنرا فقط برای آنکه آنقدر چیز قشنگی است دوست داشته باشم ، بلکه من دلم می خواهد مثل داستان آن دختری که النگوئی را دست می کرد ، آن را دست کنم تا همیشه مرا یاد یکی چیزی بیندازد .»
مادرش با خنده پرسید :« منظورت از یک چیز ، عمه مارچ است ؟»
ـ نه ، منظور از یک چیز آنست که همیشه به خاطرم بیاورد که نباید خودخواه باشم .
و ایمی موقع زدن این حرف ، چنان مشتاق و صمیمی به نظر می رسید که مادرش دست از خندیدن کشید و با احترام گوش به سخنرانی کوچک و معصومانه ی دخترش داد .
ـ من این اواخر خیلی درباره ی « اخلاقهای بد » خودم فکر کرده ام که خودخواه بودن بزرگترین آنهاست ، بنابراین من می خواهم اگر بتوانم بطور جدی آنرا اصلاح نمایم . بت دختر خودخواهی نیست و به همین دلیل است همه او را آنقدر دوست دارند و از فکر از دست دادنش ، خیلی غصه دار هستند . در حالی که اگر من به جای بت مریض می شدم، مردم نصف اینهم به خاطر من غصه دار نمی شدند و البته من سزاوار بیشتر از آنهم نبودم . ولی من دلم همه مرا دوست داشته باشند ، دوستانم اینطور دلشان برای من تنگ شود . بنابراین میخواهم سعی نمایم که مثل بت باشم ، ولی بعضی اوقات این تصمیم خودم را فراموش می نمایم . اما اگر همیشه چیزی را داشته باشم که مرا یاد آن بیندازد ، حدس می زنم که در انجم این تصمیم موفق شوم . ممکنه این روش را امتحان نمایم ؟
ـ بله ، ولی من به آن گوشه ی صندوقخانه بیشتر اعتقاد دارم . انگشترت را دستت کن عزیزم و سعی خودت را بکن فکر می کنم موفق شوی . چون همیشه قصد و همت صمیمانه نصف یک مبارزه است . حالا من دیگر باید نزد بت بازگردم . روحیه ات را همینطور نگه دار دخترکوچکم و به زودی دوباره بین ما به خانه باز خواهی گشت .

آن روز عصر مگ در حالی که برای پدرش نامه می نوشت ، تا خبر ورود صحیح و سالم مسافر را به وی بدهد ، جو آهسته بالا رفته و توی اتاق بت خزید و مادرش را در همان گوشه ی همیشگی اش یافت . بعد چند لحظه ای در حالی که انگشتش را لای موهایش چرخ میداد ، ایستاده و با ژستی نگران و غیر مصمم چشم به مادرش دوخت .
خانم مارچ به دیدن این ژست جو ، دستش را به جلو دراز کرد و با قیافه ای اطمینان دهنده ، پرسید :« چی شده عزیزم؟»
ـ مادر ، من میخواهم چیزی را برایت بگویم .
ـ درباره ی مگ ؟
ـ چه زود حدس زدی ! بله درباره ی مگ است و با وجودی که مطلب خیلی مهمی نیست ، ولی خیلی فکر مرا آشفته کرده است .
خانم مارچ تقریبا با تندی گفت :« بت خوابیده ، یواشتر صحبت کن و همه چیز را برایم بگو . آیا « موفت » اینجا بوده است . من که امیدوارم نبوده باشد .»
ـ نه ، اگر بود که در را به رویش می بستم .
بعد جو در حالیکه روی زمین کنار پای مادرش می نشست ، ادامه داد :« تابستان گذشته مگ یک جفت دستکش خود را توی منزل لارنس جا گذاشته بود که فقط یک لنگه ی آن پس فرستاده شد . ما هم کاملا این قضیه را فراموش کردیم تا اینکه تدی به من گفت که آن یکی لنگه نزد آقای بروک است . او دستکش را توی جیب جلیقه اش گذاشته بود و یکبار که از جیبش بیرون می افتد ، لاری شروع به مسخره می کند و آقای بروک در پاسخ ، اعتراف می کند که مگ را دوست دارد ، ولی جرأت بازگو کردن آنرا ندارد . چون مگ خیلی جوان است و او خیلی فقیر . حالا به نظر تو مادر این موضوع خیلی افتضاح نیست ؟»
خانم مارچ با قیافه ای نگران پرسید :« تو فکر می کنی آیا مگ هم توجهی به وی دارد یا نه ؟»
جو با قیافه ی خنده داری که مخلوطی از علاقه مندی و تحقیر و توهین بود ، فریاد کرد :« اوه ، پناه بر خدا ! من هیچ وقت چیزی درباره ی عشق و اینجور مزخرفات سرم نمیشود ! در داستانهای رمانتیک معمولا دخترها این احساس را با خیره شدن و سرخ شدن و غش و ضعف کردن و لاغر شدن و رفتار کردن مثل احمق ها ، نشان می دهند ، حالا مگ هیچکدام از این کارها را نمی کند . او مثل یک موجود عاقل خوب می خورد و خوب می خوابد و موقعی هم که درباره ی بروک حرف می زنم ، مستقیم توی چشم من نگاه می کند و فقط وقتی لاری درباره ی عشاق صحبت می کند ، یک ذره رنگش سرخ می شود . بنابراین من قدغن کرده ام که دیگر این جور شوخی ها نکند ، ولی اهمیتی به حرف من نمی دهد . »
ـ بنابراین با این حساب پس تو خیال نمی کنی که مگ هم توجهی به جان داشته باشد ؟
جو از جایش پریده فریاد کرد :«کی ؟»
ـ آقای بروک . من حالا دیگر او را جان صدا می زنم . ما از بیمارستان با یکدیگر خیلی نزدیک شده ایم و او هم اینطور صدا زدن را دوست دارد .
ـ اوه ، مارمی . من می دانستم که تو جانب او را خواهی گرفت . او نسبت به پدر خیلی خوبی کرده است و تو او را از خود نخواهی راند . بلکه اگر مگ هم بخواهد ، اجازه خواهی داد که با مگ ازدواج نماید . حقه باز کلک ! مخصوصا برای پرستاری پاپا داوطلب می شود و تو را کمک می کند تا بتواند به مقصودش برسد و تو او را دوست بداری .
و بعد جو با عصبانیت مویش را با ژست دردناکی کشید.
ـ عزیزم عصبانی نشو من همه چیز را درباره ی آن برایت خواهم گفت . جان به درخواست آقای لارنس بود که همراه من آمد و چنان نسبت به پدر بیچاره مهربان و فداکار بود که ما بی اختیار علاقه مند و مجذوبش شدیم و او نسبت به مگ کاملا باوجدان است ، چون که خودش به ما گفت که مگ را دوست دارد ، ولی دلش می خواهد قبل از این که این تقاضایش را مطرح کند ، یک خانه ی راحت را برایش دست و پا کند . او فقط از ما خواست که اجازه دهیم مگ را دوست داشته باشد و برای خاطر وی کار نماید و اگر مگ نیز از وی خوشش بیاید ، به مگ نیز اجازه دهیم که وی را دوست داشته باشد . او جوان واقعا خوبی است و ما نمی توانستیم تقاضای وی را رد نمائیم . ولی من عجالتا مایل نیستم مگ به این جوانی با جان نامزد نماید .
ـ البته که نه ، این کار خیلی احمقانه خواهد بود ! من می دانستم که یک بدجنسی هایی در جریان است ، آنرا احساس می کردم ، ولی حالا خیلی بدتر از آنست که قبلا خیال می کردم . من آرزو داشتم کاش خودم می توانستم با مگ ازدواج نمایم و او را توی خانه نگه دارم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#65 | Posted: 2 Sep 2013 23:25




این آرزوی عجیب غریب جو خانم مارچ را به خنده انداخت ولی با لحنی موقر و سنگین گفت :« جو من به تو اعتماد می کنم و میل دارم که فعلا چیزی راجع به این موضوع به مگ نگوئی . موقعی که جان برگشت . من آن دو را با یکدیگر دیدم ، بهتر خواهم توانست نحوه ی احساس مگ را نسبت به وی قضاوت نمایم .»
ـ مگ به چشمان مردانه ی وی که همیشه صحبت اش را می کند نگاه خواهد کرد و سپس چون خیلی رقیق القلب است ، مثل کره ای که در زیر نور آفتاب ذوب شود ، در زیر آن نگاه احساساتی بروک ذوب خواهد شد . او گزارش هایی را که بروک هر روز از واشنگتن می فرستاد خیلی بیشتر از نامه های شما می خواند و هر وقت من حرفی در این باره می زدم مرا نیشگون می گرفت و چشمان قهوه ای رنگ را همیشه تحسین می کرد و هرگز فکر نمی کند که « جان » یک اسم زشت است و می دانم که او عاشق این مردک خواهد شد و بنابراین برای همیشه این خوشی و تفریح ما هم پایان خواهد پذیرفت و آن اوقات خودمانی که با هم داشتیم تکرار نخواهد گردید .
من تمام آن را از همین حالا حدس می زنم ! آنها گوشه و کنار خانه مشغول راز و نیاز شده و ما مجبور خواهیم شد که دائما این طرف و آن طرف کوچ کنیم تا آنها با هم تنها باشند . مگ کاملا سرش گرم خواهد شد و دیگر با من خوب نخواهد بود ، بروک هرطوری شده آینده ای برای خود فراهم ساخته و مگ را از نزد ما ، خواهد برد و بدین ترتیب یک حفره ی خالی در خانواده به جای خواهد نهاد و قلب مرا خواهد شکست و همه چیز خراب خواهد شد . اوه ، طفلکی من ! چرا اصلا ما همه مان پسر خلق نشدیم !
جو با حالتی تسلی ناپذیر چانه اش را به زانویش تکیه داد و مشتش را حواله ی جان کرد که در نظرش مسئول تمام این جریان بود ، کرد . خانم مارچ آهی کشید و جو به شنیدن این آه ، در خالی که نفس راحتی می کشید ، سرش را بالا کرد .
ـ تو هم این موضوع را دوست نداری ؟ من خیلی خوشحالم مادر . اصلا بیا او را پی کارش بفرستیم و یک کلمه از این جریان یعنی پیشنهاد وی به مگ چیزی نگوئیم و بدین ترتیب دوباره مثل همیشه همه مان دور هم خوب و خوش باشیم .
ـ من اشتباه کردم که آه کشیدم ، جو . این خیلی طبیعیه که شماها همه تان به موقعش به خانه هایی که متعلق به خودتان است بروید ، ولی راستش من دلم می خواهد دخترانم را تا آنجائی که ممکن است بیشتر توی خانه نگه دارم و متأسفم که این اتفاق به این زودی افتاد . چون مگ فقط هفده سال دارد و مسلما خیلی طول خواهد کشید تا جان بتواند خانه و زندگی برای مگ فراهم نماید . بنابراین من و پدرت اینطور تصمیم گرفتیم که در هر صورت او نباید تا قبل از بیست سالگی ، خود را مقید به ازدواج نماید . ولی اگر او و جان یکدیگر را دوست داشته باشند ، می توانند صبر نمایند و عشق خود را آزمایش نمایند . او دختر باوجدانی است و من نمی ترسم که با جان با نامهربانی رفتار نماید . دختر قشنگ و خوش قلب من ! امیدوارم که همه چیز با خوشی و خوشبختی برایش همراه باشد !
جو ، همانطور که صدای مادرش در موقع ادای این کلمات آخری ، دچار تردید و تزلل شده بود ، پرسید :« تو بیشتر دلت نمی خواهد که او با یک مرد ثروتمند ازدواج نماید ؟»
ـ پول چیز خوب و مفیدی است جو و من امیدوارم که دخترانم نه هرگز طعم تلخ بی پولی را بکشند و نه با زیادی آن وسوسه بشوند . من دلم می خواهد می دانستم که جان سر کار خوبی پابرجای شده است و درآمد کافی دارد تا آن دو در زندگی به قرض نیفتاده و زندگی راحتی را برای مگ فراهم نماید . من زیاد جاه طلب نیستم و توقع آینده ای باشکوه ، موقعیتی ممتاز و یا نام و شهرت برای دخترانم ندارم . اگر پول و مقام با عشق و فضائل انسانی توأم باشد ، من آن را با شکر به درگاه خداوندی قبول خواهم کرد و از آینده ی خوب هرکدام از شماها لذت خواهم برد . ولی به تجربه دریافته ام که حتی در یک خانه ی کوچک و ساده هم و با درآمدی اندک ، باز هم امکان خوشبختی واقعی وجود دارد و من به همین قانع هستم که ببینم مگ اینطور با تواضع زندگی اش را شروع می نماید . زیرا اگر اشتباه نکنم ؛ او از این نظر که صاحب قلب یک مرد خوب خواهد شد ، زن ثروتمندی خواهد بود و این خیلی بهتر از یک آینده ی باشکوه است .
در این موقع جو با قیافه ای که اندکی بازتر شده بود ، به بالا نگریسته و گفت :« متوجه شدم مادر و کاملا هم موافق هستم ، ولی اینطوری از مگ پاک ناامید شدم . چون نقشه کشیده بودم که او زن لاری شود و بدین ترتیب آنطوری که همیشه رویایش بوده به دامن تجمل و اشرافیت تکیه بزند . آیا این خوب نقشه ای نبود ؟»
ـ ولی او از مگ جوانتر است تو که خودت این را می دانی .
ولی جو صحبت وی را قطع کرد و گفت :« فقط یک کمی . او از سنش بزرگتر نشان می دهد و قدش هم از مگ بلندتر است و اگر اراده کند ، کاملا می تواند رفتاری پسندیده و بالغ داشته باشد. به علاوه او هم ثروتمند و هم دست و دلباز است و همه ی ما را هم دوست دارد . بنابراین خیلی حیف شد که نقشه ی من اینطور خراب شد . »
ـ من می ترسم که لاری به اندازه ی کافی برای مگ بزرگ نباشد و رویهم رفته فعلا برای اینکه یک زن بتواند به او تکیه نماید ، زیادی دمدمی مزاج است . نقشه نکش جو ، بلکه بگذار تا زمان قلب دوستانت را به یکدیگر نزدیک نماید . در این قبیل موضوعات ، ما زیاد نمی توانیم دخالت نمائیم و بهتر بود به قول خودت این قبیل « چرندیات رومانتیک » را در مغزت پرورش نمی دادی تا مبادا دوستی هایمان را خراب ماید .
ـ بسیار خوب من دیگر این جور نقشه ها را نخواهم کشید . ولی نفرت دارم از این که ببینم همه چیز اینطور وارونه و عوضی از آب دربیاید . می دانی من اصلا آرزو داشتم کاش یک اتو روی سرمان می گذاشتیم تا بزرگ نشویم . ولی متأسفانه اگر ما هم بزرگ نشویم ، غنچه ها تبدیل به رز می شوند و بچه گربه ها تبدیل به گربه و چه حیف !
در این موقع مگ که داشت نامه به دست وارد اتاق می شد ، پرسید :« موضوع اتو و بچه گربه چیه ؟»
جو درحالی که خودش را مثل یک معمای جاندار ، از آن حالت خمیدگی بیرون می آورد ، پاسخ داد :« هیچی ، فقط یکی از آن صحبت های احمقانه ی من . من دارم میروم بخوابم . بیا مگی .»
خانم مارچ نگاهی به نامه انداخت و وقتی داشت آنرا به مگ پس می داد ، پاسخ داد :« خیلی خوبست و خیلی قشنگ نوشته شده است . فقط خواهش می کنم زیر آن سلام گرم مرا به جان برسان .»
مگ به شنیدن این حرف در حالی که با چشمان معصومش به مادرش نگاه می کرد ، لبخندی زد و پرسید :« شما او را جان صدا می زنید مادر ؟»
خانم مارچ در پاسخ نگاه مهربانی به وی انداخت و گفت :« بله . او نسبت به ما مثل یک پسر رفتار کرد و ما خیلی او را دوس داریم .»
مگ آهسته پاسخ داد:« از این موضوع خوشحالم . چون او خیلی تنها است . شب بخیر مارمی عزیزم . بودن تو در اینجا بطور غیر قابل وصفی راحتی بخش است .»
بعد هم هنگامی که مگ صورت مادرش را بوسید ، آنقدر این بوسه لطیف و محبت آمیز بود که وقتی مگ داشت از اتاق بیرون می رفت ، مادرش با رضایتی توأم با افسوس به خود گفت :« او هنوز جان را دوست ندارد ، ولی به زودی خواهد داشت .»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#66 | Posted: 2 Sep 2013 23:26




فصل بیست و یکم
لاری شیطنت می کند و جو آشتی می دهد


روز بعد قیافه جو خیلی قابل مطالعه شده بود ، زیرا آن راز کذائی آنقدر روی افکارش سنگینی می کرد که برای جو خیلی مشکل بود که قیافه ی اسرارآمیزی یا مهمی به خود نگیرد . مگ متوجه این موضوع شده ولی برای دانستن موضوع به خودش زحمت نداد چون اخلاق جو را بلد بود و می دانست که فط با قانون مقابله به مثل می تواند او را وادار به حرف زدن نماید و بدین ترتیب مطمئن بود که اگر چیزی به روی خودش نیاورد ، جو خودش دهانش را باز خواهد کرد . بنابراین وقتی دید که برخلاف انتظارش این سکوت همچنان ادامه یافت و جو دهانش را باز نکرد ، مگ خیلی تعجب کرد و باعث شد که از این بدجنسی و توداری جو یک قیافه ی رنجیده ی خیلی باوقاری به خودش بگیرد و تمام وقت خود را به مادرش اختصاص داد و جو را با اندیشه و تفکرش تنها گذارد . زیرا حالا که خود خانم مارچ جای جو را به عنوان پرستار بت اشغال کرده بود ، جو را گذاشته بود تا بعد از آن همه ریاضت کشیدن ، استراحت و ورزش کرده و خود را سرگرم سازد .
ایمی هم که در خانه نبود ، بنابراین لاری ظاهرا تنها پناهگاه جو بود . ولی با وجودی که جو از محضر او خیلی لذت می برد ، حالا مجبور بود از او هم اجتناب نماید ، چون می دانست که او یک فضول اصلاح ناپذیر است و می ترسید که اگر زیادی به وی نزدیک شود مبادا او بالاخره رازش را بیرون بکشد .
اتفاقا کاملا هم حق با جو بود . چون جوانک عاشق شیطنت طولی نکشید که احساس کرد جو یک راز ظاهرا مهم زیر زبانش پنهان کرده است و همین سوءظن لاری باعث شد که جو با سرسختی تن به فاش کردن راز خود ندهد که ندهد .
لاری چاپلوسی کرد ، رشوه داد ، مسخرگی درآورد ، تهدید کرد ، قهر کرد ولی همه بی فایده بود ، جو لو نداد که نداد .
بنابراین تصمیم گرفت شاید با غافلگیر کردن جو ته و توی قضیه را در بیاورد . از این رو اعلام کرد که خودش قضیه را می داند و بعد از آن هم ظاهرا خودش را نسبت موضوع بی تفاوت نشان داد و بالاخره هم با پشتکار و استقامت مداوم؛ خودش را راضی کرد که قضیه هرچه هست مربوط به مگ و بروک است . ولی با رنجیدگی ناشی از این که چرا معلم سر خانه اش او را محرم اسرار خود ندانسته ، تمام هوش و ذکاوت خود را بکار بست و نقشه کشید که به طریقی تلافی این حقیرشماری و بی اعتنایی از طرف معلمش را در بیاورد .
در این احوال ، مگ ظاهرا قضیه را فراموش کرده بود ، و در تهیه و تدارک موضوع بازگشت پدر به خانه بود . ولی ناگهان تغییر خیلی مهمی به وقوع پیوست و مگ به کلی از آن رو به این رو شد . موقعی که با وی صحبت می کردند ، سرخ می شد و ضمنا خیلی هم ساکت شده بود و در حالی که نگاهش خیلی شرمگین و آزرده بود ، سعی می کرد همه اش سرش را با نشستن و خم شدن روی اسباب های خیاطی اش گرم نماید . در پاسخ سوالات مادرش فقط جواب می داد ، که حالش خوب است و در پاسخ سوالات جو نیز ، فقط از وی خواهش می کرد که او را به حال خودش تنها بگذارد .
بنابراین بعد از دیدن این حالات مگ ، جو با قاطعیت خطاب به مادرش اظهار داشت :« مگ هوای عشق و عاشقی به سرش زده و خیلی سریع دارد عاشق می شود . او حالا خیلی از آن حالات را به خودش گرفته است . خیلی دستپاچه و عصبانی است ، غذا نمی خورد ، خوابش نمی برد و فکر می کند و از همه دوری می کند به علاوه من او را در حال خواندن آن آوازی که بروک به وی یاد داده بود ، غافلگیر کردم و یکبار هم آنطوری که تو عادت داری بگوئی ، گفت « جان » و بعدش هم مثل یک گل لاله قرمز شد ! حالا چکار باید بکنیم ؟»
مادرش پاسخ داد :« هیچی و فقط باید صبر کنیم . او را به حال خودش بگذار و با وی مهربان و صبور باش و با آمدن پدر همه چیز حل خواهد شد .»

روز بعد جو ، درحالی که داشت محتویات اداره ی کوچک پست را تقسیم می کرد ، گفت :« تو هم یک پاکت داری مگ که تمامش مهر و موم شده است ! ولی چقدر عجیب ! تدی هیچوقت نامه های مرا اینطور مهر و موم نمی کند !»
خانم مارچ و جو سخت مشغول کارهایشان بودند که به صدای فریادی از جانب مگ سرشان را بالا کردند . مگ با قیافه ای متوحش به نامه ای که در دست داشت خیره شده بود .
جو فورا به طرف مگ رفته و سعی کرد کاغذی را که اینطور با بدجنسی باعث ناراحتی مگ شده بود از وی بگیرد و مادرش هم هراسان به طرف مگ دوید و پرسید :« چی شده عزیزم ؟»
ـ این حتما جعلی است . محال است او این را فرستاده باشد . اوه جو چطور توانستی این کار را بکنی ؟
بعد هم مگ صورتش را توی دستهایش پنهان کرده و طوری گریه می کرد که انگار واقعا قلبش شکسته بود .
جو با گیجی پرسید :« من ! من هیچ کار نکرده ام ! او درباره ی چی دارد حرف می زند؟ »
چشمان ملایم و مهربان مگ از خشم زبانه کشید و یک نامه ی مچاله شده را از توی جیبش بیرون کشید و آن را به طرف جو انداخت و سرزنش کنان گفت :« تو این را نوشته ای و آن پسر بد هم به تو کمک کرده است . چطور توانستی این طور پررو باشی و نسبت به هردویمان آنقدر ظالم ؟»
ولی جو تقریبا این حرفها را نشنید چون او و مادرش داشتند آن یادداشت کذایی را که با خط مخصوصی نوشته شده بود می خواندند :
مارگارت خیلی عزیز من ـ من دیگر بیشتر از این نمی توانم صبر داشته باشم می خواهم قبل از این که برگردم حتما از سرنوشت خودم خبر داشته باشم . من هنوز جرئت نکرده ام که درباره ی این موضوع با والدین تو صحبت کنم ، ولی فکر می کنم آنها وقتی بفهمند که ما یکدیگر را دوست می داریم موافقت خواهند کرد . آقای لارنس برای داشتن یک خانه ی خوب مرا کمک خواهد نمود و سپس مگ کوچک شیرین من ، مرا خوشبخت خواهد نمود . من از تو خواهش می کنم که فعلا هنوز چیزی درباره ی این موضوع به خانواده ات نگویی ، ولی فقط یک کلمه پیغام توسط لاری برای من بفرستی .
بیقرار تو جان

بعد جو در حالی که برای اجرای خیلی فوری عدالت عجله می کرد ، غرید :« اوه ، بدذات پست . این طوری خواسته خودداری از حرف زدن مرا برای قولی که به مادر داده ام ، تلافی دربیاورد . حسابش را خواهم رسید و او را اینجا خواهم آورد که معذرت بخواهد . »
ولی مادرش او را از عقب گرفته و با نگاهی که به ندرت از او دیده میشد ، گفت :« همین جا بایست جو . تو اول باید وضع خودت را روشن کنی . تو خیلی پاپیچ این موضوع شده ای و بنابراین می ترسم که خودت هم در این قضیه دست داشته باشی. »
ولی جو چنان صادقانه اظهار داشت :« سوگند می خورم مادر . من نداشته ام ! و هرگز قبلا این یادداشت را ندیده ام و چیزی هم درباره ی آن نمی دانم . »
که مادرش حرف وی را باور کرد . بعد درحالی که با عصبانیت یادداشت را روی زمین پررت می کرد ، اضافه کرد:« اگر من دستی توی این کار داشتم سعی می کردم بهتر از این این کار را بکنم . یک یادداشت که به عقل بیشتر جور دربیاید بنویسم . من می بایستی فکر می کردم که تو بروک را می شناسی و می دانی که هرگز این چرندیات را نخواهد نوشت .»
مگ درحالی که حالا کمی دچار تردید شده بود و یادداشت را با نامه ی دیگری که در دستش بود مقایسه می کرد ، گفت :« ولی این شبیه خط خود اوست .»
خانم مارچ سراسیمه پرسید :« تو که جواب آنرا ندادی مگ ؟»
ـ چرا دادم !
و بعد مگ صورتش را دوباره از فرط خجالت توی دستهایش پنهان کرد .
جو در حالی که دوباره به طرف در به راه می افتاد ، گفت :« مادر اجازه بده بروم آن پسرک بدجنس را بیاورم اینجا تا در این باره توضیح دهد . من تا موقعی که این را از او بیرون نکشم آسوده نخواهم شد .»
ولی خانم مارچ درحالی که کنار مگ می نشست و ضمنا جو را می گرفت تا مبادا دوباره از در شیرجه بزند بیرون ، دستور داد :« هیس ! بگذار این قضیه را من خودم روشن کنم ، چون خیلی بدتر از آن است که فکرش را می کردم خوب حالا مارگارت تمام داستان را برایم بگو .»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#67 | Posted: 2 Sep 2013 23:26




مارگارت بدون اینکه سرش را بالا کند ، اینطور شروع کرد : « اولین نامه را توسط لاری دریافت کردم که اصلا به نظر نمی رسید چیزی درباره ی موضوع می داند . من اول کمی نگران بودم و خیال داشتم آن را به تو بگویم . ولی بعدا به خاطر آوردم که تو چقدر آقای بروک را دوست داری . بنابراین فکر کردم اگر این راز کوچک را چند روزی نزد خودم نگه دارم ، تو اهمیتی به آن نخواهی داد . من خیلی احمق هستم که خیال می کردم هیچکس از آن خبر ندارد ، و در حالی که تصمیم می گرفتم که چه جوابی بدهم ، خودم را مثل دخترهای توی داستانها تصور می کردم . مرا ببخش مادر . من حالا به خاطر این حماقت خودم به قدر کافی تنبیه شدم . من هرگر نمی توانم دوباره توی صورت وی نگاه کنم .»
خانم مارچ پرسید :« خوب چه جوابی به او دادی ؟»
ـ من فقط جواب دادم که من هنوز خیلی برای هرکاری جوان هستم و همچنین من میل ندارم که هیچ رازی را از تو پنهان کنم و او باید در این باره حتما با پدر صحبت نماید . من پاسخ دادم که خیلی از محبت او ممنون هستم و دوست او خواهم بود و فعلا برای یک مدت طولانی نمی توانم چیزی غیر از یک دوست برای او باشم .
خانم مارچ انگار که خیلی با این جواب خشنود شده باشد ، لبخندی به لب آورد و جو هم دستهایش را به هم زده و با خنده گفت :« تو در واقع از « کارولین پرسی» هم عاقلتر هستی که نمونه ی یک زن عاقل و کاردان بود . ادامه بده مگ . او در جواب چی نوشت ؟»
ـ او در جواب ، یک پاسخ کاملا متفاوتی نوشت . او نوشت که هرگز اصلا یک چنین نامه ی عاشقانه ای برای من نفرستاده است و به خاطر خواهر شیطان من جو که اینطور شوخی اش گل کرده خیلی متأسف است . این نامه خیلی محبت آمیز و احترام آمیز بود ، ولی چقدر برای من دردناک و خجالت آور بود .
مگ به مادرش تکیه داده و خیلی ناراحت به نظر می رسید و جو نیز در حالی که باز هم نام لاری راه بر زبان می آورد ، طول و عرض اتاق را می پیمود . بعد ناگهان ایستاده و آن دو نامه را برداشته و اتاق را می پیمود . بعد ناگهان ایستاده و آن دو نامه را برداشته و بعد از این که خوب از نزدیک تماشا و مقایسه شان کرد ، با قاطعیت گفت :« من فکر نمی کنم اصلا بروک روحش از هیچ یک از این دو نامه خبر داشته باشد . تدی هردوی آنها را نوشته است و مال تو را نگه داشته که اینطوری راز مرا از من بیرون بکشد . چون که محال بود همینطوری بتواند از دهانم حرفی بیرون بکشد . »
مگ اخطارکنان گفت :« سعی کن رازی را در دلت نگه نداری ، جو . آن را به مادر بگو و اینهمه دردسر درست نکن . مثل من که رازم را به مادر گفتم .»
ـ اوه ، طفلک عزیزم . ولی مادر خودش آنرا به من گفته .
ـ حالا می توانی بروی و لاری را اینجا بیاوری جو . تا من مگ را آرام کنم تو هم برو و لاری را بیاور اینجا . من باید ته و توی موضوع را در درآورده و برای همیشه این شوخی ها را موقوف کنم .
وقتی جو بیرون رفت ، خانم مارچ در این موقع احساسات واقعی بروک را برای مگ بازگو کرد و گفت :« حالا عزیزم احساس تو در این مورد چیست ؟ آیا تو هم به قدر کافی او را دوست داری تا صبر کنی که برایت یک خانه و زندگی درست کند یا اینکه دلت می خواهد فعا کاملا آزاد باشی و تعهدی نداشته باشی ؟»
مگ با زودرنجی گفت :« من بکلی گیج شده ام و ناراحت هستم . اصلا من نمی خواهم تا مدتها بلکه هم برای همیشه کاری با عاشقی و اینجور حرفها داشته باشم . بنابراین اگر جان چیزی درباره ی این مزخرفات نمیداند ، چیزی به او نگو مادر ، و جو و لاری را هم وادار کن تا زبانشان را نگه دارند . من دیگر گول نخواهم خورد و نخواهم گذشت مثل یک احمق با من بازی شود . واقعا خجالت آور است !»
با دیدن اینکه اخلاق ملایم مگ ، حالا اینطور تند و عصبی شده و غرورش با این شوخی بی معنی ، جریحه دار شده است ، خانم مارچ سعی کرد با دادن قول سکوت کامل و رعایت احتیاط در آینده ، او را آرام سازد .
در این موقع که طنین صدای قدم های سراسیمه ی لاری در سرسرا پیچید مگ توی کتابخانه پرید و خانم مارچ به تنهایی متهم را به حضور پذیرفت . جو به لاری نگفته بود که برای چی به آنجا احضار شده است . چون می ترسید که اگر آنرا بداند ، حاضر نشود که آنجا بیاید . ولی به محض اینکه چشم لاری به قیافه ی خانم مارچ افتاد ، علت این احضار را فهمید و در حالیکه کلاهش را توی دستش می چرخاند ، با قیافه ای گناهکار که فورا وی را لو داد ، جلو خانم مارچ ایستاد .

جو از اتاق مرخص گردید ، ولی مثل یک نگهبان که بترسد مبادا زندانیش فرار کند ، شروع کرد به قدم زدن و کشیک دادن در سرسرا . صدای صحبت کردن در اتاق نشیمن شروع شد و برای یکساعت ادامه یافت . ولی در طول این مذاکره ، چه صحبت هایی رد و بدل گردید ، چیزی بود که دخترها هیچوقت از آن مطلع نگردیدند .
بالاخره موقعی که دخترها به اتاق خوانده شدند ، لاری با چنان قیافه ی توبه کار و پشیمانی کنار مادر ایستاده بود که جو همانجا درجا وی را بخشید ، ولی عجالتا عاقلانه ندید که چیزی به روی خودش بیاورد . مگ هم عذرخواهی متواضعانه ی وی را پذیرفت و بعد از این که به وی اطمینان داده شد که بروک هرگز چیزی از این شوخی نخواهد فهمید ، خیالش راحت شد و خیلی آرام گردید .
بعد لاری درحالیکه از انجام این شوخی شرمگین به نظر می رسید ، افزود :« من قول می دهم که حتی تا روز مرگم نیز چیزی از این موضوع به بروک نگویم و مطمئن باش که که اگر سر من هم برود کسی نخواهد توانست این راز را از من بیرون بکشد . بنابراین مرا ببخش مگ و من بتدریج این را به تو ثابت خواهم کرد که بی نهایت از این اتفاق متأسف هستم . »
مگ درحالی که سعی می کرد آن آشفتگی دخترانه اش را زیر یک قیافه ی سرزنش آمیز پنهان سازد ، پاسخ داد :« سعی خواهم کرد . ولی اینکار خیلی غیر مردانه بود . من فکر نمی کردم که تو آنقدر موذی و کینه توز باشی لاری .»
ـ رویهم رفته کار خیلی زشتی بوده است و من سزاوار نیستم که کسی تا یک ماه با من صحبت کند ، ولی تو صحبت خواهی کرد ، نه مگ ؟
و بعد لاری درحالی که با همان لحن قانع کننده خود حرف میزد ، دستهایش را با چنان ژست التماس آمیزی بهم گرفت ، که با وجود آن جنجالی که به پا کرده بود ، غیر ممکن بود که آدم بتواند از دستش عصبانی باشد . بنابراین مگ بالاخره او را بخشید و خانم مارچ هم با وجودی که سعی می کرد خودش را بگیرد ، وقتی شنید که لاری حاضر است مثل یک کرم در برابر یک دوشیزه جوان ، با انواع و اقسام شکنجه ها ، کفاره ی گناهانش را پس بدهد ، نتوانست اخم هایش را از هم باز نکند.
در این ضمن جو کنار ایستاده بود و سعی داشت خود را سنگدل نشان دهد . ولی فقط موفق شده بود که قیافه ی شماتت آمیزی به خود بگیرد . لاری که یکی دو بار نگاهی به طرف جو انداخته بود چون دخترک علامتی از دل رحمی و نرم شدن نشان نداده بود ، بنابراین لاری خیلی احساس آزردگی کرده و پشتش را به جو کرده بود . بعد آخر سر هم تعظیم کوتاهی به خانم مارچ و مگ کرد و بدون کلمه ای حرف اتاق را ترک کرد .
ولی وقتی لاری رفت ، جو احساس کرد که کاش یک خرده با او بخشنده تر بود و بخصوص موقعی که مگ و مادرش پائین رفته و جو تنها ماند ، خیلی احساس تنهایی کرد و دلش برای تدی تنگ شد . بعد از مدتی مقاومت و خویشتن داری ، کم کم وسوسه شد و بعد از اینکه کتابی بدست گرفت ، یک راست به طرف منزل لارنس رفت .
جو از مستخدمه ایکه داشت از پله ها پایین می آمد پرسید :« آقای لارنس منزل هستند ؟»
ـ بله خانم . ولی فکر نمی کنم الان کسی را بپذیرند .
ـ چرا ؟ آیا مریض هستند ؟
ـ نه خانم . ولی ایشان با آقای لاری که انگار سر چیزی خیلی پکر و کج خلق هستند ، یک بگو نگو داشته اند که کفر آقای پیر را درآورده است . بنابراین من جرأت نمی کنم سراغ هیچکدامشان بروم .
ـ لاری کجاست ؟
ـ خودش را در اتاقش زندانی کرده و با وجودیکه چند بار در زده ام ، ولی جواب نمی دهد . نمیدانم با شام چکار کنم . چون شام حاضر است ، ولی کسی نیست که آنرا بخورد .
ـ من میروم ببینم موضوع چیست . من از هیچکدامشان نمی ترسم .
بنابراین جو از پله ها بالا رفت و ضربه ی مودبانه ای به در اتاق نشیمن کوچک لاری زد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#68 | Posted: 2 Sep 2013 23:27




جنتلمن جوان از توی اتاق با لحن تهدید کننده ای فریاد زد :« برو پی کارت والا در را باز می کنم و حسابت را می رسم .»
جو ، بی معطلی ضربه ی دیگر به در نواخت . در با عصبانیت باز شد و لاری با تعجب چشمش به جو افتاد . جو به دیدن قیافه ی واقعا کج خلق لاری ، ( چون می دانست که هروقت لاری اینطور است ، چطور باید ترتیب کار را بدهد ) فورا یک قیافه ی پشیمان و توبه کار به خودش گرفت و مثل یک هنرپیشه ی ماهر تعظیمی جلو لاری کرد و با تواضع گفت :« خواهش می کنم برای اینکه آنقدر عصبانی بودم ، مرا ببخش . من آمده ام تا آنرا جبران کنم و تا این کار را نکنم از اینجا نخواهم رفت .»
لاری با لحن یک جوانمرد زیردست نواز ، در پاسخ تضرع وی گفت :« بسیار خوب ؛ حالا بلند شو و ژست یک غاز را نگیر !»
ـ متشکرم ولی ممکنست بپرسم موضوع چیست ؟ زیرا تو پاک از عقل راحت به نظر می رسی .»
لاری با اوقات تلخی و غیظ غرید :« خیلی کفرم درآمده است و نمی توانم آن را تحمل نمایم .»
جو با ملایمت پرسید :« کسی کفر تو را درآورده است ؟»
ـ پدربزرگ! هرکس دیگری غیر از او بود نشانش می دادم که ...
لاری که پیدا بود احساساتش سخت جریحه دار شده است ، جمله خودش را با ژستی که به علامت تهدید به بازوی راستش داد ، تمام کرد .
جو با لحن آرام کننده ای گفت :« خوب این که موضوعی نیست ، من خودم هم اغلب اوقات کفر تو را در می آورم .»
ـ پوف ! تو یک دختر هستی و کار تو یک تفریح بیشتر نیست . ولی من به هیچ مردی اجازه نمی دهم کفر مرا دربیاورد .
ـ من فکر نمی کنم اگر همیشه اینطور مثل یک ابر طوفانزا به نظر برسی ، کسی علاقه ای به درآوردن کفر تو داشته باشد . خوب حالا قضیه از چه قرار بود ؟
ـ فقط به خاطر اینکه موضوعی را که به مادرت قول داده بودم ، نخواستم برای او تعریف کنم . من قول داده ام که آنرا به کسی بازگو نکنم و مسلم بود که محال است قولم را بشکنم .
ـ خوب نمی توانستی پدربزرگت را از یک راه دیگری راضی کنی و دلش را نشکنی ؟
ـ نه ، او فقط حقیقت را می خواست . تمامش را ، نه چیزی جز حقیقت . من می توانستم آن قسمت مربوط به خودم را بدون بردن اسمی از مگ برایش تعریف کنم ، ولی چون نمی توانستم و قول داده بودم ، زبانم را نگه داشتم و سرزنش هایش را تحمل کردم ، ولی وقتی آقا یقه ی مرا گرفت ، دیگر خونم به جوش آمد و فرار کردم اتاق خودم چون می ترسیدم که مبادا خودم را فراموش نمایم و کاری کنم که نباید بکنم .
ـ این کار خوبی نبود و او حتما متأسف است ، من می دانم . بنابراین بیا پائین و با وی آشتی کن . من هم کمکت خواهم کرد .
ـ سرم برود این کار را نمی کنم . من حوصله ندارم فقط به خاطر یک شیطنت کوچک آنقدر وعظ و خطابه و سرزنش بشنوم . من نسبت به کاری که درباره ی مگ کرده بودم متأسف بودم و مثل یک مرد هم معذرت خواستم ، ولی چرا دیگر باید از پدربزرگ معذرت بخواهم ؟
ـ او موضوع را نمی داند .
ـ ولی به هر حال باید به من اعتماد نماید و با من مثل یک بچه رفتار نکند ، فایده ای ندارد ، جو او باید این را یاد بگیرد که من قادر هستم از خودم مواظبت نمایم و احتیاجی ندارم که کسی پیشبند به گردنم ببندد .
جو آهی کشید و اظهار داشت :« چه فلفل مزاجی هستی تو !پس خیال داری چطوری این قضیه را حل کنی ؟»
ـ او باید از من معذرت بخواهد و وقتی می گویم که نمی توانم بگویم چرا اوقاتم تلخ است ، حرف مرا باور کند .
ـ پناه برخدا! او هیچوقت این کار را نخواهد کرد .
ـ خوب من هم تا او این کار را نکند ، پایین نخواهم رفت .
ـ حالا تدی بیا و عاقل باش و بیا برویم نزد پدربزرگ . من خودم برایش توضیح خواهم داد . تو نمی توانی همه اش اینجا خودت را زندانی کنی . فایده ی احساساتی شدن چیه ؟
ـ ولی من خیال ندارم برای مدت طولانی اینجا بمانم . من خیال دارم به جایی سفر کنم . وقتی پدربزرگ دلش به اندازه ی کافی برای من تنگ شد ، آن وقت خودش دنبال من خواهد فرستاد .
ـ ولی تو نباید بگذاری بروی و او را نگران کنی .
ـ وعظ نکن جو . من خیال دارم به واشنگتن بروم و سری به بروک بزنم . می خواهم بعد از این ناراحتی یک کمی خوشگذرانی نمایم .
در این موقع جو که فکر سفر به پایتخت ، پاک حواسش را پرت کرده بود ، در حالی که عجالتا معلم اخلاق بودنش را فراموش می کرد ، بی اختیار گفت :« اوه ، چه کیفی دارد! کاش من هم می توانستم فرار کنم و همراه تو بیایم .»
ـ خوب پس بیا ! چرا که نه ؟ بیا و پدرت را غافلگیر کن و من هم کفر بروک را درخواهم آورد . این یک شوخی فوق العاده حسابی خواهد بود . بیا برویم جو . ما یک نامه از خودمان باقی خواهیم گذارد که حالمان خوب است و بعدش می زنیم به چاک . من پول به اندازه ی کافی دارم . این سفر بی خبر برای تو هم خوبست و هیچ ضرری نخواهد داشت . چون که درواقع داری میروی پیش پدرت .
برای یک لحظه جو قیافه ای گرفته بود که ظاهرا با لاری هم عقیده شده بود چون که نقشه ی لاری ، نقشه ی بکری بود و خیلی با روحیه ی جو سازگاری داشت . جو که از محدود بودن و تحت مراقبت بودن خسته شده بود ، دلش برای یک تنوع تنگ شده بود و به علاوه فکر دیدن پدرش و جاذبه ی اردوگاه ، بیمارستان و آزادی و تفریح خیلی وسوسه اش می کرد . بنابراین چشمان جو درحالی که با اشتیاق و آرزو به طرف پنجره برمی گشتند ، از فکر این چیزها برق افتاده بود . ولی وقتی نگاهش به طرف آن خانه ی قدیمی مقابل افتاد ، با افسوس سرش را تکان داد .
ـ اگر من یک پسر بودم ، ما می توانستیم با یکدیگر فرار کنیم و حسابی خوش بگذرانیم ، ولی از آنجایی که من بدبختانه یک دختر هستم ، باید اعمالم همه درست باشند و توی خانه بمانم . بنابراین مرا وسوسه نکن تدی . این نقشه دیوانگی است .
ولی لاری که تصمیم به خودسری و پاره کردن بندهایش گرفته بود ، اظهار داشت :« همین اش کیف دارد.»
جو درحالی که اشک هایش را پنهان می کرد ، فریاد زد :« زبانت را نگه دار لاری ! سرنوشت من اینست که دختر باشم . بنابراین بس کن . تو داری مرا وسوسه می کنی . من اینجا آمده ام تا یک کار اخلاقی انجام بدهم نه اینکه چیزهایی بشنوم که بدتر فکرم را از چیزهای اخلاقی دور سازد .»
لاری با کنایه گفت :« من خیال می کردم فقط مگ است که با شنیدن یک چنین پیشنهادی ، بالش اش را خیس می کند و فکر می کردم که تو یکی دل و جرأت بیشتری داری .»
ـ ساکت باش پسر بد !بنشین و درباره ی گناهان خود بیندیش ،و سعی نکن که به گناهان من نیز اضافه کنی .
بعد هم با لحن جدی پرسید :« ببین اگر من پدربزرگ را اینجا بیاورم تا از تو معذرت بخواهد فکر رفتن را از سرت به در خواهی کرد ؟ »
لاری که ته دلش بی میل نبود تا آشتی کند ، ولی احساس می کرد که اول باید حیثیت پایمال شده اش برگردانده شود ، گفت :« بله ، ولی تو نمی توانی این کار را بکنی .»
جو درحالی که راه می افتاد غرید :« اگر من بتوانم حریف جوانتره بشوم حریف مسنتره هم خواهم شد .»
بعد از اتاق بیرون رفت و لاری را درحالی که روی یک نقشه ی راه آهن خم شده بود و سرش را بین دو دستش گرفته بود ، تنها گذارد .

وقتی جو ضربه ای به در اتاق کتابخانه نواخت ، صدای آقای لارنس که از همیشه خشنتر بود ، شنیده شد که می گفت :« بیا تو !»
جو درحالی که داشت وارد اتاق می شد ، مودبانه اظهار داشت :« کسی نیست آقا . من هستم که آمده ام کتابی را سرجایش بگذارم »
جنتلمن پیر در حالی که خیلی گرفته و غضب آلود به نظر می آمد ولی سعی داشت آنرا نشان ندهد ، پرسید :« چیز دیگری نمی خواهی ؟»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#69 | Posted: 2 Sep 2013 23:28




جو که امیدوار بود با تقاضای امانت گرفتن جلد دوم « جانسن » اثر « بوزول » که خود پیرمرد قبلا به عنوان یک کتاب خوب ، توصیه اش را به جو کرده بود ، او را کمی از سر خشم پایین بیاورد ، اظهار داشت : « چرا می خواستم خواهش کنم چون خیلی از « سام پیر » خوشم آمده ، جلد دوم آنرا هم بگیرم و بخوانم .»
آن ابروهای درهم و برهم کمی توی هم رفته و بعد پیرمرد نردبان متحرک را به طرفی که « ادبیات جانسن » در آنطرف قرار داشتند ، سر داد . جو از نردبان بالا رفت و روی پله ی آخری آن نشست و درحالی که وانمود می کرد دارد دنبال کتاب موردنظرش می گردد ، در واقع داشت فکر می کرد چطوری می تواند منظور خطرناک خود از این ملاقات را عنوان نماید . آقای لارنس ظاهرا به چیزی که داشت در مغز جو می گذشت مشکوک شده بود چون که بعد از این که چندین بار طول و عرض اتاق را پیمود ، رویش را به طرف جو برگرداند و غفلتا چنان شروع به صحبت کرد که « راسلاس » بی اختیار از دست جو با صورت به زمین افتاد .
ـ آن پسره چش بود ؟ سعی نکن پشتی او را بکنی وقتی به خانه آمد ، من فهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه است و یک شیطنتی کرده است . ولی نتوانستم یک کلمه حرف از وی دربیاورم و وقتی تهدیدش کردم که حقیقت را از وی بیرون خواهم کشید ، از پله ها بالا دوید و در را روی خودش قفل کرد .
جو با اکراه پاسخ داد :« او یک کار خطایی کرده بود ، ولی ما او را بخشیدیم و قول دادیم که یک کلمه از آن را به کسی بازگو ننماییم . »
ـ ولی این درست نیست ، و او نمی تواند خودش را با گرفتن یک قول از شما دخترهای خوش قلب حمایت نماید . اگر او کار غلطی کرده باید به آن اعتراف نماید ، معذرت بخواهد و تنبیه گردد . حرف بزن جو و بدان که من بالاخره این قضیه را روشن خواهم کرد .
آقای لارنس چنان نگاه خیره ای به جو انداخت و با چنان لحنی صحبت کرد که اگر می توانست ، می بایستی از اتاق فرار می کرد ، ولی بدبختانه آن بالا روی پله های نردبان گیرکرده بود و آقای لارنس هم مثل یک شیر در سر راهش ایستاده بود . بنابراین تصمیم گرفت که همانجا سنگر گرفته و با شجاعت با این شیر رو به رو شود .
ـ در واقع آقا ، من نمی توانم این موضوع را به شما بگویم . مادر آن را قدغن کرده است . لاری اعتراف کرده و معذرت هم خواست و به قدر کافی هم تنبیه شد . سکوت به خاطر حمایت از او نیست بلکه به خاطر یک نفر دیگر است و اگر شما دخالت نمایید دردسر بیشتری به وجود خواهد آمد . خواهش می کنم اصرار نکنید آقا ! قسمتی هم تقصیر من بود . ولی حالا همه چیز دوباره رو به راه شده است . پس بیایید اصلا آنرا فراموش نمائید و درباره ی « رامبلر » یا یک چیز مطبوع دیگری صحبت نمائیم .
ـ رامبلر را ولش کن ! بیا پائین و اقرار کن که این پسر لاابالی من ، بعد از این همه محبت های شما ، حق ناشناسی یا گستاخی نسبت به شماها نکرده باشد تا با این دست های خودم حسابش را برسم .
این تهدید ظاهرا خیلی وحشتناک بود ، ولی جو را زیاد نترساند چون که این پیرمرد آتشین مزاج را می شناخت و می دانست که با وجود این تهدیدها هرگز محال است انگشتش را به روی نوه اش بلند نماید . پس جو با اطاعت از نردبان پایین آمد و قضیه ی شیطنت را با سیاست بافی کامل بدون اینکه مگ را رسوا نماید یا اینکه حقیقت را فاش نماید ، برای جنتلمن پیر تعریف کرد .
در این موقع آقای لارنس بعد از شنیدن داستان در حالی که دستی به موهای خود می کشید و چین وسط ابروهایش را باز می کرد ، نفس راحتی کشید و گفت : هوم - بسیار خوب ، او یک موجود گستاخ و سرکش است و رام کردنش خیلی مشکل است .»
جو درحالی که سعی می کرد جانب دوستش را که هنوز از یک گرفتاری و بازخواست خلاص نشده ، گیر یک بازخواست و دردسر دیگر افتاده بود ، بگیرد ، اظهار داشت :« من هم مثل او هستم ، ولی یک کلمه حرف محبت آمیز ، بهتر از صد اسب سرکش قادرند مرا رام و مطیع سازند .»
پیرمرد به تندی پرسید :« یعنی می گویی من خیلی مهربان نیستم . هان ؟»
ـ نه آقا . شما بعضی وقتها واقعا مهربان هستید . ولی مواقعی که او کفر شما را در می آورد ، خیلی تندخو می شوید . خودتان فکر نمی کنید اینطور هستید ؟
ظاهرا جو مصمم بود که جرفش را بزند ولو اینکه تنبیه شود و با وجودی که بعد از این جمله ی گستاخانه ای که بر زبان آورده بود ، به خود لرزید ، سعی کرد آرام و متین جلوه نماید .
ولی در میان تعجب و خوشحالی او ، جنتلمن پیر با آشفتگی عینکش را روی میز نهاد و بعد با لحن صادقانه ای اظهار داشت :« حق با توست دختر . من اینطور هستم . من عاشق این پسرک هستم . ولی او همیشه سعی می کند کفر مرا دربیاورد و من نمیدانم چطور این حالت وی را از بین ببرم و آخرش به کجا خواهد کشید .»
ـ من به شما خواهم گفت . او آخرش فرار خواهد کرد .
جو وقتی این حرف را زد ، خیلی احساس تأسف کرد . منظور دخترک این بود که به او هشدار بدهد که لاری آدمی نیست که بتواند در مقابل محدودیت زیاد خیلی دوام بیاورد و امیدوار بود که شاید با این هشدار ، پیرمرد اندکی با پسرک باحوصله تر باشد .
به شنیدن این هشدار ، قیافه ی برافروخته ی آقای لارنس ناگهان تغییر یافته و با صورتی آزرده نگاهی به تصویر مرد خوش قیافه ای که در بالای میز کتابخانه آویزان بود ، انداخت . این عکس پدر لاری بود که در جوانی اش از منزل پدرش گریخته و برخلاف میل پیرمرد ازدواج کرده بود . جو اندیشید که با این حرفش آقای لارنس را به یاد گذشته انداخته است و بنابراین آرزو کرد کاش زبانش را نگه داشته بود و برای رفع و رجوع کردن حرفی که زده بود باز هم ادامه داد :« ولی او این کار را نخواهد کرد . مگر اینکه خیلی ناراحت شود و بعضی وقتها وقتی از درس و کتاب خسته می شود ، فقط تهدید می کند و حرفش را می زند . من هم اغلب احساس می کنم که دوست دارم این کار را بکنم . مخصوصا از موقعی که موهایم را کوتاه کرده ام خیلی اوقاتم تلخ است . بنابراین اگر دلتان برای ما تنگ شد ، می توانید برای دو تا پسر گمشده آگهی کنید و توی کشتی هایی که عازم هندوستان هستند ، دنبال ما بگردید !»
جو همانطور که صحبت می کرد ، می خندید و آقای لارنس هم درحالی که پیدا بود که موضوع را شوخی گرفته است ، تقریبا از جوش و خروش افتاده بود .
بعد آقای لارنس همانطور که با خوش خلقی گونه ی جو را نیشگون می گرفت ، گفت : « دختره ی گستاخ چطور جرأت می کنی با من اینطور صحبت کنی ؟ تربیت و احترامت کجا رفته ؟ خدا خودش از پس این دخترها و پسرهای این دور و زمانه بربیاید . چه بلاهایی هستند آنها . ولی خدا ما را بی بلا نکند !حالا برو و آن پسرک را برای شام بیاور پایین . به او بگو که همه چیز رو به راه است و به او نصیحت کن آنقدر قیافه های ترحم انگیز برای پدربزرگش نگیرد . من طاقت این جور قیافه گرفتن هایش را ندارم .»
ـ ولی او نخواهد آمد . حسابی دمغ و دلخور است . چون که وقتی که گفته اخلاقا نمی تواند قضیه را برای شما بگوید ، حرفش را باور نکرده اید . من فکر می کنم احساسات او خیلی جریحه دار شده است .
جو سعی کرد خیلی ترحم انگیز به نظر بیاید . ولی ظاهرا می بایستی شکست خورده باشد ، چون آقای لارنس شروع به خندیدن کرد و جو فهمید که برنده شده است .
ـ من خیلی از این بابت متاسفم و بایستی از او به خاطر اینکه سعی نکرد متقابلا نسبت به من گستاخی نماید ، تشکر نمایم .
پیرمرد ظاهرا از تند مزاجی خودش خجالت زده به نظر می آمد .
ـ اگر من به جای شما بودم ، یک معذرت نامه برای او می نوشتم آقا . او می گوید که تا یک معذرت نامه برایش نرسد ، پائین نخواهد آمد . همه اش درباره ی واشنگتن و نقشه های احمقانه صحبت می کند . بنابراین یک معذرت نامه ی رسمی ، به او ثابت خواهد کرد که چقدر احمق بوده است و مثل یک پسر خوب پائین خواهد آمد . این را امتحان کنید آقا . او همیشه از خوشمزگی و کارهای تفریح آور خوشش می آمد و این طریق بهتر از حرف زدن است . من آنرا برایش خواهم برد و وظیفه اش را یادش خواهم داد .
آقای لارنس نگاه تندی به جو انداخته و بعد عینکش را به چشمش گذاشت و آهسته گفت :« تو یک گربه موذی هستی . ولی من زیاد هم بدم نمی آید که از تو و بت فرمانبرداری کنم . حالا یک تکه کاغذ به من بده تا این کار بی معنی را انجام بدهم . »
بنابراین یادداشت کذایی با آن عباراتی که معمولا بین دو جنتلمن بعد از یک بی احترامی عمیق ، رد و بدل می گردد ، نوشته شد و جو آنرا برداشت و بعد از این که ماچی حواله موهای سفید آقای لارنس کرد ، دوان دوان رفت تا آنرا زیر در اتاق لارنس بگذارد . بعد از این که نامه را زیر در اتاق کرد ، مثل یک معلم اخلاق ترشیده شروع کرد از سورراخ کلید به نصیحت کردن لاری که متواضع ، فروتن و شایسته باشد و غیره و غیره ...
ولی چون در هنوز قفل بود ، جو گذاشت تا یادداشت کار خود را بکند . بعد از چند دقیقه جو داشت بی صدا و آرام پائین می رفت که قفل در باز شد و جنتلمن جوان از نرده ها به پایین سر خورد و در انتهای پله ها منتظر دخترک گردید و وقتی جو به او رسید ، با پسندیده ترین حالت و قیافه گفت :« تو چه آدم خوبی هستی جو !»
بعد هم با خنده اضافه کرد :« حتما از نفس افتادی تا راضیش کردی ؟»
ـ نه رویهم رفته او خیلی ملایم بود .
لاری با حالت معذرت خواهی گفت :« آه ، من بد شده بودم جو و احساس کردم که شیطان دارد توی جلدم می رود .»
ـ اینطوری حرف نزن . صفحه را ورق نزن و از اول شروع کن تدی ، پسر من !
لاری با لحن غم انگیزی گفت :« من همینطور دارم صفحات را ورق می زنم و خرابشان می کنم ، همانطوری که صفحات دفتر چرکنویسم را مرتب خراب می نمایم و دائما از بس از سر شروع می کنم ، هیچوقت به پایان آن نمی رسد .»
ـ حالا برو شامت را بخور . بعد از شام حالت بهتر خواهد شد . مردها همیشه وقتی شکمشان خالی باشد خیلی غرغر می کنند .
و بعد از این حرف ، جو از در جلو ساختمان بیرون پرید .

آن روز بعد از ظهر وقتی لاری رفت تا پوزش خواهی پدر بزرگش را که حالا دیگر کاملا خوش اخلاق شده بود و خیلی محترمانه رفتار می کرد ، با وظیفه شناسی قبول نماید ، در پاسخ پدربزرگش به تقلید از ایمی گفت :« یک برچبس روی فرق سر منست .»
همه فکر می کردند که قضیه پایان پذیرفته است و آن ابر کوچک کدورت ، از میان رفته است ، ولی هر چه بود آن شیطنت اتفاق افتاده بود و با وجودی که همه آن را فراموش کردند ولی مگ هیچوقت آن را فراموش نکرد . او هرگز به کسی از این قضیه اشاره نکرد . ولی این شیطنت باعث شد که بیچاره دخترک گول خورده و برای مدت ها به رویایی طولانی فرو برد و یکبار که جو داشت میز خواهرش را برای یافتن تمبری ، جستجو می کرد ، چشمش به یک تکه کاغذ افتاد که با کلمات « خانم جان بروک » خط خطی و پر شده بود ، که جو با دیدن آن غرش غم انگیزی نمود و در حالی که احساس می کرد این شوخی بیجای لاری ، روز شیطانی موعود را برای خواهرش پیش انداخته است ، کاغذ کذایی را به درون آتش انداخت .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#70 | Posted: 2 Sep 2013 23:30




فصل بیست و دوم
چمنزارهای باصفا


هفته هایی که به دنبال آمدند ، درست به اندازه ی تابش خورشید بعد از یک طوفان ، آرامش بخش و زیبا بودند . حال مریض ها یعنی آقای مارچ و بت رو به بهبود رفته و دیگر جای نگرانی نبود ، و خانم مارچ شروع به تهیه و تدارک برای سال نو کرده بود . طولی نکشید که بت اجازه یافت تا روزها را به جای اینکه در تختخواب بماند ، پایین آمده و روی کاناپه دراز بکشد و خودش را با بچه گربه های عزیزش سرگرم نماید و بعد که کمی دیگر هم بهتر شد اجازه یافت که خودش را با خیاطی و دوخت و دوز لباس برای عروسک هایش که خیلی به وضع بدی افتاده بودند ، مشغول نماید . پاهای بت که زمانی آنقدر فرز و چالاک بودند ، حالا آنقدر ضعیف و رنجور شده بودند که جو هر روز وی را توی بازوان قوی اش گرفته و دور و بر خانه هوایی می داد . مگ نیز با خوشحالی ، دستهای سفیدش را سیاه می کرد و می سوزاند تا خوراکی های خوشمزه ای برای « بت عزیز » درست کند . در حالی که از آن طرف ایمی هم مثل یک غلام حلقه به گوش وظیفه شناس و وفادار ، بازگشتش به خانه را با بخشیدن گنجینه هایش به خواهرانش جشن گرفته بود .
همانطور که کریسمس نزدیک می شد ، همان حال و هوای اسرارآمیز همیشگی ، خانه را پر می کرد و جو غالبه با پیشنهاد برگزاری تشریفات باشکوه ی غیرممکن احمقانه ، به افتخار کریسمس شاد مخصوص ، خانواده را به هم می ریخت . لاری هم دست کمی از او نداشت و پیشنهادهایش خیلی غیرعملی بودند و مثلا اگر به اختیار خودش بود ، می خواست آتش بازی ، موشک اندازی و رنگین کمان باشکوه و غیره به راه بیندازد . امسال هم بالاخره بعد از کشمکش ها و تو ذوق زدن های بسیاری این زوج جاه طلب ظاهرا در حالی که نوکشان چیده شده بود و دیگر آن نقشه های عجیب و غریب را در سر نمی پروراندند ، با قیافه های عبوس و اوقات تلخ پی کارشان رفتند ولی هر وقت به یکدیگر می رسیدند و چشمشان به هم می افتاد از خنده منفجر می شدند و خلاصه ظاهرا این زوج ماجراجو کاملا از میدان به در نرفته و هنوز کاسه ای زیر نیم کاسه شان بود!
هوای ملایم و زیبایی خبر از یک روز کریسمس باشکوه را می داد و هانا به قول خودش « توی استخوان هایش احساس می کرد » که امسال کریسمس ، یک روز فوق العاده خوب خواهد بود و خودش را یک پیشگوی واقعی می دانست ، زیرا به نظر می رسید همه چیز و همه کس جمع شده بودند تا یک موفقیت بزرگ را عرضه نمایند . مثلا اول از همه این بود که آقای مارچ نامه ای فرستاده بود که حتما روز کریسمس را با آنها خواهد گذراند . بعدش هم بت همان روز صبح احساس کرده بود که حالش خیلی خیلی بهتر است و هدیه ی مادرش را که عبارت از یک لباس منزل پشمی ارغوانی رنگ بود ، تنش کرده و با هیجان کنار پنجره ایستاده بود تا چیزی را که جو و لاری علم کرده بودند ، ببیند . چون آن دو تا که در واقع نوکشان هیچوقت قابل چیده شدن نبود ، کار خود را کرده و مثل دو تا جن تمام شب را حمت کشیده بودند و یک هدیه خنده دار به وجود آورده بودند . این هدیه عبارت از یک دختر برفی بود که با هیبت و وقار تمام در بیرون باغ قدعلم کرده بود . روی سرش تاجی از برگ قرار داشته و در دستش نیز یک زنبیل میوه و گل قرار گرفته بود و توی آن یکی دستش نیز یک صفحه ی موسیقی قرار داشت و یک شال روی شانه های سردش انداخته بود و از دهانش یک تکه کاغذ صورتی رنگ آویزان بود که یک قطعه از سرود مخصوص روز کریسمس روی آن نوشته بود :

تقدیم به بت
دعای خیر به همراهت ، ملکه بس عزیز!
هیچ چیز او را نیازارد
جز سلامتی ، صلح و خوشحالی
روز کریسمس مبارک ،

این میوه ها برای زنبور پرکار ماست
و این گلها برای دماغ او
این آهنگ برای پیانوی اوست
و این شال برای گرم کردن پاهای او

یک پرتره از جوونا
توسط رافائل شماره2
که خیلی برای آن زحمت کشید
تا آنرا زیبا و زنده نشان دهد.
تقاضا می کنم یک روبان قرمز را از من بپذیر
برای دم مادام پوور

یک بستنی که توسط مگ دوست داشتنی درست شده
که مثل قله ی مون بلان در سطل است .
با بهترین آرزوها از طرف سازندگان من
این دختر آلپی را بپذیر .

از طرف لاری و جو

بت درحالی که اشک به چشم آورده بود ، همانطور بی اختیار می خندید و بعد لاری دوید تا هدیه ها را ببرد تو و جو موقع تقدیم هدیه ها از بس حرفهای مضحک زده بود ، همه را به خنده انداخته بود.
بعد از این که قیل و قال و هیجان فرو نشست ، جو بت را به اتاق نشیمن برد تا کمی استراحت نماید و با کمی از آن انگورهای خوشمزه ای که دختر برفی به وی هدیه کرده بود ، گلویی تازه نماید ، بت در حالی که آهسته آه می کشید با رضایت گفت : « من چنان پر از شادی هستم که اگر فقط پدر هم اینجا بود ، دیگر فکر نمی کردم که ممکنست آرزویی توی دنیا داشته باشم . »
جو همانطور که کاغذ روی بسته ای را که کتاب محبوش« اوندین و سینتروم » درون آن قرار داشت ، پاره می کرد ، اضافه کرد :« اوه ، من هم همینطور . »
ایمی نیز دستی به کیپه ی گراور شده ی تابلوی « مادونا و بچه » که از طرف مادرش توی یک قاب زیبا به وی هدیه شده بود کشید و اظهار داشت : « من هم مطمئنم که اینطورم .»
مگ هم درحالی که چین های نقره ای رنگ اولین لباس ابریشمی اش را با دست صاف می کرد که آقای لارنس در دادن آن به مگ اصرار ورزیده بود ، گفت : « البته که من هم هستم .»
خانم مارچ درحالیکه چشمانش را از روی نامه ی شوهرش به صورت خندان بت می دوخت و دستهایش آن سنجاق سینه ی طلایی را که دخترانش به سینه اش زده بودند ، نوازش می کردند با حقشناسی اظهار داشت :« آیا من هم می توانم اینطور نباشم ؟ اوه خدا رو شکر . چقدر احساس خوشبختی و سعادت می کنم .»
نیم ساعت بعد از این صحبت های خوش آیند و خوشحال کننده ، لاری هم از راه رسید و سرش را از توی در اتاق نشیمن خیلی اهسته داخل کرد . صورت لاری آنقدر پر از هیجان بود و صدایش آنقدر مملو از شادی بود که انگار می خواست از خوشی معلق بزند و یک جیغ سرخپوستی بکشد ، بطوریکه همه دلشان گواهی یک خبر خوش را داده و بی اختیار از جایشان پریدند . ولی لاری فقط نفس زنان و با صدای عجیبی گفت :« اینهم یک هدیه ی کریسمس دیگر برای خانواده ی مارچ.»
و قبل از اینکه کاملا حرفش تمام شود ، خودش را کنار کشید و به جایش یک آقای بلندقد چشم بند به چشم ، در حالی که به بازوی مرد قد بلند دیگری تکیه داده بود ، ظاهر گردید . او سعی کرد چیزی بگوید ، ولی موفق نشد . البته با دیدن این منظره همه به یکباره دلشان فرو ریخت و برای چند دقیقه به نظر می رسید که همه حواسشان را از دست داده بودند . آنها خیلی غافلگیر شده بودند و هیچکس کلمه ای حرف نمی زد و آقای مارچ در بین چهار جفت بازوانی که او را در آغوش کشیده بودند ، گم شده بود . جو هم تقریبا با از حال رفتن آبروی خودش را برده بود ، بطوری که لاری مجبور شد او را به قفسه ی ظروف تکیه دهد و نگهش دارد . آقای بروک هم اشتباها مگ را بوسید ( آنطوری که با دستپاچگی بعدا خودش توضیح داده بود ) ایمی هم از روی یک چهارپایه پرید و همانطور که روی زمین افتاده بود ، سعی نمی کرد به پا خیزد ، درحالی که با متاثرکننده ترین وضعی چکمه های پدرش را در آغوش کشیده بود ، گریه می کرد . در این موقع خانم مارچ اولین کسی بود که به خودش آمد و سعی کرد انگشتش را بلند کرده و بگوید :« هیس! ما باید رعایت بت را بکنیم .»
ولی دیگر خیلی دیر شده بود . چون در این موقع در اتاق نشیمن باز شد و موجود کوچک با شال قرمز در آستانه ی در ظاهر گردید و با خوشحالی سعی کرد حرکتی به پاهای ناتوانش بدهد و بعد یکراست به سوی پدرش دوید و بعد از آن دیگر اهمیتی نداشت که چه اتفاقی برای پدر افتاده است . چون که همه ی دلهای پر به یکباره لبریز شده و اشکها تلخی گذشته را شسته و فقط شیرینی هدیه ای که دریافت شده بودند ، برجای ماند .
بعد هم یک خنده از ته دل همه را دوباره سرحال آورد . چون که هانا درحالیکه پشت در ایستاده بود و سینی بوقلمون چاق توی دستش بود ، همانطور به دیدن آقای مارچ خشکش زد و بعد هم به شکل خنده داری بغض کرده بود و اصلا آنطور که باعجله از توی آشپزخانه داشت به اتاق نشیمن شیرجه می رفت یادش رفته بود که باید بوقلمون را روی میز بگذارد . بالاخره وقتی گریه ی هانا و خنده ی همه پایان پذیرفت ، خانم مارچ به خاطر زحمات و مواظبت های وفادارانه ی آقای بروک از شوهرش شروع به تشکر کردن از وی نمود و تازه در این موقع بود که آقای بروک به خاطر آورد که آقای مارچ بیچاره نباید انقدر سرپا بایستد و احتیاج به استراحت دارد . سپس پدر و دختر ناخوش توی یک صندلی راحتی بزرگ تبعید گردیده و شروع به وراجی کردن نمودند .
آقای مارچ برای دخترها شرح داد که چطور میل داشته که با بی خبر آمدنش ، آنها را غافلگیر و خوشحال نمایند و بنابراین یکروز که هوا خوب شده ، دکترش اجازه داد که این تمایل خود را عملی سازد یعنی به راه بیفتد . وی همچنین شرح داد که چطور آقای بروک وفادارانه در تمام این مدت از وی پرستاری کرده است و رویهمرفته خیلی جوان لایق و نیکوکاری است . حالا چرا بعد از این حرف ، آقای مارچ یک دقیقه مکث کرد و بعد از نگاهی به مگ ، که با دستپاچگی داشت با سیخ آتش توی بخاری را به هم میزد ، با نگاهی استفهام آمیز چشم به همسرش دوخت ، دیگر تفسیر این را به عهده ی خود شما می گذارم . همچنین چرا ، خانم مارچ در جواب این نگاه ، سرش را به آرامی تکان داد و با حالتی که تقریبا ربطی به موضوع نداشت ، پرسید آیا شوهرش میل دارد چیزی بخورد یا نه ؟ باز هم تفسیر این جواب را به عهده ی قوه ی تخیل شما می گذارم . البته جو ناقلا این سوال و جواب چشمی را دید و معنی آنرا فهمید . چون که همانطور که با قیافه ی عبوس می رفت تا چایی بیاورد و در را به هم میزد ، غرولند کنان به خودش گفت :« راستش من از مردهای چشم قهوه ای لایق نفرت دارم!»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زنان کوچک بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites