تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مرغان شاخسار طرب

صفحه  صفحه 1 از 12:  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#1 | Posted: 3 Sep 2013 17:21 | Edited By: nazi220




نام کتاب: مرغان شاخسار طرب/پرنده خارزار
نویسنده: کالین مک کالو
مترجم: فرشته طاهری

کلمات کلیدی :رمان/ رمان خارجی/مرغان شاخسار طرب/ پرنده خارزار/کالین مک کالو
تعداد صفحات : بیش از۶ صفحه

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#2 | Posted: 5 Sep 2013 12:01




بخش اول
(مگی)


روز هشتم دسامبر 1915،مگی کلیری(magie cleary) چهارمین سال زندگی اش را آغاز کرد.پس از آن که ظرف های صبحانه جمع شد، مادرش خاموش و آرام بسته ای را که در کاغذ قهوه ای رنگ پیچیده شده بود به کف دست مگی گذاشت و از آشپزخانه بیرونش کرد.از این رو، مگی در پشت بوته های جگن، کنار در ورودی خانه، چمباتمه زد و با بی قراری شروع به باز کردن بسته کرد.انگشت هایش ناتوان و بسته سنگین بود.رایحه ضعیف فروشگاه واهاین(wahine) به مشامش رسید؛ رایحه ای که به او می گفت هر چه که درون بسته است، از فروشگاه واهاین خریداری شده است.
چیزی ظریف و تقریبا طلایی رنگ از گوشه بسته نمایان شد.مگی این بار با شتاب بیشتر لفاف کاغذی بسته را پاره کرد.وقتی چشم او به عروسکی افتاد که در بستری از کاغذ های مچاله شده به خواب ناز فرو رفته بود، چنان شادمان شد که پلکهایش به حرکت در آمدند و با زمزمه ای عاشقانه گفت:«آگنس! / آگنس!» (agness)
معجزه ای صورت گرفته بود.مگی در همه عمرش فقط یک بار به واهاین رفته بود، در ماه مه بود که مادرش به خاطر رفتار شایسته مگی او را به فروشگاه واهاین برد.پهلو به پهلوی مادرش در یک گاری یک اسبه نشست.تلاش کرد تا دختری شایسته باشد، ولی چنان به هیجان آمده بود که نمی توانست جز آگنس چیز دیگری را ببیند یا به یاد آورد.
عروسک زیبایی که بر پیشخوان فروشگاه تکیه زده بود. لباسش از پارچه ساتن بود و در اطراف آن نوارهایی از تور دوخته شده بود.در همان دم که مگی این عروسک را دید ، بی اختیار نام آگنس(آگنس که ریشه یونانی دارد؛به معنای مقدس و پاکدامن است) را بر آن نهاد؛تنها نام زیبایی که به راستی زیبنده آن موجود سحرانگیز و بی همتا بود.دلبستگی مگی به این عروسک در گذران ماه هایی که آمدند،از مرز امید و آرزو فراتر نرفت.زیرا که او هرگز عروسکی نداشت و برایش قابل تصور نبود که سازگاری یک دختربچه و یک عروسک امکان پذیر باشد.مگی با دستهای کثیف و چکمه های گلی، با سوت سوتک ها،تیر و کمانهاو سربازان له شده که برادرانش روی زمین می انداختند، بازی می کرد.برایش باور نکردنی بود که روزی بتواند با آگنس بازی کند.
اینک مگی سرگرم بازی با عروسکش بود.چین های پیراهن عروسک را که به رنگ صورتی روشن بودنوازش کرد و در آن لحظه چنین به نظرش رسید که لباس عروسک زیباتر از هر لباسی است که یک زن واقعی می تواند به تن کند .سپس عروسک را روی دستش گذاشت و آن را بلند کرد.مفصل های دو بازو و ساق های عروسک تکان می خوردند و مگی می توانست آن را به هر سمتی که می خواهد حرکت بدهد.گردن و کمر باریک عروسک نیز همان گونه بود.مو های طلایی عروسک به طرزی دلنشین ولی قدیمی ساخته شده بودو چند مروارید بدل آن را زینت می داد.سینه سپید عروسک از لابلای یک شال دانتل واقعی که یک سنجاق ته مروارید آن را نگه می داشت دیده می شد.صورت استخوانی و چینی گونه عروسک با ظرافت رنگ شده و زیبا بود. ولی حفظ حالت طبیعی پوست صورت هیچ گونه جلایی به آن نزده بودند،شگفت انگیز تر از آن ، چشم های آبی عروسک بودکه در میان مژگانی از موهای واقعی می درخشیدند.تخم چشم عروسک به رنگ آبی سیر و رگه دار بود مگی پی برد که وقتی عروسک را می خواباند چشم هایش بسته می شود.به آرامی عروسک را روی زانویش گذارد و با دلی آسوده به تماشای آن پرداخت.
در لحظاتی که مگی سرگرم تماشای عروسکش بود ،جک (jeck) و هاگی(hughie) از میان علف های بلند و انبوه کنار نرده خانه آرام آرام به سویش می خزیدند.موهای مگی- همچون سایر اعضای خانواده کلیری به جز فرانک (frank)-حنایی رنگ بود و همگی آنان از این موضوع رنج می بردند.
جک آرنجش را به پهلوی برادرش زد و با خوشحالی مگی را به او نشان داد.آنگاه دو برادر در حالی که شکلک در می آوردند،و همچون سربازانی که در تعقیب یک مائوری(maoryیکی از قبایل بومی زلاند نو است) خائن هستند،در میان علف ها از یکدیگر جدا شدند.
مگی که شیفته آگنس شده و زیر لب آوازی را زمزمه می کرد، نزدیک شدن برادرانش را احساس نکرد.جک در حالی که ناگهان از میان علف ها خیز بر می داشت،فریاد زنان گفت:
-مگی،تو دستت چیه؟ نشونش بده!
هاگی نیز که با نشان دادن اندام بلند خود آرامش را از خواهرش سلب کرده بود گفت:
-نشونش بده!
دخترک عروسک را به سینه اش فشرد و گفت:
-نه مال خودمه،هدیه روز تولدم است.
-مگی ،خواهش می کنم نشونش بده،ما به آن دست نمی زنیم!
مگی با چهره پر غرور و شادمان ،عروسک را روی دستش بلند کرد و گفت:
-ببینید چه خوشگل است اسمش را آگنس گذاشته ام.
جک پوزخند زنان گفت:
-آگنس/ آگنس؟ چه اسم بی مزه ای! راستی چرا اسمش را مارگرت(margart) یا بتی(betty) نمی گذاری؟
-برای این که اسمش آگنس است.
هاگی که تو جهش به مچ دست عروسک جلب شده بود،سوتی کشید و گفت:
جک،ببین دست عروسک تکان می خورد!
-کجا؟بذار ببینم!
مگی با چشمانی اشکبار ،عروسک را به سینه اش فشرد و گفت:
من عروسکم را به شماها نمی دهم،چون آن را پاره می کنید.جک خواهش می کنم به عروسک دست نزن آن را می شکنی.
دست های آفتاب زده و کثیف پسرک مچ های خواهرش را گرفت،آن را فشار داد و گفت:
-اگر عروسک را ندهی، نیشگونت می گیرم! دست از گریه بردار وگرنه به بابا می گویم.
جک دست خواهرش را نیشگون گرفت و آن قدر فشار داد تا خون از آن بیرون زد،و در همان حال هاگی تلاش می کرد تا عروسک را به زور از او بگیرد.جک گفت:
-اگر عروسک را ندهی،بازم نیشگونت می گیرم.
-نه،نه.عروسکرا نمی دهم،چون می دانم که خرابش می کنی :جک خواهش می کنم دست از سر من بردار!خواهش می کنم!
با اینکه مچ های دستش به شدت درد می کرد،اما اشک ریزان عروسک را به سینه اش فشرده بود و با لگد از خودش دفاع می کرد.اما بالاخره هاگی عروسک را از دست او بیرون کشیدو با فریادی پیروزمندانه گفت:
-گرفتمش!
وقتی عروسک به دست جک و هاگی افتاد،تازه به زیبایی آن پی بردند.بی درنگ،پیراهن،زیر پیراهن و شلوار بلند چین دار عروسک را بیرون آوردند و آگنس به حالت برهنه و بی حرکت در دستشان باقی ماند.دو برادر اعضای بدن عروسک را لمس می کردند،یک پای عروسک را به پشت گردنش می بردند،سرش را به عقب و جلو خم می کردند،عروسک را پیچ و تاب می دادند و کم ترین توجهی به مگی نداشتند که همان جا ایستاده بود و به زاری می گریست.دخترک همان طور ایستاده بود و حتی به فکرش هم نمی رسید که از آنجا برودو از کسی کمک بخواهد.در خانواده کلیری،اعضای ضعیف خانواده چشم امیدی به یاری دیگران نداشتند و مگی نیز از این قاعده استثنا نبود.
دیری نپایید که گیسوان طلایی عروسک کنده شد.مرواریدها درخشیدند و در میان علف ها محو شدند.یک کفش کثیف پیراهن زیبای عروسک را لگد مال کرد و پارچه ساتن آن آغشته به روغن کثیف کارگاه آهنگری شد.مگی با حالتی خشمگین روی زانو نشست.با دقت بسیار روی زمین را نگاه می کرد تا لباس های عروسک را پیش از این که آسیب بیشتری ببیند از روی زمین بر دارد.سپس به جستجوی مروارید ها در میان علف ها پرداخت.در آن لحظات،پرده اشکی جلوی چشمهایش را گرفته بود و دردی ناشناخته آزارش می داد.چرا که تا به آن روز مگی هرگز صاحب چیزی نشده بود که به خاطر از دست دادنش اندوهگین شود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#3 | Posted: 5 Sep 2013 21:16




...فرانک آهن گداخته را در آب سرد انداخت و صدای جز جز آن بلند شد.کمرش را به راحتی راست کرد؛شاید به کار آهنگری عادت کرده بود.چندی پیش پدرش به او گفته بود که پس از شش ماه به این کار خو می گیرد.اما فرانک به خوبی می دانست که آشنایی با کوره آهنگری و سندان از چه زمانی آغاز شد.چرا که گذشت این زمان را با نفرتو ناخشنودی نظاره کرده بود.چکش را به داخل جعبه اش پرتاب کرد.با دستی لرزان حلقه ایاز موهای سیاهش را از روی پیشانی کنار زد و پیش بند چرمیش را باز کر د . پیراهنش که روی تل کاهها افتاده بود، انتظارش را می کشید.با گام های سنگین به سوی آن رفت، ولی لحظه ای درنگ کرد.چشمهای سیاه و درشتش را به دیوار ترک خورده انبار دوخت.
فرانک بسیار کوتاه قد بود و از یک متر و شصت سانتیمتر تجاوز نمی کرد.گر چه همچون نوجوانان هم سن و سالش لاغر اندام بود، اما بر اثر کار آهنگری شانه ای پهن و عضلاتی نیرو مند پیدا کرده بود.صورت پریده رنگ و صافش انباشته از عرق بود.موها و چشمهای سیاهش رنگ بیگانگی داشت.لبهای کلفت و بینی عقاب گونه اش در سایر اعضای خانواده اش دیده نمی شد، چرا که خون خون مائوری مادرش را به ارث برده بود.فرانک نزدیک به شانزده سال داشت،در حالی که برادرش باب ( Bob) تازه وارد پانزده سالگی شده بود.جک ده ساله بود.هاگی نه سال داشت.استوارت (stuart) پنج ساله بود.مگی نیز امروز - 6 دسامبر- وارد چهارمین سال زندگیش می شد.
خانه آنها بر فراز تپه ای کوچک بنا شده و ارتفاع آن از سطح انبار و اصطبل سی متر بود.همچون سایر خانه های زلاند نو ، چوبی و یک طبقه بود.زیر بنایی وسیع داشت تا در صورت وقوع زلزله ،دست کم بخشی از خانه بر جای بماند.
در اطراف خانه ،همه جا بوته های جگن روییده بود و در این فصل سال در زیر بار گلهای زرد خم گشته بودند.علفها ، وسیع و بارور بودند.حتی در دل زمستان و آن هنگام که یخهای واقع در سایه آب نمی شدند، باز هم علف ها ، سبزی و طراوت خود را از دست نمی دادند و هنگامی که تابستان ملایم و طولانی از راه می رسید،به علفها رنگ و جلای تازه تری می داد.باران به آرامی می بارید، بی آن که آسیبی به لطافت روییدنیها برساند.از برف زمستانی خبری نبود.خورشید نیز فقط به اندازه ای توان داشت که می توانست برویاند و برای گرما رساندن کافی نبود.
بلایی که می بایست از آسمان بر زمین زلاند نو نازل شود در دل زمین می جوشید.همواره یک حالت انتظار اضطراب آور احساس می شد؛ یک لرزش، یک دلشوره نا ملموس که از کف پا ها شروع می شد و به سراسر وجود انسان سرایت می کرد.چرا که نیرویی دهشتناک در زیر زمین خفته بود. نیرویی چنان عظیم که سی سال پیش یک کوه کامل را ویران کرده بود.فورانی از بخار ، سوت کشان از حفره های تپه های آرام بر می خاست .دود آتشفشانها به سوی آسمان می رفت. گه گاه،سیلابها به گرمی می گراییدند. دریاچه های بزرگ گل به آرامی در جوشش بودند.امواج دریاها با تردید به صخره هایی می خوردند که شاید با فرا رسیدن جزر آینده باقی نمی ماندند.در برخی جاها ضخامت پوسته زمین فقط به دویست متر می رسید.
با وجود همه اینها ،سرزمینی آرام و بخشنده بود.در پیرامون خانه شان، دشتی سرسبز موج می زد که به سبزی انگشتر زمرد نامزدی فیونا کلیری(Fiona cleary) بود.در دل این دشت، هزاران نقطه چین شیری رنگ به چشم می خورد و وقتی به آنجا نزدیک می شدند به تعداد نقطه چین ها گوسفند می دیدید.در آنجا که تپه های خمیده در حاشیه آسمان آبی رنگ کنگره ای شکل می شدند، قله اگمونت (Egmount) که در معرض یورش ابر ها قرار داشت ، دامنه سپید و برف آلودش را به اوج آسمان می رساند؛ با چنان تناسبی که حتی برای فرانک نیز که هر روز آن را می دید، باز هم زیبایی و جاذبه داشت.
پیمودن راه سربالایی انبار تا خانه، به تلاشی سخت نیازمند بود و فرانک برای رسیدن به خانه شتاب داشت.او می دانست که پدرش دستور داده بود از کار گاه آهنگری خارج نشود. وقتی به سمت چپ خانه می پیچید، آنگروه کوچک را در پناه بوته های جگن دید.فرانک مادرش را برای خریداری آن عروسک به فروشگاه واهاین برده بود ولی هنوز هم دلیل این ولخرجی مادرش را نمی دانست.به عقیده فرانک ، یک هدیه روز تولد باید چیزی قابل استفاده می بود.خانواده آنها پولی برای خریداری اشیاء لوکس نداشتند و تا آن موقع برای هیچ کس اسباب بازی نخریده بودند.در جشن های تولد و هنگام فرارسیدن سال نو ،لباسهایی را به بچه ها هدیه می کردند که بتواند گنجه لباس های نیمه خالی را پر کند. مگی وقتی برای نخستین بار به شهر رفته بود ، این عروسک را دیده بود و مادرش نیز به فکر افتاده بود که آن را برایش بخرد.وقتی فرانک در باره این موضوع از مادرش سوال کرد ،مادرش کمی درباره علاقه دختر بچه ها به عروسک حرف زد و سپس ناگهان موضوع صحبت را عوض کرده بود.
در بالای جاده ،جک و هاگی عروسک مگی را در دست گرفته و بند ها و مفاصل آن را به طرز ناهنجاری دستمالی می کردند.مگی در حالی که پشتش به فرانک بود، در جای خود ایستاده بود و به برادرانش نگاه می کرد که آگنس او را عریان کرده بودند.جورابهای سفید مگی از پایش لغزیده و روی چکمه های سیاه کوچکش افتاده بود.پوست صورتی رنگ پاهایش، به اندازه ده سانتیمتر از انتهای پیراهن او دیده می شد، پیراهنی مخمل به رنگ قهوه ای که روز یکشنبه به تن کرده بود.گیسوان تابدار و پرپشت مگی که همانند آبشاری بر شانه اش می ریخت،نه کاملا مسی رنگ بود وو نه کاملا طلایی، بلکه چیزی بین این دو رنگ بود،در نور آفتاب می درخشید.روبان بافته و سپیدرنگی که به موهایش زده بود،شل و آویزان شده بود.گل وخاک، پیراهنش را آلوده کرده بود.در یک دست، لباسهای عروسک خود را داشتو با دست دیگر هاگی را از خود می راند.فرانک فریاد زد:
- ای حرامزاده های کثیف!
جک و هاگی بی درنگ سرپا ایستادند،عروسک را فراموش کردند و پا به فرار گذاشتند.زیرا می دانستند وقتی فرانک ناسزا می گوید، بهترین کار این است که فرار کنند.
فرانک دوباره فریاد زد:
- ای حرامزاده های کثیف! اگر دوباره ببینم که به این عروسک دست زده اید، روی....تان آهن داغ میذارم!
فرانک به طرف مگی رفت و گفت:
- آه مگی! تو نباید دیگر گریه کنی، چون آنها فرار کردند و هرگز جرأت دست زدن به عروسک تو را ندارند.به تو قول می دهم.حالا دست از گریه بردار و به خاطر روز تولدت یک لبخند قشنگ بزن!
صورت مگی از شدت گریه پف و ورم کرده بود.مگی چشمهای خاکستری اش را به سوی فرانک چرخاند، نگاهی چنان اندوهناک که فرانک هم بی اختیار بغض کرد.از جیب شلوارش دستمال کثیفی را بیرون آورد و ناشیانه آن را به صورت دخترک مالید.سپس بینی دخترک را در میان چین های دستمال قرار داد و گفت:
- حالا فین کن!
- آه فر...فر...فران...فرانک! اونها عروسکم را از من...من گرفتند...
مگی بینی اش را بالا کشیدو به حرفش ادامه داد:
- ولی همه موهای قشنگش کنده شدو مروارید هایش را توی علفها انداختند و من نمی توانم آن مروارید ها را پیدا کنم...
دوباره اشک مگی جاری شد و فرانک رطوبت آن را روی دستش احساس کرد.
فرانک لحظه ای به کف دستش نگاه کرد و سپس با زبانش آن را لیس زد و گفت:
- خوب ما باید اونها را پیدا کنیم.مگه نه؟ ولی اگر گریه کنی اون وقت نمی تونی اونها را پیدا کنی! تازه چرا مثل نی نی کوچولوها حرف می زنی؟ شش ماه بود که نشنیده بودم تو به جای کوچک بگویی کوشیک...
خب حالا یک دفعه دیگه فین کن و بعدش هم آگنس بیچاره را از روی زمین بردار.آخه اگه لباس تنش نکنی،آفتاب تنش را می سوزونه!
دخترک را کنار جاده نشاند، سپس خم شد و عروسک را برداشت و به او داد.سپس به میان علفها رفت و دیری نپایید یک مروارید را به او نشان داد و پیروزمندانه فریاد زد:
- بگیر! این اولیشه. همه اش را پیدا می کنم، می بینی؟
در حالی که فرانک در میان علفها به جستجو مشغول بود و گه گاه مرواریدی را به او نشان می داد، مگی با تحسین وستایش به برادر بزرگش خیره شده بود.سپس به خاطر آورد که آگنس پوست لطیفی دارد و شاید نور آفتاب آن را بسوزاند.این بار همه حواسش متوجه لباس پوشاندن به آگنس شد.
به نظر نمی رسید آسیب زیادی به آگنس رسیده باشد: موهایش درهم و برهم و شل شده و ساق پاهایش که پسرها آن را کشیده بودند کثیف شده بود.ولی بقیه بدن عروسک سالم مانده بود.مگی روی گوشهایش دو شانه صدفی داشت.یکی از آنها را کشیدو شروع به شانه کردن موهای آگنس کرد.موهای عروسک از موی واقعی انسان بود.این موها را با مهارت روی تکه ای از پارچه تور گرد چسبانده بودند و به آن نشاسته زده بودند تا به رنگ کاه در آید.
مگی با ناشی گری سرگرم شانه کردن یک گره بزرگ از موهای عروسک بود که آن پیشامد دهشتناک روی داد.ناگهان موهای عروسک از سرش جدا شد و به صورتی درهم و برهم به دندانه های شانه چسبید.در بالای سر صاف آگنس ، هیچ چیز نبود؛ نه کله ای و نه کاسه سری، فقط یک سوراخ بزرگ و زشت در آنجا دیده می شد.مگی ترسان و لرزان سرش را خم کردتا داخل سوراخ را ببیند: چین های معکوس گونه ها و چانه به طور مبهمی دیده می شدند،نور آفتاب فاصله بین لبهای گشوده و دندانهای عروسک را روشن کرده ویک نیمرخ سیاه و حیوانی به چشم می خورد.از همه ترسناکتر ، چشمهای آگنس بود؛ دو گلوله شیشه ای که به وسیله یک میله مسی توی کله اش فرو کرده بودند.
مگی فریاد بلند ونافذ کشید که به فریاد بزرگسالان می ماند.آگنس را روی زمین انداخت و در حالی که صورتش را در دستمالش پنهان کرده بود، به فریاد زدن ادامه داد.بعد احساس کرد که فرانک انگشتهایش را از روی صورتش برداشت و او را در آغوش گرفت.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#4 | Posted: 6 Sep 2013 00:57




سرش را روی شانه ی فرانک گذاشت و آن قدر در این حالت باقی ماند تا آرامش خود را بازیافت. آنگاه متوجه بوی خوشی که از بدن فرانک به مشام او می رسید ؛ بوی اسب ، عرق بدن و آهن. وقتی مگی کاملا آرام شد ، فرانک وادارش کرد تا علت ترسیدنش را بازگو کند. فرانک عروسک را برداشت و با حیرت به داخل کلۀ خالی عروسک نگاه کرد. در حالیکه با خود می اندیشید آیا دنیای کودکی ِ او نیز با چنین ترس های غریبی همراه بوده است یا نه. اما خیالات و اوهام ناخوشایندی که در کودکی به سراغش آمده بود چیزهای دیگری بودند ؛ حرفهای در گوشی مردم و نگاه های سردشان ، چهره خشن و اخم آلود مادرش ، شانه های پهن او ، آن هنگام که با دستهای لرزان ، دست او را محکم می گرفتند.
مگر مگی چه دیده بود که چنین ترسیده بود؟ شاید اگر در هنگام ور آمدن موهای آگنس خون فوران میزد، مگی تا این اندازه نمی ترسید. خونریزی یک واقعیت بود؛ هفته ای نمی گذشت که یکی از اعضای خانواده کلیری خونریزی نداشته باشد.
مگی که سعی می کرد به عروسکش نگاه نکند گفت :
- چشمهاش ! چشمهاش!
فرانک در حالیکه چهره اش را در گیسوان خواهرش فرو می برد ، زمزمه کنان گفت:
- مگی ، چه عروسک قشنگی! چقدر زیباست و چه رنگ زیبایی دارد!
فرانک نیم ساعت را صرف ناز و نوازش خواهرش کرد تاسرانجام او حاضر شد نگاهی به اگنس بیندازد و نیم ساعت دیگر هم طول کشید تا بتواند او را وادار کند نگاهی به درون سوراخ سر عروسک بیفکند. طرز کار چشمان عروسک را به او نشان داد و توضیح داد که با چه دقتی مرکزیت یافته اند تا بتوانند با چنین نرمی در کاسۀ چشم قرار بگیرند. و با وجود این، با کوچکترین حرکت باز و بسته شوند. فرانک خواهرش را بغل کرد و عروسک را بین سینۀ خود و او قرار داد و گفت:
- حالا بیا به خانه برویم . از مامان خواخش می کنم عروسک را روبراه کند، لباسهایش را بشوید و اتو کند ، موهای سرش را هم من می چسبانم و مرواریدهایش را چنان محکم سنجاق می کنم که دیگر نیفتد و بعد تو می توانی موهایش را هر طور دلت بخواهد آرایش کنی.
- فیونا کلیری در آشپزخانه سرگرم پوست کندن سیب زمینی بود . او زنی زیبا بود . با چهره ای پریده رنگ ، بسیار خشن و جدی. قدش نسبتا کوتاه بود . اندام خوبی داشت و کمر باریکش هنوز بعد از 6 زایمان ظریف مانده بود . پیراهن کرباسش در منتهای پاکیزگی تا زمین می رسید. یک پیش بند بزرگ سفید و آهار زده که بند آن از پشت گردنش می گذشت و در پشت سرش به صورت یک پاپیون گره می خورد ، بر تن داشت. از صبح تا شام ، وقت او در آشپزخانه و حیاط خلوت می گذشت . نیم چکمه های سیاهرنگ و محکمش حکایت از آن داشت که همۀ ساعات روزش را در پای اجاق ، رختشورخانه و باغچۀ سبزی می گذراند.
مادر چاقویش را روی میز گذارد ، نگاهی به فرانک و مگی انداخت و گفت:
- مگی ، من به شرطی اجازه داده بودم لباس روز یکشنبه ات را به تن کنی که آن را کثیف نکنی، نگاه کن چه ریختی شده ای! یک بچۀ واقعا کثیف!
فرانک با اعتراض گفت :
- مامان ، مگی تقصیری نداره . جک و هاگی عروسکش را از دستش گرفته اند تا ببینند دست و پایش چه طور کار می کند . من به او قول داده ام که آن را روبراه خواهم کرد و عروسکش دوباره نو خواهد شد ، مگه این طور نیست؟
فیونا دستش را دراز کرد و گفت:
- عروسک را بده ببینم
او زن کم حرفی بود و با حاضر جوابی و پر حرفی میانه ای نداشت. هیچ کس، حتی شوهرش، هرگز نمیدانست که او به چه می اندیشد . تنبیه بچه ها را به شوهرش واگذار کرده بود و دستورات او را بدون چون و چرا می پذیرفت، مگر در موارد استثنایی.
مگی از برادرانش شنیده بود که مادرشان نیز به اندازه آنها از پدر حساب می برد. چنانچه این موضوع حقیقت داشت ، او ترسش را پشت پوششی از آرامشی نفوذ ناپذیر و پا بر جا پنهان می داشت. او هر گز عصبی نمی شد و هر گز نمی خندید.
پس از این که فیونا عروسک را وارسی کرد و آن را روی بوفه کنار احاق گذاشت ، نگاهی به مگی انداخت و گفت:
- فردا لباسهایش را می شویم و موهایش را آرایش می دهم ، امشب بعد از شام فرانک موهایش را می چسباند و شاید هم حمامی برایش لازم باشد.
سخنان او بیشتر جنبۀ چاره جویی داشت تا دلداری. مگی رضایت داد و تبسمی بر لبانش نقش بست.
گاه گاه ، مگی با تمام وجودش آرزو می کرد که خندۀ مادرش را ببیند ولی او هرگز نمی خندید . مگی به طرزی مبهم احساس می کرد که او و مادرش در چیز خاصی با هم شریکند ، بی آنکه پدر و برادرانش نیز در ان سهیم باشند . ولی قادر نبود به اندیشه های مادر پر کارش پی ببرد. مادر فقط سرش را تکان می داد، دامنش را با چرخشی دقیق بین میز و اجاق حرکت می داد ؛ کار و باز هم کار.
هیچ یک از بچه ها ، به جز فرانک درک نمی کردند که فیونا همیشه خسته بود. کارهای زیادی داشت که بایستی انجام می داد ، به سختی پولی در دسترس بود تا شخص دیگری کارها را انجام دهد، مگی نیز خردسال بود و نمی توانست کمکی به مادرش بکند . ولی از چندی پیش ، دخترک کارهای ساده ای را انجام می داد و طبیعی بود که او در سن چهار سالگی هرگز نمی توانست بار او را سبک سازد. او شش فرزند داشت که فقط کوچکترین آنها یک دختر بود . همه آشنایانش برای او دلسوزی می کردند و در عین حال به او حسادت می کردند، ولی این موضوع باری را از دوش او بر نمی داشت . سبد خالی او پر از جوراب های پاره بود و سوزنهای دوزندگیش هنوز در جورابی مانده بود. جک بزرگ شده و بلوزهایش برایش تنگ شده بود ، ولی هاگن هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بتواند این بلوزها را بپوشد.
اتفاقا ، پادریک کلیری (Padric Cleary) ، در هفتۀ تولد مگی در منزل بود . هنوز فصل پشم چینی فرا نرسیده بود و او در آن محل به کار شخم زنی و درخت کاری سرگرم بود. حرفۀ اصلی او چیدن پشم گوسفندان بود ؛ یک شغل فصلی که از میانۀ تابستان شروع می شد و تا آخر زمستان ادامه داشت . پس از آن ، فصل زاد و ولد گوسفندان بود . معمولا او می توانست کارهای زیادی را در این فصل پیدا کند و بدین سان فصل بهار و نخستین ماه تابستان را بگذراند: کمک به زاییدن گوسفندها ، شخم زدن ، یا روزی دو بار شیر دوشی برای یک لبنیات فروشی محل . هر کاری که پیدا می کرد ، به سراغ آن می رفت و خانواده اش را تنها می گذارد تا غذایشان را فراهم کنند. بر خلاف رفتار ظاهریش مرد زیاد خشنی نبود .
هنگامی که پدر کمی پس از غروب آفتاب به خانه بازگشت، چراغهای خانه روشن بودند ، سایه ها در برابرش با شهاب نور چرخ می خوردند و با شتاب حرکت می کردند.
همۀ پسرها غیر از فرانک، در ایوان سرپوشیدۀ پشت خانه سرگرم بازی با یک قورباغه بودند.
پادریک می دانست که پسر بزرگش کجا رفته است ، زیرا صدای ضربه های یکنواخت تبر را از انبار هیزم می شنید. لحظه ای را در ایوان توقف کرد تا جک را به یک اردنگی و باب را به یک توسری مفتخر کند: «کثافتهای بیکاره ! لا اقل بروید و در شکستن هیزم به فرانک کنید . پیش از اینکه مادر میز شام را بچیند ، باید این کار را انجام دهید و گر نه پوستتان را می کنم !» با تکان دادن سر به زنش که در کنار اجاق گاز مشغول کار بود سلام کرد؛ ولی او را نبوسید و در اغوش نگرفت ، چرا که عقیده داشت تظاهر محبت آمیز بین زن و شوهر فقط باید در اتاق خواب باشد . چکمه های پلیش را بیرون آورد و مگی سرپایی هایش را جلوی پایش گذارد. پدر هر بار با دیدن دخترش دستخوش یک احساس شگفتی می گردید، مثل همیشه بر روی دخترش لبخند زد .
مگی با موهای قشنگش به قدری زیبا شده بود که پدر طره ای از زلفش را در دست گرفت ، تکانی داد و رهایش کرد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#5 | Posted: 6 Sep 2013 00:58 | Edited By: nazi220




..دیدن زندگی در این حلقه موی لطیف شادمانش می کرد.دخترش را بلند کرد و به تنهاصندلی راحتی که در آشپزخانه در کنار آتش قرار گرفته بود نزدیک شد؛ یک مبل ویند سور ( winidosor ) با کوسنی که به آن متصل بود. نفس عمیقی کشید، روی صندلی نشست و پیپش را بیرون آورد و با بی خیالی چند ضربه ای به آن زد و باقیمانده توتون سوخته روی زمین ریخت.مگی خود را به او فشرد و بازو هایش را دور گردنش حلقه کرد. صورت کوچک شادابش را به سوی پدر بلند کرد و بازی شبانه اش را که تماشای نور در لابلای طلایی و کوتاه پدرش بود از سر گرفت.
پادریک از زنش پرسید:
- چطوری فی ( fee نام خودمانی فیونا- م)
- خوبم پدی (نام خودمانی پادریک - م ).امروز کار چراگاه پایین را انجام دادی؟
- آره. تمامش کردم.از فردا می تونم کار چراگاه بالا را شروع کنم ؛اما خدا می داند چقدر خسته ام.
- شرط می بندم که مک فرسون (macferson) دوباره مادیان پیر سر به هوا را به تو داده است؟
- خوب معلومه! توقع داشتی خودش با اسب پیر کار کند و لذت کار با اسب قزل را برای من بگذارد؟ انگار که بازوهایم را از مفصل جدا کرده اند. قسم می خورم که این مادیان سخت ترین دهان را در تمام زلاند نو دارد.( کنایه از سرکش بودن اسب است - م)
- مهم نیست، چون به زودی پیش رابرتسون ( Robertson) پیر خواهی رفت و اسب های او همه خوب هستند ، ای کاش زودتر به نزد او بروم.
پدر پیپش را از توتونی تند پر کرد و از کوزه دهن گشادی که کنار اجاق قرار داشت ، شمع کوچکی را بیرون کشید و آن قدر آن را جلو آتش مشتعل تکان داد تا شعله شمع گرفت و پیپ خود را روشن کرد.سپس خود را روی صندلیش انداخت و چنان پک محکمی به پیپش زد که صدای غلغل آن بلند شد.سپس از مگی پرسید:
- بگو ببینم از چهار ساله شدن چه احساسی داری؟
- خیلی خوشحالم بابا.
-آیا مامان هدیه ات را به تو داد؟
- آه بابا ! راستی چطور شما و مامان فهمیدید که من از آگنس خوشم آمده؟
- آگنس؟
پدر با شتاب به فی نگریست و در حالی که لبخند می زد و گره به ابرو می انداخت، پرسید:
مگه اسمش آگنس است؟
- بله پدر. او خیلی خوشگل است و دلم می خواهد که در تمام روز به او نگاه کنم.
فی غر و لند کنان گفت:
- مگی خیلی شانس آورده که هنوز چیزی برای نگاه کردن دارد.جک و هاگی پیش از آن که او بتواند عروسک را سیر تماشا کند ، آن را از دستش در آورده اند.
- خوب بالاخره پسر هستند ! ببینم عروسک را که از بین نبرده اند؟
- میشه درستش کرد، چون فرانک به موقع رسید و عروسک را از دست آنها بیرون آورد.
- فرانک؟ او اینجا چه می کرد؟ قرار بود که فرانک تمام روز را در کارگاه باقی بماند و در های آقای هانتر(Hunter) را حاضر کند.
فی شتاب زده جواب داد:
- او تمام روز در کارگاه آهنگری بود و فقط چند لحظه ای به اینجا آمد تا وسیله ای را بردارد.
پادریک به راستی نسبت به فرانک سخت می گرفت. مگی گفت:
- آه بابا ! فرانک خیلی خوبه و اگر او نبود آگنس مرده بود.قرار است که امشب فرانک مو های آگنس را بچسباند.
پادریک با حالتی خواب آلوده و در حالی که سرش را به صندلی تکیه می داد و چشمهایش را می بست ، گفت:
- خوبه.
هوای کنار اجاق گرم بود . پدر بی توجه به این گرما ، دستهایش را پشت گردنش گذاشته بود و روی صندلی راحت چرت می زد. قطرات عرق روی پیشانیش جمع شده و می درخشیدند.
همه بچه ها ،موی حنایی رنگ، پرپشت و مجعد خود را از پدر به ارث برده بودند ولی رنگ موهای پدر تند تر بود.پادریک مردی کوتاه قد ، چالاک و فولادین بود ، ساقهایش بر اثر سالها سوارکاری ، خمیده گشته و بازو هایش به دلیل پشم چینی مداوم ، کشیده شده بود، سینه و بازوانش از موهای طلایی رنگ پوشیده شده بود؛ اگر قهوه ای بود، خیلی زشت می شد. چشمهای آبی کمرنگش در میان پلک های چین خورده اش به سختی دیده می شد؛ همچون ملوانی که همواره دور دست را می نگرد. چهره ای دلپذیر داشت و لبخند جذابش مردم را به طرف او جلب می کرد. بینی فوق العاده قشنگی داشت؛ یک بینی رومی حقیقی ( اشاره ظریفی است به تصرف بریتانیا از سوی رومیها در گذشته بسیار دور - م) که می بایست کنجکاوی هموطنان ایرلندیش را بر انگیزاند. ولی سواحل ایرلند همواره تعداد زیادی از کشتی شکستگان را پذیرا شده بود! پادریک هنوز هم با لهجه تند و شیرین گالوی (Galway بخشی است در قسمت غرب ایر لند. با مساحت 2293 مایل مربع و جمعیت 150,000 نفر - م ) حرف می زد.


البته بیست سال زندگی در این سوی دنیا، سبب شده بود که از شتاب حرف زدنش کاسته شود و همچون یک ساعت کهنه نیازمند کوک کردن بود: چرا که توانسته بود از همقطار هایش پیشی بگیرد.با این که مقررات بسیار سختی را در خانه اش اجرا می کرد و لگدهای محکمی به فرزندانش می زد، ولی همه بچه ها - به جز یک نفر - او را بسیار دوست داشتند.پدری مهربان بود.اگر نان کافی در سفره غذا نبود، سهم خود را به بچه ها می داد .اگر قرار بود که بین خریداری لباس نو برای خودش یا یکی از فرزندانش یکی را انتخاب کند، بی تردید به لباسهای کهنه خود اکتفا می کرد. او در عمل به فرزندانش محبت می کرد و اهل تظاهرات محبت آمیزی چون بوسیدن آنها نبود. اما خیلی زود از کوره در می رفت، حتی یک بار هم آدم کشته بود.اما بختش بلند بود، چون مردی انگلیسی بود و توانست با اولین کشتی که در بندر دان لاگهر ( Dun Laoghaire ) لنگر انداخته و عازم زلاند نو بود ، از آنجا فرار کند.
فیونا به طرف در عقبی رفت و فریاد زد:
- چای !
پسر ها یکی پس از دیگری وارد شدند، فرانک پیشاپیش آنها می آمد و دسته هیزمی را که در بغل داشت در جعبه بزرگ کنار اجاق انداخت. پادریک، مگی را زمین گذارد و ودر انتهای میزی که در آن سوی آشپزخانه قرار داشت نشست. پسرها در دو طرف میز جای گرفتند و مگی از جعبه ای که پدرش بر روی یک صندلی نزدیک خودش سوار کرده بود بالا رفت. فی بشقاب ها را با سرعت و مهارت یک مستخدم رستوران مستقیما از قابلمه پر می کرد.دو تا دو تا جلوی اعضای خانواده می گذاشت. نخست پدی ، بعد فرانک و همین طور تا به مگی می رسید و پس از آن غذای خودش را می کشید.
استوارت در حالی که کارد و چنگالش را در دست می گرفت ، اخمی کرد و گفت:
- آه باز هم طاس کباب! راستی چرا اسم مرا از کلمه طاس کباب گرفتید؟ (در زبان ایرلندی ، به طاس کباب stew می گویند و شباهت زیادی با کلمه استوارت stewart دارد - م )
پدرش غر و لند کنان گفت:
- بخور !
بشقابها بزرگ ولی سرشار از غذا بودند، سیب زمینی جوشیده ، گوشت گوسفند و لوبیاهایی که همان روز از باغچه چیده شده بود با ملاقه در بشقابها سرازیر می شدند و با وجود غرولند خفیف و زمزمه ای مبنی بر بیزاری از این خوراک ، همه حتی استوارت نیز ، ته بشقابهایشان را با نان تمیز کردند و بعد هم مقداری نان و کره و مربای زرشک خانگی خوردند.فی نیز نشست و غذایش را به سرعت بلعید. سپس بدون هدر دادن لحظه ای از جایش برخاست و به سر کارش بر گشت . بشقابهای بزرگ سوپخوری را از بیسکویتهای خانگی که با مقدار قابل توجهی شکر و مربا پخته بود و روی آن را خامه جوشیده داغ ریخته بود، پر کرد و هر بار با دو بشقاب در دست، رفت و آمدش را از سر گرفت.بالاخره نفس راحتی کشید و نشست. حال می توانست دسرش را سر فرصت بخورد.
مگی با خوشحالی فریاد زد:
- به به شیرینی !
و آنقدر قاشقش را در خامه فرو برد که مرباها به صورت شیارهای صورتی رنگ بر سطح زرد رنگ خامه ظاهر شدند.
پدی لبخند زنان گفت:
- امروز، روز تولد توست عزیزم.مامان دسر دلخواهت را برایت درست کرده.این بار هیچ گونه اعتراضی یا سرزنشی از میز خانوادگی بر نخاست. دسر هر چه که بود، با لذت خورده می شد زیرا کلیریها به شیرینی علاقه فراوان داشتند.
با وجود مصرف مقدار زیادی مواد نشاسته ای ، هیچ یک از اعضای خانواده کوچکترین چربی اضافه ای نداشت.آنها همه آن چه را که می خوردند با کار یا بازی کردن ، می سوزاندند.سبزی و میوه جات به مقدار منطقی در پخت غذاها به کار می رفت. ولی آنچه که واقعا طرفدار داشت ، سیب زمینی ، نان و شیرینی های خانگی بود. فی با قوری بزرگش برای یک یک افراد خانواده چای ریخت. آنها یک ساعت دیگر را هم به گپ زدن ، نوشیدن چای و مطالعه کتاب گذراندند.
پدی سرش را روی کتابی انداخته بود که از کتابخانه سیار به امانت گرفته بود و در حین مطالعه پیپ می کشید. فی مرتب فنجانهای چای را پر می کرد. باب کتاب می خواند. بچه های کوچکتر برای فردا برنامه ریزی می کردند. تعطیلات طولانی مدرسه شروع شده بود.بچه ها بیکار بودند و می بایست اوقات خود را در خانه و باغ بگذرانند. قرار شد که باب نمای خانه را لکه گیری کند. جک و هاگی نیز وظیفه داشتند هیزم جمع آوری کنند و گاوها را بدوشند.استوارت می بایست سبزی بکارد و این کار در مقایسه با وحشت او از تکالیف مدرسه ، نوعی تفریح به شمار می آمد. گه گاه ، پدی سرش را از روی کتابش بر می داشت و کار جدیدی را به این برنامه می افزود. فی ساکت بود. فرانک در صندلیش لم داده بود و مرتب چای می خورد.
بالاخره فی به مگی اشاره کرد که روی چهارپایه بلندی بنشیند تا سرش را شانه کند.پس از آن که خرده ریزهای مو را جمع کرد، مگی را همراه با استوارت و هاگی به رختخواب فرستاد. باب و جک نیز به بهانه غذادادن به سگها از خانه بیرون رفتند. فرانک عروسک مگی را روی تخته آشپز خانه قرار داد و شروع به چسباندن موهایش کرد. پدی کش و قوسی به خود داد و کتابش را بست.پیپ خود را در صدفی که به عنوان زیر سیگری استفاده می شد قرار داد و گفت:
- خب ، من رفتم بخوابم.
- شب به خیر پدی!
فی ظرفهای شام را جمع کرد. سپس یک لگن بزرگ آهنی را از روی دیوار برداشت و آن را درست روبروی تخته آشپزخانه گذارد. کتری فولادی را از روی اجاق بلند کرد و آن را پر از آب جوش کرد. آنگاه از یک پیت کهنه نفت ، کمی آب سرد و صابون مایع به آن افزود و شروع به شستن ظرفها کرد.ظرفهای شسته شده را به صورت مایل به فنجانی تکیه می داد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#6 | Posted: 6 Sep 2013 00:59




فرانک بی آنکه سرش را بلند کند، سرگرم چسباندن موهای عروسک بود. ولی وقتی دید که مرتب بر تعداد ظرفهای شسته شده اضافه می شود، از جای خود بلند شد تا به مادرش کمک کند. حوله ای را برداشت و شروع به خشک کردن ظرفها نمود. رفت و آمد فرانک در آشپزخانه نشان می داد که به کار خشک کردن ظرفها عادت دارد. فرانک همیشه سعی می کرد تا به مادرش در این کار کمک کند، ولی این کار را پنهانی انجام می داد، زیرا پدرش گفته بود که بر اساس یک تقسیم کار عادلانه ، شستشوی ظرفها را زنها انجام می دهند.با وجود این ، وقتی پدرش به اتاق خواب می رفت، به مادرش در خشک کردن ظرفها کمک می کرد. البته موقعی این کار را می کرد که کاملا مطمئن می شد پدرش خوابیده است.فی نگاهی محبت آمیز به پسرش انداخت و گفت:
- فرانک، راستی اگر تو نبودی ، کار من خیلی سخت می شد.ولی تو نباید زیاد خودت را خسته کنی چون فردا باید سر کار بروی.
- ناراحت نباش مادر، خشک کردن چند تکه ظرف که آدم را نمی کشد و کمی هم کار تو را راحت تر می کند.
- ولی من باید این کار را بکنم و ناراحت هم نیستم.
- ای کاش یک روز پولدار شوم تا بتوانیم یک کلفت داشته باشیم.
فرانک خوش خیال نباش.
فی دستهای سرخ و صابونیش را با دستمال مخصوص خشک کردن ظرفها پاک کرد، روی کشاله رانش لغزاند و آهی کشید. با نگاهی اضطراب آمیز به پسرش خیره شد؛ او ناخشنودی و تلخکامی پسرش را که می خواست فراتر از زندگی کارگری و سرنوشتش برود، درک می کرد و گفت:
- فرانک خوش خیال نباش. چون برایت گرفتاری درست می کند. ما به طبقه کارگر تعلق داریم و معنایش این است که نه پولدار می شویم و نه کلفتی خواهیم داشت.پس به آنچه که داریم راضی باش. وقتی تو این جور حرفها را می زنی، در واقع به پدرت که آدم زحمت کشی است توهین کرده ای.تو که می دانی پدرت اهل مشروب خواری و قمار نیست و هر چه در می آورد خرج خانه اش می کند.
شانه های عضلانی فرانک بی اختیار تکان خوردند و چهره تیره اش خشن و افسرده شد. او گفت:
- ولی چه اشکالی دارد که انسان بخواهد زندگیش را بهتر کند و چه عیبی دارد که مثلا دلت بخواهد یک کلفت داشته باشی؟
- آرزوی خطایی است زیرا امکان آن وجود ندارد. خودت خوب می دانی که ما حتی پول کافی نداریم تا تو به درس خواندنت ادامه بدهی. در این صورت، فقط یک کارگر در آینده خواهی بود. لهجه ات ، لباسهایت، دستهایت و همه چیز تو حکایت از این دارند که تو برای امرار معاش کار می کنی . داشتن دستهای پینه بسته که مایه شرمساری نیست؛ به قول پدرت ، تازه معلوم می شود که آدم شرافتمندی هستی.
فرانک شانه هایش را به نشانه بی اعتنایی بالا انداخت و سکوت کرد.وقتی خشک کردن ظرفها تمام شد، فی سبد خیاطی اش را برداشت و روی صندلی کنار اجاق نشست. فرانک که سرگرم چسباندن موهای عروسک بود، ناگهان گفت:
- بیچاره مگی!
- مگه چی شده؟
- امروز وقتی این بی سروپاها عروسکش را از دو طرف می کشیدند، سرجایش ایستاده بود و گریه می کرد؛ انگار که همه دنیا روی سرش خراب شده بود...
سپس نگاهش را به آگنس دوخت که موهایش را باز یافته بود و به حرفش ادامه داد:
- راستی، مگی این اسم را از کجا پیدا کرده؟
- حدس می زنم وقتی من درباره آگنس فورتسکیو اسمیت (Agness Fortescue Smith ) حرف می زدم، این کلمه را شنیده است.
- امروز وقتی عروسکش را به او پس دادم، داخل کله عروسک را نگاه کرد و نزدیک بود که از ترس قالب تهی کند. چیزی در چشمهای شیشه ای عروسک بود که او را ترسانده بود ولی نمی دانم چه بود؟
- مگی همیشه چیزهایی را می بیند که وجود ندارند.
- باعث تأسف است که پول کافی نداریم تا بچه ها به تحصیل خود ادامه دهند.بچه های باهوشی هستند.
فی با لحن خسته ای جواب داد:
آه فرانک! اگر رؤیا ها مثل اسب بودند، فقرا نیز می توانستند سوار آن شوند.
فی با دست لرزانش چشمهایش را مالید و سوزنش را در یک جاسوزنی پشمی به رنگ خاکستری فرو کرد و گفت:
- دیگه بسه، چشمم خیلی خسته شده.
- مامان، برو بخواب. من چراغها را خاموش می کنم.
- اما باید اول اجاق را پر از هیزم کنم.
- من می کنم، تو برو بخواب.
فرانک از جایش بلند شد و عروسک چینی را با احتیاط روی بوفه و پشت یک جعبه بیسکویت گذارد تا دست پسرها به آن نرسد. فرانک نمی دانست پسرها جرأت ندارند دوباره به آن عروسک دست بزنند ، چون از خشم او بیشتر از غیظ پدرشان می ترسیدند. در خمیره فرانک ، نوعی شرارت وجود داشت که هرگز آن را در برابر مادر و خواهرش بروز نمی داد ولی پسر ها از خشم او بی نصیب نمی ماندند.
فی با قلبی پردرد پسرش را تماشا می کرد. چیزی و نوعی دست از جان شستگی در او دیده می شد؛ یک روح شرارت. آرزو کرد که ای کاش فرانک و پدرش با هم کنار بیایند، ولی هرگز نمی توانستند چشم در چشم هم بدوزند و همیشه بگومگو داشتند. شاید فی خیلی نگران وضع پسرش بود و برایش دلسوزی می کرد. پس به این ترتیب ، مادر تقصیر داشت. با وجود این، فرانک قلب مهربانی داشت و تلاش می کرد تا زندگی مادرش را آسانتر سازد. فی دوباره آرزو کرد که مگی بزرگ شود تا بتواند بار کمک را از دوش فرانک بردارد.
چراغ کوچکی را از روی میز برداشت، ولی دوباره آن را سر جایش گذارد. فرانک داشت اجاق را از هیزم پر می کرد.
فی به پسرش نزدیک شد. رگهای دست فرانک بالا آمده بودند. در دستهای ظریفش لکه هایی دیده می شد که هرگز کاملا تمیز نمی شدند. فی دستهایش را جلو برد و حلقه موهایی را که روی چشمهای پسرش افتاده بود کنار زد؛ تماسی چنان نزدیک که در حکم نوازش بود.
- شب به خیر فرانک، متشکرم.
موقعی که فی به آرامی از آستانه در ورودی خانه می گذشت، سایه ها در برابرش با شهاب نور چرخ می خوردند و با شتاب حرکت می کردند.
اولین اتاق متعلق به فرانک و باب بود . فی لنگه در را بی صدا باز کرد، چراغ را بلند کرد و نور چراغ تخت بزرگ کنار اتاق را روشن کرد . باب با دهان باز به پشت دراز کشیده بود. فی لرزان و همانند یک سگ، به درون اتاق جهید و قبل از آنکه کاملا در کابوس غرق گردد او را به پهلو غلتاند.
سپس لحظه ای به او خیره شد ؛ چه قدر به پدرش شباهت داشت.جک و هاگی در اتاق بعدی تقریبا به یکدیگر گره خوده بودند . چه آتشپاره هایی! همیشه آماده شیطنت بودند. ولی کوچکترین نشانی از بدذاتی نداشتند. او بیهوده سعی کرد آن دو را از یکدیگر جدا کرده و لحافها را مرتب کند. دو کله حنایی رنگ و فرفری ، از یکدیگر جدا نمی شدند. نفس عمیقی کشید و از این کار صرف نظر کرد ، نمی توانست بفهمد که چه طور این دو بچه پس از خوابیدن در چنین میدان جنگی ، می توانستند صبح ها این چنین شاداب و سرحال باشند، ولی مثل این که این وضع به آنها می ساخت.
اتاقی که مگی و استوارت در آن می خوابیدند ، غم انگیز و کدر بود و اصلا برای بچه های کوچک مناسب نبود. دیوارها به رنگ قهوه ای تیره بودند با کفپوشی از لینولئوم قهوه ای و بدون هیچ تابلوی تزئینی، همچون سایر اتاقها. استوارت روی تختخوابش سر و ته شده بود و به غیر از باسن کوچکش که پیراهن خواب آن را می پوشاند ، سایر اعضای بدنش دیده نمی شد.
فی متوجه شد که زانوهای پسرک به پیشانیش چسبیده و مثل همیشه از این که چه طور در این حالت خفه نمی شود ، در شگفت شد ، با چابکی دستش را به زیر ملافه برد و درنگ کرد .باز هم که خودش را تر کرده ! خوب، به هر حال بایستی تا صبح صبر کرد و تا آن وقت حتی بالشش هم خیس می شد.همیشه همینطور بود. خود را بر می گرداند و باز هم تخت را خیس می کرد.به هر حال یک شاشو میان پنج پسر ، باز هم بد نبود.
مگی به صورت توده کوچکی به هم پیچیده و گیسوانش با آن پاپون کاغذی در اطرافش ریخته بود. یگانه دخترش...! فی پیش از بیرون رفتن ، دوباره به او نگاه کرد ؛ درباره مگی هیچ ابهامی نداشت ف چون او یک زن بود و سرنوشت معلومی داشت. از این رو، نه برایش دلسوزی می کرد و نه به او حسادت می نمود. در مورد پسرها قضیه فرق داشت .آنها معجزه هایی بودند؛ نرهایی که از جنس ماده اش پدید آمده بودند. نداشتن کسی به عنوان کمک برای کارهای خانه مشکل بود ولی به زحمتش می ارزید. در مقابل همقطارانش ، وجود پسرهایش اهمیت به سزایی به پدی می بخشید. تنها دارایی که او به راستی صاحب آن بود ، زیرا مرد واقعی کسی است که پسر داشته باشد.
در اتاقش را به آهستگی بست و چراغ را روی کمد گذاشت. انگشتهای چابکش پروانه وار به جستجوی دگمه های لباسش بر آمدند. بازوهایش را از بند آستینها رها کرد و به همان ترتیب زیرپیراهنش را خارج کرد. سپس در حالی که آن را جلوی سینه اش گرفته بود ، یک پیراهن خواب فلانل به تن کرد. موهای به سختی جمع شده اش را رها کرد. آهسته به تخت نزدیک شد. پدی در خواب بود فی نفس راحتی کشید؛ چرا که می دانست داشتن یک فرزند دیگر ، آن هم تا وقتی که مگی بزرگتر نشده باشد ، کار دشواری است.



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#7 | Posted: 6 Sep 2013 01:09




فصل 2 از بخش اول

روزهای یکشنبه هنگامی که خانواده کلیری به کلیسا می رفتند، مگی با یکی از برادرانش در خانه می ماند و به امید روزی بود که به اندازه کافی بزرگ شده باشد تا بتواند در مراسم نماز کلیسا شرکت کند. پادریک کلیری عقیده داشت که بچه ها جایشان جز در خانه خودشان نیست و این عقیده حتی درباره خانه خدا هم صدق می کرد. او می گفت:« وقتی مگی به سن مدرسه برسد و قادر باشد که ساکت بنشیند ، می تواند به کلیسا هم برود، اما نه قبل از آن».
بنابراین ، در هر صبح یکشنبه که افراد خانواده ، در گاری کهنه روی هم انباشته می شدند تا به کلیسا بروند، مگی ناامیدانه در کنار بوته های جگن چسبیده به در خانه می ایستاد و برادری که قرار بود از او نگهداری کند، ظاهرا از این که از نماز کلیسا معاف شده ابراز خشنودی می کرد. تنها فرانک بود که جدایی از بقیه خانواده را با خوشحالی می پذیرفت. برای پدی، مذهب جزئی جدانشدنی از زندگیش بود. کاتولیکها ازدواج او را با فی به سختی پذیرفته بودند زیرا که او به مذهب کلیسای انگلیس تعلق داشت. فی با وجودی که مذهبش را به خاطر پدی رها کرده بود ولی حاضر نشده بود که از مذهب شوهرش پیروی نماید. پی بردن به دلیل آن مشکل بود، مگر آن که بتوان باور داشت که آرمسترانگها (Armostrong ) به خاندانی بزرگ از پیشقراولان تعلق داشته اند که تجلی محض از کلیسای انگلستان بود، در حالی که پدی مهاجری فقیر از کشوری بی مذهب و قانون بود که به هیچ طریق معرفی ، جز دایره قضایی انگلیس نداشت.
آرمسترانگها ، حتی قبل از ورود اولین مستعمره نشینان رسمی، در زلاند نو اقامت داشتند و این گذرنامه ای برای ورود به اشرافیت استعماری بود. از نظر آنها ، فی ازدواجی بسیار نامناسب و شگفت آور انجام داده بود.
رودریک آرمسترانگ ( Roderick Armstrong ) فرقه زلاند نو را به طرزی مشکوک بنا نهاده بود. همه با رویدادی شروع گشت که پیامدهای غیر قابل پیش بینی آن انگلستان قرن هیجدهم را تکان داد: جنگهای استقلال طلبی آمریکا. تا سال 1776 ، انگلستان هر ساله بیش از 1000 تن مجرم و جانی را با کشتی به ایالت ویرجینیا و کارولینا می فرستاد و آنان را در شرایطی قرار می داد که دست کمی از بردگی نداشت.دادگستری انگلستان در آن زمان بسیار سرسخت و خشن بود و مرتکبین به قتل ، آتش سوزی عمدی ، جادوگری و دزدی بیشتر از یک شیلینگ را راهی چوبه دار می کرد. جرمهای خفیف تر ، تبعید دائمی به آمریکا را در بر داشت.
ولی در سال 1776 که آمریکا مرزهایش را به روی این دسته بست و انگلستان خود را با مشتی مجرم که به سرعت رو به ازدیاد بودند مواجه دید، بی آن که بداند با آنها چه کند . زندانها انباشته از زندانیان بود. باقیمانده آنها در کشتی های کهنه ای که در خلیج لنگر انداخته و به صورت زندان در آمده بودند، روی هم انباشته می شدند. این وضعیت راه حلی می خواست که سرانجام پیدا شد. در سال 1787 بود که بی هیچ شوق وشتابی به کاپیتان آرتور فیلیپ ( Arthur Philip ) دستور داده شد که به سوی سرزمین بزرگ جنوب حرکت کند. ناوگان او که شامل 11 کشتی بود، تعدادی بیشتر از 1000 محکوم ، همراه با ملوانها و افسران کشتی و تعدادی از تفنگداران آمریکایی را حمل می کرد. این سفر هیچ نوع افتخار افسانه ای ، از جهت دست یافتن به آزادی ، نداشت. اواخر ژانویه 1888 ، یعنی 8 ماه پس از ترک انگلستان، کشتیها به خلیج بوتانی (Botany Bay ) رسیدند. پادشاه دیوانه انگلستان ، جرج سوم، یک اردوگاه تازه برای محکومینش یافته بود؛ مستعمره ویلز جنوب جدید ( Newsouth Wales Colony ) . در سال 1801 هنگامی که رودریک آرمسترانگ بیست ساله بود به تبعید دائمی محکوم گشت. بعدها بازماندگانش ادعا کردند که وی به یک خانواده اشرافی اهل سامرست ( Somerset ) تعلق داشت ، خانواده ای که بر اثر انقلاب آمریکا ورشکست شده بودند . ولی هیچ یک از آنها حاضر نشدند که سوابق جدشان را به طور جدی بررسی کنند. و به این بسنده کردند که با اندکی گزافه گویی درباره پیروزیهای او، از نتایج بهره گیری نمایند.

سوای اصل و نسب رودریک جوان و تبعیتش از دادگستری انگلستان، او فردی وحشی بود.در تمام مدت هشت ماهی که سفر وحشتناک به سوی سرزمین ویلز جنوب جدید ادامه داشت، خود را فردی آنچنان خودسر ، لجوج و اصلاح نشدنی نشان داد. سرسختی اش در برابر مرگ، موجب حیرت افسران کشتی شد.وقتی در سال 1803 به سیدنی رسیدند، رفتارش باز هم خشن تر شده بود. او را به زندان جزیره نور فولک ( Norfolk Island ) بردند که جایگاه محلی محکومین اصلاح نا پذیر بود. ولی هیچ چیز رفتار او را بهبود نبخشید؛ او را از غذا محروم کردند، در سلولی چنان باریک جایش دادند که نه می توانست بنشیند و نه بایستد و نه دراز بکشد. آن قدر او را با شلاق زدند که از پشتش به جز توده نرم خون آلود چیزی باقی نمانده بود. او را در صحرا بر ساحل شنزار به زنجیر کشیدند و تنها وقتی آزادش کردند که نیمه مدهوش گشته بود.با وجود همه این مجازاتها ، او شکنجه گرانش را به مسخره می گرفت و دستشان می انداخت. مشتی استخوان مفلوک در کالبدی متعفن بود. نه دندانی در دهانش باقی مانده بود و نه یک سانتیمتر از پوستش از گزند زخمها در امان مانده بود. آتشی از خشم و کینه در درونش زبانه می کشید که گویی هیچ چیز قادر به فرونشاندنش نبود. از پیروزیش بر مرگ می خندید. در سال 1810 او را به سرزمین وان دینن ( Vandienen فرستادند. او را همراه دیگر محکومین به اعمال شاقه به زنجیر کشیده و به ساختن یک جاده شنی از منطقه کوهستانی به بندر هوبارت ( Hobart ) وا داشتند. در اولین فرصت ، او با کلنگش به جان سربازی که گروه را تحت فرمان داشت ، افتاد و او را تکه تکه کرد. ده زندانی دیگر برای قتل عام پنج سرباز باقیمانده به او پیوستند. آنها شروع به کندن پوست سربازان کردند و این سربازان در میان فریادهای مرگ جان دادند، چرا که هم زندانبانان و زندانیان، یک نیمه انسان بودند.رودریک همانگونه که زندانی بودنش را نمی پذیرفت، همچنین قادر نبود بدون شکنجه دادن نگهبانان و یا پایان بخشیدن به زندگیشان از آنجا بگریزد.
- پانزده محکوم ، همراه با عرق نیشکر و غذاهای متعلق به سربازان ، از میان جنگلی که باران یخزده آن را در هم می کوبید، کوره راهی را برای خود گشودند و به بندر هوبارت رسیدند. برای گذشتن از دریای تاسمان ( Tasman Sea ) قایقی دزدیدند بدون اینکه هیچ گونه خوراک ، آب و بادبانی در اختیار داشته باشند. وقتی که قایق در ساحل وحشی در غرب جزیره جنوبی زلاند نو لنگر انداخت، آرمسترانگ و دو نفر از همراهانش هنوز زنده بودند.او هرگز شرحی از این سفر شگرف بر زبان نیاورد، ولی گفته می شد که آن سه نفر با کشتن و خوردن گوشت سایر محکومین توانسته بودند زنده بمانند.
این وقایع نه سال پس از خروج وی از انگلستان روی داده بود.او هنوز جوان بود ولی به نظر شصت ساله می نمود.هنگامی که اولین مهاجران - که رسما به این عنوان شناخته شده اند- به زلاند نو رسیدند ، رودریک مدتها بود زمین هایی را در ناحیه ثروتمند کانتربری ( Canterbry ) ، گل سرسبد جزیره جنوب، تصاحب کرده بود. دختری از نژاد مائوری به همسری گرفته و سیزده بچه دورگه به وجود آورده بود. از سال 1860 ، آرمسترانگها که جزو اشراف مستعمرات در آمده بودند ، فرزندانشان را به بهترین مدارس انگلستان می فرستادند. آنها به دلیل لیاقت و خشونتشان ، کاملا ثابت کرده بودند که به هر حال بازماندگان مردی شایسته، از یک رده استثنایی هستند. جیمز ، نوه رودریک، در سال 1880 صاحب فیونا شد؛ تنها دختر در میان پانزده پسر بود.
فی شاید حسرت آداب دشوار مذهب پروتستان کودکیش را می خورد، ولی هیچ سخنی از آن به میان نمی آورد.او معتقدات مذهبی پدی را پذیرفته بود و در نماز کلیسا دوشادوش شوهرش شرکت می جست، فقط به خاطر این که همه بچه هایش بتوانند در سایه ایمان به خدایی یگانه، کاتولیک بزرگ شوند. ولی چون خودش هیچگاه به این مذهب نگرویده بود، پاره ای از رسوم مذهبی مانند مراسم شکرگزاری قبل از غذا و دعای قبل از خواب و حالت مذهبی حاکم بر خانه، در خانه آنها اجرا نمی شد.
مگی غیر از تنها بازدیدش از بازار واهاین در هشت ماه پیش، هیچ گاه دورتر از انبار و کارگاه آهنگری واقع در دره کوچک نرفته بود. صبح روزی که قرار بود برای اولین بار به مدرسه برود، به قدری هیجانزده بود که تمام صبحانه اش را استفراغ کرد و مجبور شدند او را به اتاقش ببرند، بشویندو لباسش را عوض کنند.
پیراهن نو قشنگ او را که به رنگ آبی تیره و با یقه سفید ملوانی بود، از تنش خارج کردند و به جای آن روپوش قهوه ای زشتش را که دگمه هایش در ناحیه گردن، گلویش را می فشرد به او پوشاندند. مادرش گفت:
- آه مگی! ترا به خدا دفعه آینده که خواستی استفراغ کنی قبلا خبرم کن. مثل یک تیکه چوب آنجا ننشین تا کار از کار بگذرد. با این همه کاری که دارم ، کثافتهای تو را هم باید تمیز کنم. حالا دیگر عجله کن اگر بعد از زنگ به مدرسه برسی خواهر آگاتا ( Agatha ) با چوبش خدمتت می رسد. درست رفتار کن و به حرف برادرهایت گوش بده.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#8 | Posted: 6 Sep 2013 01:10




...بالاخره فی در حالی که مگی را به جلو می راند در آستانه در ظاهر شد، باب، جک، هاگی و استوارت کنار در خانه به بازی لی لی مشغول بودند.دخترک غذایش را که شامل ساندویچ های مربایی بود، در یک کیف مدرسه کهنه به همراه خود داشت.باب در حالی که دور می شد فریاد زد:
- زودباش بریم مگی! دیرمان شد.
مگی دوان دوان برادرانش را که آهسته دور می شدند، تعقیب می کرد. ساعت کمی از هفت گذشته ، و مدتی بود که آفتاب طلوع کرده بود. شبنم روی علفها ، خشک شده بود. جز در جاهایی که گرمای آفتاب به اندازه کافی نبود. جاده واهاین یک جاده مال رو بود و در دو سوی آن دو باریکه از علفهای سبز دیده می شد.سپیدی گلهای سوسن با رنگ نارنجی گلهای لادن که در دو طرف جاده در اوج شکوفایی بودند، در هم آمیخته بود و پرچین های قشنگی آنها را از عابرین جدا می کرد.
در راه مدرسه، باب همواره بر روی پرچین های طرف راست قدم بر می داشت. او در حالی که کیف چرمیش را روی سرش گذاشته بود ، تلاش می کرد تا تعادلش را حفظ کند. باریکه طرف چپ متعلق به جک بود و این موضوع به سه کلیری جوان اجازه می داد که مشترکاً عرض جاده را اشغال کنند. بچه ها در انتهای جاده شیب دار و طولانی که در آنجا راه رابرتسون به جاده واهاین می پیوست ، ایستادند و نفسی تازه کردند.
پنج کله سرخ و آتشین در آسمانی مملو از ابرهای بخارآلود ترسیم شده بود. این بهترین لحظه برای پایین رفتن از سراشیبی و جفتک زدن بر کناره های پرعلفی بود که به زودی در انبوه گلها ناپدید و محو می شدند. در آنجا، همگی بدون استثنا آرزو می کردند که ای کاش وقت داشتند و می توانستند از زیر پرچینهای باغ آقای چپمن ( Chapman ) بخزند و از آنجا مانند قلوه سنگی به پایین بلغزند.
خانه کلیری ها تا واهاین هشت کیلومتر فاصله داشت. وقتی مگی تیر های تلگراف را در دوردست مشاهده کرد، پاهایش از خستگی می لرزیدند و جورابهایش بر روی چکمه هایش افتاده بودند. باب در حالی که گوش به زنگ مدرسه بود، نگاهی از روی بی صبری به او انداخت. مگی لنگان لنگان در حالی که شلوارش را بالا می کشید، پیش می رفت و هر چند لحظه یک بار نفسی مضطرب را از سینه برمی آورد. چهره کوچکش زیر انبوه موهای مسی ، به رنگ صورتی گراییده بود و با وجود این به طرز غریبی رنگ پریده می نمود. باب کیفش را به جک داد و با بازوهای آویخته ، به خواهرش نزدیک شد و با نوعی خشونت به او پیشنهاد کرد: « بیا مگی بقیه راه را روی دوش من سوار شو ».
و در همان حال، نگاهی خصمانه به برادرانش انداخت که جرأت نکنندمگی را ضعیف یا لوس قلمداد کنند. مگی روی شانه اش پرید و آنقدر خود را بالا کشید تا بتواند پاهایش را دور کمر برادرش حلقه کند و با خوشحالی سرش را به شانه استخوانی پسربچه تکیه داد. اینک می توانست به راحتی واهاین را تماشا کند. چیز زیادی برای دیدن نبود، واهاین قصبه بزرگی بیش نبود که از دو طرف توسط جاده قیر اندود احاطه شده بود. هتلی یک طبقه مهم ترین ساختمان آن قصبه بود، یک چادر که در حفاظ دو داربست قرار داشت، این هتل را در برابر گرما حفظ می کرد. سپس به ترتیب اهمیت ، فروشگاه واهاین بود که با سایه بان سپید و دو نیمکت درازی که جلوی ویترین های پر از جنس گذاشته شده بود، به عابرین فرصت لحظه ای استراحت می داد. یک دکل کشتی در جلوی سالن فراماسونری قرار داشت و در بالای آن یک پرچم کهنه انگلستان در معرض باد و در اهتزاز بود. شهر هنوز مفتخر به داشتن گاراژی نگشته بود. تعداد ماشینهای سواری بسیار کم بود، ولی در نزدیک سالن فراماسونری، یک انبار نعلبندی بود و در کنار اسطبل یک پمپ بنزین نزدیک آب انبار عمومی دیده می شد. تنها ساختمانی که واقعاً جلب نظر می کرد، مغازه ای با نمایی به رنگ آبی تند بود که سبک انگلیسی نداشت، دیگر ساختمان ها همه در زیر پوششی از رنگ قهوه ای پنهان شده بودند. مدرسه دولتی و کلیسای رسمی انگلیس کنار هم قرار داشتند، درست مقابل کلیسای قلب مقدس ( Church Sacreu Heart ) مدرسه مذهبی بود. موقعی که کلیری ها دوان دوان به منطقه فروشگاه رسیدند، زنگ مدرسه کلیسای کاتولیک به صدا در آمد و در پی آن زنگ خفیف تر مدرسه دولتی شنیده شد.
باب قدمهایش را تند تر کرد و سرانجام بچه ها به حیاط مدرسه که در آنجا 50 شاگرد در برابر یک خواهر روحانی صف کشیده بودند ، رسیدند و همانند خرگوشهایی به درون مدرسه رفتند. خواهر روحانی ترکه نازکی را که از قد خودش بلندتر بود در دست می گرداند. باب بی آنکه کسی به او بگوید، برادرانش را به گوشه ای برد و چشمانش بر روی تکه نی خیزران متوقف گشت. کلیسای قلب مقدس در دو طبقه بنا گشته بود و چون در محل دوری از جاده در پناه دیواری ساخته شده بود، در اولین نظر به چشم نمی خورد.
سه خواهر روحانی که به فرقه خواهران رحمت ( The Oruer of The Sisters of Mercy ) تعلق داشتند، با یک زن تارک دنیای دیگر که کارهای سرایدار را انجام می داد و هرگز دیده نمی شد، در طبقه بالا زندگی می کردند. سه کلاس درس بزرگ در طبقه هم کف واقع بود، یک ایوان سرپوشیده پر سایه دورتادور عمارت چهارگوش را فرا گرفته بود. وقتی باران می بارید بچه ها اجازه داشتند هنگام زنگ تفریح به طور منظم در آنجا بنشینند. ولی وقتی هوا خوب بود ورود به این مکان برایشان ممنوع بود. تعداد زیادی درختان بزرگ انجیر روی زمینی وسیع سایه افکنده بودند که در پشت مدرسه با شیب ملایمی تا علفزار ادامه داشت و آن را مجازاً زمین کریکت می نامیدند ، زیرا کریکت تنها بازی و فعالیتی بود که روی آن زمین انجام می گرفت.
باب و برادرانش بدون توجه به پوزخند های پنهانی و صداهای خنده ای که از صف بچه ها بر می خاست، کاملا بی حرکت ایستاده بودند. بچه ها همراه با آهنگ « ایمان پدران ما » که خواهر کاترین با پیانویی زنگ دار می نواخت، به سوی کلاسها روان بودند. وقتی بالاخره آخرین شاگرد به داخل کلاس رفت، خواهر آگاتا حالت خشکش را تغییر داد و در حالی که چین های دامن سنگین خود را روی شنها می کشید، به سوی کلیری ها رفت. مگی که هرگز راهبه ای را به چشم ندیده بود، مبهوت مانده بود. منظره ای واقعاً شگفت انگیز بود، موجودی ساخته شده از سه رنگ: رنگ صورت و دستها ، سپیدی درخشان مقنعه از پارچه آهار زده . یک پیراهن کاملا سیاه که روی آن تسبیحی با دانه های چوبی به چشم می خورد. کمربند پهن خواهر آگاتا ، کمر کلفت او را در بر می گرفت و یک حلقه آهنی به کمربند آویزان بود. پوست صورتش بسیار سرخ می نمود و این به خاطر شستن بیش از حد صورت و فشار مقنعه بر صورتش بود. مشتی مو چانه اش را می خراشاند، لبهایش کاملا ناپیدا بود و در خط واحد وظایف رهبانیت در یک مستعمره گمنام با فصول در هم و بر هم فعالیت می کرد. حدود پنجاه سال پیش بود که او را در آرامش دلپذیر یک صومعه در کیلارنی ( Killarney ) به شغل رهبانیت خود سوگند خورده بود. دو لکه قرمز رنگ در بالای بینی اش به چشم می خورد که نقش عینک دوره فلزی او بود. وی از پشت این عینک و با چشمهای آبی کمرنگش ، اشیاء و افراد را با بدگمانی می نگریست و مرتب بر عینکش فشار می آورد.
خواهر آگاتا صدای خشکش را که زمانی لهجه ایرلندی داشت، سر داد:
- خب رابرت کلیری، چرا دیر به مدرسه آمده اید؟
باب در حالی که نگاهش به روی انتهای ترکه ، که به جلو وعقب تکان می خورد خیره مانده بود، با لحنی خشک پاسخ داد:
- خیلی متأسفم
- چرا دیر آمده اید؟
- خیلی متأسفم خواهر
- امروز اولین روز مدرسه است رابرت کلیری و من تصور می کردم دست کم امروز این زحمت را به خود بدهید که سر وقت به مدرسه برسید.
مگی لرزشی در بدنش احساس کرد. سعی کرد تمام جرأتش را جمع کند و با صدای ضعیف و خفه زمزمه کنان گفت:
- آه! خواهش می کنم ، خواهر همه اش تقصیر من بود.
آن چشمهای آبی و کمرنگ چهره باب را ترک کرده و به سوی مگی برگشتند، نگاهی که ظاهراً می خواست تا اعماق روح مگی که معصومانه او را می نگریست نفوذ کند.
راهبه با لحنی سرد که مگی هرگز همانندش را نشنیده بود گفت:
- چرا تقصیر شما بود؟
مگی ناشیانه پاسخ داد:
- آخه من روی زمین استفراغ کردم و همه لباسم کثیف شد؛ حتی، شورتم... مادرم مجبور شد که مرا بشوید و لباسم را عوض کند و این باعث دیر آمدن ما شد.
اعضای صورت خواهر آگاتا همچنان بیحرکت ماندند. فقط دهانش همانند یک فنر کشیده، فشرده گشت و انتهای ترکه اش را چند سانتیمتری فرود آورد و از باب پرسید:
- این دیگر کیه؟ و این پرسش را با چنان لحن سردی ادا کرد که گویا موضوع سؤالش یک حشره ناشناخته است که بسیار از آن نفرت دارد.
- مرا ببخشید خواهر. او مگی خواهرم است.
- بسیار خوب بعد از این سعی کنید به او بفهمانید اشیایی وجود دارند که افراد تربیت شده هیچ گاه نامشان را بر زبان نمی آورند. رابرت ما هیچ وقت نام هیچ یک از لباسهای زیرمان را بر زبان نمی آوریم، هرگز! هرگز! همه بچه های خانواده های خوب باید این موضوع را بدانند. حالا همگی دستهایتان را دراز کنید.
مگی گریه کنان گفت:
- ولی خواهر همه اش تقصیر من بود.
سپس دستهایش را به سوی بالا دراز کرد، چرا که برادرانش را دیده بود که این صحنه را تقلید می کردند. خواهر آگاتا در حالی که به سوی او بر می گشت گفت:
- ساکت باش! به من مربوط نیست کدام یک از شماها مقصرید، همه شما دیر رسیده اید و همگی باید تنبیه گردید، شش ضربه ترکه!


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#9 | Posted: 6 Sep 2013 01:15




..او کلمه مجازات را با لحنی ساده و همراه با لذت بیان کرد.مگی وحشت زده چشمش به دستهای بی حرکت افتاد و ترکه دراز را دید که سوت کشان چنان به سرعت فرود آمد که او نمی توانست با نگاه تعقیبش کند. ترکه درست به وسط دست یا آنجا که پوست نازک و لطیف است ، فرود آمد، شیار قرمز رنگی فوراً ظاهر شد. ضربه بعدی بر محلی آسیب پذیرتر که انگشتها را به کف دست متصل می کرد اصابت کرد. آخرین آنها بر سر انگشتها فرود آمد ، آنجا که مغز حساس ترین نوع پوست را به جز لبها تعیین کرده است. دقت خواهر آگاتا واقعاً رنگی از نبوغ داشت! ضربه دیگر بر دستهای باب فرود آورد و سپس توجه او به سوی جک معطوف گشت. باب رنگش پریده بود ولی کوچکترین حرکتی نشان نداد، حتی کمترین صدایی از او بر نخاست. برادران دیگرش - حتی استوارت حساس هم - وقتی نوبتشان فرا رسید همان گونه رفتار کردند.
مگی در حالی که نگاهش انتهای ترکه را که در بالای دستهایش می نگریست چشمانش را بی اختیار بست تا فرود آمدن ترکه را نبیند. ولی درد همانند انفجاری پخش شد. سوزش و پارگی گوشت دستش را تا استخوان احساس کرد. در حالی که درد می رفت تا به مچش برسد، دومین ضربه فرود آمد. وقتی درد به شانه هایش رسید ، سومین و آخرین ضربه بر سر انگشتانش دلش را به درد آورد. او لب زیرینش را با دندانهایش گاز گرفت. چرا که شرمگین تر و مغرورتر از آن بود که بتواند گریه کند و در برابر این ستمگری آشفته تر و خشمگین تر از آن بود که بتواند چشم بگشاید و خواهر آگاتا را بنگرد. این برای او سرمشقی بود، حتی اگر ماهیتش با آنچه که خواهر آگاتا می خواست به او القا کند تفاوت داشت. فقط هنگام ناهار بود که مگی توانست دستهایش را حرکت دهد. او تمام صبح را در پرده ای از ترس و حیرت گذرانده بود، در حالی که هیچ چیز از آنچه اتفاق افتاده یا به او گفته شده بود نفهمیده بود، او به حالت مچاله شده در پشت میز دونفره در ردیف آخر کلاس بچه های کوچک ، حتی متوجه دختر بغل دستیش هم نشده بود.
در ساعت ناهار ، با حالتی غمگین در گوشه ای دورافتاده از حیاط مدرسه و بین جک و باب چمباتمه زد. فقط به دستور جدی باب بود که نان و مربای زرشکی را که مادرش درست کرده بود خورد. وقتی زنگ مدرسه، بچه ها را به کلاس بعدازظهر فرا خواند، مگی جایی در صف دست و پا کرد. چشمهایش به تدریج آنچه را که در اطرافش می گذشت تشخیص می داد.
شرم تنبیه شدنش هنوز پابرجا بود ولی سرش را بالا نگه داشته بود و پچ پچ بچه ها را نادیده می گرفت. خواهر آگاتا ترکه به دست جلوی صفها ایستاده بود و خواهر دکلن ( Declan ) در پشت صفها در گردش بود. خواهر کاترین پشت پیانو نشست و شروع به نواختن آهنگ « به پیش سربازان» کرد ( در حالی که بر قسمت دوم و چهارم آن تأ کید می کرد). این سرود در واقع یک سرود پروتستان بود ولی جنگ آن را از شور مذهبیش تهی کرده بود.خواهر کاترین مغرورانه با خود می اندیشید: « این بچه های عزیز طوری گام بر می دارند که گویی سربازهای کوچولوی واقعی هستند». در میان سه راهبه ، خواهر دکلن که 15 سال از خواهر آگاتا جوانتر بود کاملاً به او شباهت داشت ، در حالی که خواهر کاترین هنوز چیزی انسانی در وجودش داشت. او که البته ایرلندی بود، 30 سالی داشت و درخشش زندگی در او کاملاً به تیرگی نگراییده بود. آموزش به بچه ها هنوز او را شادمان می کرد و همواره تصویر ازلی حضرت مسیح را در چهره های معصومانه کوچکی که به سویش بلند می شدند، مشاهده می کرد. او به بچه های بزرگتر درس می داد و خواهر آگاتا به خود می بالید که آنها را چنان فرمانبردار و مطیع بار آورده است که حتی با داشتن معلمی جوان و با گذشت، رفتار شایسته ای دارند. خود او تعلیم و تربیت بچه های کوچکتر را به عهده گرفته بود تا بتواند سرشت انعطاف پذیر کودکی را در قلب آنها شکل بدهد و کلاس شاگردهای بالاتر را به خواهر دکلن سپرده بود.
مگی که در پشت یکی از میزهای ردیف آخر کلاس به خوبی از نظر پنهان شده بود، جرأت کرد تا نظری به دخترک بغل دستی اش بیاندازد. لبخندی بی دندان پاسخ شهامتش را داد.یک جفت چشم سیاه و درشت ، چهره گندمگون و کمی براقش را روشن می کردند. دخترک مگی را که همواره به دیدن موهای بور و کک و مک عادت داشت ، مسحور کرد و دیری نپایید که او را زیباترین موجودی یافت که تا به حال دیده بود. زیبای سیه فام از گوشه لبش و در حالی که ته مدادی را می جوید و چوبش را در قلمدان خالی تف می کرد، از مگی پرسید:
- اسمت چیه؟
مگی زمزمه کنان پاسخ داد:
- مگی کلیری
صدایی خشک و خشن از آن سوی کلاس فریاد زد:
- آهای شماها!
مگی از جایش پرید و با حیرت به اطرافش نگریست. وقتی که بیست شاگرد مدادهایشان را به روی میز نهادند، سر و صدای مبهمی بر خاست. سپس، صدای خش خش کاغذهایی که رانده می شدند و جای خود را به آرنجهای نوک تیز بچه ها که مخفیانه بر روی میز قرار می گرفتند میدادند ، شنیده شد. قلب مگی داشت از جا کنده می شد و تازه متوجه شد که همه نگاهها به سوی او برگشته است. خواهر آگاتا با شتاب به سویش می آمد. وحشتی چنان شدید او را در بر گرفت که آرزو کرد ناپدید شود، ولی هیچ راه فراری نبود. در پشت سرش دیوار بود . وقتی مگی چهره کوچک و مضطربش را به طرف راهبه بلند کرد ، تمام ترسی را که بر وجودش نشسته بود ، به چشمهایش منتقل کرد. دستهایش به گونه ای غیر ارادی باز و بسته می شدند.
- میگن کلیری، آیا صحبت می کردید؟
- بله خواهر
- چه می گفتید؟
- اسمم را خواهر
- اسمتان را؟
خواهر آگاتا در حالی که نگاهش را در اطراف کلاس می چرخاند و گویی که خواهان آن بود که بقیه کلاس هم حالت تحقیرانه او را تأیید نمایند گفت:
- بله بچه ها، واقعاً مفتخریم که یک نفر دیگر از اعضای خانواده کلیری به ما افتخار حضور داده و لازم می داند نامش را جار بزند. سپس به سوی مگی بر گشت و گفت:
- بایستید دختر وحشی! وقتی با شما حرف می زنم بایستید و دستهایتان را دراز کنید!
مگی از روی صندلیش پرید. حلقه های بلند مویش نیز پریدند و روی صورتش افتادند و به هوا جستند. دستهایش را نا امیدانه به هم مالید، ولی خواهر آگاتا تکان نمی خورد و همینطور منتظر بود ، منتظر بود، منتظر بود. و بعد مگی بالاخره جرأت یافت تا کف دستهایش را جلو ببرد. ولی در لحظه ای که ترکه پایین می رفت وحشت زده و نفس زنان آنها را عقب کشید. خواهر آگاتا در موهای حناییش چنگ انداخت و او را به سوی خود کشید و در فاصله چند سانتیمتری از پشت عینک وحشت انگیز نگاهش کرد و با لحنی جدی ، سرد و آمرانه دستور داد:
- دستهایتان را دراز کنید، مگی کلیری!
مگی دهان خود را گشود و تمام ناهارش را روی دامن خواهر آگاتا قی کرد. همهمه ای ترس آلود از سوی همه بچه های کلاس برخاست. خواهر آگاتا به استفراغ تهوع انگیزی که بر چین های دامنش سرازیر بود نگاه می کرد و چهره سرخ شده اش خشم و حیرتش را آشکار می نمود. سپس نی خیزران به حرکت در آمد و ضربات بدون نشانه گیری بر بدن مگی فرود آمدند. کودک بازوهایش را برای حفظ صورتش بالا برده بود. در حالی که هنوز حالت تهوع داشت، در گوشه ای کز کرد. وقتی خواهر آگاتا از زدن خسته شد در را نشان داد:
- بیرون! به خانه تان برگردید دختره بی تربیت کثیف نفرت انگیز!
و سپس روی پاشنه هایش چرخی خورد و به کلاس خواهر دکلن رفت.
چشمان متحیر و سرگشته مگی به استوارت افتاد، استوارت سری تکان داد و به او فهماند که بهتر است دستور او را اطاعت کند. چشمان پر از عطوفت و آبی رنگ پسرک سرشار از ترحم و همدردی بود.مگی دهانش را با دستمالش پاک کرد. هنگام گذشتن از آستانه در ، سکندری خورد و سپس خود را در حیاط مدرسه یافت.
هنوز دو ساعت به تعطیل مدرسه مانده بود. مگی بی اراده در کوچه به راه افتاد. او می دانست که برادرانش نمی توانند به او بپیوندند و ترس شدید مانع از این می شد که محلی پیدا کند و به انتظار آنها بایستد. مجبور بود به تنهایی به منزل بر گردد و همه چیز را در نزد مادرش اعتراف کند. فی با قامتی خمیده در زیر بار سبد لباسهای خیس ، هنگام گذشتن از آستانه در ، نزدیک بود روی دخترش بیفتد. مگی روی آخرین پله ایوان نشسته بود. سرش خمیده، حلقه های مویش چسبناک، و پیراهنش پر از لکه بود. فی سبد سنگین را بر زمین نهاد، نفسی کشید، حلقه مویی را که روی چشمش افتاده بود کنار زد و با صدای خفه ای پرسید:
- باز چه خبر شده؟
- من روی دامن خواهر آگاتا استفراغ کردم...
فی در حالی که دستهایش به کمرش بود، زیر لب گفت:
- آه خدای من!
مگی با چشمان غمناک به زمزمه اش ادامه داد:
- او با ترکه اش مرا زد...
فی در حالی که سبدش را به سختی بلند می کرد گفت:
- فقط همین را کم داشتیم! من نمی دانم با تو چکار باید بکنم و باید ببینم پدرت چه خواهد گفت؟
سپس از آنجا دور شد. از حیاط خلوت گذشت و به طرف طنابی که لباسها روی آن تاب می خوردند رفت. مگی دستی به چهره اش کشید. یک لحظه مادرش را با نگاه تعقیب کرد ، سپس بلند شد و از کوره راهی که به کارگاه آهنگری منتهی می شد پایین رفت. موقعی که او در آستانه در ظاهر شد فرانک تازه کار نعلبندی مادیان آقای رابرتسون را تمام کرده بود و داشت آن را به عقب هول می داد.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 6 Sep 2013 01:21




...فرانک برگشت و مگی را دید و خاطره زجرهایی که خودش در مدرسه کشیده بود ناگهان برایش زنده شد. آن مگی کوچک، عروسکی و معصوم، اینک برق زنده چشمهایش جای خود را به حالتی داده بود که فرانک در دل آرزو کرد خواهر آگاتا را بکشد؛ واقعاً بکشد. غبغب او را در دست بگیرد و فشار بدهد. وسایل کارش را کنار گذاشت، پیشبند چرمیش را باز کرد و نزدیک آمد، جلو مگی زانو زد و پرسید:
- چی شده کوچولوی من!
بوی استفراغی که از دهان مگی به مشام می رسید حالش را به هم می زد، ولی بر خودش مسلط شد.
مگی در حالی که اختیارش را از دست داده و سرانجام اشکها از چهره منقبضش سرازیر گشته بودند، ناله سر داد:
- آه فرا...فرا...فرانک
دستهایش را به دور او حلقه کرد، از گردنش آویزان شد و گریه کرد. گریه ای که غریبانه ، خاموش و دردناک بود. گریه همه کلیریها وقتی اولین سالهای بچگی شان به پایان می رسید؛ اندوهی که دیدنش دل را به درد می آورد و نه سخنها و نه بوسه ها، هیچ کدام قادر نبودند آن را از میان بردارند.
وقتی آرام تر شد ، فرانک بلندش کرد و بر توده ای از علوفه که بویی ملایم از آن بر می خاست، در کنار مادیان آقای رابرتسون جایش داد. بی خبر از دنیای بیرون ، آنها مدتی در آنجا نشستند. در حالی که اسب را به حال خود رها کرده بودند تا تخته ای را بجود. سر مگی بر سینه نرم و برهنه فرانک قرار گرفته بود و حلقه های زلف درخشانش در زیر نفس مادیان که از فرط خوشی شیهه می کشید، تکان می خوردند. مگی پرسید:
- راستی، چرا او همه ما را تنبیه کرد، من که به او گفتم تقصیر من بود؟
فرانک که به بوی استفراغ مگی عادت کرده بود، دستش را دراز کرد و پوزه مادیان را نوازش کرد و او را کمی به عقب راند و گفت:
- مگی، ما فقیر هستیم و این مهمترین دلیل آن است. راهبه ها از شاگردان فقیر نفرت دارند! وقتی چند روز دیگر به مدرسه شوم خواهر آگاتا رفتی، خواهی دید که نه فقط به کلیریها بلکه به مارشالها ( Marshall ) و مک دونالدها ( MacDonald ) هم بند می کنند. همه ما ندار هستیم. اگر ما هم مثل اوبراینها ( O` Brien ) پولدار بودیم و مثل آنها با کالسکه قشنگی به مدرسه می رفتیم، خواهر ها به گردنمان آویزان می شدند. ولی ما نمی توانیم نه یک ارگ به کلیسا هدیه کنیم و نه یک لباده زربفت. قادر نیستیم اسب و گاری برای استفاده شخصی شان به راهبه ها پیشکش کنیم. بنابراین به حساب نمی آییم و آنها هر طور دلشان بخواهد با ما رفتار می کنند. به یاد دارم یک روز عصر خواهر آگاتا به قدری از دست من عصبانی بود که بی وقفه فریاد می زد: « داد بزنید فرانسیس کلیری ( Francis Cleary ) ، گریه کنید! اگر من افتخار شنیدن فریاد و گریه شما را داشتم، شاید آنقدر ها شما را کتک نمی زدم! » . می بینی، او به این دلیل هم از ما تنفر دارد. این نوعی برتری است که ما نسبت به مارشالها و مک دونالدها داریم. او قادر نیست کلیریها را به گریه وادارد. خیال می کند که ماباید چکمه هایش را بلیسیم. من به پسرها گوشزد کردم که اگر یکی از آنها در زیر ضربه های ترکه گریه کند، سر و کارش با من است. تو هم باید این طور باشی. مهم نیست چه بر سرت می آورند، ولی هر گز ناله و زاری نکن. آیا امروز گریه کردی؟
- نه فرانک.
مگی خمیازه ای کشید. پلکهایش سنگین شد و انگشت شستش کورکورانه در جستجوی دهانش و در روی صورتش به گردش در آمد. فرانک او را میان علوفه ها خواباند و در حالی که لبخند زنان تصنیفی را زمزمه می کرد به سر کارش بر گشت.
وقتی پدی به منزل باز گشت، مگی هنوز در خواب بود. بعد از تمیز کردن طویله آقای جارمن ( Jarman ) ، دست و بازویش آغشته به پهن گشته و کلاه لبه پهنش را تا روی پیشانیش پایین کشیده بود. او فرانک را دید که در میان جرقه ها سرگرم شکل دادن میله ای روی سندان است.سپس نگاهش به طرف محلی که دخترش روی علوفه ها در زیر نفس مادیان آقای رابرتسون مچاله شده بود برگشت. در حالی که ترکه ای را بر پشت سر اسب فرود می آورد و او را به سمت دیگر طویله می راند؛ غرولندکنان گفت:
« فکر می کردم او را اینجا پیدا کنم» . فرانک سری به نشانه تأیید تکان داد و چشمانش را به سوی پدرش بالا برد؛ همان نگاه تیره و بدگمان که پدی همواره آن را تحریک کننده می یلفت. سپس به سوی میله داغ شده اش باز گشت، در حالی که عرق بر سینه و پشت برهنه اش موج می زد. پدی نعلهای اسبش را در آورد و او را به داخل طویله راند. آب در آخور ریخت و برای خوراکش مقداری سبوس را با جو مخلوط کرد. موقعی که سطل را در کاهدان خالی کرد، حیوان شیهه ای محبت آمیز سر داد و با نگاهش اربابش را که به سمت تغار بزرگ کنار آهنگری می رفت تعقیب کرد. پدی پیراهنش را بیرون آورد.بازوها، صورت و بالاتنه اش را شست. سپس در حالی که آب از موها بر شلوار سواریش می ریخت، با یک جوال کهنه خود را خشک کرد و نگاهی پرسش آمیز به فرانک انداخت و گفت:
- مادر به من گفت که مگی تنبیه شده و به منزل فرستاده شده . آیا تو دقیقاً می دانی چه اتفاقی افتاده؟
فرانک میله را که اکنون به رنگ آهن در آمده بود ، رها کرد و پاسخ داد:
- طفلک روی لباس خواهر آگاتا استفراغ کرده.
پدی لبخندی را که بر لبش نشسته بود ، به تندی زدود. برای این که چشمش به مگی نیفتد، نخست نگاهش را به گوشه دیوار دوخت. آنگاه در حالی که دوباره به مگی نگاه می کرد، گفت:
- حتماً از فکر مدرسه رفتن به هیجان آمده بود.
- نمی دانم . امروز صبح پیش از این که به مدرسه برود، استفراغ کرد و همین موضوع باعث شد که دیر به مدرسه برسند. همه آنها شش ضربه شلاق خورده اند. مگی خیلی آشفته شده بود زیرا فکر می کرد که تنها او باید تنبیه می شد. بعد از ناهار ، خواهر آگاتا دوباره با او برخورد داشت و مگی نان و مربایش را به روی پیراهن زیبای او بر گرداند.
- خوب، بعد چه شد؟
- خواهر آگاتا او را به ضربه های پی در پی ترکه اش مفتخر کرد و به عنوان مجازات به خانه فرستاد.
- فکر می کنم مگی به اندازه کافی تنبیه شده باشد. من برای خواهر ها احترام زیادی قائلم و تصور می کنم که ما نباید اعمال آنها را مورد چون و چرا قرار دهیم. ولی دلم می خواست آنها کمتر از ترکه شان استفاده می کردند.می دانم برای آنها مشکل است که معلومات را در کله سخت ما ایرلندیها فرو کنند. با این همه، امروز اولین روز مدرسه مگی کوچولو بود. فرانک با تعجب به پدرش خیره شده بود.تا کنون سابقه نداشت که پدرش با لحنی عاری از کینه با پسر بزرگش سخن گوید و او را در حکم یک مرد کامل بداند.فرانک احساس می کرد که پدرش مگی را از بقیه بچه ها بیشتر دوست دارد. این موضوع سبب شد که فرانک با خوش گمانی به پدرش بنگرد. لبخندی پاکدلانه بر لب آورد و گفت:
- مگی بچه فوق العاده ای است، مگه نه؟
پدی در حالی که همه حواسش متوجه تماشای دخترش بود، سرش را به نشانه بله تکان داد. مادیان لبهایش را چین داد و پوزه اش را بر چید. مگی تکانی خورد و به پهلو غلتید. چشمانش را گشود و وقتی که پدرش را در کنار فرانک ایستاده دید، رنگش از ترس پرید و راست نشست . پدر گفت:
- دخترم، انگار که روز پرماجرایی را گذرانده ای؟
سپس جلوتر آمد ، و او را بلند کرد و از بوی استفراغی که به مشامش رسید یکه خورد، ولی شانه هایش را بالا انداخت و او را در آغوش فشرد. مگی به سخن در آمد:
- مرا با ترکه کتک زده اند.
- خب، تا جایی که خواهر آگاتا را می شناسم، این دفعه آخرش نخواهد بود...
پدر خندید، و او را روی شانه اش نشاند و به حرفش ادامه داد:
- حالا بهتر است برویم ببینیم اگر مامان آب گرم کافی دارد ، تو را حمام کند. تو حتی از طویله آقای جارمن هم بد بوتری.
فرانک تا آستانه در رفت و نگاهش دو سر حنایی رنگ را که در کوره راه دور می شدند تعقیب کرد. سپس متوجه مادیان شد که با نگاه ملایمش به او خیره گشته بود. افسارش را در دست گرفت و گفت: « ای بز پیر بیا تا تو را به خانه ات برسانم! ».
استفراغ های مگی نتیجه خوبی داشت. خواهر آگاتا همچنان به ضربه های ترکه اش ادامه می داد ولی همیشه برای جلوگیری از حادثه دیگری از او دور می ایستاد. با وجود این، هم از شدت ضربه ها می کاست و هم دقت نشانه گیری او را بر هم می زد. هم میزی کوچک مگی که پوست زیتونی رنگ داشت، اسمش ترزا آنونزیو ( Teresa Annunzio ) بود. او کوچکترین دختر یک مرد ایتالیایی، صاحب یک کافه ، با نمایی آبی تند، بود. ترزا به حد کافی بی جلوه بود تا نظر خواهر آگاتا را جلب نکند. در ضمن آن قدر هم بینوا و تیره بخت نبود که در معرض آزارهایش قرار بگیرد. وقتی دندانهایش در آمدند زیبایی قابل توجهی پیدا کرد و مگی او را می پرستید.
در زنگهای تفریح دو دختر بچه در حیاط مدرسه دست به دور کمر یکدیگر حلقه کرده و گردش می کردند، حرکتی که نشانه دوستی صمیمانه آن دو بود و آنها را از سایرین متمایز می کرد. آنها حرف می زدند، حرف می زدند و حرف می زدند. روزی هنگام ناهار ، ترزا او را برای آشنایی با پدر و مادر و خواهر و برادر های بزرگترش به کافه شان برد. همه خانواده به همان اندازه مفتون گیسوان براق مهمان جوانشان شده بودند که مگی هم شیفته موهای سیاه آنها شده بود. وقتی او چشمهای درشت خاکستریش را که گویی پولک در آنها افشانده بودند به سوی آنونزیو ها بر می گرداند، آنها او را به فرشته ای تشبیه می نمودند. او رفتاری متشخص و نوعی اصالت غیر قابل توصیف از مادرش به ارث برده بود که هرکس با اولین برخورد به آن پی می برد. خانواده ترزا که از مگی خوششان آمده بود، با سیب زمینی های بزرگی که در ماهی تابه سرخ شده بود و یک تکه ماهی استخواندار که بسیار خوش طعم بود و نیز با پیه گوسفند در یک سبد سیمی سرخ شده بود ، از او پذیرایی کردند.



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 12:  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مرغان شاخسار طرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites