تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مرغان شاخسار طرب

صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#101 | Posted: 6 Sep 2013 11:18




... او از انگلیسی ها پرسید:
ـ اوضاع رو به راه هست؟
آنها گویی که جزیی از پلاژ بودند. چون هر روز در آنجا حاضر بودند.
ـ عالی است، دوست من.مواظب جریان باد باشید. برای ما که زیادی شدید است. فکر می کنم آن وسط ها دریا باید طوفانی باشد.
دین با لبخندی پاسخ داد:
ـ متشکرم. او به سوی امواج کوچکی که کناره های پلاژ را می لیسیدند دوید. و چون شناگر ماهری بود، بی محابا خود را به آب روشن کم عمق افکند. بهت آور بود. چقدر آب می توانست مشتبه کننده باشد. احساس می کرد که جریان آب او را به سوی اعماق می کشید ولی او شنایش عالی بود و بیمی نداشت. در حالی که نیمی از سرش در آب بود آب را با ملایمت می شکافت و سردی لذت بخش آن را احساس می کرد و طعم آزادی را می چشید.
لحظه ای توقف کرد و به سوی پلاژ نگریست؛ دو زن آلمانی را مشاهده کرد که کلاه شنایشان را به سر گذاشته بودند و خنده کنان به سوی امواج می شتافتند. او دستانش را کنار دهانش گذاشت و به آلمانی به سوی آنها فریاد زد که به خاطر جریان تند آب در محلی که پایشان به کف دریا می رسید بمانند. آنها با اشاراتی به او فهماندند که حرفش را شنیده اند و او دوباره شروع به شنا کرد. و سپس ناگهان احساس کرد که صدای فریادی شنیده است. کمی دیگر به شنا کردن ادامه داد و سپس متوقف شد، در جایی که جریان آب زیاد تند نبود خود را فقط با پا زدن بر سطح آب نگاه داشت. واقعاً صدای فریادهایی به گوشش می رسید. وقتی برگشت دو زن را دید که دست و پا می زنند و چهره هایشان از فرط ترس در هم کشیده شده بود. دست هایشان در هوا تکان می خورد و فریاد می کشیدند. جریان آب یکی از آنها را به میان خود می کشید.
در روی ساحل دو مرد انگلیسی از جای برخاسته بودند و بی هیچ شتابی به آب نزدیک می شدند. او شنا را از سر گرفت و به آنها نزدیک شد. دست هایی هراسان به سوی او دراز شدند به او آویختند و او را به زیر آب کشاندند.او موفق شد از کمر یکی از آنها را بگیرد. و با فرودآوردن مشتی بر چانه اش او را منگ کند. سپس بند مایوی دیگری را به چنگ آورد با زانویش ضربه ای بر ستون فقرات وارد آورد، چیزی که نفس را او بند آورد. سپس به خاطر آبی که بلعیده بود ، سرفه کنان به پشت برگشت و شناکنان دو بدن ضعیف از حال رفته و بی جان را به سوی ساحل برد. دو مرد انگلیسی آب تا شانه هایشان می رسید و از پیشروی بیشتر وحشت داشتند و برای دین این قابل درک بود سرانجام پاهایش به ماسه ها رسید. نفسی به راحتی کشید، کوفته و درمانده در حالی که تمام توانش را به کار گرفته بود و با کوششی مافوق زن ها را به سوی ساحل پیش برد. آنها دوباره به حال آمده بودند و فریادزنان دست و پا می زدند. دین نفس زنان موفق شد لبخندی بزند. او وظیفه اش را انجام داده بود. حال دیگر انگلیسی ها توانستند دنباله آن را بگیرند. در حینی که سعی می کرد نفسی تازه کند، ناگهان جریان تند آب او را کشید، زیر پایش خالی شد. چیزی نمانده بود که زن ها غرق شوند، اگر او آنجا نمی بود، آنها حتماً غرق شده بودند. انگلیسی های جوان نیرو و تمرین کافی برای نجات آنها نداشتند. ولی صدایی به او می گفت، آنها فقط به خاطر نزدیک شدن به تو به دریا آمده بودند و قبل از دیدن تو آنها به هیچ وجه قصد شنا نداشتند. این تقصیر تو بود، تقصیر تو.
در حالی که امواج به آرامی او را با خود بردند ناگهان دردی جانکاه در قفسه سینه اش پدید آمد. وحشتناک، و تحمل ناپذیر همانند درد خنجری برنده. دردی طاقت فرسا. فریادی کشید. بازوهایش بر فراز سر سیخ شدند. عضلات متشنج گشتند ولی درد هر لحظه شدت می یافت بازوهایش پایین افتادند. مشت هایش را به زیر بغل برد زانوهایش را بالا گرفت... آه قلبم... این یک حمله قلبی است. من در حال مردن هستم. قلبم! آه نه من نمی خواهم بمیرم! هنوز نه، نه قبل از آن که وظیفه ام را به پایان رسانم، نه قبل از آن که بتوانم خودم را ثابت کنم. خدای مهربان کمکم کن ! من نمی خواهم بمیرم، نمی خواهم بمیرم. نمی خواهم بمیرم... تشنج عضلانی از میان رفته بود او خود را به پشت بر گرداند و بازوهای شل و بی جانش روی امواج غوطه ور شدند.
از میان مژگان مرطوبش گنبد لاجوردی را در آن دور دست ها نگریست. سرانجام رسیدیم. این نیزه توست. آن که غرورم متضرعانه از تو می خواست. همین ساعتی پیش بود که می گفتم: به من فرصت رنج عطا فرما، رنجم بده و حالا درد اینجاست. خدای مهربان درد تو ! من ناتوان از عشق مطلق مقاومت به خرج می دهم. ولی می بایست آن را بپذیرم و نباید با آن به مقابله برخیزم. نباید با اراده تو به ستیز برخیزم. دست تو بسیار نیرومند است و این درد، درد توست. آن دردی که بر صلیب تحمل کرده بودی. خدای من از آن تو هستم اگر این خواسته توست، باشد که اراده ات تحقق پذیرد.
من همانند کودکی خود را به میان دست های حمایت کننده تو می سپارم. تو در حق من نیکی بسیار روا داشته ای. من چه کرده ام که استحقاق این همه مهر از جانب تو و آنهایی که مرا بیشتر از هر چیز دیگر دوست دارند، داشته باشم. چرا این همه نعمت به من عطا کردی در حالی که شایسته لطف و مرحمت تو نیستم. رنج، رنج! تو آنقدر به من لطف داری . کاری بکن که زیاد طولانی نشود. این را از تو خواسته بودم و خواسته مرا اجابت کردی. رنج من کوتاه خواهد بود. و به زودی خاتمه خواهد یافت به زودی چهره تو را خواهم دید. ولی اکنون که هنوز زنده هستم از تو متشکرم. درد... خدای مهربان تو واقعاً خوبی، تو را می پرستم!
جهشی شدید و ناگهان بدن بی حرکت را به لرزه در آورد. لب هایش تکانی خوردند و نامی را زمزمه کردند و کوشش کردند به لبخندی از هم باز شوند. سپس مردمک های چشم از هم باز شدند و آبی چشمانش را برای همیشه از او ربودند. دو مرد انگلیسی سرانجام به پلاژ رسیدند، و بار گریان و پرهیاهو را بر ماسه ها، گذاشتند و برگشتند تا با چشم او را ردیابی کنند. ولی دریای آرام، آبی، عمیق و بی انتها بود. امواج کوتاهی، به صخره ها بر می خوردند و باز می گشتند. و از دین خبری نبود. او برای همیشه رفته بود. یکی از شناگران به فکر پایگاه نیروی هوایی امریکا که در آن نزدیکی ها بود افتاد و برای دریافت کمک به آنجا شتافت. نیم ساعت پس از آن هلیکوپتری بر فراز دریا به پرواز درآمد.
هیچ کس امیدوار نبود که جسد پیدا شود. زیرا معمولاً جسد غرق شده به سرعت به زیر آب می رفت و قبل از روزهای متمادی به سطح آب نمی آمد. ولی ساعتی بعد در فاصله 15 مایلی ساحل آنها جسد دین را که به آرامی بر سطح امواج شناور بود کشف کردند. با چهره ای رو به آسمان و بازوهای گشوده از هم در آغوش امواج غنوده بود. لحظه ای نجات غریق ها او را زنده تصور کردند و فریادهایی از شادی سر دادند ولی هنگامی که هلیکوپتر به نزدیک آب آمد ، آنها فهمیدند که او مرده است.
رادیوی هلیکوپتر درخواست کمک کرد. یک کشتی دیده بانی به سرعت به محل فرا خوانده شد و سه ساعت بعد بازگشت. خبر همه جا پخش گشته بود. اهالی کرت در این چند روزه دوست داشتند گذرا او را نگاه کنند و چند کلمه ای با او رد و بدل نمایند. آنها بی آن که او را بشناسند دوستش داشتند. عده زیادی از آنها به سوی ساحل شتافتند. زن ها با لباس های سیاه شان به پرندگانی تیره شباهت داشتند و مردان با شلوارهای پف دار کهنه، پیراهن های یقه باز و آستین های بالازده خاموش ایستاده و انتظار می کشیدند. هنگامی که کشتی به ساحل رسید گروهبان تنومندی روی ماسه ها پرید و برگشت و چیزی را که در میان پتویی پیچیده شده بود بر زمین گذاشت. پوشش لحظه ای کنار رفت و همهمه ای در میان حاضرین پیچید. آنها دور جسد را گرفتند. و صلیب هایشان را بر لبان فرسوده شان فشردند. زنان نوحه ای یکنواخت و نامفهوم که به نغمه ای شباهت داشت، آغاز کردند، و عزادار، صبور، زمینی، مدت ها بر جای ماندند.

ساعت 5 بعد از ظهر بود . خورشید که نیمی توسط صخره عظیم مخفی شده بود به سوی مغرب می لغزید . ولی هنوز به حد کافی بالا بود که گروه کوچک سیاه پوش روی ساحل و جسد آرمیده بر شن ها را با پوست طلایی رنگ، چشمان بسته، مژگان بلند آغشته به دانه های نمک و لب های کبود که هنوز نقش لبخندی بر آن موج می زد، روشن کند. سپس نعش کشی آوردند و همه اهالی کرت و سربازان امریکایی دین را بردند.
اغتشاش بر سراسر آتن حکم فرما بود و خطر انقلاب یونان را تهدید می کرد. ولی سرهنگ نیروی هوایی امریکا موفق شد توسط رادیوی ارتش با مافوق هایش تماس بگیرد. او پاسپورت استرالیایی دین را در دست داشت که هیچ گونه توضیح روشنی درباره صاحبش ارائه نمی داد. در قسمت مربوط به شغل فقط کلمه دانشجو دیده می شد و در صفحه بعد در بخش نزدیک ترین خویشاوند، نام جاستین و آدرس او در لندن نوشته شده بود. دین بی توجه به مفهوم قانونی کلمه، نام خواهرش را ذکر کرده بود، چون لندن از دروگیدا خیلی نزدیک تر بود. در اتاق کوچکش در میهمانخانه، چمدان سیاهی که حاوی کتاب و لوازم نماز و دعایش بود گشوده نشد، و با سایر چمدان هایش محفوظ ماند تا پس از دریافت دستورات لازم برای شخص مورد نظر فرستاده شود.
وقتی در ساعت 9 صبح زنگ تلفن به صدا در آمد جاستین چشمش را باز کرد و همچنان بی حرکت بر جای ماند، در حالی که به این اختراع جهنمی لعنت می فرستاد. دلش می خواست می توانست که این سیم لعنتی را از جای بکند. اگر مردم دیگر از ساعت 9 صبح در تکاپو و در تلاطم بودند ربطی به او نداشت ولی زنگ تلفن همچنان ادامه داشت. شاید رین بود.
این فکر او را وادار کرد که بالاخره از جای برخیزد و تلوتلوخوران خود را تا اتاق نشیمن برساند. پارلمان آلمان، یک اجلاس فوق العاده داشت و مدت یک هفته بود که او رین را ندیده بود و تصور هم نمی کرد که دست کم هفت هشت روز دیگر شانس دیدار او را داشته باشد. ولی شاید بحران پایان گرفته باشد و این تلفن برای این بود که خبر آمدنش را به او اعلام کند.
ـ الو.
ـ دوشیزه جاستین اونیل؟
ـ بله خودم هستم.
ـ اینجا خانه استرالیا در آلدویچ ( Aldwych ) است. صدا با لهجه انگلیسی نامی را تلفظ می کرد که برای جاستین مفهوم نبود. بخصوص که با ناامیدی دریافته بود که طرف مخاطبش، رین نیست.
ـ بسیار خوب، خانه استرالیا چکار دارید؟
خمیازه ای کشید روی یک پایش ایستاد و با کف پای دیگرش آن را خاراند.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#102 | Posted: 6 Sep 2013 11:18




ـ آیا شما برادری به نام آقای دین اونیل دارید؟
چشمان جاستین از هم گشوده شد.
ـ بله درست است.
ـ آیا در حال حاضر ایشان در یونان هستند؟
پایش روی قالی قرار داشت و در پرز آن فرو رفته بود.
ـ بله درست است.
به فکرش نرسید گفته مخاطبش را تصحیح کند و توضیح دهد که او پدر اونیل است نه آقای اونیل.
ـ دوشیزه اونیل متأسفم از این که باید خبر بدی را به اطلاع تان برسانم.
ـ یک خبر بد، خبر بد؟ چه اتفاقی افتاده؟
ـ متأسفانه باید به اطلاع تان برسانم که برادرتان آقای اونیل دیروز در کرت غرق شده. آن طور که به من اطلاع داده اند به خاطر نجات یک نفر که در دریا دچار مشکل شده بود. با این حال همان طور که خودتان می دانید یونان در حال انقلاب است و بنابراین اطلاعات ما بسیار جزیی و شاید هم نادرست باشد.
دستگاه تلفن بر روی میزی قرار داشت جاستین به آن تکیه داد زانوانش می لرزید. به آهستگی بر زمین لغزید. صداهایی از او خارج می شد که هم به گریه و هم به خنده و نفس های بلند شباهت داشت. دین غرق شده، نفس. دین مرده، دین غرق شده، نفس مرده مرده... صدا با پافشاری پرسید:
ـ دوشیزه اونیل، صدای مرا می شنوید؟ دوشیزه اونیل.
« برادر من مرده، غرق شده ! »
ـ الو دوشیزه اونیل جواب بدهید.
ـ بله بله بله ! گوش می کنم.
ـ آن طور که معلوم است شما نزدیک ترین خویشاوند او هستید. بنابراین ما منتظر دستورات لازم از جانب شما هستیم. با جنازه چکار کنیم؟
ـ بله بله.
ـ دوشیزه اونیل. با جنازه چه باید بکنیم؟
ـ جنازه ! او یک جنازه بود و حتی نمی گفتند جنازه او. تنها جنازه، دین فقط یک جسد است.
نزدیک ترین خویشاوند؟ صدای خودش را می شنید که با لحنی خفه و نفس بریده می گوید:
ـ من نزدیک ترین خویشاوند او نیستم. تصور می کنم این مادرم باشد.
لحظه ای سکوت برقرار شد.
ـ آه این بسیار ناراحت کننده است. اگر شما نزدیک ترین خویشاوند او نیستید ما بیهوده وقت را تلف کرده ایم. ( صدا حالت همدردی اش را از دست می داد و لحنی بی صبرانه به خود می گرفت ) به نظر می رسید که شما موقعیت را درک نمی کنید. یونان در حال انقلاب است. اتفاق در کرت روی داده، جزیره ای که تماس با آن بسیار مشکل است. و ارتباط با آتن تقریباً غیر ممکن است. به ما دستور داده شده که از تصمیمات نزدیک ترین خویشاوند درباره جنازه اطلاع حاصل کنیم. آیا مادرتان در خانه است؟ می توانم با او صحبت کنم؟
ـ مادرم اینجا نیست، او در استرالیا است.
ـ در استرالیا؟ خدای بزرگ، بدتر از بدتر می شود. ما مجبوریم به استرالیا تلگراف مخابره کنیم. و باز هم وقت را از دست می دهیم. اگر شما نزدیک ترین خویش او نیستید چرا برادرتان نام شما را به این منظور در گذرنامه اش ذکر کرده؟
ـ نمی دانم ( متوجه شد که دارد می خندد )
ـ آدرس مادرتان را در استرالیا به من بدهید، ما فوراً به او تلگراف خواهیم زد. ما باید هر چه زودتر تکلیف جنازه را روشن کنیم و رد و بدل کردن تلگراف حداقل چند ساعتی کار ما را به تعویق می اندازد. می خواستم این را بفهمید وضعیت به جز این به حد کافی دشوار است...
ـ خوب . پس وقت تان را با تلگراف هدر ندهید، به او تلفن کنید.
ـ بودجه ما اجازه تلفن های بین المللی را به ما نمی دهد، می توانید نام و آدرس مادرتان را به من بدهید؟
ـ خانم مگی اونیل، دروگیدا، گیل لانبون، ولز نو جنوب، استرالیا.
او اسامی را با حالتی آهسته و کشدار تلفظ کرد و هر جا که به نظر می رسید دریافت آن برای مخاطبش مشکل است. آنها را هجی می کرد.
ـ دوباره مراتب تسلیتم را خدمت تان عرض می کنم دوشیزه اونیل.
تلفن قطع شد و صدای بوق آزاد، ممتد و پایان ناپذیر طنین انداخت.
جاستین بر زمین نشست، گوشی تلفن از دستش روی زانویش لغزید. اشتباهی رخ داده بود، همه چیز به زودی روشن می شد. دین غرق شده، دینی که مثل یک ماهی شنا می کرد؟ نه این غیر ممکن است. ولی واقعیت دارد جاستین خودت خوب می دانی. تو برای محافظتش همراهی اش نکردی و او غرق شد. تو از هنگام کودکی حامی او بودی و می بایستی او را همراهی می کردی. اگر نمی توانستی نجاتش بدهی دست کم با او غرق می شدی. و تو همراهش نرفتی زیرا می خواستی به لندن برگردی و با رین عشق بورزی.
فکر کردن مشکل بود همه چیز مشکل بود. هیچ چیز درست کار نمی کرد، حتی پاهایش. قادر نبود از جایش برخیزد و دین هرگز دیگر بر نمی خاست در ذهنش جایی برای هیچ کس به جز دین نبود. افکارش در اطراف دایره ای می چرخید که هر لحظه تنگ تر می شد، به یاد مادرش افتاد خانواده دروگیدا...
اوه خداوندا به زودی خبر به آنجا می رسید. مامان حتی شانس این را هم نداشت که برای آخرین بار چهره او را در رم ببیند. تلگراف احتمالاً به اداره پلیس گیلی مخابره خواهد شد، و گروهبان ارن ( Ern ) پیر در ماشینش خواهد پرید و با عجله به دروگیدا خواهد رفت تا به مادرم بگوید که پسرش مرده است. نه او آدم مناسبی نبود، یک بیگانه که می گوید: « خانم اونیل مراتب تسلیت خالصانه مرا بپذیرید پسرتان در گذشته ! » کلماتی رسمی، مؤدبانه، بی محتوا... نه من نمی توانم بگذارم چنین باشد. او مادر من هم هست ! نه به این صورتی که من از جریان آگاه شدم. دستگاه تلفن را روی زانویش گذاشت و گوشی را برداشت و شماره ارتباطات بین المللی را گرفت.
ـ الو می خواستم یک ارتباط تلفنی فوری با استرالیا داشته باشم. گیل لانبون 12-12 ازتان خواهش می کنم فوراً آن را به من بدهید.
مگی خود به تلفن پاسخ داد. دیروقت بود و فی رفته بود بخوابد. او از چندی پیش شب ها بیش از پیش زود به اتاقش می رفت و ترجیح می داد که تنها در تختخوابش بنشیند و به صدای پرنده ها و قورباغه ها گوش کند. روی یک کتاب چرت بزند و خاطراتش را در ذهنش مرور کند.
ـ الو؟
هازل ( Hazel ) از اداره تلفن لیگی گفت:
ـ یک تلفن از لندن دارید خانم اونیل.
مگی بی هیچ گونه نگرانی گفت:
ـ الو جاسی.
جاستین گاهی تلفن می کرد و احوالش را می پرسید.
ـ مامان تویی؟
مگی که حالت اضطراب و درماندگی دخترش را احساس کرده بود با لحنی ملایم پاسخ داد:
ـ بله خودم هستم.
ـ اوه مامان، اوه مامان ( صدایی به گوشش رسید، تنفس یا هق هق ) مامان دین مرده، دین مرده.
ورطه ای در زیر پای مگی گشوده شد. گویی فرو می رفت، بی وقفه فرو می رفت و پرتگاه انتهایی نداشت. می لغزید و احساس می کرد شکافی بر روی او به هم می آید، و دانست که دیگر تا زنده خواهد بود نخواهد توانست خود را از آن بیرون کشد. دیگر خدایان بیشتر از این چه بلایی می توانستند بر او نازل کنند؟ بله زمانی نتوانسته بود برای این سؤال پاسخی یابد. چطور توانسته بود این سؤال را طرح کند و چگونه پاسخش را ندانسته بود. « خدایان را تحریک نکنید؟ آنها فقط منتظر همین هستند. » او تصور کرده بود که با خودداری از سفر به رم و شرکت در شادی بهترین لحظات زندگی دین کفاره اش را پس می دهد. دین آزاد می شود و او نیز با به جان خریدن رنج فراق چهره ای که برایش از همه چیز در دنیا عزیزتر بود، کفاره گناهش را می پرداخت. شکاف به هم می آمد و مگی آنجا ایستاده بود و می دانست که دیگر خیلی دیر است.
ـ از خانه استرالیا به من تلفن کرده اند. آنها فکر می کردند که من نزدیک ترین خویشاوند او هستم . یک آدم عوضی که دایم از من می پرسید با جنازه باید چکار کرد؟ او تمام مدت دین را جنازه می نامید. گویی اسم دیگری نداشت. گویی که هیچ کس نبود. ( صدای هق هق گریه اش به گوش رسید ) خداوندا تصور می کنم که این کار برای آن بیچاره هم آن قدرها آسان نبود، اوه مامان، دین مرده.
ـ در چه وضعیتی، در کجا؟ در رم؟ چرا رالف به من خبر نداده؟
ـ نه، در رم نبود، کاردینال احتمالاً هنوز خبر ندارد. در کرت اتفاق افتاده. گویا که در حین نجات یک نفر که در حال غرق شدن بوده اتفاق افتاده. او در مرخصی بود و از من خواسته بود که همراهش به یونان بروم. ولی من نرفتم چون می خواستم نقش دزدمونا را تمرین کنم. و می خواستم با رین باشم. کاش با او رفته بودم. اگر پهلوی او بودم شاید هیچ اتفاقی نمی افتاد. اوه خدای من چه باید کرد؟
مگی با لحنی جدی و پرخاشگر به او گفت:
ـ بس کن جاستین چنین افکاری را به خودت راه نده می فهمی ! دین از این حالت بدش می آمد، خودت خوب می دانی، بلا نازل می شود و ما دلیلش را نمی دانیم. حالا باید به خود بیایی. من هر دو شما را از دست نداده ام، تو در حال حاضر تنها چیزی هستی که برایم باقی مانده ای، اوه جاسی، جاسی چرا این قدر از من دور هستی، دنیا ، خیلی وسیع است به دروگیدا برگرد نمی خواهم تنها بمانی.
ـ نه من باید کار کنم. کار تنها راه نجات من است. اگر کار نکنم دیوانه خواهم شد. من نمی خواهم هیچ کس را ببینم. و دلداری هم نمی خواهم، اوه مامان ( دوباره به گریه افتاد ) چطور می توانیم بدون او زندگی کنیم.
بله، چطور؟ آیا زندگی این بود. « خداوند به تو زندگی بخشیده و خداوند آن را از تو می گیرد، تو از خاک هستی و به خاک باز خواهی گشت » گویی زندگی متعلق به آنانی است که سقوط کرده اند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#103 | Posted: 6 Sep 2013 11:18




... مرگ بهترین ها را می رباید و دنیا را به دیگران وا می گذارد تا در آنجا بپوسند.
مگی گفت:
ـ این به عهده ما نیست که زمان رنج مان را تعیین کنیم. جاسی از این که خودت به من تلفن کرده و خبر دادی متشکرم.
ـ من نمی توانستم تحمل کنم که یک بیگانه این خبر را به تو بدهد، مامان، نه این طور، توسط یک ناشناس . حالا چه خواهی کرد، چکار می توانی بکنی.
مگی همه نیروی اراده اش را گرد آورد تا از راه دور با سخنانی پرشور،دختر رنجدیده اش را تسلی بخشد. پسرش مرده بود ، اما دخترش زندگی می کرد می بایستی به او کمک می کرد. در تمام زندگی اش جاستین به جز دین به هیچ کس دل نبسته بود، حتی به خود او.
ـ جاستین، عزیزم، گریه نکن. سعی کن آرام باشی، او هرگز اندوه تو را دوست نداشت، خودت خوب می دانی به خانه برگرد و فراموش کن، ما دین را به خانه باز خواهیم گرداند، به دروگیدا. او قانوناً متعلق به من است و کلیسا نمی تواند مانع آن شود. او دیگر به کلیسا تعلق ندارد. من همین الان به خانه استرالیا و سفارت استرالیا در آتن تلفن خواهم کرد، و امیدوارم که موفق شوم. او را به خانه می آوریم. من نمی خواهم که او در جایی جز در دروگیدا به خاک سپرده شود. او بایستی اینجا باشد، می بایستی برگردد. تو هم با او برگرد.
ولی جاستین نشسته بر زمین، سرش را به علامت نفی تکان می داد، گویی که مادرش او را می دید ! بازگشت به خانه؟ نه او هرگز به خانه بر نخواهد گشت. اگر همراه دین رفته بود او نمرده بود. بازگشت به دروگیدا و نظارت چهره مادرش برای بقیه عمر؟ نه حتی اندیشه اش را هم نمی توانست تحمل کند. ( چه کسی گفته بود که رنج های عظیم همراه با گریه نیستند، یک آدم نادان که چیزی نمی دانست ) جاستین در حالی که اشک های داغ چهره اش را پوشانده بود. گفت:
ـ من اینجا می مانم و کار می کنم. من با دین به دروگیدا خواهم آمد، ولی بعد بر خواهم گشت. من نمی توانم در دروگیدا زندگی کنم.
مدت سه روز همه در نوعی خلاء و حالت انتظار به سر بردند. جاستین در لندن و مگی و بقیه خانواده در دروگیدا. تا جایی که کم کم سکوت مقامات رسمی امید مبهمی در دل آنها به وجود آورده بود. شاید اشتباهی رخ داده بوده، وگرنه تا به حال خبری به آنها رسیده بود. شاید دین در خانه جاستین را می زد و لبخندزنان توضیح می داد که اشتباهی در کار بوده. یونان در خروش و ولوله بود و امکان داشت هر نوع خبر و شایعه نادرستی انتشار یابد. دین می آمد و از شنیدن آن خبر به قهقهه می خندید. او قوی، بلند قد و سالم آنجا ایستاده بود و می خندید... و هر چه انتظار طولانی تر، امید افزون تر می شد. امید شوم و کاذب... او نمرده بود، غرق نشده بود، دین چنان شناگر ماهری بود که می توانست با هر دریایی مبارزه کند و زنده بماند. انتظار ادامه داشت و آنها سکوت اختیار کرده بودند، چرا که امید زنده بودن او، آنها را دگرگون کرده بود. برای خبر دادن به رم وقت زیاد بود.
صبح روز چهارم جاستین پیام را دریافت کرد. همانند پیرزن فرتوتی دوباره گوشی تلفن را برداشت و استرالیا را خواست.
ـ مامان؟
ـ بله جاستین.
ـ او را به خاک سپرده اند. ما نمی توانیم او را به خانه باز گردانیم. چکار باید کرد. مقامات قادر نیستند هیچ گونه اطلاعی در اختیار ما بگذارند. جز آن که کرت جزیره ای بسیار وسیع است و نام دهکده هم ناشناخته. وقتی تلگراف رسید، او را برده و به خاک سپرده بودند. او در گوشه ای در گوری که نوشته ای هم ندارد دفن شده. من نمی توانم ویزای یونان را به دست بیاورم. هیچ کس نمی خواهد به من کمک کند، اوضاع خیلی مغشوش است چکار باید بکنیم؟
مگی گفت:
ـ به رم برو، من هم به آنجا خواهم آمد.
همه به جز آن مولر در اطراف تلفن جمع شده بودند. به نظر می رسید که مردان در عرض سه روز به اندازه سال های سال پیر شده باشند. فی درمانده و کوفته همانند پرنده ای بیمار و عاصی، با قدم های بلند در اتاق قدم می زد و تکرار می کرد:
چرا به جای او من نمردم؟ چرا او؟ من پیرم و رفتن برایم خیلی آسان بود. چرا می بایستی او باشد؟ چرا من نمردم... من که این قدر پیرم...
آن از حال رفته بود و خانم اسمیت، مینی و کت گریه می کردند.
مگی نگاهی به آنها انداخت و گوشی را سر جایش گذاشت. دروگیدا در همین خلاصه می شد، یک گروه کوچک تشکیل شده از مردان و زنان سالخورده عقیم و در هم شکسته. همه آنچه که باقی مانده بود.
ـ دین گم شده هیچ کس نمی تواند او را پیدا کند. او را در جایی در کرت به خاک سپرده اند. چقدر دور است ! چطور می تواند این همه از دروگیدا دور بماند. من به رم می روم تا از کاردینال دوبریکاسار کمک بخواهم او تنها کسی است که می تواند به ما کمک کند.


منشی کاردینال دوبریکاسار وارد شد.
ـ عالیجناب از این که مزاحم تان می شوم عذر می خواهم ولی خانمی اصرار دارند شما را ملاقات کنند. من به ایشان توضیح دادم، که جلسه رأی گیری در پیش است و شما خیلی گرفتارید و نمی توانید کسی را بپذیرید. ولی ایشان گفتند که آن قدر پشت در صبر می کنند تا شما بتوانید او را بپذیرید.
ـ آیا مشکلی دارد پدر؟
ـ بله فکر می کنم، مشکل بزرگی داشته باشد. از قیافه شان پیداست. ایشان از من خواستند به شما بگویم که اسم شان مگی اونیل است.
کاردینال دوبریکاسار به سرعت از جای جست رنگ از چهره اش پرید و صورتش همانند موهایش سفید شد.
ـ عالیجناب حالتان خوب نیست؟
ـ چرا پدر حالم خوب است متشکرم، همه قرارهای مرا تا اطلاع ثانوی لغو کنید. و خانم اونیل را فوراً به اینجا راهنمایی کنید. به هیچ وجه نباید کسی مزاحم ما شود مگر در مورد پاپ مقدس.
کشیش تعظیمی کرد و بیرون رفت... اونیل... بله معلوم است نام فامیل دین بود او باید متوجه می شد. ولی در آپارتمان کاردینال همه به گفتن دین تنها اکتفا می کردند. چرا زن بیچاره را منتظر گذاشته بود. دین خواهرزاده عالیجناب بود و این زن می بایستی خواهرش باشد.
وقتی مگی داخل شد، رالف به زحمت او را به جا آورد. مدت 13 سال بود که او ندیده بود. مگی اکنون 53 سال داشت. و او 71 سال. هر دو آنها در حال حاضر سالخورده بودند، به جای آن که تنها او پیر شده باشد. چهره مگی بیشتر از آن که واقعاً تغییر شکل داده باشد ، تغییر حالت داده بود و در قالبی کاملاً متفاوت با آنچه که رالف در عالم خیال تصور کرده بود نوعی، خشونت و آشتی ناپذیری، جایگزین ملایمت گشته بود. لطافت مبدل به خشونت شده بود. او بیشتر یک شهید می مانست، تا قدیس معصوم رؤیایش، زیبایی او مانند همیشه خیره کننده بود. چشمانش رنگ خاکستری نقره ای شان را نگه داشته بودند ولی خشن شده بودند و موهای درخشانش رنگ کرو کدر به خود گرفته بود، کمی همانند موهای دین ولی بی روح و عجیب تر این که نگاهش از نگاه او می گریخت و به او اجازه نمی داد که کنجکاوی شدید و پرمهرش را ارضا کند.
کاردینال ، ناتوان از استقبال از این مگی جدید با حالتی طبیعی، مبلی را به او نشان داد و نتوانست همانند سابق تو خطابش کند.
ـ خواهش می کنم بنشینید.
مگی نیز با همان حالت رسمی گفت:
ـ متشکرم.
وقتی مگی نشست رالف بالاخره توانست بهتر تماشایش کند و متوجه شد که پاها و مچ هایش باد کرده اند. و با صدای بلند گفت:
ـ مگی تو مستقیماً ، بی آن که در راه توقف کنی از استرالیا آمده ای. چه اتفاقی افتاده؟
ـ بله من یک راست آمده ام. مدتی در هواپیماهای مختلف بین گیلی و رم نشسته بودم و کاری جز نگاه کردن ابرها از پنجره نداشته ام.
او با بی صبری با لحنی مضطرب و پریشان پرسید:
ـ چه اتفاقی افتاده؟
مگی چشمانش را بالا کرد و نگاهش بر او ثابت ماند.
چیزی مدهش در چشمانش بود. چیزی چنان شوم و منجمد کننده که کاردینال احساس کرد تمام موهای تنش راست می شوند.
مگی گفت:
ـ دین مرده است.
دست مزین به انگشتری کاردینال لغزید و همانند عروسک بی جانی بر روی زانوهای ارغوانی فرو افتاد و خود نیز در مبلش وا رفت، به آهستگی پرسید:
ـ مرده، دین مرده؟
ـ بله، او چند روز پیش وقتی که می خواسته دو زن را که در شرف غرق شدن بودند نجات دهد، غرق شد.
کاردینال به جلو خم شد. دستش به سوی چهره اش رفت و با لکنت زبان گفت:
ـ مرده دین ! سپس جملات نامشخص و بریده بریده ای بر زبان راند.
ـ دین مرده؟ این پسر فوق العاده ... نه او نمی تواند مرده باشد! دین کشیش واقعی، همه آنچه که من نمی توانستم باشم؟ آنچه را که من نداشتم او داشت ( صدایش در هم شکست ) او همیشه آن را داشت، همه ما می دانستیم... همه ما که کشیش های کاملی نیستیم. مرده؟ آه خدای بزرگ !
بیگانه ای که در مقابل او نشسته بود با تندی گفت:
ـ نگران خدای مهربان تان نباشید رالف، کار مهم تری در پیش دارید. من آمده ام از شما کمک بگیرم ! نیامده ام که ناظر غم و اندوه شما باشم. در تمام طول پرواز من کلماتی را که باید به شما می گفتم تکرار کرده ام. در تمام این ساعاتی که کاری جز نگاه کردن به ابرها نداشته ام، با علم به این که دین مرده است. دیگر بعد از این تجربه درد شما برایم اهمیتی ندارد.
با این همه هنگامی که رالف صورتش را بلند کرد، قلب مرده و سرد مگی ناگهان از جا کنده شد.
این چهره دین بود، چهره دین که اندوه و رنج بر آن نقش بسته بود.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#104 | Posted: 6 Sep 2013 11:19




... خدا را شکر که او مرده است و هرگز مصائبی از این گونه را تجربه نخواهد کرد. مصائبی که من تحمل کرده ام. بهتر است، مرد و این چنین رنج نکشید.
او در حالی که سعی می کرد بر اندوهش مسلط شود تا بتواند مقام مشاور مذهبی را باز یابد، با صدایی صاف پرسید:
ـ چطور می توانم به تو کمک کنم؟
ـ یونان در تب و تاب انقلاب است دین را در جایی در کرت به خاک سپرده اند. من نمی دانم کجا، کی و چطور؟ گمان می کنم که تقاضای من برای بازگرداندن جنازه، به خاطر جنگ داخلی به تعویق افتاد. و هوای کرت به گرمی هوای استرالیا است مقامات محلی چون دیده اند که هیچ گونه اقدامی صورت نگرفته، فکر کرده اند که کس و کاری در این دنیا ندارد و او را به خاک سپرده اند. ( با حالتی عصبی به جلو خم شد ) من می خواهم که بچه ام را به من پس بدهند. رالف، می خواهم که او را پیدا کنند. و به خانه باز گردانند. تا در خاک دروگیدا بیارمد. من به جیمز قول داده ام که او در دروگیدا به خاک سپرده خواهد شد. و باید این طور بشود، حتی اگر مجبور شوم، زانو زده همه گورستان های کرت را زیر و رو کنم. من هرگز اجازه نخواهم داد که او را در آرامگاه کشیش های رم به خاک بسپارند رالف، و تا وقتی که نفس در سینه ام باقی است با آن مبارزه خواهم کرد . او باید به زادگاهش برگردد.
کاردینال با لحنی ملایم به او گفت:
ـ هیچ کس منکر این حق تو نیست مگی، کلیسا فقط خواستار آن است که او در زمینی که وقف کلیسا است دفن شود. و دروگیدا نیز چنین موقعیتی دارد. من نیز وصیت کرده ام که مرا در دروگیدا به خاک بسپارند.
مگی بدون توجه به پاسخ او ادامه داد:
ـ من نمی توانم با تشریفات قانونی وقت را از دست بدهم زبان یونانی را نمی دانم هیچ گونه نفوذ و قدرتی هم ندارم بنابراین آمده ام که از شما بخواهم از نفوذ و قدرت خود استفاده کنید و پسرم را به من برگردانید.
ـ نگران نباش مگی، ما او را به تو باز خواهیم گرداند. ولی شاید مستلزم کمی وقت باشد. من دوستان زیادی در یونان دارم و این کار را انجام خواهیم داد. فقط کمی وقت به من بده تا موضوع را به جریان بیاندازم. این مربوط به یک کشیش کلیسای کاتولیک است آنها او را حتماً به ما پس خواهند داد.
دستش به سوی طناب زنگ رفت ولی در زیر نگاه سرد مگی بی حرکت ماند.
ـ شما درک نمی کنید رالف. من نمی خواهم که شما موضوع را به جریان بیاندازید. من پسرم را می خواهم... نه هفته آینده یا ماه آینده . ولی فوراً. شما یونانی صحبت می کنید و می توانید برای خودتان و من ویزا بگیرید. من می خواهم که شما همراه من به یونان بیایید به من کمک کنید تا پسرم را پیدا کنم.
نگاه رالف انعکاس احساسات مختلف بود. هم دردی، تأثر، اندوه و همچنین نگاه یک کشیش، ملایم، نافذ و هوشمندانه.
ـ مگی من پسرت را مثل پسر خودم دوست داشتم ولی در حال حاضر نمی توانم رم را ترک کنم. من آزاد نیستم که به میل خود رفتار کنم. تو از هر کس دیگری بهتر این را می دانی. با وجود همه احساساتم نسبت به تو، و با وجود تأثر و اندوهم، من نمی توانم در حالی که مجلس رأی گیری در واتیکان برپاست اینجا را ترک کنم. من باید به پاپ کمک کنم.
مگی خود را به عقب انداخت، مبهوت و تحقیر شده. سپس سر تکان داد ، و لبخندی محو بر لبانش نقش بست. گویی که ناظر مسخره بازی شیء بی جانی بود و در قدرتش نبود که آن را تحت تأثیر در آورد. لرزه ای بر اندامش افتاد زبانش را روی لبانش چرخاند و به نظر رسید که تصمیمی گرفته است. تکانی به خود داد و راست نشست.
ـ رالف آیا حقیقتاً پسر مرا آن قدر دوست داشتید که گویی پسر خود شما بود؟ برای پسر خودتان چه می کردید؟ آیا می توانستید با آرامش بنشینید و به مادرش بگویید « نه من متأسفم، برایم امکان ندارد که بتوانم کارم را ول کنم. » آیا می توانستید این را به مادر پسرتان بگویید؟
چشمان دین که با این همه چشمان دین نبودند او را می نگریستند چشمان سرگشته، سرشار از رنج، درمانده.
ـ من پسری ندارم ولی پسر شما با خیلی چیزهای دیگر به من آموخت که با وجود مشکلات و دشواری های بسیار، تنها و یگانه عشق من برای خداست.
مگی گفت:
ـ دین پسر شما هم بود.
رالف بدون هیچ حالتی به او نگریست.
ـ چه گفتید؟
ـ گفتم که دین پسر تو هم بود. من وقتی مالتوک را ترک کردم حامله بودم، دین پسر توست، نه پسر لوک اونیل.
ـ این... این حقیقت ندارد.
ـ من هرگز قصد نداشتم این را به تو بگویم حتی حالا... فکر می کنی که به تو دروغ می گویم؟
او با صدایی خفه گفت:
ـ بله، برای باز پس گرفتن دین.
مگی جلو رفت و در بالای شکل فرورفته و در هم ریخته در مبل قرمز ایستاد. دست لاغر و چین و چروک خورده او را در دست گرفت خم شد و انگشتری را بوسید. اثر نفسش یاقوت را کدر کرد.
ـ به بزرگ ترین مقدسات قسم می خورم که دین پسر تو بوده است. او نمی توانست و نمی بایست پسر لوک باشد. قسم می خورم به روح پاک او قسم می خورم.
صدای شیونی فضا را پر کرد، ضجه روحی که از درهای جهنم می گذرد. رالف دوبریکاسار از صندلی اش به زمین لغزیده بود و می گریست. توده سرخ رنگ خون تازه ، در هم شکسته و فروافتاده بر قالی سرخ، در حالی که چهره اش در میان بازوانش پنهان شده بود و انگشتان منقبضش در لابلای موها بود اشک می ریخت.
مگی با صدای بلند گفت:
ـ بله گریه کن. حالا که می دانی گریه کن. این عادلانه نیست که فقط یکی از ما دو نفر برای او اشک بریزد. گریه کن رالف. مدت بیست و شش سال من فرزند تو را داشته ام و تو حتی نمی دانستی که او فرزند توست. حتی او را درست نمی دیدی و متوجه نشدی که او یک تو دیگر بود. مادرم هنگام تولدش فوراً این را دریافت ، ولی تو هرگز. دست های تو، پاهای تو، صورت تو، بدنت... فقط رنگ موهایش مال خودش بود. بقیه همه از تو بود. اکنون درک می کنی؟ وقتی او را به اینجا نزد تو فرستادم در نامه ام نوشته بودم « آنچه را که دزدیده ام باز پس می دهم » به خاطر می آوری؟ ما هر دو او را دزدیده ایم،رالف، ما چیزی را که تو وقف کلیسا کرده بودی دزدیدیم و هر دو می بایستی کفاره اش را پس بدهیم.
او به طرف صندلی اش برگشت و نشست، و با حالتی تسکین ناپذیر و ستمگر، توده ارغوانی افتاده بر فرش را نگریست.
ـ رالف من تو را دوست داشتم، ولی تو هرگز مال من نبودی و می بایستی آنچه را که از تو می خواستم بدزدم. دین سهم من بود. همه آنچه که می توانستم از تو به دست بیاورم. من قسم خورده بودم که هرگز این راز را برایت فاش نکنم و این امکان را به تو ندهم که او را از من پس بگیری. اما او با اراده خود به سوی تو آمد، او تو را یک کشیش در حد کمال می دانست ! من ته دلم خندیدم ولی به هیچ وجه نمی خواستم با افشای حقیقت حربه ای به دستت بدهم، برای این، جز برای این می بایستی این ماجرا پیش آید تا مجبور شوم به تو اعتراف کنم. با این که شاید دیگر اکنون اهمیت چندانی نداشته باشد.او دیگر متعلق به هیچ یک از ما نیست،


کاردینال دوبریکاسار هواپیمایی خصوصی در آتن اجاره کرد و همراه با مگی و جاستین دین را به زادگاهش باز گرداندند. زندگان خاموش نشسته بودند و مرده در تابوتش آرمیده بود. و دیگر هیچ چیز از این زمین نمی خواست. « من باید این نماز را انجام دهم. برای پسرم، پاره تنم ـ پسرم. بله مگی حرفت را باور می کنم. به محض این که به خود آمدم آن را باور کردم، حتی بدون آن قسم رعب انگیز. ویتوریو به محض دیدن دین به آن پی برده بود. و در ته قلبم شاید من نیز آن را می دانستم. صدای خنده تو از پشت بوته های گل سرخ ، که از گلوی پسر بچه ای خارج می شد. چشمان او آن چنان که شاید چشمان من در زمان معصومیت ام بوده اند. فی می دانست . آن مولر می دانست. ولی ما مردان نمی دانستیم. ما شایستگی دانستنش را نداشتیم. و شما زن ها !
ویتوریو می دانست ولی مسؤولیت او مانع از افشای این راز بود یک انتقام وحشتناک کلمات را بر زبان بیاور، رالف دوبریکاسار، دهانت را باز کن، دست هایت را برای تبرک فرود آور و دعا خواندن را آغاز کن، به خاطر روح رفته ای که پسرت بود. و او را بیشتر از مادرش دوست داشتی. بله، بیشتر. زیرا که او تو بود، یک نفر دیگر، ریخته شده در قالبی والاتر. »
کلیسا سرشار از جمعیت بود همه آنهایی که انتظار می رفت آنجا بودند. خانواده های کینگ ، اورورک، دیویس، پو، مک کوئین ، گوردون ، کار مایکل ، هوپتون و کلیری ها. و ساکنان دروگیدا. امید پژمرده، روشنایی مرده، و آنجا در جلو محراب پدر اونیل در تابوتش از گل های سرخ، آرمیده بود. چرا هر بار که او به دروگیدا می آمد همه گل سرخ ها در اوج شکوفایی بودند. معلوم است، ماه اکتبر بود، اواسط بهار.
سانکتوس ـ سانکتوس ـ سانکتوس...
« بدان که قدس الاقداس بر فراز توست دین من فرزند بی نظیر من. این گونه بهتر است من دلم نمی خواست که تو به جایی برسی که من رسیده ام. نمی دانم چه چیز وادارم می کند که این سخنان را با تو در میان بگذارم، تو به آنها احتیاجی نداری و هرگز هم احتیاج نداشته ای چیزی که من کورکورانه طی همه این سال ها جستجو کرده ام، تو آن را به طور غریزی یافته بودی. این تو نیستی که شایسته ترحمی، این ما هستیم، مایی که می مانیم، به ما رحم کن و وقتی نوبت مان رسید کمک مان کن. »
آنها در چمن زار و از برابر درخت های اکالیپتوس و فلفل به سوی گورستان روانه شدند « بخواب دین. تنها برگزیدگان در جوانی می میرند.چرا بی تابی کنیم، تو خوشبخت بودی که توانستی به این زودی از این زندگانی بگریزی. شاید که جهنم همین جاست. یک مجازات طولانی در این بردگی زمینی شاید که ما با زندگی کردن رنج جهنم مان را تحمل می کنیم.
روز سپری شد آنهایی که به مراسم تدفین آمده بودند به خانه هایشان باز گشتند. اهالی دروگیدا در حالی که از هم دوری می جستند هر یک مخفیانه به درون خانه خزیدند. نگاه کاردینال دوبریکاسار لحظه ای به مگی افتاد ولی جرأت نیافت دوباره در چشمانش نگاه کند. جاستین به همراه جان و بوی کینگ عزیمت کرد تا بتواند بعد از ظهر به مقصد سیدنی پرواز کند و از آنجا به لندن برود. کاردینال به خاطر نمی آورد که از لحظه ورود جاستین به آتن تا هنگامی که دروگیدا را ترک کرده بود ، حتی یک بار هم صدای بم و جذاب او را شنیده باشد یا چشمش به چشمان بی رنگش افتاده باشد. او بی وقفه همانند شبحی در حرکت بود و گویی خود را در زیر پوشش نفوذناپذیر پنهان کرده بود. چرا از راینر هارتهایم نخواسته بود که او را همراهی کند؟ با این که حتماً می دانست که راینر چقدر به او علاقه دارد و چقدر دلش می خواهد در چنین لحظاتی همراه او باشد. ولی کاردینال دل مشغول تر و گرفتار تر از این بود که خودش راینر را در جریان بگذارد؛با این که قبل از حرکت از رم بارها به این فکر افتاده بود.
این ساکنان دروگیدا مردمان عجیبی بودند. آنها هم دردی نمی خواستند و ترجیح می دادند با اندوه شان تنها بمانند. فقط فی و مگی بعد از شامی دست نخورده، با کاردینال در سالن نشستند، هیچ کس کلمه ای نمی گفت. ساعت دیواری روی میز بخاری مرمر، صدای تیک تاکش را که برای آنها طنینی صاعقه وار داشت پخش می کرد. و نگاه سرد تصویر مری کارسون از آن سوی سالن مادربزرگ فی را به مبارزه می طلبید. فی و مگی شانه به شانه بر روی کاناپه کرم رنگ نشسته بودند. کاردینال هرگز آن دو را این گونه نزدیک به هم ندیده بود. ولی آنها هیچ نمی گفتند و نگاهی رد و بدل نمی کردند. از نگاه کردن به او دوری می جستند . کاردینال سعی می کرد که بداند از چه لحاظ گناهکار است. از خیلی جهات. غرور، جاه طلبی و نوعی بی اعتنایی در قبال مسائل اخلاقی. و عشق او به مگی بر روی چنین لج بازی شکفته شده بود. ولی او هرگز ثمره این عشق را نشناخته بود. و در هر حال آیا اگر می دانست که دین پسرش می باشد چیزی را عوض می کرد؟ آیا ممکن بود که آن موجود استثنایی را بیشتر از این دوست داشت؟ آیا اگر حقیقت را می دانست راه دیگری را انتخاب می کرد؟ قلبش فریاد می زد بلی و منطقش با استهزاء می گفت نه. او شدیداً خود را سرزنش می کرد: احمق تو می بایستی بدانی که مگی دیگر قادر نبود به سوی لوک برگردد. تو می بایستی فوراً می فهمیدی که دین مال کیست. او که آن قدر از داشتن دین مغرور بود ! این تنها چیزی بود که او توانسته بود از تو به دست آورد، این را خودش در رم به تو گفت. بسیار خوب مگی با به دست آوردن او ، تو بهترین را داشته ای. خداوندا، رالف چطور آن قدر دیده بصیرت نداشتی که ببینی او فرزند توست. تو می بایست همان لحظه ای که برای انتخاب راه زندگی اش به سراغ تو آمد آن را می فهمیدی. مگی منتظر بود که تو او را ببینی او در آتش آن می سوخت که تو حقیقت را ببینی. اگر آن را فهمیده بودی او در برابر تو به زانو افتاده بود. ولی تو نمی خواستی واقعیت را ببینی. آنچه که تو می خواستی، بیشتر از داشتن او یک رالف رانول کاردینال دوبریکاسار بود. تو آن را بیشتر از پسرت می خواستی !
اتاق از صداهای خفه، زمزمه و نجوا پر شده بود. صدای تیک تاک مجزای ساعت دیواری همگام با ریتم ضربان قلبش شنیده می شد. سپس نظم ضربات به هم ریختند، ناگهان تغییری حادث شد. مگی و فی در حالی که از جای بر می خاستند واژگون شدند. چهره های وحشت زده شان در برابرش در فضا می چرخیدند و می گریختند و در مه ای ناپدیدار غرق می شدند و کلماتی نامفهوم ادا می کردند. او فریاد کشید... و دانست... او تقریباً دردی حس نمی کرد آنقدر که همه حواسش بر بازوهای مگی که او را به خود می فشردند متمرکز شده بود و به زحمت موفق شد سر برگرداند تا آن که چشمانش به چشمان خاکستری افتاد و او را نگاه کرد. و کوشید از او طلب بخشش کند و پی برد که مگی از خیلی پیش از این او را بخشیده است. بله مگی می دانست که بهترین قسمت وجود او را به دست آورده ... لحظه ای آرزو کرد که کلماتی آنچنان مهرآمیز به او بگوید که برای ابد موجب تسلی و دلداری اش شود ولی متوجه شد که این نیز لزومی نداشت. مگی رنجش را تحمل می کرد، او می توانست همه چیز را تحمل کند، همه چیز را... و بدین گونه بود که با آرامش چشمانش را فرو بست و برای آخرین بار در وجود مگی خود را به فراموشی سپرد.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#105 | Posted: 6 Sep 2013 11:20




بخش هفتم

1969- 1965 جاستین


رین زمانی که در دفتر کارش در بن برابر یک فنجان قهوه صبحگاهی نشسته بود، به وسیله روزنامه از مرگ کاردینال دوبریکاسار آگاه شد. بحران سیاسی هفته های اخیر، تقریباً آرام شده بود و او به راحتی در صندلی اش لم داده و روزنامه می خواند و از فکر این که به زودی جاستین را خواهد دید خوشحال بود و از سکوت زن جوان ابداً نگرانی به خود راه نداده بود. او این عکس العمل جاستین را کاملاً عادی تلقی می کرد. زیرا برای جاستین هنوز مشکل بود که بتواند به اهمیت تعهدش در مقابل او پی ببرد.
ولی خبر مرگ کاردینال هر گونه اندیشه را از فکرش راند. ده دقیقه بعد او در پشت فرمان یک مرسدس 280 اس ـ ال به سوی بزرگراه پیش می رفت. اوه بیچاره ویتوریو، حتماً خیلی احساس تنهایی می کرد. او نخواسته بود که وقتش را با مراجعه به فرودگاه های مختلف و انتظار هواپیمایی به مقصد رم از دست بدهد و ترجیح داده بود با اتومبیل راه بیافتد. به علاوه رانندگی به او امکان می داد که بر اعصابش مسلط شود و این امر برای مردی همانند او بسیار مهم بود.

... کاردینال دی کونتینی ورکزه همه ماجرا را برای او بازگو کرد و راینر آنقدر از شنیدن آن متأثر شد که دیگر به فکرش نرسید که از خود بپرسد، چرا جاستین به او اطلاع نداده بود.
کاردینال در حالی که پشت آبی خاکستری ناتاشا را نوازش می کرد با لحن ملایمش گفت:
ـ او به دیدنم آمد و از من پرسید که آیا من می دانستم که دین فرزند اوست.
ـ شما چه جوابی به او دادید؟
ـ به او گفتم که من این موضوع را حدس زده بودم. چیز دیگری نمی توانستم اضافه کنم ولی نمی دانید این موضوع چه انقلاب و دگرگونی در او به وجود آورده بود. چهره او واقعاً تأثرانگیز بود.
ـ همین امر باعث مرگش شد. آخرین باری که او را دیدم حالش زیاد خوب نبود. ولی وقتی به او پیشنهاد کردم که به طبیب مراجعه کند به قهقهه خندید.
ـ خواسته خداوند مستجاب شد. تصور می کنم که رالف دوبریکاسار یکی از سرگشته ترین و پیچیده ترین مردانی بود که در زندگی شناخته بودم. او در مرگ آرامشی را مه بیهوده در زندگی به دنبالش بود باز یافته است.
ـ دین ویتوریو؟ چه فاجعه ای.
ـ این طور فکر می کنید. من بالعکس فکر می کنم که مرگ برای او آمرزش و رحمت بود. من نمی توانم تصور کنم که دین مرگ را با اشتیاق نپذیرفته باشد و شگفت انگیز نیست که خدای مهربان او را به سوی خود باز خوانده است. من خیلی از فقدان او متأثرم، ولی نه برای خود او، فقط به خاطر مادرش که رنج می کشد و برای خواهر و مادربزرگ و دایی هایش. نه من برای خود او غصه نمی خورم. پدر اونیل در پاکی محض جسم و روح زندگی کرد. و مرگ، چه چیزی می تواند جز یک زندگانی جاودانی به او عرضه کند؟
در باز گشت به هتل، راینر تلگرافی به لندن مخابره کرد ، که خشم و نا امیدی اش در آن مشهود نبود تلگراف بدین مضمون بود « مجبور به بازگشت به بن هستم نقطه آخر هفته در لندن خواهم بود نقطه چرا این سکوت آیا به علاقه من به خود شک دارید . رین »
روی دفتر کارش در بن نامه اکسپرس از جاستین و پاکتی سفارشی از سوی وکیل رالف دوبریکاسار در رم به چشم می خورد. او ابتدا پاکت وکیل را باز کرد و پی برد که بر مبنای وصیت رالف دوبریکاسار می بایستی از این پس اداره یک شرکت دیگر را نیز به شرکت هایی که سرپرستی آنها را به عهده داشت بیافزاید. میچر لیمیتد و همچنین دروگیدا. عصبی و ناتوان و با این همه متأثر، دریافت که کاردینال با این عملش خواسته بود به او بفهماند که سرانجام به این نتیجه رسیده که او انسان شایسته ای است و دعاهایش در سال های جنگ سرانجام به نتیجه رسیده اند.
بله کاردینال، آینده زندگی مگی اونیل و وابستگانش را به دست او سپرده بود، یا به هر حال برداشت راینر از این موضوع چنین بود. چون وصیت نامه کاردینال لحنی بسیار معمولی و غیر شخصی داشت. و طور دیگری هم نمی توانست باشد. او پاکت را در کشوی مخصوص نامه های غیر محرمانه گذاشت، و نامه جاستین را گشود. نامه با لحنی خشک، چنین شروع می شد.
« برای تلگراف متشکرم. نمی دانید تا چه حد خوشحالم از این که در این دو هفته اخیر تماسی با همنداشته ایم. چرا که تحمل شما در کنارم بسیار مشکل می بود. در آن لحظات خدا را شکر می کردم که شما از جریان بی اطلاعید. درک این مسأله شاید برای شما مشکل باشد. ولی من نمی خواستم شما پیش من باشید. اندوه چیز زیبایی نیست و حتی اگر شما شاهد آن بودید نمی توانستید چاره ای کنید. می توانم بگویم که این مصیبت به من ثابت کرد که چقدر علاقه ام به شما ناچیز است. چون اگر حقیقتاً شما را دوست داشتم خود به خود به شما روی آورده بودم، در حالی که متوجه می شوم که از شما روی برگردانم. بنابراین ترجیح می دهم که رابطه مان به همین صورت بماند. من نمی توانم چیزی به شما بدهم و چیزی هم از شما نمی خواهم. این اتفاق به من آموخت که چگونه وجود یک نفر می تواند برایمان عزیز باشد. کسی که بیست و شش سال با ما زندگی کرد. و دیگر نمی خواهم احتمال چنین تجربه تلخی را بپذیرم و یادتان می آید، خودتان به من گفتید که ازدواج یا هیچ. خوب پس من همان هیچ را انتخاب می کنم.
مادرم خبر داده که کاردینال ساعتی پس از عزیمت من از دروگیدا درگذشته است. عجیب است که مامان از مرگ او این قدر متأثر باشد. البته او چیزی در این مورد نگفت ولی من مامان را خوب می شناسم. من هرگز نخواهم فهمید که چگونه او و شما و دین آن قدر کاردینال را دوست داشتید. من که کوچک ترین علاقه ای به او نداشتم. به نظر من او دوروتر و عوضی تر از آن بود که بشود تصور کرد. عقیده ای که حتی پس از مرگش هم بر آن پابرجا هستم. »
و در پایین نامه امضای جاستین بود نامه با خودکار سیاه رنگی که رین به او هدیه داده بود نوشته شده بود. او این هدیه ساده و مفید را با خوشحالی پذیرفته بود. راینر نامه را تا نکرد و آن را در کیف بغلی اش نگذاشت، بلکه آن را در « کاغذ بر » برقی که بالای سبد کاغذهای باطله نصب بود اداخت. و اندیشید که با مرگ دین در واقع بیداری احساسی جاستین نیز خاتمه یافته بود. این اندیشه اندوهی بی کران در درونش به وجود آورد. عادلانه نبود. او این همه مدت انتظار کشیده بود و حالا...
با این حال او برای تعطیلات آخر هفته به لندن رفت. و با این که هدفش دیدار از جاستین نبود، سرانجام او را در تئآتر در نقش دزدمونا مشاهده کرد. او محشر بود و رین نمی توانست هیچ کاری برایش انجام دهد. هنرش حداقل در این لحظات زندگی اش را پر می کرد. « بسیار خوب، هر چه در دل داری روی صحنه خالی کن . » ولی جاستین نمی توانست آنچه را که در دل دارد روی صحنه خالی کند. او جوان تر از آن بود که نقش هکوپ ؟ را ایفا کند. تئآتر برای او تنها جایی بود که می توانست مدتی غصه هایش را فراموش کند. و فقط می توانست دائماً به خود بگوید « زمان مرهمی برای همه دردهاست » در حالی که به آن نیز کاملاً باور نداشت. و بی وقفه از خود می پرسید چرا رنج و اندوهش این چنین عمیق و پابرجاست؟ وقتی دین هنوز زنده بود و دور از او به سر می برد هرگز به او فکر نمی کرد، زیرا از هنگامی که بزرگ شده بودند هریک به راه خود رفته بود. ولی از دست دادن او چنان خلائی در زندگی اش ایجاد کرده بود که دیگر امیدی نبود روزی آن را پر کند. و هر گاه که ناخودآگاه به فکرش می رسید « نباید فراموش کنم که این را به دین بگویم » ضربه بزرگ برایش بود. و تکرار مداوم این ضربه اندوهش را عمیق تر می کرد.
اگر مرگ دین در وضعیتی دیگر اتفاق افتاده بود شاید او زودتر می توانست آرامشش را به دست آورد. ولی کابوس آن چند روزه همه جا با او بود. جای دین به طور وحشتناکی در کنارش خالی بود. دین که دیگر هیچ گاه باز نمی گشت. و احساس ندامت و پشیمانی از این که نتوانسته بود کمکش کند عذابش می داد. به جز او، همه دین را موجودی بری از اضطراب ها و نگرانی های بشری می دانستند. ولی جاستین خوب می دانست که او از چه شک و تردید دشواری در رنج بود. و چقدر احساس ناچیز بودن آزارش می داد. و از خود می پرسید که دیگران غیر از چهره و جسم او چه حسنی در او می یابند؟ بیچاره دین نمی دانست که دیگران او را به خاطر فطرت نیکش دوست داشتند. حالا دیگر خیلی دیر بود و جاستین نمی توانست کمکش کند. او به خاطر مادرش هم غصه می خورد. اگر مرگ دین آن قدر او را آزار می داد پس او برای مادرش چه می بود؟ دلش می خواست فریادزنان از همه خاطرات و یاد آوری ها بگریزد.
دایی هایش را در رم، به هنگام مراسم به خاطر می آورد که همانند کفتر چاهی سینه شان را مغرورانه به جلو داده بودند. این دشوارترین چیز بود، تصور جای خالی او ، اندوه مادرش و دیگر ساکنان دروگیدا.
« جاستین با خودت راست باش، آیا این دشوارترین چیز بود؟ آیا چیز دیگری دردناک تر از آن وجود نداشت؟
او نمی توانست اندیشه دین یا آنچه را که خود خیانت نسبت به دین می نامید از سر بیرون کند. او می پنداشت به خاطر ارضای امیال شخصیتش گذاشته بود که دین تنها به یونان برود. در حالی که اگر همراه او می رفت، زندگی اش حتماً نجات پیدا می کرد امکان نداشت طور دیگری به قضایا نگاه کند. دین به خاطر کشش و وابستگی او به رین مرده بود. حالا دیگر برای باز گرداندن او خیلی دیر بود. اما می شد از رین صرفنظر کرد.
شاید این می توانست گناه او را اندکی جبران کند.
بدین ترتیب روزها سپری می شد. یک ماه، یک سال، دو سال پشت سر هم گذشت. نقش های دزدمونا ، اوفلیا، کلئوپاترا. او از همان آغاز سعی کرده بود که چیزی از دنیای ویران شده درونش ظاهر نکند. و به خود فشار می آورد که عادی باشد بخندد و رفتاری معمولی با دیگران در پیش گیرد. و اگر تغییری رخ داده بود، می بایست این تغییر را در دریافت و درک رنج دیگران در او جست و جو کرد. چون اکنون اندوه دیگران برای او همانند رنج و اندوه خودش بود. ولی روی هم رفته جاستین همان جاستین بود. سرکش، شوخ و فرز و سریع الانتقال. او دو بار تصمیم گرفت به دروگیدا بر گردد. بار دوم حتی بلیط هواپیمایش را نیز خرید. و هر دو بار در آخرین لحظه رویداد مهمی او را از این سفر باز داشت. ولی در ته دلش می دانست که دلیل حقیقی ماندنش، آمیزه ای از احساس گناه و بی جرأتی بود. در واقع او جرأت رو به رو شدن با مادرش را نداشت و اگر او را می دید شاید تمام آن داستان غم انگیز دوباره زنده می شد. اهالی دروگیدا، بخصوص مادرش، می بایست این طور تصور کنند که او حالش خوب است و این فاجعه لطمه ای به زندگی اش وارد نیاورده پس بهتر آن بود که از دروگیدا دور باشد. بله خیلی بهتر بود.


مگی متوجه شد که دارد آه عمیقی می کشد و آن را در گلویش خفه کرد. اگر استخوان هایش آنقدر درد نداشتند شاید بر اسب می نشست و در محوطه ها گشت می زد. ولی آن روز فقط فکر آن هم برایش دردناک بود. انشاءالله یک بار دیگر، وقتی که دردش کمتر باشد... صدای اتومبیلی شنیده شد و چکش برنزی در ورودی به صدا در آمد. صداهای مبهمی به گوش رسید. صدای مادرش و صدای گام هایی در راهرو. چه فایده این جاستین نبود. فی در آستانه در ایوان ظاهر شد و گفت:
ـ مگی مهمان داریم. خواهش می کنم بیا تو.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#106 | Posted: 6 Sep 2013 11:20




... ملاقات کننده مردی برازنده در سن کمال بود که شاید از آنچه نشان می داد جوان تر بود. مردی بسیار متفاوت از مردانی که می شناخت، غیر از آن که همان قدرت و اعتماد به نفس رالف در او نیز احساس می شد.
فی که کنار صندلی اش ایستاده بود گفت:
ـ مگی ایشان آقای راینر هارتهایم هستند.
مگی بی اراده از مشاهده کسی که زمانی آن قدر جاستین در نامه هایش از او سخن می راند گفت:
ـ آه.
سپس به خود آمد و او را به نشستن دعوت کرد.
رین نیز که با تعجب به او خیره شده بود گفت:
ـ شما اصلاً شباهتی با جاستین ندارید.
مگی در حالی که رو به رویش می نشست گفت:
ـ بله در واقع این طور است.
فی گفت:
ـ من تو را با آقای هارتهایم تنها می گذارم ایشان می خواهند ، به طور خصوصی با تو صحبت کنند. هر موقع چای خواستی زنگ بزن و با این گفته اتاق را ترک کرد.
مگی در حالی که کمی دست و پایش را گم کرده بود زمزمه کنان گفت:
ـ شما مسلماً دوست آلمانی جاستین هستید.
رین جعبه سیگارش را در آورد و پرسید:
ـ می توانم سیگار بکشم؟
ـ خواهش می کنم.
ـ آیا یک سیگار میل دارید خانم اونیل؟
ـ نه متشکرم من سیگار نمی کشم. شما راه درازی را آمده اید. ( دستی به پیراهنش کشید ) آیا به خاطر کارهایتان به استرالیا آمده اید؟
او لبخندی زد و با خود اندیشید اگر این زن بداند که اداره دروگیدا به او واگذار شده عکس العملش چه خواهد بود. ولی قصد نداشت این موضوع را مطرح کند. و با تصور این که مدتی وقت می گیرد تا این زن او را به اسم کوچکش صدا کند گفت:
ـ خواهش می کنم مرا راینر صدا کنید. من رسماً کاری در استرالیا ندارم ولی سفرم دلیل مهم تری دارد. من می خواستم شما را ببینم.
او با شگفتی پرسید:
ـ مرا ببینید؟ ( برای پنهان کردن تعجبش فوراً موضوع دیگری را در پیش گرفت ) برادرانم اغلب از شما صحبت می کنند. شما هنگامی که آنها برای مراسم کشیش دین در رم بودند خیلی نسبت به آنها لطف داشته اید. ( و نام دین را چنان عادی تلفظ کرد که گویی اغلب آن را به کار می برد ) امیدوارم که بتوانید چند روزی در اینجا بمانید. آنها از دیدن شما خیلی خوشحال خواهند شد.
راینر با آرامش پاسخ داد:
ـ با کمال میل خانم اونیل.
برای مگی این ملاقات غیر منتظره چیزی ناراحت کننده و دست و پاگیر در بر داشت. این بیگانه به او می گفت که هیجده هزار کیلومتر راه آمده است تا فقط او را ببیند. و به نظر می رسید که عجله هم ندارد علت آمدنش را با او در میان بگذارد. به نظرش آدم مهربانی می آمد ولی کمی از او می ترسید.شاید به این قبیل اشخاص عادت نداشت و همین باعث دلواپسی اش بود. و ناگهان جاستین به نظرش طور دیگری جلوه کرد. آیا دخترش واقعاً قادر بود با مردی همانند راینر مورلینگ هارتهایم روابط صمیمی و دوستانه داشته باشد. اولین بار بود که او جاستین را به صورت یک زن واقعی، یک همسان خود تصور می کرد.
راینر در حالی که مگی با نگاهی مؤدبانه او را می نگریست، با خود اندیشید که او با وجود سن و سال و موهای سفیدش هنوز هم خیلی زیباست. او هنوز متعجب بود که چگونه هیچ شباهتی بین او و جاستین وجود ندارد. در حالی که دین خیلی به کاردینال شباهت داشت. اوه چقدر می بایستی تنها باشد ! ولی راینر موفق نمی شد آن طور که دلش برای جاستین می سوخت نسبت به او احساس هم دردی کند، گویی که او با اندوهش کنار آمده بود.
مگی پرسید:
ـ حال جاستین چطور است؟
ـ بدبختانه نمی دانم، آخرین دیدار من با او قبل از درگذشت دین بود.
مگی که به نظر تعجب زده نمی آمد گفت:
ـ من هم او را بعد از مراسم تدفین دین دیگر ندیده ام. من امیدوار بودم که او به خانه برگردد. ولی مثل این که امید بیهوده ای است. او چند کلمه تسلی بخش بر زبان آورد ولی مگی مثل این بود که آنها را نمی شنود و همچنان به سخنانش ادامه داد، گویی که با خودش حرف می زد.
ـ دروگیدا اکنون مثل یک خانه سالمندان است. ما به خون جوان احتیاج داریم و تنها جوانی که برایمان باقی مانده جاستین است.
احساس ترحم او از میان رفت با چشمان درخشان به جلو خم شد و با لحنی خشن گفت:
ـ شما طوری از او حرف می زنید که انگار روح و جسم جاستین به دروگیدا تعلق دارد. در حالی که باید به اطلاع تان برسانم که اصلاً این طور نیست.
مگی با خشم پرسید:
ـ شما به چه حقی به خود اجازه می دهید در مورد جاستین قضاوت کنید. در حالی که خودتان به من گفتید که دو سال است او را ندیده اید.
او در حالی که موقعیت زن را به خاطر می آورد با لحن ملایم تری گفت:
ـ بله حق با شماست، دو سال گذشته است، خانم اونیل، شما چیزها را به خوبی می پذیرید.
مگی در حالی که چشم در چشم او دوخته بود و می کوشید لبخندی بزند گفت:
ـ حقیقتاً ؟
راینر ناگهان دانست که کاردینال چه چیزی را در این زن آن قدر دوست داشته، چیزی که جاستین از آن بی بهره بود. ولی خود او نیز کاردینال نبود و چیز دیگری می جست.
او تکرار کرد:
ـ بله شما خوب می پذیرید.
مگی فوراً مقصود مخاطبش را درک کرد و سری تکان داد و با صدای گرفته پرسید:
ـ شما چگونه از جریان دین و رالف آگاهید؟
ـ من خودم حدس زده بودم. نگران نباشید خانم اونیل هیچ کس دیگر از آن اطلاعی نداد. من حدس زده بودم زیرا کاردینال را از مدت ها پیش از دیدار دین می شناختم. در رم همه فکر می کردند که کاردینال برادر شماست و دایی دین، ولی جاستین همان روز اول آشنایی مان مرا روشن کرد.
مگی فریاد زد:
ـ جاستین اوه نه جاستین!
راینر به او نزدیک شد و دستش را که دیوانه وار بر زانویش می کوفت، در دست گرفت.
ـ نه نه نه ، خانم اونیل ! جاستین هیچ چیز درباره حقیقت موضوع نمی داند و من دعا می کنم که هرگز آن را نداند. او بی هیچ منظوری به من گفت که کاردینال هیچ خویشاوندی با شما ندارد.
ـ مطمئن هستید؟
ـ بله قسم می خورم.
ـ پس خداوندا چرا او به اینجا برنگشت، چرا برای دیدار من نیامد، چرا جرأت نمی کند در مقابل من ظاهر شود؟
رنج او از غیبت جاستین، نه تنها در سخنان ، بلکه در لحن صدایش نیز احساس می شد. رین منظور ملاقاتش را از یاد می برد و می خواست اول از همه تشویش و هراس او را از میان بر دارد. پس با لحنی قاطعانه گفت:
ـ این منم که قابل سرزنشم.
مگی حیران پرسید:
ـ شما؟
ـ بله، جاستین قصد داشت با دین به یونان برود، و فکر می کند که اگر با او به این سفر می رفت دین هنوز زنده بود.
ـ مسخره است.
ـ کاملاً ، ولی به نظر جاستین این طور نیست. این وظیفه شماست که او را به سر عقل آورید.
ـ من؟ مثل این که شما نمی دانید، جاستین هیچ وقت در زندگی اش به حرف من گوش نداده و مختصر نفوذی هم که آن زمان بر او داشته ام، حالا کاملاً از بین رفته است. او حتی حاضر نیست دوباره مرا ببیند.
صدا در گلویش شکست و با لحنی آرام ادامه داد:
ـ من نیز در همان تله مادرم افتاده ام. دروگیدا زندگی من است... خانه، دفاتر... اینجا به من احتیاج دارند. و زندگی ام معنایی دارد، هنوز کسانی هستند که روی من حساب می کنند. ولی برای فرزندانم هرگز این طور نبوده.
ـ درست نیست خانم اونیل، اگر اشتباه نمی کردید، جاستین بدون احساس ندامت و پشیمانی می توانست به سوی شما باز گردد. شما علاقه او را نسبت به خودتان نادیده می گیرید. منظور من این است که مسؤول اصلی ناراحتی او من هستم. او به خاطر من در لندن مانده است. برای این که با من باشد. ولی به خاطر شماست که رنج می برد نه به خاطر من.
مگی راست نشست و گفت:
ـ او نباید به خاطر من غصه بخورد. و می تواند به خاطر خودش رنج بکشد، ولی نه به خاطر من.
ـ پس این را باور می کنید که او از رابطه دین و کاردینال کاملاً بی اطلاع است؟
در رفتار مگی تغییری پدید آمد، گویی که مخاطبش به او می فهماند که پای موضوع دیگری در میان است.
ـ بله حرف تان را باور می کنم.
ـ من به دیدار شما آمده ام، زیرا جاستین به کمک شما نیازمند است. و قادر نیست آن را از شما بخواهد. شما باید او را وادار کنید که به خود بیاید و خود را جمع و جور کند تا بتواند به زندگی ادامه دهد،... نه در دروگیدا، بلکه زندگی خودش در جایی که مایل است.
او به صندلی اش تکیه داد پاهایش را روی هم انداخت و سیگار دیگری روشن کرد.
ـ جاستین به دلایل واهی خود را زجر می دهد. و تنها کسی که می تواند این را به او بفهماند شما هستید. ولی من از حالا بهتان می گویم که اگر به او کمک کنید او هرگز در دروگیدا زندگی نخواهد کرد. در حالی که اگر راه کنونی اش را ادامه دهد قطعاً به اینجا باز خواهد گشت.
لحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد:
ـ صحنه تئآتر برای زنی مثل جاستین کافی نیست. و بالاخره روزی این را خواهد فهمید. آن وقت او باید انتخاب کند. بین دروگیدا و خانواده اش، یا من یکی را باید انتخاب کند. ( لبخندی همدلانه بر لب داشت ) ولی اطرافیان او برایش کافی نیستند. اگر او مرا انتخاب کند، می تواند به شغلش ادامه دهد، ولی در دروگیدا این امکان را نخواهد داشت . ( حالت چهره اش تغییر کرد و جدی تر شد گویی که با رقیبی سر و کار دارد ) من به اینجا آمده ام که به شما اطمینان دهم که او مرا انتخاب خواهد کرد. سخنان من شاید به نظرتان بی رحمانه باشد ولی، من بیشتر از شما به او احتیاج دارم.
مگی با لحنی خشک پاسخ داد:
ـ دروگیدا، آن قدر ها هم انتخاب بدی نیست. شما طوری صحبت می کنید، که گویی می خواهیم او را اینجا مدفون کنیم ولی ابداً این طور نیست. او می تواند به بازی در تئآتر ادامه دهد. او می تواند همان طور که من و پدربزرگش سال ها امیدوار بودیم با بوی کینگ ( Boy King ) ازدواج کند. از بچه های او در اینجا به خوبی مراقبت خواهد شد اینجا زادگاه اوست و او طرز زندگی اینجا را به خوبی می شناسد و اگر این راه را انتخاب کند کاملاً آگاهانه است. آیا در زندگی کردن با شما وضع همین طور خواهد بود؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#107 | Posted: 6 Sep 2013 11:23




ـ نه ولی جاستین عاشق چیزهای تازه و شگفت انگیز است. در دروگیدا زندگی برایش خسته کننده خواهد بود.
ـ می خواهید بگویید که در اینجا احساس بدبختی خواهد کرد.
ـ نه، نه کاملاً ، من شک ندارم که اگر به اینجا برگردد و با بوی کینگ ... راستی این بوی کینگ کیست؟
ـ وارث ملک همسایه، یکی از دوستان دوران بچگی. پدربزرگ او دلش می خواهد که او زودتر ازدواج کند تا نامش را حفظ کند. و من نیز به نوبه خود با این وصلت موافقم. چرا که تصور می کنم که این همان چیزی است که جاستین لازم دارد.
ـ بله می فهمم. خوب، اگر برگردد و با بوی کینگ ازدواج کند شاید بتواند خوشبخت شود. ولی خوشبختی چیزی نسبی است من فکر نمی کنم که او خوشبختی و سعادتی را که با من احساس می کند در زندگی با کس دیگری پیدا کند خانم اونیل. برای این که او مرا دوست دارد نه بوی کینگ را.
مگی در حالی که طناب زنگ را به صدا در می آورد گفت:
ـ در این صورت او عشق خود را به حالتی غریب ابراز می کند، به علاوه آقای هارتهایم همان طور که قبلاً هم گفتم شما درباره نفوذ من بر جاستین اشتباه می کنید. جاستین هرگز به نصیحت های من عمل نکرده است و اراده من هیچ تأثیری بر او ندارد.
ـ شما جواب مرا ندادید. شما خوب می دانید که اگر بخواهید می توانید کاملاً او را تحت تأثیر خود قرار دهید. من فقط از شما می خواهم که درباره آن چه که گفتم فکر کنید. سر فرصت، هیچ عجله در کار نیست. من آدم صبوری هستم.
مگی لبخندزنان پاسخ داد:
ـ در این صورت شما به آن دسته از موجوداتی تعلق دارید که در حال نابود شدن هستند.
آنها دیگر موضوع را ادامه ندادند. رین طی هفته که در دروگیدا اقامت داشت مثل هر مهمان دیگری رفتار کرد. با این همه مگی احساس می کرد که او سعی دارد هر چه بیشتر خود را به او بشناساند. شکی نبود که برادرانش علاقه زیادی به او داشتند، آنها به محض آن که از ورودش مطلع شدند، با اشتیاق به خانه آمدند و تا هنگام عزیمت او به آلمان در آنجا ماندند. فی نیز از او خوشش می آمد. چشمان او دیگر اجازه نظارت بر دفاتر را به او نمی داد ولی او هنوز از کار افتاده نشده بود. خانم اسمیت در زمستان گذشته در گذشته بود و فی به جای آن که سرپرست جدیدی برای مینی و کت که هر دو سالخورده اما همچنان سالم و نیرومند بودند بیاورد، خود سرپرستی امور را به عهده گرفت و کار رسیدگی به دفاتر را به مگی واگذار کرد.
فی نخستین کسی بود که پی برد که راینر جزئیات زیادی از زندگی دین را که برای آنها ناشناخته بود می شناسد و از او خواست که درباره این قسمت از زندگی او با آنها صحبت کند. راینر با خوشنودی از خواسته او استقبال کرد. بخصوص که متوجه شد که هیچ یک از اعضای این خانواده از یادآوری نام دین ابایی نداشتند و صحبت درباره او آنها را شاد می کرد مگی با ظاهری آرام نمی توانست از اندیشه درباره آنچه که راینر به او گفته بود خودداری کند. و اغلب به حق انتخابی که به او واگذار شده بود فکر می کرد. او از مدت ها پیش هر گونه امید بازگشت جاستین را به دروگیدا از دست داده بود. و حالا این مرد بازگشت دخترش را به دروگیدا تضمین می کرد ، حتی می پذیرفت که جاستین می تواند در دروگیدا خوشبخت باشد. از سوی دیگر نسبت به او نوعی حق شناسی داشت ، چرا که او بود که ترس او را از این که جاستین از رابطه دین و رالف آگاه باشد از میان برده بود. و اما راجع به ازدواج او با جاستین ، مگی چطور می توانست جاستین را به این کار تشویق کند در حالی که به نظر می رسیدکه جاستین چنین قصدی ندارد. یا این خود مگی بود که نمی خواست آن را قبول کند. او علاقه زیادی به راینر پیدا کرده بود ولی آسایش و خوشبختی دخترش و دروگیدا و آینده آن برایش بسیار مهم تر از خوشبختی راینر بود. به گفته راینر جاستین او را دوست داشت. ولی مگی به خاطر نمی آورد که هیچ گاه دخترش در این باره چیزی به او گفته باشد و به نظر نمی رسید که رین همان اهمیتی را در زندگی جاستین داشته باشد که رالف در زندگی او داشت.
در راه فرودگاه به راینر گفت:
ـ حدس می زنم که دیر یا زود شما جاستین را خواهید دید. من ترجیح می دهم که از این دیدار ما در دروگیدا صحبتی نشود و او پاسخ داد:
ـ هر طور شما بخواهید، فقط از شما خواهش می کنم که در مورد صحبت هایمان خوب فکر کنید و عجله هم نکنید. ولی در هنگام ادای این گفته متوجه شد که مگی خیلی بیشتر از خود او از این ملاقات خوشحال است.


هنگامی که نیمه آوریل رسید، دو سال و نیم از مرگ دین گذشته بود. در این روز بهاری و آفتابی، ماندن در شهر برای جاستین غیر قابل تحمل به نظر رسید. و میل مقاومت ناپذیری برای چیزی تازه غیر از ردیف ساختمان ها و مردم کسل کننده و غمگین در خود احساس کرد. سوار قطار شد و به سوی پارک کیو ( Kew Gardens ) روانه شد. خوشبختانه روز سه شنبه بود و جمعیت کمی در آنجا به چشم می خورد و او می توانست در کمال آرامش از زیبایی این محیط لذت ببرد.
امشب تئآتر تعطیل بود و او دلش می خواست آنقدر در پارک بگردد تا از پای درآید. او این گردشگاه را خوب می شناخت. مسلماً برای هر کس که از دروگیدا بیاید لندن با باغ های بزرگ و گل کاری های انبوه منظره دلپذیری عرضه می کند. ولی کیو جاذبه مخصوصی داشت. از اوائل اقامتش در انگلستان او عادت کرده بود که از ماه آوریل تا پایان اکتبر مرتباً به آنجا سر بزند. چون هر ماه فصل گل های تازه ای بود و او نیمه آوریل را بر سایر ماه ها ترجیح می داد زیرا که باغ سرشار از نسرین، آزالیا و درختان پرشکوه بود و در گوشه ای از آن محلی را کشف کرده بود که به چشم او یکی از زیباترین مناظر دنیا بود.
بر روی زمین مرطوب نشست و محو تماشای اطراف شد . رو به رویش تا جایی که چشم کار می کرد فرشی از گل نسرین گسترده بود و کمی دورتر انبوهی از گل های زنگوله ای زردرنگ، یک درخت بادام پر شکوفه را در میان گرفته بودند. شاخه های سنگین پر شکوفه در قوسی چنان منظم و بی حرکت خم شده بودند که منظره یک نقاشی ژاپنی را به خاطر آوردند.
آرامش، آرامشی که یافتنش آنچنان دشوار بود، سرانجام به او روی می آورد. سرش را بلند کرد تا بهتر بتواند از زیبایی مطلق درخت بادام در میان دریای طلایی و مواجش لذت ببرد، ولی چیزی بسیار نامطبوع تر ناگهان منظره را خراب کرد. شخص راینر مورلینگ هارتهایم در حالی که با احتیاط راهی از میان توده گل های نسرین برای خود می جست، به او نزدیک می شد. مانتوی چرمی اجتناب ناپذیر آلمانی اش هوای تازه را در خود داشت و موهای نقره ای اش در آفتاب می درخشید. در حالی که مانتویش را در می آورد و بر زمین پهن می کرد تا بتوانند هر دو روی آن بنشینند گفت:
ـ کلیه هایتان سرما می خورند.
جاستین در حالی که بر گوشه ای از آستر قهوه ای رنگ می لغزید گفت:
ـ چطوری مرا پیدا کردید؟
ـ خانم کلی به من گفت به کیو آمده اید. بقیه اش کار مشکلی نبود آنقدر قدم زدم تا به شما رسیدم.
ـ و حالا لابد انتظار دارید که مثل یک مدال کهنه به گردن تان آویزان شوم بله؟
ـ قصد آن را دارید ؟
ـ هیچ فرقی نکرده اید رین، باز هم جواب سؤال را با سؤال می دهید. نه من آنقدرها هم از دیدن تان خوشحال نیستم، تصور می کردم که برای ابد میدان را خالی کرده اید.
ـ برای یک آدم شجاع سخت است که برای همیشه میدان را خالی کند. حال تان چطور است؟
ـ خوب.
ـ آیا به حد کافی زخم هایتان را التیام داده اید؟
ـ نه.
ـ باید آن را می دانستم. من بالاخره به این نتیجه رسیدم که شما بعد از این که عذر مرا خواستید نمی توانستید غرور خودتان را پایمال کنید و برای آشتی پیش قدم شوید. در حالی که هرتسشن، من همین قدر می دانم که غرور، همبستری است که شما را به سوی تنهایی سوق می دهد.
ـ اگر فکر می کنید که می توانید آن را با لگد از تختم برانید و جایش را بگیرید، خیال باطلی است. من اصلاً قصد ندارم دوباره شما را در این نقش ببینم.
ـ من هم دیگر نمی خواهم چنین نقشی به عهده بگیرم.
تندی پاسخش جاستین را اندکی به خشم آورد. ولی سعی کرد بر خودش مسلط شود و پرسید:
ـ راستی؟
ـ اگر قصدش را داشتم فکر می کنید که می توانستم این مدت دوری شما را تحمل کنم؟ این جریان چیزی جز یک اتفاق بین راه نبود ولی من هنوز هم شما را به عنوان یک دوست خیلی عزیز تلقی می کنم و از این نظر جایتان در کنار من خیلی خالی است.
ـ بسیار خوب پس می توانم خودم را دوست شما بدانم؟
ـ البته.
او روی مانتو دراز کشید بازویش را به زیر سر گذاشت و با تنبلی لبخندی زد.
ـ چند سال تان است؟ 30 سال؟ با این طرز لباس پوشیدن جلف و عجیب و غریب، بیشتر حالت یک دختر مدرسه بدسلیقه را دارید. و اگر برای چیزهای دیگر در زندگی تان احتیاجی به وجود من ندارید لا اقل وجود من به عنوان مشاور در مورد شیک پوشی برایتان لازم است.
او خندید و گفت:
ـ باید اعتراف کنم که زمانی که هر لحظه ممکن بود جلو پایم سبز شوید، من خیلی به ظاهرم می رسیدم ! ولی اگر من 30 سال دارم شما هم یک بچه شیرخوره نیستید. شما حالا باید دست کم چهل سالی داشته باشید و تفاوت سنی دیگر آن قدر ها مشهود نیست، نه؟ راستی چقدر لاغر شده اید. مریض که نیستید رین.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#108 | Posted: 6 Sep 2013 11:24




ـ من هیچ وقت چاق نبوده ام فقط کمی توپر و ورزیده و نشستن پشت میز مرا کمی فرسوده کرده.
جاستین کمی پایین تر خزید روی شکم برگشت صورتش را به چهره او نزدیک کرد و لبخند زد.
ـ اوه که چقدر دیدارتان لذت بخش است هیچ کس مثل شما به اندازه پولم به من آش نمی دهد.
ـ جاستین بیچاره ! حالا که خیلی هم دارید.
ـ چی؟ پول؟ ( سرش را به حالت تصدیق فرود آورد ) عجیب است که کاردینال همه ثروت شخصیتش را به من واگذار کرده باشد... یعنی نصف برای من نصف برای دین و سهم دین هم به من رسیده ( بر خلاف خواسته اش چهره اش در هم رفت سرش را برگرداند و به تماشای گل نسرین تظاهر کرد تا این که توانست دوباره به خودش مسلط شود ) می دانید رین ، خیلی دلم می خواست بدانم کاردینال چه نقشی در زندگی ما داشته. یک دوست، آیا فقط یک دوست بوده؟ نه حتماً جریان دیگری بوده. نمی دانم به چه صورت و خیلی دلم می خواست به این راز پی ببرم.
ـ رازی در کار نیست ( به تندی از جایش برخاست و دست او را گرفت ) بیایید هرتسشن می خواهم شما را برای ناهار به یک رستوران مد روز ببرم تا همه ببینند که اختلاف میان هنرپیشه استرالیایی مو هویجی و آن عضو دولت آلمان فدرال ، از میان رفته است.
ـ دوست عزیز دیگر هیچ کس به من لقب هنرپیشه مو هویجی استرالیایی نمی دهد. حالا من برای آنها هنرپیشه رویایی و شگفت انگیز انگلیسی با موهای بور ونیزی هستم. و این را به ایفای نقش پایان ناپذیر کلئوپاترا مدیونم. نگویید که از این خبر ندارید که منتقدین مرا بیگانه ترین کلئوپاترای قرن نامیده اند.
با دست و بازوهایش یک هیروگلیف مصری را در فضا رسم کرد. پرتوی از چشمان رین گذشت و با لحنی متعجب پرسید:
ـ بیگانه؟
و او با قاطعیت پاسخ داد:
ـ بله بیگانه.
از هنگامی که کاردینال دی کونتینی ورکزه در گذشته بود، رین دیگر تقریباً به رم نمی رفت و ترجیح می داد بیشتر به لندن سفر کند. جاستین از دوستی و معاشرت او بسیار خوشحال بود. ولی با گذشت ماه ها به تدریج از این که می دید رین کوچک ترین اشاره ای به روابط عاشقانه شان نمی کند اضطراب و خشمی در خود احساس می کرد. نه این که او بخواهد دوباره این خاطره گذشته را زنده کند . چون دائم با خود تکرار می کرد که دیگر این چیزها برای او معنایی ندارد و هیچ گونه هوس و احتیاجی در خود نمی دید و حتی به اندیشه هایش اجازه نمی داد که تصویری از رین را در خاطرش زنده کند. احساسی آنچنان در بند کشیده که جز در رویایی افشاگر، هرگز سر بر نمی آورد.
ماه های نخستین پس از مرگ دین، دوره ای واقعاً دشوار بود. او می بایست در برابر میل شدیدش برای دیدار رین مقاومت کند، در حالی که آرزو داشت که به او پناه برد و او را با تمام وجودش در آغوش گیرد و می دانست که اگر پیش قدم می شد رین هیچ گونه مقاومتی نمی کرد. ولی او نمی توانست به خود اجازه چنین کاری را بدهد چون با دیدن رین ناخودآگاه به یاد دین می افتاد. او می بایست رین را از زندگی اش کنار بزند و بکوشد تا آخرین شعله علاقه به رین را در وجود خود نابود گرداند. با گذشت زمان به نظر می آمد که او برای همیشه از زندگی اش بیرون رفته باشد. پس جسمش در نوعی رخوت که هیچ چیز نمی توانست آن را بیدار کند غوطه ور شده و کوشید فکر او را از وجودش براند.
ولی اکنون که رین بازگشته بود چیزها صورت دشوارتری به خود گرفته بودند. او در آتش آن می سوخت که از رین بپرسد که آیا رابطه شان را به یاد می آورد، چگونه می توانست آن را فراموش کند؟ درست است که خود او دیگر کاری با این چیزها نداشت ولی دانستن این که رین همانند او فکر نمی کرد، جاستین را ارضاء می کرد. ولی این رویایی بیهوده بود. رین از آن دسته مردانی نبود که در تب و تاب عشقی یک طرفه بسوزد و کوچک ترین اشتیاقی برای دوباره از سر گرفتن رابطه عاشقانه شان از خود نشان نمی داد. او جاستین را دوست خود تلقی می کرد و به عنوان یک دوست از معاشرت با او لذت می برد. بسیار خوب، این همان چیزی بود که خود جاستین نیز می خواست... ولی آیا او توانسته بود همه چیز را فراموش کند؟ نه ممکن نبود. شبی این دغدغه خاطر و پریشان حالی چنان در او شدت یافت که نقش لیدی مکبث ( نمایشنامه مکبث اثر شکسپیر Machbeth ) را با حرارتی کاملاً متفاوت از معمول بازی کرد و پس از آن تمام شب خواب به چشمش راه نیافت. و فردای آن روز نامه ای از مادرش دریافت کرد که تأثیر خوشایندی بر او گذارد.
مامان دیگر به ندرت نامه می نوشت و این بی شک به علت جدایی دراز مدت بین آنها بود که بر رابطه شان تأثیر گذاشته بود. نامه های او معمولاً خیلی رسمی و بی شور بود ولی نامه اخیر با دیگر نامه ها فرق داشت. گویی زمزمه ای دوردست از سالخوردگی را در خود نهان داشت. و نوعی درماندگی پنهان ، از میان جملات معمولی و پیش پا افتاده، همانند قسمت شناور یک توده یخ سر بر می آورد. جاستین این را دوست نداشت. مامان سالخورده، پیر ! در دروگیدا چه می گذشت؟ آیا مادرش چیزی را از او پنهان می کرد؟ آیا مادربزرگ بیمار بود؟ یا یکی از دایی هایش؟ یا خود مادرش؟ خداوندا ! انشاء الله که این طور نباشد. سه سال بود که او هیچ یک از ساکنین دروگیدا را ندیده بود و در این سه سال خیلی چیزها می توانست اتفاق بیفتد. اگر در زندگی جاستین اونیل هیچ چیز مهمی رخ نداده بود دلیل نمی شد که برای دیگران نیز این چنین باشد. آن شب تئآتر تعطیل بود. و فقط یک اجرای دیگر از نمایشنامه مکبث باقی مانده بود.
جاستین روزی طولانی و خسته کننده را گذرانده بود و فکر شام خوردن با رین آن لذت همیشگی را برایش نداشت. در حالی که پیراهن نارنجی رنگی را که رین آن قدر از آن نفرت داشت به تن می کشید. با خود می اندیشید دوستی ما بیهوده ، پیش پا افتاده و بی ارزش است. رین محافظه کار پیر بهتر بود او را همان طور که بود قبول کند. و اگر هم خوشش نمی آمد بهتر بود پی کارش برود. در حالی که چین های هلالی شکل پیراهن را رویسینه لاغرش مرتب می کرد، چشمانش را در آینه دید و لبخندی غمگین بر لب آورد، آه ، چه طوفانی در یک لیوان آب! او خسته بود و احتیاج به استراحت داشت. خدا را شکر که پایان لیدی مکبث نزدیک بود ولی چه بر سر مادرش آمده؟
این اواخر رین مدت اقامتش را بیش از پیش در لندن طولانی تر می کرد. و جاستین از این که راینر با این سهولت فاصله دراز بن و انگلستان را می پیمود تعجب می کرد. بی تردید هواپیمای خصوصی او این سفرها را آسان تر می گرداند ولی با این همه کار آسانی نبود. او بی هیچ دلیلی پرسید:
ـ چرا این قدر زود به زود به دیدنم می آیید؟ همه خبرنگاران که موضوع داغ و هیجان انگیزی در دست ندارند از این امر خوشحالند. و باید اعتراف کنم که گاه شک برم می دارد که شاید وجود من بهانه ای برای فعالیت های دیگری در لندن باشد.
او با آرامش پاسخ داد:
ـ درست است، شما گاهی اوقات پوششی برای فعالیت های دیگر من هستید. در واقع من توانسته ام با این روش خیلی ها را در لندن به اشتباه اندازم. ولی بودن با شما برای من دشوار نیست، چون از مصاحبت تان لذت می برم. ( چشمان تیره اش اندیشناک بر چهره کوچک خیره شد ) امشب خیلی ساکت هستید هرتسشن آیا مشکلی دارید؟
ـ نه نه واقعاً، ( بشقاب دسرش را که دست نخورده باقی مانده بود به کناری راند ) در واقع احمقانه است. من و مامان دیگر هر هفته به هم نامه نمی نویسیم، و مدتی آنچنان طولانی همدیگر را ندیده ایم که دیگر چیز زیادی برای گفتن به همدیگر نداریم... ولی امروز نامه ای از او دریافت کردم که شباهتی با نامه های قبلیش ندارد.
رین احساس کرد قلبش از کار می ایستد ، مگی سرانجام فکرهایش را کرده و تصمیم خود را گرفته بود و رین به طور غریزی احساس می کرد که این تصمیم به سود او نبود و مگی می خواست که جاستین را به دروگیدا باز گرداند. دستش را از آن سوی میز دراز کرد و دست جاستین را در دست گرفت و با خود اندیشید، چقدر بلوغ و پختگی به او می آید و با وجود پیراهن وحشتناک نارنجی، از همیشه خوشگل تر است. چین های ریزی به این چهره کودکانه حالت موقر و محترمانه ای می بخشید.
ولی این بلوغ ظاهری تا چه حد بود. خطای جاستین این بود که حتی سعی نمی کرد این را از خود بپرسد.
او دل به دریا زد و گفت:
ـ هرتسشن مادرتان احساس تنهایی می کند.
اگر این آن چیزی بود که مگی می خواست، او چگونه می توانست پافشاری کند که حق با اوست و مادرش اشتباه می کند. جاستین دختر او بود و مادرش را بهتر از او می شناخت.
جاستین ابرو در هم کشید و زیر لب غرولندکنان گفت:
ـ بله امکان دارد. ولی من نمی توانم این فکر را از سرم بیرون کنم، که شاید موضوع دیگری در کار باشد. او سال هاست که تنهاست پس این تغییر ناگهانی چه معنایی دارد. من فکرم به جایی نمی رسید و همین بیشتر از هر چیز مرا نگران می کند.
ـ به نظرم شما فراموش می کنید که او پیر شده و ممکن است تحمل بعضی از چیزها برایش از سابق دشوارتر باشد. جاستین، سه سال است که او یگانه پسرش را از دست داده. تصور می کنید که غم و اندوه با مرور زمان از میان می رود؟ من بالعکس فکر می کنم که غم او عمیق تر شده. دین رفته و مادرتان اکنون شما را نیز از دست رفته تلقی می کند. گذشته از این شما حتی برای دیدنش هم نرفته اید.
ـ جاستین چشمانش را بست و گفت:
ـ می روم رین، بهتان قول می دهم که به زودی برای دیدارش خواهم رفت شما حق دارید، من فکر نمی کردم که هرگز دلم برای دروگیدا تنگ شود. ولی این اواخر به نظرم می آید که خیلی آنجا را دوست دارم. و به هر حال جزیی از آن هستم.
رین ناگهان به ساعتش نگاهی انداخت و لبخندی اجباری یر لب آورد.
ـ تصور می کنم که امشب نیز از آن شب هایی است که مجبورم از وجود شما به عنوان پوششی سوء استفاده کنم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#109 | Posted: 6 Sep 2013 11:25 | Edited By: nazi220




... و مجبورم از شما بخواهم که تنها به خانه برگردید، چون تا یک ساعت دیگر باید یک آقای بسیار مهم و متشخص را در محلی سری ملاقات کنم و باید با اتومبیل خودم به آنجا بروم و راننده ام فرتیز که امتحان سه گانه سرویس امنیتی را گذرانده مرا به آنجا خواهد برد.
جاستین در حالی که رنجش را پنهان می کرد با لحنی ظاهراً شاد گفت:
ـ در سکوت و با مانتویی به رنگ دیوار ! حالا می فهمم من می توانم به دست یک شوفر تاکسی مبتذل سپرده شوم ولی آینده مشترک هرگز؟ و من برای این که به شما ثابت کنم که نه به تاکسی نیاز دارم و نه به فریتز برگزیده سرویس امنیتی، با مترو خواهم رفت هنوز وقت زیاد دیروقت نیست.
انگشتان او همچنان به روی انگشتان جاستین مانده بود. او دست جاستین را گرفت و آن را به روی گونه اش برد و بوسه ای بر آن زد.
ـ اوه رین من نمی دانم بدون شما چه می کردم.
او دستش را در جیبش فرو کرد بلند شد میز را دور زد و پشتی صندلی جاستین را گرفت و کمکش کرد که از جای برخیزد و گفت:
ـ من دوست شما هستم، و با دوستان این چنین است. نمی شود از آنها صرفنظر کرد.
جاستین پس از خداحافظی با رین رهسپار خانه شد. دغدغه خاطر او به زودی جای خود را به نوعی احساس افسردگی داد.
امشب گفتگویشان حالت صمیمانه تری از معمول به خود گرفته بود ولی چه نتیجه ای داشت؟ چیزی از آن دستگیرش نشده بود به جز آن که رین فکر می کرد که مادرش خیلی تنها است و پیر شده و به او احتیاج دارد و او می بایستی به دروگیدا باز گردد. البته او فقط به جاستین نصیحت کرده بود که برای دیدار از مادرش به دروگیدا سفر کند ولی جاستین نمی توانست از این فکر منصرف شود که مقصود او بازگشت به دروگیدا برای همیشه بود. رفتار کنونی او نشانگر این امر بود که احساس او به جاستین هر چه که بوده دیگر به گذشته تعلق دارد و او دلش می خواست برای همیشه او را به گوشه دورافتاده و نامعلومی همانند دروگیدا براند.
در واقع هم شاید این چنین بود ولی پس چرا او نه ماه پیش دوباره به سویش باز گشته بود؟ شاید نسبت به او احساس ترحمی داشت شاید حس می کرد که از لحاظی مدیون اوست و شاید هم خواسته بود او را تشویق کند تا به سوی مادرش باز گردد. شاید به خاطر دین بود؟ او علاقه زیادی به دین داشت و معلوم نبود که آنها طی دیدارهای پی در پی در رم از چه چیزی صحبت کرده بودند؟ شاید دین از او خواسته بود که مواظب خواهرش باشد. و او احساس مسؤولیتی در خود حس می کرد می خواست به این قول عمل کند. بله احتمالاً پاسخ همین بود. رین مسلماً دیگر عاشقش نبود. و احساس او از مدت ها پیش از میان رفته بود. حقیقتاً خود او هم رفتار درستی با رین در پیش نگرفته بود و سرانجام مقصر اصلی او بود. این اندیشه ها اشکش را سرازیر کرد. سپس موفق شد بر خودش مسلط شود و خود را به خاطر افکار احمقانه اش ملامت کرد و کوشید به خواب رود. مدتی از این دنده به آن دنده غلتید و مشت هایی نثار بالش کرد و سرانجام چون موفق نشد دست نویس نمایشنامه ای را برداشت و سعی کرد آن را بخواند، ولی بعد از خواندن چند صفحه کلمات جلوی چشمش شروع به رقصیدن کردند و قاطی شدند. او بیهوده کوشیده بود که به روش قدیمی اش، ناامیدی را به گوشه ای از مغزش براند، یأس و ناامیدی دوباره به او هجوم می آورد.
در حالی که روشنایی کدر سپیده دم از پشت پرده ها به اتاق می تابید بستر را ترک کرد و پشت میز کارش نشست. مغموم و پریشان حال، در حالی که گوش به صدای خفه و دوردست آمد و شدها سپرده بود، با تمام وجودش رطوبت و تلخی سحرگاهی را احساس می کرد و ناگهان اندیشه سفر به دروگیدا چیزی عالی و مطبوع بود. هوای خالص و ملایم، سکوتی که فقط عناصر طبیعت آن را در هم می شکستند و آرامش...
یکی از خودکارهای سیاهش را برداشت و خطاب به مادرش، شروع به نوشتن کرد. و همان طور که کلمات را به روی کاغذ می آورد رفته رفته اشک هایش خشک شدند.
« امیدوارم که درک کنی چرا از هنگام مرگ دین تا به حال به دیدارت نیامده ام. نظر تو را درباره رفتارم نمی دانم ولی این را می دانم که خوشحال خواهی شد اگر بدانی که من می خواهم این غیبت و جدایی را جبران کرده و برای همیشه به دروگیدا برگردم. مامان حق با تو بود. حالا زمانی رسیده است که کمبود خانه و دروگیدا را واقعاً احساس می کنم. من می خواستم روی پای خودم بایستم ولی نتیجه نگرفتم. چه فایده دارد که بقیه عمرم را روی صحنه های مختلف تئآترها تلف کنم ! برای من در اینجا غیر از شغلم چیز دیگری وجود ندارد. من به چیزی مطمئن پایدار و همیشگی محتاجم. و فقط دروگیدا می تواند آن را به من بدهد. رویاهای بیهوده بس است. کسی چه می داند شاید اگر بوی کینگ هنوز خواسته باشد با او ازدواج کنم. شاید با وجودآوردن یک قبیله بچه دهاتی ، زندگیم سر و سامانی بگیرد و معنایی پیدا کند.
من خسته هستم، مامان آن قدر خسته و درمانده ام که نمی دانم چه می گویم و دلم می خواست آنچه را که احساس می کنم با تو در میان بگذارم. در هر حال شاید در موقعیتی دیگر این مسأله را با تو در میان بگذارم. اجرای لیدی مکبث خاتمه یافته و من برای فصل آینده قرارداد تازه ای امضا نکرده ام. بنابراین اگر کارم را رها کنم ضرری متوجه هیچ کس نخواهد شد. لندن پر از هنرپیشه تئآتر است و کلاید می تواند در عرض چند دقیقه جانشینی برای من پیدا کند ولی نه تو.
متأسفم که برای پی بردن به این موضوع سال ها وقت تلف کرده ام. اگر رین به من کمک نکرده بود که بیشتر در این باره فکر کنم شاید هنوز وقت بیشتری لازم داشتم. ولی رین از آن آدم هایی است که چیزها را از پیش حس می کنند. او تو را ندیده و با این همه به نظر می رسد که بهتر از من تو را می شناسد. معلوم است، می گویند که همیشه تماشاچی بیشتر از هر کس کیفیت کلی نمایش را می بیند که این درباره او هم صدق می کند. ولی از این که او از فراز جایگاه رفیعش زندگی مرا تحت نظر گرفته باشد، خسته شده ام. گویی که او از لحاظی فکر می کند که به دین مدیون است یا این که می خواهد به قولی که به او داده عمل کند. و با دخالت های دائمی در زندگی من حوصله ام را سر برده است. ولی من به این نتیجه رسیده ام که وجود من چیزی جز مزاحمت برایش در بر ندارد و بهتر است که به دروگیدا باز گردم و از شر این قول او را خلاص کنم و از آمد و شدهای بی وقفه با هواپیما معافش گردانم. به محض آن که کارهایم را به اتمام رساندم دوباره برایت نامه خواهم داد و تاریخ ورودم را به اطلاعت خواهم رساند. و به خاطر بیاور که من هم به شیوه خود هر چند هم غریبانه، تو را دوست دارم .»
او نامه را امضا کرد، سپس کاغذها را تا کرد و آن را در پاکت گذاشت و آدرس را روی آن نوشت و هنگامی که برای آخرین بار اجرای لیدی مکبث عازم تئآتر بود آن را به صندوق پست انداخت. و از فردای آن روز شروع به تهیه مقدمات سفر کرد.
وقتی که تصمیمش را با کلاید در میان گذاشت ابتدا با مخالفت و خشم شدید او مواجه شد، آن چنان که عکس العملش جاستین را سخت ناراحت کرد. ولی فردای آن روز رفتارش کاملاً تغییر کرده بود و با خوشرویی تمام استعفای او را پذیرفت. و واگذاری آپارتمانش نیز هیچ گونه مشکل در بر نداشت چون در محله خوبی بود و متقاضی بسیار داشت. در واقع به محض آن که خبر مسافرت او پخش شد زنگ تلفن هر پنج دقیقه به صدا در می آمد تا عاقبت او پریز تلفن را کشید. خانم کلی که از بدو ورود او به لندن در استخدام او بود در میان انبوهی از کارتون ها و جعبه ها سرگردان بود و در حالی که دلش به حال خودش می سوخت، خدا خدا می کرد یک نفر که نفوذی بر جاستین داشته باشد پیدا شود و در آخرین لحظه او را از تصمیمش منصرف کند و به همین دلیل مخفیانه دوباره تلفن را وصل کرد. و اتفاقاً در این گیر ودار ، کسی که این نفوذ را بر جاستین داشت تلفن کرد ولی نه برای آن که او را از تصمیمش باز دارد. چرا که رین حتی از این تصمیم ناگهانی آگاه هم نبود، او فقط می خواست از جاستین دعوت کند که در مهمانی که قرار بود در منزلش در پارک لین ( Park Lane ) برگزار گردد نقش میزبان را به عهده بگیرد.
جاستین با لحنی متعجب و صدایی بلند پرسید:
ـ چطور؟ خانه شما در پارک لین؟
ـ بله، درست است. با شرکت فعال انگلستان در بازار مشترک، من آن قدر وقتم را در لندن می گذرانم که بهتر است پایگاهی در اینجا داشته باشم و بنابراین یک خانه در پارک لین اجاره کرده ام.
ـ خداوندا رین، شما واقعاً آدم مزور و کثیفی هستید. یک آدم دغل و دروغگو، از کی تا به حال این خانه را اجاره کرده اید؟
ـ تقریباً از یک ماه پیش.
ـ پس چرا آن شب چیزی در این مورد به من نگفتید؟ خدا لعنت تان کند.
راینر با لحنی شاد پاسخ داد:
ـ من می خواستم شما را مطلع کنم ولی بعد ترجیح دادم که شما همچنان در اشتباه تان دایر بر این که من دائماً در حال آمد و شد هستم باقی بمانید.
جاستین در حالی که از ریزش اشکش جلوگیری می کرد از لای دندان هایش با غیظ گفت:
ـ آه بالاخره می کشمتان.
ـ نه هرتسشن خواهش می کنم عصبانی نشوید. بیایید نقش خانم خانه را بازی کنید و در ضمن به حد کافی وقت خواهید داشت که خانه را بازدید کنید.
ـ مصاحبی جوان برای یک فوج مهمان؟ چه خبر شده رین؟ آیا از تنها بودن با من وحشت دارید یا این که عکس العمل من شما را می ترساند؟
او در پاسخ به جمله اولش گفت:
ـ شما میهمان نخواهید بود بلکه خودتان نقش میزبان را به عهده خواهید گرفت و این خیلی فرق دارد آیا قبول می کنید؟
او اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و غرو لندکنان گفت:
ـ بله.
میهمانی بسیار گرمتر و مطبوع تر از آن بود که جاستین انتظارش را داشت. خانه رین بسیار زیبا و خود او بسیار شاد و سرحال بود. به طوری که این شادی به جاستین هم سرایت کرد. او درست سر وقت به آنجا رسید، لباسش به سلیقه صاحبخانه اندکی زننده بود اما رین پس از آن که از دیدن کفش های ساتن صورتی بی اراده چهره اش در هم رفت دست دور بازوی او انداخت و قبل از رسیدن میهمانان خانه را به او نشان داد. جاستین احساس می کرد که حضورش در عین حال مفید و خوشایند است.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#110 | Posted: 6 Sep 2013 12:17




میهمانان همه از مقامات بلند پایه بودند و جاستین ترجیح می داد ابداً درباره نوع فعالیت های آنها فکر نکند بخصوص که ظاهراً همه آدم های پیش پا افتاده و عادی می نمودند.
بعد از رفتن آنان جاستین که از تنها ماندن با او خوشحال بود و نگران بود که مبادا رین او را زود به خانه اش روانه کند گفت:
ـ دست کم اگر یکی از آنها ظاهری متناسب با مقامش داشت باز هم خوب بود، مثل ناپلئون یا چرچیل. برای یک سیاستمدار باید خوشایند باشد که فکر کند سرنوشت او را برگزیده است. آیا شما خود را کسی می دانید که دست تقدیر او را برگزیده است؟
ـ وقتی از یک آلمانی سؤال می کنید می توانستید سؤالات بهتری انتخاب کنید، نه این طور فکر نمی کنم. و این صحیح نیست که سیاستمداران فکر کنند دست سرنوشت آنها را برگزیده، شاید در مورد عده ای درست باشد. با این که در این باره شک دارم ولی عده زیادی از اینان گرفتاری های زیادی برای خود و کشورشان فراهم می کنند.
جاستین نمی خواست مسأله را بسط دهد این فقط بهانه ای برای آغاز گفتگو بود و می توانست بی آن که او متوجه شود موضوع صحبت را عوض کند گفت:
ـ در میان همسران شان از همه نوعی پیدا می شوند؟ خیلی از آنها ظاهر مبتذل تری از من داشتند، حتی اگر شما آنقدرها این رنگ صورتی را دوست نداشته باشید. در هر حال، خانم اونتل بد نبود، خانم ماشین هم که با کاغذ دیواری اشتباه می شد ولی خانم مک نوش واقعاً زشت بود شوهرش چطور می تواند او را تحمل کند. گاهی مردها چقدر در انتخاب همسر حماقت به خرج می دهند.
ـ جاستین پس کی یاد می گیرید که اسم ها را به خاطر بسپارید. خوش وقتم که به پیشنهاد من جواب رد دادید وگرنه چه همسر عجیبی برای یک سیاستمدار می شدید. متوجه شدم که چطوری هنگام صحبت با یکی از میهمان ها که اسمش را فراموش کرده بودید دست و پایتان را گم کرده بودید در هر حال... بسیاری از مردها که همسرانی زشت وحشتناک دارند در زندگی موفق بوده اند و کسانی هم هستند که زن هایی از هر حیث کامل دارند و نتوانسته اند ترقی کنند. در درازمدت این مسأله اهمیت چندانی ندارد چون ارزش خود مرد است که نقش اصلی را بازی می کند. تعداد آنهایی که به دلایل سیاسی ازدواج می کنند خیلی کم است.
تمایل قدیمی رین به این که او را سر جایش بنشاند ، هنوز می توانست جاستین را جریحه دار کند، جاستین برای پنهان کردن چهره اش از سر مسخرگی سر تعظیمی در برابر او فرود آورد و خود را به روی فرش لغزاند.
ـ اوه خواهش می کنم جاستین بلند شوید !
او با حالتی مبارزه طلب ، پاهایش را به زیر بدنش برد و به کناره بخاری تکیه داد و شروع به نوازش ناتاشا کرد: رین پس از مرگ کاردینال دی کونتینی ورکزه گربه او را نزد خود آورده بود و به نظر می رسید واقعاً به این حیوان پیر و هوسباز دلبستگی پیدا کرده باشد.
جاستین بی مقدمه پرسید:
ـ آیا به شما گفته ام که تصمیم دارم برای همیشه به دروگیدا برگردم؟
او داشت سیگاری از جعبه سیگارش بیرون می آورد، دست های قوی درنگی نکردند، و لرزشی در آنها مشاهده نگشت و انگشتان کماکان به کارشان ادامه دادند.
ـ خودتان بهتر می دانید که چیزی در این مورد به من نگفته اید.
ـ خوب پس حالا می گویم.
ـ از چه موقع این تصمیم را گرفته اید؟
ـ از پنج روز پیش و امیدوارم تا آخر هفته اینجا را ترک کنم، دیگر صبرم تمام شده.
ـ می بینم !
ـ فقط همین را پیدا کردید که به من بگویید !
ـ چه چیز دیگری می توانم بگویم جز این که تصمیم شما هر چه باشد من از صمیم قلب و به خاطر خوشبختی تان تأیید می کنم.
خونسردی کامل او غرور جاستین را جریحه دار کرد. پس با لحنی بی اعتنا و سرخوش گفت:
ـ خوب ازتان متشکرم. آیا از این که از دست من خلاص می شوید خوشحالید؟
او به تندی پاسخ داد:
ـ شما هیچ گونه مزاحمتی برای من نداشته اید جاستین.
او ناتاشا را رها کرد . انبر را برداشت وحشیانه به جان هیزم های نیمه سوخته افتاد. چوب ها جرقه ای می پراکندند و فرو افتادند و حرارت آتش ناگهان به سردی گرایید.
ـ این باید شیطان مخرب وجود ما باشد که ما را وادار می کند آنچه را که از یک آتش باقی مانده نابود کنیم این فقط پایان آن را تسریع می کند. ولی چه پایان زیبایی نه رین؟
برای او ظاهراً سرنوشت آتش وقتی این گونه به جان آن می افتند جالب توجه نبود چون به سادگی پرسید:
ـ دو هفته؟ چرا این قدر عجله دارید؟
ـ چه فایده دارد که آن را به تأخیر اندازم.
ـ کارتان چه می شود؟
ـ اوه حوصله ام از آن سر رفته، به علاوه پس از لیدی مکبث دیگر چه نقشی را می توانم اجرا کنم؟
ـ اوه جاستین رفتار کودکانه بس است وقتی شما چنان حرف های بی ربطی می زنید دلم می خواهد کتک تان بزنم. چرا اعتراف نمی کنید که دیگر از بازی در تئآتر خسته شده اید و دلتان برای دروگیدا تنگ شده .
ـ خوب، خوب، خوب، برداشت شما ذره ای برام مهم نیست متأسفم از این که به شما توهین کرده ام ( به تندی از جایش برخاست ) خدای من کفش هایم کجا هستند مانتویم کجاست؟
فریتزر در حالی که دو جنس مورد جستجو را در دست داشت در آستانه در ظاهر شد ، و سپس جاستین را به خانه اش رساند. رین از او معذرت خواسته بود که نمی تواند همراهیش کند، ولی هنگامی که جاستین خانه را ترک کرد هیزم تازه ای در بخاری قرار داد، و در حالی که ناتاشا را روی زانویش گذاشته بود در کنار آتش نشست. به نظر نمی رسید که شبی پرمشغله در انتظارش باشد.



مگی به مادرش گفت:
ـ امیدوارم کار درستی کرده باشیم.
فی نگاهش کرد و سری به علامت تأیید فرود آورد:
ـ آه بله من مطمئنم اشکال جاستین در این است که نمی توانست به تنهایی چنین تصمیمی بگیرد، بنابراین ما راه دیگری نداشتیم، من باید به جای او تصمیم بگیرم.
ـ من تصور می کنم بدانم که او واقعاً دلش چه می خواهد ولی اگر آن را رو در رویش بگویم مطمئنم که از جواب طفره خواهد رفت.
ـ غرور کلیری ها، و این حتی نزد آنهایی که اصلاً انتظارش را نداریم بروز می کند.
ـ آه فقط غرور کلیری ها نیست. اندکی هم از غرور ارمسترانگ ها به آن اضافه شده.
ولی فی سرش را تکان داد و گفت:
ـ نه دلیل کارهای من هر چه بوده، غرور نقش مهمی در آن نداشته. پیری مزایایی هم دارد . به ما فرصت می دهد که تجدید نفس کنیم و بتوانیم دلیل کارهایمان را در زندگی پیش خودمان توجیه کنیم.
مگی به خشکی پاسخ داد:
ـ به شرط آن که ضعف پیری مانع آن نباشد. مقصودم تو نیستی خودم را می گویم.
ـ ضعف پیری شاید لطفی باشد که خداوند به کسانی عطا می کند که قادر نیستند با گذشته شان رو به رو شوند، در هر حال تو هنوز به سنی نرسیده ای که بتوانی در مورد آن صحبت کنی سال ها باید صبر کنی.
ـ سال ها... اوه چقدر طولانی.
فی در حالی که سرسختانه به بافتنش ادامه می داد گفت:
ـ بله ولی این سال ها می توانند حزن و تنهایی کمتری در خود داشته باشند. البته اگر آن را بخواهی.
ـ بله اگر آن را می خواستم. ولی آیا به زحمتش می ارزد؟ مامان واقعاً این طور خیال می کنی؟ ( با ته میل بافتنیش نامه جاستین را نشان داد و لحنش حالت تردید آمیزی به خود گرفت ) من از هنگام ملاقات با راینر زمان زیادی را از دست داده ام و امیدوار بودم که مجبور نشوم خودم در مورد جاستین تصمیم بگیرم، ولی حق با او بود سرانجام این من بودم که می بایست قدم اول را بردارم.
فی به اعتراض گفت:
ـ می توانی لااقل اذعان کنی که من هم در این راه به تو کمک کرده ام. در هر حال از وقتی که غرورت به تو اجازه داد که از من کمک بخواهی.
مگی با لحن محبت آمیزی پاسخ داد:
ـ بله تو خیلی به من کمک کردی.
صدای ساعت دیواری در فضا طنین انداز بود. و چهار دست بی وقفه میل های صدفی را به حرکت در می آوردند. مگی ناگهان پرسید:
ـ بگو ببینم مامان چرا پس از مرگ دین این طور از پا افتادی در حالی که هنگام رفتن فرانک و در درگذشت پاپا و استو توانستی مقاومت کنی؟
ـ از پای افتاده؟ ( دست هایش از حرکت باز ایستادند و میل ها را به کناری گذاشت، او هنوز به همان خوبی زمانی که چشمانش سالم بود بافتنی می بافت ) چطور از پای افتاده؟
ـ مقصودم این است که این جریان تو را نابود کرده.
ـ همه این مرگ ها ویران کننده بود مگی، ولی برای سه نفر اول من هنوز به حد کافی جوان بودم و قدرت داشتم غصه ام را پنهان کنم ، و منطق بیشتری داشتم. درست مثل تو، ولی رالف می دانست که من در جریان مرگ پدی و استو چه حالی داشتم، تو خیلی جوان تر از آن بودی که متوجه شوی ( لبخندی زد ) من رالف را خیلی دوست داشتم، می دانی، او... او با دیگران تفاوت داشت مثل دین.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مرغان شاخسار طرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites